Category: General
-
به تو .
ثریا ایرانمنش و…لب پرچین.نیمه شب است وشاید نزدیک به صبح باشیم به چند ساعت دیگر میاندیشم که دختران با همسرانشان باید در گورستان شهر حضور یابند تا گور ترا بشکافند وبقایای ترا به دست آتش بسپارند وخاکسترت را تحویل آنها بدهند .من درب خانه را بسته ام واز حضور آنها برای چند روز پوزش خواستم. میل داشتم با روح سر گردان تو تنها باشم همیشه نفرین ها این بود که گور به گور شوی واین سومین بار وامیدوارم آخرین بار باشد. که تو سر از خاک بیرون میاوری .قرآن کوچکی که همیشه از ترس درون جیبت میگذاشتی به دختر بزرگم دادم تا روی استخوانهای تو بگذارد .حال باید صندلی قضاوت را پیش بکشم با وجدانم خلوت کنم بدی ها وخوبی هارا با هم در یک کفه ترازو بگذارم ، البته میدانم که زخمها بیشتر سنگینی میکننداز تو بخاطر عشقی که در اوج جوانی زیبایی من بمن دادی سپاسگزارماز تو بخاطر گریه های شبانه ام با زخم زبان وتوهین وتهمت های بی اساس متنفرماز تو بخاطر آنکه هوس های بچه گانه ام که آنها را بر آورده میساختی سپاسگذارماز تو بخار فریبهایت بیزارم بخاطر خیانتهایت وکارهای زشت وناشایست تواز تو بخاطر آنکه به هوسهای آرزوهایم. کمک کردی تا نیمی از جهان را ببینم سپاسگزارماز تو بخانه آوردن فواحش معروف وخوانندگان،وخوابیدن با آنها در حضور من ،بیزارماز تو بخاطر آن خانه بزرگ اشرافی که گذاشتی باسلیقه ومیل خودم انرا دکور کنم وچشم دشمنانم کور شود سپاسگزارماز تو بخاطر آنکه نگذاشتی زیر سیگاری مورد علاقه ام را با خود برداشته وبه خارج فرار کنم بیزارمتنها صفحات موسیقی نوار وچند دست لباس وجهار بچه کوچک تازه راه افتاده را با خود به خارج آوردم و ماهها غذای ما قوطی ها حلبی محتوی غذای مانده بود .انقلاب شد . مجبور شدی به دامن من فرار کنی اما همچنان ترسو لرزان به همراه بادیگارهای مفتخورت. ،بیزارمفرار دوم وفرار سوم وأخرین فرار به این دهکده که دیگر جایی را نداشتی وپولهابت رو به اتمام بو د وبیمار تنها بودی معتاد بودی .خوب میبایست ترا نگاه میداشتم به حکم وظیفه .،تنها فرش ناقابلی را که برایمان آورده بودی فروختم تا سنگ زیبایی بر گور تو بگذارم اتو مبیلم را فروختم تا مخارج بیمارستان را بدهم پولهای تو در حساب معشوقه تا در امریکا وایران بود .وزن امروز روی حصیر زندگی میکنم فرش. زیر پایم دو عدد حصیر است .ما گرسنه بودیم پنج نفر گرسنه با خیاطی وخوردن سیب زمینی زندگی را گذراندم پسرم از چهارده سالگی. در حین تحصیل کار هم میکرد تا شام شبانه را داشته باشیم .امروز پسرم بجایی رسیده که نامش جهانی شد سپاسگذار اوهستم .ماهها مزه گوشت را نچشیدیم وسالها دیگر از شیرینی فروشی سر گذر نتوانستیم دونات برای صبحانه بخریم .میراثی را برای خانواده برادرت وشوهر معشوقه ات و همسر برادرت که با او رابطه عاشقانه داشتی وسپس با عروس برادرت رابطه بر قرار کردی من تنها مالیات بر ارث را پرداخت کردم ، مالیات سنگینی بود .گفتنی ها زیادند. قلب من اما بزرگ جای برای بخشش دارد شمعی روشن خواهم کرد وامیدوارم این آخرین بار باشد که سر از گور بر میداری وتتمه حقوق مارا نیز میگیری .هشتصد یورو برای سوختن چند تکه استخوان .در حال حاضر بیاد چشمان اشکبار دو دخترم هستم که باید شاهد سوختن چند پاره استخوان پوسیده باشند و، تو خود شیطان بودی نه بدل آن زندگی یک فرشته با شیطان در جهان ثابت شد .زندگی جمع اضداد و شر وخوبی ثابت شدمن نقاب قهرمانی را از چهره ام برداشتم چرا که از مرز مردگان برگشتم حال واقعا قهرمانم وقدرت دارم تا روز واپسین ،ترا بخشیدم وهمه ریاکاریها وکثافتکاری هایت را واین شیوه تربیت ایرانیان بخصوص قشر بازاری است و تو پسر حاجی بودی من زاده زرتشت بزرگ ……..دیگر بیاد نخواهم آورد . چه بود چه گذشت وجه پیش خواهد آمد .نمیدانم آیا دنیای دیگری هست ؟! و……..پایان یک تراژدیثریا ….. بیست و چهارم ماه می دوهزارو بیست وسه میلادی ،برکه های خشک شده ، -
آفریدگار من
ثریا ایرانمنش …….و لب پرچین
خدا کسی بود که خودرا میافرید /
وخدا تنها خود را میافرید
وگیتی را خدا ازخودش افرید
وپیدایش گیتی از خود خدا بود /
دمی بود .آن دم نخستین تخمه ای بود که سیمرغ خدای باد از آن برخاست
وباد دمید ؛ وجان دمید آن دم ناچیز بادی شد که خودرا آدم نامید …….” ازکتاب فلسفه جمالی”
چشمانمرا که باز کردم دیدم همه اعضای بدنم درد میکند گویی درخواب شبانه با کسی کشتی گرفته بودم حال خسته وبیحال برخاستم چه دیده بودم همان انسانهای مسمومی که در گذشته اطرافم را احاطه کرده بودند برای لقمه ای نان وتکه ای لباس تنم همان یپر زن پا انداز جنوب شهری که خودرا مالک وصاحب الاختیار افکار همه میدانست وزبان کثیفش از هیچ تهمتی باز نمیماند . همان آدمها سمی بودند وهستند وچه خوب که درب خانه را بستم وچه خوب که بیشتر آنها از این جهان رفتند آنها نه نسیم بودند بلکه طوفانهایی بودند که خاک را درچشمان همه میریختند همه را کور وکر میساختند وخود بر جسد ها می نشستند مانند الان این آدمها کجا بود ند ؟ مگر در گذشته ما چنین اشخاصی را داشتیم ؟
بیادم آمد در انگلستان که بودم روزی دختری زیبا که از فامیلهای دور بود به دیدارم آمد من اورا ازراه کتاب ها ونوشته هایش که برای کو.دکان مینوشت میشناختم .
درکنارم نشست وگقت “
خیلی باید مواظب خودت باشی مادر مرا اینها کشتند ..تعجب کردم این فامیل بزرگ!!! .پر ابهت!!! که جهانرا به هیچ گرفته با آنهمه …..گفت فریب ایننهارا مخور مادر من از دست اینها خودکشی کرد درحالیکه من هشت سال داشتم مواظب خودت باش آنها سینه ترا با کلامشان خواهند شکافت .
من دیگر هیچگاه آن دختر مهربانرا ندیدم تا زخمی شدم وبه این دهکده پناه آوردم چه ها دیدم بدترین آدمهایی که ممکن بود در همه عمرم ببینم زنان شهر نویی که حالا با کمک پاسداران قدرت گرفته بودندبا دهانی کثیف وپا ائدازهای جنوب شهری که باز روی شانه پاسداران سفارت راه میرفتند . پاک تنها شدم فاحشه های قدیمی که حال درکسوت بانو وخانم و خودرا بزرگ جلوه میدا دئذ هنرمندان رختخواب های بزرگان همه را به کناری گذاشتم .
تا اینکه روزی بانو.یی که در مسابقه گرین کارت برنده شده بود برای خدا حافظی بمن تلفن کرد وسپس درا خر کلامش گفت .. خانم .ح ! شما هم بروید از اینجا بروید ! گفتم کچا ؟ برای چی ؟ من با کسی کاری ندارم ا.گفت “اما با شما کار دارند !!!
من آن روز معنی کلام آن بانورا نفهمیدم وامروز دانستم که او چه گفت .
آدم های سمی را ازخود دور کردم اما ….این رشته سر دراز دارد تنها شدم درب را به روی خود بستم وبه تماشای کسانی نشستم که نقش بازی میکنند
بلی دمی که باد افرید وجانور شد وخدایی که انسان را افرید در میان افکار ودستهای پلید این جانوران گم شد اتش مهر خاموش شد وزمین وهوا وآب وآتش بهم آمیختند وهمه جا گل الود شد دیگر خبری از مهر نبودخبری از عشق درون نبود خبری از انسانیت نبود همه پنهان شدیم واز یکدیگر فراری .
.باد بی رحمی همچنان میدمد ووحشت میافریند . وآنها بنام خدایی که گم شده مارا میکشند به هر تیغه ای که باشد .
انسانها دیگر خرد را از یاد برد ه وخورد شدند قیمه قیمه شدند وهریک تبدیل به جانوری شد که خود خودرا نمیشناخت .
حال فهمیدم چرا خسته از خواب برخاستم وچرا پیکرم درد میکند باید این سموم را از افکارم بزدایم وآنها را دفن کنم چه وصله ها بر دامن من دوختند بی انکه به کودکان بیگناهم رحمی داشته باشند /
” همسرش بمن گفته مرا ازخانه های خراب آورده !!!! مگرمن زن برادر هاشم صب…… بودم ؟ من اصلا نمیدانم خانه های خراب چگونه شکل گرفته اند حتی در حیال نیز نمیتوانم نقشی از انها بکشم زندگی من در میان کتابهای گذشت تا رسیدم به فلاسفه قرون واعصار دیگر برای انها زیادی بود حرف بزنم زبانم را بستم ودرب را نیز بستم .
ما این هستیم همینکه در حال حاضر میکشد سر میبرد ودرون انسائهارا خالی کرده به بازار برده فروشان میفرستد . ما این هستیم باید ازیکدگر فرار کنیم پنهان شویم اگر نمیتوانیم مانندخودشان دروغگو وریا کار باشیم باقی بماند….
پایان
ثریا /دوشنبه بییست ودوم ماه می دوهزارو بیست وسه میلادی . اسپانیا
امروز با لب تاپ آشغالم نوشتم بنا بر این افکارم را نیز درست تنظیم نکردم !!!!
-
چه همه فریب
ثریا ایرانمنش و….لب پرچین . ساکن اسپانیا .ما برا ی جلو رفتن وانسان شدن ، نیاز به روشنایی بسیار داریم هنوز کوریم. وکورانه زندگی میکنیم، گام های خودرا از روی عادت بر میداریم واندیشه هایمان بیشتر. خاموش و یا از روی عادتهای روزانه اندخورشید. در سر زمین ما طلایی است اما انرا زیر ابرهای نادانی و آلوده پنهان ساخته ایم وخود در سایه ها میلرزیم ما نمیگذاریم. که حتی فرزندانمان با أفتاب بزرگ شونددر روز روشن چراغ را بر میافروزیم بی آنکه به چراغ خردمان توجهی داشته باشیم وانرا. آبیاری کنیم تنها یک گام مانده تا خودرا باز یابیم اما عادت کرده ایم هیچگاه از ته دل نخواهیم خندید چرا که همیشه مارا کوبیده اند ما رفتن گام به کام به عقب را بیشتر دوست داریم .خورشید عالم تاب در سر زمین من همه راهها را بما نشان میدهد وما میتوانبم در پرتو نورانی آن تا دور دستها را ببینیم وفریب ها را بشناسیم ،میتوانبم از افتادن در چاه. بی خردی خود داری کنیماز. نا له های فریب پرهیز نمایم اما نه آینده را میشتاسیم ونه گذشته را ،سراسر زمان برایمان یکسان است ،پای اندیشه های ما لنگ است یک پا در امروز داریم ویک پا در دیروز فردارا نمیشناسیم خوف داریم بیم داریم از فردای نیامده برای هنبن روی انبوه پولهای میخوابیم بی آنکه بدانیم آنها نگاه دارنده ما نیستند آنها ما را به تاریکیها سوق میدهند .برای پیمودن زندگی تنها دو ،گام داریم یک ،گام در روشنایی ویک ،گام در تا یکی، اما تا ریکی را بر گزیده ایم چرا که میترسیم ،از کی؟ از چی؟ از یک موجود خیالی که هیچگاه موجودیتش را بر بشریت روشن نساخت وما هنوز از هزاران تا ر یکی. گذر میکنیم ودر انتها تیز چراغی نیست ، نوری نیست ، روشنایی نیست غیر از فریب .ًپایان ، ثریا ایرانمنشجمعه، 19/05/2023 میلادی . -
غوغای کبوتر ماده
ثریا ایرانمنش و…. لب پر چین ساکن اسپانیا
در اندرون من خسته دل ندانم کیست / که من خموشم واودر فغان ودر غوغاستمیلی ندارم بنویسم میلی ندارم برای دیگران قصه بگویم تا. قصه شبهایشان باشد بیشترین را در در دفترچههایم مینویسم اما کاهی باید بعضی ها را رسوا ساخت ،روز گذشته خبر فوت حضرت اجل اجل سفیر سابق ایران در کویت را شنیدم در سن نود ویکسالگی جوانمرگ شدند هنوز پنج هزار پوند نا قابل به اینحقیر بدهکار بودند این پنجهزار پوند برای معالجه همسرم در لندن. برای ایشان ارسال شد وهمچنان خشک شد همسرم فوت کرد ما در نهایت عسرت زیستیم اماخبری از انبیا نرسید. که نرسید ما هم قیدانرا زدیم ،دیگر نه میلی به شاه بازی. دارم ونه دربار. در انزمان که مثلا قانونی وجود داشت. من. یک زن تنها با کلی تحصیلات چون ارتباطی با بزرگان بخصوص اداره ساواک نداشتم در به در. بهدنبال کار میگشتم. همه جا تحصیلاتم عالی نبود اما حسابداری. خوانده بودم رشته اصلی نقشه برداری ونقشه کشی بود.هرکجا که مراجعه میکردمذاول بالای مرا اندازه میکرفتند سپس شوهر داری یا بیوه ای یا دختری نه شروع میشد …..تا اینکه سر انجام توانستم از جناب اعلم کارتی سفارشی بگیرم انهم با کمک دوستی که دختر یک سرتیپ ساواکی بود رفتم به جایی که قرار بود بمن کار بدهند ،جای مهمی نبود یک دکان بقالی بزرگ بود ،ساعتهای در دفتر به انتظار نشستم خانمی محترم وشیک رو برویم نشسته بود ومرا وبیقراری مرا. زیر نظر داشت همه آمدند وارد اطاق مدیر کل شدند منهمهمچنان نشسته بودم سر انجام کارت را جلوی مردی کوتاه قد که بسیار هم شیک پوشیده بود وریااست دفتر را داشت پرتاب کردم وگفتم ابن را به جناب مدیر عامل بدهید اینهم آدرس من فورا جلویم را گرفت و،گفت نه نه الان شمارا به درون هدایت میکنم،(بعد ها برایم حکایت کرد ازمن خوشش آمده از بوی عطر من مست شده برای همین مرا معطل میکرد )به هر روی جناب مدیر عامل بااحترام بنده را پذیرفتند نگاهی به قد وقواره چهره من انداختند تحصیلات من عالی نبود. نقشه خوب برای قسمت فروش که نه ،،،، شما حیف هستید ،،،خوب از کار کزینی بپرسم کار کزینی هم یکمرد کچل ساواکی بود که هرچه زن وودختر ساواکی ویا بغل خواب بود دور خودش جمع کرده بود ،،،،خیر محل خالی برای ایشان نداریم خوب میتوانند اپراتور شوند وچون صدایشان خوب ودلپذیر است میتوانند. با بلند گو هم کار کنند یعنی فریاد بزنند حسن پیش علی کبرا به قسمت بوفه و حراج تنکه های زنانه !!! حقوق؟! اه خدای من !! نه بیشتر ا زاین بودجه نداریم در حالی که فاحشه های بیسواد درون اطاق ریاست کارگزینی بالای هزار تومان میکرفتند قسمت فروش هم من ابدا تخصصی نداشتم. همان بهتر بروم درون آن اطاقم ورییس من ؟؟!کی بود . ؟اههه ناصر سیم کش اماددیگر نمیشد اور ا با اسم قبلی صدا کرد از بچگی درانجا ک کار کرده بود حال نیمچه رییس شده بود ،،،،،مهم نبود من کار میخواستم احتیاج داشتم دوستان یکی یکی به ساواک حمل میشدند ، خاک بر سر تو هم بیا حقوق خوبی میدهند. بلی اما کارهایی که از شما ساخته است از من بر نمی اید با همان حقوق نا چیز میرفتم واشک میریختم ،سپس به ریاست دفتر مفت خر شدم. مدیر عامل عوض شد من شدم معاون دفتر و دست آخر . با مدیر کل بیسواد الکلی بیشرم بی آنکه بدانم ویا بفهمم ویا بشناسم. پسر حاجی عروسی کردم وقصه من تمام شدمهناز افخمی هم قوم خویش ما بود وهم همشهری ما برای دیدن او یکماه تمام صبر کردم سر انجام عطایش را به لقایش بخشیدم بچه ها کوچک بودند زندگی زیر سقف خانه مابا چند دستگی وچند فرهنگی مشکل بود باید فرار میکردم سه ساله پنج ساله شش ساله ده ساله. رو بسوی غرب ناشناخته ودیگر بر نگشتم .همه را نوشته ام. همه آنچه که برسرم آمد ،حال پسر حاجی پس از سی سال سر از خاک در آورده هشتصد یورو بدهید تا استخوانهای پوسیده مرا بسوزانند ارثی که بر جای نگذاشت این چندر قازًحقوق مارا هم میخواهد آن یکی هم با عکس لباس سفارتی با پنجهزار پوند من بگور رفت …..کجا زن میتواند از پس این جماعت وحشی بر اید برق تیغه چاقو ویا انگ فاحشگی ویا سیلی بر گونه تو خواهد نشست ،حال جناب مصداقی همه فضای مجازی را گرفته از گروه مجاهدین جدا شده دستمال برداشته باسن شاه را تمیز میکند ،،،،،، من در زمان شاهنشاه میزیستم اما شاهنشاه گرفتار کارهای خودش بود قانونی برای تجاوزات وکتکهای مردان وجود نداشت . سر زمین بی قانون بود هست وخواهد بود من تنها یک گوشه ای از اترا بیان داشتم دردها بصورت دیگری جانم را در میان گرفت ، ک،،،،،، بماند. ام هنوز قدرت دارم. هنوز میجنگم. و هنوز شمارا رسوا میکنم بر زمین میزنم ،پایانسه شنبه 16/05/2023میلادی -
باران
ثریا ایرانمنش .و……..لب پرچین .ساکن اسپانیا .
روز گذشته دستهایم را به أسمان بردم واز آن موجود نا دیده وپنهان در میان ابرها تقاضا کردم به آن دشتها خشک وان رودخانه های کم آب و خشکی بی حساب این سر زمین رحمی کند وکمی هم سر أپاشش را به این سو خم کند وباغ ما را نیز تر کند ،
صبح زود از صدای وحشتناکی بیدار شدم از لابلای کرکره نگاه کردم ،،،،،، اه مرسی باران اما این تگرگ است ! برف است ؟ خوب کمی تنها اندکی لب تشنه دشت نمدار شد در شمال برف میبارد در شهرهای میانی تگرگها به اندازه یک توپ فوتبال در این گوشه هم کمکی تکثرگرایی وباران که هوا تازه شود .
داشتم به بیرون راندن بیرحمانه امریکا واروپا در قبال مهاجرینی که به امیدی خودسرانه بسوی شما امده اند نگاه میکردم …
عده بیشماری را بر گردادند با شماره هایی که روی مچ دستان آنها مهر شده عجب آنکه همه چاق وپروار وهرکدام هم یک موبایل داشتند ؟؟؟؟!
خوب بقیه آش دیگر بما مربوط نمیشود لابد خوب هایش را جدا کرده بقیه راهم پس فرستادند ،
مدتی در گیر آتش بازی وعروسک بازی جناب پوتین. هستیم بنا بر این نان ها آب رفته اند رسیده اند به اندازه. بند انگشتان برنج نیست آرد نیست ماکارونی از مواد مصنوعی غذا نیست مرتب غذا هارا جمع میکنند میگویند برای مردمان اکوادور اما ما اینجا گرسنه ایم
سپس خشکی را وخشکسالی را بهانه کردند ، خوب جناب سانچز ما هم خوش وخندان و با گلو بالیستها پیوند برادری بست خندان بر گشت ، دیگر امیدی به زندگی نداریم در انتظار حرکت ارباب و رعیتی ورفتن به زاغه ها داشتن یک کارت یک شماره وکوره های آدم سوزی هستیم ،
بقیه آش بمن مربوط نیست جزیره شیطان پرستان مشغول کا.ر است وشیطان پرستان مشغول عبادت شیطان وریختن خون باکره ها در پای او ماهم در انتظار ظهور حضرت عزراییل حال به چه شکلی وارد میشود نمیدانم بشکل یک مرد جذاب ویا پیر زنی با عصای جادویی.
و…….گرفتاری های بی حساب خود بدون یک کمک رسانی ویا یاری ویا ……دوستی هم نداریم دوستان انچنانی هم نداریم از پهنای دستهای پر قدرت خود کمک میگیریم ، یالار ارتعاشت را بالا ببر تا به هفتصد برسد یالا و،،و،و ای بچشم.
پایان . شنبه سیزدهم ماه می دوهزارو بیست وسه میلادی
ثریا
-
یک اطلاعیه
ثریاایرانمنش ساکن اسپانیا
بدینوسیله به اطلاع همه ایرانیان عزیز میرسانم. که در کنار هیچکدام نیستم .
ایران من به همراه شاهنشاه بزرگ آریا مهر برای ابد بخاک رفت. باکمک یک زن جادوگر .
بنا بر این تنها خاطرات وادبیات واشعار وموسیقی سر زمینم را در سینه ودر کنارم دارم نه شمارا میشناسم ونه میلی بهشناخت شما دارم .ادبیات لاتی. لمپن کوچه بازاری مرا رنج میدهد .
از دوستان قدیم تنها چند نفری باقی مانده اند که باانها دلخوشم .
دیگر نه ایران ، نه ایرانی نه تجزیه شدن هیچکدام برای من اهمیتی ندارد
جهانی که میرود یک دهکده شود ویک کد خدا داشته باشد دیگر ارزش ندارد برای شاگرد کد خدا هم گریست .
.
خاطرات خوبم را حفظکرده ام کاهی انهارا مینویسم برایم مهم نیست بخوانید یا قضاوتم کنید خودم میدانم کیستم
من زاده زرتشت بزرگ هستم واز نسل او بر خاسته ام با شما غریبه ام فرقی ندارد با یک خارجی باشم یا با شما برای من همچنان غریبه هستید .
به امید بر آورده شدن آرزوهایتان ، برای همیشه خدا حافظ سر زمین آریایی من
پایان
چهارشنبه دهم ماه می. دوهزارو بیست وسه میلادی
-
مرد،گآن بر خاسته اند
ثریا ایرانمنش و….. لب پرچین .ساکن اسپانیابا فرا رسیدن سپیده دم. بیاد. آن چند پاره استخوان افتادم سپیده دم سروشی برایم نداشت آوازی تلخ هشتصد یورو باید بدهم تا آنچند استخوان باقیمانده را به خاکستر تبدیل کنند همان استخوانهایی که روزی انهارا پاهای محکم زندگیم میپنداشتم بلند بودند ومن پاهای بلند را دوست میداشتم .انسانهای دیگر. سرودی برایش میخواندند که باهم شنیده نمیشد آنها به کیسه پر او چشم داشتند . من به قامت کشیده وصورت هممیشه درهم وچشمانی که از شدت الکل به رنگ خون در میامدند ترسناک میشدند .امروز آن رویا ها و ورویاهای دیگر با هم مخلوط شده اند دیگر چشمانم به. دنبال هیچ رویایی نیست انرا بستم حال در بیداری باید به دیدار سوختن آن دوپاره استخوان باشم ، لعنت بر تو .من از خانه گریخته رمیدم. به گوشه عزلت پناه بردم. روح پلیدت به دنبالم بود ودر بیداری مرا پاره پاره میکردی ،هرچند زخم این پارگی هنوز پنهان است وکسی آنرا نمیبیند .فراموشی ….. این مهمترین. کاری بود که توانستم انجام دهم ناگهان سر از گور در آوردی وتتمه دارایی مرا میخواهی برای سوختن آن چند تکه استخوان ،دیگر از خود گذشتگی بس است اما ابروی کودکانمان در بین است .بده مهم نیست یکماه حقوقت را …..پسرکم بفریادم رسید. .اورا بسوزانید منهم به سفر میروم گور پدرش.به به این بهترین کلام وهدیه ای بود که گرفتم ،دیگر سعی دارم شبها راز با سروشی أغاز وبه پایان برم ،آن سروش تو نیستی تا در. دل شب تاریک بسوی من حمله بری تو دارای چندین شخصیت بودی. همان دکتر جکیل ومستر هاید ،از دل تاریکی شب بیرون میامدی هنوز پارکی قلبم. روی سینه ام هویداست .چشمانی داشتم مانند خورشید همه چیز را روشن میساختند تو خاک در آن چشمان پاشیدی از آن پس میترسیدم گام هایم را بردارم برا ی کمک قرص ودارو. به کوچه میرفتم. زنی دیگر را در کنج دیوانه خانه نشانده بودی نوبت من بود ،،،،اما تو مردیفردا خاکستر ترا در توالتشهر میریزند. اگر من باشم ؟؟! پایانچهارشنبه 10/05/2023 میلادی -
در بستر مرگ
ثریا ایرانمنش و…. لب پرچین . ساکن اسپانیا .
وانگاه سیمرغ با پر های رنگارنگش بر فراز سرم پرواز کرد . در یک اطاق روی یک تختخواب. خوابیده بودم صد ها . ماشین ولوله و شیلنگ ودوربین وتلیزیون. همه مرا زیر نظر داشتند . راحت بودم دخترم گریه کنان در گوشم گفت :
مادر باید همین الان عمل شوی کلیه
چرک کرده چرک وارد خون شده ، ،،،،،،
مهم نیست. من راحتم چه آرامشی پرهای رنگین سیمرغ روی صورتم میگشت من نمیدانم کجا بودم ….
فردا صبح یک زن چاق وفربه فریاد کشید ، دیدیدچه ممه های خوشگلی دارد ؟! کی؟ من کجا هستم . آن اطاق دیگر نیست اما مردی با مهربانی صبحانه در دهانم میکذارد .
آمبولانس آمد مرا حمل کردند چه راه طولانی مگر مر از آن اطاق بیرون برده بودند !
بلی به شهری دیگر برای عملی سخت و تو بیهوش بودی. یک پایت. در این دنیا ویکی در آن.دنیا وبچه هامانند جوجه میلرزیدند واشک میریختند …..
ها ؟.
آهه ؟ من زنده ام . خانم دکتر ، این ماشین چرا اینهمه سر وصدارمیکند .خانم دکتر با مهربانی گفت. با سر وصدای این ماشین من ضربان نبضترا ونفس کشیدن ترا دارم وخندید. ،سپس گفت ،،،، عالی هستی قوی هستی ، بتو تبریک میگویم مادر را به اطاق شماره فلان ببرید
چهار روز بود که بین هوشیاری و خواب بسر میبردم ،
اهای آقای دکتر میل دارم بخانه بروم ودر میان ملافه های خودم بمیرم از این اطاق از این جماعت بیزارم ،،،خندید ،
آمبولانسی مرا به خانه آورد مردی جوان مرا در آغوش کشید وروی تختخوابم خواباند حالت خوب است ؟! عالی. پنجره ها را باز کنید تا گلهایم را ببینم وکبوتران که درون باغچه ام تخم. گذاشته اند ، اه تنها چهل وهشت ساعت بین مرگ وزندگی دست وپا زدم چه آرامشی داشت مرگ و چه دردناک است زندگی میان حیوانات ،.
حال تنها یک کلیه دارم عیبی ندار د خیال میکنم اترا فروخته ام. ضعف دارم راه رفتن برایم مشکل است از چرخ بیزارم میل دارم بدوم وبه مغازه چینی بروم وان زن چینی مرا در بغل بگیرد وببوسد وبا لهجه شیرینی بگوید برایت دعاکردم خوشحالم برگشتی ،،،،،،،
اما اینها را برایم پیغام داد من نتوانستم به دیدارش بروم گاهی برایم خیاطی میکند ،
کمتر میتوانم گام بردارم وکمتر راه میروم و بیشتر نگاه میکنم به مردمی که سیری نا پذیرند. هیچگاه سیر نمیشوند .
تمام پرستاران دکترها یک یک مرا بوسیدند حتی زیبا ترین انهارا که برای اولین بار اورا میدیدم حالم را پرسید گفتم ،،،عالی مرا بوسید چشمانش لبریز از اشک شد. پرستار اطاقم دستهایم را بوسید مگر چه شده مگرمریم مقدس شدم ،،،،، نه قرار بود بمیرم اما مرگ را شکست دادم ،همین،پایان
سه شنبه 09/05/2023 میلادی
-
مادر .روزت مبارک ؟!
ثریا ایرانمنش و…. لب پرچین
امروز در کنارم همه آواز میخوانند طبل ودهل میزنند من فردا باز با خیال خویش تنهایم .آوازی را از فرا گوشه جهان میشنوم آوازی که به ناله مرگ بیشتر شباهت دارد .دیگر اخگری در درونم شعله بر نمی افروزد .دلی که درأن عشق نباشد گورستانی سرد استاه صحبت گورستان شد ، بما خبر دادند که تاریخ اجاره گور همسرتان به پایان رسیده یا بیست وپنج سال دیگر انرا تمدید کنید ویا خالیش کنید ….. ،بیست وپنج سال دیگر !؟!؟! نه استخوانهای پوک شده اورا خواهند سوزاند وان سنگ گران قیمت را که به قیمت فرش زیر پایم تمام شد در گوشه گاراژی برای یادگاری خواهند گذاشت ابدا بمن مربوط نمیشود جای مترس های گوناگونش خالی که مانند مگس از سر ،ورویش بالا میرفتند ،امروز من به ماتم خویش خواهم نشستتا اگر فردا بمیرم حسرت نخورم که کسی به ماتم من نخواهد آمد .خودرا محکم نگاه داشته ام آن عده ای بمن آویزانند. قدرت خودرا از من دریافت میکنند. باید بر خیزم .نمیدانم. شاید امروز عده ای بمن. بخندند وجه بسا فردا من. دریابم که چرا خنده دار بودم. چرا؟هنوز شعله های عشق در دلم زبانه میکشند .تشنه آم اما میل ندارم از هر لوله و شیری که باز است. دهان خشک خودرا تر سازم وقلبم را آبیاری کنم .رهروان همه رفتند آنها که از چشمه های آب شیرین سخن میراند ند. حال باید به جویباری خشک نظر بدوزم ویک جوی باریکی که گنداب از آن گذر می رودخانه بپندارم. وبه تماشا بنشینم ..به تماشای ولگردانی که بی اندیشه اند واز روی کتابها کپی برداری میکنند من فریب نمیخورم برایم یک سر گرمی است آنها خودرا گنده پنداشته اند وبخیال خود در آب شیرین داد سخن داده وشنا میکنند نمیدانند در لکن متعفنی خودرا بخاک میسپارندپایان .08/0,5/2023 میلادی ….. ثریا اسپانیا -
و… این سوسن است که میخواند
نوزده سال از مرگ زنی میگیرد که شیرینی همه محافل بود ودر غربت میان فاحشه های لوس انجلسی گرسنه برهنه جان سپرد یکسال دست شکسته آش را با خود حمل کرد چون پول نداشت دیگران فقط برایش دست میزدند دستههای آلوده آنها. نشکسته بود .و…این سوسن است. که میخواند./// بستی تو تا بار سفر از خونه ما !.ومن طاقت این درد را نداشتم وتب زیبایی انراهمه صفحات اورا خریده بودم شبهای دراز بی عبادت چه کنم که مورد تمسخر اهالی مومن خانه قرار میکرفتم بلی ! طبع تو به گناه عادت کرده !!!! کدام گناه. دزدی کار شماست مال. دیگران را خوردن. کار شماست با رفتن به زیارت کربلا ومشهد روی همه. کثافات خود مانند گربه خاک میپاشید وان را میپوشانید. یک لقب حاجی برایتان کافی بود تا دنیا را در میان دستهایتان بفشاریدگناه من این بود که سوسن را دوست داشتم ،دیگر میلی نداشتم آن خرمن فضیلیتی را که سالهای اندوخته بودم در برابر چشمان کور شما به نمایش بگذارم سوسن بهترین دوستم شده بود .در کنار شوپن و بتهون لیست اورا قرار داده بودم به همراه شور فکرت امیروف میگریستم وبه همراه سوسن. گریه میکردم .دیگر زیبایی ها بر ق جواهرات لباسهای ابریشمی ساخت. بوتیکای تازه رشد کرده در نظرم جلوه ای نداشتند آنقدر آنها را میکوبیدم تاله شوند در آن خانه هر چه بود زشت بود کثیف بود آلوده بود چگونه پالهنگ زیبایی خودرو روی اینهمه پلیدی و زشتی وکثافت بگذارم کجا میشود رفت. وفرار کرد .آخرین کلامی را که سوسن در گفتارش با مصاحبه کننده. ابراز داستانی بود « چرا به دنیاامدم » ؟؟ حال منهم همین سئوال را دارم. چرا به دنیا آمدم . چرا از کویر بزرگ را رهاکردم چرابه این سر زمین بی هویت آمدم همه سر زمینها بی هویتند اما من در میان بازوان زرتشت بزرگ غلت میخوردم حال ،،،،،،برای سوسن گریستم واب دهانمان نصیب کسانی فرستادم که به ظاهر هنر مند ودر باطن خود فروش بی ارزشی بودند سوسن از فقر وگرسنگی مرد. خانم های دو همشیره از فقط پر خوری روانت شاد زن بزرگ ودوست داشتنیپایان ،جمعه 05/05/ 2023 میلادی -
عقل ما ، شعور ما ،
ثریا ایرانمنش و…. لب پرچین ،،اسپانیا
و….. خداوند. عقل را از بشر گرفت ودیگر چیزی برایش نماند این عقل ماست که تعیین کنده همه چیز است ونشان میدهد چگونه میتوان از یک تکه خمیر خام نانی تازه به دست آورد ما خیال میکنیم هر کدام علامه دهریم ودنیا یک تکه مواد خام حال میل داریم با کمک جوشن کبیر دعای ندبه جهانی به زیبایی بهشت بسازیم .
مدتهاست که نه حوصله نه خاندان را دارم ونه نوشتن حتی تلویزیوندهم خاموش است تارصدای مرگ فخری نیکزادرا شنیدم .زنی که هیچگاه گمان نمیبردم خواهد مرد. هشتاد دوساله بی صدا بدون جنجال در لندن زیست بیاد عشق دیوانه وار شادروان فریدون مشیری افتادم که مرتب در وصف لب لعل چشمان خمار او. شعر میسرود . بیاد ناهار خوری طوس متعلق به رادیو تلویزیون وکارکنان آن بودم که به همت دوستی اکثرا ناهارم را به همراه این عزیزان آنجا میخوردم.
امروز ایران من وان گذشته به تلی خاک متعفن تبدیل شده که بر بالای آن یک پرچم کاغذی گذاشته آن ورودی یک اجر نوشته اند ،
روزی در اینجا تمدنی بزرگ با مردمانی فهیم وبا شعور و مهربان و زیبا ودوست داشتند وجود داشت امروز تنها یک تل خاک آلوده از آن باقی مانده است ،
أن خورشید درخشان ولبریز از نور وتازیانه جویش همه حواس خودسرانه از دست داد وعقل ها را در کاسه سر خشکانید خورشیدی که هر صبح بهاری برای ما دلبری ودلر بایی میکرد حال تبدیل به یک تیغه برنده شده ودر بعضی جا ها عقلهارارنیز خشکانده است .امروز همه چیز گناه است پیکرهساختن ، نقاشی ، رنگ کردن ولباسهای دلخواه یک صومعه سیاه به همراه مردان تازیانه به دست. مانند راهبه ها باید. رفت وارد کرد عقل ها خیلی زود در کاسه سرشان خشکید .
آنها همه سنگ شده اند. مردمانی که روزی شادمانه میزیستند امروز تبدیل به گل ولای لجن شد اند مواد مسمومی که دیگر نمیتوان انر شکل داد .
نور خورشید تبدیل به خنجر شدهذ پهلو. ها را میشکافد ومیرود من در پی یک صورتم که چهره گذشته مرا بیاد بیاورد همه مرده اند همه هیچند من هستم با خرد خویش واندیشه های که نگذاشتم زیر تابش نور آفتاب بخشکد حال هر چه را که میل دارم از آن میسازم .حتی عشق را ،پایان
تاریخ دوم ماه می دو هزارو 02/05/2023 بیست سه میلادی .
-
پشت پرده های سیاه
ای کاش میشد همه چیز را به دست فراموشی میسپردم شبهاراحت میخوابیدم. هنوز بوی گند ان عطرهای زننده تندوتیز او مشامم را آزار میدهد هنوز خوابیدن لمس کردن کردن آن مرد لعنتی درمیان دو پستان گنده او مرا آزار میدهد برایش خانه خرید پالتوی پوست قره گل خرید اثاثیه خانه را پنهانی به خانه او منتقل میکردحتی تکه تکه جهازی را که برای دخترانم جمع آوری کرده بودم او بین دو مرد میرقصید لبانش راقرمز میکرد پستانهاراربیروندمیانداخت سیگاری لابلای انگشتانش میگرفت. وهمیشه مانند زنان ارمنی یک کیسه نخ بافتی. به دنبالش بود حد اقل زنان ارمنی برای شرافتشتشان کار میکردند اماراوبرای نمایش .اه هشت سال پیکر چلاقت را درون سبد جابجا کردند همه نور چشمان وعزیزانت را از دست دادی اما قطره ای اشک نریختی همیشه پاهایت باز بود برای دو مرد .
آیکاش میشد فراموش کرد آیکاش. میشد فراموش کرد
-
گفتی ۱
گفتی بنویس همه را بنویس واههمه مکن تمام شب این صفحه جلویم باز بود. از چه بنویسم. در چاه توالتی بد بو را باید بردارم بینم آمارا بگیرم از تعفن آن حالم بهم میخورد ،نه. در توالت را محکم بستم دورش را نیز ساروج گرفتم تا بوی نامطبپوع آن بیشتر روان مرارازار ندهد . دفترا بستم. تنها میدانم که این مردم هیچگاه آن مردم نخواهند شد وانچه بر من گذشت به خاک فراموشی سپردم بگذار با اندیشه های کرم خوردهشانزندگی را نشخوار کنند ، یک زن در آن واحد با دوبرابر همخوابگی دارد معلوم نیست کدام بچه حقیقی هستند پیر مرد تریاکی بیمار دلش خوش بود که همسران بنیاد جلال وشکوه گرفته غافل از آن بود که. آن زن تنها به ظاهر همسر را جلوی بقیه میپرستد پولهای این یکی بهتر بود باقی بماند دیگر از من مخواه که بنویسم. بگذار همچنان در کثافت وپلیدی روح خود زندگی کنند نامش را زندگی بگذارند ، نه ، از من مخواهذ درب این سوراخ بو گرفته را باز کنم و
هرچه تا را یکی یک به نمایش بگذارم ..
و…..توخودت در همان دوران کودکی آنچه را که باید ببینی دیدی ودر ذهن کوچکت پنهان ساختی دیگر انرا آلوده نسازید بهترین کاری که در طول عمرم انجام دادم فرار از آن توالت بود .
پایان
-
ثریا ایرانمنش ….و…. لب پرچین ، ساکن اسپانیا!دم صحبت غنیمت دانش که بعد از روزگار مابسی گردش کند گردون بسی لیل ونهار آردبهار عمر خواه ای دل و گر نه این چشمه هر سالچو نسرین صد گل آرد ببار وچون بلبل هزار آردحضرت حافظ شیرازینگاهی به نسل گم شده دیروز ونسل سر گردان امروز. مرا به این فکر انداخت که کم کم نژاد پاک واصیل ایرانی از میان خواهد رفت همچنانکه در سایر کشورهای قدیمی صاحب تاریخ دیگر یک انسان اصیل آن دیارا نخواهی دید. مانند مصر. وچه بسا دیوانه ای پیدا شود داستانی همانند سینوحه برای سر زمینی که میرفت سومین کشور جهان شود بنویسد وجه بسا مارا نیز به باد تمسخر بگیرداین روز ها نان دانی عده ای همان یوتیوپ ویا سایر دکه های ساخته شده از نوع تکنولوژی جدید است واما من هنوز دفتری دارم ومدادی وخودکاری صاحب یک کلکسیون قلم هستم تا در آینده ببینند که ما چگونه مینوشتیم وچگونه میخواندیم وجه طبع سرکشی برای فرا گیر یها داشتیم. شعر شاعران مانند نان شب سر هر سفره نشسته بود ورادیو در گوش ای داشت برنامه گلهای جاویدان را پخش میکرد .به چکار ابدت ز کل طبقی. /از گلستان من ببر ورقیگل همین پنج روز شش باشد / وین گلستان همیشه خوش باشد ،،،،،سعدی از کتاب بوستان وگلستان او….امروز تنها. برایمان عکس جعبه واجبی را میکشند ودستور کرم های نرم کننده را به هنگام. کارهای خوبی از نظر خودشان نشان میدهند کسی دیگر نه به دنبال رودکی سمرقندی میرود نه به دنبال عارف نه به دنبال فروغی بسطامی ونه به دنبال محمد حجازی ونه دشتی با کتابهای خوبشان وشجاع الدین شفا که روانش شاد با ترجمه کتابهای خوب و دلنشین ودر لابلای آن. فاش کردن اسرار را بما نشان داد. امروز یک فاحشه گل بسر شده مظهر وطن پرستی حضرت ولایتعهدی با دو دست چاقالوی خود نماد قلب. گلو بالیستهارا به ما حواله میدهند ، ما باید از خودمان جدا شویم باید گم شویم گذشته ها باید پاک شوند مالکیت از بین برود. من حتی صاحب قلب خودم نیز نخواهم بود که انرا به دست چه کسی بسپارم ،همه رفتند. همه رفتند یا جوان یا پیر یا در جنگهای چریکی کشته شدند ویا درجنگی که ناگهان از هوا برایمان رسید در آن زمان بود که کم کم تجاوزها شکل گرفت زنان ودختران را بعنوان همراه آشپز ونگاهدار سربازان به جبهه روانه ساختند وانها پس از چندی با یک نطفه حرامی بر گشتند دیگر خودشان نبودند وان بچه دیگر هیچ احساسی در هیچ موردی نداشت نه خواهر را میشناخت نه مادر را تنها تجاوز را میشناخت. کتک زدن وکشتن را فرا گرفته بود. با دهان والفاضی کثیف و…. بدین سال نسل ما عوض شد ونسل قدیم یا مردونابود شد یا فرتوت در گوشه ای بین فراموشیها دارد. چرا میکند ،نه ، دیگر انتظار انرا نداشته باشید که ایران ایران وسر زمین دلیران شود چند تکه میشود عده ای شیره ای وتریاکی هم با فاحشه خانه های احداثی خود روزگارشان را به اتمام میرسانند.یاران موافق همه از دست شدند /در پای اجل یکا یک مست شدندخوردیم ز یک شراب در مجلس عمر /دوری دو سه پیشتر زما مست شدندخیام نیشابوریپایان یک غم نامه ،ثریا ، 16/042023 میلادی
-
دنبال چه میگردیم .
ثریا ایرانمنش و… لب پرچین ، اسپانیا
امروز زمانی است که ما با تجربیاتی تازه رو برو شده ایم گاهی سعی داریم آنها را از خود دور کنیم اماباز به به دنبال گله راه میافتیم وبهر روی بنوعی انرا در گوشه از روحمان جای میدهیم یا با ایده ولوژی های ساختگی نو أنرا مخلوط میکنیم وهیچگاه در این فکر نیستیتم که بعضی از آنها را در درون سر کوب کنیم. دنباله میشویم درب افکارمان را قفل میکنیم گذشته ها را تا حدی به زیر فرش پنهان میسازیم مگر به آنها احتیاج باشد. .
امروز دیگر کمتر کسی میتواند از گذشته خود یادی بکند. آنقدر در افکارمان وعلیرغم میلمان. انواع کثافات را فرو کردند که گاهی بکلی فراموش میکنیم انسانیم ،
لبی تر کنیم ،سیگاری بکشیم علفی و با خماری در رویاها سیر کنیم .
هیچکس به دنبال آن. نیست که خودش را بیابد. وبگوید من خودم هستم خود من کم کم گم میشود سپس با کمک رمالان وفال گیران وپیش،گویان. به دنبال خود میکردیم .
تا اینجا ما هنوز در پنهانی به بعضی از اعتقادات خود . وابسته ایم گاهی هم. در یک فلسفه یا عقیده گم میشیم وهیچگاه نمیدانیم که حقیقت چیست برای خود منطق زیاد میبافیم در حالیکه بین این دو فرق زیادی است .
عده ای امروز همه دم بو گرفته یک سیاست را گرفته اند. دور خودشان میچرخند غافل از آنکه. بزرگان چه خواب دهشتناکی برای بشریت دیده اند برای زمین وبرای طبیعت تنها کافی است نگاهی به بارانهای سیل اسا. هجوم برفهای ویخ بندانها یا. آفتاب داغ وهجوم بی امان مهاجرین بیاندازیم. هوایی را که تنفس میکنبم لبریز از سم است غذایی را که میخوریم درونش ذرات سم را میتوان یافت زمین دیگر کشت نمیدهد وامروز خاکستر مردگان. بجای خاک باغبانی درباغچه ها پهن میشود وجه بسا فردا بجای روییدن یک گل ناگهان یک گوش یا یک کلیه ویا یک بینی بر شاخه نشست.
خاک دیگر بوی خاک را نمیدهد. کوه ها همه زیرشان خالی شده کم کم فرو میریزند ما هنوز به شکست انسان پی نبرده ایم وهنوز مرگ طبیعت را باور نداریم .
جز درد نیست درمان آنجا که درد باشد
که پرده های غیبت شد آشکار مارا
امروز همه در میان دردها خفته ایم .
این گره که تو بر دل. افتاده است
کی گشایش که مشکل افتاده است
ناگشوده هنوز یک گره هم
صد گره نیز حاصل افتاده است ،
«عطار نیشابوری»
پایان
ثریا .15/04/2023 میلادی
-
بزرگترین مشکل امروز ما .
ثریا ایرانمنش و…. لب پرچین . اسپانیا
آنکه پا مال جفا کرد چو خاک راهم / . خاک میبوسم وعذر قدمش میخواهم
برای شکر گذاری برای پوزش خواهی از ویرانی زمین مادر طبیعت مادر ما دیگری خیلی دیر شده تست ..بی أبی کمبود باران وبرف بخصوص در این نقطه ای که ما زندگی میکنیم کشتزارها وزمین را تهدید میکند با کم نوشیدن آب و حمام نکردن روزانه ما ویا نشستن پیکرمان ، این خشکی درست نمیشود از کسانی باید پرسیدکه که انگشت به ماتحت. أسمان وزمین کردیند وبه دنبال چیزی میگردند که خودشان نمیداننددچیستر و بیگاری کشیدن از مشتی بدبخت محتاج انهارا به مرز جنوندکشانده تا جایی که شیطان زا یافته وبر مسند خدایی نشانده آمد هر روز اپرا پرستش میکنند برایش دختران باکره زیر سن زا قربانی میکنند وخون نوزدان تازه تولد یافته را میاشامند تا همیشه جوان وزنده بمانند ،ایا از ادامه زندگی ننگین خود خسته نخواهند شد ؟
در این نقطه که من زندگی میکنم خشکی وبی آبی بیداد میکند تنها یک پارک بزرگ که چند درخت ویک دریاچه وچند پرنده وچرنده در آن زیست میکنند ریه این قسمت از جغرافیای سر زمین پر ابهت ته مانده لاتین که خشک افتاده میل دارند که آنرا ویران کنند بزای بی آبی وزش هوا وغیزه بهانه هایی که خودشان میاورند ،،،، نفس کمتر بکشید هوا آلوده میشود راه کمتر بروید از خانه کمتر بیرون بیایید واگر ممکن است بمیرید تا جای ما بیشتر باز شود وپیروان تازه نفس را
بیشتر کنیم هر روز ردیف قایقهای مردان گردن کلفت وخال کوبیده بدون خانوخانواده درون دریا ها به شهر ها بندر ها میرسد خالی میشوند دوباره قایق ها به دنبال عده دیگری میشوند ،کسی نیست بپرسد انهاراذکجاذسکنی خواهید داد ورای چه نفعی سر زمین انهاراذویران ساخته خانواده هایشانرا رها کرده وبدون آنکه زبان شمارا بدانند آنها را باینسوکوچمیدهید ؟ بزای بردگی آینده ؟ برای کشتن ما ؟
أفتاب عقل شما خاموش شده خود شما به. خشکی مغزوشعور افتاده آید تنها به سود وزیان خود میاندیشید ومن هر روز لبه تیز اندیشه هایمرا سوهان میزنم وانها را تیز تر میکنند از دید،گآنم که همان شبنم شب گذشته روان است وناگهان تبدیل به سیل میشود انهارا رها میسازم وبه کودکانی میاندیشم که تازه پای بر این جهان ویران نهاده آمد ،
آفتاب عقل نداشته شمارا خشکانده است تنها میمونهای مقلدی هستید که نگران شکم وزیر آنید ،
ومن همچنان سر زندگیم را در زیر خاکستر خیال اندیشه هایم پنهان دارم . تا زمان زنده بودنم که چندان طول نمیکشد میل دارم نسل جدید را با گذشته آش اشناسازم کتب زیادی را مطالعه کردم حتی خاطرات سیاحانی که به سر زمین من آمدند و خصوصیت وطرز زندگی مارا به رشته تحریر در آوردند بصورت کتاب انهارا بفروش رساندند سود ها بردند ما ؟همچنان دریک تاریخ میخکوب شده ایم در یک جا دور خود میچرخیم ،
در حالا حاضر صاحب چند تاریخ شده ایم از زمان مادها ؟!!! تا زمان حمله اعراب وسر انجام عده ای تاریخ را از زمان آن شورش بزرگ وحشتناک سر لوحه خود قرار داده اند به آدمکشی های خوددفخر میکنند ،عده ای هم به درگاه آن دو مرد به راستی میهن پرست چسپیده اند….
پایان ، ثریا / تاریخ 13/04/2023 میلادی
-
درودی تازه
ثریا ایرانممش و…. لب پرچین ،اسپانیا
ایی پاپ رسید اما نه آن خطوط زیبا را یافتم ونه هنوز با این غریبه آشنا شدم .
چند خطی را بزای امتحان مینویسم در این رابطه از پسر مهربانم که راه دور آست واین هدیه را بمن داد . سپاسگذارم از همه بچه. ها به راستی قدر شناسشان هستم که دست به یکی میکنند برای خوشحال کردن من این نعمت نصیب هر کسی نمیشود هیچ ثروتی هیچ اندوخته ای براندازه بزرگواری ومهربانی این دلهای پر مهر . مساوی نیست ،
تقدیمی بشما عزیزانم . تا روزی دیگر. ساعتی دیگر وحالی دیگر وهوسی دیگر
بوسه هاایم را بپذیرید به راستی سپاسگذارم بخصوص از نوه عزیزم که با کمک او توانستم ان یکی را خالی کنم وروی این بیاورم. جانش سلامت وعمر همگی طولانی ،
مهرتانرا خریدارم پذیرا جانم فدای همه شما باد. .
ماماثریا ،
چهارشنبه 12/ 4/2023 میلادی
-
همه از آن شما !
ثریا ایرانمنش و…..لب پرچین ! اسپانیا !
اشعاری را از شاعر قرن های گذشته خودمان میخواندم بنام ” فخرالدین عراقی ” ایشان در همدان به دنیا آمده است حال چرا لقب خودرا به عراقی !!! تبدیل گرده نمیدانم چقدر عرب دوستیم ما ! چقدر دشمنانرا میپرستیم ما !
در آن زمان نیازی به ازمودن وفرا گیری نبود هر چه بود درهمان چهار دیواری شهر میگشت بعدها تاریخ نویسان ومحققان با خون دل آنهارا بیرون کشیدند تمیزکردند به چاپ رساندند حضرت حافظ نیمی از اشعارش را از ترس محتسب به درون چاه ریخت واین ته مانده آنهمه اندوخته ها ست که با ز هم به دست غیر شراب گلاب شد وتنگ شراب گلابدان امروز نمیدانم !!
آن روزها هنوز اندازه خودرا نمیدانستیم .خو درا همیشه فقیرنا چیز وبرده وبنده میپنداشتیم.
در تمام اشعار ودیوان های این شعرا ی بزرگ مقدار ی ابراز بردگی وبندگی وجود دارد !
نیازی هم نمی دیدیم که خودرا بشناسیم ویا بشناسانیم . بنا براین مقداری از گذشته های ما همچنان ناشناس باقی ماند واگر چند حفار فرنگی بخانه ما یورش نیاورده وبرای پر کردن و بردن اموال کاوشی بخرج نمیدادند چه بسا هنوز در حال چپق کشیدن وخماری در کنار یک جوی الوده در میان خاکهای لبریزاز بیماری وکثافت وشپش می نشستیم . ” هرچند همین امروز هن به اصل خود واصل شدیم “
هر چه بود کس ویا کسانی امدند وما برخاستیم وتازه خمیازه ای کشیدیم قدی صاف کردیم چپق به پیپ تبدیل شد و گیوه به چرم ایتالیایی . سازها از پرده ها بیرون آمدند وصاحبانشان نوازندگشان شناخته شدند وتاتوانستند نواختند وخوردند وبردند ” البته چند نفری” یکی از آنها هرشب بخواب من می اید با مال من در نیاوران ولواسانک برای خود وخانواده اش خانه خرید لباس ایتالیایی پوشید وما گم شدیم آنقدر کو..چک شدیم که دیگر حتی کبوتر خانه هم مارا نمیبیند وروی سرمان میریند
سالها به اوج تنگی رسیدم تا توانستم نفسی تازه کنم که ناگهان از چنبره یکی از ” چاکراها” چیزی بمن سلام گفت .
روز گذشته روز بسیار بدی را گذرانم تنها بودم دیگر میلی به یافتن معرفت وغیره ندارم میلی به هیچ چیز ندارم این رویای شب گذشته بود که مرا ودار کرد تا کمی از دردنامه هایم را به روی این صفجه مضحک بیاورم .
حال دیگر چیزی وجود ندارد تا آنرا فرا بگیرم وچیزی وجود ندارد تا آنرا امتحان کنم همه را بیازمودم زخودم خوبتر نیافتم ! بلی میل نداشتم خدمتکار خانه من ارباب من شود وآن مرد نا توان مانند بادکنک خودرا باد کند وبا نوک یک سوزن بترکد و نه میل نداشتم خودم را باید نگاه میداشتم وانهایی را که بمن وابسته بودند در کنار داشتم .
امروز زندگیم بی خطر شده است جون با خود خطر زندگی میکنم ودیگر میل ندارم دردچنبر امواج فضیلت اسیر شوم برای کی ؟ کجا؟ در یک سر زمینی که نه متعلق بمن است ونه خاک آن مرا میخواهد وخودرا دریک پستو پنهان ساخته ام .
حیال خانه دریا در شما ل نصیب یک گرگ تازه به دوران رسیده که درلباس دوستی بمن نزدیک شد .رسیده زمین هایم معلوم نیست در دست کدام بساز وبفروش قلعه شد وخانه های دیگرم زیر چرخهای سنگین خاک شد از قبل من دختران آن زن فرسوده بدبخت هرجایی بیچاره به جهاز بزرگ دست یافتند !!! وآن نوازنده بداهه نواز که داشت از گرسنگی تلف میشد در لباسهای ایتالیایی افاده میفروخت همه را سیر کردم .
چرا که میل نداشتم مانند دیگران چهره عوض کنم وعرض بردگی به درگاه بیت ببرم وچشم درچشمان هیز وکثیف آن ملای بیسواد بدوزم ویا ان سپاهی کثیف اندامم را لمس کند .نه خودم بیشتر ارزش دارم وفرزندام را آنچنا ن تربیت کردم که فرا تراز خودم راه میروند .
امرو ز به حقیقتی دست یافته ام که دیگر نیازی به اندوخته ها ندارد وامروز احساسات خواسته واندیشه هایم به اندازه خود رسیده اند ومیدانستم برای هر کاری چه سودی باید پرداخت تنها کاری را که نکردم این بود که با خدای بزرگ یک حسا ب مشترک در بانک او باز نکردم تا درحیات دوباره گدا نشوم !
امروز دین یک معامله بزرگ با خداوند است تازه اوهم پنهان شده معلوم نیست درهوش مصنوعی . در کنار یهودیان ثروتمند ویا دردشت کربلا ویا در لابلای نوارها وروبانها واطلس ها وطلاهای محراب کلیسا پنهان است .
چقدر شاعران آن زمان ما سا ده دل بودند ! که میسرودند ”
خدا دردل سودا زدگان است / مجویید زمین را ومپیویید سمارا !!!!
“””خیر با این دستگاه نمیشود نوشت ویا کار کرد باید خطوط را به پایان
ببرم اندیشه هایم را برای خودم نگاه خواهم داشت .ث
پایان
10 آپریل 2023 میلادی
-
یک روز تعطیل!
ثریا و…… لب پرچین . اسپانیا !
یک دلنوشته در یک روز تعطیلی وبسیار غم انگیز !
سالهاست که ما رنگ شادی وخنده ودورهم جمع شدن را از یاد برده ایم بچه ها به دنبال زندگی خودشانند نه فهمیدیم نوروزچگونه گذشت ونه سیزده آن بیمار عزیزی در بیمارستان داشتم ونگران حال او بودم و…هستم ….. دراین روزهای غمگین میل ندارم در مراسم عزا داری های دروغین نیز شرکت کنم شرکتهای سهامی فروش البسه وشمع وکلاه عبا وردا وزرق وبرق زیوز وطبق کشی وغیره که بمن مربوط نمیشود .
میترا و اهورا مزدا خدایان بزرگ من بودند که دیگر اثری از آنها نیست . وامروز در دامن اهریمن داریم جان میکنیم .
اهریمن جای همه را گزفته وجایگزین آنها شده است ما دراین تحول نا بجا چگونه میتوانیم خودرا عوض کنیم وبشکل انها در بیاییم حتی چهره هایمان فریاد میزنند که ما از نژاد شما نیستیم آنهارا نیز به دست چاقوی جراحی نسپردیم چرا که عاشق خودمان هستیم امروز همه چیز را انکار کرده اند وما نیز انکار شده ایم .
حال اهریمن مادر ما بوده واین اظهار نظر مارا خشمگین میسازد .
میگویند در پس هر تاثیر بزرگی علت بزرگی در پیش است وما سالها به همان امید واهی نشسته ایم .
ـآن تاثیر نا دیدن وگم شد ونا پیدا چه روزی خدایان خودرا نمایان میسازد ؟
ما بسیار شبیه خدایان خودمان هستیم همچنان
پاکیزه وهمچان با روحی پاک وهمچنان حتی دشمنان را نیز میبخشیم .
دست به دست این خدایان دروغین نداده ایم و میدانیم که خدایان ما مارا شبیه خود ساخته اند به انها خیانت نمیکنیم .
امروز چقدر از دوستان خود دورم ایا دوستانی دارم ؟ در کجا؟ رژه گورها .
برای لذت بردن از شیرینی وطعم میوه های خوشمزه باید پوست تلخ آنهارا از جای در اوریم وبرای پیدا کردن دوستان نیز باید پوستی از انها جئا کنیم وقدری از خودمانرا به انها بدهیم تا شبیه ما شوند چاره همین است چاره دگری نیست .
آنکه میل دارد به دنبال مغز برود پوست خودش کنده خواهد شد وبجای رسیدن به مغز از پوست اول به پوست هفتم میرسد .
وگاهی میبیند که آن مغز تنها یک پندار بوده است میوه کال وپوک وبدون مغز است . تنها پنداشت او اورا به دنبال پوست کردن فرستاده است .
تاریخ را نمیدانم ونمیدام کجای تاریخ ایستاده ام امروز تنهاا از تاریخ میلادی درغربت استفاده میکنم حتی فراموش کرده ام چه تاریخی به دنیا آمدم ودر چه روزی ودرچه ماهی اگر بچه ها یاد اوریم نکنند .
تاریخ امروز زنجیری از برد وباختها وقما رهاست من بازی کن خوبی نیستم همیشه بازنده بودم چرا که دستم را همه میخواندند . همیشه به دنبال واقعیت رفته ام ریشه یابی کرده ام تا به مغز رسیدم .
چندان میل ندارم از خودم بنویسم وچندان میل ندارم وارد این دنیا مضحک ساختگی شوم سعی دارم تا آنجایی که مقدور است از تکنو لوژها دوری کنم کمتر مینویسم دلم برای آن تایپ رایترهای نواری تنگ شده دلم برای گرامافون تنگ شده صفحه هایم را مرتب کرده ام بدون گرا مافون !!! شاید هنوز در زمان خودم قفل شده ام اما شعورم ومغزم جلو تر از من میدود راهرا برایم باز میکند چاه را بمن نشان میدهد . واحساسی که نامش حس ششم است درمن بسیار قوی است .
روز تلخی است روز تاریکی است ومن ….درد دارم دردهایم بیصدایند با یک آخ تمام میشوند .
تمام / تاروزی دیگر
پنجشنبه ششم آپریل 2023 میللادی
-
افتخار آفرین
ثریا ایرانمنش …و لب پرچین . اسپانیا
بر تن خورشید می پیچد به ناز / چادر نیلوفری رنگ غروب /
تک درختی خشک در پهنای دشت / تشنه میماند دراین تنگ غروب …….: زنده نام فریدون مشیری :
روز گذشته هنگامی که دریکی از برنامه های فضای مجازی شاهزاداه ولیعهد ایران داشت از در بدریها روزهای آخر پدر خود میگفت بغض راه گلوی مرا گرفته بود وبه این دنیای بیرحم ومردم بی شرم نفرین فرستادم .
با خودم گفتم ” افتخار میکنم که با پاسپورت شاهنشاهی وارد فرودگاه هیترو شدم بدون هیچ سِوال وجوابی دوازده ما مهر اقامت درون پاسپورتم خورد ومامور با احترام گفت ” ول کام ..مام ….خوش آمدید بانو !
امروز دراین گوشه هر گدای تازه به دوران رسیده ای میگوید خجالت میکشم بگویم ایرانی هستم !!!!!
امروز گرفتاری های ما خیلی زیاد است با روی کار آمدن گروه شیطان پرستان وازبین بردن انسانها وکارکشیدن مجانی از رباط ها دنیارا به کام همه تلخ کرده است وما هرروز بجای اب چکه ای زهر مینوشیم ودیگر بفکر گذشته ها نیستیم همه چیز آهسته آهسته به زیر خاک فراموشی میرود مانند اهرام ثلاثه مصر .
ترامپ را ازمیان برخواهند داشت چرا که آخرین انسانی هست در آن کره وحشتناک در بین شیطان پرستان که ستاره را وارونه میگیرند وبرابر شیطان سجده میکنند وروی پولهای باد آورده شان غلط میزنند مزارع را ازراه دور میسوزانند درختانرا با ماشین های اتوماتیک به یک ضرب از ریشه قطع میکنند تا شهر های خودشان را بسازند شهر های مانند سودم وگومورا لبریزاز سکس ومی ورقص وآواز آنهم از نوع خونیین آن .وگروه گروه عمله وسرباز از راههای دور وارد میکنند انهارا درهتلهای پنج ستاره ساکن میسازند تا موقع تدریس آنها فرا برسد برای روزهای آتی که درپیش است .
حال گویاجای کم آورده اند افریقایی هارا از نژاد ایرانی واریایی معرفی کرده از فردا درخلیج فارس و جزیره کیش قایق های تند رو گروه گروه سرباز پیاده میکنند و باید درهتل های شیک ساکن شوند وبا دختران ما هم خوابی کنند نسل ما باید از ببین برود آن نسل زیبا و لطیف اریایی وزاده اهورا مزدا !
من نمیدانم لال بودن یعنی چی اگر چیزی را برخلاف ببینم انرا رسوا میکنم پرده پوشی را نمیداتم وهیچ قدرتی نمیتواند مرا لال کند ویا زبانم را و مغزم را از من بگیرد مگر مرگ که مدتهاست درانتظارش هستم .
اما آن دردهایی را که کلمات بر دلم میگذارند نمیتوانم بی جواب بگذارم از در بخود میپیچم تا جوا ب را ندهم آرام نخواهم نشست .
گاهی گفته ها ونوشته هایم پر از چین خواهند بود وزمانی بسیار ساده وروان و کلماتی که لبریز از چین هستند همه درتب وتاپ ریا ودردرون بخود میپیجند .
خدارا ازما گرفتند خدایی که درزمان بیچارگی وبی پشتیبانی میتوانستیم به او رو کنیم وفریاد بداریم واو گاهی جوابی بما میداد امروز نمیدانیم رو به کدام قبله نماز بگذاریم ؟ خدای من حقیقت بود نه اغوا کننده وفریب دهنده اشخاصی هستند که خدا را نیز به دروغ فریب میدهند با نام اوجنایت میکنند با نام او آدم میکشند وبا نام او فاحشه خانه هارا اداره میکنند خدای آنها با خدایی که من درسینه دارم فرق میکند .
وزمانی که من دل به آهنگ او میسپارم عشق دردلم پدیدار میشود وانگاه میدانم که خدا به دیدارم آمده است .
در آن زمان دل به آهنگی میسپارم که برایم بسیار اشناست . آهنگ دل سرود ستایش وامروز واژه ها کم کم گم میشوند ماهم درکنارشان خاکستر میشویم .
امروز دلی دارم که در گوشه ای افتاده ودرکنارش مشتی خاک نشسته است بانک های هستی در اطرافم شنیده میشود اما من تنها به دل خویش گوش فرا میدهم که چه کسی را فرا خوانده است ودر کنجی نشانده وبا او سرگرم است .
من دیگر در سر زمینم خیابانها را نمیشناسم در هیچ دیاری من هیچ کو.چه و خیابانی را نخواهم شناخت تنها با حواس خود راه میروم ویا با حواس خود طی طریق میکنم همه چیز ناگهان دود شد وبه هوا رفت همه چیز در زیر ” انبوه ثروت”ها پنهان شد حال من تنها از کبوترانی که باغچه ام را احاطه کرده اند الهام میگیرم ورویم را به افق میسپارم تا ستاره ام را پیدا کنم .
دیگر امید ی به فردا نیست . هیچ فردایی وجود نخواهد داشت همان دیروز است که تکرار میشود .پایان
در دل تاریک این شبهای سرد / ای امید نا امیدی های من / برق چشمان تو همچون آفتاب / میدرخشد بر رخ فردای من .
پایان/ ثریا ایرانمنش 04/04/2023میلادی /







