Category: General

  • شهناز تهرانی

     ثریاایرانمنش. « لب پرچین » اسپانیا  !

    سخنی که باتو دارم. ، به نسیم صبح گفتم / دگری نمیشناسم. بتو أورد  پیامی  ( شیخ سعدی)

    بغض واشکهای تو مرا نیزبه گریه انداخت. ، چهره منفور آن زن. عن تلکتول  جلوی چشمانم  دیده میشد به همراه پدر حقه بازش که معلوم نیست  چه غلطی میکند. که امروز صاحب دو خانه بزرگ مانند دوقصر  در لندن وپاریس است  . وتو زن نازنین هنوز باید برای لقمه  نانی دور دنیا از هنرت استفاده کنی چون نمیدانی  و نمیتوانی که به کدام بنگاه باید خود را عرضه کرده وبه معرض فروش بگذاری وبا واسطه گری کنی  هم جایزه بگیری هم از اجاره نشینی نجات پیدا کنی ، 

    خود فروشی. راه دارد. راه های زیادی هم دارد. وزبانش از نوع زبان من وتو نیست زبان شعر وم‌وسیقی نیست زبان دل پاک وابگینی نیست زبانی است  ناشناس که تنها خود فروشان کوی خرابات انرا میشناسند 

    همراه بغض واشکهای تو. گریستم چرا که خود نیز یکی از قربانیان همین دسته  متعفن ومتعین وبه ظاهر متدین هستم ، 

    من نیز گریختم واواره شدم تا  بتوانم در آسودگی خیال به فرزندان بیچاره ام برسم آنها را نجات بدهم تاانها مانند من قربانی نشوند ،

    گریه های تو مرا بیاد فغان های خودم میانداخت   این کلمه منحوس «فاحشه » در فرهنگ ما جا افتاده.  همه در نوع خودشان یک فاحشه  اند. فاحشه مغزی و فاحشه جنسی و فاحشه اجتماعی . 

    اولین بار این کلام را از زبان زنی شنیدم که  هووی مادرم بود . ودومین  بار از زبان مردی که همسرم بود  وکارمندآن وکارکنان اداره ای که در آنجا کار میکردم هم مرا به چشم یک فاحشه شب کار مینگریستند از همراهی با من  ‌همنشینی با من خود داری میکردند لباسهای شیک مرا میپوشیدند اما. درخیابان 

    ودر حالیکه همان لباس من بر پیکر ناقصشان. خود نمایی میکرد رویشان را بر میگرداندند تنها چند مرد محترم بودند  که همسران خارجی داشتند ومرا خوب میشناختند وبمن احترام میگذاشتند ،

    من زیبا بودم ، برازنده بودم. وبی اعتنا به همه سرم بود ‌کارم. کسی نبود از اینجماعت بیشعور بپرسد اگر من فاحشه هستم چرا  روی شانزده ساعت برای چندر غاز پول. دارم جان میکنم وچرا کرایه خانه ام  عقب افتاده وچرا صاحبخانه   انرا به اجرا گذاشته وچرا اثاثیه انرا  بخاطر بدهی  ها  با خود بردند ومن روی زیلو  در کنار خانواده ام  که نان اورشانبودم  نشستم ،

    نه هیچگاه این سئوال را از خود نکردند راه. رفتن من  برایشان عذاب اور بود   نشستن وغذا خوردن من انهارا رنج میداد زیبایی من انهارا دچار  عصبانیت میکرد. لباس پوشیدند بوی خوش عطر های انتخابیم  همه باعث عذاب روح آنها بود  در خانه همسرم ومیان اقوام کورد  او .

    من از خودشان نبودم. پوستم  زیر آفتاب داغ کویر به رنگ مس در آمده بود. زیبایی وسادگی وساده دلی و سرم درون کتاب وصفحات موسیقی واطمینان کردن به همه نتیجه اش این شد که خانه وزندگی وهمه آرزوهایم را در آن سر زمین  بر جای بگذارم  خود وفرزنداندآنم را از دست 

     آرا ذل ‌اوباش وزنان لیچار  گویی مومنه‌حج.ر فته نجات دهم  سالهاست ا‌وارگی را پیشه کرده ام  در خارج نیز بیکار  ننشستند پیر زنی از اهالی شهر نو وک‌وره های اجر پزی. به دروغ خودرا مومن. نشان داد وگفت من سابقه این خانم را میدانم. همسرش اورا از خانه های فساد  نجات داده است درحالیکه  من وهمسرم دریک اداره کار میکردیم  وهمکار بودیم او زرنگ‌تر بود من احمق تر ،

     گریه های تو بغض چندین ساله مرا نیز  در گلویم. شکافت برای سر زمینم  وخاک کویر گریستم اما بیاد همان مردمی افتادم که دستشان درون کاسه غذای من بود ومشتشلن بر پیشانبم .این در فرهنگ ما جا افتاده ، فاحشه ، جنده، خراب، بیکس وکار، خیابانی ، اینها کلماتی است که همیشه نثار جان شیرین و  پر زحمت میشود . ترا در أغوش میکشم تو در کذشته ویتانین فیلم های فارسی بودی وجود تو مردم را به سوی گیشه ها میکشید.  بگذار سگهای ولگرد  اعو اعویشان  را  سر دهند وشبانه روی پشت بام ها زوزه بکشند سرنوشتی بهتر از این نخواهند داشت. کارشان همیشه  زوزه کشی و نوشیدن خون  پاکان است ، ، با مهر فراوان ، ، ثریا. 24/01/2023 میلادی 

    این نوشته  را به حضور بانوی  هنر مند شهناز تهرانی تقدیم میدارم بامید پذیرش

  • امروز !

    ثریاایرانمنش . پر پرچین . اسپانیا 

    نه ! حوصله نوشتن هم ندارم  ، روز غمگینی است  هوا. بقول آن شاعر پیر چپول. بس نا جوانمردانه سرد است او کنار منقل پر از آتش وذغال و شوفاژ روشن همرا با بوی افیون به أسمانها میرفت وخیال میکرد در انسوی مرز ها خر داغ میکنند آنهم در سر زمین یخ ویخبندان. بد جوری خوشی زیر دلشان زده بود. 

    امروز سر تا سر.  برنامه ها تنها أشپزی ودستور ریسایکل کردن. لباسهای کهنه ودستور  ریسایکل جعبه های  زباله است. به تماشای آن مرد گنده با سبیلهای از بنا گوش در.ر فته. که دستور أشپزی میدهد ‌ در هر کلامش یک درمیان یک کلمه. خارجی تف میکند  خوش خوراک است.  تکه های گوشت بره ، گاو ، مرغ  نان برشته  سیاه. دانه زده بطری عرق لیوان یخ آماده در أشپز خانه اولین لقمه ر ا خودش در دهان میگذارد دومین را به گربه ای بزرگی که بیشتر شبیه یک روباه است .

    در این فکرم که بعضی‌ها نان قیافه وهیبت خودرا میخورند وبعضی ها با پر رویی و بی حیایی وریا  ودروغ  در این فکرم که دوستان امروز. در کجا ویلانند ودر چه حالی هستند. آیا مانند قوم وخویشهای من. رو برطرف قبله کرده برایم مینویسند. که با ما تماس نگیر. وادرس  خانه شانرا نمیدهند نامه ها میبایست به محل کارشان میرفت وکم کم قطع شد چون در جوال چیزی نبود ؟! 

    عده ای با کمال وقاحت ودروغ رو بروبت می نشیند وخاطره تعریف میکنند وترا نیز در آن خاطره  های  متعفن شریک  کرده هرچه سو،گند یاد کنی که بابا دروغ است ازبیخ وبن . اری دروغ میگویی  بتو تهمت ضعف اعصاب وسر انجام دیوانگی میزنند .

    دلم برای هیچکس وهیچ کجا تنگ نشده ، دلم در کنارم نیست. اصلا دلی ندارم  یعنی قلبی که بزرگ است اما خالی همه  سوراخ هارا خالی کرده تنها بزرگی وبی  اعتنایی او باعث عذاب شبانه منست ،

    در این فکرم که کجا. ر ا اشتباه کردم ؟ ..جوابم این است که همیشه اشتباه میکردم تجربه نداشتم مردم را نمیشناختم به هر  هرزه وبی سر وپایی اعتبار میدادم تا هموزن  خودم شود انگاه در کنارش مینشستم سر انجام خسته ونا امید از جای بر می خاستم همیشه این جمله در گوشم طتین داشت که « مگر تو کیستی ». که مثلا آرزوی فلان لباس . را کرده ای مگر حتما باید کسی میبودم  ؟! انسان بودم  نه پدرم دزد و قاچاقچی  بود ونه مادرم. زنی هرزه وهرجایی  که به زور صیغه یک ادم معتبر شود تا او ومن کسی شویم. ما خودمان بودیم همان باز ماندگان آواره زرتشت بزرگ  نه در این دنیا جای داشتیم ونه در عاقبت  دنیای دیگری هم نیست هرچه هست درهمی جاست  بقیه دروغ است ،

    امروزچقدر تنها مانده ام  ناگهان شخصی. از میان سیل خروشان دریاها. بیرون آمد رابطه هارا قطع کرد وخود گم شد بر گشت به همان لجن زاری که از آن بیرون آمده وماموریت داشت .

    سکوت میکنم  خود فروشی آسان است در خدمت اعتبار مافیا نیز آسان است اما بیرون آمدن سخت. ومن پرواز را دوست. دارم میل به پرواز دارم میخواهم. در أسمانها گردش کنم اما  آسمان نیز تیره وتار است  از هجوم بمب ها وپرواز پرندگان أهنی وبمب افکن ها ،به کجا میروی ای رهرو تنها. به کجا ؟!  جاده تاریک. بیابان‌ها مین کذاری شده  وهوا نیز سمی  است ،. پایان 

    ثریا  20/01/2023  میلادی 

  • وکالت یا جهالت

     

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »  .‌اسپانیا 

    آن میوه بهشتی که آمد به دستت ای جان / در.دل چرا نکشتی  از دست چون بهشتی 

    تاریخ این حکایت  گر از  تو باز پرسند. /. سر جمله اش فرو خوان. از میوه بهشتی 

    « حافظ شیرین سخن » 

    ایکاش  در میانه بودم  و نریبونی داشتم ‌حضوری تا خفتگان را از خواب خوش مستی بیدار کنم ،

    أن شاه جوان‌مرگ ما  روز های آخر در نا امیدی کامل بسر میبرد  او خوب میدانست که جهانی را که ساخته است ویران خواهد شد وجغد ها بر ویرانه اش نوحه خوانی میکنند ،

    چهل وچهار. سال است که این جوان بی تجربه وخام . زیر نفوذ. بک مادر  که خود میداند ومبتواند. وبرایش. سر زمین  ایران مهم نیست. کشورش همانجایی است که اقامت دارد. وسالها عضو حزب سوسیالیست آنها بوده وچه بسا باشد. حال ای جوان خام نه در س سیاست خواند ونه. میلی. دآشت پای در جرگه. بگذارد چرا که در میان شاهزادگان اروپایی چندان   جایی نداشت. شاهزادگان عرب هم میدانستند که پایشان را کجا بگذارند. در س سیاست. هم نخوانده بود دوستان خوبی هم نداشت که اورا هدایت کنند. خوب ،،،،، یک سازش. زیر لحافی من اینجا تو آنجا  سیب را در دست داریم نیمی تو گاز بزن نیم دیگرش را من  مهم نیست تخم هایش زیر دست وپاها له میشوند مهم حال است ،

    احساس من بمن هشدار میداد که دوری کن. وسکوت پیشه ساز.  تو در آن دیار نه فامیلی داری اگر هم داری بیشتر تمایلاتشان مذهبی وتو کافری نه زمینی داری که ترا فرا بخواند ونه خانه ای. ونه مال ومنالی  یک لا قبل تنها  با دستهای کوچک ونحیفت به جنگ کدام اژدها  میخواهی  بروی. از گذشته ها پلی بساز از روی آن عبور کن وبه سر زمین خورشید  سفر کن .

    اما دلم برای آن غنچه های پر پر شده میسوخت ، خوب چه بسا آنها هم شبیه پدرانشان ومادرانشان  به هنگام بزرگی ترا تکه تکه نکنند ،

    امروز این سر زمین  یک پارچه به زیر برف رفته. اما در بالکن کوچک من خورشید همچنان میدرخشد وبمن نویدزندگی میدهد. زمین  زمین است مهم نیست در کدام نقطه آن قرار. بگیری درخت وگل وسبزه. همه  همه جا یکسان است ومردم هم کم کم شبیه هم خواهند شد. ،شبیه اما نه یکسان .

    حال این مرد جوان که موهایش ریخته و به سن کهولت  پای گذاشته تازه دفتر وکالت  باز کرده تا برود با  بزرگ‌تر هایش صحبت کند ؟! در باره چی وکی مادر گرامی تو  با دشمنان همراه است افتخار دارد که بعنوان  یک ملکه پیر  در همه مراسم  حضور بهم میرساند ‌ در کنار زنان عرب مینشیند ،

    با هشتک بازی و  فضای مجازی که نمیتوان مملکتی را نجات داد. نه ارتشی داری. نه حمایت گری در حالیکه تو قانونا ولیعهد ایران بودی ومیتوانستی. بجای پدرت بنشینی اما حوصله نداشتی  مردم آن سر زمین را خوب شناخته بودی  که با  غوره سردیشان میشود وبا یک کشمش گرمی ایکاش استعفا داده بودی  وخیال مردم راحت بود که کسی را ندارند چهل وچهارسال  دم ترا گرفتند ترا ناجی وقهرمان خواندند تازه. از آنها میخواهی بتو وکالت بدهند تا در مقابل اربابان بگویی من وکیلم که ایران را به عقد اسراییل در بیاورم ، تو ولایتعهدی  تو میبایست از این قانون استفاده میکردی ویا استعفا میدادی چهل وچهار سال مردم را سر انگشت چرخاندی  با کمک همان  آدمخواران  که ترا تامین میکردند بتو میرسیدند   و ناگهان زنان خودشان  بر خاستند   تا با ابلیس نادانی ‌جهالت  بجنگند. تا حق پایمال شدهخودرا به دست بیاورند  ،

     نا توانند دست خالی 

    بدون پشتوانه  ،اه،،،

     رویم را بسوی خورشید که درخشش آن از همه روزها بیشتر بود ، گرداندم  وخم شدم و ستایش کردم تنها همین تکه  شهرک ما آفتابیست وبدون برف  خورشید خدای یگانه. خورشید گرما بخش  ‌خورشیدی که آنهمه نعمت را بما داد وما انهارا تعمدا به دور ریختیم. ویا در کنار شوفاژ های فکسنی اروپای شمالی وامریکا دلخوش داریم که آزادیم  ،کدام آزادی ؟؟ آزادی بروی توپ بازی کنی  آنهم تنها در صحن خانه خود آزادی در خانه ات یا میخانه عرق بنوشی وآزادی فوتبال تماشا  کنی.  مهم نیست سر زمینی کم کم به قعر  نابودی فرو میرود و تو میتوانستی  انرا نجات دهی ‌ندادی ونگذاشتی  که بقیه هم بر خیزند تو یک مامور بودی ومعذور همین دیگر بیشتر نمیتوان. نوشت ،

    خسروا ، داد گرا   شیر دلا ، بحر کفا  / این جلال  تو  به انواع هنر ارزانی 

    روان شاهنشاه شاد دلش شکسته ونا امید از دنیا رفت  و این بود پایان راهی را که همه با هم پیمودیم. در میان  دستهای  یک زن ویران شد .،پایان 

    ثریا ، 19/01/2023 میلادی 

  • اولین دیدار

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا 

    در کاخ سعد آباد تنها بود  حال جفتی را بافته وسر حال وخوشحال. قرار بود بیمارستانی را که به نام بانویش نام گذاری  شده افتتاح کند . 

    آنقدر بچه بودم که زیر دست وپاها گم میشدم  بادوستی که در آن بیمارستان. کار میکرد  همراه شدم ودر صف اول قرار گرفتم .

     سر انجام.  صبر وبی فراریها  به پایان رسید وانها آمدند  بر خلاف عکسهایش مردی لاغر اندام اما بسیار خوش قیافه با بوی خوشی که اطراف  را احاطه کرده بود ، بانویش.  نیز با بک لباس ساده  تنها زینت او بک سنجاق سینه بود با کلاهی سرمه ای همرنگ لباسش وچشمانی که به  خورشید وستارگان  طعنه میزد ، اه چه جفت زیبایی  خودم را در لابلای جمعیت. جا بجا میکردم تا هر چه بیشتر به اینزوج زیبا وخوشبخت !  نزدیکتر شوم .

    بیمارستان بنام ( حمایت مسلولین  شماره. دو ثریا پهلوی بود ). ثریا برای افتتاحیه آن آمد انا در نطقی  خیلی کوتاه کفت :

    آیا بهتر نیست نام این بیمارستان بنام بنیان گذار او که عیسی ابو حسین بود نام گذاری  شود ؟!  چه بسا روزی من نباشم. . واز آن روز بیمارستان حمایت مسل‌لین   شماره. دو تبدیل شد به بیمارستان عیسی ابو حسین که خودش. بیماری  داشت  در سوییس پس از بهبودی نذر کرده بود بیمارستانی رابرای حمایت مسلولین که در آن روزها بیداد میکرد بطور  رایگان در اختیار وزارت بهداری بگذارد ،

     پس از مراسم  افتتاح آنها یک یک طبقات ‌اطاق‌ها ی بیماران را سر کشی کردند. با بیماران دست میدادند وبرایشان  آرزوی بهبودی را داشتند . به آنها دلداری دادند. وپس از ترک بیمارستان. ثریا  ملکه گفت ، از  شهرداری هم میخواهم میدان ثریا را به میدان والاحضرت شهناز.  نام گذاری  کند .

    اشک چشمان همه پرستاران وبیماران پر کرده بود اگر در آن ساعت از یکی از. آنها میخواستی. خودرا قربانی کند با کمال میل این کاررا انجام میداد  سادگی افتادگی ومر د می شهنشاه وثریا در آن زمان بسیار. بر دل مردم نشسته بود. البته غیر از. توده ای ها ومصدق الهی ها  .

    سالها گذشته  من امروز در آستانه گذر زمانم اما بهترین وزیباترین خاطره ام همان روز است وچهره خندان وخوشبخت شاه جوان که دیری نپایید و دیگر هیچ ، بلی هیچ دیگر با نمایشات و فرمانده  سازمان های  مد و اقتصاد وردات   زباله ها کاری ندارم آن روزها منهم خوشبخت بودم. همه خوشبخت بودیم نان داشتیم آب داشتیم خانه  داشتیم وفقیر وگدا خیلی کم داشتیم چرا که شهرداری برای آنها. پناهگاه وگرم خانه  ساخته بود اینها تا ر یخ زنده آن سر زمین است حال یک لکاته  زیر خواب شبانه توده  لاف وگزاف میزندد که مگر شاه برای مملکت ما چه کرد ؟ وتو لکاته احمق  تنها نسل سومی که پدرت وپدر بزرگت ایران مارا به ویرانی کشید من تاریخ زنده آن سر زمینم وهمه چیز را بخوبی بیاد دارم وعاشقانه  شاه را میپرستیدم  پس از  خدای نیکی ها اهورا مزدا  او دومین خدای من بود ،بشما هم مربوط نیست ؟! 

    پایان 

    ،،،، ثریا و 17/01/2023 میلادی 

  • فرق تمدن ها

    « لب پرچین  
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا .
    کنستانتین پادشاه تبعید ی یونان  در تبعید. جانسپرد اما. پیکر اورا به خانه اش وخاک خودش یونان انتقال دادند. جنازه او در معرض دید دوستدارانش  در یک کلیسای ارتدوکس قرار دارد . وصف. طرفدارن. او با احترام بر پاهای او بوسه میزنند خانواده های سلطنتی نیز. اکثرا به این مراسم رفته آند.
     بیاد آن روزهایی هستم که. این پادشاه زیبای یونانی که واقعا  مجسمه های. قدیم یونان را تصویر میکرد در کشتی خود به دریای خزر امدومدتی میهمان شاهنشاه ایران بود تا بتواند  اقامت بگیرد و قانون در اروپا برای همه یکسان است شاه وگدا تمیشناسد ،
    ومن هر روز درانتظار مجلات وروزنامه ها بودم که تصویر خندان وزیبای اورا درکنار همسرش  که گویی الهه ای از سر زمین های باستانی بو د ببینم ،
    همسر او خواهر ملکه دانمارک است همه با هم فامیلند خون ویکتوریایی در همه. رگه‌ای آنها جریان دارد ،
    حد اقل یونان. اشغال شده احازه داد مادر. ‌پادشاه تبعید  ی.وشاه تبعیدی  به خانه  خویش برگردند ودر ارامگاه خانوادگی خود بخواب ابدی خود ادامه دهند ،
    شغالان  وگرگهای گرسنه ما چنان. دشمن شاه بودند که اگر جنازه اورا میافتند  تکه تکه کرده ومیخوردند تا کام  تشنه وروح پلیدشان  ا رام بگیرد ،
    سالهاست که آن تصویر ملکه ذهن من است. وسالهاست   که این دوشاه اندیشیده ام و سالهاست جهان آنها را  ستایش کردم هردو خانه. وسر زمین خود. را دوست داشتند اما یونانیان  به  انها حمله  نکردند انهارا به زیر پاهای آلوده بخون  خود  زیر ورو  نکردند ،‌یونان هنوز تمدن. چند صد هزار ساله اش را حفظ کرده. وسر زمین ما دروازه ها. را هر چند سال یکبار به. روی 
    اجنبی ها باز میکند وخودرا مانند یک کالای ارزان قیمت در معرض فروش میگذارد. مانند یک  زن هرزه ارزان قیمت ،
    امروز من از سلسله تصاویر گذشته ام  ودر هر تصویری که می‌یابم بیشتر به دنبال معنای آن هستم . هیچ معنا. مانند بک حلقه به حلقه دبگری قفل نمی‌شود. کلمات گم میشوند. معنی واقعی خود را از دست میدهند  تنها تصاویر آنهم به مدت 
    کوتاهی در  نظرم  میماند. وسپس همه چیز گم میشود امروز ما داریم کم کم واهسته آهسته به زیر چتر دو رنگ آبی نیل و زرد  خردلی میرویم  به  ظاهر نماد پرچم شهر جنگ زده. وتصرف شده قلابی است اما در واقع پرچم دنیای آینده ماست.  اربابی وبردگی .
    خون آبی وخون زرد  ، همیشه به دنبال بک معنای بوده ام وهر چیز تازه ای مرا ودار میکند  که انرا بشکافم ،
    گذشته های . ما. یاد بود های  ما. یادگارهای ما. یک یک نابود شده واز بین میروند همه یاد گاری تا  به قعر دریاها ویا به زیر خاک فرو میروند. دنیای دیگری ساخته میشود در دو رنگ.  تعداد فقرا بیماران پا به سن گذاشته ک ه کم کم دارد از بین میرود نیروی تازه ای که مغز وشعورش در اختیار دیکری است  جهان اینده را اداره میکند ، دیگر درد را احساس نمیکنی مرگ برایت  یک امر عادی است و آن زخمی  را که بر سینه ات نشسته. تنها تماشا میکنی برایت بی تفاوت است.  جنین های  آزمایشگاهی وحرامی های ناشی از سکس های نا جوانمردانه که هر روز فیلمهای آن را با وقاحت تمام به تماشا میگذارند ، دنیای آتی ما را. اداره خواهند نمود ،
    وباید با کذشته ها خداحافظی کرد. همچنین با کنستانتین. زیبا ،
    آسوده بخواب وارام. دنیای ما تمام شد ،
    پایان .15/012023 میلادی 

  • مرگ بهتر است یا زندگی ؟

    « لب پر چین ». ثریا ایرانمنش  . اسپانیا 

    موضوع انشای امروز ما 

    !!!!!!دختر جوان آلویس پریسلی با ایست قلبی مرد ! تنها دختر آن خواننده دوران جوانی ما بود  زندگی جالبی نداشت سر گردان بود به هر روی  خبر دردناک است بخصوص اگر هنوز پیر نشدی .

    زندگی چندان دلپذیر نیست. بیمارستان‌ها لبریز از بیمارهای  نزدیک به موت دکترها ‌پرستاران همه در اعتصاب. !!! قسم نامه صقراطرا مو به مو بمرحله اجرا در أوردند  وهر بار مرا بیاد آن فیلم. وحشتناک. سایلون گرین میاندازد سوار دوم از راه رسید قحطی قلابی. از آب رفتن نانها  وبرنج های پلاستیکی. میدانیم که دیگر. زمین چیزی بما نخواهد. اند غیر انواع  بوها و انبوه. کثافات  زباله های اتمی  یخبدانهای. مصنوعی.  باران های مصنوعی سیل های مصنوعی ، جمعیت باید کاهش پیدا کند یا با بیماری های کشنده. یا جنگ ویا عوامل طبیعی ویا فرار پزشکان اکثر مواد غذایی  در. کارخانه ها  درست میشوند. مصنوعی هستند ما شبهه غذا را میخوریم نه خود غذا را. گذشته از گوشتهای  کروکودیل ونهنگ ‌الاغ ‌شتر و گاو وگوسفند مقداری هم. گوشت مصنوعی ببازار آمده و تو نمیدانی از چه موادی درست شده است ،

    سبزیجاتی در.د ست نیست که به علف خوری روی بیاوری  هر یک نخ  سبزی درون مشتی  پلاستیک آنهم با بوی ضدعفونی بتو دهن کجی  میکند 

    نانها محصول موادمصنوعی باد کرده کرده درونشان تهی. وبا خمیر هایی یخ بسته نپخته 

    حال ژنرال ایستاده روی یو تیوپ . دستور غذاهای شاهانه. را میدهد لاشه بره  ولاشه گوسفند را به سیخ میکشد با سس هاییکه دراشپز خانه های خارج یاد گرفته آنها را جلوی چشمان گرسنه تو میخورد. آب دهن تو راه میافتد .اه آن هندوانه بزرگ. که سالها شبیه انرا ندیدی.  غذاهایی شاهانه ویا مخصوص تغذیه فرورشیهای بالای شهر قدیمی بود. .

    بما مر بوط نمی‌شود که این مواد از کجا میرسد. از همانجایی که چمدانهای  دلار به ونکور ومونترئال میرسد  ،

    این گفته ها ‌کرده ها  بما مربوط نیست  ما باید همان چیزی را که دکان بغلی بما عرضه میکند. بخوریم. به قصاب محل میگویی  پای مرغ را وران مرغ را میخواهیم. ران‌ها  را پنهان میکند. زباله ای را درون کاغذ میپیچد ومیگوید. رادها قبلا بفروش رسیده !! 

    نه زندگی چندان جالبی نداریم اما من نمیدانم چرا با  اینهمه دردی که دارم زنجیر زندگی را رها نمیکنم ؟ در انتظار کی وچی هستم ؟ روز کذشته جواب  آزمایشم رسید به  کم خونی شدید دچار هستم باید  روزی چهار عدد قرص آهن بخورم. خوب کافی  است برای اینکه أهنی شوم ،

    خبرها چندان جالب تیستندهمه خودمان را به کوچه علی چپ زدیم یعنی  خوشبختیم در کنار دریای مدیترانه  .

    اهای شاعر توده که میخواستی به دریا برسی حال درکنار دریا چه غلطی کردی ! چشمه برایت کوچک بود آن دشت وسیع پر برکت برایت. تنگنا بود. ما را  به این روزهای  وحشتناک کشاندی وتو آن خوانند جنگل بزرگ  تریاکت  دیر رسید  وان سر زمین پر برکت را تحویل گدایان وفاحشه های شهرنو ‌تره تخم آنها. دادید برای پری  چکمه ای شعر سرودید ، 

    ‌بانویمان  نیز  مظهر زیبایی وشیکی وشهره جهان بود. وشاه در  کنارش آهسته آهسته جون شمع فرو میمیرد 

    ما هم مانند او ودرکنار او مردیم.  حال تنها ادای زندگی را در میاوریم ، وهنوز هم. شغالها توده. ومصدقی ولاشه های بو‌گرفته ‌نوا ده هایشان دست بر نمیدارند  و در شکل وشمایل جدیدی  از بی بی. درس میگیرند ومردم فریبی را پیشه ساخته اند. قهرمان پوشالی کانادایی. کدوی گندیده از آب در آمد آن قرشمال قمی. خود فروش وما !؟! همچنان جاده بی انتها ر ا طی میکنیم مقصد کجا مقصود چیست ؟! نمیدانم ،‌

    پایان 

     ثریا  / 13/01/2023 میلادی  ،

  • خوشبختی !

     « لب پرچین » ثریا ایرانمنش . اسپانیا 

    امروز نشستیم  چو رندان بخرابات. /  امروز نداریم  سر زهد ‌مناجات 

    امروز چه گویم  چه بزمیست و چه باده / امروز چه ساقی  همه لطفست ومراعات 

    امروزم ندآنیم  زمستی  سحر از شام /  امروز  ز اوقات گذشتیم  و ز ساعات 

    « شمس تبریزی » 

    چه خوشبختی بزرگی است که تو خودت را مانند  یک عروسک پارچه ای پوشیده ای. دستکش به دست. شال بر سر در کنار یک فتیله  روشن بخاری. انرا بغل گرفته ای. و به تماشای. تدریس پخت غذای شاهانه ژنرال. مینشینی که حتی یک  قلم آن در این گوشه پیدا نمی‌شود ،

    چه خوشبختی بزرگی است که. پول برق تو امروز تنها نود یورو شد نه دویست یورو ،

      چه خوشبختی بزرگی است که سرت را روی صندلی کهنه قدیمی تکیه داده ای وبه فردای نیامده میاندیشی 

    دسته دسته  دستمال های  مرطوب بخاطر. آب بینی و سرمای بیدریغ هوا ، 

    در انسوی شهر آفتاب پهن است ومردمان خوشبخت. در زیر آفتاب راه میروند. 

    سه میلیون مردم بدبخت دراین شهر خودرا مانند. لحاف کرسی پوشانده اند چون. نه کولر را روشن کرده اند ونه بخاری. ا ،

    دوش گرفتم. آب ولرم بود ناهار  .   نه نداشتم سوپ دیروز درون یخچال. دارد فریاد میکشد. قابل خوردن نیست  ،

    چه خوشبختی بزرگی است  تماشای. جنگ‌ها. وادمکشی ها. وظاهرا. چهار سوار سر نوشت. راهشان را طی کرده به این سو. میایند اول بیماری همگانی  ‌مسخره  با واکسن های گوناگون. سپس جنگ که ادامه دار خواهدبود تا سوار سوم که قحطی از راه برسد وسوار چهارم مرگ است ،

     ذیگر از سایر کشور هایی نظیر خودمان حرفی به میان  نمی آورم اربابان نزدیک پانصد سال دنیا را در میان دستهای خود کرفته اند از ماه بالا میروند. از سیاره عطارد پایین میایند خورشید  را نابود میکنند و بیشتر پیستها ی اسکی بسته شده چون برف نیامده  انسوی  دنیا  هنوز برای مردمان خوشبخت برف هست اسمان هم هست اطاق گرم با شومینه به همراه گیلانی کنیاک نیز است قبیله متوسط که ما بودیم یک درجه تنز ل کردیم ‌رسیدیم به فقر و  دیگران از ما بهتران قاچاقچیان . آدمکشان. دزدان  پله های  ترقی را طی کردند ورفتند در تا ر ک جهان نشستند از جاشویی  در کشتی ها تا به مقام اربابی رسیدند. از پادوی در بازار به مقام تاجر مهم رسیدند  ما طبقه کارمند بودیم بیفایده وبی ثمر. برای دیگران کار میکردیم  حال  دیگرانی  نیستند ما هم  کاری از دستمان ساخته نیست با حقوق باز نشستگی. لی لی. بازی میکنیم ،

    از میمهانیها خبری نیست ، از رستوران رفتن خبری نیست از سینما و‌نمایش خبری نیست  کارتون سیمسونها. برایمان قصه فردا را میگویند و در انتظار صبح روشنی نشسته ایم که هیچگاه نخواهد آمد. وکم کم روی ماه وخورشید را نیز خواهند پوشانید،

    خانواده ای از همان گروه اربابان در خارج از. شهر لندن. باغ کوچکی ,,,,  دارند که تنها هیجده باغبان هر روز صبح برای أبیاری و تزیین درختان وگلها باید راس ساعت هشت  درخانه آن  ارباب  حاضر باشند ،  وما برای پیدا کردن بک اطاق نمور . دوردنبارا میکردیم.  البته نوکران ‌خادمان آن ارباب‌ها تیز از مزایای قانونی بهر مند هستند. گروه گروه  برده های قوی هیکل را وارد میکنند بعنوان مهاجر وانها را در هتلهای. پنج ستاره جای میدهند برای. آینده ،

    ماساده دلان هنوز برای خم زلف بار از دست  رفته نوحه سرایی میکنیم .

    اه امروز. مانند  یک لوله کالباس شده ام. بسکه لباس  پوشیدم.  به رنگ کالباس هم در آمده ام ،

    اه ،،،،، چقدر دلم هوای یک ساندویچ  سالاد آلویه  موسیو را کرده است   همسرش سالاد های خوبی درست میکرد ، عرق فروش پشت خانه ما بود کباب ودل جگر هم داشت  حال همه چیز ویران شده با خاک یکسان. واثری از آنچه که بود باقی نمانده آدم‌های دیگری آمدند گویی از کرات دیگر وما انهارا  نمیشناسیم ،  نه دیگر هیچکس را در این جهان پهناور نمی شناسیم ، پایان 

    ثربا ،

    اسپانیا   11/01/2023 میلادی 

  • ماکارونی !

    « لب پرچین » ثریا ایرانمنش. اسپانیا.

    همه رفتند، تعطیلات تمام شد شور و شرها خوابید، سکوت خیابان‌ها را فرا گرفت و خانه خالی شد. ناهار ماکارونی داشتم، چقدر هم از ماکارونی بیزارم اما راحترین غذاست برای من تنبل.

    هر گاه که این رشته ها را میپزم قابلمه سه برابر میشود بعد که انرا گرم مبکنم. باز قابلمه پر میشود. نمیدانم از معجزات دستهای پر برکت منست یا از آنچه که کارخانه به درون این رشته های باریک فرو کرده. بهر روی مرا بیاد اولین سفرم به ایتالیا و اولبن ماکارونی خوردنم میاندازد. عصبی میشوم بشقاب را بسویی میاندازم. به هر روی قصه بی غصه ای بود. جوان بودم و در انتظار اولین فرزندم. اردیبهشت ماه بود. هنوز وقت داشتم که سفر کنم میهمان بک خانواده محترم ایرانی ایتالیایی بودم. اولین سفر، ‌اولین پرواز، با هواپیمای آل ایتالیا…

    به رم رسیدم. چه هوایی، چه مردمی، چه روزگار خوشی. و چه همه مهربانی در آن خانواده. به ونیز رفتیم خوشم نیامد.، نه نه میخواهم بر گردم، از گوندولا ها میترسم! در وسط راه در یک رستوران محلی که تنها پیتزا وماکار‌ونی داشت ایستادیم.۰

    میزها پر بودند با رومیزی های چهار خانه سفید وقرمز و دستمال سفره ما با بچه ها میزی را اختیار کردیم. آنها به آن بانوی تنومند ایتالیایی ماما میا سفارش غذا دادند، اول یک تغار بزرگ سس با گوشت چرخ کرده وسط میز نشست. سپس بشقابی لبریز از رشته های چرب وچیلی. ماکارونی. سس را روی آن ریختند نگاهی به چنگال و قاشق ‌کارد آن انداختم حال چگونه باید آن را بخورم. زیر چشمی نگاهی به میز های اطرافم آنداختم. آنها ماکارونی را با چنگال گوله میکردند. منهم چنگالم را در‌ون ماکارونی فرو بردم اما همه لیز میخوردند. این کار را چند بار تکرار کردم. همرهانم با شراب کیانتی خوش بودند ‌ابدا توجهی به من بدبخت نداشتند که با شکم گرسنه هنوز یک رشته هم در دهانم جای نگرفته. ماما میا دست به کمر داشت از پشت بار بمن نگاه میکرد. با اشاره دست‌هایش گفت. که قیچی بیارم؟ منهم سرم را تکان دادم. او رفت وقیچی بزرگ باغبانی را برایم آورد وگذاشت کنار دستم. شلیک خنده از همه مشتریان بلند شد. من سه ماهه حامله بودم و تازه از همسرم جدا شده بودم ،،،، زدم زیر گریه. سرانجام ماما میا آمد سرم را بوسید. صورتم را بوسید و بمن یاد داد که چگونه آن رشته های لعنتی لیز را بخورم. اما دیکر میلی به غذا نداشتم برایم اسکالپ با سس قارچ آورد انرا هم پس زدم و گریه کنان از در رستوران بیرون آمدم و تا الان از این رشته ها بیزارم. اما گاهی چاره نیست، در مواقع ناچاری باید انهارا نوش جان کرد و آن خاطره تلخ را نیز به دست فراموشی سپرد. مانند همه خاطراتم که شروع به نوشتن آن کردم و نیمه کاره آنها را رها ساختم. دیگر درد مضاعف نمیخواهم و خاطراتم را باخود به گور خواهم برد چیزهایی هستند که تنها بخودم مربوط میشود.

    در ایتالیا به دوستانم گفتم میل دارم راهبه شوم. همه مانند همان روز وحشتناک بمن خندیدند و گفتند اول باید کاتولیک باشی، بعد باکره ،،، و تو با یک بچه میخواهی راهبه شوی؟ تازه کشیش ها مگر ترا راحت میگذارند؟! ساده دل بودم و ساده انگار همه را از دیده نظر پاکیزه خودم میدیدم. هنوز هم گاهی این ساده دلی مرا به مشکلی دچار میکند. همه را مانند خود میپندارم و خوب یک دخترک احمق با بک دایه روستایی. که اورا شیر داده وبزرگ کرده. ومادری بدعنق عصبی و خود خواه قهر آلود ،،،،

    بهتر ازاین نمی‌شود. نه نمی‌شود. درون وجودم هیچ پلیدی وألودگی نیست. پاکیزه زاده شدم، مهم نیست دیگران در باره ام چه قضاوت میکنند مهم این است که خودم میدانم کیستم و چیستم وکجا ایستاده ام.

    پایان روز ماکارونی

    ثریا

    08/01/ 2023 میلادی

  • بر باد رفت

     

    ثریا ایرانمنش. « لب پرچین ». اسپانیا .

    ای که گفتی هیچ مشگل   جز فراق یار نیست  /. گر امید وصل. باشد همچنان دشوار نیست  ،

    هر کریسمس وروزهای سر خوشی. بعضی  از ملتها. فیلم های قدیمی. را نیز به نمایش میگذارند این روزها. بعضی از ترانه ها وگفتار ها ‌فیلم ها را قدغن کرده  اند ویک برچسب « نژاد پرستی ». روی آن نصب کرده اند. درواقع  آن بزرگان میل دارند هر چه را که در کذشته بوده  از ذهن مردم باقیمانده پاک کنند. وبطور کلی تار یخ را تیز  از سطر اول به میل خودشان بنویسند ، وما امروز در میان بسیاری از مفاهیم. وگفتارهای گم شده و  خاطراتمان کم کم.  رنگ میسازند. ونو رسیده ها مانند سیب کرموی از درخت افتاده  برایمان  تاریخ را باز گو میکنند. انهاییکه از زیر صدها  ملا و کوچه وپس کوچه های دهات بر خاسته اند خلال زاده با حرام زاده. فرقی ندارد امروز با کمک پول ملتی سر گردان  در فضای مجازی اظهار فضل ودانش میکنند وما حسر ت میخوریم  که چقدر جای بزرگان خالیست ،  

    روز گذشته فیلم بر باد رفتارا تماشا میکردم. سر انجام او تارا را داشت وهوم وخانه اش را حفظ کرده بود با هر درد ورنج ورسوایی که بود خانه داشت ، 

    ما خانه.ر ا در کف دست  کذاشتیتم وتقدیم بیگانه کردیم وخود در بیغوله های  سر زمینهای بیگانه  مانند یک زالو به فرهنگ  آنها چسپیده ایم. مانند آنها جشن میگیریم مانند آنها شادی میکنیم بی هیچ  احساسی  ودر اندرون خویش ویرانه ای بیش نیستیم ، 

    ظاهرا در جهان غرب. أزادی است اما این أزادی در همان چهار دیواری خانه ات به دیوارهای گچی چسپیده  در بیرون باید مانند آنها گام  برداشت وگام های  خودت فراموش میشوند.

    سر زمین اسلام  زده ما. با آمدن حرام زادگانی از خاور میانه  وعراق عرب. دیگر کمتر میتوان به اصالت ها اندیشید. ، نماد سر زمین ما زال بود  که حقانیت حکومت   را بر سه رنگ نهاد  وپیوند داد  شیر /شمشیر/وخورشید  که مورد پرستش اکثر ایرانیان بود  امروز همه چیز از بین رفته است زال افسانه شده در کوهقاف پنهان است  سیمرغ بکلی  در. لیست منکرات قرار گرفته است  ما تنها در تصور خود از او نمادی داریم. اما سی. عدد مرغ بسوی کوه قاف پرواز کردند تا  به قله آن برسند همه در میان راه. از پای افتادند تنها یکی از آنها به قله رسید ودر آنجا لانه کرد ،

    امروز هر کسی در ذهن خود از سیمرغ نمادی ساخته  که بر فراز درختی نشسته وحافظ تخمه های خویش است  حافظ گیاهان وطبیعت ،

    بهر روی تارای ما ویران شد  در سر زمین غریب ‌ناشناسان زمین  متعلق بتو نیست. حتی در موقع مردن. جایت درون یک دیوار است  چرا که زمین آنها متعلق بخودشان می‌باشد اگر  صد هزار هکتار زمین را بخری باز متعلق بتو نخواهد بود. تو از آنها نیستی تو یک فردی ناشناس که از خارج امدی  خوش امدی اما با سر مایه خودت. اینجا غیر از کارهایی که بتو مربوط نمی‌شود میتوانی در یک گوشه آرام بنشینی وبه قانون احترام بگذاری و زیر صدها دوربین ‌ذره بین که تمام اعضای بدن ترا رفت وامد های ترا حتی غذا خوردنت را تیز به نمایش میگذارد  گام برداری …..امروز. در اخبار  پادشاه سابق یونان. آن جوان رعنا وخوش قیافه واصیل یونانی را دیدم به حال زار  روی صندلی چرخدار  در مراسم پر شکوه مرگ پاپ. شرکت کرده بود ،. چقدر خوشحال شدم که شاه ما  مانند یک پرنده زیبا. پر کشید پرکشید سوی أسمانها در عین جوانی وزیبایی وچه خاطره خوبی برای ما بر جای گذاشت ، 

    حال امروز باید پای روضه نسوان  فراری یا ا رسالی بنشینیم که براینان تاریخ را ورق میزنند درحالیکه  در زمان شاهنشاه در طویله  مشغول قشوی الاغ ها بشان بودند ویا پای برهنه  به دنبال یک لقمه نان. امروز. در ویلاهای بزرگ سر زمین شیطان با پول من وتو وبقیه موادد را به درون بینی اش میفرستد سپس دچار توهم شده  در تلویزیون تاریخ ایران باستان را ورق میزند وتو باید. بحال سر زمین بگریی که جنین تحفه هایی را به ارمغان   آورد .«خانه». نه دیگر خانه ای نیست که تو. به آنجا پناه ببری .خانه از بیخ وبن ویران شد. در حال حاضر کلاغها. خوک‌ها  الاغ های  ماده  باب‌و هایی  که مادرشان اسب بوده  ومار های زنگی. عنکبوت های زهر دار وعقرب های جرار  خیمه زده اند وتو ؟! تماشاچی هستی در حسر ت آن قله سپید پای در بند  وخودفروشان  سر بازار  رویشان را بسوی حیوانت نامبرده کرده اند منافع انجاست …پایان ،

    ثریا ایرانمنش07/01/2023 میلادی 

  • شب شاهان

    2

    ثریا   ایرانمنش. « لب پرچین ». اسپانیا 

    روی صفحه  وبلاگم غوغا بود. همانند یک سفره. که ته مانده غذا در آن  هنوز وجود دارد ! خوب ویران کنید آنچه را که باید داشته باشم دارم. سینه ام را. ودفترچه ها ی پنهانی را ،

    اتفاقات بزرگی روی داد پس از در گذشت ملکه قرون و اعصار . پاپ خانه نشین در حصر  خانگی تیز به آقا الله پیوست. وامروز مراسم خاکسپاری اوست ودر عین حال  شاهان. افسانه ای با کامیونهای  آب نبات. واسباب  بازی برای  بچه ها در خیابان‌ها  دست افشانی میکنند ،

    فردا نیز اخرین روز های جشن سال نو. به پایان میرسد و درختان پلاستیکی با چراغهای الوان جمع آوری میشوند. ودوباره زندگی. به راه خود ادامه میدهد رودخانه همچنان گل ألود  به راهش. میرود تا به سیلی بزرگ مبدل شود .

    در سر زمین ما هردو روز یک قربانی  ویا دو تا سه گاهی تا  پنج نفر  فدای سر. رهبر  میشوند ‌نظام ننگین او. این جنبشی که راه افتاد بمدد اسراییل وجنبش بهایی گری است  یا ابن ویا آن. راه سومی وجود ندارد ،

    بک دین یک مذهب وبه ایده ولوژی   دست همه کوتاه است تنها زبانشان کار میکند. همه روی صندلیهای راحت ارمیده اند  ونکته پردازی میکنند . ویا از روی کتابها برایمان درس سیاست را میخوانند تا ما شاگردان نفهم. خوب درک کنیم که سیاست  سیاست است نباید سیاس بود !؟. منکه چیزی نفهمیدم .

    در اینجا دوستان  بهایی زیادی داشتم که همه به آن سو پرواز کردند  تنها بک سلمانی دارم  واین گفته هارا از او شنیدم. شاید هم میخواهد قدرتشان را به رخ ما بکشد  اما من میدانم  در شهرک کنار ی ما چه. سنتر بزرگی دارند دکترهایشان  بیمارستانشان و فروشگاههایشان همه نشانی دارد. .

    هوا نا جوانمردانه  سرد است ومن با بک بخاری کوچک برقی همه خانه  را وحمام را باید گرم کنم ،

    کو کجا شد آن سوفاژتای  گرم. آن زیر زمینهای خنک  و…اما مالیاتش  سنگین بود 

    و ازقدرت من خارج  بنا براین أزادی را انتخاب کردم در ازای عریانی وفقر وبی چیزی. خوب هر  چیزی بهایی دارد 

    نمیشد با یک دوجنسه  زیر یک سقف زیست که نه محرم میشناسد نه نا محرم  در همه آغوش‌ها خودرا جای میداد پستان  طلب میکرد ، سخت بود خیلی سخت ،

    جوانانم را از دست میدادم ،

    روز گذشته با نا توانی بدون  چرخه به همراه  دخترم ونوه ام به قنادی سر کوچه رفتیم تا یک نوشیدنی بنوشیم  تازه دیدم نیمکتها  ی خیابان را رنگ کرده اند آنهم چه رنگ تهوع آوری. مگر چند سال بود که از خانه بیرون نرفته بودم تنها با آمبولانس‌ها   حمل میشدم .اه ،،،،،چه زندگی را پشت سر گذاشتم. به سختی  راه میرفتم در واقع  دو عزیز مرا میکشیدند نفسم بند آمده بود ، حال تهوع داشتم .

    یک درمیان  تنها هستم وخودم باید صبحانه آم را آماده کنم ‌ظروف را بشویم ایستادن برایم سخت است ،

    با نصف کلیه ‌نصف ریه ویک قلب بیمار اما عاشق چگونه میخواهی ابن راه را  ادامه دهی !؟؟

     می‌روم اتقدر می‌روم  تا عشق را بیابم  از ان نیرو  وانرژی میگیرم ودر أغوش آن جان  میسپارم . به هوای عشق زنده ام . همان عشق ممنوع .

    واین بود قصه امروز  که بی غصه تمام شد تا روزهای بعد ،

    پایان ثریا ،05/01/2023  میلادی

  • قربانی

    ثریا ایرانمنش. « لب پر چین ». اسپانیا .
      أیا انسان حق دارد جان دیگری را بیازارد ؟  چون اجتماع وقوانین انرا میخواهند ؟ ….

    أیا انسان حق دارد  برای حفظ حیثیت  اجتماعی  از حق دیگران. استفاده کند ؟ وسر انجام  میان قربانی کردن روح وروان وجان خویش ترک وطن را بر گزیند ؟!

    نماد قربانی  را در همه کتب دینی بما نشان دادند. ابراهیم نامی میخواست برای خدای خویش سر  فرزندش را ببرد وخون اورا نثار پروردگارش نماید. وهنوز این افسان. چند هزار ساله )دامه دارد .

    ای سر زنین !  امروز روی سخنم با توست. منهم برای حفظ حیثیت و نجات جان فرزندانم  خاک وطن را ترک گفتم. سرزمین‌ها را در نوردیدم. تا بتو رسیدم. هوا وبوی آفتاب تو همان أفتاب بی حیای  خانه را بیادم آورد در اروپای سرد ویخ بسته وامریکای بی در وپیکر. و  بدون دستمایه ‌داشتن یک پشتیبانی برای من زن تنها سخت بود ،

     ای سرزمین  !  از فرط بدبختی به یکی از دهات تو که نزدیکتر به ده خودمان بود پناه آوردم ،،،،، چه رنج‌ها بردم. چه محنتها کشیدم. چه حقارتها دیدم. بیگانگان گرسنه کرگهای درنده  ناگهان به این گوشه هجوم آوردند. از ترس خودرا پنهان ساختم  وبه پرورش فرزندانم پرداختم انهارا نجات داد م یعنی برای بردگی آنها را تربیت کردم بردگی بی مزد وبا منت  وخود دیگرنه  رمقی در جانم ونه روحی در پیکرم مانده بود. به دیوار بیکسی تکیه دادم. ناگهان دیدم که. جان را أهسته أهسته از دست میدهم. تنها دوستانم پرستاران  بیمارستان‌های گوناگون بودند که آنها نیز برای بردگی. دانش آموخته  بودند آنها نیز بی مزد با منت مجبور به خدمت بودند.  تنها مهربانی را در چهرهذخندان ویا چشمان پر اشک آنها میدیدم دیگر دوستی نداشتم. کسی نبود و تنهای تنها  ماندم وتکه تکه اعضای بدنم را که آنهمه به آنها مینازیدم  ومیبالیدم. از دست دادم. حال محل نشیمن من یک صندلی چرخ دار است. ودنیای من یک. تلویزیون هزار رنگ ،

    امروز دو انسان بزرگ از جهان رفته اند یکی پدر فوتبال بود دیکری پدر روحانی !!! حال سرمان با  گردش  جنازه های های آنها دور شهر  گرم است  نمایش سال نو  تمام شد. ودرخت پلاستیکی من. هنوز  در گوشه اطاق نشسته  تا کسی از راه برسد وانرا جمع کند وان آویزه های رنگا رنگ را که تنها برای گول زدن بچه ها. درست شده اند به درون جعبه ای بریزد مطمئن نیستم که سال آینده بتوانم از آنها استفاده کنم !

    نوروز ما در میان این آویزه هاو هیاهو کم رنگ وکم رنگ تر شد .

    ای سر زمین غریب  ، بدترین روزهای. زندگیم را در  زیر آفتاب سوزان ویا اطاق‌های  یخ بسته تو گذراندم بی هیچ آرزویی  چرا. گاهی هوس ابگوشت فقرای شهرم را دهاتم را میکردم نامش.  کله جوش است تنها آب ‌کشک ونعنا  وکمی گردو یا ترب سیاه است این غذای فقرای ماست. دلم برای یک نان وپنیر وچای شیرین  صبحانه  تنگ شده اما. ممنوع است  پنیر  وچای درون کیسه !!!! برای ما  فقرا  که از همه بیگانه ایم .

    خیال مکن که بفکر آخرت و شب اول قبر ونکیر ومنکر  هستم ، نه همه این افسانه هارا از یاد برده ام. تنها میدانم همه درها به رویم بسته است تنهایک درب باز است آنهم درب أهنی گورستان  شهر ،

    اما ای سر زمین وتو شبهه جزیره که مانند یک. اضافه به ته اروپا چسپیده ای واگر بیفتی. به آفریقا میرسی نام  دیگرت شاخ آفریقا است. تو نیز اصالت واقعی خود را از دست داده ای. همان آپاندیسیت  هستی. که اضافات اروپا  در تو خالی میشود .

    مسبب تمام بدبختی‌ها ی من بودی آنچه را که اندوخته بودم  زنان ومردانی که در دامن تو. پنهان بودند از من ربودند مرا عریان کردند وبا شلاق تهمت ‌افترا مرا درشهر  رها ساختند.  اصالت وجود من بود که مرا نجات داد ،

    تو سر زمین بدبختی ها و‌ویرانی ها ومرگ ونکبت هستی. نه. سر زمین خوشبختی. ، خیلی سعی کردم با تو مهربان باشم  همه قوانین نا نوشته ترا مو برو. احترام بگذارم  حتی به کلیساهای تو هم احترام گذاشتم اما تو مرا  رنج دادی زجر دادی. .این روزها نمیدانم  آخرین روزهای زندگی من است. یا. شروع زندگی تازه مانند ققونوس دوباره از میان آتش بر میخیزم. وبخوبی نمیدانم .از آنچه که برایم مانده  تنها یک کلیه و یک پا. ونیمی  از کبد  نیمی ریه نیمی قلب  که آنهم بزرگ است آنقدر بزرگ است که حتی دشمنان را نیز می بخشد .

    میل داشتم از تو بخوبی وشادی وزیبایی یاد کنم اما بوی تعفن زباله ها بوی  مرگ مردم سیل زده بوی جسد زنانی که به دست مردانشان  کشته میشوند بوی پسران خود فروش ودختران هرزه  حال مرا دگر گون کرده است ، چیزی مانند سر زمین  خودم گویی شما خواهر خوانده ودوقلو هستید. هردو زیر پاها وچکمه های دیکتاتوری خورد وخمیر شده اید وانچه را که ساخته یا میسازید اصالتی ندارد. همه مقوایی رنگ شده است ،  وتقوی شما دروغین است اصالت ما از میان رفت  زال وپسرش به همراه رستم وسهراب. به همراه کوروش. داریوش  بهمراه توران دخت وایران دخت ، به همراه پروین اعتصامی 

    وفروغ فرخزاد  همه رفتند. اصالت مارا تیز با خود بردند چرا که مردم نو پا معنی اصالت را نمیشناسند اصالت آنها در میان لباسهای رنگین وخونی و سجده های دروغین آنهاست . پایان 

     ثریا ایرانمنش 

    03/01/2023  اسپانیا 

  • سرودی از جوهر یک زندگی

     ثریا ایرانمنش « لب پر چین » . اسپانیا .

    هر چیزی که در جهان هست خود بک سرودی دارد  ویک ناله ای  باید از ژرفتاک تاریکی ها. جان را بیرون کشید وبه لحظه ها  پیوند خورد . زندگی همان لحظه هاست .  شب آرامی بود. دو شمع مومی درون بک بشقاب. به همراه دو سکه  میسوختند  ، غذایمان  را براینان آورده بودند. ودو نفری در سکوت انرا خوردیم. وسپس  برای. دیدن  رویاهای شیرین فردای نیامده به رختخواب رفتیم .

    مسافر بود ورفت خیلی زود   من درون تاریکی ها نشستم  وکسی چیزی در من مینوازد سرو ی دلکش. بوی خوشی که شب گذشته ناگهان اطاق را فرا گرفت وهمان بو امروز نیز در اطاق پیچید روحی پاک  از کنارم گذر کرد ،

    حال دل به أهنگ. دلم سپرده ام  واژه  ها نا رسایند  وسایه شان کم وکم وسپس گم میشوند  من نمیتوانم آن بوی خوش را. به تماشای خلق بگذارم  ویا آن آهنگ دلکشی که در دل از دلم بر میخیزد. با واژه ها به نمایش بکذارم .

     آن آهنگ بمن پشت میکند  من معنای انرا خوب میشناسم  دلی دارم که بیکار در گوشه ای افتاده  اما همه حواسم را یکجا جمع کرده ام مبادا انرا نیز از دست بدهم .

    با دلم سخن میگویم برایم آواز میخواند ونی مینوازد ومرا از ابن جهان کثیف پرهیا هو  از کنار کوتوله های سیاسی. همو سکسوئل دور میکند. من هنوز به این روش عادت نکرده ام حال تهوع بمن دست میدهد ،

    من همان سنگ خارا هستم  هیچ خارکنی نمیتواند ریشه مرا نابود سازد  همه نوا ی موسیقی هستند وگوهر تابناک همه تاریکی ها .

    خدا تیز با آهنگ دلفریبش با من همرا  است  خدای من خد آیی نیست که من نان از او طلب کنم  بلکه گوهر آن بخش‌هایم  را میخواهم  که تا بی نهایت بنوازد  وبا من همراه باشد آن خد ای من است ،

    یکی جهود  ومسلمان  نزاع میکردند. /  چنانکه خنده رفت  از حدیث ایشانم  

    به طعنه کفت ،‌مسلما ن گر این قباله  منست /. درست نیستت خدایا  جهود میرسانم 

    جهود گفت :  به تورات  میخورم سوگند  /  گر خلاف میکنم  ، همچو‌تو‌مسلمانم ،

     فرید الین عطار نیشابوری پایان 

    ثریا ایرانمنش 

    دلنوشته  اول  ژانویه سال نوی مسیحی 1/1/2023  میلادی 

  • گفتنی ها

    ثریا ایرانمنش . «لب پرچین »  . اسپانیا 
     

    دلا  رو رو  همان خون شو که بودی  /  بدان صحرا  وهامون شو که بودی 

    در این خاکستر هستی  چه گردی /  در أتشدان وکانون  شو که بودی 

    خمش  ای ناطقه بسیار گویم /  همان  میزان موزون شو که بودی 

    شمس تبریزی    

    هیچکس نمیداند. وجوابی هم برای این سئوال نیست    طبیعت به کار  خود مشغول است کاری باین  ندارد که بر تو چه میگذرد وبر دیگران چه ها میگذرد. در انسوی  جهان در سر زمینی که نامش زادگاه من است هر روز  جویباری از خون روان است تا خونخواران را تغذیه کند.  همه از نوع کودک نو جوان وجوان. با سالمندان کاری ندارند سالمندان در کنج خانه  هایشان نشسته اند ‌ فراموش کردند که چه  بهایی باید. نوادگان آنها بخاطر بیقراری وخریت وبی شعوری آنها بپردازند. امروز برایشان همه چیز   بی معنی است یا عقل  ودرایت خود را از دست داده اند ویا از جهان رفته اند. حال تاوان آن کثافتکاری را نسل  جوان باید بپردازد ،

    دنیا در جنگ است. یعنی همان جنگ‌ جهانی   ونیستی  ونابودی بشر و نابودی کره زمین. ، طبیعتی که آنهمه  بما نعمت داد مهربانی داد. عشق داد سر سبزی ‌خرمی داد امروز . با خون انرا آبیاری میکنیم. ودر میان زمین  وهوا معلق. راه میرویم هوش مصنوعی مارا راهبری  میکند. ودلخوش داریم که هنوز نیمی  از پل  ویران نشده وما روی آن جای گرفته ایم ، در آمانیم . ؟! کدام امنیت ؟! 

    جشن‌ها بازور چراغهای رنگی و کاغذهای زرو ق و لباسهای سرخ و  پیام های بازرگانی برای عطر های وا مانده کم کم رو به پایان است. کسی دل وحوصله ندارد. گویی همه در انتظار. طوفان بزرگ نشسته اند. همه در یک انتظار بیهوده بسر میبرند. دیوانگان معتاد وزنجیر گسیخته با اتو مبیلها از. روی مردم میگذرندمهم نیست اگر جان خودشان نیز از دست برود جانی ندارند. روحی ندارند همه تبدیل به رباط شده اند  وماموران امنیتی در لباسهای ترسناک همه جا  حضور دارند. راه را آنها بما نشان میدهند که به بیراهه میرسد ، طبیعت نیز طغیان کرده سر بر داشته  تحمل او نیز. از دست این حیوان دو پا به پایان رسیده است ، با دستکاری های بیشرمانه   از سر بی حوصله گی وبا بیکاری   روی انبوهی از ثروت‌ها نشسته اند حال. دست بکار سوراخ کردن ماه و سیارات شده اند. مشتی دیوانه زنجیری بر دنیا حکومت میکنند. انسان‌ها زیر دست وپای ان غولهای بیشاخ ودم  نابود میشوند .

    صبح خیلی زود است. خیلی زود لبه تختخوابم نشسته ام   در انتظار آن هستم که ملافه را عوض کنم   چرا زند ه مانده ام این نیمه دیگر فایده اش برای جهان هستی وبرای بقیه چیست ؟!  چرا تمام نمی‌شود ؟! 

    اکثر دوستان  رفته اند وبا در حال بستن آخرین  توشه  برای  أخرین  سفر میباشند ،

     با نسل جدید. رابطه ای ندارم  .

    هفته پیش   درکنارم مشتی جوان تازه بالغ دیدم چگونه اینها ناگهان بزرگ شدند. من همچنان سرم پایین بود.  چیزی نداشتیم بهم بگوییم. فاصله ما بسیار است با هم هستیم اما از هم دوریم. زبان یکدیگر را نمی فهمیم ، از بسیاری  اعتقادات ورسوم  من آنها بی خبرند.  وبا کوچک ترین ضربه  که بمن میزنند  مرا وغرورم را در هم میشکنند وسپس اعتراض میکنند چرا در سکوت فرو رفته ام  فاصله  ها بسیار است ، بسیار  ! ، آنها معنای کلام را نمیداند  کلام زیبای زبان مرا فرا نگرفته اند   من باید در کنار آنها راه بروم وغریب وار  بنشینم .

    نه من هنوز فرمانده هستم. مهم نیست چند   ضربه میخورم اما هنوز فرمانده  خانه وزندگیم هستم ،

    یکفرمانده فرسوده با یک اسلحه خالی  وچکمه های پاره  ولباسهای کهنه قدیمی  اما در کسوت یکفرمانده پر قدرت راه میرود  هنوز  میجنکد  !! با کی !؟ با چی ؟! همان دون کیشوت افسانه  جنگ با پروانه های آسیاب بادی ،

     افسوس که. که دیگر حتی سرزمینی را که در آن زاده شدم نمیشناسم. پنجاه سال  این راه طولانی غربت را پیمودم برای أزادی ، !  کدام أزادی ؟. انسان همیشه اسیر است ،اسیر تنها حیوانات وحشی  در  جنگل‌ها أزادند. اگر به تیر غیب شکار چیان گرفتار نشوند آ.

    واین بود پایان. راهی که آنهمه با رنج آن را پیمودم ،

    وپایان این نامه 

    28/12/2022 میلادی 

  • ظلمات وتاریکی

     ثریاایرانمنش «لب پرچین »  اسپانیا 

    مست شد ‌خواست که ساغر شکند. عهد شکست . …فرق پیمانه وپیمان ز کجا داند مست ؟

    این مستان دیوانه ، این راهزنان بیگانه این دشمنان  أزادی وأزادگی. ودشمن زن و ظرافت ولطافت  خود چون بخلوت میروند. همه کار میکنند امادست وپاها وکمر. ایرانیان را  قطع میکنند این حیوانات از جنگل گریخته زیر  دنیایی از پشم وریش و سبیل که 

    نا شناخته باقی بمانند. علف هایی هستند که از جاه  فاضل أب. دنیای غرب بما رسید تا ما پای به دروازه تمدن نگذاریم وهمچنان وحشی و آدمخوار نامیده  شده  باقی بمانیم حد اکثر آنکه بنا به میل أن  یهودیان  ابر قدرت ما به مشابه یک بنگلادش دوم تبدیل شویم ،

    همه چیز تایی را که داشتیم از ما گرفتند  ادبیات ،ساز م‌و سیقی و زیبایی ، رعنایی ولطافت وظرافت زن ایرانی وامروز مشتی زن کت وکلفت سبیلو‌که جای آنهمه  زیبایی و رعنایی  را گرفته است . 

    یلدای ما. به صبح پیروزی وأزادی تبدیل خواهد سد وسیاهی این شب تاریک بر چهره آنهایی. میماند که نوکر دست به سینه این وحشیان آدمخوار. از جنگل فرار کرده میباشند از قبیله آدمخواران قرن چهاردهم ،

    حال خوشی ندارم. یلدای شما را صمیمانه تبریک میگویم. بامید صبح روشن. أزادی

    ثریا ایرانمنش 21/12/2022. میلادی 

  • یلدا

    ثریا ایرانمنش ،« لب پرچین »  . اسپانیا 

    بگذارید  که بینندگان  با أفتاب  بزرگ شب تا ر یک را روشن سازند ،

    در روزگار دراز جاویدان روشنشان  

    آنها هنوز به چراغ خرد خویش اعتماد واحتیاج دارند 

    خانه شما سوت وگور است حتی شمع در آن خانه ها میمیرد  بگذارید آن نسل از ته دل بخندد  وهرکجا  کوس  تنهایی ویا رسوایی را دید انرا بکوبد  وگامهایش را جلو  ببر د

    بگذارید آنها از ته دل بخندند ،

    ما گام گام به گام رو به عقب میرویم خنده های ما تبدیل به گریه شده اند 

    پاهایمان برا ی رفتن به جلو  نیاز  به یک چراغ روشن داردامروز ما در تاریکی جهان زندگی میکنیم ،

    میخواهم از عشق بگویم  اما کلمات میترسند جلو نمیروند .

     دیگر گام هایمان قدرت. جلو رفتن ندارند  تا زمانی که چشمانمان را فرو ببندیم ،

    سفره تنهاییم را پهن کردم  سفره ای که از عشق خاموش است  وتنها عشق را درتنهاییش اما کلمات در دهانمان باقی ماندهاند میبینم کلمات خاموشند  ،دلم میلرزد اکر نام آن ا بر زبان بیاورم  زبان من سالهاست که از گفتار باز مانده ود ر خاموشی  تنها از درونم  کلماتی بیرون میفرستد که کسی. قادر به درک آن نیست ،نه ، نیست ،

    شعورم را دراختیار خود. دارم  وتنها با خود میاندیشم 

    یلدا فر میرسد. شب بلند بلند ترین شب زمان  برای ما در ابن غربت شبها همیشه یلدا بوده  اما در این شب  باید نشست وشمع روشن کرد وبه همراه شمع گریست. چرا که ارواح جوانه‌ای زیادی در آسمان کرد هم آمده اند واز بیشرمان سخن میگویند باید. برایشان شمع  روشن کرد تا آنها چهره یکدیگر ا بهتر ببینند  همه تازه ونو رسند  قاتلین آنها مشغول نسل کشی هستند  حال چه کسی میل دارد چاقو برشکم  هندوانه بگذارد وبخندد ». همان قاتلین با لباسها  ترسناکشان . .

    سفره تنهاییم را گشودم شمع در آن بیشتر از مواد خوراکی است. چیزی. نیست  که درون  آن بکذارم. پسته های کرم خورده انجیر مانده مانده  درون اسید ویا نه چیز دیکری نیست این  سونانی هرچه را که بود باخود برد وبجایش گل ولای باقی گذاشت 

    تنمان خم  میشود نه دولا میشود. پاها بیحوصله اند ودستها بی حوصله تر تنها  مغز است که میکوبد. زبان بسته است چرا که درب‌ها همه بسته اند ،

    نه این کلمات قادر نیستند  آنچه را بر که دلم میگذرد باز گو کنند تا میشوند ، دولا میشوند  نمیتوانند صاف و هموار  در یک خط افقی. بایستند  وپر چین میشوند  منهم از حیله ها و زرنگی ها بی بهره  هستم   ودر بین این  چروکهار سر گردان ،

    یلدای شما مبارک. بامید صبح روشن. أزادی 

    پایان ، ثریا ایرانمنش  17/12/2022

     میلادی  

  • روا مدار خدایا ..

     ثریا ایرانمنش « لب پرچین »  . اسپانیا

    گر دست رسد بر سر زلفین تو بازم /چون گوی چه سر ها که به  چوگان  تو بازم 

    نه ! افسوس که دیگر هیچ چیز بجای خود باز نمیگردد  چوگان را رفقا بردند  واز ان  بازی گلف درست کردند چوگان با اسب را نیز بردند هر چه را که داشتیم بردند وبه نام خودشان در دفتر زمانه  ثبت کردند ، 

    سر ما با خواندن  کتاب. دختر سر راهی « جودی ابوت  ». گرم بود اه چه مردان مهربانی در این دنیا هستند از یک دختر تیم سر راهی یک بانو میسازند وامروز زنان  قابل وبانوان. فاخر مارا  بسوی سطل های زباله روان ساخته انذ

    باید بخودم بپردازم. به سیلی هایی که از چپ وراست بصورتم میخورد زمانه مرا تیز در کنج خلوتی گیر آورده وهمه نوع تجاوزی را بر من روا دارد 

    زپا فتادم ، اما دیگر نه رویم به منزل است ونه به جاهای دیگر  شب گذشته نیمی از بدنم بیحس شد ترسیدم  گریه ام گرفت ماه از لابلای پرده خودش را نشان داد ومحو شد خیلی طول کشید تا آن بیحسی  وخواب رفتگی عضلات را دوباره ترمیم کنم  تمام شب گریستم و بی آنکه پرستار شبانه را بیدار کنم. در آن اطاق خرخر او تا أسمان رفته بود و امروز  مانند بک مادر،،، نه ،،، یک زن پدر دست مرا گرفت وگفت  این اداهارا بگذار کنار من خودم اعصابم خراب لست حوصله ندارم ، دستم را به دیوار گرفتم بغض را در گلویم خفه کردم نگاهی به اطرافم ا نداختم نه ! از این زندان انفرادی  هیچ پنجره ای بسوی آزادی باز نمی‌شود درهمین گوشه باید زیر دست پاهای این. گشتاپو جان  بدهم ،

    گریه را در کلو خفه کردم. در حال نوشتار کتابی هستم. زنی که سه قاره را پیمود زمین خورد زخمی شد. در لجن ولای اجتماع پیکر لطیفش. آلوده  شد اما از جای بر خاست زخم‌هایش را ترمیم  کرد وانهارا دوباره بر پشت خود سوار کرد تا به قاره سوم رسید. سفره را باز کزرد.  چی دید سنگهای ریز ودرست. هریک درخشان اما کسی به او وناتوانیش اهمیتی نداد خستگی های اورا نا دیده گرفتند ،

    در پای سفره پهن شده نشست اما  دیگر  چندان اشتهایی  برای خوردن ویا نوشیدن نداشت با اشک‌هایش که گلوی خشک اورا تر میکردند خوش بود ، اری اشک‌ها گاهی طبیبند و در مان  میکنند ،

    امروز در روند گفته ها ونوشته هایم. سر در گم هستم  گرفتار غوغا  در هر عبارتی میان کلمات مکثی دارم. از کجا بنویسم ،

    دنیای دلقک‌ها دنیای رسوا گران  دنیای دزدان وریا کاران من در این میان چکاره ام باید پنهان شوم تا گزندی  نبینم ،

    گاهی در میان سطر ها جاهای سپیدی باقی میماند این جاها من نشسته ام  ودر فکر ساختار کلمات هستم ، 

    اندیشه های من افکار من. همه با هم یگانه ورفیقند. میل ندارم بیگانه ای را  در آنجا جای دهم  .

    هنوز نیمی از بدنم بیحس است شاید رطوبت هوا باشد ویا ،،،،،شاید خبر از یک میهمان تازه میدهد که در کنج پیکرم پنهان کنم

    .حال به خاموشی  روی آورده ام. خاموشی بهترین است  .

    پایان 

    ثریا ایرانمنش  14//12/2022  میلادی 

    امروز   سالگرد تولد سومین نوه ام می‌باشد ،،،،، راستی چند سال دارد ، ؟ میدانم سال آینده وارد دانشکده حقوق میشود وهمین نه بیشتر ،

    فرق است بین انسان ، فرق است بین گلها ، ،،،،،،،ث

  • سمند جادویی

     ثریا ایرانمنش  « لب پر چین »  اسپانیا 

    من، با سمند سر کش و جادویی شراب 

    تا بیکران عالم پندار رفته ام 

    ……. امروز آن شراب. تنها حال مرا دگر گون کرده به بستر بیماریم میکشاند ،. دیگر شراب هم تاثیری در روح وروان 

     من  بر جای نمیگذارد .

    دو نسل بعد از من آمد وانچه را که بود پاک کرد. ورفت وبه دست أب داد  نسل سوم در راه است ومن همچنان یک تماشاچی  بی قدرت بر صندلی خود میخکوب شده ام وفریاد بر میدارم هرچه هست از مغز وروان من نیز پاک کنید  مرا نیز از خودم تهی سازید .

    بیفایده است  رژه پر هیاهوی گذشته همچنان جلوی چشمانم  یاد اور همه رنج‌ها ودردهایم وخوشی های کاذب است ،

    در یک خانه کهنه  روی بورایی دستباف وسنگهای یخ بسته. میلرزم  دیگر گمان نکنم هیچگاه تکه ای از آن فرشهای گرانبها  را  ببینم ، با آنها چه کردی ؟ مرد؟ 

    چه دشمنی با من داشتی ؟ که سر نوشت مرا به بیراهه کشاندی ؟ 

    تو نیز از همان نسل حلیم وکله پاچه خور ‌عرق سگی بودی  که در البسه مز ها خوش میرقصید. تو نیز نو کیسه بودی تو نیز بی اصالت بودی  اصالت تنها. داشتن یک هجره کوچک در بازار شهر نیست اصالت ذاتی است  مانند رنگ پوست ‌موی تو با تو به دنیا می اید زیر یک تر بیت درست تو حتی تربیت هم نداشتی ،

    علف هرزه خود رو در کنار یک جاده سر سبز وخرم بالا امدی وپنداشتی که دنیا را در میان بازوانت گرفته ای. جنایت‌هایت پنهان ماندند و روی انها را مانند یک گربه نر خاک ریختی و پوشاندی . امروز هیچکس در این زمانه  نه ترا میشناسد ونه نامی از تو باقی مانده است ،

    اری ، دو نسل پس از تو آمدند وهر چه را که بود شستند  ،

    امروز به قامت بلند دختران آن سر زمین وفریادهایشان درود میفرستم  آنها شهامت دارند مانند تو  در گوشه ای پنهان نشدند زیر چادر باجی خانم یا فلان مجتهد  خودرا پنهان نمیکنند آنها عریانند هم روحشان وهم روانشان وهم جسمشان همه در یک فریاد جمع شده وارز گلوی جوانشان بیرون میزند ، ننگ برشما نا مردان ، دزدان ‌قاتلان،

    من نمیدانم آن حلیم وکله پاچه چه خاصیتی دارد  که شما هارا وحشی میسازد 

    امرو زکله پزان ‌حلیم سازان در کنار روضه خوانان پنج ریالی. روی صندلی های مخمل و طلایی  نشسته اند وحکم میراند وبرای بقای خودشان قربانی میخواهند. آنهم نسل تازه را برای قربانی انتخاب کرده اند ، دنیا  خاموش به اینهمه بیدادگری مینگرد ومن در این گمانم که زباله های گذشته را در کدام٬کاریز ریخته اند ،جاده صاف ، تمیز ، خالی از هر چه که بود تنها چند فسیل  باقی مانده اند با صورتهای عمل شده  لبهای باد کرده وهیکل های قناس گاهی مانند یک لاک پشت بیمار سری بلند میکنندانرا تکان میدهند دوباره زیر لاک خود میروند ،. سنگ لاکشان محکم است وجایشان امن سردم شده دستهایم یخ کرده و صبح تازه طلوع کرده است   وبه فردای نیامده میاندیشم. چقدر فرصت دارم ؟! پایان 

    ثریا ، 12/12/ /2022  میلادی 

  • دنیای تاریک

    ثریا ایرانمنش ، « لب پرچین ».  اسپانیا 

    چه زمانه تلخی است نازنین  وچه دنیای تا ریکی ،

    من چقدر تنهایم در میان اینهمه دود و تا ریکی 

    وتو چه سرخوشی  درمیان دود سبز رادیو اکتیو 

    چقدر تنهایم ، چقدر تنهایم 

    همه به بیدردی وبی خردی هم  خو گرفته اند 

    از هر رابطه ای  دچار شک وجنون میشوند . من تنهایم درونم لبریز از زخم های  باد کرده زمان 

    چقدر تنهایم در این تنهایی  چه کسی را میتوان فریاد کرد 

    با آنکه هیچکس در این زمانه بسوی تو نخواهد آمد 

    از جا بلند  میشوم ، همانند سر زمینم، بلند میشوم وققنوس وار 

    پرواز میکنم  ومیپندارم که چقدر تندرستم ،

    من زخمه‌ای درونم را تا. بفریاد نیایند نخواهم شناخت 

    زمانی که کسی انگشتی روی آن درد نهفته بگذارد 

    باز فریادم در گلو. میماند 

     

    میپندارم که ان درد از آن دیگریست  همه زخمه‌ای دورنبم بی حس وبی دردند 

    از اندوه تنهایی. ، میگریم نه از فشار درد 

    اه چه راه طولانی. .از کجا آمدم ، اینجا در چه زمانیست ومن کجا هستم 

    چرا اینهمه تنهایم ؟؟!!!!

    گنجهایی که در درونم پنهان بودند ، خالی هستند 

    کسانیکه در ز‌وایای تاریکی نشسته اند وچشم بمن دارند 

    چقدر ناشناسند وچه نمک نشناس .

    آنها گنج درون مرا  بی آنکه بفهمم از من دزدیدند حال با هم خوشند 

    چقدر از دروغ‌هایشان نفرت دارم 

    چقدر از مهربانی های دروغین آنها بیزارم 

    آنها گنج درون مرا بی آنکه بشناسند ، از من دزدیند 

    حال انرا در بیغوله ها پنهان ساخته اند 

    امروز تنها أسمان  وزمین یاور منند  زمین زیر پاهایم سست است 

    اما گام های من با قدرت  جلو میروند  وأسمان بالای سرم لبریز از  رنگین کمان است 

    کورها آن رنگین کمان زیبا را نمیبینند 

    امروز گنج درونی مرا به یغما برده اند 

    ومن تنها مانده ام . امروز اولین کلامی که بر زبان راندم 

    این بود 

     ،،،،،چقدر تنهایم ، چقدر تنهایم همه ما تنهاییم 

    پایان 

    ثریا ایرانمنش  05/12/2022  میلادی 

    ا

     

  • خانه اموات

    یک دلنوشته ، ثریا ایرانمنش ، « لب پرچین » 

     تا توانستم ندانستم  چه بود / چونکه دانستم توانستم نبود 

    آخرین روزهای سال  میلادی را میگذرانیم وچگونه روزهایی که  با آنها أشنا بودیم دیگر انهارا ندیدیم  ناگهان از  نظر هاگم شد ند پنهان شد ند ناگهانزندگی دوطبقه شد   موسیقی رفت. بالا بالاها نشست  ونمایشتای خوب وپر ارزش رفتند بالاتر  عطرهای گذشته ما تا أسمانها  صعود پیدا کردند قیمت هایشان  چند برابر شد  وما از یاد بردیم از کجا أمدهایم واین آمدن بهر چه بود  آمدیم نفهمیدم

    چگونه از پله ها سقوط  کردم و به ته زندگی فرو افتادم وچگونه در  کجا ، حال  جای زخم‌ها درد  میکنند زخم‌هایی که پنهانی بر  سینه  داشتم ازهمه پنهان کرده بودم .

    حال تنهاروز شماری میکنم   کی ودر چه  زمان وچگونه به قعر زمین فرو خواهم رفت ؟!

    چه. خانه شوم وبد قدمی بود  درونش  زندانی شدم  تنهاشدم ناگهان ،همه رفتند  اطرافم  خالی شد .

    اهل کلوپ و بازی هم دیگر نیستم. بعلاوه در میان  مشتی غریبه که مرتب میپرسند ازکجاامده ای ؟! 

    در بیمارستان  آمبولانسی که مرا حمل میکردبیشتر بصورت یک کامیونت  بود که دو مراکشی انرا میراندند مرتب پیکر  مجروحم بالامیرفتم   وپایین میامد .

    موقع برگشتن درخواستکردم.  مرا با یک آمبولانس  درست 

     بفرستندنه. یک بارکش ،

    برای کسی من  دیگر ارزش ندارم  پیکری بیمار ومجروح 

    هر صبح پر ستارانم  یک بطری اب  ویکلیوان برایم. میگذارند تا ساعت هفت شب  .

    تمام روز روی صندلی نشست ام و به چرندیات  تلویزیون‌ها  گوش میدهم بی آنکه حواسم  به آنها باشد 

    در مقام مقایسه با زنان ودختران آن سر زمین من باید از بخت خودشکر گذار باشم  که زیر نظر قدرتی نیستم ، أزادم، اما این أزادی دیگر به درد من نمیخورد ،

    نگاهم به دنیا عوض شده  ، نگاهم به مردم  نیز عوض شده .بیاد آن دوستی افتادم که ناگهان عاشقانه  وارد خانه من شد. تا ببیند چه ها دارم ، از کجا آمده‌ام ،ناگهان هم غیب شد بی هیچ  علتی ؟!

    آن یکی که سالها اندیشه ام را بخود مشغول داشتت بی شرف از أب در آمد برای آدمکش ها ولات های کوچه وخبابان   ساز مینواخت ،

    ‌خوبانی همه بی صدا رفتند . آرام خیلی آرام  هر یک در سر زمینی که متعلق به آنها نبود در غم وطن بخاک رفتند . سر نوشت. ما این  است که  در غربت لب مرگ رابب‌وسیم و در غربت بخاک. رویم ،

    چه میشدالان در  کویر بودم. وماری مرا میگزید ودر خاک. کویر گم میشدم  ،

    امروز دیگ ر حتی از فامیلهای نزدیکم نیز  بیخبرم ،

    و،،،،،،چه کسی خبر مردنمرا . پخش خواهد کرد ؟

    به هر روی. چیزها دیدم. دو رویی ها  ریا کاری ها خود فروشی ها دزدی ها  همه  را باحوصله تماشا کردم وبا قلم روی کاغذ آوردم. وسپس فهمیدم  در دنیای دیگران  زاده شدم در یک سیاره غریبه  درجایی که ابدا متعلق بمن نبود،

    حال در زندگی بعدی شاید بتوانم دوباره در بطن مادر واقعی در سیاره خو د زادهشوم کسی چه میداند ،

    اخرین نوشتار  در سا ل بیست ودو ،(چه سال شومی بود ) و،،،،چه بسا هرگز نتوانم دوباره. بنویسم  . ؟ 

    کسی چه میداند ؟!  . 

    پایان 02/12/2022 میلادی ! 

  • انسان‌ها برابرند

    ثریا ایرانمش  « لب پرچین ». اسپانیا .

    چند زمانی این مثنوی  دیر شد  .  آمدم از جای بر خیزم پای چپم فریاد کشید که ….

    ‌ ،اخ، بنشین ، درد همه وجودم را گرفت. لنگان لنگان  خودم را به حمام رساندم وسپس دوباره بر صندلی مخصوص جای گرفتم ،

    مصاحبه آن ورزشکار. آن انسان بزرگ. ،( ع، ک، ) را برای چندین بار خواندم اشک‌هایش را دیدم. انسانیت در وجودش موج میزند   

    )او نیز مانند من تنهاست  اسلحه ای هم ندارد اما از نسل من نیست  او در شهری زاده شده  که همه یکدیگرا  میشناسند  همه کوچه ها وخیابانها را میشناسند  به همه پس کوچه ها سر میزنند  ‌فضای دلپذیر وطن را  که به روی عده ای بسته شده است   احساس میکند  ،

    در وطن خود  آنهایی که انسانند به هر. کس که بر خورد کنند لبخند میزنند  با او به گفتگو مینشیند،‌

    هیجکس ازتو نمیپرسد  که اهل کجایی. ویا از کجا آمده ای ترا با یک مراکشی  ویا یک عرب. برابر نمیدانند  همه اهل یک خیابانند. ،

    امروز او نیز مانند من از خیابان  وخانه خود بیرون رانده شده. چرا که سر بفرمان  اجنبیان  دروازه جهنم نمیدهد جهنمی هایی که حاکمند   آنها با خیابان وکوچه های. دلپذیر ‌سایه بید وناله آب  جویبار ها بیگانه اند  آنها تنها یک راه را میشناسند راهی که به کعبه میرود تازه امکان دارد که به ترکستان برسند چون خودشان  راهشان ا گم کرده وبر سر دوراهی علم ‌و جهالت ایستاد ه اند ،

    حال امروز رهروانی. به راه افتاده اند  در راه روی گویی در بیابان های خار دارند   منظره ها همه ملال اور وسیاه هستند  چاره ای جز آن ندارند که از وجودشان مایه بگذارند وهمچنان جلو بروند ، آنها در صد آن  هستند که بهشت درون خویش را أباد کنند رنگین کمان بسازند خدایشان نیز بصورت چند رنگین کمان در أسمانها خود نمایی میکند .

    نگاه هر کدام کالبد سنگین اورا  به نمایش میگذارد دشمن در کمین است  ومرگ را مانند مشتی خاک  در. هوا  ودر فضا میپاشند 

    در این راه پر خطر همه باید با هم باشند  همراه وهمرنگ  باشند  همشکل باشند  همسو وهمدرد  ‌بهم زنجیر شوند ،

    در مسیر راه چشمانی تیز ونا پیدا. همهرا میپاید  تا انهارا مجازات کند ،

    شهر بزرگ‌تر میشود وفریاد ها رسا تر ،

    اما بازار.  اری بازار هنوز به سکوت خود ادامه میدهد. ومشغول چرتکه  آنداختن است  ، 

    واین با زار است که سرنوشتهار ا میسازد ر

    شهر هارا کوچک وبزرگ میکند وادمک های  کوتوله را به میدان نبرد میفرستند ،

    پایان 

    ثریا ایرانمنش ۲۹/۱۱// ۲۰۲۲. میلادی