Category: General

  • زن !و8 مارس

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین “اسپانیا 
    ——————————-
    گر روی  پاک ومجرد  چو مسیحا  به فلک 
    از فروغ تو به خورشیید رسد صد پرتو ! ” حافظ شیرازی ” 
    نرم نرمک سکوت بر میگردد وصدا خاموش خواهند شد  اما همه آن اشیان رها کرده ها دیگر هیچگاه به لانه خود بر نخواهند گشت  آن رها کرده امید وارزو ها  دیگر از ارزوهایشان به دور افنتاده اند  امروز باغ خانه ما از آواز مرغان و ترانه لالایی ها خاموش است  خانه تاریک است وآشیانه ها همه خالی ومتروک .
     ( فردا ) 8 مارس / روز جهانی زن است در سر زمین بلاخیز ما  رضا شاه بزرگ  به زنان ازادی را هدیه داد اما همه زنان این هدیه را دوباره درلابلای آن چادرهای سیاه پیچیدند وباو پس دادند  کسی هدیه اورا قبول نکرد  محمد رضا شاه آنرا بسته بندی کرد بصورت یک کادوی بسیاز نفیس به زنان هدیه داد زنان آنرا پذیرفتند حال دیگر به رشد عقلی رسیده بودندودرهای تمدن به رویشان باز شده بود  آنها بیخبر بودند که درسایر سر زمینهای متمدن زنان با چه جانفشانی وفداکاری تا حد مرگ توانستند ازادی خودرا به دست بیاورند  /زنان ایران ازادی را هدیه گرفتند برایشان چندان معنا نداشت در آن چادر سیاه احساس امنیت میکردند .
    اما با هحوم تمدن  زمان زنان ما دانستند که میتوانند  عضو مفیدی درحامعه باشند نه تنها جفت یک مرد 
     به مقام سفیری وحتی وزارت هم رسیدند  ودنیا ی ما داشت بهشت میشد که ابلیس پنهانی  از پشت درهای بسته  این بهشت را مبدل به جهنمی ساخت که امروز باید بر ویرانه اش نشست وگریست .
    زنان هیچ اختیاری ا زخود نداشتند اسیر دست مردان ودرحرم سراها مشغول پختن آش ابودردا وشله زرد نذری بودند…… وامروز دوباره به ریشه واصل خود برگشته اند وخودرا درهمان پارچه سیاه پیچیده اوسر شار از آرزوها درخیال یک النگوی طلا زیر اسمان کبود وابری  ودردست سوداگران وحشت  ومرگ  بیاد آن باغ بزرگ سوگوارند .
    دیگر دراین باغ گلی نخواهد  رویید هرچه باشد وهرچه از زمین سر برازد سمی است مانند قارچ های سمی جنگلها  .
    دیگر زنان افسونگری را نمیدانند چیست امروز کمر بند مردان را بسته اند وشلوار مردانرا پوشیده اند ودست دردست زنی یا دختری دیگر بخیال خود مردانه عمل میکنند بی آنکه  بدانند چه نیروی عظیمی دردرونشان خفته است  به باشگاههای بدن سازی میروند وپیکرشان را به دست خالکوبی میدهند  همان تمدن دزدان دریایی وزندانیهای خطرناک که به جامعه تزریق شد  آنها آنرا بنام تمدن وپیشرفت ادامه میدهند . چه راه پر خطری وچه راهی که به بیراهه میرود .
    دیگر آواز زنان شالیزار کمتر بگوش میرسد .
     واوای دختران ایلها با لباسها رنگارنگ دستمال به دست گرد اتش میرقصیدند  حال نغمه ها چون پرندگان مرده بر شاخسار نشسته بی صدا وارام  دیگر آوای بلبلانرا  که درآفاق بالا گرفته بود نخواهند شنید  ودیگر فوج کبوتران زیبارا که دسته دسته  با جورابهای ساقه کوتاه سپید وروپوشهای ارمکی با یقه وسردست طوری  بسوی مدرسه تمدن میرفتند ! نخواهند دید.
    امروز بر بام نشسته به تماشای دختران لچک بسر که به مرز زنانگی رسیده اند  مشغولند  بی آ نکه بدانند روزی همین دختران ناگهان  پرواز خواهند کرد .
    امروز دیگرفواره های رنگین درحوضچه های میدانها نخواهند رقصید  ورویای ( زن بودن )  درغبار طلا وشیشه ها  در کنار وحشت دهشتناک وکابوس سیاه زندان  این هیولای همیشه بیدار  گم شده است .
    دراینجا لازم است یادی از زنان نامدار ایرانی  بنمایم که ارزش داشتند وما بی مقدار بودیم وارزش آنهارا ندانستیم .
    بانو پروین اعتصامی شاعر نامدار 
    بانو فروغ فرخزاد شاعر نامدار 
    بانو فرخ روی پارسا وزیر آموزش وپروش 
    بانو عصمت الملوک .دولتشاهی …… سفیر ایران در فرانسه 
    شاهزاده اشرف پهلوی …..
    شاهزاده شمس پهلوی بنیان گددار انجمن شیروخورشید سرخ ایران .
    وشهبانو فرح پهلوی که تاریخ از او بعنوان آخرین ملکه سر زمین پارس یاد خواهد نمود .
    وسایر زنان نامداری  که امروز درخاطرم نمانده  با نهایت تاسف.ث
    و….. دلم از نام مسیحا لرزید 
    از پس پرده  اشک 
    من مسیحا را بالای  صلیبش دیدم 
     با سرخم شده بر سینه  که باز 
    به نگو کاری  – پاکی – خوبی 
    عشق میورزید ……….” فریدون مشیری ؟
     بهر روی این روز  را به همه زنان بزرگ ومادران جهان تهنیت میگویم .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / 7 مارس 2020 میلادی برابر با 17 اسفند 2578 شاهنشاهی 
  • هفت سین !

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا 
    ——————-
    عدسها را درون ن دیس ریختم ودراین فکرم هفت سین ما هم  ضد ونقیض است سرکه وسیر بوگندورا بگذاریم کنار سنبل خوشبو وسکه که همه اهل سکه هستیم برایمان سکه همه دنیاست . خیر ! 
    امسال من انقلابی درهفت سین بوجود خواهم آورد نه سرکه / نه سیر ونه سکه  / سبزه / ینه  / گل وسنبل وشراب وکتاب حافظ  شمعهای روشن دیگر هیچ شاید چند عد سیب بوک قرمز هم دربازار پیدا کردم درکنارشان گذاشتم کم کم سبزه را تبدیل به یک درخت خواهیم کرد !!!! در اینده یک درخت بزرگ با برگهای ناجور  ویا شاید سکه ها ازآن آویزانند درکنار اطاق میگذاریم !! عید پاک هم نزدیک است تخم مرغهای رنگین هم حاضرند شکلات  باشراب  جه عالمی داره ؟  بلی هقت سین کنار کورونا ونعشهای صدارتی ووارداتی !  عید را هم از ما گرفتید اما ما  آنرا ادامه میدهیم بسبک همان زمانهای قدیم  شراب وشهدو شیرینی و شیدایی . تا کور شود هرآنکس که نتوان دید. ثریا / جمعه6 مارس 2020
  • نقاب داران

    ثریا ایرانمنش ” پر چین ” اسپانیا !
    ——————————-
    و…. بدین سان بهار ما فرا میرسد با شاخه ای خشک وزمینی بی آب ومردمی گرسنه وبیمار  وآنکه نقاب برچهره گذاشته  کیست ؟  که نمیتوان او را شناخت  نه سیرت اورا ونه صورتش را  چه کسی بر تن وجان من حاکم است ؟  وراز حضو مرا توجیح میکند ؟ .
    امروز همه ما طعمه او هستیم  وروز وشبمان تاریک  این نه ضعف من است ونه ناتوانی تو  تنها جسم ما بیجان شده است ./
    چاره کجاست ؟ در بازار بورس وخرید سهام افت کرده  همه چیز بهم ریخت کسی چاره جراحتهای دل ترا نمیکند  وبیهوده بامید یک باده  ویک باد بهاران منشین که زمستانی سخت در پیش است  ما درمیان کسانی نشسته ایم که باخون ما رشد میکنند  دشمن من درکنارم ایستاده در هوایی که نفس میکشم در غذایی که میخورم وابی که میاشامم  من نفرت دارم از ان گروهی که مارا باین سو راندند وآنها  نخوت دارند ازاینکه مارا به سیاهی بردند ودر تونلهای  وحشتناک تاریک زمان حبس نمودند.
    همه چشمه های روشن امید  به خشکی گرایید  سبزه در گلدان رو به زردی نشست وگل  بنفشه درمعقد امامان گل میدهد !  امروز نمیدانم اگر خورشید سر برارد  تصویر اورا درکدام گوشه ودرکدام برکه جهان بیابم .
    بار گران ما درچنین روزگاری بر زمین نشست  باری که در طی زمان در زیر برباری ان کمر خم کردیم /
    حال دراین فکرم اگر این بار گرانرا بگشایم ایا شاخه گلی درمیان آن خواهم یافت ؟ یا بوی گند ضد عفونی زمان  
    به آفریدگار خود ایمان دارم وهر صبح وشب با او درگفتگویم  او آنچنان روشن است که مانند قطره ای ذوب درقلبم نشسته  وچون شعله ای هر صبح بر من میتابد 
    به کسی میاندیشم  که مهر خودرا به خاطر من راه داده است  تا زمان حال مرا خوش نگاه دارد .
    از کرانه ارام چشمان او  به چشمان خودم درآیینه مینگرم هردو درهم حل شده ایم  وهرد و درسر زمین غربت  اندوهناک خویش  بر بخت خویش نه میگرییم بلکه میخندیم !.
    حس میکنم که بوی او بوی شگفتن یک گل تازه است  وموهایش وصال صبحگاهی را با شب تاریک  نشان میدهد .
    ما هیچگاه نخواهیم توانست دست خودرا به هم بدهیم وپیوندی ببندیم  زمان میان ما فاصله انداخته است وبعد زمان نیز  گویی پلی معلق بین ما ساخته  تنها هر طلوع صبح بهم سلام میگوییم وهرشب بامید صبح  فردا سر بر بالش میگذاریم .
    دیگر می ومستی درمیان نیست وآن رقصی که من درآرزوی آنم نیز گم شده  هرچه هست ملافه های سپیدی است که جسدهارا بسوی گورستانها میبرد ودر زیر خروار آهک دفن میکند گویی وبا یا طاعون قرن فرا رسیده است .
    ما را می فریبند  بما جایزه میدهند وسپس مارا بگورستانها هدایت میکنند .
    ومن هننوز دل به بازگشت سپرده ام  درحصاری تنگ وغیر قابل زندگی معمولی  کجارا بیابم که نم  باران آنرا ویران نکرده است  تو درحصار بلورینت نشسته ای در جستجوی فرصتی مناسب اما حصار من در حال ویرانی است .
    من از معاشقه با گلهای باغچه ام دست نمیکشم  با درختان  الفتی دیرینه دارم  وحس میکنم که فرصت دیدار مان فرا رسیده است  حس میکنم که گاهی  در پرتو یک گناه بتو نزدیک میشوم  ومستانه لبان ترا میبوسم  ودستهای تو آنچنان به گردن من حلقه میشوند که احساس خفگی بمن دست میدهد ودراین حال ….ناگهان ازخواب میپرم  نفسم درون سینه ام ایستاده خودم را به هوای آزاد میرسانم در ازای چند تنفس عمیق صبگاهی هم تو هم خودم وهم گناهرا به دست فراموشی میسپارم /ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . جمعه 6 مارس 2020 برابر با 16 اسفند 2578 شاهنشاهی . اسپانیا …
  • صحنه خاموش

    دلنوشته !
    ——–هیچگاه گمان نمیبردم که باین سرعت همه معیارهای زندگی درهم بشکند وهیچ دراین فکر نبودم که روزی پرده ها بالا میروند وناگفتنی هارا روی پرده نمایش میدهند آنهم با چه زشتی !
    او  آن مرد رویایی  آن خدای هنر روی صحنه در هزاران نقش میخواند واشگهارا جاری میساخت  اوبر چشم عاشقان پرده کشیده بود  وآن سوی پرده پیکر عریان زنانی بودند که از او حساب میبردند  میترسیدند .
    روز گذشته  هنگانیکه دریک برنامه  یکساعتی زنی  از سر زمینهای دوردست با هزاران ارزو قصه های پر غصه خود  را گفت دلم به دردآمد  هفتاد سال  این مرد خاک سن را خورده بود ارباب همه بود  حال درپیش چشم عالیمان یک رسوای زمانه است ودر سر پیری باید بایستد وپوزش بخواهد وآیا این پوزش کافی است ؟ اتیه واینده زنانی را ویران کردی  کافی خواهد بود  هر گز درگمان من  نبود  که کمتر از خاک فروشان وخرده روشان  باشی تو در مقابل چشمانم یک معجزه بودی  چگونه این آفتاب روشن را خاموش ساختی ؟!.
    من روح بتهون را موزارت را پوچینی را واگنر را در تو درچهره شیرین وان خنده ای شیطانی تو میدیدم با صدایت به عالم ملکوت سفر میکردم وتو  همه چیز را بهم ریختی  رویاهای من دیر زمانی بود که درهم ریخته  بودند  اما هنوز ترا داشتم  چگونه ای آفتاب روشن  مارا باین شام تیره هدایت کردی 
    واین پرده نکوهش  وسر زنش ها را در  جلوی چشمان باطن ما آویختی . 
     روزی روزگاری در سر زمین بلاخیز ما نیز نوازنده و هنرمند بود که بسیار به خودش مینازید وخودرا یکه تاز میدانست دستی بر ساز داشت او نیز همه سالهای هنر خودرا به ثمن بخش فروخت وشد یک مرد عادی ومعلول وبیچاره که تنها کارش دزدی وغارت وجاسوسی شد به همراه  سازش وبارگاه خلیفه …..
    این آوازها واین صدای پرندگان زخم دیده از راههای دور ونزدیک  ارمغانی است که تو برای ما آوردی  وپوست خودرا جلوی چشمان ما دریدی  همیشه نام خوشت بر زبان من بود وهمیشه عکسهایت جلوی چشمانم امروز همهرا جمع آوری کردم دیگر به هنر هم نمی اندیشم  چرا که بهترین بلبل باغ سر زمین من نیز میان مرگ وزندگی ویا چه بسا دور از زندگی است  او نیز برتر از خیال  وتنها رویای من بود  وایکاش راه او  – کردار او رفتار او ومنش او درتو کارگر افتاده  وترا باین جهنم نمیکشید . متاسفم استاد صحنه های اپرای دنیا .تورا نیز ازدست دادم . ثریا / اسپانیا……… 
    چهارشنبه 5 مارس 2020 میلادی .
  • آواز سنگها

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    این نوشتار را به پرستاران وپزشکان با شرفی در وطنم تقدیم میکنم که بر سر ایمانشان  وشرفشان  ووجدان پاکشان جان خودرا ازدست دادند.یادشان وروانشان همیشه  گرامی باد . 
    —————
    گاوی  فربه 
     بر چمنی بیکران چون ابدیت 
    زیر سپهری  به دور دستی فردا 
     چشم چپش سرخ تر از خون دل لعل 
    چشم دیگرش خالی  زخلوت بود 
    بر سرش -آن سان  که بر دورگرده ضحاک 
    شاخی  از کاج وشاخ دیگر ی از عاج
    عکسش در موج رودخانه  نا پاک 
     زخم  چرکینی  – دمیده  از جگر خاک ؟؟؟؟
    ———-
    مرگی ناگهانی چه سیاه وچه قرمز وچه زرد وچه سپید بر جان وطن افتاد وهیجکس ترانه ای سر نداد  
    آزادی ! به دنبالت دویدم  وتو فرار کردی من هر چه میدویدم تو از من دورتر میشدی تا درمیان راه در دشتهای خاکی وجانوران ومارهای گزنده وتمساها گیر افتام . 
    آزادی ! تو همان تهمتنی بودی که همه ارزوی ترا داشتند مردان آروزی در آغوش کشیدن ترا وزنان درکنار تو غلطیدن را .
    وتو گریختی به دشتهای دور  ودیگر هیچگاه ترا نخواهیم یافت . 
    مرگی سیاه گفتم  نه دردناکتر وتاریک تر ازسیاهی است  نور ماه وخورشید دیگر قادر نیست تا آنرا بما بنمایاند .
    او درتاریکی حمله ور میشود ومیکشد همچنان جلادان امروزی  وهر روز بانگ عزا داران بلند است  وهیچگاه پایان نخواهد یافت  تا زمانیکه ما اسیریم اسیر دست نادانان وبی خردان واحمقهای زمانه .
    آذان وصدای انکر والصوات  حیوانات ماقبل تاریخ  آواز بلبل جهانرا خاموش کرد  بانگ  عزای صبگاهی  آواز آن پهلوانرا نیز از یادها برد که بر طبل میکوبید وشاهنامه را میخواند .
    ردا پوشان وقبا پوشان و خرقه نعلین پوشان  از خواندن سرود محبت بیگانه بودند آنها تنها خون را میپرستند  واشک شور دیگرانرا سر میکشند تا مست شوند  آنها همه جا کلاغهای خبر چین را رها ساخته اند .
    من آن سیه مست تاریخم که هنوز درخمخانه مستی ها  سر بردامن یک یک میگذارم گاهی با اشگ وزمانی با لبخند  – یا  ازدیار خوبان میگویم واز رفتار وکردار انسانها ی امروز من نیز در قرنطینه خود خواسته نشسته ام ودیگران به دیدارم  نمی آیند همه را ترسی بی دلیل فرا گرفته است اما من نمیترسم  من درارتعاشات بالای خویش ایستده ام هیچگاه نترسیدم امروز هم نمیترسم .
     پرتوی تابیده  از خورشید  پشت پنجره اطاقم بر شیشه های خاک گرفته میکوبد در را به روی او هم نمیگشایم تنها شبها بیاد  نقشی هستم که بر لوح سینه ام آنرا نقاشی کرده ام .
    از اومیپرسم  تو دراین گوشه مرا چگونه خواهی یافت ؟
    من در میان مردم بیگانه  ازخود نیز بیگانه شده ام . 
    اشکهایم  بر روی گونه هایم غلطید فریاد آواز بلند آن مرد ایتالیایی را میشنوم که میخواند “
    بین دره ها . میان کلیساها ومیکده ها 
    به دنبال بانویی هستم بنام آزادی  تا اورا درآغوش بفشارم /
    آزادی / آزادی / آزادی 
    وهستند کسانی که خودرا وتن خودرا وروح خودرا برای تکه استخوانی  وته مانده سفره ای  فروخته اند  وعجب راحت زندگی میکنند  وچگونه دست ارباب عزیز را میبوسند  گاهی شلاقی وترکه ای مهم نیست آن تکه استخوانی که جلویم میاندازند جبران همه را میکند .
    —-
    آنچه  از  یاران شنیدم  
    آنچه در باران گذشت 
     آنچه درباران ده  آن روز  بر  ما گذشت 
    های های مست ها  -پیجیده در بن بست ها 
    طرح یک تابوت  در رویای بیماران گذشت …… ” منوچهر نیستانی “
    پایان 
     ثریا ایرانمنش /5 مارس 2020 میلادی برابر با 16 اسفند  2578 شاهنشاهی .اسپانیا 
  • میرسد اکنون بهار !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    { فریدون مشیری }
    بر تن خورشید می پیچد بناز 
    چادر نیلوفری رنگ غروب 
    تک درختی  خشک – در پهنای دشت 
    تشنه میماند  دراین تنگ غروب 
    از کبود آسمان ها – روشنی
    میگریزد جانب افاق  دور 
    در افق – بر لاله سرخ 
    میچکد از ابرها باران نور !
    ………
    ویک روز  در فروغ  یک صبح روشن در باختر زمین  درگوشه ای از بهشت ما  ابلیس بر درخت کهن سیب  تکیه داد واز پشت شاخه های تر وخشک  بما گناه آفرینش را هدیه داد  وراهش را بسوی  دره مرگ گشود .
    اولین  قربانی او ” یک زن بود” زنی پارسا وجهان دیده وسپس قربانیان دیگری در پای او سر بریدند وهنوز این این خون ریزی بجرم گناه اولیه  ابوالبشر درآن سر زمین نفرین شده ادامه  دارد.
     بلی اندک اندک میرسد بهار ! اما بهاری لبریز از خون وداغ عزا داران  واین ابلیس بود که درقالب  یک روحانی حلول کرد .
    امروز نقاب از چهره او بر افتاده وچهره کریهه او نمایانست اما بازماندگانش  وآن تخمه هایی که دربطن زنان بدکاره کاشت  بر تن ملتی وتو وسر زمینمان حاکم است .
    خون من وتو وفرزندان آن سر زمین  ناهار وشام اوست  وضعف من وتو  قوت زانوان بی رمق او .
    چگونه میتوان بر تک تک دلهای خونین مرهم نهاد ؟  وچگونه میتوان بیدرد نشست وتماشا کرد وگرد شمعهای روشن وسبزه وسنبل چرخید ورقصید   وباده خونین را سرکشید بی هیچ مستی .
    امروز دشمن من  وتو درقالب حاکم  در قالب پزشک درقالب پرستار درقالب مادر روحانی وپدر روحانی جایگزین شده ومشغول غارت  ونوشیدن خون ماست .
    وای اگر روزی چهره ضحاک از زیر ماسک بیرون جهد !  یک آیینه کراهت با دو چشم خونین درون کاسه سر او  اسکلتی پیردر معر ض تماشای عموم .
    بخوبی میدانم که دراوج کهنسالی  سر زمینی را خواهم دیدویرانه که درآن تنها بوم ها و کلاغان لانه خواهند داشت  دیگر  هیچگاه چشمان  من  به روی صبح امید وروشنایی باز نخواهد شد  کم کم درمیان موههایی که رو به سپیدی میروند  تار سیاه  شب های وحشت را خواهم دید.
    بسیار کوشیدم که ازاندوه بگریزم اما نشد  میل داشتم از خودم فرار کنم اما نشد  حال درمیان بود نبود خواب وبیداری از خویشتن نیز بیرونم وهرشب کسی را بنام میخوانم که نمیدانم کیست وکجاست  میل ندارم مانند یک قطره اب گم شوم در منجلاب  شما  من از آبشارها فرود  آمدم وبه آبشارهاخواهم پیوست  .
    بغض شبانه را درگلو خاموش میکنم  گاهی مانند یگ گربه وحشی پنجه نشان میدهم زمانی است که ترس برمن وارد شده است  وراه نفسم را میگیرد  نه میل به زاری دارم ونه به گریه ونه امید پا داشی از کسی .
    امروز دیدم آن مرد تاریخ دان همچنان درمیان تاریخ حمزه وعمر وعثمان قفل شده است گویی دراین دنیا نیست وخبر از هیچ ندارد تنها روی صفحات رنگ وارنگ کلمه( فوری فوری )بچشم میخورد اما این (فوری )متعلق به چند ماه قبل است !!! ودیدم که ضحاک درختی میکارد با خون آنرا آبیاری میکند !!!!
    حیران بودم با یکدست چگونه بیل را در میان دستهایش گرفته اما نگو  این ” بدل” است وخودش گم شده دراعماق شهر ها ویا سر زمینها ویا درکنج مطبخ تیم پزشکی اش .پایان 
    ترسم که اشک درغم ما پرده در شود 
    وین راز سر به مهر به عالم سمر شود 
    گویند  سنگ لعل شود در مقام صبر 
    آری شود  ولیک بخون جگر شود 
    خواهم شدن به میکده گریان ودادخواه 
    کز دست غم خلاص من آنجا مگر شود…….” حافظ شیرازی “
    ثریا ایرانمنش / 4 مارس 2020 میلادی برابر با 15 اسفند  2578 شاهنشاهی /اسپانیا .
  • برای تو !

    ثریا ایرانمنش . ” لب پرچین ” اسپانیا “
    ————————————
    سهراب سپهری  ” از دفتر هشت کتاب  ” اهل کاشانم ” !
    من صدای بلدرچین را میشناسم 
    رنگهای  شکم هوبر هارا /  اثر پای بز کوهی را 
    خوب میدانم  ریواس کجا میروید 
    سار کی می آیید  .کبگ کی میخواند  باز کی میمیرد !
    ماه درخواب  بیابان چیست 
    مرگ در ساقه خواهش 
    وتمشک لذت  زیر دندان هم آغوشی .
    ——— سهراب سپهری 
    من دیده ام  زندانهار ا  وهزارن  زندانی را انباشته از مرام انسانی –
    من دیده ام 
     ملتی ستم کشیده را زیر یوغ اسارت بیدادگری  
    من دیده ام 
    سر بازان را که از گرسنگی  وتشنگی در  خشم وبیزاری  جان سپرده اند 
     من دیده ام 
    ابلیسی را درجامه یک ارباب یم حاکم جبار 
     که قربانی میسازد 
     خدایش را  / ایمانش را  روانش را  
    بخاطر  آنکه روح  شاه خو ش باوری را بیازارد 
     وبرای حفظ خود  فریب بدهد مردم را 
     من دیده ام 
    قربانگاه را که آلوده گشته  بخون بیگناهی و…. 
    من دیده ام  دستهای  خونینی را که  ژرف ترین  آبهای اقیانوسها 
     قادر به پاکیزه  کردن آنها نیستند 
    و….. آیا سلطنت خداوند هم  در زوایای  این حاکمین  فرو افتاده است ؟! 
    …………….
    جوانی ( ولیعهد میشود )
    مردکی  بد نام  کارش مسموم کردن  شعور جوانان است 
    وحکم میراند 
    شورا ( اپوزسیون)  غافل است وباطل  ونا پایدار 
    دین وایمان   متزلزل 
    خزانه تهی 
    اعتقاد ملتی  در  معرض هتاکی 
    خطر شورش آشکار 
    وطن درآستانه فرو پاشی  
    به امید یک ( تاج) !
     فرو مایگان  درانتظار  میراث
     وما  به تماشای نابودی وقربانی کردن ملتی ایستاده ایم .ثریا 
    …………..
    ورق پاره هایی را که درون دفترها وکتابهایم یافته ام وروی آنها هر بار چیزی نوشته ام وامروز آنها را : پاکنویس: کردم .
    پایان 
    بعد از ظهر سه شنبه 3 مارس 2020 میلادی برابر با 14 اسفند 2678 شاهنشاهی / 
  • راز آفرینش

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین”اسپانیا !
    ———————————-
    مردی که راز آفرینش را 
    در تیشه خارا شکاف خود  نهان میدید
    مردی که داود پیامبر را  پس از مرگ 
    درمرمری بیجان  حیات جاودانی بخشید 
    میگفت : ای یاران  !
    تندیس ها درسنگها پنهانند ………  { کنایه به گفتار  تندیس ساز بزرگ  مایکل آ نجلو ” نادر نادر پور .
    ———-
    آنها  که تصویر شیطان را درماه دیدند 
    هر گز گمان نمیبردند که امروز 
    ما چگونه عکس رخ یاررا درپیاله گم کرده ایم 
    دراین شبهای وحشت وشگفت 
    من تنها عکس ترا دررویا میبینم 
    ودر رویاهایم به سفر ادامه میدهم 
    تا … به تو برسم 
     من همان صدای  شاعر عاشقم 
     که تصویر عشق را در خیال 
    میسازد 
    من هرشب درکنار بستر تو غنوده ام 
    زمانی که تیر تیغ شب مرا درخود میگیرد
    دستهایم بسوی تو  درازمیشوند 
    وپنهانی ترا زیر لب میخوانم 
    مرا درآغوشت بفشار ای عشق !
    لبان تشنه ام  به دنبال  دهان بیخبر تو 
    میگردد
     ولبان ترا جستجو میکند 
    به صدای هر گامی بخیال تو 
    از جای برمیخیزم 
    آه ای  سفر کرده به دیار دوردست
     کجا ترا خواهم یافت 
     دراین شبهای ظلمانی وتاریک 
    که از هر سو 
     فرشته مرگ سر میکشد 
    اکنون دراین خیال شگفت انگیزم 
    که انهدام جهان از کدام سو شکل میگیرد
    ومن در آبگینه زلالم هنوز 
    چشم به راه تو مانده ام 
    آه… ای عزیز دور !
    امروز از بخت بد من 
    در شب نسیان سالخوردگی 
    دل به یک بهار سپرده ام که 
    از یاد دلخراش کودکیم 
    جوانه میگیرد 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / 3 مارس 2020  میلادی برابر با 14 اسفند مناه 2578 شاهنشاهی / اسپانیا .
  • خط آخر

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ——————————–
    همتم  بدرقه راه کن ای طایر قدس
     که دراز است ره ومن نوسفرم 
    —————————–
    شب گذشته باز با برنامه ای جدید روی صفحه ام هویدا شد  اما بی فایده است  بقول معروق دیگر حنای هیج یک ا زاین اپوزسیونهای صادراتی رنگی ندارد همه در گارگاه  کپیه برداری سازمان جمهوری اسلامی  طراحی وساخته وپرداخته میشوند ودوباره همان آواز تکراری وصفحه خط خورده  یار دبستانی را  بگوش ما میرسانند  امروز در توییترم نام اشخاصی ر ا دیدم که مورد حمله ایرانیان واقعی قرار گرفته اند که منهم همین عقیده را دارم  اینها همه سازمان یافته ساختگی حتی آن خیزش وفروکش کردن دانشجویان نیز ساختگی بود آنها دانشجویان  دانشگاه ( وحدت) اسلامی هستند  فرزندان همان اوباشان قدیم وباج گیران که امروز سردار وسر لشگر وذوالفقار شده اند . زهی خیال باطل وما چشم به دست بیگانگاه دوخته ایم که مارا نجات دهند برایمان ( کورونا) هدیه آوردند به همراه کیک سبز !!!!
    نمیدانم چرا بیاد آن سازمان مخوف ( خانقاه ) وراه سیرو سلوک آن افتادم هر گاه بیاد آن روزها میافتم گویی بیاد یک زندان با شکنجه وطناب دار روبرو بوده وحال فرار کرده ام  بیشتر از تمام عمرم من درطی این چند سال از این مرکز درد وشکنجه وحقارت دیدم  البته دوستانی !!!!هم دراین شهرک بودند که خبر چین دائم  ومعرکه بیار  آن دولت بودند  نه هیچکدام نتوانستند روحیه مرا بشناسند من پاکیزه تر ازآن بودم که بتوانم دامن آلوده این خود فروشان ودوره گردان شوم .
    سالک یعنی رهرو  ورونده  در روش های فکری  وعقیدتی  بیشتر بکارمیرود واین روش بیشتر در طریقه دراویش رخنه کرده است .در گدشته زمانی که خیلی کودک بودم  نوشته هایی  بر سر در خانقاه  شاه نعمت الله  ولی در کرمان نوشته بود که …….
    پدرم برایم آنهارا میخواند :
    هرکس به این سرا وارد شد نه نامش را بپرسید ونه مقصدش را ونه ایمانش را  باو غذا بدهید جا بدهید وتا سه روز اورا درپناه خود نگاه  دارید  بعد از سه روز اگر جایی  را نداشت ویا شغلی  اورا بکار بگیرید (اما نه کار گل !!! ) این را ازخودم نوشتم که درخانقاه جدیدالتاسیس اسلامی  همهرا بکار گل واداشته بودند قصری بزرگ در شهر کنت خریداری شده بود که آنرا باز سازی کردند تا ( پیر  طریقت )با جلال وشکوه مانند یک شاه درآنجا ساکن شود وبقیه خانه های دست چندم درشهر های مختلف که خریداری میشد واهل خانقاه مشغول تعمیر وتمیزکردن آنها میشدند تا یک نوجوان دیگری را بر مصدر کار سوار کنند دفتر اصلی آن زیر نظر دولت فخیمه درانگلستان مشغول بکار بود وهمه ثروت خودرا تقدیم این دفتر مینودند تا درسلک همراهان پیر درایند واگر مالی ومنالی نداشتند وانگشتری آنها لعل ویاقوت وطلا نبود  توالت هارا تمیز میکردندویا آشپزخانه را اداره مینمودند حق نشستن درکنار بزرگانرا نداشتند! 
     ابدا این کارها ربطی به ان نوشته ای که من درکودکی  ملکه ذهنم شده بود – نداشت . زنی فقیر که سر چهارراه سیگارمیفروخت هرشب بایک کارتن سیگار یاهو کنان وارد میشد ومردی که تاجر برنج بود هر شب با یک تکه فرش ویا چند گونی برنج یاهو کنان وارد میشد با اتومبیل بی ام دبلیو !!! خوب ! درویش بود!  پچ پچ میان زنان درگرفت  ما جدا افتادیم  مافقرا از همه بیگانه شدیم ومردان غنی وارد گود اصلی ومهره های اصلی .ویک صبح زود بیمار وخسته با روحی شکسته ودردمند با اتوبوس خودم را بخانه رساندم ویک هفته درتب سوختم وسپس نامه بلند بالایی برای پیر طریقت واربا ب بزرگ نوشتم که  این راه ورسم درویشی وسیر وسلوک نیست این یکنوع تجارت است در یک فاحشه خانه مذهبی !ولوکس  جوانهارا استخدام میکنید از آنها اژدها میسازید ونامشرا میگذارید سیرو سلوک !!!!
    به صدق کوش که خورشید زاید از نفست 
     از دروغ  سیه روی گشت صبح نخست
    === 
    احرام چه بستیم که آن قبیله نه اینجاست 
    در سعی چه کوشیم که  از مروه صفا رفت 
    ===
    نفاق وزرق نبخشدصفای دل حافظ 
    طریق رندی وعشق انتخاب خواهم کرد 
    ===د  رباره قلندران راستین واین  قلندران ساختگی سخن بسیار است ومجال کم اینها هم حکم همان دانشجویان وحدت را دارند که از کار گاه های  چینی وایرانی بیرون آمده اند کپیه برابر اصل .
    دگر ز منزل جانان سفر مکن  حافظ 
    که صبر معنوی وکنج خانقاهت بس 
    حال تنها مونس شبهای دراز بی عبادت من همان کتاب جادویی ابیات حافظ است که هرکلام آن را باید در یک جواهر گرانبها پیچید ودر ذهن نگاه داشت .
    حال ما درخط آخر ایستاده ایم وبقول آن پیر  خردمند که روانش شاد درساعت 25 زمان هستیم  عده ای درویش مسلک عده ای بیمار روانی عده ای حکم سکه های بدلی  واسکناسهای قلابی گرین کارتی ! مشغول موعظه وسرگرم کردن مردم میباشند و ما از تاریخ وهویت خود به دور افتاده ایم .
    روز گذشته دخترکم عکسی از یک کلیسا را بمن نشان داد که از زمان مارکو پولوی جهان گرد بجای مانده وهنوز چند _( مانک)در انجا بسیک وسیاق همان زمان زندگی میکنند مارکو پولو دراین چرچ واین دیر چهار شب خوابید تا از طریق همین راهبان با ملکه ایزابل آشنا شد وبا کمک او رو بسوی سر زمینهای ناشناخته گذاشت  . ملتی که تاریخ خودرا نگاه دارد همیشه زنده است وما در شروع انقلاب  اولین کارمان ویرانی  آرامگاه بنیان گذار ایران نوین رضا شاه کبیر بود . نه هیچگاه ما  انسان نخواهیم شد شاید آدمی بشویم  برسر سفره  با کارد وچنگال غذا بخورییم اما انسان ؟ هیچگاه ! ث 
    حدیث عشق که از حرف وصوت مستغنی است 
    به ناله دف ونی درخروش  ودر ولوله بود 
    پایان 
    ” اشعار متن  : از خواجه شمس الدین حافظ شیرازی “
    ثریا ایرانمنش / 3 مارس 2020 میلادی برابر با 12 اسفند 2578 شاهنشاهی !
  • راز بقای انسان

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    نمیدانم درکجا خواندم آدم بودن اسان است اما انسان بودن بسیار سخت واین امر برمن ثابت شده است . 
    من شاهد خاموش شدن افتاب بوده ام  وگویی که روزی چند بار مرده ودوباره زند ه شدم  وزیرکانه به آدمها لبخند زده ام  هر بار طلوعی تازه یافته ام  حتی درعین سخت ترین ودرناکترین دوران زندگیم که میلی به باز گو کردن آنها ندارم آنهارا  برای خودم بعنوان یک افتخار نگاه داشته ام .
    آدمهارا میبینم که سایه بر سرم میاندازند اما سایه شان سرد وبرودت خیز است  من بر استانه خویش ایستاد ه ام  وتک تک آدمهارا مغلوب کرده ام  از هیچ چیز نترسیدم مانند یک اره فولادین  بریدم وجلو رفتم  چه بسا شبها درخلوت خود درتنهایی گریستم اما فردا همه چهره مرا شادابتر از روز قبل میدیدند چرا که همان گریه مرا شستشو میداد وآلودگیهارا از دلم میسترد .
    من یکبار فریب خوردم وبرای این فریب هیچگاه خودرا نخواهم بخشید آنهم زمانی بود که عاشق شدم سخت هم عاشق بودم واین دردرا نیز هرگز فراموش نخواهم کرد . 
    هیچگاه دیگر در ذهنم به دنبال کسی ندویدم  ونخواستم  خود دو نیمه بودم  واین دونیمه هر روز قوی تر میشد  گاهی در کوچه های خاطره ها گام بر میداشتم ناگهان گویی  تعداد بیشماری پشه بمن هجوم آورده اند آنهارا با دست میراندم وسپس به گلهای روییده وجوان مینگریستم .
    امروز یکی از آن گلهای صاحب اعتباری است ومن درسایه او زندگی میکنم ودیگران دستهایشان برای یاری رساندن  بسویم   دراز است  آنهارا لمس میکنم میبوسم اما نمیگذارم مرا درمیان پنجه هایشان خفه کنند از بعضی دستورات آنها سر پیچی میکنم .
    از سطر نخست سرنوشت من تنها بینوایی بود  پدر را گم کردم مادر درمیان ایل وتبارش فخر میفروخت من یک تخمه  ویا یا هسته از یک میوه نارس بودم در دامن زن دیگری  که عنوان دایه را داشت  بزرگ شدم .
    رنجهای او مرا فولاد ابدیده کرد .
    هنوز گاهی از شبها بیاد چشمان روشن او میافتم واز روحش کمک میگیرم میدانم که همه جا سایه وار مرا دنبال میکند   او درهمه جا هست  با خنده مهربانش  از آسمان وزمین برایم افسانه ها میگفت واز رنجهایی که کشیده بود .
    او نیز اهل یک قبیله بود  سه فرزند دیگر داشت من بایکی از آنها همشیره شدم یک دختر زیبا با پوست سپید وجشمان روشن . ما باهم  در رودخانه بر خلاف اب شنا میکردیم واز تپه ها وهامون بالا میرفتیم دشت سر سبز بزرگ  زیر پایمان بود وما خودرا ملکه آن دشت مینامیدیم  مردان ایل همه  باتفنگ واسب  میتاختند  وآواز زنان که اندوه بیکران آنهارا بیان میداشت لالایی هایشان غم انگیز بود .
    دایه من هیچگاه تن به کوچ نداد ودرکنارم ماند واین ما بودیم که کوچ کردیم به دشتی بزرگ  وبی اب خشک خالی از هر سبزه  کویری بی انتها آسمان روی سرمان آنقدر نزدیک بود که بادست میشد ستاره هارا چید نگاه من به پشت سرم بود ودرانتظار دایه  آیا خواهد آمد ؟ نه !  
    امروزز دراین شهر  واین سر زمینی  که من هستم همه میخندند غیر ازمن همه میرقصند غیر ازمن همه آواز میخوانند غیر ازمن  تنها به زخمهای بد فرجامم میاندیشم  وتنهایک گوش شنوا دارم  دولب من کمتر باز میشوند  از بیم گفتار نا هنجار آنچه که مرا ازار میدهد  مینویسم در دفترهای  گوناگون .
    وتو ! ای گمشده رویاهای من  این احساس پنهانرا بتو نخواهم گفت  چرا که زبانم قاصر است   تنها از روزن چشمانم بتو مینگرم  واز خود میپرسم ایا تو هم راهی بسوی اسمان یافتی ویا ؟؟؟؟ پایان 
    ثریا ایرانمنش  اول مارس 2020 برابر با 11 اسفند 2578 شاهنشاهی . اسپانیا 
  • دلنوشته ×

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    من خود تاریخ هستم  آنرا لمس کرده ام ودیده ام گاهی آنهارادرقالب داستان میاورم .
    امروزز زیر دوش  بیاد _تو_  بودم درواقع هرشب بیاد تو هستم ویک آه ویک لعنت ابدی نثار روحت میکنم × میپرسی چرا ؟  برای آنکه گمان برده بودم  میتوانم بتو تکیه کنم زیادی خسته بودم عاشق تو بودم واین عشق را به قیمت گرانی خریدم اما نمیدانستم تو تنها یک بادکنک تو خالی هستی وهر روز بادت بیشتر میشود وزیر سایه ( برادر بزرگ)  ودرد زنجیر ها ی او درکودکی  وشاید انحرافات ازتو یک موجود بدبخت ترسو  ساخته که قدرت کاذب خودرا در یک بطر ویسکی میافتی  وسپس آخرین حرکت تو معشوقه گرفتن تو  آنهم یک فاحشه رسمی وخواننده کاباره ها  تریاکی به همراه  خواهرش هردو یکی با پیوند زناشویی با خانواده شما  وپس مانده های قاجاریه ودیگری همچنان درپی تو وجیب تو وشبها ترا تا  صبح درخانه خود نگاه میداشت  برایت تریاک عالی تهیه میکرد وبرایت میخواند ( تو به میخانه مرو عزیز من …. ) در میهمانیهای اداری تو آن سکرترت را که همسان یک تانگر نفتی بود باخود میبردی و به همه میگفتی همسر من اهل هیج میهمانی نیست وتنها بچه هایش را نگاه میدارد !!!! تو مرا نشاخته بودی یک دختر ایل  یک دختر سنگلاخها و آبشارها ودرختان تنومند   آیا  آن مشتی را که نثار صورت تو کردم ویک چشم ترا نابود کرد بیاد داری ؟ ….
    هرروز  گنده تر میشدی وهرروز معشوقت با به تختخواب رفتن دیگران مالیاتهای  ترا کم میکرد ودست آخر  آخرین معشوق تو یک دختر 21 سالله بود که محرم تو بود !!!! بماند.
    امروز  سخت احساس پشیمانی کردم .
    همه  حواس تو دریک جا خلاصه میشد  پول وسکس  تو اصالتی نداشتی  اصالت تو مانند یک درخت حشکیده بود که برتنش نمد پیچیده بودند  همین . 
    اصالت تو در باج دادن به یک آخوند درقم بود  واینکه دربازار پدرت را حاج اقا بنامند !  نه بیشتر وروزهای آخر که دیگر از ثروت انباشته شده بودی  فحاشی  را به شاه کشور شروع کردی اینجا دیگر ساکت نماندم  ومشتی دیگر حواله دهانت کردم وبا چند چمدان  راهی دیار غربت شدم که هنوز ادامه دارد .اما تو ؟! در بدترین شرایط مالی جان دادی  جنازه اترا بافروش سکه هایت که چشمانت به دنبالش بود وفرشی که مرتب آنرا باین وان نشان میدادی تا مشتری بیابی  از زمین بلند کردم ودرون یک دیوارجای دادم وفرش را بصورت یک سنگ بر رویت نهادم نامت را باد وباران  از روی سنگ پاک کرد  فامیل تو دیگر روی بچه ها نیست آنها با فامیل من زندگی کرده و میکنند  ازتو حتی یادی هم نیست یادگاری هم  نیست تنها یک دفترچه آنهم برای آنکه درآینده شاید نوه هایت میل داشته باشند ریشه خودرا بیابند وترا درحال رقص یا میخواری تماشا میکنند.
     خیلی سعی کردی که مرا بشکنی خیلی بدنامی برایم نوشتی وگفتی اما روزگار ترا بدنام کرد نه مرا ! 
    تو هیچگاه مرا نشاخته بودی دختر ایل دختر کوهستان با روحی آزاد وسرکش که حتی به فلک نیز اجازه نمیدهد اورا خم کند یا بشکند . امروز خیلی دلم گرفته بود ودلم برای آن عشقی میسوخت که نثار تو کردم تو ریا کار / دروغگو ونماد همین فرهنگ منحط امروز که داریم میبینم .
    مادرم برای اولین بار که ترا دید بمن گفت ” 
    او درونش خالیست تنها لباسها اورا نگاه داشته اند من آن روز نفهمیدم اما امروز فهمیدم آنهم برای آنکه به هنگام ساختن آن خانه لعنتی جلوی همه فریاد کشیدی ؟ برایت حمام را دراطاق خوابت بنا کردم وحمام دیگری برا ی خودما ن درزیر زمین !!!! همه چشمها به روی من خیره شد  !!!! وفریاد کشیدی همه خانه را سیم کشی کردم ومیکروفون گذاشته ام تا هرکجا که میروی صدای موسیقی را بشنوی اما دروغ بود تنها چند پلاک روی دیوار خودنمایی میکرد !!!! تو دروغگوی بزرگی بودی وریاکار ومانند اجداد دهاتی ات ….دزد. چیزهای زیاد از تو دارم پرونده ات  قطور است  سنگین است اما همهرا  پنهان کرده ام  نمیدانم چرا ؟! .
     دیگر زیاده عر ضی نیست . 
    ثریا / همسر سابقت 
    قابل توجه بازماندگان  ونوچه های فامیلت که پس از سی سال بمن تلفن میکنند  وسراغ ثروت ترا میگیرند بی پول شده اند یادشان افتاده که دایی یا عموی ثروتمندی دریکی از کشورهای اروپایی دارند !!! زهی خیال باطل .  ./ث
  • آندالوسیا

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” .
    اسپانیا !
    ———————–
    روز گذشته چهلمین سال جدایی  ایالت آندالوسیا ویا بقول دیگران آنلوز از اسپانیا بود  برای خودش یک ایالت بزرگ شده اما تنها برای  از ما بهتران  داد وستدها و غیره خوشبختانه ما  درکنار گود نشسته ایم وتنها تماشاچی هستیم .
    به دنبال کتاب اشعار  – گارسیا  لورکا میگشتم تا شعری را که برای آندالوسیا سروده بود بنویسم اما متاسفانه آنقدر کتابهایم رویهم فشرده اند  که نتوانستم آنرا بیابم  بهر روی او هم یکی از کشته شدگان زمان دیکتاتوری بود که درگورهای دسته جمعی  جسدش گم شد اما یاد ش هنوز دردل مردمان این سر زمین زنده است .
     ومن  خاموش تر از همیشه به این صحنه پرهیجان واین جشنها نگاه کردم . نه گریه نکردم   اندیشه های من بجای دیگری میرفت  لزومی نداشت با گریه اندیشه هارا بپرورانم  کتابی را ورق زدم بجای خود گذاشتم بافتی را برداشتم بجای خود گذاشتم  دوباره به سطر اول خیال خود هجوم برد م که هیچگاه از من جدا نخواهد شد .
    در سطر او.ل کتابم در سر زمینی بودم  که کشور شاهان  عالمگیر  وامروز ویرانه تاریخ است  افسوس خوردم  که چرا معجزه ای رخ نمیدهد وچرا  کسی نیست تا آنجارا آباد سازد تنها به ویرانی  میپردازند  ودر روی تابلتم عکس یک گوریل را دیدم با شال سبز داشت یک ضریح را میلیسید !!!دیدم با این حماعت نمیشود سر زمین ملی را ساخت ! 
    باید بنوعی ماهم ملاهای مذهبی را به کنجی برانیم ومردمانی خردمندرا برجای  آنها بنشانیم مشتی فسیل ماقبل تاریخ همه درحال چرت زدن  افیونی ومعتاد در رویاها ملتی را به اسارت گرفته اند   جوانانی را که اکسیر ومعادن ساختار سرزمینمان  میباشند به قعر گورها میفرستند وچه بسا امروز هم عده ایرا بعنوان همین بیماری مرموز به دست گورها ندهند تا خیالشان راحت شود .
    اینجا دراین شهر غروبها رنگ دیگری دارند رنگ شادی وبی غمی و صبگاهان  با مرطوب کردن خیابانها که این روزها مواد ضد عفونی نیز به آن افزوده میشود طراوت دیگری دارد  دیوار روبروی من یک تاتر بزرگ است  که تا سر حد دید من کشیده میشود  با همسایگان کاری ندارم همه دوستانم همان باغچه کوچک است که در آخرین طبقه آنرا به گل نشانده ام  .
    اینجا هیچکس مانند من نیست  هیچکس احساس غربتی نمیکند  چرا که درفهم خود اوقات خوشی دارند با مستیها وبی غیرتی ها.
    چه بسا شبها صدای زاری  از جایی بلند میشود  در وهم یک چراغ  خاموش  وصدای دل سر گردانی  که با پای هر رهگذری گوش به در میچسپاند  وبا دور شدن قدمها دوباره  درکوچه های خاطره ها سرگردان میشود .
    نه . بقول معروف اینجا چراغ یقینی نیست  تنها برج بلند کلیسا با زنگهای مسین  ترا به دعا دعوت میکنند .
    آندالوسیا برای ما سرگردانان بی خانه بهشت نیست اما برای توریستهای  فسیل اروپایی یک بهشت موعود است { بهشت مافیا }!همه چیز هست از شراب سرخ در خمره ها تا گوشت های دودی ونانهای یخ زده ومیوهای فریزیری وارداتی  خودشان کمتر صادرات دارند تنها باغهای زیتون است و انگورها پلاسیده ………وبیکاری  !!!.
    پایان 
    ثریا / 29 فوریه 2020 برابر با 10 اسفند 2578 شاهنشاهی .اسپانیا .
  • فریب کشنده

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “.
    اسپانیا !
    —————————–
    فریاد خاموش !
    فریا دچهلمین  وفرمان آتش 
    روز تاریک به خون میپوندد
    من چگونه از میان آتش وخون بیرون برانم
    این قافله درهم شکسته را ؟
    خورشید هم دردریا ی فریب سرنگون شد /ث
    —–
    دنیا داشت رو به پیری وکهنسالی میرفت  زاد وولد کم شده بود باید بنوعی این پا به سن گذشته هارا که تنها یک دهان اضافی وسر بار جامعه پر عطوفت ولبریز از عدالتها ی اجتماعی است بنوعی  از میان برداشت . 
    ” داشتیم تمرین  ( c- 10 ) را  انجام میدادیم که اگر این ویروس به میان مردم رها شود در کجا ها رخنه خواهد کرد ناگهان جهان پر شد ( از یک نوشتار در نیویورک تایمز) !
    بلی این ویروس داشت امتحان میشد برای  آنهاییکه تنها یک دهان اضافی بودند  اشخاص بالای سن که دیگر کاری از پیش نمیبردند ودرخانه های سالمندان ویا دربیغوله ها ی خود تنها نشسته بودند وروزهارا درانتظارر مرگ میگذراندند باید فکری بحالشان کرد دنیا به نیروی جوان بیشتر احتیاج دارد  اینها تنها اقتصاد دولتها را ویران میسازند باید  کاری کرد سن ها بالاتر میروند تا مرز یکصد هم میرسند ! آخ چه دنیای تلخی است زمانی که نه بشنوی ونه ببینی ونه راه بروی ! یک تکه گوشت درگوشه ای افتاده بیمصرف ! .
    سالهای دور دریک فیلم دیدم که زمان چگونه عوض میشود وبیماریها چگونه عود میکنند ودنیا چگونه دچار کمبود مواد غذایی میشود ومردم گوشت خودشانرا میخوردند اما جاهایی بودند که مانند یک فرودگاه ابدی به گیشه مراجعه میکردی ودرخواست مرگ  را ارائه میدادی  فرمی جلویت میگذاشتند آنرا پر میکردی  ! خوب چه نوع موسیقی را دوست داری  / کلاسیک ! ترا به دست دو پرستار مهربان که درواقع قاتلان تو بودند میسپردند با تختی پوشیده از مخمل سرخ وملافه های سپید  روی چرخهای رونده وترا به یک سالن بزرگ هدایت میکردند یک سالن  مدور که دراطراف آن صدها تلویزیون دنیا خوشی را نمایش میداد سبزه زارها آهوان دست بلبلان روی درختان  وآبشارهای بلند  وشربتی را مینوشیدی وبخواب ابدی فرو میرفتی  وسپس جنازه خشک شده اترا به دریاچه ای ازنمک میانداختند تا برای پختن در تنور آماده شوی و تبدیل به نان ویا بیسکویت میشدی وروی ریلهای رونده ولغزنده بسوی جعبه ها میرفتی تا درسوپرها جای بگیری ویا از طریق یک توپ ترا مانند یک گوله نان بسوی گرسنگان خیابان  که دستهایشان بالا وفریاد میکشیدند پرتاب میشدی تو آنها را  سیر میکردی  با گوشت وپوست واستخوان خود  /اثری از سبزیجات نبود اثری از انسانها نبود تنها مامورین امنیتی بودند وگاردها که دریک بیمارستان میان زنده مرده هارا جدا میساختند  .
    اما دربارگاه بزرگان  آب داغ درلوله ها جریان داشت  درحماهایشان صابونهای معطر وعطرهای خوشبو دیده میشد ودرون یخچالهایشان گوشتهای  پرندگان وچرندگان آویزان بود وسالنی که دختران پریرو در انتظا ر اشاره ارباب بودند با سینی های لبریز ازمواد خوراکی ویا مشروبات عالی  .
    .این یک  تخیل بود یا یک حقیقت هر چه بود اول رومان آنرا مینویسند ( مانند قلعه حیوانات ) سپس  فیللم کارتنی  درست کرده  ودست آخر فیلمی از آن تهیه میکردند وتو درضمن دیدن فیلم آهسته آهسته به همان زمان پیوند میخوردی .
    امروز  شهرهای خالی از سکنه وفرار مردم  بسوی نا امیدی  مرا بیاد آن فیلم وحشتناک انداخت .
    آقایان باید جمعیت  دنیارا به حد نصاب برسانند ونیروی جوان لازم دارند  همین دیگر هیچ …….ث
    ما هردو  بعد ازاین  
     در کیفر خویش ایستاده ایم 
    ما روبروی هم – چون دوآیینه رفتار میکنیم /
    فردا ویا شبانگاهان 
    خورشید را از  محکمه بلخ 
    بسوی جوخه اعدام میبرند  ……” نادرر نادر پور ” 
    در انگلستان شنیدم مردی بجرم اینکه تنها از دو جنسیت نام برده وجنس سوم یعین ( ترانس هارا ) بحساب نیاورده به زندان بردند  بنا براین دیگر سخن گفتن هم نتوان ! /.
    پایان 
    ثریا ایرانمنش /27 فوریه 2020 میلادی برابر با 9 اسفند 2587 شاهنشاهی …..
  • یاد باد

    ثرا ایرانمنش ” لب پرچین ” 
    اسپانیا!
    ———————–
    ویروس کو رونا به ما هم رسید !  سهم ما این بود در شهرهای همجوار !؟
    روزگاران گشت وگشت 
    داغ بر دل دارم ازاین سر گذشت 
    داغ بر دل دارم  از مردمان دشت 
    —————————–
    یاد باد آن خوشنوار  آواز دهقانان شاد
    یابد باد آن دلنشین آهنگ روز 
    یاد باد آن مهربانی های باد
    یاد باد آن روزگاران  –  یاد باد 
    دشت با اندوه تلخ خویش تنها مانده است 
    زآنهمه سر سبزی وشور ونشاط
    سنگلاخی  سرد بر جا مانده است 
    آسمان از ابر غم پوشیده است 
    چشمه سار لاله ها خکشیده است 
    جای گندم های سبز 
    جای دهقانان شاد 
    خارهای جانگزاز جوشیده است …….” فریدون مشیری “
    دیگر حتی بوسه های روزانه هم قطع شد  ودست دادنها موقوف بغل گرفتن ها دیگر جایز نیست .
    حال دریک غروب تاریک ایستاه ایم بی آنکه منبع ویا علت آنرا بدانیم  علت آن  باید ” اقتصاد ” بازار باشد ! بازارا ( وال استریت ) وشرکتهایی که دارو – و واکسن این بیماری مرموز وناگهانی را دارند اما هنوز پنهان است تا ترازوی طلا موازی بایستد ! 
    بیماری گاوی  برای کمبود گوشت ایجاد شد ! بیماری مرغی برای کمبود مرغ بازار جهانرا فرا گرفت بیمار ی ابولا سیاه زخم تیفوس وهمه آمدند ورفتند اما این یکی خیلی پر سرو صداست !!! 
    وخورشید همچنان  در زیر پای مردان سرخ پوش  یا احتیاط  پهن شده و بیرون  کشیدن سایه ها رواج دارد  سایه ها درتاریکی پنهانند  از بامداد تا غروب  واز کودکی تا پیری مارا دنبال میکنند .
    مردم درقرنطینه ها باید بمانند !  واز چهار چوب پنجره ها  با چهره های پوشیده بیرون را نگاه کنند  وسایه های مشکوک وهمسایگانرا ببینند  ورفت وامدن آنهارا . 
    و….روزی ناگهان همه چیز فراموش میشود وستارگاه روی صحنه هارا پر میکنند  بهر روی جمعیتی کم شده وغذا بیشتررا به شکم دیگران میرسد  دیگر نباید دررویای صبگاه آینده  بسر برد 
    چون عکسهای درون دوربین نوردیده وتاریک شده اند  سایه شده اند دیده نمیشوند  وما آنهارا نخواهیم دید ….. آن سایه ای که من آورا دنبال میکردم نیز ناگهان ناپدیدشد  او در (هرم داغ خورشید مرده است) ایا جانی دوباره خواهم گرفت ؟ باید دید . فردا روز دیگری است . ث
    پایان /
    ثریا ایرانمنش . 27 فوریه 2020 میلادی برابر با 8 اسفند ماه 2578 شاهنشاهی !
  • گفتگو

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ————————————
    یک گفتگو. با خالق خود با کسی که بمن اندیشه داد خرد داد وجان داد وامروز من باید با او تصفیه حساب بکنم .
     بلی جناب پروردگار ! خالق اینجانب ! من سالها بخاطر رضایت تو هر گونه مصیبتی را پذیرفتم وهر گونه اهانتی را چه از خودی وچه از بیگانه  وتو بپاداش این وفا داری مرا باین روز رساندی؟  درکوچه پس کو.چه های غربت ابدی ؟  آنهم یک غربت  مطلق وتنهایی ؟ بخاطر تو دست از پا خطا نکردم به همه رسیدم حتی لباسهایم را در آوردم وبه آنکه مستحق هم نبود بخشیدم چرا که چشمانش روی لباسهای من خیره شده بود ! از دهانم بریدم وبه آنهاییکه نداشتند دادم وامروز تو  میگویی که جرا خون کسان را نخوردی ؟ ورفتی خون رزان را خوردی  ؟ …. اوف چقدر بی سلیقه  وبی احساسی  درخون کسان ودیگران غیر بیماری وچربی وکثافت چیزی نبود اما درخون رزان پاکی بود / عشق بود وشناسایی .
    بمن ثابت کردی که هر آلوده دامن وقاتلی سرانجامش در یک بارگاه طلایی است وانسانهای مانند ما …. معلوم نیست ایا خاکستر مارا باد باخود به کجا خواهد برد ؟!.
    توبمن هرچه را که از کودکی آموخته بودم ثابت کردی که دروغ بوده یک دروغ بزرگ ترا درمقام یک غول بی شاخ ودم وترسناک بما شناساندند وما ترسیدیم رفتیم تا عشق ترا درسینه های دیگران بیابیم سینه ها لبریز از کینه بودند .
    در بن بستها  وکوچه های تنگ زندگی  گمان بردیم که تو مارا یاری خواهی داد اما همه چراغهای کوچه خاموش بودند ونوری از هیچ روزنه ای به بیرون نتابید .
    امروز با قدم های عمودی برپله های سالها بالا میروم  ودراسمانها ترا میجویم  گاهی ماه درآسمان برقی میزند میگویم خودش است اما فورا تاریکی همه جارا فرا میگیرد  با زیک گام دیگر بر میدارم  از زمین دور میشوم  یبصورت یک شاهباز در آسمانها پر.وازمیکنم .
    اما باز با سر بر زمین میخورم چرا که میبنم بال پروازم شکسته است .
    دیگر بفکر هیچج معجزه ای نیستم  درما ه تنها چهره پریده رنگ خودرا میبینم که هرروز شکسته تر میشود   ایننه را سالهاست که فراموش کرده ام  وهیچ نظری بر آن نیافکندم  حال در فکر آن لحظه هول انگیزم . به دست چه کسی قصابی خواهم شد ؟!
    دیگر به آن نواهای دل انگیر که نشان ترا داشتند گوش فرا نمیدهم  دیگر به عشق هم نمی اندیشم که نشان توست در دل خانه متروک تنها هر صبح وهرشب از خود میپرسم .
    کجای کار اشتباه بود ؟! 
    یک سئوال بیجواب .
    ثریا / 26 فوریه 2020 میلادی / اسپانیا !
  • کرونای بزرگ

    ثریاایرانمنش ” لب پرچین”
    اسپانیا 
    ———————–
    ما قبل از  این بیماری قرن وبرای کم کردن مردم جهان ورساندن جمعیت تنها به پانصد میلیون نفر درجهان برای آرامش خاطر از ما بهتران ! وبزرگان ! در سرزمین ومرز پرگهر خود یک کرونای دیگری داشتیم که از آن غافل بودیم وآن کرونای ( دروغ) بزرگ بود که چهل ویکسال قبل توسط یک ملای رند دهاتی به سر زمین ما آوررده شد واین میکرب رشد کرد بزرگ شد تا جاییکه امروز در دل هر ایرانی وهر مرد وزن وبچه یک ویروس دروغ جای خوش کرده است از پزشک گرفته تا گور کن .
    سالهای قبل دربهشت زهرا ودر بهشت معصومه گورهای  آماده شده به چشم میخورد کسی نپرسید این گورهای ردیف برای چی از قبل حفر شده است ؟ مردم بی تفاوت گذشتند واگر هم میپرسیدند یک درو.غ تحویل میگرفتند .
     بنا براین امروز دیگر بفکر میکرب کشنده کورنا نباشید او میکشد ومیبرد اما ویروس دورغ تا ابد دردلها زنده است . 
    هیچکس نیرسید هفتصد _ چینی _ در قم بعنوام طلبه کار میکنند ویا بعنوان راهبه !!  امروز که میپرسند حوابی برای آنها نیست .
    فحاشی دروغگویی وپررویی  نقش اول را دربه شهرت رساندن  فسیلهای برخاسته از  فاحشه خانه ها ا وشهر نو  تاثیر به سزایی دارد حرامزادگان ملاها  از طریق تجاوزات ویا صیغه ها  امروز  دور دنیا روانند وهریک یک میکروفن ویک دوربین ومشغول ویران کردن شخصیتهای واقعی سیاسی / هنری/ واجتماعی میباشند اصالت آنها درحد همان انگشتری ها وساعتهایی است که بخود آویخته اند .
    ایران دچار ویروس های زیادی است که کورنا کوچکترین وبی ضررترین آنهاست .
    اینجانبه درحد یک شهر وند به  والاحضرت رضا پهلوی ولایتعهدی  توصیه میکنم که از رفتن  به ایران ونشستن برتخت شاهی  ویا درلباس جمهوریت  صرفنظر کنند چرا که دیگر مردم آن نیستند اینها شهروندان درجه دوم ودرجه سوم ما میباشند ما آنهارا نمیشناسیم  بگذارید درگور خود جان بسپارند شاید شاهینی از دوردستها بسوی این سر زمین ویران شده پرواز کرد شاید مردی برخاست وشاید هزاران شاید  وباید هست که امروز برایشان دیر است خیلی دیر .
    چه چیزی را باید با خود برد باین غریبستان ؟ این میهمانان تازه وارد ابدا به آداب ورسوم  میزبانشان واقف نیستند  گمان هم نکنم عزم سفر داشته ورخت ازاین سر زمین بکشند چرا که تازه جا خوش کرده اند دلهای مان در غربت  خون میافشانند   مسکنی هم نداریم  ما نیز درشهر غربت خود  مانند همان پرتو سوزانی که درسرزمینش غریب بود خواهیم سوخت  دیگراز خاور بر باختر خورشیدی نخواهد تابید  وسر زمین مادری برای ابد ازدست رفت .
    از دوردستها آوای اورا میشنوم :
    در دل وجان خانه کردی عاقبت 
    عقل را بیگانه کردی عاقبت 
    آمدی کاتش دراین عالم زنی 
    وا نگشتی تا نکردی عاقبت 
    عشق را بی خویش بردی درحرم 
     عقل را بیگانه کردی عاقبت 
    جان جانداران  سرکش بود عقل
    عاشق جانانه کردی عاقبت 
     امروز این شمع خاموش  در میان دستهای بی هنر وکثیف مشتی بی خرد سرگردان است .ث
    پایان 
    ثریا ایرانمشن / اسپانیا 26 فوریه 2020 برابر با هفتم اسفند ماه 2578 شاهنشاهی.
  • یک روز آفتابی

    دلنوشته :
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    روز نسبتا گرمی بود وآفتاب درخشان آسمانرا پر کرده بود روزی بود که میشد خانه سرد را رها کرد ودل  به دریا زد وبیرون رفت . شهر لبریز از اتومبیل وهیاهو جای پارک نبود ا ولین رستوران جا نداشت میبایست از قبل جا رزرو میکرد یم  ! یک ماهی فروشی بود نه بیشتر !  روبرویش برادرش کنار ساحل رستوران برزگتری را داشت بهر بدبختی بود اتومبیل را درجایی تنگ جای دادیم ووارد رستوران شدیم ! آفتاب ! میخواهم زیر آفتاب باشم پشت پنجره ها آفتا ب گرمی تابیده بود ودریا غوغا میکرد اما هنوز بودند بچه هایی که با لباس وارد اب میشدند واز هیچ امواجی نمیترسیدند ماهم نباید بترسیم اینجا خبری نیست  ! نه بابا خبری نیست همه هیاهو ست ! این را یکی از همراهان میگفت/ پشت یک میز پلاستیکی   روی صندلیهای پلاستیکی نشستیم مهم نیست مهم این است که میتوان از آفتاب پشت پنجره لذت برد سالهاست که من از این نعمت محرومم همه خانه های من پشت به افتاب کرده اند ودرعوض تابستانها آفتاب تا انتهای اطاقها میتابد  ! 
    زیر لب میل داشتم  الفاظ آن پیر توانا را زمزمه کنم اما نمیشد  در خاطره ام به دنبال اشعار او میگشتم  نه اینحا  نه از پیکر تراشی خبری هست ونه از ساقی میخانه  / آبجو درون لیوانها یخ بسته  وظرفهای بزرگی از  ریگ ها ویا محصولات پرورشی  دریا  ! بخور / بخورا ین آهن دارد !! بوی نا  بو بدی به مشامم میرسید بوی روغن سوخته درون ماهیتابه  ماهی را برایم آوردند  !!!!اوه  این  ؟ که یک نهنگ است  ! نه ماهی  ماهی ” سل ”  ماهی سل باین بزرگی ؟   دیگران ماهی های سفار ش داداند که برای اولین بار من آنهارا میدیدم دندان داشتند  ! ترسناک بودند ! بگمانم همان سگ ماهی یا هما ن ماهی های زشت روی موزاییکهای بازار ماهی فروشها !  از ماهی من بوی غریبی برخاست ! بویی آشنا  درعین حال متعفن  آه …. حالا یادم آمد بوی همان اطاق بیمارستان خمایت مسلولین عیسی ابوحسین که درآنجا کار میکردم  اوف حال چگونه  با این خاطره باید اینرا قورت بدهم ؟ .
    نگاهی به هیکل درازاوبیقواره  ماهی بدبخت که دراز به درازدرون یک دیس خوابیده بود انداختم  …خوب از سر او شروع میکنم سرش خشک بود مغز هم نداشت  ماده بود درعوض در پهلویش چند کیسه تخم ماهی دیده میشد یکی از همراهان بسرعت برق آنهارا بلعید ایکاش ماهی را نیز می بلعید ومن راحت میشدم  آنرا تکه تکه کردم  مرتب درون بشقابم میخیون وشل ریخته میشد اوف نه …….
     همهرا مخلوط کردم و تکه نانی برداشتم وخوردم .  درانتظار دسر نشستم  یک تکه کیک خشک مانده با مقدار زیادی شکلات آب شده وچند توت قرمز ویک بستنی درکنارش وبا یکبرگ نعنا دکور شده بود  نه ! اینها برای من خوب نیستند …….قهوه مینوشم . گرسنه بودم  به دریا نگاه کردم همچنان میغرید گویی یک هیولا از دوردستها  بسوی ساحل میاید  وبه زودی از ژرفنای  اموج سر بیرون میکند .  
    اوف برگردیم برگردیم آفتاب هم رفت باید برگشت درمیان اشعار  او وآوازهای او وبیماریش وانتظار بیهوده  .
    بیاد چشمان باز ماهی افتادم  لابد میگفت ” 
    ای آد میزاد  تو درتن خاکی چه داری ؟ دشمنی درتو نشسته  بجای دوست .
    دوست کجاست ؟ 
    باید در لابلای  زوائد اندامم بگردم تا اورا بیابم مدتهاست اورا از قلبم بیرون رانده ام  او ته نشین خیال من بود  نه همزاد یک انسان .
    پایان
     ثریا / 
     سه شنبه 25 فوریه 2020 میلادی / اسپانیا / برکه های خشک شده …….
  • چونکه در آییم !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    اسپانیا !
    ————————-
    ای دیار خوب وروشن ما !
    به کدام گناه  درچنین گردابی فرو شدی ؟
    گناه اول از کدام زن  باکره بود؟ 
    وگناهان بعد ؟ از کدام مرد تهی مغز؟
    خورشید زیبایت به تاریکی ها فرو شد 
    وشیر غران وپر غرورت در چنگال مردان خود فروش 
    شرم ابدی بر آنها باد .خود فروشان گرسنه وبرهنه 
    ای خاک یادگارها ویادبودها 
    امروز آلودگیت از حد گذشت
    باهجوم نعش های آلوده و خونین
    در کنار ملتی بی غرور
    ای جلوه گاه آتش  زرتشت 
    شب در کوچه هایت ایستاده  -شب خونین
    وآلوده دامنان متدین ومتعین ومتعفن!
    در بامداد تاریکی تو خودرا میفروشند
    ای ملک بی غروب ! بر خیز خاموشی مگیر 
    این آشنای کهنه ودیرین هنوز 
     درهوای تو نفس میکشد 
    بهوای تو  پر میزند 
    ای زادگاه مهر !
     آتش بی مهری درتو شعله میکشد 
    آتش خشونت و آتش بی حرمتی 
    چشمانم  از بلندی بسوی توست 
    مبادا دراین آتش بسوزی 
    مبادا که خاموشی گزینی
    بر خیز ودامن کشان بسوی بهاران 
     بهاران ابدیت روان شو 
    و…… ما نخواهیم گذاشت که عید مارا به عزا مبدل سازید مردان بی غرور ومردار خوار !
    اینجا دراین غربت ! همه روزها یکی هستند وهمه نامها  بیشتر از یک نام نیست وآن غریبه است مهاجر است .
    من زادگاهم را بمیل خود ترک کردم اما عمه جا یک غریبه ای بیش نبودم  هر ملتی با نامهای مختلف برای من تنها یک نام داشت ( غربت )   به ناچار درغربت سر زمینها  شر یک شدم وماندم  تا ابد اما چشمم همه شب وهمه روز به دنبال تو بود ای سر زمین اهورایی  من با آتش زرتشت گرمای وجودم شکل میگرفت . ث
    پایان 
    ثریا ایرانمشن / 25 فوریه 2020 میلادی برابر با 6 اسففند 2578 شاهنشاهی !
    اسپانیا .
  • خورشید دروغین

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “
    اسپانیا!
    ————————
    همه ! خورشید دروغین را در نیمه شبان دیدیم 
    شدت گریه چنان بود که خندیدیم …….. ” نادر پور”
    هر چند مبینیم که شب یکسره تاریک است و پاسدار شب در ایستگاه ایستاده تا پس از هیاهوی بسیار برای هیچ خودرا به صحنه بیاندازد – اما چهره اش چندان خندان نیست وآنچنان شیفته نیست تا خودرا به تخت برساند .
    دیوانه میگفت که هنوز خورشید  را داریم کجا برویم ؟ کسی نیست بجای او بگذاریم  به آغوش مرگ میرویم یکی یکی این قوم با همان شب کلاه رباخواران  وعرقچین گدایان شهر  موهای سپید افتاده بر جبین  چون کاه خشک شده  ودر قبایی که رعنایی آنهارا در زیر میپوشاند قبایی ساخت دست مد سازان بزرگ  اما بیشتر به لباس  غلامان قدیمی شباهت  داشت و با دستهای چوبین  درهمان بادیه قرون راه میرفتند ومینوشیدند  ومیخورند .
     رهبری با پیکر سوخته اش چنان پایبند همان آتش سرخ بود که لحظه ای را به تفکر نمیپرداخت اطرافش همه خونخواران وقمه به دستان تهی شده از جوانی وبهار جاودانی مرگ طلب  درانتظار یک آتش سرخ دیگر.
    من  هنوز خواب دوران کودکیم را میبینم  وهر صبح با گریه از خواب برمیحیزم مانند درختی هستم که اورا ازریشه بریده اند ودرون یک گلدان سفالی جای داده اند هر بار گلدان عوض میشود  ومن هربار خشک شدن رشته ای از ریشه را میبینم .
    امروز در میان ملافه های سپید  وماسکها سپید ودستهای پوشیده همانند مردگان کفن شده که اطرافم میچرخند مینگرم بازی تلخی است  چه کسی این بازی را ببازار فرستاد ؟  همه مانند مردگان بسوی جنگل ها روانند ومردان پیر درون دخمه های گذشته برایشان دعا تجویز میکنند  وتشرف وهجوم به سوی مقبره های فرمایشی  با پوشش های سبز وسیاه ومن به شهری میاندیشم که کم کمک از روی نقشه جغرافیا ی زمان محو شد .
    کابوس وحشتانکی بود و ما  هنوز درون آن کابوس دست وپا میزنیم وبیداری را نشناخته ایم .
    آوازه خوان شهر ما برای ابد خاموشی را پذیرفت وجایش را به اذان داد ونوحه هایی که از بعضی سینه ها برمیخیزد  . اکثرا به آواز شبانانان ونی چوپانان در ایلهای متفاوت گوش فرا میدم دلم میخواهد آهسته به کنج یکی از چادرهای سیاه آنها بخزم وبگویم مرا هم باخود به قشلاق ویا ییلاق ببرید به همراه  سایر گوسفندانتان. اییلهای فراوانی  داشتیم  آیا هنوز راههای پر خطرر ا در مینوردند؟ یا آنها درشهرهای الوده حل شدند؟ .
    من نمیدانم کی بودم وکجا بودم واز کجا آمده ام  میل دارم همه چیز را به دست فراموشی بسپارم  هرکسی بودم ابلیس / یا خدا  ؟! اما دیوانه  آوای موسیقی بودم ودیوانه جمال وزیبایی  ودلداده تمام جهان  وشیفته عشقبازی با افتاب وخاک وگلهای باغچه ها وباغها   حال همه چیز از من گرفته شده بجایش یک صندلی بزرگ فرمایشی با پتویی که پاهای سردم را گرم نگاه میدارد وتختخوابی که روزی برای ابد مرا درآغوش خود جای خواهد داد. دیگر میلی به چیزی ندارم . به هیچ چیز وهیچ کس . ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . 24 فوریه 2020 برابر با 5 اسفند 2578 شاهنشاهی !
    اسپانیا !
  • سوم اسففند

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” !
    اسپانیا .
    ———————–
     شاه ترکان  – سخن مدعیان میشنود
    شرمش از مظلمه خون  سیاووش باد
    ” حافظ شیرازی ” 
    امروز  روز بزرگی است  روزز سوم اسفند ماه روزیکه رضا شاه بزرگ غرور مارا بما 
    پس داد روزیکه احمد شاه کوچلوی قاجار به فرنگ فرار کرد وآن مرد بزرگ 
    پای به میدان گذاشت  ومارا ازشر  شهوات وکثافت ( قاجاریه) نجات بخشید  شپش را ازموها پاک کرد تراخم را ازچشمها سترد وسالک وبیماریهای تیفوس وحصبه را با کمک پرشکان خارجی وداخلی  از بیخ وبن برکند ومالاریا را به ابدیت فرستاد وخواها ن یکپارچگی ایران زمین شد .کارخانه جات نساجی مازندران را به راه انداخت با کمک مهندسین لهستانی وسوئدی و….. 
    امروز فرزندان همان کور وکچلهای ماقبل تاریخ همان فرزندان زخم حورده سالک وسفلیس درلباس دیانت هر چه را که او ساخت ویران کردند وخود به زیر عبای ریا پناه بردند . امروز را باید پاس داشت  . روز سوم اسفند را .
    آه … خیابان  سوم اسفند  فرعی خیابان فردوسی . میدان فردوسی و کوچه برلن وخیابان لاله زار و فروشگاه بزرگ فردوسی اولین فروشگا بزرگ در خاور میانه /  خیابن پهلوی زیباترین وپهن ترین خیابانها که به شانزه لیزه طعنه میزد ومیدان شهیاد  امروز دیگر اثری از آنها ونام آنها نیست همچنانکه اثری از ساخته های بنیانگذار وبنیاد نهاد پهلویان نیست  هرچه را که ساختند این بی شرمان با کمال وقاحت  ویران کردند وبجایش فاحشه خانه  ها وگورستانهارا اباد ساختند  خراسان بزرگ وامام غریب آن که همیشه شاه ایران به آن ایمان داشت امروز تبدیل  یک فاحشه خانه بین الملی شده است  دریغا که این ملت هنوز درخواب خوشند وبامید بیداری فردای نیامده پای منقلهای در رویاهایشان نقشه میکشند  وآنرا به هوا میرستند .
    نالم   دل  چو نای  من اندر حصار نای 
    پستی گرفت  همت  من زین بلند جای ….” ناصر خسرو ” 
    غربت همیشه غربت است  وآنکه سر زمینش را رها میکند درهمه جا غریب وحکم یک آواره را دارد 
    ودیگر از اخبار امروز خبر بیماری شدید ورو به پایان آمدن زندگی  مرد بزرگ آواز ایران استاد شجریان  است که شب گذشته در زیر دستگاه تنفس مصنوعی قرار داشت ودیگر گمان نکنم  رمقی ونفسی دراو او باقی بماند بنا براین برای دلهای رنج کشیده ما رفتن او غمی بزرگتر وزخمی عمیقتر بر جای خواد گذاشت .
    از رفتن او سخنی نمیگویم  سالهابود که اورا ازما گرفته بودند حال نیر دراین خیالیم   که هنوز درکنج انزوای خودش  برای دلهای دردمند میخواند چرا که  جاودانی است وماندگار .
    و… حال من آن در شبهای نیسان 
    همان کودک نوزادم  
    که از بخت بد خویش 
    تنها یاد دلخراش تولد را بیاد دارد 
    و…….
     نقل قولی دارم از شاعر همیشه درذهن وسینه ام روانشاد نادر پور !
    من خون  روزهای جوانمرگی خویش را 
    آسانتر ازشراب تلخ کهنسالی خانگی 
    در .کاسه  بلور افق  نوش میکنم 
    وز مستی  شگرف  وسیاهش  بناگاه 
    خودرا و خواب را 
    در خلوت شبانه ام  فراموش میکنم.ث
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / 22 فوریه 2020 میلادی برابر با سوم اسفند ماه 2578 شاهنشاهی . اسپانیا/