Category: General

  • پیام جان شیفته

     

    ثریا ایرانمش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    دعای صبحگاهی  من آزادی سر زمینم ایران است  و من این کتاب انجیل جدید را به همه هموطنانم تقدیم میدارم  ذهن ازاد خود را به شما میسپارم  ودر انتظار  شمع فروزان آزادی هستم هم از دست ملایان وهم از دست گلو بالیستهای متعفن جهان وهم از دست اژدهای سرخ که دهان گشادش ا باز کرده تا بقیه   را تیز بببلعد .

    من واکسن نمیگیرم !  درانتظار زنجیر پای بند شما نشسته ام تا بردو مچ پاهای من  آنرا ببندید  مرا بعنوان یک یاغی به جهانیان معرفی نمایید من گوسفند شما نیستم .

    من شاعرم  اما مشاعر خود را ازدست نداده ام واز ته دل فریاد میکشم ” برخیزید این وطن پرستان جهان متحد شوید بر ضد این سر مایه داری جدید و بو گرفته  تشکیل شده از مشتی سیفلیسی و سوزاکی و حرام زادگان که اولین کار آنها ویرانی  کانون خانوادگی است وبچه بازی وهمجنس بازی وشقاوت  ونفوذ پا انداز ها وانفجار فاحشه خانه ها .

    فرانسه با آن نروک   کوچک بیمار جنسی  درحال مرگ است اما  ملتی برخاسته .  المان وهلند وسایر کشور ها  منجمله سر زمین اسیر من ایا بهتر نیست بجای زندگی کردن در رویاها  برای اینده زندگی کنیم یک آینده ای که دارد رو به تباهی وسیاهی میرود  وما باید چراغ راه آنها باشیم  چرا همیشه فکر کرده ایم خداوند مهربان است  خداوند خوابیده ودنیارا رها کرده  واینده ما دردست مشتی فاحشه های پیر و از کار افتاده که نقش دلاله هارا بازی میکنند درکسوت دکتر وپزشک یا راهنمای جنسی  و دست آخر  خالی کردن سفره ها از نان  روزانه !

     مابی انکه احساس کنیم دستها وپاهایما ن درزنجیرهای نامریی اسارت است  برخیزیم وقیام کنیم  درانتظار  لطف هیچ خداوندی هم نباید باشیم خدایان برای خودشان ضیافت بر پا کرده اند .

    ما باید اول با گلو بالیستها وارد جنگ شویم که چین مردنی را قدرتمند ساخت  به زنان و  مردانمان بگوییم ” برندها ” را به دور بریزید  لباسی از جنس کرباس بپوشید وبه پا خیزید تا ازادی خودرا به دست بیاورید آنها  بطور  مورچه وار دارند از ما برده میسازند عده ای این بردگی را دوست دارند ودر زیر  قدرت مالی خود را خوشبخت میدانند اما نمیداند که عاقبت بدی را  خواهند داشت .

     دستها ی ما در زنجیز است وپایهایما ن بسته است  درحال حاضر مشغول بمباران کردن شعور ها ومغز های فرزندان ما میباشند حیثت وابروی زندگی  خانوادگی را ببازی گرفته اند کانون گرم خانواده  بعنوان   یک بیماری قدیمی شکل گرفته ودرحال نا بودی آن هستند .

    بپا  خیزید . بپا خیزید وبر ضد این بردگی جدید وارد کارزار شوید .

    برای من  فرقی ندارد که نوشته هایم باقی میمانند یا از بین میروند بمن گفته اند ” تا حد متعادل میتوانی  بنویسی !!این حد متعادل درکجاست ؟ درنوشتن بیماری روانی همسرانم  یا دردهایی که به تنهایی کشیدم با بار سنگینی را که تا امروز بر دوش داشتم  بیشتر نه در مورد اجتماع تنها میتوانم بگویم به به”  رومن رولان درکتاب ژان کریستف  شاهکار بخرج داد ” واما من همان جان شیفته ام .

    شما با هم آهنگی ویک پارچگی میتوانید  فضای سنگینی را که امروز بر ما حاکم است باز کنید  وآنرا بگشایید  تا بسوی یک جامعه واقعی بشریت  برویم  ودر زیر هوسهای جناب بیل گیت وهمراهان مجبور به بردگی نشویم  باید فراموش نکنیم که آن اتش پاک ایزدی در سر زمین من هنوز روشن است و الودگی هارا میسوزاند وهمه را ضد عفونی میکند همه افکار پلید را .

    من شعله ای ازآن اتش را درسینه دارم  که با  هرقطره خونم درهم امیخته  است دراخرین  مرحله  بیماریم از تزریق خون خودداری کردم وآنقدر درضعف وبیحالی دست وپا زدم تا سلولهایم ودوباره زنده شدند وخون خودم را به رگهایم رساندند دیگر خیال ندارم با خود دیگری زنده بمانم . 

    خیلی میل داشتم یک روز آرزوم برای شما بگویم  مردن من برای  اسایش دیگری  آرزوی من است  در انتظار هیچ تقدیر وسر نوشتی  ننشسته ام  سر نوشت من درمیان کف دستهایم نوشته شده است  با انها راه میروم خط به خط را میخوانم .

    ندای امروز من به شما ای میهن پرستان جهان این است که یک پارچه شوید وبر ضد این دنیای متعفنی که برای ما ساخته ودرحال رنگ امیزی ان هستند به پا خیزید  ما همه  جا دست دردست یکدیگر خواهیم نهاد .

    اگر ما پیروز نشویم  آزدهای سرخ ارباب ما خواهد بود وگلو بالیسم  بو گرفته ومتعفن  /  درمیان ما قهرمانان  کهنسال ازادی بسیارند  ودر برابر ما چون یک خورشید میدرخشند  بپا خیزید  ای میهن پرستان  / ملی گرایان / وطن دوستان / جهان وطنی یعنی مرگ  / یعنی بردگی  در دوران وحشتناکی زندگی میکنیم  در بدترین دوران  تاریخ بشریت . ایا این را میدانید  ویا ساده از روی آن میگذرید ؟… بایداز این آتش عبور کنیم  باکمک یکدیگر . ////// 

    عمرتان پایدار وطولانی ومهرتان ابدی . با تقدیم بهترین  وشایسته ترین احترامات وتقاضا وتمنا . ثر یا ایرانمنش / اسپانیا / به تاریخ 25/04 / 2021 میلادی .——————————————————————————————–

  • نا باوری ها

     ثریاایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

     ای یاران  مرا وقتی دلی بود  / که باوی  گفتمی گر مشگلی بود 

    به گردابی  چو می افتادم از غم / به تدبیرش امید ساحلی بود 

    ” در اصل  بیت اول ” مسلمانان ”  بود که من آن را تغییر دادم !”

     از خود گفتن واسرار هویدا کردن  هنری نیست اگر گاهی چیزی مینویسم برای  تجربه دیگران است  من همه عمرم را تکیه به درختانی داشتم که که هیچگاه نه با افتاب  یگانه بودند ونه بازمین  و ریشه در خاکی هم نداشتند سر بهوا به  اسمان می ساییدند اما زیر ایشان خالی بود  با آفتاب بیگانه بودند  من در آستانه صبح چشمانم را  به سوی افتابی که از پشت کوهها سرک میکشید میدوختم تا او به وسط اسمان بیاید خورشید مادر من بود  ومن خیره به اشعه های زرین ان  همه اطرافم را فراموش میکردم تا فریادی بلند میشد . که هی مدرسه ات دیر میشود . 

    به هنگام غروب  با زدرمیان چمن زارها به دنبال ان بودم  که روزی چشمانم در چشمانی به روشنایی خورشید  بر خورد کرد .  

     با خود اندیشیدم که اسمان با ماه درخشان  با هم  کنار هم راه میروند   اما مجبور بودم که چشمانم را بر زمین بدوزم  /  دو چشم سیاه  در پوستی به تیرگی شب  کیف مدرسه را ازدست من گرفت وگفت   باید به خانه برویم  ….. ناله ای   ای در درونم نشست واین ناله تمام شب با من بود  ومن دراین گمان بودم  که فردا روز روشن دوباره آن  دو چشم را که خورشید درآنجا لانه کرده است خواهم دید. آنهار ا دیدم  این دو چشم سی سال تمام مرا تعقیب کرد . 

    گمانم بر این بود که دردل تاریکی های زندگی  اوه همچون  روزنه ای بر  زندگیم تابیده است  رهنمونم شد  واز زندان   بیرونم کشید  با نردبانی مرا بسوی اسمان برد  سوی قله های بلندی که نمی شناختم .

    شب هاپشت پنجره تاریکی  با اشک شیشه هارا می شستم ونام او  روی  شیشه ها ودیوار مینوشتم  وخود در پس پرده فراموشی به خواب میرفتم  نیمه شب ناگهان  همه خاطرات چون یک افق روشن بر دیوار  روبرویم میتابید وخواب را از چشمانم میربود /.

    کسی در گوشه ای  هر با مداد وهر شام  با زبان نفرین مرا از همه خاطره  دور میساخت  باید هر چه زودتر به خانه مردی میرفتم تا بیشتر مزاحم نشوم  باید زیر یک > سایه >  خودرا به دست تقدیر میسپردم د رغیر اینصورت  !!! اوف با حرف مردم چه خواهی کرد  واین مردم بودند که مرا  تکه تکه کردند وهر کدام از تکه های مرا به نیش کشیدند وگوشت  پیکرم را زیر دندانهایشان مزه مزه میکردند .من از هیچ  تهمتی هراس نداشتم  اما درونم را  میخراشید  این پیر زنان وپیرمردان  خاکستری مو وآن زن با چهره کریه وموهای فر زده با شیشه ای از پارافین  آنهارا براق کرده بود واهمه داشت  من بزرگ  میشدم . زیبا میشدم خطرناک میشدم باید میرفتم اگر چه به نجار سر  کوچه  نیز شوهر  میکردم . آنها به قتل جسم و روح من کمر بسته بودند  آنها نیز  ازهمان نسل اعرابی  بودند . من از نسل دیگری  آنها دراوج جاهلیت  ومن دراوج شکوفایی روح وجسم .

    امروز ان آتش سر زمین اهوارایی  سرززمین   مرا د ربر گرفته واز هر سو شعله ای بر میخیزد  بیهوده آن مرد بفکر نجات  سر زمین و کمک اهورا نشسته است اهورا قرنهاست که در برج سیمرغ پنهان است .جشمید به خواب ابدی فرو رفته است ودیگر نجات دهنده ای نیست .

    ز من ضایع شد  اندر کوی  جانان  / چه دامن گیر یارب منزلی بود !

    مرا تا عشق  تعلیم سخن کرد / حدیثم نکته هر محفلی بود !

    بحال این  پریشان رحمت ارید / که وقتی  کاردان کاملی بود ………..” خواجه حافظ شیرازی “

    پایان / ثریا ایرانمنش  24/04/2021 میلادی  !

  • پاک باخته

     ثریا ایرانمنش  ” پر چین  ” اسپانیا !

    ————————————–

    خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش / نماند  به هیچیش الا هوس قماری دیگر !

    واین هوس قمار خاموش شدنی نیست  هوس قمار بازی نیست هوس عشق است و درد سر آن .

    امرو روز تولد ” اوست ”  درتاریخ ایران روز گذشته  تولدش بود اما بچه ها امروز را بیاد او شمع روشن میکنند وگل برایش به ارمغان میبرند . من شب گذشته شمعی روشن کردم وخوابیدم !  هرچه بود  نیمی از زندگی پر ماجرای من بود هرچه بود  گاهی مانند کودکی  در آغوش او پنهان میشدم و/ هرچه بود هوسهای نا پخته مرا بر آورده میسا خت بهر روی مرد بود  ودلی شید اداشت کیفی لبریزاز اسکناس وقدی بلند واراسته  وچهره ای مطبوع شاید بیش از اندازه زرنگ بود ویا شاید ……. ترسو بود  خیلی هم ترسو بود  در پشت سر من پنهان میشد من زندانی بودم ( مانند امروز ) کمتر  با او به جایی که میرفت  همراه میشدم وکمتر خودم را نشان میدادم درمیان همان خاله زنکها   شله زرد وحلوا میپختم وبا صفحات موسیقی سرگرم بودم وهوس آزادی را داشتم . هر چه نشستم تا ببینم آسمانم  آبی میشود وهوای زندگی آفتابی میشود دیدم نه ابرهای  سنگین هر روز قطور تر بر اسمان زندگی  پهن شده و تاریکی همه جارا فرا گرفت  خورشید را میخواستم عاشق خورشید بودم عاشق روشنایی همه چیز درخانه من رنگ روشن داشت  او به رنگ خاکستری بیشتر عشق میورزید  هرچه بود روزی اورا دوست میداشتم به حد مرگ واین عشق روی بند تنفر پاره شد و بر زمین ریخت همه مرواریدها  به دریا ریخته شدند  او دیگر سر ا زپا نمی شناخت  آشفته حال از این دامن به آن آغوش میرفت برایش هیچ مهم نبود بیماری را با خود به خانه پاکیزه من میاورد .  دیگر صبرم به پایان رسید وامدم تا بخورشید برسم خورشید هم مرا سوزاند .

    امروز  جای تاولها مانده اثری از زخمها نیست  وامروز باور  کردم که جادوی سیاه تا چه اندازه کار گر است وجادوگری درکنارم با پای چوبی راه میرفت واورا تعلیم میداد  او بین دو درب ایستاده بود یک پنجره لبریز ازروشنایی ویک درب بزرگ کهنه بیقواره نمیدانست کدام را انتخاب کند  به ناچار سومین را را انتخاب میکرد همان  شیطان درون شیشه را وآنگاه : مستر جکیل ” از درون شیشه  بیرون می امد  ودیگر….. هیچ 

    امروز بی تفاوتم   نه عشقی دارم  ونه نفرتی  بی تفاوت برایم مانند یک  تکه سنگ در گوشه گورستان  شهر افتاده است . من به ظاهر همه چیز را باختم  اما خودم را یافتم  یعنی آنکه با پرداخت زیادی خودرا ازنو خریدم وساختم و پرداختم ونشستم به روی زیلوی ماشینی ومبلمان کهنه  درخانه ای کهنه تر . اما شاد وسر حال با همه آنچه که مرا آزار داده ومیدهد  آن نفس نیک وآن انرزی متبت را از خود دور نساخته ام تا جایی که پرشک من نیز دست به دهان مانده مرا مینگرد بیماری را مغلوب کردم  وهنوز در حال مبارزه با ان هستم  قدرتی درخود احساس میکنم بی نظیر  او همه حواس وقدرت مرا اازمن گرفته بود از من موجودی علیل وبیمار  ساخته بود که میبایست به یک اسایشگاه روانی بروم همان کاری را که با آن یکی کرد  . 

    من ایستادم مرا فشرد آنقدر فشار داد که گما ن میبرد اللان روی پاهای  او می افتم  همه جا از من بدگویی میکرد تا جایی که مرا در هیبت یک زن هرجایی  به اطرافیان معرفی کرد که ازترحم   مر ا به  عقد خود درآورده وحال پرستار کودکان اویم  او از قدرت درونی من بیخبر بود  روبروی هم ایستادیم عشق تمام شده بود حال مبارزه بود  او به مال خود  تکیه داده بود ومن به مشتهای گره کرده دستهای کوچکم  وآن سیلی وآن مشت کار خودرا کرد دیگر هر چه بود تمام شد . 

    آخر عمرش دیگر کسی نبود اورا نگاه دارد حتی همان زن پای چوبی نیز از او فراری بود به ناچار نزد من آمد وتقاضای بخشش کرد ….اما بخششی درکارنبود میدانستم او هزار چهره دارد واین چهره را برای فریب من نگاه داشته  . بعنوان یک بیمار محتاج اورا تا آخر عمر نگاه داشتم وبا فروش سکه های خودش  اورا به گورستان فرستادم درحالیکه خود وبچه ها گرسنه بودیم درب خانه را به ر وی همه بستم وماهها با سیب زمینی ونان زیستیم  چرخ را ازدرون گنجه بیرون کشیدم ونشستم بکار  گاهی هم درخیاطخانه    چرخکاری میکردم همه درانتظار سفر من وفروش ارثیه بودند …آنها را به رقیبش بخشیدم خیلی اسان گذاشتم هرکه هرچه میل دارد بخورد بقیه را نیز  بخشیدم وخود دستهایم را شستم  پاکیزه و طاهر به کنج اطاق کوچک خود برگشتم . امروز در اطرافم مردان وزنانی را دارم که به آنها افتخار میکنم ونوه هایی که هرکدام یک مرد وزن بزرگ عاشقانه یکدیگر را درآغوش میکشیم عاشقانه  یکدیکر را میبوسیم وعاشقانه برای هم پیام میفرستیم . پسرم بکلی اورا فراموش کر ده است به حکم طبیعت دختران هم همیشه عاشق پدر خویشند   زنانی بمن حسادت میکردند .. بگیر مال تو  . مال تو …من احتیاجی به این مجسمه بو گرفته ندارم . مال تو  امروز همه چیز عوض شده و من نیز کمی سر عقل آمده ام ام واز عقل کمک میگیرم دیگر  احساسات را  وارد زندگیم نمی کنم   کمی دیر شده اما هنو زجای برای زندگی باقیست .برای عشق وبرای عاشق بودن ……نه؟ . پایان 

    23/ 04/ 2021 میلادی /  ثریا ایرانمنش .

  • فرهنگ مقعدی

    ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ———————————-

    برسان باده  که غم  روی نمود  ای ساقی / این شبیخون  بلا باز چه بود ای ساقی

    حالیا نقش دل ماست  در ایینه جام  / تا چه رنگ آورد  این چرخ کبود ای ساقی 

    در زیر این اسمان کبود و ابر الود  همه جا طوفانی سهمگین  میخروشد  باران و برف و تکرگ در بهاری که دیگر نیست و زمستان سیاهی را بیاد میاورد که  روی دنیا میپاشد .

    صبح است و صدای رادیویی که همیشه به ان گوش میدادم  واقعا فرهنگ ما تا چه حد سقوط کرده است  درلابلای  گفته های گوینده  بانویی افغانی درس سکس مقعدی را میدهد و یک زن ایرانی درس سکس های گوناگون  وبا چه وقاحتی  همه  الفاظ. را به راحتی  برز بان میاورد .

    در بیرون سرماست  سرمایی بیدادگری سرمای بیماری و  سرمایی که  هر روز تعداد نعش ها را بما نشان میدهند . در درون  گرسنگی بیداد میکند  وحال سلاح سومی در میان است  سلاحی  آماده و آ ن بی فرهنگی  و بی پروایی و ولنگاری مردم  ایران است  ومردمی که دچار دردسر ایمانند !!! وحال سلاحی بزرگتر از بمب اتم درحال ویرانی آن خاک ومردم  آن سر زمین است . 

    همه شعار میدهند وهمه حرف میزنند وهمه آواز میخوانند .

    نه دیگر نمیتوان درا نتظار آن سرود زیبایی نشست که  فریاد برداریم  ” ای فرزندان وطن پیش بسوی ازادی میهن ”  نه ما چنین  روزی را نخواهیم  دید و چنین سرودی را نیز نخواهیم خواند  همه افکار ما فعلا درون شلوارهایمان میچرخد  از زن و مرد و بزرگترین  خالق ر وانکاو جهان جناب “ه “برایمان بهترین روش  رختخواب را پیشنهاد میدهند ..

    هر صبح صفحات اخبار را باز میکنم به امیدی که دران بوی ازادی به مشام جان برسد اما اسارت بیشتر است اسارتی که هر انسان با دست خودش آنرا مانند یک سیم خار دار به دور خودش پیچیده است . 

    تمام تاریخ این دوران قتل و جنایت  و ظلمت وتاریکی است  و ایا روزی کسی خواهد توانست  سر رشته ای را  از ان  تاریخ کهن سال  به دست گرفته  وانسانهارا  ازچاه ظلمات برون بکشد ؟  گمان نکنم ویا حد اقل بمن  وفا نخوا هد کرد . 

    عده ای پیر زن بو گرفته  شده  یاِءسه و مردانی که پایشان لب گور است دنیا را میان خود تقسیم کرده اند و ما باید طبق قوانین متعفن انها راه برویم و مانند گوساله سر به زیر انداخته وارد کشتارگاه شویم .

    امروز چه کسی برایمان  یک افسانه صادقانه را   میگوید  و به راستی  برای ایندگان بگذارد که امروز چه بر سر ما امده است ؟ ما داستهای جنگهای جهانی را  خواندیم از روی کشته شدگان بی تفاوت رد شدیم داستان طاعون سیاه را خواندیم در کنارش افسانه های  ” برادران  گریم ” را نیز میخواندیم تا کمی نفس بکشیم حال امروز تنها ذکر مقعد است و پایین تنه ویا ذکر خدای گم شده در صحرای کربلا  امروز ما به بدبختی  کامل رسیده ایم  نه ! خیال نکنید اینها خیالات یا تصورات است همه حقیقی اند .

    روز گذشته روز ازمایش  من بود و اشنایی با دکتر جدیدم  هر چند ماه یک دکتر جدید می اید ومیل دارد این حیوان سر کش را  بشناسد  .پس از هفته ها دختر بیچاره را با دست بسته برگردن دیدم هنوز از خشم آن برون نیامده بودم  که گروه دکترها  و پرستاران از در وارد شدند احساس میکردم یک حیوان ازمایشگاهی  هستم یکی گوشی را بر پشت و سینه ام میگذاشت دیگری فشارم  را میگرفت سومی  اندازه اکسیژن خون را  خوب  »همه چیز خوب است  باید به روحیه  و افکار مثبت تو تبریک گفت ” با نگاهی به عکسهای قدیم  ؟ این تو هستی ؟ آه  چقدر زیبا بوده ای  واقعا زیباترین  زن عالم ….اوه متشکرم من خودم هیچگاه  خبر از این زیبایی بیرونی نداشتم بیشتر بفکر زیبایی درونم بودم و اشکهایی که بی دریغ بخاطر هیج ریختم و جوانی را بباد دادم .

    شب بد ی را  گذراندم خیلی بد وهنوز هم خوب نیستم . رادیو  برنامه اش تمام شد یکساعت است ! هنگامیکه ملافه هارا درون بغل میفشردم با خود میگفتم ” هیچ بویی از خاطره ها نیست که من دلخوش آن باشم وشب ارامی را بگذارنم  هرچه هست تلخی است رنج و عذاب حال می بینم چه پوستی داشتم در میان آن ملت  تازه درآن زمان صاحب فرهنگ !!!! شده بودند ومن چگونه خود را نجات دادم !  این نجات  است  سفره ای پهن !

     اما تو نمیتوانی به انها دست بزنی ویا چیزی را بنوشی و یا بخوری  هوا آفتابی  / بهاری و بالکن باصفا اما تونمیتوانی ازاینهمه نعمت برخوردا رشوی  این جبر طبیعت است میل ! میل اوست .

    جنبش گاهواره  / نغمه لالایی /  ریزش چشمه شراب  ببر غنچه تر / پرپر . پروانه / جیک  جیگ یک گنجشگ / تابش  چشم شناخت /  طپش خواهش گنگ / نگاه شوق و شکیب  بوسه عشق و شبا ب !!!!پایان 

    ثریا ایرانمنش  22/04/2021 میلادی !   

    ” اشعار متن ” از سایه درسایه ! 

  • این است بهشت

    ثریا ایرانمنش ” لب  پرچین ” اسپانیا  !

    پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت / نا خلف باشم اگر من به جویی نفروشم !

    ردیف  ساختمانهای بلند ضد ضربه در پشت کوههای ویران شده خبر از آمدن صد ها هزار سربازانی را میدهد که کشور را به اشغال خود درخواهند آورد ملایانرا راهی قم میکنند  تا ملای چینی بسازند مانند ظروف چینی  به بازارها صادر نمایند  پرچمشان بر افراشته شد وصد رکعت نماز چینی  را بجای آوردند برای شکر گذاری که به راحتی سر زمینی را صاحب شدند . 

    دیگر نوایی به گوش مطرب و ساقی نمیرسد  و ما دیگر در نظر دیگران نقش دیگری را داریم .  حال تکیه کردن من به درختی  نازک که روزی مادر اولیه سیبی را از آن چید و خو رد و گناه ابدی را بر دامان ما گذاشت ما سرگرم پاک کردن گناه بودیم که آن چشم چپ ها آمدند و صاحب همه سر زمین ما شدند .

    هموطن من اسوده بخواب  کورو ش نیز اسوده خوابیده وتاج کیانی بی صاحب در میان راهروها غلط میخورد  وآن تاجی را که بر سر (کلو پاترای) قرن بیستم  گذاشتند   در واقع هدیه ای بود که با و پیشکشی کردند برای فروش  سر زمینی که ابدا به ان احتیاجی نداشت  وآنرا نمی شناخت درخیاط خانه ها زیر دست وپای های زنان دوزنده  نخ  هارا بر زبانش میکشید وسپس با کمک راهبه ها راهی  فرنگ شد و……. دیگر هیچ  انتخاب او اسان بود دو نفر از ویرانگران وضد پادشاهی اورا لقمه کردند وبه دهان شاه گذاشتند دستورات  را  قبلا دردست داشت  نمایش مد میداد ونمایش جواهرات مردم سر گرم بودند! همه محو این نمایش پر شکوه شده بودند  ومن خیره   به حلالی که د ر گوشه ای از اسمان  داشت کم کم بزرگتر میشد  نه این هلال ابروی زنی زیبا نبود هلالی ویرانگر بود  که درخرمن چمن زا ر  سر زمین من افتاد  وچیزی غیر از درو کردن نمیدانست . 

    فریاد من بجایی نرسید   چشمانم خیره به چشمان مردی بود که بیگناه داشت  بقول خودش به پیشرفتهایش مینگریست اما چهره اش غمگین بود  او از معجزه ه  خانه صورتگران بیخبر بود   جانی دا وخود بی جان   وجان افرین شد  او رفت وتصویرش نیز از اذهان پاک شد اما کلوپاترا همچنان درحمام شیر وعسل غسل جنایت میکرد وهیچکس نمیدانست او کسی نیست که ما می بینیم  او تصویر دیگری است .

    عمر ما گذشت دراندیشه ها وبی خردیها  حال من مانده ام درمیان این دفتر کوچک ومشتی کاغذ  پاره  تا نقش سالخوردیم را بر انها تصویر کنم  واز آن سالیان  درازی که درآتش جهنم میسوختم بنویسم  دیگر پیرانه سر بیاد ایام جوانی نیستم   ودیگر بفکر آن نیستم که اینده به کام من باشد .

    به پرده های .کهنه قدیمی نگاه کردم ….آه خانه از پای بست ویران است  .خانه ام رفت ومن بفکر پرده هستم .

     بعضی از شبها به تصویر” ا و “روی صفحه مجازی مینگرم نگاهش مات چشمانش گویی از یک تکه سنگ  بیرنگ است  او هنوز دربلندای خود فریبی نشسته است . روز ی گمان میبردم که این همان کیخسرو  زمانه است اما دیدم درلانه متروکش در سایه   فراموشی ایام گم میشود  نگاهش به ساعت دیواری وتقویم ساختگی خودش است .

    رویا خوب است  انسان دررویا زندگی کند شاید روزی یکی از این رویاها به حقیقت پیوست . 

    امروز ما در گوشه فراغ زندانمان  نشسته ایم  وبه ابلیسی میاندیشیم که زیر درخت گناه نشسته بود واز پشت آن درخت  راه تقوا ی نداشته را بما میاموخت  .اما او افکار دیگری را درسر داشت . اورا نیز ساخته بودند وبجای کلو پاترا فرستادند .

    حال خواه بک زن جوان پر هوس با خوشه گندم بیاید   ویا مردی زیر درخت گناه الود سیب  هردو یک راه را طی کردند  ابلیس در کرشمه آن زن جاودانه شد وحال  آن بیوه درصفای پاکی  چراغ تمنای دیگران است !( عضو  گروه باشکوه ویرانگران جهان ) و  پیرانه سر درتمنای جوانی  در تیره راه  رجعت دوباره به میان قربانیانش .  ث

    زمانه قرعه نو میزند  به نام شما  / خوشا شما  که جهان میرود به کام شما 

    درین هوا چه نفسها پر آتش است  وخوش / که بوی عود  دل ماست  درمشام شما 

    تنور سینه سوزان  ما یاد اورید / کز آتش دل ما  پخته گشت خام شما …………” ه. الف. سایه ” 

    پایان / ثریا ایرانمنش  21/04 /2021 میلادی !

     

  • در چهار چوب پنجره

     ثریا ایرانمش ” لب پرچین ”  . اسپانیا 

    گمان برم در آن سوی زمان که تو نشسته ای  اهورا و اهریمن در کنار یکدیگرند .

    گفتی بنویس  ! نوشتن من چه چیزی را عوض میکند ؟ مردم بی خیالند احیتاج به خنده دارند احتیاج به شوخی دارند من چندان اهل مزاح وشوخی نیستم از روز ازل بد عنق وبد اخم بوده ام  در غیر اینصورت منهم امروز در ردیف طنز نویسان وطنز گویان مینشستم و نان وابی را با هم مخلوط  میکردم و سر میکشیدم . 

    من هنوز سرم را بر  سینه برهنه آن دیوار ویرانه داده ام  وساعتهارا میشمارم  پنهانی  به دور از چشم دیگران همچنان که پنهانی اشک میریزم  در ماورای ذهن من چیزهایی پنهانند که کسی را از آن باخبر نیست  هریک یا صاحب شوق و خوشحالی اند یا صاحبب اشکهای شور بی دریغ / .

     دیگر بفکر بام های بلند ی نیستم که برخیزد  در کوچه های خاکی به دنبال روشنایی باشد وخاموشی را به خاک بسپارد  خیلی ها عاد ت باین  ناریکی ها کرده اند  و در گفتگوی ماه با  مارمولک ها  هیچگاه شریک نمیشوند  وا ز وزش باد در لابلای درختان چیزی را احساس نمیکنند  آنها به دو چیز میاندیشند شکم وزیر آن  نه بیشتر  نه بالاتر مرتب برایمان آموزش جنسی میدهند  دیگر نمیتوان از آن دوران  کودکی ها نوشت ودر کهنسالی با یاد آنها گریست ویا احیانا  خندید.

    گفتی داستانی بنویس ! داستا ن هایم را در دفتر چه  ها نوشته ام در معرض دید دیگران قرار نمیدهم تا روز موعود که به دست صاحب اصلی آن برسد  و حال در این خیال شگفتم  که از انهدام ان سر زمین  و عوض شدن چهره زندگی  جه چیزی عاید ما شد  از آنهم زلال وذلت  ونقاشی های خیالی که بر سر زلف خود میکشیدیم  وبه اسمان نیلی وبنفشمان فخر میفروختیم . 

    نه ! نگاه من امرو ز نوع دیگری است  در شبستان بیکسان نشسته ام وبا انها هم آوایم  حال یک نوزاد سالخورده  را دارم که به دنبال پستانکش میگردد  وخاطره اش را هرگز فراموش نمیکنم  تنها بادی میوزد و خراشی بر دلم میگذارد و میرود .

    امروز همه صاحب  عقیده سیاسی شده اند تاریخ را عریان کرده اند راست  ودروغ را بهم میبافند یکی میبافد دیگری بافته هارا پنبه میکند  سر هر چهار راهی یک دکه  باز شده  هرکدام نمایش میدهند وعده ای  هم  تماشا چی دارند این تماشا چی ها باید تعدادشان خیلی زیاد باشد تا ترا آدم حساب کنند !  از چیز های  جدی بیزارند  همه میل دارند بخندند ومن دلقک بازی را بلد نیستم  .

     با گریه هایی بشکل فریا د در بستر زمان نشست ام .

    در این تبعید گاه  همچنان لبه صندلی نشسته ام  بامید انکه روزی بر خواهم خاست  اما راهم نا پیداست  شهری پست که خودرا مانند زنان  هرزه اراسته  با معماری های کهنه وفرو ریخته  وقامت خیالی تاریخ  ومعبد هایی .که فرشتگان سنگی وطلایی از در ودیوار آن بالا میروند جهنمی است که نامش را بهشت گذاشته اند  دراینجا هم دو د دسته اند عده ای  اهریمن را به خلونت خود کشیده اند وبا آن مشغول  عشقبازیند وعده ای در انتظا ر  ظهور کسی هستند  که نمیدانند کیست !   ومی فروشان که امروز همه دکانشان بسته است  و هیچکس از سرنوشت فردای خود آگاه نیست مرتب جعبه های حاوی سرنگ مرگ وارد  میشود عدهای ازاین مرگ نجات میابند وعد ه ای میروند درهمین حال که دارم مینویسم خورشید  پیر با تابش  سوزنده  خود  از پشت شیشه های کدر و خاک گرفته  خود را روی زمین خالی من پهن کرده است   عده ای خوشحال خود را به تابش او میسپارند وهنوز مرگ را باور ندارند .

     همچنان در انتظار معجزه نشسته اند .کدام معجزه ؟ …….

    =================================

    ناگهان !  آبشاری از نور / بر سرت میریزد / و آسمانی  با همه پهناوری بی مرزش / د ر می آمیزد .

    ای فراز آمده از جنگل کور / هستی روشن دشت اشکار بادت / بر لب چشمه خورشید /  جرعه نور گوارا بادت / ……” ه. الف . سایه ” پایان 

     ثریا ایرانمنش  20 /04/ 2021 میلادی .

  • سیه موی .

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .

    من موی خویش را نه از ان روی میکنم سیاه / که باز نو جوان شوم و نو کنم گناه 

    چون جامه ها به وقت مصیبت سیاه کنند  / من موی خویش را در مصیبت پیری کنم سیاه 

    نه !ابدا خیال ندارم موی سپید م را  سیاه کنم اگر چه نوجوانان آنرا نپسندند وبه دیدارم نیایند مهم نیست آنها موی سپید مرا دوست ندارند با موهای بلوند ولغزنده مادرشان اخت شده اند . تنها یک نوه ام با من همراه  است وبه راستی مرد زندگیم شده نوه دختر ام  بیشتر بمن می چسپد تا بقیه . مهم نیست 

    روز گذشته  بمناسبت ماه رمضان روی تابلت من  چند ین اشعار  نشسته بود منجمله ” ربنای ” مرحوم ذبیحی  که ما با آن بزرگ شدیم مادرم با ربنای وصدای او  او گوش فرا میداد وروزه اش را میگشود وشبها با  دعای سحر او او نماز سحری را اغاز میکرد  آنرا گوش کردم به دلم نشست وبیاد  گفته بزرگ مردی افتادم

    که میگفت  پروردگاررا میتوانی حتی از زبان دیگری صدا کنی .اورا  بخواهی . 

    به دنبالش  الهه ناز بنان را شنیدم  آه چه سالهایی بودند آن روزگار وان سالها وما کودکانه چگونه  بی پروا  وبیخبر از امروز ان سالهارا نادیده گرفتیم .

    در همین زمینه بیاد خاطره ای افتادم  دریک  غروب  تابستان چند بانوی فامیل میهمان بودند فرشهارا را درحیاط پهن کرده بودند و ظروف میوه طالبی / هندوانه وانگور وشیرینی های دست پخت روی سفره ای سفید خود نمایی میکرد  آن بانوان که هرسه خواهر بودند  وارد شدند  پذیرایی گرمی از آنها به عمل آمد  ومادرم فورا خودرا به اشپزخانه رساند تا برنجی خیس کد ودرفکر شام انها بود  آفتاب داشت غروب میکرد که بانوان از جا برخاستند تا بروند مادرم اصرار کرد که شام بمانید برایتان  شام آما ده کرده ام . اما آنها اصرار داشتند  تا بخانه برگردند یکی از انها گفت  . بی بی . امشب شنبه شب است وبنان میخواند  ما حتما باید خودرا بخانه برسانیم ساعت هشت ونیم ! مادرم پرسید کجا روضه میخواند ؟  همه سکوت کردند من با همه کودکی وندانیم میدانستم بنان خواننده است نه روضه خوان . 

    یکی از خانم ها صورت مادررا بوسید وگفت دختر خاله بنان روضه خوان نیست آوازه خوان است شما هم که رادیو ندارید  .مادرم سرخ شد وگفت ” بلی درخانه ما رادیو داشتن حرام است  و یخچال هم حرام است ! همه چیزهای خوب حرام است  صورت سفید او سرخ شد وسرخی گونه هایش بیشترمن سایه اشک را درچشمانش دیدم که چگونه نزد فامیلش خوار شده بود. 

    آنها رفتند ومادر به اطاقش رفت ودرب را ازدرون قفل کرد میدانستم که دارد گریه میکند . حال  این اله ناز با ان سازهای های قدیمی وصدای مخملی بنان مرا از جا کند و بسوی اشیانه ام برد اشیانه ای که  دیگر وجود ندارد و ویران شده است و ادمهای جدیدی  آمده اند  که  >پروتوکل پروکوتل <میخوانند تا ادای فضل ودانشی کرده باشند .

    امروز ایمیلی داشتم  تا بر سر کارم برگردم  ……..هورا !!!

    ای که مهجوری عشاق روا میدار ی / عاشقان را زبر خویش جدا میداری 

    تشنه بادیه راهم به زلالی دریاب  /  به امید ی که دراین ره به خدا میداری ……”حواجه حافظ شیرازی “

    پایان ثریا ایرانمنش !  19/04/ 2021 میلادی ..

     این خاطرات شاید برای عده ای جالب نباشد  اما برای من تاریخ است  !!!!!

  • خورشید خانم .

    دلنوشته روز یکشنبه ! ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”
    ———————————————–
     اگر درد ودل بچه  ها روی  موبایل گذاشت تا من حواسم جمع شود   شاید بهتر بنویسم !!!! 
    در ولایت ما  اسم ها با امروز خیلی فرق داشتد  مثلا همین خورشید خانم ! که گاهی جاری بزرگ من پروین خانم مرا بیاد او میانداخت اما میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است . 
    عروس خورشید خانم نامش فروزنده خانم بود ( حتما میبایست یک خانم یا اقا  به دنبال  اسمها بگذارند” اگر چه کودک هفت ساله باشند !  نام کیقباد / کیکاوس / اورانوس / نپتون / کیوان / بهرام /  ملکه /  مونس  شیرین /  مه آفرین  / مهر انور /  شیدا / سیا.وش / مه لقا / تا جایی که حافظه م یاری میکند وبتوانم این نام هارا بیاد بیاورم  اینها همه بیشتر درخانه مادری من بودند تا پدریم ملکه نام عمه ام بود که ایرانی نیست ! خاله ام اصرار داشت مرا مونس صدا کند  .  داستان عروسی کوکب خانم را نیز سالها پیش نوشته ام وهنوزآن روزها از جلوی چشمانم دور نمیشوند  .  گویا نام همه ستاارگان وکهکشان وگلها را به روی  اشخاص میگذاشتند  تا اینکه کم کم با نامها نامانوسی آشنا شدیم  اولینش یونس بود !   بعد حبیب بود که عموی خودم بود بعد اکبر بود ….اوه نه  برگردم خانه خورشید خانم  هوایش بهتر است ! . 
    در خانه مادر بزرگ پدریم همیشه قلبم میگرفت  بوی گند تریاک از هر اطاقی  بیرون میزد وبوی سیگارهای وطنی  اما درخانه خورشید خانم همیشه بوی عطر گلهای یاس بود او عادت داشت گلهای یاس را بچنید ودر همه جا  پخش کند همیشه درون  جیبش گل خشکیده یاس دیده میشد  ابهتی داشت  همسر یک مالک بزرگ بود با چندین خدمه وندیمه  وکلی جوهرات که بیشتر آنها مرواریدها ی یمنی بودند هیچ کدام  یک اندازه نبودند . ننه جان منهم یک کت ودامن مخمل داشت که سر استین ویقه  آنرا از همان مروارید ها دوخته بود  که روزی آنهارا جلوی  فاطی خانم گذاشت گفت  همه را  بشکاف ونخ بکش !!!!!چند عدد توپ طلایی هم داشت که گاهی آنهار به موهایش وصل میکرد .
    هروقت خورشید خانم  بمناسبتی میهمانی میداد یا عرروسی ویا جشن  نام گذارری  آن روزها  برای من روزگار بهشتی بود  میرفتم درآن باغ بزرگ  مانند یک پروانه لابلای درختان سر بفلک  کشیده سرو وبوته های  رز سرخ وزرد وگل های معطر و پیچک های یاس گم میشدم  یک استخر بزرگ در وسط باغ بود  که از لو له ای نا مریی ابشار ی را برا به درون  استخر میریخت  وچند مرغابی یا قو نمیدانم ! روی ابها شنا میکردند   اشپزخانه بزرگی در ته باغ بود یک اشپر مرد داشتند  وچند خدمتکار زن اکثر بچه ها یا ندیمه داشتند یا دایه  کمتر با مادرشان دیده میشدند   . ان ها همه چادرهای نازک حریز را روی شانه هایشان  ر ها میکردند واگر پسر یا مردی میل داشت وارد شود قبلا به اطلاع  میرساندند که چادرهارا بالا بکشند رنگ سیاه در آن فامیل وجود نداشت هرچه بود سفید بود یا صورتی  یا ابی یا بنفش یا سرخ  .
     میهمانی های خورشید خانم درتمام ولایت زبان زد بود  بقیه غذاهارا نیز به خدمه خود میداد تا برای فقرای شهر ببرند . عبادتگاهی  درخانه داشتند که دران تنها یک مجمر اتش بود وشمع وگل  کندر وعود وعبیر واسفند  میسوخت  همیشه درب ان بسته بود . عبا دتگاهای  بزرگ دیگری نیز در پنهانی ترین کوچه ها  ساخته شده بود  که چند دختر باکره در آنجا خدمت میکردند وچند مغ ! مجمری از اتش میان  آن عباتگاه همیشه روشن بود  واطراف را نیز شمع روشن میکردندبوی عود بوی عطر یاس بوی خداوند درانجا به مشام جان میرسید  من خیلی کوچک بودم  واجازه نداشتم بیشتر در اطراف ان بگردم . جلوی درب کفش های  های پارچه ای مخصوصی را به پای زایرین میپوشاندند  وکف آن با گلیم فرش شده بود گلیم های دست باف !! تنها یک عکس بزرگ در انتهای سالن دید میشد من میترسیدم  به ان نگاه کنم وچند شمایل  که امروز در گوشه وکنار پشت سر( اقایان اپوزسیون) میبینم یکی از آنها یک ضربدر بزرگ بود   مانند صلیب   بعدها گویا المانی ها انرا صاحب شدند وچهار طرف انرا شکستند  این صلیب معنای خاصی داشت هر گوشه آن یک معنی میداد گویا شاه هخامنشی همیشه یکی از انهارا بر گردن داشت … اینهارا تنها از گوشه وکنار میشنیدم آوازهای  روح نوازی داشتند کسی را تهدید نمیکردند  شلاق نمیزدند  توهین نمیکردند  همه باعزت واحترام با یکدیگر  رفتار میکردندوخورشید خانم همسر یکی از  این بزرگان بود ودختر بزرگ دیگری  .  آن بو هنوز با من است  از کجا فکر میکردم ناگهان به میان سطلهای زباله  مملو از مواد ضد عفونی کرده  بیمارستانها ولاشه ها سقوط میکنم ؟ از .کجا میدانستم که  آن باغهای بزرگ تبدیل به یک سوراخ میشوند تازه درهمین سوراخ هم باید  از همسایه  ترسید ..
      حتی در خواب های آشفته ام نیز این روزهارا نمیدیدم  تنها زمانی توانستم کمی رابطه با گذشته ام پیدا کنم که خیاطی را یافتم که اهل همان ایمان مادری من بود  . مادر ومادر بزرگ  من مسلمان شدند ونامشان را نیز تغیر داد ند مهر افرین شد خدیجه  ومهر انور شد ……..تاج !!!!!تازه  در  این جمهور ی من دراوردی تاج وفخر مارا نیز از روی شنانامه ها برداشتند . 
    شب گذشته خواب خورشید خانم را میدیدم بانوی بزرگواری که مانند نداشت بوی خوش پرودگاررا درمیان چادر سفید او احساس میکردم  چه بزرگ وبخشنده بود . 
     
    امروز درآنسوی خیابان یک بیمارستان است که هر صبح پرستاری  زباله های  انجا  ونوارها وکاغذها  هارا به سطل زباله آنسوی خیابان میریزد چهار سطلل زباله  وبرای از بین بردن بوی گند  آنها ابشاری مصنوعی شاخته اند  با گلهای معطر اا آب هم بوی لجن میدهد  ابی که تنها دورخود  میچرخد .
    تنها گردش من وهواخوری .من روی یک بالکن بی قواره است که درون باغچه کوچکش چند شاخه گل کاشته ام  شاید بوی خائه را درمیان انها بیابم خانه ای که ویران شد وشبها تنها به مردی بیاندیشم که مرا  به میان  یک ایل وحشی برد که کارشان تنها خوردن وخوابیدن وتریاک کشیدن  وسکس بود وبس واخیرا شکار حیوانات وزنان ودختران وبچه ها . باقی حکایت بماند . پایان 
    ثریا ایرانمنش . 18/04/ 2021  میلادی .
     

  • سرزمین نفرین شده

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”  اسپانیا !  (همان سر زمین نفرین شده !)

    امروز نه  آغاز و نه  انجام جهان است /  ای بس که غم و شادی  که پس پرده نهان است 

    ای کوه . فریاد من امروز تو شنیدی  / دردیست در این سینه  که همزاد جهانست 

    خون می چکد از دیده  دراین کنج صبوری  /  این صبر که من میکنم افسردن جان است 

    میل ندارم بدانم ونمی خواهم بدانم  که آنهاییکه مارا به این روز سیاه نشاندند ورفتند  تره وتخمشان همان راه پدر را می روند ؟ ظاهرا همین  طور است  >تره به تخمش میره ابولی به باباش اگر حلال زاده باشد<.

    اولین کلامی که امروز بر زبانم نشست پس از بیدار شدن  ” فریاد کشیدم لعنت برتو ای سر زمین نفرین شده / ای بارگاه کلیساها وکاتدردالها  لعنت برتو  هر چه را که داشتم ازمن گرفتی  ذره ذره وناگهان افکارم به انسوی دنیا رفت به سر زمینی که دران زاده شدم وامروز برایم ناشناس است هم خودش  وهم مردمش  آنها نیز شاید همین ناله هارا درگلو دارند شاید بیشتر ازمن زخم بر سینه دارند .

    روز گذشته مصاحبه شومن معروف (هوتن و همکارش ) را  دیدم  و نمایشی را که داده  بودند  یکهزارو پانصد نفر  بلکه بیشتر  به تماشای این نمایش رفته بودند !!! همه اراسته وپیراسته با جواهرات وکیف های گران قیمت  پپر پاتالهای هنر مند گذشته که به زور بوتاکس وجراحی خودرا شبیه میمون ساخته بودند .

    با خود فکر کردم اگر همان  روزها که درانگلستان بودم  گوش به حرف  آن دوست یهودی داده وراهی امریکا میشدم  ؟؟؟؟؟ مانند سوسن خواننده در کنجی از گرسنگی میمردم ودختران وپسرانم معلو م نبود  درچه وضعی زندگیشان میگذشت  موج آنهارا میبرد بسوی نامردمی ها  

    پدری که بر بالای سرشان نبود یک موجود مفلوک لاابلای  دو جنسیتی وهزار چهره !!! که  همه پولهایش را به معشوق که همسر برادر زاده اش بود بخشیده بود وهمه اموال ودارایی را نیز به آنها واگذار کرده بود تنها مالیاتهارا را برای  من گذاشته بودند . پولی دربساط نبود یا میبایست خدمتکار  از ما بهتران میشدم یا داخل کارهای نا مشروع آنها تا بتواتم  یک کیف سه هزار دلاری را به دست بگیرم و جلوی دوربین به تماشا بگذارم !!! این کارها از من ساخته نبود .

    داشتم ملافه هارا عوض میکردم بیاد خانمی افتادم که روزی داعیه دوستی را بامن میکرد   روزی بمن گفت ” 

     : که تو روزی که  به خدمتکارت ماهی دوهزارتومان حقوق میدادی  حقوق من هفتصد تومان بود !!!امروز جایمان عوض شده » البته بقیه راه خودم  گفتم «  خوب  اکبر بهرمانی که رفته لابد با خانواده اش  زد وبند دارند وصاحب چند خانه وسایر چیزهایی که بهتر است نامش را نبرم ……

    نه از من ساخته نبود با این گله همراه  شوم  درکنج این ویرانه سرا باهیچ ساختم آن هیچ را هم این روزگار دهر بی رحم نمیگذارد که درگلویم غرغره کنم . 

    شاید این دنیا جای من نبود  / شاید بیهوده دراین سیاره افتادم وداخل این جمعیت شدم  بازی را بلد نیستم هنوز پای بند هما ن گفتار وکردار وپندار  گذشتگانم هستم دست نمی کشم راه آنهارا میروم اهورا مزدارا به کمک می طلبم  ایاا و مرا میشناسد ؟ خدایان امروز که مرا نشناختند وکمکی بمن نشد هرچه بود رنج بود ورنج  هر صبح که روی صندلی کهنه خود مینشینم  از خو د میپرسم خوب ! امروز باید درانتظار کدام زخم باشم ؟ درانتظار کدام درد باشم ؟ ….

    گاهی فکر میکنم اگر درهمان سر زمینم میماندم ؟؟؟؟؟ امروز بطور قطع کارتن خواب بودم !!!!  چون با این قبیله وقوم دیگر ابدا روابطی نداشتم  یا در اتشکده ها خاکسترهای داغ را جا به جا میکردم . 

    تو رهرو  دیرینه  سر منزل عشقی  ؟ بنگر  که ز خون تو  به هر گام نشان است .

    باشد که یکی هم به نشانی  بنشیند  / بس تیر که در چله این  کهنه کمان است 

    تمام شب نخوابیدم ازخودم پرسید م ایا دخترک  همانرا که بمن گفته  یا درد بیشتری بر  سرش امده که اوخودرا پنهان ساخته و میل ندارد من او را ببینم یا او مرا ببیند تنها  تلفنی باهم گفتگو داریم .

    نفرین برتو ای زندگی  نفرین برتو ای زوزگار کدام نفرین ؟  ……..دلت خوش است  پر رو باش  وقیح باش مردم را بکش  هول بده برو جلو / در صف ایستادن واحترام گذاشتن یک راه احمقانه است  باز ی را بلد باش چند نقاب بخر و بر چهره ات  بگذار به غیراز این ترا احمق میخوانند  ساده دلی همان احمقی است  نامش را عوض کرده اند .

    نمیدانم باید  به سرنوشت اعتماد کنم یا به او پشت کنم ؟ من سرنوشتی ندارم تنها  سرنوشت سازم . همین !

    از راه مرو  سایه که آن گوهر مقصود  / گنجی  است که اندر قدم رهروان است !

    پایان / شنبه  17 آپریل 2021 میلادی ! ثریا 

    “اشعار متن از هوشنگ ابتهاج / ه .الف. سایه . ”  از دفتر ی که  پسرم بمن هدیه داده است !!!

  • مرا به سخت ……

     ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا !

    هر کو نکند فهمی  زین کلک خیال انگیز / نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد 

    جام می وخون دل هریک به کسی دادند / دردایره قسمت اوضاع, چنین باشد 

    تمام شب دراین فکر بودم  که آن دو مردی که به ظاهرهمسران من بودند وعاشق  کاری را که با من کردند هیج سر باز گشتاپویی با  یک زندانی خو د نمیکرد هرچند هردو درهمان  شهر گشتا پوها تربیت شده بودند  ونمی بایست توقعی شعور انسانی را از آنها داشت . 

    درهمین حال واحوال بودم چشمم به نوشتاری افتاد …. ای داد وبیدا د  “میم “!” اسی!” شما هم بعله ؟؟؟؟؟؟ 

    هر هفته روزهای پنج شنبه با چه شوقی به گفته ها وشیرین زبانی های  اوخاطرات او گوش میدادم فیلمساز خوبی بود نویسنده نمایشنامه نویس هنر پیشه خلاصه همه کاره  وآن یکی ترانه سرا واهنگساز  حال سر پیری رفته اند در جام جهان بین مریم بانو وحقوق بگیر او شده اند تا برایش فیلمی بسازند  وآهنگی …….دیگر همه چیز را فراموش کردم سر پیر ی خود فروشی کار درستی نبود اگر مرجانه رقاص  فیلمهای  آبگوشتی خودرا به آنها فروخت / اگر مرضیه خودرا به آنها فروخت آنها بدون شهرت .

    پول  جان  میسپردند الهه توبه کرد وبه دامن مردم کشور برگشت ودرخاک میهن جان داد اما آنها باشکوه وجلال  دریک قبرستان گمنام به خاک سپرده شدند ای داد وبیداد همه مواجب بگیراینفرقه مخوف شده اند؟؟؟؟ ایکاش منهم به حرف آنطرفی گوش داد بودم ! الان مجبورنبودم درکنج این خلوت سرا  برای هیچ بگریم و بفکر گذشته ها باشم که چرا اینگونه گذشت ؟  خود فروشی اسان است خیلی هم آسان  تنها کافی است که خودرا به هرکسی که ترا خوب میخرد تسلیم کنی دیگر باقی کارا خود بخود روبراه میشوند اتومبیل زیر پایت میگذارند گارد برایت تعیین میکنند وغیره ! …

    خوب اورا هم فراموش کردم همه را فراموش میکنم دیگر حتی به ان  ذره خاک  الوده هم نمی اندیشم آدمهایش را نیز به دست فراموشی می سپارم . 

    خیال میکنم مرده ام /  زباله سیر نمیشود  .

    گذشته را پست سر میگذارم  بسوی تاریکی ها میروم شاید درون  تاریکی ها روزنه ای  باز باشد ومن بتوانم  نفسی تازه کنم کسی چه میداند . 

    طبیعت قانون خودش را اجرا میکند قانون فشار و زور  در فیزیک که خوانده ای  قانون فشار را  میدانی > بنابر این توقع هیج نرمشی را نداشته باش  و توقع اینکه انسانها همیشه همان باشند که بودند  نیز نداشته باش  تو یکی با بقیه فرق داری . 

    خوب چها رسکوی کوچک داشتم  دستهایم را بالا  زدم با آهک وساروج وسیمان و آهن چهار ستون ساختم  امروز به آنها تکیه میدهم  هر کدام خسته شدند به دیگری تکیه میدهم  درزمان بیماریم تنها این چهار ستون بودند که مرا نجات دادند  تمام لحظات کنارم بودند  دقیقه ای مرا رها نکردند  . پس چرا از بقیه توقع دارم  خودم هستم اگر ” او” بود امروز این ستونها به درختان نارکی تبدیل میشدند که با وزش هر نسیمی باین سو آن سوخم  میشدند وچه بسا می شکستند  راهشان را میدانند  انها مانند اسبان اصیل که میتوانند هرکجاررا میل دارند ویران سازند ویا اباد کنند  .  به آنها افتخار میکنم  .باید هرچه بود فراموش کنم وبه دست باد بسپارم . باز ی را بلد نبودم دستم را ازپشت میخواندند  بنا براین همیشه بازنده بودم تنها خودم را نباختم ..

    متاسفم برایتان  مردان  خوب وصاحب نظر وهنرمند  که برای چندر قاز خودرا به یک زن هرزه  فروختید همه گذشته های خوب تان را  واینده ای که دیگر برایتان هیچ کس ارزشی قایل نیست .  عده ای از ازل از کودکی  نقش خودرا خوب میدانند  هرکه بیشتر داد بسوی او میروند خودرا دراختیار همه کس میگذارند تا مرز جاسوسی وحتی آ دمکشی هم میروند اما شما چرا؟ هنرمندان معمولا همه احساسی ظریف دارند ….خوب دیگر کافی است  درخارج نشستن وگب زدن  خرج دارد  عده ای برای یک  کلمه  چند سکه طلب میکنند  وعده ای همه وجودشانرا در اختیار خریدار میگذارند . 

    در کار گلاب وگل  / حکم ازلی این بود / کاین شاهد بازاری وآن یک پرده نشین باشد . زیاده عرضی نیست . پایان 

    ثریا ایرانمنش  16/04/ 2021 میلادی .

  • جنگ سرنگ ها

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    دوهرارو بیست / دوهزارو بیست ویک ! وهمچنان این دوهزارها  ادامه خواهد یافت  وما دیگر نیستیم تا جنگ ستاره هارا ببینم  در حال حاضر جنگ سرنگ ها وواکسن ها بر پاست وبیماری  پنهانی واشکاری که درمانش بسیار اسان است اما ما نمیتوانیم بدون کمک فرشتگان مرگ خودرا درمان کنیم .

     دیگر در هیچ اندیشه ای نیستم  نه اندیشه وطن ونه اندیشه دنیا همه چیز برایم یک نمایش مسخره وتهی وتهوع آور است وبس .

     آن روزها هر صبح ویا بعد از ظهر روزنامه به خانه ات میامد  با خوشحالی آنرا باز میکردی اگر چه خبری نبود اما بازهم تو خیال میکردی صاحب خبری جدول کلمات متقاطع ونوشته های پر مغز دانشمندان واندیشه وران  درگوشه ای وشعری از یک شاعر تازه متولد شده ترا سر گرم میکرد  ومجله های رنگین هفتگی هر چند بی محتوا بودند اما  دنیایی زیبایی را درمیان آنها میدیدی صد البته ارایش جدید ولباس جدید  بانوی اول نیز در صفحات اول چاپ شده بود بی اعتنا میگذشتی  ولش کن برو ببینم فلانی چه نوشته ومجله هفتگی خواندینها که میتوانستی همه چیز را درمیان  صفحاتش  بیابی ودست آخر مجله توده ها وخلقی ها وجوجه مجاهدین زیرزیرکی خودرا لابلای روزنامه ها پنهان میکردند  چقدر گنده گنده حرف میزدند !!! چه کلماتی  ؟  میرفتی  به سراغ کتاب خانه ات شجاع الدین شفا   همه ادبیات جهانرا ترجمه کرده بود  و دشتی برایت راز  حافظوسعدی ومولانارا هویدا ساخته بود  حسن شهباز احساساتی ادبیات  دنیای امریکار ا  جلوی چشمانت گذاشته بود ودیگری ادبیات آلمانرا ….. بهر روی میتوانستی با دنیای خارج تماس داشته  باشی و فریدون فرخ زاد تازه از راه رسیده برایت شب بو د و بیابان بود را میخواند ……رامش بود  با آن ملاحت ونجابت ذاتیش وبقیه میمونهای روی صحنه  هایده بود بانوی آواز  که صدایش نظیر نداشت  خرم برایت ویلن میزد تجویدی بود    کسایی با نی بی نوایش  ترا به عرش میبرد  وشهنار تاررا آنچنان دربغل میگرفت گویی کودکی شیرین زبانرا در بغل دارد وبه راستی شیرینی موسیقی از لابلای مضراب او بیرون میریخت  رهی برایت ترانه میساحت آه /..آه خدای من آنها کجا رفتند ؟ چگونه پرواز کردند> عبداللعی خان وزیری  برایت میخواند ” وقتی چشمات  پر خوابه / 

    چه قشنگه   مثل اشعار مسیحایی حافظ پر رمزه …….. عبادی با ان سه تار  خودش ارام وسه تار نیز ارام بود وبقیه وبقیه که دیگر جایگزنی ندارند  حال امروز ممودی احمدی نزاد و  فاِِِیزه  ستاره های ایران شده اند !!!!وآلت الله ها وتره وتخم وپس مانده ها ونوکران حلقه بگوش آنها  همه زیبایی وطهارت وبکارت ایران مارا بر باد دادند .خدمتگاران بی بی سکینه وسایر رسانه های  قلابی مشتی  بچه مزلف را ویا نا مردانرا پشت آن رسانه ها نشانده و برایمان افسانه  سرا شده اند .. 

    زمانیکه کتاب قطور دانته را که شجاع الدن شفا ترجمه کرده بود زیر نام   بهشت / دوزخ/ جهنم باز میکردی   من چیزی از دوزخ نمیدانستم  جهنم را نیز هنوز با ان اشنا نبودم  تنها بهشت را میشناختم که داشت کم کم تبدیل به یک دوزخ جهنمی میشد  احمد خان شاملو  لات سر کوچه ادبیات ایستاده بود وهمه را به پایین میکشید  ناگهان سر وکله  بچه لاتهای  دیگر نیز از پایین شهر پیدا شد از دهات اطراف همه نویسنده وشاعر شدند  اولین هدف انها زوم کردن تیرها بسوی فریددون فرخزاد بود که روشنگری  را برایمان به ارمغان آورده بود  ورفتیم ورفتیم تا رسیدیم به اینجا که برای چند کلمه چرندی که روی فضای مجازی میگذارند باید سکه ای دردهانشان بیاندازی همه هم دکتر وتاریخ نگار وپژوهشگر وغیره وذالک شده اند  وتازه معنی دوزخ وجهنم را دانستی وفهمیدی که بهشتی درکار نیست بهشت را باید درافکارت جستجو کنی ./

     خورده پاهایی تجزیه گر  بی سر وپا قهرمان شدند / نلسون ماندلای تروریست وبمب گذار  قهرمان شد  وبزرگ لات  تروریست یاسر عرفات قهرمان جهان  شد وامروز ما نشسته ایم به تماشای سرنگهای بلندی که مانند تیری بسوی تو حمله میکنند وسر هرکدام نیز مرافعه است .

     در گذشته هنگامی که به اروپا میرفتی تنها برگه آبله کوبی را از تو میخواستند .

     حال پاسپورت واکسن ساخته اند  واکسنی که درعرض سه ماه ناگهان بصورت خروار وارد دنیا شد انهم نه یکنوع بلکه هزاران نوع کشنده مخلوطی از اب ونمک وشکر ال مینیوم وگاهی هم چند قطره ناشناس که خون ترا لخته میکند  چون که میل دارد چیپی درون خون تو بسازد / ساخت یک واکسن حد اقل پنج سال طول میکشد   اول روی حیوانات  آزمایش میشود  حال ناگهان چگونه اینهمه واکسن وارد گمرکات شد و مانند نفت وبنزین وطلا بر سر ان مرافعه است . 

    در کتاب اسرالتوحید  در صفحات اول آن میخوانیم که ” با آن دانه که آدم خورد معرفت بود  واین همان شناسایی است که تضاداهارا اشکار میکند .”  امروز اثری از معرفت نیست هرچه هست هوچی گری وبلوا وریا ودروغ است وبس . 

    دیگر حتی کتاب هم نمیتوان خواند کتابی چاپ نشده کتب  قدیم را  ها با چاپهای قدیم را باید با زور ذره ین خواند امروز اگر کتابی هم چاپ شود همان صفحه اول از هم جد ا میشود  بعد هم تنها انسانهای امل وعقب افتاده کتاب میخوانند !!!!!  با اینهمه تکنو لوژی  پیشرفته که در توالت ماتحت ترا نیز پاک میکنند  تو هنوز به دنبال کتابی ؟؟؟؟؟. 
    روز گذشته نگاهی به ردیف فیلمهایم انداختم . نه دیگر مانند آنها ساخته ئخواهد شد ونوه هایم بمن میخندند !!! درون گنجه ام تا سقف فیلم ویدیو  وتعدادی از آنها هرگز در بازار ها ی جهان یافت نخواهند شد  یکی از آنها (ایران من) است در زمانی که داشت روبه پیشرفت وتمدن بزرگش میرفت ناگهان  بانوی اول خواب نما شد واز کمبودها نالید وهمان کم بودها اورا پرواز داد ودربهشت نشاند وبقیه هم  یا درجهنم یا در دوزخ بسر میبرند انهایی هم که بخیال خود  دربهشت نشسته اند بهشتشان خیالی وخالی از حقیقت است. پایان دلنوشته امروز من که سخت دلم گرفته . / ثریا 

    15/04/2021 میلادی  ثریا ایرانمنش .

  • شب روه داران

     از رهگذر خاک سر کوی شما بود  / هر نا فه که در دست نسیم سحر افتاد

    بس تجربه کردیم  دراین دیر مکافات /  با دردکشان  هر که درافتاد بر افتاد

    دیرمکافات . جهنم / شهر بی ترحم   هر چه میخواهی نامش را بگذار بقول شاد روان  “نادر نادر پور” درپی   این شب تاریک هیچ سحری نخواهد آمد  تاریکتر خواهد شد  وشبهای تیره تر  ومردم خیره سر تر ودیوانه تر واز ما بهتران درپستوها مشغول کارهای خودمانی  / شمارش پولهای که باید برای  بورسها  بپردازند وسر مایه گذاری کنند !..

     مارا سر گرم کرده اند عده ای فهمیده اند وعده ای مانند گوسفند هنوز در چراگاههای به دنبال علف میدوند که کمی از آنرا نشان میدهند  جنگ واکسن ها جنگ پوزه بند ها که بردهان ما بستند و به خدای  لایزال این بیماری در مکانهای بسته بیشتر وجود دارد تا درهوای آزاد درهوای ازاد تنها اکسیژن است  اما مردم  گوسفند وار به اخبار تلویزیون ورادیوها گوش مییدهند وبع بع کنان بسوی سبزه زاری میروند که غیر از علف سمی چیزی در آنجا نمیروید  باید  دهانشانرا بست ودرکنج خانه  حبسشان کرد تا  گلچین کنند  وبه کارهایشان برسند خیابان شلوغ است باید کمی  از رفت وآمد کم شود تا اتومبیلهای آنچنانی راحت بتوانند به راهشان ادامه دهند وبکارهای آنچنانی خود برسند در پشت شیشه ها تاریک وسیاه .

     شب گذشته روی تابلتم مراسمی زنده را تماشا میکردم دراین  گمان بردم که این پیرمرد  مقوایی  از دنیا رفته چه تنشریفاتی چه همه آدم سیاه پوش در  مقابل کنگره ….خیر  یک قراول کشته شده  بود  در شلوغی ها !!!   ودهان کجی به ترامپ  وسر گرمی  دیگر برای مردم  همه به تماشا  ایستاده بودند  ونخواهند پرسید چرا نان نیست وچرا ابها الوده به سم شده اند وچرا اکسیژن کم است وچرا   ما را به این روزانداخته اید ؟……ودوباره ماجرای کشتن یک سیاه جنایتگار به دست پلیس  بیا تماشا کن دوباره دنیا بهم خورده !!!!

     سوال مکن ومپر س چرا DO,T A SK ANY MORE

     دخترک درد میکشد شانه اش  را ودستش را نمیتواند تکان بدهد همسرش لباس برتن او میپوشاند  پلیس هم  خونسرد گفته ازاین  اتفاقات دراین اینجا زیاد  است اولی نیست أخرین هم نخواهد بود  شاید پولهای کیف را بردارد وکیف را درجایی بیاندازد !  بیاد دزد خانه خودم افتادم همسایه  با کمک نو کر خانه هرچه را که توانسته بود برده بود هنوز چشمم دنبال آن جواهرات است آن کت ودامن چرم وآن چکمه های گران قیمت  است که دیگر شبیه آنهارا نخواهم داشت وآخرین آنها  یک حلقه بود که ” دوستم ” انرا ربود درلندن به هنگام رفتن به توالت سری به اطاق من زده وانگشتری های من روی کمد بود  بهترین را برداشته ورفت . خودش خوب میداند  رابطه اش ار هم قطع کرد . 

    ما دراین گونه دنیا زیست میکنیم  وتنها باید سعی کنیم زیر دست وپا له نشویم در قامت بزرگان راه نرویم  دو دستی که بمن کمک  میکردند  هردو امروز ناتوانند  روز گذشته خودم را حاضر کردم وبه دخترم زنگ زدم  و گفتم ” از پاهای تو  تو کمک میگیرم ا زدستهای خودم مرا به سوپر ببر پس از نه ماه گویی وارد بهشت شده بودم !!!!!  حال باید خودم خودم را اداره کنم تا روزیکه  ببینم چه خواهد شد . 

    هنگامی که به تماشا ی اهل بیت ودولت جمهوری  اسلامی نگاه میکنم  ازخودم میپرسم این حیوانات کجا بودند اینهمه پارچه  همه هم سیاه برسر وکله آنها  چگونه رفت چه هیبت هایی هستند انینها ازما نیستند اینها بیگانه اند …..چه فایده آن سرزمین دیگرمتعلق بتو نیست یک طرف چین وماچین طرف دیگرروسیه سزارین پوتین و درآن وسط هم همین جانواران مشغول ارشاد مردم هستند تا چگونگی آداب طهارت وغسل جنابت وبغل خوابی را به آنها یاد  بدهند وبر جنازه ها نماز بگذارند . همین دیگر هیچ  . اگر توانش را  داری ادامه بده نداری برو بمیر راه سومی نیست . پایان .

    زین دایره مینایی خونین جگرم  می ده / تا حل کنم  این مشگل  در ساغر مینایی …… “خواجه حافط شیرازی ”  پایان 

    ثریا ایرانمنش /14/04/2021 میلادی !

  • بیشرفها

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین  ” اسپانیا !!!

    پرتو بی پیرهنم  .جان رها کرده تنم / تا نشوم سایه خود . تا باز ببیند مرا  ……..” سایه “

     این فرزند حرامی وبد سگال از آن من نبود از آن دیگری بود که حمله برد بر تکه استخوانی  زیر مشتی لباس که برای نان روزانه وشبانه اش تلاش میکرد  دختری که همه عمرش را به مهربانی وکمک به دیگران میگذراند واگر زنده ماند با ز هم میگذراند .

    سگ بد سگالی گرسنه ای یا تحفه حرام زاده خریداری شده ای به  جلوی دفتر او درکمین بود وبه مجرد پیاده شدن از اتومبیلش کیف اورا ربود سوار اتومبیلش شد ورفت دخترک به هوای کیفش به دنبال او کشیده شد  درنتیجه دستش دررفت وعضلاتش کشیده شد  مردم به کمکش آمدند  به همسرش زنگ زدند اورا به بیمارستان بردند  وحال نیمه جان درخانه افتاده  همه هستی اودرون کیفش بود  حتی کلیدهای خانه من که باید قفلهارا امروز تعویض کنم این سگ هرزه گرسنه هرجایی برای  چندر قاز درون کیف این کاررا کرد یا هدفی دیگر داشت .؟

     تمام شب نخوابیدم  از او بیخبرم  تلفن خامه  مشغول است وموبایل او درونن کیفش بود با همه اطلاعات که بلا فاصله همه را کنسل کردند  خواهر وبرادرش وهمسرش  من بیخبر  وبی نفس روی کاناپه بخواب رفته بودم  نمیدانم چند قرص خورده بودم وکدام یک را …….

    امروز دیدم هنل یکصد وپنجا ه ساله شهر سیویل برای فروش گذازده شده است وکلید طلایی با اسانسور مشهورش  دردست فروشنده است  / دیدم بار یکصد وهشتاد ساله شهرسیویل  بسته میشود کرایه آنرا ندارند بدهند / دیدم رستوران دویست ساله شهر سیویل که هرسال هزاران توریست را  پذیرایی میکرد بسته شد .بیشرفها  با این برنامه مسخره ومافیایی خود  مردم را درون  خانه ها حبس کردید تا خدایان  راحت به  تعویض دنیا بپردازند  بر سر خرید و فروش و ماسک وواکسن معامله ها انجام دهید  ومرافعه ! بیشرفها . بیشرفها .

    مردم را دسته دسته به گور فرستادید  انکه هنوز جان داشت ویا نیمه جان بود  با هربیماری که میمرد نام این بیماری منحوس را را روی ان گذاردید  حال عده ای را با واکسنها به ان دنیا میفرستید تا راحت زندگی کنید با دنیای تازه  خود و هوای تازه را برای کودکان نارس وحرامیان خود  اماده سازید بیشرفها /بیشرفها .

    ما مانند سنگ سخت مرجان به دیواره  زمین چسپیده ایم جدا کردن ما مشگل است اگر چه با تیرو تفنگ باشد . 

    برای من هیچ جای دنیا ارزشی ندارد وارزویی هم ندارم همه جای دنیا برایم یکسان است . 

    بیاد دارم روزی خانواده ای از این شهر کوج میکردند تا به امریکا بروند  برای خدا حافظی نزد من آمدند سپس خانم  خانه گفت ” 

    ثریا خانم ! شما هم بچه هارا بردارید یا به امریکا بیایید ویا به ا انگلستان بگردید ! 

    پرسیدم چرا ؟ من اینجا کاری به کسی ندارم جای کسی را تنگ نکرده ام .  آن خانم درجوابم گفت : اما باشما کار دارند وکار خواهند داشت ! یادش گرامی هر کجا که هست  اما برای من دیگر جا بجایی دیر بود.

    در نهایت عسرت وبدبختی دست وپا میزدیم  هرکدام از ما به دنبال کاری میددویدم تا بتوانیم تنها غذای روزانه مانرا تهیه کنیم  هفته ها غذای ما تنها سیب زمینی بود  امروز که باید لذت  زندگی را ببرم وتماشاچی زحماتم باشم  تازه با من وخانواده ام ” کار ” دارند ”  چه کسی وچه کسانی ؟  بیشرفها  بیشرمها دنیارا ویران کردید به یک بیمارستان بد بود ومتعفن تبدیل ساختید یک زندان  وهنوز هم دست بردار نیستید  دزدی که اتو مبیل دارد نمیتواند کیف یک دختر بیچاره را بدزدد که ساعت هشت باید در دفتر کارش  آماده باشد  با ید دید این  دزدی از کجا اب میخورد ؟  ساعت هشت صبح  دریک پشت یک سوپر مارکت که همه مشغول  آوردن بار بودند ناگهان سر وکله این جهنمی پیدا میشود تمام شب اورا نفرین کردم گر نفرینی درکار  باشد  از دخترکم بیخبرم میل ندارم مزاحم او باشم حتما برای دردهایش داروهایی را میخورد  که اورا خواب الود میکند  …. نه ازکسی خبر ندارم تنها باید همه قفلهای ساختمان را عوض کنم مخارجش بعهده خودم میباشد . حال یکی در یک شو نشسته مرتب شلوار شاهنشاهی را اطو میزد / دیگری  به دنبال ریاست جمهوری است سومی به دنبال  بردن بقیه اموال مردم است  و مردم درفقر وبیمارای وگرسنگی دارند  جان میدهند گویا سر زمین مارا و مردمش را نفرین بزرگی دربر گرفته است نه دعای کوروش !

     بییشرفها! لعنت بر شما وحزب منحوس شما  برنامه های تلویزیون تهوع اور شده اند  سکس وپورنو گرافی و وبقیه که میل ندارم نامی از آنها ببرم چون متهم به نژاد پرستی میشوم هر اشغالی را که میل دارند جلوی دوربین انجام میدهند بنا براین تلویزیون خاموش است  اخبار هم مرتب درحال ترساندن مردم  وبیشتر ماندن آنها درخانه است . 

    واین اسنت دنیایی که ما انهمه  حرص  انرا میخوریم  تا بیشترزنده  بمانیم !!!!!  پایان .

    کور سویی ز چراغی  پنهانی اینجا روشن است 

    قصه پرداز شبهای ظلماتی  من است 

    نفسم میگیرد  که هنوز هم اینجا زندانیم 

    ثریا ایرانمنش  13/04/2021 میلادی . / برکه های خشک شده / اسپانیا .

  • خبرها

     خبر ها رسید. همه چیز به ناگهان  شوت شد. کیف.   دخترکم را مردی از درون اتومبیلش بیرون کشید وبرد وخودش را. وی زمین انداخت  دستش در رفت وعظلات  دنده های نازکش صدمه دید خاله فوت شد.  همه چیز ها. را باید از نو کنسل کرد واز نو. درست ساخت ، تنها گناه ما این بود که  دور هم   آنهم نیمه کاره جمع شدیم 

    حال در انتظار بلاهای دیگری هستم  

    هرکه بود. از قبل در انتظار پارک کردن اتو مبیل او بود  بیچاره  درون کیفش تنها ده یورو پول داشت  کارت ها بانکی وکارتهای بیمارستان وغیره و همه چیز کارت بود ‌تلفن. حالا در خانه با دست باندپیچی شده خوابیده پلیس مشغول اکتشافات !!!!است. اما بی فایده،

    خوب جناب  ریاست سرنوشت آیا کار دیگری با من داری  هنوز چیزی باقی  مانده  لعنت بر تو  ای هزار لعنت بر تو آدمکشان دزدان فاحشه ها راحت زندگی می‌کنند و….. دیگر هیچ . 

     دو شنبه لعنت شده 

    د‌ازدهم  

  • تسلا !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”  اسپانیا !

    هر  چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی / تا بداند غم  تنهایی و رسوایی ما !

    روز گذشته  میهمان داشتم دخترم ودامادم  آبجویی نوشیدیم وشرابی  هوس دشت وصحرا به سرم زده بود  . 

    – دخترم میایی برویم کمی در هوای ازاد درون یک جنگل هوایی بخوریم ؟ 

    نه / مامان کار دارم باید بروم  لباسهارا اطو بزنم  .ملافه هارا عوض کنم و……

    زنگ زدم به دخترم دیگرم / هان چکار میکنی نفس نفس داشت  … هان چه خبره ؟  هیچ دارم دیوارهارا تمیز میکنم  بعد هم یک خروار اطویی دارم باید برای فردا لباسهایهان را حاضر کنم برای خودم وم …..

    هوای جنگل از سرم پرید زنگ زد به پسرم ….آها … حالت چطوره ؟ هیج سر درد شدید دارم  بچه ها هم مشغول کارخودشان هستند ….اوکی توکی !…

    بنشین سر جایت  . پسرک زنگ زد اگر میل داری  ماشین تازه مرا ببینی ودلت خواست میتوانم دنبالت بیایم وباهم گشتی دور شهر ! بزنیم  ماسک یادت نرود !!! 

     ا.ه … چه عالی شهر  ! سر انجام آمد … اوه و….وه چه اتومبیلی ؟  یک ناو یک کشتی نه یک هواپیما بود  .میدانستم تازه گی اتومبیل خریده  عکس آنرا برایمان فرستاد ه بود اما خودش را ندیده بودم  آخرین تکنولوژی  حضرت گوگل وپسران  اتومبیل برقی ! سوارش شدم …..اما نفسم بند آمده  بود این ماسک لعنتی وبیماری زا را از روی  دهانم برداشتم   خوب کجا برویم   زیر افتاب وهوای خوش دریا برویم درون یک قهوه خانه  یک چای بخوریم .

    دخترک  گارسن یک کیسه رنگین برایم آورد وگفت چای با لیمو ست !!!! یک کیک یخ زده از درون فریزر که با ماکرو انرا داغ کرده بود رویش اب شده بود زیرش هنو زیخ داشت ….اوه ه مرسی  برگردیم  …….

    نفسم سخت گرقته برگردیم ایا شراب  رنگش بمن نساخت ؟ یا زیتون زیاد خوردم ؟ یا خردل ؟ چرا نفسم بالا نمی اید ؟  نکند ؟وووووو نه حرفش را نزن  از پسرم  احوال همسرش را پرسیدم گفت خاله اش سکته کرده مادرش هم دارد کور میشود واو دسترسی به انها ندارد چرا که باید ویزا بگیرد بعد هم این روزها سفرکردن  موقوف است ….درعوض برای تولدش یک پیانو سفارش داد ه ام !!!!!! بخانه برگشتم  درب را که بستم پشت در خانه افتادم  نفسم درون گلویم بود !! کشان کشان خودمرا به اطاق رساندم روی مبل افتادم  تنها کلید را ازدرون قفل بیرون کشیدم تا اگر مردم بتوانند درب را باز کنند . ! 

    نه ! نفس خیال نداشت بالا بیاید ویکس بمالم اسپری بزنم یک  آبجوش  بخور بدهم با یک اشغال دیگر بخورم لباسهایم را درآوردم شاید این بلوز بمن الرژی داده ؟  نه  بی فایده بود  نفسم به سختی بالا میامد .

    پیراهن خوابم ر ا پوشیدم .

      همه چیز را مرتب کردم وآهسسته به درون تختخواابم خزیدم  ساعت هشت شب بود  برای مردن حاضر شدم …………. نیمه شبب بیدار شدم  آه… هنوز زنده ام  چه خوب /  دستهایم را به زیر اب سرد گرفتم تا کمی اکسیژن  بگیرم  دربیرون هوا سخت گرفته بود تکان نمیخورد . دوباره خوابیدم وبه سخنان خیاط باشی گوش دادم تا خوابم برد .

    راستی  این  >تسلا< که میگفتند همین اتومبیل بود من خیال میکردم  نام یک شکلات یا شیرینی است !  باخودم فکر کردم دودخترم برده مردانشان شده اند وآن عروس درآخرین تکنو لوژی حضرت گو.گل وپسران زندگی میکند ورزش میکند شنا میکند پیاده روی میکند پیانو مینوازد !  خوب خلایق هرچه لایق گویا زنان ما شانس ندارند ! مبارکشان باد .دختران از مادرشان یاد گرفته اند !!!!  فعلا کمی نفس تازه کردم اما هوا ایستاده وساکن است . چه بهاری بود !پایان 

    ثریا ایرانمنش / 12/04/2020 میلادی !!

  • روز شنبه .

     ثریا ایرانمنش  « لب پرچین » 

    امروز دست از تابلت ها  موبایلها  همه کشیدم  رفتم بسوی موسیقی مانند گذشته. در بین سی دی های اپرا چشمم به اپرای اوتللو افتاد   نوشته شکسپیر  بارها از روی آن فیلم وتاتر واپرا تهیه کرده بودند  این گویا آخرین کار پلاسیدو دومیگو بود در تالار بزرگ  اپرای میلان 

    خواننده زن سوپرانو صدایش قدرت لازم را نداشت کمی هم گوشتالو بود .

    . آنچنان یاگو خوب نقش خودرا ایفا کرد صد البته که پلاسیدو  دومینگو‌ هم حرف نداشت موسیقی از  ً‌‌‌ ‌و چینی بود  بهر روی این اپرا مرا بیاد خاطره ای دور انداخت  .

    نمیدانم هنوز سال سوم دبیرستان بودم که فیلم اوتلو با بازی وکارگردانی سرگی باندا.ر چوک  در سینمای سعدی روی پرده آمد  من یازده بار اینفیلمرا دیدم یکی دوبار با دوستانم و دفعات آخر تنها  دزدمونا بنظرم بسیار زیبا بود  واوتلو خشمگین وبزرگ شادروان پرویز بهرام جای اوتلو حرف میزد به همان شیوه کتابی  بهر روی دبیرستان تمام شد  ومن راهی آبادان شدم برای رشته پرستاری در بیمارستان انگلیسی‌ها !!!!!  در میان راه  دوستم  مردی را بمن معرفی کرد وگفت  که با خواهر او دوست است وان مرد در ‌واگن ما بین چند دختر نشست  دختران حوصله شان سر رفته بود نمیدانم چگونه سر صحبت من باان جوان استخوانی بدون خون با موهای طلایی   باز شد او از زندان به طرف تبعید گاهش  که آن روزها در جزیره کویت بود میرفت دو محافظ…او.ر ا ا همراهی می‌کردند . او از زندانش وشکنجه ها حرف میزد از خانواده مهاجر خود که از جنوب سیبریه راهی خراسان شده بودند ……..ناگهان آسمان  آفتابی شد من شدم دزد مونا واو شد اوتللو 

     و،،،،دیگر هیچ سرنوشت من عوًض شد اما او آن اوتلوی سرگی باندا ر چوک نبود پسرکی که زیر چتر برادر بزرگش در حزب توده اعلامیه  پخش می‌کرد همین  ومن ساده دلانه   شیفته آن اوتلو شدم  ،ا

    پایان 

     دهم آوریل دوهزا و  وبیست ویک میلادی   اسپانیا   ثریا

  • دنیای گمشده

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    کجایی ؟ ای که دلم بی تو در تب وتاب است  / چه بس خیال پریشان به چشم بی خواب است 
    ز چشم خویش   گرفتم  قیاس کار این جهان  /  که نقش مردم حق بین همیشه بر اب است ………” سایه” 

     انسانهای زنده  به چند چیز احتیاج دارند : زندگی طولانی  /  شهرت  ومقام  / پول ومالکیت اینهارا همه دوست ندارند عده ای تنها به عشق زنده اند متاسفانه اکثریت با مردم بالاست . 

    در خبر گذاری های خواندم که در اسپانیا بواسطه  بیماری قرن  که نامش را هر چه میخواهید بگذارید شانزده  سال از سن مردم کم شده است ! چرا ؟  معلوم است ترس ودلهره وواهمه از آینده نا معلوم .

    عده ای بیمار روانی دست به اکتشاف سیاره ای زده اند که نه اب دارد نه اکسیژن اما میل دارندهمه چیز رااززمین به انجا ببرند !  کسی نیست به انها بگوید آی بیچارگان  که تنها  جای شما در تیمارستانهای  در بسته است چرا کره زمین به این زیباییرا به ویرانی کشیدید که حال میل دارید  به سیاره ای بروید که شاید آدمخوارها درگوشه وکنارش بیتیوته کرده باشند .یک سیاره مرده بی اب وبی هوا !

    اکثر مردم دچار پریشانی وناامیدی شده اند  این امید است که انسانرا زنده نگا میدارد  حال تو معشوق را دربغل بگیر باتر س مبادا بیمار باشد !!! دست به پارچه  برای خرید میزنی با ترس دستهایترا فورا ضد عفونی میکنی نوعی وسواس وبیماری یبن مردم شایع شده واقایان هم همین را  میخواستند تا با خیال راحت قرارداد هارا محکم کنند پولهارا جا بجا کنند و درعیش های پنهان به ریش مردم عادی بخندند خودانها  به میهمانیهای بزرگ میروند درسالن های  برزگ دربسته  با ارکسترهای مجلسی  مردم تیز فراموش کرده اند که نوای گیتار یا نی چگونه است  کلمات گم شده اند  هم به هما ن چهار عمل اصلی که دربالا ذکر شد چسپیده اند .

     تمام شب درد کشیدم تمام شب درون تختخوابم غلط زدم وبا آن حلقه جهممی گذشته زد وخورد داشتم چه بر من گذشت که هنوزرهایی ازآ ن امکان پذیر نیست ؟ آن شیطان که با شیطان درون ن بطری تعهدی ابدی بسته بود چه بر سر من آورد که بدینگونه ناتوان شدم ؟ برای من تاتوانی فکری و بدنی غیر ممکن بود حال آنچنان ناتوان  شده م که حتی قادر نیستم جورابهایمرا بر پاهایم بالا بکشم  خودرا رها کرده م در دریای نا امیدی /

    روسها آمدند ! بلی سالهاست که روسها بر سر سفره من نشسته اند وهمه چیزمرا برده اند  عروس من روس سفید است چند زبان میداند خوب توانسته زنجیررا بر گردن پسر بیچاره ام بیافکند  بچه هایش حتی اب درخانه من نمی نوشند لذت نوه ها درکنارم برایم یک جوک بی معنی است  / درآن سوی سفره ام یک امریکایی بی ضر روبی زیان نشسته مانند یک بچه سالخورده تنها مهربانی  را بما ارزانی میدارد ودر انتهای  سفره ام یک مرد اسپانیایی یک دارو ساز قدیمی که امروز بازنشسته است واز همه چیز جهان با اطلاع است من مهربانی ومحبت را تنها در وجود این دو میبینم نه درسینه یخ بسته آن روس که امروز مانند یک ملکه در خانه ای روی تپه نشسته با تمام وسایل وامکانات  نوین  ودر زیر زمین برایش یک ورزشگاه باز کرده اند که خانم دیگر مجبور نباشد به ورزشگاهای  بیرون برود  پسرک از درون اتومیلش بمن تلفن میکند  اگر گاهی مرا برای تولد یا مراسمی دعوت کنند با اکراه میروم سگشان عزیز ترا ست !  اگر باو تولد را تبریک بگویی جوابی دریافت نخواهی کرد  حتی سال نورا …. درون اشپزخانه مدرن با اخرین تکو لوژی مشغول  پختن غذاهای بدون گوشت بدون آرد بدون شکر است !!!  گاهی هم تکه ای برای من میفرستد که من آنرا به درون زباله دانی می آندازم  او  یک تکه سنگ است یک تکه یخ یک سنگ مرمر سفید . 

    ومن ؟ درانتهای راه  ودرانتظار قطاری هستم که باید مرا باخود به سفر ببرد دیگر امید اینکه آن یکی را که درسر زمین وایکینگها زندگی میکند ندارم دیگر امید  دیدار ان نوه شیرین زبان ان عروسک ملوس را ندارم . تنها ارتباط ما باهمین کلمات تکراری روی صفحات مجازی است که همه هم آنهارا میخوانند !!!

    برادر  بزرگ با دوچشمان  تیزش همه جارا می پاید . بلی کلمات گمشده اند / عشق گم شده موسیقی از میان مار فته هرصبح  یک سوزن بزرگ با چند  انسان بسته بندی شده  را تماشا میکنیم که مارا بترسانند در سر زمین میمونها زندگی میکنیم درمیان میمونهای جهان وزبان نفهم . و….. ان امید است که انسانرا زنده نگه میدارد  از میان ما رخت بر بسته است هنگامی که پرنده امید از قفس سینه تو پرواز کرد دیگر هیچ چیز جایگزین آن نخواهد بود  . 

    اما آن آدمهایی که دچار دلبستگی چهار گفتار بالا شده اند شکار آن چهار عمل اصلی شده اند  چون دیوانگان زندگی میکنند  سرنوشت انها از بیرون تعیین میشود .  وهیچکس بر سرنوشت خود غالب نیست  برای باقی ماندن باید با درون ن خود صلح واشتی کنی .واین از من ساخته نیست ! همین وبس . پایان یک دلنوشته 

    ببین در آیینه داری ثبات سینه ما /  اگر چه با دل لرزان به سان سیماب است .

    ثریا ایرانمنش ” -08/04/2021 میلادی !

  • مروارید کیش

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”  اسپانیا !

     ایکاش که بخت سازگاری کردی  /  با جور زمانه یار یاری کردی 

     ا زدست جوانیم چو پر بود عنان  /  پیر ی چو رکاب  پایداری کردی ……..” حافظ شیرازی “

      تمام شب  جان کندم و نخوابیدم  دیگر نه خبری را میخوانم ونه خواهم دید همان سریالهای  ترکی بهتر است

     بتو چه ؟ ایران  سر زمین شاهان بتو غیر از غم وغصه ورنج ومصیبت وتهمت چه داد؟ آخرین تیر را هم که به هدف زدی  یک انگشتانه سوراخ دار بود !  که ابوی گرامیش  با تجارت با روسیه وچین وقاچاق و وغیره نام پر ابهتی را از یک لبنانی معروف وام گرفته برخود گذاشته بود تا دربازار شهر بهتر خریدار پیدا کند .  از یاد برده ای برای  گرفتن کاری شرافتمندانه چگونه زجر میکشیدی ؟  همه تنها نگاهشان به سینه های برجسته وساق پای تو بود کاری نداشتند  که چه رشته ای را تمام کردی واز عهده چه کاری بر میایی یک برایت  خاویار میاورد دیگری هندوانه و وانگور ! وسومی اشعار رهی معیری که   زیرش را خط قرمز میکشید وجلویت میگذاشت  وتو شب گریه کنان بخانه بر میگشتی  فراموش نکن عزیزترین کسان تو به پیکرت  خنجر زدند آنهم نه از پشت بلکه درست سینه ات را هدف قرار دادند  برای کدام وطن  شب خودترا حرام کرده ونمیخوابی اینهمه بیتابی برای چیست  ؟  بدرک  که جزیره کیش که ر وزی فرح خانم درآن غواصی میکرد شاید مرواریدی دیگر بیابد وبر تاج خود اضافه کند امروز دردست  چینی هاست  وپرچم خود را بالا بردند  بدرک که ان سر زمین  صد هزار تکه شود مردم همین قدر لیاقت دارند   شاهنشاه بیهوده تلاش کرد تا ازآنها آدم بسازد  بیهوده جانش را دراین راه داد پسر آمد  ورید به همه چیز با دشمنانش  پیک نیک کرد وعرق خورد  وهمسرش بغل خواب  دشمنان دیگرش شد تا بتواند حرمت  تاج را حفظ کند تاج امروز در جواهر فروشی معروفی دریک ویترین جای گرفته وبه زودی به موزه های بزرگ دنیا منتقل خواهد شد وزوال یک امپراطوری روی آب را نشان مردم میدهد  برای چه تو خواب وخوراک را برخود حرام کرده ایی  وتمام شب را نشستی وگریستی . 

    خوشبختنانه خا.کهارا نیز زیر و رو کرده اند واثری از مقابر ومعابد نیست وتو دیگر نمیتوانی دست به ان اتش ابدی پیدا کنی درهمین کنج خانه فکسنی خودت شمعی را روشن کن وبه سوگ  وطن از دست رفته بنشیتن . وتنها بیاد بیاورد که باتو چه کردند که راه فرار را درپیش گر فتی هنوز  آن زمان  سر زمینمان درحال درخشش وپویا بود که تو فرار را برقرار ترجیح داد ی تا آزادی روحت را به دست بیاوری  اینهمه ناله وزاری برای چیست ؟ ! شیراز را نگاه میدارند برای حضور پر فتوح جناب اجل پیامبر جدید  .مانند  همان پیامبری که آن مردک کلاش خانقاه دار با کمک دولت فخیمه وفراماسونها آنرا اداره میکرد هنوز هم هست وهنوز هم کره خران  سررا پایین انداخته  به آنجا میروند . 

    پولهایشان را به آن محل میدهند تا یک چای تلخ بنوشند واوای بلبل هزار دستانرا بشنوند  یک مردک کلاش ودروغ گوومتجاوز به زنان ودختران جوان .

    اما این یکی فرق دارد این یکی از بیت اعظم بر میخیزد وشجره نامه دارد !!

    خر درجهان بسیار است وهمه هم سواری میدهند برای اندکی جو که درتوبره آنها بریزی بیشتر خودت را رنج مده حافظ با توست / سعدی /خیام فروغی بسطامی عراقی  هاتف اصفهانی  وعکس پر رنگ رضا شاه ومحمد رضا شاه  وپرچم ایران  اینهارا درون صندوقخانه ات پنهان داری به همراه پاسپورت شاهنشاهی همین بس است ثروت بزرگی است .یاد بودی  از یک سرزمین زیر خاک رفته .وزوال یک امپراطوری !. 

    حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا / من چرا عشرت  امروز به فردا فکنم ؟ 

    افتاب زیبایی همه اطاق را  پر کرده   باغچه هایم لبریز از گلهای رنگا رنگ است ودوست هر روزیم روی بالکن مینشیند وبرایم چهچه میزند بهشت یعنی همین بقیه مهم نیست  . قهوه ای تلخ بخور تا خواب را از سرت بیرون کنی ودرانتطار لاله بنشین ببین دست آخر میمیرد یا نه .؟! / پایان  

    ثر یا ایرانمنش 07/04/2021 میلادی  !

  • آرزوی بزرگ

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا ! 

     

     اول به وفا  می وصالم در داد  / چون مست شدم  جام جفا را سر داد 

    پر اب دو دیده و پر از آتش دل  /  خاک ره او شدم  و ببادم در داد

    در هیچ زمانی اینهمه نومیدی  و آرزوی مرگ را نکرده بودم حتی درنهایت بدبختی ها  ! اما از شب گذشته تا الان تنها آرزویم مرگ است وبس  هیچ چیر دیگر میل ندارم حتی میل ندارم چشمانم را به روی این دنیا باز کنم حال تهوع گرفته ام 

    روز گذشته مجبور بودم به دندان سازی بروم با آن پو.زه بند کثافت که مردم را مجبور کرده اند آنرا بر 

    پوزه های خود ببند ند بی هیج احتیاجی ویا امنیتی تنها مردم را میکشد  راهی طوللانی را از پارکینگ تا مطب دکتر طی کردم اما نفسم سخت گرفته بود نمیداانستم چکار کنم ونمیدانستم چه کسی به کمکم خواهد آمد  پله های زیادی را میبایست از پارکینگ تا مطب دکتر طی میکردم .

     پوزه بندرا از روی بین ام به کناری کشیدم  همه گویی جنایت کرده ام  به تماشایم ایستادند  بروید گم شوید …… بهر روی در مطب دکتر دیگر نفسی برایم باقی نماند بود . 

    مشتی  عوضی وهمجنس باز دور هم جمع شده اند برای ما قانون مینویسند  وقانون تعیین میکنند  کو مردگان کو شاید آنهارا تبدیل به گوشت کرده دربازارهای جهان میفروشید ؟ آشغالها .  از مردگان نمی گذرند حتی از پوست بدن مرده نیز استفاده میکنند برای پیوند پیکر الاغ دیگری . حالم بهم خورد تمام شب حال تهوع داشتم  برای اولین با ردو قرص والیوم را بالا فرستادم بیفایده بود  تما م شب تنها به یک چیز میاندیشیدم  چگونه باید مرد واین صحنه هارا دیگر نبینم  برای کود.کان بیگناه  دلم میسوزد هشت تا ده ساعت زیر این پوزه بند اشغال لبریز از مواد شیمیایی  تنها ارزویم مرگ است دیگر خسته ام واین بزگنزین ارزوی من است .

    درمطب به محض ورودم پرستاری با یک تب سنج ویک شیشه مواد ضد عفونی به استقبالم آمد ……تلفنم زنگ میزد پسرم از لندن بود نتوانستم جواب اورا بدهم وبه هنگام غروب انقدر خسته وبیمار بودم که نمیدانستم چه میگویم وچه میشنوم دوربین  را گم کرده بودم میلرزیدم  نفسم هنوز بالا نمی امد احمق ها من بطور طببیعی نمیتوانم نفس بکشم حال با این پارچه کثافتی که معلوم نیست از درون کدام زباله دانی بسوی ما دراز کرده اید چگونه میتوانم نفس بکشم ؟  خسته ام . خسته . وتنها ارزوی بزرگ من مرگ است از دیدن همه چیز بیزارم حتی دیگر میل ندارم  مبلمانرا عوض کنم ویا برای مطبخ فکسنی ام پرده ای تازه بخرم میل دارم بمیرم  و هر روز هم این نمایش تهوع آور سخت تر وسهمگین تر میشود /.

    روزیکه آن شیطان ملعون وارد سر زمین من شد وگفت ملیت به دردما نمیخورد ما به اسلام  عزیز پیوند خودره ایم آ یا همه شما مردان وزنا ن مرد ه بودید ویا آنچنان  مست پیروی بودید که حرفهای آن خرفت احمق را که خوب یادش دا ده بو دند نفهمیدید حال هر بچه فاحشه ی ژن تازه پیدا کرده است وسواری میکشد از ملتی رنج کشیده  من میل ندارم فاحشه ها وهمجنس بازان بر دنیای پاکیزه من حاکم باشند .  آه … (خانم کارسن عزیز) ! تو چگونه درسن هفتاد سالگی وشب تولدت زندگیت را به دنیا پس دادی ؟ ایکاش بجای تو بودم  ومیتوانستم بنوعی خودرا از شر این زندگی رها سازم . هنیچ آرزو وهوسی ندارم تنها بوی گند کثافت سکس وهمجنس بازی ونمایش رژه فاحشه های رنگ شده  مشام مرا ازار میدهد تنها دروغ مرا ازار میدهد  ….چگونه باید مرد بی صدا بی آنکه خودکشی کرد باشی . نه دیوانه نشدم ودچار ضعف اعصاب هم نیستم  تنها آرزوی مرگ را دارم  و ایا  آن کسی که ما را  یاین خاک وخاشاک فرستاد صدای مرا میشنود؟ …… جناب تزار پوتین تا سال دوهزارو سی وشش مقام خودرا تثبیت کردند چه خوب دیگر من نیستم . 

    ..پایان 

    ثریا ایرانمنش  06/04/2021 میلادی ! 

  • کابوس بزرگ

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    مارا چه باک ! زمانیکه مطبخ ما لبریز از غذاست  

    وهمه برای  ما مطبوعند ارباب مهربانمان آنجارا بما واگذار کرده است !

    هیچ غمی برای زندگی نداریم  وقتی ارباب سیر میشود  همیشه چیزهایی ته سفره اش میماند  

    آنرا پیش ما خواهد افکند  

    وما ؟ شلاق دردست ………” از اشعا ر (شاندرو پتوفی ) شاعر مجار ! 

    در ان روزگارانی که مجارستان اسیر  بود کسانی  بودند  که درپنهانی گفته های خودرا به دیگران منتقل میکردند .

    این روزها نمیدانم پاهایم روی زمین  است ویا درهوا راه می روم ؟ نمیدانم خوابم یا بیدار ؟ نمی دانم  دچار کابوسی وحشتناکم ویک بیداری درپی خواهد داشت  یا نه ؟  هیچ نمیدانم  راه میروم  چیزی به درون شکمم میفرستم   وهمه حواسم را به به لاطالاتی که روی فضای مجازی از روی دست هم کپی کرده وهمه دروغند میسپارم .

    چیزی نیست برای تماشا وجایی نیست برای رفاقت وکسی نیست برای حرف زدن  فامیلی پس از سالها از فرانسه زنگ زده شماره تلفن گذاشته عوضی ! چه اصراری هست برای این تماس بیهوده ؟ شما که یک دست درآنسوی دارید ویک دست دراینسو از هر دوسفره میخورید ومیبرید  با من چکار دارید ؟ 

    من دیگر کسی را که بمن نزدیک است نمیشناسم همه رفته اند یا مرده اند ویا تغییر مسیر داده اند من همراهی  ندارم وهم دمی نیز ندارم همه ” میترسند” یا از بد نامی !! ! یا از شلاق  عسس ! من درهمان مسیر قدیمی خود راه میروم زمانی عده ای دست به نبش قبر زندگی فامیلی من زدند چه چیزی را میخواستید بیابید؟ برای تحقیر من چیزی کم داشتید ! من اهل ده هستم ارباب ده بودم وهنوز به ان ده وابسته ام وافتخار میکنم ارزو دارم روزی به چادر نشینیان ایلاتی ملحق شوم وبا نوای نی چوپان به دنبال بره ها بدوم ویا سوار اسب شوم  من عوض نشده ام  اصالت من خریدنی ویا مضاعف نیست  آن رودخانه بزرگ ده زادگاه من است  آن کوچه های خاکی  وخاموش  بدون چراغ  که تنها صدای زمزمه ابشا ر بود  مرا بسوی خود میخواند  ابی روشن مهتاب درمیان ان افتاه بود  در لابالی توده سنگلاخها  من  خنده کنان میدویدم وشاد وسرحال بودم با شهرنشینان کاری نداشتم شهریان با ان لباسهای مصنوعی شان حال مرا بهم میزدند  من درجلد خودم باقی ماندم  نه زبان انهارا میفهمیدم ونه انها زبان مرا . با نورهای ابی  ونیلی وسبز وکبود ونارنجی طبیعت بزرگ میشدم .

    آن رودخانه بزرگ دهکده زادگاه من است  که درسحرگاهان درنور سپید صبحگاهی خودرا به میان ابهای پر شر وشورآ ن میافکندم  بر خلاف اب حرکت  میکردم .

    امروز درکنار یک ابشار مصنوعی با بابوی گند ضد عفونی  خوشحا لم که درخت کوچک باغچه ام گل داده است وساقه های رز برگهایشان رشد کرده  دراین روزهای تاریک  وبی ایام وبی یاران وبی هیچ راهی در یک محبس خانگی .

    بمن چه مربوط است که چین وماچین شما میخورد لابد لیاقتتان همین بوده خوراک آن اژدهای سرخ شوید 

    نه من سرم را با شما درون یک کاسه نخواهم کرد . دهکده اربابی من ویران شده است ومن مسافری هستم درانتظار قطار بعدی  وظیفه ام را به نحو احسن انجام داده ام مردانی بزرگ ساخته ام وزنانی بزرگتر از زنان  رنگ وروغن مالیده شما که برای هر چیزی خودرا درمعرض نمایش وفروش میگذارند  من هنوز آن پنجه های حنابسته  دایه ام را بیاد دارم  چه پاک سیرت بود  واب زلال وپاکی در سینه اش جاری  ومن آنرا نوشیدم  بهمراه بوته های وحشی بابونه ونعنا و ریحان .

    نه !من از شما نیستم . !

    پایان / ثریا ایرانمنش  05/04/2021 میلادی / ؟