Category: General

  • پورسینا؟

    مادر ،‌گناه زندگیم  را بمن ببخش /. زیرا اگر  گناه  من این  بود از تو بود 

    هر گز نخواستم  که ترا سر زنش کنم. / اماترا به راستی از. زادنم چه سود ؟ « شادروان. نادر نادر پور  »

     

     زاد روز پور سینا.  طبیب ایرانی ماست که هر دردسری را شفا میبخشید وبه کرم مهربانی همیشه تحت تعقیب و رهبران بود  .او بزرگ بود وبزرگی افرید تا جایی که استاد خلیل خلیلی شاعر. افغان. سروده بزرگی در وصف او سرود ، حال اسلامیان اورا نیز از ما دزدیدند  »

    پورسینا شد ابن سینای اسلامی ، اما ما میدانیم  او به بزرگی خود هنوز زنده وبزرگ و‌جاودانه است ،

    اوبیماری هارا از روی نبض اشخاص تشخیص میداد وهمه را  از حواس واحساس وضزبان قلب و خواسته های دل میدانست. او‌میدانست  که نفرت کشنده است. وهم میکشد وهم کشته می‌شود وعشق زندگانی است هم میبخشد وهم بخشیده می‌شود ،

    امروز ما به آن زندگانی که هنوز. زنده . وزندگی می‌کنند  هرگز أفرین نخواهیم گفت  بلکه آنها. را لعنت می‌کنیم ،

    ما شما را به گور. ونفرین خویش میسپاریم وسپس بوسه برخاک بزرگان خویش می‌زنیم 

    امروز دوران بزرگ سازی است هر گروهی. ویا دسته ای  چند نفر از کسانش را  وخودیهایش را گنده میسازد  مشهور می‌کند  وسپس آنها. را زنده به،گور میسازد .

    شهرت همان بوسه هایی است که ما بر زنده بگوران می‌ زنیم   مداحان بزرگ برایمان افسانه میخواند  شهرت به دست میاورند  وبر تربت بیگانگان بوسه میزنند  آنها خودشان تبدیل به یک گور شده اند  به ظاهر مشهور ومعبود وشهرت سازان  همان دوستان کور آنها می‌باشد .

    از درک بزرگی غافلند  وبسیار دور 

    من امروز تخمه ای هستم که از خاکی دور در این دشت ناشناس  رشد کرده ام  وخداوند چون باد بر من وزید  با من پیوند خورد ودردلم ارمید ،

    حال مرا تماشا می‌کند که چگونه به زندگی آویخته وچنگ میزنم  برای او شگفت اور است  شاید در انتظار آن است که من خشکیده شوم و او مرا  مانند سایر بندگانش درون گلدان   روی میز خود بگذارد 

    من در. رویا  زندگی را  بزرگ می‌کنم به آن میچسبم. علت آن هرچه هست. میلی به رفتن ندارم  گویا باید کسی همراهم باشد  انهم او که همزاد  من است ، سروش عشق همیشه شبها بسراغ من می اید   تا برایم ترانه بخواند  تا در دل شب تا ریک  مرا از تنهایی برهاند  بیرون  براند 

    و،،،من با سروش ‌سرود او بخواب می‌روم تنها رد پایی در.د لم بر جای مانده که در تا ریکی انرا احساس می‌کنم، وزیر لب زمزمه دارم که :

    مادر ، آن امید ز  کف. رفته  توام /گز هرچه بگذری  نتوانی به اورسید 

    زان  پیشتر که مرگ تنم  در رسد  ز ره / مرگ دلم  زمردن  صد آرزو رسید 

    پایان

    ثریا .24/08/2023  میلادی 

  • و،،،، أخرین پیام به او‌.

     

    خدا حافظی از تو‌، خداحافظی  از ایران وایرانیان. وخدا حافظی  با سر زمینم ..

    در باره تو ،‌مانند لباس تنگی بودی که به اصرار میخواستم درز ها را باز کنم  وانرا بپوشم شبیه تو شوم ، اما نشد تو زیادی تنگ‌ وکوچک‌ بودی و پاره و‌تکه تکه شدی 

    تنها یک نصیحت برایت دارم. انرا که در کنارت. نشانده وبامید پدرش نشسته ای هنوز نیمه تاریک خودرا نشانت نداده است همان زن الکن ،

     بقیه زندگیت بمن مربوط نیست. نه زندگی روزانه ات نه سیاست احمقانه ای که در پیش گرفته ای درست مانند یک پسر بچه کوچک شیطان که پالتوی پدر بزرگش را بپوشد ‌عینک سیاه اورا بر چشمانش بگذارد وبا عصای او بخواهد راه اورا طی کند  برود تنها باعث خنده وتمسخر  مردم شده و آنها  رارمیخنداند طرز لباس پوشیدن تو‌مرا به  گریه وا میداشت .،  بقیه دیگر زندگی خودت هست بمن مربوط نیست از تو خدا حافظی  می‌کنم امیدوارم کاهی متوجه اشتباهات خودت باشی  در مورد سر زمینم نیز برای همیشه انرا . فراموش کردم ‌خاطرات را نیز به درون دریای آبی ریختم ومردمانش را. بخودشان سپردم ،‌ما هریک  ساکن یک سیاره هستیم که ناگهان عوضی در  سیاره دیگری سقوط می‌کنیم ،‌من متعلق به سیاره زمین نبودم ‌نیستم  بنا برای برای صعود ‌رفتن به سیاره خودم. دقیقه شماری می‌کنم ، هیچ چیز من شبیه مردم آن سر زمین نبود مگر بوی خاک اجدادم که امروز بوی تعفن گرفته است ‌ویران شده واتش ابدی تیز خاموش گردیده است ،‌با مهر 

    ثریا ، اسپانیا .بیست دووم. آگوست. 2023  میلادی 

  • به چه کار ایدم زندگی ؟

     در اندرون من خسته دل ندانم  کیست  / که من خموشم. واو در فغان ودر غوغاست ؟!

    نه ! نمیدانم کیست وچیست ونمیدانم چرا باید زیست ؟ انهم در این برهه از زمان  کثیف. وننگین ،

    به. دنبال خدایی بودیم که ما را با حقیقت وجودش آشنا کند  حقیقتی که برای یک یک ما بی کشش بود  خدایی که ما با دروغ خود اورا نیز فریب میدادیم همه دروغهای ما نیز . زایده خیال ما بود .

    خدایی که چون یک آهوی زیبا. وتیز پا  در. شاهراه  ها میدوید  وما با تیر ‌کمان. ایمان خویش در پی. شکار او بودیم بعضی از ابن تیر وکمان ها قلابی ویا شکسته بودند ،

     خدایی که خود شکار چی ما بود وناکهان بی هیچ. حکمتی یکی را. جدا کرده وبا خود میبرد 

      آنقدر اورا بزرگ کردیم تا به به اربابی بزرگ و سخت گیر  تبدیل شده‌ که بر کردن ما زنجیر ‌قفل آنداخت  ما برای رضای او مرتب خانه ساختیم خانه های خالی  وبعضی را نیز. به دست حریق سپردیم ،

    سپس ناگهان او‌در خم  یکی از کوچه های  حریق زده گم شد 

     هر روز بر تعداد .تسلیحات. افزوده می‌شود و وهر روز  شعله هایی  از درون جنگل‌ها شهرها و بوته های بیکران وبی زبان به آسمان سر میکشد .

    دیگر لز‌ومی ندارد که آتش را به دم گر،گها با روباهان ببندند وانها ا در جنگلها رها کنند ، از طریق یک فشار روی  جرمی بنام لیزر  همه جارا که نقطه کذازی کرده اند به آتش میکشند. وما تنها  دود اتش را از دور دست‌ها میبینم اه باز آن دهکده زیبا وتازه  خاکستر شد اه باز آن شهرک ساحلی زیبا. آتش گرفت وسوخت. باز وهمچنان ادامه. دآرد. و نان نیست  آب نیست  و رمقی هم در جان‌ها  باقی نمانده است .

    نه گلزاری ، نه جویباری نه کوهساری  تنها خدارا در آتشکده میسوزانیم ، هر روز راهی شهرها و سر  زمین‌هایی میشویم که در آنجا رودخانه ها جاریست اما. رودخانه ها خشک وبی اب ویا کمی اب گل آلود.

    حال دیگر معلوم نیست که رو بسوی کدام  قبله نماییم  وطلب بخشش کنیم و راهی را که باید سر انجام طی کنیم هر چه زودتر. مارا را روانه سازد .

    دیگر نه بزرگی وجود دارد ونه بزرگ زاده ای  همه چیز روی سکه های تازه میچرخد  همه بزرگی ها  و خود بزرگ بینی و خود شیفته ها  صاحب ان  هستند به بزرگی معروفند اگر چه یک حقیر چاه کن بوده. باشند ،

    امروز همه. سر از سر از یک سوراخ در آورده وحرف  میزنندحرف  میزنند   چرند میبافند   وهر کدام  خودش را بزرگ‌تر میپندارد . واز بزرگی هایش می‌گوید  مشهور می‌شود  وما کم کم زنده بگور میشویم .

    آنها بر گورهای زنده بوسه میزنند   وان شهرت بوسه هایی  است که مردمان کور زاد. بر آنها بوسه زده اند .

    آنها مشهورند  شهر سازند  دوستان کور ند واز بزرگیها به دور ،

    بنا براین دیگر آرزویی در دل نمی ماند تا تو به ان بیاویزی  وزندگیت را ادامه دهی ، روزها را میشماری تا تمام شوند ،کی ؟ چه موقع ؟ در چه ساعتی ؟ در کجا ؟ بوی گل عطر عشق. مبدل به بوی تعفن ریا کاری ها شد .

    پایان . دوشنبه 21/08/2023    میلادی و،،،،، درجه حرارت در سایه. ودر اطاق ۲۹ درجه است

  • بچه ها سپاسگذارم

    ثریا ایرانمنش، لب پرچین. اسپانیا

    گفت آن روز جامه ای گلریز / بر تن دشت بود و بر تن کوه
    زیر دامان ارغوانی خویش / عالمی داشت روی روشن کوه
    عطر گلهای ناشناخته را / ریخت دست صبا به دامن کوه
    « پژمان »
    تولد خوبی داشتم. ، بچه ها سپاسگذارم. مرا بسیار شاد کردید .گل وکیک وجواهر واز همه مهم‌تر. گوشی جدیدی که آن نازنین پسر از لندن برایم فرستاد
    .طلوع صبح بود یا شاید نیمه شب بود برخاستم. تا عکسی. بیادگار بگیرم خطی از عبور هوا پیما روی آسمان هویدا شد واین همان هوا پیما بود که پرنسس زیبای مرا میاورد تا چهل وهشت ساعت در کنار هم یک روز. زاد روز خود را جشن بگیریم ،که من غم سنگینی بر دلم نشسته بود چرا که راه رفتن برایم مشکل بود ،خوب مهم نیست. غذا را ازبیر‌ون سفارش میدهیم میدانید که من پیتزا را خیلی دوست دارم !!!!
    میل نداشتم روی صندلی چرخ داز بنشینم وکسانی مرا برانند من باید روی پاهای خودم راه بروم. روی دو ساق. محکم وپر انرژی که اینهمه سال دشت ها کوهها بیابان‌ها وخیابانها را در نوردید. همان دست‌های زورمندی که. میتوانست پنجاه کیلو را برداری . نه نباید ناتوان شوم. ترا شکست میدهم ای زباله که در درون من نشسته ای قدرت من از توبیشتر است ،
    دیدی. که مرگ را نیز شکست دادم. من هرگاه میل داشتم خودم خواهم مرد اعتقادی به تقدیر ‌و سر نوشت وغیره ندارم همه اعتماد و اعتماد من بخودم بسته است ،
    واقعا بچه ها. از شما سپاسگذارم. دیدن بلندای جوانانی که ساخته آم حال هرکدام راهی دانشگاهی می‌شوندد وان کًوچکترین که سخت مرا در آغوش فشرده برایم کیک آورده آست ،کیک را عروس در خانه از مواد. طبیعی ساخته بود مدالی که نماد سلامتی وگوشوارهای فیروزه که نماد سر زمینم می‌باشد. مانند یک ملکه روی صندلی نشستم وانهمه زحمت را دختران کشیدند تا روز مرا شاد سازند. وکسی نمیداند. ! شاید در دلشان در این گمان بودند که این آخرین تولد من است ،خیر و عزیزانم شما چند بار شاهد نزدیکی مرگ من بودید دیدید که برگشتم ، من نخواهم مرد. مگر خودم بخواهم شاید تا یکصد سالگی تا آن موجود منفور را از خودم دور سازم ،
    نوه ام گفت بیا موهایت ر ا رنگ کنینم ، هنوز برای سفید شدن زود است جواب دادم که آن موجود . نامریی که در وجودم خوابیده اجازه نمیدهد هیچ نوع موادی حتی رنگ‌های غذا در من نفوذ کند. آرام است گاهی قلقلکی می‌دهد دردی و فشاری که بگوید من اینجا هستم. تا روزیکه آنقدر بزرگ شد تا حلقوم من برسد آن روز دیگر تسلیم خواهم شد چون جنگالهایش تیز آست وگلویم را خواهد فشرد ان روز دیگر هیچ نیرویی در جهان قادر نخواهد بود. اورا از من جدا کند .
    روز گذشته برای یک روز از همه مشکلات و غصه ها وداروها. وتنهایی هابیرون امدم پسرم از خارج تلفن کرد او نیز شریک ناهار ما شد !!!! .
    بهر روی این یک امر خصوصی است. وتنها برای سپاس از فرزندانم نوشتم واز یک یک آنها. سپاسگذارم از پرستار ی شبانه. روزی آنها. از خریدها از همه کارهایم واز همه مهم‌تر پرنسس زیبایم که هر دو یک روز به دنیا آمدیم برای او باید زنده باشم. وزندگی کنم وتو ای اهریمن. مریی ‌نامریی !!! آخرین . زاد روزم نبود شاید زاد روز بعدی را در کنار عشقم گرفتم کسی چه میداند آرزو برای جوانان عیب نیست ؟؟؟!
    از ناله وزاری وضعف بیزارم. وامروز بلندشد م دسته کل زیبا وگرانبهاییرا که پسرم سفارش داده بود. انهارا مرتب کردم چند شاخه انرا برای شاهنشاه کنار گذاشتم او نیز در تولدم شریک بود. بقیه را درون گلدانهای دیگر تزیین کردم اما گلهای را که اینجا پرورش می‌دهند تنها برای گورستانها خوب است تنها چند کل ژرورا که گل مورد علاقه من است در میان آنها بود کلی هم پول برایش داده بودند. مثلا گل أفتاب گردان !!؟ یا میخک که بیزارم اما خوب در این سر زمین گل سرخی به عمل نخواهد آمد مگر در گلخانه های خصوصی ؟؟؟!!! بهر. رویی این است داستان زندگی .
    که از ابلهی روایت شد پر از خشم وهیاهو. که حاکی گ از هیچ معنا نیست ( گویا گفته شکسپیر ) است ،
    پایان 18/08/2023 میلادی
    ثریا ……راستی چند سالم شد ؟؟؟! از یک زن ، هیچگاه دو‌چیز را نپرسید یکی سن او را ودیگری چه عطری مصرف می‌کند. چون هیچگاه بشما راستش را نخواهد گفت ؟؟! . منهم بشما راستش را نخواهم گفت ؟ث
  • فردا روز دیگری است

    ثریا  ایرانمنش. لب پرچین ، اسپانیا 

     میگفت  او‌،‌که زندگی  ما چه می‌شود ؟ /  گفتم  که زندگی بمراد دل. من است ! 

    بستیم  صد امید به آینده  ای دریغ / باور نداشتیم  که آینده. ، دشمن است ،

    سال گذشته بود که که میخواندم این سرود / شادم. که در کنار  تو تنها نشسته ام 

    امسال  پس از چه شد  که جنین خوار  و بی زبان /  با آرزوی مرگ. تنها  نشسته ام ؟

    نمیدانم که چه نوشتم واین ابیات از کجا سرازیر شدند ؟  میدانم فردا زاد روز با سعادت. من است !!!! زاد روزی که همه دقایق و ساعات  آن با شادی !!!! سرور !!!! وجشن وشادکامی !!!!!  گذشت  حال دارم خستگی. آن روزهای پر سرور !؟!؟!  را از تن بیرون میفرستم ،

    متاسفانه یا خوشبختانه تولد من واولین نوه ام که یک پرنسس زیبا روی است  در یک روز اتفاق أفتاب  با فرق اینکه او تحصیلات دانشگاهی خود را تمام کرد. مشغول کار شد. ودر آمد حسابی. دآرد فاتحه بی الحمد  هم برای هیچ مرد وزنی نمیخواند خودش است  ویک اتو مبیل کوچک ویک سگ   حال برای چهل  وهشت ساعت. به اینجا می ابد تا در کنار یکدیگر. ساعتی. بلی تنها ساعتی  با هم باشیم وسپس دوباره او بسوی مقصد خود پرواز می‌کند. ومن میمانم و خانه خالی   

    به درستی نمیدانم  که چند ساله هستم .  آنقدر در سن سی وچهل دور خودم چرخیدم که بکلی  یادم رفت زمانه چگونه از روی من گذشت وچند بار تا پای مرگ رفتم وباز گشتم   

     چه کسی  در آن هنگام کنارم بود ! زمانی که بیهوش بودم وهمه در انتظار پرواز. روح من بودند   دستم در دست  او بود. ؟  میگفت من اینجا هستم ،. اه  میدانستم . تنها نخواهم بود. از جای بر میخواستم    بلی ،‌میخواهم بخانه بروم حالم خوب است ،  دکترها پرستاران با تعجب مرا مینگریستند.  اهه چی شد ؟ هیچ دولت عشق آمد ومن پاینده شدم. حالم خوب است . کاغذ مرخصی آمضا ء کنید من میل دارم در تختخواب خودم. بخوابم. روح  او انجاست در انتظارم هست او هرشب بخانه من میاید مرا نوازش می‌کند دست گرم ومهربان اورا روی پاهایم وگونه هایم  احساس می‌کنم.  در گوشم زمزمه عشق میخواند .  بلی ، او ، عشق او مرا نجات می‌دهد شما اورا نمیشناسید اورا نمبینید حتی وجودش را نیز  احساس نمیکنید.  جای او در سینه من درون قلب من است .   ،

    سه بار مرا از مرگ نجات دادی.  . فردا دوباره زندگی را از نو‌شروع می‌کنم.  تازه متولد میشوم ،  دست‌هایت را بمن بده وبگذار گرمای آنهار ا احساس کنم  چهره ات نا پیدا است تنها دست‌ها گرم ومهربانترا احساس می‌کنم ،   من آینده را تیز شکست میدهم.  ، 

    یک آقای دکتر. میل دارد امروز بخانه من بیاید تااحو‌الات مرا  چک‌کند و مرسی و درب را باز نخواهم کرد  ،  با دکترهای مرد میانه ای  ندارم تا امروز غیر از جراحان. دکترهای من بانوانی  بودند که چهره ام راه بوسه باران میساختند. وچقدر. سپاسگذارشان هستم ، 

    خوب قصه ما به همین جا خاتمه می یابد ،

    برای ناهار فردا. اهان ،،،،،، پیتزا سفارش دادیم ؟؟؟!!! 

     پایان ،

    ثریا 

    16/08/2023  در تاریخ  ۲۵۷۵ شاهنشاهی  ایران را ترک‌گفتم وتاریخ هم بسته شد 

    میلادی‌ برابر با  برابر با ؟!؟!  برابر با ؟!  هیچ تاریخی موجود نیست گویا بیست و ششم امرداد ماه  متولد شدم 

  • و،،،،تولدی دیگر !

    ثریا ایرانمنش. ، لب پرچین ،‌اسپانیا 

    روز گذشته اتفاق عجیبی برای من افتاد. هرچند  این روزها هیچ چیز عجیب نیست  وتو‌حتی در مخفی ترین زوایای پنهانی  خانه   خود تحت نظارت وکنترلی و اما. مطابق معمول این.  صفحه را باز کردم تا از فراز ونشیب  زباله دانی  شاید خبری  دریافت کنم ، ناگهان دیدم یک صفحه بزرگ باز شد و خانم سلین دیون که این روزها  بیمار ‌ بستری وناتوان است ومن برایش اندوهگینم ، روی صفحه حاضر شد بدون ارکستر برایم خواند تولدت مبارک  هپی برت  دی تو یو ‌ ،!!! انهم با یک لباس پوشیده آستین بلند  به رنگ آبی. با یقه بسته. گویی جلوی ملکه ایستاده وبا احترام . تولد اورا تهنیت  می‌گوید !!!!!  خوب اول روز گذشته تولد من نبود بعد فکر کردم  شاید پسرم ویا دوستی آن را برایم فرستاده خیر ! همه اظهار بی اطلاعی کردند وان  تصویر هم گم شد هرچه گشتم دیگر انرا نیافتم .

    از هوش مصنوعی باید  سپاسگذار باشم که بهترین خواننده قرن را که من عاشقانه دوستش دارم  بعنوان هدیه برایم فرستاذ‌ ،  

    بقیه بماند ، و….

    در نهایت دیگر هیچ چیز در این جهان برایم نه ارزشی دارد ونه مهم است تنها یک آرزو دارم  انهم این است به همراه مردی که دوست  میدارم در  یک  کافه دنج و خلوت  بنشینیم ودو کنیاک سفارش دهیم سیگاری دو د کنیم و  ‌بیزاری خود را به این دنیای کثیفی که  برای ما ساختند  ابراز کرده و  لعنت بفرستیم برای آنهاییکه دست در ویرانی این جهان زیبای ما دارند . ، 

    روز گذشته کمی نم به برگ‌های باغچه ام دادم  وبه آنها گفتم  رشد کنید بالا بیایید مگذاریدذ شمارابکشند و بجای عطر وسر سبزی وطراوات شما بمارعلف پلاستیکی گل پلاستیکی بدهند و  رشد کنید گلها را  بیرون بفرستید بک‌وری چشم دشمنانم  ، پایان .

    🌻💐🙏وسپاس از بانوی آواز جهان وارز‌ی سلامتی برای سلین عزیزم ، 

    ثریا ،

    15/08/2013 ❤️   میلادی 

      

  • خانم ام کجاست ؟

    ثریا ایرانمنش.  لب پرچین . اسپانیا. 

    ( یک دلنوشته )

    در رستوران. ایرانی. هنگامیکه چارقدش را تا بالای ابروهایش .  بسته بود. به گارسن دستور  خورش وپلو داده اما پرسید آیا کوشتهایتان حلالند ! من سفارش یک شیشه ابجو دادم با مقداری  سیب زمینی سرخ شده اگر هم ندارید یک  پاکت چیپس.  .رو به او‌کردم وگفتم هنوز خیلی جوانی ، باید به دانشگاه  بروی.  این چه قیافه ای است که برای خودت درست کرده ای ،

    کفت شما هم  بما ملحق شوید تا ایران را بسازیم !!! گفتم کجای ایران را بسازید ،‌ایران ساخته شده. تمیز همه جیز در دسترس پدر تو بهترین دکتر شهر مادرت با پالتو پوست وکیف کروکودیل که در عمرش ندیده بود حالا . بعنوان خانم دکتر شهر  روی خیابانهای همشهریانت  گام بر میدارد ،‌

    دایی تو که همسر من آست با  یازده کلاس امروز مدیر کل یک بنیاد بزرگ است  ،

     ومن با همه علم ‌دانش ناقصم خدمتکار اویم  اما. در امانم و

    گفت برای همین است که میخواهیم  همه جیز را بهم بریزیم ،. او مجاهد بود ومن نمیدانستم. اصلا در حوالی این گفته ها و اصطلاحات و  احزاب. نبودم سرم بود زندگی خودم ‌اشک‌های شبانه ام ،‌که چرا مادر. را تنها گذاشتم وبخاطر این. طفلان بیگناه راهی غربت شدم. سالها بود که از همه چیز بی خبر بودم  نه مجله ای ونه روزنامه ای تنها با کتاب های  قدیمی خودم ویک روزنامه  اخبار  هفتگی  که مجانی به در خانه ها پرتاب می‌شد  

    ،سیل فراری ها شروع شد .وچه خبر است ، ؟!

    بیادم امد . زمانی در هر میهمانی . همسرم رو به مادر او‌میکرد   ومیگفت مهری جان برایم یکی رقص کردی  برقص 

    !!  سپس. برایش یک لباس میخرید  چهار صد تومان .  هرچه باشد عروس خواهرش بود. محرم !!! بود 

    امروز ان دختر. در یکی شهرهای ایلات دوردست  بعنوان دکتر بچه ها در یک بیمارستان کار  می‌کند   آنها سالها بود که میخواستند کردستان راجدا  سازند. پدرش  تلاش بی امان کرد  ومیکند فرزند بیسواد او صاحب بزرگ‌ترین شرکت‌های. وارداتی و صدراتی شد ،  خانم دکتر  همچنان ملکه شهر است ومن ؟!!! 

    من هیچ در این کنج غربت بی آب وبدو ن برق در گرمای. چهل وهفت درجه به نوه ام میاندیشم که در غربتی دیگر تنها در تب میسوزد  ومن در کنار اشک‌هایم. دانه ای انگور را به دهانم میگذارم  تا شاید شهد زندگی را  چشیده باشم ،‌

    ایرانم ویران شد اما  ایران هایی  به  بالای تپه ها رسیدند که  از گدایی دور شهر جمع آوری شده و حالا به تخت نشستند روی اثاثیه من روی اموال من  ونجیبه خانم ها  امروز صاحب  چند آپارتمان وزمین شدند روی املاک من روی وکالتنامه من وروی سهام شرکت من ، 

    من در یک آپارتمان اجاره ای باید با دستور خانم سرایدار اگر میل داشتم از استخر استفاده کنم استخری  که همه بچه های  ان بلوک    ومردان وزنان درونش میشاشند و این این قصه  من. قصه بی غصه. من   پایان 

     شنبه 12/08/2023 میلادی  تاریخ دیگری ندارم ،

     

  • کام زندگی

     من دختر آزاده میهنم   ایران زمین ،‌که نامم بود شهربانو 

    میدانم این ارم. برای چه روزگاری  ساخته شده. اما. عکس بهتری  نیافتم ، دلم لبریز از غم آست  آنهمه دردناک‌تر این است که  در میان کودکان دیروز و‌زنان  مثلا دانای امروز   باید  بنشینم وبه اراجیف  ازحفظ شده  ومغز شویی همسرانشان  ویا کتابهای چاپ شده امثال. خاطرات. میشل اوباما یا هیلری  کلینتون در کتابخانه ایشان  نشسته گوش بدهم  اگر حرف بزنم کارمان به فریاد وجنجال  وسپس کدورت می‌کشد . آنها خیال می‌کنند من به آنها محتاجم  در حالیکه با تمام قوا  خودم از جای بر میخیزم وکارهایم را  انجام میدهم کمی تنبلی در من ایجاد شدهذ انهم بواسطه هوای داغ وشرجی واتش سوزی های عمدی است برای لذت بردن از شیرینی اندیشه ها وتحولات و   ‌خیالات  باید پوست تلخ وترش  وزبر انهارا به دور آنداخت  ،

    روز گذشته دوباره با او‌مشاجره داشتم ، دختر تو دو یا سه  ساله بودی که از آن زندگی مرفه به ویرانه سرای غربت آمدی. حال  در زیر آن گویش های  مارکسیستی احزاب گوناگون و تبلیغات شوم همسرت و. رسانه های دشمن  به شاه من فحاشی می‌کنی؟ 

    چقدر خوانده ای از تاریخ آن سر زمین  چه میدانی  ؟ درون کتابخانه ات غیر از مشتی  داستان‌های امریکایی ویا مارکسیستی چیز دیگری یافت نمی‌شود  همسر تو از فروشگاه امریکایی خرید نمیکند  تنها یک قفسه متعلق بمن  است  که ردیفی مجلات سال‌های گذشته  در امریکا چاپ می‌شد وتاریخ سر زمینم بود بعنوان  امانت آنجا گذاشته ام .

    در خانه خواهر بزرگت غیر از زندگی نامه میشل  وخانم اوباما واقای بیل  کلینتون  وهیلیری کتاب  دیگر ی دیده نمی‌شود شما حتی  یک  نماد از ایرانی بودن خود  درخانه هایتان نگاه نداشتید همه آنچه را که بشما دادم برایم پس آوردید. بنا براین حق اظهار هیچ گفته ای هم ندارید شما فارسی  تنها  حرف میزتید  از تاریخ سر زمینم از. شاعران ونویسندگان بزرگ  ان بیخبرید  شماتمیدانید که رودکی چه کسی بود وعبید ذاکانی   کیست حافظ را تنها در گوشه میز من دیده اید  حال من باید با کندن هر پوسته ای از پیکرم بشما بفهمانم که شاه ما درایران چه کرد   وچرا رفت ؟ تنها یک  چیز را خوب تلفظ میکنید . « شاه پولهای  ملت را برداشت  وفرار کرد » گفته همین اخوندهای کثیف و افکار پلید  همسرت خیلی به دانایش مینازد اما او تنها کتابهایی را مربوط به حزبشان  خوانده من با ذرات پوستم وپیکرم همه چیز ها رااحساس کردم احساس من بمن دروغ نمیگوید . و

    حال امروز با کندن هر پوسته ای پوستی دیگر درجایش. شکل می‌گیرد واگر فلان کوینده. یا فلان  انسان را دوست دارم  شما از  او بیزارید  اورا نفی  میکشید.  زندگی شما بمن مربوط  نیست یکی از شما ها در جوهر این سر زمین در میان  اقوام ماهیگیران  ساحل تازه به دوران رسیده غرق شده ،ودیگری درمیان مردی از ماسا چوست ،. سومی هم در  پاچه  یک روسی گم شد تنها یک نفر  برایم مانده که اولین آنهاست آن پسری  که راهش گفتارش با من یکیست  چون از کودکی بجای ماشین و طیاره کتاب به او هدیه میدادم او عادت دارد بخواند او تاریخ جهان را بهتر از هر  تاریخ شناسی میداند   زیر دست پرو فسورهای مشهور ایرانشناس  بزرگ ‌تربیت شد وتنها اینجاست که من سرشکم جاری  می‌شود ،

    پسرم کمک کن در میان این خارجیاتی  که بزرگ کرده ام تنها مانده آم نوه  ام تنها قورمه سبزی وبری پلو را میشناسد وچلو‌کباب را ، بمن مربوط نیست آنها دیگر متعلق بمن نیستند مادر بزرگی هستم که وظیفه ام را بخوبی انجام میدهم  ومادری که وظیفه ام را بیشتراز حد انجام داده ام ،

    حال باید پوستی دیگر را از پیکرم جدا سازم  شاید در زیرش پوستی تازه بروید و مانند گلدانی  که خشک شد. شاخه هایش را بریدم گل خشک انرا در کلدانی گذاشتم دوباره انرارآبیاری کردم  شاید. زنده شود. ودوباره سبز  وبه روی من لبخند بزند  شما نه به دنبال شعور و‌معلومات  هستید ونه به دنبال فرا گیری. تنها با مردانی هستید که شما را حمایت  می‌کنند  وبجای رساندند خوراک به مغز شما  ان تتمه شعورتان را نیز تقدیم میکنید  گفته هایتان بزرگ‌تر می‌شود ،تنها یک پنداشت خام از آنچه که رفته در مغز کوچکتان میچرخد   پرسشی ندارید خودرا صاحب عقیده  میدانید  واز رنجی که من میبرم بیخبرید 

    انقلاب حماسه دارد نه تاریخ وانچه بر  سر کشور من رفت انقلاب مردمی نبود. رذالت دشمنان ایران وایرانی بو د و‌شما  انرا به حساب مردم گذاشته اید  هیچگاه در هیچ زمانی تاریخ برای انقلابی  نگذاشتند  تنها چیزی را سروده اند  انقلابی سر زمین  من یک شورش  نانوشته وناگهانی  بود  در اندیشه کسی غیر از دشمنانم نمگنجید  تنها بفکر برد و باخت خویش بودند. وامروز شما  قضاوتگر شده اید بچه های دوساله وسه ساله دیروز ،

    نه دیگر حرفی برای کفتن ندارم. غیر از اشک. که صفحه را خواهد شست ،پایان 

    ثریا 

    دوشنبه. هفتم آگوست   2023 میلادی  وبه تاریخ 2752 ایرانی 

  • خانه گناه

     دور از نظر نهفته در آن کوههای  دور 

    در شامگه.  تیره ی خاموش  خانه ایست 

    پوشیده  در تباهی  خاکستر زمانه . 

    یادی ز  سر نوشت  وسر گذشت  زمانه  ایست 

    بعضی از روزها گویی آن روز. تو‌نیست وتمام اجنه وشیاطین. جهان  دور ترا گرفته اند تا. دست به هر کاری که می‌زنی ویران شود ،

     گفتار ونوشتار در مورد آنچه که امروز در خانه بر من گذشت بی مورد است تنها نگاهی به گلدان  سوخته وبی آبی انداختم که هدیه روز مادر بود و گرمای سوزان انرا تیز سوزاند  دلم گرفت. گلی که به آن زیبایی بر شاخه آن روییده  بود خشک شد 

      شیشه قهوه ناگهان  از درون گنجه بر زمین افتاد. قهوه ها خالی شدند. اما تنها درب پلاستیکی شیشه شکست  آمدم  انر در جایش بگذارم شیشه دوم  پرید. !.

    گنجه کوچک اشپزخانه. من گنجایشی ندارد همه چیز کم کم فرو میریزد وهمه چیز. ناگهان از بین می‌رود وتو در این فکری که پس نوبت من کی فرا می‌رسد ؟

    نه چندان میلی ندارم به رفتگان بپیوندم هنوز شعله عشقی دردام زبانه میکشد. نوه هایم به تعطیلات  رفته اند برایم  عکسهایشان را فرستادند . ما تعطیلی نداریم یعنی من ندارم ،

    چون همیشه در حال تعطیلی واستراحت  هستم 

    وبه این میاندیشم که خوب خاک من کجاست این جانوران در آنجا چه می‌کنند  کی  تمام  می‌شوند اما تره ‌تخمشان گرد  جهان یک یک مارا تهدید می‌کنند وبا الفاظی که لیاقت خود وخانوادشان را دارد مرا به کشتن  وانهم  به زودی میترسانند اه تو پسر ک احمق  که هنوز  ریشت درست در نیامده مانند کوسه ها گوشی را روی سرت گذاشته ای من هفتاد تن مانند ترا. به درون چاه  میاندازم به درون فاضلی آبی که از آن بیرون آمده ای ،

    چشمانم را باز کردم قانون اساسی مشروطه ومشروحه . وقانون جدید. با هم. جنگ داشتند. صد ها بار گفتم اهای ایهاالناس  این مادر و  ‌پسر. همان اهرم و سدی هستند که جلوی  مبارزات شما را می‌گیرد .  آن شاهی  را که در طبق گذاشته وروی سرحلوا حلوا   می‌کنید  برای تکه  استخوانی که مادرش جلوی شما میگذارد  به ریش همه  میخندد   چقدر نا دانی . چقدر وچند بار باید فریب  بخورید. پدر ‌پسری آمدند ساختند وجانوران وحشیانه  را دشمنان فرستادند  برای ویرانی  چرا شاهنشاه مانند  آن مردم افغان یا هندو لباس نمی پوشید. وچرا  سر زمین ما پاکستان نیست. تا آنها ارباب باشند حال از هر سوی دارند مارا تکه تکه می‌کنند ‌شما هنوز به آن علیا مخدره و آن  پسرک  چسپیده اید که مرحوم اعلم میگفت کند ذهن است وشاهنشاه رنج میبرند چقدر از اینده ایران نگران بودند  امیدشان به علیرضا بود ‌ کلاغها  زود خبر دار شدند و‌اورا  از بین بردند ،

    این ارباب ومالک بوتیکها ولباسها ‌مد است دخترانش نیز در همینه زمینه رشد کرده اند عریان وبی پروا.و شما   میخواهید  یک سر زمی کهنسال ر ا روی شانه های کوچک وضعیف این قوم که حتی کلام  را به درستی نمیتوانند ادا کنند. ، بگذارید ایران  یک   ؟؟؟ یک رضاشاه دومی  را لازم دارد نه یک بچه ننه ،هرچه مامان جونم بگه!   چون مخارج  ما دست مامان   جون است از من گذشت برای آن خاک میگریم وبرای آن کهسارها  ودشتهای  وسیع آن درختانی که خودمان کاشتیم آن جویبارها  آن. دشت وسیع وان صحرای کویر همیشه در نظرم هست حال باید در این ویرانه سرا با چند  زن. ومرد  بیشعور بیسواد . روبروشده وتحقیر شوم،

    سلمانی من میگفت  چند سال است آزمصر  آمده ای ؟ پرسیدم مصر ؟ من مصری نیستم نژاد آنها آفریقایی است من نژاد آریایی وایرانی هستم. پوزه آش در هم رفت وگفت اوه همان خمینی ؟؟؟!!! او همین رامیدانسته نه  بیشتر بعد بزای آنکه  مرا از اندوهم جدا کند گفت شبیه کلئو پاترا هستی ،

    گفتم مکر تو کلئو پاترا را دیده ای ،؟ گفت آری فیلمش را با  الیزابت تایلور  ،،،،،او بس کن احمق بس کن   

    سالهاست که دیگر پایم به آن سلمانی نرسید وسالهاست که سعی دارم کمتر با این مردم بر خوردی داشته باشم، خودم هستم خودم چند نفرم . کافی است ،‌

    پایان 

    ثریا 

    یک روز. یکشنبه داغ  06/08/2023  میلادی 

  • خیانت بزرگ آن زن ،

     

    ثریا ایرانمنش ، لب پرچین .اسپانیا ،

    طوفان  خشم من  چون بجنبد ز امواج خویش /  دیگر بیاد مردم  دریا نورد نیست 

    أن لحظه ای که  شعله کشد برق خشم من. /  هر گز بفکر خشک وتر و گرم  و سرد . نیست 

    خوب ! نمایش. سالگرد وسوگواری. شهر بانو  با کمک هیزم بیاران  معرکه  وانهاییکه استخوانی درون جیبشان میگذارد تا. به موقع واق ‌اق کنند وپاچه  بگیرند  حال این بیوه غمگین وس‌وگوار قرن این زن وفادار آرامگاه آن بزرگوار را  کرده محله توریست و ممر در آمد هرسال. خودش رابه. آنجا میکشاند به همراه  دورگردان و ودوربین ها و . رفقا که از قدیم آلیام  دورش حلقه  میزدند  واز او قهرمان میساختند. حال این عجوزه پیر برای پاک کردن لکه های  باقیمانده   باز خودش را به آنجا کشانده شعار انقلاب مردم را عوض کرده شیون کنان. فریاد بر میدارد  که اهای میخواستند مرا  بکشند. کشته توبه چه دردی میخورد تو الان همه مرده ای بیش نیستی. با این. گام ها هم نمیتوانی لکه های  ننگی  را که بر تا ریخ ایران گذاشتی پاک کنی ،

    آیا بهتر نبود. با همان جوجه  کمونیست خود. به کوه نوردی میرفتی ‌ارتیست  میشدی  مانکن میشدی.  ، به قصر یک پادشاه بی گناه  گام نمی نهادی با پوشه ای که دستورات در آن. نوشته شده بود. تو برو ما هوای ترا داریم. در تلویزیون‌های سر تا سر عالم تنها تصویر تو. نقش میبندد تو قهرمان  خواهی شد. تو ملکه افسانه ای جهان هستی  خواهی بود  مشروط بر آینکه  اورا با خود بیرون ببری ، تا ما کارمان را انجام دهیم قول  میدهیم  که تا آخر عمر کثیفت. تو محتاج نخواهی بود برایت زمین

    در سواحل لاجوردین می‌خریم . آپارتمان لوکس  در موناکو و شبهایت . را میتوانی  در کازینو ها . صرف  امور خیریه. کنید. وپولهارا بدهی اگر کم وکاستی بود خوب هنوز جواهرات هستند بجایش آن مهره های  پلاستیکی را روی شماره  ها بگذار لیوانی  ویسکی وچند سیگار. وخوب طبیعی است که بادیگاردهایت  جلوی در چرت میزنند و یک خانه  در فرانسه یکی در کلرادوی امریکا یکی  در موناکوبکی در تنریف. وزمینهایی که در آنجا ساختمان سازی می‌کنیم وهنوز در انتظار آن هستی که نور را بر تا ریکی پیروز کنی خود تو بد ترین تاریکی تا ریخ وطن ما ایران بودی  تاریکی که چهل  وچهار سال از بهترین. جوانان را از دست دادیم. دخترکان  زیبای پر آرزو. را به سینه خاک فرستادیم )قهرمانان جهانی را  روانه گور کردیم تا تو عجوزه همچنان بتوانی به زندگی نکبت بارت  ادامه دهی وهر گاه لازم شد مانند یک موش پیر از سوراخ بیرون بیایی ویک بیانیه  صادر کنی  مگر تو کی هستی ؟؟؟ آن  جهنمی ها تاتو زنده ای از سر زمین  ما نخواهند  رفت تو حافظ منافع آنها هستی با کمک آن ادمخوران  و ممکن است چند جوان  شیفته وچند دخترک تازه بالغ  را بتوانی فریب بدهی در مقابلت خم شوند وجرند ببافند.  سر کار خانم من کام به گام با زندگی کثیف تو همرا بودم وهمهرا ) میشناسم مدرک هم دارم ،

    تاریخ وطنمارا تو دگر گون ساختی شاه عزیز ودوست داشتنی  مارا تو  تو روانه گور کردی و با آن موهای مصنوعی افشان سرت را روی شانه او میگذاشتی  ومیدانستی او ترا دشمن میدارد ‌هیچ احساسی هم نسبت بتو ندارد  محلی از اعراب در سینه بی کینه وپر  مهر او نداری. اما او تنهاست  ومجبور  آست با عقرب جرار . بسازد  از تر س مارهای  وافعی  غاشیه زهرداراز وکشنده. جه خوب  شد یزدان پاک  اورا  به نزد خویش خواند. وترا رسوای خلق کرد   او در حال حاضر در سینه میلیونها  ایرانی جای دارد  ملتی شریف  برای روحش دعا می‌کنند وسپاس اورا دارند شمع  روشن می‌کنند  تو وان مریم قجر  هر دو از یک رشته بافته شده اید.  رشته های از نخ ریا و مکر  وخود فروشی ،. زیاده عرضی نیست  اما من نخواهم مرد تا ویرانی ترا ببینم ، پایان 

    ثریا ،

    07/08/ 2023 اسپانیا. برکه های خشک شده 

  • سخنی که با تو دارم .

    ثریا ایرانمنش ، لب پر چین ، اسپانیا ، 

    سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم.  /  دگری نمیشناسم. بتو آورد پیامی 

    .انگه که فهمیدم  زبانت از رحم وشفقت می‌گوید  اما دلت لبریز  از بدی ها وشرارتهاست واین قانون زمان ماست ، همان قانون جناب    « ماکیاولی نیکی ومهربانی هر گز ثمری ندارد بلکه همان شرارت ها بهترینند .

    در کنار آن زن الکن زبان. که پدرش بدنام ترین  مرد تا ریخ بود خود را در سطح یک پادو پایین آوردی آنقدر تنها وبی کس  بودی که به خار مغیلان  خود را گره زدی بی آنکه معجزه ای را برایت فراهم کنند ،.‌مهم این نیست مهم این است 

    که برایت نوشتم سیاست کار تو نیست  سیاست را نمیتوان با فریاد وپاره کردن حنجره به زور به حلقوم مردم فرو‌کرد ویا پارتیزان بازی و  اتش   به.ر اه انداخت ،

    آن زن الکن زبان ،‌ان پیر دختر کج وکوله را که باخود همراه ساختی نیمی از انگه را که داشتی از دست دادی.  تو هرگز مرد سیاست نخواهی بود چون  راهش را نمیدانی  سیاست.ر ا نمیتوان در کلاس درس آموخت. تنها الف و بای آنرا  فرا میگیری برای دریافت یک ورق پاره که اعتبار توست  که بتو اعتبار بدهد  بتو نوشتم. بنشین وبه همان  نویسندگی ادامه بده اول  کپی برداری می‌کنی کم کم هوش وحافظه تو بکار می اید  خودت را ویران ساختی ویران کردی مانند یک تکه سنگ سر. راه  تو نشستند  خر وخاشاکی که تو انهارا  پله انگاشتی وروی آنها . ایستادی وهمه یک  لگد  بتو زدند ،واخرین شاهکاری  فراموش شدنی نیست دست بردی درون سوراخ افعی. بد جوری  ترا خواهد گزید سم او بتو نیز سرایت می‌کند وکم  کم در گوشه ای جان خواهی سپرد ،

    چرا از پرواز سیمرغ. شروع نکردی  خد‌ای  باد بود وزندگی همه ما  روی باد است ،

    اما گاهی ابن باد میدمد وجان  می‌دهد  وبتو میپیوندد  گلاوبز شدن با یک یک مردان ورنان  جنبش نیست. حال  با آن تکه گوشتی که در کنار گرفته وبقول همه زیر سایه بی مقدار او راه میروی  انچه را که در درونت بود ومیشد با آن ترا  بزرگ ساخت وبه توانایی‌هایت کمک کرد نیز از دست دادی ،

    متاسفم  از آب برامدی ‌بر باد نشستی  از زمین روییدی بر تیزی خارهای  زیانبار جای گرفتی  از جانوری به انسانیت رسیدی اما آن خوی را دوباره پس گرفتی ،

    امروز  آینده ‌و زیبایی  های آن وزیبایی وقدرت همه در ‌پشت تو مرده اند  وتو آب واتش وخاک را بهم بمال شاید بتوانی قلوه سنگی از آن بسازی وبسوی آنهاییکه ترا  میزنند پرتاب کنی .

    سرازیر. شدی. ،.  هستی ما تنها یک دم است  وما میتوانستیم  آن. دم را گسترش داده وبزرگ کنیم  از تمام  یک دم ناچیز   میتوانستیم  یک سیمر غ  گشوده در بر پهنه سرزمینمان  پرواز دهیم وتو همه چیز را ویران ساختی  وان یک دم نیز فرا ری شد  یک سرشک بود   یک پیک بود  وخود خدا بود. وت‌‌وانرا رها ساختی ،

    خرد یار ویاور تو باد 

     پایان ،‌ثریا ،

    اول أگوست  2023 میلادی برابر با دهم. امرداد ماه ؟؟!! ،
     

  • دنیای زیبای ، زیبای، زیبا، ما !

     ثریا ایرانمنش . لب پرچین . اسپانیا !

     روو ه یکسو شد ، عیدامد  ودلها بر خاست / می ز خممانه بجوش  امد و می میباید خواست 

    توبه زهد فروشان  گران جان  بگذشت /وقت رندی  وطرب  کردن رندان  بر خاست  

    «حافظ شیرازی»  

    اگر بدین افسانه دل ببندیم ودر این گمان باشیم که روح می‌رود ودرقالبی دیگر بر میگردد  حال خدا میداند  بقول مولانا از حیوانی آدم می‌شود  ناگهان تو در صورت فردی یک آشنایی میبینی ، از خودت میپرسی که. ،

    اورا کجا دیدم ، او خیلی بمن  نزدیک است.  خوب شاید در گذشته  نبستی باهم داشتیم شاید هم رومئو  و ژولیت قرن بودیم ؟!  

    من خوب میدانم لال بودن وحرف نزدن چیست اما نمیتوانم خودم. را  محبوس کنم  ویا خاموش بنشینم وتماشاچی باشم  هر چیزی مانند زنگ رگه‌ای مرا وقلب مرا به صدا در میاورد  آنگاه باید فریاد بکشم وبه آنهایی مرا  لال  ومیخکوب کرد ند لعنت بفرستم ،

    این روزها لال بودن را بیشتر دوست دارم ومیکذا رم الکن.ز بانها. حرف بزنند فریاد بکشند وخودرا خادم ملت   بدانند. کدام ملت ؟ از. زمانیکه من به  دنیاامدم. همه باهم غریبه بودند  حتی خواهر برادران با رودربایستی وپنهانکاری با هم صحبت می‌کردند در هیچ چشمی نشانی از آشنایی نبود هرچه بود هوس بود طلب بود  ومن تصمیم گرفتم  دردهارا بصورت کلمات  گاهی مستقیم وزمانی منحی شکل بدهم ،

    آواز وطنین گفته های و کلمات در خاموشی  میرقصیدند آنها نیز درد میکشیدند پیچ وتاب میخوردند  ودرد تمام  وجودم  رافرا میگرفت ،امروز. دیگر  کلمات هم نمیتوانند پیچ‌وتابی بخورند. ودلی  را به هوس بیاندازد. همه چیز سهل پایان آسان   در پستیو مغازه. درکنار دیوار اشپزخانه عشق در یک ثاثیه.  روشن وخاموش می‌شود انسانی خم میشود  تا می‌شود. دولا می‌شود  چند تا میخورد  سپس هموار مصاف دهانش. را پاک می‌کند  کسی آن  چین وچروکها  وان خمیدگی  هارا نمیبیند   انحیله  وتزویر را نمی بیند  مهم  نیستند. تشنه بودیم لیوانی  آب بهم تعارف  کردیم،همین ،

    ومن در خم وپیچخوردگی کلمات بی آنکه بدانم با کی. ودرباره چه چیزی. سخن میرانم نا،گهان  دچار آشفته‌گی روح شده کلمات  را به. دنبال هم میچیدم وسپس فراموششان می‌کنم ، 

    در این چین وچروک ها خود من وجود ندارم. ، روحم نیز . راهی ندارد . پوسته  های بود که از میان  انگشتانم فرو. ربخت ،همین ، نه بیشتر 

    قدرتمندان دینی وسیاسی هنوز نتوانسته اند لبان مرا بهم بدوزند 

    اگر دهانم را باز کنم چه بسا زبانم را نیز ببرند  دهانم همیشه بسته است  پیکرم نیز بی زبان وخاموش است تنها یک تماشاچی دراین ماتم  سرا هستم که ،،،،نامش زندگی  است ،.

    پایان 31/07/2023  میلادی 

  • ساواک و…. شاه

     ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ، اسپانیا ،

     ( یک دلنوشته )

     رییس اداره کار کزینی ما یک مرد لاغر اندام . بنام حسین کچل بود اما ،،، او همیشه یک کارت عضویت در ساواک داشت که همهرا  میترساند. من نمی نرسیدم  او با هر زنی که میل داشت میخوابید زن وچند بچه داشت وهمسرش اورا عزت. صدا می‌کرد .

    حسین کچل با ریاست دفتر ما که  او بانویی از همین قبیله بود وماومعاون اداری یکم

     مثلث درست کرده بودند .

    مدیر عامل مرا به سمت ریاست دفتر خودش منصوب کرد. اه بد جوری شد  شدباید  به نوعی اورا  به جایی. دیگر  بفرستیم  انبار چطور آست ؟! برای زدن اتیکت ؟ .

    نه معاون کل وریایت  معاملات دولتی بد جوری گلویش پیش من گیر کرده بود اورا پیش من بفرستید .

    وارد یک حرم سرا شدم تنها.  کار پردازان مردانی که برای. خرید اجناس بیرون میرفتند   عده ای قلیلی اما بقیه همه زن بودند یکی اوردر  ها را مینوشت و چهار نفر  ماشین نویس. داشتند حسابدارشان جدا  بود رییس حسابداری یک دختر لاغر اندام سیه چهره بود  که مورد  لطف ارباب واقع شده همه باید از او اطلاعت می‌کردند ،

    من سیگاری را روشن میکردم ودر گوشه ای می ایستادم ،

    خوب کجا ودر کدام گوشه میل دارید میز مرا بگذارید. ،میز ؟. درست چسپیده  به جناب ریاست !!!!

     غوغا شد چند زن ودختر قدیمی استعفا دادند  بماند 

    همه از آن حسین کچل بخاطر آن کارت لعنتی  عضو ساواک میترسیدند غیر از من ، عده ای از دختران وهمکاران من جذب  ساواک شدند وبا کمک دلالن بعنوان پرستوهای ساواک. به آنجا رفتند حال همه صاحب خانه. فرش های گرانبها  خو ب خاک بر سر تو هم بیا. ! نه مرسی. آنجا جای من نیست ،

    حتی. پسران دایی خودم. نیز عضویت در ساواک را داشتند حال. میخواستند به اداره دوم ب 

    روند. ومرا واسطه قرار داده با فلان تیمسار. حرف بزن ،

    نه ! من هیچگاه. چنین کاری نخواهم کرد هر گهی  که میخواهید بخورید اما با من کاری نداشته باشید ،اداره ساواک سازمان امنیت کشور. چند اطاق مخصوص داشت که روی آن همیشه ورود ممنوع  دیده می‌شد 

    یک اطاق متعلق به شاخه زیتون  اسراییل بود . 

    یک اطاق مربوط به سی ای ای. امریکا بود یک  اطاق. مربوط به  ام ای فایو انگلیس بود یکی هم  همیشه درش بسته اما آدم‌هایی درونش میچرخیدند   آنجا مر بوط به کا ،‌گ ، ب ،‌ بود شاه بی خبر از همه این دسته بندی ها خیال می‌کرد درامان  دوستان دارد به آبادانی مملکت. خدمت میکند !!

    ماهی یکبار. گزارشی به او میدادندند. قربان همه چیز زیر چتر کنترل است چند چپول و کله شق ‌احمق را هم تفنگ. به دستشان داده بموقع مانند یک رباط از آنها استفاده می‌شد ،برو بکش ، نخست وزیر ، وزیر راه، روزنامه نگار .ناگهان روزی نامه های خارج هوار هوار ای وای شاه وساواکش مشغول کشتار مردم بیگناه آست ،روح شاه بی خبر  بود هر روز. روزی نامه های  خارجی مانند لوموند ‌و بقیه زباله ها را  میخواند بر  این باور بود که کشورش در امان است ، بی خبر  ازانچه امثال حسین کچل وجناب ریاست کل برایش  خواب دیده بودند. تیمساران واربابان سیاست  خارج نشسته بعنوان رهبر گروه‌های دانشجویان با آنها تبانی کرده بودند و داستان همچنان ادامه دارد .بیچاره شاه ، بیچاره من وامثال  من که تنها مهر وطن در دل نشانده ایم نه  یک تکه طلا ، 

    در انگلستان همسرم بمن میگفت خانه ر ا بیمه کردم بخاطر پالتوی تو وجواهرات تو !!!

    خندیدبم وگفتم دراین اطاق غیر از من وتو‌کسی نیست اما پالتو قلابی ودر فروشگاه سی اند ای هزار پوند فروخته می‌شود انگشتری ها هم نگینشان قلابی وشیشه های  ساخت لابراتور ها  هستند تنها چند  سکه تاج گزار ی  ‌پهلوی بوددکه آنها ا من خودم خریده بودم.  

    دیگران را فریب بده. تو مانند آدم لاغر ومرده ای هستی که شکمت  را جلو داده ‌احساس  مدیر کلی  هنوز در وجودت. مبجرخد برای من هیچ هستی هیچ.  مهم نیست چند نفر را در ساواک داری. من از هیچ کس وهیچ چیز وهیچ جا نمیترسم  تو باید از من بترسی 

    بیچاره‌ من و بیچاره  شاه ، هردو قربانی بودیم بخاطر میهنمان و خدمت ‌ومهربانی هایمان ،

    پایان 

    تکمله ،،،،،،‌جناب ثابتی !!!! اگر جایی اشتباه است مرا از اشتباه بیرون بیاورید سکوت شما. جایز نیست !

  • شاه ما رفت

     ثریا ایرانمنش . لب پرچین . اسپانیا ،‌

    من همیشه دردهارارکمی. دیر تر احساس می‌کنم. درد دور سرم میچرخد و . سپس بر جانم مینشیند 

    شاه من رفت  آنکه پدر من و پدر سر زمین من بود رفت ، به آوای خواننده گوشم میدهم واشک میریزیم از این کوچ  وکوچیدن ازاینجا به آنجا ،

    وبه سر نوشتی که بر چهره ام رقم خورده. وستاره ای که در آسمان  زندگیم خاموش شد .با رفتن او دیگر شوق زندگی در من  نماند هیچ‌چیز دیگر مرا خوشحا ل نساخت بود ونبود برایم یکسان بود  ، هر ماه حقوقم  را میگیرم ودرون کشو میریزم بی آنکه انهارا بشمارم  این کاغذ های منقش  به عکس دیگری برای من ارزشی ندارند ،

    به کوچ خو د میاندیشم ، به دویدن های صبح زود از بالای تپه ها وخودرا رساندم به چادر سیاهی که در میان دشت. بر پا شده  بود. اسب‌های زیبا  شترهای   جوان ومن در انتظار خامه وسر شیر و کره بودم تا آماده شده انهارا به همراه کاسه عسل بالا ببرم  برا ی ناشتایی.  پس از آن دوبار پایین بیایم با پسر بچه هاودختر بچه هایی که لباسهای رنگینی پوشیده بودند. دور  تپه ها  وبیراهه  ها بدویم وسپس خودرا دیوانه وار درون رودخانه پر آبی که از بالای ک‌وهستان  سرازیر می‌شد بیاندازیم  بی هیچ ‌واهمه سعی میکردم  بر خلاف اب حرکت  کنم  واب مرا هول میداد تا جایی که سرم به تخته سنگی میخورد صدای دایه از بالای تپه بگوش میرسید. که اخر خودت را به کشتن میدهی بیا بالا ،  

    کره اسب‌ها شیهه میکشیندند چه بوی خوشی داآشت آن صحرا وکسی را با کسی کاری نبود ..

    من همه آن نعمت  را اره‌مان شاهی داشتم  که در قاهره اورا کشتند او میمیرد چه عجله ای داشتید بر ای چند  سرباز  ولگرد  که اسیر  دست چند ولگرد دیگر شده بود ند نمایش تهوع آوری را بوجود آوردید تا اورا به این سرعت بکشید ؟ 

    اه بانوی داغدار. بانوی بیوه. هنوز میل برگشت داری  ؟ من نه ، آن سر زمین   برایم برای همیشه مرد 

    امروز بیمار م تمام روز در تختخوابم افتادم و  خوابیدم. خواب  رویای فراموشی هاست. دلم تمیخواست بر مرگ او گریه کنم او قهرمان همه دل‌ها شد او قدیس شد ونقش او در اسمانهاست ودشمنانش را هراسی فرا گرفت . ملتی برای او گریست حتی تسلی که اورا ندیده بود ،

    از این دشت به آن دشت ، از این شهر به آن شهر از این سر زمین به آن سر زمین. کوچ  میخواهم کوچ کنم  میخواهم از اینجا هم بروم اینها مشتی گوسفند هستند که لباس. انسانهارا پوشیده اند  قدرتی دیگر انهارا هدایت می‌کند آن قدرتی که در ‌واتیکان نشسته ،

    میخواهم جایی بروم که باز رودخانه را ببینم. وکوچه های خاکی وخروش کره اسبان و مادیانها و ….. همه خواب وخیال است تو با زنجیر کلفتی اینجا بسته شدی   

    نه تن چشم بتو دارند.  ؟ اه چقدر تنهایم ، چقدر تنهایم ‌چقدر این اشک‌ها در تنهایی مرا کمک می‌کنند د  در سایه نشستن ونظاره گر أفتاب بودن. وتماشای  ستارگان در شب ، چند ماه است  که رنگ خیابان را ندیده ام وچند ماه است که جلوی هیچ مغازه ای نایستاد ام تا چیزی بخرم ؟ خودم نمیدانم،.  شاها ورودت را به قصر فرشتگان  خوش آمد میگویم زمین جای تو نبود وشیطان در کنارت زمزمه عشق میخواند  تو چاره نداشتی و. تو نیز مانند من تنها شدی ، روانت شاد ،

    نمیدانم چه ها نوشتم  اما دیدان آن فاحشه چارقد بسر که از دیوار بالا میرفت و انگلیسی  حرف میزد و دروغها را  مانند یک زدنجیر بهم میبافت داشت حالم را بهم میزد حال  تهوع داشتم، لعنت ابدی بر شما باد ، 

    یک روز نمیدانم چه روزی آست اما میدانم  روز گذشته او به آسمان  پرواز کرد ، 

    ثریا ، ۲۸ژ‌ولای  میلادی 

  • خدایانی از نوع دیگر

    4ثریا  ایرانمنش ، لب پر چین ، اسپانیا ،

     خدایانی از نوع دیگر. ناگهان بر ساکنین کره زمین حاکم شدند. سیارات بهم ریختند ماه دو نیمه شد ‌خورشید کم کم در پشت ابرهای تاریک. پنهان گشت ‌خدایانی با قدرتی نامریی بر زمین وزمان وافکار وپندار وکردار ما حاکم شدند ،

    هیچکس آماده این تحول نبود تا آن خدایان.  « او» را از بهشتی که خود ساخته بود بیرون کشیده به جهنم. خودشان بردند سر انجام او روی درنقاب  خاک کشید واسوده در کنار همسر اولش  تسلیم زمین شد .

    در ایام. خیلی دور. تاریخ سر زمین من جمشید نامی  بود  میگویند هیچگاه او‌از مهری که به هستی وزندگی ‌فرزندان بشریت داشت. جدا نشد او به انسان احترام میگذاشت وبه شیطان سجود  نکرد. شیطان پرستان اورا دو نیمه ساختند .

    او ازمردم سر زمین من بهشت آفرینی را آموخته بود واز اینکار هیچگاه توبه نکرد ، او جمشید دوم ما  نیز از شیطان پرستان تازه واهمه نکرد  ودر مقابل آنها نیز توبه نکرده بلکه سرکشی را أغاز نمود او بهشت خویش ومردمانش را دوست داشت  وخدایان تازه اورا تیز شقه کردند .

    امروز آن مردمان دیگر نیستند ،‌کسی دل به مهر مهر ورزی نمی بندد همه در صدد ویرانی خود ودیگرانند . .

    زمین  دارد تبدیل به یک‌گودال می‌شود ودرختان  تنومند چند هزار ساله هراز گاهی  به طریقی. به آتش کشیده می‌شوند ‌هر صبح شعله های سرکش  در آسمان پدیدار میگردد خدایان امروزی در پستوهای  خویش پنهانند سگ هایشان   شهر هارا  در میان گرفته اند  دیگر آن گ‌وهر مهر و مهربانی جمشیدی در وجود هیچکس نیست  وخدایان  گذشته بخود لرزیدند .جمشید ما به کام  مرگ فرو رفت .امروز هر چه در جهان. حاکم است کین وکینه و رزی است دشمنی وجویبار خون رودخانه های تف زده را پر کرده است .

    دلقک‌ها با پیراهنی مسخره خود روی صحنه ها میرقصند افسانه میگوبند لالایی میخواند ومیرقصند .

    گوهر اندیشه ما مهر بود ومهر هیچگاه نخواهد مرد ، من خودم را حفظ کرده ام وان نیمه  دیگرم را که به گرو داده بودم یافتم حال برگشتم به اصل خویش   ووانماندم زوصل خویش .

    امروز همه به عنوانی . غم دارند. گریه در چشمانشانشان نشسته است غیر از عده ای که راه را خوب شناخته اند وتن به خدمت خدایان جدید سپرده با کمال اطمینان روی خشت های نم کشیده راه میروند بی خبر  از آن چاه ژرفی که زیر پایشان. دهان گشوده است .

    من در میان خاکروبه هایی که میتواندحقیقت را در میانشان یافت راه می‌روم  واهمه ندارم از هیچکس. حتی از خدایان جدید .

    عده ای می‌توانند از روی بعضی مسائل  به راحتی بپرند ویا نادیده بگیرند قلب من در سینه ام میطپد ‌عشق را به وضوح در اطرافم پخش می‌کند  مانند یک آهن ربا. مهربانی را بخود جذب کرده والودگیها را تف می‌کند. چشمانم بخوبی بین ریا وحقیقت را میبینند ومیتوانند آنها. را رسوا  کنند و،،،، سکوت بهترین است  لب فرو بستن بهترین است. اما فریب نمیخورم ،

    خدایان تازه. زمین  را به آتش میکشند زمین های  تازه و‌بکر  را میخواهند   انرا بنام گردش زمین وگرمایش میگذارند ،قوت مارا میدزدند  و زباله های  چند بار تصفیه شده را با رنگ‌وروغن جلوه داده بنام غذا بخورد ما می‌دهند. واب شور گل آلوده  که از زیر  لوله های بزرگ اتمی بیرون میریزد درون بطری برایمان آماده کرده اند رودخانه ها خشک ، دریاچه ها خشک ،دریا ها کم کم رو به خشکی آب‌هایشان  سمی است. آن آبشارهای ک‌وهستانی بشکلی گم شدند همه آمید  ما به قطب شمال ویخ  های آن بود که انرا هم خدایان جدید بین خود تقسیم کرده اند. ودر بیرون گروهی گرسنه . پا برهنه عریان درون قایقهای بادی. ناگهان به اعماق اقیانوس‌ها میروند شر کت های  مهاجرتی هر روز بر تعدادشان افزوده  می‌شود تا همهرا سوار همین قایق های مر گ کرده  خوراک  نهنگها وکوسه  ها سازند در عوض هر خدآیی در ابنمای خانه آش یک یا چند کوسه دارد وچندین  اسلحه زیر باسن بزرگش وما ! ما هنوز با افتخار از دست رفته وغرور  شکسته وزبان الکن در پی خرد جمشیدی خود لنگان لنگان راه گورستانهارا طی می‌کنیم ،.‌

    خرد یار ونگهبان شما باد ، پایان .

    ثریا ، 27/ 07/ 2023  میلادی 

  • دوریان گری / از نوع ایرانی

    همان روز. در همان دفتر ،
    آری ، ما آنچهره  یک خوابیم 
    غنچه خواب ؟. نه رختخواب. . ودیگر هیچگاه نخواهیم شگفت 
    هر. وز در یک بستریم  ، بی جنبش هیچ برگی 
    اینجا ؟  دره مرگ‌است 
    تاریکی. وتنهایی  باید خلوت زیبایی. را جست  
     به تماشای چه. خلوتی میروی ؟
    به پر پر شدن من ؟  
    وفر‌ودی دیگر 
    در بگشا ،  که خدا آمد  
    در بگشا اندوه خدا آمد در خلوت من 
    خادم و در بستری از گلهای افشان 
    پیک ها خبر را به مرغان شب میرساند 
     
    هیچکس مرا در قاب  تصویر نخواهد نشاند 
    در کنار ابلیس در جهنم او‌گم خواهم شد 
     یک دوریا گری  دیگر 
    پایان  ،
    د
  • قربانی

    ثریا  ایرانمنش ، لب پرچین ، اسپانیا ،

    ز شاخسار  گل نو شکفته ،  خار دمید /فغان که داغ خزانی  به نو بهار دمید 

    شرار خاطر  یاران رفته  ، تن بگداخت / چو جام لاله  بدامان جویبار دمید 

    تنهایی و باز هم تنهایی  پناه بردن به دنیای کثیف مجازی. وبا حال تهوع ناگهان یک غول جلوی چشمانت ظاهر می‌شود برای بلعیدن  انچه را که پنهان داری   !

    خوشبختانه چیزی را نه پنهان دارم ونه پنهان کرده ام همچنان که خورشید بی هیچ ترحمی بر هستی ما میتابد. جان می‌دهد وجان می،برد منهم همچنان. راه خودم را می‌روم بی آنکه جانی. را بستانم ویا سری در گریبان  دیگری فرو برده بوی تعفن  رابه ذهن وقلب پاکیزه خود برسانم ،

    همه چیز ناگهان بهم ریخت سیل تلفن ها از هر سو همه هرآسان یکی یکی   تلفن‌های خودرا پاک کردند وهربک مانند موشی به سوراخی  خزبدند ،

    چه اتفاقی افتاده ؟! 

    چرا گروه درست کردی ؟ کجا ؟ کدام گروه .   اوه نه ! خوب سبد انرا که برایم فرستاده بودند باز نکردم ،  از لندن از سراسر جاهایی که آشنایی. گاهی  احوالی از این افتاده بر زمین میپرسید. یک به یک  دچار این ویروس شدند ، مانند همان ویروسی که از طریق سرنگها به جان افسرده  ما فرو‌کردند وهر  دوماه  یکبار یکی را انهارا به رختخواب میاندازد خوشبختانه من زیر بار ان نرفتم . بدرک هرچه میخواهد بشود 

    شما حتی به تنهای من رحم نکردید  به ان چند کلام. یا چند خطی را که  گاهی روی دیواری مینوشتم ویا با آن گوشی ارزان.لا بایارانم   گفتگوی کوتاهی داشتم از من گرفتید ؟. لعنت بر شما  شغال ها  وگرگ های  گرسنه و مایه مال ،

    بهر روی هرچه را که نامش فضای مجازی بود تا توانستم از بین بردم هرچند از بین نمیرو‌ند درجایی دیگر پنهانند  اما جلوی چشمان منهم خوش رقصی نمیکنند . نه ،‌دیگر میلی ندارم در رکاب یک یک  پا بزنم. همین صفحه هم امروز دچار  زخم شده بود که خوشبختانه توانستم آن را بیرون بکشم ،

    رشته ارتباط ها را بریدم  هر چند  ارزشی برایم داشتند  یا نداشتند  نه به دنبال پولی بودم ونه به دنبال. فالاور ؟؟؟!! کلماتی بی معنا   در میان اشک‌های خودم بود ، مهم نیست.  روی همین  صفحه دردهایم را میریزم شما جمع کنید از آن شمعی بسازید وبرای نذری  به حرم‌های چند سد گانه  بفرستید ، من حالم خوب است ، خیلی هم خوبم اما مرا با شما دیگر کاری نیست ،‌

    بزدان پاک روح پلید شمارا. پاکیزه سازد ، امین. !!!!! 

    به یمن  خون دل واشک  گرم دیده ما  / شقایق  ز گریبان  شوره زار دمید ، ! « شاعر را نمیشناسم اما باید عماد خراسانی باشد. »

    من اشعار را  از درون  قوطی حافظه ام بیرون میکشمم ، پایان. ۲۵ژولای ۲۰۲۳میلادی 

  • گمشده

    ثریا ایرانمنش، ،لب پرچین ، ، اسپانیا 

    من مرغ کور جنگل شب بودم  /باد غریب ، محرم رازم بود 

    چون بار شب بروی پرم. می ریخت /. تنها بخواب مرگ ،  نیازم بود  

    این دست گرم تو. بود ای عشق /  دست تو بود  واتش جاودانت 

    من مرغ کور جنگل شب بودم / بینا شدم ، به سرمه خورشیدت ،،،،،،،، «  شادروان نادر نادر پور »

    نادر پور هم مانند من در آن دیار  نه قرار داشت ونه آرام تنهایی را بر گزیده بود وسپس. روی به غربت آورد در حالیکه همه جان وجسم  وروح خود را در خاک و طنش بر جای گذاشته بود ،نه مجیز گوی بود ونه  شعر را برای بازار میخواست. برای خودش میسرود 

    منهم تقریبا همان حال واحو ال اورا داشتم. به هر دری که میکوفتم. بیگانه بود  یا عکسی بزرگ از شمایل یک عرب بر دیوار داشت وکتابی را بین دو شمع در بالاترین طاقچه اطاق ، خانه دیگر صلیب آویزان بود خانه سوم ستاره شش پر وخانه چهارم. پیرمردی با عمامه  وعبای شکلاتی  در قاب  ودر بالاترین. جای خانه قرار داشت ،

    در خانه من  تنها مداد بود دفتر بود نوار بود و صفحه بود و تنهایی 

    در آنسوی اطاق زنی نماز میخواند با. لبان آلوده. به روژ وم‌وهای سلمانی شده در کنارش میز قمار آماده پذیرایی  او ودیگران بود .

    در خانه دیگر زنی بافتی میبافت سقز می‌جوید ولبانش را قرمز کرده  بود. پستانهایش  همه بیرون بودند. .در خانه سوم  زنی داشت آش نذری میپخت. و نه جایی نداشتم بروم   هیچ کجا. در خیابان‌ها راه میرفتم به کافه نادری میرفتم تا با تنها دوستی که از خانواده اش دور افتاده ومقیم سر زمین من بود قهوه ای ترک بنوشم سیگاری دود کنم وچند ساعتی از آن محیط بیرون روم 

    نا دیا ، خیال دارم ایران را ترک کنم بروم بجایی که نه کسی مرا بشناسد ونه من کسی را ازاینهمه  ریا کاری بیزارم ونفرت دارم ،

    نادیا  پسر کوچکش را به ایتالیا فرستاده بود  به یک شبانه روزی. اما من در انتظار آن بودم که پسر کوچکم بتواند خودش گام بردارد  ومن دست اورا  بگیرم تاتی تاتی . آن دیار را ترک کنیم. .

    نه من مرغ کور جنگل نبودم چشمانم باز بود شعورم درک می‌کرد ریا کاری ها دروغ‌ها. خفه بازی‌ها سوگند های  دروغین ،حالم را بهم میزد  

    حضرت آقا  به مقام مدیر کلی  رسیده بودند انهم  مدیر کل چه  اداره ای. باریاست  تغذیه مدارس را نیز بر عهده داشتند. ،  خوب چی میخواهی خانه ای بزرگ ، مستخدم. غذاهای عالی. لباسهای شیک اتو مبیل.  درخانه که راننده آن درونش نشسته کتاب میخواند وتو با پای پیاده راهی شهر شدی. دیوانه ای ،. بلی خانم‌ها. ،آقایان. زن من همسر من دیوانه است ، اما خانم خواننده قدر مرا میداند میتوانیم  لب بر لب هم دود تریاک را  به حلقوم هم بفرستینم سینه هایش نیز. بزرگ وخوبند می‌توانم ساعت‌های زیر آنها بخوابم یا زیر سینه آن یکی زن برادر که مرتب بافتنی  میبافت زن من دیوانه آست  مرتب کتاب میخواند. یک روز همه کتاب‌هایش را میسوزانم و سکرترم یک زن روس چاق وطپل با همسرش که گی بود. همه جارهمسفر یم آنها بهتر از  همراهی با همسر دیوانه من هستند،،کتابها را ،،،، سوزاند  من نبودم دیگر من نبودم در یک اطاق محقر نم دار در لندن.  د اشتم قوطی  غذای آماده را باز میکردم تا شام بچه هارا بدهم ، اه آزادی ، آزادی روی بالکن رفتم نفسی کشیدم اما ،،،، تنها نبودم باز سر وکله گله پیدا شد ،‌خوب کوچ می‌کنم می‌روم به شهری دیگر در یک کلاس نام نویسی کردم. بچه هارا بمدرسه سپردم یکی را به شبانه روزی ،،،، گله آمد باز هم آمد ،،،خاطرم جمع بود در سر زمین آزادی. زیست می‌کنم ، تا روزی نامه ای از هوم آفیس  برایم رسید که ،،،، بانوی فلان شما بعنوان گاردین بچه  ها بیشتر از حد معمول مانده اید. پانزده روز وقت دارید تا این کشور را ترک‌ کنید حال  همه جا از ما ویزا میخواستند تنها ترکیه ، اسپانیا ویا باز گشت به جهنم ،خوب برزخ را انتخاب کردم   کتاب آن نویسنده  ایتالیایی درسه جلد هنوز در کتابخانه ام در ایران قرار داشت بهشت جهنم برزخ  ،،،،،ومن برزخ را بر گزیدم نه اشک‌هایم را مهر وموم کردم  ام قلبم را تیز محکم. قفل زده ودیگر نامی از هیجکس نخواهد برد. بچه ها بزرگ شدند ومن ؟! هنوز در مرز سی سالگی  لی لی می‌کنم فراموشم شده که چند سال دارم ، خوب است ،نه !؟ شهامت میخواست ، که من داشتم  و دارم. ،امروز یک مادر بزرگ زیبا  دانا  مادر خوب وزنی مهربان در کنج این اطاق کوچک  دارد برای شما  نامه مینویسد تا سرتان کرم شود. وبدانید که شرف  را می‌توان خوب نگاه داشت  وپاس  داشت ‌ارزان نفروخت   آن نامرد در هوم افیس نام مرا بعنوان گاردین  بچه ها ذکر کرده بود تا با ده میلیون پوند او وخانه او شریک‌ نشوم  البته میتوانستم با کمک وکیل ویا رفتن به سفارت خیلی کارها انجام دهم اما  او لاشه ای بو‌، گرفته  بود ارزش نداشت .همین دیگر هیچ،،،،،

    غافل که در سپیده دم  این دست /  خورشید  بود  وگرمی آتش بود 

    با سر مه ای  دو‌چشم مرا  واکرد / این دست  را نیاز نوازش بود 

    پایان ،ثریا 24/07/2023 میلادی

    در پایان. تمنا دارم برایم دلسوزی نکنید ،‌من زندگی را شکست دادم مرگ را هم شکست دادم ، حال ،،،، دیگر  هیچ 

  • نور بدون سایه .

     ثریا ایرانمنش …. لب پرچین ،. مقیم اسپانیا .

    گل بود. وسبزه بود و سرود  پرنده بود /در أفتاب  ،گرمی نشاط  دهنده بود  

    بر آن آب وخاک   باد بهشتی. پرواز و در باغ بود ‘ کاجی. پرشاخ  وسهمگبن 

    بر آن درختان کاج  چه دلدادگانی  نام خویش کنده وبیادگار گذاشته بودند . وان درختان. چه افسانه های پنهانی در دل خویش. داشتند وچه رازهایی  کسی بلند سخن نمیگفت سخنان سخت همه هراس انگیز بودند  اکثرا ساکت بودند .  اگرفریادی بلندمیشد. خطرناک بود  همه سر پا گوش بودند  به پیامی که از طرف او میرسید ووقولهایی را میداد پدری مهربان بود که یگانه فرزندش را میخواست به عالیترین درجه فهم وشعور  برساند همچنانکه خود او رسیده بود .

    همیشه همه سراپا گوش بودند 

    گوش میشدند. گاهی از میان جمع جمله زشتی بر میخاستر ‌خطر را وبوی خطر را به مشام ما میرساند ،

    هر نوری در جهان. سایه ای دارد وخاموشی  سایه گذشته هاست. که در دل‌ها  نهفته است  هیچ گفته ای  در جهان نیست. که بی سایه باشد مگر چرندیاتی  را که در لابلای صفحات  رنگ شده. در میان دستهای ما میکذاشتند ، قایق ما به آرامی روی دریا  در میان گلهای  رنگین وسبزه ها پیش میرفت صخره ها را نمی دیدیم کوهای یخ را نیز نمیدیدیم بخود اعتقاد و اعتماد  داشتیم مغرور بودیم نمیترسیدیم واینهارا او در دل ما کاشته بود   مانکن تازه هر روز بشکلی بت عیار در میان صفحات مجلاتی که خود مخارج انهارا تعیین می‌کرد. وسر دبیرانشان  را به مجلس  شورا میفرستاد   مانند خورشید میدرخشید اما این درخشش  درست انعکاس یک آیینه را داشت. چقدر به پوست. حیوانات علاقه مند بود  وناگهان صبح. تصویرش عوض شد ، گفته ها بی سایه وهمه خاموش به این دگر گونی مینگریستند .

    پدر ، بیخیال. به. آهنگش ادامه میداد. قدرتی ما فوق داشت  خوب  سخن میگفت وحوب جواب میداد.  وما اورا   آن مانکن را سایه او میدانستیم  سایه ای بی قدرت وزودد گذر که  تنها دلخوشی او البته رنگین بود  ‌موهای رنگ شده 

    عده ای. در سایه او مینشیتند اما آنهاییکه   بورا احساس کرده بودند درکنار پدر در سایه او. ودر پشت سر او راه میرفتنددو‌ نگرانش بودند .

    سایه ای شوم جلو تر از آوار روی زمین نقش بسته بود. این سایه  ناگهانی  که قدرت نور را نیز میکشت  میسوزاند   ومیخشکاند . این گسترده سایه بی معنی  که رحمت ومحبت هم نامیده می‌شد 

    همه ضعفا ی فکر واندیشه به سایه روی اوردند حتما این سایه خداست  ومتنفران از ان سایه نامریی. احساس شومی در دلشان پدید میاند  اما عده ای اورا بزرگ‌تر نشان میدادند. تشویقمان  می‌کردند  از این سایه که جلو میرفت لبخند شیرینی بر لبهای آن مانکن می نشست  او ناگفته هارا. خوب می فهمید   وما در آن گسترده به خاموشی نشستیم ،

    درون خانه من غوغا بود ،‌اه پسرکم حد اقل  راه برو تا من  بتوانم دست ترا بگیرم. آنگاه فرار می‌کنیم. از این جهنمی که برایمان ساخته اند،

    سیل پول روان شده بود گرسنگان دیروز مانند گدایان  شهر اطراف مارا گرفتند. ومن بسختی توانستم خودم را نجات  دهم وبه تماشای غروب خورشید بنشینم و به تماشای مرگ پدر بنشینم   دور بودم خیلی دور  و،،،همه چیز ناگهان عوض شد در یک شب سقف خانه فرو ریخت من در انتظار آن نا،گفته ها بودم. اما  چرا این چهره های منحوس همه تغییر کرده اند گفته های اورا صدبار دیگر خواندم در گفته های او هیچ مثل ‌مناقشه ای نبود. ،،،،،واو رفت. منهم رفتم هردو رفتیم  سرای من هم همان سرای بیکسی وتنهایی است  تنها در سوگ او‌گریستم  نه یک روز یکسال تمام ، .دیگر پدری نبود تا برایمان چراغ را روشن نگاه دارد ‌نور را بما هدیه. دهد. هر چه بود تاریکی بو.د سیاهی بود وراه رفتن در تا ریکی بدون چراغ ……مرگ است ، مرگ ،

    کفتار پیر در محفظه امنی خزید وهنوز تکان میخورد نشخوار می‌کند  واز مرگ پدر  ما بهره های سنگینی را به درون لانه آش میبرد  ،روانت شاد  پدر ایران. ای همیشه جاودان  در قلب فرزندان  خلف خود ما بتو خیانت نکردیم از خیانت‌ها گریختیم . گرسنگی ها کشیدیم اما دست در دست  دشمنان سوگند خورده تو نگذاشتیم بتو وفا دار ماندیم ، ،پایان ، ثریا 

    یک روز شنبه داغ /تاریخ 22/07/2023  میلادی 

  • شاعرانه !

    ثریا  ایرانمنش ،و …لب پرچین ، مقیم  اسپانیا .! 

    بیا غم های خود با هم بگوییم  / که اندوهی  فراوان در دل ماست 

    بیا با هم بسوزیم وبنالیم / که سوز عشق در آب وگل ماست  ،…… میم ،طاها

    هر آرمان وارزویی  رویاییست. که گاهی می‌توان  انرا  در واقعیت تعبیر کرد .

    امروز دلم میخواست که آیکاش سفر  اول را سوییس انتخاب میکردم. حال. تازه هوس کردم به کوههای آلپ سفر کنم. وان خانه. را که هرسال  او میرفت برای اسکی  ببینم ، اما در حال  حاضر تنها این یک رویاست وتعبیر آن روی ایننه من نشسته اول باید از خواب بیدار شوم  مانند همه هموطنانم همیشه در خواب راه رفته ایم  ورویاهایمان را با روباهای دیگری تعبیر کرده ایم  ودر هر تعبیری باز جای پای ما معلوم است ،

    ما همیشه کوشیدیم  که رویا هارا به حقیقت تبدیل کنیم   وبا آنها به زندگی  بی معنی خود ادامه دهیم . ما حتی در بیداری تیز خواب میبینیم ،

    امروز به سر زمینی که در آن رشد کرده ام مینگرم  که همه مردم. را به دو نیمه اره کرده اند  ودیگر یک انسان کامل ودونیمه شده یافت نمی‌شود ،

    وهر انسانی بخیال خود آن نیمه دیگرا. یا به دست فراموشی سپرده ویا بخاک  تقدیم کرده  لست ،

    حال همه ما تقریبا یک انسان نیمه شده اره شده  با چند تکه شده ایم وبرای  پیدا کردن خودمان در تلاشیم .

    در هر انسانی یک. « من». ویک « تو ». زندگی می‌کند  با هم کنار آمده اند  در آن روزها شهر ما  تبدیل به گورستانی بزرگ نشده بود وما همه در کنار هم میزیستیم بودند ها بودندونبودی کمتر داشتیم .  .

    امرو.جلوی  هر کسی یک دیوار سخت وبتونی است که راه را بر همه مسدود می‌کند   ،

    من در این دیار. آزادی تنها در چهار دیواری اطاقم ‌خانه ام آزادم  نه بیشتر هنگامیکه درب خانه  را باز می‌کنم. تا هوایی وارد شود بسرعت چراهای روشن شده دوربین‌ها بکار میافتند ،  ومرا که جلوی  درب ایستاه ام  شکل می‌دهند ، آیا از من میترسید ؟ یا آنقدر مرا دوست دارید که حتی اگر کسی زنگ درب را فشار دهد عکس او روی همه گوشی ها میافتد ؟! 

    بنا بر این همه  آرزوهایم را در گورستانی دفن کرده ام  ودر شهر تنها تیمه من نیمه های بریده دیگر مانند من   با یک پا  لی لی کنان زباله را درون کیسه ها ریخته بخانه میاوریم وزباله تصفیه شده را بیرون میبریم  انهم در یک ساعت معین وجدا از هم. ،

    به هر سو که نگاه می‌کنیم دیواری  سخت وسپید  وصاف  روبرویت ایستاده وتو هنوز زنده ای. به خاک سپرده نشدی  روزی دیوارها نقش ونگاری داشت پرده ها همه گلدار بودند  همه چیز خیال انگیز بود ، در آن زمان ما هنوز غوره های نارسی بودیم بر درختی تناور  ‌نور خورشید بر پیکر ما میتابید  تا تبدیل به شرابی  شعف اور شویم  ویا انگوری شیرین ،

    امروز همه آنها. آرزو شده اند. ورویا  ومن در زیر یک‌،نبرد تاریخی  ‌و آینده تاریک   روزهای بیشمار را شمارش می‌کنم. وارزوهارا در دل میپرورانم.  تا روزی دیگر به گونه ای دیگر  دوست داشتنی  شوند ….. ،

    پایان ..ثریا / 20/07/2023 میلادی