Category: General

  • ملک …یا ملکه

     ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ، ساکن اسپانیا 

    حافظ میفرماید که 

    هر که شد محرم دل در حرم یار بماند / وانکه این  کار ندانست  در انکار بماند .

    شاعر پسند سالار بزرگ میفرماید که :

    از من حکایتی نو‌ از حال گل تو بشنو در نوبهار جانپرور

    ،،،،،،،،، گل سرخ وسپیدی   ز همان گلها  که دیدی.  به خدا شهریار گلها  بود 

    زده پیوندی «فرح»زا.  به کلی سرخ وفریبا که به رنگ‌وصفا چو‌« دیبا »  بود 

    .ترانه ای از معینی کرمانشاهی با خوانندگی مرضیه بمناسب ازدواج  شاهنشاه واخرین آنها ،

    کاری به آن خود فروشان  زمانه ندارم  وامیدی هم ندارم که سر زمینی به نام ایران روی نقشه جغرافیای جهان بماند  همه تن به خود فروشی داده ومیدهند کاری ندارد ابدا ، فکر  هم ندارد  اگر هم روزی  همتی شد وسر زمینی یک پارچه به وجود آمد  تازه میشویم  بشکل  کاریکاتور از اسپانیای عهد فرانکو‌

    و….. سر انجام این گل سرخ وسپید فرح زا ر ا که روسیه شوری رنگ وابش داده بود بر تخت نشست تاج بر سر نهاد  و شد یکه تاز میدان ورهبرش اربابش  را و همسرش را هم به کناری زد وگفت که من شیر غرانم ،

    جهان اقتصاد جهان مد  وجواهرات  بسویش روی آوردند  چه پیش کشی ها وچه فیلمها وچه عکسها هر روز روی مجلات زرد. با چاپ میرسید  که جهان را پر کرده بود  وما همچنان  اشعار را زیر لب زمزمه میکردیم ‌دلمان برای مردی میسوخت که زمانی پدر ما بود اما زن پدری نا جنس ‌غریبه وارد شده ‌فرزندان  رآستین هریک به گوشه ای رفته حرام لقمگان کاسه لیسان ونوکران ارتجاع  سیاه و مستخدمبن  کوچه  سرخ بر سر زمین ما  حاکم بودند.

    اشعارلطیف گلها وان مرد مهربان دانا مرحوم پیرنیا خودرا باز نشسته کرد دیگر رادیو‌تلویزیون در دست مردی بود که. گویا در کودکی با ملکه تاجدار بزرگ همخون بودند ؟  و سایر خوانندگان   همه گوشه نشین  شدند  

    نقاشان بزرگ ‌صاحب تام در کوشه ای  به دور از  تازه. رسیده ها خودرا کنار کشیدند ونو رسیدگانذ  عریان زیر  عبای بانو مشغول شدند در عوض  نقاشی عریان واشتوک هاوزن وارد شدند دنیای ما ناگهان تغییر کرد  باز صدای مادرم از ته اطاق  که داشت قلیون  میکشید  بلند شد که ؛ نگفتم این مملکت را بباد می‌دهد ،،و هیس ،‌مادر هیس  مادر …هیس ، دیوار گوش  دآرد و موش دارد  وهوش دارد و،،،،

    ای رهبر مسلمین خمینی / یاد اور  نهضت حسینی. / ای دست خدا که بت شکستی / بر مسند  جد خود نشستی ،

    معینی کرمانشاهی. برای ورود خمینی به ایران 

    من رفتم از ایران رفتم  قدرت نداشتم با  نو‌کیسگان وتازه به دوران رسیده ها وتتمه   پس مانده های قاجار  در بیفتم ویا مبارزه کنم  من آزاد به دنیا آمده بودم   آزادیم را میخواستم جهنم که خانه نیست مبل نیست لباس های  گران قیمت بوتیکها  نیست درعوض آزادیم را دارم     خودم را دارم با همان شلوار جین وهمان تی شرت ،،،،،…چه ازادی ؟!بشر هیچگاه آزاد نیست شاه بیمار شد  از ورود دکتر مخصوصش جلو گیری کردند نخست وزیر با وفارا به زندان انداختند    ودکترها از فرانسه میآمدند ، ،،،،، شورشی را که لازم بود وتاریخ  آن فرا رسیده بود بر پا کردند وخانم خوشحال وخندان رفت حتی کلاه گیسهایش را نبرد   خوشحال بود که بر میگردد صد درصد باو‌قول داده بودند که اورا بر میگردانند  وایران نظیر هلند تنها با ملکه  تاجدار اداره می‌شود   شاه بیمار تنها  بی هیچ پشتیبانی مجبور بود به او لبخند بزند چه تلخی ها وسر زنش ها در این لبخند دیده میشد ب چه فریبی خورده بود وچه نقش جهنمی بازی کرد این عفریته ، .

    آلبته  رفقا اورا رها نکردندد گهواره دیگری برایش مهیا کردند یک خانه با هیجده اطاق در کلرادو خرید. شاه سهام  شرکت‌های زیادی را بنام او‌کرده بود واو داشت  روی ان ثروت باد آورده  تاب میخورد  ‌هرچیزی را هم که میل دارد از سر زمینش ببرد وبه پادشاهان  هدیه دهد  مانند فرشهای کرانبهای قصر ها وعتیقه جات  وتابلوهای  قدیمی همه به خارج سفر کردند  ودر موزه نشاندند  و ایشانرا بعنوان  یک ملکه بدبختی که  حالا تاج ، ونخت خود وهمسرش را از دست داده  پذیرفتند البته خبر از دارایی‌های او داشتند   همراه هدایایی که او‌پیش کش می‌کرد و،،،،،نیمی از جواهرات در صندوق فروشگاه معتبر کارتیه  قرار دارند مجله آش موجود است وبقیه بماند چرا که نه بمن ونه به شمای  آواره گرسنه  مربوط می‌شود  

    ، میبایست  از اول  یاد میگرفتید که خودرا گران  بفروشید نه ارزان  ‌مهریه راهم ببخشید  

    سه شنبه  داغ 27/06//2023   میلادی . 

    دارم صبحانه میخورم یک بیدل خالی یک قهوه تلخ        

    سه پایان 

    ———————-

  • پایی برای رفتن

    ثریا ایرانمنش .و…. لب پرچین .ساکن اسپانیا 
    ————————————————-
    ریشه روشنی پوسید ‌فرو ریخت ،
    وصدا در جاده بی طرح فضا میرفت، از مرزی گذشته بود 
    در پی مرز گمشده می گشت ،،
    « سهراب سپهری ، از هشت کتاب 
    با فرو ریختن بنیاد. نیمه پادشاهی آن جانوران  وان جنایتکاران وان آدمکشان  بی وطن حال پاهایشان برای رفتن به جلو. نیاز به یک چراغ روشن دارد و آیا ا ربابانشان  به آنها چراغی خواهند داد یا در نور یک شمع نیمه مرده خودشان نیز جان خواهند. داد و ،،،،،آن روز من لباس عروسیم را از درون چمدان بیرون میکشم .
     
    امروز همه ما از کوچک وبزرگ. پیر وجوان به یک خرد جاودانی نیاز داریم. خرد را نمیتوان در میان کتابخانه عظیم اطاق  پذیرایی که مانند یک مبلمان شیک. یا یک تابلو نمایش داده می‌شود یافت ، خرد را باید دنبال کرد تجربه کرد ،
    گام به گام  آن را بوسید  وهر روز به آن نماز گذارد   و بنده او شد . 
    نباید چشم فرو بندیم  متاسفانه در جامعه بلا زده ما خرد به یک «نا دانی ونا فرمانی  » و به یک هیولا تبدیل    شده.هی‌ولایی بنام طلا  حتی روی کله پاچه های جنوب شهر هم برگی از طلا میگذارند  تا چاقوکشان قدیمی ونواده هایشان  رنگ آن را خوب بشناسند ،
    برای من طلا یک مزرعه گندم است   خرد ودانایی  انسان را بزرگ میسازد همه‌مان در سایه بزرگ شدیم در سایه ترس پدر سالاری ا رباب سالار ی قومی  وأفتاب را فراموش کرده ایم. من تجربیات زیادی دارم در همه  آن روزها چشمانم میدید ‌ذهنم ضبط می‌کرد. وقلبم از هم  پاره می‌شد  ضربانش شدت پیدا می‌کرد  بالا و پایین میرفت نفسم میگرفت. عصبی میشدم وخودم. را به هوای آزاد میرساندم.
    زندگی در میان یک  قوم  نادان وبی خرد ولبریز  از افاده های مردگانشان درون گورستانها مرا بشدت رنج میداد. منهم میتوانستم  گوری. را بشکافم ومثلاا دایی مادرم  را بیرون بکشم یا پسر عموی مادر بز رگم را که تاریخ  اورا خط زد چون مینوشت دانا بود. قلم داشت اندیشه  داشت کتاب چاپ کرده بود  اماشازده های ترباکی ومطربان دربا.ر  ارزششان بیشتر  بود .
    آنها نگذاشتند من در زیر أفتاب سر زمینم رشد کنم به ناچار به سوی  تاریکی وابرهای سنگین  سر زمینه‌های غربت خودم. را کشانده  در زیر نور کمرنگ  چراغ آنها. به دنبال خرد گم شده میگشتم که در درونم نطفه گذاشته بود ،
    گام به گام آمدم تا رسیدم به امروز  که همه زندگیم  در رویاهایم سپری میشوددنبال مردی هستم  که مینویسد. اورا تشویق می‌کنم بنویس کمکت می‌کنم  با عشقی که  در درونم کاشتی. با دمی که به من دادی  ناگهان احساس کردم  همزادم.را یافته ام 
    حال چشم به چراغ کم نوری که او افروخته دوخته ام  وهرکجا که کوس رسوایی اورا میزنند من سینه سپر می‌کنم  چرا ما راه رفتن  را از راه درست گم کرده  وبه بیراهه ها میرویم  نیرویمان وافتخار را به آن میدانیم  که توانستیم از روی جویبارهای خون ورودخانه های خشک وبی آب  وخانواده های  گرسنه وبی نان کودکان بیگناهتر بگذریم ودر شاه چراغ بنشینیم ‌فرمان برانیم؟! ،
    دیگران را محو‌کنیم بباد  تمسخر بگیریم. زبان آزاد  همه چیز را به نیروی بیخردی آلوده سازیم تا حد آدمکشی ها برویم انسانها را بکشیم واز خون آنها تغذیه کرده تا چند  صباحی  بیشتر به آن نکبت خود ادامه دهیم ؟! .پایان 
    کوهی سنگین ،  نگاهش را برید /صدا از خود تهی شد 
    وبه دامن کوه أویخت 
    پناهم بده  تنها ،تا مرز أشنا‌یی ها پناهم بده .
    و،،،،،کوه از خوابی سنگین پر بود .
    پایان 
    ثریا / 23/6/2023 میلادی  .
  • بیکسی.

     ثریا ایرانمنش. لب پرچین. ساکن اسپانیا 

    در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد / . حالتی رفت که محراب. به فریاد آمد 

    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار / آن تحمل که تو‌دیدی همه بر باد امد .

    روز گذشته احساس کردم. در این دنیا هیچکس را ندارم ‌چقدر دراین غربت تنهایم .بچه ها  کار می‌کنند خانه وزندگی  ومسئولیتهای  خود را دارند. دو‌تن آنها اینجا نیستند  عروسم در خانه زیبایش که با آخرین تکنیک‌ها مجهز شده مستانه راه می‌رود. با سگهای گرانقیمتش  بازی می‌کند کتاب میخواند مهم نیست همسرش در کدام گوشه جهان  مشغول سخنوری ویا کار است .

    خون ریزی شدید داشتم ترسیده بودم ،‌میلرزیدم گرسنه بودم ، درد داشتم .

    خودم را به اشپزهانه رساندم تکه ای سینه مرغ را  درون تابه. زیر ورو کردم وبه نیش کشیدم. به دخترم زنگ زدم برنامه آت چیست ؟ نگفتم تنهایم. نگفتم بیمارم ،‌ پرسید چرا کاری داری. باید ماشینم را به پسرم بدهم با دوست دخترش قراردارند به سینما بروند.  گفتم نه ، نه هیچکاری ندارم. درد امانم را بریده بود قرصهارا بالا انداختم لباس خوابم را پوشیدم وروی تختخوابم دراز کشیدم. رادیو را روشن کردم همان نوار هفتگی موسیقی کلاسیک. وگرمای شدید   دیگر نمی‌شود از ک‌ولر ها استفاده کرد کسی آنها ا تمیز نکرده برق  هم گران است. پنکه هم در آن اطاق است ، باد زنم  را مرتب تکان می آدم خیس عرق بودم  .

    خوب بفرما جناب اجل. من ترسی ندارم. سالهاست ترس را قورت  داده ام بجایش سنگ شده ام. وسالهاست که عشق را فراموش کرده  وبجایش  آب میوه مینوشم درون قوطی ها کوچک که برای بچه های کودکستانی ساخته شده سالهاست. زندگی را با همه رنج‌ها وخوشیهایش فراموش کرده ام. همانند یک رباط گاهی چیزی به مغزم فشار میاورد روی دفترچه. پشت دستمال کاغذی. ویا روی دیواری که ابدا به میل من  نیست مینویسم.  ویا همه‌ را  درون همین. صفحه به دست فراموشی میسپارم .

    دست بردم لیوان آب را بردارم گویی دستی. انرا زد واز  من ربود آب سرازیر شد زیر تلفن زیر کتابچه زیر چراغ   .

    خوب مهم نیست انهارا تمیز می‌کنم سخت تشنه بودم  دلم لیوانی سنکجبین با خیار میخواست  اما این چیزها در اینجا. رسم نیست . خیارها اکثرا تلخ و سرکه ها دستکاری شده اند .…..نه  بخواب. باخیال بخواب ،‌کدام خیال ؟! 

    مشتم را مانند اسکارلت اوهارای فیلم  باد رفته به آسمان کردم وگفتم .

    ای کائنات. زندگیم را پس میگیرم. همه آنچه را که بر سرم آوردی از تو پس خواهم گرفت من زنده میمانم  تا زندگیم را پس بگیرم .

    نمیدانم چرا ناگهان بیاد آن خانم  فرنگی سفید پوست بلوری افتادم. که کت اورا باقیمتی بسیار نازل دوخته بودم واو سکه ای جلویم بعنوان انعام  پرتاب کرد. یک سکه دو  یورویی انرا به درون شومینه پرتاب کردم  وسرم  را روی  لب بخاری گذاشتم وگریستم  من که لباسهایم باید از پاریس میرسید  یا از ایتالیا ویا برای خرید آنها خودم میرفتم  من که  کفاش مخصوص داشتم  برایم کیف وکفش میدوخت وهنوز یکی از آن کیف هارا دارم ،‌منکه ،،،،، بس کن وان آخرین گریه من بود همه انعام هازیر  خاکستر شومینه زیر خاکسترهای داغ نشسته بودند ،چه روزهای سختی را گذراندم تا لیدی  بار آوردم  و……نوه ها. مشغول درس دانشگاهی وکار هرکدام در سر زمینی ،

     وتازه احساس کردم که چقدر تنهایم. ،اما هنوز هنوز خودم را دارم. ارتعاشم را باید بالا ببرم. ‌بر سر سر نوشت فریا د بکشیم من از پای نخواهم نشست تا روز موعود ، 

    پایان 

    ثریا 

    بیست پیکم ژوئن  2023 

  • سفری در رویا

     ثریا ایرانمنش .و…‌لب پرچین ، ساکن اسپانیا 

    سحرم  دولت بیدار  ببالین امد / گفت بر خیز که آن خسرو شیرین آمد 

    قدمی در کش و سر خوش به خرابات خرام / تا ببینی که نگارت  به چه أیین آمد 

    سفری را أغاز کردم  در میان گرد و‌غبار  وگرمای طاقت فرسا  وافتاب سوزان کویر  سر انجام. آن دیوار وان باغ را یافتم. دیوارها همه بلند از جنس کاهگل سر دیوارها همه خارها تیز خشک شده و  چهار درب بزرگ ،‌ یکی از درب‌ها چند پله میخورد. وکسی را اجازه ورود به ان نبود .

    ونامش درب شاه نشین بود؟

    سه درب دیگر همه یک لنگه. یکی را باز کردم وارد شدم .‌چه هوای دلپذیری هنوز فواره وسط حوض بالا وپایین میرفت پوزه  آش مانند شیر بود وچهار  فواره کوچک در چهار طرف حوض  آب هارا از دهان کوچکشان  بیرون میفرستادند . .‌

    ه آب خنکی.  پاهایم را درون حوض گذاشتم ومانند گذشته انهارا تکان میدانم صدای آبشار  از دور بگوش میرسید 

    سرم را بالا بردم …. اه درختان توت ،‌البالو گیلاس زرد آلو و  آلو  و داربست های  انگور با نام های مختلف انگور یاقوتی انگور ریش بابا  انگور سفید انگور سیاه  انگور ،انگور  از جایم برخاستم . ازلابلای درختان  خودم را به ساختمان رساندم. باغچه بزرگ هنوز لبریز از سبزیجاتی بود که درونش کاشته بودند. نعنا ،.جعفری تره ، پیازچه ترخان. ‌ریحان  تربچه  خیار کدو بادنجان مادرم قیچی به دست آنها را میچید . رو به یکی از زنان همسایه کرد و،گفت :

    ماهیچی از  بازار نمیخریم. ما نان بازاری نمیخوریم همه چیز همینجا درست می‌شودد  وهرگاه میخواست به کسی توهین روا دارد می،گفت.  ولش کن نان بازاری خورده !!!!

    از آنجا رد  شدم. به اطاق‌ها رسیدم همه تمیز  رختخوابها همه به دیوار تکیه داشتند وتشکچه ها    مخملی و  رنگ واردنگ   دور تا دور اطاق چیده شده بود .

     پرده های وال سفید زیر نسیم خنک باد تکان میخوردند ‌پرده های کلفت دست دوری شده. که نامش پته  بو.د

     از سقف بلند تا زمین ایستاده بودند برای روزهای  سرد  زمستان .به اطاق بزرگ  که کرسی را میگذاشتند رفتم کرسی همانطور دست نخورده ورویش سماور وظروف میوه جای داشت. ومحلی که دایی بزرگم می نشست وبرایمان فال حافظ میخواند هنوز مرتب با ملافه سفید پوشیده شده بود چه بوی خوبی از آن اطاق میاند بوی زندگی بوی آشنایی ها.. 

    به اطاقهای دیگر سر زدم  وارد باغ شدم دو عدد تخت چوبی روی آنها فرش انداخته بودند با تشکچه  ها وبالش های بلند پر  با ملافه  سفید تور دوری شده انطرفتر چند عدد صندلی چوبی  با یک میز  گرد قرا.ردآشت. ،

    با صدای آبشار بسوی آن رفتم اه،،،، آب کف آلود با چه فشاری از دماغه بیرون میزد وروی سنگها می غلطید پیراهنم را بالا زدم وباز مانند گذشته  بر خلاف جریان آب رو بالا رفتم مرتب لیز میخوردم اما مهم نبود صدای مادرم

    در گوشم که میگفت آخر  تو توی این آب میمیری خفه می‌شوی اوهیجده دانگ  آب داشت که هرسال. به دهاتی ها ومزرعه داران اجاره  میداد ،میوه ها چیده می‌شد به شهر میرفت فروخته می‌شد وبجایش عدس  ولوبیا وبرنج وپارچه خریداری می‌شد من چندان. به آنها وانچه خرید وفروش می‌شد وارد نبودم جای من روی.د اربستهای انگور بود یا لابلای  درختان میوه ویا با پاهای برهنه درون جویبار وحوض بزرگ که اطرافش  لبریز از گلهای رنگین لاله هاکوچک رنگ‌ووارنگ شمعدانی اطلسی بنفشه .. ودر گوشه ای دیگدر شمشاد  یک ردیف  ایستاده بودند همانند سربازان گارد  ودرپشت شمشادها فرش هایی  بود که بعضی اوقات میهمانی مردانه و آنجا کارهای خودشان را می‌کردند  در کنار آبشار کمی انطرفتر چند درخت سرو بلند تا آسمان قد کشیده بودند چه بوی خوشی  هرچه گشتم تا دایه ام را پیدا کنم  خبری نشد ..نگاهم به قامت سروها کشیده شد چشمانم را باز کردم یک سقف کچی  در یک اطاق کوچک یک آپارتمان ومن خیس از عرق  داشتم میلرزیدم. قلبم داشت از جای کنده می‌شد ،ناگهان برخاستم  وخودم را به اشپزخانه رساندم وگریه را سر دادم   همه یک سراب بود یک رویا بو د ازانچه  که بود دیگر چیزی باقی نمانده ومن تنها ترین زن روی زمین دارم برای شما نامه یا انشا مینویسم ،در غربتی سهمگین میان مرگ وزندگی میان یاس وامید میان بود ونبود میان نان های  یخ زده  وانگورهای یخ زده ‌پس مانده های بزرگان درون قوطی های پلاستیکی میان  آبی به رنگ‌کچ و……دیگر هیچ  

    هرگز نقش تو از لوح  دل و‌جان نرود / هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود 

    از دماغ من سر گشته خیال رخ دوست /. بجفای فلک وغصه دوران نرود 

    در ازل بست دلم  با سر زلفت پیوند / تا ابد سر نکشد. وز سر پیمان نرود 

    «حضرت خواجه محمد حافظ شیرازی » 

    پایان  20/06/2023 میلادی  ثریا  

  • سر آشپز

    ثریا ایرانمنش . لب پرچین ، ساکن اسپانیا ،

    !

    امروز کمی املت درست کردم . بورای ناهار به اطاق نشیمن بردم ‌ناگهان سرم گیج رفت و پایم به مبل گیر کرد نزدیک بود با سر بر زمین بیفتم که خودم را روی میز  جلوی کاناپه انداختم غذاییم ریخت بشقاب از وسط دو نیم شد رومیزی  ابریشمی ‌

    کثیف شد  وخوشبختانه هنوز  ته قابلمه مقداری املت داشتم با خونسرد ی انرا برداشتم وخونسرد  و….نمیدانم چرا ناگهان بیاد. آقای عسگری آشپز مان افتادم مرد میان سالی بود که در باشگاه افسران بازنشسته آشپزی می‌کرد وهفته سه دفعه  بخانه من میامد اگر میهمان  داشتم همه کارهایش را میگذاشت  وخودشرا بمن میرساند خرید با خودش بود  غذاهایش و دست  پخت او عالی دسر های  که درست می‌کرد تنها من در هتلهای شیک فرانسه دیده بودم ،

    تا اینکه روزی یکی از دوستان که همسر چپی چپی چپی بود بمن زنگ زد وگفت می‌شود آشپزت را برای. فلان روز برای من بفرستی ؟ من میهمان دارم «شجریان وسایه » هم. جزو میهمانان هستند.  به آقای عسگری گفتم. در جوابم کفت بخاطر خودت می‌روم ،

    نیمساعت بعد برگشت هر چه دیگ وقابلمه ودیگر وغیره من داشتم جمع کرد که  بپرد. وبمن گفت خانم ؛ این دوست شما تازه به دوران رسیده و همه ظروف را  درون ویترین چیده. من با دو قابلمه  روحی که نمیتوانم برای او آشپزی کنم کار خودم خراب می‌شود به هر روی  لوازم مورد نیاز را برداشت و برد . نزدیکای غروب دیدم با ظروف برگشته عصبی  میکفت اگر بخاطر گل  روی تو‌نبود همه چیز  را بهم میریختم ومیامدم خواهش می‌کنم مرا دیگر جایی نفرست اما هزار تومان از او‌گرفتم  !!!! 

    گفتم آقای عسگری ،،،،نگذاشت جواب بدهم. گفت نوکر خودت هستم صد سال مفتی هم  شده برایت کار می‌کنم تو با همه اینها فرق داری  اما دیگر من هیچ کجا غیر از خانه تو نخواهم رفت ،

     ‌ ته مانه املت را از روی زمین جمع کردم  نمیدانم چرا اشک در چشمانم نشست بیاد آن میز  بزرگ که با گلهای باغچه خانه ام تزیین می‌شد سی و سه  درخت رز داشتم. بیاد آقای عسگری افتادم بیاد آن دوست که همسرش در تصادف  مرد ‌خودش در المان کور شد. همه مانند یک فیلم بسرعت از جلوی چشمانم رد شدند .

    سرم هنوز گیج بود اما بخودم گفتم. مهم نیست بدتراز تو‌هم هستند ، برخیز  ،‌محکم بر خیز .  وخاطرات شیرین را  و با غذاهای عسکری و شیرازی پلوی  مخصوص او مخلوط کن و،،،و،و،و 

    دیدیم تلویزیون گفت  ماریا  کارمن همان زنی که با عرضوسکهایش مارا میخنداند  شب گذشته فوت شد ،،،،اه او‌که هنوز جوان بود 

    نه زندگی ابدا معنایی ندارد نمیتوان برایش. معنا ساخت همین قصه های پر غصه خود زندگی هستند 

    حتما آقای عسگری هم فوت شد روانش شاد وان خانه با بولد‌زر  ویران شد تا بجایش برج بسازند  مهم نیست  هنوز تختخواابم را دارم وهنوز  ملافه هایم خوشبو  هستند وهنوز حمامی در کنارم هست ،،،،، فرقی ندارد. درعوض راحتم ، راحت ، بدون میهمانان  سر زده بدون  دود تریاک وسیگار. ومشروبات  چند گانه وخاویار و بدون دیدن چهره میستر جکیل. زندگی مالیات دارد. وگاهی مالیات بسیار بالاست  ….،،. پایان  یک دلنوشته . جمعه 16/06/2023 میلادی 

  • سلام بر پیری

    سلام بر پیری

    ثریا ایرانمنش . لب پرچین ، ساکن اسپانیا !

    امروز روز چندان خوبی نیست. باید شاهد مراسم تشییع جنازه جناب نخست وزیر پرهیاهو و رفتن رییس جمهور سابق امریکا به دادگاه فرمایشی تبلیغاتی باشیم .

    نیمی از این سر زمین را آب ‌برف و تگرگ فرا گرفته و آن قسمت که ما زندگی مکان زیر أفتاب سی و پنج درجه حرارت ، همان أفتاب را که در زمستان می خواستیم زیر گرمای آن جانی تازه کنیم ، حال تابستان بما حمله ور شده است .

    نه ! گله ای ندارم. در تطابق با زندگی بقیه ایرانیان و آوارگان (نه دزدان و آدمکشان ) میبنینم . فرقی با آنچه که در قدیم داشتم ندارد . تنها زیبایی و جوانیم را از دست داده ام .پاهایم شکیل ترین ساق ها در شهر با کفش های پاشنه بلند هشت سانتی ! بینی زیبایی داشتم که باید مرتب به دیگران توضیح میدادم که به هر چه شما ایمان دارید آن را عمل نکرده ام . پوست صورتم کشیده همه به دنبال بخیه ها میگشتند . سوگند می خوردم که من از بیمارستان وحشت دارم و از دکتر ها میترسم مگر درحال مرگ و نیمه بیهوش مرا به درمانگاهی برسانند. .

    امروز همه آنها تغییر شکل داده اند ، مانند دنیا ، مانند زمین ، مانند آسمان ، مانند طبیعت که تغییر شکل داد . برای مال از دست رفته هیچ غصه ای ندارم برای زیبایی روبه زوال اشک میریزم از زشتی و پیری بیزارم . بیزار …

    اینهم قصه امروز ما

    چهارشنبه چهارده ژوئن 2023 میلادی

  • تفاله ها

    امشب ز غمت   میان خون خواهم خفت /وز بستر عافیت برون خواهم خفت / باور نکنی خیال خودرا بفرست / تا در نگرد که  که بی تو چون خواهم خفت  ،،،(،، حضرت حافظ شیرازی  از ابیات دور ریخته شده )او !

      مرگ آن مرد بزرگوار آن ستاره درخشان که همچنان در کهکشان دارد میچرخد  دل مرا سخت سوزاند. ومردان وحشی را به وحشت انداخت. نمیدانم آیا نظیر اورا دوباره خواهیم داشت. یا در میان  مشتی لجاره  سیاسی همراه با چرندیات آنها گم خواهیم شد .وخبر دوم مردی  ،متضاد با او پر هیاهو بیسواد. خود فروش صاحب  چندین خانه برای فروش دختران و پسران و غیره. معامله گر اسلحه‌مواد مخدر. پر سر وصدا در مقام نخست وزیری. روز گذشته سقط شد نخست وزیر ایتالیا ،

    فرق است بین گلها  ، فرق است بین باغچه ، فرق است بین  انسان ،

    من به شهری تبعید  شده ام که لبریز از مجسمه هاست  وجایی که مجسمه هست خیال هم هست  وان خیال است که می آفریند  اما در این شهر پر مجسمه من حق ندارم وارد جرگه انها شوم   خدای آنها  نیز با خدایی  که من در درونم  پنهان داشته ام  فرق می‌کند  نه تنها با خیالش  زنده ام  بلکه او افریننده من آست وخود او نیز از خیال أفریده شده  خیال‌ها  زیادی را میافریند  وخدایان بسیاری را میسازند   هم خود خدا هم مادر خدا هم پسر خدا  اما از خدای من در آن میان خبری نیست 

    شادروان فیروز نادری در سخنانش ومصاحبه هایش گفت در آن بالا بالا‌ها خبری نیست غیر از سنگ‌واره ها که دور ‌ خورشید میچرخند وخورشید دور زمین   او گفته های زیادی  داشت اما. اجازه ندآشت همه را بیان کند  و…. تجربه های ما هم از خیالاتمان  مانند پرند گان فراری هستند که هرلحظه روی شاخه ای می نشیندد وسپس فرار می‌کنند  در هر خیالی پیکری نیز نهفته است  پیکرهای که زیبایی میافرینند ویازشتی های درونشان را بی مهابا عیان میسازند  

    اکثر مجسمه های  قابل پرستش  پهلوانانی  هستند که گه گاه  گام بزرگی در تا ریخ برداشته اند  آنها نماد تک به تک  تلخ وشیرین تاریخ میباشند .

    من به شهری تبعید شده ام که قرنها پیش همان مر دآن خونخوار. وپرخاشگر تاخته بودند  وخودرا بت شکن مینامیدند   وهمه مجسمه ها را ا در هم کوفتند  مانند سر زمین من  وبا شکستن  مجسمه ها عقل و خیال ‌تفکر را نیز از مردم گرفتند  شهر بی مجسمه  شهری است بی حقیقت  شهر بی شکوه وابهت ومن اگر قدرتی داشتم مجسمه  آن مرد  بزرگوار آن ستاره شناس واسمان کرد همان فیروز نادری را. میساختم وبا افتخار در میدان شهر نصب میکردم نه با اهانت وتوهین به او اورا  از فراز پایین میکشیدم ستاره ای بنام او در کهکشان همچنان میجرخد ومیدرخشد با آن دیگر احتیاجی  به مجسمه نیست  او در آسمان‌ها ست  ومن هر صبح با طلوع خورشید در برابر اونیز خم می‌شوند ودرود ‌. میفرستم ،

    پایان 

    سه سنبه 13/06/2023 میلادی

    ثریا ایرانمنش ، ساکن اسپانیا وارباب وصاحب   وبلاگ (لب پرچین ) !)

  • گهواره نا امنی

     ثریا ایرانمنش و….. لب پرچین . ساکن اسپانیا 

    دلم تنگه برای گریه کردن . کجاست مادر .‌کجاست گهواره من  / همون گهواره ای  که خاطرم نیست . همان امنیت حقیقی وراست وخوب …..

    اشعار از فرید زلالند شاعر افغان مقیم امریکا. مانند همه ما آواره .گریان. ونشخوار خاطره ها. بدبختی ما این است که از نسل خودمان دور شدیم فاصله ها بین ما ایجاد شد و بعد  مسافت ودیگر تنها میشنویم که  فلانی هم به رفتگان پیوست .

    روز گذشته دیدم همه آنهایی را که دوست داشتم میشناختم عاشقم بودند عاشقان بودم  بودم همه رفتند همه رفتند وچه زود وچه جوان  پنجاه ، شصت .  هفتاد اما  خوک‌های داخل خانه من هنوز  به چرا مشغولند ‌عمر نوح دارند چرا که فکر .مغز وشعور ندارند به چرا مشغولند به جفت گیری میاندیشند ‌مانند یک خرس میخوابند .

     

    شبها خیلی بد میخوابم. علل زیادی دارد که بخودم مربوط است ،‌

    اما …. ای عشق ای نجات دهنده روح من  در کدام گوشه این جهان پنهانی ؟. خانه ام ویران. خودم سر گردان 

    و دلم خالی   ‌برای هر لحظه با تو بودن میطپد .عشق ؟!  کلامی که مانند پرچم ما گم شد مانندخاک سر زمینم گم شد واشکهای فرید زولاند  مرا نیز به گریه  وا داشت چقدر به هایده احترام داشت عاشق او بود ومیکفت صد سال باید بگذرد تا چنین صدایی دوباره پیدا کنیم ،کجا ؟ در میان  مداحان ؟!؟! 

    کسی که عاشق نباشد زنده نیست  ومن کم کم دارم رو به زوال می‌روم. رو به فنا  سر زمینم آهسته آهسته به زیر آب می‌رود ودیگر اثری از آن بر جای نخواهد ماند نه از آن فرهنگ پر بار نه از آن ساختمانهای بی مثال ونه دیگر کسی زبانم را خواهد فهمید. ویا مرا خواهد شناخت ، همان موجودی میشوم  در سر زمین عجایب اگر زنده بمانم 

    کجاست مادر کجاست گهواره من .همان گهواره امنیت وراست / همانجایی که شاهزاده قصه همیشه دختر فقیر میخواست ،،،،،تمام شد ، نه شاهزاده قصه هست ونه دختر فقیر   فقرا در یک گور دسته جمعی  خواهند خوابید واربابان بر بالای گور  آنها خواهند رقصید ،

    چرا گریه می‌کنم ؟! مدتهای  مدیدی بود که اشک ریختن را از یاد برده بودم. وگمان میکردم که اشک‌هایم خشک شدند اما این سیل از کجا جاریست. وزاری برای  چه کسی  چرا ؟!  عکسی از آسمان گرفتم گذاشتم روی اینستا گرامم وگفتم اگر کسی اورا یافت بمن هم نشانش دهد ،

    خدارا نتوان یافت که در دل سودا زدگان است. دیگر دلی هم سوداگری نمیکند دلی نمانده همه بفروش میرسند بازار بزرگ خرید وفروش  اجناس داخلی پیکرهای جوانانان ما  رواج دارد بیهوده انهارا بر دار آویزان نمیکند از میانشان بهترین ها را انتخاب کرد ه همراه با اذان صبح آنها میان زمین وأسمان میرقصند  سپس بلافاصله پزشک بی قانون پیکر آنهارا  خالی می‌کند مانند یک‌گوسفند ودیگر بقیه آش قابل ذکر نیست   شیطان پرستان باید خون بنوشند ‌زنده بمانند وحکومت دنیا را  در دست بگیرند زمین ‌زمانه. متعلق به آنها خواهد بود   بقیه باید بروند. حال در اشکال مختلف. واکسن . دارو درد . پخش مواد سمی وغیره …..، تمامش کن ،،،،

    پایان 

    ثریا  جمعه  میلادی نهم ژوئن 2023 میلادی 

  • مادری در حال مرگ

    ثریا ایرانمنش ، و…. لب پرچین .‌ساکن اسپانیا . برکه های خشک شده !

    تمام شب نخوابیدم بلند  شدم تکه نانی را از  صندوق نان بیرون کشیدم به همراه چند   قطره آب انرا به درون شکمم فرستادم ومنتظر بودم ، منتظر چی. درست حالت طفل بی پناهی را داشتم که مادرش وتنها پناهگاهش را  در بستر مرگ میبیند برای او دعا می‌کند ،

    دستهایم را بالا بردم تا برای آن مادر دعا کنم اما دیدم. ابری دیگر زیر نام هوش مصنوعی جای اورا گرفته که خودش شریک دزد و رفیق قافله است. به او التماس کردم. بگذار این سر زمین قدیمی همچنان در دل خاک کویر زنده بماند تو داری برای اربابان خانه های   رویایی مانند لگو  درست می‌کنی بگذار این چند خشت قدیمی. حد اقل تا روزیکه  من زنده ام باقی بماند .

    در همین حال. که اشک میریختم با خود گفتم :

    مگر آن مادر در حال احتضار به تو‌چه داد که اینگونه  برایش به سوگ‌ نشسته ای . غیر از بدبختی توهین بی اعتباری متلک فحاشی  سختی گرسنگی زحمت  وسر انجام اوارگی  چه نصیبی از او بردی. وشیطان را برایت فرستاد تا أخرین قطره خون ترا نیز بمکد که خودرا نجات دادی  ،اینهمه گریستن وزاری  برای چیست ؟…

    …،برای آن خاک . برای ان چند  قطره خون اجدادی  ‌برای أن کودکی وبیگناهی که خیلی زودتر از موعد بزرگ شد برای دایه ام ،برای عمه جانم  برای شیرینی های خوشمزه دست پخت او  اول کودکی بدی نداشتم جوانیم ویران شد ،

    اما در جوانی دیگر کسی نبود غیرازچشمان هوس باز وهیز مردان وحسادت زنان ودختران ، زیبا شده بودی

    و……حتی نزدیکترین کسانت بتو خیانت کردند  واز پشت بتو خنجر زدند .

    ساعت تازه  روی عقربه سه بود  که برخاستم  به اطاق دیگری رفتم. تلویزیون روشن نشد  اینترنت نداشتم. طبیعی است آن خدای تازه وارد همان هوش مصنوعی نمیگذارد آنچه  را که حقیقت است ‌من میل به تماشای آنها دارم ببینم کلیدرا  میزند ،

    دور اطاق راه افتادم یادم  آمد که کتابی را شروع کرده بودم  دفترچه را برداشتم ونوشتم نوشتم نوشتم وهنوز هم میگریم وهم مینویسم. وبه شهرطلایی در دل صحرای بی آب وعلفی میاندیشم  که با کمک خدای جدید شکل می‌گیرد وهموطنان مرا بعنوان برده. به آنجا میبرند. تمدن پنجهزار ساله ما  به زیر خاک می‌رود. شروع وپایه گذار  این  دنیای نوین هم یک اخوند است که در شهر مقدس بزرگ‌ترین فاحشه خانه.ر سمی را باز کرده دختران وزنان گرسنه ایرانی را در بغل  مردان عرب جای می‌دهد تا نسلی تازه بسازد وخود سود فراوان میبرد ونواده او‌مانند شیخ نوری می‌شود ،،،،،،نوری زاده !؟  پایان 

    ثریا 07/06/2023 میلادی 
     

  • دیروز گذشت .به فردا بیاندیشیم .


    ثریا ایرانمنش و…. لب پر چین ..

    ‌من نی بنده توحیدم  نی مشرک تقلیدم  /  نی منکر تحقیقم  نی واقف اسرارم 

    از بس چو کرم قژ بر خویش زنم هر دم  / پیوسته چو کرم قژ . 

    در پرده پندارم .

    . کرم قژ همان کرم ابریشم است که در پیله خود  میچرخد  ما از هر  دینی ،‌ از هر ایدئولوژی   ،‌ از هر فلسفه ای. تاری بر گردن خویش آویخته ایم.  و…گم شدیم  عده ای در پرده پندارند. وعده ای خمارند. وعده ای بیمار  .

    ما امروز در سایه دیروز راه می‌رویم . واندکی به فردای نیامده نمی اندیشدیم ‌فردایی که بزرگان برای ما  خواب دیده ونقشه هارا کشیده اند .

    هر گفته ‌نوشته ما در نزد دیگران ناچیز است همه صاحب علم ‌صاحب فلسفه دانای زندگی هستند .

    من در واقع باید خودر از تمام این جنجال ها بیرون بکشم ، بمن چه مربوط است من تابع دولتی دیگر هستم برای آن دولت کار کرده م ‌حقوق از آن دولت میگیرم. پناهده هم نیستم که بترسم ، شهروندی پر افتخارم که از شهردار برایم نا مه می‌رسد ‌بمن خوش آمد می‌گوید .

    امروز همه در سایه دیروز راه میروند. یک گام به جلو بر نمیدارند  عده ای بی خدا شدند توحید  را بکلی منکر. وهمه آنچه را که در طی سال‌ها در افکار آنها نشسته بود به یکباره بیرون ریختند .

    امرو در سایه یک هستی ترک برداشته. همه تلاش داریم خود را نشان دهیم  به کی ؟ به کدام بزرگوار تاریخ .  هنوز در تاریکی سحر راه میرویم ونیروی خودرا به هرز میدهیم  و نوری برای آنکه جلوی خودرا ببینیم نداریم  .

    تنها یک چراغ روشن داشتیم که با دست خود انرا خاموش کردیم  ‌تاریکی را بجای او نشاندیم. حال امروز هریک شمعی بدست  گرفته  یا مانند اورا میخواهند ویا به دنبال یک روشنایی هستند در حالیکه همه درتاریکی راه میروند.  در سردار های 

    خود خواهی وخود پرستی ‌

    وخود بزرگ بینی .

    در گذشته وحدت ما در وجود ما اهورا  مزدا بود  در تفکر یگانه او  حال انرا نیز از دست داده ایم  ودر سوگ آنچه را که گم کرده ایم میخوانیم :

    سوز معشوق از پس پرده /عاشقان را طریقت اموز است 

    أتشی کز تو در نهاد دل است / تا ابد راهنما ورهبر منست 

     همین ودیگر هیچ.

    مهر داشتن عین خرد است / عشق بر ضد عقل  بر میخیزد و خرد وعقل  دو چیز متفاوتند. مانند شعور وعقل ،

    پایان  دلنوشته امروز  05/06/2023میلادی  موم 

    اشعار متن از فریدالدین عطار نیشابوری «»
  • چه کردید!

    ثریا ایرانمنش و… لب پرچین 
     کشاورزان  بازمینهای ویران با میوه ها ‌درختان نابود شده با دست های پینه بسته ‌چشمان لبریز از اشک  باقیمانده آنچه را که سیل های اهدایی   وبارانهاو برف های مصنوعی  بر سرشان فرو ریخت  همچنان. مبهوت ایستاده اند ،

    با طبیعت چه کردید وچه میخواهید بکنید ؟ شکم وروح سیری ناپذیر شما  رحم را نمیشناسد .

    زمانی که من به این  شهرک آمدم. از دیوار هر خانه ای. یک درخت لیمو.  محبوبه شب و یاس  سفید ‌گاهی یاس بنفش. دیده می‌شد همه جا بوی آنها ترا به بهشت روی زمین میبرد …  درختان گل اقاقیای سفید  در پیاده روی خیابان مرا بیاد. آن روزهای خوب کودکیم میانداخت اکثر ساعات را زیر همان درختان در  پیاده رو می نشستم وکتاب میخواندم .

    ناگهانی همه چیز گم شد  

    درختان اقاقی نخل های بلند سر و های بلند و  کشیده سر سبز باقامت بلند  خود ومحبوبه شب  و درختان در هم پیچیده یاس سفید همه گمشدند  بجایش درختانی از چین وارد شد که بر سرت گلهای قرمزی میپاشیدوبوی گند آن حالت را بهم میز  خیابان لبریز از این گلهای نو ظهور بود .

    امروز مزرعه طالبی ، هندوانه حتی سیر نا چیز   همه هستی کشاورزان به زیر قشری از گل  ولای فرو رفته. کیلاسها روی درختان.  بشکل نا مطبوعی  هسته‌خودرا نشان می‌دهند .

    بااین مردم چه کردید ؟ برایشان هر روز یک مراسم  رقص واواز ویک بانوی مقدس تازه  بر پا می‌شد. دیگر حتی اسب ها هم قدرت  راه رفتن خودر از دست داده اند   دشت های خالی  تنها چند بز لاغر وچند الاغ پیر ودیگر هیچ درختی سر از دیوار اجری خانه های دلباز سر در نیاورد  خانه ‌ها قد کشیدند بسوی آسمان و مردمان شب وروزشان با  یک  اسباب بازی جدید بود که باان هر  کار میتوانستند انجام دهند  حتی عشق بازی از راه دور !!!!

    آن دسته‌ای آلوده بخون. آن شکمهای سیری نا پذیر. وان ارواح پلید نامریی با این سر زمین ومردمش چه کردید ؟؟ 

    امروز دیگر حتی نان را هم نمی‌شود خورد. باد درمیان آن است نانها بادکرده ومیانشان خالی است. فروشگاههای زنجیره ای اروپا. زباله ها ونه  مانده انبارشان را به این سر زمین وسرزمبن های همسایه میفرستند  قفسه هاخالی از مواد  غذایی در عوض جعبه های پلاستیک ومقوایی که یک پرتغال را در میان خود جای داده اند  در قفسه خود نمایی می‌کند  .

    طرز غذا خوردن ما عوض شد . آشپزهای ماهر در رسانه ها پر بیننده مشغول پختن  سیب زمینی  به اشکال مختلف  توام با سیر وپیاز. بعنوان غذای شیک عرضه میدارند. 

    البته لاشه های بلند گوشت عالی درجاهای  مخصوص در أشپزخانه های مخصوص واشپزهای ماهر وخصوصی. تهیه وروی میزهای  بیست نفره چیده می‌شود. قشر فقیر کم کم به زیر خاک می‌رود قشر متوسط فقیر می‌شود اربابان  هنوز اربابی می‌کنند واز میان خود فروشان برده هایشان  را انتخاب کرده. بسوی مطبخ میفرستند .

    سیاستشان نیز عوض شده چند زن و مرد  عقده ‌ای و گرسنه را میابند و بعنوان. رییس جمهور . رهبر . وغیره بر شانه های خسته وگرسنه مردم مینشانند. 

    انهم مادام العمر ؟!

    کشاورزی که سیر گندیده پوسیده را از زیر خروارها لجن بیرون کشیده بود. اشاره به دشت بیکران.  که روزی سر شار از میوه های عالی وتازه بود  باگریه گفت  دیگر تمام شد .   آری آنها برنده شدند  با گردن بندهای چند میلیونی بر گردن نشان دارایی آنهاست  ما هم متاسفانه  بعنوان تماشاچی  حضور داریم .

    پایان 

    دلنوشته  یکشنبه  چهارم ماه ژوئن  2023 میلادی 

  • مرد ایرانی

     ثریا ایرانمنش و؟… لب پرچین 

    یک یادداشت کوتاه  از روزگار گذشته وشعور مردان ایرانی .

    در خانه میمانی وهیچکجا حق نداری بروی  کلید اتومبیل را هم با خود برد .سلمانی  یک بانو میامد  خانه . لباس  فروشگاه میاورد  خانه   لباس برای بچه  ها  آزاد ،گو میاورد خانه جواهری هم با صندوقش میامد خانه    !!!!!!

    تنها عشق من میهمانی دادن بود یک روز تلفن کردم به کتابفروشی ابن سینا وسفارش یکهزارو سیصد کتاب را دادم وسپس گفتم صورتحساب را برای آقای فلانی  در فلان اداره بفرستید من همسر ایشان هستم 

    در میان کتاب‌هایم روح القوانین  مونتسکیو را بی آنکه اورا بشناسم نیز سفارش دادم  وبخیال خود میخواستم در میان آن کتاب قانون گریز از خانه را بیابم 

     کمکم تعداد کتابها بیشتر شد از قبل هم خودم کتابهای داشتم آنها را در کتابخانه ای که بر بالای تختخوابم نصب کرده بودند چیدم   .

    امروز نمیدانم آن ‌

    کتابها در دست چه  کسانی  ودر کدام کتابخانه هارجای دارند. بیشتر انهارا شادروان شجاع الدین ویا مرحوم حسن شهباز  شفا ترجمه کرده بود  ند  قرآن آریا مهر را نیز داشتم بسیار زیبا بود  تنها توانستم چند تایی را درون چمدان بگذارم وبار خود بیاورم  مقداری را برایم پست کردند بیشتر دیوان اشعار شعرای قدیم وجدید بود 

    امروز که قیافه  بیمار وونزار شادروان نادر نادر پور را در یک یوتیوپ دیدم   بیاد کتابهای او افتادم همه برگ برگ شده اند  با جلد مقوایی اما شاعر توده وروشنفکر که چندی پیش  گور به ،گور شد اشعار قدیمی خودر را دریک جلد محکم و زیبا زیر نام تاسیان به چاپ رسانده بود وچه فروشی داشت ،

    امروز نیمی از کتابها ومجلات  را در قفسه خانه دخترم جای داده ام  مقداری را درون چمدانها وچند تایرا در یک قفسه چوبی ارزان قیمت .

    بدون خواند ن کتاب روح القوانین   از یک فرصت کوتاه استفاذه  وفزار را بر قرار ترجیح دادم ، لابد نیمی از انهارا فروخته بود دست بفروش خوبی داشت اما خریدار نبود ….

    سری به قفسه کتابها که رویهم تلمبار شده بودند زدم ،،،،نه دیگر حوصله شمارا هم ندارم  با خیال زندگی می‌کنم  در خیال داستان مینویسم درخیال عاشق می‌شوم ودر خیال  خواهم رفت ، پایان 

    ثریا  سوم ژوئن 2023  میلادی 

    .در خ

  • گمگشتی

    ثریا ایرانمنش و…. لب پرچین . ساکن اسپانیا 
     شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد. / فریبنده زاد و فریبا بمیرد  / شب مرگ تنها نشیند به کنجی   / که میخواهد  او‌تنها  بمیرد 

    دکتر مهدی حمیدی شیرازی 

    این گفته ها واین نوشته ها این روزهای بحرانی. خریداری ندارد. .همه در یک سر گشتگی وگم گشتگی. دور خود میجرخند و چه بسا شبانگاه . نیز سر شار از انرژی باشند که روزشانرا به یک کار مثبت گذرانده وصرف کرده آند .‌درحالیکه چنین نیست .ما هیچگا تجربه هایی از پدیدده ها و یا اتفاقات  نداریم  نمیتوانیم هم  داشته باشیم  عده ای. تنها از راه معرفتهایی که به آنها آموخته شده به راه خود مبروند. پیچ وخمی در راهشان  نیست. خود مستقیم و ‌محکم وراست  ایستاده اند .

    تجربه جوانان  ماتنهاهمان شورش بی دلیل پنجاه وهفت بود که میبایست نسل ایرانی گم می‌شد .خط وزبان نابود میگردید و….

    عده ای در کنار  سفره ای  نشسته و سپس ته مانده های  دیگران را جمع آوری کرده به آنها شکل می‌دهند وخود  در قالب یک نویسنده یا بنیان  گذار ویا یک رهبر ناگهان روی صحنه ظاهر می‌شوند 

    خوب ، سالهاست که ما نه تاتر  داشته ایم  ونه یک فیلم خوب ونه موسیقی ،  بنا بر این همه. بسوی سراب سیاست. روکرده به جویبار گل آلوده وکثیف. که پس مانده مشتی لمپن وبازاری وامام جماعت است  خودرا غسل می‌دهند .

    حال چگونه می‌توان از میان  اینهمه لجن ها راهی  مستقیم پیدا کرد  وبا کدام تجربه ؟ با خواندن  چند جزوه  جوان بی مغز. وخوش خیال ویا اشعار شاعران خود فروخته که هر لحظه بشکلی بت عیار در میایند .

    این گروه بی تجربه و سرگردان   به جستجوی چه چیزی  بر خیزد  وسر انجام. چه چیزی را بیابد  ،خدارا ؟ حقیقت را ؟.  علتهارا. ا ! ویا خودرا بیابد که این بهترین راه تجربه است خودرا بیابی. وخودرا بشناسی  به قدرت درونیت پی ببری و…نترسی  

    جستجو تنها یک راه گذرا ست  تجربه هایی  را نیز به دست خواهیم آورد و شاید در بعضی از مقطع های  روزگار بتوانیم از انها استفاده  کنیم  .

    در حال حاضر ، من در میان مشتی انسان وامانده زندگی می‌کنم که کتاب های گذشته را  دوره می‌کنند و زندگی  را دور میزنند . از جلو رفتن پر هیز دارند ویا میترسند   ویا اگر کسی توانست بر خلاف آن جویبار  آلوده شنا کند اوراتخریب می‌کنند. میسوزانند و  میکشند مهم نیست در کجای جهان ایستاده باشی .

    هدفی نیست هرچه هست آلودگی هاست  وچیزهایی که از پیش شناخته شده اند  مبگویند که جوینده یابنده است ،،،من تا بحال چیزی را نیافتم  رسیدم بخودم وجودم را یافتم .

    اه … ای انسان‌های بدکاره. وریارکار ونادان. سر انجام. به کدام سوی این خیمه ویران پناه خواهید برد ؟.

    حقیقت در کنار عشق نشسته است. باید هردو را سللام کرد وجلو رفت. در غیر اینصورت در میان راه. به چاله های گرداب سرازیر خواهیدشد وخواهیدمرد .

    درد در تو جریان دارد باید در جستجوی درمان باشی. گفتن اینکه من درد دارم چاره درمان نیست  متاسفانه امروز ما در میان مشتی انسان‌هایی زیست می کنیم که همه جمع  اضدادند وبی هدف وهمچنان راه میروند . گاهی میدوند کاهی نشسته بخواب میروند در رویاهایشان جهان گشایی می‌کنند ودر بیداری بی هیچ هدف  ‌هیچ پنداری  پرخاشجو می‌شوند .‌مهر  خود خرد است مهربانی باخرد همراه است عشق گاهی بر ضد عقل بلند می‌شود  خرد وعقل دو‌چیز متفاوتند. وزمانی که عقل گم می‌شود خرد نیز خاموش میگردد ‌عشق جایگزین می‌شود که نقشی بر آب روان است ،

    خردای یار ونگه دار شما وما باد

    پایان / ثریا  31/05/2023  میلادی وچه ماه شومی 

  • راه رفتن در تاریکی ها

    ثریا ایرانمنش و….. لب پر چین . ساکن اسپانیا .
    در زیر نور أفتاب  ، می‌توان همه. راههای تاریک را دید  وراه درست را بر گزید 
    زمانیکه أفتاب خرد در شعور ‌باطن انسانی خاموش  میگردد. آن شخص با عصا باید راه خودرا بیابد راهبرد. او بسته می‌شود  ودیگرنمیتواند نگاهش را به دور دست‌ها بیاندازد ‌آنسوی زمان را نیز ببیند ،‌حال برایش مهم‌ترین ها فردای نیامده !است 
    با نور أفتاب می‌توان. نا همواری هارا دید تپه ها. چاههاو  ‌خار مغیلان را تشخیص داد  ومیتوان از افتادن در گودالهای متعفن  ‌چاله ها  پر هیز کرد 
    چشم  باطن من روشن است اگر چه به ظاهر دیده نشود   در زمان کنونی آینده را تیره  وتاربا  دید دیگری انرا میبینم. چشم خرد من باز آست  .
    امروز سراسر زمان برایم یکسان است شب و روز ، صبح ، نیمه شب ، غروبش چرا که همه ساعات  را به غایت مانند کف دستم میشتاسم ،
    من نگذاشتم أفتاب مرا کور سازد. از نعمت روشنایی او بهره برده آم اما نگذاشتم مرا وسوسه کرده وگمراهم سازد ،خود خودراساختم .
    متاسفانه امروز ما از أفتاب بسوی تاریکی ها گام برداشته ایم خرد فراموش شده  ودیگر فردایی که دران أفتاب عالم تاب اترا روشن کند در پیش نداریم .
    ما از آنچه که هستیم بیرون آمده وبه أن سویی   که هنوز نمی شناسیم  گام بر میداریم اندیشه ها در مغز ما دچار  ویرانی شده اند وخود در میان  ایمان و بی ایمانی گم گشته ایم  .
    دیگر هیچگاه نخواهیم توانست. خرد خودرا. به فرمایش ایمان   گره بزنیم  فردایمان   تاریک است. چرا که خورشید در حال مرگ  و روبه زوال است .
    مردانی  میل دارند تاریکی بر جهان بتابد تا آنها بتوانند شمع های خودرا بفروشند  وما ،،، هیچگاه فردایمان  را مانند امروز در زیر نور پر رنگ. أفتاب نخواهیم دید ، همیشه یک پای تفکر واندیشه های ما  در دیروز است ویک پایمان در فردای نیامده  وان فردای نیامده تاریکی آست مگر آنکه انسان. دوباره ، انسان شود وخوی وحشی گری خودرا مهار کند خوردن بیش از اندازه گوشت حیوانات همه را  مانند حیوان. ساخته. وعقل انهارا زایل کرده است ،
    ما برای پیمودن را ه زندگی  دو راه بیشتر نداریم یا در روشنایی ها گام  برداریم خرد  گم شده  را باز یابیم ویا در تاریکی  فردا گم شویم .
    ما باید از هزاران تاریکی  ها بگذریم تا د‌وباره خورشید  درخشان خودرا به دست بیاوریم  ودر زیر نور وروشنایی آن. دوباره به گرمای  درونمان سفر کنیم ،عشق را بیابیم وبا آن زندگی کنیم  
    همه در این پندارند که نهایت  راه زندگی را یافته اند وهمه  معلم وتعلیم دهنده شده اند .همه استاد تاریخ وهمه سیاستمدار بی تجربه .
    سالهاست مینویسم در پنهانی ترین زوایای تاریک اطاق کوچکم اما. پیکرم لبریز از نور أفتاب کویر است آن ک‌ویر تشنه وپرطاقت ،.ث
    پایان 
    ثریا . 29/05/2023  میلادی 
  • رنگ پوست

    ثریا و….لب پرچین . ساکن اسپانیا ه

    هوای گریه دارم 

    میل ندارم. داستان نویسی کنم .اما تمام شب  در میان خواب وبیداری. ناله میکردم . ناله ام از چه بود؟ 
    این چندین بار است که دختر بزرگم از من میپرسد چرا رنگ پوست ما مانند بقیه نیست ؟! کدام بقیه؟. اکثر ما ایرانیان قهوه ای هستیم بخصوص  آنهاییکه در جنوب. زندگی می‌کردند. طبیعت بیشتر انهارا قهوه ای کرده است 
    گفتم !
    نمیدانم ، مادرم سفید پوست با چشمانی آبی وخاکستری ‌موهای بور داشت ،اما پدرم مردی لاغر اندام و پوستش به رنگ پوست من یعنی مانند همه اهالی کویر. بود  حال باید از مادرم بپرسم که چرا رنگ پوست من بتو نرفته ؟
    بغض راه گلویم را گرفته بود  بیاد گفته آن پیر کفتار افتادم که گفته بود حتما مادرش کنیز بوده که رنگ پوستش این رنگی آست من مانند همه ایرانیان بودم. حتی رنگ پوست خانم شه بانو‌هم سفید نبود. تنها اهالی شما ل وشمال غربی  رنگ پوستشان . کمی روشن تر بود من سیاه پوست نیستم اگر هم بودم افتخار میکردم چرا که انسانم .اشک چشمانم را پرکرده بیاد همان دوران کودکی افتادم که همه بمن میگفتند سیاه سوخته. یا شیره تریاک حق هم داشتند  اصل کاری تریاکی بود 
    بیاد فیروزه قوم خودمان افتادم که او هم درد مر داشت هردو اهل کرمان ودر کویر وزیر خاک های داغ و‌حرارت پنجاه درجه رشد کرده بودیم .
    حال در جنوب اسپانیا در کنار این مردمی که همه رنگ  پوستشانرا  زیر آفتاب داغ و أب دریا سیاه می‌کنند. من باید مورد مواخذه قرار بگیرم که چرا اکثر ایرانیان سفید پوست  هستند ورنگ ما  ،،،احمق تمام مدت. زیر آفتاب  خودت را برنزه کردی  حال هم زیر آفتاب زندگی می‌کنیم …. اه  اه…. چیزی ندارم به این زن احمق بگویم نگاهی به دسته‌ای لاغر و برنزه خود میاندازم نه سیاه پوست نیستم اگر هم بودم افتخار میکردم. درخانه هایمان. در گذشته  داشتیم زنانی که اهل بلوچستان بودند ورنگشان تیره   بود ‌برای ماکار  می‌کردند وعجب آنکه دایه ام سفید پوست باچشمانی  روشن بود ‌من شیر اورا نوشیده بودم  بیشتر رنگ من از آفتاب است  اگر چند سال به کوههای بلند  سوییس بروم حتما سفید بر میکردم …..
     صبحانه ام سرد شد اشک‌هایم روی صفحه نشسته اند.  از ماست که بر ماست
    هیچکس  نمیتواند مرا مورد سئوال قرار دهد ویا دور من مرز بکشد 
    هیچکس هم نمیتواند راه عبور مرا ببندد 
    من در همه گسترده هارا بی  شناخت مرز  مانند قطره ای باران 
    راهم را پیدا می‌کنم 
    برای رفتن یا بودن یا ایستادن درکنار شما  
    احتیاجی به هیچ ندارم 
    من ولگرد زمانه هستم 
    نیاز به راه. دارم نه راهنما ومیل ندارم کسی برایم دیوار بسازد 
    تا مانند او همراه او شوم  .
    مرا وکینه مرا ندیده ای
    مرا نشناخته ای 
    زمانی که از فشار درد  سیاه می‌شوم  
    تو نیستی تا رنگ گلگون خودت را که مصنوعی است 
    بمن نشان دهی 
    امروز من نعره میکشم. ودرختان باغچه از وحشت خواهند لرزید
    ترا از باغچه خانه ام بیرون میکشم 
    پایان28/05/2023 میلادی
  • مرغان در قفس

    و…. همان روز  روی همان صفحه .
    و.  در فکر ان مرغان ،‌ان پرندگانم  که در قفس زندانی هستند ،.عده ای  در قفس های  کلمات وتصاویر زندانی وعده ای در سلولها.
    توفان تبدیل به سنگ قلوه شده ناگهان بر زمین میوزد  در هیچکدام یک از آن قلوه  سنگها
    صورت خداوند  نقش نبسته است .
    ودیگر هیچ پرنده ای در فکر پرواز نیست.
    من بخیال  خود. با سنگین وسبک کردن کلمات  قفس های زور گویی را میشکنم .چه خیال خامی 
    مرغکان من نیز در قفس زندگانی اسیرند  اما زندگیشان پاک ‌مقدس است 
    آنها از هر نسیمی که میوزد . بوی بازگشت را استشمام می‌کنند  . اما من ؟ نه !
    من راه گریزم را به هرسو بسته ام  وابدا این بیقراری  را ندارم تا بسویی پرواز کنم 
    سخت به صندلی روزانه ام چسبیده ام نه، بیقرار  نیستم. سکوتم  ادامه دارد در چهار دیواری اطاق 
    با دیوار ها سخن میگویم 
    از رفتن  به هر گوشه جهان اکراه دارم  عشق همیشه در من شعله می‌کشد  
    اما مانند یک جزیره خاموش است 
    در تاریکی ها خفته ام  کتاب‌هایم در کنارم خاک میخورند 
    فیلمها وصفحات موسیقی  به رویم میخندند. بیهوده 
    کم کم باید به هوش مصنوعی که از را می‌رسد  خودرا معرفی کنم 
    او هنوز زبان مرا فرا نگرفته  تا از چهره من نقشی بنیادگرا بکشد و  بسازد  واز زبانم سخن بگوید 
    امروز دیگر اثری از زیبایی های گذشته بر جای نمانده 
    هرچه هست  تاریکی ، تاریکی و  تاریکی
    فریادها بیشتر وتند تر  حریق ها  در هرگوشه  زبانه میکشند وسیلابها  شهر هارا به زیر آب میبرند  
     ‌سوز ‌درد  فریادم را  به آسمان میفرستد 
    همسایه درب را میکوبد  ،کمک میخواهی 
    نه این درد   الان می‌رود  درب را میبندم 
    دهان بد مزه وتلخ خودرا با کمی آب تر می‌کنم درانتظار شبی دیگر هستم ،
    پایان .
    دیگر هیچ .
    ثریا 

  • به تو .

    ثریا ایرانمنش و…لب پرچین.
    نیمه شب است وشاید نزدیک به صبح  باشیم  به چند ساعت دیگر میاندیشم که دختران با همسرانشان باید در گورستان شهر  حضور یابند تا گور ترا بشکافند وبقایای ترا به دست آتش بسپارند وخاکسترت را تحویل  آنها بدهند .
    من درب خانه را بسته ام واز حضور آنها برای چند  روز پوزش خواستم. میل داشتم با روح سر گردان تو تنها باشم   همیشه نفرین ها این بود که گور به گور شوی واین سومین بار وامیدوارم آخرین بار باشد. که تو سر از خاک بیرون میاوری .
    قرآن کوچکی که همیشه از ترس درون جیبت میگذاشتی به دختر بزرگم دادم تا روی استخوان‌های تو بگذارد .
    حال باید صندلی قضاوت را پیش بکشم با وجدانم خلوت کنم بدی ها وخوبی هارا با هم در یک کفه ترازو بگذارم ، البته میدانم که زخم‌ها بیشتر سنگینی می‌کنند 
    از تو بخاطر عشقی که در اوج جوانی ‌زیبایی من بمن دادی سپاسگزارم
      
    از تو بخاطر گریه های شبانه ام با زخم زبان وتوهین وتهمت های بی اساس متنفرم 
    از تو بخاطر  آنکه هوس های بچه گانه ام که آنها را بر آورده میساختی سپاسگذارم 
    از تو بخار فریبهایت بیزارم بخاطر خیانت‌هایت وکارهای  زشت وناشایست تو 
    از تو بخاطر آنکه  به هوسهای ‌آرزوهایم. کمک کردی تا نیمی  از جهان را ببینم سپاسگزارم 
    از تو بخانه آوردن فواحش معروف وخوانندگان،وخوابیدن با آنها در حضور من ،بیزارم  
    از تو بخاطر آن خانه بزرگ اشرافی  که گذاشتی باسلیقه ومیل  خودم انرا دکور کنم وچشم دشمنانم کور شود سپاسگزارم 
    از تو بخاطر آنکه نگذاشتی زیر سیگاری مورد علاقه ام را با خود   برداشته وبه خارج فرار کنم بیزارم 
    تنها صفحات موسیقی نوار وچند  دست  لباس وجهار بچه کوچک  تازه راه افتاده را با خود به خارج  آوردم و ماهها غذای ما  قوطی ها حلبی محتوی غذای مانده بود .
    انقلاب شد . مجبور شدی به دامن من فرار کنی اما همچنان ترسو لرزان به همراه بادیگارهای مفتخورت. ،بیزارم
    فرار دوم وفرار سوم وأخرین فرار به این دهکده  که دیگر جایی را نداشتی وپولهابت رو به اتمام بو د وبیمار تنها بودی معتاد بودی .خوب میبایست ترا نگاه میداشتم به حکم وظیفه .،
    تنها فرش ناقابلی  را که برایمان آورده بودی فروختم تا سنگ زیبایی  بر گور تو بگذارم اتو مبیلم را فروختم تا مخارج بیمارستان  را بدهم پولهای تو در حساب معشوقه تا  در امریکا وایران بود .وزن امروز روی حصیر زندگی می‌کنم فرش. زیر پایم دو عدد حصیر است .
    ما گرسنه بودیم پنج نفر گرسنه  با خیاطی   وخوردن سیب زمینی  زندگی‌ را گذراندم پسرم از چهارده سالگی. در حین تحصیل کار هم می‌کرد تا شام شبانه را داشته باشیم .امروز پسرم بجایی رسیده که نامش جهانی شد سپاسگذار او‌هستم .
    ماهها مزه گوشت را  نچشیدیم وسالها دیگر از شیرینی فروشی سر گذر نتوانستیم دونات برای صبحانه بخریم .
    میراثی را برای خانواده برادرت وشوهر معشوقه  ات و همسر  برادرت که با او رابطه عاشقانه داشتی وسپس با عروس برادرت  رابطه بر قرار کردی  من تنها  مالیات بر ارث را  پرداخت کردم ، مالیات سنگینی بود .
    گفتنی ها زیادند. قلب من اما بزرگ ‌جای برای بخشش دارد شمعی روشن خواهم کرد  وامیدوارم این آخرین بار باشد که سر از گور بر میداری وتتمه  حقوق مارا نیز میگیری .هشتصد یورو برای سوختن چند تکه استخوان . 
    در حال حاضر بیاد چشمان اشکبار دو دخترم هستم که باید شاهد سوختن چند پاره استخوان پوسیده باشند و
    ، تو خود شیطان بودی  نه بدل آن  زندگی یک فرشته با شیطان  در جهان ثابت شد .زندگی جمع اضداد و شر وخوبی ثابت شد 
    من نقاب قهرمانی را از چهره ام برداشتم چرا که از مرز مردگان برگشتم حال واقعا  قهرمانم وقدرت  دارم  تا روز واپسین ،
     ترا بخشیدم  وهمه ریاکاریها وکثافتکاری هایت را  واین شیوه تربیت  ایرانیان  بخصوص قشر  بازاری است و تو پسر حاجی بودی   ‌من زاده زرتشت بزرگ ……..دیگر بیاد نخواهم آورد .  چه بود چه گذشت وجه پیش خواهد آمد .
    نمیدانم آیا دنیای دیگری هست ؟! و……..پایان یک تراژدی 
    ثریا  ….. بیست و چهارم  ماه می دوهزارو بیست وسه میلادی ،
    برکه های خشک شده ، 
  • آفریدگار من

    ثریا ایرانمنش …….و لب پرچین 

    خدا  کسی بود   که خودرا میافرید /

    وخدا  تنها  خود را  میافرید 

    وگیتی را خدا ازخودش افرید 

     وپیدایش  گیتی از خود خدا بود /

    دمی بود  .آن دم  نخستین تخمه ای بود  که سیمرغ خدای باد از آن برخاست 

    وباد دمید  ؛ وجان دمید  آن دم ناچیز  بادی شد  که خودرا آدم نامید …….” ازکتاب فلسفه  جمالی”

    چشمانمرا که باز کردم  دیدم همه اعضای بدنم درد میکند گویی درخواب شبانه با کسی کشتی گرفته بودم  حال خسته وبیحال   برخاستم چه دیده بودم  همان انسانهای مسمومی که در گذشته  اطرافم را احاطه کرده بودند برای لقمه ای نان وتکه ای لباس تنم  همان یپر زن پا انداز جنوب شهری  که خودرا مالک وصاحب الاختیار افکار همه میدانست وزبان کثیفش از هیچ  تهمتی  باز نمیماند . همان آدمها سمی بودند وهستند وچه خوب که درب خانه را بستم وچه خوب که بیشتر آنها از این جهان رفتند  آنها نه نسیم بودند بلکه طوفانهایی  بودند که خاک را درچشمان همه  میریختند  همه را کور وکر میساختند وخود بر جسد ها می نشستند مانند الان این آدمها کجا بود ند ؟ مگر در گذشته ما چنین اشخاصی را داشتیم ؟

     بیادم آمد در انگلستان که بودم روزی دختری زیبا که از فامیلهای دور  بود به دیدارم آمد  من اورا ازراه کتاب ها  ونوشته هایش که برای کو.دکان مینوشت میشناختم .

     درکنارم نشست وگقت “

    خیلی باید مواظب خودت باشی مادر مرا اینها کشتند  ..تعجب کردم این فامیل بزرگ!!! .پر ابهت!!! که جهانرا به هیچ گرفته با آنهمه  …..گفت فریب ایننهارا مخور  مادر من از دست اینها خودکشی کرد درحالیکه من هشت  سال داشتم  مواظب خودت باش  آنها سینه ترا با کلامشان خواهند شکافت .

     

    من دیگر هیچگاه آن دختر مهربانرا ندیدم تا زخمی شدم وبه این  دهکده پناه آوردم  چه ها دیدم بدترین آدمهایی که ممکن بود در همه عمرم ببینم زنان شهر نویی که حالا با کمک پاسداران  قدرت گرفته بودندبا دهانی کثیف  وپا ائدازهای جنوب شهری که باز روی شانه پاسداران  سفارت راه میرفتند .  پاک تنها شدم فاحشه های قدیمی که حال درکسوت بانو وخانم  و خودرا بزرگ جلوه میدا دئذ هنرمندان  رختخواب های بزرگان  همه را به کناری گذاشتم .

    تا اینکه روزی بانو.یی که در  مسابقه گرین کارت برنده شده بود برای خدا حافظی بمن تلفن کرد  وسپس درا خر کلامش گفت .. خانم  .ح ! شما هم بروید  از اینجا بروید ! گفتم کچا ؟ برای چی ؟  من با کسی کاری ندارم   ا.گفت “اما با شما کار دارند !!! 

    من آن روز معنی کلام آن بانورا نفهمیدم وامروز دانستم که او چه گفت .

    آدم های سمی را ازخود دور کردم اما ….این رشته سر دراز دارد  تنها شدم درب را به روی خود بستم وبه تماشای کسانی نشستم که نقش بازی میکنند 

    بلی دمی که باد افرید وجانور  شد وخدایی که انسان  را افرید  در میان افکار ودستهای پلید این جانوران گم شد  اتش مهر خاموش شد  وزمین وهوا وآب وآتش بهم آمیختند  وهمه جا گل الود شد دیگر خبری از مهر نبودخبری از عشق درون نبود خبری از انسانیت نبود  همه پنهان شدیم واز یکدیگر فراری .

    .باد بی رحمی همچنان میدمد  ووحشت میافریند . وآنها بنام  خدایی که گم شده  مارا میکشند  به هر تیغه ای که باشد  .

    انسانها دیگر خرد  را از یاد برد ه وخورد شدند قیمه قیمه شدند  وهریک تبدیل به جانوری شد که خود خودرا نمیشناخت .

    حال فهمیدم چرا خسته از خواب برخاستم وچرا  پیکرم درد میکند   باید این سموم را از افکارم بزدایم وآنها را  دفن کنم چه وصله ها بر دامن من دوختند بی انکه به کودکان بیگناهم رحمی  داشته باشند  /

    ” همسرش بمن گفته مرا ازخانه های خراب آورده !!!! مگرمن زن برادر هاشم صب…… بودم ؟  من اصلا نمیدانم خانه های خراب چگونه شکل گرفته اند حتی در حیال نیز نمیتوانم نقشی از انها بکشم زندگی من در میان کتابهای گذشت تا رسیدم به فلاسفه قرون واعصار دیگر برای انها زیادی بود حرف بزنم زبانم را بستم ودرب را نیز بستم .

    ما این هستیم  همینکه در حال حاضر میکشد  سر میبرد  ودرون انسائهارا خالی کرده به بازار برده فروشان میفرستد . ما این هستیم باید ازیکدگر فرار کنیم پنهان شویم اگر نمیتوانیم مانندخودشان دروغگو وریا کار باشیم  باقی بماند….

    پایان 

    ثریا /دوشنبه  بییست ودوم ماه می  دوهزارو بیست وسه میلادی . اسپانیا 

    امروز با لب تاپ آشغالم نوشتم  بنا بر این  افکارم را نیز درست تنظیم نکردم !!!!

  • چه همه فریب

    ثریا ایرانمنش و….لب پرچین . ساکن اسپانیا .
    ما برا ی جلو رفتن وانسان شدن ،  نیاز  به روشنایی  بسیار داریم هنوز کوریم. وکورانه زندگی می‌کنیم، گام های خودرا از روی عادت بر میداریم   واندیشه هایمان بیشتر. خاموش و یا از روی عادتهای  روزانه اند 
    خورشید. در سر زمین ما طلایی است  اما انرا زیر ابرهای  نادانی و آلوده پنهان ساخته ایم وخود  در سایه ها  میلرزیم ما نمیگذاریم. که حتی فرزندانمان با أفتاب بزرگ شوند 
    در روز روشن چراغ را بر میافروزیم بی آنکه به چراغ خردمان  توجهی داشته باشیم وانرا. آبیاری کنیم  تنها یک گام مانده تا خودرا باز یابیم اما عادت کرده ایم  هیچگاه از ته دل نخواهیم خندید  چرا که همیشه مارا کوبیده اند  ما رفتن گام به کام به عقب را بیشتر  دوست داریم .
    خورشید عالم تاب در سر زمین من همه راهها را بما نشان می‌دهد  وما میتوانبم در پرتو نورانی آن تا دور دست‌ها را ببینیم وفریب ها را بشناسیم ،
    میتوانبم از افتادن در  چاه. بی خردی  خود داری کنیم 
    از.  نا له های فریب پرهیز نمایم   اما نه آینده را میشتاسیم ونه گذشته  را ،
    سراسر زمان برایمان یکسان است ،
    پای اندیشه های  ما لنگ است یک پا در امروز داریم ویک پا در دیروز فردارا نمیشناسیم  خوف داریم بیم داریم از فردای نیامده  برای هنبن روی انبوه پ‌ولهای میخوابیم بی آنکه بدانیم آنها نگاه دارنده  ما نیستند  آنها ما را به تاریکیها سوق می‌دهند .
    برای پیمودن زندگی  تنها دو ،گام داریم  یک ،گام در روشنایی ویک ،گام در تا یکی، اما تا ریکی را بر گزیده ایم چرا که میترسیم ،
     از کی؟ از چی؟ از یک موجود خیالی  که هیچگاه موجودیتش را بر بشریت روشن نساخت وما هنوز از هزاران تا ر یکی. گذر می‌کنیم ودر انتها تیز چراغی نیست ، نوری نیست ، روشنایی نیست  غیر از فریب .ً
    پایان ، ثریا ایرانمنش
    جمعه، 19/05/2023 میلادی .
  • غوغای کبوتر ماده

    ثریا ایرانمنش و…. لب پر چین  ساکن اسپانیا 

    در اندرون من خسته دل ندانم کیست / که من خموشم واودر فغان  ودر غوغاست
     
    میلی ندارم بنویسم میلی ندارم  برای دیگران قصه بگویم تا. قصه شبهایشان باشد  بیشترین را  در در دفترچه‌هایم مینویسم اما کاهی باید بعضی ها را  رسوا ساخت ،
    روز گذشته خبر فوت حضرت اجل اجل سفیر سابق ایران در کویت را شنیدم  در سن نود ویکسالگی جوان‌مرگ شدند هنوز پنج هزار پوند  نا قابل به اینحقیر بدهکار بودند  این پنجهزار پوند برای معالجه همسرم در لندن. برای ایشان ارسال شد وهمچنان خشک شد همسرم فوت کرد ما در نهایت عسرت  زیستیم اماخبری  از انبیا نرسید. که نرسید ما هم قیدانرا زدیم ،
    دیگر نه میلی به شاه بازی. دارم ونه دربار. در انزمان که مثلا قانونی وجود داشت. من. یک زن تنها  با کلی تحصیلات چون ارتباطی با بزرگان بخصوص اداره ساواک نداشتم  در به در. به‌دنبال کار میگشتم. همه جا  تحصیلاتم عالی نبود اما حسابداری. خوانده  بودم ‌رشته اصلی نقشه برداری ونقشه کشی  بود.هرکجا که مراجعه میکردمذاول  بالای مرا اندازه میکرفتند سپس شوهر داری یا بیوه ای  یا دختری  نه شروع می‌شد …..
    تا اینکه سر انجام توانستم از جناب اعلم  کارتی سفارشی بگیرم انهم با  کمک دوستی که دختر یک سرتیپ ساواکی بود ‌رفتم به جایی که قرار بود بمن کار بدهند ،جای مهمی نبود یک دکان  بقالی  بزرگ بود ،
    ساعت‌های در دفتر به انتظار نشستم خانمی محترم وشیک  رو برویم نشسته بود ومرا وبیقراری مرا. زیر نظر داشت همه آمدند وارد اطاق مدیر کل شدند منهم
    همچنان نشسته بودم سر انجام کارت را جلوی مردی کوتاه قد  که بسیار هم شیک پوشیده بود وریااست  دفتر را داشت پرتاب کردم وگفتم ابن را به جناب  مدیر عامل بدهید اینهم آدرس من فورا جلویم را گرفت  و،گفت نه نه الان شمارا به درون هدایت می‌کنم،
    (بعد ها برایم حکایت کرد  ازمن خوشش آمده از بوی عطر من مست  شده برای همین مرا   معطل می‌کرد ) 
    به هر  روی جناب مدیر عامل بااحترام بنده  را پذیرفتند  نگاهی به قد وقواره ‌چهره من انداختند  تحصیلات من عالی نبود. نقشه خوب برای قسمت فروش که نه ،،،، شما حیف هستید ،،،خوب از کار کزینی بپرسم کار کزینی هم یکمرد کچل ساواکی بود که هرچه زن وودختر ساواکی ویا بغل خواب بود دور خودش جمع کرده بود ،،،،خیر محل خالی برای ایشان نداریم  خوب می‌توانند اپراتور شوند وچون  صدایشان خوب  ودلپذیر است  می‌توانند. با بلند گو هم کار کنند یعنی فریاد بزنند حسن پیش  علی کبرا به قسمت بوفه و حراج تنکه های  زنانه !!! حقوق؟! اه خدای من !!  نه بیشتر ا زاین  بودجه نداریم در حالی که فاحشه های بیسواد  درون اطاق ریاست کارگزینی بالای هزار تومان میکرفتند قسمت فروش هم من ابدا تخصصی نداشتم. همان بهتر  بروم درون آن اطاقم ورییس من ؟؟!کی بود . ؟اههه ناصر سیم کش  اماددیگر نمیشد اور ا با اسم قبلی صدا کرد از بچگی درانجا ک کار کرده بود حال نیمچه رییس شده بود ،،،،،
    مهم نبود من کار میخواستم احتیاج  داشتم  دوستان یکی یکی به ساواک حمل میشدند ، خاک بر سر تو هم بیا حقوق خوبی می‌دهند. بلی اما کارهایی که از شما ساخته است از من بر نمی  اید با همان حقوق نا چیز میرفتم واشک میریختم ،
    سپس به ریاست دفتر مفت خر شدم. مدیر عامل عوض شد  من شدم معاون دفتر و دست آخر . با مدیر کل  بیسواد  الکلی  بیشرم بی آنکه بدانم ویا بفهمم ویا بشناسم. پسر حاجی عروسی کردم  وقصه من تمام شد 
    مهناز افخمی هم قوم خویش ما بود وهم همشهری ما  برای دیدن او یکماه تمام صبر کردم سر انجام عطایش را  به لقایش بخشیدم   بچه ها کوچک بودند زندگی زیر سقف خانه مابا چند دستگی وچند  فرهنگی مشکل بود باید فرار میکردم سه ساله پنج ساله شش ساله ده ساله. رو بسوی غرب ناشناخته   ودیگر بر نگشتم  .
    همه را نوشته ام. همه آنچه  که برسرم آمد ،
    حال پسر حاجی پس از سی سال سر از خاک در آورده  هشتصد یورو بدهید تا استخوان‌های پوسیده مرا بسوزانند  ارثی که بر جای نگذاشت این چندر قازًحقوق مارا هم میخواهد آن یکی هم با عکس لباس سفارتی با پنجهزار پوند من بگور رفت ….. 
    کجا زن می‌تواند از پس این  جماعت وحشی بر اید  برق تیغه چاقو  ویا انگ فاحشگی ویا سیلی بر گونه تو خواهد نشست ،‌
    حال جناب مصداقی  همه فضای مجازی را گرفته از گروه  مجاهدین جدا شده دستمال برداشته  باسن شاه را تمیز می‌کند ،،،،،، من در زمان  شاهنشاه میزیستم اما شاهنشاه گرفتار کارهای خودش بود  قانونی برای تجاوزات  وکتکهای مردان وجود نداشت   . سر زمین بی قانون بود ‌هست وخواهد  بود من تنها یک گوشه ای از اترا بیان داشتم  دردها بصورت دیگری جانم را در میان  گرفت ، ک،،،،،، بماند. ام هنوز قدرت دارم. هنوز میجنگم.  و هنوز شمارا رسوا  می‌کنم  ‌بر زمین میزنم ،
    پایان 
    سه شنبه  16/05/2023میلادی