Category: General

  • زندگی مصنوعی

    ثریا ایرانمنش ”  لب پرچین ” اسپانیا !
    —————————-
    جلوی یک گیشه ایستاده بودم  جلوتر ازمن بدری خانم یک برگ کاغذ را از توی یک سینی برداشت ورفت تا برگ خروج را بگیرد نوبت من رسید  خانمی که درپشت باجه نشسته بود گففت  من باید بروم تعطیل است ومن با اصرار داشتم باو میگفتم که گذرنامه مرا هم بدهد  وداشتم برایش نام وفامیلم را  بقول معروف توضیح میدادم به “ام؟ که رسیدم از خواب بیدار شدم  وای  چرا شیها اینهمه طولانیند > وچرا روزها اینهمه درازند .
    دستورات از بالا رسید ویکماه دیگر درزندانهای خوب خود محبوسیم وهرشب اژیرپلیسها ورژه آنها بما نشان میدهند که  آسوده بخوابید ما بیداریم !.
    همه مسخ شده ایم همه نابینا وهمه کور وکر  ولال ! 
    داروی این ویروس منحوس در دست شرکت ( جانسون اند جانسون)است  شرکتی که بواسطه تولید ناخالص وپودرهای بچه آلرژی زا و شکایتهای  زیاد بابت لوازم بهداشتی   – دارای پرونده های قطور دردادگاهای بین المللی است حال داروی درد بیدرمان ما درمیان دستهای شرکای این شرکت سهامی ریق با مسئولیت نا محدود است .
    صبح را با دوعدد تخم مرغ ساخت چین  از مواد  مصنوعی که درون ماهیتابه تبدیل به یک تکه پلاستیک شد وزرده ای لزج  بعنوان زرده بیرون ریخت  با کمی اب قهوه ای بنام قهوه ساخت چین  ونان پنبه ای وتو خالی شروع کردم  همهرا به گوشه ای راندم  وسیر شدم !!! 
    ( بیخود نیست که بدری خانم ناگهان مرد هر روز دو عدد ازهمین تخم مرغها میخورد بلکه به  جان بیرمقش   که سرطان داشت مانند خوره میخورد  کمی انرژی برساند )!
    گاهی فکر میکنم اگر درهمان خانه تصوف  نشسته بودم وهزینه بیشتر ی را میپرداختم شاید منهم جزیی از آن ” بالاییها” بودم  وغذاهایم فرق میکرد  من آدم خودسری هستم وازادی خودرا دوست دارم بهای گرانی بابت آن پرداخت کرده ام زیر بار دستورات نمیروم هیچ دستوری نه از مقامات بالای ادیان نه تصوف ونه دولت کار خودمرا میکنم تنها به قانون احترام میگذارم . حال قانون از جایی مرموز  دارد به دولتها دستور میدهد  بکشید / ببندید/ به زندان بیاندازید / وآنهایی را که لازم داریم خوب بپررورانید 
    همه ما تبدیل به یک رباط شده ایم  حال چگونه میتوان به ان قله بلند خدایان رسید ؟ با حقوق بازنشستگی نه ! با احیای یک خانه بزرگ وپرورش ماده گوساله ها برای بلعیدن خوکها ویا یک قمارخانه ویا …..داد وستد آنچنانی . اینها همه کار برد دارند ما بااین دنیای مجازی  عشقهای مجازی ودوستهیای مجازی  برای خدایان فایده ای نداریم باید یکی یک به قربانگاه برویم .
     حال به انتهای جهان رسیده ایم  جهانی که گمان میبردیم ابدی وازلی است  ودران هیچگاه دوگانگی بین خدایان نیست  اما این روزها دراین طلوع تازه  که آهسته آهسته سرم انرا به زیر پوست ما تزریق کردند بی آنکه بفهمیم  ناگهان تبدیل به یک تکه زباله شدیدم که مارا جا بجا میکنند وگاه گاهی منقار کرکسان نیز به سینه ومغز ما هجوم میاورد  بی آنکه درد را احساس کنیم میگذاریم تا مغز مارا ببلعند ومارا بکلی خالی کنند مانند همان مانکن های پشت ویترینها هر لباسی را که میل دارند برما میپوشانند  دیگر آن اتش غروز  وآن شعله های وجود درکسی برنخواهد خاست  کورکورانه باید اطاعت کرد وکورکورانه باید به سجده گاه آنها که نشانمان میدهند برویم .
    دراین غروب زندگی  درزیر تابش نوری بودم که گمان میبردم خورشید است اما یک آهن گداخته وسرخ بود خورشید نیز کم کم خواهد مرد وما همه مانند امروز به تنگنای زندگی  مصنوعی ویا به زیر خاک  خواهیم رفت .
    دیگر کسی نمیداند که ریشه درکدام خاکدان کند  واز تابش کدام خورشید لذت ببرد  تنها دریک تصور واوهام باقی خواهیم ماند. تمام .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . یکشنبه  پنجم  آپریل 2020میلادی بر ابر با 16 فروردین 2579 شاهنشهی !
  • ویروس

    دلنوشته روز شنبه چهارم آپریل 2020 میلادی !
    ———————————————-
    به چهره ها مینگرم  همه پژمرده خسته وبیمار  بچه ها درخانه زندانی  ودراین فکرم که از زمانی که آن ویروس بزرگ در 22 بهمن پای برخاک سر زمین مادری ما _ ایران ( گذاشت  دنیا  دیگر روی آسایش ندید .
    یک جهنمی یک دیوانه زنجیری که باخود دیوانگان دیگری را آورد ودست به  اموزش  دیوانگان  وتهی کردن شعور ومغز ها زد  همه انسانهای رباط محو ونا بینا کور ظاهر وکور باطن .
    ما چهل ویکسال با این ویروس وعوارض آن در بدبختیها بسر بردیم این ویروس کوچک برایمان امتحانی است که چه کسی پیروز  ا زغرقاب بیرون میجهد .

    چهل ویکسال ولیعهد ما نشست پیام  داد ومردم را به بردباری وتحمل دعوت کرد وما چهل ویکسال به تماشای گذشته نشستیم وفراموش کردیم آینده هم هست پشت به اینده ورو به گذشته وشیطان منفور درپشت سرما دراین غیبت فکر مشغول تدارک جهنمی بود که یک یک مارا به آنجا بفرستد .

    مردم چگونه کور وکر ولال شدند چه دیده بودند درپیشانی این منفور وشیطان صفت  ساخته دست یک استعمار خونخوار وبرده دار وبرده فروش ؟!  آن مشتهای گره کرده که روزی همه بر طاق اسمان کوبیدند این شد نتیجه اش .

    حال در گوشه این آسمان نیمه تاریک با چهره درهم وپژمرده مردانم وزنانم که انهارا ساختم برای وطن  با نهایت تاسف اشک  میریزم  امروز دیگر دیر است بخواهیم بنای تازه بسازیم اندیشه ها همه کورند وگوشها همه کر وزبانها ازته بریده شده  ومردمرا جنون خون فرا گرفته است همه تشنه اند تشنه بخون  کسی از تیرگی قلبها خبر دارد ؟  روزی روسیه شووری  در پیام رادیو مسکوئ به تحفه های طرفدارش مژده داد که :  
    سرانجام این دین ازمیان خواهد رفت  اما چرا بااین  شیوه وحشتناک؟  آنها مستانه سرود پیروزی را سر دادند  بی خبر زا آنکه قبا پوشان  پریشان احوال  لبانشان را  خواهند دوخت .
    آه ای زنان ومردان خاکستر نشین  سیندرلا درقصرهای روسیه باله  میرقصد  او به روشنایی نزدیکتر است وشمارا با شیوه عشق در تاریکی نگاه داشت .
    او امروز با همه نورها وفلاشها آشناست  وشما درخاکستر خفته  وایاتی را برسینه هایتان نوشته اید .

    آه ای مهربان من ! ایا ما میتوانیم راهی بسوی اسمان بیابیم  واز لابلای پرده های اشک  اندوه خودرا تقسیم کنیم ؟  ویا تو هنوز شمایل شهادترا بردوش میکشی  ورنج شهادت بیشتر بتو احساس میدهد ؟ تمام 
    یک روز تلخ  یک روز تاریک یک روز سیاه  که به اوای آن دخترک  افغان گوش دام وگریستم / ثریا 
    شنبه 16 فروردین 2579 شاهنشهی ! اسپانیا .
  • آفتاب وآفتابه

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”اسپانیا !
    ——————————-
    عمر نخست من  –  که دراندیشه ها گذشت 
     بر پرده نگارگران اشگار نیست 
    تصویر من که آیینه عمر دوم است 
    چیزی بجز تصور صورتگران نیست 
    ———————————–
    ؟ آنچه را که نوشته بودم ناگهان از روی صفحه ام پاک شد ؟
    حال بخاطر ندارم که چه چیزی را نوشته ام !
    تنها میدانم که چیزی برای گفتن نداشتم  در رفت وامد بین اطاق خواب ونشستن روی مبل ودستشویی واشپزخانه  وعزلت وتنهایی الهامی نمیبخشد  درهیمن افکارم دست وپا میزدم که چشمم به ” صمد اقا ” جناب پرویز صیاد آفتاد .
    چه زیبا سخن گفت وجگونه نوروز مارا  به اسمان برد وبه ان بزرگی وعظمت وپیرزوی دادوبه آن افسار گسیخه گان ودریوزگان وگرسناگان ووحوشی که امروز بر سر زمین ما حاکمند ودست دردست یکدیگر داده ومیخوانند همه فرهنگ مارا به نابودی بکشند  گفت فرق نوروز درست مانند آفتاب وافتابه است !
    او با نشانی از ” فروهر” که درسینه داشت اشعاری را با صدای اسمعیل خویی پخش کرد ورقصی دلپذیر از مردمی که هنوز به نوروزشان وفادارند ونانرا به نرخ روزنمیخورند .
    این موجودات  پلید سالها نیز با شاعران بزرگ ما درافتاده اند  نظامی گنججوی بطور ناگهانی غیب شد حافظ شاعری ناتوان مطرود میخواره وهرزه نام گذای شد وخیام نیز برای همیشه به زیر غبار فراموشی رفت  دست دراشعار حافظ بردند  درساغر بجای شراب گلاب ریختند اما بیفایده بود او همان مرغ آتش زا بود که از زیر خروارها اتش خودرا بیرون کشید وسربر آورد  وگفت :
    ای بیخبر بکوش تا صاحب خبر شوی
     تا ره رو نباشی  کی راهبر شوی 
    حتی مرحوم کسرو ی با همه روشنفکری خود باز دربعضی از جاها به حافظ تاخته بود ….کاری نمیشود کرد دین بهر روی آنهم دینی تازه ونو پا در مغزها بنوعی وحشتناک جای خوش کرده است وانسان باید خیلی قوی واز خود مطمئن باشد وجسارت این را داشته باشد تا این ارجیف را اویزه گوش قرار ندهد  به زبان بیگانه خدای نادیده ودرجایی قهار وجبار وآدمکش را رو به یک جعبه سیاه تجارتی   ستایش کند  ونمیداند که ” 
    خدا دردل سودا زدگان است بجویید 
    مجویید زمین را ومپویید سمارا
    ابلیس امروز درقالب  یک آدم زمینی ظهور کرده است  واز لابلای  کوههای آتش فشان ودرختانی که میروند تا آتش افروز شوند  از باختر به خاور  نزدیک شد  وهمه عاشقانه ها را به ویرانی کشید  ودرخواب خوش  عاشقان نیز حضورش را اعلام داشت .
    کم کم نقاب ازچهره این دست پروده های نوظهور کسب وتجارت  برداشته میشود ومردم به خود خواهند آمد وخواهند دانست که  تفاوت نوروز ما  با همه اعیاد قلابی آنها فرق دارد وبقول  آن مرد بزرگوار  فاصله میان افتا ب تا افتابه  میباشد .
    امروز روح وروان ما غذای شام وروز آنهاست   از ضعف ما  استفاده کرده وخودرا پروار مینماید کدام مرد روحانی را تا امروز دیده اید که ترکه ولاغر وباریک باشد همه از شکم پهن شده اند چراکه آنها معنا ومفهوم ریاضترا نمیدانند چیست آنها تنها ازهمین طریق میتوانند از مردم نادان سواری بگیرند وعده ای  اوباش نیز از آنها طرفداری میکنند آنهم با قمه وتیغ تیز بی عقلی وبی سیاستی  . کیسه ای مملو از کثافت وپهن که با عبا رویش را پوشانده اند  اما نمیدانند که بوی گند آنها عالمگیر شده است .
    مانند جذام بر روح وروان ما  نشسته اند  بی آنکه حراحات مارا درمان کنند با تیغ بی همتی وشمشیر بی شعوری  جراحتهای مارا بیشتر میکنند  وخود باده پرست وخوش در کنار حرمسراها  دل به لذتهای جهان داده اند .
    همین چند روز پیش  ریاست جمهور اندونزوی با حرم سرایش برای خانه نشینی به یکی از قصرهای دورافتاده خود رفت  برای او ملت یک زگیل است  بر پیکرش  همچنان که امروز سالمندان وبیماران زگیلی برپیکر از ما بهترانند  وباید بروند جایشانرا رباطها پر خواهند کرد بیمارانی که هیچگاه بهبود نخواهند یافت  باید تبدیل به جنازه شوند ودرخاکی ویا خاکستر ی تمام شوند .
    هر روز بعد ازغروب نزدیک ساعت هشت شب ملت روی بالکنها جمع میشوند  دست میزنند 
    پای میکوبند ورادیوها ودستگاهای موزیک خودرا تا عرش بالا میبرند ظاهرا برای خوش آمد گویی به پرستاران ودکترها ! اما ایا هیچکدام چهره یک پرستاررا دیده اند؟ واگر این خانه نشینی که هر هفته تمدید میشود ادامه پیدا کند ناگهان همین ملت مهربان سر به شورش بر میدارندوناگهان به کوچه وخیابان میریزند وهمه جیز هارا از بین خواهند برد .
    هر هفته به دنبال یک نشست تعطیلی هارا تمدید میکنند در امریکای شمالی مدارس تا آخر سال تعطیل اسست وبما مژده داده ند که تا ماه ژوئن  همه چیز  به پایان  میرسد یعنی سه ماه  زندان انفرادی > پایان
    و…. آن کس  که درستایش می  – عاشقانه میگفت : 
    ما درپیاله عکس رخ یار دیده ایم 
    ای بیخبر بکوش تا صاحب خبر شوی
    او!   
    هرگز گمان نمیبرد  که مستان بیخبر 
     تصویر جاودانه ابلیس را شبی 
     درجام ماه  – چهره دلبر گمان کنند ! 
    .ز شوق این مکاشفه فریاد برکشند 
    کای آفریدگار  جهان شد به کام ما ……..زنده نام “نادر نادر پور “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . 04/04/ 2020 میلادی برابر با 16 فروردین 2579 شاهنشهی . اسپانیا !
  • خانه های وامانده

    دل نوشته  روز جمعه 15 فروردین 
    ——————————–
    آفتاب دلپذیری همه جارا  فرا گفته ومن توانستم بقول معروف دستی به سر وگوش خانه بکشم هفته ها باران  وآسمان دلتنگی وبیمار وبیماران وخوف ووحشت ودوری از همه و و……. غیره 
    دراین فکر بودم که فرشهایم امروز درکدام خانه بی صاحب پهن افتاده اند وسرویس های  دست نخورده غذا خوری ومبلمان خانه ام  بی صاحب ماندند  صاحبش داشت درغربت غرب به دنبال برگی میگشت تا باو اجازه دهند  بماند وماند ودیگر هیچگاه برنگشت تا ویرانی خانه را بچشم ببیند تنها شنید که خانه را ویران کرده اند ورویش برجی بنا کرده اند هزار متر زمین وتنها سیصد وپنجاه متر  زیر بنا بود بقیه باغچه بود وگل وبود سبزه وزمین برای بازی بچه ها ……موتورخانه وزیر زمینی که برای خود یک پناهگاه درست کرده بودم  با صنایع دستی اصفهان !!!! وبر دیوارش تابلویی نوشته داشتم  که که:
    این نه کعبه است که بی پا وسر ایی به طواف 
    وین نه مسجد که دران بیهوده ایی بخروش
    این خرابات مغان است   در آن رندانند
    از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش 
    با تابلوی مینیاتور وغیره  که امروز تنها همان تابلوی شعر برایم زیر خروارها  کاغذ وذباله باقی مانده است 
    امروز به ان فراریان واوارگانی میاندیشیدم که ازهول حلیم با پولهایشان فرار کردند  در امریکا خانه خریدند درافریقا درجنوب اسپانیا وجزایر قناری ودر مایورکا حال خانه ها تنها جایگاه یک میکرب وویروس کوچک باندازه یک ذره اتم است ودرکوشه وکنار خانه  ها خوابیده  .
    خانه را همین اپارتمان کوچک را ازنو ضد عفونی کردم  برای آمدن شاید بچه ها !!!!! اگر اجازه دهند پر خانه تاریک شده بود وپر غمگین ومن چقدر تحمل داشتم .
    پیکر فرزانه تاییدی را درگورستان ریچموند سوزاندند  او درایلینگ لندن زندگی میکرد درکنار بهترین وبا وفا دار ترین یارو یاورش وچه غم انگیز بود این تنها سوختن ! آیا درسی برای ما نشد  فریاد بزنیم آهای خودفروشان دوره گرد  این یک فرشته بود عاری از هر ننگ وهر نیازی .واین بود عاقبت او  هیاهو برای خودفروشان است . امروز اسفندیا رمنفرد زاده را پریشان وعصبی دیدم حق داشت یک جوانک دزد منحرف آهنگ او واشعار شهیار قنبری را باچه کثافت و.قاحتی میخواند  دلم اتش گرفت  جای فرش خواهد آمد اما جای احساس واندیشه هیچگاه پرنخواهد شد .
    من به انتقام طبیعت ایمان دارم به باران وبرف  وطوفان  معتقدم ومیدانم هرکدام برای چه کاری  هجوم میاورند  باران این هفته نام ( او) را از ذهن وضمیر من شست واز گلدانی که با یاد او کاشته بودم وگلی درآن نهاده بودم  همه را شست  بمن گفت که هرکسی لیاقت ندارد تا برایش نهالی درگلدان بنشانی . 
    ظوفان  گلدانرا باخودبرد و  به میان پارک پرتاب کرد  ……….خوشبختانه من چندان  میانه ای با کسی ندارم ایملیهایم مسدود وکامنهایم نیز مسدودند  وآنچه را که درفضای مجاز ی دارم متعلق بمن نیست با شرکت دیگری  آنرا ساخته ام تنها توییتر آنهم تازه متعلق به وبلاگ ونوشته های من است ومن دستی درکار ایجاد آن نداشتم .
    بنا براین میدانم که تند خوییها وفحاشی ها وسایر گفته ها درپس دیوار میمانند احتیاجی به فالاور ندارم احتیاجی به د نباله رو ندارم جنسم فروشی نیست . عکسی میگیرم با دوربین گوشیم وروی دیواری میگذازم یا عکسی برایم میفرستند ومن آنرا روی دیوار میگذارم وارد شرکت سهامی سیاست روز نمیشوم  نقی میزنم اما زود رد میشوم بیکار نیستم تا مانند بقیه بنشینم واین فضای مجازی را رصد کنم وسپس رجز بخوانم  برای خود آدم جمع کنم آدمی نیست  آدمهای بزرگ رفته اند تنها یا دشان هست این دلقکهای رنگ شده که هریک یک عنوان قلابی بخود چسپانیده اند تنها قروشنده کالا هستندنه بیشتر یکی شبانه وروزانه نیمه شب ونیمه وقت دارد دیگری بیست وچهار ساعته است وهمه هم کاسه گدایی را به دست گرفته اند برای چند کلمه که ازروی کتاب کپی کرده ویا مانندآن خوانند ه از دیگر ی دزدیده اند ازخودشان نه ابتکار دارند ونه هنری ..
    بهر روی این رسم روزگا ماست ورسم فرهنگ پر بار ایران اریایی دروغگو / دزد/ حقه باز و بهترین انها آدمکش وقاچاچی  فرزندان همان قوم بچاچقیان هستند از خون آنها میباشند . 
    بیشتر نه  تمام …..ثریا / جمعه سوم آپریل 22020میلادی . اسپانیا .
  • انرژی ژرف

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    معا شران  گره از زلف یار باز کنید 
    شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید 
    ربا ب وچنگ به بانگ بلند میگویند 
    که گوش وهوش به پیغام اهل راز کنید 
    نخست موعظه پیر میفروش این است 
    که از معاشر ناجنس احتراز کنید ……… معروفترین غزل زیبای حافط که من” وان یکاد” آنرا نیاوردم .
    شب گذشته ناگهان سرمای شدید ی اطراف مرا فرا گرفت  گویی ارواحی ناشناس ناگهان باین اطاق تنهایی من هجوم آوردند  بخاری را دربغل گرفتم وبه اطاق خوابم رفتم !
    یک مدیتشین کوتاه وسپس بخواب رفتم  صبح امروز دوباره دست به مدیتشن زدم ودیدم چگونه انرژی مثبت من بجانم برگشت وچگونه شاداب مانند یک دختر بچه ده ساله از روی تختخوابم بیرون پریدم .
    با خود گفتم :  هرچه بود گذشت روحی پلید درمن جای گرفته بود وروح مرا میخوردباید با او به مبارزه بر میخاستم  وبرخاستم ! آری سفرنامه من چنین وررق خورد  .
    نه ! نترسیدم که بیمار شوم امروز زمانیکه به برنانه های تی وی ها نگاه میکردم دریکی از بیمارستانها روی تختخواب هیکل مانکنی را دیدم که پرستاری رو ی آن خم شده است !!!! ودر برزیل دهانه  گورهای آماده ودرخیابانها عبور ومرور تابوتها تلویزیون را روی کانال دیگری بردم واخبار را دیگر دنبال نکردم .
    فضای ترسناکی را که برای ما درست کرده اند  عده ای تنها ازترس جان میسپارند  امروز من ازآن کاخ بلندی که درذهنم ساخته بودم  از آن اقلیم ناشناخته  که بیهوده به آن دل سپرده بودم  درجایی که ابلیس خانه کرده  خودرا رها ساختم وبیرون امدم .
    همه میگویند کمتر به فضای مجای دل بسپار   حال به دنبال گفتار همان بانوی آلمانی تبارم که بما گفته در روز 17 آپریل راس ساعت  هفت ونیم صبح یک میلیون نفر برای مدیتشن جهانی خودرا آماده کنید  شاید این انرژی های مثبت باعث شود که کمی دولتمردان بخود ایند ومارا وطبیعت را رها سازند .
     پادوهای  مزدور ومزد بگیر  مهم نیست ازکدام دولت  هر ده دقیقه ترا بسوی خود میخوانند وبا گذاشتن چند عکس ومقداری ارجیف که گویی همه دردهان یکدیگر تف انداخته اند ذهن وروح همه را به ویرانی میکشند .
    ومن سرانجام همه را قفل کردم  ورفتم بجایی دیگر  و بعد ازاین  به مداوای دروغین  این فریادهای بیهوده گوش نخواهم داد .
    این غذایی روحی که بما میدهند زهری است درکاسه که  ذهن وشعور مارا الوده میسازد من نه تهمنیه هستم ونه آذ رمیدخت ونه سایر زنان نامداری که درظول تاریخ سر زمینمان حضور کم رنگی داشتند اما زنی هستم که با انرژی مثبت خود زندگی را به جلو میرانم  .
    من از سر زمین خوددل برنکندم اما ازسر زمینی که امروز درونش مارها وعقربها وگروه وحشیان  ماقبل تاریخ دودستی به حجرالسود دست آویخته اند بیزارم  امروز صبح زود  درتاریکی وروشنایی میان تضاد روزوشب روی بالکن رفتم ستاره ها درآسمان صاف سوسو میزدند  وماه هنوز  درپشت تکه های ابر نیمه پنهان بود  ومن با تنفس عمیقی که کشیدم لطافت هوارا وصافی انرا باتمام وجودم به ریه هایم فرستادم گویی اب گوار وخنکی نوشیدم  قلب من از هول صبگاهی  با ضربه های نا مرتب میزد  وچون نوجوانی بر طبل زندگی میکوبید  انگار که همه ساعتهای جهان از کار ایستادند  ودنیا ایستاد  خاموشی درون من درهم شکست ونوری ازروشناییها درون سینه ام تابید به سپیدی برفها قله کوه الوند  دمی را فرو کشیدم  ودریافتم که درطبیعت اسراری نهفته است  ورازهایی  که ما آنهارا کمتر درک میکنیم  تنها دریک سکوت  صبگاهی میتوان  باز به چهره خود برگشت  واز آن انرژی درونی مدد خواست  وآـن چشم نادیده  تازه دیگررا که رهزنان زمانه آنرا ازما میدزدند دوباره روشن ساخت وبه زندگی با روحی تازه نظر کرد .
    دیگر به آوای رهزنان شبانه وروزانه گوش فرا نخواهم داد ودرانتظار پیروزی خورشید بر تاریکیها نشسته ام  من هر صبح نمازم را دربرابر خورشید اقامه  میکنم .
    من گذشته را دوست خواندم واینده را دشمن پنداشتم مانندهمه ! وهمین کیفرما کافی است که به اشتباه خود پی ببریم .
     بیابان وآن مرد وآن  تیز داس
    تر وخشک را زو دل اندر هراس
    تر وخشک  یکسان همی  بدرود  “درو میکند “
    وگر لابه اری – سخن نشنود ………فردوسی ……
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / اسپانیا . 03/04/2020 میلادی برابر با 15 فروردین 2579 شاهنشهی !
  • ما هنوز مستیم

    ثریا ایرانمنش ” لب پر جین ” اسپانیا !
    ————————————
    میکشیم از قدح لاله   –  شرابی موهوم 
    چشم بد دور  که بی مطرب ومی مدهوشیم ” حافظ شیرازی ” 
    این آتشی که آن  “ذره موهوم» شبی ابلیس از آن شعله بر افروخت  هنوز شعله هایش  بیشتر از آن است که  بتوان به آن اندیشید  حال همه زمین را فرا گرفته است بپاس ناسپاسی آدم به زمین  وطبیعت  بپاس گناهانی که بیخردانه مرتکب شد جنگلهارا سوزاند که ریه زمین بودند برای برا افراشتن  کاخی موهوم برای  خدایان  نادیده .
    زمین را کاوید خاک را دزدید  تا  برجی را بسازد  چراغی بیافرود ومجسمه ای را بسازد برای ستایش که خود قرنها بود از ستایش افتاده بود .
    دیگر درنقشه جهان جایی نیست تا  خبری از چمنی یا گلی یا سوسنی یا آواز قناری ویا بلبل باشد همه به شکم انسان فرو رفت .
     امروز در مسیر این آتش سوزان  صدها هزار  جرقه  که از زمین واسمان بیرون میجهد  به همراه دودی که از دودکشها بیرون میزند  زمین واسمانرا چون یک پارجه سیاه رنگین ساخته است .
    بوسه ها مردند . لبان بسته شد وچشمها لبریز از اشکی که روی گونه ها تبدیل به نمک شدند تبدیل به یک تکه بی شکل .
    وانسان امروز مانند یک پشه  بیقرار  در آبهای فسفر وآهن وسمی  درمیان آبگیرها درمانده است .
    دیگر در سر هیچ اندیشه ای  نیست تنها برای زنده ماندن وهیچ خبری نیست شهر ساکت وتنها ماشینهای غول پیکر سیاه  حامل جنازه های گروهی به همرا پلیس گشت خیابانهارا طی میکنند ونگاههای از پشت شیشه ها ی خاک گرفته وکدر بدر قه راهشان میباشد .
    هر انسانی  بی خبر از خویش دراین ازدحام سر سام آور  با آتش درونش میسازد  ومیگدازد  دیگر حریق خاطره ها نیز زبانه نمیکشند ودلی را شاد ویا غمگین نمیکنند همه تبدیل به یک تکه گوشت آماده درون چرخهای خورد کنند ه و به  شکل سوسیس ویا کالباس برای بلعیدن دیگران آماده ایم .
    درختی نیست  ودستی دیگر برای چیدن سیب دراز نمیشود سیب  دررده گناهن جا ی گرفته است رودخانه ای نیست همه جا را خمیری بد شکل سیاه قیر اندود ویا سبز فرا گرفته است .
    به چه امیدی صبح چشمانرا میگشاییم ودر چه رویایی شب چشمانرا بهم میگذاریم   دیگر خبری از روستا نیست  خبراز دهکده ها نیست هرچه بود ناگهان گم شد ومردمش نیز بشکلی دیگر درآمدند  کوچه های خاکی  وبن بست با عطر آب روی خاک در آتش وگرمای تابستان  برای همیشه فراموش شد .
    در ته آبهای رنگین وابی درمیان هر خانه وهر ساختمان  . گاهی با طیفهای دلفریب رنگینی  تنها نقش دلبربایی فاحشگانرا میتوان دید .
    وآن جویبار بزرگ دهکده وشهر زادگاه من برای همیشه فنا شد  درزیر پرواز کبوتران حرم  ومهاجرین وبرده داران  که از پشت خاکستر  آتش بجای مانده به میان اقیانوس فرهنگ من فرود آمدند .
    دیگر اندیشه ای نیست  شعری نیست  ابی نیست خاکی نیست وعشقی نیست ومی دیگر ترا بکام مستیها نخواهد برد .
    بوی مرگ همه جارا فرا گفته بویی مخلوط با پنبه های آغشته به الکل وبوی ضد عفوی وبوی نیستی.
    حال باید  قایقی بسازیم درمیان بارش بارانهای سیل اسا ویا تابوتی برای ته مانده استخوانهایمان .
    وتو چه کردی باخود  ای انسان که امروز از حیوان کمتری .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . 2 آپریل 2020 میلادی برابر با 14 فروردین 2579 شاهنشهی .
  • فرش سوسن

    ثریاایرانمنش / اسپانیا !
    ———————-
    من از روییندن خار سر  دیوار دانستم 
    که ناکس کس نمیگردد ازاین بالا نشستنها
                 —————–
    امروزاین ابیات با یک خاطره بسیار تلخ بیادم آمد  دیدم بد نیست که دراینجا آنرا بگذارم .
    امروز همه از دولتی سر غربت دکتر ومهندس وتیمسار وسر لشگرو سر پیت ! شده اند  …….
    زمانیکه درغربت ابدیم جای گرفتم هنوز نمیدانستم که ابدی خواهد بود هنوز امید داشتم و به دوردستها مینگریستم  روزی مجله ای به دستم رسید که روی آن  بنام ( کانون فرهنگی ایران ) بچشمم خورد  ….وای چقدر خوشحال شدم سرانجام کسی پیدا شد یک موسسه فرهنگی بنیاد کند ومارا از شر ملایان ریزو درشت زن ومرد که همه ناگها ن  شیره اسلامیشان در رگهایشن  با فشار جریان یافت وهمه مسلمان شدند!!! اینجا باید محلی باشد که با ادبیات وشعر وموسیقی سرو کار داشته باشد  ایکاش میشد میرفتم …..
    آرزویم بر آورده شده وسری به لندن زدم  هنوز کانون را نیافته بودنم هنوز اعضا ء آنهارا نمیشناختم  سر انجام شانس با من یار ی کرد بامردی چاق وفربه وشکمو که روزی سفیر فلان کشور عربی بوده حال این کانون را که درواقع نان دانی ومحل داد وستد اوست بر پا داشته است  بخانه ما آمد میهمان ماشد عکسهای مرا درون البوم دید سپس گفت :
    اگر آن روزها من شمارا میشناختم حتما باشما ازدواج میکردم  !!!
    دوراطاق راه میرفتم  وبه کتابهای پسرم مینگریستم  ناگهان سر جایم میخکوب شدم این مرد با این شکل وقیافه با این شکم !  با این چهره پت وپهن ولبان نازک واین …….بی اختیار گفتم ” 
    اما معلوم نبود که من با شما ازدواح میکردم !
    این حرف به جناب سفیر اسبق گران آمد وروی دفترچه ای  که من گاهی اشعاری  ویا توشته ای را جای میدادم  نوشتند >
    من از روییدن خار سر دیوار …. منهم زیر آن اضافه کردم ؟ 
     “من از افتادن سوسن به روی خاک دانستم که کس ناکس نمیگردد باین افتان وخیرانها !!!! “
    چاره نداشت سکوت کرد وزمانیکه چشمم به لیست اعضا ی آن کانون افتاد غزل خدا حافظی راخواندم وبخانه ام برگشتم ودیگر هیچگاه بسوی این دکانهای بار فروشی نرفتم . در خلوتم نشستم ودرب خانهرا به روی همه بستم  نشستم با دفتر چه ای که دران مینوشتم همه خاطراتم را امروز قریب سی سال از ان روز گذشت موهای من سپید شده ودفترچه ام تبدیل باین تابلت کوچک شده ومن هنو زمینویسم بازهم مینویسم  چرا که میاندیشم وچون میاندیشم مینویسم  بنا براین هنوز هستم  باقی هستم وامروز دستی به گلهای سوسن که روی دیوار بالکن فرو افتا ه بودند دستی کشیدم زیبایی آنهارا ستودم وبرایشان خواندم که من ……. پایان ثریا / اسپانیا / یک روز جمعه بهاری گرم ودلپذیر درقرنطینه کرونایی !! 2020 میلادی 
  • سیزده بدر !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    ساقیا فصل گل آمد  می گلفام توگو ؟
    آب تو آتش تو پخته تو خام تو کو ؟
    هیچ همه چیز گم شد  ناگهانی از بین رفت نمیدانم هدف چیست وسر انجام این جهان به کجا ختم خواهد شد اما تنها میدانم بهترین  کاری که توانستند انجام دهند ومردم را درخانه هایشان بمیل خودشان زندانی کنند بهتر از این  انجام نمیشد . میلی ندارم وارد دنیای نیامده وحهانی که دردست ساختار آن هستند  چیزی بنویسم  اما احساس میکنم که من وحهان باهم پیر شدیم  وبد جوری هم پیر شدیم  .
    روز  گذشته با نازنینی  از طریق همان شیوه های رایج  واتساپی حرف میزدم  از من پرسید هیچگاه  به مجلس شورای امروز که درآن عمامه به سران نشسته اند توجه کرده ای به ساختمان آن که بشکل هرم است ؟ گفتم آ ری اما این سلیقه این ملاهای جندرو پندر  والاغ سوار نیست دستی دیگر درکار است  برای آینده ای دیگر که من وتو آنرا نخواهیم دید ….وچه بهتر .
    امروز دراین دنیای کاغذ رنگیها وبادکنکها وتوپهای رنگی  من نقش سالخوردگی خودرا  ترسیم میکنم  (می )هم نمیتوانم بنوشم تا نقش دیگری را درجام ببینم جامها هم دیگر جام نیستند  تنها میدانم که افق اینده ما درآتش خود خواهی وشهوت پرستی ومیل به زنده ماندن  دیگران د ارد نابود میشود  درجوانی دویدیم تا برای روز پیری ذخیره ای داشته باشیم این ذخیره ها امروز از ما دورند وما هیچگاه نخواهیم توانست حتی آنهارا دراغوش بفشاریم .
    امروز سیزده بدر وروز طبیعت وبیرون شدن از خانه  بدون هواست اما اجازه نیست پای خودرا از چهار چوبه درخانه  بیشتر جلو بگذاریم . امروز صبح سبزه هارا درون کیسه زباله انداختم درب خانهرا باز کردم تا هوایی داخل شود اولین قدمرا که بیرون گذاشتم ناگهان همه چراغها روشن شدند  ودوربینها چرخیدند  نه من این نوع زندگی را ابدا نه دوست دارم ونه میلی دارم درمیان چهار دیواری خانه ام ودر یک مدار بسته بپوسم .
    حال پیرانه سر بیاد ایام جوانی  سری به رویاها میزنم همه رفتند / همه رفتند . دیگر کسی نمانده تا ازآن زمان بتوانم با او سخنی بگویم ویا یادی بکنم حتی خاطره هارا نیز از یاد ما خواهند شست وروزی هیجکس نمیداند چگونه به دنیا امده وچرا ؟ “زیاد نپرس “! بی آنکه  بفهمیم آهسته اهسته همه دلبستگی های ما ازما دور شدند موسیقی ما  شاعران ما نویسندگان ما طراحان ونقاشان ما  همه بنوعی فراموش شدند باید تنها به یک مرکز ویک نقظه اندیشید وبه ان سیگنالی که ناگهان درمغز تو بوجود میاید بی ارده بر میخیزی ومیل داری کاری را بکنی که ابدا قبلا درباره اش فکر نکردی کاری بیمعنا ومضحک .
    درانتظار هیچ صدایی نیستم تا ازبن کوچه های خاطره مرا فریاد بزند  حتی چهره مادر  ودایه را نیز فراوش  کرده ام  حال از بلندای پله های سالخوردگی  وچه بسا ازیک روزنه کوچک ونا پیدا  تنها به دل خسته  وخانه متروک  نگاه میکنم  صبح میاید ومیرود  ودر فراموشی ایام گم میشود .
    نه ! همه هوسها دردلم مرده اند نه میلی به رفتن صحرا دارم ونه میلی به پختن آش وگردش درچمن 
     امروز احساس یک زندانی  را دارم که تا ابد دراین زندان انفرادی خواهد پوسید تنها فرق من این است که میتوانم از توالت شخصی ام وتختخواب خودم استفاده کنم .و نگذارم که شعورم  وآنچه که نامش را مغز گذاشته اند  ناگهان از بین برود  نه نخواهم گذاشت .واین نعمت بزرگی است ! نه؟
    دل خوش مشرب ما داشت جوان عالم را 
    د رهمان روز جهان پیر که ماپیر شدیم 
    تن ندادیم به آغوش  یوسف خوشروی جهان 
    راضی از سلسله ی زلف چو زنجیر شدیم 
    بهر روی سیزده بدر وروز شادی وطبیعت بر همه میمون باد.
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / اول آپریل 2020 میلادی برابر با 13 فروردین 2579 شاهنشهی !
    ——–
    درخاتمه یاد آوری میکنم یک بانوی دیگر با نام ثریا ایرانمنش درکرمان ویکی در امریکا مشغول همین کارهای بی معنی من هستند یعنی شعر میگویند ومینویسند !!! من اسپانیا در کنار گاو بازانم !!!
  • قلندران

    ثریا ایرانمش ” لب پرچین ” اسپانیا –
    ——————————–
    ای آتشی که شعله کشان  از درون شب
    برخاستی برق زنان 
    اما تبدیل شدی به یک ذره در دل سنگها 
    تو از کدام دیاری  ای فرودست ظلم عالم !
    از ساعت سه ونیم بیدارم چرندیاتی را خواندم  وچرند یاتی را نوشتم ! یعنی توییت کردم جایی که رهبر توییت کند وماله کش اعظم توییت کند چرا من نکنم ؟!دلبری زیاد است دلبر فراوان !
    خاویر سولانا  وزیر اسبق ما یعنی اسپانیا نیز دچار بیماری کورنا شده ودر قرنطینه بسر میبرد ومشغول مداوای اویند دریک توییت  حضرت چرچیل وسیاست و جذابیت و وجسارت وقدرت اورا ستوده است !
    دراین فکرم که در سر زمین ما پادشاهی یک امر بی معنی است ودست آخر تبدیل به یک دیکتاتوری میشود چرا که ماله کشی ودلبری زیاد است اگر اروپا  شاهان هنوز درقدرت نشسته اند  با هم فامیلند وهمه دستشان درون یک کاسه است حال هر کاسه ای هست ودرونش هرچه باشد این بما مربوط نمیشود برای تماشای روی جلد مجلات ونشان دادن جواهراتشان که خود نیز یک مسئله جداگانه است ولباسهایشان با کمک  مد سازان ودنیای اققتصادی آنها امر دیگری است .
    چه بسا رضا شاه بزرگ هم با وصلت خانواده سلطنتی مصر میل داشت که همین روال را ادامه دهد اما ناگهان از راههای دور  آوای شومی برخاست که ” اگر فرزند اول یک خانواده وفامیل دختر باشد  سرنوشت آن خانواده نابودی است ” همه ترسیدند حتی رضا شاه وپسرش محمد رضا شاه که به زنان ازادی داده وآنهارا از درون گونی های سیاه به متن جامعه فرستاده بودند وزن چقدر تحقیر شد  یعنی چی مگر  شاهان اروپایی همه پسر دارند؟ این دخترانند که بر تخت سلطنت تکیه میزنند مانند هلند وسوئد …..نابود هم نشدند.
    زنان  ایرانی فورا دوباره به سوی مطبخ بازگشتند ودرون گونیهای سیاه  آزادتر بودند   همسایه های ما چه کشورهایی بودند کشورهایی که از درون نقشه بیرون امده  وسر بلندترین انها کعبه دار معروف است  که زنان ودخترانرا زنده زنده به گور میفرستادند حال متمدن شده اند وحال میل دارند پا جای پای محمد رضا شاه بگذارند وبانوانشان نقش بانوی اول را بازی کنند  اما حرم سر اها هنوز لبریز از زنان ودختران فروخته شده  دربند میباشند .زنان در این سر زمینها حکم یک کالا را دارند با آنها میشود تجارت کرد اما درسایر کشورها منجمله اسراییل قدرتمندترین نخست وزیر زمان همان گلدا مایر بود  ونشان داد که یک زن میتواند بهتراز ده مرد کار کند ودر انگلستان مارگارت تاچر  به بانوی آهنین مفتخر شد!  اما باز مردان جای زنانرا تنگ کردند  خوب بروید مدل شوید ارتیست شوید  بعد از چهل سال هم دیگر شما دچار سالخورگی شده اید ودر کنجی بنشیند وبافتنی ببافید ویا دوخت ودوز کند ویا اشپزخانه را اداره بفرمایید !.
    حال  ف آن مردی که ناگهان ( مرحومه  نادره افشاری ) را از درون خاک بیرون کشیده  با فریاد دهان کف کرده وکتابهای اورا تبلیغ میکند  تا امروز کجا بود ؟ نادره افشاری  با رنج هایش با دردهایش که هیچکس از آنها باخبر نبود نشست ونوشت کتابهارا جلوی رویش باز کرد خواند ونوشت بیمار بود در جذامخانه گروه وحشتناک مجاهدین بد جوری ضربه خورده بود زنی تحصیل کرده دانشگاه دیده حال به سمت آشپزمخصوص حضرت اشرف  دوراز همسر وفرزندانش  وسپس شرکت درآن جنگ لعنتی فروغ جاویدان  با ترکش که بر پایش خورد دیگر هیچگاه نتوانست کمر راست کند  فرار کرد وبچه هایشرا نیز فراری داد وانهارا زیر پرچم پناهندگی آلمان به مدرسه ودانشگاه فرستاد وخود …..دیگر رمقی در جانش نبود ویک شب با نفس تنگی به بیمارستان رفت ودیگر برنگشت . حال عده ای ازمرده او نان میخورند نا زنده بود کسی از او نامی تمیبرد همه واهمه داشتند او سپس به گروه حزب پادشاهی پیوست  اما دیگر برایش دیر بود خیلی دیر بیماری اورا مانند جذام میخورد.
    من اورا ازز مانی شناختم که هردو در یک مجله  چاپ واشنگتن  مینوشتیم _( مجله پر )!
    بهر روی ما ملتی هستیم مرده پرست زنده هارا دوست نمیداریم تا زنده اند اگر دست بکاری ببرند اورا تختعه میکنیم اورا میکشیم وسپس بر جنازه اش میگرییم .
    درجهان گمان نکنم هیچ فرهنگی باندازه فرهنگ ما شاعر  داشته باشد وهیچ فرهنگی باندازه ما مرده پرست باشد وزاری ونوحه را دوست داشه باشد وامثال وحکم نیزبه حد وفور درلغتنامه های ما به چشم میخورد .پایان
    ———
    کسی هست  پنهان  و پوشیده در من 
    که هر بامدادان وهر شباهنگاهان 
    به نفرین من میگشاید زبان 
    مرا قاتل روز وشب میشمارد
      و… پس از مرگ خونین  آن دو 
    بمن – با سر انگشت تهدید وهمت 
    نشان میدهد  سرخی اسمان را ………”زنده نام نادر نادر پور  از دفتر  زمین وزمان “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / 31 مارس 2020 میلادی برابر با 2579 شاهنشهی .
  • این جماعت !

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /
    ———————-
    بشنو از نی چو حکایت میکند 
     از جئایی ها شکایت میکند 
    مولانا
    همه ما جدا ازهم هستیم واین جدایی این روزها بیشتر بچشم میخورد یکی راحت تراست ودیگری غمگین  ومردان وزنانی  که هریک تریبونی به دست گرفته وبر لاشه مادر بیمار دارند پای میکوبند هریک برای خود انتخابی دارند  با کلماتی غریب وترکیباتی غریبتر یکی تاریخ را بیان میکند دیگری جنگ احدرا وسومی برای چیزی که هرگز به دنیا نیامده واخبار کذب ودروغ  ” فوری فوری فوری ” پس از آنکه تاریخ آنرا میخوانی میبنی که مصرف آن تمام شده است .
     یکی غزل را دنبال میکند دیگری مثنوی را میسازد وسومی به نبش قبر مشغول است ویکایک مردگان فراموش شده را از درون قبرهایشان وارمگاهشان  بیرون میکشد وانهارا به طاق بیکسی میاویزد .
     کسانی  که  هنر اصلی انها بیشتر  نمایشی است  نه پیکر تراشی وساختار وسا مان دادن   گفته هایشن مانند سنگ درگوش شنونده  تنها درد آور است  فریادهایشان ورگهای گردنر ا کلفت کردن ترا به حیرت وا میدارد کاسه گدایی نیز مانند کلیساها ومساجد جلوی رویشان است اما بسبک مدرن  یا شماره حساب ویا خرید وفروش  ویا پی پال  !  آنها نه به دنبال سازمان دادن به  سر زمین هستند ونه ذوق وشوق رفتن به سوی آن ویرانه  سرارادارند همه دروغ میگویند  سفره هایشان پهن جایشان امن وخانه وخانواده تشکیل داده اند هر یک سر زمینی را برگزیده اند  برایشان نه مرحوم مثلاکسروی مهم است ونه مرحوم داش مجتبی  ویا محمد مسعود ویا عاقبت مملکت را که به مفت از دست دادند با زهم اگر روزی انرا بسازند با تعظیم تکریم ودست بوسی ودستمال ابریشمی  به دست گرفته  باز مملکتشان را  ازدست میدهند .
    روزی بردستهای بلند فرح ملکه ایران بوسه میزدند وروزی در به دربه دنبال او  بودند تا اورا بکشند  زمانی جلوی شاه ایران تا کمر خم میشدند وسپس مرگ بر شاه گویان  جلوی  بالکن بیمارستان پیکر دردمند اورا طلب میکردند مانند گرگان گرسنه ای که طعمه  میخواهند . .
    دراین میان آنان که حقیقتا برای خاک سر زمینشان میگریستند وآنرا طلب میکردند از تعداد انگشتان تجاوز نمیکرد عده ای رفته اند  ویادشان وگفتارشان نیز فراموش شده است وعده ای که بجای مانده اند گویا سر پیری عقل ومعرفت خودرا ازدست داده درانتظار ظهور نشسته اند .
    ما زمانی که درمورد پیک تراشی سخن گفتگو میکنیم  هدف واحدی را داریم  ( از نظر معنی )  در سراسر ادبیات ما غیراز ناله وزاری وبیزاری وطلب مرگ ومی میخوارگی وحدایی طلب یار نیست .  شاید دراین میان بتوان تنها به ( حافظ )  بسنده کرد  که درهر بیت او یک دنیا  معنا نهفته است  وپیامی دارد  وبه گروهی میرساند  سبک این پیامرا تا امروز کسی نتوانسته بخوبی دریابد  تنها درآن زمان اشنایان  این پیام هارا دریافت میکردند  وآنرا ارج میگذاشتند .
    زمانی افلاطون نیز  در فلسفه های خود  رمز واشاره  وسخنان تاریکی  را ارائه میداد  که هنوز برای بسیاری از آنها شناخته نشده است و چه بسا در میان انها ابیانی زیبا وخاص جای داشته باشد .
    اگر ازادی نباشد  هیچ شوقی درانسان بوجود نخواهد آمد ا گر عشق نباشد هیج انسانی نمیتواند اشعاری دروصف عشق بسراید باید آنرا تجربه کرده باشد متاسفانه درسرزمین ما وسر زمینهایی نظیر ما که در اطراف سرمان تنها  مذهب میچرخید واوهام وخیالات عشق را درون یک پارچه کثیف گذاشتیم وبه درون تختخوابها راندیم نه بیشتر  عشق را باید نثار آن مجسمه های طلایی فلزی و مرمری واهنی میکردیم نه به یک انسان انسان شناسی برایمان تنها درمیان کتابهای درسی بود وبا اتمام مدرسه کتابها بسته میشد وانسانها نیز به فنا میرفتند واین اجتماع بود که مارا به جلو میراند .
    از شب گذشته که اورا دیدم وحالت اورا  خواب ازچشمانم گریخت وهربار که به تصویرش مینگرم اشکهایم جاری میشوند چرا ناگهان اینکونه شکسته شد ؟ چه چیزی دردرونش نشست کرد  که اورا باین روز انداخت ؟ درمیان باغچه اش زیر هوای سرد گام برمیداشت وآوازش را میخواند /
    ساقی بیا که شد قدح لاله پر زمی 
    طامات تا بچند  وخرافات  تا به کی ؟
    خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم 
    شطح وطامات  به بازار  خرافات بریم 
    پایان 
     عصر دوشنبه 30 مارس 2020 میلادی / اسپانیا / ثریا ایرانمنش . 
  • آریو !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ———————————
    عمریست تا به پای خم   ا زپا نشسته ایم 
    در کوی میفروشان چو مینا نشسته ایم 
    مارا زکوی باده فروشان گریز نیست 
    تا باده درخم است  همین جا نشسته ایم 
    به آوایت گوش دادم نه یکبار  بلکه چند بار  چقدر تغییر یافته ای وچقدر پیر شده ای گویی ناگهان دریک شب همه آن شادابی وجوانی را پشت سر گذاشتی وپیر شدی حتی گفته هایت طعم ورنگ دیگری داشت .
     مهم همین است که تو با ضربه های تیشه ات  از گرد هر مجسمه بلاهتی  تپه خاکی را میسازی وبه همه نشان میدهی  وآنهارا عریان کرده درمیان تند با دهای خشم خود  میکوشی  تا بلکه ( براندازی ) !
    حال من یک یک الفاظ وکلمات ترا  درخاطر خود مرور میکنم  ودست به ساختن پیکری میزنم  تندیسی بزرگ  که ملات آن از مرمر  وجادوی افکارم میباشد .
    من هنوز به گفتار قدیمی خودم پایبندم  نمیتوانم با بچه های امروز گام بردارم پر سنگینم پر بار بردوش دارم  میل ندارم با تیشه های دیگری برخاک بریزم خود خود را ویران میسازم  وذر اتم را بادست خودم بر زمین میریزم .
    میل ندارم دیگران مرا درهیبت یک هیولای استخوانی  وکریهه المنظر ببینند  من از ژرفنای خود بیرون میزنم وجوانی را درمیان زمین واسمان میگیرم  ودر گوشه ای آنرا نها ن میدارم  تا بموقع  این چهره هراس انگیز را بپوشاند .
    من نیز یک پیکر تراشم  ولایه های زیادی اندامم را دور میریزم  .
    دشمنی درونم جای گرفته اما اورا شکست میدهم  او همزاد همه انسانهاست .
    نه برنمیگردم به بامداد خردسالی ویا کودکیم  چیزی بخاطر  ندارم جز تپه های خاکی  که در نظر   من کوه بودندوجویباری که درمقابل چشمان من رودخانه  از آن زمان اندیشه هایم بیدار بودند  ودرروستایی که  هرتابستان پای میگذاشیم  دریک روستای خشتی وخاک الوده درمیان رختخوابهای پهن شده میان اطاق روی گلیمهای دستباف  من تنها به ماه خیره میشدم  که نورخودرا بیدریغ بر آن کاشانه حقیر میتاباند  ومن درمسیر او  خانه خویش را بنا میساختم. 
     امروز در میان کلمات تو همان دنیای کودکی را یافتم  ترا درقالب ماه نشاندم  تا درمسیر تو با تو وبا قدم های تو حرکت کنم .
    دیر زمانی است که باریهای کودکانه امرا کنار گذاشته ام  وبه یکباراز  آن خانه وکاشانه دوری جستم  دل کندم از همه آن بناهای خشتی  وخود با خشت خام اندیشه هایم  کاخی ساختم که مرا دربر گرفته است میل نداشتم دیگرانرا سهیم کنم کاخ را خود به تنهایی دوست میداشتم .
    حال درمیان این آتشی  که شعله کشان خشک وتررا میسوزاند من شب وروزم را بیاد تو میگذرانم نه بیاد کودکیم ونه نوجوانیم  هر سحرگاهان چشم به دردوخته ام  تا خشم فرو خورده تررا بجان بخرم  دراین روزگار گسترش ظلم وبیدا د آسمان .
    تنهایی خوب است / تنهایی شیرین است / تو ارباب خانه خودت هستی وارباب خودت وخادم خودت سالهاست که این تنهایی بهترین یار ویاور من شده است حال ترا نیز باین خانه دعوت میکنم .
    تو راه زمان را بمن نشان بده  راه صخره های  عقوبت ضحاک پیر را  وراه گور بی نشان جمشید را  بتو برازنده است کلاه سروری   دراین لحظه سقوط که ازتنگنای  چاه همه را بیرون کشیدی  وبه کهکشان بردی 
    ای نماد  سپید آن قله ای دربند  که امروز در کاغذی سیاه پیچیده شده است  ودیگر کمتر میتوان برفهای آنرا تماشا کرد  او میخ زمانه است در دل زمین ما وشهریاران ما . ای خفته در آغوش شبنم  من وتو تنها ترین صدای جهانیم ………
    تا موج حادثات  چه بازی کند که  ما 
    با زورق شکسته  به دریا نشسته ایم 
    ما آن شقایقیم  که باداغ سینه سوز 
    جامی گر فته ایم و به صحرا نشسته ایم ……” فرهاد”
    پایان / ثریا ایرانمنش / 30 مارس 2020 میلادی برابر با 10 فرورودین 2579 شاهنشهی . اسپانیا 
  • هزاره ها

    نوشتاری دیگر !
    ثریا / اسپانیا .
    سبزه را به دور ریختم  ظروفش را شستم چه رشدی کرده بودند وچقدر سبز بودند هنوز  تا سیزده بدر مانده  سیزده ما درهمین  چهار دیواری خواهد گذشت .
    فیلمی از  سر زمین اردن میدیدم کشوری  که در جنگ جهانی دوم جناب چرچیل با یک مداد دور یک قطعه را روی نقشه کشید وگفت اینهم ملک ملکهای فرزندان هاشمی ! پس از آنکه عربستانرا ازدست ترکها بیرون آورده و برایش پادشهی ساختند این سر زمین میناتوری را هم برای  رفت وآمد ومنطقه سوق الجیشی خود ساختند وخود حاکم  وفرمانروای آن بودند  به همرا ه شاهان دست نشانده خود حال … امروز این سر زمین با ساختمانهایی که ساخته اند وروی آنهارا با خاک پوشانده اند  قدمتی هشت تا ده هزار ساله دارد وتمدنی بیست هزار ساله!!! 
    خاک بر سرما ایرانیان کنند .
    نه !چیزی ندارم بگویم کم کم افریقا هم تمندی یکصد هزار ساله خواهد یافت وایران یک کشوری نظیر بنگلادش از دل خاک اسلام برخواهد خاست کمتراز پاکستان . 
    درین فکر بودم که ملاهای مسلمان چینی خوب  به کمک جمهوری اسلامی برخاستند  مردم را درون خانه حبس کردند تا ناگهان شورشی برپا نشود هر چه باشد این چشم بادامیهای کوته قد وحرامزاده پسر عموهای آن  جنایتکاران هستند اژدهای زرد زهر خودرا به جهان  ریخت ونشان داد که میتواند هرکاری میل دارد بکند .
    اشغال فروشیهارا سر تاسر جهان رواج داد خرید یکبار مصرف ارزان خریدن وبوی گندی که از هر مغازه یا فروشگاهایشان برمیخاست پشت هر محصولیررا نگاه میکردی  ساخت چین بود حتی پسته  وموادی که تنها متعلق به خاک ایرانی بود خرمالو کم شد بجایش میوه ای آمد حرام زاده بین خرمالو ویک مواد دیگر کاهو خوشمزه دیگر درمزارع سبز نشد بجایش با مواد تقلبی کاهو کلمی ببازار آما وزینت بخش سفره ها شد .
    تخم مرغها درکارخانه ها بسرعت باد ساخته میشوند ازمواد زردچوبه ونشاسته ومقداری پلاستیک برنج پلاستیکی هم ببازار آمد  ژاپن در زیر سونامیهایش دست وپنجه نرم میکند همه اتو مبیلها به رنگ سفید آمبولانسی قدیم ساخت چین ….البته برای از ما بهتران اتومبیلهای مخصوص میسازند با پلاکی با نام خودشان !!! 
    بیخود آن ملای عقب افتاده دنبال جن نمیرود میداند جن یعنی کی واجوج ومعجوی که در قدیم میگفتند دنیار را خواهد بلعید کجا وچه کسی خواهد بود .  چین بزرگ !!! چین سرخ ! با صد ها میلییون آدمهای بی مغز اما پر کار. روزی روزگاری درجنگ جهانی ( آنطور که ماخواندیم ) چین با روسیه درگیر بود وروسیه میگفت همه مردم شمارا خواهم کشت وچین درجواب گفت باندازه همه سر زمین  روسیه هنوز ما آدم داریم که به جبهه بفرستیم !!!
    بلی اژدهای زرد زهرش را بر جهان ریخت اما حمایتگر بزرگی است برای جناتیکاران سر زمین اهورایی ما ! 
    حال باید تمدنهای قلابی را تماشا کنیم .
    ثریا / همان یکشنبه هما ن تاریخ وهمان روز وهمان ساعت  وهمانجا  در قرنطینه !!!
  • خاموشی مطلق

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا-
    ——————————-
    صبح است وشهرها وبیشه ها غمگین وخاموشند
    چراغ خا نه ها خاموش و لاله ها ازغم سیه پوشند
    پرندگان زخمی وبیمار  از سموم این شب وحشت
    در کنج خانه ها مخفی و مبهوت وخاموشند 
    و….. ما در سکوت وحیرت درمیان اخبار راست ودروغ  دراین شبها وروزهای طولانی  آرام وخاموشیم بی هیچ گفته ای /
    دیگر روز وشب برایمان فرقی ندارد همه حیواناتی هستیم درون قفس خویش وبه دور خود بی امان میچرخیم وچشم به پنجره صبح داریم .
    چه شروع نحسی بود وچه سال شومی برایمان درتقویم زمان برگ آن ورق خورد .
    همه جدا از یکدیگر  همه تنها وهمه در یک وحشت ابدی تنها مینوشیم وبه تختخواب میرویم وببیخوابی میکشیم واز فردای خود بیخبریم /
    بد جوری تکان خوردم . دزدان وشب گردان این روزها  نه ازبیماری خواهند ترسید ونه از پلیسهای شب گرد بعناوین مختف به درخانه ها میایند حتی دوربینها هم دیگر برایشان مهم نیست .
    احساس کردم کسی با دست درب اطاق را میکوبد از خواب پریدم ودیگر چشمم بخواب نرفت و وناگهان روی صحه گوشی صحنه ای پدیدار شد که تا اعماق وجودمرا لرزاند فروشگاهها  وپارکینگها تبدیل به قفسه های سردخانه وگور وتابوت برای مردگانی میشوند که از بیمارستانها باین صورت مرخص میگردند …….
    چقدر وحشتناک بود وهست  طاهرا لندن را نشان میداد اما اخبار خیلی کم از این اپیدمی وحشتناک درآنسوی سر زمینها میگوید .
    هر بار نحست وزیر روی صحنه میاد و  تعطیلاترا تمدید میکند !!!!ودر جایی خواندم شاید این بیماری و حوادث  بعدی از ان تا سال دوهزار وبیست ویک ادامه داشته باشد !

    ان چه کاری بود که با مردم دنیا کردید؟ برایمان نسخه میپیجید که در فلان نوشته وگفته یا قوم وقبیلهای گذشته کشتن سالخوردگان امری مقدس بود !در سر زمین ما در خیلی از سالها  سالخوردگان حرمتی داشتند وبهترین هارا برایشان میخواستند حال میکر وب ویا ویروس شما انتخابی است ؟؟؟؟ تنها به سالخوردگان وبالای شصت حمله میکند ؟؟ وبرای دادن روحیه هر روز نمایشی جدیدجلوی چشمانمان میگذارید ؟ بچه هایمان که زیر سن ده سال هستند ترسیده اند  آنها ازمکر وفریب جنایتکاران زمانه بیخبرند هرروز  گریه میکنند پدرها ومادرهایشان باید بنوعی آنهارا سرگرم کنند وخود بیکار درخانه نشسته اند  پارکها تعطیل مدارس تعطیل رستورانها تعطیل وشبه مرگ همه جارا را گرفته است ما درافسانه ها داستهای بسیاری را خوانده بودیم  داستان سدوم وگومورا  در شبه جزیره عربستان  آنها مرتکب گناهان بیشماری شدند  وپروردگارشان به خشم آمد وبرایشان بلایی نازل کرد  واقوام لوط درآ ن میان میزیستند  پیامبرشان کوشید تا انهارا به راه راست هدایت کند اما بیفایده بود  وفرشتگان از جانب پر.ود.دگار آمد ندوگفتند یا پیامبر لازم است تو وخانواده ات شهررا ترک کنید چرا که ما خشم بر این قوم گرفته ایم ومیل به نابودی  آنها داریم  وبدین سان سودم وگومورا از روی زمین محو شدند ! وقوم لوط را لواتشان بر باد داد؟!
    اما امروز این خشم تنها منحصر به یک قوم ویک قبیله نیست  مشمول همه جهان شد ه است وچه بسا آنها آن فرشتگان  وازما بهتران درسفینه های خود به تماشای محو شدن زمینیان نشسته اند؟. 
     سفینه های آنان میتواند یک کشتی بزرگ مجهز روی اقیانوسها باشد میتواند یک سفینه  فضایی باشد .
    گناه ما چه بود ؟ باید ازآن خداوند جبار وکشنده وخشمگین پرسید گناه بیگناهان چه بود ؟ پایان
    یکشنبه 29 مارس 2020 میلادی برابر با دهم فروردین 2579 شاهنشهی !اسپانیا .
  • آش!

    خاطره امروز
    =======
    هوا بسیار سرد شده است آش درون فریزر داشتم بیرون آوردم برای ناهار ! درانتظار کیکی هستم که دخترم برایم درست میکند ومیفرستد ویا ….میاورد درب خانه میگذارد وفرار میکند! قرنطینه ایم دیگر .
    مرتب این آواز مرحوم نوری دور سرم وبر زبانم میچرخد که : 
    ما برای آنکه ایران کشور خوبان شود چه رنجها برده ایم وغیره !!!!  هر چه فکر کردم دیدم درآن دوران من آنچنان محکم  وثابت روی زمنیها واسفالت داغ سر زمینم راه میرفتم که گمان نمیکردم باین روزها بیفتیم !
    خون دلها خورده ایم ؟ کدام خون دل را شما خوردید ؟ دیگران رنج بردند شما خورردید ! خود من یکی از همان رنجبر ها بودم آما نه کینه ای به شاه داشتم ونه به دولتهای برسر کار ونه به ارباب رعیتها این سرنوشت من بود که تنها به دنیا بیایم ونمیدانستم که سر زمین ایرانی یک( کشور مردانه است) … مانند مردان راه میرفتم وزمین زیر پاهایم  میلرزید تا اینکه بخانه بخت رفتم درآنجا فهمیدم که ای داد وبیداد ….من میبایست یا دختر کسی بودم / یا خواهر کسی / یانهایت همسر سابق کسی / مرا کسی داخل آدم حساب نمیکرد معلومات هه هه هه شاشیدم به معلوماتت پول چه داری؟ خاتوده ات کی هست ؟ پدرت چکاره بوده  برادرهم نداشتم ! زیر دست یک دایه مهربان ویک مادر نامهربان بزرگ شده بودم پدرم را هم خیلی زود ازدست دادم چهار ساله بودم طلاق جاری شد بین مادر وپدر وچهارده ساله بودم پدرم برای همیشه از دنیا رفت   افتخار میکدم که تحصیلاتم را باکار وبازوی خود به اتمام رسانیده ام وحال اگر بخواخم وارد دنشگاه بشوم باید کار بهتری بیابم .نه سرنوشت راه دیگری جلوی پاهایم گذاشت . که قبلا درباره اش نوشتم .
    چه خطرها کرده اید ؟ کدام جنگهارا رفته اید؟ چه شبی سر گرسنه ببالین   گذاشته اید ؟ چه موقع تنها پنج ریال برای یک شیشه شیر برای بچه تان درکف مشتتان بود ودیگر هیچ ! خوب زندگی خوب میخواهی فلان وزیر راه ! فلان وکیل  فلان تاجر ویا آن بازاری شکم گنده ترا عقد میکند عشق را بگذار سر کوزه وابش را بخورعشق نان واب وکرایه خانه نمیشود ……اماشد  ماکردیم وشد .
    امروز میتوانم با افتخار بگویم که آنکس که جنگید وبرد من بودم با جانورانی که اطرافم بودند ازهر طرف نیش آنها بر پیکرم فرو میرفت وچه قدرتی داشتم …….امروز عاشقانم یعنی فرزندانم مانند عاشقان دورم میچرخند پروانه وار ونوه هایم آنها میدانند من چگونه  از خطرها جستم  خطرهارا من کردم راههای پر سنگ وسخت وصخره هار ا من طی کردم کمی زخمی شدم اما جراحت آنها پایان یافت  امروز  این منم که به فرزندانم قدرت وحتی انرزی میدهم آنها مرا خوب شناخته اند .
    هیچگاه هم برای خودم دلسوی نکردم این بود سهم من از زندگی آنرا قبول کردم اما به زیر بارش نرفتم 
    لزومی ندارد بنشینم واشک تمساح بریزم ودیگران را مسئول بدانم که خود کرده را تدبیر نیست . پایان
    همان روز همان ساعت همان جا . ثریا .
  • ناکاردانها

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    —————————–
    گفتگویی بر نمایش مضک پرویز کاردان !
    —————————————-
    قلندران حقیقت  -به نیم جو نخرند 
    قبای اطلس آنکس که از هنر عاریست  !
    شب گذشته  ناگهان  کلیپی از جناب اجل ونمایش نامه نویس وکارگردان بزرگ وهمیشه درصحنه واخیرا نویسند نامدار  ( نارفیق) وغیره وذالک  روی صفحات مجازی  چشمان همهرا به نور خویش روشن ساخت .
    من متاسقم که باید دست درزباله دانی تاریخ ببرم وچیزهای را بنویسم که میل ندارم اما جناب کاردان که خوب کاررا میدانید چه لزومی داشت شما این کلیپ را  بسازید وچه لزومی داشت مشتی گل وخاک بر چهر ه مطبوع ونازنین هنزمند بزرگ ما  که تنها کسی بود خودرا نفروخت مانند شما ودیگران وحرمت هنر وحرمت عشق وحرمت خودش را داشت  بپاشید وبا این لحن بیتفاوت بگویید که :
    {ازدواج ما یک ازدواج کاری بود !!! وپسری هم داریم که خوب همین جاهاست }!؟ کجاست ؟ ایا اورا به پسری قبول ندارید یا او مانند عزیزکردهای شما وکیل وتاجر نشد تا انرژی شمارا بیشتر نماید .
    اهل شیراز بر عکس معبود من حافظ مردمی مکار وریا کا ودروغگو هستند من دراین غربت ابدیم بارها به چهره هایی برخوردم وبا شوق بسویشان ر فتم تا مرهم ومهر مهربانی را درچهره آنها بیابم اما با نا امیدی مجبور شدم و قلم مغلطه را برچهره شان کشیدم .
    نام فرزانه تاییدی تا ابد درتاریخ هنر بعنوان یک هنرمند بزرگ ثبت شده وخواهد ماند اما نام شما بعنوان یک کارگذا رتجارتی ویک دلقک صحنه خواهد بود .
    چقدر برای شما خر ج داشت تا نشستید واین گفتگورا کردید وهمسر امروز خودرا تا عرش بالا بردید وفرزانه را .ویاد اورا گویی یک مگس را ازخود میرانید با دست به سویی رانده و پنهان کردید ؟ .
    خوشبختانه من درآن زمان معتاد چهرهای هنری توده ای ومصدقی خودمان نشده بودم تا سر ساعت خودرا بخانه برسانم وشمارا وبرنامه های مضحک شمارا ببینم تنها صمد اقا بود ودایی جان ناپلئون که مرارا سرجایم مینشاند . .
    تجارت خوب است نشستن روی مبلمان استیل با مجسمه های برنزی ومرمر ونقاشیهای گرانبها خوب است وگرفتن برنامه های گوناگون  از یک  …… خیلی بهتر است فرزانه فرزانه ماند  – او به سوی شهر فرشتگان نیامد ودست گدایی ودریوزگی بسوی کسی دراز نکرد وتا ابد  به تنها عشق زندگیش وفادار ماند وبا او زیست وبااو زندگی کرد واز کمکهای دولتی برای زنده ماندن  استففاده کرد اوهم میتوانست چون دیگران آب توبه بر سرش بریزد وچادرنمازی را برکمر ببندد ونقش کلقت خانه یامادر بزرگ را بازی کند وجایزه سیمرغ که هیچ صد مرغ را در آغوش بکشد اما برای خودش حرمتی قائل بود که امثال شما ها نه آنرا میشناسید ونه میدانید چیست  .
    دیگر برنامه های هفتگی شمارا به درون زباله دانی انداختم ودیگر نامی ازشما نخواهم برد . عمرتان دراز درپای دوستانی که یک پا اینسوی اب وپای دیگرشان بسوی مطبخ سپاهیان واعراب است. 
    من این سخن نوشتم که کس ندانست  اما شما کرامت آنرا ندارید که بگونه ای بخوانید  تا حتی خودتان بفهمید  جلوی دوربین کتاب حافظ وسعدی را ورق بزنید  وعاشقانه چشمانتان را  به روی خطوط آن بدوزید بی آنکه چیزی از متن وگفته آن فرشته رحمت که جامرا دردست وطره مویی درجانش داشت بفهمید .
    روزوروزگارن خوش .
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 28 مارس 2020- میلادی برابر با نهم فرودینماه 2579 شاهنشهی .
  • من وعالیجناب پاپ!

    یک عصر جمعه غم انگیز بسیار غم انگیز !
    ————————————
    ثریا ایرانمشن ” لب پرچین ” اسپانیا .
    در یک اقلیم بی تاریخ و یک اقلیم بیمار  عالیجناب برای یک میدان خالی سخن رانی ودعا میخواند  ومن برای یک دنیای خالی مینویسم .
    خورشید  هم از شرم پنها ن شده  او هم ترسیده  وبجایش اسمان میگرید !  وبر قله های  بلند میخندد .
    دراین عصر  غم انگیز  بی آنکه نقشی از روشنایی دراسمان باشد  به چهره فرسوده عالیجناب مینگرم که تک وتنها درصحنی ایستاده ومحافظ او تقریبا دو متر از او دور تر وصحن میدان کلیسای بزرگ واتیکان خالی است واز کبوتران نیز خبری نیست .
    دیگر نمیتوان فریاد برداشت که ایخردمندان  فرصتی اندک باقی مانده  میان زادن ورفتن  میان اولین فریاد وحشت وآخرین سکوت .
    میدان سنت پدرو خالی  وباران همه جارا شسته تمیز وپاک  پاپ دعایش را تمام کرد وبسوی اقامتگاه ویا پناهگاهش میرود  برایما ن دعا کرد برا ی دنیای بیمار ما !!  او خبر ندارد که ما درجشن بهارانمان نیز به عزا نشستیم  ودیگر لبخند شیرینی بر لبها ننشت  او خبر ندارد که ما چون عقربکهای ساعت هر لحظه از جا میپریم تا خبر تازه ای  را بشنویم .
    نه ! دیگر نمیتوان فریاد کشید که ای خردمندان  ما اکنون همه دریک دنیای بی تاریخ ایستاده ایم  ودیگر گردش ایام بکام ما نیست  چه میدانم شاید  بعد از  این روزهای تیره  چشمانمان باز به ایینه بیفتد  وماه دوباه درآسمان ظاهر شود وخورشید دوباره بدرخشد  .
    پاپ گریست / منهم گریستم   او هم د رسر زمین ناشناسان  آنقدر مانده تایکی از آنها شده  از او چهره دیگزی پدید آمده است .
    شبی برهنه شبی تاریک  سیاه تراز زمستان  وابرها همچنان در آسمان چرخش دارند  بیشتر مرا میترسانند .چهار کاردینال دورازهم درگوشه ای برایمان دعا خواندند ! شمع ها خاموشند آتشی درآتشدان میسوزد ودود کندر برای خودشان به هوا میرود  کسی نیست  میل دارم بپرسم : عالیجناب این مراسم برای دیوارهای مرمر وسنکها صیقل داده واتیکان است ؟
    اما شاید واقعا دعایش گیرا باشد ودنیا پس از اینهمه تکان ولرزان بجای خود برگردد عالیجناب پاپ حق ندارد درهیچ معامله ای رشوه بگیرد غذایش بسیار ساده وخودش تنها دراطاقش به دعا خواندن مشغول است .
    من اورا دوست دارم وهر یکشنبه به پای وعظ او مینشینم امروز جمعه استثنایی است ودعای مخصوص برای روح رفتگان میخواند آنهاییکه در راه ویروس منحوص کرونا از جهان رفتند . ث
    ثریا / اسپانیا 
     عصر جمعه هشتم ماه مارس 2020 میلادی 
  • فاجعه

    ثریا ” لب پرجین ؟ اسپانیا 
    ————————-
    خبرهای  بدی ا زسر زمین مادری ما میرسد گویا ملت ایران سپر بلای قانون گذاران دیوانه ومومنین حرم میباشند .
    فاجعه بزرگی درراه هست طبیعی است که همه خبر  دارند چه بر سر پزشکان خارج از  مرز رسید  تنها دیوانگان زنجیزی  درمغزهای کرم گذاشته خود دنیایی  را ساخته اند .
    مردک   پیرخنگ دیوانه / خامنه ای ودیوانه تری از او که همه پیکرش کرم گذاشته وبوی گندش عالمی را دچار تهوع گرده تمساح وآن سید خندان وآن لب خنچه مامانی ظریف جنایتکا ر- آن رییسی بی عفت وبی خانمان وسایر ملاهای عصر هجر ملتی را به گروگان گرفته اند .
    آهای مردم ایران اگر این برگه به دست شما میرسد بدانید وآگاه باشید که این ملاهای دیوانه میل دارند همانکاری را بکنند که هیتلر با یهودیان کرد  نسل ایرانیانرا ازمیان بردارند آن دیوانه  زنجیری  روی صندلی  درپنهانی ترین جاهای نا معلوم نشسته وشمارا به جن وپری حواله میدهد .
     وجلاد دیگری بجای درمان بفکر جن گیری افتا ده است .
    من میل ندارم وارد سیاست کثیف آنها بشوم اما دلی دارم سوزناک درکویر وفلات  سر زمینم چه موقع میخواهید از خواب بیدار شوید ؟  خانه خدارا بستند  وپرندگان وچرندگان اطراف  خانه او فضله میریزند واو قادرنیست حتی پرندگانررا  براند ؟ این بازی شوم را برای تحمیق کردن شما به راه انداخته اند  ضریح مطهر  را سیلاب برد وآن امامزاده نتوانست خودش را نجات  دهد  امروز دیگر درانتظار معجزه نباشید  جناب تزار بزرگ وآن چشم بادامیها تنها در پی  ویران کردن وبردن منابع شما هستند بیدار شوید بلند شوید اگر شما بلند شوید دنیا نیز برخواهد خاست .
    بنظر من این دیوانگان را  باید با لباسهای مخصوص  بسته بندی کرده وبه کنج تیمارستانها فرستادچگونه مغزهای شمارا شستشو دادند ؟ به چه طریق دهان شمارا بستند ؟ با تریاق ؟> قلیان ؟ افیون ومیدانید که اربابان دولت شما با کشورهای امریکای جنوبی در دادو ستد مواد مخدر / اسلحه ومشروبات الکلی وزنان  میباشند وشما همچنان بنشیند ونماز جعفر طیارا بخوانید ویا جوشن کبیرو صغیر را وضریح را بلیسید  تا جنازه هایتان درمیان خیابانها وجویبارها سر گردان شوند جوانانرا کشتند مغزهارا تیر باران کردند.  
    چه خواب وحشناکی  چگونه برخود میلرزم ؟ . 
    دراین چند روزه خیلی سعی کردم ارام باشم کاری ازمن ساخته نیست غیراز روشن گری ها دادن خبر کار من نیست وآن پیشوایان مقوایی وکاغذی که برایتان نسخه میپیجند  همان ولدزانهای خودشان میباشند که با خود فروشی ها  راز خودرا پنهان ساخته از راه دور مغز شمارا  هدف گرفته وخود شمارا  به سوی میدان تیر میفرستند . پایان 
    جمعه . 8 فروردین 2579 شاهنشهی !ویا بعبارت شما  فروردین 1399/پاینده ایران .
  • روزهای تلخ

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ——————————–
    “حضرت حافظ”
    کی شعر تر انگیزد  خاطر که حزین باشد 
    یک نکته دراین معنی گفتیم  وهمین باشد 
    از لعل تو گر  یابم  انگشتری زینهار 
    صد ملک سلیمانم  در زیر نگین باشد 
    غمناک نباید بود از طعن حسود ای دل
    شاید که چو وابینی  خیر تو دراین باشد 
    هر کو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز 
    نقشش بحرام ار خود صورتگر  چین باشد 
    جام می وخون دل هر یک بکسی دادند 
     دردایره قسمت اوضاع  چنینی باشد 
    درکار گلاب  وگل حکم ازلی این بود 
    کان شاهد بازاری واین پرده نشین باشد   !
    بهر روی نمیدانیم که گل شاهد بازاریست یا گلاب وکدام یک پرده نشینند !
    وما پرده نشینان درمیان مردمانی زندانی  که کم کم حالت روانی پیدا میکنند ومیل دارند این زندانی شدن قانونی را برهم بزنند ویا  دیوارهارا  بر سر همسایگان فرود آرند .
    اینجا چو من هیچ غریبی نسیت ومهر ویقینی هم نیست  در وهم شب ناگهان خودرا به خوابگاهم میرسانم درمیان عروسکان پشمی وپنبه ای وموزیک خودرا پنهان میسازم .
    تنها صدای طپش های یک دل سرگردان را میشنوم .
     ما مرده پرستان از زندگان بیزاریم ودر زمان زندگیشان ازآنها فراری وبه هنگام مرگشان که میدانیم دیگر دراین دنیا نیستند ناگهان همه دوست  واشنا ودست به پرستش او میزنیم .”مانند فرزانه تاییدی “
    که به راستی بانویی فرزانه بود .
    شبها تنها صدای  رفت وامدن اتومبیلهای پلیس گشت بگوش میرسد وراس ساعت هشت گویی دیوانگان زنجیری روی بالکنها وپشت بامها به دست زدن مشغول میشوند وآژیر پلیسها نیز به کمک آنها برمیخیزد ظاهرا برای پزشکان وتیمارداران این همهمه را به راه میاندازند وناگهان موسیقشان همه عرش وفرش را به لرزه درمیاورد  باید رفت ودرگوشه ای پنهان شد وگوشی هارا درگوش نها دتا صداها خاموش شوند .
    صدای پای رهگذری در هیج کجا شنیده نمیشود  تنها صبح اخباررا که میخوانی ویا به ندرت میبینی  ای داد وبیدا داینهم رفت !  اینهم مرد ؟  وتمام شد تنها لیست رفتگان ومبتلایانرا به رخ ما میکشند ومنتی بر سرمان  دارند که شمارا درپستوی خانه پنهان  کرده ایم با هجوم آذوقه های مانده درفروشگاهها .
    دیگر به سر زمین خود نمی اندیشم آفناب سالهاست درآنجا غروب کرده وشب تاریک دامن خود را پهن نموده است اژدهای خونخوارومارها وخزندگان  بادهان های بزرگشان  حال درحال بلعیدن یکدیگرند .
    سالهاست که ماه درانجا پنهان شده است  شاید دراسمان کویر خودی بنماید وستاره ها گم شده اند درتنفس الوده ملاهای درمانده وکوته فکر وبینوا .که بینوایی از صورتشان میبارد حتی درچهره فرزندانشان با آنهمه لباسهای برازنده هنوز بینوا هستند /
    حال من دراین دیار مسیحایی تنها به صدا ی ناقوس گوش میدهم  چند نفر رفته اند ! دیگر غربتم نیز استانی ندارد  تنها شبها در بالکن به تک تک ستارگان مینگرم میدانم که این غروب طلوعی به دنبال دارد اما تا آن زمان که ( اربابان ) ما بدهی خودرا جمع آوری نکنند ما درزندان خواهیم ماند .
    دیگر چشم به روشنایی ها ندارم هرچه هست تاریکی است همه بیکار شده ایم ودورازهم تنها دلهایمانرا بهم نزدیک کرده ایم  .نه به پایان جهان نزدیک شده ایم ونه به ابتدای ان باز گشته ایم درمیان هوا معلق مانده ایم  تا آتش غرور آن شیاطین فرو بنشیند وکم شدن آدمها بحد نصاب برسد  حال باید درسجده گاه آنها نماز بگذاریم  ودرغروب عمر همراه کینه هایی که درددل انبار کرده ایم  خودرا درتنکای زمین  جای بدهیم . یا اینسو ویا آنسو.پایان 
    ثریا / اسپانیا 
     27 مارس 2020 میلادی برابر با 8 فروردین 2579 شاهنشهی !.
    اسپانیا
  • سلام .ستاره !

    ثریا ایرانمشن ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    سلام – ستاره 
    خانه نشستن مبارک باد !
    حال باید از کوچه پس کوچه های خاطره ها گذشت واندکی مکث کرد و ایستاد وتکه ای برداشت وبر دیوار چسپانید .
     در کوچه های خاطره من  همه چیز زشت ونا مطبوع بود اما برای شناخت یک ملت کافی است .
    حال دیگر پرندگان  سحر این برگهارا بسوی بالا نخواهند برد وبه دست باد نخواهند داد  درمن میل نوشتن وگذشتن از همه عالم  بیداد میکند .
    در زمانیکه پسر   حرامزاده یاسر عرفات استاد دانشگاه ایران زمین باشد ونها دبنیادی اجدا د ش را میل دارد با زور سر نیزه به حلق ملتی بفرستد واولین حمله او به ( نوروز وجشن بهاران ) ایرانیان است دیگر کجا میتوان از عشق گفت وصفای آن و حال افغانها وتاجیکها بهارنرا جشن میگیرند وآهنگهای مارا به زبان خودشان میخوانند . 
    این دیوارهای گوشتی  که ناگهان سرازیر مملکت ما شدند  ملتی را به اسارت گرفته اند  وهر روز با کمک سگهای درنده وفرو کردن میله آهنی درمغز  آنها- وادارشان میکنند که سر به پای رهبر بگذارند دست کمی از کره شمالی ندارند .
    حال من درکجا ایستاده ام  وتو ای خواننده ای خطوط مرا چگونه خواهی یافت  منی که درمیان مردم ببیگانه میل دارم فریادبکشم که ( من همان آلیسم ) وهویت خودرا گم نکرده ام  ……صدایم درون اطاقهای خالی میپیچد وبخودم برمیگردد  حال من به همراه تصویرم هردو زندانی هستیم .
    به زودی مردان وزنان مهربان وپرستاران به درب خانه خواهند آمد تا خون مارا تجزیه کنند ودرخور ما مهره ای بسازند که باخون ما ترکیب یابد ودوباره انرا بما پس خواهند داد تا درسایه آن مهره ویا خرمهره بتوانیم تنها نان خشک را ببلعیم .
    در جایی خواندم که آن پزشکی که میکرب کرونارا کشف کرد وسپس جانش را نیز به باد داد در یکی از رساله هایش نوشته بود علاج  این بیماری تنها چای  بلی هما ن چایی که هربعد ازظهر انگلیسهای متمدن با ظرافت ومهارت کامل آنرا مینوشند وبرایشان یک سنت ملی شده است . 
    بهترین چای هارا  میتوان درهمان انگلستان یافت نه درهند ونه درچین .
    پس از چند روز باران مفصل افتابی دلپذیر از پنجره ها خودش را به میان  اطاق پهن کرده ومن بیاد دختری هستم ( که نامش لیلای ایرانی ) بود ودرچنین روزی معلوم نشد چگونه از دنیا  رفت وقاتلان او چه کسانی بودند وآن ملای مکلا که چندی پیش از او ذکر کرده بودم بسرعت خودش را بر بالای جنازه او درفرودگاه میرساند تا عکسی بیادگار بگیرد آنهم ا زجنازه یک دختر معصوم وبیگناه  وسپس تنها اورا روانه فرانسه میکنند تا درکنار مادر بزرگش بخاک رود  هیچکس نفهمید چرا این برادر وخواهر که از همه مهربانتر وخوش قلب تر بودن ناگهان پر کشیدند  شاید فرشتگان نگهبان آنها بهتر ازما میدانستند که وجودانها  درآسمانها بیشتر لازم است تا دررروی این زمین بیمار ومردمی بیمارتر وتهی مغز.
    باز باید همه درهارا به سوی درونمان باز کنیم  واندوه را فراموش کنیم  چرا که از پس هر شب تیره یک صبح روشن است مانند امروز . روزتان شاد .
    ثریا / اسپانیا / 7 فرووردین 579 شاهنشهی. برابربا 26 مارس 2020 میلادی . ساعت 07/45 دقیقه صبح !
  • حذام قرن !

    ثیا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————-
    تقریبا همه بیکار شدیم  ! ساختمانسازی متوقف شد  وکار مندان وکار گران در اداره بیکاری باید در صف اینترنت بایستنداینترنت سنگین شده وکند کار میکند درتمام جهان  وخبر دار شدیم که بسیاری ازما بهتران درسنین بالا نیز دچار این _ (جذام) شده اند یا جان سالم بدر میبرند ویا  خیابانها لبریز از گلهای سفید داودی  شده وزنگها به صدا درخواهن آمد  .- البته واضح ومبرهن است که برای مرگ ما زنگها وناقوسها صدایی درنمیکنند !.
     هفته ای یکبار یکی از بچه ها کیسه های خرید را پشت درب خانه میگذارد ومن کیسه های زباله را  وآنها میبرند البته محتویات غذا ها کمتر از بسته بندیها آن است ! حعبه بزرگ پلاستیکی وسط آن دو عدد پاچه مرغ تاریخ مصرف تمام شده ! ونانهای خمیری که به زور بیکربنات وخمیر ترش انهارا باد کرده اند .
    گویا شهرداری به کمک برخاسته برای آنهاییکه مانند من اجاره نشین هستند !!! لابد غذا برایم میفرستد  بیشتر اعضا ءدولت ما دچار این بیماری شده اند عده ای دربیمارستانها وعده ای درخانه ها تحت درمانند  ومن بچه هاراز پشت شیشه ها ویا اسکایبها مبینم از دیوار شیشه ای آنها را  میبوسم نمیدانم عشاق چه کار خواهند کرد ؟! عاشقان نیز از هم جدایند !!! ویا شاید دو راز نظر چشمان تیزبین دوربینها وپلیسها ساعتی درکنار هم بیاسایند >.
    خوب تا اطلاع ثانوی  ما کار مندان!!! ویا بردگان باید کمی صرفه جویی کنیم تا برا ی سایر مخارج ته کیسه مان خالی نباشد .
    مهم نیست طوفانی شدید در راه است یا مارا باخود خواهد برد ویا ما میخکوب بر زمین خواهیم چسپید  باید کمی جرئت واستقامت داشته باشیم واز نیروی درونیمان کمک بخواهیم . 
    به همه ثابت شد که قدیسین همه تنها دیواری طلایی بودند ومعجزه های که ملاهای اعصار وقرون برایشان نوشته وبه دست انها داده بودند امروز دیگر کار بردی ندارد شاید برای قرنهای اینده درصندوقها پنهان شوند برای نسلهای تهی مغزیکه باز هم باین دنیا پای خواهند نهاد ..
    امروز صبح تلویزیون در برنامه کمونتری خود یک لاک پشت عجیب وغریب را به نمایش گذاشت نمیدانم چرا مرا بیاد ( مش قاسم کتلت ) انداخت واقعا هیچ شباهتی بهم نداشتند اما انگار خودش بود !
    بهر روی تا روزهای دیگر اگر کارم را پس گرفتم باز هم میروم در دنیای بهتری گردش میکنم درغیر اینصورت به همان دلنوشته نویسی ادامه میدم  من باید بنویسم وباید بخوانم این یک اعتیاد بزرگ است . ث ! یعنی ثریا / 
    پایان 
     چهار شنبه 25 مارس 2020 برابر با ششم فروردین 2579 شاهنشهی !