Category: General

  • بازار -2

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا!
    =====================
    بازار دوم نام نوشتاری امروز ماست چرا که نوشته وطنازی ما مورد قبول همه واقع شد وهمه خندیدند  وبرایمان نامه فرستادند از مسائل جدی بپرهیز کار هر …. ببخشید نیست خرمن کوفتن  یک عالمه مرد میخواهد تا درهونگ  خرمنرا بکوبند ولهش کنند  .خوب ما مرد نیستیم اما ازمردی هم چیزی کم نداریم ً!….. 
     بهر روی  داشتیم از بازاروننه ما ن میگفتیم این روزهای زندان اجباری همه به دنبال یک چیز خنده دارند  فضای مجازی باندازه کافی خوراک به همه میرساند راست ودروغ را سرهم میبافند ویک کلاف گنده درست میکنند وتحویل خلایق میدهند خیلی ها باور میکنند وخیلی ها هم میخندند ! مثلا ما دیروز یکساعتی ونیم نشسیتم به موزیک آن مرد گیسو بلند وگیسو طلایی اهل ماستریخ هلند گوش دا دیم  ودیدیم  واقعا پیغمبر اصلی این است همه را به رقص وشادمانی در آورده بود  جمعیت زیادی در میدان بزرگ شهر جمع بودند البته از سرزمین د.وم ماه هم چند نفری با پرچمشان رفته بودند وتنها سه مرد تنور خوان که هیچ کدام اهل اسپانیا نبودند برایمان گرانادارا خواندند وما چقدر گریه کردیم بیاد خوانندگان قبلی !.
    با خود گفتیم این روضه خوانی بهتر ازآن روضه خوانی است که مادر ما درحیاط راه میانداخت چادر میزد ودسته سینه زنی بخانه ما میامدند تا شام آخررا نوش جان کنند ومن از ترس زیر همه رختخوابها پنهان شده بودم .آن روزها ما هنوز این روضه خوانهای فرنگی را ندیده بودیم تنها هرماه یک ملا میامد ووی صندلی اطاق برای خودش  شعر وری میگفت ویک توما ن میگقت ویک چای ومقداری آجیل هم توی دستمالش میریخت ومیرفت …..حالا این روزها ادعای حاکمیت  دارند  !ومیل دارند یک حکومت اسلامی بسازند !!! زررشک پلو بدون مرغ !
    شبهای احیاء وشبهای وحشتناک  محرم من بیمار میشدم گوشهایم را میگرفتم ودرون یک اطاق پنهان میشدم مرا به زور به مسجد سپه سالار میبردند تا  ترسم بریزد اما من زمانیکه مادرم وهوویش سرشان زیر چادرشان بود وداشتند  گریه میکر دند فرارمیکردم .
    همیشه توی اطاقم پنهان میشدم ویک گنجه بزرگ داشتم که گود ی داشت  ومن میتوانستم بروم زیر لباسها پنهان شوم .اما ناپدری ما هیچوقت به روضه نمیرفت آخر او دینش کمی با دین جعفری وشیوید ی فرق داشت او از یک دینی بود که آن پنج تا چیه اسمشان> فروع دین یاشروع دین؟ یکیش را قبول نداشتد  گمان میکنم اسم آنکه قبول نداشتند > معاد> بود بلی یعنی ما که به ریق رحمت  رفتیم دیگه برگشتی نیست نکیر ومنکر واین حرفها هم دروغ است  برای خودشان امامی جدا گانه داشتند خلاصه خر  توخری بود ما هم آن دوبرها میپلکیدیم کسی مارا داخل آدم حساب نمیکرد !
    اگر خواستگا ری هم برایمان پیدا میشد هوی ماد رم فورا خودش را به خواستگاران  میرساند وبه انها میگففت : خیال نکنین دختر آقا ست !!!! خواستگارها هم میرفتند ! =چه بهتر .
    هووی ما درم اسم با مسمایی داشت “وجاهت ” بینی اش مانند عقاب بود وچشمانش درشت مانند جغد ولبانش نازک وقیاطن وتلخ وترسناک همیشه موهایش را  در سلمانی جلوی بازار ودم گاراژ فر میزد بعد به انها پارافین میزد  وبعد یکطرف موهایش را که کمتر بود با شانه به عقب میبرد  ( انگار دورتی لامور بود ) ! اما مادرم موهایش را میبافت ومانند تاج روی سرش میگذاشت ویک لچک کوچک ابریشمی هم روی سرش میانداخت وزیر لبت میگفت :  
    خوب از ما گذشته حالا این پسرها باید کمکی پدرشان باشند ما چیزی نفهمیدیم اما بعدها یکشب که هوو را دیدم که آهسته از اطاق یکی از پسرهای  اقا بیرون میاید فهمیدیم که بهر حال باید اقاجان کمک داشته باشد !!! 
    از آن روز ما عزیز شدیم وهمه جا مارا میبرد حتی برایمان روپوش مدرسه هم میدوخت وبمن مگفت تو دختر خودم هستی ! ما هم تودلمان میگفتیم خرخودتی !!!
    بهر حال بازاریها همه چرتکه داشتند وبا چرتکه حساب میکردند آقاجا ن هم یکی داشت وقتی هم یک ماشین حساب آمد باز آنها با چرتکه حساب میکردند با اسباب  بازیهای امروزی کاری نداشتند اما اتومبیلهایشا ن همه بنز بود وکادیلاک ووقتی که ما بزرگتر شدیم ویک پسر حاجی به زور مارا گرفت مرتب  از کادیلاک حاج اقایش حرف میزدواز ملای قم که حاج اقا هر هفته میرفت برای صیغه کردن یک دختر جوان و  چهارتا زن هم داشت  انگار انوقتها مد بود هم پنج شش تا زن بگیرند زنهای بیچاره خودشان خرج خودشانرا میدادند تنها ماشین جوجه کشی بودند مثلا اقاجان ما دوازده   تا بچه داشت !!! که ا اززنهای خودش بزرگتر بودند ؟!  البه بعضیهایشان . 
    هووی مادرم برای کسب درآمد هرچه  بطری خالی ابغوره وپاکت و روزنامه بود درگوشه ای جمع میکرد تا سر هفته کاسه کوزه ای از راه  میرسید وانهارا  میخرید  مادرم صورتش را چنگ میزد که ای زن تو آبروی همه را تو این محل میبری  ! میگفت  بتو چه ! مادر ما اربابی  داشت مثلا میگت من صاحب هیچده دانگ آب هستم من هنوزم نفهمیم یعنی چی ! ویک ده اربابی داشت ومن بچگیهایم  را خوب بیاد دارم اما خوب پدرم جوان الواتی بود  وبیشتر مخارج ننه مارا هپلی هپو میکرد .  بعد هم از هم جدا شدند حال درخانه بزرگ ونیمه خالی این جناب که ازمال دنیا تنها اسم ورسم اجدادش را داشت بازهم  میبایست تحمل مخارج آنهارا بکند  همیشه هم درون اشپزخانه داشت اشپزی میکرد بخیالش دارد کار مثبتی انجام میدهد وهوویش سقز درون دهانش چادرش راسرش میکرد ودورخیابانها برای گردش میرفت ! 
    این مادر بود ما داشتیم ؟ خوب من مثل او نشدم …… یعنی ببخشید باج …/کمر/ به کسی ندادم  بقیه دارد 
    ثریا ایرانمشن . ” لب پرچین ” 23/03/ 2020 میلادی برابر با 4 فروردین 2579 شاهنشهی !
  • تصویرآ ینده

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”  اسپانیا !
    ——————————–
    تصویری که برای ما کشیده اند قابل تصور هم نیست چه ساده لوحانه به همه چیز تن دردادیم بطور آزمایشی اول برنامه های تلویزیونی  خانه های دسته جمعی سپس دسته جمعی دربیابانها و وکارتن معروف تله تابیز مجاهدین وجمهوری اسلامی وافریقا و سایر آزمایشگاهایی را که از آن بیخبریم  یک دنیا یک مذهب ویک گروه  چه دنیای وحشتناکی خواهد شد هنگامیکه کارتهای اعتباری ما  تبدیل به یک چیپس زیر پوستمان  باشد وهرساله هم باید برویم وآنرا تعویض کنیم تن به هرواکسنی که بما تزریق میکنند بدهیم وهر قطه داروییکه به حلقمان  فرو میکنند یگ گله گوسفند بایک شبان یا چوپان وسگهای گله فراوان .
    شعر ناگهان از میان گم شد شاعران دردمند  دراطاقهای خلوت خویش به مواد مخدر پناه بردند  قلم ها جای خودرا به ئکمه هایی دادند که هرکدامشان نشان ترا  دارد آوازها گم شدند تالارهای اپرا ونمایش خصوصی شدند برای عده مخصوصی  خوانندگان خانه نشین شدند ویا پرده هایشن را بالا زدند وعریانشان کردند  کتابی زیر چاپ نرفت  نوشته ای به دست تو نرسید پاکتها وتمبر ها ونامه های پستی ناگهان گم شدندگلهای اقاقیا وشمشادها  همه به بهشت  آتیه رفتند تا درآنجا  بیارایند وبیاسایند مردم حقیر وگرسنه وآنهاییکه پایشان کمی میلنکد وشل میزنند معلولانند باید کم کم جایشانرا به نوجوانان از راه رسیده بدون مغز بدهند .
    جاده ها امنیتی خواهند شد  ما امتحان خودرا خوب پس دادیم ونشستم برای حسن وحسین سوگواری کردیم  ویا دمان ر فت که انسانیم ! چه کسی این طرح را بنا کرد  یک ملای بیسواد وبیشعور از کجا نظامی گنجوی را میشناخت که درهما ن بدو ورد آنرا توقیف کرد خیام را وسایر کتابهایی که ما را به گذشته پیوند میدادند ویا به تاریخمان حال تنها تاریخ گذشته بصورت یک افسانه برایمان تعریف میشود آنهم بطور  ناقص /
    تصور زندگی درچنین دنیای مرا به مرگ نزدیکتر میسازد  تصور اینکه نتوانم ازادانه تنفس کنم ویا راه بروم ویا درخیابانها زیر سایه پلیس امنیتی خرید کنم  مرا خواهد کشت . 
     ما درخانه هایمان پنهان شدیم اما این پناه گرفتن تا  زمانی است که اربابان دستور دهند خوب  قرنطینه تمام شد زیر سابه گرگها بیرون بیایید آنچه را که ما بعنوان غذای نوین بشما میدهیم بخورید ادرارتانرا تصفیه کرده بنام ابهای شیرین معدنی درشیشه ها شیک بشما عرضه خواهیم نمود وگوشت پیکر مردگانرا بسته بندی کرده ویا واکیوم شده درفروشگاههای زنجیزه ای برایتان درقفسه ها چیده ایم زمانی حق استفاد ه از آنهارا دارید که آن چیپ لعنتی زیر پوستاشما باشد با یک اشاره دربها با زمیشوند با یک اشاره صندوقهای فروشگاهها خرید شما را جمع بندی میکنند اگر انرا نداشته باشید نه اب نه نان ونه خانه ونه کارونه پزشک ونه دارو  !!!! 
    بایت همین خانه نشستنها عده های کارخودرا ازدست داده اند دولتها صندوقهای ارزیشان تهی است باید درانتظار ظهور امام عصر بنشینند .
    همه مساجد همه کلیساها وهمه مکانهای مذهبی تعطلیند اما یک نقطه هنوز بازاست وگرد هم ایی ها درآن  ادامه دارد وآن مرکز پنهان است از چشم من وشما ما بردگان کاریم وچنانکه نتوانیم خدمتی را انجام دهیم ویا زیاده تر ا زحد خودما ن حرف بزنیم دچار سکته خواهیم  شد ویا ناگهان باد مارا با خود خواهد برد به دوردستها .
    هرچند بنی آدم بنی عادت است ودرجهنم هم  به آتش سوزان عادت میکند ..
     من آنچه شرط بلاغ است بانو میگویم پایان .
    یکشنبه 22/03/ 200 میلادی برابر با 3 فروردین 2579 شاهنشهی . ثریا ایرانمنش / اسپانیا .
  • انشائ امروزما !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ====================
    امروز میخواهم بسبک شاگردان مدرسه  یک انشاء بنویسم که چند روزی است روی یوتیوپ این زنگ انشاء مرا خندانده است اما متاسفانه رو دست داشته وکسانی دیگر نیز از او کپی کرده اند وزنگهای بیشماریرا به صدا درراورده اند اما آن قدیمی از همه بهتر است .
    موضوع انشا ءامروز ما ( بازار است )!
     بازار ! البته بر همه واضح ومبرهن است که همه چیز ما از بازار میاید همه چیز ما حتی انقلاب ما هم که درکشور ما صورت گرفت وباین جا کشید  از بازار آمد  بازار وروحانیت هردو بهم گرده خورده اند وباهم دستشان درون یک تغار ماست است   .
    خانم اجاره ؟
    همه چیزای رو که نوشتم بخونم ؟….
    – بله اما مواظب این ترکه هم باش 
    بله خانم چشمم روی اوست مرتب آنرا تکان میدهید ومن میترسم  وشلوارم ….ببخشید گلاب برویتان کمی نم دار شد .
     ما فرزندان ایران  میدانیم که بازار باید باشد  درغیر اینصورت ما ازکجا میتوانیم پارچه های اعلای فرنگی را بخریم وبرای خودمان لباس بدوزیم  / البته ما نه دختر همسایه که پدرش سرهنگ است لباسهایش همه قشنگتر ازمن است .
    مادرم میگفت هیچوقت باین بازاریها اعتما مکن آدمای  … پدرشان سوخته ومارشان مرتب قهوه درست میکنند .
    ( اخر مادر ما قهوه خیلی دوست داشت  یک روز یک قوری قهوه را تا ته سر کشید نزدیک بود سکته کند اگر خاله ام باو نمیرسید وباو دوغ نمیداد  حال منهم اینجا نبودم )!!!
    باری داشتم میگفتم که ماد رما هیچوقت از بازاریها خوشش نمی آمد اما هر بار برای خرید چند کیلو برنج یا برای خرید مقداری پنیرراهی بازار میشد  وبیچاره مش غلام حسین بقال  محل ما میگفت این بی بی انگار در بازار کسی را دارد  ما هم برنج اعلا داریم وهم پنیر تازه لیقوان وپنیز تبریز وپنیربلغار …..
    اما مادرم میگفت دربازار ارزانتر است وحساب کرایه اتوبو س را نمیکرد گاهی هم با هووی خودش که پدرش اهل بازار بود ومرتب از پدرش حرف میزد ومیگفت باو میگویند :     متکمل /// ببخشید خانم معلم ملک التجارت … نه ملک التجار میخواند با هم ببازار میرفتند وتا ظهر  همانجا خرید میکردند  یعنی همان چند گرم پنیر ویک من برنج را مادرم گاهی باهوویش خیلی بگو مگو داشت البته هوی او زن پدر من نبود ما درم زن شوهر او بود زن ….صبر کنید بشمارم  یک ….دو…….سه . چهار … پنج … ششمین زن او بود ! ونا پدری ما خیلی مرد محترمی بود وگویا درمجلس وکیل هم شده بود قاضی خوبی هم بود اما خوب   پدرما که نبود بما چه !
     مادرم همیشه به هوویش فحش میداد   وبه بازاریها هم فحش میداد اما مرتب یا بازار بود یا شاه عبدالعظیم ! 
    ( بالاخره نفهمیدم مادرما مسلمان بود یا گبر ؟ ) با اینهمه باز برای من که هنوز دبیرستان میرفتم خواستگارا بازاری پیدا کرده بود وهمانطور که مرا ویشگون میگرفت میگفت یا باید زن خود آقای فلانی بشی یا زن پسرش که دانشگاه میره ….
    وما گریه کنان میگفتیم مادر جان صبرکن آخه  درجواب درحالیکه یک کشیده محکم به بنا گوش ما میزد میگفت صبر بی صبر میخواهی خودتو را به دست اون مطربه که میگن یهوده بدی ؟؟؟؟
    وما گریه کنان  درحالیکه  وشگونها ی او دربدترنی نقطه بدن ما بود ودردوسوزش میکرد دوان دوان به اطاقمان پناه میبردیم وگریه میکردیم .
    مادرم میگفت هروقت صبح زود ازخانه بیرون رفتی ودیدی آخوندی جلویت سبز شد وفرا بخانه برگرد دیدن آخوند کراهت دارد اما مادرمان هرسال ده روز روضه خوانی وسینه زنی  درخانه راه میانداخت !!!
    ویانذر میکرد پیاده  به شاه عبادالعظیم  میررفت ویا خراسان میرفت ویا به کربلا عاشق حسین بود( نه ! من گمان میکنم این مادرما  شوهر اول اول که هنوز خودش نه ساله بوده وبه زورپدرش شوهر کرده اسمش حسین بوده  واین بیاد اون حسین توی سرش میزد وگریه میکرد بیجاره دوازده ساله بیوه شد )!
    بهر روی  مادر ما خودش جمع اضداد بود وپدرمان مردی بود مهربان لوطی مسلک وساز خوب میزد 
    اما پدر خوبی نبود ! 
     امروز  ما درحالیکه پرده های پر از خاک خودرا بالا میزدیم تا پنجره را به زور باز کنیم هوایی داخل  اطاق بیاید از آسمان خودمان عکس گرفتیم واز عکسهای دیگران استفاده نمیکنیم مجازات دارد اما دیگران ازمال ما استفاده میکنند مجازات هم نمیشوند  !.
    امسال اصلا ما خانه تکان نداشتیم وهفت سین خودرا روی تکه های کاغذ نوشتیم وبه یک شاخه گل مصنوعی آویزان کردیم عکس یک قاب سبزی پلو وعکس یک ماهی ویک کوکورا هم خودما کشیدیم وانرا اویزان کردیم اما عکس خورش فسنجانرا بلد نبودیم بکشیم ببخشید خانم معلم …..
    ما سالهاست ا زاون سنتهای خودمان که خانه تکانی است دورشده ایم فرش ما فرش ماشینی است ودیگر احتیاج به  شستن ندارد هروقت کثیف شد انرا دور میاندازیم ویک تازه میخریم ! پرده هارا هم چون تنهایی درقرنطینه بودیم نشد پایین بیاوریم وبشوییم /خوب دیگه زندگیه ! تا ببینیم این ویروس کثیف بی ادب چرب وچیلی وکثافت کی گورش را گم میکند وما دوباره زندگی را که چه بگویم مردگی را از سر میگیریم /
    نتیجه :
    ما ازاین انشاء نتجیه میگیریم که ….نه نتیجه ای نگرفتیم خانم معلم  همون که بوده دراون دوران هم بستنی که میخوردیم خامه اش مارا مسموم میکرد ونان خامه را فقط تماشا میکردیم البته عیب از خود ما بود  نتیجه میگیریم که هیمشه باید به حرف بزرگتر ها گوش داد تا ترکه ویا خط کش را برتنت خورد نکنند وترا ویشگون نگیرند آنهم جاهای بدبدبد . ببخشید خانم معلم .ت…….م……ام / ثریا 
    یکشنبه دودی وتاریک وبارانی و دلگیر  22 مارس فرنگی و سوم ماه خودمان !
  • رنگ طاعون

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ——————————-
     شب از نیمه گذشته 
    از ساعت یک بیدارم باران شدیدی میبارد پس از یک طوفان شدید که نیمی از آنچه را که دربالکن داشتم شکست حال به دنبالش باران  همه جارا به قدوم خود مزین کرده است ! خبر  ندارم که چه بر سر مبل های بیرون آمده است مهم هم نیست .
    روز گذشته دریک برنامه غافل گیر کننده  راس ساعت پنج بعد ازظهر  به دنبال یک ایمل که برایم رسید  آنرا باز کردم همه بچه ها ونوه ها  ناگهان به دورم ریختند !  هرکدام درخانه های خودشان اما جمع بودیم خبری از پذیرایی و شیرینی وشکلات وشربت نبود همه اشک درچشمانمان به یکدیگر مینگریستیم بچه ها چیزی سر درنمیا وردند بزرگتر ها میگریستند خسته بودند از سکوت  واز زندانی بودن  عده ای از آنها درخانه کار میکنند اما بچه های کوچک مدرسه برایشان این زندان خیلی سخت بود وترا دیدم پس از یکسال واندی موهای جلوی سرت سپید شده بودند وچشمانت به گودی نشسته بود در دفتر کارت بودی  .پرسیدم چرا تو درخانه نماندی؟ در جوابم گفتی درخانه احساس خفقان میکنم حال هر روز پیاده این راه طولانیرا طی میکنم وبه دفترم میایم ودرب را قفل میکنم وجلوی میزم با کامپیوترم با جهان بیرون ارتباط پیدا میکنم . چقدر غمگین بودی . وار کوچکترین نوه ام پرسیدم  که پاپا کجاست ؟ گت چه می دانم روی بیزنسش دراظاقش نشسته ! او هم امد  واین برنامه ریزی به همت او  شکل یافته بود .
    به درستی نمیدانم طاعونی که امروز بر جهان ما وکره زمین سایه افکنده چه رنگی دارد  ایا سیز است یا سیاه یا قهوه ای اما شکلی که ازآن نشان داده اند مانند موجودات تخلیی فضایی با لوله های مکنده میباشد  هزاران نفررا درروز به گورستانها میفرستد . خیابانها خالی وتنها پلیسها دراتومبیلهایشان با بلندگو ها اخطار میدهند که درخانه هایتان بمانید اگر هم جان میدهید درخانه خودتان باشید نا زمانیکه بوی گند شما اطرافیانرا خبر کند وجنازه شمارا با اکراه به دوردسترین نقطه ببریم وبسوزانیم  آتش پاک کننده است .
    امروز-ودراین زمان  درست بیست وچهار ساعت است که از تعادل زمین یعنی برابر شدن شب وروز میگذرد وطبیعت بکار خودش ادامه میدهد برای او مهم نیست که ما دراین زندانهای خفه چه بسرمان میاید ویا خواهد آمد .
    بیاد آن روزهای کودکی تو افتادم  بین من وتو چندان تفاوتی نیست تو فرزند من وهمزاد منی  با من راه آمدی بامن نشستی با من حرف زدی چیزهای زیادی بمن آموختی خود داری بزرگ منشی تو قابل تحسین است من تنها نوزده سال داشتم که ترا به این جهان تحویل دادم  اما هیچگاه کنارم نبودی تنها دوسه سالی که خیلی کوچک بودی آنهم بین دستهای مادر وپرستارت که اورا” او جیجی ” میخواندی دست به دست میشدی ومن شبها خسته ومرده که از سرکار روزانه ام  برمیگشتم خانه تاریک آشپز خانه تاریک ومیز ناهاری خوری خالی بمن دهن کجی میکرد  یک لیوان شیر ویک یا چند بیسکویت شام من میشد وبه رختخواب میرفتم کارم از هشت صبح شروع میشد تا یک ونیم بعد ازظهر واز چهار تا هشت شب ! ناهارمعمولا یک ساندویج میخوردم ویا اگر پولی درون کیفم زیادی بود دریک رستوران نزدیک دفتر کارم ناهاری  نوش جان میکردم ./
    با هم خوش بودیم درانتظا ر روزهای تعطلیلی بودم که ترا با کالسکه به گردش ببرم وزمانیکه توانستی راه بروی دست ترا بگیرم وباهم پیاده خیابانهای شهر را زیر پا بگذاریم ودریک کافه تریا چای با شیرینی خامه دار بخوریم !.
    چهار ساله بودی که به دنبال یک فریب دست ترا گرفتم وبه جهنم رفتم بخانه شیطان ودر میان آتش ودود مکر وریا سوختم هنوز تاولهای  ان آتش بجای مانده درون سینه ام  دچار خون ریزی میشوند وخیلی زود هنگامیکه فهمیدم چه فریب بزرگی خوردم ترا وسایر بچه هارا برداشتم وهمهگی خودرا به غرب رساندیم  حداقل اینکه توانستم ترا نجات بدهم تو خودرا درون یک شبانه روزی پنهان کردی  واگر گاهی بخانه میامدی درب اطاقت رابه روی همه قفل میکردی هیچگاه سر میز ناهار ویاشام با ما نمینشستی  زمانی دلیل انرا یافتم  دیگر نه از  او نامی بود ونه نشانی !
    او زنانرا مانند یک گل میگرفت ورویشان گرد طلایی میپاشید برای نمایش اما مردانرا بیشتر دوست داشت !.
    همکاسه وهمنشین  همه خو.اننده ها  وفواحشی که رادیو وتلویزیون  برایشان یک ویترین بود  جای داشتم  چاره نبود  فرارم وواگذذاشتن آن زندگی که بارنج درست کرده بودم باو امکان دادکه هر جه میتواند از زندگیش لذت ببرد من دراطاقی درلندن تنها نشسته بودم شمارا به شهرکهای دوردستنی فرستاده  بودم که دست او بشما نرسد وسپس راهی شهر کمبریج شدم .
    و….روزیکه آمد وگفت برخیز میخواهم خانه را بفروشم سی هزار پوند زیر پای تو زیادی است برودرلندن یک اطاق اجاره  کن مانند همه  باو گفتم لندن را خانه اترا همه چیزرا  مانند گذشته میگذارم وبا بچه هایم بجایی میروم که دیگر هیچگاه دست تو بما نرسد وباین سو آمدم با چند چمدان لباسهای کهنه وتو ماندی دردانشگاه کمکهای دولتی بتو این امکان را نداد که از بودجه دولت استفاده کرده ودانشگاهرا تمام کنی ( ناپدریت ثروتمند است واین کمک هزینه برای کسانی است که بودجه  ودرامده خانوادهشان اندک است )یک اطاق  انشجویی گرفتی ترا به د ست استادت پروفسور ایورری سپردم وخود راهی سر زمینی شدم که حتی زبان انهارا نیز نمیدانستم مهم نیست که چگونه مانند کولی های آواره درون یک آپارتمان کثیف توریستی  بچه هارا جای دادم  اما قدرتی  را که وجودم بود بکار گرفتم ………
    روز گذشته درمیان شما  که مانند گلهای یک بوستان روی صحه لپ تاپ بالا وپایین میشدید یکی میگریست دیگری میخندید سومی از مبل بالا میرفت تنها گریستم وبه موههای سپید تو نگاه کردم وباخود گفتم ایوای …….چه زود گذشت حتی نتوانستم درکنارش زندگی کنم .
    حالا با زمایلها ازتو دورم  تمام شب بتو فکر کردم به سکوت تو انگار مردی میانه سال و………
    خوب خواهرانت را داری  برادر ت  را داری او هم پیرشده ازسن خودش پیر ترشده پدر سه فرزند پسر که فردا باید انهارا تحویل جنگ بدهد من بنوعی توانستم شمارااز اجباری نجات بخشم اما ایا او خواهد توانست دراین جهانی که یکی شده است خود وفرززندانش ر ا نجا ت دهد؟ 
    نه همه ما درون یک کوره داریم میسوزم همه ما زندانیان ابدی درحال جان کندنیم بیهوده خودرا فریب میدهیم خودرا سرگرم میسازیم اسباب بازی ها زیادی اطرافمانرا فرا گرفته است  اما دیگر کسی رغبت ندارد با آنها بازی کند طاعون همه جارا فرا گرفته است وتعجب آنکه  آن پرنس نشین بالای صخره ها هنوز مراسم جشن سالیانه پر افتخار راهزنی  خودرا بر پا میدارد وکازینوها مشغول کارند طاعون جرئت نزدیک شدن به  ژتونهای زردو قرمز وسیاه وسفید ندارد و ویروس به ویروس حمله نمیکند به جانهای پاک نیز حمله ورنخواهدشد.
    ساعت پنج صبح است ومن از ساعت  یک بیدارم قهوه امرا نیز نوشیدم ومانند هرروز دوراطاق میگردم  عادت دارم سی و اندی سال زندانی مردی بودم طعم زندانرا خوب میدانم . 
    اما ایکاش می دانستم که این طاعون چه رنگی دارد ! .ث
    پایان 
    ثریا ایرنمنش / اسپانیا /  21/3/ 2020- میلادی برابر با 2 فروردین 2579 شاهنشهی .
  • رسیدن گل .و….

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————— فرا رسیدن سال نوی خورشیدی را به همه تهنیت میگویم
    ساقی بیا که شد قدح لاله پر زمی
     طامات تا بچند و خرافات تا بکی 
     بگذار کبر وناز  که دیده است روزگار 
    چندین قبای قیصر و وطرف کلاه کی 
    هشیار شو  که مرغ سحر  مست گشت  هان 
    بیدار شو  که خواب  عدم در پی است هی
    حافظ شیرازی
    با درودی تازه در شروع سال نو ؛ گمان میبرم که تاریخ سر زمین ما پیوسته درکشا کش رروزگار دستخوش تند بادها وسیلابها وزلزله ها ودست آخر حکومتهای جابری بوده است امروز که به پیکر این سر زمین خسته مینگرم گویی مرگ را درچشمانش میبینم   بااین زالوهای خوئخواری که بر جان وپیکر او افتاده است /
    این عصری که ما تجربه میکنیم کمتراز عصر دوران ( خواجه ) شیرین زبان ما حافظ نیست  همان عصر  فئودالیسم دوران ایلخانان ( سلاجقه ) یا سلجوقیان  ودیگری  گروه دولتی که باهم درحال مبارزه بودند گاه پنهانی وگاه آشکار .
    عده ای محل اقامات ثابتی نداشتند یعنی اشراف تازه شکل گرفته مانند سپاهیان امروزی ما  که اکثرا صحرا نشین بودند امروز (کانادا) میروند !  اکثرا ترک ومغول  ویا کرد بودند  که درمراتع  خود بسرمیبردند . .
    دسته دوم  عده ای نوکیسه که شهر نشین بودند  ومکان ثابتی داشتند  این گروه کارهای اداره مملکترا به دست گرفته  وسیاستهای خودرا به ایلخانیان دیکته میکردند ( مانند امروز ) !
    بعضی از این فئودالهای صحرا نشین میل  به جدایی داشتند ( مانند تجزه طلبان  امروزی )  وطالب خود مختاری  ( باید تاریخ زمان حافظ را مظالعه کرد که دراینجا امکانش نیست ) 1
    یکی از این قدرتمندان صاحب املاک ( مانند لاری جانی ) !  دریک نطق غرایی  به صحرا نشینان یا همان ( کانادا نشینان)  چنین میگوید :
    من جانب رعیت بدبخت را نمیگیرم !  اگر مصلحت  است تا همه را غارت کنیم  دراین کار  از من مقتدرتر کسی نیست  به اتفاق درغارت شرکت خواهیم نمود  اما اگر بعد از غارت من توقع کمی آش یا آبگوشت  داشتید والتماس نمایید  باید دراین اندیشه باشید  که باز به طرف رعایا بروید …….
    امروز جناب نمکی دریک نظق غرایی فرمودند که : ما به 250 میلیون یورو احتیاج داریم ! دلا رهم نه تومان هم نه یورو ! خوب ملت شریف ایران هرچه دارید از فرزند پسر تا دختر یا اثاثیه خانه ویاحتی همسرانتانرا در بازار روز به معرض فروش بگذارید  تا نقدینه حاصل شود وبه نمک دان جناب نمکی ریخته شود . 
    خوب  امروز حافظی نداریم تا زیر سایه ابیات جنایاترا روشن کند  عده ایهم افلاطون وار در پشت میزهای  بزرگ نشسته اند وچهره تکان میدهند  وبه آتشی که دارد شعله میکشد دامن میزنند .
    میخواره وسر گشته  ورندیم  ونظر باز 
    وان کس که چو ما نیست  دراین شهر کدام است !
     ویا 
    صوفیان حمله حریفند ونظر باز ولی 
    زین میان حافظ دلسوخته  بد نام افتاد 
    مثل من بیچاره !!!!
    حال دراین فکرم کسی که خودرا مسئول عفت جوانان نمیداند  برای کدام جامعه کتاب بنویسد؟ دراین سر زمین درحال حاضر همه نظر بازند که هیچ  همه چیز بازند .هرکجا کم بیارند فحاش میشوند وپدر ومادر دیگری را ازگور دراورده با او هم بستر میشوند
    حال دراین فکرم  ـ آن مرد که من امروز از او بنام مستعار ( آریو ) نام میبرم ایا میتواند به مراد دل برسد ؟  حضرت ولایتعهدی که درانتظار فرش قرمز د رخلوت به سکوت نشسته اند خوب دم شان گرم که یاک جاوید ایران گفتند حال دیگر کسی نمانده  منهم دراین گوشه یک شاخه یافته ام مانند همان سوسن درون باغچه ام ودل باو بسته درانتظار کوششهای او هستم  برایش نوشتم اول باید این مردمرا ازخواب خوش مستی بیدار کنی  کمی شعور انهارا بالاببری عقل معاش دارند میدانند چگونه آنرا درراه غارت بکار برند اما شعور ندارند عقل وشعور باهم یکجا دریک مغز جای نمیگیرند  آنها هنوز میل دارند روی زمین پهن شوند وبا مشت بر سر پیاز بکوبند با شلوار بیژامه راه راه مانند فیلمهای آبگوشتی قدیم ننه ا صدا کنند تا گوشت کوب را بیاورد وکله پاچه  جزیی جدا ناپذیر از وجود این مردمان اسست وسپس ناگهان شور حسینی آنهارا بگیرد وحیدر حیدر کنان پرده عفت حرم هارا بدرند  کارشان پرده دری است.
    در نظر بازی ما بیخبران حیرانند 
     من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند 
    پایان 
     جمعه اول فروردین 2579  شاهنشهی  برابر با 20 مارس 2020 میلادی . اسپانیا .
    ثریا ایرانمنش 
    توضیحات :  شنیده ام  نوشته های مرا کپی کرده بنام خود به چاپ میرسانند من حق کپی رایت دارم و” لب پرچین ” با اشعار حافظ به ثبت رسیده است -استفاده از آنها با ذکر ماخذ مجاز است اما کپی اشکال دارد ! با سپاس .ثریا .
  • صحن سرای دیده بشستم…….

    ثریا ایرانمنش “لب پرجین” اسپانیا .
    ——————————-
    مزرع سبز فلک دیدم وداس مه نو 
    یادم از کشته خویش آمد وهنگام درو
    گفتم ای بخت بخسبید ی وخورشید دمید 
    گفت بااین همه از سابقه نومید مشو 
    آتش زهد وریا خرمن  دین خواهد سوخت 
    “حافظ ” این  خرقه پشمینه  بینداز و برو 
    در اسرار التوحید  یکی از معتبرترین آثار عرفانی  میخوانیم :
    ” با آن دانه  که آدم خورد  معرفت بود ” معرفت به معنای شناسایی است وهمین معرفت است که تضادهارا روشن میسازد .
    انسان دوران کودکی را رها میکند بلوغ را نیز  پشت سر میگذارد از بهشت تضادها به سن بلوغ  وزمین لبریز از جمع اضداد میرسد /
    دراین میان کسانی در ” غربت ” ابدیی میمانند  مانند شاعران  وبقول بزرگواری شعر همیشه غریب و درسر زمین ما ونویسندگان وصاحبان معرفت  دریک خاکدان غربت ابدی باقی میانند .
     خوب ما هم کم کم باین غربت خو گرفته ایم وماهی از آب بیرون افتاده ایم که  درکنار نم اقیانوسها جان میدهیم  بامید برگشت به قعر ابها  خاکی نمیشویم  بهشتی هم نمیشویم داخل جهنمی هستیم که به دست دیگران آتش آن هرروز تند تر میشود آتش بیخردی وتضادها .
    آن کسی که زادگاهش را ترک میگوید درهمه جا غریب است  همه شهرها وهمه جای دنیا برایش تنها یک نام دارند ( غربت ) وسهمناک تر از ان این است که میدانی هیچگاه دیگر روی سر زمین وزادگاهت را نخواهی دید .
     بسیاری نیز دروطن غریب مانده اند واین غربت ابدی گویی با مازاده میشود  مسعود سعد سلمان نیز در یکی از قلعه های  سر زمین خودش زندانی بود وسرود که :
    نالم ز دل چو نای  من اندر حصار نای 
    پستی گرفت  همت من  زین بلند جای 
     متاسفامه منهم دربلندی زندگی میکنم اما آنقدر این بلندی بنظرم زشت وبیهوده جلوه میکند که ابدا میلی ندارم از فراز آن به پایین بنگرم /
    نمیدانم  فردای ما چگونه خواهد بود  وفردای  دیگران نیزاما همت بلند نیز باید داشت  و گذشته از این بی مایه گی و دست از همه چیز شستن وخودرا رها کردن  یک عمل پست است روزهای گذشته از پیام حضرت ولایتعهدی حالم  گرفته شد ” من درسکوت مینشینم ” یعنی چی  یعنی همه ارتباطات خودرا با دنیای خارج قطع میکنم تا مجبور نباشم جواب تهنیتها وتبریک ها را  بدهم  – ـآن غمی که دردل شما نشسته است دردل همه ماایرانیان واقعی نیز جای گرفته اما این سکوت وبیتفاوتی نسبت به ایین گذشتگان ما نامش قهرمانی نیست بلکه نامش همراهی با دشمن است .
     بنظر من این نکوهش بجا ویا بیجا  در برابر ستایش فرهنگ غنی ما وآخرین رشته که همان ( نوروز وعید سال نو ) باشد  به ضرورت های تاریخی پیوند میخوررد نه به دلهای غمگین ما وشما .
    امروز هفت سین خودرا  بر برگهای  کاغذ نقاشی کردم وبر گرد گلدانی آویختم   سیب را داشتم بقیه را روی یک برگه نوشتم هفت سین وهفت فرشته وهفت رنگ ونماد فروهر  آنهارا درکنار سبزه ای گذاشتم از سبزی پلو وماهی خبری  نیست .  از کوکوی سبزی وخورش فسنجان  ” مجلسی” هم خبری نیست وجمع شدن همیشگی تبدیل به یک تنهایی شد !  گل درون گلدانها نیست اما میشود با گلهای کاغذی نیز گلدان زیبایی را ساخت ودرکنارش بهاررا بیاد آورد در باغچه خانه من تنها گل کاکتو س وشاخه های  نعنا ویک بوته سوسن روییده  تنها آن سوسن با گلهای زیبایش بمن یاد آوری میکند که نوروز وبهاران فرا رسیده است  برخیز جامه نو کن . نه از شیرینی خبری هست ونه از آجیل ونه ازنقل ونبات اما نام آنها روی برگه ای سفید روی گلدان نوشته شده است . به همراه  عکسهای درون قاب .
    نورتان پیروز  روزهایتان شاد وجملگی سلامت   باد نه با  ملامت . پایان 
    ثریا / اسپانیا / 19/03/ 2020 / میلادی برابر با آخرین روز 2578 تاریخ شاهنشاهی .
  • غید بی غید

    بیدل نوشته !
    ——–
    ” لب پرچین ” ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ———————————-
    حضرت ولایتعهدی دریک کلیپ سرتاسری  پیام دادند که من امسال عید نخواهم داشت  دلایل خودرا نیز ذکر کردند وفرمودند که من درسکوت خواهم نشست ! 
    خوب ماهم هرکدام در گوشه ای درسکوت هستیم فرزندانمان جدا ازما هریک درخانه خود یا درکشوردیگری  ماهم درسکوتی که بیشتر بمرگ شبیه است   با ترس از یکدیگر خواهیم نشست. ح
     سازمان مجاهدین خلق  این نمایش را برای امتحا ن بمرجله اجرا درآورد  ( البته پاداش خودرا نیز گرفت ) زنان را ازمردان وفرزندان را از پدر ومادرها  جدا کرد ودیدید که  هیچ اتفاقی نیفتاد  همه دررهبر خلاصه وذوب شدند !! امتحان خوبی بود برای ( اقایان ) که میل دارند یک جهان امنیتی با فرزندان آزمایشگاهی بدون عقل وشعور تنها بعنوان کارگر بسازند ! بلی هیچ اتفاقی نیافتاد مادران وپدران جدا از فرزندان وجدا ازهم پیر شدند ودرانتظار مرگ نشستند وگاهی هم تیر غیبی آنهارا بر زمین انداخت وکشت بنام حمله مثلا تروریستی !  نه دیگر نمیشود مارا خر یا گوساله ویا گوسفند  خطاب کرد هرچند آن تزار  قرن بیستم ویکم مردم ایران را به گوسفند تشیه کرده است درحالیکه خودش  شبیه یک بچه خوک تروتازه آماده درتنور است اما ما هنوز زنده ایم وزنده خواهیم ماند ایران برمیگردد  .  
    از شما هم جناب ولایتعهد هیچ انتظاری نداریم چرا که یک موی پدر در بدن شما نیست همه عمرتان درخارج بزرگ شده ودرکنار دوستانی که میل ندارم نامشان را ذکر کنم تا گنده نشوند  بسر برده اید درکنار زنی معصوم ودخترانی معصومتر وبیگناه تر وزیر دست چنان مادری  دیگر گمان نکنم هوس رفتن به چاله میدان ویا خراسان ویا حتی شیراز را داشته باشید اگر هم بروید بظور قطع ویقین دچار دیپرشن شدید شده وباید زود برگردید  بزرگان هم میدانند که کسی نیست اما…… من مطمئن هستم که مردی هست تا ازمیان برخیزد وایرانرا نجات دهد آن مرد شما نیستید پدر شما آموزش ارتشی را دید آموزش هوایی رادید آموزش جنگنده هارا دید بهترین وقوی ترین  ارتش دنیارا دراختیار داشت مردانی بزرگ ودنیا دیده دراطرافش بودند  او پسر رضا شاه کبیر بود  آموزش   پادشاهی رادید وقلبی سر شار از مهر میهن داشت  قلبی به پاکی فرشتگان  ودرسکوتی که شما امروز میخواهید پیشه سازید نشست به تماشای جنایت جنایتکاران .نه شما او ئخواهید بود .پوزش میطلبم از طرفدارن شما اما عین حقیقت است چهل ویکسال تنها کارشما پیام دادن بود همین وبس ورفتن به سایه بزرگان سازنده  جهانی دیگر  نه ایران جای شما نیست بیهوده خودرا زحمت ندهید چنانکه جای من هم نیست  آن ملت رنجها دید جنگ دید گرسنگی کشید تجاوز به مال وجانش را تحمل کرد اما ازجایش تکان نخورد تنها دزدان شبانه هستی خودرا برداشتند ودوردنیا  با دو یا سه گذرنامه اشک تمساح میریزند ویا درلباس میهن پرستی مشغول تجارت زمین وهوا وآبهای دریا  وگشت وگذارتوریستی میباشند  . بهر روی نوروزتان خجسته واین خجستگی را برای ملت ایران نیز آرزو دارم سر انجام روزی همه چیز تمام خواهد شد طوفان میرود ابها از آسیابها میگذرند دنیا تکان میخوردودوباره جای خودش میایستد تنها باید صبر داشت که گفته اند :
    صبر وظفر هر دو از دوستان قدیمند 
    بر اثر صبر  – نوبت ظفر اید 
    بهر روی نورزومن تنها درقرنطینه  است و روی میزم یک شمع است ویک عدد سیب باهمین سیب مارا فریب دادند سیب فریبنده است وفریبکار ! وسبزه ای که نشان رویش طبیعت میباشد وساعت تحویل  ؟؟ما درخواب هستیم ! پایان 
    ثریا / اسپانیا / چهار شنبه 18/3/2020 میلادی  برابر با 2578 شاهنشاهی .
  • مستر کسین….

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا /
    ———————————-
    بهاری که خزان شد !/
    صبح بخیر مستر کیسین / شما مرا نمیشناسید اما من از زمان نوجوانی با چهر فربه وگردن کوتاه وچهره بدون غبغب شما با هیکلی درشت اشنا بودم  بشکل یک مکعب  بودید با عینکی ببزرگی دو نعلبکی وشیشه های کلفت همیشه شمارا درکسوت یک مشاور ارشد سیاسی درهمه جا میدیدم امروز نمیدانم چند سال دارید ودرچه حالی هستید اما سربازان شما جهان مارا به دستور شما مو بمو اداره میکنند . چند رییس جمهور درزمان شما آمد ورفت وچند پادشاه وچه سر زمینهایی به خاک وخون کشیده شدند جه جوانانی مانند برگ درختان بر زمین ریختند اما شما همچنان فربه وبا لب خندان به همه چیز مینگریستید امروز لابد روی صندلی مخملین خود افتاد ه اید وجهانیرا که ساخته اید با ذوق به نقشه ان مینگرید تا امروز نشیندم درجایی هم نخواندم که حضرتعالی به بیمارستانی منتقل شده ویا خدای ناکرده سایه یک بیماری بر روی پیکر مبارک افتاده باشد درسکوت گاهی نامی از شما برده میشود آنهم بخاطر بنیادی که بنا نهاده اید بنیادهای زیادی از  دل این بنیاد بیرون آمد و میکربهایی که میبایست در مواقع لازم از آنها استفاده کرد فرزندان ودست پرورده های شما خوب  بزرگ شدندوخوب اوامر شمارا اطاعت میکنند  شما فرزند هما ن نوح افسانه ای هستید وهمه آن حیواناتی را که دوست میدارید درکشتی خود جای داده  ودیگرانرا به دست طوفان سپرده اید گاهی  سگهای رسانه ای شما میگویند دنیا دارد منفجر میشود ورو به نابودیست ممکن است احمق ها اینرا باور کنند اما ما میدانیم که این جهان هستی میلیونها سال دارد به دور خود میگرددوبازهم خواهد گشت وشما را نیز به دست نابودی خواهد سپرد.
    امروز بهاران ما مبدل به یک پاییز غم انگیز شد مردمانی درعزای رفتگانشان بسوگ نشسته اند شمارا چه غم ! ارباب همه رسانه وروزی نامه ها ومجلات آنچنانی وحتی کتابخانه ها وچاپخانه ها هستید وروزی مامورین نقاب دار شما به هرخانه ای وارد میشوند وهر چهرا که باید وشاید به دست نابودی میسپارند  چرا که شما ودردانه هایتا ن جهانرا بگونه ای تقسیم کرده اید که از گذشته چیزی در خاطره ها نماند  ونسلهایی که بعداز ما به این کره خاکی پای خواهند گذاشت  زیر دست شما تربیت شده وشعور انها بنوعی رشد میکند که شما میل دارید  وکسی نباید دل د رگرو  وطن ویا به زادگاهش داشته باشد همه باید بتهای شمارابپرستند امروز مردم را به مرگ رساندید نا به تب راضی شوند واین واکسن لعنتی را همه تزریق کنند درحالیکه معلوم نیست درون آن چیست ایا هما ن چیپس معروف است که مارا به شما متصل میسازد؟ومانند سگهای تربیت شده درخدمت شما باشیم البته عمر من کفاف نخواهد دادشاید نوه ها ونتیجه های من  درمدرسه شما تربیت شوند واز یادببرند که چگونه زاده شدند ایا دربطن مادری مهربان ویا درلوله یک ازمایشگاه./
    من سالهاست که اخباررا نه میبینم ونه میخوانم روزنامه ای هم دردسترم نیست اکثر روزنامه فروشیها .کتاب فروشی ها تعطیل شده اند  هنمه مانند من به همین صفحه ر.وی آوررده اند تا اول سگهای پاسدار شما آنهارا بخوانند واگر ضرری به جامعه پر ابهت وپاکیزه شما نزد آنرا درمعرض عموم بگذارند درغیر اینصورت فورا پاک ومحو میشود !سر زمین اجدای مرا بکلی ویران ساختید  چرا که چشم  جهانیرا خیرهوکرده بودملتی پاک / نجیب/ مهربان  وفرزندان اهورا مزدا که میدانستند  شستشو یعنی چه وپاکی وطهارت چیست  . مارا به  دست دریوزگان وحیوانات  سپردید وخود سر راحت ببالین نهادید 
    شب گذشته طوفان شدیدی همه چیزرا  بهم ریخت من هم از طوفان میترسم صدای امواج دریا تا پشت پنجره هایم میامد روی موبایلم  دیدم کسی نوشته  ( آی لاو یو ) با چند بوسه  آه از طرف آن فرشته ای بود که امروز بخاطر تصمیمات مرگ اور شما من از او دورم  باو گفتم طوفان همه چیز را بهم ریخته  لیوانی شیر نوشیدم وسپس روی صفحه دیگر کسی را دیدم که دوست میدارم از طوفان تشکر کردم  که مرا  بیخواب کرد تا چهره   اورا باز ببینم فریاد میکشید ومارا از هرچه ملا وآخوند وکشیش بود بری میساخت او نمیداند که من از دوران بچگی از این موجودات بیزا ربوده وهستم وهیچگاه پایم به هیچ زیارتگاهی نرسیده مگر به زور.
    بلی جناب کیسین ! خیلی ها شمارا فراموش کرده اند اما من سالهاست که درانتظار وقوع آن حادثه بزرگ نشسته ام وآن مرگ شماست اما گویی مرگ هم از شما وحشت دارد وشمارا به دست زندگی ننگین خود وا گذارده است  وشما همچنان مشغول تعلیم فرزندان موسی هستید که خود نواده او میباشید .
    همه مواد غذایی / همه وسایل مورداحتیاج دردست فرزندان شماست بنا براین برای دنیا طرحی نو کشیده وبرایتان مرگ صدها هزار ویا میلیونها انسان مهم نیست  دهانهای گشا د وزیادی باید نابود شوند تا شما به راحتی در آسمانها پرواز کنید وکره زمین را برای خود وخدمتگاران تهی مغزتان آماده سازید / زیا ده عرضی نیست جر بقای انسانهای واقعی  ومردان بزرگ وروانهای پاک.پایان 
    خاموش تر ازهمیشه گریستم 
    گریستم  ازاین که در غم تنهایی
    اندیشه های من  بباد میروند
    ودرهوای سینه ای لبریزاز مهر 
    باز گریستم .
    وامروز صفحه ای دیگر را ورق زدم 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 18مارس 2020 میلادی برابر با 2578 شاهنشاهی.!
  • تاریخ فردا

    ثریا ایرانمنش”لب پرچین “اسپانیا 
    —————————
    تاریخ فردا درباره امروز ما چه قضاوتی خواهد کرد در باره مردمی  که درقرن بیست ویکم میلادی زیر سلطه مردانی  بیشعور وبی عقل و درآمده از غار کعف وبازماندگان مردان  چادر نشین صحرا گرد وسوسمارخور – همه گذشته خودا ازیاد بردند مسخ شدند  کور شدند ولال تنها گریستند وزاری کردند وهمه قوای عقلی وبدنی وانرژی های سازندگی خودرا ازدست دادند  البته بودند ملتهایی این چنین که باتفاق یکدیگر دست دردست هم داده و خودرا رها ساخته ازنو بنای دیگر ی را نهادند اما ملت ما ! نه!ملتی که به تماشا میشنید تا ملای بیسواد دهایی بزرگترین کتابهارا به دست آتش بسپارد وآنها صلوات بفرستند  ملتی مینشیند یا یک عقرب جرار درکنار درخت برایش جادوی آیه هارا تجویز کند ملتی همه جوانانش را به دست جلادان میسپارد تا خود درسایه خنک درختان بیارامد . .
    ملتی که سقف هارا شکافته وبا دنیای امروز چندان بیگانه نیست اما آن وسیله را تنها برای هوسهای خود بکار میبرد .
    من جهان شما را  سخت شکافتم  اما هیچ فکر تازه ای درآن  نیافتم  هیچ فکری به پهنای دشتهای بیکران کویر وکوههای سر بفلک کشیده زاگروس  من دل هر ذره را شکافتم اما درونش از آفتاب خبری نبود  تنها ذرات آیه های اسمانی در بسته بندیهای فریب وریا ومکر ودروغ  از کهکشانهای دوردست  دروغین بدامن همه بارید .
    واژه ها همه مردند – کلام یخ بست وآواز بلبلان در گلو خاموش ماند عروسان نو جوان حلوی درب  حجله ذبح شدند  تا دردرون آنها در شعور اندیشه ای آنها  جوهری شکل نگیرد  از پیکرهای صدف گون ولبان شوخ طنازان بهره بردند برای فروش بردگی ها  وآخرین گوهری را که داشتند به دست بیماری عالمگیر دادند
    نه این چنین ملتی یگانه است بی هم تا است دو نفر هیچگاه نمیتوانند یکی شوند همه یک 
    پارچه ( من ) هستند.
    چهل ویک سال گذشت وهر دریجه ایرا که گشودیم از دیروز گفتند  گویی فردایی درپیش نیست یکی در بیراهه ای خیبر وجنگ احمد با حسن درگیر بود دیگری در میان دوراهه های طوس وشاهان وآدمکشان دیروزوامروزی وسومی مشغول فروش مغزها و همه فراموش کردند که  ( مردمیم ) .
    همه بسوی یک خاموشی خود ساخته خزیدیم  مغز من شعور من ظالم تراز مارهای زهرآگین مرا ودار به سرکشی کرد  وآن آدمخوار از قبیله آدمخواران قرون  عکس ماررا کشید  وطعمه هایش را بلعید  وهمه روزوشب ما در بین هشیاری ومستی  بر سرنوشت خویش گریستیم .
    وفریاد مان خاموش بود که آه از اینهمه ستمگری وبیداد  اما ضحاک همچنان مغزهارا میخواست ومینوشیدوبا خون جوانان ما زنده مانده بود .
    ایا هنوز درخوابید ؟ پسرانتان زن شدند ودخترانتان درنقس مردان جوان بازی میکنند طعمه میشوند حال دراین شب تاریخی شبی که آتش افروز بود وآتش کشنده میکربها بود ما درپناه حکومت نظامی که چه عرض کنم درپناه حکومت مرگ در خانه به پای شمع ها میگرییم ونوروزمان عزا شد .
    آهای مردم خفته وبیعار شب یکسره تاریک است چراغی سوسو نمیزند وشمعی راهنمای ما نیست برخیزید خود شما برخیزید وضحاک را بکشید وماران ودیوان شب را به تنور آتش بیاندازید  معجزه نزدیک است  درانتظار هیچ برقی از آسمان نباشید همه ستاره ها دروغینند . ایا خود شما نیز یک دروغید ؟ ومن بیهوده نام ( ملت وهموطن وهم راه ) را برشما نهاده ا م ؟ .ث
    پایان 
    ثریا / اسپانیا /شب آخرین چهارشنبه سال کهنه میرویم بسوی دشت اقبال ! 27 اسفند ////
  • برهنگی

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین “اسپانیا !
    ——————————
    شهریاری گشت ویران  شهریارانرا چه شد
    سرنگون  این تخت غیرت  تاجداران ر ا چه شد 
    صحن میدان وفا خالیست از چوگان زنان 
    گوی عشق افتاد در میدان سواران را چه شد
    بر نمیخیزد  سحر ها  ناله ای از سینه ای
    بانگ یارب یارب شب زنده دارنرا چه شد؟….” صحبت لاری “
    برهنگی چه سیاه است وچه زشت ونفرت انگیز . سیاه به رنگ شبهای تار ما  وخدا نکند شخص  ناگهان برهنه شود تو عریانی اورا ببینی که درزیر یک پوشش الوان پنهان است . درونی سیه تر از  شب تاریک شب نشینان .
    من همیشه اینه دیدگاهم را بسوی روشنایی گشوده ام  وگاهی این اینه را جلوی آفتاب گرفته ام  تا جلوه آن بیشتز  شود اما از شدت تابش نور  آینه میشکند وسیاهی وعریانی هویدا میشود .
     روح  این برهنه گان برایم  هویداست بیهوده خودرا فریب میدادم که نه! این یکی  پایش لب گور است محال است خودفروش باشد خود فروشی  شاخ ودم ندارد تا هرسنی که تو بتوانی یکی از اعضای بدنت را به حرکت وا بداری میتوانی آنرا مانند یک دنبه  آبشده متعفن بفروشی ویا خودرا عریان کرده مانند دلقکان درسیرک امروزی به نمایش بگذاری .
    بعضی ها قابل ترحمند ازاین خود فروشی واز این برهنگی  باید تنها به آنها بصورت یک حیوان بیمار نگریست نه یک انسان باشعور .
    برهنه بودن  بسیار زشت وچندش آور آست  
    تو شهامت پوشیدن لباسی در برابر گفته های من نداری  پس بهتر است که همان جل پاره ای را که بردوش میکشی محکم نگاه داری وبدینگونه خودرا خفیف و زار  درانظار نکنی .
    من باغرورم زیسته ام واین توانایی را دارم که درتمام مدت سخن گقتن  از برهنگی خود جلو گیری کنم  . 
    برهنه شدن مانند یک شاخه خشک بدون ثمر تنها بی ابرویی برایت خواهد آورد  بت پرستی تو تا مرز بی حرمتی به دیگران نیز رفته است  مگر آن  مرد چقدر توانایی دارد وخودرا به کدام قبیله فروخته که بدینگونه مورد ستایش است ؟خودرا سر زنش کردم واز خود پرسیدم :
    ایا آن سفیررا فراموش کردی که سر انجام کانون تمدن او به ( بنیاد توحید)ونشستن درپای آن پیر جادوگر گره خورد  ؟!.
    تو دستت را به هیچ آویزه ای آویزان نکرده ای تنها به قلابی که از از آسمان  ونامریی است دست خودرا آویخته ای درانتظار معجزه ازاین جماعت مباش  .
    شب گذشته با هجوم لاتهای همیشه درصحنه  که مانند سگهای تربیت شده  درمواقع حساس با اشاره ارباب حمله خودرا آغاز میکنند  – ناظر هجوم این سگهای درنده با الفاظ کثیف بودم که دربهای حرمین را میشکستند حال یا بنام دین ویا بنام قدرتی نامرئی درپشت سر – وبهانه این بود که چرا آنهارا قرنطینه کرده اید ؟؟.
    در میان آن حاکمین نیز  کسانی هستند مانند مافیای دیرین وپدر خوانده ها هرکدام دسته خودرا دارند واوباشان تربیت شده را که با پول ملتی  آنهارا بجان یکدیگر میاندازند .
    دراین گوشه هم هستند کسانی که درحرمطهر آن اراذل اشک تمساح میریزند . 
    بهتر نیست که دامن خودرا جمع کنی وپایت را ازاین سیاه پرورده ها بیرون بکشی ؟1.
    روان آن مرد بزرگوار ( شجاع الدین شفا ) شاد که میگفت یک ملت را تنها روشنگری هاو آگاهی به ناریخ گذشتگان است که زنده نگاه میدارد / ما گذشته ای نداریم از گذشته با شکوه وپاکیزه ما  هزاران سال  سپری  شده است واین لجه هایی که بعنوان هموطن وهم زاد ما زندگی میکنند تنها جانورانی هستند که از زیر خاک کثیف وغیر طاهر بیرون آمده اند از نطفه های کثیف وفاسد .
    مردان ده مردان ولایت باز مردانگی بیشتری دارند وزنانشان زنانی با کمال وبا شخصیت میباشند.
    ما نباید از قشر ” لوس انجلس نشینها” توقع انسانیت داشته باشیم آنها درون محلول افیون غرق شده اند حتا آنهاییکه درکشوهای بالاتر زندگی میکنند .
    ملت واقعی ایران درون کومه هایش درصحرا ها وبیابانها ودشتهای لبریز از شقایق وکومه های گلی خشتی خود در میان کویر طاقت آورده اند مانند همان کویر پر طاقتند  سر بر سجده میگذا ند اما جایگاهشان مطهر وپاک است .
    آنها فرزندان  راستی اهورا مزدا هستند نه فرزند شیطان .
    امشب شب چهار شنبه اخر سال است تنها کاری که باید کرد این است که چند شمع روشن کنیم وبه شعله ها خیره شوییم کسی نیست همه ما تا روزی که معلوم نیست چه روزی است باید درقرنطینه ها باشیم بچه ها ازدرون خانه کار میکنند زیر دوربینهای نصب شده !وچشمان نا مریی ومن ؟ً …ا زهمه بریدم دوباره سر به زیرلاک خود میبرم ومیل ندارم انچه را که اموخته ام امروز تکرار تهوع آورا آنرا با پرداخت سکه از دهان دیگران بشنوم . ث
    بوسه خواهم بجای لعل  لب یاری کجاست 
    حاجتی  دارم  بدل  حاجت گذارانرا چه شد 
    پایان 
     ثریا ایرانمشن / اسپانیا / 17 مارس 2020 میلادی برابر با 27 اسفند 2578 شاهنشاهی .
  • سلام بر کرونا !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    آفتاب که غروب کرد شب میشود 
     درشب چراغها روشن میشوند !!!!!!
     آفتاب  در روی کره زمین غروب کرد وتنها چراغهای بیمارستانها روشن است وشمع های مزار !
    گفتند که این ویروس لعنتی ساخت دست بشر نیست خود ش با ویروسی دیگر بغل خوابی کرده واین حرامزاده را به دنیا آورده است آنهم برای آدمهای بالای شصت بیماران قلبی  دیابتیک / ریوی/ سرطانی !!!!!!  کافی است که خود حدیث مفصل بخوان  از این  مجمل .
    شب گذشته مردم روی بالکنهایشان آواز میخواندند میرقصیدند واز این بالکن به آن بالکن  دومینو بازی میکردند !!! من خیلی زود به رختخواب رفتم  وخیلی دیر بخواب !!!
    نگران قافله هستم که همچنان دارند میروند وبا چه سرعتی این راه را طی میکنند  تنها هر صبح ارقام جلوی چشمانم میرقصند !
    ” آیا این ویروس درگرما خواهد مرد ؟ ” نه !  باید درانتظار  واکسن ودارویش باشیم ( البته دارو را دارند !!! منتظرند تعداد بیشتری از این پیر وپاتالها وبیماران  علییل عطای جهانرا به لقایش ببخشند بعد دارو را برای جوانان میفرستند تا آنها تندرست باشند برای ……. فضولی موقوف !
    همه جا ساکت است بچه ها ازخانه کار میکنند و بیماران درخانه هایشان بستریند ویا اگر درهتلی بوده درهمان هتل خواهند ماند ویا خدای ناکرده خواهند  مرد . 
    درسرزمین  پرکرشمه ما دیوان سالاران دستور حکو.مت نظامی داده اند وفرموده اند که چیزی بنام قرنطینه نداریم !!! ماشین های زره پوش تانگها واتومبیلها وسربازان با تفنگهای پر درخیابانها پاسداری !!!! میکنند . 
    لباس خوابمرا پشت رو پوشیده بودم میگویند دراین وقت هر آرزوی داری بر زبان بیاورد !!!! 
    آروزها گم شده اند تنها  گفتم امیدوارم این بهار برای همه تندرستی وشادابی بیاورد برای جهان هرچند بهار خود یک فصل بیماری زاست وافراد مسن وبیمار درهمین  فصل میمیرند  وهرچیزی که زنده میشود واز زمین میروید چیز دیگری خواهد مرد  باید تا پایان فصلها به همین نوع زندگی نکبتی ادامه دهیم تا وقتی که جهان بزرگان تمیز وپاک وآنها اسوده خاطر که دیگر برای مسن ترها مخارجی را نباید متحمل شوند واین است پایان راهی که آنهم با سختی ها پیمودیم  .
    روز گذشته ایملی داشتم  برایم ناشناس بود معمولا من دستم روی دلیلت است وهمهرا بایک نگاه به درون سطل زباله میفرستم اما این یکی تازه بود ! با یک عکس تمام قد رعنا وزیبا گویی حضرت یوسف  افسانه ای ناگهان روی صفحه ظاهر شد ! 
    خوب حال شما خوب است ؟ 
    بلی  ! 
    من بیست وهشت سال دارم وعاشق شما شده ام …….. هه هه هه هه چه بازی بامره ای را دراین حبس خانگی ودروان غم انگیز شروع کرده ای پسر جان  من همه زندگیم را باید از سوراخ الک بگذارانم تا شاید چیز برای تو بماند چیزی ندارم / در ایمیل دیگر عکس خانوادگی را فرستاد سه نسلشان هنوز زنده بودند وهمه زیبا رعنا  وخودش درخارج به دنیا آمده بود .
    نوشتم ! گویا تو هم درحبس خانگی  دچار جنون ادواری شده ای پسر جان من پسر کوچکم از تو بزرگتر است ! 
    گفت : مهم نیست ! 
    من عکس ترا با موهای سپیدت دیدم ودانستم چند ساله هستی  مهم نیست ! من عاشق تو هستم !!!!
     ای فرشته رحمت  مرا حمایت کن  حوصله این بچه بازی ها را ندارم  از رشته تحصیلیش گفت واز خانواده اش آه مادر مقدس به دادم برس این بچه دیروز  !!!! 
    همه را دلیلت کردم وتمام شب دراین فکر بودم که خوب !!!! 
    تا توانستم ندانستم چه بود 
    چونکه دانستم توانستم نبود
    حال دریک تصور  ویک خیال در یک قاب خالی  باید درسکوت بنشینم وجریان بادرا بخاطر بسپارم  وعشق را که خواهر مرگ است  وجاودانگیش  را ورازش را بخاطر بسپارم !.
    من ازاین نوع عاشقان زیاد داشتم  سر انجام یا طلب پول میکردندویا میل داشتند که به جایی پناه ببرند ! اما این یکی به هیچ یک محتاج نیست .شاید رنجی  باشد  وابسته به آن سر چشمه خونبار  گنح نخواهد بود  منهم خاک نیستم که مرا درتملک خود بگیرد  بنا براین حتما یک ( رنج ) بزرگ است . 
    دفتر رابستم  وصبح امروز مشغول ضد عفونی خانه بانمک وسرکه شدم . پایان 
    ثریا ایرانمنش / 16 مارس 202 میلادی برابر با 26 اسفند 2578 شاهنشاهی !و…98 تازی !
  • حبس خانگی

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین” اسپانیا 
     یک درددل دیگر !
     امروز ننگین ترین وکثیف ترین  برنامه ای که ممکن است روی  دسکتاب بیفتد ناگهان روی موبایل من  روشن شد  ! خوب پسری بود که نقش زن را بازی  میکرد  نه ترانس بودونه ….تنها یک پسر زیبای پناهنده بود که به ترکیه رفته وحال دیگر بقول خودش آب از سرش گذشته بود و کارش از کار گذشته درصف ” گی ها”  درآمده بود  مهم نیست که او گی بود ویا هست مهم این گفته ونقشها وبی حیایی که امروز جامعه مارا فرا گرفته است  من کاری به زندگی خصوصی او ندارم هر کسی مختار است به هرگونه که میل دارد زندگیش را ادامه دهد واگر کسی بدین گونه زاده شده  ویا بقول خود پسرک خداوند اورا اینگونه آفریده مقصر نه اوست ونه دیگران  اما چیزی که دراین میان مرا  سخت دچار حیرت کرد گفته های خارج از محدوده وادب او بود مانند یک زن بدکاره  حرفه ای راحت از همه چیز نام میبرد وجواب سئوالاتی که از او میشد گاهی با فحاشی وزمانی با تشریح  حرکات آن حال مرا بهم زد .
    پسری بود زیبا بلند قد  پناهنده بود در ترکیه وکارش بدینگونه شروع شد حال با افتحار میگوید  من با سه نفر رابطه دارم یک عرب / یک ترک ویکی هم ایرانی /  وتختخوابی را که درپست سرش بود نشان میداد وهمه جریاناتی که روی تختخواب بین آن مردان صورت گرفته بود بوضوح تعریف میکرد با موهای بلند که مرتب آنهارا پشت سرش گوله میکرد با ابروان تمیزشده  .چشمانی براق که آنهار اراسته بود دستهای کشیده وبلند وهیکلی متناسب داشت . خوب با خود فکر میکردم ایا این جوان نمیتوانست مردی مثمر ثمر واقع شود وکارش را پنهانی انجام دهد مانند همه سیاستمداران امروزی که چون به خلوت میروند آن کا ردیگر میکنند؟ اعم از کشیش وملا ووزیرو سفیر وهنرمند وهنرپیشه ؟!وایا لازم بود او با این وقاحت همه کثافتی را که از اوتراوش میکرد تعریف کند ؟ …..
     ملای ده گفت ” 
    ما شمارا به مقام انسانیت میرسانیم !
     ما شما را انسان میسازیم !
    گویی ما مشتی حیوان بودیم واین ملای بیسواد دهاتی آمده بود مارا آد م کند گورستانهایمان را   لبریز از جنازه کرد جوانان ما را  باین صورت آواره ساخت وزنان ومردان را راهی حبس های خانگی  ویا امنیتی کرد  ا کثر زنان ودختران  فاحشه رسمی ویا غیر رسمی شده اند وبا پا درمیانی سپاه  مثلا پاسداران که  بکار ترافیک دختر وپسر ومواد مشغولند  هنوز هم دست بردار نیستند .
    این جوان با چند مرد دیگر با کمک سپاه به ترکیه پناهنده شده است وهمه جوانان پناهنده  باید زیر اطاعت آن ارباب باشند همان نقش پدر بزرگشان را  که درشهر نو باج گیری میکردند وزنانرا به حریف میدادند شغل پد ررا  پیشه کرده اند ودرلبا س دین وانگشتری نقره وعقیق ویک تسبیح  و راه انداختن دسته های سینه زنی وروضه خوانی ودادن  غذا به خودیها !!! بعنوان نذری وغیره که همه باخبرند .و….بکار دگری مشغولند بکار ساختن فاحشه های دوجنسی  وتک جنسی  . 
    سرم درد گرفت  هفته هاست که درخانه مانده ام ودراین حبس خانگی  میکربی کاری ندارم تا این آشغالهارا  ببینم ویا بخوانم . پر خسته ام وان  کلیپ نمیدانم چگونه ناگهان روی گوشی من سبز شد اول خیال کردم پسر جوانی است که میل دارد تغییر جنسیت بدهد وزن شود بینهایت زیبا بود وشبیه زنان وحتی باید بگویم ارتیستهای قدیم سینما وبعد …… حال تهوع گرفتم البته به معلومات سکسی منهم اضافه شد  دیگر فاعل / مفعول نامشان عوض شده ونامهای دیگر ی دارند این کلمات کهنه وقدیمی شده اند !
    بلی و  بدینگونه ما ایرانیان محترم تکیه به تاریخ اجدامان به مقام آ دمیت رسیدیم .پایان/ ثریا / اسپانیا / یکشنبه 15 مارس 2020 میلادی ……..
  • زندگی یعنی این !

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /
    یک دلنوشته !
    ———————-
    هوا بس نا جوانمردانه  گند وبو دار است !
     حناب تزاریان قرن بیستم میخ را تا سال 2036 کوبیدند با تعویض قانون اساسی  یعنی ایشان تا آخر عمر گرانبها یشان همچنان در کاخ های طلایی میان آجرهای ساخته شده از طلا وتوالت طلایشان در رفت وامدند ومشغول معاملات بمب های  اسباب بازی خواهند بود تا بر طلاهایشان افزوده شود ودست آخر مانند آن افسانه  کلاسیک دست به هرچه میزنند طلا میشود وسپس درمیان طلاها ازگرسنگی جان خواهند داد   درآن سوی قاره  هم آن ارتیست درجه اول جانرا به جانان خواهد سپرد ویک بانوی مامانی درپشت میز خواهند نشست ودستورات حضرت ابراهیم واسمعیل را با هم اجرا خواهند نمود و….
    در سر زمین بلا زده ما همچنان سگهای درنده مشغول پاره کردن وتکه تکه نمودن مردم وسپس   خاک خواهند بود واگر این حکومت میل داشته باشد همچنان با زور اسلحه وبمب  وادمکشی بر تخت رهبری تکیه دهد  در طی یک قرن خواهد بود چهل ویکسال رفته دیگر تا پایان قرن چیزی تمانده دست روی دلمان  بگذاریم  وچشم بهم بزنیم همه شوت شدیم وبه هوا رفته ایم میماند خانواده بزرگ وپر برکت اقا مجتبی !!!
    حال امیر خان / حسن حان / داریوش خان / هوشنگ خان ها با یک سوتی سر مارا  گرم میکنند نمایشی میدهند میروند تا به حسابهایشان برسند  چقدر دیگر از عمر شریفتان باقی مانده؟  چقدر دارایی دارید ؟ ایا کفاف  تا آخر عمر را میدهد ؟  ویا با پول های صندوقخانه سازمان ملل که آنهم دارد نه  میکشد باید تکه نانی ویک بطر پپسی نوش جان کنند . 
    ملت همیشه درصحنه ما  هم  “بابا ولش کن کی حال داره مشغول  تار  زدن ورقصیدن وحال کردن ها هستند “عمر چند روزی بیش نیست وبیا دم را غننمیت شمار  خلاصه دنیای خر تو خری است ومتاسفانه درحا ل حاضر ما هم حضور داریم اما درقرنطینه خانگی !!!!  عید هم بی عید هفت سین وهشت سین هم مالیده هوا هم چندان بهاری ودلپذیر نیست نه هوای بیرون ونه هوای داخل ! تنها به سبزه ها نگاه میکنم که دارند قد میکشند وچند روز بعد میروند درون باغچه  سه شنبه شب هم یک شمع روی بالکن  روشن میکنم ومثل پروانه از روی آن میپرم میگویم تا چشمت کور شود !!!!  
    یعد هم مینشینم کاسه شیر برنجم را جلو میکشم با نانهای بیاتی که درون یخچال وفریز انبار کرده ام برای روز قحطی میخورم ومیگویم زنده باد آزاد……….دی ……!
    خوب گاهی هم دردها سیخکی میزنند  میگویم ولش کن باد بود !!!! 
    زندگی شستن یک لیوان  قهوه است 
    زندگی رفتن بین اطاق خواب وتوالت است 
    .گاهی هم در میان سفره اشپزخانه !
    زندگی همان  فشی است که گوشی موبایل بر میخیزد 
    پیامی از واتس آپ آمده 
     زندگی یعنی واتس آپ و یوتیوپ !
    زندگی یافتن یک برگ خشک در میان کتابهایم  
    بیاد دوران مستی وخوشی 
    ابدا میل ندارم واژه هایم را بشویم 
     ابدا میل ندارم زیر باران بدوم 
    چون سردم میشود وسرما میخورم 
    ابدا میل ندارم زیر باران عشقبازی کنم 
    مگر تختخواب را ازمن گرفته اند ؟
    زندگی لباسهای چرکی است درون ماشین 
    ومن باید روی پاکتهارا بخوانم 
    کدام را اول بریزم وکدام را بعد 
    زندگی رفتن زیر دوش است وبه به گفتن 
    که خوب ! هنوز اب داغ هست 
    اگر چه بوی کلر و ضد عفونی میدهد 
    آه … که صبح نان وپنیر هم نمیتوانم بخورم 
    کره هم برایم ضرر دارد 
    کمی نان سوخته با مربا !
     آن آردی هم  که درون پاکتها ست 
    بنام _( بنکیک ) برایم مضر است 
    مرغی هم نیست که من پشت سرش قدقد کنم 
    تنها میپرسم :
    عاقبت من با آخر زمان گره خورده اسست ؟
    —————————————–
    ثریا 
     به تقلید از مرحوم سهراب سپهری !
    اسپانیا  15 مارس 2020 میلادی  بقیه اش بماند ….
  • حکومت نظامی

    ثریا ایرانمنش / ” لب پرچین”اسپانیا !
    ———————————
    شب است وبیشه ها غمگین وخاموشند 
    چراغ لاله ها  از غم سیه پوشند 
    کبوترهای  زخمی از سموم گل 
    به دار شاخه ها مبهوت وخاموشند 
    پرنده ها دراین شبهای طولانی 
    میان بیشه ها  – ارام وخاموشند ……..؟
    عکس بانوی مقدس روی میزم بودپرسیدم ” سینورا –  پس کجایی ؟ اینهمه  برایت  مقام ومنزلت وطلا ونقره وصندوق خیریه  ساختند  وامروز سر نوشت ما این است؟  هر یک درکنجی  تنها واز ترس بخود بلرزیم ؟ باید پرسید سینورا !  آن خدایی که برای ما ساخته اند چرا اینهمه بد کردار وشکمو وتاجر است ؟ تنها باید باو پول داد / نذریه داد/ خیرات داد/ تا مارا  مجازات نکند  ! به کدام جرم این بلارا بر سر ما آورد ؟ حال به کجا رو بکنیم ؟ به دیورا ندبه ؟ً آنرا هم بستند تنها سر بازان حکومتی با اسلحه درشهر ها وکوچه ها دور هم میگردند  چه خبر است چه خوابی برای ما دیده اند ؟ وایا دربالای آن تپه بلند  صخره های مدیترانه   زیر ساختمانهای پنهانی وکازینونوها وهتلهای  از این خبرها هست ؟ نه گمان نکنم آنها  خدارا در گوشه ا ی پنهان کرده وهر لحظه با ژتونی قرمز یا ابی ویا سبز به خالی کردن جیب دیگران میپردازند   اقتصاد روی تپه هنوز  بر قرا است . 
    همه خانه شده لبریز از موا دغذایی ؟ً! مگر جنگی درپیش است ؟ همه ما درتنهایی خود بیاد دیگری  اشک میریزیم . 
    زن افغان راحت نشسته برای عید سمنو میپزد  زن هندی دارد گوش فیل درست میکند  وزن روسی دارد بما بافتنی یاد میدهد !!!وعید ما ؟ آنرا هم باین ترتیب از ما گرفتند تا عید دیگری را جانشین آن کنند ! 
    دنیای زیبایی است لبریز از ارامش  خیابانها همه گویی مرده اند صدا ازکسی بر نمیخیزد هیچ اتومبیلی دررفت وامد نیست همه دکانها  ودکه ها بسته اند تنها چند سیگار فروشی / داروخانه / نانوایی آنهم بمدت چند ساعت اجازه دارند باز کنند این حکم وفرمان ناگهانی به همه دنیا صادر شد !
    (خوب شاید بد نباشد ملتی بیکار درخانه هایشان چرندیات مرا هم میخوانند ) چون چیز دیگری دردسترس ندارند نه روزنامه نه مجله نه کتاب وخبرها تنها از درون  پرده شیشه ای اعلام مردگان ودفتن شدنگان وبیمارانرا میدهد  کنسرت امروز  ما نیز مبدل به یک آواز مذهبی وبرای روح رفتگان است . 
    سازها آهسته مینوازند ! عجب آنکه این کنسرت قبلا ضبط شده است !!!! حتما میدانستند که چنین روزی درپیش است تنها طبلها میکوبند …….
    بهار است  ظبیعت راه خودش را میرود ودست بشر است که کار طبیعت را خراب کرد  درختان هنوز ترا بسوی خود میخوانند  در زیر شاخه های  آنها  خوش فراغتی است  وما با باران اشک خود  غمگینانه  زهر زندگی را فرو میدهیم .
    خاظر تو  از مسیر لحظه های من جدا شد
      بی تو اما  – لحظه های نوبهار ما عزا شد
                ——— ناشناس 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / شنبه 14 مارس 2020 میلادی برابر با 24 اسفند 2578 شاهنشاهی ما !
  • فصلی دیگر

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
     این آغاز فصلی دیگری است 
     وآغاز سالی دیگر ! 
    بی آنکه دیده شود 
     درباغ  همه گلها دچار غم شده اند 
     باغبان پیر  احساس ناتوانی میکند 
    این فصل دیگری است 
    در طرح وحشت انگیز زمان
    در میان پچ پچ های مردان 
     باغبان  درکنار گلهای پژمرده اش
     بر خاک مینشییند 
     وبرشیشه های پنجره  خانه اش
      آشوب  تاریخ نشسته است 
              ———-
    این فصل دیگری است وسالی دیگری 
    سنبل هایم به گل نشستند وخیلی زود گلهایشان  پژمرد آنها  هوای آلوده را بهتر  از من درک میکردند 
     اما سبزه ها آنچنان سبزند  گویی مشتی زمرد براق بر روی انها پاشیده شده است .
    خانه خالی به دو ر از هیاهوی عید  وسال نو وهمه چشم به تابوتهایی  تاریکی که  روانه گورهای دسته جمعی میشوند در زیر آهک  وخاک آلوده تر .
    باید با افتاب اشتی کرد پنجره هارا گشود تا هوای تازه به میان این اطاق مرطوب وارد شود  این فصل دیگری است که گرمایش  برایمان خوشحالی خواهد آورد وسر مایش برودت ومرگ .
    سالی که بر من گذشت بسیار پر ماجرا وغم آنگیز بود  واین روزهای آخر  سال کهنه را در تب وتاب وهول وهراس دور اطاقهای خالی میگردم  تا هرچه زودتر تمام شود .
    دیگر آن مسافر هر سال به دیدارم  نخواهد آمد ودیگر سفره ای پهن نخواهد شد همه بیمارند ویا ترسان ولرزان و هراسناک  همهرا بنوعی ازهم دورساختند  همه باید تک تک پرواز کنند  آشیانه ساختن بیفایده است 
     زیباترین وآخرین عیدی را که پشت سر گذاشتم  نوروز سال 1355 بود  ودیگر هیچگاه نوروز بهمراه گل بید مشگ وگلهای ازالیا وبنفشه واطلسی وگل نرگس به دیدارم نیامد  بجایش گلهای پلاستیکی ومقوایی وکاغذی درگلدانها نشستند .
     این فصل دیگری است  در رویاهای دیرین  باید غرق شد وخوابید  ودر میان رویاها زیبایها را که امروز از ما گرفته شده دریافت .
     یادش بخیر با آن هدیه های زیبایش وعطرهای گرانبهایش  که رنگ زمستانرا ازچهره ما میزدود وگل در سینه هایمان میکاشت .
    خاموش / تنها  ودرخود نشسته همه  مرده اند وچیزهای درحال پوسیدند  باید فکری بحال این سینه تنگم کنم که هزاران  درد درونش نشسته است .ث
     ثریا ایرانمنش / 13 مارس 2020 میلادی  حمعه  اسپانیا .
  • دور شدم دور.

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    در قرنطینه خانگی !
    ———————————-
    آن کوه بلندی که خداواند دریک شامگاه 
     بر آن شب ستاره پاشید 
    هم اکنون رو به تاریکی است  
    دیگر درسر زمین خاطره های من
    چراغی روشن نیست 
    ——————
    روزهای متمادی است که درکنار پنجره  رو به آفتاب می ایستم واز افتاب عکس میگیرم  میایستم آنچنان که افق  دربرابرم  مانند دریایی از نور  وروشنایی پهن میشود  ومن درذلال روشن آن ذوب میشوم ذوب میشوم  تنها به سالهای گمشده ام میاندیشم  دیگری دستی بردر نخواهد کوبید ودیگر چراغی دراین خلوت سرا روشن نخواهد شد ودیگر شمعها را  در شمعدان روشن نخواهم کرد.
    حتی دیگر بیاد نخواهم آورد که کودکی بوده ام  کز خوابگاهم به زور مرا بیرون پرتاب کردند  ومن بر بالهای آهنین وسنگینی رو بسوی بیکسی رفتم ودیگر هیچگاه کسی را نیافتم تا بامهر بامن سخن بگوید  همه درلیاس گرگ ومیش  گیسوان شلال خودرا به نمایش میگذاردند  ومن چقدر تنها ماندم /
    وامروز عکسی از خودم یافتم  درون ایینه صیقل داده  دیگر آن کودک دیروزی وآن زن امروزی نیستم  هیچکس نیستم  حتی بیاد نمیاورم که چگونه غذا خوردم میل دارم فراموشی بیاورم باورم هایم را به دور ریختم  هر چه را که داشتم درتنور بیخردان به سوختن دادم  حال کمی خمیر خیال را مالش میدهم  باز سرم به دیوار میخورد بر میگردم بسوی خودم .
    سبزه هایم رشد کرده اند اما کسی نخواهد آمد درب ها بسته شده اند ومامورین مارا در محاصره دارند تا بیرون نرویم دکترها بخانه آمدند وخوشحال رفتند بهم دست نزذیم  از روی لباس خوابم مرا معاینه کردند  .
    خورشید ظهر بر پهنه اطاق تابید  با ذره بین به روی مورچه هایی که روی موبیلم راه میرفتند نگاه کردم  آه آن دیگری هم افتاد بیمار شد .
    درختان شکوفه داده اند   وباغچه نفس میکشد  اما نفس من درسینه تم تنگی میکند میل دارم گریه کنم  احمقانه است تنها بچه ها شیرخوار وگرسنه گریه میکنند .
    آنکه درآیینه دیدم من نبودم  این زنی بیگانه که از کوره راهها گذشت از سر زمینها گذشت ازدردها گذشت   لب مرگ را بارها بوسید ومرگ را فراری داد .از فقر گذشت ازنداری گذشت ودر کسوت یک بیوه محترم !!!   در پشت بام خانه اش به تماشای ستارگان  نشست وگریست  نه این من نیستم دستهایم گم شده اند .  برف سپیدی بر موهایم نشسته  به اشیانه دوردستی میاندیشم که روزی بی خبر واز ان گذشتم  از آن کوهپایه ای که خداوند در یک شامگاه  بازهم ستاره درزمین آن میکاشت  تا صبح  چراغ ها روشن بودند  امروزآن دشت هم برای من یک غربت است .
    امشب  بیاد چه کسی چراغ را بیافروزم وشام را گرم نگاه دارم ؟  پایان
    ثریا / اسپانیا  12 مارس 2020 میلادی ……
  • رو دررو !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    در قر نطینه کامل !
    ——————————–
    در آن باغی که گلچین با غبان است 
    فغان بلبلان  بر آسمان است 
    بود افسانه خواب خوش  در آن ملک 
    که دزد-  اندر لباس پاسبان است 
    ز گرگان پند داری چشم رحمت 
    فنای گله از خواب شبان است 
    شبان باشد  به پاس گله مسئول 
    گرفتم گله را خواب گران است 
     به ائدک غفلتی ره میزنندت 
    که دزد اندر کمین  کاروان است 
    مجو  شور جوانان را ز پیران 
    سکوت بلبلان  فصل خزان است 
    ” صابر همدانی ” 
    امروز دستهای تهی وپاهای برهنه وپیکرهای افتاده برخاک را  در پیشگاه جلادان میبینم 
     وپا برهنگان دیوزه در اطراف جهان مشغول موعظه وخوردن مغز جوانانند  چشمانشان ایینه فریب  وهمه به خدمت ارباب دزد 
    من نیز دراین میان شرمیگن  دریک قرنطینه نخواسته  مفتون ونظاره گر این جهان درحال ویرانم .
    چیزی ندارم بنویسم غیر از درد . 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا / 12 مارس 2020 میلادی برابر با 22 اسفند 2578 شهنشاهی ؟!.
  • خیانتکاران

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ———————————–
    تا زمیخانه ومی  نام ونشان خواهد بود 
    سر ما  خاک ره پیر مغان خواهد بود
    حلقه پیر مغان  از ازلم درگوش است 
     ما همانیم که بودیم وهمان خواهد بود ……. ” شمس الدین خواجه حافظ شیرازی “
    روزیکه قافله خیانتکاران درکسوت “هنرمندان” راهی شیخ نشینان عربستان شدند  همان ندای درونیم بمن گت که اینهاهمان  وطن فروشانند .
    در آن صبحدم  نه چیزی گفتم ونه نوشتم گذاشتم تا دیگران قضاوت کنند وعجب آنکه همه بی صدا با من هم صدا بودند !
    آن حس درونیم بمن میگفت که اینها گروه خیانتکارانند  ودرچنین موقعیتی  که سر زمینشان در میاان آلودگیها وبیماری ونفرت وجنگ است آنها روی صحنه میرقصند تا سکه ها ی زر بپایشان بریزند  وچه  راحت وچه بی وجدان !
    آن حس بیدار من بمن میگفت که  همه ما خیانتکاریم تنها چهره ولباسهایمان فرق دارند . 
    همان طوفان که آمد وبه همراه  سیل خانه برانداز وهستی  همه مارابرد  بشما نیز رحم نخواهد کرد واین سکه هارا  باد باخود خواهد برد.
    روزی داغ  سینه وگریه مادران  وعزا دارن بر سینه آنها مهر خواهد شد.
    آنها صدای نای مسیح بر صلیب را نشینده اند  آن نای خوشنوارا  دارایی زمان شهرت را بباد خواهند داد این نفرین منست .
    شما که پیرانه سر  همه هستی خودرا به هیچ فروختید  وآن خاک را فراموش کردید وبه خاکی پناه بردید لبریز از گناه وآلودگیها خود شما نیز الوده اید .
    شما همچو همان گاوهای فربه بر چمنی که بخیال خویش ابدی است در حال چریدن هستید  وبه دوردستی فردا هیچگاه نمی اندیشید .
    شما از خونی که دردلها  به رنگ لعل درآمده است بیخبرید . ای خیانتکاران درلباس هنر. هنر را نیز آلوده ساختید ونامش را به کثافت کشاندیدید به همراه هما اربابان حاکم بر سر زمین من .
    به راستی  از شما انتظار ندارم که  افسانه هستی مارا زنده کنید شما مردگانید  که همانند رباط روی صحنه زندگی میرقصید  شما نه وطن دارید ونه وطن را میشناسید جهان وطنید  ودر کسوت نوکرهای حاضر به خدمت  با لفظ زیبای – هنر- خودرا به معرض فروش گذاشته اید برایتان مهم نیست ارباب چه کسی باشد هر کس لقمه بزرگتری دردهان شما گذاشت  پاهای اوررا خواهید لیسید  .
    چرا به افغانستان نرفتید ؟  با لفظ عربی بیشتر حال میکنید  دلارهای نفتی خیلی از شماهارا خرید وخیلی ها با طلاهای پر زرق و برق  افتخار دارند که با جوجه عربی وصلت کرده اند معلم شما ( شاپری) بود کاشکی نام آوران این انجمن 
     در کتابت خوانده بودند این سخن 
    گرچه  عرب درصدر و عدوست شکر است 
    طرز گفتار  دری  شیرین تر است /
    ———
     تنها  این شما بودید که خیانتکار بودید وسر زمینمانرا بباد دادید ودیگر خیلی دیر است دیر تا مردی از میان برخیزد وا زنو طرح و بنیادی دیگر اندازد خیلی دیر با شما خودفروشان مجال زندگی  هم نیست .
    زیاده عرضی نیست 
    پایان 
    ثریا ایرانمنشن . 11 مارس 2020 برابر با 21 اسفند ماه 2578 شاهنشاهی 
  • مجذور یک صبح

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    زندگی رسم خوش آیندی است –
    زندگی بال وپری دارد با وسعت مرگ 
    پرشی دارد  باندازه عشق 
    زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت 
     از یاد من وتو برود ……../سهراب سپهری /
    چه دردناک است که انسان همه خوابهای دوران کودکی را  در زمان پیری  با گریه های غم انگیز  تعبیر نماید  .
    ما امروز همه  ترسان ولرزان همه چیز را ازیادبرده ایم وفراموش کرده ایم که ویروسهای بزرگتری در کنارمان راه میروند واز خون ما تغذیه میکنند وبا مرگ ما به زندگیشان وسعت میبخشند  ویروسیهای سیاسی واربابان حکومتی که نه با رای دلخواه ما بلکه با قدرتهای نامر یی بر گرده مرم سوارند .
    امروز دیگر فرصتی نیست تا بتوانی  حتی عکسهای دوران کودکیت را در جویبارهای گل الود وسیلابها ببینی .
    امروز نگاهی به قد وقواره مردان به زور آمده ونشسته در دولت این سرز مین از قبیله اوباشان _ ووکس ) مانند همان لاتهای چاله میدان  که گشاد گشاد راه میروند و کت های مدلینگ خودرا به سختی بر دوش میکشند واصرار دارند روی شکمهای باد کرده شان دکمه هارا نیز ببنندند این ویروسانرا  ما ارج میگذاریم !!! از آنها نمیترسیم زنان با ولع آنهارا دربغل میگیرند ومیبوسند تا موجویتشانرا ثابت کنند .
    وما کم کم داریم زیر شاخه ها خشک فراموشی  به دنبال فراغتی میگردیم  تا دستی خنک بر پیشانی تبدارمان بنشیند  وباران عاشقانه را بر سر ورویمان بباراند ! 
    شبها وروزهایمان  با مکیدن اشکهای خود  بر ویرانه هایمان بیاد دانه های تسبیح مادر وبیاد  روزهای رفته از یادیم !  دراین ایام تیره وتار   باید رفتن به بسوی  جنگل را فرموش نماییم ویروسها ی گوناگون از هر سو مارا احاطه کرده اند  مانند قارچ های  سمی درون جنگلها  خودشان درشادی  عشقهایشان بر طبل میکوبند ودلهای مارا غمگین میسازند  با اویزه های یاس و غمگین  یکدنیای تاریکی را دربرابر ما میگشایند  زاغهای سیاه پوش هنوز در گوشه وکنار راه را برما سد میکنند  وهنوز تصویر واژگونه دروغین  درماه را .بما نشان میدهند .
    سبزه هایم امروز سبز شدند  سبز سبز از آن عکس گرفتم  ایکاش همزاد آنها  بودم   زیر قطرات اب خنک  صیقل میخوردم  امروز در سر زمین خاطره ای من همه چیز خشک وبی اب وتنها یک بیابان برهوت است  تنها هر صبح عکسی از طلوع خورشید میگیرم  وشب  را با جدال خوابهای کودکیم میگذرانم  کودکی که درجویبارها غرق شد  درابهای راکد زمان  .
    روزی که باین  سر زمین آمدم درختان اقاقیا لبریز از گل بودند وگلهایی شبیه همان رزهای شهر بابک کرمان بوی دل آویزی را درهوا پخش کرده بودند امروز اثری از آن درختان وآن بوته های گل نیست حتی شمشمادها را نیز بباغ های بزرگ بردند شهر خالی شد وبجایش درختان هرزه قرمزوزرد چینی را کاشند که بر سرمان خار میباراند .
    شهر نیز گم شد همانند خاطره ها من حال شهری  که نه خودش را میشناسد ونه آن برهنگی بی ربطی که براو تحمیل شده است ! برای کودکانشان ( بیبی شاور) میگیرند !!! ویا دشان رفته دیر زمانی آنهارا غسل تعمید اجباری میدادند  .
    همه چیز عوض شد وما در مداری افتا دیم که همچنان دور خود میچرخیم  وبا زهر اشک خود زندگی مدرن را میپیماییم .
    —————-
    زندگی شستن یک بشقاب است ! 
    زندگی  یافتن یک سکه  درجوی آب است 
     زندگی> مجذور<  ایینه است 
     زندگی گل نه >بتوان <ابدیت است 
     زندگی> ضرب< زمین در ضربان دل ما 
     زندگی >هندسه<  ساده ویکسان نفسهاست ….سپهری /
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / اسپانیا /10 مارس 2020 میلادی برابر با 20 اسفند 2578 شاهنشاهی ؟!.
  • ما گوسفند نیستیم

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ———————————-
    در سر زمین من  ! پس از ظلوع خون 
     خبر از آفتاب نیست 
    مهتاب  سرخی از افق مشرق
    بر چهره های سوخته می تابد /”نادر پور ؟
    حضرت والامقام امپراطور تزار روسیده  قرن بیستم درحالیکه بین دونگهبان از درب طلایی وارد میشدند ! فرمودند که : 
    ایرانیان همه مانند کوسفند میمانند!
    حق هم دارند نیم مملکت مارا برده وخورده وبقیه را نیز در پناه عبای شرعی ملاهای آدمخوار خواهند بلعید وما گله گوسفند همچنان به تماشا ایستاده ایم .
    همچنان چشمانمان به دهان پسر حرامزاده یاسر عرفات است  وهمچنان  در سایه نشسته درپی آفتاب گمشده ایم وهمچنان به مهره های که شبانه  نخ میکنند وبر گردن ما میاندازند بازی میکنیم !
    رویمان وچشمانمان تنها پشت سرمان هست جلویمان را نمیبینیم .
    اما صورتکهایی که درپشت کوهها  پنهانند مارا میبیند گله وار چگونه ازاین سو به ان سو به دنبال علف میدویم .
    او نمیداند که صبح روشن ما از هول  سحر جان داد  ما به سرود مستان گوش دادیم  ونمیدانستیم که پایان راهمان میباشد .
    ما به نوای اذان صبگاهی بجای خروس سحری  سر به سجده ریا میگذاشتیم ونمیدانسیم که زمین را اززیر پایمان خواهند کشید .
     قبا پوشان وردا پوشان با دستمالهای  جهار خانه به دور گردن عربده کشان بسوی ما آمدند  وما هنوز مست باده دوشین بودیم  وخیلی دیر ازخواب خوش مستی برخاستیم هنوز بیدار نشده ایم تنها چشمانمارا میمالیم که ایا خورشید سر زده ویا هنوز نیمه شب است !
    سپاسگدار از پاهایم هستم که با هیچکس همگام نشد وسپاسگذار ازافکارم هستم که هیچگاه گم نشد ودرپی کسی ندوید وخود را گم نکرد .
    نمیه شب گذشته با صدای  یک کلاغ خبر چین بیدار شدم ! دعوتی بود  به قتلگاه ! میدانم که میدانید کجا هستم اما دستان بمن نخواهد رسید .
    مرا به میخانه فرهنگی خویش خوانده بود  نه قربان شما  !من مست می الستم  ومیل ندارم که بادست شما به حوض کوثر بیفتم 
    شراب ارغوانی درپیاله دارم  وگلاب اندر سر سفره هفت سین  نه به قیل مینازم ونه با قال  نه به طامات آویزانم ونه به کرامات  داوری را پیش داور میبرم  ودربهشت عدل او ساکن خواهم بود /
    وتو ایکه بر سبیل وریش وچانه ات   ودر سیاهی چشمانت  میتوان دید  همنشینی ترا با خوکان . اما   خورشید من همچنان میدرخشد . 
    آسمان من همچنان درخشان است نه درمی ونه درهمی از مال هیچکس در چنته ام ندارم  تنها از بارتاب خنده های صبح خورشید که از گوشه اسمان به روی من میخندد  چشمانم لبر یز از ستاره های درخشان میشوند  …روزی دیگر آغاز شد . وروح من  به سوی باغ پیری  وروزگاران کهن سالی میرود .
    چه کسی بود که میگفت  حرف را باید زد ! شعررا باید خواند ؟! .ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا /9 مارس 2020 میلادی برابر با 19 اسفند 2578 شاهنشاهی .!