Category: General

  • چهل و یکسال

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    از تو شوری  به دل و بحر برانداخته اند / آتش عشق تودر خشک وتر انداخته اند 

    محنت عشق ترا حوصله ای  درخور نیست / پیش غمهای تو دلهاا سپر انداخته اند 

    چهل ویکسال است که تو دیگر دراین دنیا نیستی ومن چقدر از این بابت خوشحالم که توئبودی تا ویرانی سر زمینت را و خیانت خیانتکاران اطرافت را بیشتر ببینی  امروز  نام تو مقدس است ومهری است که بردلها حک شده  وهمه ترا میخواهند دیگر دیر است خیلی دیر  آنروز که ترا درقاب دلها داشتند دلهایشان لبریز از کینه بود و ترا شکستند حال بیاد آورده اند که ای وای چه کردیم برخودمان !؟حال آن ملای گدای دیروزی  چنان بر صندلی طلایی تکیه زده با پوشکی که پوشیده  با چوبدستی  احساس خدایی به آو دست داه است ومردم  بیخرد ونادان بر پاهای  کثیف وبرهنه  والوده بخون او هنو زبوسه میزنند سر بازازانی که میبایست  حافظ وحاکم برتمامی اراضی آن سر زمین باشند امروز تیر  آتش  را بسوی سینه هموطنان من گشوده اند چرا که حق خودرا میخواهند زمینشانرا میخواهند آب نوشیدنی وجویبارهای خودرا میخواهند اما به جای جواب تیری بسرعت بر سینه انها مینشیند .

     عده ای تازه از خواب شبانه ومستانه بیدار  شده اند  وترا فریاد میزنند وپدرت را میطلبند به روح او شادی میفرستند اما هنوز به آنها هم نمیتوان اعتمادی داشت چه بسا از خودشان باشند ! .

    آنهاییکه شرف داشتند کشته شدند وبه خاک رفتند وآنهاییکه نیمه شرفی داشتند درزندانها اسیر ویا مرده اند وبیشرفها همه سر زمین مارا اشغال کرده اند وآنهاییکه توانستند  شرف خودرا بفروشند وچه بسا نداشتند درسر زمین های غربت صاحب کلکسیونها شدند وآنهاییکه شرف خودرا نگاه  داشته وبتو وفادار بودند دربیغوله ها پنهانند  مانند همان مهاجرین اقلیت که در آپارتمانهای کوچک کهنه بسر میبردند وشغل اکثر آنها بافندگی یا فال قهوه ویا سیم کشی بود امروزآنها صاحب نیمئ از آنچه  که ماداشتیم  شدند وما جای  آنهارا گرفتیم بی آنکه فال بینی  را بلد  باشیم ویا بافندگی ویا سیم کشی را بدانیم . 

    در لیست  خیانتکاران نام تعدادی زیادی از آنها به چشم میخورد امروز چنان باد کرده اند وعینکهای مافیایی بر چشمانشان میگذارند وما فراررا برقرار ترجیح میدهیم مبادا  گردی از آنها برما  بنشیند .

    دران زمان هنوز جرج وبیل مشغول گدایی  ویا هر یک مشغول کاری بودند یکی مشغول دزدی وکندن دندانهای مردگان   ودیگری در گاراژ خانه اش  به خود ارضایی مشغول بود حال آنها  سر زمین هارا ویران میسازند وسپس آنهارا میخرند برا ی خود !هر دو از فرزندان  حلال زاه موسی کلیم الله میباشند !!

    خوشحالم که نیستی  خیانتکاران را یک به یک دیدم کسانی که در بارگاه تو سکه طلا میگرفتند حال درخیمه آن منفور مشغول خدمتند ویا به زیر خاک رفته اند اما خاندانشان به نوایی رسیدند .

     سر زمین تو ومن دیگر روی اسایش زمانهای گذشته را نخواهد  دید ویا اگر هم معجزه ای اتفاق بیفتد دیگر من نیستم منهم مانند تو در اسمان به سیر وسیاحت موشکهای حامل دیوانگان  میپردازم .

    تو پدر من وپدر همه ما بودی عشقی که من بتو داشتم  به پدر نادیده وفراری خود نداشتم  پدری که هیچگاه اورا ندیدم ودراخرین روزهای زندگیش ناگهان سر وکله اش پیدا شد تا ازمن ومادرم طلب بخشش کند  !!! من هنو ز کوچک بودم  اما مادرم نبخشید حتی جنازه اش را هم تحویل نگرفت واین کار بعهده همسر او افتاد تا ابروی خانواده نرود آنهم بخاطر من !!!اما تو برایم عزیز بودی ترا می پرستیدم مانند یک خدا شاید بیشتر .

    چهل ویکسال درغم ازدست داندت  گریستم بمن ارتباطی ندارد که خانواده ات اول چگونه از تو یاد میکردند وسپس ناگهان بیادشان  افتاد که تو هم  بودی  حال تو مقدس شده ای وارامگاهت نمایشگاهی برای توریستها ایا روحت همچنان روی ابهای نیل درحرکت است ویا  برفراز سر زمینی که دارد فرو میرود تا تبدیل به یک تل خاک شود چرا که ” آنها”  از ما بهتران تمدن گذشته را دوست ندارند میل دارند دنیای بهتری  را بسازند بسیک وسیاق خودشان با پسربچه ها ازدواج کنند وزنان با دختر بچه ها بخوابند !وحلقه های رنگین کمان یکی شوند !

    (نه !!!! نمی گذارد بنویسم مرتب پارازایت روی آن می اید )!!! 

    گاهی هم اگرمیلش بکشد نیمی از آنچه را که نوشته ام پاک میکند . اما میدانم روح من درکنار تو اینهارا برایت خواهد خواند وکمتر ازدردها سخن خواهد گفت تا ارامش ترا برهم نزند .

    حال باید بنویسم کوتاهترین خط میان دونقطه تنها یک خط صاف است بی هیچ  زیکزاکی درحالیکه برای ما زندگی  مرتب درحرکت زیک زاک جریان داشت و….دارد  چرا که میل نداشتیم به تو وارمان تو وخودمان خیانت کنیم .

    در نظرها خوار وبر دلها گران افتاده ایم /  ما وغم گویا که ار یک اشیان افتاده ایم 

    شد زبان در کام نطق تنهایی ما گره / سالها چون جرس از کاروان افتاده ایم 

    در میان دین ودنیا دست وپایی میزنیم / هم ازاین وامانده ایم وهم از آن افتاده ا یم ……..” ارشد هروی ” 

    روانت شاد یادت گرامی یادت دردلهای مجروح هنوز باقیست .شاها !

    ثریا ایرانمنش / 24/07/2021 میلادی !

     

  • بالاتر از سیاهی

     ثریا ایرانمنش ، « لب پرچین » اسپانیا !

    پرده ها را کشیده ام اطاق را تاریک کرده ام میل دارم در تاریکی به تاریک شد سر زمینم  بیندیشم. حوصله نوشتن ندارم حوصله تماشای بازی های بیزنس وسر گرم کنند. المپیک تو کیو را  ندارم تلویزیون نیز خاموش است ،.به گاو میش های سر زمین داغ واتشین که روزی عروس خاور میانه بود میاندیشم که یک یک از بی آبی جان می‌دهند گاو میش باید تا گردن  در آب باشد. به زنان ومردمی میاندیشم. که خم شده روی برکه های آلوده  آب مینوشند به آن  پسرک قرطی با پیراهن ابریشمی. با آن اتومبیل کذایی تزیین  شده به عکسهای آن قاتلان برای مردم تشنه. وان سر زمین  خشک آب  معدنی میاورد . وچقدر خوشحال شدم که مردم تشنه اورا بر گرداندند ویا آب معنی هدیه آن خانم قاتل را که درهند آدم کشته بود به دست رهبر عزیزش نه تنها آزاد شد بلکه یک سفر حج هم هدیه گرفت یا سیصد میلیون جمع کرده تا آب معدنی برای گاو میشان  ببرد. فاحشه همه جا فاحشه است قاتل همه جا قاتل و زنده باد  آن زن دلاوری که درکنار تابوت پدرش  که از  بیماری کورنا مرده بود بی هیچ هیجانی میگفت از شما متنفریم بیزاریم  مملکت مارا رها کنید او خیلی جوان بود شاید پدرش در انقلاب شرکت  داشته اما او امروز میداند سر زمین پدری یعنی چه  ،

    نه امروز حوصله هیچکاری را ندارم میل دارم به سر زمین سوخته ام بیندیشم که به دست نا بخردان  وخود خواهان  از بین رفت حال درخارج یکی نان مجاهدین را میخورد دیگری نان جاسوسی وخبرچینی وسومی نان. خودفروشی  را وپیر وپاتالها هم هنوز درخم کوچه مصدق السلطنه. دارند قدم میزند ، . فعلا شهرام شارلاتان است که یکه تاز شده با. آن شارلاتانهایی که به دور خود جمع کرده ،.نه حوصله غذاخوردن هم ندارم دهانم تلخ است کامم تلخ است ‌اشک‌هایم شور ،‌.

    .پایان ،اول امرداد ماه. برابر با بیست وسه ژولای  دوهزارو بیت ویک 

  • خبری نیست !

    ثریا ایرانمنش ” اسپانیا  ! 

    ” لب پرچین “

    از لب پرچین به زیر افتادم نه من همه ما  دیگر روی اسایش را نخواهیم دید همه اخباررا گوش دادم همه روزنامه ها  حتی یک جمله که درآنسوی  کره خاکی بر سر زمین ما ومردم بی سلاح  چه ما میگذرد  کلامی بر هیج زبانی جاری نشد غیراز همان اخبار ” فیک” و همان جدایی طلبان که از آب گل الوده ماهی گرفته روی یوتیوپ مشغول سگ دوانی هستند .

    شعار مردم عوض شده است  ” رضا شاه  شرمنده ایم ” کمی دیر نیست !  ایا ما همیشه باید درآخرین فرصت به خیانتها و بیخبری ها و اعمال نادرست خود پی ببریم  طرف مقابل اهریمن راحت درگوشه اطاقش لم داده تریاکش را کشیده چای اعلای  هندوستان را با استکان به رنگ همان ذغالها بالا میکشد  خیالش تخت راحت است دو نره خرس واژدها  در د.وطرفش ایستاده اند وارتش  آدمکش او  در راه است کار او تنها همین است کینه قدیمی وعقده های فروخورده را امروز ترمیم کند ولو با کشتن همه ملت ایران .

    نوکرانش مزد بگیرانش بچه مزلف های  بغل خوابش همه دور دنیا مشغول بو کشیدن چفیه او که به زودی کفن او خواهد شد مشغولند وسر مردم را با اراجییفی گرم میکنند .

    دراینسو مردم مسلمان در مسجدالقصی نماز عید قربان را برچا می دارند بدون ماسک بدون هیچ فاصله ای اما جلوی مارا درخیابانها میگرند ودسته بیلی درحلقوم ما فرو میبرند تا ببیند که ایا بیماریم  یانه  واگر دلشان خواست یک انسان سالم را نیز به بیماران اضافه میکنند تا آن بنیاد  سلامتی خوشش بیایدی ودلار بیشتر ی را برایشان ارسال کند !

    نه هیچ خبری نیست همه جیز ارام پیش میرود ومردم درتداراک المپیک توکیو هستند با مراعات فاصله وهیج تماشاچی درون هیچ سالنی حاضر نیست مگر از طریق  هما ن جعبه شیشه ای .

    نه خبری نیست مردم جوانان پیر زنان پیر مردان در سیاه چالهای وزنئدانهای ایران  ویا زیر دست وپای آن آدمخواران له میشوند چرا که تشنه اند تنها درخواست آنها اب است وبس  نان ندارند  مهم نیست ابلیس شکمش سیر است وابلیسان دیگر دور کاسه اورا مییلیسند وبه ملت بزرگ ایران میخندند  ” روی که شما  داشتید ما نداشتیم ” آهان بخور!گویی همه  حیوانات عالم دست دردست یکدیگرو  متحد شده اند  تا پایان گرفتن آن شعله برافروخته  وآن پریشانی را خاموش سازند  خوشحالند  همه تکه ای را به دندان گرفته به سوی میگریزند باید ازچه کسی بپرسیم که همه گناهکار نیستند وهمه اشتباه نکردند  ایا آن خداوند بزرگوار خودش میداند؟  او همه را یکسان خلق کرد  اما همه عوض شدند  ایا او خبر دارد ؟  ایا به شکایت های مادری دردمند که جوانانش را ازدست داده گوش فرا میدهد ؟  آیا میداند که این گرگهای فتنه گر  زمین بیچاره مارا هدف گرفته  ومشغول ویرانی وفاسد کردن ان میباشند ؟  آیا ملت ما سزاوار چنین عقوبتی بود؟ ……..

    نه دیگر صدای خدا از کوه سینا بگوش نمیرسد  انجیل نیز قدرت جادویی خودرا ازدست داده است  دیگر عشق ورسالت وعقل وزیبایی درهیج داستانی شکل نمیگیرد  همه را درون خودمان ساکن ساخته ایم ولب فرو بسته به تماشا ایستاده ایم  وتنها فکرما این است  که عده ای از ما حقیقت ابدی را دردرون سینه هایمان پنهان داریم  وآبستن ان هستیم .

    شعله  اتش ابدی المپک را روشن کنید  وبه دور آن برقصید بی خبر ازانچه که دردل ما میگذرد  خودتانرا با پستی ها شاد نگاه دارید با  حساسیت  رقیق ویا بی احساس /  عشق وآزادی  چیزی اسرار آمیز است که همه شایستگی انرا ندارند .

    ز چشم خویش  گرفتم قیاس کار جهان / که نقش مردم حق بین همیشه بر اب است .

    عقابها  به هوا پر گشاده اند  و دریغ / که این نمایش  پرواز  نقش در قاب است ……….” شاعر توده  ” سایه !

    درو بی پایان به روان پاک رضا شاه بزرگ  وجانشین او محمد رضا شاه  شاهنشاه اریا مهر ما . ملت نا سپاس را ببخش وبگذار که پیرروز شوند بار دگر . ث

    ثریا ایرانمنش / 21/07/2021 میلادی 

  • ورد سحری

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    آیین تقوی را  ما نیز دانیم / لیکن چه چاره با بخت گمراه / ما شیخ وواعظ کمتر شناسیم / یا جام باده  یا قصه کوتاه !….. “حافظ شیرازی ” 

    اینک زمان ان فرا رسیده که بین نیکی و سیاهی و روز و شب را انتخاب کنید !شما حتما نباید زرتشت را ستایش کنید  نباید سعی کند که اوباشید اما سعی کنید راه روش اورا درپیش بگیرید امروز درون هریک از شما  کودکی خوابیده که هنوز  بیدار نشده است اما زمان آن فرا رسیده که ان کودک را از خواب بیدار نمایید وبطور حمله ایران را پس بگیرید درغیر اینصورت مانند اسپانیا هشتصد سال درگیراین قوم آدمخوار خواهید ماند وراه فرار هم ئخواهید داشت اسپانیارا فرانسه نجات داد اما همسایه های شما همه عرب هستند وحسابی هم سیر شده اند ااز برکت آن سر زمین پر برکت که امروز ویرانه ایی بیش نیست .

     آنچه را که شما باید  داشته باشید پول وقدرت نیست  آینده شما  گذر گاهی سخت وناهموار است ولبریز از خطر  فریب آن پسر خوشگله را نخورید او بو میدهد خیلی هم بود میدهد بیهوده آن گردن بند زرتشت پاک اهواراییرا  برگردن  ودستهای الوده ا ش بسته  تا شمارا فریب دهد وان یکی ودیگر ی همه دربند خویشند .

    امرو زاز صمیم دل دعا کردم  که ایزد توانا بشما کمک کند اگر چه ناسپاسی کردید ودلی را شکستید دل پدری را که برای شما زحمنت کشیده بود فریب چند شاعر ونویسنده ناتوان ونادانرا خوردید فریب اشعار پوچ و بی معنی انهارا خوردید فریب دعای نیمه شب را خوردید همه خیالی بودند کاسه های تهی از هوا  حال امروز شما به خانه وخانواده وسر زمین خود احتیاج دارید آنرا مفت در اختیار ادمکشان گذاشتید حال امروز آنها درخراسان شما مشهد مقدس شما استان رضوی شما دارند تعلیم آدمکشی را میدهند وآنجا را پایتخت حکومت اسلامی  قرار خواهند داد ازخواب برخیزید خمیازه کشیدن بس است کسی به کمک شما نخواهد آمد ایا درمیان شما مردی نیست مردانی وجود ندارند که از ناموس وطن دفاع کنند ؟ 

    امروز تنها باید از سر زمین فنا شده گفت نه ازموضوعاتی دیگر .من امیدوارم که همه با هم چون یک انسان امیدوار دست دردست هم داده وایران خودرا بس بگیریم ناموس ما  عفت ما  فرزند ما پدر ما مادر ما ست چگونه راضی میشوید که جنایتکاران به آو تجاوز کنند وشمارا را فریب بدهند واز شما  برده بسازند آنهم چند موجود بد ترکیب از شکل و شمایل افتاه بدبخت دیروزی  که برای دو ریا ل همه چیز خودرا دراخیتار دیگران قرار میدادند .

    نگذارید هیج سخنگو یا معلمی  ویا هرکه هست رویای شمارا به هم بریزد در هریک از وجود شما تنها یک رویا هست وان نجات سر زمین ما ایران میباشد  شما کاملا متعلق بخود هستید نه به دیگری  چرا برای هر نیاز به اراجییف آن زباله ها گوش فرا میدهید .یا تلویزوینهای خارجی که سد راه شما برای مبارزه هستند .ویا خود فروشانی در کسوت نویسنده وطناز ورقاص !

    به نجوای درونی خود گوش فرا دهید  زمانی که ان نجوا خاموش میشود  شما باید بدانید که افکاری نادرست درسینه شما جای گرفته ویا درشعور شما  ویا  دردرون شما چیزی مختل شده است .

    به رویاهای خود گوش کنید سر زمینی زیبا  لبریز از رودخانه ی پر اب وکوهستانی  خنک وچمن زارها وعشق درمیان سبزه ها ونوشیدن می درکنار لب جویبار وشنیدن نوای موسیقی واواز پرندگان  سالهای سالست که آنهارا از شما گرفته اند ودرگوشتان تنها صدای انکر الصوات ومرگ ونیستی نشسته است . 

    باید برخیزید من ناتوانم  ودستم از انجا کوتاه اما هنوز شعور باطنم کار میکند ومیدانم دوست چه کسی ودشمن کجا نشسته است . آن پسر خوشگله مامور است که بعضی از نوشته ها مرا پاک کند ویا به نفع خود جمع آوری نماید از این پسر خوشگل ها در اطراف من زیادبودند من کودک نیستم زنی بالغ وکاردانم  شما باید راهتان  را  تا دور افتاده ترین  وسرد ترین  خلوتها  حتی تا سیاه ترین سرنوشت ها دنبال کنید تا به هدف مقدس خود که هما ن ازادی میهن عزیز است برسید . 

    من بر این باورم که آن شاه کوچلو هم کاری از پیش نخواهد برد او نیز اسیر است حال بقیه اش به خود او مربوط میباشد من سالهاست که رفتار اورا زیر نظر  گرفته ام وسالهاست که به او تاخته ام اعتقادی به او ندارم  ما میتوانیم از نو شروع کنیم اما این بار دیگر با شکلی نوین واففکاری   بزرگ وجهان بینی  درست به اطراف مینگریم . این تنها یک اظهار نظر خصوصی است . ث

    “”روزهای پریشانی فرارسیده است  ایا ممکن است  آنها با خودشان فرهنگی نو را به همراه بیاورند ؟ 

    گذرگاه عشق  برای  سفر بسیار سخت است  زیرا ازهر سو  با بی اعتقادی مواجه میشود . ” از کتاب گذرگاه عشق هرمان هسه ” “

    پایان / ثرریا ایرانمنش / 19/ 07/ 2021 میلادی !

  • چه عاقبتی !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ——————————————–

    مردی که  راز آفرینش را  /در تیشه  خارا شکاف  خود نهان  می دید 

    مردی که  داود  پیامبر را  پس از مردن 

    در مرمری  بیجان حیاتی  جاودانه بخشید 

     میگفت ” 

    ای یاران  ! تندیس ها در سنگها پنهانند   من لایه های زائد  وبی شکل را پس میزنم /  ” نادر پور ” 

    جرج اروول نویسنده توانای انگلیسی در دو کتاب خود مزرعه حیوانات و هزارو نهصد وهشتاد چهار. / امروز را پیش بینی کرده بود از خوکها که بر آدمها حکومت میکننند واز برادر بزرگی که همه دنیارا زیر ذره بین دارد سخن گفته بود  اما از کفتارهای هوایی چیزی ننوشته بود وچه بسا بفکرش نمیرسید روزی  کفتارها هم بال وپری یافته ودراسمانها سر   زمین  ها را ویران سازند کفتارهای سیاه وسفید که قبلا مانند موشهای های کور زیر زمین مشغول ویران کردن  واز بین بردن بشریت بودند . نه دراین باره چیزی ننوشته ویا اگر نوشته به دست ما نرسید .

    مطابق معمول هر  یکشبنه کانال دو یک برنامه کوتاه مدت موسیقی کلاسیک دارد اما اگر این نمایش مسخره را نشان نمیداد چه بسا ما از یا دمیبردیم که درکدام جهنم داریم زندگی میکنیم ودر انتظار یک آتش بزرگتری نشسته ایم تا همه را مانند درختان وجنگلها وپارکها به یک باره بسوزاند وجانوران جدیدی را که خود ساخته روانه دشت وصحرا نماید . 

     یک سوپرانو خوان درانسوی سن در تاریکی  ویک تنور دراین سوی سن در تاریکی   یک پیانو  یک فلوت دو ویلن ویک ویلون سل همه ارکستر را درتاریکی  تشکیل میدادند و آوازها هم معلوم است از جناب ” سپاستین باخ” بود  

    دلم گرفت تلویزیون را خاموش کردم دیگر خبری از آن دسته کر واوازاخوانان زیبا نیست همه دریک بسته بندی  قراردادی با فاصله های حساب شده ومیانشان چند تابلوی طلقی از نوع همان ماسکهایی که برصورت آتش نشانها میگذارند  همه ارکسترر ا تشکیل میداد با پوزه بند ! واین است بردگی نوین !!!

    جنگلها میسوزند درختان فرو میریزند  سیلابها سر زمین هارا و خانه هارا ویران میسازند تا زمین مسطح شود <اقایان آنهارا برای خود برداشته به کشت انگور خود مشغول شوند مهم نیست اگر با بیماری از دنیا نرفتیم با واکسن ها اجباری واگر آنهم کاری نبود با ماسکهای مخصوص  خفه خواهیم شد دنیا باید تنها برای آنها بماند کفتار ها / خوک های مزرعه / وبرادر  بزرگ که هیچکس نمیداند درکدام گوری پنهان است  خدای ساختگی هم کم کم جایش ا به رباط ها خواهد داد ومجسمه های درون کلیسا ها که هرکدام برای خود قدیسه ای بودند حال بشکل یک عروسک کوچک درگوشه ای نشسته اند وا زآن  ازاد کننده دلها وآن مرد پا برهنه که مرده  هارا زنده میساخت اثری نیست . موزه ها تبدیل به مسجد شده اند ومساجد نیز تبدیل به مجالس عیش ونوش وحریفان ومیگساران " روحی"   جسمی ! جسم را درجای دیگری هم  بکار میگیرند !

    المان امروز نیمی از آن زیر گلل ولای فرو فته وخانه ها برسر مردم ویران شده  بلژیک نیز همچنین و درانسوی جهان سر زمین خشک وبایر من هر روز به قعر جهنم فرو میرود وخوکها هنوز مشغول نشخوارگوشت آدمها هستند  دیکر شهامت  ایرانی بودن  دروجود کسی باقی نمانده است  خودشان نیز درغوغای احساسات دروغین خود گم شده اند  کسی هم راهنمای آنها نیست  المان حد اقل چند نویسنده وفیلسوف بزرگ را به جهان عرضه کرد که امروز راهنمای آنها وبا عث افتخارشان  میباشد ما همان چند نفری را هم داشتیم به زیر خاک بردیم وخود روی  خاک انها رقصیم با ساز دیگران .

    دیگر کسی در خیابانها  آوای سرودی را نخواهد شنید ودیگر کسی به ان روز بزرگ نخواهد اندیشید اندیشه ها همه کنترل شده اند ودر بعضی از جا ها مهر وموم میشوند ویا پاک شده از بین میروند تنها باید درخدمت ” برادر بزرگ ” بود وبا خوکها هم آخور شد .

    خوب ما میگذاریم هر انسانی با هرچه که دلش میخواهد  ووجدانش به او میگوید عمل کند  حال اگر باید بکشد خوب میکشد واگرباید کاسه ای خون نوزاد را سر بکشد ! خوب ! به راحتی سر میکشد  حال اگر روحش را گم کرده است این دیگر به کسی مربوط نیست  تنها یک تن بی ارزش را درخدمت بزرگان قرار میدهد . ….

    “” اکنون من  . گفته های  آن پیر توانا  را  درخاطر خود باز می یابم  / پیکر تراشی دیگررا می بینم که از آسمان  با ضربه های  تیشه  جادو  ذرات اندام  مرا برخاک میریزد  / تا ان هیولای کریهه استخوانی  را از ژرفنای  من برون کشد ……..”” …..” نادر نادر پور ” از گفتار همزاد پنهان  کتاب زمین وزمان ! رواشن شاد .

    نه دیگر چیزی برای گفتن ونوشتن ندارم  یکسال واندی زندانی ودنیارا تنها ازپشت شیشه کدر وخاک گرفته که حتی حوصله پک کردن آنرا نیز ندارم . میبینم وچه دنیای کثیفی وچه همه الودگی / قحطی/ بیماری / بیچارگی / درماندگی/ بیکاری و…بیگاری  در همین حال دلم برای جوانان تازه بالغ شده میسوزد سرنوشت آنها چه خواهد بود ؟ خدا میداند .

    ستم عشق تو هر چند کشیدیم بجان / ز آزویت ننشستیم  خدا میداند .

    پایان / ثریا ایرانمنش  / 18/ 07/ 2021 میلادی .

  • هیا هوی بسیار

     ثریا ایرانمنش ؟ لب پرچین ” اسپانیا !

    اینهمه جنگ وجدل حاصل کوته نظری است /گر نظر پاک  کنی کعبه و بت خانه یکی است 

    اینهمه  فریاد وهیاهو برای  آن بود که نیم دیگر سر زمین مارا تقدیم جناب اجل  وریاست کل دنیا  ؟ پوتین ” بنمایند نیمی از انرا چین گرفت ونیم دیگر را هم روسیه ملاها به قم  برمیگردند و کردستان میشود ایران وبقیه هم برای خود  زیر نظر یا بدون نظر یا زنده میمانند ویا به قعر زمین فرو میروند وما ” ایرانستان” را بر پا خواهیم ساخت حال هرچه میخواهید فریاد بکشید وبه دنبال معصومه قمی بدوید . 

    وآ ین بود پایا ن ماجرا  ما با پوتین  وقوای آن نمیتوانیم  دربیفتیم با اژدهای  سرخ هم همینطور درحال حاضر مشغول خالی کردن معادن طلاست وبعد دیگر نوبت کجا میرسد خدا میداند وبس .

    سخن عشق تو هر چند شنیدیم بیهوده بود وتو گفتی که ما ایرانستان خواهیم شد . 

    حال دیگر برای کی وچه بنویسیم برای چه کسی پرده بهاران را بالا بزنم ودرکدام زمستان پاهایم را درآغوشی گرم بگذارم  وپیکر یخ زده خودرا درکجا به دست گرما بسپارم ؟.

    حال ماهیان جوان ما همه درون قوطی های کنسرو ردیف شده از مقابل ما  خواهند گذشت جنگی بیهوده وبی اثر/

    گردش درچنین ابهای متعقنی دیگر افتخاری ندارد  وآفتاب فروزان  همیشه خاموش خواهد ماند  وما خاطره هارا راگر بیاد داشته باشیم مانند علف خشکیده میجویم  باید روسی یاد بگیرم هم اکنو ن روی تابلت من زبان روسی وچپنی را درس میدهند واولین کلام را ان جانی آدمکش  با آن خنده های چندش آور بگوش ما رساند وخود دربغل پدر بزرگش پنهان شد .

    حال دیگر میلی ندارم  پرنده  خیال خودرا رها سازم تا بر شاخساری بنشیند وبرایم آوازی تازه بیاورد  باید بخودم بیاندیشم وبه آنکه درجودم نشسته و هر از گاهی مرا ندا میدهد  که اهای من هنوز هستم !!! جایی نمیروم تا اخرین لحظه با تو هستم  .گاهی از حرارتی که دروجودش هست مرا به فغان  وا میدارد .

    دیگر  فرشته خیال را به دوردستها نمی فرستم تا برایم پیامی تازه بیاورد  ودیگر برای هیچ  برگی که ازدرخت می افتد نخواهم گریست .

    به زیر روشنایی ماه میروم  وخودرا عریان میسازم تا پیکرم را مالش دهد   بی آنکه لب به شکایت باز کنم  دیگرلبخند شیرین را فراموش خواهم کرد وقهقهه خواهم زد تا صدای مرا دنیا بشنود  فریاد من اکنون درگلو نشسته وتبدیل به یک بغض شده است میدانم  که دیگر فردایی نخواهد بود .

    من در همین سر زمین با همین مردم دوباره بزرگ میشوم رشد میکنم وباز  پیر میشوم . 

    وتو شاها  ! …. 

    اسوده بخواب  ماهم همه خوابیدم تا فردای قیامت . پایان 

    ثریا ایرانمنش 16/-7/2021 میلادی 

  • معصومه ای دیگر

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    برواین دام بر مرغ دگر نه / که عنقارا بلند است آشیانه 

    هرکسی را بخواهی فریب بدهی من یکی فریب ترا نمیخورم واز روزاول نیز سر مخالفت با تو و.هوادارانت برداشته ام چرا که میدانم کجا دوره دیده ای وچگونه بازی را بلدی ایکاش میرفتی در برادوی وآرتیست میشدی شاید جایزه اسکاری هم نصیب تو میشد . 

    خداوند هیچکس را به زوال عقل دچار نکند . در گذشته بانویی دراین شهر زندگی میکرد که روزی برو وبیای وخانمی داشت حال با بافندگی  اموراتش را میگذراند ودخترش ماهی پانصد دلار برایش میفرستاد . روزی هراسان به نزد من آمد وگفت همسایه ها میخواهند مرا بکشند ! پرسیدم چر ا همه که با شما خوب هستند .گفت  نه ! میخواهند مرا بکشند چون من دلا دارم دلار وآنچنان این دلار را محکم ادا میکرد گویی مخزنی از طلا دارد ! پرسیدم از کجا میدانند شما دلار دارید ؟ مگر از طریق بانک پولتان تبدیل نمیشود ؟ گفت چرا  برای همین هم هست که میخواهند مرا بکشند حال دخترم با سازمان اف / بی / ای / در امریکا تماس گرفته وآنها گفته اند نگران مباش ما برای محافظت مادر شما مامور به آنجا میفرستیم !……اینجا بود که دیدم طرف بدجوری قاطی کرده وبدجوری دچار زوال عقل شده است .گفتم خوب است اقلا اف بی ای تا این ده کوره می اید تا ازپانصد دلار شما محافظت کند !.

    حال نوبت معصومه خانم است  شاید درانتظا ریک ضریح طلایی دریک از دهات رشت است تا برایش بسازند ومردم به زیارت او بروند ویا شاید  درپشت توالت کاخ سفید دوستان گلو بالیستی اش یک بنای یاد بودی برایش بر پا کنند  وشاید مردم اورا نجات دهنده وژاندارک ایران بدانند . 

    زنک ! مگر اف بی ای بیکار است که به دنبال تو بیاید  آن مردان دزد وشرورو قاچاقچی را گرفتند برای جرم دیگری تو هم خودت را فورا با یک کلیپ مسخره به انها چسپانیدی ودر آن کلیب به زنی که مثلا مادر یک کشته فرزند بود نفهماندی که حد اقل درست گریه کن ومصنوعی زیر چشمی به دوربین  گریه سر نده وآن پیرزن خندان در بغلش  حظ میکرد  مارا  چی حساب کردی  خر ؟ یا پولی ووجهی تازه رسیده تا دوباره تو مهره سوخته را جان بدهند ودوباره عده ای را به کشتن بدهی همان چهار شنبه سفیدت چند دختر بیگناه را به زندان وراهی طناب دار کرد  حال جیم الف دچار درد سر شده ودوباره ترا علم کرده است کشتن تو از کشتن یک گربه هم اسان تراست چرا ترا بدزندند  همانجا مگر نمیشود  یک کارددرون شکمت بکنند؟ حتما باید یک قایق پرسرعت بگیرند وترا به ونزولا ببرند ؟! چرا به ترکیه نبرند یا به عراق ؟  آخ  !!!ما مردم تاکی میخواهیم فریب این موجودات پلید را بخوریم این کرم مرده چگونه  یک هفته شرو شور به پا کرد <ان تلویزونهای دست نشانه نیز اورا تا عرش اعلا بالا بردند . پشت یک پنجره  خالی نشسته پرده را کنار میکشد ویک ماشین پلیس که چراغ میزند نشان میدهد ومیگوید پلیس مواظب من است !!! واف بی ای خانه مرا عوض کرده است !!!!

    من دراین ده کوره مجبورم تنها زندگی کنم  بچه ها به سر خانه وزندگیشان رفته اند پلیس دستگاهی درخانه ام گذاشته با یک تکمه  نامریی / هنگامیکه میروم روی بالکن تا باغچه را اب بدهم میدانم درانسوی خیابان درپشت پنجره ها ی سفید شده دوربین روی من ذوم است ودرطرف چپ وروبرو نیز دو دوربین روی بالکن خانه من ذوم است …نه به خاطر آنکه من آنچنان عزیزکرده ویا صاحب شخصیتی هستم خیر آنها تنها ازیک شهروند تنها ی خود محافظت میکنند ومیدانند که دستی به قلم دارم وچه بسا روزی فربانی شوم با انکه سعی دارم  مراعات خیلی چیزهارا بکنم  اما میدانم از چهار طرف من زیر نظر انها هستم وهمسایه  من نیز یک پلیس گارد است چسپیده به دیوار خانه ام ! نه دلار دارم نه طلا دارم ونه فرشهای گرانبها  وابریشمی درون اطاقم پهن است تنها آنها از یک شهروند تنهای خود مراقبت میکنند بچه ها هم هرروز تلفن میکنند وهرکجا بروند آدرس میدهند من از چیزی یا کسی واهمه ندارم سالهاست که تنها زندگی میکنم اما همین دستگاه بالای سرم بمن قوت قلب میئدهد وآن دکمه نامریی که برگردن دارم .

    دیگر مارا فریب نده حضرت معصومه خانم مایکی کف دست ترا تا آخر خوانده ایم حال اگرمرحوم پرو.یزکاردان از شما خوشش میامد وشمارا به عرش میبرد چیزدیگری است ویا اگر مردی از شما خوشش می اید وشما را زیبا میبیند درانتظار لطف شما ست آن بحثی دیگر است .

    این مهره سوخته بوی کباب وگوشت تازه را احساس کرده واین بازی جدید را به راه انداخته است   مارا ز سر بریده میترساند  خودش درمحفل عاشقان  آن آدمخواران خوب رقصیده حال آب توبه بر سر  ریخته  پا روی مین گذاشته است .

    اینرا نوشتم تا هموطنان عزیزو نادان  من فریب این نیرنگ وبازی جدیدرا نخورند وبه مبارزه خود بر علیه آن آدمخواران وازادی ایران زمین ادامه دهند بقیه اش به خود او  وتختخوابش  مربوط است .

    > پایان 

    ثریا / 15/-7/2021 میلادی !
     

  • بابا بیا، بابا بیا!

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا

    در تمام تاریخ آینده آیا کسی خواهد توانست این دوران وحشت و ظلمات را بنویسد؟

    و آیا ایندگان ما خواهند توانست سر گذشت این دوران تاریک و وحشتناک را احساس کنند؟ یا تبدیل به ربات خواهند شد؟ آیا خواهند توانست نتیجه ای از این روزهای تلخ به دست آورند؟ آیا از این روزهای ظلمت و تاریک داستانی درست خواهند گفت؟ و آیا آن نورسیدگان و نسل بی هیچ احساسی از روی آن خواهند گذشت و این نوشته ها نیز پاک خواهند شد همچنانکه همین الان هم بعضی جاها بفرمان دستگاه پاک میشوند؟!

    و آن دستی که امروز درحال برهم زدن و ویرانی این جهان است هرر وز درازتر میشود و تکه هایی را میرباید و درختان را میسوزاند و جنگل هارا به زمینهای بایر تبدیل میسازد و آبهای جاری و روان را خشک کرده برای ایندگان کپسولی خواهد ساخت و یا آنها را برای تشنگان مریخ خواهد فرستاد!

    در اوایل آن شورش وحشتناک مردم میخواندند “بابا بیا . بابا بیا، ایران شده اسپانیا” حال باید خواند مادر تو هم بیا ببین که اسپانیا شده ایران. در بعضی از ساعات روز و گرم تابستان برق برای چند ساعت قطع میشود و دربعضی از شهرستانها آب نیست و اگر هم باشد آبی آلوده که پس مانده های شتشوی دستهای دیگران درلوله ها سرازیر است. مطمئن هستم که در هتل های لوکس چند ستاره آبی به زلالی جویبارهای بهشت روان است و هیچگاه برقشان قطع نخواهد شد. تنها آن دهاتیان بیچاره که احتیاج به آبیاری مزرعه های تشنه خود دارند امروز باید با تانکرهای نفت کشی اب را بخرند برای نوشیدن. درختان همچنان زیر شعله های اتش میسوزند و فرو میریزند و کسی جوابگوی نیست. اصلا کسی نیست. شهر خالی. خانه خالی. کوچه خالی. همه جا خالیست.

    زمان بدبختی ها فرا رسیده است. گمان نبرید که این افسانه از یک مغز تهی و دیوانه برمیخزد. نه جهان دارد ویران میشود آهسته اهسته و در برابر ما جنگها و تفنگ ها و تیرهای زهر آلود و موشک های اماده به صف ایستاده اند.

    طاعون قرن با نام جدیدی همچنان به کشتار ها ادامه میدهد و کارخانه جات واکسن سازی همچنان آب مقطر ونمک را درون لوله ها کرده شاید سمی را نیز به ان اضافه نموده. انسانها را به صف کشیده اند. بیزنس پر درامدی است این دارو سازی! و با قطع شدن برق و آب معلوم نیست تکلیف بیماران درون بیمارستانها چه میشود. برای کسی مهم نیست اقایان پوزه بندهای الماس نشان خود را بسته اند و درون خانه های شیشه ای ایزوله شده نشسته اند و به سلامتی یکدیگر مینوشند. بچه های کوچک خردسال و بی صاحب نیز درانتظار انها درگوشه ای بر خود میلرزند. حساب آنها پاک است.

    دیگر کسی امروز به یک هدف مشترک نمی اندیشد. هدفی نیست. همه چیز زیر سایه ابرهای نامرئی گم شده و نفس های ما را نیز میشمارند و ضربان قلبمان را نیز حساب میکنند. سکه هایمان را نیز میشمارند. نباید بیشتر از چند سکه ناچیز در درون کیسه هایمان باقی بماند. اربابان کار همچنان کارمندان را بدون حقوق رها میکنند و بر تعداد فاحشه های دوجنسی هر روز اضافه میشود. پدر روحانی هنوز از پدر آسمانی میخواهد که نان روزانه شان را قطع نکند و به انها اسیبی نرساند. خدای اسمانی نیز درون موشکی در فضا معلق است.

    ما بره ها و گوسفندان در یک چراگاه با علوفه یا بی علوفه یا با علفهای خشک هرزه دیگر در آروزی هدفی نیستیم. در آرزوی ازادی هم نیستیم چون تا درون تختخواب ما نفوذ کرده اند.

    تنها ما از اسارت خودمان شرمساریم و خشم و خروش خود را فرو میدهیم و یا درپنهانی فریادی کوتاه میکشیم تا مبادا همسایه گوشش ازار ببیند. پلیس پشت دربها ایستاده وآماده به خدمت است.

    ما به نیایش صبحگاهی خود بر میخیزیم. چیزی نداریم که بگوییم و چیزی نیست که طلب کنیم و میدانیم که کم کم باید خود به بقربانگاه برویم و سر را به زیر تیغه بگذاریم تا آرام از پیکر ما جدا شود.

    خوشیختانه گورستانها در امانند و گرگهای گرسنه شبها قبر هارا نمیشکافند. اکثر مردگان به خاکستر تبدیل میشوند. بهترین کار است.

    دشمنان ما خون ما را خون عزیزان ما را ریختند و دشنه هارا تا دسته دراعماق قلب های ما فرو بردند. مردانی بیشعور و بیسواد که تا دیروز در کوچه ها نمک میفروختند و کاغذ روزنامه میخریدند امروز بر مسند وزرات تکیه داده اند آنهم بهداشت عمومی و جان مردم و با همان زبان کوچه با یکدیگر حرف میزنند. دشمنان ما شعله های فروزان زندگی ها را خاموش ساختند. حال دوباره به روشنایی جدیدی احتیاج دارند. “جفت گیری را اعاز کنید ما احتیاج به قربانی داریم ! ” و دیگر خونی در رگهای ملتها باقی نمانده. ملتهای زیر دست و خود فروخته تا نثار آن بزرگواران کنند.

    زمین دیگر رمقی ندارد و دارد فرو مینشیند. دیگر یک میدان بزرگ برای جنگیدن نیست. زمینی نیست و آنچه باقی مانده بیشتر انسانه ارا به کام خود خواهد کشید. دیگر میدان فراخی برای فریاد کشیدن نیست. برای کسب آزادی چون ازادی و مجسمه اش سالهاست درون دریاچه ای غرق شده است و پیرزنان یائسه شده و پیر مردان مقوایی و مردان همجنس گرا روی ان ایستاده بر جهان حاکمند. جوانان را برای خوردن میخواهند، برای تمرین و بازی وسرگرمی، نه بیشتر!

    پایان

    ثریا یرانمنش / 14/-7/2021 میلادی !

  • به عزم توبه !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم /  گفت کو زنجیر  تا تدبیر این مجنون کنم 

    قدش را سرو گفتم سر کشید  از من بخشم / دوستان از راست میرنجند  نگارم چون کنم ……

    این ابیات  به ارامی و زیبایی از دهان شما بیرون میامد اعیحضرت  بدون هیچ  فشاری بر کلمات چه آسان وچه روان  من آنرا پنهان داشته ام وهرگاه که خیلی غصه دار میشوم به آن گوش میدهم .

    دراین فکرم که من وشما هیچکدام شانس نداشتیم  وبقول معروف دستهایهمان بی نمک بودند وآنچه را که ساختیم وپرداختیم ویران کردند . عشق واقعی خودرا ازدست دادیم وهریک یک بیگانه درکنارخود نشاندیم که هرد.و خوب نقش بازی میکردند . 

    من که ره بردم به گنج بی پایان دوست  . صد گدای همچو  خودرا  بعد ازاین  قارون کنم .

    شما بیشی از مردم را واطرافیانتان را  قارون کردید منهم  کسی را که  دریک اطاق زندانی  بود به خانه ای بزرگتر  بردم داشت قارون میشد ! که خداوند متعال رحم کرد  وجلویش را گرفت وهردوی  انها مارا ازسر زمینمان بیرون انداختند !

    حال پرده هارا کشیده ام اطاق تاریک است در زیر نور چراغ مینویسم از روشنایی وآفتاب  بیزارم  نه جغد شوم نیستم اما از روشنایی سوزنده بیزارم / باد هم نیستم  اما همیشه تشنه فریادم  دیوار هم نیستم اما همیشه  اسیر پنجه بیدادم  سنگ هم نیستم اما همیشه هدف تیشه فرهادم .

    سخت است بنویسم که چه ها برسر ما وخانه ما آمد  شما خیلی زود رفتید  وچه خوب شد که رفتید واینهمه خیانتهارا ندیدید حیرانم  چیزهایی هستند که نمیتوان درباره انها نوشت ویا گفتگو کرد باید آنهارا مانند همان قرصهای مسکن قورت داد..

    در حال حاضر ان سر زمین زیبایی را که شما بما دادید وما درآن مانند پروانه گرد گلها میچرخیدیم ویرانه ای بیش نیست گرگها درزیر اسمان کبود وسیاه آن طوفانی سهمگین بر پا ساخته اند دیگر خبری از باران وبرف وگلهای بهاری نیست ودیگر درخت بیدمشک سر از زمین بیرون  نمیکشد دراین  سو درگوشه ای که بیشتر به صحرا شبیه است  ما  فرش پهن کرده ایم   حتی یک باغچه کوچک هم نداریم  دربیرون داغی ودردرون گرسنگی ودشمنان بیرحم  بما چیره شده انده .

    صدای مهربان شما مانند یک لالایی درگوشم نشست وارزو کردم  اگر روزی شانس آنرا داشتم  که ازاین جهان بروم حد اقل خاکسترم را جلوی درگاه  آرامگاه شما در سوراخی پنهان کنند  وحال ما درانتطار دشمن سوم نشسته ایم .

    نه هیچ غمی دیگر برای زندگی نداریم همه چیز هست  افتاب هست / خورشید هست / ماه هست . ستارگان میدرخشند نانها درون کیسه ها بو گرفته اند وگوشتها تکه های انسانی هستند وآب همان ادرار خودمان است که ریسایکل شده بخودما برمیگردد مانند گردش کره زمین ! درعوض واکسن زیاد داریم مرتب واکسنها وارد بازار میشوند وگویا تا ابد ما باید واکسن بزنیم حال دیگر دنیای ابرها واینترنت  چندان بازدهی ندارد واکسن بیشتر سود میدهد وکم کم ما بردگانی خواهیم شد مانند همان رباطهایی که درست کرده وامروز در بازار همه گونه نقشی را بازی میکنند و….ایران ؟! به گمانم همان ایرانستان شود . همان که شما  پیش بینی کردید . آسوده بخوابید درعوض صدای رحمت مردم بسوی شما روان است واشکهایی که برای رفتن شما میریزند وسوز ی که دردل دارند نسل جوان هم که شما را  نمی شناسد تنها نامی ازشما  میبرد آنهم به حکم دستور یک رهبری که باز درگوشه ای آتشی به پا کنند .

    دیگر دررویا  زندگی نمیکنیم ودیگر به فردا هم نمی اندیشیم تنها زمان حال است نه گذشته ای هست ونه اینده  .

    زرد رویی میکشم  زان طبع  نازک بیگناه / ساقیا جامی بده  تا چهره را  گلگون کنم /

    روانتان شاد یادتان گرامی /. 

    ثریا / 13/-4/ 2021 میلادی /
     

  • در شهر خبری نیست

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین 
     اسپانیا 

    لب دریا برویم .  نوری در اب بیاندازیم/ وبگیریم طراوت را از آب !!

    متاسفانه امکان  آن نیست در حرارت 37 ویا چهل  درجه دیگر نمیتوان لب دریا رفت مگر پوستی از گردکدن داشته باشی ومانند یک خرچنگ آب پز از درون دیگ اب گرم بیرون بیایی . 

    در شهر ما خبری نیست غیر ازهمین گرما  ودرجاهای دیگر هنوز فحاشی ها … به یکدیگر ادا.مه دارد جناب خی …. باشی از  اون شارلاتان  در عذاب است وشرم اور هنوز با تمام پررویی روی صحنه  حاضر میشود وتفاله ای دیگرانرا نشخوار میکند مردم هنوز در آن سوی زمان در آتش میسوزند  وهر بار خود را  لعنت میکنند ویا از فرزندانشان لعنتی میشنوند که چرا آئهارا به این روز انداختند دیگر برگشت هم بی فایده است دیگر نمیتوان بر خرابه های آلوده معبدی ساخت وبه عبادت نشست .

    روز گذشته یک کلیپ دیدیم از شاهنشاه اریا مهر خودمان که داشتند حافظ را میخواندند  معلوم بود دریک محفل  این برنامه اجرا میشد وجه زیبا آرام بی هیچ حساسیتی وفشاری روی کلمات غزل را به پایان بردند  آنرا نگاه داشته ام جواهر گرانبهایی است .

    وهفته گذشته بانو جهان سادات همسر ان مرد بزرگوار انور سادات نیز به بهشت رفت زنی که درتمام مدت همراه وهم یار خانواده اریا مهر ما بود وهمسرش جانش را برای این کار ازدست داد وپس از او مصر دیگر مصر نشد بلکه همان شام ماند واین بانوی بزرگوار چه صادقانه ونجیبانه زندگی  پر بارش را ادامه داد در دانشگاه درس میداد کتاب مینوشت ودر مجالس سخن رانی میکرد بی هیچ ادعایی . روانش شادهمه  میروند قطار ما به ایستگاه نزدیک میشود  شب گذشته به حال این رفتگان حسادت کردم  ایکاش مرا هم باخود میبردند چه فایده دارد ماندن ونتوانستن  چه فایده دارد از اعصاب وشعور ومغز خود بیهوده کار کشیدن برای چی ؟ وبرای کی؟  گویا دنیا  برای آدمخواران جا باز میکند ویکی یکی انهاییکه روزی باید بر شانه هایشان دو بال  ودراسمان نگاهشان داشت با خود میبرد  جه بسا من هنوز گناهان زمینی ام پاک نشده تا بسوی اسمان صعود کنم وهنوز باید درگوشه ای بنشینم ودرهم فشرده شدن قیافه ها وادا واطوارهای این تازه به دوران رسیده ونوکیسه هارا ببینم  وبگویم ما نیز این راه را طی کردیم  راهی است ناهموار  ما سهره های زیباتری را دیدیم که آوازشان تا عرش میرفت حال باید پنبه درگوشمان بگذاریم تا صدای انکرالصوات وقار قار کلاغان سیه پوش را نشویم .

    باید پرسید مرگ درکجا  نشسته است ؟  اب هوای خوش اندیشیدن یا در هوای متعفن فریادهای آن دیوانگان از بند گسیخته .

    روز گذشته نوه بزرگ تعطیلاتش را شروع کرده وحال به خانه برگشته بود ونمیدانست تمام تابستانرا چگونه بگذراند  باید به پدرش میگففتم اورا برای اسب سواری بفرست پاهای بلند او برای اینکار ساخته شده اند اما پسرک انچنان خسته بود که کلمات به سختی از دهانش بیرون میامد گرما ی اطاق منهم آنهارا بیشتر کلافه  کرده بود پرسید چرا کولر را روشن نمیکنم  جواب دادم سه سال است که فیلترهایش تمیز نشده وتنها هوای بد بو وکثیف را  به سینه من میفرستد …. سکوت حواسش جای دیگری بود .  این یک دیدا ر خانوادگی است ! چند دقیقه ملاقات زورکی  . تمام شب ا ز فشار گرما روی تختخوابم غلطیدم نزدیک صبح بود که خوابم گرفت اما چه خواب  آشفت ای ؟؟ بلند شدم وا زخودم پرسیدم ایا سفره ای را نذر کرده ام؟ نه !  تنها گرسته ام بود شام نخورده بودم !!! برای  مزاج من بسیار ی از غذاها ضرر دارد !  درگرمای طاقت فرسا هم نمیتوان جلوی اجاق داغ ایستاد باید بسرعت چیزی را سرهم کرد درحلقوم فرو برد !.

    ریگی از آرزوها از روی زمین برداریم / وزن بودن را احساس کنیم /  بد نگوییم به مهتاب / اگر تب داریم / من دیده ام گاهی در شب / ماه می اید پایین ! ” سهراب سپهری ” 

    نه دیگر کار ما از این حرف ها گشذته واینهمه ظرافت درشعر تنها مارا به خواب فرو میبرد امروز تنها سکه ها هستند که از اسمان برای بعضی ها پایین میایند وماه درزیر کبودی وسیاهی ان دستار پیچان وردا وعبا پوشان  خونخوار گم شده است  وباید نماز را درتوالت رو به قبله ادرار شبانه خواند ! وروزه را درپشت کوهها ومعادن  طلا گرفت ودر تاریکی ها با محارم هم آغوشی کرد  این است ان زندگی معنوی که برای ما به ارمغان آوردند .ث

    پایان/ ثریا ایرانمنش 12/ 07/ 2021  میلادی !
     

  • مرثیه ی دیگر

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    آنچنان زیبا زیستی و زیبا رفتی که همه آرزو دارند مانند تو دنیارا ترک کنند حتی زیباتراز آن قوی وزیباتر از ان پرنده روی شاخسارها .تو نه یک سرزمین  بلکه دنیارا به دنبا ل خود کشیدی وهنوز  هرگاه  اوراقی گشوده میشود  عده ای تازه به دنبالت نوحه میکنند واشک میریزیند ویا از خاطراتی که با توداشتند با افتخار سخن میگویند . 

    میراث تو برلیان چند قیراطی نبود که درحراجی ها خاک بخورد / میراٍث تو آن کودکانی هستند که امروز بدون تو بی سر پرست وچه بسا گرسنه خواهند ماند  / میراث توآن دختران وپسران  منگولی هستدکه  دست طبیعت درحق آنها نا مهربانی روا داشته  است تو آنهارا دریک جا جمع کردی وبرایشان خانه ساختی وبا آنها  مانند یک  انسان  رفتار کردی  همه شیفته تو بودند شیفته آن لبخند مهربان وآن موهای دخترانه ات  حال معلوم نیست که چه برسر آن طفلان خواهد امد .

    آخرین عکسی را که از تو دیدم گویا پنهانی گرفته بودند  دستت را   روی جعبه ای یا میزی گذاشته بودی  وچه بسا دست روی  آخرین خوابگاهات  با موهایی که دیگر دیده نمیشدند وآن پوزه بند وان لوله هایی که از تو اویزان بود وداشتند بتو زندگی میدادند اما گویا تو نخواستی  آنهارا پس زدی وبه درون همان جعبه خزیدی .

    هنگامیکه ” دون جیوانی ” نماینده پاپ سخن رانی خودرا درباره تو اغاز کرد اشک در حلقه چشمانش میچرخید و آخرین بار زانو زد بر زمین وتابوت ترا بوسید هنامیگه برخاست با دستمال فورا اشکهایش را سترد کسی آنها را ندید اما من دیدم حتی آن مردان  خدا وبی خد اوصاحبان ردا نیز برایت اشک ریختند .

    بموقع رفتی  دیگر دنیا جای ماندن نیست  ودیگر آن می در شیشه ها ی حصیری از لذت ها خالیست  دیگر زمان خنده ها  به پایان رسیده است  همه گریانند  مدتهاست که شادی وخوشحالی ر ویش را از ما برگردانده است  از همان زمانی که تو صحنه را خالی گذاشتی  در سوگ تو من نیز اشک ریختم  نا آن غبارهای غمی که دردرونم انبوه  شده بودند بشویم گذاشتم اشکهایم چون باران بر روی یک زمین خشک وخالی سرازیر شود  بیاد سر زمین بلا گرفته وانمرغان شوم که مانند کفتار بر روی شاخه های بلند درختان نشسته اند وبا قار قار وفریادهای منحوسشان دل هارا چرکین کرده اند   /گریستم  .خوشحالم که تو نیستی تا ببینی ادمها شبانه به گورستانها حمله میبرند تا گوشت تازه مرده هارا از درون قبر بیرون کشیده وبخورند همه حیوان شده اند گرگهایی در لباس آدمی . خوشالم دیگر نیستی تا دنیا خشک وردخانه های خسته را ببینی که دهان تشنه خودرا همچنان باز نگاه داشته اند  فواره های شهر تو هنوز به اسمان میرسند واب رابه هوا میفرستند درحاالیکه در سر زمین من  لاشه ها بو گرفته از بی ابی خوراک سگها وروبهان گرسنه میشوند عده ای هم از این فرصت استفاده کرده اب را قطره قطره به انها میفروشند !!!

    من نیز بر بهار مرده خویش میگریم  اما کسی به گریه من  دل نمیدهد  غیر از زمین خشک بدون فرش !بدرود  بانوی نازنین بی آنکه مرا ببینی  من برایت گریستم برای انهمه انسانیت که دروجود همه گم شده بود وتو همه را یکجا داشتی  حال تنها شب را از لابلای درزها وشکاف کرکره ها فریاد میکنم تا هرچه زودتر به خوابگاهم برگردم بی آنکه مجبور باشم چشم در چشم دیگری بدوزم .ث

    پایان 11/07/2021 میلادی 
     

  • را فا ئلا

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا 

    من دیده ام  که ماهی  سرخ لبان تو  / در چین  آبهای روان  در گردش است 

    برپشت ماهیان  لبت /  برق خنده ها / چون آفتاب  صبح  خزان پر نوازش است 

    گذاشتم همه بنویسند / همه بگویند  و بازار  از توان وتنش بیفتد  تا ارام بنشینم وبرایت بنویسم  روانت شاد  بقول هموطنانت امروز فرشته ها واسمان دیوای آنهارا دربغل دارد /

    اولین بار در سال های نوجوانیت هنگامی که تازه شاید ببست سال بیشتر نداشتی با گروهی در سر زمین ما یک برنامه اجرا ردی چندان خوشحال نبودی با آن پیراهن بلند  با استین ها پف دارد ودامن گشاد جلوی همه توان و قوای ترا میگرفت به سختی آهنگی با گروه هم خوان  اجرا کردی و رفتی و دیگر هیچگاه بر نگشتی هفته ها من بانتظار ان شوی بزرگ ایتالیایی بودم اما  خبری نشد  .زمانیکه ترا در شوها ی شبانه در اسپانیا دیدم باورم نمیشد  توهمانی ؟  حق داشتی بر نگردی  آنها ترا با  مثلا خانم فلان خواننده که با یک کله گنده  وموهای اضافی دستهایش را قفل میکرد  ومی ایستاد  تا لبخوانی کند فرق داشتی میکروفون دردست تو یک بازیچه بود مانند یک کبوتر سبک بال به اسمان میپریدی مردانی  ترا روی شانه هایشان حمل میکردند چه همه انرژی داشتی  . هیچگاه خنده از لبانت دور نشد حتی آخرین عکسی را که باکلاه گیس نایلونی سپیدت  بوسه خداحا فظی برای طرفدارانت فرستادی باز خندیدی تو به ان بیماری خندیدی به  دنیا خندیدی وخندان نیز از دنیا رفتی  صف طولانی که برای آخرین دیدار تو درخیابان ایستاده بود بیشتر از صفی بود که برای یک فرمانروای مقتدر  بایستند  همه با گل واشک ترا بدرقه کردند درمقابل تو زانوزدند تو در خوابگاه ابدیت خوابیده بودی اما میدانم که روحت گرداگرد سالن میچرخید همه جا عکسهای خندانت را اویزان کرده بودند  راستش منهم گریستم  چه انرژی داشتی چگونه آنرا کسب کرده بودی ؟ 

    حال ان تحفه ما نیز که روز ی همسرش اورا به نزد تو آورد تا روش صحنه را بیاموزد وتو اولین دستورت کوتاه کردن آن موهای بلند اژدها مانند بود که همه را شوکه کرد او از  تو خیلی چیزها فرا گفت اما هیچکاه نتوانست قدمی جلو تراز تو بگذارد با ان ترانه های انتخاب شده شعرای متعهد توده او نمیتوانست برقصد تنها تکانی به شانه هایش میداد توانایی آنرا نداشت که پاهایش را با زاویه یکصد وشصت سانیتمتر باز کند پاهایش کوتاه بودند .تو زیباترین پیکر عالم را داشتی گویا خدایان هنر ایتالیا سر از خواب چند هزار ساله خود  برداشته ترا ساختند وپرداختند ودوباره بخواب رفتند تا ما آنهارا فراموش نکنیم . 

    بیماری قرن بتو این فرصت را داد که تودر خلوت خودت بنشینی واز دیگران دور باشی  پنهان شدی  ودر پنهانی به دور از چشم کاسبکاران دوره گرد به معالجه ادامه دهی بیست سال با ان بیماری مبارزه کردی ! آفرین بر تو فرشته زیبا .

    خنده هیچگاه از لبانت دور نشد حال آن تحفه ما موهایش را بشکل تو ارایش میکند وخیال میکند پس از مرگ او همه دنیا شیون برایش میکشند  در حالیکه منفور ترین خواننده زمان ماست .

    من سر زمین ترا سه بار دیدم وهر بار احساس میکردم درآنجا به دنیا آمده ام روحم درآنجا درگردش بود هنوز هم ارزو دارم روزی به آنجا برگردم واگر قوای جسمی ام  اجازه داد شاخه گلی را برایت بیاورم هرچند دیر باشد گل بخکشد اما د ل من تازه است با دل تو .

    تو هما ن حوری برهنه باغ خیال  مردمان روزگارت  بودی  که گاهی با یاد تو ترانه ای میسرودند  وپیکر لرزان تو که  زلال تو از درختان بید لرزان  بود واز ماهی های اقیانوسها لغزان تر  از درختان بید کرم خورده نیز بلند تر  طرح قامت ترا طراحان در نقاشی ها ومجسمه ها ریخته اند  تو برای همه اشنا بودی با آن لبخند شیرینت که هیچگاه لبانت را رویهم نمی گذاشتند وهمان باعث میشد همه غصه هارا به دور بریزند وبا تو بخندند  دیگر مانندی نخواهی  داشت  همیشه تنها یک قهرمان دردنیا زاده میشود وقهرمانانه زندگی کرده وقهرمانانه میمیرد .

    با تقدیم بهترین  درودها به روان پاک تو  .ث

    ثریا ایرانمنش / 09/07/2021 میلادی 

     

  • خود شکنن تا….

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    در معر که عشق  ز جرئت خبری نیست /  غیر از سپر انداختن  اینجا سپری نیست 

    سر گشتگی ما  همه از عقل فضول است / صحرا همه را  هست اگر  راهبری نیست 

    خودرا  بشکن  تا نشکنی  قلب  جهان را /  این فتح میسر به شکست دگری نیست ” صائب تبریزی ” 

    درست به چشمانش نگاه میکردم  تصویر او را زیاد تر از حد معمول ساختم  علت این بود که چرا همه میگفتند این شخص  بو” میدهد وبد جوری هم بو میدهد  ا ز او دوری میکردند  مگر میتوان بورا از روی تصویر ویا گفتار احساس کرد ؟ همه خودرا کنار میکشیدند  واز او بعنوان آن مردک  دیوانه ویا آن عنصر پلید ویا آن مزدور کثیف یاد میکردند ! مگر مدرکی دردست داشتند ؟  حال دچار نوعی سر درگمی بودم بروم ببینم درشهر او چه خبر است ! ظاهرا مرد  خانواداه دار  پدری مهربان وهمسری وفا دار !!! وغیره وخود صاحب اعتبار !!.

    خوب به چشمان او که همه صفحه را پر کرده بود نگاه کردم . نه چیزی درآن چشمان دیده نمیشد  هیچ احساسی مانند دوشیشه کدر  که گاهی رنگ عوض میکردند . / مرا بیاد چه نو جانوری میانداخت ؟  آهان مار ! مار سبز جعفری  ماری کشنده وزهر الود ماری  که آهسته آهسته در کنار دیوار میخزد وناگهان حمله میکند  فرم سرش نیز مانند مار بود  خود مار بود که بشکل انسان درامده وحال در کسوت یک قهرمان نشسته وداشت جامه چاک میکرد وفریاد میکشید وگاهی لبخندی شیرین نیز بر لب میراند  بیخود نبود همه ا ز او دور ی میکردند وهمه میگفتند شارلان / کلاش / دروغگو/ دزد/ وراست بود همه انها درست بود .

    دزدی بود که اثار عتیقه را دزدیده  وبفروش رسانده بود  موهای بلند وافشانش اورا بیشتر به یک زن لوند تشبیه میکرد تا  یک مرد .ویا یک نوجوان  کولی ! 

     من هیچگاه پاهای اورا درست  ندیدم هنو زهم نمیدانم پاهای او بلند است یا از آن نوع کوتوله های مادر زادی است که میل دارد نشسته ادای هرکول را دربیاورد >؟1.

     نه هیچگاه  درتمام عکسهای  شهرت طلب او میزی جلوی اورا جلوی پاهای اورا گرفته بود او 

    پا کوتاه بود  چیزی از نوع همان کوتوله های که امروزتنها با کمک اسلحه با مردم بی دفاع وگرسنه وتشنه روبرو میشوند او یکی از آنها بود .

    خودرا نویسنده جا میزد / زمانی روزنامه نگار  میشد  ساعتی بعد سفیر میشد  بهر روی برای آنکه خودرا جا بیاندازد به هردری میزد وهر نوع جنایت را مرتکب میشد او نه میهن میشناخت نه وطن او تنها خودرا میشناخت وعقده های فروخفته  را مانند همه همکاران شر یفش ازنوع قلعه نشینان شهر .

    چشمها بمن دوخته شده بودند مانند دومار سمی  لرزه ای بر پیکرم نشست این خود ماربود که حال بصورت انسان مشغول اغوای حوای زمانه بود .

    شبها دیگر نمیتوانم بخوابم  همه حواس من بسوی ان سر زمین سوخته وبلا گرفته است واین هم نسل جوان وتازه  که به این صورت خودرا بفروش میرسانند فحشا بیدا د میکند فقر ودوشقه شدن پیکر ان سر زمین طلایی به دست همین اژدهای تازه از تخم در امده ومار های سمی .

    حال “آن مرد ” محترم چشم به کدام ” سیاوشان ”  عزیز دوخته  که از آنها میخواهد  در ازادی سر زمین شان بکوشند ؟ کسانی که برای یک لحظه خوشی خود  ملتی را به خاک وخون کشیدند وخود از دنیا رفتند اما بازماندگانشان دررفاه کامل بسر میبرند بیخبر از گرسنگانی که برای پدران  نامرد و نا جوانمرد آنها جان دادند . به انها چه مربوط است  انها دراستخر خودشان شنا میکنند  و نان و خامه خودشان را میخورند به همراه  ابهای جاری از کوهستانهای اویان ! واین بچه مار ها را  هم تربیت کرده مانند ان اربا ب خانقاه دار تا افعی شده وبه جان دیگران بیفتند . 

    ما خنده را  به مردم  بی غم گذاشتیم / گل را به شوخ چشمی شبنم گذاشتیم 

    قانع به تلخ وشور شدیم  از جهان خاک / چون کعبه دل به چشمه ” زمزم” گذاشتیم . پایان 

    ثریا یرانمنش / 08/07/2021 میلادی 

  • خورشید همچنان میدرخشد

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    شب است و بیشه ها غمگین وخاموشند /  چراغ لاله ها  از غم سیه پوشند 

    واما برای عده ای اینهمه درد و رنج و عذاب  یکنوع تفریح یک گذر از راهی  بی انتها یک صحنه نمایش است  ظاهرا بعنوان یک مبارز در صحه این نمایش مضک ظاهر شده اند اما درباطن هدف چیز دیگری است و دراین راه ازهیچ کوششی دریغ نخواهند  کرد اگر قرار است شب را با  مریم بگذرانند  انجام اینکار  آسان است  واگر قرار است با همسر ایشان بگذرانند باز هم مهم نیست با هردو میشود کنار امد و به هدف رسید .

    وشما که متکبرانه اعلام میدارید  درحال جوشید چرا حتی یک لحظه به فکر ان کودک بیمارکه پدرش  داشت با کولر اتومبیل تب اورا  وخود اورا آرام میکرد  نیم نگاهی نیانداختید  وحرفی نزدید از اینهمه تاریکی ها ووحشت  حرفی به میان  نیاوردید. چیزی دردست ندارید شما ازخودشان هستید ! حال گمان میبرید که این وطن از آن شماست /نه وطن شما همان جایی است که الان در آنجا نشسته اید زیر کولر خنک ونقش بازی میکنید   شما چه نقشی دراینده  خواهید داشت حتما خودرا آماده کرده اید که نوکری  وپادوی رهبر اینده را بر عهده بگیرید  حال درسکوت نشسته اید تنها چند ورق پاره را بهم چسپانیده بعنوان یک مبارز وارد صحنه شده اید با بزرگان عکس میگیرید آنهارا به دیگران نمایش میدهید  ….ما ان بودیم حال این هستیم  ! مهم نیست پیر زنی در فضای خاموش بیمارستان زیر دستگاه از دنیا برود  شما برنامه تان راازپیش ریخته اند وباید نوکر ی همان ها رانجام دهید .

    شما چه افتخاری دارید که نصیب آن وطن کنید ؟ برای پاهای  کار گری  که با سوختگی تمام بر بام ها فریاد برداشته وحق خودرا طلب میکند  شما ناخن هایتانرا د رسلمانی  مانیکور میکنید وآنرا به تماشا میگذارید !

    زیر دو پرجم نیمه بر افراشته که یکی از آنها بیشر بشما افتخار میدهد چرا که شما را  به نوکری خویش پذیرفته  وبه شما اجازه میدهد با گارسن ها .پادو ها عکسی بیادگار بگیرید وته بشقابهای آنهارا لیس بزنید از این پرجم به آن پرجم سلام گرمتانرا می رسانید وحق خودرا میگیرید . 

    بنا م پر افتخار   مردم ایران  خون خودرا اهدا کنید و بشتابید برای مردن  .

    بنام مقدس وطن  این اسب را رها کنید وبر همان  حماری که قبلا سوار میشدید سوار شوید ودرکنار مردم بایستید شاید روزی  توانستند شمارا ببخشند هرچند  تیر شما درترکش است .

     مردم از زندگی جیوانی خویش خسته شده اند وحق وحقوق خودرا میخواهند د باید حق آنهارا داد  محرومیت از حق یک داغ وحشتناک است  و کسی که این داغ را بر دل مردم بگذارد از خشم پرودگار درامان نخواهد ماند  /

    چرا برای خود اینهمه امتیاز  قائل شده اید ؟  چرا حق تنها متعلق به شماست ؟  آن پدر کار گر شما با دستهای پینه بسته این وطن را برای شما گذارد وشما خودرا به دیگران فروختید به دشمنان قسم خورده آن سر زمین اهورایی .

    حال متکبرانه اعلام میدارید که  از بطن مادر به روی یک لگن خون افتاده اید !  روز ی فرا خواهد رسید که مردم بر شما نیز یورش آورند ومن از بالای تپه های بلند شمارا مینگرم ولبحندی برای اولین بار بر گوشه لبانم خواهد نشست .  زمان را  روشن میبینم . پایان / 

    ثریا ایرانمنش / 07/07/2021 میلادی 

  • یادداشتی کوچک

    ثریا  ایرانمنش .

    امروز در یک برنامه داکمنتری هند را تماشا میکردم  واز اینکه سر انجام هند توانست با کوشش مردانی بزرگ سر انجام بهیک دموکراسی نیم بند برسد وامروز اقتصاد او جهان را در بر گرفته است  لذت بردم ،.

    بیاد نا مه تو افتادم که از هند برایم فرستادی تازه سفیر شده بودی یا معاون سفیر به درستی. یاد ندارم. در نامه ات نوشته بودی که : شتیده ام خودرااز بند رها کرده ای  حال بیا سرنوشت  خودرا به دست من بسپار وبه هندوستان بیا. تا درکنار یکدیگر زندگی را آغاز کنیم !

    خنده ام گرفت برایت نوشتم. تو از زنگوله وزنجیر زیاد خوشحال نیستی. زنگوله خودرا به امان خدا در سوییس رها کرده ای اما من امروز چیزی دردرونم هست که به آن سخت دلبسته ام نه هندوستان بلکه با همه دنیااوراعوض نمیکنم. ، 

    خودترا به تهران رساندی  خوب عیب ندارد   بیا برویم . گفتم نه عزیزم چون تو  تعادل روانی نداری تو شاعری نویسنده ای وهمیشه چشم به دنبال یک الهام داری   زندگی کردن با تو یعنی درون یک جهنم. دوست خوبی هستی  عموی مهربانی هستی اما هیچگاه نمیتوانی  یک همسر خوب باشی .

     رفتی. برگشتی وبا  پیر دختری که هنوز آن پرده عفتش را نگاه داشته بود وشبانه انرا تقدیم توکرد تا بانوی تو باشد عروسی کردی اما واما چه جهنمی شما  دونفر داشتید  ویک زنگوله هم فورا  پاهای ترا زنجیر و قفل کرد ،

     نه پشیمان نیستم تنها امروز دهانم. تلخ است. از بابت  نیش یک  افعی زهر را بالا. آوردم اما هنوز اثر آن در معده ودهانم باقیست  امروز تو نیستی تاهند نوین را ببینی  وبجای تو چند بچه اخوند سفارت را اشغال کرده اند وهمکیشان من از ترس خودرا در شهرها ی مختلف پنهان ساخته اند.  دیگر امیدی نیست تا من دستی به  آن دیوار بلند بزنم وبه آن آتش مقدس تعظیم کنم. وجرعه ای از شربت آنها بنوشم شاید تتمه این زهر  از جانم بیرون رود. .

    دنیای امروز با آن روزها بکلی فرق کرده است عوض شده  آن زمان تو مرد بزرگی بودی ومن زنی کوچک  خیلی کوچک  باور  کن هنوز بزرگ نشده ام همچنان. کودکی ساده دل باقی مانده ام  ودر زیر نیش افعی ها ومارها وعقربها  دارم همچنان جان  میدهم . ایکاش بودی. تنها آخرین نامه ات  را که روی پلاژ میخواندم  باد برد شاید روح تو در آنجا پنهان است شاید هنوز در فکر نجات منی ،،،،دیگر دیر است. جناب سفیر خیلی دیر. ،

     پایان 

    ثریا ، اسپانیا  سه شنبه  ششم ژولای دوهزارو بیست ویک میلادی ، اسپانیا 

  • ادبیات دزدی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    نشانی هاست درچشمش نشانش کن / نشانش کن / زمن بشنو  که وقت آمد  کشانش کن کشانش کن 

    بر آمد آفتاب جان افزون  ز مشرق و مغرب /  بیا ای حاسد  ار مردی نشانشن کن نشانش کن 

    دزدیدن ادبیات ما و رونویسی از نوشته ها و بنام خود به چاپ رساندن و چندین هزار شاهد را آوردن کار ماست ما هیچ قانونی برای هیچ کاری نداریم آدم میکشیم / دزدی میکنیم / تهمت میزنیم / خانه هارا ویران میسازیم مال د دیگران  را به یغما میبریم فحاشی میکنیم سپس راحت راهمان را میکشیم ومیرویم وبا تبلغات وسیع خود بزرگ میشویم آنقدر که شهرت ما عالم گیر میشود  وهمه ا زیاد میبرند که اولین الفا وبتا ا زچه کسی بوده وچه کسی الفاظ نهاد دردهانم ! ودستم بگرفت وپا به پا برد  اما شیوه دزدی را خود آموختیم  .

    بگذریم برویم سر اصل مطلب هنوز عده ای دراین گوشه وکنار دنیا وجود دارند که میتوانند گواهی کنند که اشعار شمس تبریزی متعلق به همان پیر ویران وخراب عشق / شمس بوده وملای زرنگ همه را از او دزدید وبه نام خودش کرد ودرعوض دحتر چهارده ساله اش  ” کیما خاتون نامی را ”  دربغل ان پیر خراباتی  انداخت وسپس هم پسرانش اورا کشتند .

     مولانا جلاالدین بلخی  یک ملا وآخوند بود ومسئله  میگفت واشعاری ضعیف نیز میسرود که دردیوان کبیر شمس موجود است  در ان روزها کسی را کاری به این احوال نبود  بعدها  مردانی پیدا شدند افسانه هاساختند تا جاییکه زمانی  بهاءالادین با پسرانش بسوی شام میرفت درخانه عطار  شبی را  گذراند وعطار گفت ” باشد که این پسر تو روزی خورشید عالمی شود لابد ذبلی سخن پراکنی را درچشمان واز دهان او خوب دیده وشنیده بود  ودرواقع اینهم معلوم نیست راست باشد .

    تاریخ آن است که ضبط شود وخوب بعضی از ضبط شده ها را اگر به صلاحشان نباشد پاک میکنند ! 

    تمام بیست وپنج هزار ابیات  در آن کتاب قطور نمیتواند تنها متعلق به مردی باشد که ناگهان پیری را درراه دیدو عاشق شد و درس ومدرسه منبر را کنار گذاشت وباهم به حجله رفتند نوشیدند رقصیدند وسپس این اشعار ناگهان درمغز آن ملای اهل بلخ جوشید واز عشق آن پیر مرد ویران شده همیشه مست که تمام زبانش شعر بود حتی گفته هایش را نیز با شعر به دیگران میفهماند وناگهان هم گم شد !!!! بعدها  کسانی  جسد اورا درچاهی بافتند ! خوب پسران مولانا ازاین عشق !!!! ناراضی بودند شمس را کشتند وبه درون چاه انداختند !  وهمه اشعار شمس تبریزی بنام مولاناا جلاالدین بلخی به ثبت عالم رسید ! هیچکس د رباره ان عشق نا متناسب چیزی ننوشت وچیزی نکفت مگر که ” !” بوده باشند و تحقیقی نکرد مردی همیشه عاشق ویران وسیاح وکارش تنها این بود که اشعاری را بسراید نه دینی داشت ونه ایمانی ایمان او تنها به عشق بود که مانند امروز گم شده است .و کارش  رفتن به گرد جهان وگردش دوران . 

     امرو بر من خرده خواهئد گرفت وچه بسا صد ها هزار ناسزا نیز نثار من کنند اما روزی فرا خواهد رسید که خورشید از زیر ابرها بیرون خواهد زد  ایا هیچکس تا بحال پرسیده چرا همه اشعار به شمس تبریز ختم وتضمین میشود؟

     از شمس الدین  تبریز  این  میرسدم چو ماه نو / چشم سوی  چراغ کن  سوی چراغدان مکن !

    گر خواهی که بگریزی ز  بحر شمس تبریزی / مپران  تیره  دعوی  را کمانش کن / کمانش کن 

    وآن پیر  را کمان کردند وبسوی چا هی پرتاب نمودند  من کلیه کتابهای مولانا را دارم  وکلیه اشعار اورا بارها درآنها غوطه خوردم این کلمات این افکار بزرگ از یک ملای ده بر نمیخیزد کسی که غیراز کلام الله وچند کتاب مربوط به ادیانرا بیشتر نخوانده بود  .نه باور نمیکنم به همانگونه که بخواهم منکر خورشید عالم تا ب شوم .

    بهر روی بحث وحدیث ما همچنان ادامه دارد ومن درانتظار پاسخ دیگران هستم کسانی که خودرا صاحب معرفت میدانند وذره ای از انرا بو نکرده اند ونمی دانند  چیست آیا معرفت خوردنی  است یا بوییدنی وایا ملای های حاک بر سر زمین ما  قدرت خواندن یک بیت ازاین این اشعارا را دارند یا نه وایا تابحال ملایی دیده اید که اشعاری غیر از باب حسین تشنه لب وذوالفقار علی بسراید ؟ ……. عشق او تنها  پایین تنه باشد وخلا رفتن ؟ عشق برای اینگونه  انسانها حرام است  شعر وموسیقی وشادی حرام است همیشه باید گریست وگریان بود  نالان بود ونالید وفغان کرد ودست بسوی اسمان برد ! دعای امن الیجیب را برای  درمان بیماری ها خواند !!!واین نحسی را نیز به ادبیات ما وارد کردند و فرهنگ پر بار  ما را آلوده ساختند  . دیگر ایا کسی مانده غیرا زچند جوان که از” گوگل ” بپرسند شمس تبریز که بود وملای بلخ که بود ؟ ….

    چندانکه  گفتم غم با طبیبان / درمان نکردند  مسکین غریبان 

     آن گل  که هردم  دردست باد  است / گو شرم بادش  از عندلیبان ……” حاففظ شیرازی” 

    درحال حاضر آن ملای بلخی در قونیه   وترک شده است وترکها اورا به یغما بردند برای آنها مهم نیست که آن بیست وپنج هزار ابیات متعلق به چه کسی است نمایشی بنام سماع درست کرده اند وهرسال بر سر مقبره ان مولای رومی یا بلخی نمایشی برپاست وکلی سود آور برای اهل قونیه  ماهم  در میان کتابهای کهنه برگ برگ شده به دنبال خود شمس میگردیم تا سر انجام اورا بیابیم  چرا او هم  تنها بود !وبه چاه ظلمات رفت .ث

    پایان / ثریا ایرانمنش / 06/07/2021 میلادی !

  • دوست ! همای رحمت

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ———————————

    شهر یاری  گشت ویران / شهریانرا چه شد  /  سرنگون این تخت غیرت  تاجداران را چه شد ؟

    صحن میدان وفا خالی  است از چوگان زمان / گوی عشق افتاد  در میدان  سواران را چه شد ؟ 

    دوست نازنیم ! “هما”  روز گذشته ناگهان بیاد گفته قدیمی توافتادم  آن روز یکه از راهی  دور به خانه من امدی ومن حتی نانی نداتشم تا سفره ای را برایت پهن کنم تنها توانستم  یک استکان چای برای تو وعروس زیبات بیاورم وشرمنده درگوشه ای نشستم از ناهار خبری نبود نانی نبود سفره ای نبود …

    به هنگام رفتن دستی بر صورت من کشیدی وگفتی : 

    پر نگران مباش بچه هایت بزرگ میشوند وهریک پایه تخت ترا میگیرند وترا به عرش میرسانند !!آری بزرگ شدند ….اما  ! پایه های تخت من هنوز در گل ولای مانده  آنها خودشان به عرش رسیدند  وایزد توانارا شکر میکنم که میتوانم به آنها افتخار کنم اگر چه آلوده فقرم شرم باد از همتم  گرچه  برتنم لته ای از پارچه های ارزان قیمت باشد .میلی ندارم روی تختی که آنها ساخته اند بنشینم  برای همین گفته  تو به دنبالت گشتم وترا درهنگ کونگ یافتم گویا صاحب یگ کارخانه شده ای  درعین حال معلم زبان …. یادت گرامی بهترین دوستی که درعالم داشتم تو بودی وهمسر گرامیت که روانش شاد .

    من همچنان چون یک ماهی تشنه درابهای گل الود سر زمین دیگران میچرخم  زندگی برایم تنها یک سردابه سیاه است  ودلی لبریز از خون  ونفسی که میرود تا هنگام باز گشت باید درانتطار بمانم  چون راه یافتن گنج قارون را نمیدانستم ومیلی هم به یافتن آن نداشتم . 

    خوشحالم که تو امروز در  آن در ه سر سیز پر افتابی  که بر تخت نشسته ای ایکاش بتو دسترسی  داشتم  تو فریاد مرغابیان را خوب میشناختی  وپر کشیدن انهارا  نیز میدانستی .توهمان ابر   باران زا  بودی که بر سر  خانواده ات سایه انداختی وهمه را به سامان رساندی هیچگاه خنده از لبانت دور نمیشد عکس ترا درفیس بوک دیدم با همسر مرحومت هنوز  خال زیبای گوشه لبانت  صد ها هزار هواه خواه داشته ودارد  موهایت سپید شده بودند مانند من .

    آسمان ما ازهم جدا شد ه  هر یک در زیر یک منظومه   رفتیم وپنهان شدیم تو روی ا آمدی وبزرگ شدی اما من میان رفتن به زیر اب وخفه شدن دست وپا زدم وهنوز این دست وپازدن ادامه دارد چرا که بیماری مرا رها نکرد وبه دنبالم  امد تا الان همچنان من واودرجدالیم .

    خودم را ازهمه کنار کشیدم حال دل به این بام تاریک سپرده ام به امید یک روشنایی ویک سوسوی ستاره  از روز گذشته تا الان یاد تو درخلوت تنهایی من نشسته  یاد آن خنده ها وآن شیرین گفتارها  اما در سینه من ابی یخ زده است که دیگر نمیتواتم آنرا باز کنم  ابی  از یک ناله تلخ وفریادی که حرمت نداشت واعتباری نداشت  حال چشمه دل رو به خشکی میرود چرا که کم کم یکی از پایه ها تختی که توانرا ساخته بودی دارد لق میشود وچه بسا به زودی مجبور به  ایجاد یک میخ دیگر به ان باشیم .

     پژمرد از خشکسالی  کشت زار  معرفت / الله الله  زین  ابر بهاران را چه شد ؟

    بر نیامد   ارزویم  از دراین سفلگان / عرصه گاه  حاجت امیدوارانرا چه شد ………” صحبت لاری” 

    میدانم بی فایده است هرچه را که مینویسم  ایکاش میتوانستم روی صحنه زندگی یک دلقک باشم مردم به خنده و شادمانی بیشتر اعتبار میبخشند تا به گفتارهای  جدی  دیگر حوصله برای کسی باقی نمانده است در حال حاضر همه اسیریم اسیر بی حیایی واسیر زیاده خواهی  واز یاد برده ایم که در کجا بودیم حال دریک پستی و فرومایگی خود را غرق کرده ایم ونامش را زندگی نهاده ایم  وچیزی بنام شرف نداریم آنرا سالهاست گم کرده ایم  حال تنها عکس از گورهای دسته جمعی میگیریم ودرباره  آنهاییکه قربانی شده اند داستان وافسانه مینویسیم  وخود در سایه وتاریکی ها به تماشا ایستاده ایم  .

    بهر روی دوست مهربان وعزیزم اگر  دست تو  به این نوشته رسید در اینستا  گرامت خودرا کاندیا کرده ام مرا پیداکن که پر گم شده ام . ث 

    ثریا ایرانمنش / 05/-7/2021 میلادی !

  • ما دهاتی ها

     

    دلنوشته روز شنبه / ثریا ایرانمنش ؟ ” لب پرچین ” !

    کار ما  شاید این باشد  / که بین  گل نیلوفر  و قرن بی آواز  حقیقت بدویم !…….” سپهری ؟ 

    مادرم روزگاری میگفت  ” خانه بنا کردن دراین شهر واین پایتخت بیهوده است این شهر روزی به گوه فرو میرود !!! فریا دما بر می خاست دکه باز شهر وده خودرا برتر از همه عالم میدانی ؟ اینجا پایتخت  امپراطوری است . 

    لبخندی تمسخر آلود روی  لبانش می نشست موهای بور را که در پشت سرش مانند یک گلوله توب گرده زده بود  کنار میزد ومیگفت ! خوب من مرده تو زنده  .

    او عشقی عجیب به ولایت خود داشت آن شهر میان کویر وان دهی که د ربالاترین قله ها قرار داشت وابشارهای فراوان روی ستگ کوه ها مینشت وانهارا براق میساخت وچه هوایی  داشت آن ده وچه صفایی   داشت ان ده حال بکلی از روی صفحه نقشه جغرافیا محو شده یا ملاهای عصر هجر انرا برده اندویا شیخی ها که خیلی به ان نطر داشتند .

    امروز در یک نقشه دیدم که یکساختمان در پایتخت  نیمش فرو رفته و اطلاعیه ای نیز دراین مورد به ثبت رسیده بود که به زودی تهران تبدیل به یک چاهک میشود ابهای زیر زمین را فروختند زیر زمین خالی شد ساختمانهای بی رویه بساز وبفروش بر ای تازه به دوران رسیده ها حال هرکدان مانند قوطی کبریت  رویهم تلنبار خواهند شد . آن ساختمانهایی که دردوران شاهنشاهی ساخته بودند هنوز روی ستونهایش ایستاده مهندسین تحصیل کرده ان زمان میدانستند درکجا اسمان خراش بسازند ودرکجا خانه های ویلایی ….الهی شکر که خانه بزرگ ما با بولدزر خراب شد وحال یک برج بزرگ کج گمان روی  ساختمان ” گارنی ” ویران شود وچند تنی از اهالی آنجا را به زیر خاک بفرستند چه بسا خودشان رفته اند درجاهای بهتری شایده هم همچنان  با اب دهان خانه را تمیز میکنند !به همراه  یک کهنه  آشپزخانه .

    ایکاش مادر زنده بود وپیش بینی میکرد که سر انجام ما چه خواهد شد ؟ ما روی زمین خودما ن نیستیم روی زمین دیگری راه میرویم زمین زیر پاهایمان میلغزد ما شادی ها وجشن های خودرا نداریم ما تولد های فرهنگی خودرا نداریم مامانند تماشا گرانی هستیم که درپشت شیشه به تماشای تاترهای مسخره انها می ایستیم بی هیج هیجانی وحرکتی . 

    تابستان ازره رسیده باهوای چهل درجه پرده هارا نمیتوانیم بالا ببریم تا جان ما نفس بکشد  تنها میگذاریم تنهایی درگوشه وکنار آواز بخواند تنها یک نفس اسست که درخانه میچرخد . 

    هیچ صبحی درهوای تازه نیز نمیتوانیم  هیجانی را احساس کنیم انگار که دست درقابلمه دیگری برده واز پس مانده های دیگری میخوریم احترامی نداریم واگر هم باشد مصنوعی ودروغین است . 

    ده ما صفای دیگری داشت ومردمانش   ازنوع دیگری بودند  صدای بع بع گوسسفندا ن وفریاد خروسان وبال زدن مرغان وهیاهوی پرندگان درلابلای درختان  روح مرا تازه میساخت  گاهی  از فشار اب رودخانه قطرهای مانند باران درهوا پراکنده میشد درختان باهم دشمن نبودند   وهیچ تبر زنی تبر بر ریشه آن درختان نمیزد  صدای وزوز مگس ها وهجوم زنبوران  بسمت باغچه پر گل  مانند نغمه های موسیقی بگوش میرسید . دیگر هر چه بود تمام شد حال شکر جوشیده وغلیظ توام با چند قطره اسانس خوشبو نامش عسل است ومشتی ژله له شده با رنگهای گوناگون درون شیشه ها فشرده شده نامش مرباست  ومن دیگر حتی نمیدانم بابونه چه بویی دارد . 

    تنها درختان خشک بی ریشه وبی برگ را میبنیم که بهم فخر میفروشند با کفشهای پلاستیکی  وپیراهن  پلاستیکی وروح من زخم برداشته از اینهمه بیداد گری وبی انصافی وبی تفاوتی  مرگ برایمان یک چیز بسیار ساده وخم شدن از عمودی به افقی است نه بیشتر .

    شهر من گم شده است  / حال با بی میلی خانه ای درشب ساخته ام  ومن دراین خانه به گمنامی یک علف هرزه نزدیکترم تا به یک انسان زنده . 

    من دراین خانه نمناک بد بو  صدای نفس های تند سینه امرا میشنوم  ودرکنارش صدای ظلمت شب را  وصدای سرفه هایی که میل دارد هنوز زنده بماند . ث

    ثریا ایرانمنش  03/07/2021 میلادی ! اسپانیا 

  • یک کتاب / یک نامه

     

    ثریا ایرانمنش / نامه ای به یکدوست !

    دوست عزیزم . کتاب ترا یافتم وآنرا خواندم البته درلابلای زندگی پر ماجرای مریم باکره مقدس  امروزی با آن چارقد های رنگ ووارنگش  اول گمان بردم که به آنها ملحق شده ای شاید هم روزی در کنارشا ن  بوده ای اما  روح عصیان گر تو به زیر بار قراردادهای وحشتناک آنها نمیرفت  چون میل داشتی خودت استاد باشی بنا براین زیربار آنها نرفتی وخودرا نجات دادی کار خوبی کردی حال اگر عضو طرف دارانشان هستی مانند عده ای بخصوص که ماهیانه  وجهی دریافت میدارند وبی آنکه عضو باشند حامیآن آنها  هستند  این دیگر بخود تو مربوط است من میل دارم درباره کتاب تو حرف بزنم  راستش  انتظار زیادتری داشتم اما بنظرم بیشتر یک رومان ! نه یک رپرتاژ امد خیلی بچگانه کودکانه بود  من انتظار دیگری داشتم وآن جایزه “قلم ” از  همان ایران قلم بودکه بتودادند از همان گروه  منفوز  

    من سالهاست مینویسم برای تمام مجلات چه  خارجی چه داخلی گاهی هم مرتکب غلطی میشوم وچند شعر بند تنبانی مرتکب میشوم  که بیشتر  مورد قبول عامه قرار میگیرد دراین بین طرفدارنی نیزیافتم طلای جاندار یکی شدم والماس درخشان دیگری وشاعر ی بی همتا ی!!! سومی درحالیکه همه تعارف بود ومن هیچگاه فریب این گفته هارا نمیخورم مانند یک داس درو میکنم وبه جلو میروم واهمه هم ندارم بارها صحات سیاه مرا برایم پست کردند دوباره نوشتم زیر بار هیچ زوری نرفته ونمیروم وقلمرا به مزد روز نمیزنم خودرا دراختیار کسی نگذاشته ام برای تمام مجلات مجانی مینوشتم وحتی آبونمان مانمرا نیز میپرداختم آنها چندان معرفت نداشتند  که برای من یک مجله مجانی بفرستند حال آن نوشته هارا جمع اوری کرده ام درگوشه ای خاک میخورند بعضی ها کمی ساده وکودکانه گاهی دخترانه هستند بعضی ها مانند قلوه سنگهای محکم بصورت خواننده میخورد واورا ازجای میکند . 

    سعی کن بیشتر بنویسی  اول از خاطرات خودت  شروع کن باخودت رو راست باش دروغ را برای من وبقیه بگذار وسپس کم کم وارد  داستان شو جمع کردن مشتی نوشته های راست ودروغ وانهارا درون یک کتاب آوردن هنری نیست از خودت باید مایه بگذاری از قلب خودت از روح خودت .میدانم که از این نوشته ها نارحت نخواهی شد من بعنوان بهترین دوست وهمیار وهمراه تو برایت این نامه را نوشتم وهمیشه هم حاضر به کمک توهستم  .همین . موفق وپیروز باشی .  درخاتمه هیچگاه آن نامه ای را که از طر ف خواهرت در فیس بوک برای من نوشتی از یاد نمیبرم از همان روز دانستم که  دوستی را یافته ام .ثریا 

     اول ژولای 2021 / اسپانیا / برکه های خشک شده درکنار کلاغها !

  • آبها را گل الود کنیم

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ————————————–

    چه گوار است  این آب /  چه زلال است این رود/  مردم  بالا دست  چه صفایی  دارند /چشمه  ها یشان جوشان /  گاوهایشان شیر افشان /  من ندیدم دهشان را ! ……..” سهراب سپهری “

    منهم ندیدم  ده آن  هارا  ونه گاوهایشان را و نه چشمه های جوشان شانرا همه مخفی برای خودشان میباشند . 

    ما شیرهای جوشان ساخت کارخانجات محترم ونامی را مینوشیم وابهای گل الود درون شیشه های پلاستیکی را ونانها خمیر  صدبار  پخته شده ودرفر داغ میشود  وگوشت الاغی که قالب شده است با رنگ وطعمی دلنشین ! ماهم ده  بالا را ندیدم !دروغ چرا؟ .

    دنیای زور است وزر  آنکه زورش بیشتر است میبرد میدزددو میخورد  ومیمیرد با نام ونشان  وآنکه زوری ندارد  زر را میبرد از لاشه های وامانده درون چاهک ها   و.حوض های بو گرفته حتی درمیان حیوانات نیز این قانون وجود دارد هنگامیکه جوجه ای درلانه درانتظار غذای مادر دهانش را باز کرده کلاغی از راه میرسد وآنچه را که درته لانه مانده به یغما میبرد  وجوجه های بی بال وپر  همچنان با دهان باز جیغ میکشند .

    من گاهی پرده هارا کنا رمیزنم وزمانی کسانی پرده هارا میکشند چون به ذائقه انها خوش نمی اید  باید تنها درتوصیف انها نوشت که چگونه میبرند وچگونه میخورند  من به پیکر سپید وعریان درخت بید مینگرم که چگونه پوسته آنرا ازهم دریده اند  کدام پنجه های وحشی دست به این کار زده است .  پیکر سپید بید تازه بخود میلرزد  شفاف  ونرم ودر انتظا رپوسته جدیدی است . با زخم های خود وتراوش صمغ که روی زخمها را میگیرد .

    من تنها ماهی های سرخ شده وبریان شده وسوخته را بابوی تعفن انها  را احساس میکنم وبوی سیر داغ وفریاد سگی که از راه رفتن من خوشش نمی اید . در میان کاکتوس های خود رسته  وخود بوجود امده وتولید نسل کرده بیاد  آنهایی میافتم که ریشه واصل ونسب خودرا تنها درتولید مثل میدانند و مهم نیست کاکتوس باشند یا درختی از نوع خارهای برنده . طبیعت همه مارا بیک شکل افریده است با همان احساس بین بد وخوب  میانه وجود ندارد .

    گاه از حرارتی  که از سوی آن کوی دور افتاده  در مغزم هزاران میخ کاشته بر پیکرم مینشیند وسپس آنرا خالی میکنم  من بازوان اورا دیده ام  اما او مراندیده است  گاه ازفروغ خنده او خود در شک میافتم وگاه  زنگین کمان شادی وخوشحالیم تبدیل به یک  پرده سیاه میشود .

    در پشت سر من دری نیمه باز دهان باز   کرده است که تنها هوای کمی را بمن میرساند  ونوری سیپد از اسمان صاف بدون ابر  همچون غباری از گچ درهوا پراکنده است  خوابگاه من بسیار ساده است  وهیچ صدای لغزش پایی غیراز صدای پاهای خودم درون ان  شنیده نمیشود  مگر که بیمار باشم  دیگر بفکر بر گشت ویا آرزوی رفتن بسوی دردرلم  نمینشیند  دیگر طاقت رفتن را ندارم  اما قلبم هنوز درون سینه ام فریاد میکشد  نور ی تازه از شکاف پنجره به درون میتابد ونوید یک روز داغ وافتابی را میدهدد او همچنان مشغول حرف زدن است خسته نمیشود  این روح ناشناس وهراس آور .  روحی که نه بشکل شمایل قدسین است بلکه دوشاخ شیطانی و بر بالای پیشانیش نمودار است خود شیطان است  که در زیر روشنایی ماه می ایستد  تا نورانی شود  صورتی ندارد   اما موهایش ئا زیر گوشهایش کشیده شده است همچنان چانه اش می جنبد وگوسفندان بع بع کنا ن برایش هورا میکشند . 

    خداوند دردرون دل او تیغی گذارد برای بریدن دلها وکور کردن چشم ها او درتاریکی بسر میبرد نه مهتاب را میشناسد ونه درخت بیدرا او درکنار خارمغیلان رشد کرده است تنها خاررا میشناسد وخاررا نواله میکند ومیجود وبه دیگران نیز میخوراند .

    بی گمان پای چپر هایشان جای پای خدا نیست ….نه عزیزم پای چپرهای این موجودات تنها جای پای اجنه منفور است حتی شیطان نیز برای سجده کردن به جایگاه والایی رسید .

    کلام انها دنیارا روشن نمیکند بلکه تاریکی را افزون میسازد  سالهاست که ما دیگر شگفتن غنچه گلی را درباغچه خانه مان ندیدم  سالهاست  بوی جنازه ها درهوا پراکئده است درهر خانه ای یک یا چند جنازه ردیف است  وتو…. میدانی : “که چه دهی باید باشد ”  کوچه باغهایش از سرود وموسیقی خالی شده است  مردمان لب رودخانه خشک مینشیند درانتظارستاره  سرخ به همراه داسی که به زودی به دست انها خواهند داد  بیا ابهارا گل الوده سازیم تا نتوانند بیاشامند اب پاک روخانه مارا .ث 

    پایان 

    ثریا ایرانمنش /اول ژولای 2021 میلادی /