Category: General

  • روزهای گمشده

    لب پرچین )/ثریاایرانمنش 

     بهار آمد گل ونسرینی نیاورد  ..

    هفت سین را بطور کامل نقاشی کردم  ودر میان شاخ های گلهای مصنوعی جای دادم آنچه را که باید در سفره بچینم نداشتم تنها سبزه بود وسیب وشاخه سنبل   که می‌رود تا کم کم  خشک شود .

    روزها را گم کرده ام اگر دوستی زنگ نمیرد وبمن یاد آوری نمیکرد که امروز دوشنبه است من همچمنان در یکشنبه  قفل شده بودم   روزهای پریشانی فرا رسیده اند  در این فکرم که آیا  این آدم‌ها نوظهور وجدید باخودشان فرهنگ جدیدی خواهند آورد ؟ روزهایی که در سر زمین من نوید انرا می‌دهند  که کم کم نان خشک هم سر سفره ها نخواهد بود .

    ویروس صادراتی عده ای را که لازم نداشتند با خود برد حال کاشف بعمل آمده که واکسن ها در حال کشتن مردم میباشند. آیا اگر جنگی بر پامیشد بهتر نبود ؟

    حال همه از هم دور. بوسه ها گم شدند ‌آواز مرغان عاشق نیز خاموش گشت .

    مردم. بینواهنوز در انتظار قهرمانند که نوری را باخودش بیاورد  ومن هنوز در انتظار پیامی هستم به  همراه شکوفه های گیلاس وعطر وطعم ترش آلو بالو  نمیدانم امروز که دراین کنج  نشسته ام تا چه حد سود مند به حال دیگرانم وتا چه حد مزاحم ؟!!! و زمانی کمی موغظه اخلاقی می‌کنم اما اخلاق از میان رفته رقیب بزرگی در گوشه اطاق جای خوش

    کرده   امروز برای من وهمسن وسالهای من  جهانی بس مشکل  در پیش است 

    و….این دستگاه اجازه پر نویسی را نمید. همین جا خاتمه  میدهم 

    چهارشنبه سوری برای شما شادی آفرین باد

    دوشنبه پانزدهم مارس  دوهزارو بیست ویک  تا دیدار ونوشتار بعدی 

  • هفت سین !

    ثریا ایرانمنش . «لب پرچین . 

      شب گذشته   پاسخی داشتم از جوانی که گاهی دستور غذایی وسبزی کاری ویا آکواریوم را می‌دهد  . به او نوشتم آنچه شما در این برنامه آوردید از دسترس من دور است  هنوز اجازه  بیرون رفتن غیر از سوپر و بیمارستان را نداریم  ،

    درجوابم نوشت مهم نیست خاک پاتم  سیم ‌سه پایه وسوزن وسکه وسنجاق  هم سین دارند مهم آنچه که دردل تو میکذرد ،

    مانند سال قبل هفت سین را نوشتم وبه  شاخه گلی آویختم در کنارش سنبل که دارد می‌ می‌میرد سبزه ای که به سختی میل ر دارد خودرا بالا بکشد  .

    به هر روی سنت است واین سنت باید پایدار بماند اگر چه روی کاغذ باشد ، 

    بسختی و درد کمی اطاق نشیمنرا تمیز کردم  بقیه بماند برای دیگری   آنچنان خسته ام  ودر کنار آفتاب زیبای بهاری بادی تند میوزد  وبیرون نشستن کاری بیهوده است .

    موزه پرادو در مادرید یک قسمت جدید را افتتاح کرده با نقاشی های جوان ‌بیشتر در باره زن !؟زنی که هنوز هم به دست این مردان کشته می‌شود وهنوز هم قدرتی ندارد  اگر هم داشته باشد درقشر بالای جامعه می‌باشد. آنچه که جلب توجه مرا کرد مایای برهنه فرانسیسکو  گویا بود که حال در چهره یک دختر چهارده ساله نقاشی شده بود نه در چهره یک زن زیبای بیست وچند ساله اکثر نقاشیها از دختران کوچک وعریان بودند !!!! خیلی میل داشتم که به موزه میرفتم وداستان این نقاشی ها وچهرهای ج‌وانرا   میفهمیدم هر چند لازم نیست. در حقیقت پیامی است که دنیای نوین  بما می‌دهد دیگر به زنان بالای سن ومردان میانه سال احتیاجی ندارد . رباط ها خواهند آمد برای رفع تکالیفهم در آزمایشگاهها می‌توانند  تولید کنند به همان گونه که گوسفندی را تولید کردن تنها یک ژن کافی است  . 

    هر ماه ازیک موسسه مذهبی که من گاهی کمکهایم را به آنجا میفرستم. چیزکی برایم میفرستند همه‌ را درون یک جعبه نگاه داشته ام. شب گذشته چشمم به دو تسبیح  افتاد یکی قدیمی که در انتهای آن صلیب بود همان روزاریوی. قدیمی ‌دیگری صلیب پنهان شده در پشت یک عکس ودر انتهای آن بجای صلیب عکسی که نمیشناختم از مردانی که ندیده بودم. …… وبدینوسیله   دانستم که ……..جناب پاپ فرانسیکو آخرین پاپ خواهد بود و ….دیگر هیچ . 

     .پایان یک گزارش 

    ثریا  ، اسپانیا سیزدهم مارس دوهزارو بیست ویک میلادی  بقیه بماند 

  • دنباله !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” . اسپانیا 

    نمیدانم چند سال است که مینویسم  باید  نزدیک بیست سال باشد ! اول دفترچه هارا سیاه کردم وسپس وارد این دنیا شدم  همه چیز درعمق وجودم نشسته  در میان زجر هاومصیبت ها ونگرانیها  ودست آخر از دست دادن سرز مینم  برای من این روزهای غمبار  چندان آسان نیستند  اما شاید  همین نوشتن مرا تسکین میدهد .

    نمیدانم ایا شریک فکر ویا اندیشه دارم یا نه ؟  از کسی نپرسیده ام  تنها من به تحولات  وجنگ بدون ایمان اعتقادی ندارم  این ایمانرا نیز درکسی نمیبینم که با خود حمل کند درمیان  این مردم غریبه  باید سپاسگذارشان باشم .فاصله جغرافیایی من با این سر زمین  به اندازه همان اختلاف فرهنگمان میباشد  بعضی از کارهایشان مرا بیاد بعضی از هموطنانم میاندازد اما آنچه مهم است  اینها هیچ به یکدیگر درهیچ کجای دنیا ظلمی روا نمیکنند بلکه اگر عزیمت هم کرده باشند باز یکدیگرا یافته به کمک هم میشتابند .

    بیشتر به گفته های  مردان وزنان !  قدیمی گوش فرا میدهم  از یادبوهایشان تاریخ زندگیشان وسپس خط مشی آنها درزندگی آینده .

    هنوز این ارزو دردلم هست که یک آپارتمان کوچک رو به افتاب در سر زمین مادریم  داشته باشم  وبیاد همان روزهای کودکی  باز درختی را بیابم ومیوه انرا بچینم سالهاست که غیر از میوه های کال یا یخ زده وارداتی یک میوه  تازه را نخورده ام وسالهاست که مزه وطعم شیرینی هایمان را ازیاد برده ام وسالهاست که فراموش کرده ام یک انسانم  نه یک حیوان زندانی !.

    زمانی که خودت درمیان میدان بازی نیستی  توقع نداشته باش که توپ تو به دروازه اصابت کند  مانند امروز من که خرید مرا کس دیگری انجام میدهد وشام وناها رمرا کس دیگری جلویم میگذارد بی آنکه از من بپرسد  خوب روغن برایم مضر است و شیرینی هم مضر است کره هم مضر است …….ماست خوب اسست ونان !

    در جایی نوشته ام که به روح انسان اعتقاد دارم  که بعنوان بهترین  مقدس ترین بخش انسان درهمه ادیان است  اما امروزکمتر انسانرا میبنم تنها هیولاهایی را  میبنم که تنها بشکل انسان راه میروند وفاقد روح .

    ترس را سالهاست کنار گذاشته ام  هراسیدن از بیمارستان وجراحی  نیز برایم تنها یک نمایش است یک جابجا یی  وهنگامی که میاندیشم مرگ یک انسان تنها  افتادن او از عمودی به افقی وروی زمین است دیگر واهمه ای  ندارم  تا توانسته ام به دیگران کمک کرده ام اما دیگر امروز اینکار ازمن ساخته  نیست خود درمیان انبوهی از اثاثیه بی مصرف نشسته ام نه توان ویارای آنرا دارم که انهارا بیرون بریزم چون قدمت تاریخی دارند ونه تحمل دیدن انهارا  سرخوردگی نلخ است . خیلی هم  تلخ ومن این تلخی را زیر زبانم مزه مزه میکنم .

     زمانی که به گذشته میاندیشم میبینم همیشه درخواب راه میرفتم  حال سی سال از بیداری من گذشته  هیچ نمایشی  ندارم نشان بدهم  به هیچ رویدادی نه دل میبندم ونه بیزارم / بی تفاوت . 

     به انبوه لباسهایم مینگرم  ایکاش یک  منبعی وجود داشت ومن میتوانستم همه آنهارا برای زنان وکودکان سر زمینم بفرستم در طی این چهل واندی سال هیج منبعی هیج جایی را نیافتم که امن باشد تا بتوانم کمک هایم را  به آنها بسپارم  همه یا سیاسی  هستند یا دزد .  حال امروز تنها با خودم اشتی کرده ام   این اشتی درونی  بمن  وهمه انسانها  به انهایی که دراین ساعت درمنزلهایشان زندانی هستند  وآنهایی در فقر بدون پشتیبان  وبستری راحت  زندگی را به شب میرسانند  صدای منهم به انها برسد  وکورها چشمانشان باز شده  و متکبرین ونو کیسه ها  بیاد داشته بانشد که مغلوب شدن درآخر کار چندان خوب نیست . 

    خوشحالم که دربهترین  سالهای زمان زیسته ام وهرچه خواسته ام داشته ام اگر چه درکنارش مجبور بنوشیدن ابی تلخ نیز بوده ام زندکی مالیات دارد آنهم ما لیاتی بسیار سنگین   وباین  نتیجه رسیدم که هرکه دانست توانست  .  من نداستم ونتوانستم ! 

    شب گذشته نگاهی به شامی که جلوی من گذاشته بودند انداختم وگفتم این غذارا حتی به یک زندانی هم نمیدهند در کنارش کمی سس یا روغن یا لیمو !!! خیر   انرا تماشا کردم ماستی را سر کشیدم وبه رختخوابم رفتم . پایان 

    ثریا ایرانمنش 12/03/2021 میلادی برابر با 22 اسفند 2579 شاهنشاهی 

  • گفتاری چند

     ثریا ایرانمنش «لب پرچین»

     چندان کار دلپسندی نیست  برای کسیکه نویسنده نیست. تنها نویسندگان را دوست دارد  تنها در این راه خاطرات  نا خوشایندی را بیدار می‌کند   خاطراتی شناخته یا نشناخته  تصورات خصوصی  وخوشیهای زود گذ ر.گاهی فکر می‌کنم هر یک از این نوشته ها  به تنهایی یاد آوری دردناک  از دوران کشمکش ورنج تنهایی بوده  ، دورانی  که من با دشمنی وعدم درک  وشناخت انسان‌ها در میان آنها چون توپی دست بدست میشدم  ودرنهایت از افکار شادی بخش  وکارهای  خوب دور افتاده بودم  باتقدیم این نوشته ها به دوستی نازنین  ومحبوب  ‌عزیز برای تسکین  درد  این سایه های زشت  که تنها در تمام عمرم مرا دنبال کرده بخصوص این روزها که در زندان اجباری  بیشتر عمق یافتند  خود را تسکین میدهم ،.این سال اخیر شاید زشت ترین ‌بدترین سال زندگیم بوده ‌ادامه دار خواهد بود. ، انسان به آتش جهنم نیز عادت می‌کند . تنها مهربانی نازنینان که از  نظر بعد  فکری از هم دوریم   و آنها نخواهند توانست  بر داشتی روشن از این یادداشتها داشته باشند  (چون بخیال خودشان در یکی از بهترین سال‌ها به راحتی وخوشی زیسته اند مالیاتی هم در اینمورد پرداخت نکردند. مالیاتها بر عهده من بود ) ..

    زمانی اوقات فراغت  من با مردان وزنان عالم وبزرگ میگذشت  از آنها میاموختم  کتابهای زیادی را با هم رد و بدل میکردیم  غیر سیاسی من به روح پاک اعتقاد داشتم  (امروز همه ارواح شرورند )  به مسیحیت احترام داشتم  بعدها شاهد ظهور هیولاهایی بودم در قالب انسان  وفاقد روح فردی وانسانی  وسر انجام ….رسیدیم به این زندان اجباری ،،،،،

    .بقیه دارد 

     یازدهم مارس دوهزارو بیست ویک / اسپانی 

  • اوه ….چقدر دلم سوخت

     ثریا ایرانتمنش ” لب پرچین ” !

    قطرا ندوه  چنان بود !

    که دراین روزهای خاکستری 

    ا ز هیج منفذی 

    عبور نمی کرد !

     چقئر دلم سوخت !

    عروسک برهنه شده در صحنه  نمایش 

    با چشمان غمگین  به عرض یک سلام 

    عروسک های دیگر را  شادی بخشید !

    .دیگرانرا  !! را غمگین .

    گفتار واشکهای مصنوعی وبازی  قابل تحسین عروس دربار امپراطوری  ابدی که بیشتر به درد جایزه اسکار میخورد چقدر غمگین بود !

    مرا بیاد زنان “یمن” انداخت که درکنار فرزندانشان بصورت اسکلت در میان بیابانهای بی اب وعلف افتاده بودند بیاد زنانی انداخت که در سر زمین من برای سیر کردن شکم خود وخانواده تن به هرحقارتی میدهند وچه بازی شومی را این ” پیک جهانی”  وطرح نوین جهانی  مطرح کرده اند . 

    ایا ما بیداریم یا خواب ؟ تمام اخبار جهان  رادیوها تلویزوینها  تنها تحت الشعاع این برنامه از پیش تامین شده  بود خبری از مرگ صد ها هزار پرنده تشنه نبود خبری  از مرگ زنان گرسنه  درون سطل زباله ها نبود  تنها  چند قطره اشک مصنوعی که با قطره چکان درچشمان سرمه کشیده آن خانم ریخته شده بود جهانرا تکاان داد؟ …….

    هویت ملی هویت خانوادگی  هویت انسانی هویت زن بودن ما دارد بباد میرود واین بانو طرفدار فمینیستها! هستند که معنای خاص خودرا دارد .هویت زن بکلی از بین برود  اخلاقیات نابود شود جهانی شوم  جهانی ناشناخته در دو قسمت ارباب ورعیت دیگر هیچ .

    از این نیرنگ  گوشت واستخوان  این عروسکها ی خارج از مدار  داغ دردها  اینها که درپشت سر شیطان پنهانند واز عقوبت آن بیخبرند  آزاده ورقصان  به همه خانه ها سر زد ودر قفا به همه خندید . 

    او بما نیاندیشید که درزیر ابهای سرد زمان خفته ایم  بالاپوش های ما یخ  وسقف ما اسمان است وهنوز اتشی دردل داریم  که خاموش شدنی نیست به ان  آتش ابدی .

    ما به عمق اقیانوسها غلطیدیم  جایی که دیگر رخوت  جای نداشت  تنها خوابهای طلایی را تعبیر میکردیم  وعشق ر ا که کم کم گم شد .حال با چند قطره اشک مصنوعی  دنیا لرزید .

    آه چقدر ! !دلم سوخت !!! باید صلیبی بر گردن بیاویزم که نماد چرخه زندگی  ما بود که بر بالای سر کوروش نصب شده بود   و دزیده شد توسط مسیحیان باید به دنبال هویت خود بروم . تو نیز دخترک  به دنبال هویت خویش باش . 

    پایان / ثریا ایرانمشن  / 10/03/2021 میلادی برابر با 2579 شاهنشاهی . اسپانیا .

    آیا این صدا بگوش کسی میرسد من بلند گو ندارم !!!!

  • هوای خانه دلگیر است

     ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا!

    سفره ای سبز گستردیم /با د 

    پیاله ها را پر کرد 

    ما نوشیدیم از آن پیاله /می تهی لبریز آتش را 

    —— هوای خانه سرد است هیچ آتشی آنرا گرم نگاه نمیدارد خانه ایکه درآن چند نفس گرم نباشد هیچگاه گرم نخواهد بود اگر چه شعله های آتش تا آسمان زبانه کشند .

    میل نداشتم چیزی بنویسم اما دیدن  برنامه خانم  اپرا وینفری و آن بانوی خود شیفته که پسرک را مانند مومیایی درمیان دستهایش شکل میدهد  وادارم کرد که چند خطی را به روی این صفحه بیاورم وسپس خود را به زیر دوش برسانم اگر حمام گرم شده باشد !!!! 

    این بانو چه مقدار پول ازآن رسانه های گلوبالیستی گرفت که زندگیش را فروخت  برای او که ازیک خانواده تهی دست بیرون آمده مهم نیست خود فروشی کار او بوده است دلم برای آن پسرک میسوزد قابل ترحم شده است حال نه بهشت را دارند ونه با زگشتی به جهنمی که ازآن نام برده اند درمیان برزخ خواهند زیست مگر تا چند سال دیگر آن بانو میتواند مدل یا شو گرل باشد ؟ .

    تو نیم وچبی میخواهی با یک امپراطوری عظیم که نیمی از دنیارا زیر سلطه خود دارد وبا نیم دیگر دنیارا بهم میریزد مبارزه کنی یا اربابانت ؟ .

    بهر روی بعد از ساسی مانکن که سر مردم ایران را گرم کرد تا بندر چاه بهاررا به هند بفروشند ایشان هم سر مردم دنیارا گرم کرده تا رفقا درقفا کارشانرا انجام دهند .

    خانم اپرا وینفری ملکه بی تاج وتخت صاحب میلیونها دلار وقصرها وخانه واملاک است میتواند پایه های تخت یک سلطنت  را بلرزاند او ورفقایش همه دست دردست هم  داده تا امپراطوری را جمع کنند  برای دنیای جدید دیگر شاهی وملکه ای لازم ندارند تنها یک رهبر یک دین ویک روش !!!! ملکه همان ملکه زیبایی است وشاه همان همان چهارشاه درورق های بازی است .واین تحفه را نیز بانو میشل وهمسر عزیزش درکاخ سفید  ساختند وپرداختند وتحویل آن پسر بیگناه ازهمه جا رانده دادند او هم احتیاج به یک مادر داشت واین مادرخوبی برایش خوهد بود ؟!.

     از نیمه شب بخاری را روشن کرده ام تا حمام گرم شود بیاد حمام خودمان افتادم   که هرصبح  از تختخواب پایین می پریدم وبه درون حمام میرفتم همسر نازنین  ومهربان وخوش بیانم فریاد میکشید !! باز حمام  ؟؟ زن ! هفته ای یکبار با بقیه به حمام بیرون برو وبده صغرا خانم کیسه کش  ترا کیسه بکشد  مرتب آب را حرام میکنی  ودوش میگیری مگر تو خارجی هستی !!!!

    گوشهایم باین چرندیات عات کرده بودند  پیکرم با بهترین  لوسیونها چرب میکردم عطر میزدم ومیرفتم سر میز صبحانه  پس از آن بکارهای دیگر خانه میرسیدم قصه دوش گرفتن من مانند افسانه چهل طوطی درشهر پیجید وشد دستمال دست همه خاله زنکها !!! تازه عده ای هم مرا سر زنش میکردند که چرا لاک ناخنمرا پاک نکرده به حمام میروم غسلم واجب نیست !!! غسلی نداشتم نه ارتعاشی ونه ارتماسی ونه جنابت وحیض بکسی مربوط نبود .

    حال  نمیدانم همسرم درگورش تا چه حد بمن میخندد که میبیند با چه فطرتی باید دوش روزانه ام را تبدیل به هفتگی کنم وحسرت صغرا خانم کیسه کش را بکشم تا دستی برپشتم بمالد .

    خانه سرد است خیلی هم سرد است همه زمستان بدون آفتاب وتابستان بر عکس . این سر نوشت است کاری نمیشود کرد کاش میشد منهم زندگیم را بفروشم ویک خانه مجلل با همه تجهیزات در گوشه ای از دنیا بخرم اما من که عروس دربار نبودم عروس یک حاجی بازاری بودم  عروسی بدون لباس عروسی .   فعلا این مخارج باشد برای بعدها ! دیگر بعدی  وجود نداشت .

    شاید هرکسی با ستاره ای به دنیا میاید ستاره من درمیان مشتهایم شکست . 

    ایکاش علف بودم 

     وبه زمین چسپیده بودم نه به توهمات 

     با ریشه های سست درخاک دیگری 

    کاش علف بودم ونمیتوانستم از جای بجنبم 

    حال چهره ای بی نامم که آیینه اش را گم کرده است 

    پایان / ثریا / 09/03/2021 میلادی .

  • هشتم مارس

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا

    من سنگم / من آهنم . 

    مرا بشکن وبشنا س

    هشتم مارس  روز ازادی زنان از زنجیر عبودیت واربابی مردان قلدر که تنها زور بازو دارند وبس واسلحه  “زن آزاد شد ” اما چگونه ؟ هنوز درصحرای برهوت وبی کفایت ما زنان زیر یوغ آن هیولاها هستند تنها عروسکهای  رنگ شده عر وسکهای ساخته شده آنها ازادند . زن تنها یک وسیله ورفع مایحتاج مردانی هستند که به دست زنان تربیت شده اند از بطن زنان بوجود آمده اند ..

    در سر زمین من  هرشاخه شکوفه ای  وهر اندامی زنانه  راز مرگی  پنهانرا درباطن دارد  راز قلب دخترکان کوچک را  پنهان میکند  .

    در سر زمین من  همه مردان آما ده  پاره کردن وپاره شدن روح دختری یا زنی میباشند  وسپس کشتن او به دست دژخیمان .

    در سر زمین من دختران نور س نرسیده چیده میشوند  مانند بوته های انار کال  ودرتنهایی خونین خود  احساس میکنند که دیگر وجود ندارند  / دختر وجود ندارد  هر دانه اناری مزه  وطعم  یک دختر چهارده ساله را میدهد  در سر زمین من درچهارده سالگی به آسانی ترا بی سیرت میکنند وسپس رسوایت میسازند 

    در سر زمین  من  درهر شهری زنی برای سیرکردن شکم خویش وبچه هایش  تن خودرا میفروشد وچه ارزان / مهم نیست که عریان بااشی  یا گرسنه  تنها کافی است که پیکرت از تنهایی یخ بسته باشد  کافی درخلوت خویش از شدت تنهایی بلرزی  زوزه ات بگوش  هیچ کس نمیرسد مرده باشی  صدایت را کسی نمیشنود  ونامترا کسی نمیداند  تودرتاریخ گم شده ای وتنهایی درانتظار همان آخرین دشنه ای که بر پیکرت فرود اید .

    مگرآنکه مردانه با ائها حرکت کنی با قمه وشمشیرو ونوحه و فرهنگ آبکی  آنگه ممکن است ترا ببیند باز هم وسیله ای برای تکان دادن درختان انار وریختن دانهایش بر روی زمین هستی .

    امروز روز ی بود که ما در سالهای پیش توانستیم کمی معنای  ازادی رها شدن از زنجیراسارت   را بو بکشیم ناگهان سیلی دیوانه وار سرازیر شد وما دوباره به زیر خاک  اسارت رفتیم وچه اسان تن به این حقارت دادیم وچه آسان آ نهمه زیبایی وظرافت زنانه خورا به ثمن بخش فروخیتم .

    امروز هشتم مار س روز ازادی زنان جهان است اما ما ازجهانی دیگریم . این روز ا به زنان وارسته وبزرگ  از دست رفته خودمان تهنیت میگویم .

    روان بانوی بزرگ فرخ روی پارساوسایر زنان سازنده شاد /

    ثریا ایرانمنش / 08/03/2021 میلادی .

  • آغل

     ثریا ایرانمنش ” ” لب پرچین ” اسپانیا ” 

    روز هشتم مارس  روزازادی زنان و اجتماع کردن ممنوع شد ! همه چیزممنوع است !! حتی نفسهایمانرا نیز میشمارند تا ببینند چند بار  ازت بیرون داده ایم !یا گار کربنیک   اکسیژنی که نیست همه روی دهان بیماران !!! است بیماران سیاسی اقتصادی زمانه !

    زمستانرا درآغل بسر بردیم وسکوت کردیم اما بهارانرا  نمیتوانیم از پشت شیشه های کدر وبخار گرفته تماشا کنیم !

    آهسته اهسته بی انکه خود بفهمیم درون زندان خواهیم رفت که  ” ایران ”  امروز رفته است .” ایران” برایشان  امتحان خوبی بود ودیدند به راحتی میتوان همه چیر را بهم ریخت  امروز شاه اسپانیارا بیرون کرده اند وکم کم خانم عروس تازه دربارانگلستان نیز به کمک یارانش ! وآنهاییکه اورا به پسرک بیگناه معرفی کرده اند کم کم زیر پای شاهان وامپراطوری بزرگ را نیز خالی خواهند نمود یک ارباب برجهان حاکم خواهد شد با یک دین ویک رهبر مادام العمر ماهنوز درانتظار معجزه نشسته ایم ودلمان خوش است که درفلان سوی شهر مردی دستش را باتیغ بریده تا اعتراض خودرا بگوش جهانیان برساند !! کدام جهانیان ؟؟؟.

    هر صبح پاکتی سر بسته را روی میز خبرنگاران وگویندگان خبرمیگذارند وآنها طوطی وار آنهارا برای ما نه یک بار بلکه چند بار میخوانند  همه هم یک حرف را میزنند همان دستوررا تکرار میکنند وما نامش را ” اخبار” گذاشته ایم !!!!

    درخانه بیشتر از چهار نفر اجازه نیست جمع شوند دررستورانها بیشترازچهار نفر اجازه نیست دوریک میز بنشینند وما چگونه میتوانیم ایام نوروز خودرا با خانواده مان  دورهم باشیم نخود نخود هرکس رود خانه خود  برایشان بوی سبزی پلو وماهی را خواهیم فرستاد ! سفرها ممنوع  آزمایش از دهان گذشته  وارد مقعد شده اند تا از انجا مارا بو بکشند .

    چه اسان خریده شدیم وچه آسان تحمل کردیم و چه اسان پذیرفتیم حال جناب دونالد ترامپ از انسو فریاد بکشد گوشها درونشان موم است نه پنبه بی فایده است  اقوام وحشی  وصاحبان صادرات  / واردات  باید کارشانرا بدون دردسر انجام دهند هرکجا  لازم است اسلحه بفروشند وهرکجا که لازم است موادمصرفی  را وارد کنند وهر جا لازم شد بمب هارا فرو بریزندو درحال حاضر ارباب بزرگ دنیا اژدهای سرخ است ما همان راهی را میرویم که  پیشینیان این آزدها رفتند  انقلاب فرهنگی و…….  به کسی هم مربوط نیست  “ونیر” شهر زیبایی که روزی  آمال واروزی هر توریستی بود امروز  ناگهان گندولوها وقایق هایش به گل نشستند وکسی نپرسید چرا وچگونه ؟ وکسی نیست تا آنرا نجات دهد .

    شهر ها کم کم ویران میشوند هرچه قدیمیتر زودتر مجسمه ها فرو میریزند همه گذشته  ها پاک خواهند شد تاریخی وجود نخواهد داشت  ما چیزی را بیاد ئخواهیم اورد دلمان برای گذشته ها تنگ نخواهد شد باید یکنفر را ستایش کنیم وجیره  روزانه خود را بگیریم ودراردوهای کاری که هم اکنون ساخته شده اند مشغول  کار شویم همان دنیای میمونها  همان دنیای جرج اروول همان دنیایی که قبلا برایمان کارتونش را ساختند سپس فیلمش کردندو دست آخر انرا به مرحله عمل دراوردند تا شوکه نشویم وچه درخوابیم ما  وچه درآرمشی بسرمیبریم ما دلمان خوش است که اتومبیلمان  قرمزرنگ است ودرونش شیک ! اگر شیک نیست پس از دوحال خارج نیست یا باید دراروی کار جان بدهی ویا کشته شوی نان زیادی نیست تا بتو بدهند .

    خوب کورنا که نیمی از جمعیت را کم کرد حال انواع واقسام واکسنهای ساخته شده از اب ونمک وسدیم وفلزسمی والرژی زا بقیه را درو خواهد کرد  جمعیت باید درهمان حد پنجاه میلیونی جناب بیل گیت بماند  وایشان بتواند ابرهارا حایل خورشید نمایند وجهانرا دراختیار خود داشته باشند  البته ایشان تنها پادوی  آن اربابان بزرگوار هستند ارباب کسی دیگری است .

    بهاران از راه رسیده  من با دوعدد گل بنفشه ویک شاخه شمعدانی درون باغچه ام به ان خوش آمد میگویم وبه اوای پرنده ای که هنوز زنده است و هر صبح اواز میخواند گوش میدهم تا زمان فرا برسد . کدام زمان ؟ ….پایان

    باران  بهاری ! 

    آرام وبیدار می بارد 

    ریز ونرم  وسرمای زمستانرا با خود میبرد 

    ما دراعماق زمین پنهانیم  

    درچاهی به عمق قد وبالای خویش 

    ودیگر نخواهیم دید  باغی را باعطر گل سرخ 

    باغی راکه بردیوارش  گلهای خودروی یاس بالا میروند 

    باغی که مارمولکها درزیر برگها پنهانند  

    چشمان  من باز وروشن است  وبسوی جهان 

    جهانی  که میرود تا زیر ورو شود ومارا درگرداب نیستی 

    به ابدیت بسپارد.

    پایان 

    ثرریا ایرانمنش / 04/03/2021 میلادی . 

  • شب آمد و….

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین ” اسپانیا 
    ———————————
    شب آمد ودل تنگم هوای خانه گرفت  / دوباره گریه بی طاقتم بهانه گرفت ……….” سایه” 
    آن سایه هایی را که  در چهار چوب  پنجره روشن دوران جوانی  مرا دربر گرفته بود .آینده روشنی را  مانند نور خورشید بر قلبم میتابید  تبدیل به تاریکی و ظلمات شد .
     آ ن سایه هایی که همراه  نور خورشید درکنارشان راه میرفتم  از من دور شدند ومن در نیمه راه تنها ماندم 
     نمیدانم کدام یک پا به پای دیگری حرکت میکردیم ؟ هرچه بود راهی  راست بی نشیب وفراز بود  ومن آماده صعود به قله های بلند  خود را از همه برتر میپنداشتم  تنها سوار من بودم و بقیه پیاده مرا همراهی میکردند .
    ناگهان درمیان دشتی بی اب وعلف  خودرا تنها دیدم  همه آن رویاهای آینه  مانند یک تصویر سیاه جلوی چشمانم ایستاد  ومن دیدم که هر سایه ای نقش خودرا بازی میکرد  وسپس نقش زمین میشد  هیچ سایه ای درپی من نبود  حتی خورشید نیز مرده بود .
    میل به بالارفتن از صخره هارا درخود کشتم  پاهایم  توانایی آنرا نداشتند  که مرا به جلو برانند  آنهم بی توشه وبی همراه .
    دراولین  شب تاریکی  یک زمستان سرد از خواب عمیق جوانی بیدار شدم  شبی اندوهگین بود  دیگر آتشی در آتشدان خانه نبود وشمعی نبود تا روشنایی بدهد  تنها شعله های مرگ آفرین  بالا و پایین میشدند  اولین بیماری را درهمین ویرانه سرا امتحان کردم واولین بیمارستان را وپزشکانی که تازه آموخته  بودند  آموخته هایشان کم بود وناقص ومن  برایشان یک موش خوب آزمایشگاهی شدم . 
    شعله ها کم کم بالا آمدند  احساس میکردم که گام هایشان بی صدا اما رفتارشان ترسناک است  دیگر هیچ دق البابی نشد وهیچکس درب را نکوبید  من بی هراس  در میان قطره های سرد آبی که درکنارم بود لبهای خودرا نمناک میساختم .
    دیگر دودی نداشتم  تا چشمانی را کور ویا تار کند  تنها آتشی درکمینم بود که مرا درمیان بکشد  شعله ها میرقصیدند ومن انهارا به رقص شعله های شمع تشبیه میکردم ودلخوش بودم که  درکنار چنین رقصی خفته ام .
    امروز از میان قاب پنجره به  زمین افتاده ام  همچنان عکسی قدیمی درمیان قابی گرانبها  از بلندا روی بر زمین نهادم  وحرارتی  که بر پیکرم نشسته بود  دانستم که دوزخ همین جاست  وآسمان درهمین جا واژگون شده است  ومن باید درکنار همین بوی های ناشناس درانتظار خاکستر پیکرم بمانم  .
    عمر بود که درزورق زمانه نشسته بود وداشت میرفت وچه سرعتی داشت . 
    شعله های امید دردلم خاموش شدند و…من ماندم . هوای خانه غریبه ها . پایان 
    ثریا ایرانمنش ” برداشت از یک یادداشت قدیمی” پنجشبه 04/03/2021 میلادی . اسپانیا
     

  • آوای فاخته

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین» اسپانیا 

     

    معمولا هر صبح بین ساعت پنج ونیم تا شش. از خواب بیدار میشویم وروز را از همان ساعت آغاز می‌کنم ،.بهاران نزدیکند گلها ، برگ‌ها ،پرندگان. همه به وجد آمده اند اگر چه زیر پاهای یشان برف ویخ باشد میدانند که به زودی از همه جدا ماندم  نه گرگر ونه گوسفند  تنها چشمانم میبینند گوشهایم میشنوند  این یخها آب میسوند. سیلاب میشند رودخانه می‌شوند وسپس به دریا میریزند 

    هر صبح پرنده ای زیبا جلوی باغچه من مینشیند گویی حرف می زند  اورا نگاه مینکرم وسپس میپرسم :

    از چه کسی وچه پیامی برای من آورده ای ؟

    سئوالم بیجواب است پرنده زبان مرا نمیفهمد اما من  تمام گفته های اورا معنا می‌کنم  وسپس او پرواز می‌کند به دور دست‌ها  ،

    سالهاست که از رمه بره ها  وسایرین جدا مانده ام  اما همچنان بره وار زندگی می‌کنم  بی آنکه بره باشم  معصومیت   انتخاب یک مرگ بزرگ است به ناچار باید  گاه گاهی  گرگ باشم. درین  زمان پنجههایم را توام با فریاد فروخفته ام را. زیرعنوان یک “کامنت”برای. بازار سر کوچه میفرستم بازاری که در آن سیاست را میفروشند با قیمت استیکر. وچه ارزان است  می‌توان خروار خروار گفته های انهارا بار کرد ودر جویبارها ریخت مگر چند نفری. که هنوز به عقیده ومرام خود وفادارند ،

    تنهایی مکافاتی است که من برای آگاهی شعورم  انتخاب کردم 

    پایان 

     ثریا ایرانمنش  سوم مارس  دوهزارو بیست ویک /اسپانیا

  • پرستش

     ا زپرستش سنگ /

    به آیینه رسیدیم  واز پرستش آیینه به خود/

    وسپس خدارا افریدیم 

    دراین سر زمین ناشناس  آنقدر ماندم  که از من چهره ای دیگر پدید آمد  وامروز پیرانه سر  چهره جوانیم را  در یک ایینه خاک گرفته  مبینیم که با من ناشناس ! آشناست /

    سالهای از آینه گریختم  تا خودرا دران نبینم وخودرا فرامو ش کنم اما  چهره های گوناگون در اطرافم بمن  یاد آوری کردند که هنوز زنده ام وجنبشی دارم میتوانم حرکت کنم / برخیز ! ما بتو احتیاج داریم  .

    سالهاست که درب بروی همه جهانیان بسته ام  حتی از یاد آوری  روزگاران گذشته نیز فراریم / 

    داشتم درخود میمردم مانند همان جانور دریایی . ناگهان فرشته ای از در آمد با عروسکی گه خود ساخته بود  یک خرس کوچک  با قلبی که دردست داشت ساعتها روی آن کار کرده بود از پلاستیک ومقوا   همان پسرک نه ساله ام  بمن ندا داد برخیز  برخیز  خودش را درآغوشم انداخت  .

    باید بلند میشدم وباید  نشان میدادم که هنوز زنده ام ومیتوانم راه بروم و……..اورا دراغوش گرفتم گردن بلورین اورا هزاران بار بوسیدم این کودک تازه راه افتاده هنوز ریا ومکر وفریب را نشناخته درون دستگاه کوچکش مشغول ابتکارات است ودنیای جدیدیرا کشف کرده هرروز چیز تا زه ای را میسازد .

    روز گذشته مشغول تماشای یک سریال بودم  ساخت همین دیار  که حدود بیست وپنج سال از عمر آن میگذرد دریکی از صحنه ها زنی داشت روزنامه میخواندودرصفحات آخر  برای پیر مرد بیماری که درکنارش نشسته بود اینطور خواند ” 

    موحمد رضا پهلوی از ایران رفت وحمینی به ایران آمد  ….آنهم درصفحات آخر  مردک خندید وسپس به زبان فارسی گفت مثل خر ترا دوست میدارم !!!! زن تعجب کرد  پرسید یعنی چه ؟ گت  احمق خر یعنی بورو! من مثل یک بورو ترا دوست میدارم !!!!! بیاد ندارم که ما درزبان فارسی چنین کلامی زیبایی؟! داشته باشیم که طرف مانند خر  کس دیگری ر ا دوست داشته باشد  منظورنمایش دادن این صحنه را نیز فهمیدم که این اتفاقات درهمان سال شوم شورش پنجاه وهفت افتاده واین خانواده نیز در دام یک دیکتاتور  یک سرهنگ ارتش افنداه اند که حتی پسر خودش را نیز با هرویین کشته ! چه چیزی را میخواستند بیان کنند ؟ …ارتش  شاهنشاهی را یا افسران ما نیز بدینگونه بودند ؟! یک هدیه به جمهوری اسلامی که برایشان نفت مجانی میفرستد ونوچه  هایشانرا دربهترین ویلاهای شهر پذیرایی میکند ؟  برایم خیلی عجیب بود این گفتگو ابدا به صحنه نمایش ارتباطی نداشت  آئها درباره چیز دیگری حرف میزدند وناگهان درصفحات آخر یک خبری که اابدا ارزش ندارد ؟!!! خوانده میشود .

    روزهارا طی کردم 

    از دیوار روزها وشبها بالا رفتم  که لبریز از سنگلاخهابود

     روزهایی  در سرمای سرد ویخ بسته زمستان  

    تاریک  درتنهایی خوفناکم 

    بیاد روزهای افتابی شهرم بودم 

    همیشه چیزی هست که بر من سایه می اندازد 

    میان ابرهای سیاه و نوار سرخی که از پشت آن هویداست 

    بین من واین دریای بیکران 

    ره درازی است 

    تنها درمیان ابها چهره خودرا تکه تکه مبینیم 

    ………

    وهنوز همان راه ادامه دارد در شهر  ناشناسان در میان غربیه ها  افتا ن وخیزان  راه میروم بخاطر دیگران .پایان 

    ثریا ایرانمنش  02/03/2021 میلادی !

  • همه تنهاییم

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا ”  

    —————————————-

     اواره جهانیم  . همه خسته  /همه تنها /

     من سر گردان با کوله پشتی های سنگین خاطرات  بی خطر 

    لبریز از خستگیها  ولبریز از غفلت ها  ولبریزاز اعتماد به دشمن 

    آواره جهانم  .وسرگردان  دراین جهانم 

    کوله پشتی ام از تیرهای سیاه ونیزه ها   سوراخ  وخاطرات همه درحال ریختن 

    بر روی زمین  وگم شدن وکم شدنند .

    مانند  یک  پرنده  بی زبان / لال  ریشه هایم را به اب دادم 

    وخود درابهای تلخ جهان 

    سرگردانم 

    پنهانم وپیدا 

    وهزاران سال است که خواب بیشه هارا میبینم 

    من به زلال اب . آرامش برگها وزمزمه جویبارها اعتماد کردم 

    امدم تا بتو رسیدم  / تو که یک چهره بی نام بودی 

    چهره هزار رنگ تو درخوابهایم میغلطید 

    در همه خوابهایم سردار بزرگی بودی 

    دربیداری  اما تنها یک موجود بی خیال 

    سفر من به پایان نزدیک است 

    حال ترا در زخم باستانی عمرم پنهان دارم 

    مانند همان بیرق که بر بالای سر دارم 

    روزی به تو رسیدم وترا سپاه خود کردم 

    تو که درهمه مبارزاتم با من بودی

    امروز  من از  رمه  جدا مانده ام 

    حال اسبهای  تاریخ را درکنار این دریای آرام 

    رها میکنم 

    وسفر را پیاده ا دامه خواهم داد

    بدون هیچ توشه ای وبی هیچ همراهی /

    پایان  ثریا ایرانمنش / یکشنبه  28 فوریه 2021 میلادی !

  • نسیم بهاران

    صبح زود  پرنده 

    با بال های گشود  به رسم باستانی 

    با وحشت از سرما 

    و وحشت از طوفان ‌ وباران 

     افسانه کهن را سر داد

    همه پرندگان آمدند به آشتیاق بهاران 

    وان نشانه های باستانی 

     آنها با‌ور نداشتند 

    که ،‌ما در ترس‌هایمان 

    زندانمان  که نام تازه ای گرفته

     تنهایی را ، ترس ،  

    ترس از خود انسان‌ها را 

    درون سینه هایمان پنهان داریم 

    پرندگان پرواز کردند به دشت‌ها ی دور

    ومن ماندم با ترس‌هایم و….غربت ابدی ‌ترس از شما . 

    پایان   

    ثریا .‌شنبه   ۲۷ فوریه ۲۰۲۱میلادی 

  • پالاسیو

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    دلنوشته امروز  شنبه 27 فوریه 2021 میلادی !

    درنمازم خم ابروی تو با یاد آمد / حالتی رفت که محراب به فریاد امد

    به هنگام شب وصبح که باید این دربهای اضافی  راهروی های بی معنی این آپارتمان را ببندم ویا باز کنم  با خود میگویم درهای قصر را باز میکنم یا میبندم !!! وامرو زناگهان بیاد گفته آن بانوی  قدیمی افنا دم که میگفت  : 

    من میل ندارم مانند ثریا در قبر زندگی کنم ! خوب لابد مقبره های  امروزی خیلی بزرگتر شده اند وشبیه همین آپارتمان من میباشند  اما یک چیز را فراموش نباید کرد  که من مانند بقیه نیستم ونبودم ونخواهم بود بخاطر آنکه سر جلوی یک ملای بیسواد  حرامزاده خم نکنم وتقاضای  امضای ایشانرا بنمایم از همه اموالم گذشتم وآنهارا به کسی سپردم وگفتم تو اگر توانستی لاش خورهارا پرواز دهی واین اموا ل را در اختیار بگیری سهم خودرا بردار  اگر دلت خواست مقداری هم برای من بفرست تا مخارج دانشگاه پسرکم را بدهم همین  او رابطه اش باتمام این اهالی ده خوب ومحکم بود وتوانست همه را بفروشد وبه حساب خود بریزد ! ده هزار دلارهم برای بستن دهان من برایم فرستاد .

    من نتوانستم دراینجا خانه بخرم میلی هم ندارم این کاررا انجام دهم  اخیرا فهمیدم که نوه ام به دوستانش گفته بود مادر بزرگ من  هنگامی که برگردد یک منشن بزرگ میخرد ومن پارتی  خودرا درانجا برپا میکنم !!! بیچاره بچه ! او خبری از رذالت ما مردم آن سر زمین ند ارد وخبری از بی قانونی وماله کشی به هر ناکسی را نمی فهمد . دلم سوخت . امروز او به شهر دیگری رفته دریک آپارتمان کوچک منزل گرفته تا دانشگاهش را تمام کند درعوض پدرش آن منشن بزرگ را ساخت اما اجازه پارتی دادنرا به بچه ها نداد

    حال داشتم درب هارا یکی یکی میبستم وبا خود گفتم خوب است قصر بزرگی داری  یک بالکن سرتاسری لبریز از گل وسبزی وریحان ونعنا همه شهر زیر پاهایت هست  ودرفکر آن یکی مادر بزرگ نوه ام بودم که یک منشن دوهزار متری دارد اما خودش وهمسرش تنها  به دور ازهمه خلق جهان  درب هارا قفل کرده اند وهمه چیزراآن لاین میخرند ولابد آن لاین هم مصرف میکنند یکی روی صندلی بزرگ چرمیش نشسته تلویزونهارا تماشا میکند دیگری روی کامپیوترش  ورق بازی میکند کلوبها تعطیل وبازیها تمام شده اند .

    روزگذشته نوه دیگرم در خیابان با دوستانش برایم پیام میفرستد  حالت  چگونه است دلم برایت تنگ شده میخواهم برایت پیتزای بدون پنیر درست کنم !!!!! همه زیباییها وثروت من همین است  وبه آنها مینازم حال درقبر هستم یا درقصر مهم نیست مهم این است که  دوستم میدارند با همه  خالی بودن دست و خالی بودن کیسه ام !نعمت بزرگی است / 

    اینجا بود که رسیدم به  آن ندای  درونی  : بنده ناچیزم همهرا بشکل تو ساختم .

    پایان 

    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار/ کان تحمل که تو دیدی همه برباد آمد ////حافظ شیرازی 

    ثریا / اسپانیا / 

  • زندگی فتو شاپی

     ثریا ایرانمنش / ” لب پرچین ” اسپانیا 

    بی درد نامه !

    حکم زندانی بودن ما سه ماه دیگر  تمدید شد یعنی تا ماه مه این نمایش مضحک همچنان ادامه دارد ومردم بیچاره در سکوت جان میبازند یا به تیر غیب گرفتار میشوند دولت کمکهای!!! خودرا میرساند کسی هم نمپرسد درزندانها جه خبر است وچند صد زندانی  محکوم با پوزه بند ابدی زنده یا مرده اند ؟!

    بنا براین نمایش “هفته مقدس” نیز یهم خورد ومجسمه های  مسیح همه ادولت وآلات آن غیر از طلاها به گوشه انبارها  گذاشته میشود ومردم کم کم فراموش میکنند  همه گذشته ها وهمه ایمان را وهمه عشقهارا  حضرت والای معاونت  حزب سوسیالت ورهبر حزب ” پودموس ” با اسینهای بالازده گویی سر لگن رخت نشسته با موهای انبوه گلابتونیش دارد تنها دست میزند وبادیگارد انتخاب میکند  وبشمارش پولهایش مشغول است  بقیه را دیگر نباید درباره شان حرفی زد .

    ریاست جمهوری سابق  امریکا دونالد ترامپ برای پانصد هزار سر باز امریکایی کشته شده درسر تاسر جهان /مراسمی را  تشکیل داد وبا همسرش  دراین مراسم شرکت کرد  حال انرا فتو شاپ کرده صورت (جوک بایدن )را روی آن گذاشته اند که بلی برای از دست رفتتگان کورنا این جناب اشک تمساح میریزد  وعکسهارا نز از دور نمایش میدهند قد بلند ملانیا کجا این کج کوله عوضی کجا مردم ساد ه دل ویا بیدل دماغ هم باور میکنند .

    اگر باور نکنند چه کنند ؟؟؟؟.  

    دراین میان باید به سلطان بزرگ ابو اردوخان تبریک گفت که درکنار صا درات  گوناگونش  صنعت فیلمبرداری وسریال سازی  را نیز رونق بخشیده  در همه جا رونق فراوان گرفته ومردم  سرگرم شده اند که ای وای لاله کجا رفت واتش چه گفت وامیر ویمین وحسین وکبرا با لیلا کجا میروند ؟ درکنار ر ود بزرگ بسفر .به به چه عالمی دارد فعلا کیف دنیارا ترکیه میکند . در زمانهای نه چندان دور / دور هنگامی که یک ایرانی را  میدیدی میگفتی چه خبر ؟ میگف وای نمیدانی  سریال  حرم سلطان  طوفان بپا کرده است ! خوب معلوم است شمارا با این سریالهای سر گرم میکنند مانند افیون  معتاد میشوید واز غارت  ها وآدمکشی ها وبردن اموالتان وناموستان غافل میمانید .حال این بیماری به این سر زمین بدبخت فلک زده با این دولت زبرتی اش نیر سرایت  کرده  سریال پشت سریال با دوبله وحشتناک  بنا براین سرین میشود شیرین  اتیس میشود آتش  وهمچنان این سر یالهای از چند کانال مردم را بخود جلب کرده وبا وانس هایشان بهم پیام میدهند که خوب  چی شد یا چه میشود ؟ .

     هر جانوری وهر ویروسی  بود دراین سرما واین برف ویخ بندان تابحال هزاربار جان داده بود اما این ویروس اقتصادی مردمی کورنا همچنان  میتازد وهر روز هم  طفل تازه ای را به دنیا عرضه میکند  کارخانجات کارشان ساختن واکسن است وپوزه بند بجای ارد ونان وغذا مرتب پوزه بندهای مختلف را نشان میدهند نانها هرروز کوچکتر شده مزه آن عوض شده گوشتها گرانتر وکمتر در بازار یافت میشود گوشتهای مصنوعی از خون جنین درپاکتها درسوپرها خودنمایی میکنند ……..و ما در گو.شه زندانمان هر صبح از خود میپرسیم امروز را  چه باید کرد ؟حال چه وقع اجازه میدهند من ازاین محل به محل دیگری برای دیدار فرزندانم ونوه هایم بروم ؟ چه موقع اجازه خواهم داشت ببازار بروم ویک دست پیزامه بخرم ؟ مرتب خرید و فروش لباسهای دست دوم را تبلیغ میکنند وامانده های رفتگان ر نیز به پول نزدیک میکنند شرکتهای دست دوم فروشی درانتظا رند .

    با یک برس بزرگ  ورنگ مات همه گذشته های ما را محو کرده اند وخواهند کرد پوزه بند هم اجباری خواهد شد مانند حجاب اجباری  شورش وخیزش مردم هم بی فایده است قدرت دولتها بیشتر است ومردان وزنانی را  که خریداری کرده اند تا برایشان کار کنند  . بکشید  باید جمعیت کم شود وبر تعدا د زمنیهای آقای بیل گیت اضافه گردد  او به این چند صد هزار هکتار راضی نیست  گاوداری خودرا دارند لبنیات خودرا دارند نان پزی خودرا دارند وبردگان اگر اطاعت نکنند باید بمیرند ویا به زیر زمینها زندانهای مخوف برده شوند برای کار اجباری یک سیستم کمونیستی زایده مرحوم استالین وکره جنوبی وچین  . دیگر هیچ .

    صدای موسیقی قطع شد  آواز مرغکان بریده شد  وشعر درمغز شاعران یخ بست  وخوانندگان راه گلویشان بسته  شد  پایین اوردن بز رگترین تنور دنیا از چهار پایه اش وسکوت او در برابر همه پرسشها  خبر از یک برنامه شومی را داد من بوی آنرا احساس کردم بوی سوختگی شعور ومغز انسانهارا .

    حال همه طالب سریالهای سلطان ابن سلاطین ترک  اردوغان  عثمانی !میباشند وصادرات  میوه وغذایش نیز حسابی روبراه است مردمش نیز خوشحال گویی ویروس نامرد کورنا درآنجا راهی نیافته تنها پوزه بند دارند اما اماری دردست نیست که تلفات چند وچگونه بوده است .همه  چیز را میتوان فتو شاپ کرد حتی عکس مرا در کنار ناپلئون کبیر.!!!! . پایان 

    ثریا ایرانمنش 25 /02/2021 میلادی 

    راهپیمایی هشتم مارس هم لغو شد !. زنده باد سوسیالیزم نوین برده گلوبالیزم .

    ( توضیح : اشتباهات  لغاترا ببخشید  دستگاه من گویا نم کشیده بعضی از حروف را یا نمیزند ویا دوبار تکرار میکند !!!!) با عرض پوزش/

  • خواب خوش

     

     

    خواب خوشی وقت سحر دیدیم ویادم نرود …………

     

     در کتاب  ربکا  اثر دامنه دوموریه داستان اینگونه شروع می‌شود ……..شب گذشته در رویا  باز در ماندرلی بودم !!!!! 

     

    .منهم  شب گذشته در  رویا به خانه بزرگ خود بر گشته بودم ومیهمانی بزرگی را ترتیب داده بودم. تلفن به صدا در آمد از آن سوی سیم شخصی با صدای بسیار لطیف ‌زیبا. میخواند :

     من امشب شکنم ساغر……….. 

    لب بر می نزنم دیگر 

     عاشقم ومست نگاهی  

    در جواب گفتم شما تشریف بیاورید اما می نخورید   وتمام مدت در این فکر بودم که کدام یک از این میهمانان  است   ،

    آیا آن مرد جذاب وشیک پوش وبی اعتنا که در مقامات عالیه جای دارد  

    در تمام مدت در یک احساس خوش وبی اختیاری در انتظار آمدن میهمانان  بودم ….کدام یک ؟ ‌تند تند مشغول بستن دکمهلباس دخترکم بودم  اما هواسم در جایی دیگر پرواز داشت .

    آیا اوست. آیا اوست ….ناگهان بیدارشدم 

    در اطاق یخ بسته. همان اطاقی که بشکل دیر. راهبه هاست  همان مبلمان کهنه ‌قدیمی همان تختخواب وهمان….. پیکرم از عرق خیس شده بود وچشمانم لبریز از اشک میان تختخواب نشستم های های گریستم …..

    عاشقم ومست نگاهی 

    پایان 

    ثریا ایرانمنش   /بیست وچهارم  فوریه  دوهزارو بیست ویک  اسپانی  

     

     

    عشقم

  • این تاریخ

     ثریا ایرانمنش ؟ ” لب پرچین” اسپانیا 

    آن جام  طرب کا ر دستم نه  //  وآن ساغر چون نگار  بر دستم نه 

    آن می  که چو زنجیر بپیچد بر خود  / دیوانه شدم  بیار بردستم نه …..جافظ شیرای 

    این دوران سیاه  وظلمت را  ه کسی خواهد نوشت ودرکجا قرار خواهد داد تا آیندگان اگر به کرات دیگر نرفتند  ببینند وبخوانند .

    وآیا  خواهند توانست سر رشته ای ازاین دوران وحشتناک به دست بیاورند ؟ در حال حاضر همه چیزهارا پاک میکنند مجسمه های قدیم چند هزار ساله را به پایین میکشند  ساختمانها قدیمیرا به آتش میکشندتا چیزی درذهن ما باقی نماند واز گذشته  خاطره ای  نداشته باشیم واین روزهای پروحشت را  قبول کنیم ونامشرا بگذاریم زندگی .

    آیا کسی درآینده  آنچه را که امروز بر سر ما می اید  باور خواهد داشت ؟ واگر روزی  کسی توانست رشته ای را دردست بگیرد باخواهد گفت که این نوشتار وگفته هراا از مغز یک دیوائه تراوش کرده است مگر امکان دارد دورانی چنین ظلمانی وتاریک بر دنیا ومردم آن بگذرد وبه دیوانگان ودریوزگان اجازه دهند حاکم وفرمانروای آئها باشند .

    این دوران وحشت  دوران وحشتناک هر روز ا دامه دارد ووحشت ما بیشتر میشود . هم دربرابر ما جنگ است وهم بیماری وبلا وآدمکشی وبی غیرتی ودروغ  وتقلب درحد باو رنکردنی .

    نووز امسا ل درست یکسال میشود که من پای ازخانه بیرون نگذاشته ام !!!!تنها  گاه گاهی روی بالکن میروم وخیابانهای تاریک ومغازهای بسته ورفت وامد چند اتومبیل را میبینم .

    آیا ما  تا آخرین نفر نابود خواهیم شد ؟  .یا کسی باقی خواهد ماند تا بنویسد .

    همه رفتند همه کسانی را که میشناختم  عمر دراز وطولانی درتنهایی وغربت بی فایده است چگونه باید این راه را طی کنم ؟ .از کجاا با چه چه کسی درباره چه بگویم ؟ دیگران همه سیاسی شده اند وهمه گلنگ به دست نبش قبر میکنند از گذشته پر شکوه میگویند بی آنکه  نگاهی به زیر. پاهایشان بیاندازند وآنهاییکه درزیرقدمهایشن میمیرند ببیننند دوستی ها ابکی وظاهری وبی اساس وبی بنیاد  هیچ کس دوست  مشترک ندارد یک کل هست ویک چراگاه وهمه زیر نام یک پرچم راه میروند بی آنکه حتی به دوخت آن توجهی کرده باشند  ویا به نقشی که روی آن نشسته است وهمه یک نام را بر زبان  دارند  ” آزادی ”  اما این آزادی تنها درهمان میان دولب آنها خشک میشود .

    ما از این روزها وشبهای اسارت بیزاریم وخشم ما برجباران وحاکمان درهمان محدوده خانه گم میشود  حال درانتظاریم که جان وخون خودرا درراه چه هدفی بدهیم درراه هدف  مردان و زنان دیوانه ازبند گسیخته زیرنام دموکراسی دروغین   در فریب بزرگی  که به  ما نشان دادند دو مردرا بعنوان یک زوج به صدر نشاندند  ؟! پادوهای آن بانکداران قدیمی که هوسشان ” بازی ” و مکیدن  ونوشیدن خون  نوزادان است ؟ 

    ما چگونه وبر چه کسی پیروز خواهیم شد تنها درچهار دیواری خود بر خاکی که بردیوار نشسته دیوانگی های خودرا به نمایش میگذاریم .

    عده ای بیگانه خون مارا ریختند چشمان مارا کور کردند  شعور مارا  به یغما بردند وما دریک تاریکی شگفت چشم به دیوار روبرو دوختیم درانتظار معجزه  وگاهی برای نیایش خون خودرا نیز قربانی کردیم بجای گوسفندان در چراگاهها .

    آنها شعله زندگی را درقلب ما خاموش ساختند خون مارا آنقدر مکیدند تا رگهایمان بهم چسپید ودیگر رمقی درما باقی نماند تا فردا را ببینیم .دریا درکنار ما بهت زده مارا مینگرد تنها گاهی امواج سهمگینش  به کشتی های کوچک میخورد وآنهارا به پایین میکشد با بزرگان کاری ندارد قایق آنها بزرگ است ولبریز از منابع .پایان

    دراین ظلمت سرا تا کی  ببوی دوست بنشسنم  / گهی انگشت بر دندان  گهی  سر بر سینه بگذارم

    ثریا ایرانمنش سه شنبه 23/02/2020میلادی برابر با پنجم اسفند 2579شاهنشاهی 

  • شب تاریک بی ساحل

    ثریا ایرانمنش    شنبه شب  بیستم فوریه  ۲۰۲۱میلادی برابر  ۲۵۷۹ شاهنشاهی ایران ! .

     نوشتن روی ای  تابلت کمی سخت  است اما حوصله بازکردن کامپیوتر را ندارم. هوای خانه دلگیر است وهوای بیرون دلگیر تر امروز تولد نوه کوچکم  بود نه ساله  می‌شد با همان اسباب بازی باو  باوتبریک  گفتم انتظار آمدن انهارا ندارم تازه ممکن است فردا اجازه دهند از  این محل به آن محل بروم به کدام محل؟به چه امیدی ؟ برای چه کاری ؟  خانه تاریک است سوت کور است ونفس من گرفته  شب گذشته به آهنگ‌های قدیمی  گوش میدادم تا خوابم ببرد هایده میخواند به یادش باده مینوشم /دوست آخر از خدا میخواست که آن می را حلالش کند  می خوردن از خون خوردن مردم حلال تر است. . حال من بیاد  چه کسی باده بنوشم   .

    نفسم سنگین است هوا ابری وبارانی  دراین فکرم که سرانجام ما با این جهان دوقطبی چه خواهددشد امریکا رویای سروری دنیا را در سر میپروراند درحالیکه  خودش نوکر وچاکر چین است. چین با روسیه  دست دردست هم یک  فضای سخت امنیتی برای ما  درست خواهند کرد.  هنوز اول عشق است اصظراب مکن ،

    یاد آن روزها بخیر یاد رفتگان وبزرگان ما بخیر حال مشتی بیسواد واحمق  وگرسنگان دیروز به اربابی رسیده اند. دیگر چیزی بنام اصل وجود واصالت باقی نمانذه هرچه هست نمایشی است ، درتختخوابم دراز کشیده ام وجه بسا ساعتی دیگر بخواب روم خواب خوب است خواب فراموشی میاورد وتا بیدار شوی ‌بدانی در چه جهنمی زنده بگوری فاصله ای هست که رویاهایت را تعبیر کنی ،

    امروز بعد از ظهر 

    دخترم مافین بلو بری درست کرد. با هم یک قهوه  خوردیم پیاده آمده بود حال دراین فکرم که آن تپه ها وسر بالایی هارا چگونه می‌رود  دستش را تازه عمل کرده مفصل او پاره شده بود حال مدتها نمیتواند رانندگی کند  و،،،،نگران آینده فرزندانش هست .

    مرگ بر این زندگی  که باید دربردگی وسکوت بگذرد .  مرگ بر این زندگی که به جرم حرف زدن جایت در زندان ویا بالی دار است مرگ برراین زندگی که اختیار خودت ‌احساست وحتی لباس پوشیدنت  را ندار.ی   امروز پوره بند داده‌اند فردا سر بند خواهند داد  آنهم اجباری .پایان 

    ثریا      

  • روزهای خوب !

     ثریا ایرانمنش “لب پرچین “اسپانیا .

    شب چو دربستم ومست از می نابش کردم / ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم 

    دیدی آن ترک خطا دشمن جان بود مرا / گرجه عمری به خطا دوست خطابش کردم 

    زندگی کردن من مردن تدریجی بود / هر چه جان کند  تنم عمر حسابش کردم ….قرخی یزدی 

    روزهای خوبی را میگذارنیم ! همه درمرخصی اجباری و بی اختیاری هستیم عده ای همچنان میدوند  برای کی وبرای چی  هنوز پنجره های اپوزیسیون ها باز است وگفتگوها همچنان اد امه دارد از روی دست هم نت بر میدارند ! هرکسی ” من ” است دیگری را به حساب نمی اورد . 

    مشغول شمار ش جنازه ها هستیم وشورش بعضی ها درخیابانها زیر برف سنگی وسرما ویخبندان  برگشتیم به قرن اول زمان  روحانیون  پچ گرا  رهبری را دردست دارند ومردم مطیع وگوسفند وار از ترس جهنم همچنان اطاعت میکنند الزاما این روحانیون عبا وعمامه ندارند ردا ونعلین هم ندارند کراوت  دارند وکت وشلوارودر پستوی های همه دولتها وسر زمین ها نشسته اند .

    باید برای عید خانه را تمیز کرد !!!! کدام خانه  این خانه من نیست میل داشتم بالکنهارا شیشه ای کنم تاکمی از سرما بکاهد اجازه ندا دند  چند روز است که چند نفر از بالکن من آویزانند دارند برای روزهای بارانی لوله کشی میکنند قبلا نمیدانستند !  همه بالکن اطاق مرا کثیف کرده اند . 

    روزهای خوبی را میگذارنیم  درکنار انبار ماکارونی / برنج ونانهای یخ زده و کپک زده  وگوشتهای یخ زده ومرغهای بو گرفته درکنارش تماشای سیریالهای ترکی !!! همه هم یک شکل !  هر کجا بروی اسمان یک رنگ دارد  بعلاوه دیگر تا اطلاع ثانوی حق نداری جایی بروی  حتی حق نداری از خانه بیرون بروی  تنها تا سوپر . برگشت همین وبس / 

    در تکزاس یکهفته است که برق نیست اب نیست ویخبندان  است  ویکی از صاحب پنجره های  اظهار  داشت  ماکه مشگلی نداشتیم کنارشومینه کتاب میخواندیم !!! دستهایتانرا بدون اب چگونه می شستید ؟ از غذا حرفی نمیزنم ! لابد برگهای کتابرا میجویدید خوشا به حال شما ناگهان از قعر جهنم به بهشت پرواز کردید ودرکنار شومینه روی صندلی چرمی کتاب میخوانید چیزی را که من همیشه درذهنم ارزویش را داشتم .درون شومینه من تنها شمع وگلکدانها گل پلاستکی خوابید ه این شومینه تنها برای نمایش است دکوراست .

    من هیچگاه خانه نداشتم  همیشه خانه متعلق به دیگری بود یا متعلق به همسرم بود ویا اجاره بود درخازج میل ندارم صاحب خانه شوم هنوز امیدوارم روزی به ده خودمان بر میگردم سنگهایش هنوز باقی است .امید خوب است پرنده ایست که انسانرا  زنده نگاه میدارد باید آنرا درون قلب نگاهداشت .

    هوا بس گرفته وتاریک ودلگیر است / قفسه های آشپزخانه را  نگاه میکنم  باز هم ماکارونی  فردا بازهم اسپاگتی پس فردابرنج دو.باره ماکارونی ودوباره  برنج به همراه هیچ / پایان 

    اول اسفند 1399 / 19/-2/ 20 21 میلادی 

     ثریا /اسپانیا 

  • فروغ و اشعار او

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    =====================

    داد ار  اسمان !

    تا دشمنان شب را از بن برافکند. 

    روز روشن ومرا به جرم دلیرانه زیستن  / دردادگاه  بلخ محکوم میکنند ………نادر پور 

    برنامه ای را میدیدم لزومی ندارد نام ببرم که همه سر وته یک کرباسند ازیک نخ ویک تار وپود رشته اند  وبافته شده اند . 

    کتاب خواهر عباس میلانی را که اخیرا اشعار فروغ را با دستکاریهای کثیفش به چاپ رسانده است  تبلیغ میکرد وچه گران این اراجیف را میفروخت 

    عباس اقا که معمای شاه را برای خوش ایند رهبر یکدست نوشت وصله هم گرفت شاعربزرگوار که درمدح خمینی اشعار نغزی سر ود به سالا ر سخت مفت خر شد ! .حال همشیره عباس اقا دست به این اقدام زده پایش را  درجایی گذاشته که خودش تا گلو درلجن آن فرو خواهد رفت وان چپول گنده گلستان  درسن نود اند سالگی درقصرخودش چر ت میزند بی هیچ حوصله ای درانتظار دقل الباب عزراییل است  که ننگ بر شما باد /

    درهیچ کجای دنیا کسی حق ندارد پشت شخص مرده بدون  اجازه خانواده چیزی را بنویسید ویا حرفی را بزند تنها درسر زمین گه وبی بلبل ماست که هرننه قمری نویسنده میشود شاعر میشود سلبریتی میشود زیر عبای آخوند حرامزاده  که زیر عبا مشغول زاد وولد است تخم گذاشتن  وفردای ما بهترا زامروز مان نخواهد بود .

    فروغ اشعاری سرود نامه هایش ر ا من دریکدفتر ویک مجموعه درموقع فوت او خریدم خبری از رختخواب وملحفه سفید ودستهای تمیز روی کاشی کثیف حمام نبود اینها زایده تخیل بیمار آن خانم نویسنده است خانم میلانی که میل داشت دفترش قطور باشد وبیشتر فروش داشته باشد .

    .از شما  آقای محترم هنرمند درعجبم که هیچ اعتراضی به این اشعار دروغین نکرده بلکه با حوصله آنهارا نیز به سمع بینندگان خویش رساندید ! 

    همه شاعران ونویسندگان در زمان خود احساسات خصوصی خودرا بطوری بیان داشته اند که خود دانند وآنکه میخواند میداند نه باین واضحی  که “رهبر  ” را خوش اید چرا که ایشان از فروغ بیزار بودند اما پروین اعتصامیر ا ارج میگذاشتند  چه بیحایی داری خانم میلانی . وتو جه بیغرتی مردک گنده گلستان که تنها هیکل گنده کردی وخانه هارا پشت سرهم تبدیل به قصر ساختی چقدر دراین  راه مزد گرفتی که آن زن را باین حقارت کشاندی  من اشعار فروغ را که هیچ همه اشعار شعرا و   گویندگان را  میشناسم خوب هم میشناسم میدانم کدام بیت وکدام گفته متعلق به چه کسی است.

    شرم بر شما باد .

    هر عبا به دوشی / نعلین وردا وخرقه 

     بر مسند  خویش سوار است/ ملتی  به زیر بار است 

    .این ملت آخوند پر ست است گریه را دوست دارد از شادی بیزار است سیاهی را بیشتر از رنگهای طلایی وابی  وسرخ وسپید دوست دارد /خوب  حرفی نیست . 

    همه ما دریک احساس گناه بیهوده غوطه وریم  ودرانتظار کیفر خود ایستاه ایم .

    درخاتمه نمیدانم چرا هرچه لنگ وچلاق است  بر ما حاکم میشود امیر تیمور لنگ  آخرین آنها  این رهبر تهی مغز دیوانه که احساس نرون بودن به او دست داه است  از همین روزها ایرانرا نیز به اتش میکشد ودرکنارش اشعار  الهی نامه عطاررا میخواند . پایان 

    ثریا ایرانمنش /18/02/2021 میلادی