ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم
مرغک عاشق کجا شد شور آواز قشنگت در قفس چون قلب خود هر لحظه نالانت نبینم تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر گریه دریاچه ها را تا به دامانت نبینم کاشکی قسمت کنی غمهای خود را با دل من تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم
A year today since you left us. It has undoubtedly been, and still is, one of the toughest times of my life, emotionally speaking. Having to face each day without you. I miss you with all my heart. I guess time will ease, but never take away, the pain. My only consolation is that you are no longer suffering. Be at peace darling Mamai. Be happy. Be Blessed. Forever in our hearts❤️
با رفتن او به رادیو، آشناییش با خوانندگان تازه و رفتن رو بسوی شهرت کم کم فاصله تنها را کوتاه تر کرد. به خانه ما اما خبر رسید که چه نشسته اید این دختر زیبایتان با بک یهودی مطرب بیرون میرود! کتکها و سر زنش ها شروع شد و من بدون چادر وهمراه حق نداشتم جایی بروم. او در یکی از شهرهای زیارتی با خانواده اش میزیست. پدرش دکتر دارو ساز بود و چهار برادر و یک خواهر داشت.
به هر روی خودم را به آن مکان زیارتی میرساندم تا بلکه او راببینم. اما حالا او رفته بود به دنبال زنی تازه وارد خواننده ای که آهنگهای عربی و هندی و افغانی را با تحریرهای جابجا میخواند. لب نداشت و از طریق مداد لب برای خود لبان قلوه ای میساخت. چشمان کور مکورانه اش را سیاه میکرد پوست سفیدی داشت و أغوش گرم و لب بر لب وافور.
همسرش او طلاق داده بود و او حالا آزادانه دست یار مرا گرفت و به شهرستانها برای کنسرت برد و به همراه خاله اش پله های شهرت را بسرعت بالا گرفت و من به امید دیدار یار کوچه های آشنا را میگشتم….. تا خبر دار شدم که او را بجرم فرار از سربازی به یک جزیره بد آب و هوا فرستاده اند. او رفت و من دیگر داشتم فراموشش میکردم که روزی باز گشت. اما او دیگر آن نو جوان خجالتی دارالفنون نبود. منهم دیگر آن دختر گریز پا نبودم. دیگر نه سینما و نه کافه نادری برایم حسنی داشت و نه میلی داشتم.
دیپلم خود را گرفته بودم و در انتظار سرنوشت. سر نوشتی که مرا به آبادان و بیمارستان بنیاد پرستاری انگلیس فرستاد تا وقتی که بوی نفت و هوای شرجی آبادان مرا دچار خفقان کرد. موقع برگشت در قطار تنها نبودم و پسرکی بور و ظاهرا روشنفکر به همراهم بودوکه بعد ها همسرم شد.
با آنکه مادر فقیدم دل چندان خوشی از گوگوش نداشت و تنها دل در گرو چند تر از او داشت ــ «قصهی وفا»، «دو ماهی»، «پل»، «گهواره» و «کیو کیو بنگ بنگ» ــ اما ترانه زیبای «دلم خواست» از اردلان سرفراز و آهنگ فرید زلاند گویی حاکی از زندگی و حال اوست:؛
Saying goodbye to you has not been easy. You were such a huge part of our lives, and your passing has left an immense void. The last picture we took of the sitting room of your flat captured how the light had truly gone out of our lives. You were unique: in your younger days glamorous, stylish, full of life, and with a mischievous sense of humour. That sense of humour never deserted you even in your later days, when ill health confined you first to a chair and then to your bed. You continued to write tirelessly and almost compulsively even while battling the deadly disease. We are incredibly fortunate to have so much of your writing – reminiscences, stories, poetry and political reflections – a selection of which which we will publish in months to come as a tribute to your larger-than-life personality. Your words will not only honour your memory but also serve as a testament to your nation’s tumultuous recent history. Your life was not easy – neither at the beginning nor at the end. Even the ‘good years’ were tinged with heartache, melancholy, and the vicissitudes of life in a golden cage, surrounded by fair-weather friends. (This is something you referred to time and again in these pages) Yet through it all, you were able to find moments of joy. Your passion for music and poetry and the delight you took in tending plants and flowers in your little garden revealed a beautiful soul bound to the physical realm. But you came to this world for a reason. Even though you would often curse your misfortune at being an only child, you were here to show love, warmth, and kindness, even when they seemed absent elsewhere. You were here to point the way to beauty. Things were not always smooth or straightforward – they seldom are. Yours was an indomitable spirit which often clashed with those who could neither match your emotional intelligence nor grasp your convictions – those people tended to scurry away in a huff. But those who truly loved you understood and stood by you. To some, you may have seemed unconventional, a defiant flame in the stifling air of prudery and zealous piety – even before the black curtain of institutional fanaticism shrouded the land. Yet, beneath that defiance lay an unerring moral compass, a force that guided you through the labyrinth of an eventful life. Your sense of right and wrong did not spring from religion, for you were never bound by it, but from something purer, something drawn from a source far higher than the brittle creeds to which so many cling out of fear or blind obedience. You once remarked that, aside from family, there were three kinds of people in your life: friends, acquaintances, and what you wryly termed ‘The Press – those whose sole purpose in life seemed to be to report on one group of people to another group, often adding their own spin and embellishments into the fabric of truth. And of the latter, you encountered more than your fair share. We salute the single-mindedness and the unwavering resolve you showed towards the end. You died as you had lived – on your own terms. You died as you wished, in your home and in your own bed, rather than in a hospital or an indifferent care home. You used to light a candle to the memory of those kind souls who had touched your life but had since passed on. Now we are lighting candles for you. We were so lucky to have you in our lives, and we will miss you dearly. But you will always live on in our hearts for as long as we have breath. Have a safe journey, darling Mamai. Be at peace. Soraya Iranmanesh 17 Aug 1937 – 20 Jan 2025
چو مرغ شب خواندی و رفتی دلم را لرزاندی و رفتی شنیدی غوغای طوفان را ز خواندن وا ماندی و رفتی ز باغ قصه به دشت خواب سایه ی ابریست در دل مهتاب مث روح آزرده ی مرداب … دلم را لرزاندی و رفتی چو مرغ شب خواندی و رفتی آخ ای تو اشک سرد زمستان را چو باران افشاندی و رفتی سیاه شب لاله افشان شد کویر تشنه گلستان شد تو می آیی آی تو می آیی … ز باغ قصه به دشت خواب ز راه شیری پر مهتاب آخ ای تو میباری چون گل باران به جام نیلوفر مرداب آخ ای تو میباری چون گل باران به جام نیلوفر مرداب آی به جام نیلوفر مرداب …
با نهایت اندوه و قلبی شکسته اعلام میکنیم که بانو ثریا ایرانمنش، مادر و مادربزرگ عزیزمان، در روز دوشنبه ۲۰ ژانویه ۲۰۲۵ (۱ بهمن ۱۴۰۳) پس از نبردی طولانی با بیماری، چشم از جهان فروبست و ما را در سوگی عمیق فرو برد.
در هفتههای پایانی، نظارهٔ جسم نحیف و رنجور او، که روز به روز از توان تهیتر میشد، برای ما دردناک و جانکاه بود. اما در عین اندوه، تسلای خاطر داریم که او از بند رنج و بیماری رهایی یافت و به آرامشی جاودانه پیوست.
بانو ثریا در این روزهای واپسین، دیگر توان نوشتن و حتی دیکته کردن نداشت—و این برای کسی که زندگیاش را در نوشتن خاطرات، شعر، داستان، و اندیشههای سیاسی و اجتماعی سپری کرده بود، رنجی فراتر از خود بیماری بود. با این حال، یادگارهای قلم او همچنان زنده خواهند ماند. علاوه بر نوشتههایی که طی دو دهه در بلاگ لب پرچین منتشر کرده، یادداشتهای فراوانی از خود به جای گذاشته که در هفتهها و ماههای پیشرو گردآوری، منتشر و با دوستدارانش به اشتراک گذاشته خواهد شد.
انتظار سخت است، چشم به راه بودن و ندانستن کی وچه روزی به کدام مقصد خواهی رفت.
بس که در بیمارستانها زیر و رویم کرده اند بس که آمبولانس ها ضجه کنان راهی می جستند و من چه آرام چه سر خوش به این تابوتهای متحرکت مینگریستم. یک روزی میترسیدم از کنار یکی از أنها بگذرم. حال در درونشن به اسباب بازیهایی بعنوان کمک های اولیه آویزان کرده اند چه بی تفاوت مینگرم. طبیعت خود راهگشای کاملی است.
ماهها است که حمام نکرده ام و سرم را درست نشستم. ماههاست که همه بعنوان یک عنصر موقت بمن مینگرند. اما احساس من چیز دیگری است استخوانهایم همه بشکل اسکلتی بیر ون زده اند وچشمانم به گودی نشسته اما هنوز آرزوها در دل من موج میزند. در انتظار آخرین سوارم.
امروز بیاد آن بشقاب فلزی بودم که در آن مسواک خمیر دندان ناخن شور وصابونم را قرار داده بودم. هر صبح زود به دور از چشم اهالی خانه به آب انبار میرفتم وبا آب خنکی که آنجا بود تن را صفا می دام وهمه پیکرم را تمیز میکردم استفاده از آب انبار قدغن بود. آن آب ذخیره برای غذا و روزهای اجباری که هنوز آب گل آلود در جویبارها روان نشد سهمیه میداد انبار شده بود. من همیشه صبح زود مانند دزدان خودم را به آب میزدم. حال با وفور آب دو حمام پاهای من بسته واز تکان خوردن عاجزم درون تخت همراه با پنج فرشته نگهبان ریز درشت با بوهای مختلف عطرهای ارزان قیمت بد بو و…….. و عرق بدنشان باید سر کنم. مراتعویض کنند ملافه هارا عوض کنند واندکی زباله بعنوان غذا جلویم بگذارند.
تاریکی کم کم بر روی جهان سایه می اندازد. با آمدن آن فاحشه بروی کار وقدرت گلو بالیستها کم کم همین چند خط را نخواهم توانست بر روی صفحه بیاورم. الان در تاریکی و با پرده های کشیده مینویسم تا کی وچقدر انرا تنها خدا میداند.
بتو فکر میکنم، اعلیخضرت، که در آخرین ساعات عمرت در غربتی نا تمام مرگ تنها بودی. منهم تنها خواهم بود. گذشته دیگر برایم وجود ندارد. هر گاه میخواهم در باره گذشته ها فکر کنم بخود میگویم (هفتاد سال گذشته). من هفتاد سال از عمر نازنینم را صرف زباله ها دانی های پر از زباله کردم. حال فرق ندارد.
این دستگاه نیز ویران شد تنها روی آن مینویسم نه صدا دارد و نه آوایی .
همسرم را طلاق گفتم تا در جوال توده ها بیارامد و خود بسوی دکتر جکیل و مستر هاید رفتم . بار یکصد و چهل نقش ذونقش نداشت . به هوای تکه زمینی که من قسطی بنام پسرم در پشت تپه های الهیه برای آینده او خریده و هر ماه از حقوق کارمندی اقساط آن را میپرداختم . او برادرش و یاران محضری اش همه زمینخوار بودند و سیری ناپذیر . بین مشتی اثاثیه و زندگی و میان صفحات موسیقی به دنبال سند زمین بود و اصرار داشت نام فامیلی پسرم را تغییر دهم . زمین را پس دادم افسار را صاف کردم و او را تشنه و حیران باقی گذاشتم . دیگر گفتگویی نیست . نزدیک به بیست و پنج سال در کنار آن شیطان رجیم زیستم و سپس با دست خالی بدون دیناری ما را راها کرد به آغوش زنک و سایر فواحش پناه برد .
امروز من تنها در انتظار عزرائیل هستم که با لباس رسمی وارد میشود یا بشکلی دیگر .
خاکستر او سرگردان که نه باغچه ای نشسته نه آب او را پذیرا شد و نه خاک . گفتنی زیاد و اما اوقات کم است . و این نجابت و زیبایی سرزمین گل و بلبل است که امروز ویرانه شده و آدمخواران عصر حجر مشغول خوردن گوشتهای قربانیان او هستند .
روزهای متمادی است که بتو فکر میکنم. شابد میل دارم هرچه زودتر بتو ملحق شوم. شاه شاهان، بزرگمرد زمان، کودکی خوبی نداشتم اما ترا داشتم. با بودنت گویی به دیواری سنگی و پر قدرت تکیه داده ام.
حال تنها شدم. سر زمینم از دست رفت. با رفتن تو در های بهشت بسته و دروازه جهنم باز شد. عده ای در آتش سوختند و عده ای نیمه مردان رو به فرار گذاشتند. شاها، روز گذشته تولد من بود، تولدی که سالها برایم بصورت طنز در آمده است و امروز شنیدم که زیباترین مرد جهان ما، آلن دلون، هم به جمع رفتگان پیوست.
چشمانم درست نمی بینند با وجود عینک، و درد پا امان مرا بریده اما ادامه میدهم. چرا؟ نمیدانم. تو آرام آسوده بخواب ابدی فرو رفتی هر چه میگذرد نامت پر بها تر و افتخارآمیزتر جلوه میکند و آن که همسر تو بود لیاقت ترا نداشت.
دیگر عرضی ندارم غیر از عشق تو که درسینه ام جای دارد و سر زمینی که بر باد رفت.
فصل تازه رسید . بوی گلها ، بوی سبزه و دشت فراخ . باید بفکر لباسی دیگر بود . بوتیک های نامی حتما سزون جدید را باز کرده اند . در میان بوی خوش عطرا ووووو باید کفش ها را پر انداخت مانند بهار …
بوی رانذ سالها در ربیتی مد پیچید و تمام شد انبو یر از لباسهای نپوشیده در این گنجه دارم و خود در انتظار خترکم هستم تا لیوانی آب و قرصی بمن بدهد .
آن روزها چه شاد بودم و خیال میکردم که مالیات زندگی را به کائنات دادم حال بیحساب شدیم …
یک پا در ایتالیا و یک پا در انگلستان تنها از چند جا ییزارم و حتی فکر نمیکردم یکی اسپانیا بود ….
ثریا ایرانمنش ، لب پر چین ، اسپانیا ستم عشق تو هر چند کشيديم به جان
ز آرزویت ننشستیم خدا میداند
آنچه را که نیمه شب گذشته نوشتم تنها یک رویا بود نه مانند عشق میسیز کارسن به رالف کشیش احتیاج به رویا پروری داشتم دنبال بهانه میگشتم. مانند دختران تازه بالغ عشق را به سیخ کشیدم خوب پر بدک نبود. جوانی در من سر بلند کرده و به طغیانم واداشته چندان میلی به ترک دنیا ندارم اما به هر روی باید بروم بقول سهراب سپهری کسی مرا صدا کرد. بدون کفش و کلاه و زیور آلات میروم.
اما نمیتوانم منکر شوم که زیباترین لبخند جهان را تنها روی دهان او دیدم وتنها چیزی که از همه جوانی او بر جای مانده است.
روزگاری انرژی بخش زندگیم بود. چشم امید به او دوخته بودم. اما ،،،،، نه ! او یک کاسب بود با قدرت پدر همسرش که در کار نفت است به خارج پرتاب شد. همسر خوبی هم دارد اما حرمسرای نیز همیشه باز و آن لحاف کرسی الکن هم ریاست آنرا بر عهده دارد. زندگی خصوصی او بخودش مربوط است. گاه گاهی زمزمه ای یا شعری بر زبانم مینشیند اما ناگهان بیاد میاورم که تا چه حد بی ادبانه رفتار کرد وهیچگاه او را نبخشیده ام …
رویا ها مانند ابری تاریک از هم گریختند باز من ماندم و دردهای نیمه شب و آوای بی پایان عشق …
تمام شب خواب از چشمانم میگریزد که چگونه اصالت وشرف خودم را به پای این چند علف هرزه مخلوطی از ته مانده خدمتکاران قاجار و آن دهاتی هایی که ناگهان به لوستر کریستال رسیدند .
من تا کمر در خاک دشت کویر ریشه داشتم. مادری زیبا لبریز از شوق و شادمانی دشتی وسیع و نامی ناگهان در مقابل این قوم بخت برگشته که دست علی بابا وچهل دزد را از پشت بسته بودند احساس کمبود و کوچکی میکرذم . زنک پستتانهای بزرگی داشت که انهارا درون سینه بند لیدیمادلنیای قرار میداد . لبانش را قرمز میکرد . تخمه و سیگار هم تنقلات او بود . او توانسته بود رئیس دزدان را با خود همراه سازد و از اوارگی نجات پیدا کند . مادر من زنی زیبا بود با موهای بلند روشن ، چشمانی به رنگ آسمان و چهار اسب که بقول خودش جوانانش بودند . مادرم زاده زرتشت بود ، بنا بر این چندان مجیز گوی این خلق نبود . اما نیمی از مواد غذایی شهر را تامین میکردد .حال پشیمانم از آنهمه فروتنی و اظهار ضعف در برابر این قوم چند گانه . علی بابا رئیس دزدان و تاراج را بین قوم گرسنه آش تقسیم کرد . زندان هم نرفت . مرتب یا مست بود یا خودش را به مستی میزد . گوشه ای میخوابید و سرش زیر آن پستان بزرگ آن زنک بود و …. اطرافین در عجب پیر زن جادوگر میتوانست زیر بالسً مردان مواد جادوگری بگذارد . جادوگری را به ظاهر از مادر خدمتکارش فرا گرفته بود .
اه …. چقدر از خود بیزارم . در مقابل اینهمه ایستادگی دیگر تمام شدند بورژواهای شهرستانی جای خود را به شاگرد بنا و دوچرخه ساز دادند . فرهنگ ما تمام شد ریشه ها قطع شدند وما در آسمان غربت مانند یک ستاره سر گردان دور خود می چرخیم …. ولی خوب هر چه باشد از آنهمه کثافت به دوریم