Category: General

  • گریز

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ————————————
    بیهوده بود گریز من از ایینه 
    چرا که نگاه سرد اورا 
     از خیزش چشمانم که اندکی  اشک
    بر انها نشسته بود ….
    دانستم 
    گریز من بیفایده است 
    در را به روی خود بستم  واز دو حهان رستم  ودانستم  که دراین غربت سرای  وتنهایی من ! 
    کسی به دیدارم نخواهد آمد  وهم صحبتی نخواهم داشت غیر از جنون  ودانستم  که از من کسی غیر از بدی یادی نخواهد کرد  چرا که با همه مهربان بودم ونیکی کرده بودم .
    دانستم که از این بام   ودر میان این پرندگان  که اطراف مرا گرفته اند  هیچ اینده ای  نمایان نیست  در انتهای  ایوان فراخ وبلندم غیر از گلدانهای گل  که دورنمای آن تا ساحل میرود غیراز رفت وامد شب  چیزی پیدا نیست  وتنها مرغ شب است که برایم میخواند ومرغک دیگری هر صبح جلوی ایوان اطاقم مرا بیدار میسازد گویی دارد با فریاد میگوید برخیز که خواب گرانی درپشت سر است  ودر انبوه اندیشه هایم غیر از خودم  کسی راهی ندارد .
    دانستم که دراین غربت ابدی وبی پایان غیر از گلهای نا امیدی گلی دیگر نخواهد رویید  وهمه ارزوها بر خاک افتاده اند  وشبها دیگر نوری مرا بسوی فردا ی روشن نخواهد خواند .
    فهمیدم که  این خواب نیست – کابوس نیست – یک واقعیت هراس انگیر است  ودیگر نباید درانتظار هیچ طلوعی از مشرق باشم  آنجا درخاموشی ابدی فرو رفت  با چند شمع نیمه سوز یا کور سوز نمیتوان شهررا ایینه بندی وروشن ساخت  .
    سر زمین کودکی  از من فرسنگها دور شد ورفت تا بی نهایت تا مرز فراموشی  وآن شهر بی دروازه نوجوانی من  در زیر خروارها خاک سیاه نهان شد  تنها بادهای مسموم گاهی میوزند وغباری را درچشمانم مینشانند  ومن باید درانتظار قطاری باشم که مرا بسوی ابددیت هدایت میکند .
    حال باید شبهارا بشمارم روزها گم شده اندومن در بن این شهر بی هویت  تنها یک میهمانم میهمانی ناخوانده وآن اندوهی را که پنهان داشتم در فراسوی سرزمینی دیگر رها کردم  دریک سرز میین بیگانه  او نیز چو من درغربت  برای دل خود ترانه میخواند ترانه های لبریز از امید واین صدا تنها بخود اوبرمیگردد .
    اینک از ایستگاه خالی غربت  اورا میخوانم  تا لحظه های  خدا حافظی . 
    آنکه پا مال جفا کرد  چو خاک راهم 
    خاک میبوسم وعذ رقدمش میخواهم 
    ذره خاکم ودر کوی تو ام جای خوش است 
    ترسم ایدوست  که بادی ببرد ناگاهم…….حافظ شیرازی .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش /2020/ 05/ 11 میلادی برابر با 21 اردیبهشت ماه 1399 خورشیدی.
  • برگ دوم

    دل دردهای امروزی !
    ———————
    آیا آن نور نخستین را که دیدم –
    در این غروب نمناک عمر خواهم دید؟
    در این غروب تاریک 
    آن نور مهربانی را که دردلم جای داده بودم 
    بار دیگر خواهم یافت ؟
    ——-
    امروز به دو نقش که نماد آرم سپاه پاسداران  است ودیگری نماد پرجم آن فرقه مخوف مجاهدین نگاه میکردم هردو کم وبیش بهم شباهت داشتند  به نقاشی وسط پرچم که امروز جای شیر خورشید تاریخی مارا گرفته نیز نگاه میکردم  بلی همان داس وچکش ! وآن تشدید بالای آن نماد همان فرقه  استخوان  پرستان است .
     نه ! دیگر دلی نمیسپارم  اما در این فکر م که ارباب بزرگشان پای جای تزار گذاشت وامروز یک 
    ا ابر قدرت جهانی است  وامریکا وچین را درون جیبش جای میدهد واین بچه ها !!!! هنوز آن ایده ولوژی لعنتی خودرا رها نکرده اند  وامروز پای به هرخانه که میگذاری  یک کتاب قطور  سرمایه مارکس در کتابخانه هایشان جلوه گری میکند بی آنکه صفحه ای ازآنرا باز کرده ویا اصلا بدانند که این جناب مارکس کی وکجایی بوده است  خودش یک پا سرمایه دار واز خانواده های بزرگ بود که با انگلس کلی نامه پرانی داشتند ! حال این جوجه های  نازک نارنجی با پیراهن های الوانشان برای ما  دستورالعمل میچینند برایمان افسانه میخوانند برایمان از دردهای ملت وکودکان کار حرف میزنند  تنها حرقف میزنند عمل خبری نیست این شیوه ما مردان جسور ومتهور ایران زمین است که خوب شعر میخوانیم خوب شعر میسراییم برای حضور در مجالس بزرگان کلی اشعار در چنته داریم وخوب حرف میزنیم اما درعمل ؟! همه در یک پس کوچه پنهانیم  واز دور فر یاد میزنیم که اهای ما زخمی شدیم ویا درحال موتیم .
    همیشه چشم به عقب داریم  وامیدوار به ارباب که از راه برسد ومارا نجات دهد مهم نیست این ارباب از کجا واز کدام گوشه جهان برمیخیزد . 
    روزی که ( او را ) دیدم با خود گفتم خودش است  این خودش است تنهایی سینه سپر کرده ودارد درو میکند وجلو میرود اما زمانی رسید که دیدم زیر دامن زنی دیگر پنهان است. اوف حالم بهم خورد  به راستی گریستم .
    حال دیگر نه به اینجا میاندیشم نه به آنجا ونه به هیچ جا  چه آرزوهایی دردلم بود  اینجارا ترک میکردم به سر زمین خودم میرفتم به همان دشتهای بزرگ  همه اینجارا تر ک میکنند اما من ماندگارم چاره نیست  با ید درهمین بیغوله خاک شوم وخاکسترم را به هوا بفرستم شاید ذرات آن روزی در سرزمینم بر سر کسی نشست که روزی برایش نوشتم ترا دوست میدارم . 
    ناهارم لقمه ایست یک لقمه میخورم ویک خط مینویسم هر از گاهی باید بیروم بروم کبوتران را  که باغچه مرا برای عشقبازی وتخم گذاری  انتخاب کرده اند  پرواز دهم اینها حالمرا بهم میزنند با آن صدای وحشتناکشان .
    همه جلوی خانه هایشان زده اند برای فروش  همه خارجیهایی که روزی گمان میبردند اینجا بهشت است حال فهمیدند که هرکجا روند همین است بهشتی وجود ندارد وهمه ما دریک جهنم داریم میسوزیم وآتش بان  ودژخیمان تنها فرم لباس و شکلشان فرق میکند درهمه جا یکسانند . 
    امروز در یک دشت سر سبز یک خانه شبیه لانه مرغان ویا همان عروسکهای تله تابیز دیدیم با قیمت ده هزار دلار بفروش میرسید خانه درست شبیه همان بود که در کارتون دیده بودم ! پس اندیشه ام درست بود که زندگی ما در آینده همین خواهد بود ساعاتی برای هوا خوری بیرون میاییم وسپس با صدای آژیر به سوراخهایمان میخزیم  و…خوشا به حال نادانان . 
    ما همه آتش کینه ایم که از اسمان فرو ریختیم 
     مارا به تنگای زمین فرستادند 
    تا چون درخت  با تیشه تبر زنان 
    از بیخ وبن برکنده شویم /
    پایان /ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 10/ 05/ 2020 میلادی 
    پر کرده 
  • دروغ جهانی

    دلنوشته روز یکشنبه  10 ماه می 2020 میلادی×
    ———————————————–
    تنها  موردی که میتوانستند  عده ای را ازبین ببرند و در تنها موردی که بهر روی اقتصاد ورشکسته بعضی از سر زمینها رو به رشد برود وسر انجام جای باز باشد برای نفس کشیدن آن بزرگانی که هم اکنون گرد هم در یک اطاق دربسته دور یک میز نشسته اند وبرای فردای ما تصمیم میگیرند .
    این کرونا برای رژه وارتش  سر زمین یخ وروسیه نبود رژه  سالیانه انها بر گذار شد  این کورنا برای آنهاییکه هرروز گرد میز های بزرگ نشسته  برایمان  برای فردای ما  – تعیین تکلیف میکنند نبود ! این بیماری کاری به پلیسهای گشتی بدون ماسک ودستکش نداشت تنها جریمه را باید میدادیم که چرا نفس کشیدیم انهم درهوایی که باید با اجازه میبود . 
     تنها موردی که میتوانستند مردم را درخانه ها زندانی کنند و تک تک انهارا سر شماری کرده بسوی گورستانها بفرستند اکثر پزشکان خریداری شده ویا اگر زیر باز نمیرفتند از پنجره ها به بیرون پرتاب م / میشدندویا بطور مرموزی درمیگذشتند ویا  سکته میشدند  !!! .و پرستارانی که دهانشان قفل بود !!
    برادر بزرگ هر روز  دستوری تازه میدهد بنشیند . نه بلند شوید . نه بخوابید . .سرانجام حال دنیا نفس شمارا با یک دستمال کثیف والوده بعنوان ماسک میگیرد تا بقیه نقستان در گلوتان مانده راه نفس را ببندد .
     دروغی بزررگ بود  فریاد کسی به جایی نرسید وبدبختی آنکه هر فردی برای همسایه خود یک پلیس بود ودستور میداد / با ته مانده های انبار ها ی سوپر ها تغذیه میشیدم تا غذاهای جدیدی ساخت  شرکت مقوا وروزنامه وو زباله به ببازار بیاید از همه مهمتر فروش تابلتها سر به اسمان میکشیدند  بچه های بییگناه درون خانه زندانی وتنها ارتباط انها با دوستان ومدرسه همین صفحه های بود که د.وچشم برادر بزرگ انها میپایید . 
    خواب وحشتناکی بود  ! ایا بیدار شدم  یا هنوز درخوابم ؟  فززندان عزیزم نور چشمانم دلم برایتان تنگ شده  در چه موقعی ارباب بزرگ اجازه خواهد داد تا شما را ببینم  وزیر سایه مردان غول پیکر صوررت ودهان بسته با لباسهای غواصی ترس را از جان ما بزداید .
    بهترین  نوعی که میتوانستند مردم را ازهم دورسازند فاصله ها به دومتر رسید کم کم به پنج متر میرسد وآن تنها دلخوشی ما قهوه خوردن  دریک استکان پلاستیکی دریک قهوه خانه نیز برای ابد تمام شد .
    حال ایا  میتوانیم از پنجره اطاقی که درآن مجبوسیم نفس بکشیم ویا برای هر دم وباز دم باید سکه ای درحلقوم شما بیاندازیم ! .
    دروغی بزرگ دروغی بزرگتر از همه دروغ های تاریخ  بزرگتر از انقلابات  وبزرگترا زجنگها .
    روی فیس بوکم صبح زود نوشتم : 
    خیال میکنم به ابتدای جهان با زگشته ام ودراین شروع کائنات تازه ایا کسی زنده هست ؟ و… چه کسی ؟
    آوای بلبلان خاموش شد صدای انکرالصوات ها بلند است من نمیتوانم بیرون بروم اما امام جماعت میتواند به مسجد برود ونماز را بررگذار کند  ؟! ومردم را شستشوی مغزی بدهد با ان برگه ای که دردست دارد واز پیش نوشته شده باو داده اند ؟! .
    پایان 
    ثریا / اسپانیا / 21 ادریبهشت 1399 خورشیدی
  • کوه بلند

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا !
    ——————————–
    ای کوه سپید پای در بند 
    ای گنبد کبود  دماوند 
    ………..
    تنها افتخار ما همین کوه بلند یا بعبارتی بقول ملک الشعرای بهار همان دیو سپید 
    پای دربند بود که آنرا نیز منفجر ساختند پس از ویرانی مجسمه بزرگ مرد  فردوسی ودنیا ! ساکت وارام هراسی در میراث ونگاهداری  وپایداری  در نیفتاد همه ساکت بودند تنها کمی زمین لرزید  اما کسی نگفت که کوه الوند یا دماوند کوهی آتش افروز است درهیچ کجای تاریخ زنده ما نامی از آتش فشانی  وحود ندارد این اتش به دست باغیان وغارت گران افروخته شد .
    مجسمه فردوسی را درهم شکستند تا لفط دری وفارسی را بکلی نابود سازند وبجای  آن زبان ملعون شمر را برایمان بگذارند  چه کسی برایمان تعیین سرنوشت کرد ؟ 
    ای خدایی کرده در  لفظ دری 
    در پیام مشرقت پیغمبری
    ای که گفتی با جوانان عجم 
     کای خمار الودگان جام وجم 
    راستی جان من وجان شما 
    لاله ام من در گلستان شما 
    …….
    وین لاله سرنگون شد وبشکست وفرور یخت وصدایی واوایی برنخاست .
    آن کوه بلند وافتخار آمیز ما که بقولی میخ زمین بود نیز درهم شکست تا جا برای برادرن دینی باز شود  آن کوهی که خورشید اول باو سلام میگفت  ودر روشنایی وسپیدی برفی که هیچگاه اب نمیشد  ما لب بر لب حویبارها میگذاشتیم تا آب روان   آنرا بنوشیم وهوای مطبوع کوهستانی در جوار آن مادرانه    هر تابستان مارا بسوی خود میکشاند .
     لرزشی بر زمین افتاد دو کسانی گریختند از بیم جان اما کسی نپرسید جه شد ؟ کجا شد؟  همه دربیرون درفکر بد نامی یکدیگرند وکسی بفکر زمین نیست بفکر پستان مادر نیست وبفکر ناموس مادر نیست  همه دست در دامن او به بدنامی خویش مشغول  وهریک تکه ای را به یغما میبرد  وما تنها ازیک دریچه کوجک به موزه تاریخ مینگریم تاریخی که تحریف شده است تاریخی که  که دروغ نوشته شده است وخزانه ای را که به یغما برده اند وبجایش شیشه ها بدلی را گذاشتند ونامش را خزانه جواهرات دولت  گذارده اند !!!!
    مردک مفنگی وپیر. مردنی را اوردند تا روضه رضونرا بخواند همه سرشان گرم اوشد وگرم گفته های بی معنایش وناگهان کوه منفجر شد !!! 
    حال  آی افتاب  روشتن عمگین غربت ابدی ما ! 
    ویرانه ها هنوز  به نور نشسته اند  وداربستها هنوز بر پاست   
    وبعد ازان طوع غمگین تو شب نیز برما حرام باد .
    پایان روزگار ما و روزهای غمگین  وغمگین تر 
     وابادی  سر زمین گلو بالیسستها بر همه مبارک با د
    ای مونس عزیز وقدیمی من 
    درازدحام این همه تصویر 
     یا درمیان  اینهمه تزویر 
    آیا مرا تو دباره باز خواهی یافت 
    یا من ترا دوباره زنده خواهم دید؟
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 09/05/2020 میلاذی برابر با 19 اردیبهشت 1399 خورشیدی/ 
  • دریغا – دریغا !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    فروغ فرخزاد در اشعاری  از اینکه زن بوده خودرا سر زنش کرده است  وافسوس خورده است  وپس از سالهای هنوز زن بودن یک معضل اجتماعی است حتی در کشورهای پیشرفته  در هیج کجا زنهارا خوب ببازی نمیگرند تنها دریک مورد آنهم تا زمانی که جوانند وبر رویی دارند پس از آن دیگر تبدیل به یک تفاله  یک آدامس جویده میشوند وهیچکس آدامس دست دوم جویده دیگری را دردهانش نمیگذارد ! تنها در بعضی از کشورهای پیشرفته زن  در ردیف مردان مینشیند آنهم مردان خودشان کارهای بهتری!  دارند زنانرا بجای خود مینشانند واز پشت پرده  دستوراترا میدهند .
    از دورانهای خیلی دور از قوانین ” حمورایی ؟ تا یهودی  و چین  وهند  همه قوانین به زیان زن بو ده است در جوامع دیگر  دخترانرا  به معابد میسپردند تا در هنگام بلوغ قربانی شوند  وبه همسری خدا وند درایند ؟! راهبه گی یکی ازهمین نوع زندان رفتن زنان زیر نام پروردگار بوده وهست .
    درمصر اگر جه نقشی از زنان دیده میشود  وکلئو پاترای افسانه ای  بر آن سرزمین حکومت میکرده است  باز هم مردان همیشه ارباب  وکمال مطلوب جامعه بود ند …
     در بیشتر آثار  بجا ی مانده از تاریخ گذشته  حتی گاهی زنانرا بصورت مردان ریش دار  به صحنه میاوردند .
    در ایران باستان نیز چندان لطفی به زنان نداشتند وبین خواهران برادران تفاوتهای زیادی بود وحرمسراها وبرده فروشی آنچنان رواج داشت که تا مرزهای اروپای آن زمان وروم کشیده شد .
    اسلام نیز به درستی دین : مردان : است  در  قرن حاضر تمدن  آن وحشیگری  وکشتن زنانرا را ازمردان مسلمان گرفت اما هنوز زنان به حقوق و حقه خود دست نیافته اند  گر چه به ظاهر ازادی دارند اما درباطن مانند موم درمیان دستان مردان فرم میگرند .وهنوز هم کشته میشوند !.
     پس از رنسانس ( که عده ای امروز به ان اعتقاد وایمان دارند ودر زوایای فکرشان گمان میبرند که قدرت اسلامرا درهم میشکنند )!  بساط شاهان  آنچنانی بر چیده شد  واکثر حکومتها برابری  حقوقی برای زنان  قائل شدند  وعده ای توانستند حتی  سر پرستی کودکان خودرا نیز به دست بگیرند .
    انقلاب فرانسه نیز نتوانست چندان لطفی به زنان داشته باشد وقوانین ناپلئونی همچنان ادامه دار بود وکسی نتوانست این قوانین را ا میان بردارد با انهمه نویسنده وفیلسوف ودانشمند .
    دلیلی ندارد وارد بحث های  دیگران شوم واز آنها نام ببرم وفضل فروشی کنم اما بوضوح میبینم که زنان تا چه حد خوار شده اند سنگینی انهمه رنگ روی صورت زنان و پوشیدن لباسهای گوناگون تنها برای جلب توجه مردان است و کارخانه داران وسازندگان لباس واینگونه  لوازمات غیر ضروری نیزازهمین نفطه ضعف زنان اسفتاده برده هرروز زنی را بصورت عروسکی تازه وارد میدان میسازند .
    زنان شاعر / نوییسنده / دانشمند / در گوشه ای به تماشا نشسته اند ویا درنهایت با زنانی دیگر در آمیخته اند !
    این موضوع برای مردان چندان مهم نیست مردان با یکدیگر بهتر خوشند ولذت میبرند اما زنان هنوز درانتهای دلشان در آرزوی مردی نشسته اند ومرد را میپرستند دتا جاییکه عده ای نیز خدایشان پرستش آلت تناسلی مردان است  !؟.
    د رعین حال من یکی عقیده دارم که زنان گاهی اوقات از مردان قسی القلب تر وخشن تر میشوند ( نمونه اش ملکه الیزابت اول  ولوکرس بورژای معروف ) !.
    همه این افسانه ها برای آن بود تا بگویم  چون زن هستم  کسی مرا ببازی نمیگیرد چون یک نرینه اربابم نیست در جامعه پر ابهت خانواده ها جای ندارم چون پدرم خیلی زود مرد دیگر دختر کسی نبودم تا باعث افتخار همسرم باشم !واما … نشان دادم که قادر به هرکاری هستم وتوانستم خودم باشم  . یک  (زن ) کامل  برای خودم نه برای دیگران  تنها خودم وخانواده ام وقضاوت آنها بر ایم مهم است نه سایرین  . پایان 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 08/ 05/ 2020 میلادی برابر با 19 اردیبهشت 1399 خورشیدی !
  • فضای مجازی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین  “اسپانیا .
    ——————————–
    اینجا  غروب رنگ جنون دارد
    باران صدای گریه تنهایی است 
    چشم ستارگا همه  – نا بینا ست 
    ” نادر پور ” ؟
    زمانیکه او زنده بود  هنوز فضای مجازی ما اینهمه دنیا گیر نشده بود هر هفته درانتظار یک مجله / یک برگه روزنامه ویا یک نامه از دوست بودیم  همه چیز برایمان لذت بخش بود  برایمان یک حادثه هیجان انگیز بود بزرگان گذشته برایمان از دنیای خودشان مینوشتند  خاطراتشان واقعی بود !.
    امروز دچار سر گیحه وسر در گمی شده ایم یکی میاید فریاد بر میدارد آهای بستنی های من خوشمزه تر واصیل تر است دیگر ی فردا پشت یک دوربین مینشیند  که :
    که اهای آن درغگوو پست فطرت بچه پرو دروغ میگوید دوغ را یخ بسته بجای بستنی بشما قالب میکند .
    وتو ! حیرانی کدام یک راست میگویند.
    هفته گذشته  نجف دریا بندری   که اهل شما ل هم  بود وخود را  بوشهری مینامید وهمسرش دوبلور قابلی بود – درگذشت  همه تو سر زنان گریه کنان تسلیت کویان فضای مجازی را پر کردند  ( درحالیکه درزنده بودنش نامی هم ازاو نمیبردند )وما نشستیم به تماشا تا آبها از اسیا بیفتد و بعد ما هم خودی بنمایانیم  از اینکه ایشان اهل بخیه بودند وکمی هوای چپ را استنشاق میکردند حرفی نبود هم خودشان وهم همسرشان وهم سایر همپالگیهایشان  این بما مربوط  نمیشود  آنچه مربوط است ترجمه های تمیز و
    پاکیزه او بود مترجمی که خود زبانرا یدون کلاس آموخته بود وهمه عمر خودرا صرف اعتلای فرهنگ بی اساس وبی پایه ما ساخته بود .
    از انکه اردشیر زاهدی خائنی بیش نبود حرفی درآن نیست  ناگهان حمله از هر سو با وشروع شدوتیرهای زهر آگین  در چله کمان گذاشته سوی او پرتاب میشد 
     خو د من یکی از آنها بودم هنو زهم به گفته خود اعتقاد دارم چرا که درزمان او زیسته ام  ورابطه اورا با دربار بخوبی میدانم  چرا که یکی از” دوستان  ” با دربارازدواج کرده ومرتب اخباررا بعنوان چاشنی برایمان میاورد ! وهمسر دیگری در وزارت خارحه پست مهمی داشت بنا براین در خیانت او وسایرین شکی نیست .
    حال میرسیم به ان آدمی که سیخ داغ را برای کور کردن چشمان شهلای ملکه سابق در تنور گذاشته من باو وبه حرفهایش اهمیت میدهم بمن چه ارتباطی دارد دیگران از کیسه خلیفه میخورند وراهشانرا نیز تغییر میدهند راه من همان بوده که هست  با شخصی که اورا هیچگاه دوست ند اشتم وندارم ونخواهم داشت اما انگی هم با نمیزنم .
     روزی پرده ها کنار میروند وهمه چیز به راستی اعیان میشود  برایم جالب است که کمونیستهای دوآتشه  توده ای زندان رفته در دو رژیم  – حال چنان از آن خانواده طرفداری میکنند که گویی هزاران سال است که نانخور آنها بوده وبه انها مدیونند.
    نه کمونیسیتم / نه با رزیم سر وکاری دارم ( بیست وپنج سال است که رابطه ام را با آن سر زمین قطع کرده ام )-  همهرا بیازمودم  وهیچ کس را خوش نیافتم خوب شعر میخوانیم خوب ادبیات مینویسیم خوب جوک درست میکنیم خوب درس میخوانیم خیلی باهوشیم  وآن (قد ر باهوشیم که مردانیرا که بما  خدمت کرده اند با فحاشی ومرگ ونفرت از سر زمینمان بیرون میکنیم  وبجایش لانه عقربهای جرارا را باز میکنیم وبرایشان شعر میخوانیم ومدیحه سرایی میکنیم )و اینهمه محسناترا با ریا ودروغ وبیماری درونی وعقده ها مخلوط کرده چیزی از خود ساخته ایم که مثل ومانند ندارد .
    عقده خود بزرگ بینی وبالاتر از دیگران وبرتر بودن درما  ریشه دوانیده است ودیگر نمیتوان آنرا باین اسانی از خود دورساخت ویا خودرا نجات داد حاضر الجواب ودر متلک گویی یدی طولانی داریم .
    راحت توی سر دیگری میزنیم  واورا از خود مانند یک  بیمارای واگیر دار دور میسازیم  معلمی داشتم که مادرش سی سال درانگلستان خدمتگار بود وپدرش دربان یک هتل درجه سوم این دختر تا آخرین درجه تحصیلات عالیه بالا رفت ودرجه دکتر ای خودرا گرفت هیچگاه هم ازاینکه  مادر درچنان وضعیتی بود بیهوده خودرا نارحت نمیسا خت اجتماع از او مادرش تجلیل میکردند !  همه جا اورا میدیدند نه خانواده اش را  واز همه مهمتر ایا باید بر بعضی از پادشاهان نیز خورده گرفت که چرا با دختران معمولی ازدواج کرده اند؟  این عقده حقارت درمیان ما ایرانیان بواسطه هجوم اقوم بیگانه  مانند یک غده سرطانی جای باز کرده است چشم دیدن دیگران را نداریم از خودمان بالاتر باشند اورا بسختی بر زمین میکوبیم وتا ازروی نعش او رد نشویم دست نمیکشیم .
    من کاری به آن شخص  نامبرده ندارم  اما گفته هایش صحیح است وان یکی که درزندان رژیم گذشته  بوده ودرزندان  رژیم  امروزنیز دست پرورده شده حال نوک پیکانرا بسوی همه  تیز کرده است وغیر از خودش کس دیگری را نمیبیند وبا افتخار هم میگوید که : من چپی هستم :  خوب این بود قصه پر غصه امروز ما  گاهی از خودم میپرسم برای کی وچی مینویسی ….واگر آن تعهد نبود  ! پایان 
    ثریا ایرانمنش . 07/05/2020 میلادی برابر با 18 اردیبهشت 199 خورشیدی ! اسپانیا .
  • پت پرده های رنگین

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    ————————————-
    تو همزبان دلی وهم نشین اینه ای 
    طلوع دمیدنت از میان این دو خوش است 
    تو – آفتاب  در آفاق چشمه وچمنی 
    “نادر نادر پور ” 
    در پیاپیج صبح کاذب  فریاد دردرا میشنوم  که میگوید ” 
    بمن جواب بده  بسوی دیگری مرو که بردلت زخم میگذارند وبرچهره ات پنجه میکشند همانند گذشته .
     شلاق  درد با ضر به های پیا پی مرا  از اسمانی که دران جولان میدادم   فرود میاورد  حال گرسنه ام !  او همچنان روی شکم من نشسته است .
    به سیمای رنگ پریده ام در ایینه مینگرم  خطوطی از زندگی  هنوز درچهره ام هویداست  آیینه را غبار فرا گفته است .
    خوابی شگفت بود در دوشینه  شب  همه چیز  در سرراهم  بود  خواب  که راه را برمن گشود  جوانی بسویم آمد وباز نو جوان شدم بی آنکه درصدد گناه باشم .
     خوابی که همه  رویاهای مرا به یقین مبدل ساخت .
    از خود واز اطاق بیرون دویدم   چون یک شاخه درخت شکسته  ونشستم در هوای ازاد  همانند یک برگ  درد فریاد میکشید  ومن به کسی میاندیشیم که امروز از من دور است   اگر او بود دردرا با هم تقسیم میکردیم .
    صدای مرغان خوشخوان صبگاهی  درگوش من ولوله میانداخت  ودر چسم من ماه که میرفت تا صبح را خبر کند  مانند یک نعل وارونه در اسمان میگشت .
    با خود میاندیشیدم که چگونه بخت واقبال  فرو مایگان بلند است ومن در انتهای راه  هنوز فریاد میکشم 
     تولدی دوباره ؟! .
     بین جنگل ومرداب ایستاده ام  وباید یکی را نتخاب میکردم .
    مردابی که درپشت سر گذارده بودم 
    ا ینک درجلوی پاهایم دهان گشوده بود  وجنگلی که داشت میسوخت  در ذهن خفته همه مردم جهان .
    جهان نیزمانند من  میان مر دا ب و جنگل ………
    ودرد همچنان فریاد میکشید /
    با خود دراندیشه بودم ! آه به زودی صبح خواهد دمید وآفتاب دوباره از مشرق نه از خاور ! نه نمیدانم از کدام سو بیرون میزند  پیش از این  هم یک انسان بودم  میل داشتم مانند یک  درخت بایستم اما تبر زنی در کنارم  با تبر پیکرم را زخمی میکرد  سپس به نشیب رسیدم اما نیافتم  .
    آه ای درد لعنتی نو نیز مرا نخواهی افکند با تو درحال  مبارزه هستم  اگر درگذشته ها نتواسنتم ره به بهشت بیابم امروز دربهشتم  ونور معنویت دردلم رخنه کرده است  ـ آ ن روزها نادان بودم امروز نیز شاید باز هم  نادان باشم   هیچ روشنی مرا نشناخت درتاریکی فرو رفتم  حال با یک شعله چراغ ! نه یک شمع دارم بسوی زندگی میروم  مرا رها کن .پایان /
    ثریا ایرانمنش . 06/ 05/ 2020 میلادی برابر با 17 اردیبهشت 13399 خورشیدی . اسپانیا .
  • از قلییون تا کرونا

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا –
    ———————————-
    عمریست  تا بپای  خم  – از پا نشسته ایم 
    در کوی میفروشان – چو مینا نشسته ایم 
    مارا زکوی باده فروشان  گریزی نیست 
    تا باده درخم است  همین جا نشسته ایم
    علی اشتری ” فرهاد “
     دراین فکر بودم که شاعران ما در  گذشته همه  جدایی طلب بودند !!! مثلا صابر اصفهانی . عماد خراسانی . صائب تبریزی . قصاب کاشانی – بابا فغان شیرازی – حافط شیرازی ملای رومی –  طالب آملی  کلیم کاشانی صوفی مازندرانی – عبرت نایینی ووووو…..
     تنها  شاعران نو پا  وتازه جو ونو گو چیزی به دنبال نام خود نداشتند مانند شادروان فریدون مشیری / یا نادر نادر پور و یا بقیه –  شاعر مورد علاقه من نادر نادر پور وسهراب سپهری است  که دراین مقوله برای دلیل آن جایی نیست که ابراز کنم .
    برای دخترم از قلیان مادر بزرگ تعریف میکردم واز گل سرخی که درون آن میانداخت تنها دلخوشی او همین درست کردن قلیان بود وکار مهم او  آ ب زدن بر تنباکو های تازه البته در دوران پیر وشکستگی وافتادگی دیگر قلیانی هم دردسترسش نبود به ناچار گاهی سیگاری ا زمن میگرفت وآنرا میکشید بلد هم نبود تنها دودرا به آسمان میفرستاد  .
    درگذشته های خیلی خیلی دور که او جوان بود برایم تعریف میکرد که چگونه سر ناهار با افتابه لگن نقره دستهارا میشستند وسپس با کمی گلای ودستمالی تمیز دستهاراخشک میکردند وچگونه  کفشهایشانرا درمیهانیها باید عوض میکردند  وچادرشانرا نیز به همچنین غذا هم غیر از قاشق وچنگال نقره با آلیاژ  دیگری نمیخوردند ترجیح میدادند بادست بخورند تا ازفلزات مصنوعی تازه  ببازار آمده استفاده کنند  و غذایش همیشه سبزیجات  بود  نه تخم مرغ ونه کره نمیخورد تنها پنیر گردو ولبنیات  دوغ وشیر وغیره  خوب خانواده اش همه ماشاء اله چشمم به کف پایشان عمرشان از صد هم تجاوز میکرد مثلا خاله من یکصد وده سال داشت که از دنیا رفت هیچ بیماری غیر از کچلی وآبله وسل را نمیشناختند  ! 
     دلم برای آن قلیان وآن روزها تنگ شده نه حاجی میشناختیم ونه بازاری ونه توده ای ونه ناسیونالیسم  تنها تفریح ما گلدوزی بود وشبها کنار آتش گوش دادن به اشعار حافظ یا خواجوی کرمانی ویا شمس تبریزی وقصه های مادرر که برایمان میگفت : زیر نور لامپای بزرگ نه برق داشتیم ونه یخچال  تنها از کوزه های گلی آب خنک مینوشیدیم  وباغمان چه صفایی داشت درختان میوه هیچکدام به سم آلوده نبودند میوه ها با افتاب وطبیعت رشدکرده بزرگ میشدند ومن نشسته آنهارا میخوردم بهترین  ایامم آن بود که بالای درخت بروم ومیوه های تازه را بچینم وبخورم  تابسستانها وکوجکردن خانواده به ده برایم صافیی داشت  همه آن ده متعلق بخودمان بود وهمه آدمها مار دوست داشتند .
     امروز چهار دانه شاه توت  مصنوعی درون یک جعبه پلاستیک بزرگ به قیمت چهار پوند  باید خرید !!!  از توت سفیید سالهاست  که بیخریم درختانش را برای ساختمانهای لاکچری از بییخ وبن بریدیند  پسته هایمان   ساخت چین است  لبسهایمان  ساخت چین است خمیر دندان وصابون  ساخت چین است   هر چهرا که میبوییم بوی ضد عفونی میدهد عطرها بوهایشان عوض شد تا دیگر خاطره ای باقی نماند  خاطره را  دردلمان پنهان میکنیم  امروز مهمترین  سر گرمی ما موجود ساختگی بنام (کورونا )میباشد که مانند توب دست به دست میگردد از این دیار به ان دیارمیرود  کار فوتبالیستهارا نیز کساد کرده وکار سایر ورزشکاران را !!!
    معاشقه  من با درختان تنها در پشت ذهنم پنهان است وگمان نکنم دیگر هیچگاه درختی را ببینم که طبیعی باشد امروز درختان اقاقیا جایشانرا به درختان گلرنگ چینی داده اند  دیگر حتی به اسمان هم نمیشود اعتماد کرد چه بسا ماه هم دیگر طبیعی نباشد  من مانده ام ام واندیشه های بی امانم  درخلوت صبح  چه ابر آلود وجه آفتابی  خواب مرا دگرگون کرده  ومرا بیدار میسازند  دیگر نمیتوان از فروغ لاجوردین حرف زد  تنها باید به عنکوبتهایی که بر طاق رنگین اسمان راه میروند بنگرم تا شاید بتوانم افسانه ای بسازم برای شما .
    چهار ماه درخانه نشستن ودررا به روی همه بستن وگریختن از خویشتن وبغض هارا درگلو خاموش ساختن  راه نفس را میبندد .
    وتو ! ای یگانه یار  بیشتر با من سخن بگوی با لبخندی شاد نه با فریاد .
    میدانم که خاکی  مطمئن در زیر پاهای ما نیست  اما نگاه من هر روز به اسمان شهر توست  که خود  بر قله بیرحم تنهایی مکان دارم  وز نا امیدی فریاد میکشم . درب بگشا .ث 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 06/05/2020 میلادی برابر با 17 اردیبهشت 1399 خورشیدی !
  • چرا نیمی دیگر باید ببمیریم !

    ثریا ایرانمنش  لب پرچین ” اسپانیا .
    ——————————-

    شب درویش اگر درپی نان میگذرد
     روز منعم به غم سود وزیان میگذرد

    بدبختی ما این است یعنی بدبختی قشری از جامعه دنیا که همیشه باید زیر فشار وجور  حکام ستمگر  بروند  وآنها کم کم مردم را  به این ظلم وستم بدبختی عادت میدهند  وآزادی اندیشه را ازآنها میگیرند
    حال یا درلباس قانون  یا لباس  ارباب  ویا لباس قدرت  یکی از قوانین بزرگ خانوادگی   شکل میگیرد  اوامر پدر را اطاعت میکند وهمچنان این سلسله ادامه یافته تا به یک قدرت پنهانی وبزرگ برسند .
    همیشه درخانواده قوی ترین  آنسان حاکم است وان پدر خانواده میباشد اوامر او بدون چون وچرا باید اطاعت شود وپس از او پسر بزرگ  جانشین پدر شده وهمان راه را ادامه میدهد وبدینسان قبیله ها شکل میگیرند  بقیه اعضای خانواده مانند حیوانات تنها به کارهای معمولی واداره قبیله میپردازند پس از آن قبیله توسعه پیدا میکند قانون  را به جامعه برده وتحمیل میکند   ودرهمین جاریشه   یک حکومت جبار نقش  گرفته  فرمایشها شروع میشوند احکام رشد میکنند  وآنکه ضعیف ترا است باید بمیرد واین قانون در بعضی از حیوانات نیز  وجود دارد ضعیف وبیمارا بحال خود گذاشته وخانواده راهی دشتهای دیگر میشود .
    این بردگی ها وبزرگ نماییها ادامه دار میشوند جنگها شکل میگیرند  وجابجایهایی انسانها را  نیز به دنبال دارد  این بردگی ازهفتاد  وهشتاد سال قبل از میلادمسیح  نیز ادامه داشته است ونویسندگان بزرگی آنهارا به رشته تحریر دراورده اند .
    امروز این بردگی  وبرده داری  شکل دیگری بخود گرفته است فشار حاکمین امروزی  وزورگویی رهبران به تدریج  اعصاب مردم را درهم ریخته  حال امروز زندانی هستیم   وچه بسا این زندان  یکسال  یا بیشتر طول بکشد  وپس از بیرون امدن نیز دچار مشگلات دیگری خواهیم شد  دچار کمبود غذا ومشگل آب وتغییر جو و زیر رو وجابجا شدن فصلها وگرمایش شدید  زمین .واز همه مهمتر  دوری از یکدیگر .
    این بلاهای زمینی تنها شامل حال ما مردمان محروم از عضویت در قبیله  میشود  سالها پیش جناب ” بوش  پدر” در یکی از سخن رانیهایشان از ” نظم نوین جهانی ” سخن گفتند کسی آنروز غیر از” خودیها” چیزی ا زاین جمله نفهمید امروز هم از این زندانی شدن احباری چیزی نمی دانند تنها وحشت مرگ آنهارا مجبور به اطاعت کرده است هر روز یک سلسله آمار مرگ وبیماری را بجای صبحانه وناهار وشام بخورد ما میدهند وبیخبرا نندکه  نمیدانند  ” قبیله ” برزگ حاکم بر سرنوشتها میباشند .

    بیماران وانهاییکه توان کار کرد ن ندارند وفرزندان علیل وعقب مانده سیاه پوستان وقبیله دورافتاده که درجنگلها زندگی میکنند همه  محکوم به نابودی میباشند عضو  قبیله لردها وسایرین هستند که تصمیم میگیرند جمعیت دنیا باید محدود شود ویا کم تر آنها برای   برای دنیا وگرمایش زمین ! خطرناکند !.
    باید همه بشکل همان دختر بچه نازنازی که دور دنیا راه افتاد وگفت ” شما آینده مارا به خطر انداخته اید “وهمه برای او کف زدند وهورا کشیدند رشد کنیم نه بیشتر.
    باید مواظب جو وهوا باشیم تا اقایان بتوانند نفس بکشند مهم نیست که نیم جهان از بین میروند  زیر خاک رفته وبا بلدوز روی آنهارا صاف میکنند ورویشان برجهای چندین طبقه میسازند برای دفتر ویا حمع آوری اسناد !!وقراردادها ودست آخر عروج به سیاره ای دیگر .

    دیگر نه کلیسایی ونه مسجدی ونه معبدی  وجود نخواهد داشت تنها یک معبد است وآن هنوز هویدا نشده واز روی ان پرده برداری نکرده اند .
    اگر خیلی احتیاج داشتید که با خدای بزرگ خدا حافظی کنید از راه  دور واز طریق همان ابرهای نامریی که امروز بطور رایگان دردسترس شماست میتوانید دعای خودرا  وخواسته  هایتان را  برای او بفرستید حتما خواهد شنید چون خود او هم به همین دستگاهها متصل است .
    باقی ممیانند آن اعضای خانواده بزرگ ! که باهم پیوندها دارند وهم خونی وهم سازی آنها دیگر احتیاجی به )(ادم زیادی ) ندارند .
    درکتاب ( پرو تیکال نوشته پلو تارک )بدینگونه آمده است :
    ” ارسطو نقل میکند که اولیگارشی های آتن سوگندشان چنین بود : (سوگند میخورم  وتعهد میکنم  که خصم مردم باشم وهرچه بیشتر بکوشم تا آنهارا گمراه سازم ) ….که خوب نمونه اش را ما در جمهوری من درآری اسلامی میبینیم آدمکشی  ازاد دشمن یکدیگر بودن  طبیعی وگمراه کردن مردم به راحتی صورت میگیرد .
    حال امروز این اقوام جدید وعضو شورای بزرگ ( جمجمه واستخوان )  به همان روش  دارند .مارا از پیش میبرند  وبدین سان است  که نیم دیگر خواهند مرد  تنها حسن این کارا این است  که دیگر حکومت خدایی در جهان وجود نخواهد داشت .پایان
    ثریا ایرانمنش / 04/05/2020 میلادی برابر با 15 اردیبهشت 1399 خورشیدی !

  • روز مادر

    ااختصاصی برای روز مادر !
    ===============
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    روز مادر ! روز مادر روزی است که مادر متوجه میشود چه موجود بدبختی است موجودی که تنها برای دلخوشی اش یک روز را باو اختصاص داده اند .
    مادر زنی است که همسرش اورا میکشد ویا از بالکن به پایین پرتاب میسازد 
    مارد زنی است  که باید برای فرزندانش خون بگرید یا در زندانها هستند یا اسیرند یا مرده اند ویا خواهند مرد .
    مادر  تنها یک موجود فرسوده  وبی دست وپایی است  که  زیر دست وپاهای مردانش لگد مال میشود این مردان وزنانی که بوجود میاورد تا درسایه آنها آرامش بیابد  اما تکه های سنگی هستند که درانتظار هر چه زودتر رفتن او .شرش را از سر بقیه کندن است .
    مادر یعنی یک دایه بزرگوار که کمی باو حرمت گذاشته  بجای مطبخ ودرطاق زیر زمینی در اطاق بالا میخوابد .
    مادر ! نه تنها بهشت زیر پای او نیست بلکه درمیان آتش جهنم هر روز وهر ساعت میسوزد وبهترین غذایی که میخورد وگوارترین آبی که مینوشد غصه ها واشکهای اویند .
    مادر زنی بیچاره است وبه هنگام پیری اورا درون یک اشغال دانی بنام خانه سالمندان رها میکنند تا بمیرد .
     مادر تنها یک مادر درجهان وجود دارد آنهم مادر عیسی مسیح است که فرزندی را برای قربانی وشهرت بوجود آورد .  این شهرت بعدها نصیب او شد  قبلا یهودا به شهرت رسیده بود وزمانی که سکه هایش تمام شدند  مردم روز بسوی مادر  آوردند واورا بچه بغل درمعابد نشاندند .
    {مادر ! اما زنی  با اعتبار  با شخصیت با دانایی ونهایت مهربانی وفدارکار تا پای جانش برای فرزندانش می ایستد  اما کسی اورا بباز ی نمیگیرد تنها رهایش میکنند باو دستور میدهند همه عقاید اورا نادیده انگاشته وبر خلاف  گفته های او عمل میکنند  مادر دیگر پیز  شده  وعقلش را بکلی از دست داده است وتنها به دوران خودش چسپیده ودرزمان خودش قفل شده با عقاید خود }. .
    مادر زنی عقب مانده ودرنهایت دستمالی است گره خورده درکنجی افتاده  هرازگاهی اورا میتکانند  ودوباره سر جایش میگذارند  وخدا نکند دچار حواس پرتی ویا آلزایمر شود دیگر برای همیشه  زنده بگور است .
    اینهارا دیده ام  در میان افراد منختلف  وانسانهای دیگر مادرانی فداکار که همه هستی خودرا نثار فرزندانشان میکنند بدون هیچ چشم داشتی اما به هنگام فرسودگی وافتادگی همه باو دستور میدهند با اجازه باید از جایش تکان بخورد ویا نخورد .و خانه اش را از زیر پایش میکشند واورا به همان میهمانخانه ها برای مردن به امانت میگذارند .
    نه ! مادر بودن شغل خوبی نیست  ابدا خوب نیست بخصوص در فرهنگهایی نظیر فرهنگ جهان سوم 
    خوب ! مادر  ومادران جهان  که درهر فصلی وهر سر زمینی یک روز را بشما اختصاص داده اند  روتان بهروز .
    اسپانیا . یکشنبه /سوم ماه می 2020 میلادی .
    ثریا /  
  • تاریخ یا تاریکی .

    دلنوشته امروز / 
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” /
    امرو صبح زود خواب آلوده   چیزکی نوشتم از تاریخ نام بردم  .  رفتم بسوی اطاقی که روزی دفتر کارم بود وامروز در اختیار  همراهان وپرستاران شبانه من است وآنرا بمیل خود آراسته اند  نگاهی به قفسه کتابهایم انداختم  گویی مقداری  زباله رویهم انباشه شده   دست بردم تا یکی را بردارم  همگی روی سرم تلمبار شدند .
    به دنبال تاریخ میگشتم تاریخ را درلابلای  صفحات کتابهای ودرکنار بیوگرافی ها ودرکنار خاطرات باید یافت  چیزی نیافتم توده ای ها وکمونیستها حرف خودشانرا میزدند وکتابهایشان رابعنوان ممنوع بودن با قیمتی گران تر میفروختند امروز نگاهی که به آنها  میکنی تنها هما ن ورق باره ها هستند تاریخ  ایران واسپانیا وروابط تجاری  ترجمه شادروان شجاع الدین شفا …اوف خیلی گنده  بود ….. سر انجام توانستم  به چند کتابی  که میروند تا پودر بشوند دست یاففتم یکی از آنها ” دراستانه رستاخیز ”  ترجمه وتخلیص ( الف اریان پور) بود انرا برداشتم کمی از تاریخ دران نوشته بود وتاریخ را خوب تشریح کرده بود از قول بزرگانی نطیر ” اشپیگلر ”  من خیلی به تاریخ علاقه داشتم وگویی پشتوانه ام به تاریخ بود وبدون تاریخ  خالی بودم  اما امروز دیدم تاریخی وجود ندارد تنها جنگها / خون ریزی ها و مقداری سرگذشتها   راست یا دورغ . ما بخوبی نمیدانیم که لوکرس بورژیا واقعا فاسد بوده یانه  ویا ایا با بردارش رابطه همخوابی داشته اینهارا نوشتند وما خواندیم وسپس فیلم آنرا دیدیم وحالمان بهم خورد 
    تاریخ در فرهنگ جناب  ” اشپیگلر”  بدین گونه شکل گرفته است : 
     فرهنگ عرب / فرهنگ مجوس !  که درآغاز  عصر مسیحیت  در سوریه  وآسیای صغیر  شروع  شد وتحت  تاثیر  ایراانیان واقع  گردید  واز این جهت در عصر محمد عبداله  ناگهان  این حس جوشید وتا قاره اروپا هم رسید .
    وعصرصلاح  الدین ایوبی  دولتی  روشن بود  /وفرهنگی دیگر فرهنگ” مایا  ” است  که در حدود دویست سال قبل از میلاد مسیح در امریکای مرکزی در یک جزیره وجود داشته است ( خلاصه نویسی میکنم ) ! 
    اشپیگلر اعتقاد   دارد که  فرهنگ عربی  سخت  مدیون ایرانیان است  وبه همین مناسبت هم آنرا مغ یا مجوس میخواند ؟!  به راستی یک کشور واحد که بخواهیم نامی بر آن بگذاریم پیدا نخواهیم کرد بهر روی ایشان  ایرانرا جز اریاهای هندی ! میشمارند  که به هند کوچیدند  وبعد کیش زرتشت را بنا نهادند  آیین دهقانی ونشانه ای از جهان بینی آریاییهای هند است ! ( خوب الهی شکر که فهمان بالا رفت )  البته ایشان به انگلیسها هم تاخته اند که بر همه جا  رخنه کرده کشتند وخوردند وبردند وهنوز این کار ادامه دارد  مولانا  میگوید : 
     هین که تاسرافیل  – وقتی راست خیز 
    رستخیزی ساز  پیش از رستخیز 
    حال گویا ماهم امروز در راستای رستاخیزیم . بماند  تا بعد 
    ثریا  /شنبه دوم ماه آپریل 20202 / اسپانیا 
  • فضای ترسناک

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا !
    ———————————
    تا کی اندیشه این عالم پرشور کنی 
     دست درخانه لانه زنبور کنی 
    رستم از سیلی تقدیر به خاک افتاده است 
    تابکی  تکیه بر پنجه  پر روز کنی 
    چند درخواب رود عمر تو  ای بی پروا
    آنقدر خواب نگهدار  که درگور کنی ……….>صائب تبریزی<
    با شروع آژیر پلیسها که مردم را به درون خانه هایشان هدایت میکرد  پرده هارا کشیدم وبه اطاق خواب خود پناه بردم  راس ساعت هشت با اجازه  میتوانی روی بالکن  خانه  بیایی خودی بنمایانی ودوباره به سوراخ  برگردی همان زندگی ” تله تابیزی ” امروز هم پس ا زیک راه پیمایی  گذشته کودکانه  تنها حدود بیست دقیقه نه بیشتر باید طول میکشید اول کودکان زیر سن وحال متعلق به اشخاص مسن است  آنهم تنها بیست دقیقه وجا خالی کنی برای ورزشکاران و…… این داستان مضحک همچنان مردمرا گوسفند وار  تربیت میکند .
    تمام شب  باین فکر میکردم  که آهنگسار وموسیقدان بزرگ روس  وسازنده دریاچه قو نامش چه بوده فراموش کرده بودم زندگی دردناکی را گذرانده بود هم خودش وهم همسرش  آنهم در زمان طاعون  بنا براین دولت روسیه اجازه نمیدهد در زندگی خصوصی او کند وکاو کنند تنها مجازند به اهنگهای او گوش فرا دهند  وامروز صبح نامش بیادم آمد ” چایکوفسکی ” .
    حال نمیدانم چرا  افکار نیمه شب من به طرف این موسیقی دان رفت جای سئوال دارد !/
    کتابی را  میخوانم تنها مرا عصبی میکند تاریخ ها جا بجا گفته ها نیمه کاره این کتاب نه جنبه تاریخی دارد ونه جنبه ادبی تنها یک دفترچه خاطرات است که باید به رژیم سابق میتازید آنهم به کمک ادیتور آن .
     بیخوابی بدجوری بسرم زده بود  بلندشدم وارد اطاق که شدم تلویزیون روشن شد وسپس دوباره خاموش  شد بعد از چند ثانیه ای این بازی را ادامه داد  خوب ! که چی ؟ آنرار وشن کردم وبکلی خاموشش ساختم اخبارا میدانم چیست نمایشی از ترتیب دادن آدمها درمیدانهای شهر .
    دیگر بشر نیستیم  حقوق مان برای همیشه به زیر خاک رفت همچنان که ایرانیهای فقیر که نمیتوانند وعر ضه ندارند درسلک وردیف سربازان جان برکف درایند در زیر زمینها وتونلهایی که خود احداث  کرده اند مانند مورچه ها زندگی میکنند وتنهابرای چند ثاثیه هواخوری از سوراخی بیرون میایند ومن درفکر باغ بزرگ سلسبیل  وحضرت سرکار آقا بودم اا هنوز آن امپراطوی ادامه دارد؟ .
    از ساعت سه ونیم بیدارم  وچشمانمرا به سقف دوخته ام وباین میاندیشم که سر نوشت ما چه خواهد شد سرنوشتی که برایمان رقم زده اند وتا ظهور چقدر باقی مانده است  چگو.نه مردمرا ناکهان به زندانی  خود خواسته بردند که خودشان نیز نمیدانستند  وچگونه حاکمیت امنیتی شد  وچگونه باید زیر نظر اژیر ها بیرون بیاییم ودوباره به چهار دیواریهای خود برگردیم  سالهای بود که سایه اقتصاد وچشم وهم چشمی مردمرا  سرگرم ساخته بود حال اقتصادهم از هم پاشیده ودنیا ی سرمایه  داری مقروض است  ! به کی ؟  ودنیا ی کمونیست  وطرفدار حقوق بشر وطبقه پایین جامعه مشغول جمع کردن طلاها میباشد وساختن قصزهای گوناگون وتربینت سربازان امنیتی . .
    ظهور نزدیک است ؟ ظهور کی ؟  رویایی که برایمان ساخته اند  هر سایه ای که بلند شد نقش زمینش ساختند  وحال مردم از هرم داغ  بیماری ناشناخته  یا شناخته  ویا راستین  یک یک از ترس جان میسپارند .
    کم کم آمال وارزوها وضرورتهای ملی گرایی نیز خواهند مرد ودیگر کسی به سر زمینی نخواهد اندیشید چرا که اندیشه ها نیز نابود خواهند شد .
    دیگر هیچ سر زمینی خواننده یا نوازندهای نخواهد دشت درعوض مداحان زیادتر  میشوند وهمه با بوق وبلند گو ها ترا به نزدیکی  ظهور آگاه میسازند .
    تاریخ نیز فراموش خواهد شد  چندتن دیگر زنده اند تا تاریخ را درسینه حفظ کرده اند  ودر سر زمین من چند نفر میتوانند حافظ / سعدی/ مولوی/ فردوسی / وسایر شعرای گذشته ونو  وغیره را بیاد بیاورندکم کم فراموشی ونسیان نیز بر آنها غلبه خواهد کرد  وهمه مانند آدمهای  عصر هجر فراموش میکنند حتی موهای زائد پیکر خودرا از بین ببرند دنیا زندانی خواهد شد با زندانبانان مسلح وتکه نانی که از گوشت وپوست خودمان است برایمان پرتاب خواهند کرد .
    در روزگاران گذشته در جایی خواندم که ” گابریل  اودیسیو ” شاعر کمونیست فرانسوی  به هنگام جنگ جهانی دوم  از دورانی  که در زندان المانی ها  افتده بود وبرای تفاهم ودوستی بین خود وسایر زندانیان  وهمدلی از شعر استفاده میبردند   وهریک اشعاری را که درخاطر داشتند میخواندند نا همدلی بین انها ایجاد شود .
    امروز دراین زندان بزرگ که نامش حهان اسست چگونه وبه چه طریق میتوان  بین تن ها همدلی ایجاد کرد ؟ با کدام زبان ؟ وکدام اشعار ؟ وکدام موسیقی؟ وکدام کتاب ؟وچگونه میتوان ازاین  پشت بام به آن بالکن گلی بسوی دلداری پرتاب کرد که گلها  نیز همه به سم آلوده اند .  .پایان 
    آن قهوه های تلخ  دهن سوز 
     وآن حلقه های دود پریشان 
    بر پیشخوان کافه میعاد 
    در شهر دوردست جوانی 
    آن قلب کودکانه ساعت 
    بر سینه برهنه دیوار 
    وآن ساعت تپنده پنهان 
    در ماورای پیراهن من 
    هریک ز شوق لحظه دیدار 
    دراوج اضطراب نهانی…………..نادر  نادرپور و   قطه ای بری ایرج  گرگین :ز کتاب زمین وزمان .
    اول سیگاررا ازما گرفتند وسپس نفس کشیدنرا .
    ثریا ایرانمنش.  02.05.2020میلادی  برابر با 13 اردیبهشت 1399 خورشیدی !اسپانیا .
  • نیمه شبان !

    ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا !.
    ………………………………………
    در اندرون من خسته دل ندانم کیست
    که من خموشم واو درفغان ودرغوغاست
    میدانم کیست ومیدانم از کجا سر چشمه گرفته است – اگر کمی مومن بودم الان بهترین موقع سحری خوردن بود ! اما من ازوحشت خواب بیدار میشوم ؟1
    هر شب با صدای فریاد ها ومشتهای گره خوده بیدار میشوم  من آن روز ها کجا بودم ؟ در کنج شهر کمبریج داشتم به حال این مردم نادان میگریستم  وبا خود میگفتم که  باید از مشتهای گره خورده وفریادهای وحشیانه آنها ترسید …وترسیدم  ! 
    قبلا خانه ام غارت شده بود توسط همسرم ! حال آن حس بیدار را با صاحبان این مشتهای گره خورده درهم میامیختم  بخوبی میدانستم که بدتر خواهدشد شد بدترین روزهارا درجلوی جشمانم میدیدم .
    واو درحالیکه لیوان دردستانش جابجا میشد  بود ولق لق میخورد با لبخندی مزورانه  باین صحنه مینگریست  او خود از یک ایین وا پس گرایانه بیرون آمده بود بنا براین برایش بهتر بود که دست مرا بگیرد وبا چادر به شهر برگرداند  .حساب اموالش را داشت اقوامش میدانستند  من کور کورانه داشتم به دنبال حافظ میرفتم ویا به دنبال خیام بودم ! ویا کتب فلاسفه را میخواندم !.
    خوب میدیدم ومیدانستم که  این شیفتگان دروغین با اندیشه های فریبکارانه  در طلب قدرتند  ودل به بیراهه بسته اند  واندیشه های دیرین میرزا اقاخان وسایر طلایه داران دوران مشروطیت داشت بباد میرفت .
    او خوب میدید با آنکه جشمانش نیمه باز بودند اما لبخند  مزورانه اش  نشان میداد که چندان از این گروه غمگین نیست .
    آن حس بیدار من فر یاد میکشید که ای نادانان به بیراهه میروید نه دعوی غیب گویی  نداشتم اما احساسم تیز جلو تر ازخودم حرکت میکند .
    واینجا بود که ا زخود پرسیدم :
    این شورش این بلوا  وتسلیم  آن رژیم  ایا انتقام خونینی است ویا ته مانده دین  ؟! .
    دیگر هرچه بود درنظر من پایان گرفت  از اطاق بیرون رفتم ودر کنار باغچه گریستم برای مردی که سر زمنیش را دوست داشت وجلو ترا زمان خود حرکت میکرد  میدانست بیمار است میخواست با عجله همه چیز را جلو ببرد ومردم نادان وگرسنه  شهوت وشهرت وخود فروختگان وفرومایگان این موضوع را درک نمیکردند .
    او رفت  درکنج عزلت خویش دیگر به جهان هم بی اعتنا بود جهانی که میپنداشت دوست وغمخوار  اویند حال دشمنانی بودند که بر سر پیکر بیمار او درحال معامله ورو به شورشیان  کرده بودند.
    خنده چندش آور مرد را میدیدم  بگمان خود بی پولی مرا از پای درخواهد آورد وبا او بسوی پستوی مومنین میروم اما کور خوانده بود . ایستادگی کردم  آنقدر ایستادم تا اورا فراری دادم وخودم نیز آواره شدم .
    گرسنگیها خوردم بدبختیها کشیدم بچه هارا به زیر بالم بردم به انها گفتم که هرچه بوده تمام شده دنیای ماهم تمام شد ودنیای دیگری به روی کسانی دیگری باز میشود ما باید محکم باشیم ونشکنیم  ونشکستیم .
    امروز یک مادرم که فرزندانم مرا ” هیروی” خود میدانند واز هر طرف مرا احاطه کرده اند تا از پا 
     نیفتم  میهمانی در وجودم دارم با اونیز کنار آمدم یا ترا میکشم ویا تو مرا بهر روی با هم در جدالیم .
    پرستار بخانه میاید / دکتربخانه میاید  آزمایشهایم درخانه انجام میگیرند  اما من همچنان چالاکم ومیدوم به هرسو تنها شبها دچار بیخوابی شده  وهجوم افکار بی معنی مرا دچار افسردگی میکند ” مانند امشب ”  قهوه امرا درست کردم نشستم به تماشای پختن نان / دوختن لباس / بافتی . بهم مالیدن آشغالهای بعنوان غذا واخبار فوری فوری که هیچکدام پایه واساسی هم ندارند .
    دیگر براییم مهم نیست مردم را شناختم دنیارا نیز  بقول آن مرد راهب مالت را به کسی ده که دستت بگیرد ویا به سگی ده که پایت نگیرد .
    روزهای متمادی است که بیاد ( او ) هستم  کسی که دیگر دراین دنیا نیست وتنها یک امضای او درپشت یک کتاب  همین وبس او ناگهانی از دنیا رفت بی هیچ خبری گیلاس شرابش دردستش بود وخوابیدخوابی که دیگر بیداری نداشت او مرا خوب شناخته بود وروحم را درک کرده بود ونگران بود که مبادا آسیب ببینم اما او از درون من بیخبر بود ان اتشی که بموقع شعله میکشد وخشک وتر را باهم میسوزاند
    نه ! هیچگاه من درونمرا برای او عریان نکردم  چشمان مهربانش ادب ونزاکتش وتحصیلاتش وشغلی که باو برازنده بود درستکاری او درحرفه اش  نه مانند او دیگرنخواهم یافت .
    امروز نمیدانم درکجای دنیا بخاک رفته وایا کسی از و یاد ی میکند؟1 روانش شاد .
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / اول ماه می ! 2020 میلادی برابر با 12 اردیبهشت 1399 خورشیدی .
    ساعت؟ 5/27 دقیقه صبح !- اسپانیا.
  • یک کتاب دونویسنده

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین ” اسپانیا
    ———————————-
    در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز 
    چه توان کرد که سعی من ودل باطل بود
    ………
    به دنبال کتابی میگشتم درون یک قفسه وزیر میز وروی میز کتابهای بهم فشره  مقداری درچمدان وعده زیادی  روی یک قفسه رویهم تلمبار وزیر میز …..
     کتابی را که نویسنده به > دوستی > هدیه داده بود وآن دوست بمن هدیه داد یافتم !!! بنام ” هرچه را که کاشیتم درو کردیم ” که البته نام واقعی این کتاب { یادداشتهای های یک نوکر دولت }بود که درایران تدوین وتصویر وچاپ شده است  این از خصوصیات بارز ما ایرانیان  فرهنگ دوست است که یا همه چیزرا ویران میکنیم ویا میدزدیم بنام خودمان به چاپ میرسانیم  حال این یک ناشر  کمی وجدان داشته وبه نوعی آنرا تدوین کرده که بیشتر به مزاج رژیم کنونی خوش بیاید وجواز چاپ وفروش آنرا دریافت دارد آنهم از مشتی عمله بیسواد…..
    راوی کتاب  از کار کردش ودوران کارمندی وریاستش در سازمان برنامه  مینویسد  وچنانکه که من برداشت کردم  جناب ابتهاج آنجارا امریکایی کرده وعبدالمجید مجیدی کمونیست معروف وهمسر منیر وکیلی آنجارا روسی !!!
    ایرانیان بصورت بومی  وکار گری در آنجا می پلکیدند .
    من خود سالهاهایی را در دوایر دولتی ونیمه دولتی  بعنوان کارمند کار میکردم ریاست کار گزینی ما در دست یک مردک افیونی که همیشه کارت عضویت در ساواک را درجیبش داشت وهمه ازاو وسر کچل او واهمه داشتیم  – زد وبند هارابطه ها ادامه داشتند  –  من رییس دفتر بودم فردا میشدم معاون دفتر وپس فردا  بعنوان سکرتر به قسمت دیگر ی پرتاب میشدم آن دانشی را که اموخته بودم درون جیبم گذاشتم وبه تماشای زنانی بی مغز وتهی وخالی که ببرکت هیکل سکسی وباریکشان وبا توصیه های وزرا واز ما بهتران ریاست را بر عهده میگرفتند بی هیچ دانشی و تحصیلی تنها سیکل اول را تمام کرده بودند !!!!نشستم .
    دزد ی های کارمندان بعنوان کار پرداز یا واسطه خرید  را به راحتی میدیدم واز کنار آنها میگذشتم ودرفکر این  بودم که باز باید یک مساعده بزرگی بگیرم تا بتوانم هشت ونه را با هم جفت نمایم به  القابی  نیز مفتخر بودم  از قبیل ” الیزابت تیلور ایرانی . زیبای زیبایان . شوهر دزدو… غیره !!!!! 
    استخوانهایم خورده شده بودند خسته بودم وبه اولین  خواستگاری که یک بچه حاجی بود وبا زد وبندها وپشتوانه اقوامش به مدیر کلی رسیده بود  مرا برای همسری ویا خدمتکار یخانه اش برد !!!!! 
    مردی منحرف / بیسواد / معتاد . زبانی تلخ وگزنده داشت اما ….واما باد درآستین که من پسر فلانیم عمویم فلانی است ونوکر واشپزخانه حاج آقا بهترین  ته دیگ را درست میکرد !! و با دربار ناصری وصلت کرده بودند حال بیا وباقلا بخور  اسهال بگیر وبمیر !!! همیشه بازار با دربار  وصلت میکرد برای پیشبرد مقاصد هردو مفید بود .
    میدانم آن نویسنده چه میگوید وچه ها نوشته درد اورا بخوبی میفهمم ومیدانم چرا به خارج فرار کرده است .
    کارپردازن دزد صاحب چند خانه درشهرک غرب وامریکا وسوئد شدند فرزندانشان درمدارس سویس درس میخواندند !!!! که الیته برگشتند ودر کا رگاه باباجان مشغول کار شدند با قوانین سخت مدارس سویسی کنار نیامدند .
    فلان دست فروش ناگهان همه صنایع دستی را منحصرا دراختیار گرفت حتی در فرودگاه مهر آباد نیز شعبه باز کرد با کمک فلان تیمسارکه برایش خانم میبرد ! اینهارا بعدها فهمیدم آن روزها سرم زیر بال خودم بود وبر بدبختیهایم اشک میریختم . 
    امروز هم درخارج تنها با پول باز نشستگی زندگی میکنم  دیگر حوصله هیچکسی را ندارم تنها تفریح من خواندن ونوشتن است ویا بافتنی  ماهها از خانه بیرون نمیروم هیچکس را نمی شناسم ونه میل به شناخت آنها دارم  تنها چند دوست ! از قدیم هنوز رشته را نبریده ام بستگی به میل انها دارد  بهر روی این کتاب  مرا بیاد دوران کارمندیهایم انداخت  همسر فلان مردک تریاکی  ناگهان در بهترین  خیابان شهر یک مغازه دودهنه باز میکند نمایندگی  میگیرد در حالیکه درجوانیش از مطرب  ورقاص وعمله هم دست نکشیده بود  فلان خانم مکش مرگ ما با ته صدایی که داشت با کمک فلان وزیر ناگهان به ریاست دفتر مدیر کل وسپس خواننده شده  وناگهان سر از کابارها ورادیو وتلویزیونها  درمیاورد وبه تالار  رودکی هم میرود تا زرزر کند وخوانندگان قدیمی واستخوان دار ما درکنج خانه نان ودوغ میخورند !!! 
    اینهارا دیده ام  سنجیده ام درسکوت  ودر حاشیه راه رفتم اندوخته ای از همه دارم که درلابلای صفحات سپید دفتر چه هایم پنهانند . دیگر حوصله ای نمانده  هیچ چیز برایم معنا ومفهومی ندارد بطور کلی زندگی معنی خودرا ازدست داده است استعداد  دلقکی را هم ندارم تا بعنوان طنز نویس ودلقک روی صحنه راه بروم  به همین علت در لاک خودم فرو رفته ام هیچ چیز دراین  دنیابرایم  مهم نیست اگرناگهان سیل پشت درخانه ام روان شود به راحتی اورا راه میدهم اما خودم با سیلابها نمی رویم  امروز هم شاهد دلقک بازی های  مردمی  تازه روی صفحات یوتیوپ وایسنتا گرام وفیس بوکیم .آنچنان عربده میکشند که گویی رستم دستان ناگهان از قعر گور برخاسته وشمشیرش را کشید  همه تو خالی همه بی معنی وهمه دلقک وعده ای هم در همان زمان عباسقلیخان  وهمان زمان خودشان قفل شده اند وهر هفته کتابی را  باز میکنند برایمان افسانه  میخوانند افسانه های هزارو یک شب  حال درکجا میتوان یک نکته یافت که تازه باشد وبرایت نازگی داشته ونو آوری کند ؟ یکی فلسفه میبافد به زبانی  مینویسد که باید صدها دیکشنری را باز کنی تا معنای یک کلمه را در یابی دیگر ی از ترس مرگ واجل ناگهان درصحنه هویدا میشود  وبرای ملت بدبخت دل میسوزاند حال یا پولش تمام شده یا املاکش را میخواهدوویا از مرگ میترسد !(دنیای خر تو خری است ومتاسفانه ما هم حضورر داریم )!
    خوب دراین بازار بلبشو  باز هم ما امید داشته باشیم  ؟ نه بنا برا این هر لات بی سر وپایی با یک تفنگ ویا یک خرجین اسکناس بخود اجازه میدهد که جهان هنستی را امنیتی کند  با اجازه باید نفس کشید وبا اجازه باید مرد /
    حال در این جویبار تیره ایام رفتن به باغستان کودکی نیز بی معناست  دیگر به آواز نهالی که از رستن خود شاد است نمیتوان دلخوش بود ودیگر درختان کهنسال همه پوک وتوخالی شده ولایق تبرند در انتطار تبر زن.
    انگورها دیگر تازه چیده شده  نیستند  همه غوره هایی هستند که با نورهای مصنوعیی در تابوتها رشد کرده اند  وزاغان سیه پوش تصویر گر این زمانه اند آنچنان زمانه تلخ است که آن دوران محنت بار برایمان شیرینی جاتبخش است .پایان 
    ثریا ایرانمنش / 30 آپریل 2020 میلادی .برابر با 11 اردیبهشت 1399 خورشیدی !! 
    و… چه ماه طولانی وپر بلایی بود.تمام 
  • یا ردیرین

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ————————————
    در صبح آفتابی  آفاق 
     غواص لحظه های  زمان بودم 
    با همت نازنین دوستی که این روزهای خانه نشینی گفتگو با او  نعمت بزرگی است به مصاحبه جناب  امیر اصلان افشار گوش می دادم . جقدر گریستم برای همه آن مردان بزرگ وآن یار ابدی که هنوز نامش سر لوحه هستی من است وهمه عکسهایش را پنهان دارم ار بیم رقیب .
    دیدم چگونه از دل من میگوید ومیگرید .
    ودیدم که تنها ملتی هستیم درجهان  فقط به منافع شخصی خود میاندیشیم برای ما نه ملیت نه هویت نه مذهب نه ایمان نه عقیقده  ارزشی ندارد _ منافع ( کجاست ) ؟ .
    خوشبختانه من چندان با دیگران همراه نیستم درگذشته یک شوری داشتم تا به محافل ادبی وفرهنگی بروم اما دیدیم درپس پرده راز دیگری است  همه خوب سخن میرانند  شیوا اشعارا میخوانند وبسیار خوب نقش بازی میکنند اما در واقع   هنرپیشگانی  هستند که تنها دریک صحنه میتوان آنهارا دید .
    این ر.وزها تنها به یک برنامه نگاه میکنم آنهم ( یکی بود یکی نبود ) بیطرف / غمگین / تنها  ومانند من همصدا .هم فکر است وآنهاییکه قدرت ماندن نداشتند بسرعت جهانرا ترک کردند .
    کتاب جناب افشاررا سالها پیش  آقای محترمی !!! که سفیر پیشین هم بودند قبل از رفتن به بنیاد توحید وسوگند وفاداری به جمهوری بی هویت ایران بمن دادند  شمه از آنرا خواندم وانرا بکناری گذاشتم دردرها زیاد بودند تحمل درد دیگر ندارم .
    امروز مانند یک برگ ریخته در کنار جاده زندگی درحاشیه خودمرا میکشم وراه میروم  ویرانه ها هنوز به نور  دروغین روشند  درهارا بسته ام به روی همه  بعد از چنان غروب غمگینی دیگر جهان برای من ارزشی ندارد اگر زنده ام برای انکه درختی هستم  ومیوه هایم را مینگرم تا زیر دست و
    پاها ی جانوران لگد مال نشوند .
    فیس بوکم ا باز کردم دیدم یکسره تقدیم آن سوی جهان شده است دیگر آنرا باز نخواهم کرد ودیگر چیزی درآن نخواهم نوشت  با آن خط خرچنگی وزشت وکثیف وان آدمهای غول پیکر ویا عواملشان در گوشه وکنار جهان با صورتها رنگ شده برایم ابدا جالب نیستند .
    مراد من رفته امید من رفته دیگر نه به مردم میاندیشم ونه به ان سر زمین توقع هیچ مهربانی وکمکی  را هم از آنها ودیگران نخواهم داشت .
    بعد از چنان خاموشی طلوع حرام باد  واگر صبحی درپیش است به شب تیره مبدل شود چه دلها که بیصدا سوختند وچه چشمانی بیگناه گریستند .
    امروزخودم هستم وایینه هایی که دراطرافم هر لحظه مرا بشکلی نشان میدهند   آیینه هایی  که  بعضی از آنها جیوه های  ریخته شان  چشمان کورهموطنانم را نشان میدهد همان شب کوران  تفکر برای آنها بیفایده است  حال همه مانند برگهای ریخته درجلوی پاهایم به انها مینگرم بی هیچ احساسی.
    آـن شام سیه که خورشید مرا  در میان ابرهای سیاه پنهان کرد  ازیاد برده ام  ودیگر نه به طلوعی میاندیشم ونه به غروبی  ساعاترا درمیابم .
    هر طلوعی غروبی به دنبال دارد آن بامداد روشن صبح ما به پایان رسید و تنها میتوان در تصاویر آنهارا دید .
    جناب امیر اصلان افشار در خاتمه اشاره ای داشتند به آنهاییکه  عکس آن رطیل را در ماه دیده بودند فرمودند در آسمان دوستاره بزرگ نیز همیشه.میدرخشند  یکی { رضا شاه بزرگ است ودیگری محمد رضا شاه }……..
    نفرت برشما  نفرت بر آن شاعران خود فروخته که امروز مینوسند از شما بیزارم ماهم از تو بیزاریم ونفرت داریم .ننگ بر شما چگونه سر زمینی را با دست خود به غارت دادید مانند همان نهنگهایی که خودکشی دسته جمعی کردند حال امروز در پای منبر شهرام و شبتاب و شهیر وسینه میزنید ابراهیم خود فروش  هنوز روی صحنه برایتان میخواند داریوش موادی خود فروش برایتان هنوز بت است وشاه ماهی هنوز لاشه لبریز از چربی خودرا میکشد وشما هورا میکشید ؟!!!وشاهزارده امیر تتلو را  محترم میشمارد ! وای برشما بیچارگان ..
    پایان 
     ثریا ایرانمنش . 29 آپریل 2020 میلادی برابر با دهم ارردیبهشت 1399 خورشیدی !!
  • فریب شب

    ثریاایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    ——————————–
    فریب اسمان – تا رقیبانرا از میان بردارد
    روزها وشبهای مرا –
    به خرمی وشادی زیستن – حرام میسازد 
    …………….
    حال دیگر  کسی را نخواهیم شناخت  واز هم دورخواهیم بود تا انتهای شهر . 
    برای رفتن به پای دار دسته جمعی میروند  دارها هنوز  آویزانند وهر روز بر ریسمانهای  آن اضافه میشود .
    میدان تیز و میدان اعدام هردو به رنگ خون  درامده اند از شرم امروز  وفرشته عدالت با ترازویش وچشمان بسته اش بر روی خاک افتاده  وهمه اورا لگد مال میکنند.
    ودیددگان مارا ودهان مارا با  پارجه های خاطره هایمان خواهند بست / خیلی زود .
    ما با چه اصراری میل داریم دریچه هارا باز کنیم واز پنجره های خاک گرفته  ومه الود به این تاریکیها بنگریم ؟!.
    ما درمیان گشادن دریچه ها وپنجره ها حیران خواهیم ایسنتاد به تماشای خورشیدی که دیگر درپشت شیر نیست ویک یک ستارگان را از وسط دو نیم میسازد  ما تنها گوش به ( فرمان آتش به اختیار ویا فرمان آتش * فرا میدهیم .
    روزهایمان درتاریکی میگذرد وشبهایمان درظلمت  وچه اصراری داریم که ازمیان اینهمه آتنش بیرون جهیم  تا که قهرمان باشیم . قهرمانانرا امروز نیز بر خاک افکندند وبجایش دلاوران مقوایی حاکم شدند .
    همیشه باید منتظر بود  درانتظار یک کیفر  که نامش بی گناهی است /
    نه ! دیگر نباید به کوهسارها اندیشید ویا به ان کوهستانهای بلند  وبرفهای قله ابدی میخ آسمان در زمین . باید بفکر سوراخی بود  برای پنهان شدن از دید شبگردهای دولتی وامنیتی .
    چه اصراری هست که میل داشته باشیم از جویبارها بوی  زلال آب را به مشام جان بکشیم  ویا زمزمه انرا مانند یک موسیقی درون گوشمان جاری سازیم ؟  تنها به چکه چکه شیرهای فلزی مینگریم وقطره قطره که مبادا فردا درتشنگی ها جان بدهیم /
    چه اصراری هست تا معصومیت خودرا  عرضه نماییم کسی آنرا نخواهد دید چشمان همه بسته است کورهایی که یا مادر زادند ویا با موم درگوشها وشیشه بر چشمهایشان راه میروند وعجب  آنکه راهرا خوب میشناسند وگم نخواهند شد.ما گم شدیم.
    ما گم شدگانیم با فریبهای روز وشب درروی صحنه های قلابی مردمان قللابی وقهرمانان قلابی تا انتهای راه میرویم جاده خالیست شهر هم خالیست خانه هم خالیست اما جام می لبریز از اشک ماتم است 
    کودکانمانرا در پشت شیشه های کدر میینم وبر روی شیشه ها بوسه میزنیم ودر آیینه خدارا بشکل کودکی نو پا تماشا میکنیم با اینهمه درعمق وجودمان کور سویی از امید هست . امید به یک فردای بهتر وشب را بیرون کنیم وهمه لباسی از نور خورشید بپوشیم . هنوز امیدی هست . قهرمانان ما خفته اند به زودی بیدار خواهند شد ومارا بخاک خواهند سپرد . پایان 
    ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 28آپریل 2020 میلادی برابر با 9 اردیبهشت 1399 خورشیدی ! 
  • و…. این سکوت !

    ثریا ایرانمنش : لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    سخن از زلف تو گویند  دل وشانه به هم 
    مینمایند دو گم گشته ره خانه به هم 
    حرمت کوی تو گر شیخ وبرهمن  یابند 
    نفروشند  دگر کعبه وبتخانه به هم ………..”ص. اصفهانی “
    امروز بیشتر در فکر بیمارانی هستم که در کنج بیمارستانها روی تختخوابها  افتاده اند پرستاران مهربان تراز پزشکانند ( این را من درزمان بستری بودنم دربیمارستان احساس کردم ) گویی از تو میپرسند که : چرا زنده ای ؟  وچرا با مرگ مبارزه میکنی  اما هرصبح با چهره خندان پرستارانی روبرو بودم که برایم صبحانه میاوردند ویا تختخوابمرا عوض میکردند ویا برایم دارو وسایر لوازم را  میاوردند  با چهرهای لبریز از شادی ولبخند مرا زیبای بی همتا خطاب میکردند !!!  برایشان شکلات میخریدم آنها گله داشتن که چرا این کاررا کرده ام وظیفه آنها پرستاری از من است وبه هنگام ترک بیماراستان همه را بوسیدم وگریستم به راستی دوستانی مهربانی برایم بودند  اما….پزشکان با خلق تنگ / خسته / عصبی / نام ونشانم را میپرسیدند! امروز بفکر بیمارانی هستم که بدون پزشک تنها با کمک پرستاران مهربان ( نه همه)  دارند بین مرگ وزندگی دست وپا میزنند .
    سکوت همه جارا فرا گرفته گویی در شهر مرده ها نشسته ای تنها جیر جیر پرندگان وآوای مرغ حق است که بگوش میرسد وصدای اتومبیل پلیس های گشتی !! روزهای دردناکی را میگذارنیم در وحشت وترس  اگر درمیان جنگها بودیم ویا بمبارانها میدانستیم با صدای آژیرها باید به پناهگاهها برویم آنها را درفیلمها دیده ام ! اما دراین میدان مبارزه مرگ آژیری ندارد وناگهان میافتی بیخبر .
    دراین زندان هول انگیز  دیگر طلوع هر صبحی  بی معنی است  واذان سحری نیز معنای راستین خودرا ازدست داده است .
    خاطره هارا غبار راموشی دربرگرفته وباغ کودکی نیز فراموش شده است  وآن شهر زیبای شگفت انگیز جوانی با دیدن مردان وزنان فرتوت امروزی  ترا بیاد قطار باد پایی میاندازد که باید از راه برسد .فریادها بی صدایند  وپاسخی به همراه ندارند  من سالهاست که خودرا زنده بگور ساخته ام وشب وروزم  را نیز از یاد برده ام برایم چندان هول انگیز نیست اما ازاینکه نتوانم خود برای خرید روزانه ام بیرون بروم برایم دردناک است مانند یک طفل علیل غذاهارا پشت در میگذارند با دستکش وپوزه بند وتو با دستمالهای الوده به مواد ضد عفونی کننده درانتظار نانی هستی برای قوت روزانه ات .
    نه درپاسخ این گفته ها جوابی نیست . هدفی نیست . حرفی نیست . تنها شبها کسی درمن از وحشت تنهایی بخود میلرزد  وهمه هستی را طلب میکند اماجوابی برایش ندارم .
    باغ خشک زندگی سوخته  وخرمن هستی در آتش افروخته  چیزی نیست تا برایش افسانه بگویم  بیاد  بیشه های سرسبز  با برگهایی زردشان وغروبها  که افتاب بر لب بام میرفت امروز بیاد آن افتابم .
    که خود آفتابی بر لب بامی بیش نیستم  دیگر بفکر آن چشمان بادامی در کویر هم نیستم  نه نام ماههارا میدانم ونه میل دارم بیاد بیاورم ( تقویم جلوی رویم ) با خطوط کج ومعوح بمن میگوید که امروز چه روزی است وبه چه کسی باید تسلیت بگویی کمتر تهنیت .
    شاعر بزرگ روزگار ما در اشعاری مستهجن  نفرت از مارا در اشعارشان آورده است  اشعارش مانند نثری که میان انهارا پاک کرده باشی  خود گنده بینی ومنکر همه چیز وهمه کس .وخود شیفته این از خصوصیات ماست .
    قهرمان ما داماد شاه اولین خیانتکار از اب آمد وقهرمان امروز ما  تتلو  است ویا مادونا ! 
    وآن مرد هر صبح یکشنبه با تابلویش برایمان افسانه میگوید  معلمی که برایمان خطوط مرزی را تعیین میکند درون خانه اش .
    ودیگری بما هشدار میدهد اما صدایش را پیوسته قطع میکنند ونیمه کاره باید سخنانی را که میرود راه درستی را بما نشان دهد تکه تکه میشنویم .
    همه گوینده وناصح  شده اند ! وهمه سیاستمدار  وسرزمین درحال مرگ وما دروحشت مردن .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 27 آپریل 2022 میلادی برابر با 8 اردیبهشت 1399 خورشیدی!
  • روح بهاران

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “اسپانیا/
    ——————————–
     با زکن پنحره را …. 
    که نسیم  روز میلاد اقاقی را جشن میگیرد !
    ببند پنجره را که نسیم بوی ویروسهارا به درون نیاورد وبوی مرگ را وبوی دروغ را .
    دولتها دروغ میگویند / رونامه ها دورغ میگویند / مردم را میفربیند . چین اخطار داده است  وهمه نگران آن کوتوله  هستند که حاکم بر سرنوشت میلیونها انسان است /
    دلم برای زمین میسوزد برای کره زمین  تنها دورخود میچرخد با میلیونها ویروس وانواع واقسام آشغالها وزباله ها وباز هم فصلهایش را با روشنایی هایش بما ارزانی میدارد .
    شب گذشته در توییتر خواند م که  کسی را میشناختم از دیر باز وخواننده پر وپا قرص این صفحه بود در فرانسه جان خودرا از دست داد معلوم نیست با چه بیماری وچرا خانواده اش سکوت کرده اند ودرمورد علت مرگ او چیزی ننوشتند تنها یک بیانیه ساده را اعللام داشتند  مراوده ما تنها با رد وبدل کردن چند خط بود . 
    اورا به درستی نمیشناختم میدانستم نویسنده است / مترجم وروزی روزنامه نگار بوده چند کتاب هم دردست تهیه داشت مدتها بود که از آن دیوانه خانه فرار کرده وخودرا به فرانسه رسانده بود  بهرروی احساس بدی دارم احساس تلخی ذهن وتلخی روح .
    نه غروب ونه صبح ونه ظهر برایم فرقی ندارد برای هیچکس  گمان نکنم  همه دریک وحشت یک خوف یک انتظا ر نشسته اند  دلشان خوش است هر روزرا س یک ساعتی بیرون میایند وآنچه درطی روز دردل انبار کرده اند بیرون مییریزند ودوباره به اطاقهای دربسته میروند پرده هارا میکشند وشهر دوباره خاموش میشود .
    وما درماندگان چون یک غریق  در یک آبگیر  گیر کرده ایم  در باورمان چیزی نمیگنجد  دورغهارا باور نداریم ودراین فکریم که چرا این ویروس نا بکار که کم کم بزرگتر وبزرگتر میشود وسالهارا در پیش دارد تنها درجاهای مخصوصی حضورش را اعلام میدارد ؟! .
    هر صبح  جناب  صد راعظم بزرگ اعلامیه میدهندودلخوشی وتعداد رفتگانرا اعلام میدارند ودیگری از پرده  بیرون میجهد که نه دروغ است مردگان بیشترند !!! 
    امروز بجای تماشای شمایل ستارگان وخوانندگان مرده شورهارا میبینم که باهم  دسته جمعی عکس گرفته ماموران کفن ودفن وگورهای دهان باز کرده بهشت زهرا که امروز جهنمی است وبهشت سکینه !
    روز گذشته آوای دلکش ” ذبیحی ” پخش شد مردم دچار نوستالژی دیرینه شده اند ؟!  یاد رفته گان وبیاد رفته ها  بهر روی معلوم نیست کجا میتوان خبر درستی را خواند 
    تمام شب بیدار بودم   واز پشت کرکره های خاک الود به اسمان صاف مینگریستم جه بی خیال  بود بیخبر ازهمه دردها وآلام درونی ما هیچ نقشی بر اسمان دیده نمیشد در فکر از دست رفتن آن مرد آن انسانی که هیچ ازاری بمن نرسانده بود غیر از مهربانی  و…. واز لابلای پنجره نیمه باز  بوی سبزه ها بوی نعنا بوی علفها بمن مژده میداد که :
    زندگی هنوز جریان دارد  بیداری من افق را میگشت  .از ان میگذشت به دوردستها میرفتم وخیلی زود آن خاطره هارا ازیاد میبردم  همه یکپارچه سیاهی بودند  دروغ بودند ریا بودند  وهنوز هم این ریا کاری درفرهنگ پر بار  وتاریخی ما جای دارد به آن افتخار میکنیم .
    روح من در جهت تازه اشیاء جاریست 
    روح من کم سال است 
    روح من گاهی از شوق سرفه اش میگیرد 
    قطره های بارانرا درلابلای آجرها میشمارد 
    روح من گاهی مانند یک سنگ 
    سر راه حقیقت میایستد ………” سهراب سپهری “
    پایان
     ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 26آپریل 2020 میلادی برابر با 7 اردیبهشت 1399 خورشیدی !
  • در جستجوی هیچ

    ثریا / اسپانیا / شنبه 25 آپریل 2020 میلادی .
    ————————————–
    دیگر به جستجوی من  
    بر درهیچ درگاه  وکوی مگرد 
    من درآستانه دریا ایستاده ام
    من درمعبر باد ها  وفریاد ها 
    درسر جهارراه بی فصلی 
    در میان یک چهار چوب شکسته 
    به آسمان الوده مینگرم 
    در قابی که درزیر تصویر توست 
    نوشتم : 
    که ما  “چقدر تنهاییم “
    واین برگ خالی 
    این برگ بی رمق 
    بانتظار تو  لبریز شد 
    از کلمات بی معنا 
    تا چند خواهد ماند ؟ نمیدانم 
    با رفتن تو جریان باد را پذیرا شد 
    وافسردگی حیوانات را  
     وجاودانگی روح بلند ترا 
    عشق وترس  خواهر وبرادر  مرگند 
    من رازهایم را 
    در میان روح تو تقسیم کرده ام 
    ترا به هیبت گنجی نهان 
    در سینه نگاه داشتم 
    ترا … که آز گزند اب وخاک 
    درامان باشی 
    ودرتملک خاک وباران وبرف 
     ونفوذ آنها به گرداب نیفتی  
    نامت بر سینه من نقش بسته است 
    تنها نام تو مقدس است 
    فصلی نیست  نه آغازی نه پایانی 
    باغ  بی برگی در استانه انهدام 
    در طراحی پیچا پیچ  مخالفین 
    وترانه سرایان 
    که ادیبانه ترا میرانند 
    ومرا میرانند 
    یاد آن زمان گرامی باد 
    که با دخیزها وبادها درکوشمان
     زمزمه  میانداختند 
    وشورش میکردند  طوفانهای رنگا رنگی 
    که بازهم ما آنهارا میراندیم 
    و….. امروز دانستم که من وتو 
    چقدر تنهاییم 
    ثریا /  اسپانیا /برکه های خشک شده .
  • دلنوشته

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا-
    ——————————–
    خبری در راه هست  وخبرهایی در سر زمینهای دروغین که هیچگاه  نامی بلند آوازه نداشتند .
       وعده ای ازا آنها از قعر دریاها واقیانوسها بر آمدند وما  وسر زمنیمان کم کم به دریاها فرو شدیم نه برای یافتن در وجواهر بلکه برای مردن .و دفن شدن .
    خبرهایی درراه است به زودی وارد دنیای جدیدی خواهیم شد دنیایی که حتی درون تختخوابها ئ ولحافهای پهن شده روی زمین نیز در امان نخواهیم بود وهمیشه چشمانی نامریی مارا خواهد پایید . چرا ؟ 
    دلیل اینهمه ترس ووحشت سران بزرگ ومجمع عمومی آنها ازچیست ؟  ثروتشانرا اندوخته اند حال همه دنیارا میخواهند همه را یکجا  چماقداران وتبر به دستانشان درسر تا سر دنیا مارا دنبال میکنند .
    دیگر فردا روزی برای ما نخواهد بود  مادر درگوشه ای با دهانی بسته  فرزندش را که او  نیز دهانش بسته است در بغل میگیرد وبرای امروز اشک میریزد اول با ماسک دهانرا می بنند وسپس با سیماب /
    خبری درراه است خبری وحشتناکترا ز این بیماری رها شده دربین انسانها وکم شدن جمعیت عدد 22 را همیشه بخاطر بسپارید وصلیبهای وارونه را وان مردی که امروز بصورت یک نوزاد درکنج کلیساها زیر گرد وغبارها فراموش میشود اما عصای موسی از طلای ناب از سقف آسمان اویزان خواهد شد آسمانی دروغین با ستارگانی دروغین .
    بر چشمان عاشقان طلا پرده کسیده شد وبردگان درآنسوی  دیوار به کار مشغولند  سرمایه های تجارت وضیافتها باید محفوظ بماند  دهانترا خواهند بویید وخواهند بست وچشمانت را  نیز تنها دستهایت کار خواهند کرد آسیاب را باید بچرخانند تا آرد  برای پختن نانهای شیرین وگرم آنها آماده شود وآشپزخانه تنورش گرم .
     خبری دیگر درراه است .
    دیگر اه کشیدن برای آن _ دیار اهورایی  بی فایده است  دیگر اندیشیدن گناه بزرگی است . وآن وادی ولادت نیز گم میشود دیگر کسی نمیداند درکجا  زاده شده وبه کدام شیشه فرو میرود ویا نبدیل به  چه موادی خواهد شد.؟!.
    خبری دیگر درراه است – خبری دردناکتر از تمام خبرهای زمانه ..
    دیار اهوارایی دیگر کمتر از بازار برده فروشان نخواهد بود  وآفتاب برای همیشه درآنجا غروب خواهد کرد  آفنتاب را نیز از ما دزدیدند به کمک قداره داران بی مغز وتربیت شده که آتش به گیسوان زنان زدند وزیبایی را در میان غبارهای پلید پنهان ساختند  .
    مادر دیگر همان ماشین جوجه کشی خواهد بود  ودرسن چهل سالگی به درون شیشه آزمایشگاه انتقال پیدا میکند دیگر ماد ربرگ بودن افتخاری نیست مادر بودن نیز حرمتی ندارد .
    خبری دیگر درراه است خبری دردناکترا روزقیامت وپل سراط دروغین وپیامبران دورغین  ودنیا تبدیل میشود به زنده بگوران  وهمان قرن وحشت بادیه نشینان .
    عمر آن دود که در صحبت دلدار گذشت 
    حیف وصد حیف که ان دولت بیدار گذشت 
    آفتابی زد وویرانه دل را  روشن کرد 
    لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت 
    بلبلان راهمه پر ریزد وریزند ز شاخ 
    گر بدانند چه بر سر مرغ گرفتار گذشت…..” عماد خراسانی “
    وخواها گذشت ومیگذرد .باید بیداربود.
    پایان 
     ثریا ایرانمشن / 25 آپریل 2020 برابر با ششم اردیبهشت 1390 خورشیدی!