اکنون نزدیک به یک سال و نیم از جاودانه شدنت میگذرد. با آنکه با خود عهد کرده بودم نوشتههای چاپنشدهات را ویرایش کنم و در این صفحات به اشتراک بگذارم، هر بار که یکی از خاطرات تلخ این سالهای اخیر را میخواندم، قلبم بیشتر میشکست و اشکهایم سرازیر میشد.
دلم برایت خیلی تنگ شده است. روزی نیست که به یادت نباشم و برایت شمعی روشن نکنم. تنها تسکینم این است که از بیماری جانکاه، تنهایی، درد، رنج و غمِ بیدوستی گذر کردی. تو را نزار و رنجور دوست نداشتم، و خودت نیز از وضع بیزار بودی و میلی به ادامهٔ چیزی که ما، با طنزی تلخ، آن را «زندگی» مینامیم، نداشتی.
نگو بزرگ شدم نگو که تلخه
نگو گریه دیگه به من نمیاد
بیا من ببر نوازشم کن
دلم آغوش بی دغدغه میخواد
تو این بستر پاییزی مدفون
که هرچی نفس سبز بریده
نمیدونه کسی چه سخت موندن
مثل برگ روی شاخه تکیده
دلم تنگ برای گریه کردن
کجاست مادر کجاست گهواره ی من
یادت هماره گرامی و روان پاکت شاد.

Leave a comment