Category: General

  • کویین ومن !

     ثریا ایرانمنش ،،، لب پرچین ،،، اسپانیا 

    علیاحضرت ملکه مارگریت  ……سر زمینه‌های بزرگ جهان وسر انجام آن جزیره کوچک  ، 

    امروز برای اولین بار به شما حسادت کردم ، نه به حکومت  جهانی  شما  نه به آن مروارید های براق که دلم را ربوده بود واگر لیاقتش را داشتم حیوانات دریایی چند تایی را هم بسوی من پرتا ب می‌کردند ؟  نه به تیار ها وتاج شما نه به آن سنجاق  سینه های گرانبها و  زیبا   مرا به عرش میبرد و نه به  قصرهای کوچک وبزرگ  شمانه نه به تابلوهای  قصرهای بزرگ   نه به اسبان  زیبایتان ، نه و نه  ونه، 

    تنها به یک چیز حسادت کردم  وان آخرین شب زندگی شما در قصر مورد علاقه تان بود  پرستار شمارا در تختخواب  خواباند  دیگر از جین ووتونیک شبانه خبری نبود  پتوی شمارا تا زیر سینه هایتان بالاکشید وسپس شب بخیر گفت ‌شما  دانستید که این آخرین دیدار  است  واخرین  بار که چهره پرستار خودرا میبینید 

    چند پزشک به ظاهر  نظاره گر شما  بودند  وانها آخرین داروی شبانه شمارا  در دهانتان ریختند سر خم کردند واز اطاق بیرونرفتند  ،،،،،من برای این ساعات بشما حسادت می‌کنم   خوشا به سعادت  ابدی شما که دیگر مجبور نیستید چهره های منفوری را ببینید  ورژه های بیهوده

     را تماشا کنید ،وچهره قاتلین را که هر روز بر تعداد آنها افزوده می‌شود  ،ببینید ویا کثافت جهان را ، حتما ان اسبهای زیبا وبی نظیر سخت دلشان برای شما تنگ شده وان چند توله سگ  با مزه ، شما زن ک‌وهستان بودید  اما  حال با شربتی یا تزریقی بخواب رفتید ، 

    آیکاش مرا هم پرستاری بود  تا در آخرین روزهای عمرم بمن کمک می‌کرد  منهم راه رفتن برایم مشکل است  شما در سلامتی کامل تنها بخاطر کهولت  این دنیای نکبت را ترک  گفتید   اما من  باید  یک تکه اضافه ‌سنگین را نیز همه جا باخودم حمل کنم  واین از قدرت من خارج آست ،

    منهم مانند شما دیگر به بیمارستان نمیروم  بیمارستان را بخانه  آوردم ، منهم میل دارم در تختخواب خودم بخواب ابدی بروم  ،زمانشرا نمیدانم هیچکس نمیداند  حتی پزشکان هم حدث میزدند یقینی ندارند  . امروز یکی از أخرین عکسهای شمارا که دیگر  خود نبودید بلکه پیر زنی کهنسال  با یک عصای بزرگ داشت در راهرو میرفت  دل مرا زخمی کرد واین تکه را نوشتم ، 

    زنی با قدرت شما  با لبخندی که گویی همیشه روی لبان شما چسپیده بود با مهربانی  واز همه مهم‌ترین ایمان  شما  مرا و دار به احترام می‌کرد  من با سیاستهای کثیف کاری ندارم  عقیده شخصی خودم را  مینویسم ،  پایان  ،

    روانتان شاد 

    ثریا 27/10/2023 میلادی  

  • روزانه

     ثریا ایرانمنش . لب پرچین  ،،،، اسپانیا ،

    دردلم  بود که بی دوست نباشم هرگز  ،/ چه توان کرد  که سعی من ودل  باطل بود !

    همه چیز  رو‌به باطلی وتعفن  می‌رود ،‌دنیا بو‌گرفته  همه کهنه شدیم  باید از نو دنیای  جدیدی را بنا نهاد اما باز دست فسیلهای ماقبل تاریخ در به وجود آوردن دنیای نوین نیز دیده می‌شود  پس مانده هایشان با تجربه های نوین  ،‌اندوخته هایشان  ،‌کاخ هایشان  سر زمین های تصرفکرده را ، دریاها  را ا  کشتی هایشان  در آبهای لجن زار  لنگر آنداخته  ودر زیر کشتی های آنها  صد ها هزار جنازه خرد ‌بژزگ  به همراه بطری  های شکسته ‌پوست پرتغال دیده ه می‌شود ،

    دنیا بو‌گرفته یعنی کره زمین بو‌گرفته  جمعیت بیش از حد رویهم انباشته  مانند حیوان یکدیگر را پاره پاره می‌کنند   تا جایی برای خودشان باز کنند و آیا سیاره ای دیگر هست که ما به آنجا سفر کنیم وانجارا نیز مانند کره زمین به کثافت آلوده سازیم ..

    من سیاره ام گم شده متعلق به این جهان نیستم آواراه ای سر گردان درانتظار ملکه مرگ که دستم را بگیرد ،وبا خودببرد  ،

    از  تختخوابم بیرون میایم همان قهوه بی مزه  هررزوی را با همان  تکه نانی بیمزه جلوی رویم   مینکرم نه حوصله ندارم  پاهایمرا باید دراز کنم اما کجا ،‌ روی همان کوسن کهنه وبو‌گرفته  سال‌های بیقراری  از پست شیشه آفتابی بصورتم میخورد کبوترها باز درون باغچه ام جفت گیری می‌کنند وصدایشانرا بگوش من میرساند   چقدر از این صدا متنفرم وبیزار  سپس تخم میکذاردد  وتخم ها را  رهاکرده می روند گویا آنها هم نمیتوانند از پس  بچه های آینده شان برآیند تخم ها حالا شکل گرفته اند اما درون همان تخم ها میمیرند باید انهارا جمع آوری کرد، کی ؟ کجا؟ چه کسی؟ 

    تمام روز تنها چشم به تلویزیون و فیلم های تکراری ویا رقاصی های  مشمئز کنند یا گنده گویی هایشان   ، میدوزم وسپس بخواب می‌روم خواب نیست چیزی بین بیهوشی  ومرگ است.

    دنیای زیبایی که آرزو داشتم  به این شکل چندش اور ‌دردناک رو به پایان است ،

    هفته اینده باید دریک تاتر  برای تماشا بروم یکسال قبل بلیط اترا تهیه کردم  ،حال با صندلی چرخ دار  ؟؟  بلیط هم گران بود نمایش هم تماشایی ،

    پاهایم ، ستون های  استوار پیکرم  دیگر تحمل مرا ندارند فریادشان به آسمان می‌رود  تنها می‌توانم خودم را تا  میان حمام بکشانم وباز کشان کشان برکردم  من همانی بودم که زمین زیر پاهایم میلرزید حال ابن منم که روی زمین میلرزم،

    دوستان نادیده برایم  دعا می‌کنند وبرایم  عکس قدیسین را میفرستند !؟  کسانی را که نمیشناسم  اما،،،،، أشنایان همه رفتند  دیگر از گذشته من کسی باقی نمانده است  آنهاییکه دوستم میداشتند ومن انهارا دوست داشتم حال در میان مردمانی غریبه  گویی از آن سیاره دیرین هم پایین تر افتادم ،،دیگر نه دکتری را میبینم ونه پرستاری  را همهرا جواب کردم ،

    مرا بحال خود بگذارید این داروهای سمی را نیز از کنارم بردارید من با خودم وانرژی درونیم به مبارزه بر میخیزم ،،،،مبارزه برای کی؟ برای چی؟ وبرای کدام زندگی وکدام دنیا ؟ بخواب  خواب را دریاب  آرامش در آن است تا ساعت  موعود وهفت بعد از ظهر که دوباره یکی از راه برسد پبشقابی را جلویت هول دهد با یک لیوان أب ، پایان 

    ثریا25/10/2023 میلادی 

  • باید بلد بود

     

    ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ،‌اسپانیا.

    شاید  نوشتن این چند  خط  وچند برگ‌ افق های امید  را به روی آنهاییکه  به سر چشمه  فرهنگ خود  ایران مینگرند  ،  باز نماید ،ً

    ما فرهنگ خودرا فراموش کرده ایم  آنچه را که بیاد میاوریم   گورستانهای افکار گذشته ماست ویا بعضی از غذا ها ،آنهاییکه در درون هستند شاید هنوز به آن فرهنگ نزدیکتر باشند تا ما غربت نشینان ابدی .

    ما تنها گورستانهای ویران شده را بیاد میاوریم  همه گذشته ما به زیر خاک فرو رفته  دیگر کسی در پی پژوهشی نیست  بیش از دوهزارو سال است که مارا از فرهنگمان دور ساخته اند . زبان های محلی ، یادبود ها یادگارهای تا ،‌اسطوره ها  با قیچی ویرانگران از هم گسیخت  دین ‌فلسفه ما از هم درید  حال لال مانده ایم  آنچه را که آنها به زور در حلقوم ما فرو‌مبکنند پایین نمیرود وگاهی انهارا بالا میاوریم  ، هیچکس بر نخاست تا مار را یک تکان دهد ، حتی یک کار کوچک وابتدایی  ارهمه ما دچار فراموشی  فکری شدیم  لغت شناسی ،‌کتاب ، گوهر ذات ما کم کم  فراموش شد ،،

    امروز فرهنگ‌ دران سر زمین معنا ‌مفهوم خودرا از دست داده است  جانی را میگیرند بی آنکه بگویند چرا  این قانون را  برای خود قائل هستند و به دام  یک خدای نا دیده وپنهانی جان‌ها  را بگیرند انسان‌ها را  درهم بشکنند  تمدنی را ویران سازند  چون قو‌انبن نانوشته ونا خواسته آنها ابن را میخواهد قوانینی از درون غار های  عهد هجر  ،قربانی کردن انسان‌ها  بخاطر اجتماعی بی هویت وبی فرهنگ  یا ترک وطن یا مرگ تدریجی  ،کدام ؟! .

    انسان‌های بیگناه را شکنجه می‌کنند  چرا ؟  میل د ارند  خوشحال می‌شوند مانند یک شیرینی  کام آنها ر ا  لذت  میبخشد اگر بتوانند  لیوانی از خون  را نیز  سر میکشند تا بیشتر سر مست شوند ،نماد آدم کشی را از پیش تعیین کرده اند ابراهیم میخواهد پسرش را در راه خدای نادیده در یک اوهام قربانی کند ناگهان  گوسفندی در آنجا پیدا می‌شود وبه زبان  میاید  که یا ابراهیم مرا بکش بجای پسرت خداوند خواست ترا امتحان کند ، داستانی از این احمقانه تر محال است در هیچ کتابی یافت ،

    شو د،واز آن تا ریخ این بدعت نهاده شده  خوب گوسفند نبود  انسانی دیگرا می‌توان قربانی کرد ،

    ملت مظلوم سر زمین پارس  آیا هنوز در خوابید؟! میدانید چند صد هزار  نوجوان را کشته اند و 

    صد هزار دیگر در صف مرگ فرار دارند واما هنوز در پی  اسمعیل وابراهیم و هستید و…..پیمان آن ؟

    متاسفم  بیشتر نمیتوانم بنویسم   چه بسا جان‌های دیگری در خطر باشند  من دیگر چیزی برای آرا ئه ندارم  با آن تکه گوشتی که بمن آویزان  ‌دردناک وهر لحظه  بمن یاد آوری می‌کند که وقت رفتن است ،  چیزی برای قربانی ندارم واما به فرهنگ  خود وفادار بودم  اگرچه در نظر دیگران یک ساده لوح احمق جلوه گری  میکردم اما آن ایمان درونی من بمن میگفت ،که تو‌کیستی واز اینها نیستی ، پایان 

    ثریا  بیستم اکتبر  دوهزارو بیست پست میلادی !

  • خونخواران قرن

     ثریا ایرانمنش  ،،،، لب پرچین ‌،‌اسپانیا ،

    هیچ جانی تن به این خفت نداد که  تو جانهامان گرفتی ،

    خون آشامیدنی تنها در  مقام یکخیال ویک موجود نامریی بنام دراکولا نیست ،‌این روزها همه  ،وهمه تشنه خون هستند ،‌عطش دارند  برایشان فرقی ندارد خون حیز زنی را بنوشند یا خون رگ دختر جوانی را ویا  مردی سالخورده  را  وبه همسرش نیز در حال چاقو خوردن  تجاوز کنند ،

    شما در هیچ‌کجای جهان مگر در قبایل وحشی که انهم رو بهزوال آست   چنین نمایشی را نخواهید دید ،

    در ایران آریایی ، سر زمین پارسها   سر مین عشق وگل ‌بلبل، سرزمین عشق های  پاکیزه   حال دچار تهوع شده ودارد بالا میاورد   وبجایش خون صافی مینوشد ،

    تا آنجا که بیاد دارم ، فرهنگ ایرانی ، در دین زرتشتی  با مذاهب  اسلامی ومکاتب  فلسفی کنار آمده  با هم میجوشیدند و  این چه قومی است این حیوانات از کجا رسیدند  که امروز با فرهنگ وادب ‌انسانیت ما گلاویز شده اند ونام  ایران  را آلوده به ننگ ساختند .

    ما داستان‌های زیادی از گلاویز شدن اقوام  خواندیم  با تفکرات محوری  اسلام ،‌ یهودیت   ، مقایسه زال وابراهیم را در افسانه هاداریم ،

    حال یک خط قرمز میان فرهنگ ما ایرانیان وان اقوام وحشی کشیده شده   ورسالت ومهر انسانی بکلی از میان رفته است ،.قربانی کردن انسان‌ها  در واقع یکنوع بدعت تازه آست  که بنا نهاده اند  وما در کدام مقطع به خدای واقعی خود خواهیم رسید ؟!

    من نه فیلمهای آن کار گردان  را دیده بودم ونه اورا  وهمسر زیبایش را میشناختم   سالهاست که تنها از طریق  جراید نام اشخاصی بگوشم  میخورد ، سالهاست که در برنامه  ها ی آشپزی  به تماشا مینشینم  واب دهانم را قورت میدهم  وهوس یک لقمه کاچی دارم  ،

    من از انسان حرف میزنم انسان حیوان نیست  که حیوانی دیگر به او‌حمله کند ،

    آینده آن  دختر  کوچک تازه بالغ چه خواهد شد ؟ با دیدان خون پدر ومادرشان بر روی فرش والوده کردن پیکر بیجان  مادر را چگونه تحمل خواهد کرد ؟ 

    آن خونخوارن به همان شیوه جانشینی اسمعیل  یعنی گوسفند همه را سر میبرند حتی آلت تناسلی را  برمیدارند نهایت پست  نهایت کثافت ‌نهایت عمق لجنزاری که عده ای در آن میلولند مانند کرم  از درختی نشخواررمبکنند تولید مثل می‌کنند  زالو ،‌کرم ، عقرب،‌مار  سرانجام کروکودیل بزرگ  که روی تخت نشسته است .

    مبینا چشم کس  این روزگار  / زمین باد بی تخم اسفندیار ..

    پایان ،ثریا 18/10/2023 میلادی 

  • ایران ، فلسطین دوم

     ثریا ایرانمنش ، ،‌لب پرچین ، اسپانیا ، 

    با با  بیا ، بابا بیا ایران شده فلسطین

     همه سر ها در گریبان بود  الاغ وار بار غم را کشیدند پشت پرده سیاست کثیف گلو بالیستها وجهان وطنی ها  ایران بافلسطین طاق زده شده یعنی سر زمین ایران متعلق به فلسطینی ها خواهد بود هم اکنون   اکثر  اهل دولت  فلسطینی هستند  که فارسی را خوب حرف میزنند  ما چنان قیافه های ناجوری در میان ایرانیان بر گزیده نداشتیم ،

    حال عده ای بی وطن برایشان مهم  نیست که بردگی   خارجی ها را  بکنند و تکه استخوانی  را کهجلویشانذمیاندازند ماننند جایزه به دندان بگیرند ‌دور دنیا واق واق کنند ،

    روزی که آن پیر مرد  دیوانه بی وطن گفت  ملی گرا به درد ما نمیخوورد  اسلام گرا هارا میخواهیم  همه خمار شبانه بودند  یا نفهمیدند ویا میدانستند ولبهارا دوختند ،

    حال پایتخت آینده  جهانی که برایمان خواهند ساخت  جرسلوم بزرگ است وتنها یک دین حاکم بر جهان است انهم دین  بها الله و نمایندگانشان  در کشورهای دیگر  مردم را به راه راست  هدایت می‌کنند  واگر تمرد  کردند انهارا میمکشند  نمونهاشرا بارها دیده اید . 

    تنها میل دارم در أخرین کلام بنویسم که ای ملت سر  زمین آریایی  فرزندان کوروش  شماهم آسوده بخوابید  در ون گورهای دسته جمعی تا فلسطینیهای متدین   ،طاهر واب کشیده با مسلسلهای  آتشین خود سر زمینمانرا نوش جان کنند  از همین الان برای  آن گنده گنده هایشان در دهکده های  کوچک وخوش آب ‌هوا ویلا ساخته اند ومردم بلو‌چستان  بی آب تشنه گرسنه مانند لاشه در میان ریگزارها  جان میسپارند وخانم های  گوینده بی بی سکینه با عشوه وناز انبار ومصامبه تشکیل می‌دهند آن دیگری اطاقباز کرده یعنی حمام زنانه مردانه ‌زنانه مخلوط عده ای هم آتش بیار معرکه اند  هرکجا بیشتر بدهند نوکر همانجا هستند ، دیگر زیادت عرضی نیست توام بااشکهای حسرت این قصه پر غصه را به پایان میبرم ، شاخهایتان دراز وگوشتایتان درازتر باد ، ثریا چهاردهم اکتبر دوهزارو وبیست سه میلادی  ،

  • اقوام بر گوزیده !

     

    ب

    ثریا ایرانمنش ،،، لب پرچین ،،،، اسپانیا

    خبر درد ناک نه هول انگیز بود  ناگهان چشم باز میکنی   به روی انبوه جنازه ها بخصوص اطفال بیگناه  به چه جرمی ؟!

    آن خدای بزرگ ‌قادر متعال حد اقل میبایست یک مدرکی به اقوام  بر گوزیده خود میداد  وانرا در نوبت نگاه میداشت  تا به اول صف برسند  نه اینکه از  آخر صف ناگهان تیری از کمان بیرون شده چشم  ردیف اول را  نشانبگیرد .

    قوم  موسی  گفت ، ما بندگان بر گوزیده هستیم چرا که اولین گول زنک  وبعد عصای مار از اینجا برخاست ،

    نوع دوم گفت نه ما قوم بر گوزیده هستیم در آن بالای تپه روی  انبوه زباله ها پسر خدارا کشتند ،

    ردیف سوم آمد وگفت ، خیر قوم اول وبر گوزیده ما هستیم یک کتاب کپیه شده هم داریم تازه رهبرمان سواد خواندن ونوشتن نداشت دیگران برایش تدوین می‌کردند ، 

    در کنار آنها زباله‌هایی هم جمع شدند مانند خورده های نان ته سفره که آهای،….ما اول بودیم  زمانیکه ما بودیم خدا هم نبود ما اورا أفریدیدم حال همه  باید زیر پرچم ما سینه بزنید اشک بریزبد گریه کنید شادی حرام  خنده حرام رقص موقوف  واواز جریمه دارد تنها صدایی را که میشنوید همان صدای انکرالصوات  از ان گلدسته  های بلند آست  که ما بشکل آلت مردانه ساخته ایم تا  مردانگی را فراموش نکنیم  زنان هم ابدا  وجودشان لازم نیست بخصوص این روزها که آزمایشگاهها از نانوایی ها بیشتر  انسان؟؟!! حیوان تولید می‌کنند .

    وما همچنان در تختخواب ویران شده خود به تماشای  خلق دراز کشیدیم ، تنهارواخرین کسی را هم در این جهان داشتم گم کردم نمیدانم  اورا بخانه سالمندان بردند . نمیدانم در بیمارستان است ومیل ندارم بقیه آش را بدانم  او آخرین کسی بود که با من رشد کرد ‌هردو نماد تاریخ سر زمین‌ها بودیم !

    دیگر میل به زنده ماندن ندارم  فقط میخوابم  شاید در خواب رفتم ودر کنار فرشته میکاییل نشستم به تماشای خلق که برای منافع  اینهمه خون میریزند تا شمش های طلارا زیر دریا ها پنهان کنند ویا در کادر دیوارهای نم کشیده ، وسپس خود از گرسنگی جان بسپارند ،  طلا   طلا  همه عمر بشر دو پا طلا را پرستید نه خدارا ، چرا که خدارا ندید ، خدا در دل سودا زد،گآن پنهان بود  خدا در خانه فقرا گوشه  طاقچه  نشسته بود خدا در سینه بی کینه آن کودکانی بود که به دست حیوانات قرن بیست ‌یکم مانند بره سلاخی شدند ،

    نه خدارا به این آسانی نتوان یافت ،اما طلا آسان با آن می‌شود مانند پرنس ها وشاهان پر قدرت  روی صخر ها اربابی کرد ، می‌توان در زیر نام او  بر تخت سلیمانی نشست ‌رهبری کرد  می‌توان دخترکان بیگناه را کشت  همه کار می‌توان کرد غیر از اطاعت  وپرستش واقعی آن یگانه پنهان وپیدا ، ، پایا.ن / 13/10/2023  میلادی 

  • یک روز از زندگی من

    ثریا ایرانمنش  ،،،لب پرچین ، اسپانیا ،‌

    گرچه گرد آلود فقرم شرم باد از همتم ،‌‌/ تا به آب چشمه خورشید دامن ترکنم،

    واین همت بلند  مرا به سقوط آزاد کشید ودر ته چاه فراموشی  چشم انتظار گذاشت ،

    هرصبح درب خانه به رویم قفل می‌شود مرغان وپرندنگان  پس از یک شب  بی مخاطره به دفترشان وزندگی خودشان بر می‌کردند  من میمانم ،خانه خالی ، نانهای کپک زده  درون جعبه و اشغال‌هایی که بقول آنها بمن جان می‌دهند ،  

    نه آن زباله ها هیچگاه بمن جانی دوباره نخواهند داد  روح من سالهاست گم شده  حتی خودم نیز انرا تشخیص نمیدهم اضافه ماندم زیادی ماندم ، این ماندن ورفتن دست من نیست ،

    بارها و بارها تا پای مرگ رفتم از من قطع امید شد ومن صبح با چهره ای تازه  از اطاق بیرون زدم ،  دیگر انرژی گذشته را ندارم ،

     یک کلیه خودرا از دست داده ام  واین یکی هم می‌رود تا بپوسد  با پوسیدن آن منهم بوسه خدا حافظیرا بر چهره منفور این جهان میگذارم ،

     جهانی که لحظه ای بمن امان نداد ومن دقایق را دزدیدم در پناه گیلاسی  شراب  یا برندی  برای مدتی کوتاه در رویای  الکل آنها به آسمان‌ها پرواز میکردم سپس دوباره به نکبت  زمین باز میگشتم .

    در شهرک ما  هفته جشن  رقص واواز وبخور بخور ته مانده رستوران هاست   ‌وچند روز دیگر تمام می‌شود .

    مامان ،‌ناهار چی میخوری ؟؟!!!!  آنچه میل میل دارم نه اینجا هست ونه شما قدرت درست کردن اترا دارید ،‌

    برایت آش پختم     بشقابی لبریز از نخود و لوبیا آن وسط هم چند برگ له شده اسفناج

    برایت سوپ پختم کاسه ای لبریز از آب چند دانه برنج وچند دانه دال عدس بی نمک  بی مزه حتی زندانیان نیز انهارا نمیخورند ،

    چند نان صبحانه ،،،،، بوی نا وکهنگی درون جعبه  وسپس سطل زباله ،

    حسرت یک تکه پیتزا دارم .  حسرت یک تکه نان ‌پنیر خودمان را به همراه یک چای شیرین دارم ، اینجا خبری از چای نیست  همان کیسه های محتوی خورده چای  . همه چیز درون یخچال هست ،؟؟؟ هوموس ، کالباس، ژامبون  تخم مرغ  ومن هوس یکی از آن دیزی های کنار اجاق قهوه خانه هارا دارم  ، چه می‌شود کرد ؟! فعلا هوسها را باید کشت وبه انبوه جنازه ها نگریست که درون اتومبیل ها به قبرهای دسته جمعی روانه می‌شوند به سر بریده آن پسرک‌چهار ساله  به پیکر نحیف آن  زن بیچاره وبیگناه زیر چکمه های میخ دار جلادان تهی مغز وتازه از کارگاه بیرون آمده درون مغزشان  چیپس کار گذاشته اند ، بکش ، او‌میکشد برایش مهم نیست مادر یا خواهر خودش است یا چند انسان بیگناه دستور دارد بکشد ،.

    هوسهایت را مانند همیشه درون یک پارچه بسته بندی کن و در سوراخی به امانت بگذار  شاید روزی نوبت تو هم  ر سید و فهمیدی  از آمدن ورفتن تو وبین آن چه فلسفه ا ی بود ، این روزها باید پنهان شد وطبیعت ترا پنهان کرده همان دیدن چند برگ سبز از پنجره اطاقت کافی است ،.

    و…..یاران ودوستان وهمراهان  ودشمنان ،،،، همه  رفتند ، گاهی دلم برای یکدشمن خونی نیز تنگ می‌شود ،

    بلی ، درب را به  رویت قفل کردند تا ساعت هفت شب  کنارت لیوانی آب چند بیسکویت و داروهایت را گذاشتند وبای تا فردا ،

    درد میکشی یک قرص دیگر ودر آرامش بخواب ، هوای پاییزی نیز آهسته  آهسته از لابلای  پنجره وارد می‌شود  پاییز وقت ریختن برگهاست وزمستان فصل مرگ طبیعت وانسانها قوی وپر قدرت است  ،زمستان تو نیز نزدیک است   ، پایان 

    ثریا  دهم اکتبر 2023 میلادی 
     

  • حمله گروه آدمخواران

     ثریا ایرانمنش   لب پرچین  اسپانیار

    تنها چند خط مینویسم که ای پلید های بشریت  وتاریخ هیچ جانوری در جهان  نمیتواند دست به چنین  جنایتی بزند که شما زدید دیوانگان از خود رفته  ننگ بر آن رهبر اولیه شمار‌ ‌ننگ بر آنهاییکه شمارا تقویت می‌کنند بر ضد بشریت  هیچ حیوانی نمیتواند ششصد سر را از  پیکری در یک روز جدا کند وجنازه زنان کشته را روی خاک‌ها بکشد شما بیمارید  ، شمارحتی حیوان درنده  هم نیستید  جانورانی تازه شکل گرفته از ازمایشگاههابیر‌ون آمده  رباط های خونخوار با خون زنده اید با نوشیدن خون دیگران ‌اربابانتان باخون نوزادان وشما با نوشیدن خون دیگران از سر بریدن لذت میبرید  .ننگ بر شما نفرین بر شما  .

    همدردی خودرا بر  آن  بیچارگان ونفرینشدگان ابراز میدارم متاسفم همدری  خودرا با بقیه کشته شدگان به دست شما دیوانگان رها شده از قفس مدهوشk من  ابراز میدارم از  ازشما نفرت دارم از شما بیزارم  ای نشسته بر سر زمین مقدس ننگ ونفرت بر شما باد ،ننگ بر رهبرانتان وانهاییکه شما را تهییج می‌کنند با پولهای سمی نفرین  ابدی بر آن رهبر اولیه وپلید شمار باد که در صحرای سینا شمارا تربیت کرد  وبه جان بشریت انداخت  حال رباطه هارهم به کمک شما برخاسته اند ،

    گروه بر گوزیده  دنیا ایا هنوز  سیر نشده اید ؟! آیا هنوز خون میطلبید   هستند بیمارانی که در اثر  کم خونی جان میسپارند اما حاضر  نیستند خون ناشناسی را وارد رگهایشن کنند  هستند   دیوانگانی که یک وان  سر بریده  برای خوراک شبانه خود کنار گذاشته آند اعم از کودک زن نوزاد ومرد .نفرت بر شما باد ، پی ، او ال ،. نفرت بر ان خدای دیوانه ‌و خونخواار شما 

    نیمه شب دوشنبه هشتم اکتبر 20233 تاریخی که بشریت فراموش نخواهد کرد .

  • درب های بسته

     ثریا  ایرانمنش  ، لب پر چین  ، اسپانیا .

    دوش چشم خود ز خون دریای گوهر یافتم /  منبع هر گوهری دریای دیگر یافتم ،

    این چند دربا که برانداز گردم از سرشک / گره کشتی یک  گرداب منکر یافتم ،

    تمام شب  

    چشم به سقف نا مریی اسمان درب های کائنات  دوخته  بودم  در انتظار باز شدن  دری را زدم همه دربهارا زدم  جوابی  نیامد   مشت بر همه دیوارها کوبیدم ، بیهوده بود  همه گفته ونوشته  بودند که در ساعت پنج صبح درب های کائنات  باز می‌شود سپس آوا وناله ترا فرشتگان به عرش اعلا میرساند ؟؟؟!!

    انهم یکفریب بود   حلقه بر هر در مزن ،همه مرده اند  کائنات  ویران شده  دیگر  هیچ دستی مرهمی بر زخمی نخواهد گذاشت   بیهوده ناله مکن ، بیهوده التماس مکن  دست ، را از حلقه ها بیرون بکش   رویترا به خشت های طلایی بچرخان آنها معجزه می‌کنند ، از یک سو خودرا رها میکنی واز سوی دیگر  میل به بند داری  همه 

     جا  در سکوت است  باکدام  کشتی میخواهی خودرا از این گرداب نجات دهی ؟ 

    نه شنا،گر ماهری هستی  ونه میتوانی از ارباب جانت خودرا نجات دهی  سعی کن فرو نروی باید گم شد  از دیده ها نا پدید گردید  تا جستنی شوی ،‌گمشده را میجویند   انگه در تو گمشده دیگر قابل  بر گشت نیست  جستن و   جستن تو بیفایده بود  به ندای نادیده گسی که   چیزی نبود  حقیقت زندگی گم شد  وحال ما در ژرف بارترین  دوران تاریکی  چیزی را نشخوار می‌کنیم که نمیدانیم چیست ،

    دیگر هیچ بحری آشنا نیست هیچ کوچه ای را نمیشناسیم حکومت او تمام شد  ودرها همه بسته شد اند خود اونیز بیماروچه بسا مرده است  وقدرتمندان  دیگری به زور جنازه اورا نگاه داشته اند ، 

    حلقه به هیچ در مزن  این حلقه های غریبانه را که میکوبی تنها برایت خستگی میاورند ،

    بخواب ، سعی کن بخوابی بیداری  لطفی ندارد  در بیداری چیز قابل لمسی نیست  گوشتها متعفن والوده  با زیور طلا بوی گند خودرا پوشانده اند ،

    هر که در ره عشق  ذره شد . / پیش خورشید پای کوبان نیست ذره شو که هوای جانان را  بجان کشیده و زنده شوی ،

     ذره شو 

    کور است کسی که ذره را ببیند ودرونش را نشکافد تا   صد ها هزار ذرات نور را بچشم دل ببیند مهم نیست  یکصد ‌هزار صد سوی یک ذره کامل از نور خورشیدی ، به درونت سفر کن بیرون خبری نیست  ،هرچه هست فریب است ریا ست ودروغ …..پایان 

    یک روز صبح چهارم اکتبر 2023  میلادی  

    برو بخواب  خواب بهترین رویاهاست  ،

    ثریا ،‌اسپانیا 

    اشعار ! به گمانم از عطار باشند ؟! 

  • خانه همسفران

     ثریا ایرانمنش،  ، لب پرچین ، ساکن اسپانیا ، 

    عکسی از درون اطاق کوچک خودم »

    ، بقول سهراب سپهری .« 

    زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ،

    پرشی دارد براندازه عشق ،

     زندگی  چیزی تبست  که لب طاقچه  عادت  از یاد من وتو برود ،…….« زنده نام سهراب سپهری » 

    اما زندگی کم کم از یاد من رفت ، اطاقم را فراموش کردم و عادتهایم گم شدند ،  در میان قارچ های سمی غربت و قارچ های مسموم هوطنانم  بکلی از یاد بردم یک انسانم ..

    آرام آرام وبه نرمی بی آنکه احساس  کنی قد مهای مر گ نزدیک می‌شوند ، زیر أفتاب پاییزی پیکر سردم را رها می‌کنم   تا حرارت نا چیز آن انگشتان  سردم را گرم کند ،

    نمیدانم چرا بیاد ترعه  ونیز افتادم ، آن روز ها چقدر برایم ترسناک بود ، امروز  ارزوی دیدارش را دارم ،‌

     آن روز ها رفتند   ومن در غبار عادت بی اعتباری و بیکس کم کم ، گم شدم 

    همیشه در انتظار یکنفس تازه بودم    ناگهان آن نفس های تازه نیز مانند کبوتران  پرواز کردند  باز تنها ماندم ،

    حال حتی یک درخت نیست که من در مجاورت آن بنشینم وافسانه سرا باشم . همه شب در سکوت وتنهایی دریاچه  های شعورم   پیوسته بهم میخورند ،  بنویس فردا خواهم نوشت ،

     رها کن دنباله آن باد بادک مهر پوشالی  را ، نفس بکش 

    ابر ها روی آسمان جمع می‌شوند مژده یک باران را می‌دهند  وناگهان هوا صاف شد آفتابی داغ روی تختخواب من مینشیند 

     لحظه های کوچکی که با آنها  در نهان عشق داشتم ناگهان گم می‌شوند ،

    پاییز بهار عاشقان است ومن عاشقترین عاشقا های روی زمینم ،

    ابرها ها رفتند أفتاب پریده رنگی  فرا می‌رسد کمکم  پر  نگ می‌شود ومن  دوباره روی صندلی هر روزه خود مینشیم  و وبه زوزه گرگها وپرواز کبوترها گوش  فرا میدهم ،.

    دیگر عشقی در سینه ام نیست ودر اطاق تنهاییم نیز  طپشی  نیست  تنها نگاهی به عروسکهای اهدایی خرس های کوچک  میاندازم دوستان منند ،

    یک هوای صاف و یک کبوتر  ویک پرواز ،  باقی همه افسانه است ، افسانه خود زندگی یک افسانه تهی واحمقانه است ،

     چه خوب هیچگاه اسیر آن نشدم آزاد زیستم  بندها را گره ها را ،از  هم گسیختم   حال در پشت شیشه تاریک تاریخ  که گاهی نور وروشنایی است وخبری از آن سیاهی ها دروغین نیست ،

    ایستاده ام 

    ای شروع لطیف ،  جای الفاظ  بزرگ  خالیست .پایان 

    ثریا  30 sep. 2023    میلادی

  • یک پنجره . یک خانه .

    ثریا ایرانمنش . لب پر چین . ساکن اسپانیا و یا مقیم .

    گفته بودی بسرت آیم اگر جان بدهی

    خط تو، نامه تو ، پیک تو ، پیغام تو کو

    برایم پیام دادی بنویس ، چه بنویسم ؟ از کجا ! کدام سو ‌کدام شهر و کدام دیار و کدام انسان ؟ همه چیز محو شد.

    هرچه بود گم شد و جهان مسخ شد. دنیا ایستاد در سر زمین پهناور و آن دشت پر شکوه چادری سیاه با کلماتی نا مانوس پهن شد وعده ای گرگ و حیوان درون و دور آن میرقصند گاهی یکدیگرا تکه تکه می‌کنند و میخورند. زیباترین زنان و دختران را درکنج زندان برای همخوابگی جمع کرده آن تا نوزادانی برای فروش در بازار برده فروشی نوین بوجود آورد .‌

    صدای موسیقی خاموش شد و صدای و سیمای آن مرد زیبا وبی همتا برای همیشه در قعر تاریکی ها فرو رفت چه زیبا می ایستاد و چه افتخار می‌کرد که بزرگ‌ترین نگین خاور میانه را در میان دست‌هایش دارد ، مار وحوا بر پاهای او پیچیده بود خون اورا مکید و او را راهی گورستان کرد و خود با جانوران هم آواز شد و در پس آتش آنها رقصید .

    از کدام جنگلزار زیبا و لبریز از گل بنویسم ؟ از آسمان خشک و بی ستاره پوشیده؟ از ابرهای سمی بی باران و یا از ریا کاران و ربات های اطرافم ؟

    از زمین های خشک باران نخورده و یا جنگل‌های سوخته؟ و یا از آسمان خراشهایی که مانند تیر چراغ های قدیم بالا میروند ؟

    تمام شب نخوابیدم و به دنبال یک سوژه بودم. سوژه ای دیگر در میان نیست و دیگر بنی آدم اعضای یکدیگر نیستند چرا که از یک گوهر نیستند ،

    خود را به تماشای یک دهکده روستایی مشغول کردم . زنی داشت در تنور باغ خانه آش ماهی سرخ می‌کرد .گربه ها با هم شوخی میکردند . کلاغی دم گربه را گاز مبگرفت و مرغان و‌ کبو تران و سایر پرندگان با هم در کنار یکدیگر چشم به دست آن زن دوخته بودند بی آنکه یکدیگرا تکه پاره کنند ، آرزو میکردم آیکاش همان گربه بودم در کنار آنها ،

    همه دیدگاه من همان پنجره همیشگی است ‌انتظار ، انتظار و بلی انتظار . معجزه ای اتفاق نخواهد افتاد و دیگر زندگی چهره ای ندارد که بمن نشان دهد همه چهره های زشت وزیبای آنرا دیدم . دیگر کسی یا چیزی وجود ندارد تا به او بیاویزم و دلخوش باشم .رویاهایم نیز کششی ندارند . تا مرزی نا شناخته میروند ونا امید بر می‌کردند ،

    نوشتن من دیگر چیزی را عوض نخواهد کرد . همه رفتند ، همه رفتند ، روز گذشته برای دوستی پیام دادم که مدتهاست از تو بیخبرم و حال من هم خوب است .در جوابم نوشت که امروز در خانه نیستم ؟!؟! مدتی به این پاسخ نگاه کردم . امروز دیگر به هرکجا که بروی آن لعنتی همراهت هست چرا حتما باید درخانه باشی معنای آن چیست ؟ شاید به خارج رفته ای شاید اجازه نداری از آن آدمخواران میترسی ؟ تعجبی نکردم . از این گفته ها زیاد شنیده ام . هرکسی سر درون کاسه خویش کرده و هرچه را که برایش میریزند نشخوار می‌کند . شاید من آخرین نمونه یک انسان باشم که هنوز عاشق مرد شریفی نظیر رضا شاه بزرگ و ‌‌پسر او شاهنشاه بزرگ‌ترمان هستم . دیگران فراموش کردند امروز به سبک عرب های بیابان گرد و سوسمار خور و تازه به دوران رسیده روی لیوان قهوه خود ورقی از طلا میگذارند ؟ و سوسمار ها را پوست گرفته به چنگگها آویخته تکه تکه بمردم بینوا میخورانند . تب طلا همه را در بر گرفته . دیگر یک سیاستمدار شریف را نخواهی یافت و دیگر نمیدانی مرد و زن چه شکلی دارند همه یک شکل شده اند .فرقی بین آنها نیست . رنگ‌ها نیز مخلوط شدند یک جهان بلبشو وحشتناک که از ترس و بیم باید در کنج خانه ات پنهان شوی .‌ دیگر موزرات یازده ساله برایت سونات نمی سازد. هر چه هست تکرار و تکراری عریانی ، ویسکی و سیگار ، وسکس ،. نه عزیزم چیزی دیگر وجود ندارد تا در باره آش بنویسم دریغم می اید احساسات پاک و دست نخورده خود را عریان ساخته جلوی پای این حیوانات بریزم . عمرت پایدار ،

    ثریا 28/sep.2023 میلادی

  • دل تنگم هوای خانه گرفت

    ثریا ایرانمنش . لب پر چین .‌ساکن اسپانیا .  /

     شب است و‌دل  تنگم هوای خانه گرفت .‌/ دوباره گریه بی طاقتم بهانه گرفت !

    کدام خانه ؟  خانه ای نیست  آواره ای بی پناه ، درد رهایم نمیکند ،  او خوابیده وفردا اینجا را ترک می‌کند نمیدانم آیا باز اورا خواهم دید .  

    کسی نمیداند هیچکس از فردای خود با خبر نیست ، رویا ها تمام شدند ،‌افسانه ها به پایان رسیدند  خاطرات شیرین گم شدند وخاطرات تلخ مانند جانوران گزنده جانم را میمکند ،

     رهایشان کن ، دل به رویا بسپار  حتی رویا هم نیست ،  رویاهاها  همه بر باد شدند  همه سر هایمان روی یک صفحه نامریی به دنبال چیزی یا کسی میگردبم  مردان وزنان آدمخوار در سر زمین ما مشغول چرا و بردن وخوردن هستند وادای ستارگان سینما را در میاورند  با ابروها کلفت قجری  زیر چادر سیاه  نقش فاطمه  را بازی می‌کنند همچنان فاحشه های دوره گرد  ،

    خانه ! سالهاست که نمیدانم خانه چه بویی دارد  وماههاست که نمیدانم اشپزخانه چه بویی  دآرد ‌، مقداری غذا برایم میسازنذ 

    و روانه سطل زباله می‌شوند  یا آنقدر شور است ویا  آبدا معنای غذا را ندارد ،

    فردا او می‌رود بی آنکه یک ساعت در کنار هم با هم سخنی بگوییم  من خسته  بیمار واو پرستار  ،  یکی هم به مرخصی  رفته ، دیگری مسافر  همیشگی است  نوه ها به دانشگاه باز گشتند  بی آنکه من  بزرگ شدن انهارا ببینم ،

    همه در خانه های خودشان  با تابلت هایشان  با دوستانشان ،

      مشغول بودند .

    زندگی چه زود به پایان خود نزدیک شد   ،،،،،مهم نیست چیزی دیگر وجود ندارد تا برایش  دلتنگی کنم خاطراتم بو گرفته وکهنه شده مانند لباسهایم  باید انهارا درون چمدانی بگذارم ،

     نمیدانم نصیب چه کسی خواهد شد ،  شال های ابریشمی   گران قیمت عاشق شال هستم ،مهم نیست شش ماه است تنها راه بیمارستان وخانه را طی کرده ام  به همراه ساختمانهای تازه سر بفلک کشیده،  زندگی چه بی مقدار وبی ارزش است ،

    ضعف دارم ، قرص خوردم  شاید بتوانم بخوابم ، و،،،،،،، فردا او خواهد رفت  کی وکجا دوباره یکدیگر را خواهیم دید ، او که اولین شادی بخش زندگی من بود و مرا به زندگی متصل مرد  چقدر از هم دور بودیم همیشه بعد مسافت داشتیم ،.

    حال تهوع دارم  تهوع من از زندگی است ، زندگی بدون عشق بدون هدف وبی هیچ آرزویی ،

    رویارارنیز به دست آب سپردم .

      پایان . ثریا ، اول مهر ماه ، برابر با  بیست وسوم سپتامبر 2023 میلادی 

  • گفتاری دیگر

     ثریا ایرانمنش ،‌لب پر چین  .‌اسپانیا 

    در گلشن امید ما بجز مشتی خار وخس نماند  /  محنت زده سر به گریبان   به ماتم گلها نشسته ایم 

    نیمه شب گذشته  دوباره  به گفته  های او‌گوش  فرا دادم  قدرت بیان ، معلومات و  اعتماد به نفسی که او در خود دارد مرا شگفت زده کرد بی اختیار  میل داشتم خم شوم وبگویم  جانا خوش نشستی به تخت   واقعا لیاقتش رادارد .سال‌های  متمادی آست که کشمش من  با دوست  ودشمن  ادامه دارد  ودر  مرافعه هستم من او را پذیرفته ام دیگران اورا  طر د ساختند تنها گذاشتند وبق‌ل خودش حتی یک رسانه کوچک به او ندادند تا او خودرا معرفی کنند  امروز شهره خاص و عام  است وسومین کتاب او نیز به زیر چاپ رفت چقدر برایش خوشحالم .

    نمیدانم عمر من کفاف  خواهد  داد تا  آرزوهایم را ببینم تنها  د  ل به او بسته ام وایمان به  او دارم  در این بلبشوی وحشتناک که هر گوشه کسی به نفع کفتار پیر ویا  آن نازنین شازده مزرعه  دارد خودش را پاره می‌کند ،‌ عجیب است شما رفته اید  شاه از جهان رخت بربسته  حال چهار پنج زن  مکش مرگ ماکه با کارخانجات   مد و زیبایی همکاری دارند ونوکران دست به سینه گلو بالیسم جهانی هستند  از راه دور فرمان می‌دهند  شعار را عوض کنید از این خیابان بروید به آن کوچه بروید ،وما در فلان روز بر خواهیم خاست ، بلی از رویتش خوشخوا بتان !!!!! و نوکران  خریداری شده غلامان  درگاه یونجه خوری  فورا  میتینگ وراه پیمایی راه میاندازند  ونه ، عزیزان ، دیگر شاهی وجود نخواهد داشت  بقول  ملک فاروق مرحوم تنها پنج شاه در جهان باقی میماند چهار عدد در کارتهای بازی ویکی در امپراطوری کبیرانهم جمهوری تاجدار  نه بیشتر ،  ، اگر کسی خیال تظاهر داشته باشد که از یکماه قبل  خبر نمیدهد  ودشمن را آگاه نمیساز پس کاسه ای زیر نیمه کاسه  خوابیده شما نوکران ‌جیره خور  همان ملاها وسپاه  آدمکش هستید لعنتی ها . انگار که ماری انتوانت سر از خاک بر دارد وبرای ملت فرانسه نسخه بپیچد  ، روزی  ملتی داشتیم سر زمینی داشتیم و  امروز  وجود نداریم مشتی جسد  دور خود راه میرویم  وبا کمک موادخودرا میسازیم میرقصیم روی جنازه های آنهایی که دل در گرو خاک میهن دارند .

    لعنت بر تو فرح طباطبایی دیبا ، لعنت ابدی بر تو  ،

    دیگر هیچ ،‌پایان 

    گاهی برای رونق اهل  بزم  خاک  چون  شمع /   گاهی  به عشق  دولت  بیدار چو‌پروانه سو ختیم .

    پایان  18/09// 2023 میلادی 

  • شاه اسلام پناه

     تابش چشمانت  را به ریگ ها وستاره ها بسپار ،ترا‌ش رمز انها در شیار تماشا نیست .

    نه در این خاک رس  نشانه ترس

    ونه بر لاجورد بالا نقشی شگفت  ،،،،، در صدای پرنده فرو شو،،،،،،،، در میان اضطراب آنها بال و پر ی  دیده نمی‌شود

    سیاهی خارها میان  چشم‌هایت  ….. ، ودیدارهر  سایه بر تو نمی افکند .

    میان خوشا وخورشیذ  سایه تردید از هم درید ،،،،،،، و،،، در میان خنده ولبخنذ  دره ای ژرف پدید أمد .

    ما ها ست که همه چشم به آن شاهزاده اسلام پناه دوخته اند تا  بر اسب سپید بال دار ناگهان از آسمان فرودداید وجهان هستی را گلستان سازد ،

    او چیزی از خودش ندارد  واز خودش نیز مایه ای نمیکذارد عده ای  فرصت طلب اورا باد می‌کنند سپس دوباره خالی می‌شود ،

    امید به دیگری داشتم  تا بر خیزد  گویا او نیز مانند من فهمید جلوی آن ملت چه زر بریزی چه کاه  تنها نشخوار می‌کنند اما چشمانشان مرتب به اطراف میچرخد ،

    آیکاش بر نخیزد  آیکاش روی هما ن صندلی  بنشیند وبنویسد سر گذشت ملتی را که مانند نهنگها خود کشی کردند .

    نه ‌ومن اعتقادی به آن کلمات  ثبت  ‌و میخ شده رباطها و با اذهان آنها ندارم ومیدانم  که چه سر نوشت شومی در انتظار سر زمین من است   سرزمینی که به هنگام ترک آن آرزو کردم هیچگاه روی مردم انرا نبینم ،،،،،،دعایم مستجاب شد 

    جال خودرا آبی کننند سبز کننند قرمز کنند  وبه دور سه حرف بچرخند ونامش را بگذارند نماد آزادی  آلبته  زنان شهامت بخز ج  دادند   اما خوب آنها هم   اعتقاد و اعتماد و منافع خودرا بیشتر  در نظرداشتند  امید است که پیروز شوند ، ما بخیل نیستیم . 

    در میان  ملافه های رنگ و وارنگ کتابها  و انواع و اقسام  اسباب بازی ها  در انتظارم !!!!!  یا مرگ یا زندگی ، بین این دورا دوست ندارم افتادگی وخم شدن برای من از مرگ بدتر آیت ،‌

    و،،،،،دیگر هیچ آیا روزی فرا خواهد رسید تا ترا دوباره ببینم ؟! .    پایان 

    ثریا  ، پانزدهم سپتامبر 2023  میلادی . اسپانیا

    اگر اشتباهاتی  در این نوشتار هست  انهارا نا دیده بگیرید ،،،،، بیمارم ، شاید آخرین قصه باشد ویا شاید شروع یک داستان …….

  • أخرین پیام .بتو که هیچگاه مراندیدی

    ثریا ایرانمنش  ، لب پرچین،  ،‌اسپانیا .‌در بستری از بیهودهگی

    سر انجام در أخرین لحظه پیام من بتو رسید آمدی اما  .‌اماسخنان تو تنها در پیرایش و ویرایش انقلابی بود که در پیش روی دارید .‌

    از نظر من انقلاب نیست یک جا بجایی  ویک معامله پایایی پای است پبیشتر وارد معقولات سیاست نمی‌شوم  چون حوصله‌این زباله هارا ندارم آمیدم بتو بود ضعیف عمل کردی از هر شاخه به شاخه دیگر پریدی با همه خس وخاشاکها نشستی  امیدوار بودی که بتوانی این جماعت گرسنه را بر سر یک سفره بیاوری ،……نشد 

    هرکسی بر اسب خود سوار بور حال این اسب یابو و یا قاطر ویا یک الاغ چشموش بود وبس‌ی سود ‌زیانش میگشت 

    و تنها ماندی با همه آن افکار بلند و  واسترلیزه خود . 

    چه خیال کردی کنار کوه اولمپ در کنار تزار یا مارک انتونی ویا بقول خودت در کنار  جفرسونه ایستاده ای  ؟ نه عزیزم درکنار عباس کله پز و مصطفی جگرکی و حسین کله پاچه  خور با تشنه آش  وهم زدن حلیم حاج آقا و فواحش  تازه مسلمان شده حلیم پز ونذری پزون   در زیر چادر خش وخش وبغل خوابی های متعفن ‌بد بو      

    تو پاکیزه بودی  ، همسایه ات بودم . گاهی یکدیگر را میدیدیم دو خواهر داشتی به دنبالم بودی  من از ان چشمان زرین میترسیدم ،

    یکی از خواهرانت به خواستکاریم آمد هردو بچه بودیم  مادرم گفت این هنو ز « تکلیف»  نشده برادر شما  هم هنوز بچه است مادرم قول مرا به حاجی برنج فروش بازاری داده بود .

    از هم جدا شدیم فراموش شدیم  تا در فیس بوک  دو انسان بالغ یکدیگر را دیدند  ….اه خدایا اورا کجا دیدم ، چرا آنهمه دل به او بسته ام او از کجا آمده ،

    امروز روزهای آخر را میگذرانم  فریاد کشیدم مرا به بیمارستان و شهر مردگان نبرید مرا لباس بپوشانید و روی تختخواب خودم بخوابانید و …

    برایت پیام فرستاد جلوی پنجره خانه ات برایم شمعی روشن کن  من در میان شعله های شمع ترا میبینم واز تو خواستم گه قلم را بر زمین مگذار  قلم حرمت دارد هرچند تبدیل به دکمه شده است ،فراموش کن آن روزهای آفتابی  خیابان وسیع را  فراموش کن خانه پدری را  اما ،،،،،مرا فراموش مکن تنها کسی که مانند یک بنده ترا

    دنبال گرد وسپس جان داد ،

    بدرود دوست من  

    ثریا .شنبه  ۹/سپتامبر 2023 برابر با شهریور ۲۷۵۷ خورشیدی

  • اهای مسلمانان گریه کنید ؟!

    ثریا  ، لب پرچین و  اسپانیا یک یادداشت ک‌وتاه !

    ماریا خمینز  خواننده مردمی  چیزی در حد سوسن وروحپر و و غیره  دورو ز پیش عمرش  را به تمامی مسلمانان جهان داد ،

    اما تشییع جنازه ای  ک ه از او شد تنها از یک راهبه یا قدیس  میتوانست باشد  جنازه او هم اکنون در کاتدرال  بزرگ سیول است ‌جمعیت موج میزند گیتاریستی  سر جنازه او مینوازد  میزند مردم دست میزنند ویرایش اشک میریزند ،

    سالها روی صفحه کابارهها کازینوها وجشنها  آواز خواند  ‌صدایش  هرصبح از رادیو پخش می‌شد ،

    کسی به او‌نگفت گناهکار آست مانند  خواننده ایتالیایی کاررا  بلکه مجلل تر از او اورا به طرف  خانه اخرت میبرند   . کسی اورا بجرم  خوانندکی وعریان بودن اعدام نکرد،‌

    این است فرق  ملتی که با انسانیت ودموکراسی  خو گرفته مردم بر قانون حاکمند  مردم  تابع یک رهبر نیستند مردم  با میل خودشان زندگی می‌کنند ،

     واقعا جای گریه دارد  ،

    ماریا کالاس  بزرگ‌ترین  سوپرانو خوان جهان در غربت در بی صدایی جان داد  تنها چند خط نوشتند چون غریبه ای سر گردان بود .

    به هر روی من به عقاید این ملت احترام میگذارمً وانها را  واقعا ازصمیم قلب تحسین می‌کنم، 

    مرگ مر ا بتو چه کسی خبر خواهد داد ؟ در این غربت  .

    صدای خواننده همراه گیتار در کاتدرال پیچیده  وخودش در یک تابوت از چوب ابنوس زیر خروارها گل وشال وابربشم بخواب ابدی رفته  حتما روحش در آنجا شادوخندان است ،

    همین 

    فر ق آست  بین سنگها ، فرق  است بین  رویا ، فرق است بین انسان ، فرق است بین !!!!!گلها ؟ 

    پایان 

    جمعه هشتم سپتامبر میلادی 2023 🙏🌷💕💐 

  • دلم گرفته ، ای ساقی

     

    ثریا ایرانمنش . لب پرچین ، اسپانیا . / هفتم سپتامبر 2023 میلادی  درجه حرارت 27  ساعت نه صبح !

    ————————————-

    خوب ! 

    نمیدانم ،‌نمیخواهم بدانم  که ساز کهنه عشقم شکسته ،  اما زمانه انرا می‌شکند  ، بد جوری  هم می شکند  دراین هفته دو تن از بهترین وبا سابقه ترین گویندگان ،وخوانندگان این سر زمین را از دست دادیم   هنوز یکی را بخاک نسپرده   شب گذشته دومی  هم رفت  هردو  سن چندان بالایی نداشتند هفتاد را کمی رد کرده  بودند !؟

    هردو دلی لبریز از عشق داشتند ، هردو تنها مانده بودند درکنج خانه با حقوق باز نشستگی  هر دو شیفته  دیده شدن بودند بخصوص آن برنامه ریز وگوینده هرصبح کانال پنج گویی مانند خورشید طلوع می‌کرد همه اطرافش روشن می‌شد همیشه میخندید زیبا بود خوش سخن ‌حاضر جواب .   واقعا گل أفتاب گردان بود ،‌افسوس جوان‌تری را بجای او گذاشتند ، چون پیر شدی حافظ از میکده بیرون شو ،

    ما قبل از پیری از میکده بیرون شدیم  آنقدر جوان بودم که در کنار دخترانم با شلوار حین ویک تی شرت کسی  تشخیص نمیداند کدام مادریم !!! 

    گذشت ،گذشته ها گذشته ، امروز در  میان  اشغال دانی یوتیوپ عکسی  از داریوش رفیعی دیدم ،،،،اه ناگهان چهره پدرم در نظرم  جلوه گر شد هردو هم شکل  هردو همشهری هردو زیبا وشیک پوش هر دو عاشق پیشه  ‌هردو در سن سی ویک ودو سالگی به آسمان پر کشیدند ،

    خوب من خیلی کم اورا میدیدم ،  درخانه نا پدری حضرت والای شاهزاده قاجار   در میان حرمسرای او گم شده بودم  .

    امروز چندان حال خوشی ندارم درون قهوه ام مقداری کنیاک ریختم وسر کشیدم تا دستهایم توان  نوشتن داشته باشند ، نمیدانم  تا چه موقع زنده میمانم  ،  اما درهمین  اوقات  کم هم باید از زندگیم لذتی ببرم ، هنوز دلم در سینه از عشق میلرزد  وهنوز امیدوارم که روزی پزشک بمن بگوید که معجزه شد !؟؟؟! 

    اما این روزها  از معجزه خبری نیست معجزهها  در کنج مسجد  پشت منبر  اتفاق میافتند   یا در حرم مطهر  معجره ها  مانند موشک ناگهان حمله ور می‌شوند  چه خوب که من در پستویم پنهانم .

    ناگهان همه چیز در مقابلم ویران شد  آسمان جای خودرا به خورشید داغ داد وباران های  ساختگی ویران می‌کنند اتومبیل‌ها با سر نشینان روی هوا در پروازند  سفر بیمورد است  

    تنها در میان اشعار سهراب سپهری غوطه میخورم که لحن خاک را خوب  میفهمید  و زبان آتش را ومزه وطعم علف  ورویش سبزه را از  زمین میان دو‌کرم خاکی ،

    حال دیگر در میان  انسان‌ها چیزی از انسانیت باقی نمانده  جانورانی هستند که بجان هم  می افتند شیره یکدیگر را میمکند  خسته ودرمانده به کنجی می افتند ونامشرا میگذارند ،،،، چی !!؟ مبارزه با زندگی .

    من با آن قدرت جادویی  که در سینه دارم  پاهای لرزانم را میکشم  تنها هستم  تنهای تنها همه زندگی خودشان را دارند  با ترتیب دادن یک سازمان  بین‌المللی  ما فامیل ساختیم   امریکا ، روسی، اسپانیا انگلیس ،  بد نیست  سر یک میز مینشیند   اما همه  تنها با یک زبان  سخن میرانند انهم زبانی که در حال حاضر زیر پرچم آن نان بیات را میخوریم ،؟!

     هیچکدام هم به دنبال هوی  وهوس نیستند  همه مشغول بیگاری  وپرداخت مالیات آب وبرق وبیمه وغیره میباشیم ، مهم نیست چی میخوریم  مهم نیست چی مینوشیم  مهم این است که پر شویم ، اما سبکبال بی هیچ احساس گناهی  زمان را طی می‌کنیم   سه سال است که در این دهکده منتظر باران نشسته ایم دریغ از یک قطره آب ،

    نه رودخانه هست ونه آبشار ونه سد که ناگهان بر سرمان فرود اید .

    هفته ای یک بار انهم خیلی کم باید باغچه کوچکمان را آبیاری کنیم . گلهای شمعدانی پژمرده ،  وبقیه مهم نیست  ،نه هیچ چیز دیگر مهم نیست  ، .

    در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد / حالتی رفت  که محراب  به فریادآمد 

    از من اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار 

    کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمده 

    و…..این ارم وسر لوحه این چرندیات من  است ، اه راستی تا الان هفتصدهزار و پنجاه ویکنفر انهارا خوانده اند ، ؟!      خوشحالم حد اکثر  خطی از جنایت ‌جرم وبیشرمی در میان آن خطوط نیست ،

    بامید آزادی سر زمینم ایران  اگرچه نباشم و پاینده  باد ایران زمین  وپرچم سه رنگ شیر وخورشید .

    و،،،،،خوب حضرت ولایتعهدی هم در میان  حرمسرای زنانه خود گاهی  پیامی میفرستند تا دلمان کرم شود  ودوباره به تخمه شکستن مشغول میشویم ،

    از پر نویسی پوزش میخواهم  هوا سخت دلگیر ودل من گرفته  و،،،،،،،دیگر هیچ ‌نباید بر هیچ پیچید .

    پایان ، ثریا ، ساکن اسپانیا

  • بازارچه سیاست

    ثریا ایرانمنش لب پرچین ، یک غروب تلخ .

    خیلی گشتم تا صفحه را بیابم ‌برایت بنویسم سیاست کار تو نبود ونیست  کسانی که وارد این بازار خود فروشی می‌شوند اصالتی ندارند مخلوطی از جفت گیری قاطر  ویابو احیاناً  مخلوط جفت گیری یک اسب چند رگه یا شتر یا الاغ  هستند  ، تو اصیل بودی واین اصالت تو نمیگذاشت مانند آنها شوی فریاد میکشیدی ،بتو گفتم قلم را کنار نگذار بنویس  بنویس حد اقل  امروز ترا در ردیف چند حرام زاده  به صف نمیگذاشند ،

    چه چیزی را میخواستی به دست بیاوری  درغربت ریشه کرده  بودی 

    حال امشب برایت گریستم چقدر تنهارماتده ای غیر از چند بچه خورده پا واحتمالا  چند  مرد یهودی  ویا چند سیاستمدار از صحنه خارج شده  در کنارت می ایستاد تا بر زمین نیفتی ،.هنوز دیر نیست قلم را زمین نگذار  بنویس  بنویس بگذار روزی من به آن افتخار کنم ..

    بنویس  ، تا کجای کتاب دوم  یا سوم رفته ای  باید قفسه ها از نوشته ها واشعار تو پر شوند .‌ 

    وشنبه چهارم  سپتامبر 2023 میلادی 

  • روزی دیگر

     ثریا ایرانمنش ، لب پر چین  ؛ اسپانیا   به تاریخ 3/9/2023 میلادی

    —————————————————————————

     چه خوب از  از آن ماه لعنتی  خارج شدیم حال در انتظار بارآنیم هوا گرفته ودلگیر  اما بارانی  در کار نیست  در عوض در شمال سیلها  خانه هارا روی آب  میغلطانند این نوع باران جدید وقرن بیست ویکم است دیگر نم نم بارانی در کار   نیست تا دلی راتازه کند ،

    غباری غم انگیز  شب وروز ها راه بهم متصل کرده است  درست گویی  با رانی از غبار بر سرت فرو میریزد

     هنوز در انتظار رویاها  که پاره نشده  زنده نشسته ایم من هنوز بر صندلی ام  میخکوبم  پایانش  را نمیدانم ،

    همه ریشه های عشق و روشنایی ها پوسید ‌فرو ریخت  وصدای بی صدای در انتهای جاده خاموش ماند 

    مرزها دیگر نا پیدایند  هر مرزی را میتوانی   باز کنی  دیگر در پی گمشده خویش نکرد چونکسی گم نمی‌شود  همه کشته می‌شوند یا با مرگها ‌بیماری های ناگهانی به درون تابوت می ‌روند ،

    هفته گذشته بانویی  زبیا رو جهان را به درود گفت در  بیهوشی از د نیا رفت  اورا درون یک صندوق سر بسته درود خاک غربت گذاشتند اگر نمرده باشد چی ؟ اگر ناگهان زنده شود از ترس قالب  تهی می‌کند .

    او دیگر نمیتواند هوا  را از خود عبور دهد . 

    منهم در پستوی   تنهایی خویش  به جدال با درد های مریی‌وتا مریی مشغولم  انگار که وجودم میل ندآرد جهان را ترک کند  چسپیده  در حالی که زندگیم  همه  فریادی بی جواب بودوناله هایم بی پاسخ ،

    در افکار خود غوطه میخورم وشبها که خواب از چشمانم میگریزد  به تماشای  ستاره شنا سان رمالان ‌فالگیران میرو‌م که صفحات مجازی را پر کرده اند خیلی با مزه هستند .

    نه ! نمی پرسم من کجا بودم ، کجا نشسته ام  ودر انتظا ر  کی تنها گوش  میدهم  دلهاییرا شاد میسازنند  آنقدر که  گیر بیداریم تبدیل به یک خاموشی می‌شود .

    نمیدانم و هیچکس نمیداند اما شاید من سایه یک خطا بودم  یکسایه گمشده .

    هوس شعر ندارم هوس خواندن ندارم هوس تماشا هم ندارم  دلم سنگین وساکت است .

    تحملم زیاد ‌قدرتم  بیشتر از تحمل  ،،،،،،، پایان ….. یکشنبه دلگیر وتاریک 

  • راز پرچین

    ثریا ایرانمنش ، ( لب پرچین )   اسپانیا   به تاریخ 30/ آگوست ،‌ 2023 میلادی ،

    چه قدر به بیراهه  ها رفتی ، پرنده  جان  او که  نامشرا  را نمیدانی   و رهگذران  بی هویت ‌و راهی از  او جدا  ،‌مسافری  میان زمین و‌اسمان  وسنگینی دلهای لبریز از جویبار .

    در این باغ نا تمام تو ای  پرورده دستهای پاک ، ای کودک شاخسارهای پر شکوفه   ای تنها ترین  موجود  بی آنکه بدانی بر زمین  چه آتشی است  از آسمان فرو افتادی ،

    در میان لالایی شادمانه آن دایه مهربان که ترا  ساخت   اما به چشمه وحشت رسیدی  بازوانت  سالهابرای  در أغوش گرفتن باز ماند  اما دیوار را در بغل گرفتی ،

    به غریب ها خندیدی   ‌به لبخند  ناشناسان دلخوش  کردی .

    وامروز ، دیگر چیزی برای از دست دادن نداری غیر از نیمه جانی  را که به زور با خود میکشی ،

    در پی کدام  جویبار بودی ؟  از آن هنگام که پای از کویر بیرون گذاشتی تا به جویبار گواری آبی خنک برسی  دیگر پاهایت لبریز از تاول بودند پیکرت   خاموش ،

    هیچگاه بهارا با تمام وجودت احساس نکردی و امروز  ویرانی  آن سر زمینی را میبینی که  به آن عشق داشتی  بچشم اشک میاوری مردان خدا  کم کم گم می‌شوند وزنان خدا جایشانرا خواهند گرفت  وفرقی ندار د حکومت یکی است مردانه وزنانه  مالنند همان حمام های قدیمی  مردانه و زنانه می‌شود ،

    وتو همیشه پنهان  ابرا با عسل آمیختی ونوشید ی بخیال شور کودکی ،

    ریشه‌هایت ترا فریاد زدند ارابه  ها روی آنها غلطیدند ‌و همه خشکیدند در فضایی تاریک بدون نو ر در کنار بوی باروت ومسلسلها   بر آب شبانه شبیخًون  زدی  .

    چگونه خودرا پروراندی  مرگ را بارها بچشم دیدی  با لباس های الوان از جلوی چشمانت  میکذشت وهر دم بتو نزدیکتر می‌شد ،

    وچه‌ از این بهتر که تو رویت را بر میگرداندی   وخوشه های شور را از داخل میراندی .

    وشب گذشته ، شب تیره ‌تا ریک چند بار مرگ را بچشم دیدی  در بستر تا ریکت  وتو خود نور افشان ی نه این  پایان سفر نیست هنوز دری به روزنه تاریک تاریخ باز است روزنه ای که می‌توان به راحتی از آن عبور کرد،

    گریستم  برای آن ( من) تنهاترین ( من)  کودک تو‌بود  او‌چشم انداز  انداز حیرت تو شد او‌در پهنه انتظار هنوز  روی سکوی امید نشسته است 

    وتو تو تنها ترین ( من) بودی وتو نزدیکترین (من) بودی  وتو رساترین  ( من) بودی  ای من سحرگاهی بر خیز وطلوع صبح را ببین  وافتابی دیگر  بر پهنه دشت خشک وبی آب  تابیده است وتو در میان تاریکی ها باید  به روز بیاندیشی ،

    ،،،،،،، روزی که دیگر تمام خواهد شد ،  مانند همه روزها که از پی هم میایند ‌میروند ، پایان