Category: General
-
کهن دیارا !
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !////////////////////////////////////////////کهن دیارا دل از تو کندم برای همیشه و برای ابد دیگر نه نامی ونه نشانی ازتو درسینه نخواهم داشت . کهن دیارا ما رفته رفته کشوری در حد پاکستان ویا بنگلادش خواهیم شد نه یک کشورمتمدن و بزرگ . هرچه بود تمام شد . جادوگری از ره رسید وخط بطلان بر روی همه گذشته های ما کشید سر زمین مارا فروخت وخود رفت درکنار شیطان پرستان و جادوگران نشست تا بقیه عمرش را با زهم در رفاه به اتمام برساند وآرامگاهی درخور هما ن آرماگاه شیطانی که بر سر زمین ما وارد شد برایش بسازند .ما فردوسی داشتیم . روددکی داشتیم حافط داشتیم حال ترانه های بند تنبانی را برای مردم میخوانند تا سر گرم شوند جوانان مارا کشتند نابود ساختند آب وخاک را نیز بباد دادند وهنو زهم تکیه بر تخت سلطانی دارند وخواهند داشت بیهوده ما خودرا به آب وآتش میکشیم جوانان خوب دوران ما پیر شدند واز میان ما رفتند /اکنون صبح سرمایه داری طلوع کرده است آن سوسیالیست هایی که برای مردم تهی دست اشک تمساح میریختند خود سر مایه دارانی بزرگ شدند و تهی دستان به زیر خاک رفتند حال نوبت آنهاست که مدتی بر دنیا آقایی کنند و قشری از فساد و جنایات را نیز از خود بیادگار بگذارند .کهن دیارا ! زمانی که ما نمیتوانیم در خانه های خود مان ودر کشور خودمان آزاد باشیم تمدن بر ای ما چه فایده ای خواهد داشت ؟ من بد فکر میکنم: ؟ پس تربیت من و پرورش ما ناقص بوده است . وآن تاریخی را که بمن اموخته اند از بیخ وبن دروغ بوده من مطالعات زیادی انجام دادم هرکدام از کتابهای تاریخ با دیگری فرق داشت به روی ذهن روشن ما ماسه ریختند امروز هموطنان خودمان بر ضد همنوعان خود برخاسته اند و دست دردست دشمن گذاشته بخاطر منفعت خویش دست به هر جنایتی میزنند .من کم کم به مرگ نزدیک میشوم نمیدانم چیست امکان دارد چیز خوبی باشد من واهمه ای ازآ ن ندارم اما میدانمگریختن ورو به دشمن کردن از هر مرگی وهر جنایتی وحشتناک تر است واین خصلت درما رشد کرده است .وچنین است وضع اشفته امروز ما ای خاک عزیز ما دیگر مردان بزرگی نداریم درعوض آدم کشانی حرفه ای داریم که به راحتی آب خوردن سر میبرند و خون قربانی را مینوشند مشتی جوان تازه رشد کرده با اسباب بازی های تازه میل دارند دنیارا بسازند انهم تنها برای خودشان دنیای خصوصی خودشانرا .کهن دیارا دل کندن ا زتو بس درناک وسخت است اما می بینم چگونه دیگران گویی ابدا متعلق به ان اب وخاک نیستند راحت درسر رمینهای بیگانه به عیش مشغولند هنوز با جت خصوصی برای تماشای مد سال میروند وما ازترس بیماری درون خانه ای خود زندانی هستیم گویا این بیماری تئها فقرا را میشناسد واز بین میبرد با آ ن بزرگان کاری ندارد .!!!رویای من تمام شد چون عکسی از دوربین نورا دیده وسیاه شد وهر سایه ای امروز نقش خودرا بازی میکند ومن به دئبال هیچ سایه ای نیستم واینک در آخرین آفتاب گرم وگریزان عمرم دیگر رو به گذشته ندارم پشت به گذشته کرده رو به اینده دارم ودر انتظار مقد م مبارک شام هستم . پایانثریا ایرانمنش 15/ 05؟ 2021 میلادی . -
نامه های من
ثریا ایرانمنش ” ” لب پرچین “اسپانیا !
////////////////////////////////////////////
من که خود روی افسانه می ساختم / این زمان افسانه مردم شدم
در سالها قبل پاندیت نهرو نخست وزیر دست چپی هند از زندان ” ننی” برای دخترش نانه هایی را میفرستاد از تاریخ جهان مینوشت از دوران زندگیش مینوشت بعد ها این نامه طی کتابی ” بنام نامه های پدری به دخترش ” در چند جلد به چاپ رسیدند او از تمام وقایع گذشته وحال حتی آینده نیز مینوشت من متاسفانه آنهارا درایران جای گذاشتم وتنها کتابهای دیگر اورا زیر عنوان ” نگاهی به تاریخ جهان ” را باخود آوردم – کم وبیش متن همان نامه ها میباشد مضافا اینکه حد اقل با جغرافیای زمان خویش اشنا شدیم این کتابهارا عموی نازنین من ترجمه کرده بود وبه نزد نهرو نیز رفته بود وآخرین ملاقتش با دختر او بانو ایندیرا گاندی بود اجل اورا مهلت نداد وهردو امروز دراسمانها به این دنیا وحشتناک وبیمار مینگرند ” عمو محمود من عموی ناتنی من است ” وهم او بود که درنقش پدر در مراسم عروسی من شرکت کرد وتا روزیکه زنده بود لحظه ای از من غافل نبود برایش افسانه ها ساختند اما او قویترازهممه حرفها بود او بود که بمن مدیتشین را یاد داد وورزش یوگارا وکوهنوردی را او زیبا شناس وزیبا پرست بود / شاعر بود وزنان بسیاری را نیز دراطرافش داشت اما جانی نبود . دروغگو نبود آدمکش نبود وکپی گرهم نبود از سیاسته نم بیزار بود – خودش بود جای اورا هیچکس نتوانست پر کند وزمانی که دریک تصادف ساختگی جانش ر ازدست داد هنوز مقدار زیادی به دیگران مقروض بود ! او قرار بی قراران بود وخود همیشه بی قرار اینها از آن تمدن بی پایه اما با شکوه جلال فراوان با زیر بنایی سست و پوشالی گذشته بیادگار مانده است تمدنی بسیار باشکوه وپر جلال اما زیر بنا سست ونا پایدار که با یک وزش باد درهم فرو ریخت مردمانی مبتذل وبی فرهنگ وتنها کارشان خوش گذرانی بود از سراسر جهان برایشان اغذیه ای فراوان ولوازم خانگی لوکس میرسید وبهم نشان میدادند این تمدن تمدن ثروتمندان پشتوانه دار نبود بلکه مردمی مبتذل وبی سواد که ناگهان به همه چیز رسیدند ودیدید که چگونه بر باد رفت تمدن پوشالی . .مانند همین تمان اسلامی امروز وتازه به دوران رسیده ها وعقده ها داران دیروز !!!!!
من این نامه ها را نه برای کسی مینویسم ونه عنوانی ونامی بر آنها میگذارم همه دردهای خودم میباشند فرزندانم زبان فارسی را نه میخوانند ونه میتوانند کلامی از این گفته ها ونوشته هارا در یابند معلوم هم نیست به کجا میروند ودرمیان چه دستهایی مچاله میشوند روزی برای شخصی که بسیار مورد علاقه ام بود نوشتم ” همه این نوشته هارا بتو خواهم سپرد بعنوان یک یادبود بعنوان یک سر زمین بر باد رفته وتمدنی پر شکوه فنا شده یک عشق بی شائبه ” اورفت ودرپشت همان ویترینش قرار گرفت و خودرا به نمایش گذارد به شعر خوانی مشغول شد گاهی نگاهی به او می افکندم و دردل میگفتم که ” حکم یک انگشتری زیبارا داری که من هرروز ترا درپشت ویترین تماشا میکنم نه قدرت مالی من اجازه میدهد ترا بخرم وتازه نمیدانم ایا به اندازه انگشتهای باریک من هستی گشادتری یا تنگتر ! بنا براین درپشت همان ویترین بمان هرگاه میلم کشید به تماشای تو خواهم آمد ورابطه ما قطع شد او مانند عموی من نبود که با معلمی وکار دانشگاهش را تمام کند ودور دنیارا با یک اتومبیل فولکس واگن قراضه بگردد شهر به شهر ودهات به دهات با مردم سر زمینها اشنا شود زبان آنها را فرا بگیرد تا بتواند بنویسد عاشق نوشتن بود کتابهای زیادی را ترجمه کرد وطرفداران زیادی داشت بیشتر بین زنان ودختران روزی هم مرا باخود به دیدن آن شاعر لات بزرگ برد که ایکاش نمیبرد تا من همچنان دررویا اشعار اورا بخوانم حالم بهم خورد وتازه بیاد گفته های فروغ فرخزاد افتادم که میگفت ” بعضی از شاعران گفته ها ونوشته هایشان با رفتارشان خیلی فرق میکند / نکند برای یک بشقا ب پلو ی گنده تر تنها شعر میسرایند ؟ داستان دیدار اورا درنوشتاری دیگر آورده ام . بهر روی امروز دیگر جهان ما جهان نیست دنیا نیست زمینی بیمار ودرمانده با هجوم پرندگان اتمی از بالا وپایین وزیر اب وروی اقیانوسها درهیچ کجا درامان نیستی روز گذشته پس از تقریبا یک سال به همراه دخترم ببازار شهر رفتیم به سوپر رفتیم سری به فروشگاهها زدیم تا شاید من بتوانم چند دست لباس تابستانی تهیه کنم هنگامیکه بخانه برگشتیم درون کیسه خرید من تنها چند دست لباس خواب وروبدوشامبر وسایر لوازمصرفی زیر بود !!!! گویی ندایی بمن میگفت که دوباره درهمین زندان خواهی ماند احتیاجی به لباس بیرون نداری یک شلوار گشاد یک تی شرت کافیست با یک جفت نعلین !!! گذشت آن شکوه وجلال مسخره که حتما میبایست لباسهایت را ازمزون ها ی معروف تهیه کنی تا خاله زنکها ترا درمیان خود ویا درکنار میز بازی جای بدهند . گذشت آن زمان که میبایست حتما یک انگشتر مرواریدی یک زمرد یک یاقوت کبود ویک فیروزه ویک الماس داشته باشی به همراه زنجیرهای طلایی !!!! خوشبختانه همه را دزد برد ! امروز تنها زیور من یک جفت گوشواره نقره است وچند انگشتری نقره ویک زنجیز نقره با یک مدال که دخترم بمن هدیه داده است ویک ساعت که در زاد روز اولین نوه ام که تاریخ تولد او با من یکی است برایم کادو خریدند ! امروز او دستیار یک فیلمبردار بزرگ انگلیسی شده است وآن ساعت هنوز روی دست من کار میکند تا زمانیکه قلب من از کار بایستد من و ساعت باهم زندگی میکنیم ولحطه هارا میشماریم !..
حریق جنگل را فرا گرفته است هر روز شعله هایش بیشتر میشود وهر ساعت دو د واتش از هرگوشه ای بر میخیزد وما از یکسو با بیماری از سوی دیگر با قحطی وکمبود مواد غذایی واز سوی دیگر دود وآتش را تماشا میکنیم ….همین تا نامه های بعدی / پایان
ثریا ایرانمنش . 16/05/2021 میلادی / اسپانیا
-
پرنده سوخته
ثریا ایرانمنش لب پرچین” اسپانیا !با این غروب از غم سبز چمن بگو. / اندوه سبز ه های پریشان بمن بگو /اندیشه های سوخته ارغوان ببین / رمز خیال سوختگان بی سخن بگو /روزی پرنده ای از دوردستها آمد ودر جنگل در میان خیل پر ندگان بر شاخه درختی نشست .آوازی خوش است با دیگران فرق داشت و آوازش رنگی دیگر . سایر پرندگان براو هجوم آوردند هریک خودرا به او میرساند ونوکی بر پیکر او میزد او دربا لاترین شاخه های درختی نشسته بود واز آنها بیمی نداشت دورخودرا بست ولانه ای کوچک ساخت وکم کم به میان درخت بزرگی جا ی گرفت / شاخه های بلند اورا احاطه میکردند ودست هیچ پرنده ای ویا چرنده ای به او نمیرسید اما ازهوا لاشخوران ومرغان دریایی که دربلند پروازی وبی مغزی شهره اند اورا هدف قراردادند اما باز او سر به زیر پر خود بود و اواز را سر میداد همچنان میخواند نمیتوان گفت چهچه بلبلان را داشت اما نغمه هایش بر دل می نشست ظاهر او با همه فرق داشت شاید همین امر باعث شده بود که همه اورا هدف بگیرند درآن جنگل بزرگ کسی نبود که اورا نوک نزده باشد وکسی نبود که بگوید چه آواز زیبایی در دشمنی همه هدف مشترک دا رند وهمه از هم جلو میافتند هر کدام که صدایش بلند تر بود بیشتر بخود میبالید دراین جنگل بزرگ تنها یک کرکس بود که بالهایش را همه جا گسترده بود در انتهای جنگل نیز کرکسی دیگر لانه داشت اما این یکی سر آمد تمام کرکسان وبد سگالان بود همه ا زاو میترسیدند چند کلاغ خبر چین هم در اطرافش پرواز میکردند خبر ها را باو میدادند واگر از ان درخت میگذشتند یک نوکی هم به لانه آن پرنده تازه وارد میزدند اما او ارام بود ارام مانند یک رودخانه راهش را گرفته وبه جلو میرفت روخانه ای آرام بدون هیچ موجی ویا سر وصدایی حتی از صخره ها هم آهسته عبور میکرد مانند یک پروانه واین باعث دشمنی همهپرندگان وچرندگان جنگل شد .جنگل به هم ریخت همه آوازهای خودرا فراموش کرده بودند و فراموش کرده بودند که برای چه گرد هم جمع شده اند وبرای جه هدفی خودرا آماده میسازند درحال حاضر تنها هدف شکار و از بین بردن ان پرند ه تازه و پاره کردن او بود.کر کس پیر درگوشه ای ارام نشسته بود به کللاغان خود دستور داد اورا به شامی وضیافتی دعوت کنید اما نامی از من نبرید .جنگلبان میدانست که آنها چه هدفی دارند دلش به درد آمد بگوش آن پرنده خواند که مرو برایت دامی پهن کرده اند به بزرگی همه این جنگل . اما او مهربان بود بی آنکه به نصیحت جنگل بان اهمیتی بدهد رفت ورفت اول دم اورا سوزاندند وسپس پیکرش را خونین ساختند اما باز هم رفت رفت تاخود را به اتش کشید و سوخت .این روزها پیکر سوخته او زیر همان درخت کهنسال افتاده هنوز نیمه جانی دارد اما دیگر هیچگاه نمیتواند ازجای بر خیزد کرکس در همان حوالی درپر واز است تا مرگ اورا ببیند وسپس پیکر اورا ببلعد .مرغان جنگلل اسوده خاطر دوباره به اوازشان روی اوردند و بخیال خود آوازی نو سر دادند بی خبر از آنچه که قرار است برسر آنها نیز فرود اید جنگل دچا رحریق شد حریقی وخیم تر از همه اتشفشانهای جهان حال این بینوایان دورهم جمع شده اند تا خودرا ازاین جهنم نجات بخشند اما بی فایده است . بی فایده . آتش همچنان جلو تر می اید و درختان بزرگ وقدیمی را میسوزاند وشعله میکشد شعله اش هر روز بیشتر میشود .دیگر خبری از آن جنگل ندارم تنها به دور خود مینگرم و گاهی اوازهای اورا زمزمه میکنم بیفایده است ……بی فایده .آن شد که سر بر شانه شمشاد میگذاشت / آغوش خاک و بیکسی نسترن بگو /شوق جوانه رفت ز یاد درخت پیر / ای باد نوبهار ز عهد کهن بگو ………”هوشنگ ابتهاج “پایانثریا ایرانمنش .14/05/2021 میلادی . اسپانیا -
یادبود
فردا درست سی ودوسال است که او از دنیا رفته .. سی ودو سال من با خاطره های تلخ وشیرین زیستم وسی و دوسال دیگر به مردی فکر نکردم. برایم همان کافی بود عشقی بود لایتنهایی عشقی بود یگانه پاک وخالی از هر آلودگی. تا زمانیکه به میان آن خاله زنکها وفامیل او نرفته بودیم هردو خوشبخت بودیم بارها میپرسید آیا واقعا مرا دوست داری؟ چه جوابی داشتم به او بدهم دربست زندگیم را زندگی فرزندم را به او سپرده بودم. مغرور بودم. قدی بلند چهره ای زیبا ومقامی بالاتر از همه عاشقانم اما یک چیز را نمیدانستم واوپنهان کرده بود یکی اینکه در المان پسری از یک زن آلمانی داشت که اورا رها کرده وخود به وین فرار کرده بود ودوم اینکه اسیر وبنده الکل وسرانجام تریاک ، اینجا دیگر ایستادم. عشقم را در پایین پله هایی که مرا به خانه میبرد بالا آوردم. شدم یک زن خوب وفرمانبر پارسا که کند مرد درویش را پادشا ه و چنان این پادشاه خودرا کم کرد که دیگر حتی شاه واقعی را نیز نمی شناخت ، ایستادگی ومبارزه من بیهوده بود. بی ثمر بود. عشق را به خاک سپردم ویک گل کاغذی روی آن گذاشتم خودرا به دست سرنوشتی نا معلوم سپردم ، بارها به دنبالم آمد. تا جاییکه میگفت. . مردم شهر به شهر ویا خانه به خانه به دنبال همسرشان میروند من باید قاره به قاره به دنبال تو بیایم ،،.گفتم کسی ترا مجبور نکرده است. درجوابم گفت با این خفت وبدبختی درکنار چرخ خیاطی نشسته ای یعنی از من بهتر است ؟ گفتم آری ،.
دست به کار شد بهترین خانه را خرید برایم پول دربانک گذاشت اما من دیگر آن نبودم. من نیز گم شدم تنها در عزای آن عشق میگریستم. ،که چرا نسنجیده آنچنان همه زندگی را در یک کاسه به او تقدیم کردم .
هرچهداشت به او پس دادم وحال در کنار این پرندگان راه میروم …..دیگر به او نمی اندیشم اگر اندیشه ای از مغزم گذر کند به دنبالش یک لعنت آست …..سی ودو سال بدون مرد وبدون عشق وبدون در آمدی یا میراثی فردا دختر بزرگش گور اورا کلباران میکند وعکس تازه ای در سالن خود میگذارد پدر زیبا بودمقام داشت وسر آمد همه مردان بود باید به او افتخار کند. وسی ودوسال است که تنها یکبار به دیدار او رفتم وباز کینه ها سر بر آوردند گفتم نه هرگز ترا نخواهم بخشید ،،،،خیر هرگز ترانمی بخشم . آغوش فاحشه ها وخواننده ها و خدمتکار خانه ارزش ترا داشت نه من . پایان
-
آدم زیادی
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
مسکینی و غریبی از حد گذشت مارا / بر ما اگر ببخشی وقت است یارا !
چون رحمت تو افزون شود ز عذر خواهی / هر چند بیگناهم عذر آورم گناه را ……….
خیلی سال پیش بود که کتاب ” آدم زیادی ” را میخواندم ودر دنیای پر ابهام وسر گردان او گم شده بودم دوباره از سر میخواندم چرا اینهمه سر گردانی ؟ واینهمه درد واینهمه بی احساسی ورنج ؟ امروز درست چیزی از آن کتاب بخاطر ندارم وحتی نام نویسنده آنرا نمیدانم شاید ” تورگنیف” بوده باشد ؟ ” اما چیزهایی در ذهنم نشسته که امروز مانند مجسمه های آهنین جلوی رویم صف کشیده اند ومیدانم” زیادی بودن یعنی چه! میدانم چشم به راه بودن ونشستن تا کسی از در در اید ونانی برایت بیاورد ومیدانم که این روزها همه بیمار وگرفتار کارهای شخصی خویشند همه چیز را میدانم اما قدرت ویارای مقابله با سستی وضعف را ندارم هرچند خودرا بیارایم وصورتم را رنگ کنم ولبانم را قرمز کنم وخنده ای دروغین را سر بدهم دیگران را دچار شک وفریب سازم اما خودم میدانم که مسکینی و غریبی از حد گذشته وبا اینهمه جنگ وجدال وبیماری و زد وخورد قدرتهای جهان با یکدیگر برای اربابی دنیای فانی وکشتن مردمان وزمین وقحطی چگونه دودش به چشمان امثال ما فرو میرود .
جناب بیل گیت راست میگوید که باید عده ای دنیارا خالی کنند البته خود ایشان هم درصف رفتگانند اما زمانی فرا میرسد که احساس زیادی بودن در زندگی ترا آزار میدهد صبح که چشمانترا باز میکنی ازخود میپرسی … خوب امروز را چگونه باید به شب برسانم ؟ با چه هدفی ودرچه صفی / نقابی بر چهره میگذاری تا دیگران را فریب دهی هر نقابی معنایی دارد هیچکس امروز بدون نقاب راه نمیرود وتو قدرت شناخت سیرت انهارا نداری وآنها نیز راز حضور ترا در جهان نیز نمیدانند خودت نیز نمیدانی جان وتن تو غذای روزانه روزگا ر است انچه را که داده به امانت پس میگیرد اول از همه آنهایی را که سخت به انها نیازمندی وهمه قدرت ترا حمل میکنند حال بدون آنها حتی قادر نیستی نانی برای صبحانه ات تهیه کنی تو قدرت خودرا به دیگری دادی تا او زنده بماند او نیز همین راه را طی میکند واین سلسله ادامه دارد .
خوب میدانم که درصبح کهنسالی دیگر چشمانم تنها تاریکی را میبینند وپاهایم تنها قدرت انرا دارند تا مراا بسوی اشپزخانه بکشانند دیگر اثری از آن همه انرژی وزور نیست همه را به یکباره مصرف کردی وبرای امروز چیزی باقی نگذاشتی .
صبح چشمانترا باز میکنی آه برای صبحانه نان نیست ! نمیداتم اگر موهایم طلایی بودندو چشمانم رنگین وپوست تنم مرمرین ایا باز هم صبح برای صبحانه نانی درسفره نداشتم ودرانتظار ظهر میماندم؟! بطور قطع ویقین نه .!
روز گذشته دخترم عکسی را که با پدرش داشتم برداشت که انرا درقاب بنشاند عکس قدیم او رنگ پریده وکهنه شده بود اما مرا که درکنار پدرش بودم برید ! قلبم شکست .نه …..شاید چون انرا بعنوان مرده در کنار گلدان لبریز از گل های زیبای سفید گذاشته نخواست مرا نیز در شمار مردگان بیاورد ! درحالی که نمیداند سالهاست مرده ام اززمانی که عشق درسینه ام مرد . قهوه هرروزه ام را سر کشیدم تا هوا کمی روشن تر شود ومن بتوانم تا نانوایی محل بروم ونانی برای خود بخرم .به این میگویند آدم زیادی
پایان
13-5/20201 میلاید اسپانیا ثریا ایرانمنش
-
شب سرد زمستان
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
الهی دلی سر به راهم ده ………..
درون اتومبیل گرم نشسته بودیم در بالاترین نقطه شهر اتومبیل بزرگی داشت و بخاری درونش حسابی هوا را گرم کرده بود داشتم به انبوه موهایش که به رنگ خرمایی بود ودرپشت سر آنهارا جمع کرده بود مینگریستم وبه پالتوی پوست او که بیقد روی تشک اتومبیل افتاده همرنگ موهایش بود و غمی عمیق در صورتش دیده میشد هر دو ترجیح میدادیم که ساکت بمانیم هر دو درد داشتیم . نوار را جا بجا کرد وناگهان دران هوای گرم ومطبوع ناله ای برخاست ……… الهی دلی سر به راهم ده . به دامان عشقت پناهم ده . مرا بیش از این رسوا- مکن درپیش چشم او ……… صدا تا عماق جانم فرورفت و نوای جادویی عود اه…. این چه کسی است ؟ مصاحب من درجوابم گفت ”
نمیشناسی ؟ پس چگونه اینهمه ادعای عشق به موسیقی میکنی ؟ این (عبدالوهاب شهیدی ) است !!! آه تازه یادم افتاد اما برای اولین بار بو د که آوای تنها اورا میشنیدم همیشه با ارکستر همراهی میکرد …..
در یک خلسه یک رویای ابدی فرو رفتم و درهمان حال از خداوند خواستم که این ساعات هیچگاه پایان نپذیرد اما خداوند بزرگ بهر روی ساعتش کار میکرد هردو میبایست به خانه یا به زندانهای خود بر میگشتیم هردو همه چیز داشتیم اما در واقع هیچ چیز نداشتیم بیادم امد روزی در یک میهمانی مردی که کنار من نشسته بود ومن او را نمی شناختم رو به دوستش کرد وگفت ” خوشا به حال مردی که این زن را دارد !!! نگاهی به قد بلند او انداختم با پاهای زیبا وظریفش ولباسهای گران قیمتش میزبان بود. همسر او یک تاجر بازاری وصاحب یکی از بزرگترین سینماهای شهر بود چهره ای زشت وکریهه داشت ! من اورا زمانی که به خواستگاری من آمده بود میشناختم وفورا گفتم نه من ازر یخت ودندانهای زشت او بیزارم اگر چه همه سر زمینهارا داشته باشد نه …….واو رفت زیباترین زن شهر را گرفت حال میهمانی داده بود درخانه بزرگش در شمال شهر ……… هفته ای یکبار ما دوره داشتیم ومن رنج وغصه را درچهره زیبای آن زن میدیدم چه چیزی اورا اینگونه رنج میداد ؟ هیچ همسرش هرشب وهر ساعت با زنی یا دختر ی ویا ستاره سینمای دست سومی درهتلها مشغول عشقبازی بود وسپس پیکر آلوده خودرا به خانه میرساند .ان زن میدانست …..منهم میدانستم هردو یک درد مشترک داشتیم .
حال درون اتومبیل بزرگ او که تازه خریده بود ونوار تازه ببازار آمده بود هردو درسکوت به ناله ای این مرد گوش میدادیم وچه بسا اشکی هم پنهانی میریختیم ….آه ایکاش این ساعتها هیچگاه تمام نمیشدند همه شهر با چراغهای کم نورش و برفهای گل الودش زیر پای ما بود …بی اختیار اتومبیل را روشن کرد نواراز درون دستگاه بیرون کشید وبمن داد اشک همه صورت زیبای اورا احاطه کرده بود مرا به خانه رساند ….
میز شام همچنان دست نخورده . بچه ها خواب خانه دریک سکوت ترسناک فرو رفته بود ومن درانتظار مستر جکیل نشسته بودم تا او هم از یک آغوش متعففن زنی بیرون امده وخودرا کشان کشان به خانه پاکیزه من برساند .
دو روز پیش آن نوا وآن صدا برای همیشه خاموش شد وما آخرین کسی را که درموسیقی خود داشتیم از دست دادیم هم آوازمیخواند هم آهنگ میساخت وهم ساز میزد وعودرا به سبک تار میزد سیمها وخرک را دستکاری کرده بود تا از آن یک ساز ایرانی بسازد ……..
امروز دیگر اثری از آنهمه رنج نیست اما رنجهای پر رنگ تری مارا احاطه کرده است ما درمیان جنگ جهانی سوم آنهم جنگ میکربی که خطرناکتر ازبمب اتم است بسر میبریم وبی اعتنا میگذریم هرچه بادا باد …تنها نشخوار بعضی از خاطره ها آنهم ازنوع خوب آن گاهی در دل ما رنگی می نشاند امروز سر گرمی من دیگر موسیقی نیست بلکه گفته های ارتین است است یا دیگری وضد ونقیض گوییهای بعضی از این صفحات مجازی امروز نمیدانم ” او ” کجاست ایا زنده است همسرش گویا درهمان اوایل انقلاب خبر فوتش را در رونامه ها خواندم راست یا دروغ ثروت خود را به امریکا کشانده بود وبچه هارا نیز به امریکا فرستاده بود وزن بین امریکا و ایران در رفت و امد بود و هر ماه یک اتومبیل شیکی را از امریکا میاورد همه شهر اورا میدیدند در کنار پالتو پوست گرانبهایش که به رنگ موهای انبوه خرمایی او بود با غمی عمیق که همه چهره او را دربر گرفته بود .
شبی در یک میهمانی از همسرش پرسیدم ” تو چگونه این ونوس را میگذاری مثلا باآن ارتیست درجه سوم فیلمهای فارسی عشقبازی میکنی ؟ گفت برای بقای زندگیم ! برای انکه بیشتر قدراورا بدانم !!! ومن حیران بودم که این زن زیبا چگونه هرشب پیکر الوده آن مرد را در کنارش تحمل میکرد ؟؟!!
تو چگونه تحمل کردی ؟ با چشمانی که گویی چشمان یک مرده بود و دهانی که بوی گند آن تا صدها متر میرفت و هیکلی که مرتب کج و کوله میشد ! ایا او هم برای بقای زندگیش این روش را در پیش گرفته بود ؟ ! گمان نکنم او اصلا مرا نمیدید او خیلی فرق داشت ……..ث
پایان نیمه شب چهارشنبه 12 ماه می دوهزار و بیست و یک .میلادی……اسپانیا .
-
زاد روز!
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” …….. امروز سومین نوه من هفده ساله میشود ! ومن هنوز در سی وشش سالگی درجا میزنم ! معجزه است ! نه؟ !……… تقدیم به او.
——————————————————
زمانی که چون یک آتش سرخ – جوان بودم
هر صبح خورشید صبگاهی را بر قله مرتفع البرز میدیدم که بمن میخندید
من آنرا بفال نیک میگرفتم آینده ای چون خورشید درخشان داشتم ؟!
دیدار خورشید برای من ا زهر چیز واجب تر بود و مرا دلشاد میکرد
درخنده های او دلم شاد بود اما دریغ ! ….دراین صبح کهنسالی باید روی خورشید را بپوشانم چرا که نه قله البرز پدیدار است ونه خورشید بمن میخندد بلکه باید روی همه چیز را بپوشانم و پرده ها را بکشم واطاق را تاریک کنم تا نور داغ آن مرا نسوزاند .
امروز دیگر چشم من به راه تشعشات و تیغه های زرین خورشید نیست . گویی خورشید ما هم رنگ دگری داشت ومهر دگری .
در اندیشه های بیگانه خویش سرگردانم وهر صبح سر از بالین سر زمین دیگران بر میدارم ودیگر زمزمه عاشقانه ای نیست تا بمن صبح بخیر گوید .
تنها قطراتی اشک ار عشق دیرین دراستین دارم آنهارا نثار ملافه سیپیدم میکنم ودستی نیست تا آنهارا بزادید .
نه دراین دیار بی تاریخ مرا کاری با گردش ایام نیست نه صبح برایم شادی افرین است و نه ظهر ونه شام همه یک رنگ دارند اما گاهی با دیدن اشعه خورشید چیزی دردلم برق میزند وفورا خاموش میشود گویی چشمانم هنوز اینه دار ان تابش ابدی است …..
من بیخبر از خویش دراتش ان ازدحام داغ میسوزم از آتش درونی میگدازم چهره ام را رنگین میکنم تارنج مرا کسی نبیند .
دیگر درمن خاطرها شعله نمیکشند تنها دودی سیه است که از پس آن گذشته را میبینم که آتش گرفته است می بینم که آن طلوع جنون ودیوانگان آن مردمان درخواب فرو رفته را غافل از آنچه که بر سر خود وما آوردند درزیر هما ن دود خفته اند . گویی با همان دوز زاده شده اند .
گریز من بموقع بود دیدم که خانه من جای دشمن است ودرخاک خویش نیز بیگانه ای بیش نیستم .حال مانند دخترکان خرد سال عروسکان جاندارم را گرد خود جمع کرده با آنها دلخوشیها را تقسیم میکنم .
تولدت مبارک ! عزیز ترین عزیزانم .. مهربانی را چه کسی دردل بیگناه تو کاشت ؟که چنین مهربانی ودل رحم ؟ عمرت جاودان وزندگیت لبریز از شادی . ث
ثریا . ایرانمنش . اسپانیا 11 ماه می 2021 میلادی !
-
در انتظار پادو !
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” !
نیمه شب گذشته نمیدانم چه ها نوشتم وچگونه خوابیدم وچرا بیدار شدم ! جفتگیری کبوترها درون باغچه خانه من وتخم گذاشتن آنها مرا عصبی میکند بروید جای دیگر اینهمه باغ وباغچه است ! هایده میخواند ناله میکرد شعری زیبا را با آواز خواند که بلا فاصله آنرا یادداشت کردم تمام آن چیزهایی که دردوران کودکی وجوانی ز یبا وفریبنده میدیدم امروز بنظرم در پرده ای از ابهام پنهانند زندگی آن روزها لبریز از احساس و گرم و پر هیجان بود وآن خانه هرچند قفسی بزرگ برای من بود اما درمیان زمین خودم بود زادگاهم بود واین تخیلات پایان ناپذیر و قلب پر مهر وبخشنده مادر وحساسیتهای شدیداو به زندگی شکل میداد هر چند آنروزها برایمان این گفته ها بی ارزش وگذرا بودند اما مقدار زیادی از نور آنهارا باخود حمل کرده باین سو آوردم میل ندارم شبیه این آدمها شوم شبیه امروزی ها من مقدار زیادی ا زنور آن سر زمین را باخود آورده ام به دنیایی حمل کرده ام که روزی در نظرم تاریکترین دنیا بود وهیچگاه گمان نمیبردم روزی مجبور به سکونت ابدی دراینجا باشم .هیچ چیزی را ازفرهنگ نیاکان خود پنهان نساختم با هر وسیله ای بود به آنها نشان دادم و فهماندم وچند ین صفحه را سیاه کردم ودرگوشه ای نهان ساختم اگر چاپ نشوند سوزانده میشوند ویا به شکلی دیگر نابود خواهند شد من درمیان آنها پنهانم درلابلای صفحات آن روح من جای گرفته است عشق های روزانه / ماهیانه سالیانه وابدی وهزار ساله ! درمیان انها لاف و نیرنگی وجود ندارد تنها زمانی فرا میرسد که کسانی میل دارند خاطر ات گذشته را از جنگها و فرو پاشی ها وشورشها را بدانند شاید برگی را بردارند وبخوانند اما شناخت مردم آن سر زمین بسیار مشگل است چرا که قبیله ای میباشند وجمع کردن قبایل به زیر یک پرچم کاری دشوار وسخت است نظامی محکم میخواهد نه دیکتاتوری وآدمکشی وتهدید وزندان وسپس طناب دار .
شاید بتوانیم به آن احوال برگردیم با درون خود وتصویر سازی ویا سخن بگوییم افسانه بسازیم درافسانه سازی بسیار ماهریم بزرگترین ثروت ما هم اکنون بقایای آن زمان است که هنوز باقی مانده اند کتاب ونقاشی وفرش وکار دستی ها ما همه با یگدیگر به ظاهر دوست وباهم بیگانه ایم شاید بتوانیم دوباره یکدیگرا بشناسیم ویکبار دیگر زیر سایه نیاکانمان نجوای درختان را آواز بلبلان را وشعر دلکش حافظ را ومی چهارده ساله را مزه مزه کنیم .
دیگر به عطر توتون پیپ وصندلی چرمی و اطاق مطالعه نمی اندیشم همه چیز نو شده پلاستیکی شده امروز تنها گنبدهای کلیسا و مناره ها جلویمان خود نمایی میکنند اما دیگر از آواز دسته جمعی و کر خوانندگان و ارگ خبری نیست تنها یک دعای ساده و سرودی درکار نیست باید کم کم دست وپای خودرا جمع کنیم وبه دنیا ی جدید بیاندیشیم دنیایی ناشناخته دنیای رباط ها دنیای مردانه وزنانه درهم حتی حمامها نیز مخلوط خواهند شد دنیای حمله بی امان سیاه پوستان به هرکجا که میل دارند آنها ازادند میتوانند بکشند .
روزی برای ” شخصی” نوشتم تنها وسیله ای که میتوانم این فاصله وحشتناک را پل بزنم وبا تو بدون نقاب سخن بگویم از طریق همین نوشتارهاست متاسفانه او هم رفت وبه دیگران واز ما بهتران پیوست
وحال ای دوستان نازنین ونادیده من ” شاید از این راه برادران وخواهران گمراه ما – به همراهی یک عشق – نه قضاوتهای احمقانه ویا نفرت بلکه تنها با صبر وبردباری بخود آیند و اینهمه صبور ی مرا بپذیرند .
روزهای شادی فرا خواهند رسید من مطمئن هستم . پایان
ثریا ایرانمنش . 10/05/2021 میلادی . اسپانیا / برکه های خشک شده !
-
بدبختی ما
این آهنگ زیبا را شب گذشته برای اولین بار با صدای هایده شنیدم :
بدبختی ما ، گناه بیگانه نبود
پیوند من وشما صمیمانه نبود .
بودیم به ظاهر همه مشتاق وطن
در باطن ما ، نقشی از آن خانه نبود
نمیدانم این سرود از کیست اما واقعیتی غیر قابل انکار است .
ثریا / دوشنبه دهم ماه می
-
زندانی زندان
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
دل ودینم شد و دلبر به ملامت برخاست / گفت با ما منشین کز تو سلامت برخاست
که شنیدی که در این بزم دمی خوش بنشست /که نه در صحبت آخر به ندامت برخاست ؟
همه زندگی ما از ازل با ندامت شروع میشود وبا ندامت پایان میابد / ملت نوظهوری هستیم نه خودرا میشناسیم و نه دیگری را و نه میل به شناسایی همه درد وطن دارند وهوای وطن اما اگر از آنها بپرسید نرماشیر درکجا قرار دارد میگویند درهند به گمانم ! همه دور دنیا مشغول فروختن خود به انواع مختلفند فرقی نمیکند زن باشد یا مرد جوان باشد یا پیر ما ملتی هستیم یگانه بدبختی از همه پیکر ما میبارد بیسوادی بیشعوری وعدم شناخت یکدیگر وعدم اعتماد خوب آن روزها که هنوز روی خرابه های برای خود لانه میساختیم دولتها تازه سر از تخم درآورده مشغول چپاول دنیا بودند هنوز مارا ندیده ونمیشناختند ما دوراز دسترس انها بودیم . ناگهان یک جنتلمن با یک عینک تک چشمی وجلیقه وزنجیری که ساعت اورا به جیب جلیقه اش وصل میکرد درحالیکه دستش درجیب شلوارش بود بسوی ما امد با حقارت بما مینگریست ودرهمان حال زمینهارا ارزیابی میکرد همه خم شدیم ! جلو ی او خم شدیم وسپس رفت بقیه روبهان را نیز فرا خواند هرکسی سهم خودرا میخواست وما برده وار در برابر انها کمر خم کردیم .
میان روبهان جنگی در گرفت دزدان سر تقسیم بهم جنگیدند وهریک تکه ای را برای خود برداشت حزبی درست کردند بیشتر اعضای حزب توده همان مردان وزنان نادار وفقیر بودندبه امید واهی بسوی روشنایی . وآن ” زن” که از پشت کوههای قفقاز بسوی سر زمین ما آمد توانست یکهزار جوان ساده لوح را داخل همان حزب ویا بسوی زندانها وتیر بارانها بفرستد .
همه گرسنه همه بیسواد وتازه آموزشگاهی باز شده بود آنهم بمدد همان جنتلمن وهمراهان . مارا چاپیدند وما به تماشا نشستیم ویا کمر به خدمت انها بستم تا جایی که دانستند میتوان مارا خم کرد وخم کردند روزی پنج بار بسوی یک دیوار باید خم میشدیم وبا زبان بیگانه چیزهایی را میگفتیم که نمی دانستیم چیست کلاسها باز شدند اولین درس واولین جزوه همان کتا ب بیگانه بود وبدین سان ما ازخود بیرون شدیم ودیگر هیچگاه بخود نیامدیم .
نمیدانم چه ساعتی از شب است اما سر من عادت ندارد روی پشم شیشه یا سایر زباله ها بگذارد وپیکرم عادت به این زباله های درهم فشرده وشیک بعنوان تشک ندارد تشک من پنبه ای بود وبالشم پر قو ولحافم پنبه ای وکتان اصل !
امروز درشهر دزدان وراهزنان ( فرقی نمیکند فرهنگی عمومی شده است ) میان مرگ وزندگی دست وپا میزنم اینهمه مقاومت برای چیست برای دستبند وخلخالی که فردا به دستها و پاهای تو میبندند تا حسابی راه رفتن ترا نیز تماشا کنند و ردرون توالت تعدا د آنچه که ازتو میرود بشمارند ولقمه های را که فرو میدهی بدانند از چه نوع خاکی برخاسته ؟ این است آینده تو ! جرئت اعتراض هم نداری پلیس شریف ونازنین ترا مینوازد بعد ازپوزه بند حال نوبت دست بند و پای بند شده است . باید واکسن بزنی مجبوری ! درغیر اینصورت از همه موهبات زندگی محروم خواهی شد ومانند یک تکه گوشت بیفایده درکنجی خواهی مرد ویا ترا میکشند .
دولت بیدار ان نیست که تو ثروتمند باشی ! نه ! باید از خودشان باشی خون را بجای قهوه بنوشی وخون دیگری را بجای دارو تزریق کنی تا جاودان بمانی برای بهشتی که دراینده برایت میسازند ! بایداز فردا درمقابل ابلیس سرخم کنی واورا بپرستی ومجسمه اورا بر بالای رف بگذاری وروزی چهار مرتبه درمقابلش خم شوی پای بند ودستبند توعکسبرداری میکنند مانند همان اسبا ب بازی که الان درکنارت نشسته وتو دردرون ان به دنبال کما ل وجمال وراستی میگردی !
در میخانه ببستند خدایا مپسند /که درخانه تزویر وریا بگشایند /
ترکیه نیز به این گروه پیوست اول پانزده روز درب میخانه ها بسته وسپس ادامه دار ومی حرام و خون عاشقان حلال خواهد بود . اینهمه مقاومت تو برای چیست ؟ برای آنکه کیسه بوکسی باشم تا همه عقده هایشانرا روی من خالی کنند ! همین ! ونه بیشتر !
به درستی نمیدانم شام چی خورده بودم حال گرسنه ام -قهوه ای درست کردم با نان خالی از ارد خاک خالص !!! بدون هیچ – نامش هر چه میخواهد باشد برایم دیگر مهم نیست .
روزی که اجازه دادند درب زندانها باز شود هجوم جمعیت همه شهر راپر کرد از خود بیخود مست ومستانه بدون پوزه بند رقص وآوازومی و رفتن به میخانه ……… شب دراز است دوباره شمارا به زندان میفرستند ! این یک امتحان بود تنها بجای آنکه مخالفت خودرا باین ترکیب مهیب جهان نشان دهید تن به اب زدید وفرصت را غنیمت دانستید وآنهاییکه با دوربین های نامریی خود شمارا زیر نظر دارند با شعف ولبخند دانستند که چه باید بکنند . فروش واکسن ها ادامه دارد وتزریق ان به مردان وزنان که اکثرا پس از چند ساعت یاچند روی آن چیپ لعنتی درخونشان اخلال ایجاد میکند یا به سرای باقی میشتابند ویا دیوانه وار فریاد میکشند باز هم خواهند رفت وهیچگاه هیچکس از خود ویا از آنها نپرسید چرا چند نوع واکسن وجود دارد > زیر نام های مختلف ؟؟؟؟ دنیا باید خالی باشد وهمان عده معدودی که میل دارند صاحب دنیا باشند جای دارند با فرزندان حلال یا حرامشان اکثرا همجنس بازند نمونه هایش را میتوان در میان بزرگان قوم !!! دید با فریب ومکر دو همجنس باز را به کاخ ابیض میفرستند زیر عنوان زن وشوهر به همراه دو فرزند کرایه ای !!!! مردم هم هورا کشان از شعف و خوشحالی به این مسیح تازه و نجات دهند ه خوش امد میگویند ! آیا آن مرد بزرگ و پر هیبت نیز یکی از همین هاست در شمایل دیگری ؟ دنیا روی اقتصاد میچرخد باقی همه شعر است .
به کجا میتوان گریخت ؟ به کجا میتوان پناه برد ؟ ایا در میان وحوش جنگل راحت تر نخواهیم بود ؟
نه دیگر عشق هم کاری از پیش نمیبرد ! شعر هم بیفایده است نمیدانم اگر کور باشیم بهتر نیست ولال ؟!وفردای ما چگونه خواهد بود ؟ هم اکنون قحطی و کمبود مواد غذایی روی منحوس خودرا نشان میدهد هرچه را که میخری مستقیم به درون سطل زباله خالی میشود این تفاله های آنهاست که بسته بندی شده برای ما در فروشگهاهای چند ملیتی وزنجیره ای به نمایش گذاشته اند وته بشقابهای آنهاست که به صورت یخ زده درون فریزرها بما تحمیل میشود وچقدر خوشبختیم ما مردمان این دنیا ودرانتظار بهشت موعود !اوف.
پایان / ثریا ایران منش 10/05/2021 میلادی ……
-
بیچاره شاه
” تنها دوستان وفادارش همین سگها بودند “………………………………………..
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد / هر پاک روی که بود تر دامن شد /
گویند شب ابستن .این است عجب / کو. مرد ندیده از چه آبستن شد /؟
حال پس از چهل سال که یادشان امد شاه که بود وچه کرد وچه بهشتی برایشان ساخت تازه ادعا دارند ” او .که بیمار بود چرا نماند قهرمانه درمیان ملت خو د بمیرد ؟!!! ملت داریم تا ملت وقهرمان شناس دارم تا زر را از مطلا تشخیص دهد این ملت همان جواد ضخیم است که طلب جناره اورا میکرد تا بخورد این ملت آنچنان دچار شور وهیجان شده بود که حتی از خانواده های نسبتا مرفه نیز به دامن مجاهدین ومسعود آویخته بودند بعلاوه همه که ایرانی نبودند از فلسطین و یمن و عراق و سوریه قاتل وادمکش آورده بودند ملاها نیز در زیر ردا وعبای خود تفنگ حمل میکردند برنامه ها از پیش ریخته بود هایزر اماده که یالا ! طیاره حاضر است بختیاررا برای ورود آن شیطان وکنسل کردن ساواک و بهمر یختن ارتش آورده بودند خوب میدانستند به چه کاری مشغولند – شاه هم خوب میدانست که تکه بزرگش گوش اوست بعلاوه آن جادوگر درکنارش بیشتر از همه خطرناکتر بود حال پس از چهل واندی سال طلبکارید که چرا نماند و در ایران تکه تکه نشد وزیر پاها و چکمه های آن نامردان خونش به چاه فاضل اب نریخت ….نه ملت ما ملتی نیست که بتوان به آن اطمینان کرد نه به دوستی اش ونه مهربانی اش ونه حتی و به دشمنی اش.
او رفت . رهایش کنید درکنج مسجدی تنها افتاده بانویش وبا زماندگان درکنار گلو بالیستهای جهانی همانی را که شاه پیشبینی کرده بود دارند خوش میرقصند . رهایش کنید از نوه ها وپسر او بپرسید چند بار به مزار پدرش سر کشید تنها دوستداران وآنهاییکه باو وفادارند مسجدرا میروبند خاک مزار اورا پاک میکنند وگلهای پلاسیده را تعویض مینمایند ودراینسوی جهان جناب اجل ریاست جمهور فرانسه پس از قرنها برای زیارت قبر ناپلئون بوناپارته رفته و بر سرمزارش دعا خوانده است !!!! حتی این دوستداران که فریاد میکشند شاه برگرد همت به خرج ندادند یک بارگاه درخور خدمت های بیکران او برایش بسازند نشستند وچرند بهم بافتند وسکه جمع کردند سکه ها حا ل شده استیکر !!!!!واز مقبره او بعنوان یک جایگاه توریستی بهره برداری کردند بانورا نیز به جلوانداختند تا مظلوم وار خودی نشان دهد بیوه قرن بیوه ابدی !!!!
همه احمق نیستند وهمه /کم وبیش میدانند که چه دستهایی درکار ویرانی آن سر زمین وان پادشاه محبوب بود .ای کاش آنقدر ثروت داشتم تا برایش بارگاهی از طلا میساختم وهمه چراغهای را الماس امروز حتی قادر نیستم برای زیارت مقبره او بروم تنها عکس ـآنرابه یادگار نگاه داشته ام .
ای که در دلق طمع طلبی نقد حضور / چشم خیری از بی بصران میداری
گوهر جام جم از کان جهانی دگر است / تو تمنا ز گل کوزه گران میداری
مگذران روز سلامت به ملامت حافظ / چه توقع ز جهان گذران میداری
پایان . ثریا / 09/05/2021 میلادی . برکه های خشک شده /
-
دل نوشته !
ثریا ایران منش ” لب پرچین ” اسپانیا !
عاقبت العمر ! خداوند بزرگ رحم آورد و طوفان بزرگ کمی فروکش کرد و درهای زندانها بازشد وحال میتوانیم کبوتر وار در هوای پرواز کنیم ودیگرمجبور نیستم برای رفع کسالت پای صحبت وچرندیات فضای مچازی بنشییم اخبار را که ازالف تا طای تمت مبخوانیم راست یا دروغ آن دیگر بما مربوط نیست وامروز دیدیم بیشتر از همه گروهی که تاتری را درست کرده اند بانام ” شوک” سخت خوشحالند البته ما ازدیدن آن محرومیم چون اینگونه حوادث بیشتر درپایتخت اتفاق میافتد دراین اینجا چند نمایش دهاتی و بازی و چند آواز محلی وچند رقص کولی وگیتاری ودلبری و ….میخانه !
امروز دیگر میخانه ها هم لبریز از مشتری اند ودر خبرها دیدم که جاده ها بند آمده اند وترافیک سنگینی بیشتر جاده ها را فرا گفته است .
آسمان ابی مهربانانه وهلال ما ه که هرچه کردم از آن عکس بگیرم گویا مشگلی در دوربین این موبایل فکسنی پیدا شده بسکه زمین خورده وماه هم میرفت درپشت تکه ها ی ابرپنهان میشد ! ودرنهایت تکنو لوزی دنیا مدرن قدرت خودرا بما نشان داد وسر سختی و ایستادگی مردم را نیز دید .
الیته اینها دیگر بما مربوط نمیشود تنها باید ازجان خودمان حفاظت کنیم وبا سر سختی بگوییم که ” نه” من اینم همین که هستم من متولد امردادم خورشید را دریک دست دارم وآتش را دردست دیگر شیر هم نگهبان من است ! بنا براین واهمه ای از هیچکس و هیچ چیز ندارم وپاهایم را با قدرت تمام بر زمین میکوبم وحرفم را صریح وراست میگویم اگر کسی دلگیر شد …خوب بدرک برایم مهم نیست شاید من زیادی مردم را گنده /میکنم بعد میبینم ایوای اینهم علفی هرزه بود ومن اورا درختی ریشه دار میپنداشتم .
حال باید بفکر میلیونها اسیر بود که درچنگال اهریمنان گرفتارند با گرسنگی ها وبیمار یها و خودداری ها وبستن دهان آنها که نتوانند صدای خودر ا بگوش دنیا برسانند ! کدام دنیا ؟ هنوز باید با پوزه بند بیرون رفت حال ان پوزه بندهایی را که از دستمال توالت درست میکردند ومجانی میدادند تبدیل به ساتین واطلس شده وگرانتر میفروشند این دنیا کاری به کار آنهاییکه دربند اسیرند ندارد دنیا انسانهای قوی را میخواهد تا اهداف خودرا جلو ببرد واگر کسی گفت نه خوب آن گارد مهربان اورا به سر عقل میاورد .
چه نمایش باشکوهی از بیرون آمدن مردم از خانه ها حال راسو تند میدود ! چکاوک آوازی مستانه میخواند وبوقلمونها پرهای خودرا رنگین تر کرده باز میکنند و خرامان خرامان در نمایش شرکت مینمایند حال بوزینه ادای میمون را در میاورد و دوندنگان وبازی کنان سر شار از شادی میدوند هریک درمسیر خود راه خود را بی رقیب میداند .
منهم مطابق روزهای گذشته روی همین صندلی مهیب نشسته ام وبا همین دکمه ها دنیارا به چاللش کشیده ام .
خداوندگار بزرگ به ان استاد ازلی عمری طولانی بدهد که فریاد کشید ” زن چرا مجانی اینهارا به هوا میفرستی” ؟ حال او نگهبان من واین خظوظ و درهم وبرهم است وآنهارا تصحیح میکند وبرای چاپ کنار میگذارد من درانتظار چاپ ویا نام خود بر روی جلد آنها نیستم خودرا نویسنده نمیدانم تنها احساساتم را بیان میکنم .
روزی خانم دکتری که برای دیدارم امده بود پرسید مگر روزنامه نگاری خوانده ای ؟ گفتم نه ! گفت پس چگونه مینویسی ؟ گفتم اجازه دارم اجازه کتبی برای اینکه بنویسم تا جاییکه به پر قبای بزرگان گردی نننشیند نگاهی به لیست خوانندگان انداخت سپس گفت .ا….و….ف گفتم بلی تنها کسانی میتوانند این هارا بخوانند که بدانند منظورم زبان من است با ترجمه به انگلیسی ا اسپانیایی چیز مزخرفی از اب درمیاید نمیشود برای آنها بگویم چکاوک چیست ؟ یا بوزینه کدام است ؟ ما دردنیای بیرونی خود بوزینه های زیادی داریم میمونها زیادی هم داریم که ادای یکدیگر را در میاورند اما تنها میان آنها یک گوریل بزرگ است که هنوز نشسته وزمانی که دهانش را باز میکند یک موش بزرگ داخل آن جای میگیرد وتا انتها گلوی اورا میتوان دید وزبان پهن وگنده اش را وخرخر اخرش را وخودش را ازهم دنیا دانا تر میداند دروغگوی بزرگی است دلقکی است که بازی را خوب میداند حال …دیگر بقیه اش بمن مربوط نیست فعلا دور دور اوست .
اگر سر ی به دفتر استاد من بزنید تنها یک کله پر موی سپید وسیاه میان خرواری از کتاب می بینید که روی زمین نشسته گویی دارد با یک یک آنها عشقبازی میکند او عالم ترین وداناترین انسانی است که تا امروز من شناخته ام شاگردان بزرگی را تربیت کرده است که هرکدام در راه خود نیز بزرگان دیگری را تحویل جامعه داده اند وبارها بمن گوشزد کرد که حدو مغز وشعورم را تاحد این چرندیات مجازی پایین نیاورم چون گم میشوم راست میگفت مدتها بود گم شده بودم باطری تمام میشود وباید صفحه را ببندم تا دیدار بعدی . شمارا به اهورا مزدای نیکی میسپارم چون روز گذشته دیدم خانه خدا روی ابها روان است وسیل دارد آنرا میبرد ومردم اطراف آنهم رسول اورا به کمک میطللبند . با خود گفتم احمق ها او نتوانست از خانه خودش محافظت کند حال رسولش جه کاری میتواند برای شما که دارید درگل ولای غرق میشوید انجام دهد ؟ اما خوب این گفته ها مکافات دارد !!!!! وناگهان نمیدانم این سیلاب از کجا وارد خانه خدا شد ؟ البته ما شنیده ایم کار- کار همان ” گلوبالیسهاست که میل دارند همه ادیانرا از روی زمین بردارند وخوب در بهم زدن طبیعت هم نقشها دارند که ثابت شده است .
حال زمین زیبا وتنها درانتظار ان آتش سرخ است که از مادر جدا شده وبا سرعت بسوی ما درحرکت است !! کجا مینشینید انرا دیگر خودشان میدانند !!!این چینی های چپ چشم اگر کاری نکنند بهتر است هرجه میسازند قلابی از کار درمیاید حتی ویروس هایشان !!!!!
صد بار بدی کردی و دیدی ثمرش را / نیکی چه بدی داشت که یکبار نکردی / ثریا / 08/ 05/ 20201 میلادی .
تصویر این صفحه نعناهای باغچه خودم میباشد !!!!!
-
پرده رنگین
ثریا ایران منش ” لب پرچین ” اسپانیا —
بهار آمد بیا تا داد عمر رفته بستانیم / به پای سرو ازادی سرو دستی بیافشانیم !
به عهد گل زبان سوسن ازاد بگشاییم / که مادر درد این خون خوردن خاموش میدانیم !! ” ه. الف. سایه “
این اشعار در سالهای 1360 سروده شد و همه از آمدن این بهار دل انگیز آزادی خوشحال بودند و پای بر زمین میکوبیدند من در ان زمان لند ن بودم و برای آنکه بدانم بر سر خانواده چه امده سری به ایران زدم همه چیز عوض شده بود در فرودگاه آنکه پاسپورت مرا بازرسی میکرد همان کارمند سابق فروشگاه فردوسی بود که با خوشحالی پرسید چند وقت خارج بودید> چقدر میمانید ؟ دروسط راهرو شخصی فریاد میزد ! این یکی اعدامی است تعداد چادر به سر ها زیاد تر شده بود ومن دست دودختر کوچکم را با پیراهن های کوتاه بالای زانو و جوراب کوتاه گرفته خود تنها یک روسری بر سر داشتم ازمیان خیل این جمعیت ناشناس واین درهم ریختگی واین بی نظمی گذشتم دربیرون انتظارم را میکشیدند اواز خواننده مرحوم گلچین همه جا شنید ه میشد بهار دل انگیر را میخواند واز بوی گل مریم سخن میگفت یکنوع شادی در میان چشمانی ترسناک دیده میشد . به خانه خودمان سر زدم روی آن ویلای زیبارا با سه طبقه ساخته با زنگها ای نکبتی معلوم بود که آن زیر زمین یک خانه شده وان سالن زیبای من واطاق خوابهایم یک طبقه ودوطبقه نیز روی آن نو ساز بود بیقوارگی بی سلیقگی از آن میبارید دلم گرفت . دوستان اکثرا رفته بودند خانه هایشان خالی بود حوض های لبریز از برگهای زرد شده درختان کوچه به ان زیبایی تبدیل به یک کوچه مرده شده بود اقای شالچیان درجنوب اسپانیا سرمایه گذاری کرده بود !!! خانه بزر گ اورا تبدیل به انبار مواد غذایی کرده بودند شهر کش امده بود همه چیز عوض شده بود .
در مغا زه ای مشغول خرید بودم زنی به درون آمد وفحاشی را بمن شروع کرد که این چه طرز لباس پوشیدن برتن تو وبچه هایت هست زنکه فاحشه فورا خودمرا به اتومبیل رساندم وفرار را بر قرار ترجیح دادم شهر بوی مرده میداد از هر سو جنازه ها روی شانه ها حمل میشد وباصدای لاالله الا راه ها را می بست ومن مجبور بودم که از کوچه پس کوچه ها بروم بچه ها هوس شیرین دانمارکی را کرده بودن هوس آن کیک های سبز را اما اثری از آن مغازه وشیرینی هانبود بجایش آجیل فروشی باز شده بود شهر بوی بدی میداد ترجیح میدادم درخانه فامیل پنهان بمانم و گاهی بعنوان میهمان به خانه دیگری بروم بخانه مادر رفتتم آنرا فروخته بود وحال با پسر داییم زندگی میکرد به خانه آنها رفتم رفتارشان عجیب بود ! به مادر گفتم هنوز میتوانم برایت پاسپورتی تهیه کرده وترا باخود به لندن ببرم بچه ها سخت بتو دلبسته اند ! درجوابم گفت ” انسان عاقل سر زمین خودش را رها نمیکند وبه سر زمین غربت برود برو بچه هارا برگردان چادر سرشان بکن امام آمده وهمه جیز پاک وتمیز شده است !!! تو هنوز جوانی و خام !!!نگاهی از سر ترحم به او انداختم وگفتم ” مادر ! تو هم ؟ .این آخرین ملاقات ودیدار ما بود زد وخوردها شروع شده بود بین احزاب قرار بود فرودگاه ها را ببندند سفر را نیمه کاره گذاشته فورا خودم را به فرودگاه رساندم .
در فرودگاه ماموری داشت قوطی کرم مرا با انگشت وارسی میکرد ! دخترم پرسید : شما به دنبال اسلحه درون قوطی میگردید؟ مامور نگاهی به او ومن انداخت وگفت دختر خانم چیزهایی دیگری درون قوطی پنهان میکنند شما هنوز ساده اید ومارا به درون هوا پیما راهنمایی کرد واین آخرین باری بود که من سر زمینم را دیدم ودرهمان حال شعری سرودم که امروز نمیدانم درون کدام دفتر است وتا مرگ همسر وانحصار وراثت دیگر هیچگاه به آن سر زمین دگر گون شده وغریب بر نگشتم .
امروز از همه آنهایی را که میشناختم یا مرده اند ویا پیر وافتاده وکور وکر شده شده اند ویا درخانه سالمندان به زندگی گیاهی خود ادامه میدهند اکثر دوستان راهی سوِِّییس و فرانسه وامریکا والمان شده بودند از آنها نیز بیخبر مانده بودم ! . حال آن جوان خوشحال که اگر رهبر بمیرد حتما شورای انقللاب شکل میگیرد وهمه چیز درست میشود وافتابی تاره وبهاری نو پدیدار میگردد واو نمیداند که ملتی قبل از سیاست به اموزگار احتیاج دارد به سواد ودانش واگاهی وتربیت صحیح درمیهن بلبشوها ودروغها ریا کاری ها که امروز مانند یک زنچیز کلفت دست .پای همه را بسته است چگونه میخواهید بنای تازه بسازید ؟ جوانید وهنوز پر انرژی وخیال خام رهبری را درسر دارید نمیدانید که گرگهای گرسنه درکمیند …………..آنکه امروز دوست توست فردا جلاد تو خواهد بود ! ث
گفتم : اگر پدر نتوانست یا نخواست . من ! هموار خواهم کرد گیتی را
فرزند من به عجب جوانی تو این مگوی
من خواستم ولی نتوانستم / تا خود چه خواهی وچه توانی ” پندی از رودکی “
پایان / ثریا ایرانمنش 07/05/2021 میلادی .
-
درود بر ازادی
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
————————————
بده آن باده جانی که چنانیم همه / که سر از پای و می از جام ندانیم همه /
همه در بند هوایند وهوا بنده ماست / که برون رفته از این دور زمانیم همه
همه سر سبز از تر سوسن واز شاخ گلیم / روح مطلق شده وتابش جانیم همه
خوشحالیم که سد شکست ودرب زندانها باز شد وهمه میتوانیم آهسته آهسته بی آنکه نور خورشید چشمان مارا کور کند وارد جامعه گم شده خود بشویم و دمی به اب و لبی به جام زده از آفتابی که در پشت ابرها نهان است گرما بگیریم !
اما در زندان من همچنان زنجیز به پاهایم بسته است و باید درهمان حال باقی بمانم وبه تماشای خلق بنشینم .
حال در پشت ابرها و پنهان شدن ماه در این ساحل غریب میلی ندارم مستانه پای بکوبم و درمستی همچنان هشیار مانده ام و خوشحالم که همانند یک مناره بلند دل خونین خود را بر فانوس دریایی نهاده و آروزها را در میان مشتهایم فشرده و همچنان بیدارم .
امروز صبح با خود میگفتم ! برای بیست سال زندگی هشتاد ویا صد سال باید رنج کشید تنها یک رباط دراین دنیا وجود دارد که نمیداند رنج چیست ما تنها یکی را میشناسم شاید بیشتر باشند .
بیست سال زندگی در بی خبری گذشته وزمانیکه سر ازخواب خوش مستی برداشتیم که آفتاب عمر میرفت تا غروب کند و همچنان در یک بیابان گشاد روی ریگهای داغ راه سپردیم تنها صدای پاهای سنگین شبهای تاریک را احساس میکردیم که بما نزدیک و نزدیکتر میشود .
موسیقی جای خود را بفریاد ها ی ناهنجار دارد و حال که سر گشته به عقب بر میگردم هیچکس نمانده .تنها آن ویلن زن اهل هلند که هننوز دراشتیاق آن میسوزد که باز مردم دور ا و را بگیرند حق دارد او جادوگر این زمان است با آن ویلونی که قرنها از عمر آن میگذرد برایش نوشتم ” نگران مباش ما بر میگردیم چرا که همه ترا دوست داریم ” برایم آهنگی فرستاد ” سلام بر عشق ” که انرا باویلن خود نواخته به همراه اهل خانه چرا که اوهم زندانی بود وارکستر کوچکی از همسر وفرزندان وعروس وبقیه تشکیل داده درباغجه خانه اش ان آهنگ را نواخت ومن چقدر شادی کردم انرا درون آرشیو پنهان کردم عشق نه زبان میشناسد نه مکان عشق من به موسیقی بیشتر از عشق یک مادر به فرزند است موسیقی برای من حرمت خدایی را دارد آنرا ستایش میکنم ودر مقابل هر موسیقیدانی سر تعظیم فرود میاورم نه همه مطربان که خداوند به دسنتهای آنها بجای ضرب انگبین داده است .
وشما ای خردمندان اگر هنوز کسی از شما باقی مانده است دراین فرصت اندک وکوتاه میان زادن ورفتن کاری کنید که بشریت خوی وحشی خودرا ازدست ندهد وتبدیل به یک حیوان گوشت خوار نشود
کاری کنید که خورشید همچنان بدرخشد ودستهای مهربانی بر سرچشمان الوده به اشک کشیده شده آنهارا پاک نمایید . من اشکی وآهی بسیار کهن در سینه دارم و اماج تیر و نگاه بی خردانم . پایان
ثریا ایرانمنش / 06/ 05/ 2021 میلادی / برکه های خشک شده !
-
سیلاب خانگی
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
ساعت نمیدانم چند است و میلی هم ندارم بدانم تنها این را میدانم هنگامیکه پای به عرضه وجود گذاشتم حضرت باریتعالی قبضی به دست من دادند و فرمودند که تو در تمام زندگیت باید بی موقع بخوابی یعنی هنگامیکه باید بخوابی بیداری وزمانی که باید بیدار باشی و مواظب دزد خواب گران ترا دربرمیگیرد . به همین دلیل شبها کم میخوابم وصبج زود به رسم ژاپونی ها مقدار زیادی آب سرد بر صورتم میپاشم ویا ساعتها زیر دوش میایستم تا بیخوابی از سرم برود .
روز گذشته مانند قبل از اب دستشویی استفاده کردم وچندین بار اب سرد بر صورتم پاشیدم وخوش وخندان باید به سراغ ماشین لباسشویی جدیدم میرفتم تا با دکمه ها چشمک وچراغ ویا دبگیرم که چگونه باید لباسهارا درون آن بریزم ! شیر دستشویی باز ودستمالی که دردستهایم بود سوراخ آنرا گرفته آب سرازیر – حمام لبریز از اب و وارد اطاق خوابم شد واطاق نیز لبریز از اب من بی خبر از این حادثه خود را به اطاق رساندم وقت دکتر داشتم ومیبایست لباسهایم را ازدرون کمد بردارم که مانند گوز بر زمین افتادم درون آب ……تنها کاری که کردم خودم را به شیر اب رساندنم آنرا بستم دستمال کذایی را برداشتم خال هرچه حوله درخانه داشتم روی اطاق انداختم فرشها را بیرون کشیدم اما بی فایده بود سیلاب بود درهمین حال هم حضرت موبایل بنده مشغول آپدیت خودشان بودند وخاموش از تلفن خانه به هرکجا زنگ میزدم کسی جواب نمیداد سر انجام پسرکم زنگ زد بی اختیار عنان گریه را رها کردم وگفتم ماجرا ازاین قرار است ودیگر هیچ نشستم او آمد با ده حوله وزمین شور سر انجاام ابهارا جمع کرد خوشبختانه فرش جلوی وان از نوع ضخیمی بود که همه ابهارا بخود کشیده بود حال کشیدن و.بردن آن مکافات داشت مانند یک لاشه مرده ! پرده ها تا نیمه خیس خوشبختانه بر پلاکها آسیب نرسیده بود برق را خاموش کردم تا همه وسایل برقی را که درون اب بودند بیرون بکشم روزی داشتم پر ماجرا واز همه بدتر خانه جدید پسرکم با آمدن کوچکترین قطره باران سقف چکه میکند همان خانه فضایی او فورا رفت تا به بیمه اطلاع بدهد ومن وامانده میان این همه کثافات نشسته بودم نه بغضی نداشتم لیوانی /کنیاک برای خودم ریختم وانرا لاجرعه سرکشیدم قبلا والیوم هم خورده بودم حال مانند یک لاشه روی کاناپه افتاده بودم یعنی آنقدر پیر وخرفت شده ام یا حواسم پرت بود به انتخابات مادرید که ایا باز پودموس میبرد یا حزب پوپولار هر کدام ببرند به حال ما فرقی ندارد پودموس امد توانست برای خود یک ویلای عالی بخرد گارد چلوی درب خانه اش بگذارد اتومبیل آخرین سیستم هم برای خود تهیه کند با پولهای باد آورده سالهای خوش است امد تا برای فقرا خانه بسازد وبرای مردم ناتوان کاری انجام دهد اول خودش دوم خودش سوم خودش درست مانند مردم سر زمین اریایی ما !!!! وبدتر ازهمه مردمان ونزوئلای چپ گرا مردمش درآنجا لانه کرده وحالا به دنبا ل حزب کمونیست خود بودند !!!! حزب ووکس هم تکلیفش معلوم است حزبی شیک ومکش مرگ ما با پول مجاهدین فکر کردم بد نیست منهم ایمیلی به مجاهدین بنویسم وبگویم مرا هم دریابید تا بتوانم صاحب یک .ویلا یک اتومبیل ویک خدمتکار شوم تا شیر اب حمام را برایم بازو بسته کند .
برای همین روز گذشته نوشتاری نداشتم تا تقدیم ارباب /کنم واین ادعا نامه وعذر منست امروزهم نمیتوانم تمام شب بیدار بودم روی کاپه خواب راحتی نداشتم اطاقم هنوز نم دارد وفرشها هنوز خشک نشده اند . بهر روی من با این سیلابها بیگانه نیستم سیلابهای زیادی را از سر گذرانده ام هریک مرا به تپه ای قلوه سنگی و کلوخی میزد ومن دوباره با پاک کردن زخمهایم سر پا می ایستادم بیخوابی هم برایم یک داستان تازه نیست اما خوب روز ی فرا میرسد که هر انسانی احتیاج به یک ارامش دارد شاید ارمش من درهمان مرگ باشد د زندگی که روی ارامش را ندیدم گاهی به حال کسانی غبطه میخورم که شعوری وعقلی در مغزشان نیست تنها یک راه را میدانند >بخور والا ترا میخورند < داستان همچنان ادامه دارد وپایانی برایش نیست . ث
پایان ثریا . اسپانیا 05/05. 2021 میلادی
-
سر زمین من !
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
آن دل که گم شده است هم از جان خویش جو /آرام جان خویش ز جانان خویش جوی
از تخت تن برون شو و بر تخت جان نشین / از آسمان گذر کن و کیوان خویش جوی
حد اقل تکلیف من با خودم وبا سایر هموطنانم روشن شد .و میدانم که دیگر هیچگاه ازآنها نخواهم بود و نیستم در گذشته در میان انها نیز خود را جدا میدیدم و همنشینی نداشتم تنها بودم تنها بزرگ شدم و تنها زیستم گویی تنها درمیان دریاها ها سیر میکردم .
روز گذشته میهمان داشتم به همراه کمی اش ! صحبت از همه چیز شد ومن مانند همیشه از کلمات سر زمینم حرف زدم که یکی از آنها گفت . سر زمین شما اینجاست شما دیگر به ان کشور تعلقی ندارید تنها آنجا متولد شده اید هرکجا که بروید این سفارت خانه های ما هستند که از شما پشتیبانی میکنند و پزشکان ما هستند که شما را معالجه میکنند شما دیگر به ان سر زمین تعلق ندارید مگر آنکه همه چیز را رها کنید و همه چیز را بگذارید وبه کشورتان پناهنده شوید ! ……. چیزی در درونم شکست راست میگفت من دیگر نه به انها و نه به انجا تعلقی ندارم من تنها میتوانم بگویم ” در جاییکه متولد شده ام ” نه بیشتر خاطراتم را در درونم محفوظ بدارم / گرد کتابهایم ر ا بزدایم وبا انها دوباره اخت شوم هرچند خواندن چند باره آنها دیگر برایم لطفی ندارند کتاب جدیدی هم چا پ نشده اگر هم شده چیزکی در حد یک نظر سنجی وخود خواهی بوده است و استلال های بی معنی .دورغین .
دیگر نمیتوانم به دنیای شاعری شیراز بر گردم و دیگر روی شهر شیراز را نخواهم دید و دیگر داغی خاک کو.یر را زیر پاهایم احساس نخواهم کرد اگر بخواهم به سر زمین خودم بروم بعنوان یک توریست چند روزه نه بیشتر .
این قوانین اینجاست هنگامیکه خود را به انها سپردی دیگر از آنها میشوی حال باید بنشینم وکتاب بنویسم مانند ویرجینا وولف !!! یا دیگران از خاطرات احمقانه و مردانمان احمقا نی که خوشی زیر دلشان زد و کشور را به نابودی کشاندند حال نازه بیادشان افتاده که راستی مارا چی شده بود؟ چرا ناگهان بر ضد خودمان شورش کردیم و درب خانه را به روی گدایان باز کردیم حال گدایان ارباب شده اند و ما برده ؟!روز گذشته به یکی از اعضای فامیل گفتم اگر مردم خاکسترم را به مصر ببرید ودر رودخانه نیل بریزید میل دارم درجوار آن بزرگ مرد باشم هرچه باشد او نیز در کنار رود نیل خفته است تنها شاید توانستم مونسی برایش باشم آنقدر او را دوست داشتم ومی پرستیم .
من دیگر خودم نیستم می دیگر آنکه بودم نیستم من کیستم روحی از تن خارج شده در اسمانها میچرخد به دنبال کسی میگردد که گم کرده به دنبال چیزی میگردد که ازاو دزدیده اند . نه من خودم نیستم .
به همین دلیل هم مانند سایرین به دنبال صلح میان سر زمینها نیستم صلح طلب نیستم چون دیگر اعتقادی ندارم که صلح جهانی از راههای منطقی با موعظه کردنها تشکیلات تبلیغاتی به جایی برسد ..
درست مانند این است که بگوییم مثلا فیلسوفها توسط شیمی دانها بهتر عمل میکنند ؟ هیچ ارتباطی به هم ندارند
ما قبل از هر چیز باید دانش را فرا بگیریم با حرفهای و سخن رانیهای از گذشته و بزرگ نمایی وجمع کردن چندر قار هیچگاه سر زمینی اباد نخواهد شد .
امروز برای مردم مشگل است که یکدیگر را درک کنند و زمانی که اصرار دارند چنان الفاظ بزرگی را بکار میبرند که درک آنها برای خودشان ئیز مشگل اسست ایا شما درد میکشید / نه همه سخن ران شده اند و همه انها از تن و جان بیمارند و همییشه احساس خطر میکنند حتی برای سرگرمی هایشان نیز وسیله درستی را انتخاب نمی کنند کازینو ها بهترین جا برای انهاست واغوش زنان هرجای بهترین پناهگاه .
باید بدانید که نیمی از دردها رنجها ریشه درخودتان دارد با نوشیدن شراب یا شنا درابهای سرد کمی احوالتانرا بهتر میسازد اما شما را درمان نمیکند روحتان بیماراست .
بهر روی من روز گذشته دانستم که دیگر نباید در مقابل مردم این سر زمین از زادگاهم سخن بگویم تنها بگویم ” جایی که متولد شده ام ” همان طویله یا اصطبل یا خانه اشرافی فرقی ندارد برای کسی مهم نیست . من پناهنده سیاسی یا اجتماعی هم نیستم بلکه تابعیت عوض کرده ام . وت نها یک پاسپورت و کارت شناسایی دارم که تا بی نهایت ادامه دارد ! . ث
پایان
ثریا ایرانمنش / 13/05 2021 میلادی !
-
فرزند نا خلف
روزی از روزها حاجب درگاه بارگاه وارد قصر بانوی قبله عالم شد وگفت ،.بانوی گرامی ، قبله عالم شمارا احضار فرموده اند که فورا خودرا به کاخ برسانید ، . بانو با تعجب گفت : قبله عالم؟ آنهم الان ؟در این موقع وساعت روز ؟
حاجب زمین ادب بوسید وگفت :قبله عالم رییس تشریفات و وزیر دست راست و خادم محضر را تیز اظهار فرموده آند!!!! بانو با تعجب گفت !: یعنی میل دارند مرا به عقد ابدی خود در آورند ؟
حاجب گفت. گمان نکنم !!! و سرش را . ا به زیر انداخت. بانو لگدی به او زد وگفت بگو ببینم موضوع چیست ؟!
من هشت فرزند تقدیم قبله عالم کرده ام هم دختر هم پسر !!حاجب . با ترس ولرز کفت : بانوی من فدایت گردم یکی از آنها بکلی سیاه آست وحضرت قبله عالم تا امروز اورا ندیده بودند حال که فهمیدند. شاهزاده خودشان است به خشم آمدند وفریاد کشیدن که …..حتما این زن با بلال حبشی بغل خوابی کرده است ! فورا اورا احضار کرده تا اگر خیانتی سر زده گردن اورا بزنیم ویااورا از قصر براتیم ،،،،
بانو یکه خورد کمی فکر کر د وبا خودش کفت ؛
غیر از آن چند جوان باغبان وان حاجب درگاه که خبر از خرمسرا میاورد و،،،،، دیگر به. یادش نبود با چه کسانی همبستر شده قبله عالم هم فراموش کرده بودند که اورا به رختخواب ببرند وکامی بگیرند اما خوب تعداد زوجات زیاد وفراموشی است ، وان زن را طلاق گفتند واز درگاه خود راندند پسرک را نیز به اشپزخانه فرستادند تا درکنار پدرش کار کند ،
پایان قصه
ثریا ، اسپانیا دوم ماه می الحرام وروز مادر در سر زمین گاوبازان
-
اول ماه می !
ثریا ایرانمنش ” ” لب پرچین ” اسپانیا !
————————————-
ای کاخ . از چه چیزی چنین بخود مینازی ؟
از درخشندگی اربابان بخود مغروری ؟
او خودرا با الماسها پوشانیده است
تا برهنگی قلبش را پنهان ن نماید
منگوله ها و روبائنها را از او باز کن
که نوکرانش به او آو یخته اند
آنوقت چنان حقارتی عیان خواهد شد که دیگر شکل یک مخلوق خدارا هم نخواهد داشت .
” شاندرو پتوفی ” شاعر مجار .
امروز روز اول ماه می است روز ازادی کارگران از درون دخمه ها روزی در خیابانها به راه میافتادند که برخیزید ای مردم بپا خیزید وبر فلان و بهمان هجوم برید ….
امروز قصاب دیروزی وسبزی فروش میدان بازار کاندید ریاست جمهوری است ..باید گریست یا خندید؟
امروز دیگر همه چیز معنا ی خودرا ازدست داده است گروهی بما حکم رانی میکنند و دست ما کوتاه است با حقارهایشان و دروغهایشان و کشتارهایشان از مرگ ما سود میبرند از مردن انسانها سود میبرند با انداختن ان وحشت بزرگ دردلها (شرکت آمازون ) هشتصد میلیارد دلار!!! بلی درست شنیدید هشتصد میلیادر دلار در عرض همین مدت سود برده است و سایر فروشگاهها ورشکسته کارگران بیکار و عده ای دکانهاراتخته کرده اند حال همه بسوی فروش آن لاین روی اورده اند بنا براین دیگر لزومی ندارد این روزرا روز ” کارگر” بنامیم که از کوههای یخ سر چشمه گرفت .
حال این لاشخورها هستند که بر فراز سر ما پرواز میکنند و در انتظار آخرین نفس ما میباشند تا آنرا به نمایش بگذارند امروز عکسی هوایی را در اخبار نشان میداد که بلی !!!! دوهزاو هشتصد نفردر فلان سر زمین از این دروغ بزرگ جان باخته اند روی زمین درست تابلوهای ابی نقاشی شده و نقشه هوایی را بما نشان میداد آنهم از فاصله ای بسیار دور در هندوستان مردم درود خانه گنگ دست به مراسم مذهبی زده اند اند کاری را که هر سال انجام میدهند !! ان رود خانه مرکز صد ها هزار بیماری است عده ای بیمار شدند و دربیمارستانها ! بجای معالجه فوت شدند حال آتش افروزی در تمام شهر ! که بلی سیصد هزار نفر دریک روز مردند !!!! عده ای را هم با واکسن ها میکشند یا فلج میسازند هنوز ما درزندانهایمان نشسته ایم و هنوز با پوزه بند سگها باید در کوچه و بازار راه برویم و داروی نامریی انرابسوی ریه ها ویا چشمان خود بفرستیم ویا با یک تکه پارچه ….نه قبول نیست آنچه را که ما حلال اعلام کرده ایم مصرف کنید !!!!! معلوم نیست چه دارویی درون ان دستمالهای کثیف تزریق کرده اند که ریه ها را دچار بیماری میسازد و دربیمارستانها فرشتگان مرگ در انتظارند !
در آشیانه کوچک من تنها اشکهای من روانند وسئوال این است که چه موقع این جان به جان افرین پیوند میخورد ؟ . در آشیانه کوچک من تنها اشکهای من است که همه جارا ضد عفونی میکند دیکر به وسعت گنجینه های دزدیده شده نمی اندیشم به آن خونی که ازجان من میرود فکر میکنم که این بازی تا کی ادامه خواهد داشت ؟ .
بهر روی ” لیبر دی “را به همه کارگران و کارمندان وزیر دستان تهنیت میگویم ارباب بزرگ در خواب است .ث
پایان / ثریا ایرانمنش اول ما می 2021 میلادی !
-
بازی سکس
ثریا ایران منش ” لب پرچین ؟ اسپانیا
” تقدیم ” به پسر بزرگم / میم /
گویند چو زاد مادر مرا / پستان به دهان گرفتن آموخت / دستم بگرفت وپا به پا برد / تا شیوه راه رفتن آموخت …………
حال این شاعر بزرگوا ر سر از خاک بردارد و ببیند که که دیگر مادر ترا نخواهد زایید بلکه در آزمایشگاه رشد میکنی پستانی هم در دهانت نخواهند گذاشت با شیوه دیگری بتو مکیدن( شیر) ! را فرا میدهند مادر و پدری هم دیگر وجود نخواهند داشت تا ترا پرورش دهند یا دو مادر داری یا دو پدر یا چند تنی از آنها که دسته جمعی ترا حمایت میکنند و. سالها پیش این فیلمهارا بما نشان دادند وما خندیدیم چقدر هم خندیدیم .
روز گذشته کشیشی که در خیابان به بچه ها راه و روش ازدواج درست یک مرد با یک زن را یاد میداد توسط پلیس بازداشت شد ! آنهم درقلب بزرگترین کشور امپراطوری دنیا ” لندن” . مرکز ادب وفرهنگ سر زمینی که اولین درس همجنس بازی را و تی شرت را به دنیا عرضه کرد سر زمینی که ریاست کلیسا ومذهب آن به دست یک مادر ویک زن است ویک مادر بزرگ است..
دیگر باید فاتحه خانه و خانواده را خواند بیخود نیست که هر روز یکی از اجناس خانه من یا میشکند یا ویران میشود ویا غیر قابل مصرف میگرد و جانشینی هم برایشان نخواهد بود چرا که دیگر خانه ای وجود نخواهد داشت زندگی حیوانی دسته جمعی با کمک مردان وزنان واخورده اجتماع وگروه شیطان پرستان ” گلو بالیست ” !
زمانی که علی بابا وچهل دزد پاستور وارد ایران سر زمین ما شدند اربابان آنجارا برای ازمایش انتخاب کرده بودند واین حیوانات را آنجا رها کردند تا راه وروش بچه بازی درست وهمجنس باز ی را در قانون بی چون وچرای کتاب آسمانی بمردم یاد دهند خانواده هارا به عناوین مختلف ویران ساختند کشتند / زندانی کردند / پسران ودختران جوان معتاد بی هیچ پروایی درهم امیختند تعداد فاحشه خانه های رسمی زیر نظر اقایان روحانیون هر روز بیشتر میشد و آنها بی سر وصدا نیز توانستند آنچه راکه درون وزیر خاک ودرپشت کوههای بلند بود ببرند اعم از مس / فولاد / آهن / طلا .ابهای زیرزمینی حتی خاک را نیز توبره کرده وبردند؟ جزیره های متروک اطراف خلیح شهرهای بزرگی شدند برای توریستها وبزرگان و” خلیح همیشه فارس “به یغما رفت دریاچه زیای کاسپین نیز بر باد شد وبه آنسو خزید وهنوز این زد خورد ادامه داد و حال علی بابا میرود اما چهل دزد باقی میمانند تا با روشی دیگر بقیه را غارت کنند و سر زمینی سوخته .ویرانه را باقی بگذارند ویک دهن کجی بزرگی به پدران ما که با چه مشقت وخون دلی آن سر زمین را ساختند بنمایند بخصوص به دو پادشاه آخرین وآخرین سسله پادشاهی در پارس سر زمین شاهان حال ما دلخوش کرده ایم ک دران سر زمین شاهان نمیمیرند چرا خاکشانرا نیز خواهند برد /وسر انجام دیگر من نخواهم توانست چیزی غیرا ازتعریف وتمجید از سکس بنویسم درحال حاضر این چهارمین کامییوتری است که با آن کار میکنم باضافه “ای پد “هر چه را که خودش میل دارد مینویسد ویا جلوی مرا میگیرد . من از راست مینویسم او به چپ میرود از چپ بنویسم به راست میرود حروف را نه یک بار بلکه چند بار تکرار میکند و کیبورد فارسی دیگر در بازارهای جهان نیست تا من روی آن نصب کنم بیشتر این کیبورد ها با زبانهای افغانی یا هندی یا عربی است که باید درمیان آنها غوطه بخورم تا بتوانم چند خط بنویسم وسر انجام صفحات همه پاک شده اند! همه آنهاییکه به مذاق اقایان وبانوان خوش نیامده است .
آه پسرم ! پسر عزیزم چه سوداهایی در دل داشتیم هم تو وهم من و چه آرزوهایی تنها من وتو میدانیم که مزه ازاد زیستن وپاک زیستن چگونه است حال تو از من دوری ومن در کنج این ویرانه سرا باید با چند زبان با چند خارجی حرف بزنم با نوه هایم و برای تفسیر کلماتم باید یک دیکشنری باز کنم چه آرزوهایی داشتیم که همه برخاک شدند دنیای من وتو نیز سالهاست که ویران شده وما روی خرابه های آن به زندگی گیاهی خود ادامه می دهیم بعد ازمن تو چه خواهی کرد ؟ من هم اکنون بی تو گریانم . پایان
ثریا ایرانمنش /30 آپریل 2021 میلادی . برکه های خشک شده / مالاگا / اسپانیا .
-
هنوز هم…….
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا
———————————-
با صدای من پرندگان از شاخه ها میپرند وبی غیرتان ا رخواب !
طوفان در راهست . پیشگویی من درست بود
دوران غمگین وروزگار سیاهی هاست و روزگار ننگین صفتان !
همه مارا رها کرده اند وما نیز همه را
زنچیر بردگی را پاره کردیم و ویوغ را شکستیم
حال در زیر بار بیماران روانی مرگ را تجربه میکنیم
هرروز گرد بیماری بر چهره ها بیشتر میشود وافسرده گی ها نیز بیشتر
سرنوشت میل دارد ترا درخاک پایمال کند
این کار تقدیر نیست کار حیواناتی است که امروز بر صندلی قدرت نشسته اند
پست ترین وکثیف ترین فرزندان سر زمین من به او پشت کردند اورا بیمار ساختند
امروز او درحال مرگ است
من نیز درحال مرگ ونابودی روح واندیشه
میل دارم فریاد بکشم میل دارم فریاد بکشم ای سر زمین محبوب من !
قبل از انکه زنجیز اسارت را محکمتر کنند خودت گردنت را بزن
ایکاش منهم میتوانستم وقدرت آن را داشتم تا گردن خودرا بزنم
ستمکاران وشیطان پرستان نعش بیماران را میشمارند وسپس می خود را مینوشند
پیروزی انها در پر کردن گورستانهاست
ایکاش میشد شراب مرگ را نوشید قبل ازانکه ترا بکشند
فرزندان نازنین من ! متجاوزین پیروزند وما راهی گورستانها
هنوز رنگ بیماری بر چهره ام نشسته
سرنوشت باز مرا درزیر پاهایش لگد مال میکند
این بار چه میخواهی ؟
از خودم میپرسم دشمن کجاست ؟
آه…. همه جا . همه جا حتی در پشت درب خانه من ایستاده
با سرنگی دردست .
خسته ام ای زندگی خسته ام فریادم را بشنو ومرا دریاب
اگر سر نوشت ما این است که مارا نابود سازند
بگذار نابود کنند من از مرگ نمیترسم
تنها ازیک مرگ ننگین به دست این تاجران مرگ وحشت دارم
اگر نمیتوانیم زنده بمانیم بهتر است بمیریم اما نه باننگ
بلکه با پیروزی ومرگ خود خواسته .
نننگ ونفرت بر شما کاخ نشینان وشیطان پرستان
که نان روزانه شما از مرگ کوخ نشینان است .
نفرت برشما باد . ثریا / 29 آپریل 2021 میلادی











