یک پنجره . یک خانه .

ثریا ایرانمنش . لب پر چین . ساکن اسپانیا و یا مقیم .

گفته بودی بسرت آیم اگر جان بدهی

خط تو، نامه تو ، پیک تو ، پیغام تو کو

برایم پیام دادی بنویس ، چه بنویسم ؟ از کجا ! کدام سو ‌کدام شهر و کدام دیار و کدام انسان ؟ همه چیز محو شد.

هرچه بود گم شد و جهان مسخ شد. دنیا ایستاد در سر زمین پهناور و آن دشت پر شکوه چادری سیاه با کلماتی نا مانوس پهن شد وعده ای گرگ و حیوان درون و دور آن میرقصند گاهی یکدیگرا تکه تکه می‌کنند و میخورند. زیباترین زنان و دختران را درکنج زندان برای همخوابگی جمع کرده آن تا نوزادانی برای فروش در بازار برده فروشی نوین بوجود آورد .‌

صدای موسیقی خاموش شد و صدای و سیمای آن مرد زیبا وبی همتا برای همیشه در قعر تاریکی ها فرو رفت چه زیبا می ایستاد و چه افتخار می‌کرد که بزرگ‌ترین نگین خاور میانه را در میان دست‌هایش دارد ، مار وحوا بر پاهای او پیچیده بود خون اورا مکید و او را راهی گورستان کرد و خود با جانوران هم آواز شد و در پس آتش آنها رقصید .

از کدام جنگلزار زیبا و لبریز از گل بنویسم ؟ از آسمان خشک و بی ستاره پوشیده؟ از ابرهای سمی بی باران و یا از ریا کاران و ربات های اطرافم ؟

از زمین های خشک باران نخورده و یا جنگل‌های سوخته؟ و یا از آسمان خراشهایی که مانند تیر چراغ های قدیم بالا میروند ؟

تمام شب نخوابیدم و به دنبال یک سوژه بودم. سوژه ای دیگر در میان نیست و دیگر بنی آدم اعضای یکدیگر نیستند چرا که از یک گوهر نیستند ،

خود را به تماشای یک دهکده روستایی مشغول کردم . زنی داشت در تنور باغ خانه آش ماهی سرخ می‌کرد .گربه ها با هم شوخی میکردند . کلاغی دم گربه را گاز مبگرفت و مرغان و‌ کبو تران و سایر پرندگان با هم در کنار یکدیگر چشم به دست آن زن دوخته بودند بی آنکه یکدیگرا تکه پاره کنند ، آرزو میکردم آیکاش همان گربه بودم در کنار آنها ،

همه دیدگاه من همان پنجره همیشگی است ‌انتظار ، انتظار و بلی انتظار . معجزه ای اتفاق نخواهد افتاد و دیگر زندگی چهره ای ندارد که بمن نشان دهد همه چهره های زشت وزیبای آنرا دیدم . دیگر کسی یا چیزی وجود ندارد تا به او بیاویزم و دلخوش باشم .رویاهایم نیز کششی ندارند . تا مرزی نا شناخته میروند ونا امید بر می‌کردند ،

نوشتن من دیگر چیزی را عوض نخواهد کرد . همه رفتند ، همه رفتند ، روز گذشته برای دوستی پیام دادم که مدتهاست از تو بیخبرم و حال من هم خوب است .در جوابم نوشت که امروز در خانه نیستم ؟!؟! مدتی به این پاسخ نگاه کردم . امروز دیگر به هرکجا که بروی آن لعنتی همراهت هست چرا حتما باید درخانه باشی معنای آن چیست ؟ شاید به خارج رفته ای شاید اجازه نداری از آن آدمخواران میترسی ؟ تعجبی نکردم . از این گفته ها زیاد شنیده ام . هرکسی سر درون کاسه خویش کرده و هرچه را که برایش میریزند نشخوار می‌کند . شاید من آخرین نمونه یک انسان باشم که هنوز عاشق مرد شریفی نظیر رضا شاه بزرگ و ‌‌پسر او شاهنشاه بزرگ‌ترمان هستم . دیگران فراموش کردند امروز به سبک عرب های بیابان گرد و سوسمار خور و تازه به دوران رسیده روی لیوان قهوه خود ورقی از طلا میگذارند ؟ و سوسمار ها را پوست گرفته به چنگگها آویخته تکه تکه بمردم بینوا میخورانند . تب طلا همه را در بر گرفته . دیگر یک سیاستمدار شریف را نخواهی یافت و دیگر نمیدانی مرد و زن چه شکلی دارند همه یک شکل شده اند .فرقی بین آنها نیست . رنگ‌ها نیز مخلوط شدند یک جهان بلبشو وحشتناک که از ترس و بیم باید در کنج خانه ات پنهان شوی .‌ دیگر موزرات یازده ساله برایت سونات نمی سازد. هر چه هست تکرار و تکراری عریانی ، ویسکی و سیگار ، وسکس ،. نه عزیزم چیزی دیگر وجود ندارد تا در باره آش بنویسم دریغم می اید احساسات پاک و دست نخورده خود را عریان ساخته جلوی پای این حیوانات بریزم . عمرت پایدار ،

ثریا 28/sep.2023 میلادی

Comments

Leave a Reply

Soraya avatar