Category: General

  • فریب میخوریم

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    به سر تپه معراج شقایق رفتند ….
     پشت هیچستان چتر خواهش باز است 
    تا نسیم  عطشی در بن برگی بدود 
    زنگ باران به صدا درمیاید
      آدم اینجا تنهاست . تنها .
    ودراین تنهایی سایه نارونی  تا ابدیت جاریست ……..” سهراب سپهری ” 
     همه ر ا تنها گذاشتند فریب بزرگی بود برای بقای  ابدیت ” بیل وملیسا” تا آنها بتوانند دنیارا درمیان مشتهای پر شده خود داشته باشند و آرزوی مستر “کسین” نیز برآورده شد تا جمعیت کهنه  کم شود وقوم موسی کلیم اله برجهان  حاکم باشد این ارزوی دیرینه ایست  که ار قرون واعصار تاریخ درکتابهای مقدس نما نیز آمده است .
    فقر ونداری بیچارگی ودرماندگی درانتظار آنهایی است که نه خواستند  ونه توانستند  پادوهایشان در کنار مقبره انها به خاک لیسی مشغول خواهند بود  ومردم عادی کم کم ویا گروهی به زیر خاک خواهند رفت .
    آن روز که آدم در بهشت ازلی دانه ای را خورد وبیرون شد همان دانه معرفت بود  معرفت بمعنای شناسایی  وآشکار کردن تضادهاست .
    دوران کودکی ما تمام شد اما کودکان امروزی  را چه خواهند ساخت ؟  آنها چگونه به مرحله بلوغ خواهند رسید ؟ وچگونه با این دنیای غریب آشنا خواهند شد ؟ 
    تضادها اعیانند  درمیان ” آنهاهمه چیز ابدی وامکان پذیر است 
     وگناه این  تحفه ازلی وابدی را به دیگران هدیه میدهند ! 
    این نخستین غربت انسانها بود  غروب وغربت همه دریک خط قرار دارند  وبدان معناست که خورشید  دیگر راهنمای عده ای نخواهد بود  وتنها برای کسانی خواهد درخشید که ( خصوصی ) باشند ودر( خصوصی سازیها ) شریک  وروزیکه ارباب بزرگ پیام داد که فلان ایالترا میخرد  همان آوایی بود که بگوش عده ای ” خودی” رسید ” وهمه خصوص شدند وخصوص زندگی را ساختند جزیره ها از زیر اقیانوسنها سر برآوردند ومحل زندگی اشراف شدند ! 
     دیگر کاروان بی نوایان در بین راههای پرخطر به اسانی نمیتوانند عبور کنند مارهای غاشیه وعقربهای جرار درانتظارشان دهان گشوده اند در کسوت یک ” آدم امنیتی ” !
    وبدین سان ما انسانها – با خروج از بهشت } بیل وملیسا ومستر کیسین} وسایرین  بر زمین پرخاری پای مینهیم  ودرهجرتی ابدی بخاک خواهیم رفت /
    شعر معنای خودرا گم میکند چنانکه که کرده است وموسیقی ما تنها آوای شیپورهای هراس انگیز است که مارا برای بردن  زیرنور از تاریکی برای چند ساعتی به روی تپه ها میبرند ودوباره به آغل برمیگردانند مشتی علف جلویمان میریزند برای تولید نسل مارا احتیاج دارند وبقیه که ناتوانند یا اخته شد ویا بنوعی ازمیان خواند رفت ودرکورهای الکترونیکی خواهند سوخت .
    : زندگی تله تابیز” یادتان هست ؟؟!. ما امروز هما ن عروسکها یی هستیم که با غرش وآژیر  پلیسهای گشتی ساعتی افتاب میخوریم دوباره به آغلهای خود میرویم . بافتنی میبافیم اشپزی میکنیم وخیاطی را فرا میگیریم برای دوختن درزهای فراخ زخمهایمان !.
    نان برای ما نیست / اب جاری برای ما نیست / تنها درجویبارهای گل الوده ودریاها س محل عبور .مرور کشتی ها میتوانیم پیکر خودرا به انواع اقسام بیماریها آلوده سازیم .
    نیمه دوم دنیا بعنوان تجدد دوباره شکل خواخد گرفت اما درمیان انها انسانی یافت نمیشود  دیگر غربت معنایی نخواهد داشت  واندوه وشادی یکی خواهد بود /  دیگر کسی در خیال وخاطره ها سفر نخواهد .کرد  تنها زمان  تولد ومرگ است میانی ندارد  حال اینده برایمان روشن خواهد کرد که مقضیات زمان چگونه است؟ .
    تا فرصت باقیست من به عشق میاندیشم افکارم را نمیتوانند ازمن بگیرند ویا به دزدند  من هم رنگ جماعت نخواهم شد / 
    وزنه های سنگینی را بلند کرده وبرجای نهادم  هنوز ایستادگی میکنم وتن به حقارت آنها نمیدهم . امروز مرثیه گوی دل دیوانه خویشم وبس .پایان 
    ثریا ایرانمنش . 24 آپریل 2020 میلادی برابر با پنجم ادیبهشت 1399 خورشیدی .اسپانیا 
  • انشای امروز ما !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————–
    عجب از وفای جانان  که تفقدی نفرمود 
    نه به نامه ای پیامی نه بخامه ای سلامی
    ———————————–
    بحث وجدال ما با دخترم بالا میگیرد حسابی شستشوی مغزی شده هم از طریق همسرش وهم از طریق برنامه های تحمیلی ونفصلی تلویزیونها ورادیوهای درخدمت رهبری ! با پول رهبری  ! شاه بدبود ! همین کلام را  باید مرتب بشنوم  شاه را من دوست میدارم غیراز همه خانواده پهلوی تنها محمد رضا شاه ورضا شاه را دوست میدارم  امروز عکس زیبای وتمام قد ورعنای حضرت ولایتعهدی را دیدم در کنار همسر مهربانشان به ورزش یوگا مشغول بودندودرهمین بین  پیامی هم فرستادند  ایشان همه پیامهارا از قبل درجیب مبارکشان دارند وچهل ویکسال تنها به همین پیامها اکتفا کرده اند وکسی نیست از طرفداران پر وپا قرص آنها بپرسد  که اگر پدر بد بود واورا بیرون راندید  با پسر چکار دارید خیال میکنید برایتان بهشت را به ارمغان خواهد آورد ؟ ا خرابیهارا آباد خواهد ساخت آن مملکت ویران شده وغارت شده به یک قدرتی ما فوق قدرت بشری احتیاج دارد  اول باید انرا ضد عفونی کنند و آنچه را که به یغما برده شده پس بگیرند دریای خز را و حلیج فارس را  واجنبیان  ومفتحوران وآدمکشان  را بیرون بفرستند احیتیاج به مردانی از خود گذشته دارد  مردانی وطن پرست تحصیل کرده وبا سلامت  روح وجسم  که متاسفانه امروز نادرند  وکمتر یافت میشوند .
    شاهنشاه اریامهر شانس بزرگی داشت که مردانی بزرگ درکنارش بودند مردانی استخوان  خوردکرده درسیاست نه خودفروشان کانادایی/ انگلیسی/ چینی / امریکایی/ افریقایی/ اسپانیایی/ فرانسوی / سوئدی / روسی وغیره ! .
     ایران درحال حاضر یک بیمار روی بمرگ است  بیماری که  که هیچ طببب دلسوزی ندارد .
    آنهایی که دروند حسابی مانند همه  دچار شسشوی مغزی شده اند یا روانید ویا بیمار ویا معتاد بیرونی ها هم گمان نکننم  کمک هزینه ای دولتهای غربی وامکاناترا ازدست بدهند وروی  به بیمارستانی  بیاورند که درآنجا یبمار محتضری خفته است  درخارج  بمدد داد وستدها صاحب خانه های چندی شدند وپولهایشان محفوظ است  به بورس ها اعتماد دارند ومیدانند روی کدام مهره بازی کنند کازینوها برقرار است ومیکده ها فراوان ! آن یکی هم میرسد !!!ومهرویان وغلمان  بهشتی خدمتگذار شبانه روز. 
    دیگر قراردادهای نفتی هم چندان بازدهی ندارد که پنج درصد آن به حساب شخصی بانوان واقایان ریخته شود ایران را اغارت کردند ایران برای همه دولتمردان وسیاسیون یک کیسه بزرگ زر بود که آمدند وکشتند خوردند وبردند  ایا دیگر چیزی باقیمانده است ؟  چهل سال هرکسی پشت یک تریبون نشست وقصه های صد من یکقاز رابرای مردم خواند یکی قصه ننه من غریبم را خواند مشتی پیر مفنگی وفسیل با زور رنگ وروغن  امدند ونشستند  مردمرا سرگم کردند خوانندگان درروی صحنه برایشان آواز خواند ورقصیدند بهر روی سرگرمی فراوان بود شاه ماهی را میخواستند  که او مانند یک کیسه پرازچربی وارد شد ! نتها چیزی را که درگمان خود نداشتند  همان مادر کهنسال واز کار افتاده ای بود که به وجود آنها احتیاج داشت وآنها باو پشت کردند پیراست بگذار تا بمیرد همان کاری را که امروز با سالمندان و بیماران رو بمرگ  انجام میدهند این جناب ویروس انتخابی است !!! ماهم علف خورده ایم وجو !.
     وامروز همشهریهایما ن هم وطنان ما از وجود مبارک شتر مرکب رسول اکرم بهره ها میبرند لبهایش را میبوسند ولبانشانرا بشکل لب شتر درمیاوردندوادار اورا مینوشند وبقیه قضایا !!!!!
    وکم کم ایران با کمک انشا نویسان ترک و / کرد / و شمال  وجنوب  تجزیه خواهد شد وایرانستانی برجای میماند خشک وبی ا ب و علف  با مردمی گرسنه ووحشی تر !!!!
    چه آرزوها دردلت بود مرد ! چگونه این افعی را به خانه ات راه دادی ؟  دست پخت اطرافیان خائن خود  مانند داماد رشیدت ؟!درکنارت راه رفت وتو خوشبخت بودی !!!! زمانی فهمیدی که دیگر دیربود خیلی دیر هم برای تو وهم برای ما . روانت شاد.
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / 23 آپریل 2020 میلادی برابر با چهارم اردیبهشت 1399 خورشیدی وبقیه قضایا!!!
  • هیچ درهیج برما مپیج

    ثریا ایرانمشن ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ———————————
    ای زده مطرب غمت  دردل ما ترانه ای 
    در دل ودرد ماغ  جان رفته  زتو نشانه ای 
    جونکه خیال  خوش دلی از سوی غیب رسید 
    زآنش  عشق  برجهد  تا بفلک نشانه ای 
    زهره عشق  چونکه زند پنجه خود به اب وگل 
     قامت ما  چون چنگ  شده سینه ما چغانه ای….”شمس تبریزی “
     دیگر جوان نیستم  وآتش  سرخ صبگاهی نیز چندان روشن وپر حرارت نیست  قله البرز زیر خروارها  گرد وغبار نا دانی وهوای آلوده  ومتعفن دفن شده  دیگر مدار او خوشآیند نیست .
    من دراین صبح  غم الوده کهنسالی ودربیمارستان یا تیمارستان جهان  بی آنکه شعله ای دراسمان باشد  چشم به بیراهه ها دوخته ام .
     حال هنوز دربهار که گویی زمستان سرد  ویخ بسته ای ست  همراه با باد زمستانی که باخود بوی مرگ را میاورد.
    این اشک است وباران نیست که بر 
    پشت دستهای من مینشیند  ومن هر روزاز خود دورتر میشوم  دراندیشه های گوناگون بیگانگی وبیهودگی  در سر زمین دیگران بسر میبرم ومورد لطف ومهربانی آنها هستم  اینجا آنچنان که میگویند جایگاه   عاشقان راستین است .  اما من داغی کهن درسینه دارم  که به ناچار اشکی  درچشمانم مینشیند  وآنها با مهربانی این اشکهارا  که بر زانوان  تنهایی من ریخته  با انگشتان بلند خود  پاک مینمایند .
    خورشید مرده  اسمان خاموش  وزمین تاریکتر ومردم درپناهگاه خود در شوک  وحسرت یک راه پیمایی کوتاه  .
    آه ای مردان نادان وبی خرد  که جهان مارا باین صورت تیره ساختید 
     دریک فرصت اندکی که برایمان مانده مارارها سازید  وبگذارید این آخرین  لحظه های تولد را  با خندیدن خورشید بر روی شنبم  برگهای گلهای پژمرده  تماشا کنیم .
    امسال جشن بهاران ما در خزان خاطره ها جاودانی شد  وشیرینی لبحند کو.دکان  به تلخی تبدیل گشت  تا کی بر بازوی پدر خفتن وبه دامان مادر آویختن ؟ .
    وما هر آن مانند عقربه های ساعت جلو وعقب میرویم  ودرانتظار یک پیام شادی بخش نشسته ایم  امروز وفردا  وگامهارا درمیان چهار دیواریها شمردن وشب را بیاد عشقهای نامریی  درتخت گذراند ن ودچار کابوسهای شبانه شدن واین بود آن فردایی که برای ما ساختید ؟ 
    ننگ بر شما باد .
    در بیابان طلب گرچه  ز هر سو خطریست 
    میرود حافظ بی دل  به تولای تو خوش 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / 22 آپریل 2020 میلادی  برابر با 3 اردبهشت 1399 خوشیدی ! اسپانیا .
  • این چه بهاریست؟

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    همه شب دراین  امیدم که نسیم صبحگاهی 
     به پیام آشنایان بنوازد آشنا را 
    ز رقیب دیو سیرت بخدای خود پناهم 
    مگر  آن شهاب  ساقب مددی دهد -خدارا
    حافظ شیرازی …..
     این دل به سادگی معروف بود وبه  خوش دلی ! دلی که همه میگفتند واخطار میکردند  ” خطر ترا تهدید میکند ”  خطر ترا احاطه کرده است بااین همه ساده دلی نابود خواهی شد !  آنها سا ده دلی مرا با ساده لوحی یکی پنداشته  ودراین گمان بودند که فریب میخوردم وبخیال خود فریبم میدادند ! 
    من این دل ساده را خوب نگاه داشتم  وتا اینجا کشاندم اورا ازهر تباهی ونکبتی دور ساختم  تنها عشق  را در میان آن به ودیعه گذاردم  ضرری هم نکردم  خطری هم نبود کسی هم مرا تهدید نکرد .
    تنها به ابیاری همین احساس  مشغول بودم  گوشهایم را به روی هر آوایی ویا نوایی بستم  وتنها به اواز شبانه آن دل ساده گوش سپردم  برایم ترانه میخواند  لالایی میگفت وچه  صادقانه اشک میریخت . به اشکهایش مینگریستم که مانند قطرات خون بودند  اما میگذاشتم نا بگرید  رهنمای خوبی بود  ساده دلی با حماقت فاصله زیادی دارد  ساده دل احمق نیست  تنها دل را ازتمام تباهی وآلودگیها پاک کرده وخاکستر مرده هارا نیز بباد داده است اما احمق نیست .
    نمیدانم کدام فیلسوف گفته بود که ” سده دلی یعنی حماقت !!!  بطور قطع ویقین خود یک احمقق بوده من تنها دنیارا از پشت عیک پاک خود میدیدم غباری را بر دل نمینشاندم  وگاهی به او نهیب میزدم که ” جلوتر نرو  فریب مخور واو صادقانه بمن جواب میداد که پایت را محکم بگذار زمین الوده است وزیرش خالی .
    بدان کوچه وخیابان پای مگذار و به خوان جمعیت رو مکن که همه  سحر است  وافسون وفریب – بگذارهردو پاک باشیم هم تو وهم من  وپاکیزه بمیریم .
    گاهی بیتابی میکرد آرزوی پرواز را داشت  وبمن ندا میداد که مرا رها کن تا بسوی دلداری بروم  اما قفل زندانش را محکمتر میکردم .
    تا اینکه 
    پیامم داد که  : هرچه بوده تمام شد تنها پرواز مرا بخاطر بسپار . 
                       ———————————————
     او آمد با هزاران زبان  ودر شهر ولوله بود  بیداری افق  وبیداری افکار .
    او شهری به شهری میگشت  افق به افق را درهم میپیمود  همچنان از دوردستها  واز خویش بیرون شده 
    آوای خوش سر داده بود  : افتاب نزدیک است  :
    ولوله درشهرپیچید و….. 
    کم کم شکل گرفت او بزرگ شد بزرگتر شد  تا یکپارچه  خود به سرودی مبدل گشت .
    پیشوایان تسبیح به دست  به دنبالش بودند  واز آفتابی سخن میگفتند که شب تاریک را بخاطر میاورد 
    و…. من خاموش واز خویش بیرون شده  به خلوت چوبین ایوانم تکیه داده بودم .تنها یک تماشاچی بودم 
    احساسی نداشتم  ودر طر ح پیچاپیچ سخنها ی گهر بار افسونگران قرن  با بی حوصله گی برگی را درمیان دستهایم میفشردم سر به هیچ پرستگاهی  نگذاشتم  ومیدانستم پایان این شب شبی تاریکتر است  خوابها گرانبها بودند  واو همچنان گردونه به دست  به دور شهر ها میگشت  وولوله ها پراکنده شدند  وهمه چیز درتاریکی فرو رقت  همچنان که با سرعت برق روشن شد با همان سرعت اورا خاموش ساختند  عده شان زیاد بود  جریان باد نیز ادامه داشت  به هرسو خاشاکی را میبرد  وعشق را که پایان زندگی وخود مرگ است …..ودیگر به آوای دل هم گوشی فرا ندادم گذاشتم درشبهای تیره تنها بنالد .ث
    گفتیم سخنها   وشنیدیم  سخنها 
    افسوس  چه گفتیم ؟ و دریغا چه شنیدیم 
    این  مانده  بیادم که درین عمر سبکبال سیر
    چیزی که از آن یاد توان کرد – ندیدیم ……پژ مان بختیاری 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 2020 / 04/ 21 میلادی برابر با دوم اردیبهشت 1399 خورشیدی.
  • خصوصی

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / لب پرچین 
    ——————————–
    خصوصی !
    میدانم که میدانی ومیدانیم که میخوانی  هردو به دنبال یکدیگریم بی آنکه یکدیگررا بشناسیم تو از نوشته های من مرا قضاوت میکنی اما من ترا میبینم هر روزو هر شب وهر گاه که میل داشته باشم  بخانه  نو میایم وترا میبینم .
    گاهی فکر میکنم اگر تو در جایی غیراز ایران به دنیا آمده بودی امروز حد اقل ریاست یک سر زمین را بعهده داشتی  ویا اگر به دنبال هنر میرفتی همه جایزه های دنیارا درو میکردی .
    از ذهن تو وحافظه تو   در عجبم  واز مبارزه بی امان تو برای به دست آودن چیزی که به دنبالش هستی  ومنهم آرزو دارم که  انرا به دست بیاوری.
    نمیدانم درباره تو چگونه باید قضاوت کنم  تنها میدانم دیگر هیچ جیز برایت اهمیت ندارد غیر از راهی را که انتخاب کرده ای ومیدانم خوب میدانم که چگونه زیستی وچکونه درحال زیستنی هیچ توهین ویا اهانتی را به تو روا نمیدارم  .
    قضاوت من نه برای تو برای هیچکس اهمیتی ندارد چرا که باهیجکس نیستم وهیچ چیز دراین دنیا توجه وذهن مرا بخود مشغول نمیسازد  تنها بیشتر افکارم را متوجه تو میکنم وبه دنبال تو میایم تا ببینم چگونه از بین اینهمه خار مغیلان وسنگهای کچی .ودیوتارهای بلند سیمانی و آهکی  گذر میکنی . واز بین این افکار گسیخته واذهان بیمار میگذری .
    مرتب به ان عقاب مینگرم وبه ان شیر  بیشتر توجهم به آن دو میباشد  درذهنم ترا باین دو تشبیه میکنم  عقابی بلند پرواز / شیری درنده / بارها غم ترا دیده ام وبارها اشک ترا ومهربانی ترا به بی پناهان  وحتی به پرندگان نمیتوانم بگویم که نقش بازی میکنی  من احساسم را  خیلی خوب میشناسم او قاضی خوبی است  نزدیک شدن بتو نزدیک شدن به آهنی  گداخته است همان بهتر که دردوردستها بمانی واز دور ترا تماشا کنم  خیلی از شبها در بین خواب وبیداری بتو اندیشیده ام  فکرم را بخود مشغول داشته ای نمیدانم کجا ترا دیده ام ویا شباهت تو به چه کسی است هرچه هست برایم زنده ای و من زنده ها رابیشتر دوست میدارم تا مردگان را . پایان 
    ثریا / اسپانیا / دوشنبه 2020/04/20 میلادی 
  • شغل شاهزادگی

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    پشت سر  – پنجره سبز صنوبر بسته است 
    پشت سرروی همه فرفره ها خاک نشسته است 
    پشت سر خستگی تاریخ است 
    پشت سر خاطره موج به ساحل  صدف  سرد سکون  میریزد …….” سهراب سپهری ” 
    من دیده ام ! من دیده ام  زندانهایی را که درونشان هزاران زندانی  انباشته از مردم وفادار است .
     من دیده ام ….
     ملتی ستم کشیده  را زیر یوغ اسارت بیدادگری  ومذهبی دروغین .
    من دیده ام … سر بازان را که از گرسنگی  وتشنگی خشم وبیزاری  جان میسپارند …
      دیده ام .. ابلیس را در لباس  یک زن که  قربانی میسازد 
     وخدایش را  ایمانش را وروانش را 
    بخاطر آنکه روح شاه خوش باوری رابرای حفظ سلطنت خود فریب دهد . 
    من دیده ام …
    محراب ها را که الوده گشته اند  .
    من دیده ام  سیه فام ترین  دوران ناریخ را 
    من دیده ام  الوده ترین  اعما ل غیر انسانی را که حتی آبهای بزرگترین اقیانوسها  قادر به شستن وپاکیزه کردن آنها نیستند .
    من خیلی چیز ها دیده ام وایا سلطنت خداوند هم ددرمیان  ان اراذل فرو ریخته است وپایه های تختش ویران شده است ؟ .
    بما گفته اند درباره سیاست چیزی ننویسیم اما من  دریک دهکده خاکی ودوردست دورا زهمه اغیاران و عیاران و فریبکاران  سر به شورش برداشته ام  ومیل دارم فریاد بکشم :
    ….. آهای مردک ! 
    همه عمرت را  به شغل ( ولایتعهدی ) گذراندی سرزمینی را به  دست فراموشی سپردی  با سازش ها میان دوست ودشمن مردم را سرگرم کردی وهنوز عده ای  دستمال به دست گرد ترا گرفته اند تا نتوانی نفس بکشی  کجاشد آن خون پدر وپدر بزرگت ؟ 
    .
    وتو…ای  غریبه از راههای دور آمده ودرتلی خاکی منزل کرده ای  .کوله باری از دروغها در انبان داری !
     بتو بیشتر  فکرکردم وایمان  آوردم .
    هرشب آهسته آهسته پنچره اطاق ترا میگشایم وشاهد پختن نانی تازه درفر داغ به دست تو  هستم ! وامید اینکه این نان  به همه برسد .
    میل ندارم بد بگویم وبه ماهتاب عالم تاب  اهانت کنم  بارها دیده ام که روح آن مردان بزرگ به همراه ماه پایین آمده ونگران سرنوشت خاک اجدادیند  واین یکی ؟! 
    دیده ام که بهره بهتر میخورد  وگهی دستی درمیانه بر میدارد ورقصی را به شیوه پادوان اجرا میکند . وزیر وبمهای زمین  وزمان را بهم میدوزد وبما تحویل میدهد .
    کبوتران و عقاب های ما بال وپر زنان دردست ان مجانینی دارند تکه تکه میشوند  خدار ازااسمان به زیر کشیدند واورا درمیان ما تقسیم کردند  تا درذرات شب با نانهای خشکیده آنرا قورت بدهیم وروزه را ادامه دهیم تا شکم آنها بزرگتر شود وپروارتر شوند همانند همان خوکهای قلعه حیوانات .
    این روزها ما شبها میمیریم وروزها با طلوع خورشید متولید میشویم دریک چهار دیواری راه میرویم واز چیزی نامریئ  میترسیم حتی ازخودمان وحشت داریم وبا فرورفتن خورشید ماه هم دوباره میمیریم .
    دیگر ارزوی رفتن به لب دریارا نداریم  دیگر میلی به پرواز ورفتن بسوی یاری رانداریم همه چیز درما مرد اگر درمیان شما زندگانی یافت میشود برخیزید که زمان زمان برخاستن است نه خفتن .پایان 
    ثریا ایرانمشن / 20 ماه آپریل 2020 میلادی برابر با 2579 شاهنشاهی و1399 خورشیدی !؟
  • سخن عشق

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا !
    ———————————-
    از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر 
    یاگاری است دراین گنبد دوار بماند
    من با صدای عشق بزرگ شدم  پدرم عاشق یود  معلمم عاشق بود کتابهایش مونس شب وروز من بودند درپناه عشقق غمهای جهانرا تحمل میکردم وشبها با ارزوی عشق میخوابیدم . 
    عشق به موجودات زنده / پرندگان / طبیعت  ودرختان سرو وگلهای خوشبوی خانه عمه ملک خانمم .
    خیاط زبر دستی بود وحیاط زیبایی داشت  او وهمسرش با عشق ازدواج کرده بودند بچه ای نداشتند اما دختر یک کنیز را به فرزندی قبول کرده بودند وهمه اختیاران خیاطخانه و امور مالی دردست همان دختر بود که به راستی شایستگی آنرا دشت مغروز بود نجیب بود واحترام همهرا بر میانگیخت .
    با رفتتن عمه جان من تنها شدم زن وشوهر بفاصله سه ساعت  باهم به دنیا ی دیگری سفرکردند.ومن عشق را آنجا شناختم .
    امروز درسر زمین ناشناسان دیگر نمیتوان  معبودی یافت وعشق را بیان نمود همه چپیز زیر چتر سیاست های آبکی نم بر داشته است .
    پیرانه  سر هوای جوانی را کرده ام نوشتن از مسائل روز مسئولیتها دارد ! تنها میتوانی  از خودت بنویسی  درغیر اینصورت راهت را خواهند بست !.
    این روزها کمتر به آیینه نگاه میکنم  وهمه میدانیم که درلباسهای بی معنی چقدر مضک شده ایم بی بهانه  ویا بهانه گیر  بیهوده از خواب برمیخیزیم بیهوده میخوریم بیهوده میخوابیم بامید آنکه روزی درب طویله با زشود وما حیوانات ناگهان بسوی سبزه زارها حمله ورشویم روح انسانی کم کم از ما جدا میشود .
    آخر هر هفته پیک بزرگ در مقابل ما ظاهر میشود ویکهزار وچهارصد دلیل برایمان  میاورد  که بازهم دوهفته دیگر درخانه بمانید چیزی نیست  این زندان اجباری برای اولین بار به گمانم درتاریخ بشریت رخ داده است /همه بشکل یکدیگر درآمدیم .همه دررا بر روی  جهان را بستیم /همان جهانی که میل دارند یکی شود ونخواهد شد !
    امروز دیگر به پندار عبث نمی اندیشم دیدم که بر بام مه آلود من آینده ای پیدا نیست  واز گوشه پنهان من تا ساحلی که او نشسته  غیر ازیک کوره سرخ وسیاه چیزی دیدده نمیشود .
    دگیر هیچ مرغی بر آسمان ما آوازی سرنخواهد دادبوی ضد عفونی ؟ بوی لاشه ها / بوی مرگ درکنار خیابانهای عریان  درنوسان است .
    دیدم  دراین   خاک  مه آلود  دیگر گل اشیتاقی نخواهد رویید  ودراین حراست پنهان  تنها ذهن ویرانه ام دچار تباهی بیشتر میشود.
    وامروز دانسستم که دراین زندان بی دیوار  آواز مرغ عشق برنخواهد خواست  و حال در آرزوی گلبناگ پرنده آزادی باید گریست .
    ودانستم که دراین خواب هول انگیز ووحشتناک  هیچ طلوع صبحی روشن  به وجود نخواهد آمد واز بلندیهای دوردست افق مرا روشن نخواهد کرد .
    دانستم که عشق را باید درصندوقخانه دل پنهان نگاه داشت وبا آن به خاک رفت .
    دنیای کودکی خیلی  دور است   وشهر نو حوانی بکلی فراموش شده است باید درانتظار قطا ری باشیم که به زودی از راه میرسد . پایان 
    یکشنبه . 19 آپریل 2020 میلادی برابر با 31 فروردین 2579 شاهنشهی ویا 1399 خورشیدی !
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا .  دهکده برکه های خشک شده …….؟
  • ممنوع .ممنوع

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    یک دلنوشته !
     صفحه خالی ! عکسها خالی ! خانه خالی ! دل خالی ! همه خالی !!!!!

    در زیر سایه شهر خالی  ومردم خالی  خوابیدن نعمتی وخوش فراغتی است . دست زدن وفشردن  هر چیزی ممنوع است بوسه بردلها ممنوع است اشک خودرامکیدن ممنوع است  لذت بردن از قطرات باران بر روی کلبرگها ممنوع است .
    نفس کشیدن هم تا حدی ممنوع است .
    ما همه همچو مهره های  تسبیح در یک نخ  دردست بزرگانیم به همراه روزهایی که میمیرند وشبهایی که فنا میشوند .
    امروز صبح با نگاهی به آلبوم خود که آنرا درگوشه ای پنهان داشتم دلم گرفت روی همه خط کشیده شده بود یک خط ممنوع  هم دریک خط حامد ایستا ده بودند وبمن دهن کجی میکردند عکسهایی که خودم گرفته بودم ویا برایم فرستاده بودند /

    همه دریک دایره وروی ان یک خط ورود مموع بود !
     خوب با این حساب تفکر هم ممنوع باید صورت را رنگی دیگر زد وتنها  “فشن” را به نمایش گذاشت ویا نانی که درتنور پخته ایم !!!نه ببخشید درفر واشپزخانه های مدرن ( من هنوز دهاتیم ) !.

     رفتن بسوی صبح یا شب تولد …ممنوع
    نشستن درمیان جنگل وچیدن قارچ ای سمی بعنوان غذا ! ممنوع
    تنها کسانی میتوانند از هوای خوش بهره ببرند که درزیر چادر کهنسال تاریخ نشسته اند ! ونامشان ثبت شده وروزهای ولادت خودرا با طبل ودهل جشن میگیرند ویا برایشان جشن خواهند گرفت .

    زاغهای سیاه پوش  تصویر گر غار اصحاب کهف  درجلوی دوربینها رژه میروند وما  ممنوع  زمانیم وممنوع  زندگی .
    ما تنها تصویر انار را خواهیم دید وتصویر درختان را  وبه تماشای تصویر  سقوط قطرات باران درآبگیرها ولجنزارها د رپشت شیشه های تاریک وگاهی سیاه مینشینیم  برهنگی سیاهرا را تماشا میکنیم  شب نیز سیاه است  رنگها گم شده اند  رنگهای الوان کودکی  در نور خیال نیز برباد رفتند .
    چه کسی مشت بر دیوار اسمان کوبید ؟  درآفاق  چه دیده بود ؟
     پایان
     ثریا ایرانمنش / شنبه غمگین وعکسهای مصادره شده  16 آپریل 200 میلادی / اسپانیا !

  • خانه های گلی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    ——————————–
    “این نوشته را تقدیم به کسی میکنم که روزی با ارزوهای بزرگش آمد ووبا ناکامیها رفت “
    ———————————————————————————
    امروز صبخ راس ساعت هفت درتمام دنیا دستهایی بسوی کائنات  بلند شدند درحالل یک مدیتیشن دنیوی که ای بسا رحمی بر مردم وانسانها شود وانسانهای آزاد از دستبرد  گلوبا لیستهای وبیلگیستها وسروسها نجات یابند وسر انجام از بزرگترین ویروس قرن بنام جمهوری من درآوردی اسلامی وگروه سربازان ومحاففطین آنها  خلاصی یافته وآرامش در منطقه  وهمه دنیا . سایه اندازد  امروز صبح همه دستهای بیگناه  یک میلیون انسان روی بسوی قبله گاه آمال  وآزادی  دراز بودند ..
    کدام نفرین بر ما نشست ؟  در آنسوی ابرها  که فریاد مارا درگلو خاموش ساخت ؟ ..
    ومن تنها بتو میاندیشم ای انسان  از هر تباری که هستی  ودر چشمانت  ابرهای سپید ارزو هارا  جستجو میکنم که ناگهان گم شد ند.
    او هم ناگهان گم شد !
    او از نسل روزهای ما بود که درشب تاریک رشد کرد  از نزادی  زیبا بود که درزشتی ها  بزرگ شد  وزتشی هارار تا قعر سینه اش فرو داد  من باو پیوستم  وشب خودرا با او تقسیم کردم  هر شب تا سپیده با او در گففتگو بودم  وآرزو داشتم به نبار او برسم  دیگر دیر شده بود و……..
    حال کره زمین نیز با من درسوگ نشسته ست  درشب تولد باران  درروییدن گل سرخ دربهاران  ومن هنوز درانتظار طنین گاامهای او هستم که ناگهان  از کنار کوجه غربت من بگذرد  ومن سر به استان او بسایم  وبنالم که :
    خوشا  گذار تو بر سرزمین من 
    خوشا گشودن دل با صدای کوبیدن درب
     خوشا طلوع تو در پیکرمن 
    خوشا دمیدن خورشید عشق از بدن تو ………
    ———-
    همانند یک تنگ بلور شراب  شفاف وبی پیرایه  که پیرایه ها برتو بستند  ومن میدانم که درکدامین  کارگاه شیشه گری ترا ساختند .
    صدای تو همانند امواج  لطیف بهاران بر شب تاریک من  میگذشت   ومن ترا همانند یک تنگ شراب  در تلولو صبگاهی  تنگنای گلویت را میبوییدم  بیخبر ازشب تاریکی که ترا ناگهان درخود فرو برد .
    حال چگونه دراین کلبه تاریک ونمناک  همنشینی  ترا که همانند یک ایینه شفاف بود نا دیده بگیرم ؟ 
    وچگونه رفتن ناگهانی ترا با تنگدلیهایم هماهنگ کنم ؟ .
    بیا مرا دوباره در پیاده رو خانه  دنبال کن  مرا درحرارت آن باغچه زیبایت  درکنار لانه پرندگانت  جای بده .
    مرا به مستان امروی مسپیار بتو نیازمندم  >ای گمشده  در سر زمین تنهایی < 
    شراب شوق را اندازه بیش  بود بجامم
    عجب مدار بتن گرز شوق   جامه دریدم ……” عبرت نایینی “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / 17 آپریل 2020 میلادی / اسپانیا .
  • خود فروشان روی صحنه

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    از تو شوری به دل وبحر برانداخته اند 
    آتش عشق تو در خشک وتر انداخته اند 
    عکسی دیدم از ” رویال هاینس شکوه خانم که بسیار باشکوه درکنار مردخودفروش  همسرش شاعر ونویسنده ومترحم توده ها  ! به سبک شاهنشاه در کنار میز به همراه کودکان عزیزشان ایستاده بودند با چه فخری وچه غروری ” !
    با خود گفتم ” بهر روی خود فروشی صدها هزار راه و معنا دارد آنهاییکه بدن خودرا میفروشندد گرسنگانی هستند که برای بقاء زندگیشان باین خفت تن در  داده اند  وچه بسا دربین آنها انسانهای باشرفی نیز باشد اما آنکه وطن را میفروشد خود فروشی بی شرف است که ا زهیچ چیز وهیچ کس غیراز بقای خودش   ابدایی ندارد . 
    روزی همین بانوی با شکوه به همراه دوست و شاعری دیگر….خود دست به یک انقلاب بزرگ زدند یعنی دزدیدن ولیعهد وباج خواهی !!! امروز به همت سایه بلند والای جنا ب امیر اعلا که ازنوع اعلاترین نخبه های روزگار ماست ودوددستی به عقیده پوسیده خود چسپیده  نقش یک بانوی برجسته را در تمام رسانه ها بازی میکند وجا پای آن مرحومه سیمین دانشور گذاشته است !!!!که او خود فروشی دیگر بود ومعلم این تحفه ها .
    اگر بتوانی  بازی را ادامه دهی خودر ا خوب بفروشی با کمک شارلاتانهای روزگار  سر انجام خوبی خواهی داشت درغیز اینصورت مانند همان حافظ پشمینه پوش  مجبور خواهی شد که برای یک جام  خرقه وسجاده خودا نزد میفروش به گرو بگذاری .
    باید بلد بود واین کار ازهرکسی ساخته نیست .
    بقول شاعر بزرگوار  وهمیشه زنده نام ” نادر پور ”  …من راز کامجویی بارانرا / درپشت برگه کهنه انجیر 
    // چون عاشقان روز ازل … میشناسم …….
     …وخوب هم میشناسم !
    نادر پور مرد بزرگی بود / یگانه بود مانندی نداشت وچه زود ازمیان ما رفت سعادتمند شدوجاودانی 
    . 
    حال امروز  نگاهی به این خرمهره های رنگین درته جوی میان لجن ها وگلهای ته نشین شده مرا به حیرت میاندازد .
    طبیعی است زمانیکه  جریان آب از حرکت باز میایسند .  ما در رسوبات   آن رودخانه یا جویبار  غیراز جانوران نیمه جان ویا سنگ ریزه ویا جسد های بو گرفته و انواع واقسام گیاهان  چیز دیگری نخواهیم دید.
    من نمیدانم کی هستم وکجایم هر کس هستم ابلیس ویا خداوندگارروی زمین اما میدانم خودم هستم  ومحو زیباییهای جهان وبیزار از خود فریبی وریا ودروغ  دلداده ا ی سر گردان  وعاشق عشقبازی با خاک وباد وهوا واب وطبیعت وسر انجام خود  عشق .( کلاهم پس معرکه است )!!!
    حال برایم غیر قابل باور وهضمی مشگل وسنگین دارد که انسانها بخصوص  مردمان ساکن سر زمین پهناور ایران غیر از خود فروشی وبه نمایش گذاردن خود چیزی برایشان مهم نیست .
    با چه افتخاری این خود فروشیهارا به رخ بندگان دربند واسیر سر زمینشان میکشند یعنی اینکه ” ماتوانستیم شما نه !  در کنارشان سگهایی نیز بسته اند که بجای آنها پارس میکنند وپاچه میگیرند.
    آه… ای نور ابدی  این چراغ خانه  وای جوانی جاودانه   وتو ای ماه مهربان جوانی  . بار دیگر  به خانه  ویران وتاریک ما ! بتاب .
    محنت عشق ترا حوصله ای  درخور نیست 
    پیش غمهای تو  دلها سپر انداخته اند 
    امروز چشمانی در میان آبهای راکد وآینه های کدر  وابرهای باران زا مارا میفربیند وما نیز به خود فریبی مشغولیم وچه سر شار لذتیم از اینهمه خود فریبی وفریب دادن دیگران ..
    ……..
    وتو ! ای یار ودیار فراموش شده همچنان دل درگرو عشق تو دارم .
    یا رب ! به زبان چه رانده بودیم ؟
    کاتش به زبان گرفت مارا….!
    پایان 
    ثریا ایرانمشن . 15 آپریل 2020 میلادی . اسپانیا.
    ابیات ” صائب تبریزی “
  • ضحاک پیر

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ——————————–
    وآو …..همان ماردوش این قرن چگونه مغز هارا میخواهد ومیبلعد وچگونه با خون نوزادان زندگی جاودان را میطلبد  .همان ضحاک پیر ماردوش که درافسانه ها  به کرات آمده است .
    او همه جهانرا سخت میکاود واز روزیکه پای به عرضه جهان گذاشت باخود نابودی را به ارمغان اورد  . اودرهمه جهان پخش شد وموریانه ها را نیز با خود آورد تا جهان را بگیرند  و  جویندگانرا بیابند   وآنهارا بجونند . 
    آنها همان پاچه خواران – دره ها وکوه ها وشهرها را میگردند  تا از راز ورمز منظومه جهان برایشان افسانه ها بگویند وواژه هار ا برایشان بشمارند .
    مغز کودکانه وبی گناه جوانان همه درگیز این تبلیغیات وسیع  ” رهبری” است .
    کی وچه موقع خواهیم توانست اورا فراموش کنیم کرمهایش را درهمه جا روان ساخته ماهیان بزرگ ما قربانی شدند شکا رشدند وعده ای  خودرا پنهان کردند .
    ما ترسیدیم  اژدهای خونخواری دهان آتش زایش را باز کرده بود  وطعمه میطلبید  او همانند عقربک ساعت روزو شب برصفحه جهان  درحرکت است وآدمکشان او یا درکسوت روزنامه نگار ومخبر ونویسنده ویا درلباس محافطین مشغول کشتارند .
    او حکومت میکند  وحاکمین بزرگ از او واهمه دارند باو باج میدهند از سیاه تا /سپید از زرد/ تا سرخ .
    راه رهایی  درهمه جا مسدود است وما ازدرون ویرانه های خود  با جمعی سخن میگوییم که تنها بی دردی را میشناسند وخود فروشی را .
    مستان شبانه هراسان گریختند  از بیم عذاب زمینی ها  وخورشید در آسمان از شرم ویا وحشت خودرا پنهان ساخت  آیا میتوان آثار کثیف اورا ازلوحه زمان پاک کرد؟  یا هنوز در یی سیم کشی وتعمیرات خود پسندیها یید  تا پشت میزی بنشیند واشعاری را بخوانید ومارا فریب بدهید ؟
    همه جهان امروز دریک دشت  پهناور وحشت زندگی میکند وهیچکس به فردای خود اعتمادی ندارد و ما خانه نشینان شهر سدوم  در طلوع خشم خداوندی  ویرانی را بچشم دیدیم  وهمچنان درکوری باطن خویش بسر میبریم  واندیشه ها را بباد داده دریک غفلت  وبیتفاوتی راه میرویم  ما نظاره گر نابودی جهانیم  نه شعله ها ییکه رم را سوخت ویا در میان قوم موسی افتاد اینبار همه درییک تنوریم وباهم میسوزیم .
    ——-
    دیگر روحی نمانده تا درجهت ساده اشیاء راه برود-
    اوراح همه سالهارا را طی کرده اند 
    غیراز روح کودکانه امروز کودکان من 
    گویا روح من بیکار است 
    ومرتب قطرات باران را روی آجرها میشمارد 
    روح من گاهی سنگ میشود 
    وسر راه دیگرانرا میگیرد 
    ———–
    “من به سیبی  خوشنود م “
    “و به بوییدن یک بوته بابونه “
    ” من به یک ایینه  – یک بستگی  پاک  قناعت دارم ” …..{.سهراب سپهری  }
    ثریا ایرانمشن . اسپانیا . 15 آپریل 2020 میلادی !
  • هنوز زنده ایم

    ثریا ایرانمنش ” لب پر چین ” اسپانیا !
    ———————————–
    شلاق سرخ   صائقه  بر پشت آسمان 
     پیچید  چون علامت وارونه سئوال 
     فریاد آسمان به سئوالش جواب داد……..” نادر نادر پور “
    ———
    زنده باد کرونا !!!!!
    از اسمان  دیروز بیخبریم واز فردا نیز بیخبر  وزخمهایی که از در ودیوار واسمان وزمین بر پیکر ما مینشیند  گویی که امواجی مورچه وار  درزیر پوستمان درحرکت است .
    مدتهاست که امواج وسیمای  آب را ندیده ایم . مدتهاست که افتاب نیز در پشت ابرها پنهان است ومدتهاست که تنها به اسمان ابری ازپشت پنجره های کدر وباران خورده به بغض بیدریغ آسمان  مینگریم .
    خوابی بس شگفت ووحشت انگیز بود وبیداری  دردناکی را به دنبال داشت  خوابی که دیگر لکه های خونرا درروی جاده ها نمیدیدی اما هزاران جسد زیر پاهایت  میغلطند و…بزرگانرا چه غم درپستوها مشغول تنظیم  روابط ها هستند .
    دیگر نمیشود از خود بیرون شوی چون همه باهم درهم پیچیده ایم  ودرگوش من  همان ناله ها وهمان نسیم  وهمان گریه های بی تفاوتی مینشیند /.
    ودرچشمان من دیگر هلال ماه بی معناست وماه تمام نیز یک فریب است .
    من درابهای گل الوده   عکس کودکی خودرا مینگرم .
    امروز راهی میان  مرداب وگورستانها باید یافت  وباید از خود پرسید   که ” 
    ماندن را فایده چیست ؟
    مردابی ننگین درپشت سر  وجنگلی از وحوش درجلو  ونیستی ونابودی مهر وعشق شعر وآوای موسیقی تنها با خشم  حیوانات باید زیست .
    افکار همه خفته ویا درنیمه بیداری دچار اوهام  ویا ذهین خسته از بی فردایی   وآیینه داران خورشید درخشان  در پشت درختان مششغول تصفیه خسابهای خویشند ومعامله بر سر انسانهاست .
    ما هنوز زنده ایم 
     با نوشیدن ابهای راکد وبد بو وشلاق سرخ گشتی ها برپشت  دیگر کجا میتوان به اواز فاخته ای گوش داد؟  حال درآشوب سرخ خون وگل  وبوی جسدها بوی آهک وبوی ضد عفونی باید عطر هارا به گوشه ای پرتاب کرد .دهانترا بستند تا نگویی که چرا  آسمان دیگر آبی نیست ؟!.
    تنها باید  به اواز مرغ حق گوش فرا داد  دیگر چه نوایی سرخواهد داد؟……
     آه  …. ای برادران !
    توحید .-  از یگانگی   آغاز میشود 
    یعنی به غیرار خویش -کسی را نشناختن 
    خودرا ا زهر جه جز خود است بیگانه شناختن 
     وانگاه به جاودانگی خواهی رسید 
    …..پایان 
    ثریا ایرانمنش / 14 آپریل 2020 میلادی . اسپانیا .
  • تمدید تعطیلات

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا !
    ———————————-
    گر چه از وعده احسان فلک سیر شدیم 
    نعمتی بود  که از هستی خود سیر شدیم 
    نیست زین سبز چمن گلشن من امروزی 
    غنچه بودیم که   دراین باغ دلگیر  شدیم 
    ————
    حال پرسش این است که  زمان کجاست وفرصت تاریخی آن به کدام سو میرود ! وضرورتهای یک جامعه چیست ؟  میراث این بیماری قرن  خروارها زباله  بیمارستانی  برای ایندگان؟ ویا گورهای دسته جمعی  مزین به به آهک وسیمان !؟.
     دربین انسانها چند نوع زندگی وجود دارد یکی زندگی اجتمایی ونمایشی وحمله کردن به اموال وجمع آوری آن وسپس آنرا به حراح گذاشتن وخود بسوی گورستانی شتافتن  ….و دیگری یک زندگی معنوی ودرونی .
    امروز آنچه را که مربوط به دولتها واجتماعات دولتی بوده است ببین مردم تقسیم کرده اند وعده ای را تفکیک   – از مابهتران وهما ن” اجنه ” که جناب رهبری ازآنها نام برد  شکل وشمایلشان کمتراز اجنه ها نیست اما  مالهای  اندوخته شده را نمیدانند درکجا پنهان کنند  وچگونه آنهارا خرح نمایند نمونه اش جناب حضرت اشرف والمقام  “تزار” قرن بیستم  وآن کوتوله دولت چپ چشمها  میباشند  که مانند یک پادشاه زندگی میکنند نام آن سر زمین هاسوسیالیست است مردم گرسنه بدبخت زیر خط فقر وبرده  بی مزد وبی منت  وثروت دریک جا جمع شده  وقارون زمان روی آن نشسته است .
    ما همه بندگان  وفرمانبردار  پروردگار اسیر زمان ومکانیم .
    امروز درپهنه زمان ما این جانوران –  گذار کرده اند   وجانورانی که ازاین راه تغذیه میشوند  سیاست بافی را بکلی کنار گذاشتند ویا هنوز مشغول نشخوارنند  وعده ای دراین فکرند که پس از این نمایش سهمگین وپر معنا بر ما چه خواهد گذشت ؟ 
    آیا کسی هست که باین  گفته ها پاسخی بدهد ؟ همه مارا میترسانند .
    پرسشی دراین میان مطرح میشود وآن ” خاطره هاست”  تکیف انها چه خواهد شد ؟ جوانان امروز ما ومردان وزنان فردا از این روزها چه خاطره ای خواهند داشت ؟  نه نمیتوان آنرا  با روزهای وبایی ویا طاعونی مقایسه کرد آن روزها مردم به زور پلیس گشتی وسفارشی به زندانهایشان بر نمی گشتندودر سر هر گذر پلیس از او برگه نمیخواست که به کدام گوری میروی برای خواندن فاتحه !
     امروز حریفان  شطرنج زمان  با انواع بازیهای گوناگونشان مارا  – ما سر بازان پیشرو  را بد جوری به بازی گرفته اند  وتنها بازیگران دانا ومبلغان ومتمتلقان وسر  انجام پادوها هستند که درمقابل تدابیر امنیتی  میتوانند بایسند .
    دیگر کسی از آنکه اسرار هویدا میکرد وفریاد انا الحق ار بلند کرد وبر سرداررفت – یادی نمیکند امروز همه همان حسنک وزیرند ویا ملیجک .
    هنر مندی / شاعری  / نویسنده ای/ پای برصحنه جهان نگذاشت تا مردم در آینده به ان بنازند قرن  -قرن پیشروی   وتاختن تکنو لوژیها وماشین است  دانشمندان بزرگی دراین زمینه جای آن مردان جانباز را خواهند گرفت وکم کم نقش ادمی محو خواهد شد رباطها بشکل انسان ویا جانورانی درلباس انسان ظاهر میشوند و خوشا بحال نادانان ………ث
    —-
    جز ندامت  چه بود کوشش ما را حاصل 
    ما که  درصبحدم  آماده شبگیر شدیم 
    شست آن روز قضا دست ز ابادی ما 
    که گرفتار به اب وگل وتعمیر شدیم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /  13 آپریل 2020 میلادی !
    اشعار متن : از صائب تبریزی 
  • چه خوب شد

    دلنوشته امروز  یکشنبه 12 آپریل 2020 میلادی 
    ( عید پاک )اسپانیا 
    ============================
    چه خوب شد آن مردان بزرگ ما از دنیا رفتند وآن زنان  بزرگ ونماندند تا این کثافتهارا ببیننند.
    جه خوب شد که محمد رضا شاه بموقع نجات یافت .
    وچه خوب شد خاطره اش مانتد یک تاریخ واقعی ومقدس بر دلها ماند .
     واما …این امروزی ها وبازماندگانش !؟ 
    سئوالی نیست / حرفی نیست دیوانگانی دور ایران ودنیا راه آفتاده اند وپیکر مادر را تکه تکه کرده هریک به نیش میکشند فرزندانی حرام زاده از دیوان ودیوانه ها .
     خاطرم اشفته است واشک سرازیر   وپاسخی نیست باین سئوال من  که کجا شدند – آن حریفان ؟
    سر زمین من  در پشت درختان وکوهها  تنهاست  ومن آنچه را که میبینم بانگ قدمهای دیوان  وخونخواران است .
     هر روز نخی الوان را  که آویزان بود میدیدم  که گروهکهای نادان وآن حزب مخوف  برای ما به ارمغان میاوردند  جه دلخوش بودیم وچه امید وار .
    دیگر هیچ گامی وهیچ بانگی مرا ازخواب  وبیهوشی بیدار نخواهد کرد  همه فریبکار بودند وهمه تنها به خودشان میاندیشیدند نه به پیکر غرقه بخون مادر وآن سر زمین که بی پناه درمیان دشتی از مارها وعقربهای جرار وخون ریزی ها خفته است واشک اورا کسی  پاک نخواهد کرد وخودش بخوبی میداند .دیگرچشمان من به تکاپوی یک نجات دهند  نمیچرخد   وهمه نقابی بر چهره دارند ومانند دلقکان که زیر آن نقاب چهره  شیطانی وپلید خودرا پنهان ساخته اند .
    اولین خیانترا چه کسی اغاز کرد ؟ نامش درتاریخ مانگار است زنی  که ازا و شعله برخاست وزن دیگری که پاهایش را درحوض رهایی غسل داد .
     دیگر بخود فریبی مشغول نخواهم بود وباخود کسی را به قعر رویاهایم نخواهم برد  ودیگر کسی با من تا پایان جهان همراه  نخواهد بود .
    چندان اشک از چشمانم فروریخت  بر دامن آن خاک 
    که ازهجم آن اقیانوسی بوجود خواهد آمد 
    دیگر نمیدانم کدام دستی این اشکهاراا
    خواهد سترد ؟ 
    نفرین برشما باد خیانتکاران وجنایتکاران .
    چمد هزار چشم شبها درانتظار معجزه بیدارند  وایا بار دیگر رنگ آن گمشده که نامش” ازادی”  است خواهند دید؟ گمان نکنم /
    نادانان / پرستو ها / فخرافرین ها / مریم های اجاره ای / ومردان پا برهنه / ملکه گلهای سرخ / و….. همچنان  دست درخون دارند .کر مکهایی برای ماهی گیری درحوض بلورین . 
    ورهبری  عمر نوح را خواهد داشت او آب حیاترا از سیاه چاله ها  در ظلمات نوشید .ث
    پایان 
     یکشنبه 12 آپریل 2020 میلادی . 
  • هذیان

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”  اسپانیا !
    ————————————
    جمال یار ندارد نقاب وپرده ولی
    غبا ره بنشان  تا نظر توانی کرد 
    فریاد از این آسمان وداد از این زمین وزمان  که دشمنان شب  همه را ازبین وبن برافکندند . روزهارا  به جرم زندگی به شب سیه  تبدیل نمودند  ودلیرانه زیستن را دربیدادگاهایشان  محکوم کردند .
    امرو ما  تنها در نگاه یکدیگر  شامگاه را به صبح وصبح را به شام میرسانیم  صدای  پای( زهر)  بنام عدالت  با رسم ورسومات خویش  چشمان خسته مارا میپوشاند ودهان مارا برا ی بوسیدن وپیکرمانرا برای بودن درکنار یکدیگرمیپو.شاند .
    همه با دستمالهای  بی هویت  بسته شدند .
     وما….؟ در کشا کش این  فریاد ها وبین دو دریچه دیروز وفردای نیامده  اصرار بر زنده ماندن را داریم .
    خورشیدهمچنان به تابش خود اد امه میدهد وماه همچنان درپهنه اسمان به گردش خود ورعنای خود میبالد .
    ما یک یک روزهارا میشماریم  تا دربهای زندانمان باز شوند  وظاهرا تکیه بر شهامت خود داده ایم  دردوردستها هنوز فریاد اتش …. وفرمان ان اجرا میشود  وروز پریده زنگ  خون بیگناهی را میپوشاند تا رنگ بگیرد .
    من از میان دودی که چشمانمرا بسته بود  گریان وشتابان برخاستم  چرا میگریستم چه رویایی راطی کرده بودم درخواب نوشین ؟  وچرا با چشمان اشکبار برخاستم .
    کسی چه می داند ؟ شاید درانتظا ر کیفر بیگنا هی خویش  ایستاده ام  به اهنگ شهر خالی گوش فرا میدادم وچه با این روزها مقارن بود  وای که  معشوق که از عاشق میترسد .
    هیچگاه ودرهیچ زمانی من شهر را باین خلوتی وسکوت ندیده بودم  به ناچار باز به آن اینه کدر رو کردم که چهره اش را یعنی هزار چهره را در زیر غبار معصومیت پنهان کرده بود .
    اورا نیز به زباله دانی فرستادم  گرفتن گرد از هزا ر چهره او بیفایده بود .
    او نمادی بود از سرزمین  وکوهپیایه ای که خدایان  هر شامگاه  با مشتی ستاره آسمانشرا درخشان میساختند  من اورا تا صبحدم در سینه خود پنهان میکردم  او از سر زمین غربت من دور بود  .
    دیگر به باغ خاطره ها سفر نخواهم کرد  ویاد چراغ وچراغها را نیز از ضمیرم خواهم زدود  بیاد ستارگانی  هستم که ناگهان از آسمان بر روی زمین فرو ریختند وخاموش شدند  چرا که چشم زمانه کور است  وکورا طلب میکند .
    امروز روزی است که روزه داران مومئن برای آن روح پاک به اسمان  رفته روزه خودرا با یک تخم مرغ میشگنند اما تخم مرغها هم وارد بازار  شدند وروح او نیز فراموش گشت درب خانه ا ش را بستند .بجا ی او پیامبری  دیگر ظهور خواهد کرد  که هرگز کشته نخواهد شد.ث
    گر دست رسد بر سر  زلفین تو بازم 
    چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم 
    در مسجد ومیخانه  خیالت  اگر اید 
    محراب وکمانچه  ز دو ابروی تو سازم 
    گر خلوت مرا شبی از رخ بفروزی 
    چو صبح بر افاق  جهان سر بر بفرازم
    محمود بود عاقبت کار دراین راه 
    گر سر برود درسر سودای عیازم ” خواجه شمس الدبین محمد خواجه حاففظ شیرازی “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / 2020/ 04/ 12 میلادی ” عید پاک “!
  • مرا دوست بدار

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ———————————-
    نمیدانم در کدا م گوشه تاریخ ایستاده ام 
    ونمیدانم تو درکدا م کوچه های شهر پنهانی 
    شهر من شهر توهردو گم شده اند  در غبار تاریکی
    شهر ودیار من سال خورده تر از تاریخ است 
    ما هردو سرنگون تاریخ  نگون بخت شاهانیم 
    وبی ایینه بی چراغ بسو ی تاریکی ها  روانیم 
     هرشب با یادتو  میخوابم باین امید که ترا در رویاهایم ببینم 
    وهر صبح با یاد تو بر میخیزم  وخاک آینه را  میروبم
    شاید چهره  ترا درآن بیابم 
    هردو به یک ایینه مینگریم 
    مرا دوست بدار که سخت محتاجم 
    ومن دوست میدارم شهری را که بمن خیانت کرد
     ومردمش مرا به آتش خود خواهی 
    سوزاندند .
     امروز سرنگون بخت خویش است 
    مرا دوست بدار که سخت محتاجم 
    امروز ای مهربان دور 
     هریک در دوسو ی این جهان بیمار ایستاده ایم 
    هر دو تکیه بر شهامت خویش کرده ایم 
    دیگر آسمان ما لاجوردی نیست 
    ودیگر چراغ خانه ما  روشن نخواهد شد 
    ما را فروختند خیلی ارزان تراز بهایی که داشتیم 
    حال من مانده ام وتو 
    در دو سوی جهان 
    من در سایه  هراس تو خفته ام…….. و
    تو ؟ زیر نگین الماس نشانی که ترا خرید ! 
    پایان 
    ثریا 
     اسپانیا / 2020 /04/ 10 میللادی  و….. یک جمعه غمگین . 
  • کسی هست ؟

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا 
    ——————————
    کسی هست درمن پنهان وپوشیده 
     که هربامداد وهر شامگاهان 
    به نفرین من میگشاید زبان را ………. ” نادرپور “
     کم کم زمان میرود تا روزهای عادی خودرا باز یابد اما … مردم دیگر آن مردم نیستند  همه جدایند  ویکدیگررا قاتل خود میدانند  وبا سر انگشتان خود از دوردستها بتو سلام میگویند .
    همه چیز بشکل عادی خود برمیگرد دفروشگاهها اما دیگر  تنها کارت اعتباری را میپذیرند و
    واکسن ببازار آمده  تنها برای بردگان   بچه های بزرگان  برایشان خوب نیست ازاین واکسن آلوده  استفاده کنند .
    سرانجام درگوش ها خواهند خروشید که همه شما بردگانید وما میتوانیم هر طور که میل داریم با شما رفتار کنیم مهم نیست تنها باید یک صندوق بزرگ انباشته از دلارهای سبز ویک بشکه وانبار از طلا داشته باشی  وساختمانهای سر بفلک کشیده اعتبار ترا تامین کنند نا ترا به خدمتگاری برنگزینند .
     آزمایشهایشان  جواب داد .چه در زندان مجاهدین وچه درزندان ایران بزرگ !
    هر روز مارا بنوعی فریفتند گوساله هایشان برایمان بع بع کنان با علفی دردهان مارا بسوی مزرعه مرگ فرا خواندند  ذوق واشتیاق درمردم کشته شد  وزمانی که ( پرنس ) بزرگوار از خلوت خود بیرون آمد وبا همه دست داد یعنی اینکه همه از بند ازادید آما آهسته آهسته .
    خوشبختانه هوا هم بما کمک کرد وچندان دلپذیر نشد ومارا تحریک نکرد که ناگهان به بیرون جهیم ابری / بارانی ./ تلخ وبادی وطوفانی !
    دیگر کسی از چیزی نه میترسد نه واههمه دارد همه خودرا رها کرده اند بیمارانی که دچار سرخوردگی شده اند  بیکاری نیز بر سایر بدبختیها افزوده شد (کار متعلق به خر ) است انسان باید از مغز خودش ودستهایش کمک بگیرد یعنی دستهای آلوده را بر چشمان دیگری بگذارد و درچاه وموال طلا خودرا تخلیه  سازد  .
    امروز جانورانی در کسوت انسان ودرلباس انسان بر ما حاکمند  وما هیچگاه نخواهیم دانست ازچه نوع حیواناتی میباشند واین حیوانات بدلهایی هم دارند  تا درمواقع اضطراری بجایشان حرف بزند .حال اگر دردرون من کلمات غوغا میکنند ومیل  شورش دارند باید آنهارا بجای قوت روزانه فرو دهم  ودیگر هیچگاه بیاد نیاورم که کجا زاده شدم چرا وچگونه بزرگ شدم ودرکدام محله درس خواندم وچرا زنده ام هر روز ستاره شناسان / پیش گویان وروانشناسان بنوعی ترا تخلیه شعوری میکنند وهرروز یک نماینده ویا خود ارباب  ظاهر میشوند ودستوراترا صادار میفرمایند .
    چرا وچگونه به اینجا رسیدیم ؟ خود نمیدانیم درخواب بودیم  ناگهان بیدارشدیم زمانی بیدار شدیم که سیل تا گلوی مارسیده بود ودرحال غرق شدن بودیم بنا براین دست خودرا به هر علف هرزه ای وهر چوب خشکیده ای که آویزان بود دراز کردیم .
    شب را بخانه آوردیم  وروز روشن را کشتیم  حال دیگر مهم نیست تو از کدام اصلی وکدام نسبی  اعراب صحرا نشین امروزز دراوج فخرمباهات  
     بر تخت زرین نشسته اند  وتن دختران را ازمادران جدا ساخته لقمه غذایشان مینمایند  .
    آنها فرقی بین دهان وذهابشان نمیگذارند . 
     چرا خشم ؟ چرا فریاد ؟  چرا دیگر از کلام نمیتوانی کلافی ببافی وبر گیسوی یار بیاویزی ؟  کجا شد آن گفتار زیبای مسیحایی  او که تن مرده را جان میبخشید  وتو که پیر نادانرا جوان میساختی . و………
    جوابی نیست – صدایی نیست – خلوتی  تاریک – کهنه – و بیصدا .
    هرشب با خیالی واهی سر ببالین میگذارم وکسی را صدا میزنم که نمیدانم کیست وهر صبح با نامی بر میخیزم  وباز کسی را فریاد میزنم که نمیدانم کجاست .
    اگر امروز همه سر چشمه های اشک عالم را بمن ببخشند  ویا ابری سیاه بر پیکر من بنشیند  واگر آن اشک سیل شود  وره پنهانی بسوی شهر من بیابد دربین راه خشک خواهد شد وتبدیل به یک تکه سنگ یا کلوخ میشود .
    لهیب عشق  دردلم رو بخاموشی میرود  ودیگر مرا تسکین نمیدهد  وغمهای تلخی که نه ازگذشته بلکه برای اینده درذهنم نشسته  مانند مرگ مرا میترساند  وراه فراموشی را نمی یابم .
    زرو نیلی وبنفش 
    سبزابی وکبود
    با بنفشه ها نشسته ام 
     سالهای سال 
     صبحهای زود .
    در کنار چشمه سحر 
     سر نهاده روی شانه یکدگر 
    چهره ها نهفته در پناه  سایه های شرم 
    رنگها  شکفته  در زلال  گرم 
     میتراود  از سکوت  دلپذیرشان 
    بهترین ترانه  
    بهترین سرود……….” ف. مشیری “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش – 2020 /04/08 میلادی برابر با ؟ ………
    اسپانیا /
  • سرنوشت را…..

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    سرنوشت را باید از سر نوشت 
    شاید این بار آنرا کمی بهتر نوشت 
    آهنگ وشعری تازه ( نه چندان تازه) از انوشیروان روحانی وهمایون شجریان روی یوتیوپ آمد اما شاعررا نمیدانم کیست ؟! 
    صبحانه ام را درکنار رنجها ومصیبتها ی  مرگ عیسی مسیح شروع کردم این روزها هر صفحه ای را که بگشایی همین برنامه هاست .
    کشیش تنها در کلیسای خالی برای خودش نمازی را گذارد ودعایی راخواند نمیدانم چرا بی اختیار اشکهایم جاری شدند ؟ دلم برای دنیایی که میرفت تا بهتر شود میسوخت یا برای رنجی که آن مرد تحمل کرد برای بهبودی حال مریدانش ؟! نمیدانم هرچه بود صبحانه ای مرکب از اشک ودعا ومیوه های خام وتی بگ ونان همیشگی !….
    “”چندان فرو بارید اشک  بر جامه ایام کز حجم  عبورش  موی من رنگ زمستانرا گرفت .””
    حال نمیدانم درکدامین روز باران عشق دوباره باریدن خواهد گرفت ودرکدامین روز ما از زندان اجباری خود بی هیچ گناهی آزاد خواهیم شد /
    هر شب چشمانم درتیرگی ها به دنبال چیزی یا کسی میگردد هنوز اشکهایم خشک نشده اند  وهنوز نمیدانم که خورشید درچه موقع طلوع خواهد کرد؟  وتصویرش را کدام حویبار طبیعی وزلال خواهیم دید ؟.
    بار گرانی بردوش همه نشسته است ومن دراین فکرم که ” چرا یک آخوند کرونا نگرفت ؟ شاید عبا مزایایی دارد عبای رهبر ساخت دست خانه مد یکی از مدسازان مشهور است با نعلینهای چرمی دست دوز  اینها همه عمر نوع میکنند  شاید خاصیتی درآن سوهانهای چرب نهفته باشدویا پسته های خندان  وشاید افیون هر ویروسی را میکشد ویا شاید آنها خود ویروسند  ؟!.
    حال باین وضعیت دراین کنج خلوت  کسی درگوشم خصمانه میگوید که “
    این  جانور پنهانی که بردوش همه شما  نشسته وسنگینی میکند  بار آن گناهانی است که بردوش کشیدید 
    به مجسمه مرمرین وصاف مسیح که بر صلیب آویخته است مینگرم  چنان روشن است که گویی نور از پیکر او بیرون میزند  وآن مرد آن کشیش درمیان لباسهای پرنیانی  رنگا رنگ درگوشه ای لم داد ه به دعا میپردازد  وآن تاج میخی بر سر مسیح –  خونرا در زیر شعله های شمع بیشتر نمایان میسازد خون یک بیگناه  که برای کائنات  وبه عشق برادران ان وخواهران وهمشهریان  خویش قامت برافراشت  دوهزار سال است که همه مهر اورا به دل دارند  بی آنکه دردهای جسمی اورا احساس کرده باشند در لیوانها طلایی شرابی را که خون اوست مینوشند ونانی را که پیکر اوست دردهان میگذارند تا بااو یکی یشوند  نه تنها یکی نمیشوند بلکه قرنها ازاو دورتر حواهند شد . 
    ( همچناکه رهبر منفور مجاهدین نیز  ازاین رویه پیروی میکرد وزنانرا به تختخوابش میبرد تا با او یکی شوند ودراو حل شوند ! وهمسرش مریم بانو نقش قوادرا داشت )! 
    زمانی که من دربرابر قامت لاغر ونحیف او میایستم  مانند یک تک درخت بر قامت عشق سجده میکنم  ومیوه های فریب را دربشقابها ولیوانها  مینگرم  همه بما وعده بهشت را میدهند جهنم را برایمان درهمین زمان ساخته اند وهر بار هیزم آنرا بیشتر میکنند وخود دربهشت عالی خویش بسر میبرند همه پیکرها بزرگ وشکمها بیرون زده  حتی دست خودرا نیز بعنوان پیوند دوستی به دستی نمی سپارند .
    امروز درکنار پیکر مصلوب عیسی مردیکه برای صلح وبشریت جان سپرد صبحانه امرا تنها فرو دام بی آنکه مزه آنرا بدانم چیست 
    غصه ام هر روز بیشتر میشود  که موسم چرخش ما  بجای گردش در زمین پهناورو درمیان دشتها درکنج خلوت  درمیان انواع بوهای نا مطبوع گذشت .
    نمیدانم ایا او باز خواهد گشت یا نه شاید اینهم یک افسانه باشد اما عده ای هنوز  دل به بازکشت او سپرده و عده ای  درحصارهای بلورین خود دریک فرصت بهتر  درجستحوی عالم دیگری به خماری فرو رفته اند  . 
    اری سرنوشت را شاید بتوان از سرنوشت اما بازیگران سرنوشت به همان بازی  کثیف خود ادامه 
    خواهند داد هزاربار که بنویسی باز میرسی به همان  نقطه اول یعنی صفر .پایان 
    ثریا ایرانمنش . هفتم آپریل 2020 برابر با ………هرتاریخی را که  میل دارید بگذارید  
    بارها برای این  تاریخ دچار پاسخگویی شده ام . اسپانیا /
  • زمانیکه …

    دلنوشته امروز دوشنبه ششم آپریل 2020 میلادی .
    ———————————————
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا 
    زمانیکه  مغازه معروف ( فورچون اند میسیون  )در لندن قوطی های بسته بندی چای را درون قفسه های شیشه ای چید وجلوی مغازه اش گارد گذاشت / 
    فهمیدم زندگی دوتکه شده است .
    زمانیکه درسر راهم دریک   شهرک ساحلی پشت یک شیرینی فروشی شیرینی  هایی دیدم که با همه جا فرق داشت وپشت درب شیشه ای یک گارد ایستاده بود وبا نگاهی به قد وبالای مارا ورانداز کرده  واگر خوشش میاد درب را باز میکرد ومارا به درون فرا میخواند ! فهمیدم زندگی دوتکه شده است .
    زمانیکه قصاب محله ما به یک مغازه شیکتری    رفت وبر بالای درب مغازه اش نوشت ” گو.رمه ” 
    فهمیدم زندگی دو تکه شده است .
     زمانیکه بوتیکها دربهای خودرا با کلید وقفل بستندو گارد هم پشت درها گذاشتند  وما میبایست با کارت ورودی موجودیت خودرا اعلام میداشتیم 
    فهمیدم زندگی دو تکه شده است .
    زمانیکه فروشگاهای زنجیره ای درسرتا سر جهان با ریسایکل کردن وکپی برداشتن از لباسهای ازما بهتران بنجل ها را بما قالب میکردند .
    فهمیدم زندگی دوتکه شده است 
    وزمانیکه چینی های چشم بادامی سر هر نبش وهرچهاراهی یک مغازه لبریز از اجناس بنجل پلاستیکی مقوایی وشیشه ای باز کردند ومردم را به خرید ارزان ویکبار مصرف تشویق کردند .
    فهمیدم زندگی دوتکه شده است /
    وزمانی که فهیمدم اعتبارروارزش تو  تنها نشستن درون یک اتومبیل شیک مدل آخر ویک عینک مارکدار  ویک کیف چند هزار دلاری ویک کفش چند هزار  پوندی ومارک یک لباس فروشی معروف است دیگر از خودم  بیزار شدم .
    بیاد روزهایی بودم که درلندن از مغازه ” سلین” لباس میخریدم وصورتحساب را بخانه میفرستادکسی آن روزها سلین را نمیشناخت ویا کم بودند تنها دو مغازه سرتاسر لندن داشت و زمانی که از کریسیتن فرانسوی ویا آن لباس فروشی معروف ( میل ندارم نامش را ببرم )  دعوتنامه برای فشن سال دریافت میکردم  هنوز کسی نمیدانست یعنی چه ! ومن  هیچگاه باین محافل نمیرفتم . 
    ترجیح میدادم بیشتر لباسهایمرا خیاط بدوزد  کفاشی سفارش میگرفت چرا که اندازه پاهای  من کفش   پیدا نمیشد  پاهایم کوچک بین 35/ 36 بودند ! بنا براین یک کیف هم برایم میدوختند ! 
    تا اینکه روزی باین سر زمین  آمدم !  وچشمم به کسانی افتاد که از سی متری به وزارء انتقال پیدا کرده بودند ( خیابان وزرا را هم برای تمسخر نامگذاری کرده بودند) هرچه سیمتری نشین وقلعه نشین بود درآنجا خانه خریده ونشسته بودند. 
    حال با نگاههای عجیب وغریب بمن مینگریستند خودشانرا یکه تازوپیشتاز میپنداشتند نام فامیل من گم  شد تبدیل شدم به همان ثریاخانم !!!!!زنی مشکوک ! با بچها ! دروغ میگوید ازلندن آمده !!! حتما  مزدور است درحالی که خودشان لباس جاسوسی برتن داشتند درکسوت دکتر . مهندس / وتاجر وخزانه دار  از کنار کوره های آجر پزی شهر ری !!!!وایکاش انسان بودند مهم نبود ازکجا آمده اند وازهمه بدتر آن اقلیتهای مذهبی با باز کردن چند مغازه درنبش خیابانها وکوچه ها تلافی حقارتهای گذشته را سر من درمیاوردند یکی را بعنوان راننده استخدام کرده بودم ناگهان اربابم شد واتومبیل من زیر پاهایش شهررا میگشت !!! 
    هر چه بود تمام شد هم نعلینهای سلین وهم کیف وکفش شارل ژوردن وهم پالتوی پوست مینک همه به بنگاههای خیریه سرطانی اهداء شد .  و  من خودم هنوز وجود دارم ! اصل موجویت انسان است نه پیرایه .
     روزی در یک شب برفی وسرد در آن روزهای روشن وبیخبری درون  اتومبیل نشسته بودم با راننده به طرف تالار رودکی برای تماشای : اپرا :  مییرفتم  ناگهان تنها برای چند ثانیه این توهم برایم پیش آمد که من با آن ملکه چه فرقی دارم همان گوشتها را میخورم همان ماهی را وهمان  لباسهارا وهمان دستکشهارا وهمان اتومبیلهارا وهمان میهمانیهای با شکوه را وهمان خواننده ها که بخانه ام میایند ؟؟؟!!!!!! 
    یکماه بعد تک وتنها با پسرم دریک آپارتمان  سردو یخ بسته درلندن داشتم میلرزیدم ودراین فکر بودم دراین شهر تاریک وغریب چه باید بکنم !؟ 
    توهمات و نعمتها تمام شدند /برای خرید آزادیم !…………
     به پایان امد این دفتر / حکایت همچنان باقیست / ثریا .
  • دنیای تازه

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    >در آندم  که خبر دار شدی سوخته بودی >
    چشمانمرا میبستم وباز میکردم او همچنان با حرارت فریاد میکشید دلم میخواست پنجره ای بسوی او  باز میبود وباو ندا میدانم که ای دوست ” دنیای تو تنها درحواشی همان چند ملای جندر پندر میگذرد ” با بقیه دنیا کاری نداری ؟ صدای کودکش از پشت سرش شنیده میشد ایا او آینده این کودک را میداند چیست ؟  ویا تنها  دردل این شب سیه که برای او روز روشن است  برای من نوزاد سالخورده  که تنها با یاد بادهای  دلخراش دست بگیربانم ونگران فردای آنها که بی میل خود پای باین جهان گذارده اند دردلم  چه آتشی بر پاست ؟! …. ودر پشت سر پیام دلنشین مستر کیسینجر را که حال   باابهت تمام  تکیه به پشتی استواراستراحتگاه خود داده واز دنیای زشت ومرده فردای ما سخن میراند برای او مهم نیست که فردا بر ما ودیگران چه خواهد آمد او وسلفش  ملکه تا ابد زنده  میدانند که جهانرا چگونه آراسته اند وچه بر سر جهان خواهد آمد آنها تنها درفکر ساختن دنیای بهتری برای فرزندانشان میباشند وبا ما گوسفندان ومصرف کنندگان کاری ندارند  تنها برایمان پیام دارند /پیام دارند /پیام دارند/ ویا نشست دارند !!!.
     فردای  نیامنده را من به روشنی میبینم  قحطی  بیماری رنج ویرانی سیل وزلزله وبی خانمانی  وهمه  گلنگی برداشته تا این دنیای کهنه را ویران ساخته واز نو بنا کنند با ساختمانهای شیشه ای وماهیان درونش مانند  آکواریم شنا کنند وهرکدام به ضعف رفتند فورا به درون زباله دانی خواهند رفت .ودوربینها ذوم شده که مسیر نگاه مارا نیز تعقیب میکنند / دنیای ذلت باری است . 
    دربآنگ گامهای او تنها یک چیز را میدیدم  همه حواس او به دنیایی خودش میباشد  مانند مستر کیسینجر که تنها به دنیا ی خودش میاندیشد نه به دنیا من وما ودیگران .
    آخرین برگ ” تی بگ ” را درون فنجان گذاشتم وابجوش روی آن ریختم با تکه نانی خمیر بعنوان صبحانه آنهارا بلعیدم  نگاهی به درون یخچالم انداختم  خوب هنوز جای شکرش باقی است انبارها هنوز پرند اما کم کم باید گوشت یکدیگر را بخوریم بصورت واکیوم شده  اگر من زنده بمانم واگر آنهایی که کودکان دیروزند وسالخوردگان امروز  چیزی را بخاطر بیاورند .
     سالهای مزه وطعم یک چای اصیل از ذهنم دور شده چای را به ارباب هدیه میدهیم وخود تراشه هارا درون کیسه ای شکیل با اب وتا ب مینوشیم .
    دیگر بفکر آن دیارپاک اهوارایی نیستم همه آنها افسانهایی هستند که بعدها  آیندگان مانند کتاب هاری پاتر آنهارا میخوانند  دیگر بفکر ولادت زرتشت نیستم  وهرگز دیگر بفکر نگاهی درنگاه وچهره ام اندیشه نمیکنم  معجزه تنها درمیان دستهای فرزندان موسی است  عیسی رفت دوهزار سال روحش دردنیا سر گردان بود ونتوانست برادران وخواهران را  یکی کند  اما فرزندان موسی توانستند خواهران وبرادرانرا ازهم دورسازند .
    پرده ای سیاه جلوی چشمانرا گرفته است  من از پیش باطنم خبر میدهد وپیکر مرا میلرزاند  ومیداند که این پرده اگر روز های متمادی کم کم به عقب میرفت حال ناگهان بالا میرود  صفای بوستان برای ما تنها درمیان عکسها ونقاشیها وصفحات روی گوشیها احساس مارا برمیانگیزد  روح کم کم از پیکر ها جدا شده وروحی دیگر جانشین آن خواهد شد  ما میراث داران شوم  گور پرستان در خلوت خود خواهیم  گندید  .
    من از نسیم سرد بهاری تنها بوی  تلخ ودردناکی را احساس میکنم  نه بوی خاک ورطوبت  آنرا برای روییدن گلها  بلکه برای دفن مردگان الماسهای امروز همه ازخاکستر  مردگان بوجود میایند وبردستهای ناهنجاروزشت   مینشینند .
    دیگر بفکر خانه ویرانه خویش نیستم  ودیگر بفکر آن اشکهای پشت پلک مانده مادر دلم را به درد نمیاورد  دیگر تصویرهای رنگین  وهزاران چراع رنگارنگ شهر را بکلی از یاد برده ام تنها به فردایی میاندیشیم که بصورت یک تونل تاریک وسیاه  ویا غاری دهان باز کرده است  .
    زودتر میبایست وارد بازار میشدم وبچه هارا نیز به دنبا ل خود به بازار مکاره میبردم تا ازهجوم کرمها ومگسهای گوشتخوار درامان باشیم .
    اما ….واما امروز برای ما خیلی دیر است  شاید برای فرزندان آن مرد که افسانه میخواند شادی افرین باشد .
    درحال حاضر حتی کوچه های پر همهمه ودرختان خیس را نیز ازما گرفته اند  ما ازپشت شیشه تی /وی/ به تماشای ذلت وبدبختی مردی نشسته ایم که به صورت یک کارناوال مذهبی ویک نمایش تهوع آور آنرا به مغز کودکان فردا فرو میکنند بی آنکه رنجهای اورا تشریح کنند.پایان
    مرا بسو وفرو ریخت هرچه دندان بود 
    نبود دندان  لاابل   –  چراغ تابان بود …….” رودکی سمرقندی ” 
    ثریا ایرانمنش / 11 آپریل 2020 میلادی برابر با 17 فروردین 1399 خورشیدی ……؟