Category: General

  • خبرها

     خبر ها رسید. همه چیز به ناگهان  شوت شد. کیف.   دخترکم را مردی از درون اتومبیلش بیرون کشید وبرد وخودش را. وی زمین انداخت  دستش در رفت وعظلات  دنده های نازکش صدمه دید خاله فوت شد.  همه چیز ها. را باید از نو کنسل کرد واز نو. درست ساخت ، تنها گناه ما این بود که  دور هم   آنهم نیمه کاره جمع شدیم 

    حال در انتظار بلاهای دیگری هستم  

    هرکه بود. از قبل در انتظار پارک کردن اتو مبیل او بود  بیچاره  درون کیفش تنها ده یورو پول داشت  کارت ها بانکی وکارتهای بیمارستان وغیره و همه چیز کارت بود ‌تلفن. حالا در خانه با دست باندپیچی شده خوابیده پلیس مشغول اکتشافات !!!!است. اما بی فایده،

    خوب جناب  ریاست سرنوشت آیا کار دیگری با من داری  هنوز چیزی باقی  مانده  لعنت بر تو  ای هزار لعنت بر تو آدمکشان دزدان فاحشه ها راحت زندگی می‌کنند و….. دیگر هیچ . 

     دو شنبه لعنت شده 

    د‌ازدهم  

  • تسلا !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”  اسپانیا !

    هر  چه گشتیم در این شهر نبود اهل دلی / تا بداند غم  تنهایی و رسوایی ما !

    روز گذشته  میهمان داشتم دخترم ودامادم  آبجویی نوشیدیم وشرابی  هوس دشت وصحرا به سرم زده بود  . 

    – دخترم میایی برویم کمی در هوای ازاد درون یک جنگل هوایی بخوریم ؟ 

    نه / مامان کار دارم باید بروم  لباسهارا اطو بزنم  .ملافه هارا عوض کنم و……

    زنگ زدم به دخترم دیگرم / هان چکار میکنی نفس نفس داشت  … هان چه خبره ؟  هیچ دارم دیوارهارا تمیز میکنم  بعد هم یک خروار اطویی دارم باید برای فردا لباسهایهان را حاضر کنم برای خودم وم …..

    هوای جنگل از سرم پرید زنگ زد به پسرم ….آها … حالت چطوره ؟ هیج سر درد شدید دارم  بچه ها هم مشغول کارخودشان هستند ….اوکی توکی !…

    بنشین سر جایت  . پسرک زنگ زد اگر میل داری  ماشین تازه مرا ببینی ودلت خواست میتوانم دنبالت بیایم وباهم گشتی دور شهر ! بزنیم  ماسک یادت نرود !!! 

     ا.ه … چه عالی شهر  ! سر انجام آمد … اوه و….وه چه اتومبیلی ؟  یک ناو یک کشتی نه یک هواپیما بود  .میدانستم تازه گی اتومبیل خریده  عکس آنرا برایمان فرستاد ه بود اما خودش را ندیده بودم  آخرین تکنولوژی  حضرت گوگل وپسران  اتومبیل برقی ! سوارش شدم …..اما نفسم بند آمده  بود این ماسک لعنتی وبیماری زا را از روی  دهانم برداشتم   خوب کجا برویم   زیر افتاب وهوای خوش دریا برویم درون یک قهوه خانه  یک چای بخوریم .

    دخترک  گارسن یک کیسه رنگین برایم آورد وگفت چای با لیمو ست !!!! یک کیک یخ زده از درون فریزر که با ماکرو انرا داغ کرده بود رویش اب شده بود زیرش هنو زیخ داشت ….اوه ه مرسی  برگردیم  …….

    نفسم سخت گرقته برگردیم ایا شراب  رنگش بمن نساخت ؟ یا زیتون زیاد خوردم ؟ یا خردل ؟ چرا نفسم بالا نمی اید ؟  نکند ؟وووووو نه حرفش را نزن  از پسرم  احوال همسرش را پرسیدم گفت خاله اش سکته کرده مادرش هم دارد کور میشود واو دسترسی به انها ندارد چرا که باید ویزا بگیرد بعد هم این روزها سفرکردن  موقوف است ….درعوض برای تولدش یک پیانو سفارش داد ه ام !!!!!! بخانه برگشتم  درب را که بستم پشت در خانه افتادم  نفسم درون گلویم بود !! کشان کشان خودمرا به اطاق رساندم روی مبل افتادم  تنها کلید را ازدرون قفل بیرون کشیدم تا اگر مردم بتوانند درب را باز کنند . ! 

    نه ! نفس خیال نداشت بالا بیاید ویکس بمالم اسپری بزنم یک  آبجوش  بخور بدهم با یک اشغال دیگر بخورم لباسهایم را درآوردم شاید این بلوز بمن الرژی داده ؟  نه  بی فایده بود  نفسم به سختی بالا میامد .

    پیراهن خوابم ر ا پوشیدم .

      همه چیز را مرتب کردم وآهسسته به درون تختخواابم خزیدم  ساعت هشت شب بود  برای مردن حاضر شدم …………. نیمه شبب بیدار شدم  آه… هنوز زنده ام  چه خوب /  دستهایم را به زیر اب سرد گرفتم تا کمی اکسیژن  بگیرم  دربیرون هوا سخت گرفته بود تکان نمیخورد . دوباره خوابیدم وبه سخنان خیاط باشی گوش دادم تا خوابم برد .

    راستی  این  >تسلا< که میگفتند همین اتومبیل بود من خیال میکردم  نام یک شکلات یا شیرینی است !  باخودم فکر کردم دودخترم برده مردانشان شده اند وآن عروس درآخرین تکنو لوژی حضرت گو.گل وپسران زندگی میکند ورزش میکند شنا میکند پیاده روی میکند پیانو مینوازد !  خوب خلایق هرچه لایق گویا زنان ما شانس ندارند ! مبارکشان باد .دختران از مادرشان یاد گرفته اند !!!!  فعلا کمی نفس تازه کردم اما هوا ایستاده وساکن است . چه بهاری بود !پایان 

    ثریا ایرانمنش / 12/04/2020 میلادی !!

  • روز شنبه .

     ثریا ایرانمنش  « لب پرچین » 

    امروز دست از تابلت ها  موبایلها  همه کشیدم  رفتم بسوی موسیقی مانند گذشته. در بین سی دی های اپرا چشمم به اپرای اوتللو افتاد   نوشته شکسپیر  بارها از روی آن فیلم وتاتر واپرا تهیه کرده بودند  این گویا آخرین کار پلاسیدو دومیگو بود در تالار بزرگ  اپرای میلان 

    خواننده زن سوپرانو صدایش قدرت لازم را نداشت کمی هم گوشتالو بود .

    . آنچنان یاگو خوب نقش خودرا ایفا کرد صد البته که پلاسیدو  دومینگو‌ هم حرف نداشت موسیقی از  ً‌‌‌ ‌و چینی بود  بهر روی این اپرا مرا بیاد خاطره ای دور انداخت  .

    نمیدانم هنوز سال سوم دبیرستان بودم که فیلم اوتلو با بازی وکارگردانی سرگی باندا.ر چوک  در سینمای سعدی روی پرده آمد  من یازده بار اینفیلمرا دیدم یکی دوبار با دوستانم و دفعات آخر تنها  دزدمونا بنظرم بسیار زیبا بود  واوتلو خشمگین وبزرگ شادروان پرویز بهرام جای اوتلو حرف میزد به همان شیوه کتابی  بهر روی دبیرستان تمام شد  ومن راهی آبادان شدم برای رشته پرستاری در بیمارستان انگلیسی‌ها !!!!!  در میان راه  دوستم  مردی را بمن معرفی کرد وگفت  که با خواهر او دوست است وان مرد در ‌واگن ما بین چند دختر نشست  دختران حوصله شان سر رفته بود نمیدانم چگونه سر صحبت من باان جوان استخوانی بدون خون با موهای طلایی   باز شد او از زندان به طرف تبعید گاهش  که آن روزها در جزیره کویت بود میرفت دو محافظ…او.ر ا ا همراهی می‌کردند . او از زندانش وشکنجه ها حرف میزد از خانواده مهاجر خود که از جنوب سیبریه راهی خراسان شده بودند ……..ناگهان آسمان  آفتابی شد من شدم دزد مونا واو شد اوتللو 

     و،،،،دیگر هیچ سرنوشت من عوًض شد اما او آن اوتلوی سرگی باندا ر چوک نبود پسرکی که زیر چتر برادر بزرگش در حزب توده اعلامیه  پخش می‌کرد همین  ومن ساده دلانه   شیفته آن اوتلو شدم  ،ا

    پایان 

     دهم آوریل دوهزا و  وبیست ویک میلادی   اسپانیا   ثریا

  • دنیای گمشده

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    کجایی ؟ ای که دلم بی تو در تب وتاب است  / چه بس خیال پریشان به چشم بی خواب است 
    ز چشم خویش   گرفتم  قیاس کار این جهان  /  که نقش مردم حق بین همیشه بر اب است ………” سایه” 

     انسانهای زنده  به چند چیز احتیاج دارند : زندگی طولانی  /  شهرت  ومقام  / پول ومالکیت اینهارا همه دوست ندارند عده ای تنها به عشق زنده اند متاسفانه اکثریت با مردم بالاست . 

    در خبر گذاری های خواندم که در اسپانیا بواسطه  بیماری قرن  که نامش را هر چه میخواهید بگذارید شانزده  سال از سن مردم کم شده است ! چرا ؟  معلوم است ترس ودلهره وواهمه از آینده نا معلوم .

    عده ای بیمار روانی دست به اکتشاف سیاره ای زده اند که نه اب دارد نه اکسیژن اما میل دارندهمه چیز رااززمین به انجا ببرند !  کسی نیست به انها بگوید آی بیچارگان  که تنها  جای شما در تیمارستانهای  در بسته است چرا کره زمین به این زیباییرا به ویرانی کشیدید که حال میل دارید  به سیاره ای بروید که شاید آدمخوارها درگوشه وکنارش بیتیوته کرده باشند .یک سیاره مرده بی اب وبی هوا !

    اکثر مردم دچار پریشانی وناامیدی شده اند  این امید است که انسانرا زنده نگا میدارد  حال تو معشوق را دربغل بگیر باتر س مبادا بیمار باشد !!! دست به پارچه  برای خرید میزنی با ترس دستهایترا فورا ضد عفونی میکنی نوعی وسواس وبیماری یبن مردم شایع شده واقایان هم همین را  میخواستند تا با خیال راحت قرارداد هارا محکم کنند پولهارا جا بجا کنند و درعیش های پنهان به ریش مردم عادی بخندند خودانها  به میهمانیهای بزرگ میروند درسالن های  برزگ دربسته  با ارکسترهای مجلسی  مردم تیز فراموش کرده اند که نوای گیتار یا نی چگونه است  کلمات گم شده اند  هم به هما ن چهار عمل اصلی که دربالا ذکر شد چسپیده اند .

     تمام شب درد کشیدم تمام شب درون تختخوابم غلط زدم وبا آن حلقه جهممی گذشته زد وخورد داشتم چه بر من گذشت که هنوزرهایی ازآ ن امکان پذیر نیست ؟ آن شیطان که با شیطان درون ن بطری تعهدی ابدی بسته بود چه بر سر من آورد که بدینگونه ناتوان شدم ؟ برای من تاتوانی فکری و بدنی غیر ممکن بود حال آنچنان ناتوان  شده م که حتی قادر نیستم جورابهایمرا بر پاهایم بالا بکشم  خودرا رها کرده م در دریای نا امیدی /

    روسها آمدند ! بلی سالهاست که روسها بر سر سفره من نشسته اند وهمه چیزمرا برده اند  عروس من روس سفید است چند زبان میداند خوب توانسته زنجیررا بر گردن پسر بیچاره ام بیافکند  بچه هایش حتی اب درخانه من نمی نوشند لذت نوه ها درکنارم برایم یک جوک بی معنی است  / درآن سوی سفره ام یک امریکایی بی ضر روبی زیان نشسته مانند یک بچه سالخورده تنها مهربانی  را بما ارزانی میدارد ودر انتهای  سفره ام یک مرد اسپانیایی یک دارو ساز قدیمی که امروز بازنشسته است واز همه چیز جهان با اطلاع است من مهربانی ومحبت را تنها در وجود این دو میبینم نه درسینه یخ بسته آن روس که امروز مانند یک ملکه در خانه ای روی تپه نشسته با تمام وسایل وامکانات  نوین  ودر زیر زمین برایش یک ورزشگاه باز کرده اند که خانم دیگر مجبور نباشد به ورزشگاهای  بیرون برود  پسرک از درون اتومیلش بمن تلفن میکند  اگر گاهی مرا برای تولد یا مراسمی دعوت کنند با اکراه میروم سگشان عزیز ترا ست !  اگر باو تولد را تبریک بگویی جوابی دریافت نخواهی کرد  حتی سال نورا …. درون اشپزخانه مدرن با اخرین تکو لوژی مشغول  پختن غذاهای بدون گوشت بدون آرد بدون شکر است !!!  گاهی هم تکه ای برای من میفرستد که من آنرا به درون زباله دانی می آندازم  او  یک تکه سنگ است یک تکه یخ یک سنگ مرمر سفید . 

    ومن ؟ درانتهای راه  ودرانتظار قطاری هستم که باید مرا باخود به سفر ببرد دیگر امید اینکه آن یکی را که درسر زمین وایکینگها زندگی میکند ندارم دیگر امید  دیدار ان نوه شیرین زبان ان عروسک ملوس را ندارم . تنها ارتباط ما باهمین کلمات تکراری روی صفحات مجازی است که همه هم آنهارا میخوانند !!!

    برادر  بزرگ با دوچشمان  تیزش همه جارا می پاید . بلی کلمات گمشده اند / عشق گم شده موسیقی از میان مار فته هرصبح  یک سوزن بزرگ با چند  انسان بسته بندی شده  را تماشا میکنیم که مارا بترسانند در سر زمین میمونها زندگی میکنیم درمیان میمونهای جهان وزبان نفهم . و….. ان امید است که انسانرا زنده نگه میدارد  از میان ما رخت بر بسته است هنگامی که پرنده امید از قفس سینه تو پرواز کرد دیگر هیچ چیز جایگزین آن نخواهد بود  . 

    اما آن آدمهایی که دچار دلبستگی چهار گفتار بالا شده اند شکار آن چهار عمل اصلی شده اند  چون دیوانگان زندگی میکنند  سرنوشت انها از بیرون تعیین میشود .  وهیچکس بر سرنوشت خود غالب نیست  برای باقی ماندن باید با درون ن خود صلح واشتی کنی .واین از من ساخته نیست ! همین وبس . پایان یک دلنوشته 

    ببین در آیینه داری ثبات سینه ما /  اگر چه با دل لرزان به سان سیماب است .

    ثریا ایرانمنش ” -08/04/2021 میلادی !

  • مروارید کیش

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”  اسپانیا !

     ایکاش که بخت سازگاری کردی  /  با جور زمانه یار یاری کردی 

     ا زدست جوانیم چو پر بود عنان  /  پیر ی چو رکاب  پایداری کردی ……..” حافظ شیرازی “

      تمام شب  جان کندم و نخوابیدم  دیگر نه خبری را میخوانم ونه خواهم دید همان سریالهای  ترکی بهتر است

     بتو چه ؟ ایران  سر زمین شاهان بتو غیر از غم وغصه ورنج ومصیبت وتهمت چه داد؟ آخرین تیر را هم که به هدف زدی  یک انگشتانه سوراخ دار بود !  که ابوی گرامیش  با تجارت با روسیه وچین وقاچاق و وغیره نام پر ابهتی را از یک لبنانی معروف وام گرفته برخود گذاشته بود تا دربازار شهر بهتر خریدار پیدا کند .  از یاد برده ای برای  گرفتن کاری شرافتمندانه چگونه زجر میکشیدی ؟  همه تنها نگاهشان به سینه های برجسته وساق پای تو بود کاری نداشتند  که چه رشته ای را تمام کردی واز عهده چه کاری بر میایی یک برایت  خاویار میاورد دیگری هندوانه و وانگور ! وسومی اشعار رهی معیری که   زیرش را خط قرمز میکشید وجلویت میگذاشت  وتو شب گریه کنان بخانه بر میگشتی  فراموش نکن عزیزترین کسان تو به پیکرت  خنجر زدند آنهم نه از پشت بلکه درست سینه ات را هدف قرار دادند  برای کدام وطن  شب خودترا حرام کرده ونمیخوابی اینهمه بیتابی برای چیست  ؟  بدرک  که جزیره کیش که ر وزی فرح خانم درآن غواصی میکرد شاید مرواریدی دیگر بیابد وبر تاج خود اضافه کند امروز دردست  چینی هاست  وپرچم خود را بالا بردند  بدرک که ان سر زمین  صد هزار تکه شود مردم همین قدر لیاقت دارند   شاهنشاه بیهوده تلاش کرد تا ازآنها آدم بسازد  بیهوده جانش را دراین راه داد پسر آمد  ورید به همه چیز با دشمنانش  پیک نیک کرد وعرق خورد  وهمسرش بغل خواب  دشمنان دیگرش شد تا بتواند حرمت  تاج را حفظ کند تاج امروز در جواهر فروشی معروفی دریک ویترین جای گرفته وبه زودی به موزه های بزرگ دنیا منتقل خواهد شد وزوال یک امپراطوری روی آب را نشان مردم میدهد  برای چه تو خواب وخوراک را برخود حرام کرده ایی  وتمام شب را نشستی وگریستی . 

    خوشبختنانه خا.کهارا نیز زیر و رو کرده اند واثری از مقابر ومعابد نیست وتو دیگر نمیتوانی دست به ان اتش ابدی پیدا کنی درهمین کنج خانه فکسنی خودت شمعی را روشن کن وبه سوگ  وطن از دست رفته بنشیتن . وتنها بیاد بیاورد که باتو چه کردند که راه فرار را درپیش گر فتی هنوز  آن زمان  سر زمینمان درحال درخشش وپویا بود که تو فرار را برقرار ترجیح داد ی تا آزادی روحت را به دست بیاوری  اینهمه ناله وزاری برای چیست ؟ ! شیراز را نگاه میدارند برای حضور پر فتوح جناب اجل پیامبر جدید  .مانند  همان پیامبری که آن مردک کلاش خانقاه دار با کمک دولت فخیمه وفراماسونها آنرا اداره میکرد هنوز هم هست وهنوز هم کره خران  سررا پایین انداخته  به آنجا میروند . 

    پولهایشان را به آن محل میدهند تا یک چای تلخ بنوشند واوای بلبل هزار دستانرا بشنوند  یک مردک کلاش ودروغ گوومتجاوز به زنان ودختران جوان .

    اما این یکی فرق دارد این یکی از بیت اعظم بر میخیزد وشجره نامه دارد !!

    خر درجهان بسیار است وهمه هم سواری میدهند برای اندکی جو که درتوبره آنها بریزی بیشتر خودت را رنج مده حافظ با توست / سعدی /خیام فروغی بسطامی عراقی  هاتف اصفهانی  وعکس پر رنگ رضا شاه ومحمد رضا شاه  وپرچم ایران  اینهارا درون صندوقخانه ات پنهان داری به همراه پاسپورت شاهنشاهی همین بس است ثروت بزرگی است .یاد بودی  از یک سرزمین زیر خاک رفته .وزوال یک امپراطوری !. 

    حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا / من چرا عشرت  امروز به فردا فکنم ؟ 

    افتاب زیبایی همه اطاق را  پر کرده   باغچه هایم لبریز از گلهای رنگا رنگ است ودوست هر روزیم روی بالکن مینشیند وبرایم چهچه میزند بهشت یعنی همین بقیه مهم نیست  . قهوه ای تلخ بخور تا خواب را از سرت بیرون کنی ودرانتطار لاله بنشین ببین دست آخر میمیرد یا نه .؟! / پایان  

    ثر یا ایرانمنش 07/04/2021 میلادی  !

  • آرزوی بزرگ

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا ! 

     

     اول به وفا  می وصالم در داد  / چون مست شدم  جام جفا را سر داد 

    پر اب دو دیده و پر از آتش دل  /  خاک ره او شدم  و ببادم در داد

    در هیچ زمانی اینهمه نومیدی  و آرزوی مرگ را نکرده بودم حتی درنهایت بدبختی ها  ! اما از شب گذشته تا الان تنها آرزویم مرگ است وبس  هیچ چیر دیگر میل ندارم حتی میل ندارم چشمانم را به روی این دنیا باز کنم حال تهوع گرفته ام 

    روز گذشته مجبور بودم به دندان سازی بروم با آن پو.زه بند کثافت که مردم را مجبور کرده اند آنرا بر 

    پوزه های خود ببند ند بی هیج احتیاجی ویا امنیتی تنها مردم را میکشد  راهی طوللانی را از پارکینگ تا مطب دکتر طی کردم اما نفسم سخت گرفته بود نمیداانستم چکار کنم ونمیدانستم چه کسی به کمکم خواهد آمد  پله های زیادی را میبایست از پارکینگ تا مطب دکتر طی میکردم .

     پوزه بندرا از روی بین ام به کناری کشیدم  همه گویی جنایت کرده ام  به تماشایم ایستادند  بروید گم شوید …… بهر روی در مطب دکتر دیگر نفسی برایم باقی نماند بود . 

    مشتی  عوضی وهمجنس باز دور هم جمع شده اند برای ما قانون مینویسند  وقانون تعیین میکنند  کو مردگان کو شاید آنهارا تبدیل به گوشت کرده دربازارهای جهان میفروشید ؟ آشغالها .  از مردگان نمی گذرند حتی از پوست بدن مرده نیز استفاده میکنند برای پیوند پیکر الاغ دیگری . حالم بهم خورد تمام شب حال تهوع داشتم  برای اولین با ردو قرص والیوم را بالا فرستادم بیفایده بود  تما م شب تنها به یک چیز میاندیشیدم  چگونه باید مرد واین صحنه هارا دیگر نبینم  برای کود.کان بیگناه  دلم میسوزد هشت تا ده ساعت زیر این پوزه بند اشغال لبریز از مواد شیمیایی  تنها ارزویم مرگ است دیگر خسته ام واین بزگنزین ارزوی من است .

    درمطب به محض ورودم پرستاری با یک تب سنج ویک شیشه مواد ضد عفونی به استقبالم آمد ……تلفنم زنگ میزد پسرم از لندن بود نتوانستم جواب اورا بدهم وبه هنگام غروب انقدر خسته وبیمار بودم که نمیدانستم چه میگویم وچه میشنوم دوربین  را گم کرده بودم میلرزیدم  نفسم هنوز بالا نمی امد احمق ها من بطور طببیعی نمیتوانم نفس بکشم حال با این پارچه کثافتی که معلوم نیست از درون کدام زباله دانی بسوی ما دراز کرده اید چگونه میتوانم نفس بکشم ؟  خسته ام . خسته . وتنها ارزوی بزرگ من مرگ است از دیدن همه چیز بیزارم حتی دیگر میل ندارم  مبلمانرا عوض کنم ویا برای مطبخ فکسنی ام پرده ای تازه بخرم میل دارم بمیرم  و هر روز هم این نمایش تهوع آور سخت تر وسهمگین تر میشود /.

    روزیکه آن شیطان ملعون وارد سر زمین من شد وگفت ملیت به دردما نمیخورد ما به اسلام  عزیز پیوند خودره ایم آ یا همه شما مردان وزنا ن مرد ه بودید ویا آنچنان  مست پیروی بودید که حرفهای آن خرفت احمق را که خوب یادش دا ده بو دند نفهمیدید حال هر بچه فاحشه ی ژن تازه پیدا کرده است وسواری میکشد از ملتی رنج کشیده  من میل ندارم فاحشه ها وهمجنس بازان بر دنیای پاکیزه من حاکم باشند .  آه … (خانم کارسن عزیز) ! تو چگونه درسن هفتاد سالگی وشب تولدت زندگیت را به دنیا پس دادی ؟ ایکاش بجای تو بودم  ومیتوانستم بنوعی خودرا از شر این زندگی رها سازم . هنیچ آرزو وهوسی ندارم تنها بوی گند کثافت سکس وهمجنس بازی ونمایش رژه فاحشه های رنگ شده  مشام مرا ازار میدهد تنها دروغ مرا ازار میدهد  ….چگونه باید مرد بی صدا بی آنکه خودکشی کرد باشی . نه دیوانه نشدم ودچار ضعف اعصاب هم نیستم  تنها آرزوی مرگ را دارم  و ایا  آن کسی که ما را  یاین خاک وخاشاک فرستاد صدای مرا میشنود؟ …… جناب تزار پوتین تا سال دوهزارو سی وشش مقام خودرا تثبیت کردند چه خوب دیگر من نیستم . 

    ..پایان 

    ثریا ایرانمنش  06/04/2021 میلادی ! 

  • کابوس بزرگ

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    مارا چه باک ! زمانیکه مطبخ ما لبریز از غذاست  

    وهمه برای  ما مطبوعند ارباب مهربانمان آنجارا بما واگذار کرده است !

    هیچ غمی برای زندگی نداریم  وقتی ارباب سیر میشود  همیشه چیزهایی ته سفره اش میماند  

    آنرا پیش ما خواهد افکند  

    وما ؟ شلاق دردست ………” از اشعا ر (شاندرو پتوفی ) شاعر مجار ! 

    در ان روزگارانی که مجارستان اسیر  بود کسانی  بودند  که درپنهانی گفته های خودرا به دیگران منتقل میکردند .

    این روزها نمیدانم پاهایم روی زمین  است ویا درهوا راه می روم ؟ نمیدانم خوابم یا بیدار ؟ نمی دانم  دچار کابوسی وحشتناکم ویک بیداری درپی خواهد داشت  یا نه ؟  هیچ نمیدانم  راه میروم  چیزی به درون شکمم میفرستم   وهمه حواسم را به به لاطالاتی که روی فضای مجازی از روی دست هم کپی کرده وهمه دروغند میسپارم .

    چیزی نیست برای تماشا وجایی نیست برای رفاقت وکسی نیست برای حرف زدن  فامیلی پس از سالها از فرانسه زنگ زده شماره تلفن گذاشته عوضی ! چه اصراری هست برای این تماس بیهوده ؟ شما که یک دست درآنسوی دارید ویک دست دراینسو از هر دوسفره میخورید ومیبرید  با من چکار دارید ؟ 

    من دیگر کسی را که بمن نزدیک است نمیشناسم همه رفته اند یا مرده اند ویا تغییر مسیر داده اند من همراهی  ندارم وهم دمی نیز ندارم همه ” میترسند” یا از بد نامی !! ! یا از شلاق  عسس ! من درهمان مسیر قدیمی خود راه میروم زمانی عده ای دست به نبش قبر زندگی فامیلی من زدند چه چیزی را میخواستید بیابید؟ برای تحقیر من چیزی کم داشتید ! من اهل ده هستم ارباب ده بودم وهنوز به ان ده وابسته ام وافتخار میکنم ارزو دارم روزی به چادر نشینیان ایلاتی ملحق شوم وبا نوای نی چوپان به دنبال بره ها بدوم ویا سوار اسب شوم  من عوض نشده ام  اصالت من خریدنی ویا مضاعف نیست  آن رودخانه بزرگ ده زادگاه من است  آن کوچه های خاکی  وخاموش  بدون چراغ  که تنها صدای زمزمه ابشا ر بود  مرا بسوی خود میخواند  ابی روشن مهتاب درمیان ان افتاه بود  در لابالی توده سنگلاخها  من  خنده کنان میدویدم وشاد وسرحال بودم با شهرنشینان کاری نداشتم شهریان با ان لباسهای مصنوعی شان حال مرا بهم میزدند  من درجلد خودم باقی ماندم  نه زبان انهارا میفهمیدم ونه انها زبان مرا . با نورهای ابی  ونیلی وسبز وکبود ونارنجی طبیعت بزرگ میشدم .

    آن رودخانه بزرگ دهکده زادگاه من است  که درسحرگاهان درنور سپید صبحگاهی خودرا به میان ابهای پر شر وشورآ ن میافکندم  بر خلاف اب حرکت  میکردم .

    امروز درکنار یک ابشار مصنوعی با بابوی گند ضد عفونی  خوشحا لم که درخت کوچک باغچه ام گل داده است وساقه های رز برگهایشان رشد کرده  دراین روزهای تاریک  وبی ایام وبی یاران وبی هیچ راهی در یک محبس خانگی .

    بمن چه مربوط است که چین وماچین شما میخورد لابد لیاقتتان همین بوده خوراک آن اژدهای سرخ شوید 

    نه من سرم را با شما درون یک کاسه نخواهم کرد . دهکده اربابی من ویران شده است ومن مسافری هستم درانتظار قطار بعدی  وظیفه ام را به نحو احسن انجام داده ام مردانی بزرگ ساخته ام وزنانی بزرگتر از زنان  رنگ وروغن مالیده شما که برای هر چیزی خودرا درمعرض نمایش وفروش میگذارند  من هنوز آن پنجه های حنابسته  دایه ام را بیاد دارم  چه پاک سیرت بود  واب زلال وپاکی در سینه اش جاری  ومن آنرا نوشیدم  بهمراه بوته های وحشی بابونه ونعنا و ریحان .

    نه !من از شما نیستم . !

    پایان / ثریا ایرانمنش  05/04/2021 میلادی / ؟ 

     

  • ‌وطن بی وطن

     عمر باگذشت  به بیحاصلی و بوالهوسی. / ای ساقی جام  میم ده که به پیری برسی 

    چه شکر هاست  در این شهر که قانع شده اند /. شا هابازان   طریقت  به مقام مگسی

    ما همه هدفی مشترک داشتیم ویا خیال میکردیم که هدف مشترک ونجات وطن از دست جانوران خونخوار است  همه اسیر بودیم عده ای به این اسارت عادت کردند ‌درون کندوهای  خود  روی موم هایشان نشستند چسپیدند  و بعضی  ها هنوز در ذهن  خود  بر زخمه‌ای دلشان مرهم میگذاشتند  ودر انتظار یک ناجی  بودند. ناجی . طناب را پاره کرد وبه کند‌وی خود باز گشت کنار زنبوران تاب‌رایش عسل تولید کنند  ، نا مردان ‌دزدان با هنگ های  نامریی خود پیشتاز شدند  وما همچنان چشم به آنسو  دوخته بودیم ،.روز گذشته نوه من که در همین سر زمین به دنیا آمده داشت. تا ریخ اولین امپراطوری ایران را برایم میخواند  دلم گرفت دستی بر سر او کشیدم وگفتم ؛عزیز م فراموش کن  ما هرگز پیروز نخواهیم شد  عکس زولبیا را گذاشته بود و ستور آن را از من میخواست  ،.اه ای ستاره روشن زندگی من  چگونه می‌توانم بتو بفهمانم که سر زمین من مردمش  عادی نیستند بیمارند با خونهای متعدد وتربیتهای متفاوت ونا جور   آنها با بر آمدن خورشید میگریزند شب تا ر یک را بیشتر دوست دارد.  ومن چقدر از اینهمه اسارت شرمندهام ،

    دشمنان ما خون همه جوانان  مارا ریختنذ وحال چشم به اعضای داخلی پیکر انسان‌ها دوخته اند آنها حیوانند در شکل انسان  شعله زندگی در سینه همه ما میهن پرستان خاموش گشت  تنها چند قطره خون در رگه‌ای من باقی مانده  اما کافی نیست  واما دیگر فریادی نخواهم زد. وهمه چیز.ر ا فراموش می‌کنم ، ایستر بر همه شما مبارک .

    پایان 

    ثریا ایرانمنش  چهارم آوریل دوهزارو بیست ویک میلادی 

  • همان روز و…..

      دل نوشته / ثریا ایرانمنش )

     هنگامیکه بچه ها. برایم تکس می‌کنند  ، ه‌‌پی سیزده بدر ، گویی چاقویی تیز ‌برنده درون قلب من فرو کرده اند . سبزه درون کیسه در پشت در افتاده تا یک نفر پیدا شود واهسته انرا به درون سطل زباله بیاندازد  درکوچه ها عزا داری است حال که نمیتوانند بیرون بروند  همه کانالها دسته هایعزا داری ر سالهای قبل را نشان می‌دهند وپس فردا عید است   یعنی که آن مرد زنده شده وبرگشته درون تخم مرغهای شکلاتی ویا رنگ شده .

    گویی همه دنیا دست به دست هم داده اند تا تاریخ وزندگی  واین ذره خوشحالی را نیز از ما دریغ کنند از هیچ کجا نغمه ای بر نمیخیز.د وتلویزًیون کارتن سیمسونهارا پشت سر هم  نشان می‌دهد ، اه ….چه خوب لیدی گا گا. با تمام  البسه وایاثیه وکفشهای نوظهورش به اسپرینگ فیلد می‌رود تا لیزا سیمسون را  نجات دهد او دچار دیپرشن است !!!!!!اما کسی بفکر کودکانی که از دیوار مکز یک بسوی دنیای آزاد آویزانند  سراغی نمیگیرد وکسی بفکر کودکان گرسنه سرزمین من که چشم به دست بزرگ‌تران  دوخته اند تا خورده های ریخته انهارا از روی خاک جمع کرده وبخورند نیست ، بطور قطع ویقین آن ژن های حرامزاده وزالو زاده الان در ویلاهای مصادره  شده شمال مشغول عیش وسیزده بدرند وما در ایسوی دنیا همه فرهنگمانمانند یک سکه از رواج افتاده وبی مصرف در گوشهای پنهان است وخودمان نیز پنهانیم از ترس دشمنان  خودی وغریبه ،. 

    دلم سخت گرفته حوصله هیچکس وهیچ چیز را ندارم  در یک گوشه چمباتمه.ز ده ام وبهفردای نیامده میاندیشم  و  خیلی حرف‌ها هست که باید درون سینه پنهان ساخت  حتی اشک‌هایت را نیز باید پنهان کنی ، 

    پایان  سیزده بندر بی تاریخ 

  • تاج پادشاهی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا ! 

    ——— —————————–

     سال وفال و و حال  و اصل و نسل و تخت و بخت / بادت بر اندر  شهریاری  بر قرار و  پر دوام 

    سال خرم  نیکو فال وافر حال خوش  / اصل ثابت نسل باقی تخت عالی بخت دوام  ….”.حافط شیراز از ابیات “

    دروغ اول اپریل جناب  شاه عباس  جفرسون سرو صدایی به پا کرد و بیا و تماشا !حال باید درانتظار مصاحبه ایشان با انکوه گوشت باشیم  دست نشانده  “شین . شارلاتان “!

    بگذریم امروز روز سیزده بدر است صبح زود بلند شدم خواب الوده گویی همه تقصیر های جهان بر گردن ان سبزه بیچاره من بود  انرا به درون کیسه ای انداختم وبه بیرون پرتاب کردم اما دوباره میبایست آنرا به درون بیاورم چون قانون کامونیتی اجازه نمیدهد کیسه ای را پشت درب خانه بگذارند  گویی همه بیماری ها همه ناکامی ها همه زد و خورد ها و جنگها تقصیر همین چند دانه  عدس بود .

    ونشستن به پای جنگ و دعواهای  رسانه های مجازی وفحاشی ها که البته خوراک روزانه همه ما ایرانیهاست هرجا کم بیاوریم دست به فحاشی آنهم خانوادگی میزنیم اما من خندیدیم / خیلی خندیم خوب این جناب همه را سرکارا گذاشته بود ! یک دروغ اول آپریل را در اینستاگرامش گذاشت که خوب اگر رضا پهلوی شاه نمیشود من میروم وشنل شاهی را بردوش میکشم  آی خندیدم آی خندیدم ! 

    آن روزها که من فیس بوک  داشتم ومرتب از دست  شخصی درحا ل فرار بودم  نوشته ای از او به دستم رسید البته زیر نام خواهرش میل داشت نظر خودرا برایش بنویسم میدانستم که او تازه وارد شده است وحالا حالا ها باید در میدان جنگل مجازی بجنگد با احترام به او پاسخ دادم وسپس بعدها فیس بوکم را بستم اما نوشته هایم هنوز در لابلای صفحات پنهانند و گاهی از آنها استفاده میکنم .

    روزی برایش نوشتم که تاج شاهی بر زمین افتاد برو وانرا بردار مگر ناپلئون همین کاررا نکرد ! البته من  آن روزها چنان درگیر بعضی مسائل بودم که برایم مهم نبود نه آدمها ونه شناخت آنها  . خوب سر انجام دوست شدیم همین نه بیشتر منهم در صف کامنت گذران قرار گرفتم گاهی مینوشتم جوابی میگرفتم گاهی هم بی تفاوت میگذشتم .

    اما …. وای امروز چه زلزله ای به پا شد شهر ها  بهم ریختند وخودش خنده کنان از این دسته گلی که به اب داده بود  آماده مصاحیه وبازجویی یک خانم روزنامه نگار ! میشد .

    حال تازه باو میگویم خوب ! تاج وتخت بی صاحب افتاده  مردم هم عادت به پادشاهی دارند هنوز جمهوری را نمیشناسند همه عمرشان یک شاه داشته اند تا اوامر ملوکانه را اجرا کنند ویک ملکه که برایشان نقش مانکن را اجرا کند  .خوب حال تو برو واین تاج بی صاحب را بردارد وبرسرت بگذار من گفتم تو. اولین رییس جمهور ی ایران خواهی شد  خوب حال دلت میخواهد شاه بشوی  عیبی ندارد اما مواظب خودت باش که از هر سو خنجر های تیز وآلوده به سم از  گوشه ها وسوراخهای دیوارها ی نامریی بسویت نشانه رفته است .

    برای  من فرقی ندارد یک اواره یک میهمان ناخوانده در سر زمین دیگری باید گوش بفرمان انها باشم کمترین خطایی  نباید از من سر بزند بنا براین همیشه درکنج خانه محبوسم حوصله سرو کله زدن با این آدمها که کمتر از زنان ومردان جنوب شهر ما نیستند را ندارم  تنها خریدی میکنم بخانه برمیگردم غذایی ا فراهم میکنم وسپس به درون سطل زباله خالی میکنم چون آنها ی را که بما میدهند غذا نیست شبه غذا است همه مصنوعی اند از نان گرفته تا اسفناج ….خوب بعضی ها عات دارند گوشت  وچربی خوک را به دندان میکشند که به وفور در اینجا یافت میشود . به هر روی  غصه غذا را ندارم چون میلی به غذا ندارم من بیشتر احتیاج به غذای روحی دارم  که نیست موسیقی ا تاتر اپرا  و فیلمهای خوب  !   نه نیست ومن گرسنه آنها هستم بنا براین تنها گردش وتفریح من درهمان فضای مجازی است وبس. و……خئده بسیار . پایان 

    ثریا ایرانمنش ” لب پر چین ” /02/04/2021 میلادی / روز سیزده بدر !!!

      

     

     

  • اول آپریل

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    چقدر آن روز ها دروغ اول آپریل برایمان مزه داشت ودروغ سیزده حال تاریخ ها هم بهم خورده است امروز اولین دروغ آپریل را از  ” هاووس کلاب”  مشتی آدمهای عوضی را شنیدیم زیر نظر پد ر.خوانده بزرگ بی بی سکینه  جناب معصومه خانم بهنود !

    امروز صبح فرشته نگهبانم و مونس  روزانه وشبانه م برای سه روز به تعطیلی رفت ومن تنهای تنها هستم  سیزده بدر را فردا از درون  بالکن تا سطل زباله شروع میکنم واگر کسی از این سو رد شد کیسه زباله را باو میدهم تا شر سبزیجات را از سر من کم کند . علفها قد کشیده ان دست من برای کشاورزی خوب است  !  اتومیبل برقی پسرکم  رسید فعلا سرگرم آن است وآن یکی ممکن است سری بمن بزند  اما شب را تنها باید بگذرانم با اشباح شبانه وموسیقی های دیروزی و کهنه شده  .

    چه روزهای خوبی داشتیم  وچه صفایی داشت رفتن ما روز سیزده بدر  به دشت وکوه وکمر یا دیدار اموات درگورستانها ! امروز مردمان  سر زمین بلا زده ماحتی اجازه ندارند ازخانه هایشان بیرون بروند ودراینجا هم هوای بارانی وکمی سرد  با ماسکی  که قانونی شد حتی درکنار دیا زیر افتاب  !!  بیرون رفتن لطفی ندارد اجازه نداریم از محدوه خود بیرون برویم درهمین اطاقها دور خودمان می چرخیم هرکدام از ما یک آن فرانک شده ایم .

    اگر آن داستان واقعی باشد واگر افسانه باشد باز هم  ما آدمها تبدیل به رباط شده ایم .

    دیگر نمیتوانیم از پنجره روشن صبح  بلوغ شاخه ها ودرختانرا تماشا کنیم وشکوفه های نورسته را ببینیم  دیگر بفکر اینده طلایی نیستیم  همه چیز زیر یک سایه تاریک ونا مفهوم قرار گرفته است .  دیگر هیچکس آماده صعود به قله های بلند کوهستانها نیست همه نشسته پیر شدیم  تنها با رویاها دلخوشیم  وبه هرسایه ای که ازکنارمان میگذرد چشم میدوزیم  وگاهی درپی آن سایه روانیم .

    جدایی ما از کوه وجنگل ودریا چندان خوش ایند نبود ومعلوم نیست تا کی در انفرادی های خود باقی خواهیم ماند درحالیکه درپایتخت پارتی های فرانسوی وانگلیسی وروسی بر قرار است !!

    حال هر نیمه شب تاریک با اندوهی بیدار میشوم بی آنکه دراطاق دیگر نفسی هوارا آغشته سازد  امروز چنان گمگشته درخویشیم  که هیچ راهنمایی قادر نیست مارا به حرکت درآورد  چنان برکنده از زندگی شده ایم  وتنها به نقش پایانی آن میاندیشیم  دیگر نسیمی از کوی یار بوی خوشی نمی اورد واز دیار ما تنها بوی مردگان ونیستی بر میخیزد  ودیگر بانگ خروسی درسحرگاهان خواب مارا اشفته نخواهد کرد  .

    شبهای ما در افاق تاریکی و صبح تاریکتری می نشیند   وتمام روشناییها مرده است  درخیابانها سکوت مرگ حکم فرماست  وما همه درخوابی گران بسز میبریم بامید هیچ فردایی. 

    آوازی سر میدهیم ” ای دیار دور من ای سر زمین اهورایی !!! سپس یک خنده تمسخر الود بر لبها می نشیند کدام سر زمین اهورایی درحا ل حاضر حضرت بودا میل دارد حاکم شود سالها بود به همه درس متیتشین میدادند مردم هم گوسفند وار اطاعت میکردند وسالهابود که همه زندگی ما انباشته از لوازم ارزان وبی هویت چینی بود  امروز خیانتی بزرگ درشرف است وفرمان تبه کاران  همه جا آتش می افروزد تا کینه آن ملای بیچاره همیشه گرسنه فرو بنشیند  حال باید تلختر گریست  نه آنکه به غم ها لبخند زد .

    اگرما پیروز نشویم چین حاکم ماست  وما دیگر آن قهرمانان کهنسال را نداریم تا برخیزند  ودربرابر  آن شورش کنندگان چون یک شعله بدرخشند  همه ما مردگانی بیش نیستیم .

    سیزده بدر شما خوش باد !

    پایان / ثریا ایرانمنش  اول آپریل 2021 میلادی  برابر با ؟؟؟؟!!!

  • کاوه ما یک زن خواهد بود

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    کاوه ما یک زن خواهد بود و این زن  “فاطمه سپهری ” پرچم اورا بلند کرد و رو در روی زندان ایستاد وآن شیخ ریا کاررا  را مورد عتاب وخطاب قرار داد کاری که از مردانی که همیشه دستشان بر پایین تنه شان   است 

    تا نشان دهند تخم دارند بر نیامد .  این کاوه ا زنوع معصومه قمی وسایر زنان خود فروش اهل نایاک وپایا وبی بی سکینه نشین نیست  زنی معمولی روبروی زندان وکیل اباد شیراز .  ایستاد وفریاد کشید  پاینده باد این زن شجاع وبزرگ بانو سپهری !

    امروز شاید بهتر باشد بجای زندگی کردن در رویا ها  برای اینده زندگی کنید  وبفکر اینده خود و فرزندانتان باشید  .من نمیتوانم فکر کنم  چرا درگیر دشمنی جدی هستم  که همه ساعات روز وشب مرا بخود مشغول کرده است  خدای شما مهربان است  خدای ایران نیز مهربان است ونامش اهورا مزدا میباشد  من تنها دررویاهایم میتوانم به سوی شما پرواز کنم  همه زندگی من دریگ گور انحصاری دفن شده است . 

    مانند ستاره ای درابهای  دریاهای بزرگ سرگردانم  تنها میتوانم گاهی ناله ای سر دهم  و سرودی بخوانم   دستهای ملت ما همیشه در زنجیر بوده است تنها یک پرانتز کوچک باز شد وفورا بسته شد  ومن دراین فکرم که چرا مردم بندگی را تحمل میکنند  چرا بر نمیخیزند وزنجیر هارا پاره نمیکنند  زنجیر ها بردستهای انها  اثر گذاشته وزنگ زده است درانتظار کدام خدای نادیده هستند ؟ .

    من زنجیر پاره کردم  وبا پاهای عریان درمیان بارانی شدید خودرا به ازادی رساندم  به همراه گنجشکهایم که هنوز تازه سر ازتخم درآورده بودند من بردگی وبندگی را قبول نکردم وبه زیر زنجیر استبداد همسری نرفتم  اگر امروز تنهایم اما سر افرازم وسر بر اسمان میسایم که خودرا نفروختم به هیج جیز وهیچکس 

    امروز گرگها بر فراز سر زمین من آوازمیخوانند  وسگهای درنده شانرا درهمه جا پخش کرده اند  درهمه جای   دنیا رها ساخته اند حتی درکنار گوش من !  در اطراف من صحرا هست ونیستی  در اینجا  حتی یک پشه هم عبور نمیکند  تا مرا پناه دهد  در بیرون سرما ودردرون نیز سرما  حال بفکر دشمن سومی هستیم که بر سر زمین ما غالب میشود .

    هیچ دلاری را پرداخت نخواهند کرد  پول خودرا بصور ت ارباب به کارگران مجانی ایرانی خواهند پرداخت وزنان ودختران مارا برای خوردن خواهند برد کودکانمان مرده به دنیا خواهند آمد . اگر کمی دیر بجنبیم .

    آهای ملت دربند و زنجیر . روز برخاسته  ستاره ای دمیده است  ستاره ای روشن وسپید  بر اسمان . و شب خواهد گریخت  نگذراید شفق زیبای شما باخون الوده شود  نگذارید سرخی خون وشرم چهره هارا بپوشاند  همه ما از اسارت بیزاریم  واز شب اسارت ترسناک وهراسان ..

    دشمنان ما خون جوانان مارا ریختند  نسل مارا نابود کردند  شعله زندگی رادر میان همه ما خاموش ساختند  اما هنوز خون اجدادی ما دررگهایمان جریان دارد  وفریاد میکشد برخیزید دشمن پشت درایستده است . پایان 

    ثریا ایرانمنش 31 /03/ 2021 میلادی برابر با دهم فروردین 2580 شاهنشاهی !

  • کجا میرویم ؟

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا 

     بدون آنکه دژخیمان وآدمکشان بدانند / من  آوازم را بسوی تو روانه میسازم .

    هر نوایی که از دل من بر میخیزد / برای توست ای سر زمین من 

     و….تو الهام بخش  شعر منی  .تویی که اشکهای شبانه ام ترا میخوانند 

    من بتو درود میفرستم ای اینده زیبا و درخشان . درود و این درود را از دورترین زوایای جهان بشنو .

    —————

     آن روز که ناگهان از چهار چو ب پنجره  بلوغ تازه من . سر کشیدی  انروز ترا نفس کشیدم وزنده شدم 

    آینده طلایی را  در وجود تو ساختم  و افتاب تابان سر زمینم را  و دشتهای سر سبز و خرم شمال را و کویر تشنه را در سینه تو نقاشی کردم .

    پا به پای تو از صخره ها  بالا آمدم  زمانی زخمی شدم ودرنیمه راه ایستادم ودوباره در پشت تو به حرکت خود ادامه دادم . 

    در میان راه چشمان من کلاغان و زاغهای نیمه مرده را میدید که قار قار کنان به دور سرت میجرخند  تو میرفتی گویی چکمه های ان مرد را پوشیده بودی  کمی برای پاهایت بزرگ بودند اما تو همچنا ن میرفتی .

    از منزلی  به منزل دیگر کوچ می کردی من نیز در پشت پنجره  به تماشای تو می ایستادم  گاهی بمن نزدیک میشدی وزمانی  فرسنگها دور  من از تو فاصله میگرفتم . نه ! برگردم این راه نیست .

    اما یک شب ناگهان  رویای سحرگاهان  چون نور خورشید داغ بر سرم تابید بیدار شدم . هی برخیز او ازتو فاصله گرفته  برخیز تا به او برسی .

    هر سایه ای را نقشی از تو پنداشتم  وآن نقش محو و تکه تکه میشد  به  راهم ادامه دادم . 

    سپس ایستادم ؟ به کجا میروی ؟  آن سر زمین تو نیست  هیچگاه نبوده است  .چیزی درآنجا پنهان نداری .

    بر گرد  / بر گرد .  ازتو و سایه ات دور شدم آنقدر دور تا ترا گم کردم .

    حال  تنها شدم تنها بدون تو وبدون همه وبدون سر زمین  . پاهایم  د ر روی این زمین میلرزند  این زمین  لرزان  وغیر قابل اعتماد است . هر آن امکان زلزله ای مهیب را درذهنم بیدار میکند .

     باید جانی دوباره میگرفتم . اما چگونه  ؟ . 

    نیمه شب درب خانه اترا کوبیدم وخودرا دراغوش تو پنهان کردم  . آغوشی که بوی وطن را میداد .

    مرا دریاب . مرا درآغوشت بقشار بگذار تا بوی ترا . بوی خاکم را احساس کنم ……..به چشمانت نگاه کردم  اثری ازآنهمه  عشق نبود چشمانت مانند دوکاسه یخ .منجمد به دور دستها مینگریست .

    دران زمان دانستم که دریک غروب سرد زمستانی ایستاده ام  و هرآن امکان انرا دارد که طوفانی مرا با خود ببرد .

    خورشید شامگاهی فرو مرد  ومن زیر سایه روشن آن  به تدریج اب میشدم  و به سایه بلندی می نگریستم  که هر آن دراز تر میشد و من قامتم کوتاهتر  .

    همسفریم با تو به پایان رسید اما همچنان ترا دنبال کردم  وراز کودکیم را تا پیری در سایه تو که میرفت تا گم شود میدیدم .

    امروز همه ما درزیر اتشی را که ابلیس بر افروخت  میسوزیم و  در میان دلقکان  و فاحشه های سیاسی راه میرویم بی هیچ هدفی  همه رباط شده ایم . 

    تمام تاریخ ما لبریز از ظلم وجنایت ودروغ و ریاست  حال من به کدام تاریخ تکیه کنم ؟ ……..ث

    پایان 

    ثریا ایرانمنش . 30/ 03/2021 میلادی . 

     

  • سخی که با تو دارم

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    آه. در باغ بی درختی ما  /  این تبر را بجای گل که نشاند 

    چه تبر اژدهایی از دوزخ /  که به هرسو دویده وریشه دواند 

    بشنو از من  که  این  سترون شوم /  تا ابد بی بهار خواهد ماند 

    هیچ گل از برش نخواهد رست / هیچ بلبلی  بر او نخواهد خواند /

    ======================

    سر کار علیه بانو  یاسمین اعتماد مقدم ! 

    مصاحبه شمارا با زبان فصیح انگلیسی در یک قفس دیدم مانند یک قناری  گرفتار  معلوم بود که متن را بارها خوانده وتمرین کرده اید ..مهم نیست زندگی خود شماست سخت به خانواده خود بچسپید وفضای انهارا از هر الودگی پاک کنید بخصوص سیاست را به خانه راه ندهید اگر هم میل دارید درهمان حول وحوش جناب بایدن وخانم پلاسی درکمپین آنها بچرخید بیشتر بشما برازنده است  چرا که نه ایرانی  هستید ونه ایرانرا میشناسید  حفظ وحراست فامیلی شما ازهمه مهمتر است ! آفرین برشما بانوی بزرگوار ….ولی چرا حالا؟!.

    شمارا ترساندند ؟ یا جز.همان گروهک های گلو باالییستها لقمه ای بردهانتان میگذارند  وکمی چربی خوک هم به ان اضافه میکنند .

    مادر همسر گرامی شما که شاهکارش را بخرج داد لزومی ندارد درباره آن بنویسیم تاریخ قاضی خوبی است .و قضاوت با تاریخ / اگر تاریخی باقی بماند !!

    ما آوارگان ودربدر بی خانمان مانند شما زندگی اشرافی نداشتیم ودستمان درکاسه دولت “جیم الف” ویا دیگران یا از ما بهتران نبود از زحمت وبازوی خود نان خوردیم ومیخوریم  اما یک چیز را نباید فراموش کرد ازما گذشت من دل برای ان مردمی میسوزانم که به شما دلبسته بودند نا جایی که دربعضی از کامنتها شمارا شهبانوی اینده خطاب میکردند که بنظر من کمی زیاده  روی بود .

    معلوم است که شما وخانواده شما هیچ تعهدی به ایران وایرانیان ندارید ؟ ! باید هم نداشته  باشید دلم برای مردمی میسوزد که ناگهان  شوکه شدند وبه مرز خودکشی رسیدند وسر انجام کشورنیر بفروش رفت خوشا بحال شما .

    خانه تان گرم است وجایتان امن است وحامیانتان درکمال قدرت از شما حمایت میکنند  اصلا برای شما مهم نیست که بچه های گرسنه درون سطل اشغال برسر یک تکه کاهوی مانده  یکدیگرا لت وپاره میکنند  بشما مربوط نیست که زنان  پا بسن گذاشته وشریفی که امروز میبایست در صدر مینشستند ونقش مادر بزرگرا بازی میکردند حال درگوشه خیابان درون یک کارتن باید بخوابند  / نه ابدا بشما وخانواده شما ارتباطی ندارد !

    اما واما این گونه نخواهد ماند اگر شما مکافات آنهارا پس ندهید فرزندانتان خواهند داد دنیا قانونی دارد بنام جبر زمانه هرچه را بدهد  پس میگیرد 

    خود فروشی بسیار آسان است همه میتوانند خودرا بفروشند چه زنانی که درکنار خیابان میایستند و چه کسانی که خودرا درنقش یک سیاس به دیگران  عرضه میکنند  فرقی ندارد .

     میهن ما  دوهزار وپانصد وهشتاد سال شاهنشاهی را به ثمن بخش فروخت  شازده کوچولو را مادر بزرگ مادر وشما تربیت کردید  وان یکی آن مردی که داشت مرد میشد از بین بردید یا بردند ! حال شما به رقص خود درمیانه ادامه دهید و مواظب خانه باشید ودر حفظ و حراست آن بکوشید مبادا که دیوار موش داشته باشد یا ماری ویا عقربی ناگهان وارد شود .

    خوشبختانه من از آنهایی بودم که هیچ بشما وهمسر گرامی  و مادر همسرتان  نه ارجی میگذاشتم  ونه دلبسته بودم میدانستم که درپشت پرده چه ها میگذرد وآنهاییکه بشما دلبسته بودند مرا ازخودشان نمیدانستند انگ های زیادی بمن میزدند اما من با احساسم  زندگی میکنم و احساس من تا امروز بمن نه خیانت کرده ونه دروغ گرفته است / من عاشق شاهنشاهم بودم وسر زمینم . 

    روزی که بالانس زدن همسر گرامی را روی صندلی دیدم آن یک ذره امیدی راهم درته دل داشتم ازدست دادم .

    امروز برای سر زمینم میگریم میدانم برای شما جهان وطنی ها ملی گرایی ووطن دوستی معنا ندارد  اما من قدیمی هستم از ان دلهای سخت قدیمی درمیان سینه ام میطپد وآب وخاکم را میپرستم .چاره نیست زور است تا الان زیر باز زور نرفته ام ( حتی واکسن هم نزدم ) !!! بعد ازاین هم نخواهم رفت ودرگوشه ای برای سر زمین محبویم مویه خواهم کرد ومیدانم که نسلهای اینده مخلوطی از چین ونژاد افریقا خواهند بود خوشا بحال بی دردان ..

    بس دیر ماندی  / ای نفس صبح  / کین  تشنه کام چشمه خورشید 

     در آرزوی لعل شدن مرد / و امروز زیر ریزش  ایام / خود سنگواره ای است زامید ………. ” سایه”

    پایان / ثریا ایرانمنش  28/ 03/ 2021 میلادی / برابر با 2580 شاهنشاهی !

  • گوسفندان

    میلیونرها گوسفند  را باید یافت 

    تا با زبان علف ، کلام را برایشان خواند  

    کلام را باید بر روی علف نوشت 

    علف سبز. ، نه زرد 

    ملیونها گوسفند که چشم بر ماه دوختند 

    علفزار خودرا از دست دادند و…. اژدهای زرد  ، از پشت کوهها بیرون جهید  

    او که خو قصاب جانوران ‌ و انسان‌ها بود 

    گوسفندان بع بع کنان  ، اورا به غاری هدآیت کردند 

    غار. را روشن ساختند  که او هم بتواند ماه را ببیند !

    شیر گوسفندان خشک شد 

    بره هایشان در نطفه متلاشی شدند 

    وعلفزارشان  خشکید 

    اما ……گوسفندان همچنان بع بع می‌کنند 

    پایان 

    پیوند چین ‌ایران مبارک باد //// ثریا / اسپانیا 

    شنبه  بیست وهفتم مارس  دوهزارو بیست ویک میلادی 

  • باران ویاران

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    چشمت که فسون ورنگ میبارد از او  /  افسوس که تیر جنگ میبارد از او 

    بس زود ملول گشتی از همنفسان  /  آه  از دل تو که سنگ میبارد از او ………” حافظ شیرازی ” 

    به گمانم چاره نیست غیر ازانکه  تاج شاهی ویا قبای اطلس جمهوریت را برتن  همان جناب  اهل شمال نمایند ویا شاید هم یکی از وا پس ماندگان قجر را دراب نمک خوابانده بسوی بهشت بفرستند ویا  سر انجام  دوباره شیخی وخانی وخان زاده ای بر هر تکه آن سر زمین حاکم شود وحکم برده داری را نیز صادر فرمایند .

    روز گذشته مصاحبه بانوی همسرشاهزاده را که  به زبان انگیسی پخش میشد  دیدم  مانند طوطی در قفس یبلبل زبانی میکرد  ومعلوم بود که  قبلا هزار بار تمرین کرده است وداشت حال درس خودرا به معلم چواب میداد . خوب من هیچگاه به این قوم دل نبسته بودم که حال  جانم ملول شود دلم برای آنهایی میسوزد که در گوشه وکنار سر زمینم فریاد کشیدند وجان سپردند وحال عده ای نیر بی امید وعده ای سر شار از خوشی با دم خود گردو وفندق را میشکنند .

    من وعده دیگری که دل از دیار برکندیم ودیگر نه میلی ونه راهی برای برگشت نداریم تنها بعنوان یک تماشاچی به نمایش مینگریم ازهمه مهمتر دلسوزی پدر رسانه بزرگی که با پول عربستان   توسعه میبابد ودلسوزی کودکانه وگفته های تکراریش حال مرا بهم زد مزدور کثیف کوری زاده که یک امپراطوری را اداره میکند  بیشتر مرا به خنده وا داشت تا اینکه  یک دلسوز یا یک سیاستمدار  گفته ایرا بر زبان بیاورد شارلاتی او   بر هیچکس پوشیده نیست  او اولین کسی بود که عکس شاهنشاه را درون اتش انداخت وبا آن خنده کریهه خود چشم درچشم خبرنگاران دوخت ! از این شارلاتانها بسیار ند وهریک گوشه را گرفته حکم پدرخوانده و اخبار جهانرا دارند  ونمایشی دل میسوازنند .

    روز گذشته  یکی از بستگاه همسرم از پاریس تلفن کرد  پس از سالها که ازاو بیخبر بودم ….چه اخبار خوبی را بمن داد ! همسرش دچار بیماری سرطان خون شده خواهرش جهانرا ترک گفته برادرش در کما بس میبرد ووووو از حال عمه پری وخاله صدیق پرسیدم حالشان خوب بود هنوز زنده اند !!! حتما آن مارمولک خواهر کوچکه عمه پری هم هنوز چانه اش میجنبد . 

    خوب !  دراین فکر بودم  ایا من کار درستی نکردم که تن به عمل جراحی  ندادم وبا همان میهمان درکنار هم زندگی را ادامه میدهیم ؟ برای چند سال بیشتر زنده بودن وتماشای این جهان متعفن  نمی ارزید که من خودرا آویزان هزارن سیم ورگ ونخ ودارو بکنم حتی از واکس زدن هم سر پیجی کردم وبه دکتر گفتم که ” نه” .این زندگی آنچنان ارزشی ندارد که من  خودرا زنده نگاه دارم ودر گوشه تنهایی درزندان انفرادی  جشم به در  وانتظار  که چه موقع ملاقاتی خواهم داشت . 

    چناب بیل گیت فرمودند که دنیا درسال 22 به حال اولیه خود بر میگردد طبیعی است تا ان موقع عده زیادی جان داده اند وواکسن ها نیز فروش رفته اندودکان خیریه ملینا/ بیل /  لبریزاز دلارهای سبز رنگ خواهد شد برای نسل بجا ماندهشان  باقی بماند .دراینده انها راه پدررا ادامه دهند !

    من هنوز نمیدانم  جمهوریخواهم یا  شاهنشاهی را ترجیح میدهم ؟ این بازی کثیفی را که درانتخابات امریکا دیدم دلم ازهر جه جمهوری است بهم میخورد حد اقل اگر شاهی بر تخت بنشیند تنها یک سمبل ومشغول زد وبند وبستن قراردادها باشد ودولتی هم برای اداره مملکت درست کند بنظر من بهتراست تا این انتخابات وسروصدا ومکر وریا ودروغ .

    “” گلو بالیستهای جهان ! من مطمئن هستم که شما  درراهتان شکست میخورید حال هر تبلیغی را که میل دارید بخورد مردم بدهید شما شکست خواهید خورد من میدانم بخویی این را احساس میکنم .””

    وایکاش ملت ایران دچار نومیدی نشود ومردی از میان برخیزد وان سر زمین همیشه ابادرا نجات بخشد  ومردم دیگرفریب تار موی ابلیس درکتاب اسمانی را نخورند وچهره منحوس  آن پلیدرا درماه اسمان نبیند ودچار توهم نشوند .

    آن موی لای درز ایات کتاب مقدس رفت وکتاب  برای همیشه بسته شد . گمان نکنم دیگر کسی رغبت کند لای انرا بازنماید اگر چه به صد زیور طلایی نیز اراسته باشد .

    امروز شیطان درنزد مردم ستم دیده خداست وهنوز فرق شیطان وخدارا  نفهمیده اند عده ای مسخ شده  وعده ای برای منافع هنوز خودرا به این ایین چسپانیده اند .

    وما دراین سوی دنیا خون  خودرا درون ییاله چند هزارساله بجای شراب مینوشیم . ث

    پایان / 27/03/ 2021 میلادی برابر با 2580 شاهنشاهی !

  • از ما گذشت

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    سرود ملی کم کم از یاد ها خواهد رفت  واگر کسی از ما بپرسد اهل کجایی باید بگوییم اهل محلی روی نقشه جغرافیا که محو شده است وبه زیر اب یا آتشفشانها فرو رفته است .

    شب با دیدن چهره آن مرد جوانی که بخیال خود داشت مبارزه میکرد ودل به کسی بسته بود که ما میدانستیم کسی نیست ونخواهد بود شاید تنها یک سایه یا یک شبح باشد حال بکلی کنترل خود را ازدست داده واعصابش بهم ریخته بود نمیدانم تا چه حد کارهای این مبارزین  ! حقیقت دارد و ایا فرستادگانند یا خود مانند ققونس از آتش بر میخیزند .

    ما همیشه اسیر بوده ایم  وخیال میکردیم که آزادیم  حتی درون خانه نیز اسیر بودیم این مذهب شیعه تنها مذهبی است که باعزا ومرگ یگانه شده است همیشه باید عزا دار بود وگریست  وآن جوان که داعیه ولایتعهدی داشت در فرنگ بزرگ شده بو بکلی  با همه مسایل بیگانه بود ه وهست  نیز میداند که با این مذهب نمیتواند کنار بیاید واین درخون ورگ .پی مردمان آن سر زمین فرو رفته است  گورستانها لبریز از رفتگانند وتنها گردشگاه مردمان اسیر ان سر زمین هما نگورستانها میباشد گویی درکنار مردگانشان احساس امنیت بیشتری میکنند .

    حال آنکس که جرئت ندارد تا برخیزد وسینه سپر کند  / نکس که با زندگی حقیر خود  آرامش یافته وسخت به آن چسپیده است  انرا از شرف وطنش گرامی تر میداند او بخوبی میداند که ما ” همیشه اسیر بوده وهستیم ” /

    دیگر کمتر به آن گورستانهایی که مردگامان درآنجا مدفونند میاندیشم  وهرر وز شاهد به خاک افتادن  چند صد هزار نفر به عناوین مختلف  خودرا ارامش میدهد میبخشم که خوب زندگی همین است  امدن / نشستن .رفتن باقی بهانه است .

    همه رفته اند تنها گلهای رنگا رنگ در گوشه وکنار هنوز  زمزمه میکنند ودر پای پنجره های بیگانگی  نشسته اند  آنها نیز به زودی پژ مرده میشوند درختان نیز خواهند مرد .

    امروز دیگر از آن مردان بزرگ واندیشمند خبری نیست واین جوانان تازه بالغ/ خورده های آنهارا غرغره  میکنند وگاهی هم نوشته های آنهارا به نام خود میزنند ! 

    دیگر نمیتوان به نام پر افتخار وطن نازید ویا بنا م پر افتخار بشریت ؟ بشریت نیز رو به نابودی است . کشتی غول پیکر درست در کانال سوئر به گل نشست تاراههای ابی را ببندد ! ودر بهشت خیالی  ما ایسلند کوهای آتش فشان همچنان غرش میکنند وآتش را به هوا میفرستند دراین سو اخبار مرتب آمار مردگانرا به رخ ما میکشد .

    دیگر نباید به قهرمانی وپیروزی اندیشید  همه پیامبران دورغین وهمه آنهاییکه به نیرنگ وریا مردم را میفریبند راه همچنان ادامه دارد دروغهای پست  وزندگی بی امید میگذرد  ومیلیونها انسان بیچاره دربی ابی وخشکی وگرسنگی جان میبازند  قانون حقوق بشر درش مهر وموم شده است حیوانات  بیشتر حق دارند ! 

    دیگر کسی نمیتواند سهم خودرا از این دنیا یکسان بردارد  چپاول گران همهرا برده اند وقطره هارنی خشکانده اند  حال چگونه باید فریاد کشید که : ای سر مین محبوب من  ؟ ….باید گفت ای سر زمین محروم من مرگ تو به زودی فرا خواهد رسید آنهم ب دست خودی ها نه غریبه ها .

    برای آن جوان نوشتم : 

    من از روز اول  میدانستم که این تحفه چیزی نیست پدرش تنها دریک جزیره بیمار درکنار نهر آبی نشسته بود مادرجان با خبرنگاران خوش وبش میکرد وخود او در سر زمین دیگر بین دختران وزنان میلیولید و درانتظار ارث بود .

    خوب گویا با اعلام این خبر بهحت اثر میراث بتو خواهد رسید دیگر کسی نمانده تا شریک تو باشد همه رفته اند تنها یک خواهر تریاکی  داری ویک مادر علیل که هنوز لباس شهر بانوییش را از تنش بیرون نکشیده است .

    خوش باش که زندگی همین است دمی بیش نیست ماموریت تو و مادرت تمام شد حال باید دید چه سرنوشتی بر ای آن سر زمین بی اب وعلف وخشک تهیه شده است .

    من خوب میدانم که دراوج کهن سالی  /  چشمان تاریک مرا  از صبح ایینه / دیگر امید روشنایی نیست 

    اما هنوز / ای بخت  ! / ایا میان خرمن موهای سپید من  /… تار سیاهی در شب پیری تواند رست ؟ 

    ” نادر نادر پور “

    پایان ثریا ایرانمنش / 15/03/ 2021 میلادی / برابر با 2580 شاهنشاهی گذشته !

  • یک پاسخ

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    دوست نادیده ومهربان  !

    نامه بلند بالا ولبریز از مهربانی شمارا را به هنگام شکوفایی بهاران و شکوفه های گیلاس دریافت کردم  من معمولا خیلی کم سر به  ایملهایم میزنم  وگاهی وقت دکتر را نیز از دست میدهم !  واین اولین   مهربانی بود  که درطی این سالها بمن رسید  به همانگونه که شما  نوشته اید من شاهد زنده زندگیم اما بسیاری را در درون قلبم پنهان کرده ام تکرار دردها  خود دردی مضاعف است .

    در حال حاضر در دنیایی زندگی میکنیم که از هم پاشیده واز همین روزها باید در انتظار پلیس های مسلح باشیم که درون خانه را نیز جستجو کنند ” همان کاری را که هم اکنون در ونزولا انجام میدهند ”  از پایین ترها شروع میکنند اول ماسک / سپس واکسن ودست آخر سرا زیر گورهای دسته جمعی  بنا براین این جهان چندان خوش ایند من نیست که خود را محافظت کنم !

    روزی سر زمین و کشور من  صلح و دوستی  و منطقه ثبات بود امروز جایگاه فواحش ومافیای مواد مخدر واسلحه وکارشان کشتن است  مانند یک جلاد  به جان یکی یک مردم می افتند درون زندانهای ما لبریز از مردان وزنان وارسته ووکلای نام دار وحامیان صلح ودوستی است اما همین اراذل را به آنجا میفرستند تا بدترین توهین هارا به آنها روا دارند .

    در رژیم گذشته من خود یک زندانی سیاسی داشتم که میبایست هر هفته به ملاقات او بروم هیچ اشکالی برای من پیش نمی آمد تنها مرا جستجو میکردند  نامه ای تیغی  چاقویی درمیان لباسهای زندانی ویا خوراک او نگذاشته باشم هیچ توهینی بما وارد نمیشد  گاهی هم میتوانستیم ملاقات خصوصی داشته باشیم با حضور پلیس  ” در آن زمان من تنها هیجده سال داشتم ” !.

    امروز همه این اختیارات از مردم گرفته شده است  عده ای ایستاده میخوابند جا برای نشستن ندارند زیرشان ادرار میکنند کسی به انها توجهی ندارد  حال اگر فلان شاعر یا نویسنده در آن زمان بخاطر توهین به مقامات برای چند روزی به زندان رفته وسپس برگشته وآنرا تاج سرش کرده و افتخاری برای خود میداند  هیچ ارتباطی به این زمان ندارد .

    درآن زمان همه چیز داشت جای خودش را میگرفت نا/گهان طوفانی برخاست طوفانی از شن وماسه واتش سرخ و ابر های سیاه بر سر مردم بیچاره وبیخبر فرود امد امروز ورزشکاران ما با آوردن چندین مدال  باید جاروکش مزرعه دار باشند آن روزها ورزشکاران ما تا آخر عمر عزت واحترام داشتند . هنرمندان همه  محترم بودند  بلی ! همه چیز داشت جا می افتاد  که خانه ویران شد حال این ویران سرا را چه کسی میخواهد اباد کند ؟ حضرت ولایتعهدی شصت ویکساله با پرنسیبهای شخصی خود ؟  یا سازمان دفاع مقدس ؟ یا سازمان های رنگا رنگی که بوجود آمده وآن پیر مرد ردرآغوش گرفته اند ؟.

    یک سر زمین سالم یک روح سلامت  ویک مفهموم کامل از یک ارزشها را لازم دارد امروز گمان نکنم هیچ روحی درآنجا سالم باشد اعتیاد بیداد میکند فحشا  آنهم درمکانی مقدس که روزی تنها مرجع درماندگان وافتادگان بود ! 

    آن روز ها تمام کوهستانها  لبریز از شکوفه های گیلاس والو بالو میشد وما میتوانستیم اواز پرندگانرا به راحتی بشنویم  وطعم  گیلاس را درزیر زبانمان احساس کنیم  امروز دیگر برای من  خیلی دیر است که میل داشته باشم دست به کاری بزنم / خیلی دیر .

    حال اشخاص پا  به سن گذشته به سنتهایشان چسپیده اند وجوانترها رو به سوی دنیای ازادی دارند که کم کم دارد درها را به روی همه میبندد . معنی ازادی را باید درون یک لیوان اب خنک یافت  نه درجایی دیگر حتی ازادی روح مارا ازما گرفته اند .

     حال درباره نوشته شما ! از موضوعی سخن رانده اید  که به نظر من کمی غیر عادی بنظر میرسند شما رنجیده خاطر شده اید ؟  ااینکه شاعر شمارا به زیر سئوال برده ام این حق من است من دران خاک سهمی دارم وکسی حق ندارد سهم مرا بدون اجازه من به دیگری واگذار کند آن روزها این گفته ها معنا نداشت تازه پس از سالهای سرگردانی ودر بیغوله های سر زمین های یخ فهمیده اند که بهشت را ازدست داده اند چرا دیگر اثری از آن همه شور وشاعری  نیست ؟ چرا دیگر ترانه ای ساخته نشد ؟ چرا دیگر بلبلان  آواز سر ندادند ؟ حال همه تنها یک بت ساخته اند واورا ستایش میکنند بتی از موسیقی دان بزرگ آنهم زیر تیز رس محافظین حرم !!! کدام حرم ؟ مگر که ما درزمان هارون الرشید زندگی میکنیم ؟ بجای ساختن مدرسه پانزده هزار امام زاده ساخته شده همه جعلی ودروغین !!! تازه به ما چه مربوط است ؟ .

    غاصبین جایشان محکم است یکصد ساله هستند . همین وبس. پایان 

     ثریا ایرانمنش / 23/ 03 /2021 میلادی برابر با 2580 شاهنشاهی 

  • کیوان ستاره بود

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” 

    این تیتر واین اشعار متعلق به هوشنگ ابتهاج متخلص به  ” ه. . الف. سایه” میباشند که پس از  شکست خوردن در انقلابب شکوهمندشان سرودند با آنکه هیچ ایرادی به اشعار ایشان ندارم وگاهی از آنها استفاده میبرم  اما حاضر به اعتراف شکست خود نیستند مانند اسمعیل وقا یغمایی حد اقل تاریخ را کاوید وآنرا برای ما نگاه داشت واعتراف کرد که راه را اشتباه رفته  او وهمراهانش .

    ما از نژاد آتش بودیم !   ” عجب ” 

    همراه افتاب بلند ما / با سرنوشت تیره خاکستر / عمری میدان کوره بیداد سوختیم / (” در آن زمان ایشان ریاست کل  سازمان رادیو  وموسیقی را بر عهده داشتند ” )

    او چون شراره رفت / من با شکیب خاکستر ماندم 

     کیوان ستاره شد  / تا بر فراز  این شب غمناک  / امید روشنی را با ما نگاه دارد !

    کیوان ستاره شد  تا بگوید  / آتش ! آنگاه آتش است که  در درون خود بسوزد  !  / وین شام تیره برفروزد 

    من درتمام این شب یلدا / دست امید خسته خودرا  / دردستهای روشن او میگذاشتم 

    من درتمام این شب یلدا  / ایمان  افتابی خودرا !!!  / از پرتو  ستاره او گرم داشتم 

    کیوان ستاره شد /  با نور زندگانی کرد / با نور درگذشت ……….تاریخ سرودن 1358 حجازی !

    زیاده عرضی نیست به جز سلامتی این قشر توده اسلام زده که ملتی را به خاک وخون کشیدند  سر زمینی را بباد فنا دادند با پشیبانی شهربانوی عزیزشان که رویای  سلطنت  را درسر میپروراند با آن کاسه طلایی که برسرش نهاده بود .

    وسر انجام هم آخرین خنده بلندرا از طریق بلندگلوی  حضرت ولایتعهدی به گوش ملت فلک زده رساندند شاید اگر کمی سنشان کمتر بود خودشان  پایه های تخت سلطنت را  پیچ ومهره کرده وبر روی ان تکیه میزدند .! اقسوس دیگر رمقی نیست . شاید نورشان بر تاریکی های پیروز شود !!!

    باید دید بزرگتر ها چه تصمیمی گرفته اند  تجزیه بهتر است  یا یک پارچگی کدام بیشتر منعفت دارد ؟!ث

    پایان / ثریا  ایرانمنش / 22/3/2021 میلادی برابر با سوم فروردین 2580 شاهنشاهی !

  • روز اول .

     ” لب پرچین ” ثریا ایرانمنش /

    شب آمد .و دل تنگم هوای خانه گرفت  / دوباره گریه بی طاقتم بهانه گرفت 

    شکیب درد خموشانه ام  دوباره شکست  / دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت 

    نشاط زمزمه زاری شد وبه شعر نشست / صدای خنده فغان شد و درترانه نشست 

    صبح روز اول فروردین  ( چند تاریخی )  سر از خواب برداشتم  نه گلهای اهدایی نه شیرینی ها نه خنده های زورکی نه هیچکدام دردلم نشاطی باقی نگذاشت  با بچه هایم از طریق  ویترین شیشه ای حرف زدیم !!!وهمه  به غیر یکی دوتا بقیه درون بطری جادو گرد هفت سین کوچک مینیاتوری من جمع شدند . 

    شب تمام شد  صبح تشنه بودم  نه  اب گوارای شیشه  نه کاسه میوه ونه هیج ابی قدرت آنرا نداشت تا تشنگی درونی مرا فرو نشاند  همه ذهن من در حول وحوش واطراف آبشار بزرگ وآن کوهستان بلند سر زمینم میگشت که امروز اثری از آن باقی نیست تنها یک سنگ برای نمونه آنجا گذاشته اند ! آن ده باصفا آن خروش اسب ها ودویدنهایشان آن کره خرها آن مهتابی بزرگ  آن زیلوهای  دستباف  آن درختان سر درگریبان یکدیگر فرو برده وبا نشاط روز بهاررا جشن گرفته بودند  صدای زمزه  آب رودخانه از دوردستها وجیک جیگ پرندگان وخواب صبح گاهی  بیداری  وصبحانه با خامه  با سر شیر وکره وشیر تازه !!!! 

    نه همه رویا بود تنها یک رویا بود  حال هیچ چیز قادر نیست آن تشنگی مرا فرو نشاند پنجاه سال گذشت بی آنکه بدانیم چگونه گذشت حال درکنار چند شمع مردنی ویک کاسه سبزه و چند سکه دلخوش کرده ام که نوروزآمد / پیروز آمد !!!!

    به تماشای تلویزیون نشستیم  سر زمین زیبایی است همه چیز دارد اما متعلق بمن نیست زمین زیر پای من هم متعلق بمن نیست  پاهای  من مانند همان تشنگی درونیم روی زمین  دیگری میلرزد  چگونه میتوانم خودرا فریب بدهم ؟دیگران توانستند ودر  قند آب سر زمینها ذوب شدند به همراه  شرابها  ها ومواد مخدر به عالم هپروت سفر میکنند شر اب هم بمن غیر یک چرت بی حیا چیزی نداد .

    جناب شاعر توده که این غزلیات شیوارا سروده اید خودتان درغربت  در سن نود واندی سال خوشحالید ؟

     پسرم آمد ومژده داد که سفارش یک اتومبیل برقی را داده  وبه پاس این نعمت بزرگ بمن یکد دست مبل به هرقیمیت که میل دارم کادو بخشید !!!! مبل جای امنی برای من نیست  خانه من نیست جایگاه من نیست 

    من ره گم کرده اهل ده فرسنگی در میان کویر داغ هیچگاه نمیتوانم مانند شما با این اسباب بازیها دلخوش باشم  دلم تنگ است . 

    لیوان قهوه / بطری اب وکاسه میوه  نه /…… من تشنه ام  آن آتش درون مرا هیچ آبی  قادر نیست فرو بنشاند خیلی ها از ریشه بریدند  ودرهمه  جا ریشه دواندند وخود شدند یک تنه درخت بی مصرف  یک تکه ذغال اما من هنوز همان درخت ایستاده ام که به میوه هایم مینگرم آنهارا روی برگهایم وساقه هایم نگاه داشته ام اما ریشه ام کف پاهایم را میسوزاند  . اینجا سر منزل تو نیست خانه تو نیست حاک تو نیست  ریشه فریاد میکشد وطلب اب میکند تشنه ام  تشنه . 

    زهی بخیل ستمگر  که هرچه داد بمن / به تیغ باز ستاند وبه تازیانه گرفت 

    چه جای  گل که درخت کهن  ز ریشه بسوخت  / از این سموم نفش کش  که در جوانه گرفت ” سایه “

    همه دست به دست هم دادند وسر زمین مادری مرا به یغما بردند  ما ماندیم وخاک غربت  وحال هرکدام سرنوشت آن سرزمینرا تعیین  میکنند با تاریخ های گوناگون   حال من از کدام تاریخ بنویسم  هزارو چهارصد سال حجاز ؟ یا دوهزار وهفتصد سال  از اولین بیابان گردی که دران سر زمین خیمه زد ؟ کدام تاریخ ؟………ث

    پایان / ثریا ایرانمنش  / 21/03/2021 میلادی ! اسپانیا