Category: General

  • هچنان ا دامه دارد

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    ……..ای فراز آمده از جنگل کور  !/ هستی روشن دشت / آشکارا بادت  / بر لب چشمه خورشید زلال / جرعه  نور گورا بادت /

    با دیدن  گروه دسته وسینه زنان این مردان ناشناس با چهره های ناشناس تر از قومی دیگر از دیاری دیگر با نام های عوضی که خود را  داخل مردم ایران انداخته اند  انهارا نیز الوده سازند که ساختار . 
     نسل ایران وایرانی  تبار باید از میان برود مانندهمان تمدن ابدیش  تمدنی که از بدو خلقت بوجود آمد وتا امروز با هر جدالی بود آنرا نگاه داشت حال با کشتن   فرزندان وطن وبر باد دادن باقیمانده باید نسل ایرانی تبار از خاور میانه برداشته شود  وداعش ها وداعش زادگان جای آئهارا بگیرند  / گله گذاری واینکه چرا فلانی با فلانی دم خوراست بیهوده است انهاییکه میدانند چگونه وارد  آن بارگاه بزرگ بشوند شده اند وبازی بآنها ودرکنار آنها بودن برایشان احوال بهتری  دارد تا برگردند به میان مردمی که دیگر گروه گروه با هروسیله ای که هست انهارا به آن دنیا میفرستند با هواپیما کشتی اتش سوزیها ویرانیهای بمب ها ( اینها دستوری است صادر شده  ومهر سرخ وزرد وسیاه ) خورده است نسل ایرانی باید از بین برود ما پس ماندگا ن نیز خودما ن  با پای خودمان بسوی ابدیت خواهیم رفت از بابت ما خیالشان راحت وبقول معروف بگذارند سنفونی بیخردان برای زینب خاتون سینه بزنند واشک حسرت بریزند تا کاسه آشی به انها داده شود یا گردی ویا لقمه ای  آنهارا لازم دارند. 

    دیگر نمیتوان چیزی درباره تمدن بزرگ ایران زمین نوشت به همان گونه که آشور وکلده وبابل ارمیان رفتند وتنها کتابهایی بوجود  آمد و درباره انها نوشته شد فیلمهایی دستوری ساخته شد ودرمیان  کتب مقدس نیز نامی از آنها برده شده است حال ما بنشیینم وکلمه ” فرعون را تجزیه کنیم که ریشه آن از ازل در زمینه  میتراییسم بوده است کاری عبث وبیهوده ووقت تلف کردن است .

    درفکر شروع نوشتن کتابی هستم  شاید درطی  همین  روزها انرا شروع کردم حیف است آنهمه خاطرات تلخ وشیرین با من درخاک فرو روند  افسانه ای است که بچه ها انرا میخوانند  وبیاد بزرگانشان  شاید هم قطره اشکی ریختند بچه های امروز دیگر ایرانی نیستند یا عرب ومسلمان زاده اند ویا درخارج تلو تلو میخورند . ویا بکلی فراموش کرده اند که کجا بودندتنهامزه ترشی لیته ویا خورش کرففس ویا خورش بادمجان یا زرشک پلو را را بیاد میاورند . بنا براین خیال اقایان از بابت انها نیز بکلی جمع است !!

    فردا دیگر ایرانی وجود نخواهد داشت وآنهایکه برگه ” من رای نمیدهم “را در دست داشته اند  شناسایی شده بسوی چوبه مرگ روان خواهند شد  ریاست جمهوری آن از پیش تعیین  شده ودر تابلوهای نوشته   شده “مانندهمان روباه بنفش با کلید جهنمی خود !!!  “اگر حیوانی را نیز برای رهبری شما فرستادیم  اورا ستایش گرده واز او فرمانبرداری نمایید ” ………واین حیوان را فرستادند وحیوانات دیگری را نیز تربیت کردند برای اداره  امور و به غارت  بردن همه منابع زیر وروی زمین  وهمه راهها به روم ختم خواهند شد .

    بگذارید  جناب …… سنفونی احمق ها ساز خودرا بنوازند زیرسایه  همان رهبری. 

    عشق شادی است / عشق ازادی است /  عشق  آغاز ادمیزادی است / عشق اتش به سینه داشتن است  / دم همت بر او گماشتن است ………” سایه”

    پایان 

     ثریا ایرنمنش / 08/06/20201 میلادی ( تاریخ ماهمین ست بقیه بیهوده اند ) !!

  • سپاهی

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین ” اسپانیا !

    من مست و تو دیوانه  / مارا که برد خانه / صد بار ترا گفتم  کم زن دوسه پپمانه 

     ای چشم وچراغ  دل  روشن زتو شد محفل / تو شمع همه محفل من سوخته پروانه 

    بارهازیر لب تکرار کردم که امروز بنویسم  نامه ای خطاب به سپاه وبگویم دست بردارید از کشتار و بشوید سپاهی و همراه ملت  بسوی ازادی گام بردارید ……. سپاهی وسپاهی گری  یکی از شریفترین کارهای زمانهای قدیم بوده است .

     وافتخار آمیز  .اما گفتم ! بمن چه مربوط ا است مه نه سر پیازم ونه ته سیر نه یک وجب خاک دارم که دران بمیرم ونه ثروتی ونه مالی  بیهوده چرا خودرا داخل دیگ بزرگ اش شله قلمکار کنم ؟  بعد هم آن مردم  ؟ که یکروز مادرند فردا زن پدر  یک روز مرد خدایند فردا اهل ریا ؟! از دست همان مردم بود که سه بار جای خود راعوض کردم تا دیگر چشم درچشم آنها ندوزم ونشناسم ونگویم کی هستم وکی بودم وچرا هستم وبرای چی هستم ؟ ….

    بمن چه مربوط است .  همه انهایی که میدانستند ومیتوانستند بسرعت رنگ عوض کردند موهای بورشان  رفت زیر حجاب وابروهای نازکشان با کمک قلم مو به دو دسته بیل سیاه تبدیل شدند وسجاده پهن شد ودیگر اجاره هفتگی مردان هم نبودند اگر هم  گاهی اجاره ای میشدند  از اهل همان بخیه …. اگر شاعر بودند فورا سر قلمرا کج میکردند  برای ملای ده وبیسواد میسرودند واورا تا عرض اعلا حتی بالاتر ازخدا میرساندند . اگر نویسنده بودند  سر قلم رایا دکمه های ماشین تحریر را برای نو آوران  آماده ساختند واگر مردی معمولی بودند فورا یک کلاه پوستی شهر سنتانی  را بر سر گذاشتند که تحفه دهاتشان بود وهمراه  قافله به حرکت درآمدند …

    من نشستم به تماشای این نمایشن غم انگیز وویرانی سر زمینی که درآن زاده شده بودم امروز نمیدانم گور مادر کجاست و گور پدر کجاست وخانه ام درکجا بوده  ودرکدام محله به دنیا امده ام با ان قیافه ها پر افاده فامیل مادری  که باد کرده بودند گویی همین الان خواهند ترکید وفامیل پدری که تریاک اولین عشق آنها بود وهنوز هم هست.

    چرا من نخود این اش بی مزه باشم برای کی برای چی ؟ این چند خط را نیز مینویسم برای آنکه سرم گرم باشد وخطی بماند بیادگار اگر روزی زبان وخط ما عوض شد بگوییم این بود زبان مادری وپارسی !!!

    رو زگذشته مردی همانند جادوگران فیلمهای کارتنی کریسمس با چند شاخه گل پلاسیده  راحت داشت جای مقبره شاد روان فریدون فرخ زادرا نشان میداد وآن چند شاخه گل را نیز روی بقیه انبوه گلها وسبزه ها گذاشت معلوم است کسانی هستند که هرروز به انجا وان گور  میرسند   روی قبر او نوشته بود بشما سلام میگئویم از همان سلامی که از رادیو ویا تلویزیونها به شما  میگفتم وشعری از خود او درکنارش آمده بود حال ازخود میپرسم این مردک رفت تا ادرس بدهد ؟؟؟ آن جانورانی که اورا مثله کردند حتی از مرده او میترسند مانند شاه مرحوم چه اصراری داشتی  تو همه این راههارا با دوربین نشان دهی ؟ از این قوم مغول بدتر هر چه بگویی برخواهد آمد .

    حال من بنویسم ای مرد جوان عضو سپاه آدمکشان تفنگت را زمین بگذار وسپاهی  شو با ملت همراه ! .اول ازهمه تفنگ را بسوی چشمان من نشانه خواهد گرفت . 

    نه بهتر است هما ن شعرهایم را بنویسم  یا نثرهای پاک شده را تا عمر بسر اید  آرزویی ندارم برای هیچکس و هیچ چیز همه ارزوهایم فنا شدند و برباد رفتند همه عشقهایم دروغین بودند همه دوستانم از بهترین دشمنانم بودند وهمه آنچه را که بافتم شکافتند وبه نخ تبدیل کردند وتپه ای از نخ جلوی رویم گذاردند …… تنها ارزویم سلامتی آن بیچارگانی است که ناخواسته همره من پای به این جهان بی بنیاد نهادند وامروز مجبورند مرا تحمل کنند . 

    نه چیزی برای گفتن دارم ونه چیزی برای نوشتن . پایان /

    ثریا ایرانمنش -7/06/2021 میلادی 

  • کجامیروی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”  اسپانیا !

    آه…دیر یست که من مانده ام ا ز خواب  به دور /مانده در بسترم  و دل بسته به اندیشه خویش 

    مانده در بسترم  و هر نفس از تیشه فکر  / میزنم بر سر خود تا بکنم ریشه خویش ………” سایه ” 

    آیا دوباره روزی من راه باریک سر سبز را خواهم دید؟  .ایا دوباره د ر ان  آفتاب نیمه جان دستی بر شاخه های خشک گل کشیده دل به درون اطاق خواهم داشت ؟ دیریست که فراموش کرده ام اطاق  او چه بویی دارد وخود او چگونه ناگهان پیرشد . 

    من از مشگل جهان حرف میزنم از پیر شدن درگوشه یک اطاق تنهایی واز بندهایی که بر دست وپاهای ما هرروز قطور تر میشوند  . من از اشاره درختان با گلها نمیتوانم سخن بگویم  چرا که دیگر آنهارا نمیتوانم لمس کنم  ره گریزی هم نیست زندانی که ناگهان مانند یک طور ماهیگیری بر سر ما فرود آمد .وهمه درون آن صید شدیم ودست وپا میزنیم برای فرار برای گریز اما بی فایده است .

    حال آشیانه خوب من جای دشمنان است  ومن در آن خاک بیگانه ودراین خاک نیز بیگانه ای بیش نیستم .در اسمان آبی وخاکستری سرزمینم اینک  دودهای  الود ه  وسیاه درهوا پراکنده اند وروی زمین عقرب ها زالوها وکرمها ی مرده  ویا مارهای زهر آلوده راه میروند   ومن درمیان آن خاکستر داغ  خاطره ها خودرا پنهان ساخته ام .

    امروز در دوزخی وحشتناک زندگی میکنیم برای فرار راهی نداریم غیر از گردش درخیابانهای یک شکل ویک اندازه وساختمانها ی پست  ونا نجیب درمیان فاحشه ها وروسپی ها مردانه وزنانه وخودفروشان سیاست  .وبیماریهای  ناشناخته یا شناخته   از درون  روده مارهای زهری بیرون کشیده بسوی ما روانند .

    در میان زمین وهوا درخلایی نا پیدا  درمانده  راه میروم وبی هیچ فریادی یا شکو.ه ای  وتنها آروزیم این است که هرچه زودتر از این اتش به آتش ابدی سفر کنم  دیگر پاهایم چابک وتند نیستند  دیگرکجا بروم > به کدام سو ؟  راهی را نمی شناسم همه راهها به یک نقطه ختم میشوند .

    سیل مردمان بی درد را میبینم  با خریدها ی بزرگ وگران قیمت از مغازه های بی ارزش با البسه وچیزهای بی ارزش خودرا بزرگ میکنند گویی درکنار یک کشتی تفریحی درکنار ” پرنس| بزرگ جای دارند .

    ” او ” خوب میدانست  با چه کسانی بخوابد وکجا بنشیند وکجا برود تا امروز اورا نگاه دارند  من ساده دل  دربند فقرا وبیچارگان بودم وآنچه را که برتن داشتم نیز می بخشیدم وزیر نیشخند های استهزا آمیز  آنها عریانی روح خودرا نشان میدادم  وچه بی تفاوت میگذشتم گویی دنیا همیشه با من همراه است .

    روز گذشته به یک مبل فروشی رفتم تابرای خانه مبلی تهیه کنم در انتهای فروشگاه  کاناپه ای تنها به دوراز همه  زیور ها افتاده بود  فروشنده مرا به هرسو میکشید اما دلم برای تنهایی ان کاناپه  قدیمی سوخت انراخریدم  با یک صندلی کوچک وگفتم بس است همین برایم کافی است  دخترک دوکوسن بمن هدیه داد وازاین خرید من درشگفت  بود ! گویی آن کاناپه خود من بودم غریبانه درگوشه ای درمیان انهمه ابهت مبلهای سنگین  چرمی وپلاستکی افتاده بود …….حتی قیمت آن  در زیر یکی از تشک هایش پنهان بود چه ارزان! خودمرا خریدم  همراهان مرتب میپرسیدند   واقعا این کاناپه  را دوست داری کمی سفت است  گفتم عیبی ندارد او مظلوم تر از همه درانتهای مغازه خوابیده بود قدیمی بود بشکل خود من  از آن صندلیهای ومبلمان چرمی با رنگهای نا موزون بیزارم مانند یک لاشه مرده درگوشه اطاق تو میافتند وپس از مدتی باید تکه های انهارا جمع کنی این یکی هنوز باکره بود خیلی تمیز وبا فرم  های قدیمی دوخته شده بود بو دخترک فروشنده گفتم ” من کمی قدیمی شده ام !!!! وکهنه های قدیمی را  بیشتر دوست دارم .صندلی بزرگ خودرا نگاه میدارم  وان کاناپه قدیمی را که سالهای  سال مانند یک دوست مهربان  درکنارم بود باید کنار زباله دانی بگذارم  مگر چند سال دیگر زنده ام  وبرای چه کسانی خانه را تزیین کنم ؟ برای ارواح  یا حیوانات امروزی ؟ آنها از هرنوعش را درون کشتی های بزرگ خود  / درون کاروان کارهای بزرگ خود  درون خانه های  بزرگ خود !!!! دارند برای من تنهاهمین یکی کافی است …….

    خواب می اید ودر چشمم نمی یابد راه / یک طرف اشک  رهش بسته  ویک سوی خیال 

    نشنوم ناله خود را  دگر از مستی درد /  آه ..گوشم  شده کر  یا زبانم شده لال 

    پایان / یکشنبه 06.06/ 2021 میلادی !

     

  • نامادری

     ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا ! 

    جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو / خانه میبینی و من خانه خدا میبینم 

    با صدا ها  وگفتگویی از خواب پریدم نیمه شب بود  آه ….وز وز سماور وقل قل ابجوش را قند را وچای  را ازما گرفتند خیلی چیزها آهسته آهسته از میان ما گم شد وبجایش چیزهایی نشست که دیگر برای ما اهمتی ندارد یا لاقل برای من  همه چیز زیرعنوتن یک بیماری فرضی به زیر خاک رفت حتی همنشینی گل با باغبان .

    نامادری مهربان برای سازمان بهداشت جهانی نامه ارسال فرموده بودند که کمی هم واکسن  برای سرزمین ” من”  ایران بفرستید ؟! ایا آنقدر پیز شده که دیگر همه چیز را به دست فراموشی سپرده یا برایش نوشته اند تا او بفرستد تبلیغی برا ی گروه شیطان پرستان گلوبالیستی . وبگور فرستان بقیه ایرانیان 

    چرا برای سازمان بهداشت وغذا ویا سازمانهای حقوق بشر !! وغیره نمینویسی که  مادران  داغدار درسوز از دست دادن  فرزندانشان شب وروز اشک  میریزند وبجه هایشان همه تنها یک قاب عکس شده است / چرا برای بچه های زیر سن که مورد تجاوز قرار گرفته وبازباید  کار هم بکنند  کمکی نخواستی چرا برای سفره  های خالی مردم ویا زندانیان بیگناه دربند که مورد تجاوز  این آدمخواران قرار گرفته اند چییزی ننوشتی تنها دردر تو واکس بود؟ آنهم این واکسن های کشنده که به همراه کادو به مرد م تزریق میکنند تایک یک  را به زیر خاک بفرستند؟ 

    آه ! عجب حیله کری تو زن ….د رافسانه ها آمده است که ملکه ای فرزندان خودرا قربانی میکرد وخون انهارا مینوشید شاید روح او درتو حلول کرده است بهر روی باید  به سر زمینی که تاج را بتو هدیه کرده  خدمتی انجام دهی اولین خدمت را انجام دادی وآخرین تانگو را رقصیدی حال درست در  همین گیر ودار که مردم  میخواهند برخیزند بر ضد این شیاطین  تو سر گرمشان میکنی  آفرین بتو  مادر مقدس !!!!!  چه خدمتی از  این بهتر که دوباره خودرا بر سر زبانها بیاندازی ومیمونهای  اطرافت  برایت دم تکان دهند. 

    خواب از سرم پریده بود ساعت نزدیک به سه ونیم شب بود وتا الان دیگر نتوانستم چشم برهم بگذارم > 

    چه اینده ای درانتظار سر زمین ما ومردم ما وسر انجام دنیا خواهد بود ؟  رستورانها باز شده اند  اما منوهای را باید از روی موبیال ویا دکمه ای روی دیوار سفارش دهی میکرب روی انها نمینشیند؟! روی لیوانهای دست به دست گشته نمی نشیند ؟ روی بشقابهای  کثیف رستورانها نمی نشیند میکرب تنها روی صفحات منوی غذا مینشیند !!! روی  اسکناسها مینشنید بانکها بسته شده اند  باید از طریق همین  بازیچه مسخره همه چیز را حساب کنی   …..ما درگیر خدایان امروزیم  که بی رحم تر از شیطان پرستان گذشته میباشند داریم له میشویم .

    کاردینالها و کشیشها  کم کم دارند استعفا میدهند  برای اتهاماات واهی تا درب کلیساها بسته شود اما با مساجد کاری ندارند  درحال حاضر دنیا باید با یکنوع اسلام من دراوردی اداره شود  تا دین مبین جدید بر پا گردد ازکجا ؟ از بیت اعظم !

    زیاده عرضی نیست . تا بعد 

    ثریا / 05/06/2021 میلادی !

  • مرده پرستی

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » اسپانیا  

    اسماعیل خویی  شاعر نو پرداز ‌چپ دست ایران از دنیا رفت. خوب این را همه میدانیم  درتمام  مدتی که او در تاریکی خانه های لندن زندگی می‌کرد کسی نامی از او نبرد تنها زمانی نامش دوباره بر سر زبان‌ها افتاد که طی نامه به ولیعهد  ایران. عذر خواهی کرده بود سیل انتقادات وسیله افتخارات بسوی او سرازیر شد ودوباره به چاه فراموشی رفت ،.حال از دنیا رفته خوب هم زیسته  درغربت بهر روی مانند ما اجاره نشین نبود  من چندان به اشعار نو  عشقی ندارم از نظر من شعر نو یک نثر است شاید برای خارجیان. معنی بیشتری داشته باشد اما برای ما که همیشه به وزن وقافیه وضزب  عاذت داشته ایم کمی نا هنجار است بخصوص اگر سیاسی باشد  مانند  احمد خان شانلو همهرا به کثافت بکشد. اما اسماعیل خویی رباعیات زیبایی را در غربت سپرده بود رباعیاتی که دست کمی از خیامنداشتند شاید درد غربت اورا بخود آورده که هی آنچه که تو درعالم هپروت به آن میاندیشیدی تنها یک رویا بود  در غربت هیچگاه ترا ببازی نخواهند گرفت مگر در حد نوکری  باخبر چینی.

    روانش شاد شب گذشته پرویز صیاد با بغض آن اشعار را خواند  دراین ویرانه سرای ما غیراز  بوی کند ماهی  وروغن سوخته  ‌بوی سیر داغ چیز دیگری گیر نمی اید حتی یک دست لباس  با قواره. بهر روی  دیدیم  که ملت شرافتمند ایرانی فرزندان بزرگ زرتشت  بزرگ. مرده پرستیم و برایمان زندگی چند فاحشه یا قاچاقچی های دوران  پیشین ارزش بیشتری دارد تا آنچه که امروز بر سر خاک ما وسر زمین ما می اید این حیوانات میدانند که رفتنی  هستند میخواهند هرچه را که شاه ساخته ویا مردم ساخته اند ویران کنند و یک صحرای بی ابز‌علف  تحویل  ما بدهند ما هم سرمان با یک برگ کاغذ گرم است که خوب «رای بی رای» انگار آنها درانتظار  رای مردم نشسته اند  کسی هم جلو دارشان نیست ارتش  نوکر آنهاست سپاه خودش ویرانگر است وخارجیلنی را هم به سر زمین ما آورده اند کمکی آنها میباشند ملت یا از گرسنگی و قحطی  وبی آبی خواهد مرد ویا دراتش خشم آن حیوانت عقده ای خواهد سوخت ،،،،ما هم برای رفتگان اشک تمساح میریزیم پایان. نوشتار امروز 

    ثریا . چهارم ژ‌وئن دوهزار وبیست ویک میلادی 

  • تیمارستان

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ای دل ز جان گذر کن –  تا جان جان ببینی / بگذار این جهان را – تا آن جهان ببینی

    تا نگذری  زدنیا هر گرارسی به عقبی /  آزاد شو از این جهان – تا بی گمان ببینی 

    روزی   نوشتم که دنیا یک بیمارستان بزرگ است و امروز با کمال تاسف باید بنویسم که این بیمارستان  تبدیل به تیمارستان بزرگ شد و ما دربین دیوانگانی  راه میرویم که ظاهرا بی آزارند اما در باطن خون را طلب میکنند.

    هنوز بی اعتمادید؟  ویا هنوزامید دارید ؟ من اینده ای را درپیش روی  خود ودنیا نمیبینم روزی در  انسانها چیزی پنهان بود که سر انجام عیان میشد  ولکه های کثیفشان  را می شست و میبرد و شانس زندگی را به دیگران میداد  امروز ما دریک محاصره بزرگ دریک زندان بزرگ اسیریم دیگر آن ساده لوحی و مهربانی در هیچ یک از انسانها دیده نمیشود  امروز همه باید بعنوان  یک مسافر یک برگه را باخود حمل کنیم که در روی آن همان مهر ابدی زده شده همان مهری که روی همه منو های رستورانها نیز دیده میشود  .کجا میروی ؟ چی میخوری ؟ با چه کسی راه میروی چند بار به توالت میروی ؟ .اگر کمی بیشتر  بخواهی حرف بزنی فورا ترا زیر یک خط بطلان میبرند واز معرکه جدایت میکنند ونان نداری تا قوت روزانه ات را بخوری  چنانکه امروز هم چندان نانی دربازار یافت نمیشود .

    چه آروزهایی در کودکی داشتیم و اصراری بود که زودتر بزرگ شویم تا بتوانیم سرخاب مادرا به گونه های خود بمالیم  امروز آن ساده لوحی وکودکی نیز گم شده است همه ازهم گریزانند وآن گنده ها هم نه میخواهند ونه میخواستند  تنها راه برو تنها بنشین وتنها زنجیرت دردست ماست ما آنرا به هرکجا که میل داریم میکشیم وپرودگار چه ادمهای سر به زیر ومطیعی خلق کرده است همه مانند گوسفند بسوی کشتارگاههای خود میروند .

    قیصر ها  وسرداران  گم شدند امروز باید در مقابل مشتی بی خرد زانو بزنیم  اعتماد کنیم  مباد ا به آنها  سوء زن داشته باشیم  نه هراسی نداشته باشید .

    زرتشت ما مرد  ان نی زن ابدی وازلی او مارا لبریز از عشق کرد وامروز أن عشق از ما رویگردان است  باید آن شیطان پرستان را  مقدس شمرد وبه انها تکیه نمیاییم  معلمین کتابهای درسی به دو تعیلم بیشتر علمی نمیدهند  اول دولت سپس ملت  ……. هورا اولی جای خودرا به دیگری داد وسومی برای هیمشه بر صندلی قدرت چسپید ه است پایین کشیدن ان سخت مشگل میباشد کسانی بر این صندلی های  نشسته اند که نشانی از انسانیت ومهربانی درآنها  دیده نمیشود رباط هستند گویی انهارا از اهن وحلبی ساخته اند  از آن  خلوص انسانی  پایین غلطیده و روی فرشهای گرانبهای زیر پایشان غلط میزنند .

    روز گذشته دخترم با افتخار میگفت که امتحانات آخر سال پسرم همه با درجات عالی تمام شدند ؟؟ حال درفکر یک دانشگاه خوب بود ! طفلک معصوم هنوز درهمان زمان خودش قفل شده وکتاب هیلیری وبیل و ابو عمامه  خوب مغز اورا شتسشو داده اند او خیال میکند هرچه را که دران کتابهای دستوری خوانده درست است . او هنوز کشتن هارا ندیده است کشتن دلهارا کشتن ارواح پاک را کشتن قلبها را .وکشتن انسانهای بی گناه را .

    فریادهایی ازهر سو به آسمان میرود بدوید . فرار کنید آتش  سوزی بزرگی در راه است اما مردم آهسته اهسته راه میروند 

    گویی گوش هایشان نیز کر  شده چه چیزی بخورد شما داده اند  تبلیغات زیبایی که شیر  برای قلب شما تجویز میکند ؟ ….

     فرمودند که یکی از واکسن ها روی عضلات قلب فشار میاورد واگر قلبی ضعیف بود غزل خدا حافظی را میخواند  همه آنها همین هستند اما  نباید نامی از آنها برد فورا برایت یک اخطاریه  میرسد که اهای …پاهایت  را کمی از خطی که ما به دور تو کشیده ایم بیرون گذاشته ای …….ایا به دور عیسی مسیح نیز آنها یک دایره کشیدند و او را مجبور ساختند چهل روز  با تکه نانی و کوزه ای اب میان ان خط بنشیند ؟ تا بتواند صلیب خودرا روی شانه هایش حمل کند ؟ همه ما یک صلیب سنگین روی شانه هایمان داریم باید تا آخر خط آنرا با خود حمل کنیم هر روز هم طول ان بیشتر میشود …..دیگر تا پایان  راه چیزی نمانده است

    روز ی همه این رنجها به پایان میرسد وبرای نسل اینده رنجی ازنوع دیگر پدید خواهد آمد .  پایان  

    بر بند  چشم دعوی  – بگشا چشم معنی / یکدم زخود نهان شو  – ا.ورا عیان بینی……….شمس تبریزی 

    ثریا ایرانمنش / 03/06/2021 میلادی 

  • اراده شخصی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    کرانی ندارد   بیابان ما  / قراری ندارد  دل وجان ما / جهان درجهان  نقش صورت گرفت / کدامست  زین نقشها آن ما؟ ………….

    هر انسان زنده و اندیشمندی  اراده ای دارد و این اراده است که اورا به جلو یا عقب میکشاند امروز دراین جهان بی بنیاد این اراده را ازما گرفته اند وهرچه را که میل دارند بر ما تحمیل میکنند صنعتی شدن جهان این تحفه را برای ما اورد که دیگر نه بوی گل را ونه بوی سحرا را  احساس نخواهیم کرد .

    اراده انسانی فضیلتی است که  که باید آنرا خوب نگاه داشت یک اراده محکم واستوار هیچگاه نمیتواند انسانی را درهم بشکند من نمیتوانم خودم را مجبور کنم که مانند دیگران بیاندیشم وبمیل آنها عمل کنم یکسال تمام درخانه نشستم تا مجبور نباشم آن پوزه بند کذایی را برچهره  خود ببندم واگر گاهی بالاجبار مجبور بودم آنرا تا زیر بینی ام پایین میکشیدم از آن بعنوان یک تزیین استفاده میکردم نه چنانکه امروز اربابان دولت تا نزدیک پیشانی خود اانرا بالا کشیده وهریک مارک خودرا بر آن چسپانیده است . 

    انسان تنها باکمک اراده خود زنده است وزندگی میکند  درغیر اینصورت با یک ماشین تولید چه فرقی دارد ؟ باید همرتگ جماعت بود ! کدام جماعت ؟ باید اطاعت کرد ! از چه کسانی که شعور وفهم ودانش آنها از یک کودک دبستانی نیز پایین تر است .  هر انسانی دارای یک ارداه شخصی است واز ان اطاعت میکند این اراده از قانون درونی او سر چشمه میگیرد  امروز همه بی اراده مانند ماشین های چوبی دست دردست دیگران که انهارا  راه ببرند وهدایت کنند کسانیکه هزاران بار از ما پایین تر  وبی شخصیت تر میباشند .

    برای  یکی از اعضای مهم مجلس خران اسلامی نوشتم  حاجی ؟ ایا میدانستی که خاله ات درخانه ما خدمتکاری میکرد؟ وهمه افتخارش ” اقا سید ” بود ؟ تنها او خواهر وتو تحفه را درمیان گرفته بودند  امروزتو تکیه برجای بزرگان زده ای چرا که مردم ما بی اراده ناگهان دستخوش یک هیجان ناشناخته شدند ومانند نهنگ های دریایی دست بخود زنی وسر انجام خودکشی زدند من نمیگویم خدمتکاری کار بدی است بسیار هم کار شریفی است اما خود فروشی شما ننگ است بیسوادی وبیشعوری و دوران گذشته با همان اعمال  کهنه بو گرفته درقرن تکنو لوزی ها شما فرمانروا شده اید  این درد بزرگی است .دیگر نامی از دانشمندی زبان شناسی  معلمی  مترجمی نویسنده ای شاعری  درمیان نیست هرچه هست چرندیات اذهان پوسیده شماست که بر جامعه ما حاکم است وچه خوشخیالانه میل دارید این کثافت ر ا به همه جا نیز   نیز صادر کنید وبر در دیوارهای قله های بزرگ وبنیادی نیز آنرا به نمایش بگذارید حال تهوع به انسان دست میدهد .

    من با قوانین درونی خودم عمل میکنم واین قانون هیجگاه بمن خیانت نکرده است حال این تاسف بزرگ ودردناکی است که می بینی این اراده ها درهم میشکنند این اراده  های بزرگ شخصی بی ارزش شمرده شده  وانسانهایی که می اندیشیدند گم میشوند  وجایش را مشتی ابله میگیرند فرقی ندارد چه در سرزمین اهورایی ما وچه درسر زمین سرخ پوستان ویا انگلو ساکسونها .

    یک دیوانه ای صبح سر از خواب بر میدارد وقانونی را به اجرا درمیاوردتاریخ را عوض میکند خود میشود حاکم جهان همه چیز را میخرد بانکها . بیمه ها .وشرکتهای وکارخانه جات تولیدی دراختیار او قرار میگیرند وما باید تفاله هارا جمع آوری کرده به حلقوم خود فرو بریم یا خفه میشویم ویا گرسنه باقی میمانیم درانتظار هیچ / ما سقرا ط را داشتیم افلاطون  را داشتیم مسیح را داشتیم  ابن سینار ا داشتیم فارابی را داشتیم امروز  همه از یادها رفته اند ومردی بیابائگرد وبی سواد سوار بر شتر با خارهای بیابان بر همه جا حکم رواست چرا که هیچکس به ارداه شخصی خود قدرتی نمیدهد وانرا فراموش  کرده مانند یک هسته  خرما انرا   قورت داده است  زمانی قرا میرسد تو میهمان  شخصی شده ای باید به قوانین خانه  او احترام بگذاری  تنها میهمانی وسپس باید بروی وقانون خودترا اجرا کنی اراده خودت را بیابی .

    امروز انحراف اخلاقی  فضاحت اعتیاد کثاقت همه جهانرا فرا گرفته است وشیطان پرستان درلباس های زرین وکلاهای های شیطانی  خود دنیارا درمیان دستهای خود کرفتده اند باید اطاعت کرد ویا زیر ساطور آنها قیمه قیمه شد فضلیت جای خودرا به فضاحت داده است ! . 

    مرگ را برای همین روزها افریدند .

    چگونه زنم دم  که هردم بدم / پریشان تر ست  این  پریشان ما / چو کبگان وبازان بهم میپرند / میان هوای کهستان ما ……..شمس تبریزی 

    پایان /   ثریا ایرانمنش  02/06/2021 میلادی !  /
     

  • چپ راست جلو عقب!

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .

    —————————————-

    چهل سال رنج وغصه وصدمه بیکاری بیماری ودربدری  هنوز درخارج ” جبهه چپ دارد سر لحاف ملا مرافعه میکند ویا مانند گرگ زخم خورده زخمهای خود را می لیسد . .

     سی واندی  سال است که شاه از دنیا رفته ودرگوشه ای  گمنام تنهاافتاده  تک وتنها هنوز فحاشی  به اورا رها نمیکنند نسل جوان  که ابدا چیزی را نه بخاطر میاورد ونه میشناسد به همانگونه که ما اززمان قاجارها  چیزی را نمیدانستیم تنها افسانه هارا میخوانیم .

    هیچکس برنخاست تا بنویسد ویا بگوید که که ” ما یک هدف مشترک داریم  درهم شکستن زنجیر اسارتی را که همه یکسان بر دست وپاهای خود داریم .  هنوز  چپ در خارج بر سر چند خط نامه باهم درگیرند وهنوز جناب کد کنی وشفیعی و غیره خدایگان هستند حال در خیال کدام قهرمانید که شمارا به هدف برساند درکنار جناب عظیم الجثه که هر روز یک قصه گو برایمتان میاورد ؟ یا درکناز آن پیر زن خود فروش در قلعه ای در پاریس مشغول عیش  روزانه وشبانه خو د است  .

    وتو ای دزد  عمامه بسر  میتوانی  مزدورانت را بسوی ما روانه کنی  ما ازانها پلی خواهیم ساخت واز روی انها رد شده بسوی سر زمینمان خواهیم آمد .

    ما پیروزیم  ما قهرمانان بزرگیرا در زیر خاکستر زمان داریم ارواح آنها با ما همراه میباشند .  تو سهم خودترا از خون وگوشت وجان مردم برداشته ای  تو همانند یک طاعون  در میان دشتهای سر سبز وخرم ما   بیماری کشتن روح های پاک  را وکشتن و دزدیدن وبردن و تجاوز  واعتیاد وخودفروشی  رادر ابعاد  مختلف رواج دادی .

    روزی این ملت متحد میشود وسر نوشتی زیباتر ازانچه که  داشتیم خواهد ساخت وتو به گله وچراگاه خودت برگرد  وهمان مهر کذایی الوده به مدفوع انسانهای بزرگ را بر پیشانی خود بگذارد  تا ننگ ابدی بر تو باققی بماند .

    سر زمین ما بسیار بزرگ است  وهر مرد  یا زن یک سر باز قوی  زنجیر هارا خواهند گسست  سوره هارا به چاه فاضل اب خواهند ریخت  آنها فرزندان  مادران راستین  توراندخت وایراندخت میباشند .

    امروز ما درتمام دنیا از شرم اسارت زیر بار شما جباران وخونخواران خودرا پنهان داشته ایم  آن بزدلان وآن خود فروشانی که ترا هدایت میکنند ودرپشت سرت ایستاده اند درموقع لزوم ترا تنها خواهند گذاشت همچنانکه شاه مارا تنها گذاشتند  انها نیز مانند تو فاحشه های سیاس میباشند  دشمنان بر ما تاختند  خون پاک جوانان مارا ریختند  تا شعله عمر ننگین تو طولانی تر شود  هنوز دررگهای انها خون فراوانی جاری است  وهنوز حنجره های آنها کار میکند تا فریاد بردارند  ” ننگ برتو ای جبار  جنایتکار که زیر نام خدای دروغینت ملتی را به نابودی کشاندی . هنوز سربازان وطن ما نهانند هنوز درمیان  مردان توانسانهایی هستند که به خون اجدادشان وفادارند  ای جبار خون اشام  ” پیش از نیایش صبگاهییت سرت درون یک لگن پرخون خواهد افتاد این را بتو قول میدهم .

    وشما ساحل نشینان خو شخرام وتاجر ماب وشاعران نو وکهنه پرداز  خود فروشان پا ورقی ها وویترین نشینان جایتان درگورستانهای کهنه میباشد  جایی که تنها سگهای گرسنه وروبهان وگرگها  لاشه شمارا بیرون کشیده وخواهند خورد . دراین گمان نبودم که دربین ما اینهمه خودفروش جای داشته باشد  آنکه  درگوشه خیابان  می ایستد و تکه ای از بدنش را میفروشد برای بقای زندگیش میباشد  اما روحش را نگاه داشته شما خود فروشان بالای شهر وخوش نشینان حتی روح کثیف خودرا نیز فروخته اید . پایان

     01/06/2021 میلادی ( اول ماه ژوِءن  ). 

    چاک را کشتن ررا دزدیدن را وبردن وتجاوز را به انها یا ددادید

     

  • خبرت خرابتر کرد …

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    حال خونین دلان که گوید باز / وز فلک خون جم  که جوید باز  

    جز فلاطون خم نشین شراب /  سر حکمت بما که گوید باز؟ 

    بعضی از ساعات  روز  چهره آدمهایی در جلوی چشمانت مجسم میشوند که نمیدانی با انها چه باید بکنی ؟ لعنتی  ؟ یا بی اعتنایی ویا  دردها را دوباره در گلویت غرغره کنی ؟  بیشتر اینها از خامی  وبی تجربگی خودم بوده است دیگران ساختارشان همان بوده و وجودشان انگونه ساخته شده گویی صد ها بار به این دنیا امده وتجربه ها اندوخته ورفته اند اما من ؟ ومن آولین بار  است که پای به این جهان بی بنیاد وخطرناک میگذارم  با دلی صاف وروحی پاکتر بسوی هر خطری گام برمیدارم و….گذرمیکنم .

    برای ما این سالها زندگی نبوده است از آن سالهای زندگی که معمول بشری . نه ما خودرا به یک زندگی نه ازنوع انسانی  آن عادت داده ایم  وهر سال در یک تاریخ معین این  تکرار مکرراترا با چه اداب وشکوهی جشن میگیریم  هر ملتی با فرهنگ خود  درحالیکه  ما درتاریخ زندگی میکنیم زیر سایه تاریک آن زمانی درما نگرانی هایی بجای گذاشته زمانی نفرت  وزمانی کودک بوده ایم در راه مدرسه وباارزوها وزمانی درچاه  ظلمت افتاده با همه ارزوهای بر نیامده وبرباد شده .

    تاریخ چه پر شکوه با زنگهایش درگوشمان خودرا تکرار میکند چه موقع میتوانیم بگوییم که بهترین  لحضاترا گذرانده ایم نوزادی از راه رسیده یا دختر وپسری باهم پیمان می بندند باز بر میگردیم زیرتارهای نامریی همان تاریخ .

    امروز اندیشه ها  گم شده اند  تنها دریک محیط محدود گشته اند تالارهای موسیقی ونمایش  همه دربشان به روی ما بسته شده وجهان نیز درب خودرا به روی  عده ای بسته  مسیح دلاور رنگین چهره از ریاست  به ریاست دیگری میپیوندد مردم گردش جمع میشوند  وتاریخ اورا تکرار میکند .او همه جا هست درپشت هر حادثه ای او ایستاده نوکر دست به سینه ارباب بزرگ میباشد  اربابی که از پشت دوربینهایش با چشمان نیمه کورش  دراین اندیشه است که کدام سر زمین را به اتش بکشد جنون آدمخواری وآدمکشی دارد .این کاکا هم نوکر سوگند خورده اوست .

    حال ما با فریاد وسینه های مجروح از صلح جهانی بگوییم ویا از ازدی که از ماگر فته شده وهر روز هم این نجیز بر گرده ما تنگتر میشود آنچنان از ورود  واکسن ها با  دهان آب افتا ده سخن میگوند گویی خروارها  شکلاتهای  شیرین سرازیر شده است  مردم درصف به نوبت درانتظار……..خوب شانس است یا پس میافتی ویا میگریزی !ویا سر انجام ترجیح میدهی با مرگ طبیعی جان بسپاری  دیگر نباید اشتیاقی برای صلح وازادی و دنیای خوشی داشت  دیگر نباید هیچ اشتیاقی داشت غیر ازیک ذهن پاک و یک فکر بلند وهوشیار  دیگرهر میلی را باید دردرون قلب کشت واشتیاق  وذوق را به خاک سپرد .  ما هرروز میمیریم وهر روز دوباره زنده میشویم درانتظار یک لحظه خوشحالی یا خوشبختی  که زود گذر است می اید وتند حرکت میکند  وما بدون  هیچ لذتی  رفتن انرا میبینیم .

    امروز درفکر کسانی بودم که اکثرا رفته اند  ودراین فکر که ” چینی ” ها با گور آنها چه خواهند کرد ؟ همچنان که به زنان ما ودختران ما رحم نمیکنند  

    روز گذشته درفرودگاه بزرگ پایتخت سر زمین گل وبلبل  چمدانی  لبریزاز مارمولک / مار / عقرب / رطیل/ که از تایلند می امد کشف شد !!!! دیگر حرفی نیست  تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل . 

    برای ما انسانهای پا بسن گذاشته  بخصوص  در زمانی که دریک مسیر اشتباه حرکت کرده باشیم  دنیا برایمان یک جهنم است که پشت سر گذاشته ایم  چهره آن تیره وتار ومخوف میباشد  امروز نه در صدد موعظه گفتن هستم  ونه میل دارم درس اخلاق به کسی بدهم  معلوم هم نیست بعد از مرگ نامم چه خواهد بود  ؟ یک شاعر ؟  یک مومن حقیقی به انسانیت  ویا یک کودک نادان  که کتابی را تصویر کرده است .

    بسکه در پرده چنگ گفت سخن/ ببرش موی تا نموید باز .

    نوشتن من چه چیزی را عوض میکند ؟  تنها به خود من یک ارامش درونی میدهد ومن با همین ارامش زنده ام وبس/ پایان 

    31/05/2021 میلادی !

  • خوابهای مبارزاتی من !

     ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا / یک دلنوشتاری !!!

    مرحوم  شاعر بزرگوار ما فریدون مشیری در یکی از اشعارش سروده بود که ( کاوه  اینده ما یک زن  خواهد بود ) البته منظور ایشان من نبودم همان زنان ودخترانی که درایران مشغول مبارزات پنهانتی و آشکار با این حیوانات  اهل ولایت  قبیله آدمخواران هستند. 

    شب گذشته در رویا دیدم یک تشکیلاتی درست کرده ایم درشانزده قسمت و من درقسمت چهاردهم نشسته ام !! گفتم بابا تا اینها  سالها  بر صندلی ریاست بنشینند وغیره دیگر بمن نمیرسد  چرا مرا درردیف آخر جای داده اید  آنقدر فریاد کشیدم تا از خواب پریدم  ساعت پنج صبح بود !!!!

    مبارزات  هرچه باشد  بمن مربوط نمیشود تنها بقچه ای را بر پشت خود گذاشته وآنرا حمل میکنم نمیدانم چرا میدانم که دیگر هیچگاه روی آن خاک را نخواهم دید  دراصل رغبتی هم ندارم بروم آن خاک الوده به کثافات ملاها وچینی هارا ببینم  گاهی دردل ارزو میکنم ای کاش ” ولادیمیر پوتین ” ریاست جمهوری ماراهم میداشت حد اقل از این اینهمه پشم وسبیل وعبا ولگنهای رنگ وارنگ ادرار روی سراین حیوانات راحت میشدیم ! .

    حال باید یک بولدوزر  برداریم با مواد ضد عفونی کننده  برویم وهمه جا را  ضد عفونی کنیم وآن زباله های تاره از راه رسیده چپ چشم را هم بیرون بریزیم اینکار همه تنها اززنان بر میاید مردانمان دیگر چیزی دردرونشان باقی نمانده سر کلاس درس دارند تریاک دود میکنند هنرمندانمان کوکایین را باتریاک مخلوط کرده انرا به درون سینه میفرستادند  . نه اگر بنگلادش نشویم شانس آورده ایم بیهوده خود گنده بینی  ویا بر عکس عزا داری ونوحه ولایه ننه من غریبم را فرهنگ خود قرار داده ایم .

    اوف ……. گذ شته  هارا هم دیدم بانوان متشخص !!! راهم دیدم حالم را بهم میزدند تنها باچند دست لباس ابریشمی ودودست ورق بازی ویک لیوان ویسکی دیگر  به همه جا رسیده بودند شهر بانویمان هم که دست چپ  راه میرفت دلم برای شاه ومحمدد رضا شاه میسوزد که چقدر این مرد بد شانس بود وچقدر مردم  ناسپاس بودند حتی پسرش ودخترشآن یکی هم که عاشق او بود رفت تا درکنارش بیارمد بهر روی برای من تمام شده است اما درانتهای مغزم هنوز چیزکی سوسو میزند اما انرا هم خاموش میکنم شاعرانرا دیدم خوانندگانرا دیدیم نویسندگان ومترجمانرا دیدم بزرگان وزرا ودولتمندانرا دیدم  تازه به دوران رسیده تنها دربعضی از افراد ارتشی چند مرد بزرگ وجود داشت که کسی نامی از آنها نمیبرد وگاهی هم دشمنان آنهارا مخفیانه سر به نیست میکردند بعنوان کودتا چی !!! بیچاره شاه خبر نداشت تنها باو مینوشتند قربانت گردم شخص متوفی خائن بود !!!!!!نه خادم دربیرون هم رسانه ها برایش افسانه میساختند اما شهر بانو تاج بر سر وتا سر همه بود همه زنان تنها نگاه میکردند بببیند دامن او چند چین خورده فورا کپی کنند یا چه کرمی مصرف میکند فورا سفارش دهند مرا درگوشه ای پرتا ب کرده گاه گاهی بعنوان ژوکر از من استفاده میکردند وتصادفا به هردستی  هم میخوردم . 

    در نهان میگفتند ” خل است . دیوانه است / شیت است / مرتب کتاب میخرد کتاب میخواند صفحه موسیقی گوش میدهد لهو لعب را دوست دارد !!!! تازه اینها ازقشر بالای جامعه بودند  با دربار وصلت کرده بودند واز دربار قجر دختری را به خانه آورده بودند کلی هم به او افتخار میکردند پیوند بازار با دربار قجر ! ..نه  برایم خیلی کم بود من دربالا بالها پرواز  میکردم  شاهینی بودم که تازه راه اسمانرا یافته بود وداشتم بسوی  آن اسمان واقعی  میرفتم که باسر بر زمین افتادم یعنی مرا انداختند بایک تیر . من زخمی شده دوباره برخاستم واز راه  دیگری خودرا به اسمان دیگری رساندم وحال دراین کنج خوشحالم که توانسته ام خودم زمین را بشویم واحتیاج به کسی نداشته باشم گاهی قیافه های منحوس انها جلوی چشمانم سبز میشوند اوف حالمرا بهم میزنند  لابد خیلی هایشان از دنیا رفته اند وجای را برای این تحفه های تازه باز کرده اند …..در سرزمینی که مدرسه وکلاس ودانش نباشد وفهم وشعور ومردم درحد پایین نگاه داشته شده  عاقبتش همین است که یک چینی با دختران پارسی واریایی بخوابد وبقیه راهم دعوت کند بیایید با پنجاه دلار میتوان بهترین هارا صاحب شد . 

    اپوزسیون قلابی هم  پشت پنجره های اشپرخانه شان روزنامه هارا برایمان میخوانند با موهای افشان وگیسوی  تاب داده وغمزه های باد آورده وغیره ……. باش تا صبح امیدت بدمد . ثریا 

    30/05/2021 میلادی !

  • نه! قرار نبود !

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا 

    نه! اول قرار نبود که بسوزند عاشقان / آتش به جان شمع فتد که این بنا نهاد!

    نه قرار بنود که دنیای ما  آنهم درست در صبحگاه خردسالی کودکان وکهنسالی ما به این صورت زشت وتهوع آور وترسناک در بیاید . نهایت جنگی درخارج صورت میگرفت یک قحطی  کوچک وتمام میشد  قرار نبود عده ای در یک گوشه جمع شوند ودنیارا مانند هندوانه بین خود قسمت کنند  وقسمت شیرینش را خودشان بر دارند وآن قسمت گندید وتلخ را به طرف دیگر واگذار کنند . نه قرار نبود دنیا به این زشتی وکثافت ونکبت  دچار شود …..و ….شد مرگ این روزها برای هرکسی یک راه نجات است  وان قسمت  شیرین   دارد کم کم به مقصودش میرسد  اول بیماری / سپس داروی آن بیماری  سیلهای ناگهانی  زلزله های پیش بینی نشده وآتش گرفتن ناگهانی  ودریک گوشه هم عده ای توی سرو کله هم میزنند  تنها  یک جا در امن و امان است و کانون گرم خانواده و تولید مثل همچنان ادامه دارد  آنهم امپراطوری خو نخوارباز ماندگان وحشی های  جزیره سیاه میباشند .

    دران خانواده همه چیز ارام میگذرد بیماری آنجا راه ندارد وکسی هم نیست مرگی ناگهانی هم اتفاق نمی افتد سیل واتش سوزی هم نیست  شهرشان درامن وامان است وکارگران وبردگان درسر تاسر دنیا برایشان مشغول تهیه خوراک وسایر موادمورد احتیاجشان میباشد همه چیز از جنس اعلا وامتحان شده وپاک وان صخره بلند در بالا کوه  نیز مواطب کشتیهایشان میباشد که دراب فرو نروند واز زیر ا ب ناگهان یک ماهی  جهنمی بیرون نیاید  قمارخانه اش  شب وروز کار میکند !!! ……اگر هم  گاهی انجا اتفاقی بیفتد تنها یک اتومبیل بی تربیت  تصادف میکند آنهم چون راننده اش مست بوده همین . نه بیشتر.آن چند سر نشین هم چندان قابل نبوده اند که در این تصادف مرده اند !!! انها نا میرا هستند گاهی انسان شک میکند که آنها انسانهای واقعی از گوشت وپوست واستخوانند یا از نوع یک حیوان پروروش یافته وجدید.

    خبرنگاران تلویزیونها و رسانه ها هم  هر صبح یک پاکت جلویشان باز میشود همه یک خبر راطوطی وار به سمع بینندگان محترمشان میرسانند  رسانه های این شهر هم که وضع شان معلوم است تنها چهار تکلمه میگوید از دورترین قبیله  آدمخواران نیز میگوید اما از آنچه که درسر زمین ما اتفاق میافنتد بی خبرند !!! نه سرزمینی ارام با رهبری خدای گونه ونوکر برده هما ن قسمت قاچ شیرین هندوانه .

    به دخترانشان تجاوز میشود  زنانشانرا میکشند  سر زمینشانرا بفروش میرسانند مردم را دسته دسته درون زندانها اعدام میکنند تجاوز میکنند ….اینها مهم نیست مهم آن است که کمی پر کلاه فلان ارتیست بالا رفته ودامنش را باد برده است ویا انچنان ازفوتبال وتنیس سخن میرانند که گویی خودشان قهرمان بوده اند  تا دلتان بخواهد سیلبریتی هستند که موردمهر محبت این رسانها میباشند  انها هستند که درمواقع  ضروری دهان زیبایشانرا باز میکنند وطوطی را دردهان قند میگدذارند !!!!! .

    روز گذشته یک بانوی گوینده تلویزیون انگلیسی  پس از  واکسن جان خودرا ازدست داد بهر روی باید بنوعی قبیله کم شود سرشماری کرده اند عده ایرا به دست حلادان سپرده اند خوبشهایشانرا جدا میکنند برای  انجام کارهای ضروری  وپوسیده ها ولکه دارهارا بیرون میسوزانند مانند میوه های از درخت افتاده .یا   صبح سرا زخواب بر میداری میبینی تختخوابت روی اب روان است  ویا ناگها دیوار وسقف خانه روی سرت خراب شد هرچه کشته شود به نفع باغبان است .  

    حال من در فکر این هستم که کی وچگونه وچه وقت میتواتم این کاناپه شکسته ر ا دوربیاندازم ویک صندلی درست وحسابی بخرم روی زمین نمیتوانم بنشینم از کودکی عادت داشتم روی بلندی بنشیتم !!

    با سر درد شدید از خواب بلند شدم شبها را بد میخوابم واروز دارم کسی پیدا شود تا این خانهرا تمیزکند خودم نمیتوانم ایکاش منهم درهمان شهر همیشه سبز درمیان همان فرشتگان همیشه شاداب وزنده به دنیا میامدم  مهم نبود اگر دهانم بی ریخت ویاخودم کج وکوله بودم . حال دیگر دیراست  پول برق را پراخت کرده م دوباره  نامه میفرستد که پول این ماه را ندادی فعلا  کامپیوتر ما خراب است بفرست تا بعدا برایت بنویسیم که قبلا فرستادی یانه !!! هرماه اول ماه یکصد یورو از حسا ب من بابت تلفن برداشته میشود بی هیچ پاسخی . بیمه هم جدا   بانک هم مقداری برای خودش بر میدارد  ودیگر هیچ  /هیچ  / خود فروشی مانند همه خودفروشان چپی وراستی هم کار من نیست من دریک خط مستقیم راه میروم  نه کج ونه راست . سر درد شدید وخوب بقیه اش بماند .  تا روزی دیگر.

    ثریا ایرانمنش / 29/05/2021 میلادی 

     

  • نا خون – خون

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    رفته بودم کز پریشانی ره صحرا بگیرم /… رفته بودم / رفته بودم تا عنان این دل شیدا بگیرم رفته بودم !!! امدم من  . آمدم من !

    هنگامیکه  عکس آنرا در روی  تصویر شیشه ای دیدم دلم برایش سوخت  مانند  بچه خرگوشی که دستهایش را زیر چانه اش گذاشته وبخواب رفته است  . مهم نیست  قد واندازه اورا بعد ها دکتر مینویسد در حال حاضر خواب است وکاری بمن ندارد تنها کاری که کرده به کلیه ام فشار اورده است . 

    اول باندازه یک  تخم کبوتر بود حال رشد کرده وکم کم بزرگ میشود باید بفکر  دانشگاه  برایش باشم  پیکرمن  آنقدر بزرگ نیست تا برای او جایی باز کنم ! شاید تنها مدفن او باشد . 

    روی لیست خریدم عکس اورا کشیدم  وگریستم سر گیجه داشتم چهل وهشت ساعت بود که غذا نخورده بودم باید  بدون هیج مواد زایدی درمعده  بروم  مانند یک بانوی تازه عروس که میرود تا عکس اولین نوزادخودرا ببیند  منهم همانحال راداشتم  رفتم واورا دیدم ….واقعا دلم برایش سوخت …….

    نه برای خودم نه .خسته بودم خیلی خسته  بارها مجبور شدم درمیان راه بایستم ویا بنشینم خریدهایم نیمه کاره ماندند  وخود  بخا نه رسیدم  جواب ازمایشگاه امده بود خوشبختانه گلولبول ها  بالا رفته وهمه چیز خوب بنظر میرسید خوب اینجا جای شکر دارد تاروزی که باز ان طفل معصوم از خواب بیدار شود !دیگر دل به هیچ طغیانی نمی سپارم  ومیگذارم که این صبح کهنسالی  به راحتی بگذرد خشم زمین بااسمان یا دریا    بهم بریزد بمن مربوط نیست من خواب هستم مرغان دریایی درهوای بالکن به پرواز درامده اند  …نه خبر ی نیست دریا  انسو ی شهر است  اما خفته  وکم کم هجوم توریستها ارامش اورا بهم خواهند زد دیگر هراسی دردل ندارم  جایی را که دیگر نمیتوان اباد کرد باید از آنجا گذشت مانند آن سر زمین فنا شده  آن خانه های کوچک  وبزرگ مانند کولیها درهم ریخته مردمی ناشناس تنها فریاد میکشند فریادهای بیهوده آ ن کاخ بلند جوانی درهم فرو ریخت حال رفته ها واینده  را بیهوده میبینم سعی دارم گذشته هارا ازذهنم بزادیم  شب گذشت در خیال تصویر همه گذشه هارا به رنگ سبز روشن دراوردم حال تنها در تصورم رنگ سبز مغز پسته  پدیدار میشود  نه بیشتر هر چند می دانم که دیگر هنگام تماشا نیز گذشته است  دیگر از ویران شدن نمیترسم تنها  غم من این است که ایکاش  حاک غربت جای ارمیدن ونشستن بود .  پایان 

    ثریا ایرانمنش  28/05/2021ا میلادی !

  • بسوزان / بسسوزان

     ثریا ایرانمنش” لب پرچین ” اسپانیا 

    ———————————

     بسوزان – بسوزان – شعرهایم را بسوران / برگ برگ خاطراتم را بسوزان .

    در سکوت بی سر انجام بیابان / درغبار اسمان گرد بیابان /. درمیان  بوته های سرخ بیجان / آتشی از استخوانم برفروزان / بسوزان / شعرهایم را بسوزان / برگ برگ خاطراتم را بسوزان 

     تا نماند قصه ای از اشنایی / تا شود خاموش فریاد جدایی / تا نماند دیگر  از من یادگاری / در خزانی  یا بهاری / بسوزان / بسوزان / شعرهایم را بسوزان ………

    اولین واخرین باری بود که من با سراینده این ترانه گفتگو میکردم  که چه زیبا سروده اید  جناب  الفت !وجناب تجویدی موسیقی روی آنرا واقعا به صورت یک سنفونی   جای داده اند ……

    سرش را بلند کرد . نگاهی بمن انداخت  به زنی که ئه میشناخت ونه تا آن  زمان دیده بود  دریک لباس سفید حریر بلند !  لبخند محزونی زد و گفت . 

    ممنونم از جان مایه گذاشته ام واین اخرین  چکیده جانم میباشد و …..وهفته دیگر دراین دنیا نبود .

    این اولین وآ خرین گفتگوی من  دراخرین میهمانی من ودراخرین  شب اقامت من در سر زمینم بود …..

    حال هرشب این ترانه لالایی من است تا مرا بخواباند  اما نیمه شب بیدار میشوم وچشمان لبریز از اشکم  را بسوی دیواری غریبی میدوزم وزیر  لب میگویم ” 

    درسکوت بی سرانجام بیابان / آتشی از استخوانم برفروزان / بسوزان / بسوران  .همچنان این  گفته را تکرار میکنم . 

    ودر پایان آن زنده نام شجریان شعری از حافظ را میخواند ” 

    دیده دریا کنم و  صبر به صحرا فکنم /  واندر این کار دل خویش به دریا فکنم / از دل تنگ گنهکار بر ارم آهی / کاتش  اندر گنه  ادم وحوا فکنم / خورده ام  تیر فلک باده بده تا سرمست / عقده دربند کمرتر کش جوزا فکنم /  جرعه ای جام براین تخت روان افشانم / غلغل چنگ براین گنبد مینا فکنم / مایه خوشدلی انجاست که دلدار آنجاست ./ میکنم جهد که خودرا مگر آنجا فکنم ………..وهیچکدام از این گفته ها به ثمر نرسید ما ماندیم وبدبختی های ناشناخته .ث
    پایان 
     پنجنشنبه  27/05/202 میلادی 

  • خبری هست !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    خبرت خراب تر کرد جراحت جدایی  / چو خیال آب تشنه که به  تشنگان نمایی ……..

    شب گذشته باز درخواب گریسته بودم چرا که با گریه ازخواب برخاستم ؟!

     یک برنامه خبری تازه روی  فضای مجازی  دیده میشود  زیر عنوان ” اخبار خاموش” وبه راستی هم اخبار را درست میگوید وپی گیری میکند اما تیتر زیبایی زده است ” خبر رسید که خبری در راه است ” همین   چند کلمه گویی امیدی دردلهای مرده بیدار میکند  ودرانتظار خبری نشسته اند خبری خوش که…… به گمانم  باید تا ابد درانتظارش نشست وچشم به راه  بود ._……..( دلم میخواست قدرتی داشتم واین دستگاه را ازپنجره به بیرون پرتا ب میکردم از پلیس میترسیم …..) 

    یک “آی پد” خریدم روی آن راحت بنویسم آخرین مدل  او  کار خودش را میکند   به من ونوشته های من کاری ندارد این یکی هم  کار خودش را میکنند هر حر.فی را دوبار تکرار میکند بعضی از حرو.ف را نمینویسد وتا من یک  نوشته را میخواهم روی آن صفحه لعنتی بیاورم  راه نفسم میگیرد . 

     اسمعیل خویی شاعر نو پرداز توده  به ان سوی دنیا پرواز کرد عده ای  میگویند ازتزریق واکسن رفته وعده ای میگویند بیماری داشته اما خوب هشتاد واندی سال با اعتیاد کامل به هرنوع  آنهاییکه انسانرا به عالم هپروت میبرند  ایشان باز خوب عمر کرده اند  حال قشر ” توده  ” عزادار است  حد اقل کاری که این مرد کرد این بود که از خاندان پهلوی پوزش خواست وگفت اشتباه کرده ایم  که دیگر خیلی دیر بود اگر شما بجای ملاها بر خر مراد سوار بودید باز هم همین اش بود وهمین کاسه   گداها روی کار امده اند !!! مگر درانقلاب فرانسه کدام قشر برخاست ؟ از آن بزرگترها  ونویسنده ها تا آن پایین ترین ها همه گرسنه گانی بودند که بانوی قصر ورسای از حال آنها بیخبر بود وزندان باستیل لبریز از معترضین وچماق به دستان !

    روز گذشته دست به اسمان بردم وگفتم ”  بار الها ! اینهمه ظلم به یک ملت ؟ اینهمه بدبختی  به یک ملت ومادران وپدران ؟ نکند خودت  دورگه روسی وچینی باشی ؟ ”  ازهمه بدتر باید جواب  آنهاییکه کامنتهای مرا میخوانند بدهم چرا برای مادران داغ دیده  نوار غزه دل نمیسوزانی !!!! مادران نوار غزه امروز حال واحوالشان از مادران سر زمین من که گرسنه اند ولقمه نانی ته سفره شان نیست وضعشان بهتر  است همه موبایل دارند همه  لباسهای مارکدار به تن دارند از دولتی بخشش های دولت الهی وعلوی  سر زمین مادری من  .ورهبری  که از اسمان بر زمین امده  امید دلهای  دزدان وقاتلان !

    خوب آن مسافرینی  که این سفر را آغاز کرده بودند یکی یکی به عرش اعلا میروند  وجایشانرا  به مشتی قاتل سپرده اند  گذرگاهی سخت وپر خطر در خارج هم همه تنها  ” زیبا تاریخ را تعریف میکنند ” زیبا شعر میخوانند وزیبا از گدذشته ها میگویند حتی همت نداشتند یک حزب کامل درست کنند وعده ای دور هم جمع شوند وبگویند  خانه ازدست رفته برویم آنرا باز گردانیم .هریک یک تریبون دارند یک میز گنده دارند ویک بنده خدایی درکنارشان نشسته وبده وبستان میکنند  ماهم تماشاچی . مردمی قدرتمند با ثروتی ه زیاد و قدرتی نا پایدار در دست قاتلین به گرو گرفته شده اند . 

    روز گذشته عکسی از ویلای جناب …..دیدم بصورت یک کشتی بزرگ  درونش گویی حرم هزار و یکشب هارون الرشید بود  ایشان   ظاهرا درزندان !!!!  تشریف دارند  اما درباطن درهمان سالن ها ویلای زیبایش بین بادی گاردها وغللامانشا ن دارد به ریش ملتی میخندد  میل داشت جای ترامپ را بگیرد  هوا پیمای خصوصی با میهمان دار وچند دستگاه اتو مبیل وو. و. و.  …. مادران وپدران گرسنه جلوی مسجد قم ایستاده نظاره گر بردن برنج وروغن وآرد ونانشان به دست دیگران میباشند ومی گریند به این میگویند حکومت عدل الهی !!!!!

    نه !نباید اینطو باشد اما درحال حاضر هست ودیگران هم برای مادران نوار غزه اشک میریزند  نه برای مادران سر زمین بر باد رفته  /  من چه میدانم نوار غزه کجاست  وچرا میجنگند خوب زمینهایشانرا فروختند ورفتند  حال پشیمان شده دوباره انهارا میخواهند ؟! فروختند و به صحرای سینا کوچ کردند  زیر نظر آن مردک دهن گشاد  تروریستی  را فرا گر فتند آدمکشی  را  وشکنجه را  با شورش  ملاهای وتوده  یعنی بقول  آن بزرگ مرد   تاریخ  پیوند سرخ وسیاه کمک ها کردند وآنرا به دست اربابشان سپردند واجر خودرا گرفتند ورفتند حتی جایزه صلح  هم به ان ترویست معروف داده شد امروز پسر حرامزاده اش به منبر میرود ونطق میکند ومردم را بخصوص جوانانرا دور خود جمع کرده  وافسونشان میکند .

    بسیاری ا ز ما از پذیرش  این سر نوشت  فراری ویا بی تفاوت  تنها مانند بز اخوش نگاه میکنیم خیلی ها درساحلی امن نشسته اند وابد ا دیگر به ان گلهای  سرخ باغ های شیراز که امروز پژمرده شده اند  نمی اندیشند برایشان گلهای کاغذی ومصنوعی  وکارتن های رنگین لطف دیگری دارد  شانه بالا میاندازند…بما چه مربوط است ؟؟؟؟.

    شاید درآینده  مردم ما به مردم روسیه وچین بپیوندند و ودیگر نامی از ایران باقی نماند ونژادی نیز باقی نماند  درحا ل حاضر بیصدا دست به نسل کشی زده اند حتی درخارج نیز  ایرانیانرا میربایند  وآنهارا سر به نیست میکنند . بایدنوشت ” دیگر مهم نیست اب ازسر ما گذشت چه یک نی چه صد نی ! پایان

    اسپانیا / 26/05/2921 میلادی !

    از فردا  نامه  های عاشقانه مینوسم تا زیاد دلتان نگیرد !!!!!ث

     

  • دشمنان پنهانی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !………..بمنظور  به عرض رساندن خوانندگان عزیز این دومین  بار راست که مینویسم  دفعه اول نوشته هایم  ناگهان از روی صفحه پاک شدند  بی هیج  اعلام خطری ویا نظری !!!!!

    ——————————————————————————————————درست  به خاطر ندارم چه نوشته بودم تنها ابیاتی از حافظ سر لوحه این سطور بود که درحال حاضر دیگر  حوصله ندارم . 

    نوشتم زندگی ننگ است وزندگی جنگ  است وما همیشه درحال جنگ بوده وهستیم جنگهای پنهانی  وعیانی  خوب بگذار درهمان حالی که میل دارند باشند  تنها توانستم  بدانم که آن گروهی که هرماه من نذوراتم را برایشان میفرستادم  بامید آنکه تکه نانی ویا قطره ابی ویا تن پوشی برای چند انسان فقیرباشد  یک گروه  وابسته به حزب کمونیست مشغول تربیت جوانان آینده  برای دنیای آینده بودند زیر نام  یک گروه مذهبی آنها نه وابستگی به واتیکان دارند ونه به ان بانوی ایستاده  درغار سرزمین پرتغال…….

    هنگامیکه درد بمن فشار میاورد وفریادم را به اسمان میرساند تنها دعایم این بود که خوب مبلغ اندی برای آنها خواهم فرستداد !!! همه مجلات / همه مدالها . همه عکسها همه قلابی بودند ! نه رنجی نکشیدم 

    این دانش ناقص زندگی کردن من است اعتماد به همه واعتقاد به به موهومات !
    حال با جدیدتریی موهومات  وارداتی  درزمینه جنگ میکر بی راهی به جایی نداریم درگذشته اگر جنگی بود در خارج  از مرزها بود  مردان ما به جنگ میرفتند وزنانمان به پرورش وتیماری زخمیان مینشستند اما این جنگ اخیر  جنگی وحشتناک است جنگ سر قدرت دنیایی است وارباب بودن جهان  مهم نیست اگر میلیونها انسان درزندانها درخیابانها دربیمارستانها درخانه ای سالمندان دربیمارستانهای روانی جان خودرا ازدست بدهند  همه امروز دریک صف ایستاده ایم  تا به نوبت  داروی خودرا دریافت داشته کم  کم جای را باز کنیم برای نسلهای تربیت شده اینده زیر نظر همان کانون های به ظاهر مذهبی یا دانشی !

    دیگر از اهتزاز پرشکوه پر چمها به هنگام رژه ارتش فاتح خبری نیست پرچمها برای قاتلین به اهتزاز در میایند  برای پنهان شدن  جایی نیست امکان فراری نیست  حتی درقعر ژرفترین وعمیق ترین چاهها نیز ترا خواهند  یافت . یا برده ای یا یک مرده نه ببیشتر از  دنیای   حماسی خبری نیست از دانش   گذشته نیز خبری نیست دیگر نه افلاطونی ونه عیسای مسیحی ظهور نخواهد کرد درعوض کارخانه جات  سکه زنی مرتب مشغول کارند زمینها زیرکشت مواد مخدر  دیگر  اعتمادی  حتی به صداهای بیرون نیز نیست   باید درچهار دیواری  خانه پنهان شد شاید درمیان دیوار  کچی  نیز عقربی یا ماری خفته باشد . ودیگر چیزی نیست  که با ارزش  باشد تا درون ماررا به هیجان دربیاورد همه جا ترس است  وبیم وخوف . زمانی در برابر  انهمه ناملایمات شانه بالا انداختیم  که ای زود  است  قضاوت کنیم اما ….نه یکصد سال است روی آن کار شده  وباید دنیای نوین را از نو بنا کنند  تو تنها میتوانی درون سینه خود  به اهستگی اوازی سر دهی  نه دربیرون 

    قدرتهای اهریمنی ظهور کرده اند وهر روز قدرت  آنها  بیشتر وخود بزرگتر میشوند شب گذشته اماری را که از کشتار چند ساله اخیر درسر زمین مادری من  بیرون آمد موی بر بدنم راست شد وتمام شب درد کشیدم ونمیدانستم رویم ا به .کدام  سو بکنم وازچه  کسی کمک بخواهم ا زچه ارواحی ؟  عده ای هممچنان به همان زندگی  گیاهی خود ادامه میدهند وهیچ تغییری را احساس نمیکنند خوشا به حال نادانان ! پایان 

    ثریا یرانمنش 25/05/2021 میلادی !!!!

     

  • سقوط !

    ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین” اسپانیا !

    گردنی بر  می افراشت  – سرش از چرخ فرا تر میرفت /  آسمان با همه اختر هایش / بوسه میزد بر سر انگشتانش / سکه خورشید بود درمیان مشتش ……….

    گذرهایی است بسیار سخت برای یک سفر ابدی  چرا که این  حامیان ناچیز وبام های   نیمه تمام  به عشق او چندان پایدار نیست . 

     وچه بسا از هرسو مورد بی اعتمادی وبی اعتقادی قرار بگیرد – در  آن سر زمین . فرض / فرض محال  همه چیز روبراه شد وهمه رفتند وبر جایگاهی نشستند عده ای دربیرون بلوا ها به پا کرده وحال سهم خودرا میخواهند  ملکه قلبها آن دخترک اهل قم  حتما ملکه دلها خواهد شد ودوباره مجلات زرد وقرمز درباره اش قلم فرسایی ها خواهند تمود واورا از فرش به عرش میرسانند.

    امروز همه زیر پرچم سرخ قرار گرفته اند وپرچم خودشان را بعنوان  یک بازیچه دردستها میچرخانند  اگر ازایشان بپرسی  میل داری واقعا برگردی  درجوابت خواند گفت که ! نه! 

    سهم ما تنها یک ایمان بوده وهست ونقشی دیگر درآن سر زمین نخواهیم داشت سهم ما هما ن شکست ابدی وازلی است .

     روزی که برای اولین بار نامه او به دستم رسید وچشمانم را به عکس او دوختم  دردل گفتم خودش است  این همان است که میتواند ناپلئون وار برود وتاج افتاده برزمین را بردارد وبر سر بگذارد . سالها درانتظار نشستم و نشستیم و گفتیم  و گفتم و شنیدیم و شنیدم  اما ……  با درکی که من داشتم وآن سهمی که میخواست  که میل داشت از میان ابرها جواب  سلام ما را بدهد  او هم شد بخشی ازهمان ارتجاع  سیاه اما نه چندان سرخ .شاید سبز وزرد وآبی  !/

    امروز بسیاری از ما در گوشه و کنار این جهان این سرنوشت نیمه کاره را پذیرفته ایم  و درانتظار کامل شدن آن نیستیم بخصوص اگر سنی از ما رفته باشد  درون یک پوسته  خود را پنهان ساخته ایم اما میدانیم که بازگشتی وجود نخواهد داشت زیر عنوان هیچ معجزه ای . 

    ما طوری با این یگانه بودن و در حاشیه راه رفتن خو گرفته ایم  که دیگر هیچ چیز از خود ما درما نمانده  است  بسیاری از ما  از پذیرفتن این سرنوشت شرم داریم اما چاره نداریم قهرمانی در میان نیست هزاران قهرمان پوشالی دربیر ون دارند فریاد  میکشند اما همه تنها به خود میاندیشند  اعتیاد بیداد میکند مهم نیست به چه چیزی معتادی من به نوشتن معتادم  دیگری به تریاک وسومی به ان اب شنوگولی که درون شیشه است .وچهارمی به دوربین ها تازمانی که همه  در حا ل انتظار  پیروزی شخصی خود باشند قهرمانی بوجود نخواهد آمد  وزمانی که شکست خوردند  دیگر  امدن یک قهرمان برایشان فرقی ندارد  ازهرنوع که میخواهد باشد  ” منافع” کجاست !؟ . ما همان مسافر ابدی هستیم که باید آن راهی ر ا که انتخاب کرده ایم ادامه دهیم گذرگاهی سخت بود وچه بسا از این هم سخت تر بگذرد ما تحمل کردیم دیگر نخواهیم  توانست  به انچه که بودیم برگردیم  .

    امروز درگوشه وکنار سر زمینهای غریب مردان وزنانی با ثروتهای باد اورده  وقدرتهای نامحدود  زندگی را میگذرانند ما ازانها نبودیم و نیستیم  و نخواهیم بود سهم ما ازهمه منافع این دنیا ” کار” بوده بادستهای ناتوانمان که امروز بعضی از انها ناتوانتر شده اند .

    سعی داریم  نیروی  درونی خود را تقویت کنیم تا  عریان تر نشویم  و در خیال به ان خدای  دیوانه ای که سالهاست بر دنیا حاکم است میاندیشیم خدای خوب خود را محکم در درونمان نگاه داشته ایم .

    آنچنان راه میرویم گویی دریک میدان پیروزی گام بر میداریم در حالیکه قدم هایمان  –  لرزان است ما این لرزشها را پنهان کرده ایم ومن هنوز به کسی میاندیشم که دیگر درمیان ما نیست دراین جهان نیست و مانندی هم نخواهد داشت او یک نفر بود یکی  بی مانند در کنار یک عجوزه بیمار وخودخواه  یک سر ویک گردن ازتمام دنیا بالاتر بود  سر او به استانه کیهانی میرسیداورا از ما گرفتند اما سر فرازی او  همچنان باقیست  وجزیی از مفاخر دنیا به حساب می اید نه این دنیایی که امروز برایمان ساخته اند  دنیای واقعی انسانها  – امروز ما در دنیای میمونها بسر میبریم  واین میمونها هستند که ما انسانهارا مورد آزمایشهای خود قرار میدهند .

    او سر خم نکرد در مقابل هیچ کس وهیچ چیز  واسمان باهمه جبروتش  با همه اخترانش از او دور شد  .دور شد ودورتر شد .  

    ما همیشه اسیر رنج وبیماری وفقرودردهای ناشناخته بوده ایم درهر حال وهر زمانی که باشیم .پایان ثریا ایرانمنش / 24 /05/ 2021 میلادی . برکه های خشک شده ! 

     

  • من و…سوسک

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”  اسپانیا !

    من از عقرب  نمیترسم ولی از سوسک میترسم / رتیل لامروت از پس دیوار می آید ! 

    این غزل کوچه باغی  قدیمی بود که خواننده معروف آن زمان دریکی از فیلمهایش آنرا میخواند ! حال امروز بیاد  همان  اشعار  ودرست وصف الحال من است که از عقرب ومار نمیترسم اما از سوسک میترسم این جانور موذی وخزنده که فورا خودش را پنهان میکند تمام روز گذشته مرا خراب کرد ! فورا قوای کمکی به فریادم رسیدند  بچه ها آمند وبا خنده وانرا با دستمال توالت گرفتند ودرون چاه توالت انداختند تا میتوانستم داروهای ضد عفونی روی آن  ریختم این جانور مرا بیاد جانورانی میاندازد که درحال حاضر درسر زمین من در خیابانها و پیاده روها و منازل شیک راه میروند و  زندگی میکنند ومال دیگران را سرازیر شکم خود میسازند و فورا هم گم میشوند !

    درب حمام را که باز کردم جلویم ایستاد فورا درب را بستم و فراررا بر قرار ترجیح دادم  هرچه مواد ضذ عفونی کننده بود و آوردم اما گم شده بود  !! کجا رفت؟ همه حمام را گشتم با جاروی برقی  وزمین شور وهزاران وسیله  دیگر  خیر گم شده بود  پس از مدتها جستجو آنرا لای پرده حمام دیدم  اما فورا گم شد  دوش اب داغ را به روی پرده باز کردم خیر  فایده نداشت رفته بود لای حوله زیر پاهایم پنهان شده بود  سر انجام با کمک قوای کمکی  به درون  چاه توالت رفت !!!!نوه ام ازان عکس گرفت وگفت چقدر بزرگ است !!!  به هر روی تمام شب دریک   بد خوابی وشک بودم  مرتب پتوها وملافه خودرا میتکاندم با آنکه  اطاق را نیز چند با  با جاروی برقی  هوور کردم اما باز میترسیدم …. نخوابیدم   صبج بلند شدم  تا صبحانه بخورم دیدم روی نان درون  کیسه پلاستیکی  از ان پشه های بال  دار نشسته نانرا با کیسه به درون زباله دانی انداختم وقهوه خالی را سر کشیدم !!!! چه خبر است ؟ باران که مرتب میبارد  باد  هم هرشب هرچه را دارم به هنوا میفرستد  خانه هم چندان کهنه نیست تازه چهارده سال است که ساخته شده  مرتب هم تمیز میشود …… نه غمگین نیستم دنیا کثیف شده  ونمونه ای ازآن نیز درمقابل من هویدا میشود  با اینهمه انسانهای عجیب وغریب  با انهمه آواره با آن همه دیوانه های زنجیری ومعتاد  با همه بند وبستها وبستن همه راهها این سوسک از کجا جلوی من ایستاد  ؟ چه پیامی را برایم اورده بود همه سوراخها را شب ها من می بندم حتی پشت درب خانه را نیز بسته  ام  یک مورچه نمیواند داخل شود ! 

     امروز ناهار میهمان دارم اما  از ترسم دوش نگرفته ام باید حمام را خوب ضد عفونی کنم  همه حوله ها وهرچه که درون حمام بود به درون  ماشین لباسشویی انداختم وبیا د شمال خودمان افنتادم که با انهمه توری وبند وبست باز سوسکهای گنده در لابلای موهای وملافه های ما درحرکت بودند برای همین من ازشما ل بیزار بودم حتی درهتلهای درجه یک باز درگوشه ای یک سوسک راه میرفت بخاطر نمناک بودن اما  آپارتمان  من  افتابگیر است ونمی ندارد ….خوابم گرفته خسته ام  اما چاره نیست اول باید کسی بیاد حمام را برایم خوب تمیز کند تا بتوانم دوش بگیرم هنوز بائترس ودلرز داخل آن میشوم .

    من ادم خرافاتی نیستم اما دیدن سوسک هیچگاه برایم خوش یمن نبوده است اولین باری که یک سوسک سیاه گنده لب وان دیدم فریادم همه  شهررا خبرکرد این از کجا آمده و دوروز بعد دربیمارستان  بودم وبین مرگ وزندگی دست وپا میزدم لوله ای که به کبد وصل بود وزهر را میگرفت بسته شده بود ومن مانند یک زردک  زرد بیهوش وارد بیمارستان  شدم وزیر عمل رفتم نتوانستند سنگ را خارج کنند  باالجبار لوله ای دیگر به درون شکمم فرستادند حال با رژیمهای  سخت باید مواظب باشم درحین  اسکن غده ای را نیز درجایی دیگر دیدند واصرار داشتند آـنرا نیز عمل کنند گفتم خیر  دست به غده های بدن من نزنید  من حوصله شیمی درمانی وغیره ندارم با هم کنار خواهیم آمد وغده همچنان کنار من خوابیده  گاهی خون الود میشود وهمه خون مرا میمکد که باید خون تازه تزریق کنم زمانی بخواب میرود دفعه آخر  ازتزریق خون نیز سر باز زدم میل ندارم باخون دیگری زنده باشم خودم را معالجه میکنم با قدرت  بدنی ورژیم وانرژی مثبت !!! حا ل هر پانزده روز باید برای معاینه بروم برای اندازه گیری آن غده که درکنارم نشسته باهم انس گرفته ایم  اینها را نوشتم تا بگویم همه چیز ازدیدن یک سوسک  شروع شد  .  بلی من از عقرب جرار نمیترسم اما از سوسک بیمار میترسم …..پایان 

    یکشنبه 23/05/2021 میلادی !

  • روزگار ما

    ثریا ایرانمنش .لب پرچین .اسپانیا 

     من معمولا آخر هفته ها را اختصاص میدهم به نوشته های گخصوصی ودردلهای  خودم  چرا که در تعطیلی بسر میبرم. هرجند این روزگار همه همچنان دریک تعطیلی اجباری بسر میبرند وخانه نشین. شده اند وکم کم تنبلی وبی حسی انهارا فرا گرفته از همه بدتر روحیه جوانان ما  دچار پریشانی شده است ، .در روزگارهای گذشته مردم هنوز اهل دل وهنر بودند  که امروز  همه چیز زیر پرده فراموشی رفته است واگر بقایایی نیز از آن روز،را بر جای مانده باشد به دست  مشتی اشخاص ناباب  ویران می‌شود گویی به عمد میل دارند همه گذشته های مار پاک کنند  اگر امروز از جوانی تحصیل کرده بپرسیم مثلا  سولون قانون گذار معروف کی بود وچگونه زیست کسی نمیدانند در حالیکه  در گذشته قرنها  را بنام آنها نام کذازی میکردندمن میل ندارم وارد درس تاریخ شوم اما امروز  دیگر اثری از آنهمه هنرمندان نیست  دیگر کمتر می‌توان نوای دلکش پیانوی شوپن را شدید. همان. آهنگ‌های تکراری اپراهای تکراری  خوانندگان تکراری   خوشا آن روزگاری  که مردم جهان  تا این  اندازه  مردان هنر مند  ودانش را ارج میگذاشتند معلوم  است با چنان  اندیشه هایی مراد وزنان دانشمندی نیز در عرصه جهان. ظاهر میشدند  امروز امیر تتلو  وشکیرا وماذونا قهرمانان این قرن هستندامروز کتابی در دست دست هیچ کودکی دیده نمی‌شود غیر از همین اسباب بازی مسخره که همه احساس وعواطف وافکار ترا به درون خود کشیده. ومیبلعد  دیگر کتابی در احوال پهلوانان وبزرگان به چاپ نمیرسد  گویا جامعه انسانی این قرن دیگر به آنهمه زیبایی احتیاجی  ندارد   امروز باز من به سراغ کتابهای گذشته ‌قدیمی ام رفتم. همه ازحال رفته وروز،گارا آنها تیز مانند روزگار خود من رو به فنا ونیستی است کتابخانه ام درهم وبرهم  جایی ندارم که قفسه دیگری را کنار آن گذاشته وکتابهارا که روی هم تلمبار شده اند ویا درون کارتن ها   وچمدانها خوابیده آند روحشان را نجات دهم نیمی از مجلات وکتابهایم درخانه دخترم به آمانت گذاشته شده که نمیدانم چه بر سر آنها آمده است کتابهای که دیگر چاپ نخواهند شد   ومن این روزهای غم بار را   تنها با خواندن کتاب  بسر میاورم تلویزیون من همیشه خاموش  است مگر برنامه ای را  بخواهم روی آن انداخته تماشا کنم ویا احیاناً یک اپرای قدیمی ویا  کنسرتی را بیابم وبر روی صفحه آن انداخته. به خیال  خود بزرگ‌تر ببینم ولذت بیشتری ببرم ، دریغا از زندگانی خوب ما که برباد رفت وقهرمان امروز ما  بیل گیت وکارخانه   مرگ اور اوست . دیگر هیچ. پایان 

  • جنگل تاریک

     دلنوشته روز شنبه  22 می 2021 میلادی 1

    ========================

    چشمت که کنون رنک میبارد از آن /افسوس که تیر جنگ میبارد از آن .

    در یک حالت عصبی و لرزان  آنچه را  که لازم بود ویا نبود  به زیر بغل گرفنم وبه اطاق خوابم تنها پناه گاهم  رفتم .  بین ما همیشه یک تضاد و یک ناهمخوانی  وجود دارد هرد وآنهارا با ریاکاری تمام پنهان کرده ایم نفرت او از من بیشتر است اما ” من مادرم  وما همیشه باید در بحث وگفتگوی پدر او جانب حق را به او بدهیم  تادیروزنمیدانست که :

    پدرش در انگلستان برای خود اقامت دایم گرفته است وچند شرکت باز کرده  وبرای آنکه ما شریک نباشیم بخصوص من !… مرا بعنوان ” گاردین  ” به هوم آفیس معرفی کرده بود  تعجب میکردم که ماهیانه پولی به حساب من میریزد واگر قرار باشد که احتیاج به پول بیشتری داشته باشم باید اول به یک چک بدهم !!!بعد هم همه  قرضم را پس داده  وتشکر فراوان کنم ! نه اونمیدانست  که پدرش درچه لجن زاری پای گذاشته وتا گردن غرق شده است ومن جلوی همه چیزرا میگرفتم پدر او برایش یک خداوند یک مرد ایده ال بود که من جای اورا گرفته بودم واگر هنوز زنده بود  ا….! بارها بمن میگفت خوشا به حال تو که پدرم را داری   !  و روز گذشته باو گفتم که هیچگاه اورا نداشتم واز نداشتن  اوهم چندا ن نگران نبودم  همه چیز درطبیعت عوض میشود ائهم ثانیه ای ودقیقه ای او  نه او عوض شد بود ونه من ظاهر ا در دنیای زندگان  به زندگی مصنوعی خود ادامه میدادیم   میان جمع خودرا جمع میکردیم وادای  دو همسر وشریک زندگی را درمیاوردیم  اما هر دو مرده بودم  بی صدا وبی خبر  میل ندارم همه چیز را عریان سازم  پس از مرگ  او تازه دانستم که او او در چه جهنمی بسرد میبرده وچگونه بخود فشار میاورده تا نقش یک ” مرد” را بازی کند  همه اسنادو مدارک او  دریک  کیف با قفل رمزدار پنهان   بود وبعد از مرگ او تنها درونش عکس معشوقه جوانش بود وچند دسته چک بیمصرف که حساب های ان بسته شده بودند . نه وصیتنامه  ای ونه هیچ چیز حتی دیناری  حتی سکه ای برای تماشا  ساعت اورا به پسر ش دادم به همراه همان کیف   وبه دسته چکها خیره شده وئه انها را  میخواندم  وپرداختی های اورا اما دیگر دسترسی به هیجکس وهیچ جای داشتم ..   

    او هنوز کوچک بود نمیتوانستم باو چیزی بگویم به هیچکس  -حال امروز  برای بنیاد کمک به سر طانیها میدود راه پیمایی میکند کمکهای نقدی وجنسی مینماید چرا که پدرش سرطان داشته : که نداشته  واز آمبلی ریه والکل فراوان  ” جان داده است  اما قبول نمی کند  منهم اصراری ندارم  همه چیزهای ناگفتنی را باو بگویم  همه را  درون  یک صندوقچه گذاشته ام ودرب آنرا نیز قفل کرده ام هیچگاه میل ندارم درب آن را باز کنم وبوی تعفن انرا  در مشامم احساس کنم  .

    تمام پیکرم میلرزید  از همان نوع لرزش هایی که درگدشته وزمان زنده بودن پدرش همه اوقات در جان وروح من جاری بود دیگر میل نداشتم آن دیگ مدفوع ر ا بهم بزنم ودوباره بوی گند آنرا استشمام کنم  اما او نمیگذاشت  تنها سئوال بود وانچه را را که بیان میداشتم  غیر قابل قبول و بود نه ابدا ! تریاک یک لول هزا رپوند ؟ غیر ممکن است آنهم از سفارت ایران  !!!!! اما برای تحصیل شما دردانشگاه پولی نداشت ”  “خودتان بروید کار کنید وخرج خودرا دربیاورید “!  …. خوب این خاصیت بسیاری از مرن بخصوص شرقی هاست  زن باید همه چیز را بسازد و یا همه چیز را ببازد /////. ریشه تا انتهای زمین فرو رفته بود وبرگهای زرد وبد بوی انرا  او احساس نمیکرد اما من بخار  زهر الود را هنو زگاهی احساس میکنم که جانشین شعله های  اتش درونم میشوند .او قهرمانی در درونش  ساخته  که حاضر نیست  لطمه ای به ان بخورد  من واو بخوبی میدانیم  آن احساس  راستین دربین ما نیست او دیوانه  وار عاشق پدرش میباشد ومن سد بین او وپدرش بودم  پدر نیز از این موضوع اگاهی کامل داشت وتنها او ” عسل ” زندگیش بود بقیه  سربار او بودند  همیشه این را بر زبان میاورد . 

    حال امروز آن قهرمانی که درذهنش ساخته  آهسته اهسته فرو میریزد با گففته های برادر کوچکش اما حاضر نیست ان ستون ویرانرا رها کند  محکم آنرا گرفته تا ازر یزش ان جلو گیری کند بنا برای خشم او نسبت بمن امروزی وفردایی نبوده ونخواهد بود …… هر ازگاهی  سر ی به دایه خود میزند بعنوان وظیفه  ودایه مهربان نیز بعنوان فرزندی .که بزرگ کرده است از او پذیرایی میکند ومیل ندارد دنیای تخیلی اورا بهم بریزد . 

    آن لرزش درتمام شب مرا رها نکرد بی اختیار  اشکهایم سرازیر شدند من احتیاجی به کسی ندارم نه ازنظر مالی   ونه کمکهای دیگر دخترکوچکم نقش همسر / دختر. خواهر / مادر را برایم بازی میکند از صمیم قلب وسایر بچه ها همه میدانند اندوه مرا خوانده اندوخونریزی قلب مرا دیده اند این یک چشمانش را به روی انچه که مایه عذاب او باشد می بندد تعادل خودرا از دست داده است کم کم سن او بالا میرود روزی مانند رقاصه های زیبای بالرینها درصحنه زندگی میچرخید امروز پژمرده شده است  واحتیاج به یک ستون استوار دارد که…. نیست  ومرا با چشمانش که گرد شده اند مینگرد چگونه بی انکه تکیه به ستونی بدهم ایستاده ام  بدون هیچ خمیدگی . نه گله ای ندارم جبر زمانه است  باید پرده را روی همه  ناگفتنی ها  کشید وانهارا پنهان ساخت  زخمهایی هستند که بی هیچ دارو ودرمانی تنها درون سینه تو نشسته اند باید با انها کنار بیایی وکمتر دستکاریشان کنی  تا خون کمتری از انها جاری شود انهارا برای خودت نگاه داروبگذار او نیز درتوهم خود همچنان بماند سر انجام روزی پی به همه دانستنیها میبرد که دیگر خیلی دیر شده  وچه بسا ابدابرایش مهم نباشد  تنها آن عکس آزتیستی زیبای  قاب بین  گلهای مصنوعی برای او یک عبادتگاه هستند وان سنگ سپید  رنگ پریده درون گورستان .بقیه  زیادیند  تنها نقش بازی میکند  واین بازی را من خوب  می دانم سالهاست که دست اوبرایم رو شده است  او هیچگاه عوض نخواهد شد .

    بتو میاندیشم ای همه خوبی های جهان . تنها بتو می اندیشم به آن دوچشمانی که بیگناهی را درخود پنهان داشته اند  تنها  من خواننده ان خطوط هستم . پایان 

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا ” لب پرچین ” 

  • انتقام

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “اسپانیا 

    آن میوه بهشتی  که آمد به دستت  ای جان /  در دل چرا نکشتی از دست  چون بهشتی /

    تاریخ این حکایت  گر از تو باز پرسند / سر جمله اش  فرو خوان  از میوه بهشتی 

    شب گذشته کتابی را میخواندم  بسیار قدیمی  ترجمه آن گویا پنج سال به طول انجامیده بود و چهار مترجم زبر دست روی آن کار میکردند اما هنوز از کلمات عهد شاه شهید  استفاده میشد ومیبایست دیکشنری را باز کرد تا معنی آنرا دریافت .کتاب به ارامی شروع میشد  وکمی خسته کننده بود تا رسید به جاهای حساس آن وبیماری قهرمان کتاب ! او یک یهودی بود که درجنگهای بین المل شرکت کرد بود حال بی آنکه خود بداند  شکنجه هایی را که به او داده بودند  سر باز کرده واو درون تختخواب  بیماری به هزیان گفتن افتاده بود …ا زترس کتاب را نیمه باز گذاشتم وفورا به تختخوابم پناه بردم باورم نمیشد که انسان درهر لباسی و هر هیبتی و هر مقامی اینهمه سنیگن دل و قسی القلب باشد  امروز باین نتیجه رسیدم  که اگر روزی  قرار بر این باشد افرادی را  را انتخاب کنم حتما بسوی یهودیان  خواهم رفت  من یک بار درجوانی برای مدت کوتاهی بخاطریک چک آپ به اسراییل وبیمارستان حدثا رفتم میزبانان من آدمهای محترم  وبسیار مهربان هر چند شهر هنوز کهنه وقدیمی بود اما باز گفتنی های   زیادی  را درانجا دیدم تنها عجله داشتم که برگردم هنوز آب غربت را ننوشید ه بودم سخت دلم هوای همان غروبهای  غبار الوده شهر خودمانرا میکرد درمیان دوستانم نیز  یهودیانی بودند که مرا مانند یک خواهر مهربان در بر گرفته هیچگاه نه من آنهارا فراموش میکنم ونه آنها فراموشم کردند .

    ان روزها گذشت حال من دارم چیزهایی را میخوانم که دور از حقیقت  نیست و گمان کنم هنوز این راه  وحشتناک ادامه دارد اما برعکس شده است وحال  آنها هستند که در صدد انتقام گرفتن  اجدادشان از دنیا میباشنددرحال حاضر نیمی از دنیا را فتح کرده وبیشتر تکنو لوژ یها ومواد غذایی را انها تولید میکنند  بهر روی نویسنده کتاب از قطاری میگفت که تنها شبها حرکت میکرد  شش کوپه  دربسته بدون پنجره داشت  وتنها هواکش در بالای واگن ها قرار داشت  برای دفع معده های خود درهمانجا جلوی یکدیگر  کارهایشانرا انام میدادند وبوی تعفن همه جارا فرا گفته بود  دراین کوپهه لعئتی دربسته  چندین نوع انسانرا جای داده بودند یک کوپه برای مردان جوانی که برای کار در کارگاهها  میرفتند کوپه ای دیگر زنان ودختران جوانی بودند که  آنهارا برای خوشگذرانی سر بازان میبردند دران کوپه عده  ای زن ودختر با تیغ دست به خود کشی زدند تا  نصیب سربازان  دشمن نشوند وکوپه ای دیگر پیر مردان و پیر زنان از کار افتاده را حمل میکرد    وآنهارا  برای کشتن به کامیونهای غول پیکر دربسته میبردند واز طریق گار آنهارا میکشتند وسپس لاشه های آنهارا به درون  دره ها میریختند تا خوراک لاشخورها شوند  وکوپه ای دیگر برای کولی هایی که میبایست مقطوع النسل میشدند بنا براین از فرصت استفاده کرده گروهی باهم مشغول  از لذات  جانی وجهانی بودند .  مرگ ان پیر مردان وپیر زنان که درسکوت  آوازخوانان  “زبور”را  زمزمه میکردند   بسوی اطاقک مرگ میرفتند اشک مرا درآورد سر بازانی که ابدا گما ن نمیبردند شاید مادر  یا خواهر آنها نیز به همین سرنوشت دچار شوند انها تنها به رهبری دلبسته بودند !!! وجوانانی که زیر چکمه های همان سر بازان  به عناوین مختلف کتک میخوردند ….. کتاب را بستم وخود را جای یک یک این انسانها گذاشتم  اشکهایم سرازیر شدند بشر تا چه حد میتواند خونخوا رباشد  بسرعت   به اطاق خوابم دویدم دیگر میل به شنیدن  موسیقی هم نداشتم بالشم را دربغل گرفتم  وگریستم دران حال بود که احسا س کردم باید باتو آشتی .کنم وترا دربغل بگیرم واز تو بخواهم مرا پنهان کن . تو نیز به اسراییل رفته ای دوستانی نیز داری میدانی که مردم چندان بدی نیستند  اما امروز بیشتر آنها در صدد انتقام گیری  اجداشان هستند وبا قاره سیاه دست به یکی کرده  اما ایا هنوز آن قطار لعنتی  هم  شبها راه می افتدو  مسافران مخصوصی را حمل میکند ؟ آیا  این بیماری قرن وامپولهای فلج کنند ویا اهن ربایی همان  نیست کوره های  گاز دیگر ی بصورت آآمپولهای  مهربانی اما سمی بصورت مایعی کشنده بر پیکر ما فرو میکنند ما گناهی نداریم فرزندانمان  نیز بیگناهند ما دران زمان هنوز به دنیا نیامده بودیم تنها افسائه هارا خواندیم فیلمهارا دیدیم وبا انها همدردی کردیم غیر از عده ای مذهبی دیوانه بقیه فرقی بین خود وانها نمی دیدند .

    بالشم را محکم دربغل فشردم وترا فریاد میزدم مرا رها مکن مرا تنها مگذار  بگذار درمیان بازوان تو پنهان شوم . کی بود؟  چه کسی را فریاد میکردم وکمک  میخواستم ؟ ……..پایان 

    ثریا ایرانمنش 21//. 05/ 2021 میلادی