Category: General

  • زاد روز

    ثریا ایرانمنش / اسپانیا !
    ———————–
    چیزی ندارم بنویسم  پسرم غیر آز انکه بگویم  هرچه دارم از تو دارم  وتو بجای پدرت برایم هم همسری بودی  هم پسر وهم مرد خانواده  چیزی  ندارم بتو هدیه کنم پسرم غیر از جانمرا که تو بشدت نگران آن هستی ومیل داری مرا نگاه داری /
    چیزی ندارم که ارمغان بتو بدهم که همه چیز از تو برخاست وبمن نوید داد که مردی بزرگ درراه است وتو بزرگ شدی بزرگ تراز آنچه در قوه تخیل من بود امروز جهانی ترا میشاسد نه بجرم سیاست ! ئیا رفتن به کره مریخ!!!بلکه به همت دانش تو ومن چه افتخار میکنم زمانی که میبینم هزاران نفر ایستاده برایت کف میزنند وتو با همان موهایی که میروند سپید شوند وباهمان شلوار همیشه جین وهمان تی شرت  درمقابل آنها تنها لبخند میزنی  بی آنکه خم شوی .همچنانکه دربرابر زندگی خم نشدی . 
    روزی که به دنیا آمدی پدرت کف پای ترا بوسید چرا که پس از مدتها که اورا ازکار رانده بودند دوباره بکار فرا خواندند آنهم درراس مدیر کلی!!! وهیچگاه نفهمید که یک تلفن مادرت بود که اورا بسوی کار فرا خواندند وتا آخر عمر انرا به حساب قدم مبارک تو گذاشت .
    زاد روزت مبارک وسایه ات بر سر خانواده ات ابدی  میدانی که عاشقانه ترا دوست دارم وهیچ کلامی نمیتواند گویای این مهر واین عشق من بفرزندانم باشد تنها…..ازهمه شما سپاسگذارم . همین 
    میبوسمت با عشق . 
    تولدت مبارک /مادرت / ثریا /
  • باید چنین باشد

    ثریا ایرانمنش / ” لب پرچین “!
     اسپانیا.
    ————————
    اگر زباغ رعیت ملک خورد سیبی 
    بر آورند  غلامان او درخیمه از بیخ
    به نیم بیضه که سلطان ستم روا  دارد 
    زند لشکریانش هزار مرغ به سیخ………”سعدی “
    نه ! نمی نویسم شیخ اجل سعدی  بخصوص ا ززمانیکه فهمیدم  شاعر مورد علاقه توست وتو درکنار قران وجانمازت  که برای ریا آنهارا درکنارت چیده ای  کتب اشعار این شاعر نیز وجود دارد ! احساس کردم کثیف شده است .
    تو اهل وزاده ایران نیستی  تو درعراق به دنیا آمده ای ودرایران مانندهمه ولگردانی که از عراق عرب به ایران سرازیر شدند رشد کردی وبزرگ شدی به مکتب رفتی اما هوشی سرشار داشتی ودست وپاهایی ظریف و تکلمت نیز خوب بود درحجره ها ماندی تا فرصت مناسب مانند امروز که هزارا ن جانور درکمین نشسته اند تا تو سرت را برزمین بگذاری وجانشین تو شوند بی آنکه ملتی را بشناسند ویا با رای ملتی بر تخت بنشینند این سرنوشت ما بوده که همیشه مورد ظلم واقع شویم بخصوص زنان ودختران  ما که امروز بمدد اینهمه ظلم  وبیداد هرکدام مردی شده اند !
    به درستی نمیدانم ایا اینهارا میخوانی یا نه اما مطمئن هستم که نوچه ها ونوکران وولگردانی که اجیر تو هستند آنها را میخوانند وبعضی ها کپی برداری میکنند  من نه رودخانه هستم ونه دریا  من همان قطرات آبی هستم که چکه چکه بر سنگ میچکد تا سرانجام روز ی سنگ خارارا سوراخ نماید .
    شب گذشته ترا درخواب دیدم ود رکنارش  کسی بمن لحافی سپید داد که  که بشکل نقشه گربه خودمان ایران بود ودر بالای آن در محلی که شمال  قراردارد با رنگ قرمز نوشته بود ( ایران) ! من لحاف را جمع کردم ودرگوشه ای نهادم ودراین فکر بودم که بنوعی روی آنرا بپوشانم چرا که خیلی تمیز وپاک وسپید بود .تو همچنان نغمه سرایی میکردی  بزودی خواهی مرد قبلا ضریح طلایی ومبارک خودرا به عراق فرستاده ای وقبرت را نیز کنده وآماده ساخته ای  چه بسا مردان وزنان تهی مغزی روزی بر ضریح طلایی تو نخ ببندند ومرا د بطلبند . از این مردم خرافاتی وکهنه .وپوسیده وتهی مغز هیچ چیز بعید نیست همچنانکه عکس ارباب  ملععون ترا درماه دیدند وموی ریش اورا درمیان قران !!!.
    جال خوابمرا برای خود چنین تعبیر کرده ام که  مردی  از خطه مازندران بر میخیزد همچنان  (رضاشاه)  که مازندران شهر ما یاد باد / همه مرز وبومش اباد باد / وباز دوباره دریای کاسپین ما بما برمیگردد وخلیج همیشه پارس  با رنگ آبی نیز بسوی ما  وبسوی مادرش خواهد خزید ونام تو درکنار مردان وزنان خونخوار قرن  نوشته خواهد شد .
    دحترانی که با مهربانی در مترو گل  به زنان چادری تهی مغز داده بودند آنهارا به زندانهای طولانی  فرستادی  بخوبی میدانم که همه چیز را میبینی ومیخوانی  مگر آتکه این روزها دیگر دچار بیماریهای پیری وخرفتی  شده ویا بجای تو بدل تو کارمیکند  / ما میدانیم که مردان وزنان  دولت همیشه یک یا چند بدل دارند درست شبیه خودشان مانند همین فرانکوی مرحوم وسایردیکتاتورها   این عملی ا ست  درست  که بدل  ازخود داشته باشند چون همیشه واهمه دارند درترس  خوف زندگی میکنند  آسایش فکری ندارند نه روز ونه شب  اگرچه  مانند تو صبحانه آنها خاویارو تخم بلدرچین باشد وناهارشان بره بریان وشامشان ماهی غزل الا اما آن ترس ووحشت همه این غذاهارا تبدیل به سمی میکند وبه روح ومغز وشکم وامعا ء آنها مییفرستد .
    نمیدانم تو اشعار سعدی را به درستی میخوانی ویا خوانده ای  که چگونه ازدوران خودسری واستبداد 
    امرای ترک ومغول وجادوگران قرن سحن گفته است ؟! .یا تو تنها اشعارپند آموزانه اورا میخوانی ؟ ایا  سری به بوستان وگلستان او زد ه ای ؟  :
    به چه کار ایدت ز گل طبقی
     از گلستان من ببر ورقی 
    گل همین پنج  روزوشش باسد 
     وین کلستان همیشه خوش باشد.
    اگر تو سعدی را درست شناخته باشی میدانی که در افکار او روح انقلاب وسرکش حسن صباح ویا ناصر خشو وعمر خیام نیست ! ایا تو خیام را نیز خوانده ای ؟ درحال حاضر ممنوع است مانند عشق ومانند شراب ! سعدی طبعی معتدل وگرم داشت  وروحی ضلح جو ومن درعجبم که تو باین اشعار غشق میورزی وآنچنان دژخیمی از آب درآمده ای  ویا بنام تو کار میکنند همچنانکه درگذشته هرجنایتی را که آن ( چپی های) خود فروش مزدور انجام داده و  بر سر زبانها میانداختند  آنرا به شاه نسبت میدادند وروح شاه بیچاره بیخبر بود .
    نو نیز درردیف همان چپهای خود فروش قرارداشتی ودرصف اول  کارت  راخوب انجام دادی ایرانرا بکام دشمن فرستادی وازهمه مهمتر آن یک ذره ایمانی که  درته دلمان وول میخورد از ما گرفتی  وحال بخوبی میدانی که شاعر مود علاقه ات سعدی چندان امر به معروف ونهی از منکررا بکار نمیبرده است وتو میبایست این کاررا انجام دهی وما مانند چین یا بودایی شویم ویا بکلی از دین وایمان بری وشیطان پرست شویم .
    شب وروز در بند زر  بود وسیم 
    زر وسیم دربند مرد لئیم .( تقدیم به ارباب بزرگت ) جناب پوتین . 
    بر ما گذشت  برتو نیز خواهد گذشت واین  روشنایی ها پایان تاریکی خواهد داشت .  
     پایان 
     ثریا ایرانمش . 7 فوریه 2020 میلادی  برابر با 18 بهمن 1398 خورشیدی !
    اسپانیا .
  • مناجات نامه !

    ثریا ایرانمنش . ” لب پرچین ” !
    اسپانیا .
    —————————-
    مناجات نامه   به سبک وسیاق  خواجه عبداله انصاری !!!
    —————————————————-
    الهی  ! یکتایی  منهم یکتا هستم  بر همه چیز بینایی منهم بینا هستم  از هر عیب مصفایی اما من لبریز از عیبم چرا که ترا آفریدم  .
    میگویند : دردهر دارویی اما دردها بدون دارو  روانند ! نه تو بکس مانی ونه کسی بتو اما عده ای جای تو نشسته اند .
    الهی ! هر که ترا شناخت  دیگر گم شد واز میدان بیرون شد .
    الهی ! گفتی مکن ومرا واداشتی که بکنم ! چه کار ؟ وچه چیزی را ؟  تا آمدم بخودم بحنبم وکاری بکنم  نگذاشتی  تو ای زود خشم ودیر آشتی !!
    چاه  را کندی وگفتی برو درچاه ومن رفتم ودیگر دستی مرا بیرون تکشید !
     دی آمدم  وزمن نیامد کاری 
    وامروز  زمن گرم نشد بازاری
    فردا  بروم بیخبر  از اسراری 
    نا آمده  به بدی از این بسیاری 
    الهی !گفتی بهشتی دارم وجهنمی  ومارا درجهنم ابدیت تنها گذاشتی با شیطان صفتان وملائک اتش افروز !
    الهی ! هر که را  خواهی بر اندازی با درویشان دراندازی ومرا با درویشان درون یک قوطی نشاندی !
    الهی  ! با شیطان دست به یکی کردی وآنرا که میل داری آبش درجوی روان است  وآنرا که دلت نمیخواهد  دردبیدرمان است .
    الهی ! آنچه دردستنان من است میدانم روزی کیست  اما آنچه که روزی من است دردستانی دیگری است که آنرا خورده ویا میخورند.
    الهی ! تو لباسی دوختی ومن پوشیدم وسپس قاه قاه خندیدی  لزومی ندارد  مرا  بجرم توهین بتو بگیرند که تو خو دمیدانی سزاوار چه هستی .
    الهی ! امروز از سرما وبیداد وطوفان و ویروس کورنای سارس بر خود میلرزم  ومیدانم که بجویی نیارزم !
    الهی ! همه  از تو بریدند ورفتند چرا که دانستند روز جزایی نیست بهشتی نیست جهنمی نیست  وپنداشت خودرا درجوی آب روان انداختند و وبه ساختمان سازی روی آوردند . که قدشان ا زتو بلند تر است وپیکرشان قطور تر از تو.
    ای عزیز ! بهترین ونیکو ترین  لذتها ونعمتها  بی یاد تو صرف میشود  وکسی دیگر به وقت  ویا اوقات نمی اندیشد  دم را غنیمت است  درسر همه  هوی وهوس است  وشب را درآغوش پری پیکری بس است .
    الهی ! من به معیار ومقیاس  جوهر وجود خود رشد کردم وتو بمن خندیدی  واز قد  وقیمت گهر وزر کفتی  واندیشه مرا نا دیده گرفتی  .
    گر در ره شهوت و هوی خواهی رفت 
    کردم خبرت  که خوش خواهی رفت 
    بنگر که که هستی وزکجا آمده ای 
    می دان  که چه میکنی  وکجا خواهی رفت 
     والهی ! من ندانستم  وبا سر به چاه ویل فرو رفتم وهنوز از ته چاه فریاد میکشم واسرار معرفت را فاش میسازم وامید ثواب وعطا نیز از هیجکس ندارم .
    اگر بی مرادی مردی واگر بی مردی  نامردی ! ومن نا مردم چرا که خود مرد هستم !
    درون همه پر شور  است ودرون  من  پر غرور بخود نازیدن مردی است وبدیگران نازیدن  نا مردی !
    الهی ! قبله عارفان  خورشید روی سکه است  ودلهای سوخته رو بسوی قبله است .
    الهی ! کار ما همه این است که چشم به اسمان بدوزیم  واز بهر کار  درزی شلوار خود بدوزیم  ودر دوجهان بی حیات وبی ممات راه برویم ودلخوش داریم که اسمان روزی درش باز خواهد شد وتو پرواز کنان بسوی درختان  کاج فرود خواهی آمد ؟! /
    حال دل ودین ما درگرو مهر بادیگاردها وارباب بزرگ است  که فردا چه بر سر ما خواهند آورد ؟.الهی ! روزی پنداشتم که ترا شناخته ام امروز آن پنداشت را به دورن اب انداخته ام وخودرا میشناسم وبس. / پایان 
    ثریا ایرانمنش / 6 فوریه 2020 میللادی برابر با 17 بهمن 1398 خورشیدی!…..
  • بر شما نیز بگذرد

    دلنوشته
    ——-
    ای زدردت  خستگان را بوی درمان آمده
     یاد تو مر عاشقان را راحت جان آمده 
    صد هزاران همچو موسی مست در  گوشه ای
    رب ارنی گو شده  ودیدار جویان آمده 
    سینه ها بینم ز سوز هجر تو بریان شده 
    دیده بینم  زدرد عشق تو  گریان شده ………” عبدالله انصاری “
    یک زندانی انفرادی  تنها چهار دیوار خودرا میبیند وروی آن نقاشی میکند ویا درذهن خویش به نقاشی از آن زندان میپردازد اما زندانیان  در بند عمومی بیشتر میتوانند روشناییها را ببینند .
    امروز دریک برنامه یکی از هنزمندانرا دیدم که  شعری از ( فرغانی ) شاعر  زمان مغول میخواند  زیر عنوان  _ بر شما نیز بگذرد –  با چه جرئتی وشهامتی ! گویا این کتاب وان اشعار از زیر صد هزار خروار خاک بیرون شده وبه همت  ذبیح اله صفا تدوین وبه چاپ رسیده  اما نمیدانم هنوز هست یا آنرا نیز مانند سایر کتب به دست آتش سپردند ویا جمع آوری شده است .
     درحال حاضر سر زمین ایران زمین  برای دومین بار دچار حمله ای از نوع بدتراز حمله مغولها شده است ونفس در سینه ها بریده ونفس کش ها درکوی برزن با قمه درانتظارند .
    هواپیمای ها مرتب بین چین در رفت وآمدند ومسافر میبرند ومیاورند ظاهرا دانشجویان ایرانی هستند اما نمیدانستم که دانشجویان ایرانی در (ووهان )چین بشکل چینی هاشده با چشمان تنگ وکوچک !!!
    حتی سفیر  چین نیز مجبور شد بفارسی چند خط بنویسد وبه ایران وسر دمدارانش هشدار دهد اما برای آنها حفظ نظام بیشتر اهمیت دارد تا جان مردم  وجشن های دهه زجر .!
    امروز گمان بردم که این فرغانی همان  مراد خواجه عبداله انصاری است  اما معلوم شد که او ابوالحسن خرقانی میباشد  ” عبداله گنجی بود پنهانی تا رسید به دست خرقانی ودیگر نه او ماند ونه خرقانی ” یعنی هر دو درپروردگارشان ذوب شدند !
    اسرار معرفت را فاش کردن دیوانگی است ومن چاره ای ندارم  تنها میتوانم ازخودم بنویسم درغیر اینصورت ازدو طرف مورد حمله واقع خواهم شد  دو طرفی که هردو دست درست یکدیگر دارند ومخیل اسایش  وگفتار خارج از عرف  وافکار انسانی میباشند .
    چاره ندارم باید ازخودم بنویسم واز چهار دیواری زندان انفرادیم ! 
    با خلق میامیز  که مغرور شوی 
    در خلق بمانی  واز آن دور شوی 
    با خلق جهان  مگو تو راز دل خویش 
    درمان نتوانند  وتو رنجور شوی  !
    صحیح است / آفرین !
    مکن که آه فقیران  شبی برون تازد 
    فغان و ناله بعرش ملایک اندازد
     زتیر تخش یتیمان  مگر نمیترسی 
    ز سوز سینه پیری  که ناوک اندازد 
    حذر می کن  از آن ناله سحر گاهی 
    که گر بکوه  زند  روزنی  درو سازد 
    بوقت نیمه شبی  که گر بگرید زار 
     هز ار همچو تو از خانمان براندازد …..وغیره 
    ودرنهایت این قوم بی ایمان  که علم ایمانرا به دست گرفته اند ازهیچ چیز وهیچ کس باک ندارند تا میتوانند میتازند پاره میکنند میدرند  وبعد؟  دریک ویلای بزرگ جان میسپارند  وبر بالای خاکشان مقبره ای باندازه کاخ سفید بنا میکنند  مانند ” مش قاسم”  واز آنها قهرمان میسازند ودر کتابها به چاپ میرسانند  !این اشعار تنها برای تسکین دلهای دردمند است وبس . ثریا 
    /5 فوریه 2020 میلادی /16 بهمن 1398 خورشیدی . اسپانیا /
  • غدم ما !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “!
    اسپانیا .
    ————————–
    آن شب که نسیم پیش گلها بوده است 
     از یک یکشان بند قبا بگشوده است 
    نرگس تو مگو کی  وکجا بوده ست 
    دامان تو هم به شبنمی آلوده است ……..” شادروان باستانی پاریزی “
    آن شب  که بلندی  اندامت در چهار چوب درگاه  بیداد میکرد  دراین پندار بودم که دربهای آسمان باز است و خورشید  طلوع کرده است .
    آن شمع بلند قامت تو تنها یک چوب نازکی بود که بر آن لباسی آویخته بود  خالی از هر احساسی وجنبشی  ومن از خجلت برهنگی خویش در برابر تو  مرگ را آرزو کردم .
    من در کنارتو از تاریکی روح تو درعذاب بودم وسرم رادرمیان پرهای  بالشی میبردم  که دیگر از آن من نبود وفریاد میکشیدم .
    وبر آن سینه استخوانی  میخندیدم.
    من از آتش خشم ووحشت چشمانت  آهنگ تند  ریا را میشنیدم  وروح تابناکم  به همراه ضر بان قلبم مرا بسوی دشتهای ویران میبرد .
    من در آنشب تاریک وسیاه زمستانی  آرزوی گرمای وجود ترا داشتم درحالیکه میان برفهای یخ بسته  بودم ودستهای استخوانی وبیرمق تو در میان زمین وهوا معلق مانده بودند .
    زمانیکه صبح پنجه به د ر کوبید 
    بر خویش لرزیدم  ودانستم که این رویا تعبیری دیگر دارد .
    ودانستم از این پس ویرانه ای خواهم شد بدون تابش  نور وافتاب  وتو همان ابر تاریکی بودی که بارشت بر دیگران بود وسیاهی وتیره گی ات برمن سایه میانداخت .
    امروز ویرانه ای بیگانه ام که از تابش  نور وافتاب به دورم  واز گلهای خوشبو وآشنا نیز دور  هیچگاه درآن زمان این پیش بینی را نداشتم که از میان دستهای بدون خون وبیمار تو  باید فرار کنم بسوی دشتهای ناشناخته ومردمی بیگانه .
    حال بیداری وحشتناکی گریبانم را گرفته است  دیگرخواب را فراموش کردم  ودرمیان رویاها سیر  میکنم میان نیمه خواب ونیمه بیداری به دنبال کسی هستم که وجود ندارد .
    و…. این بار به بیغوله ای آمدم بدون سقف وبدون دیوار .
    میلان سیلابها  وویرانیها  وگریه های مستانه ای که دوباره مرا درخواب فرو برد .
    باید میخوابیدم وآنچه را که حقیقت داشت از خودم ودیگران پنهان میداشتم  من پنداشتم که تو در زیر یک فانوس کهن زاذه شدی  اما درمیان جمع خلوت نشینان  آوازه ات پیچیده بود  وتو گوشواری فیروزه مانند  بر گوش دیگران بودی  !
    اسرار هویدا شد ومن خاموش ماندم 
    صدا در افاق پیچید  ومن از شرم سر به زیر  دشت پهناور  زمان بردم  وبامید سحر نشستم  وبه سرود مستانه تو گوش فرا دادم  چنان بی معنا وتهی از هر فصاحتی بود  .
    و….. مرغان خبر چین پیام دادند که این انگشتانه طلایی سوراخ است.ث
    شمه ای از داستان  عشق شور انگیز است 
    این حکایتها  که از فرها دوشیرین کرده اند
    هیچ مژگان  دراز  وعشوه ای جادو نکرد 
    آنچه آن زلف دراز  وخال مشکین کرده اند
    ساقیا می  ده که  با حکم ازل تدبیر نیست 
    قابل تغییر نبود  آنچه تعیین کرده اند
    در سفالین کاسه رندان بخواری منگرید
    کاین حریفان خدمت جام جهان بین کرده اند…….” حافظ شیرازی ” ساقینامه .
    پایان 
     ثریا ایرانمنش –  5 فوریه 2020 میلادی برابر با 16 بهمن 1398 خورشیدی ! . اسپانیا !
  • رودکی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “.
    اسپانیا !
    ————————
    شاد زی با سیه چشمان  شاد 
    که جهان نیست جز فسانه وباد 
    ز آمده شادمان می باید بود 
     وز گذشته نیز نباید کرد  یاد !……” رودکی سمرقندی”
    روز گذشته در زیر آفتابی که بوی نم میداد  بیاد آفتاب داغ  وبی حیای  خودمان بودم ! چیزی نمانده بود که چمدانم را ببندم وراهی سفری  بی برگشت شوم ! آنجا  به سر زمین مادریم که نمیتوانم بروم  بنا براین میروم به تاجیکستان ! زیر سایه جناب رودکی وباو میگویم  اشعار تو چندان برایمان  ارمغانی نیاورد  شاد که نتوانستیم زندگی کنیم  سیه چشمان همه کور بودند و جهانرا را فهمیدم که افسانه وباد است اما گاهی این باد کشنده وسمی وطوفانهای وحشتناکی در پی دارد آینده ای نیست که زآمده شا دمان باشیم نگاهمگان بیشتر به گذشته ودیروز است . ابر وباد وفلک دست به دست هم داده تا ریشه انسانهارا از بیخ وبن برکند .
    تکنو لوژی  تازه مردم را تنها تر ساخته  امروز همه عاشق میکروفون ودوربین هستند تا عاشق دیگری  یعنی همه عاشق خویشند .
     آن جعد موی وغالیه بوی دیگر وجود ندارد  وهمه میخورند و کمتر پس بدهند  ونیکبختند  شور بخت ماییم که دادیم ونخوردیم  تنها زیر ابر وباد وباران این جهان  حتی دیگر باده هم نمیتوانیم بنوشیم دیگر باده گوارایی نیست ومزه ای نمیدهد الکل خالص است که انسانرا به مرز جنون .گاهی مرگ میرساند .
     آه جناب رودکی  ! ایکاش  نسخه دیگری برایمان میپچیدی .
    عجز وبیچارگی  انسانهارا بیشتر درخود فرو برده  دیگر تشبیهات واشعار کاری از پیش نمیبرند این اسلحه داغ است که انساهارا به شهرت میرساند چیز  تازه ای بوجود نیامده است  تا دلمانرا خوش سازیم که جهانی بهتر در پیش  داریم هر چه هست بیماری  کثافت وگرسنگیی  انسانهاست  ومرا بسود وفرو ریخت هرچه دندان بود یعنی همه آن صدفها ومروارید ها نبدیل به یک تکه استخوان مردار شدند  تو پیری را خیلی زیبا تشبیه کرده بودی انسانها درآن زمان ارام به دنیا میامدند وآرام میزیستند وارام از دنیا میرفتند اینهمه غوغای بیحاصل نبود واینهمه  فریاد ها واینهمه چراغهای سبزو زرد وقرمز  مارا بسوی عدم راهنمایی نمیکردند .
    امروز در یک جهان بیمار  با حسرت واندوه  زندگی  روزانه را  به شب میرسانیم ودردها  تا مغز استخواتمان مارا بفریاد وا میدارند وفریاد رسی نیست .
    دیگر هیچ پرده نقاشی زیبایی وجود ندارد تا مارا با خیالها سر گرم کند مشتی رنگ را بر روی پارچه ای میریزند وبا پاهایشان گویی گل را لگد میکنند روی آن راه میروند و…
     ونامش را میگذارند  هنر مدرن !
    بیان زیبای تو در تمام غزلهایت  از الماس هم  گرانبهاتر است اما دیگر کمتر کسی ترا میشناسد امروز شهرام خان ا زتو نامی تر است ومسعود خان وعلیرضا خان شهره آفاقند آنها زبان  خر راز خرما بهتر  میفهمند  وما درسایه گیسوان افشان مردی زندگی میکنیم که ناگهان از درون قوی مارگیری سیاستها بیرون جهید حال با چهار بادی گارد از اینسو به ان سو خودش را میکشاند ودرردیف اول صندلیها ی مجلس نشسته وقانون مینویسد قانونی که دران قید شده ( برادر بزرگ همه جا شمارا مینگرد )مواظب حرف زدن رفتار وگفتارتان باشید به زودی همه آیفونهای خانه را عوض خواهیم کرد  وبه زودی آنتن ها را نیز عوض میکنیم این کار چند حسن دارد هم نانی درون آن هست وهم آبی درجویبار دیگران وما شمارا راحت میتوانیم از دریچه تی وی هایتان به راحتی  بنگریم برایتان سخن رانیها میکنیم  شمارا به راه جهنم راهنمایی مینماییم کدام راه بهتر است ! .
    بیا ر آن می که پنداری  روان یاقوت نابستی  
    ویا چو  پرکشیده تیغ  پیش آفتا بستی 
    به پاکی  گویی  اندر جام گلابستی 
    بخوشی گویی اندر دیده بیخوابستی 
    نه  جان عزیز آن می را که تو چنین ترجمانش هستی  دیگر وجود ندارد  آن می هستی بخش می جان بخش ومی ناب اهورایی بود که دیگر نیست .
    هر که در آتش نرفت  بیخبر از  سوز ماست 
    سوخته داند  که چیست پختن سودای خام 
    اولم اندیشه بود   تا نشود   نام زشت 
    فارغم اکنون ز سنگ  چون بشکستند جام ………” سعدی ” 
    امرو دیگر این سخنان خریداری ندارد با ید با مد رروز جلو رفت  با آهنگهای راک وسخن های واهی دیگر کسی باین جمله های نمی اندیشد  .
    روزی برای شخصی نوشتم  : 
    قلم را بردار وسیاست راکنار بگذار   چیزی در حد یک کتاب ( هاری پاترز ) بنویس  دنیارا چه دیدی شاید موفق شدی شایدهم جایزه نوبل را بتو دادند جایزه ای که این روزها ارزش آن ازیک دستمال مچاله شده کمتر است . سیاست وسیاست بازی کار تو نیست شیرها ی نر وگرسنه وپیر درکمیند وترا پاره خواهند کرد .
    نمی دانم ایا به حرفم گوش داد؟  پایان 
    ثریا ایرانمنش / 4 فوریه 2020 میلادی برابر با 15 بهمن 1398 خورشیدی !
    اسپانیا .
  • بهاران میرسد

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین “/
    اسپانیا !
    ساقیا ! فصل گل  آمد  می گلفام تو ؟
    آب تو  آتش تو پخته تو خام تو کو ؟
    گفته بودی بسرت ایم اگر جان بدهی 
    خط تو  نامه توپیک تو پیغام تو کو ؟
    ؟
    روز گذشته درهوای  دلپذیر  بیست وچهار درجه  گردشی در شهر داشتیم ! شهری که دیگرنمیشناختم ناگهان ـآن دهکده کوچک تبدیل به یک شهر بزرگ نا مانوس با هجوم آپارتمانها وکشتی ها واتومبلهای  وکافه رستورانها ومردم بیخیال شده بود ! نه دیگرآرمشی  درآن شهر یا دران دهکده کوچک دیده نمیشد همه جا بهم اتصال پیدا کرده بود قطار سریع السیر تازه و اتومبیلهای روباز آخرین مدل مرا بیاد بورلی هیلز ونوکیسه های آنجا میانداخت پارکهای جدیدی  باز شده با اسباب بازیها برای افراد مسن وکودکان !در یک قهوه خانه  نشستیم تا چایی بنوشیم لیمورا درون قوری چای انداخته بود !  همهمه وشلوغی هرکسی صندلی را بر میداشت  وجایی که میل داشت مینشست واز همه بد تر دود سیگار که داشت مرا خفه میکرد.
    نه همان  دهکده بالای تپه خودم خوب است آرام است  وبیصدا  با شیشه های دوبل  تنها رفت وآمد چند اتومبیل  ویا سر وصدای بچه های مدرسه ویا پارک است که آنها هم شادی افریند  نه صدای غرش قطار هست ونه  غرش  هواپیما یا جت های شخصی وهلیکوپتر ها !!!
    در آن شهر دیگر خبر  ا زآوای خروشان نبود تنها طو.طیان  سفر کرده از راه دور که جارا برای گنجشگان تنگ کرده ودانه های آنهارا میربودند وروی درختان نخل غلغله را ه انداخته وجودشانرا اعلام میداشتند  از گذشتگان کسی درخیابان دیده نمیشد  همه درکوچه های تیره تنهایی خود بسر میبردند  وچه شهری چه غروب غم انگیزی را اعلام میداشت .
    شهری گناه آلود  شهر شرابهای سرخ گذشته  با میگوهای سرخ شده حال تنها بوی ماهی سوخته وروغن داغ  به مشام میرسید  شهر گذشته ها  شهر کوچک حافظه من  حال تبدیل به یک شهر  بزرگ سنگی شده بود به همراه پلهای  آهنی شبیه پلهای  امریکایی !  پل های سست ومقوایی  بر فراز رودخانه بی آب  شهر درختان بی ثمر  میعادگاه لاشه ها وپرندگان ناشناس  شهری که گاه گاهی خورشید پنهانی از پشت ساختمانهای بلند  در شیشه های براق ویا سینی   براق  گارسنها میدرخشید .
    ونگاه  خسته من  صائقه  وار به دنبال  روزهای گذشته بود  وواژه های سبکی که بین ما  آدمهای  ساختگی رد وبدل میشد .
    از آن شهر که اگر از فراز باو مینگری  تنها یک مرداب  راکد  که سقوط سنگها و لاشه ها  امواج دریا را تکرار میکند .  شهر خاطره های تلخ وشیرین  شهر دلبستگیها که شبیه زادگاهم بود وامروز گم شد.ه بود .
    دیگر از آن سنگفرشهای  کهنسال خبری نبود  کوچه های آبرو باخته  ومردان وزنان خود فروش  در بوسه های هوایی وگم شده  رسوب میخواران  شهری که قصه ها ازمن داشت  ونشانی گرانبها ار باختن زندگیم  امروز بازیچه دست میخواران  وبت پرستان وکبوترو پرستو ! بازان شده بود .
    این شهر نیز گم شد .تنها یک خاطره برجای ماند .ث
    بخت ودولت به کار دانی نیست 
    حز به تایید حکم  آسمانی نیست 
    افتاده است درجهان  بسیار 
    بی نمیز ارجمند  وعاقل خوار …..” سعدی ” 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / 3 فوریه 2020 میلادی برابر با 14 بهمن ماه 1398 خورشیدی / اسپانیا !
  • غزبت تنهایی

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین ” .
    اسپانیا!
    —————————–
    بلاک شده بودم !!!!!
    هنوز هم امید ندارم این صفحه جدید بتواند به دست کسی برد همه راهها به رویم بسته شد ! چرا حقیقت را نوشتم ؟!.
    حافظا تکیه بر ایام چو سهو است وخطا 
    من چرا عشرت امروز به فردا فکنم ؟
    همان به که برگردم به میان کتابهای ورق ورق شده ودرهم  وهمان به که تکیه به عشرت امروز کنم وبگویم ” بمن چه مربوط است منکه دخالتی نه درانقلاب ونه شورش ونه کارهای شما نداشتم  راه خودمرا میرفتم وسنگ پاره وکلوخهایی را که بسویم پرتاب میشد حمع میکردم که   امروز کوهی از اندوه شده وخواب شیرین شب را ازمن گرفته است .
    اگر بیرون امدم هنوز خبری از انقلاب نبود بگوشه ای پناه بردم که دست هیچکس بمن نرسد متاسقانه دست همه بمن رسید وخانه را اززیر پاهایم کشیدند وبردند وخوردند حال دراین چهار گوشه یخ بسته کچی تنها ازادی من  گردشی دورهمان اطاقم میباشد بیرون حق حرف زدن ندارم چرا که دیوار موش دارد وموش گوش دارد  روزگذشته دیدم درون اسانسور تک نفری هم دوربین کار گذاشته اند! هشت دروبین دراین بلوک که تنها چهار خانوار درآن زندگی میکنند  بر روی دیوار نیز تابلوی بزرگی خودنمایی میکند که ” بلی اینجا ما هستیم ؟!بنا بر این تنها به تماشای جناب  اجل مجلس نشین حزب ووکس نشستم که تازه دارند تمرین تیر اندازی میکنند ؟! حالشان خیلی خوب است وسالی چند میلیون دلار  کفایت اینرا میکند که اتومبیلهای ضد گلوله وباد گارد  داشته باشند هم برای خود وهم برای عیال مربوطه  ( خداوند سایه  گروهک مجاهدین ” را از سزشان کم نکند  با اعانه های مردم ؟!!!!  این بچه هارا بزرگ میکنند ؟! حال من باید با ترس ولرز اطرافم را بپایم که مبادا کش جورابم در رفته باشد ومبادا تیری از غیب بسویم پرتاب شود آهسته میروم وآهسته میایم تا گربه نره شاخم نزند .
    هنگامیکه در میان  کتب اشعار م سیر میکنم  وبه  مقام  حافظ بزرگوار میرسم  اورا موجودی فهمیده  حساس  که بواسطه اندیشه های  بلند وناساز  جامعه  فرو افناده درتنهایی  ودجار وحشت  شده بود  دچار غربتی  نا گفتنی  مسافری گمشده  که تا چشم کار میکرد  جزبیابان چیزی نمیدید غربت هولناک تنهایی در میان اقوام / دوستان / وهموطنان  / که دچار بیکسی کامل شده بود.
    من نیز  امروز احساس میکنم که پر تنها مانده ام حساسیت شدید به زیبایی وعشق  وخوشی های زندگی  که امروز بیرنگ  شده اند  ومحرومیت از همه مواهب هستی  که چرا راه خود فروش را نه میدانم ونه میلی بیاد گرفتن آن دارم .
    اولین روزی که پای باین سر زمین گذاشتم تنها یک دهکده کوچک بود وپناهگاه من  چند هموطن که از سراسر ایران با نامهای عوضی وفامیلهای عوضی اطرافم را گرفتند ودیدند که من ” خودی ” نیستم  پرسیدند که ایا از پشت کوه آمده ای ؟ گفتم نه  از دو سر زمین متمدن که یکی در زیر تمدنهای فراموش دشه اش گم شد ودیگری تازه داشت راه تمدن را فرا میگرفت اما اول بایدسر زمینهای دیگررا چپاول میکرد تا کاخ سلطنتی ابدی بماند . پشت کوه  جایی است که شمارا پرورانده وخودم را کنار کشیدم باز این حافظ بود که درکنارم نشت وبمن گفت :
    شراب وعیش چیست کار بی بنیاد 
    زدیم بر صف رندان هرآنچه بادا باد 
    گره زدل بگشا وز سپهر یاد مکن 
    که فکر هیچ مهنس چنین گره نگشاد
    ز انقلاب زمانه عحب مدارکه چرخ 
    از این فسانه  هزاران  هزار  دارد فریاد
    وفریادم را درگلویم خاموش ساختم .ث
    ثریا ایرانمنش / 2 فوریه 2020  میلادی برابر با 13 دیماه 1398 خورشیدی !
    ” توضیح” عکس ضمیمه  تابلوی نقاشی است که پسرم برای تولدم داد نقاشی کنند وچه زیبا هم نقاش تصویررا آفرید !!”
  • نفس آخر

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین”/
    اسپانیا !
    ————————
    ابر ها چون دودی که از روی یک حریق بر میخیزند شتابان  میروند ماه گذشته وهفته های گذشته پر ویرانی ببار آورده واز خود تنها گل ولای بجای گذاشتند ویرانی – مانند مردان امروز سیاست ما که مانند یک ابر  یک سایه برروی اسمان پدیدار میشوند ومقداری لجن وگل ولای از خود بجای گذاشته وسپس میروند اکثر آنها  فرزندان  انقلابند / فرزندان شورش ودرهمان گودال بزرگ شده اند با خواندن چند جزوه حوزه ای ویا چند کتاب و راهنمایی های بی پایه واساس اینترنتی  خودرا صاحب کمال میدانند ومدتی  روی اب مانند یک حباب باد میشوند وسپس میترکند  عده ای نیز بمیل وخواسته خود تاریخ مارا تاریخ سر زمین مارا تحریف کرده وازخو د افسانه ها  میسازند .
    امروز جنگلهای تاریک وپنهان که روزی غرق تارییکی وپنهان بودند بمدد مردان  متدین امروزی غرق آتش شده اند وکوهها فرو میریزند ودشتها خالی ازسبزه وگل تنها خاکی از خود بجای میگذارند گلها درگلخانه ها محبوسند وبرای آوردن یک باغچه زیبا درخانه  باید از کاغذ رنگی ورنگ مداد و غیره کمک گرفت / 
    گلها درون فریزرها یخ بسته اند  وما همه خاموش  در چمنزارهای بی علف  ونمناک با انبوه جانوران وبیماری ها راهی باریک را جستجو کرده ومیرویم  گرگهای مهاجر در زیر درختان کمین کرده اند باید مواظب پنجه های خون الود آنها باشیم .
    نفسهارا درسینه حبس کرده وآهسته گام برمیداریم از هر سو مورد حمله  ودرمیان خطر ها ایستاده ایم کسی چه میداند ویا می داند نمیخواهد بداند که برسر انسان ازاد چه آمد ؟.
    شبهارا به صبح میرسانیم بی امید از جای بر میخیزیم وبی امید میخوابیم تصویرها درقابهای رنگا رنگ بما دهن کجی میکنند ومارا به مبارزه میلطبد  اما دیگر مبارزه ای درکار نیست ( دلار) جای همه مبارزاترا گرفته است با خطی باریک ونرمی  وانعطاف همه جا کار میکند حتی روی سنگهای محکم و وغیر قابل نفوذ نیز نفوذ دارد .
    چقدر ما تنها مانده ایم وآخرین دلدادگان دیروز  به خانه ابدی خویش باز گشتند وحال درمیان این مردم سرگردان این قوم بیگانه واین موجودات رنگ وارنگ به جویبارهای  خشک وبی اب مینگریم ومیل داریم که به آنها بگوییم روزی رودخانه پر آبی از این راه میگذشت ابی صاف وگوارا همه آنرا مینوشیدند وامروز تبدیل به یک باتلاق خشک وجایگاه جانوران شده اند  . کسی باور ندارد .
    چقدر افسرده ام ! دیگر کسی نیست تا بمن بنگرد ویا مرا بشناسد . حتی زنان ومردان سالخورده نیز مرا فراموش کرده اند  مهم نیست . همه روزی گونه های بر آمده وگلگونشان تبدیل به مشتی چروک میشود  چیزی هم از خود بیادگار نگذاشته اند  آمدند نشستند وگفتند ورفتند وکسی جای خالی آنهارا احساس نکرد
     پیشانی خودرا بر تفنگ بی باروت خود فشردند ومیدانستند که دیگر فردایی درانتظارشان نیست .
    رو زی که گرگ مزرعه بمن هجوم آوررد تامرا از پای بیافکند تنها یک راهرا انتخاب کردم راهی که باید دیگرانرا نجات بخشم وگرگ را بحال خود رها کنم تا با دردها وزخمهای درونیش درجایی ودرگوشه ای بمیرد  او حتی ذره ای ازخود بیادگار نگذاشت وحتی خاک هم اورا قبول نکرد سر گردان درگوری خفته است  آیا به هنگام مستی وسرخوشی وعیش وعشرت چنین روی را پیش بینیی میکرد؟ حال روی سخنم با شما نیمه مردان وبچه گرگهای زمانه است دیری نخواهد گذشت که سیل همه را خواهد برد وهمه شما مانند تکه سنگهای خرد شده در سر راه سیلاب غلط میخورید زخمی میشوید وسپس جان خواهید داد و…. دنیا شمارا فراموش خواهد کرد همچنانکه نرون را فراموش کرد وتزار وتاییس وچنگیز را .ث
    ….و… آنروز بر خود لرزیدم 
    این خواب !  تعبیری دگرگون داشت 
    از پیش میدیدم که در هنگام بیداری 
    ویرانه ای  بیگانه  بی بهره از خوررشید !
    گسترده  درباران 
    ویرانه ای  بیگانه از گل  آشنا تا گل خاک آلود 
    آکنده  از موران  واز ماران 
     این پیش بینی   مرا به اضطراب کشانید …….” از کتاب صبح دروغین نادر نادر پور ” 
    ” لب پرچین ” ثریا ایرانمنش .
    اسپانیا 31 ژانویه 2020 برابر با 11 بهمن ماه 1398 خورشیدی / ماه شوم!
  • اهل بزم

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین ” !
    —————————
    دوشم با اهل بزم سر گفتگو نبود
     من درخمار بودم  و می در سبو نبود 
    پرسید  در دل تو ندانم چه آرزوست
    غافل که دردلم  بجز او آرزو نبود …….” آذر بیگدلی “
    با سری شوریده ودلی درمند سر از رویا برداشتم  ودراین فکر بودم ” تو درکدام سوی این جهانی  / ای دوست !
    دیگر پیام دوستی ترا در هیچ آبگیری نمیتوانم دید ! رو بکدام قبله نماز میگذاری ؟ 
    دیگر درفکر آمدنت نیستم ودلی درگرو دمیدنت بر شاخسار ها !
    امروز زمین از شکوفه ها خالیست وبجایش سنگریزه  موج میزند  ودیگر نمیتوان به آنها نامی داد.
    روزی ترا به ساحل خلوت این دیار خاموشان دعوت کردم  اما میا که دراینجا نیز بجای هر گلی تنها کاکتوسهای خار دار وگل خر زهره میروید  ومن در میدان آزادی خویش که بیشتر از دو متر وسعت ندارد  دور خود میچرخم . نگو چرا دیگر بادهای تبدیل به طوفان شده اند  ومپرس چرا کبوتران همه کرکسند!
    تنها بمن بگو که چرا ابرها باران نمیشوند ؟
    چرا تنها اشکهای من شکل باران بخود گرفته است .
    بمن بگو – کدام نای زن نام مرا  درآن سوی دریاها  با حسرت  فریاد کرد ؟
    همه دارایی جوانیم را  امروز به نقد پیری باز خریدم بی آنکه بدانم وبخواهم .
    هر شب با طنین گامهای تو بیدار میشدم 
     در لحظه های آمدنت بیخواب میشدم وسکوت دررگهایم مینشست .
    صدای رویش برگانرا میشنیدم ورویش زهدان مرغان را 
    بمن نگفتی که از کدام تباری  واز کدام دیار 
    من از نسل شبانه ام  ومیل داشتم تو از نسل صبحدمان باشی 
    من امروز در پشت باد خزانیم وتو دربهار زندگانی 
     شاعری سرود : 
    من درزمستانم وتو دربهار 
    اگر من یک گام به عقب بردارم وتو  یک گام به جلو 
    در تابستانی گرم وطولانی
    هردو  بهم خواهیم رسید”  ….    شاندور پتوفی شاعر مجار “
    حال باید  خودرا بتو پیوند بزنم تا در بهاری دلپذیر   نشاط زمین را احساس کنیم .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش ” لب  پرچین “
     اسپانیا !
    30 ژانویه 2020 برابر با 10 بهمن ماه 1398 خورشیدی!
  • شرمتان باد

    ثریا ایرانمنش . ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ————————————–
    این نوشته تنها تقدیم به خود فروشانی است که برای رسیدن به قدرت  حتی از روی خون   بیگناهان  نیز رد میشوند اما جای پاهایشان درتاریخ میماند .
    جناب پابلو ایگلسیاس  جنابان  حزب ووکس وحضرت والای سخن گوی پارلمان اسپانیا ! روی سخنم با شماست .
     شما مرا نمیشناسید اما من بقدرت رسانه ها وتبلیغات وسیع مجبورم هر روز با قیافه نحس ونا نجیب شما روبرو شوم .
    مطللبی را که روزنامه ” ال پاییس”  نوشته وآبروی نداشته شمارا بر باد داد  مرا ودار ساخت که تمام شب نخوابم وصرف نظر از همه به احساس درونی خودم افرین بگویم که چگونه حادثه را قبلا پیش بینی میکند وقبل از وقوع طوفان مرا آگاه میشازد .
    حزب تازه رشد کرده مانند قارچی تازه با مردانی شیک وتمیز وریش نمادی از طریق مجاهدین خلق تغذیه شده وبرای به قدرت رسیدن از یک گروه مخوف وتروریست پول دریافت میکرده است .
    جناب پا بلو که به زور خودشرا درون دولت انتخابی  جای داد از جمهوری اسلامی خوب تغذیه میشود وایا شما میدانید که این پولها  وجمع آوری اعانه ها از چه طریقی به دست میاید ؟ از به گروگان گرفتن جوانان وطن من وبرای آزادی آنها وپول خون آنها مبالغ گزافی را دریافت کردن که بشما وبه گلوی شما برسانند تا درمواقع خطر از آنها حمایت کنید وپناهشان بدهید.
    من پناهنده شما نیستم  وآنچه را که داشتم درطبق اخلاص درون گلوی گرسنه مردم شما ریختم وامروز با آنکه میتوانم کار کنم باز باید درکسوت یک باز نشسته با حقوق اندک زندگیم را بگردانم  برایم هم مهم نیست چی میخورم وچی میپوشم مهم مردم سر زمینم وجوانان وزنان ومردان دربند وبه گروگان گرفته است که شما وهمپالگی های شما از خون آنها تغذیه میکنید  برای رسیدن به قدرت وخرید خانه های چند صد میلیونی وداشتن بادی گارد برای خود واهل بیت تنها از پول خون جوانان ما استفاده میشودو متاسفم برایتان خیلی متاسفم .
    سر زمینم را به گروکان گرفته اند ملتی را درون قفس وتنگنای جای داده اند وشما کیف ولذت آنرا روی کشتی های بزرگ خود میبرید با آن سر وزلف و وبا آن ریش وبا آن کراواتهای ابریشمی با فریب دادن مردم آستین  پیراهن را بالا زدن همانند کارگرانی که در کنار بناها گل  لگد مال میکنند شما همه را فرییب دادید ومیدهید  بیهوده نیست که کاتالونیا میل دارد جدا شود  من درکنار آنها خواهم ایستاد .
     متاسفم که باید  باید دراین سرزمین زندگی کنم اگر میتوانستم خودمرا به میان قبیله آدمخواران میانداختم شاید درمیان آنها انسانی نیز پیدا میشد .
    نام ننگ شما درتاریخ به بدنامی  نوشته خواهد شد .
     نهان شو  نهان شو   پیدا شو  پیدا شو پیداتر 
    زین بیش  رسواتر از رسوا کنم من ترا 
    . با نهایت تاسف وتالم  این مطلب را به پایان میبرم . 
    ثریا ایرانمنش / 30 ژانویه 2020 میللادی / اسپانیای بیمار /برا بر با 19 بهمن ماه 1398 خوررشیدی !
  • حکومت گنده لاتها

    ثریا ایرانمنش . اسپانیا !
    ——————–
    دیدار این کودک سالخورده را نادیده بگیرید  .
    او بوسه برگور خویش میزند نه بر گونه کودکی 
    سینه جلو داده پروار با دهانی که مانند بچه های لوس آنرا جمع  وکج وکوله میکند  و باز میشود خبراز معامله قرن میدهد ! 
    دیگر نمیتوان حرف زد ناگهان پودر خواهی شد وبه هوا خواهی رفت ویا یک تکه ذغال میان پیاده روها  .
    امروز به تصویر خودم در کودکی میاندیشیدم  – هیچ هوس وارزویی نداشتم وهیچ رویایی را درسینه انباشته نمیکردم تنها یک چیز بود که مرا بسوی خود میکشید / یک عروسک چینی با گونه های سرخ ولبانی قرمز پیراهنی از تور وحریز ودستهایش که به دوطرف باز بودند  این عروسک همه هیکلش از چینی ساخته شده بود وقیمتی سنگین داشت در پشت ویترینی در بالاترین نقطه جای داشت ومن درگذرگاهم  هرروزپشت شیشه میایستادم تا   اورا سیر تماشا کنم  واز روی لباسهایش الگو برمیداشتم  وبخانه میامدم ودر هوای او میگریستم .
    من اجازه نداشتم که صاحب آن عروسک شوم  بسیار گران قیمت بود  به چشمان او مینگریستم  آه ای چشمان ناشناس و  زیبا آیا تو نیر مرا میبینی ؟ چشمانش ابی بودند با مژگان  بلند موهایش طلایی وبر گرد صورتش ریخته بودند .
    روبرویش آینه ای بود که او خودرا درذهن بی تفاوت آن ایینه مینگریست درسکوت ! وما ساکنان کاخ سلطانی تنها باید به جا نمازمان خیره میشدیم  عروسک داشتن گناه بود اجنه پشت سر آنها بود وممکن بود که خانه بزرگ ر ا ویران کنند ویک یک افرادرا بکشند .
    سرانجام آنقدر گریستم تا تب کردم ودرمیان تب وهذیان  تنها آن عروسک را میخواستم !!!! وصاحب آن شدم . تنها برای چند روز .
    بچه نادان ! تو ؟ واین عروسک ؟ چه غلطها ! عروسک از دستم بیرون کشیده شد ودرمیان زمین واسمان تکه تکه بر زمین افتاد صورت زیبایش شکست چشمانش برای همیشه رویهم افتادند ولباسهایش همه پاره وهیکلش که از چینی ناب بود دو تکه شد . دیگر تکه هارا نمیخواستم  همه آرزویهایم را نیز در کنار او بخاک سپردم ودیگر دنبال هیچ چیز نرفتم  تنها نشستم به تماشا ی ارواحی که از کنارم میگذشتند سجده میکردند وبیخبر از دل سوخته من جشنها بر پا میداشتند حلوا خیرات میکردند . تالار خانه از میهمان موج میزد وعروسک من در آنسوی حیاط زیر خاک خفته بود  او از موج خواهش ها وتمناهای من بیخبر بود .
    خانه غرق گناه بود غرق ریا ودروغ بود تنها یک گوشه معبدی بود که عروسک من درآنجا جای داشت  .
    صدایی از رادیوی خانه همسایه بلند شد  آواز یک زن بود :
    سحرکه از کوه بلند جام طلا سر میزنه 
    بیا بریم صحرا که دل بهر صفاش پر میزنه …….
    امروز آرزوها شکل دیگری پیدا کرده اند  حال باید گوشمان به نعره بلند آن گنده لات باشد که همهرا تهدید میکند وآن دیگری که به زور صاحب زمینهای دیگران شده وآن سومی که سر زمینی را با مردمش به گروگان گرفته است وآن چشمان اشکبار پدری که در سکوت  برای ازدست دادن دختر وهمسر جوانش میگرید ودیوانه وار در کوچه ها میگرددوبرایشان اواز میخواند حال باید به بیداری خویش بیاندیشیم خوابهای طلایی باتمام رسیدند  مستیها بسوی هشیاری  ره سپردند وآن خواب جادویی وآن رویا به حقیقت تلخی مبدل شد .
    حال باید بر خویش لرزید واین خوابها تعبیری دیگر دارند واز پیش میدانم که ویرانه ها درانتظار ماست  ومن هنوز در ارزو وحسرت ان عروسکم که به دست دیوانه ای تکه تکه شد. ثریا 
    چهارشنه 29 ژانویه 2020 / اسپانیا 
  • دشت جنون

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا !
    ———————————-
    گرچه مجنونم وصحرای جنون جای منست 
    لیک  دیوانه تر ازمن دل شیدای منست 
    آخر از راه  دل  ودیده سر آرد بیرون 
    نیش آن خار  که از دست تودر پای منست …..” قرخی یزدی “
    در یکی از رسانه های  لوس آنجلسی معروف  گفته شد که : 
    اردشیر زاهدی  در افتادن شاه از تخت وناج نقش بزرگی داشت .
    این چیز تازه ای نیست من از همانزمان که ایشان درنقش دون ژوان قرن بیستم در کنار ژاکلین کندی والیزابت تیلور راه میرفتند وآنهارا به تختخواب خود مفتخر میساختند میدانستم که این ” یابو ”  سر انجام بند پاره کرده وپشت وپا به مهربانی   ارباب خود میزند ودلم برای آن دختر نازک ونازنین وشیرین اندام شهناز میسوخت که چگونه دل باین تحفه بست وسر انجامی هم نیافت .
    بعدها برای پاک کردن آثار لکه های جرم کتابهای نوشته شد خاطراتی ببازار آمد بنام مرغ طوفان ! بیچاره مرغ طوفان  حد اقل با باد وزش آن وطوفان  میجنگد تا راه را برای خود باز کند اما کاری به بقیه ندارد واین جوجه گردن دراز همانند زرافه سر انجام زهر خودرا ریخت وشد نوکر بی جیره ومواجب سازمانهای جاسوسی وزمانیکه من به دنبال خاطرات او میگشتم وروزی سر انجام چهل پوند دادم ویک کتاب رنگین ! در جلد عالی از ایشان خریدم تازه فهمیدم نوشته کس دیگری است ومیل داشته بواسطه روابط خانوادگی اوررا مبرا از هر اتهامی بکند و…… 
    او همان دزدی بود که درخانه ارباب نمک خورد ونمکدان شکست .
    لازم نیست کلاه خودم را قاضی کنم من بخوبی میدانم واحساسی پاک وروحی پاکتر دارم وحوادث را از قبل احساس میکنم مانند مرغان دریایی که از قبل شروع طوفانرا میشناسند ومیدانند باید بسرعت  خودرا بجای های امنی برسانند .
    امروز او درسن نود سالگی در نهایت پیری وخرفتی  باز دست از خود فروشی وخود نما یی برنداشته و هرازگاهی اظهار وجودی میکند آنهم بنفع  قدرتهای لازم .
    متاسفم برای محمد رضا شاه بزرگ مردی ساده دل ومهربان بود وزود فریب میخورد واطمینانش به این اطرافیان تازه وارد بیشتر بود تا دوستان قدیمی پدرش وآنهاییکه واقعا استخواندار بودند وسیاست را خوب میشناختند ومیتوانستند برای او یک راهنمای خوبی باشند .
    او همه آن استخوندار های سیاست را ازکنار ش دور ساخت مشتی عمله واکره وتازه به دوران رسیده ودزد را دور خودش جمع کرد تا باو دورغ بگویند وتملق وچاپلوسی را بحد اعلا بدانند وتا کمر خم شوند واورا خدایکان بنامند ونگذارند او خودبیاندیشد .
    ودر سراشیب پله  سوم اول مردم وسپس خود او  جان دادند وپله چهارم را تقدیم دشمنان کردند امروز دیگر برای همه چیز دیر شده است  حتی برای ساختن یک سر زمین دیگر واگر چیزی از دست این دزدان وقاتلین بجای بماند بیابانی بی آب وعلف همچنان وادیه خاموشان پدرانشان ! اینها ایرانی نیستند اینها مشتی واخورده وپس مانده های حرام زاده اعراب بدوی میباشند همین نه بیشتر .و متاسفم که اردشیر خان زمانه  با شمشیر زنگزده خود همچنان  درمیان میدان دور خود میچرخد همان جوجه  ازآب گرفته   وغرق عرق شهوات سیر ناشدنی .  پایان 
    —
    رخت بر بست ز دل شادی  وهنگام وداع 
    با غمت گفت – یا جای تو یا جای منست 
    جامه ای را که بخون رنگ نمودم امروز 
    بر جفا کاری تو شاهد فردای منست
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /29 ژانویه 2020 میلادی برابر با 9 بهمن ماه 1398 خورشیدی ؟!/
  • دلنوشته !

    ثریا / اسپانیا / سه شنبه 28 ژانویه 2020
    ————————————–
    مریم ماه تابان وبا شکوه بی پایه بر فراز سن  نمودار شد صد ها نفر با پرچم های سفید  بلند شدند از او استقبال کردند  برایش هورا کشیدند وکف زندند . او محبوب مرا نیز با خود به اطاقش وتختوابش برد
    او میتواند ومیبلعد ومیخورد ومیبرد عده ایرا با تهدید وعده ای را نیز خریده است پشت سر او مافیایی پر قدرت وتجارت ایستاده اند که ازهمه نعمات جسمی وروحی او برخوردارند .
    در یک شب ساکت وآرام  محبوب من دروازه را پشت سر گذاشت وبسوی بیداگاه او رفت این زن فتنه گر  این ملکه صبای قرن بیست ویکم اورا نیز از آن خود کرد .
    او شیطان را بخود خواند  شیطان در کسوت جوانی خوش سیما  آگاه ازهمه معلومات دنیوی  ودیپلوماسی  ومسائل کلیسا وکنیسا ودیرو ومحراب  باو حکومت را هدیه کرد.
     من مانند یک طلسم  در میان دو کوه ویک دره هولناک به تماشای رفتن محبوب بودم  او شهررا باهمه برجها وساختمانهای قدیم وجدید وخیابانهای تازه ساز وکوچه های خاطره ها پشت سر گذاشت وبسوی قبله ساخته شیطان رفت  قلب من مجروح  اندوهگین  واز کثرت غم واندوه دچار دیوانگیها شدم  وازهمان راهی که با او رفته بودم برگشتم از همان کوچه ها  از خانه محبوبم  وچقدر امروز همه چیز برایم کسل آور وغمگینند  وچقدر غم واندوه بردلم نشسته  شهرهای روشن درنظرم قله های تاریک محل رفت وامد شیاطین است  باد خنکی میوزد وخوررشید دامن را پهن کرده وگرمای مطبوعی بر پیکرم میتابد  دریا دردوردستها ساکت وارام گویی ابدا او نبود  که غرش کنان همه شهررا ویران کرد  وماهیگران گم شدند وزنان بی پناه ماهکیران شیون کنان هنوز درکنار دریا درانتظارند . 
    ـآه…خود فروشی  را باید بلد بود وقلم به مزد زدنرا نیز باید فرا گرفت  بیاختیار روی مبل افتادم وصورتم را میان دستهایم پنهان ساختم . /آه ای امیدهای برباد رفته .  آه زن شیطان صفت تو مرواریدهای زیادی را داری  چیزهایی  که همه هوی وهوسهای زنانه  را سیراب میکنند  تو دارای زیباترین لباسها هستی از لبریشم خام  ومیدانی کلماترا چگونه درپست لبخندت پنهان کرده ومردمرا به امیدهای واهی وپندارها  برسانی  دیگر چه میخواهی ؟  سلطنت بر سر زمین مرا ؟ زهی خیال باطل  – درآن دیار خانه ها مانند خیال تاریکند  وبهم راه دارند  شگفت داستانی است داستان تو وآن مردک دیوانه که ترا برگزید او میدانست چه کسی را برای بدبختی ما  بیابد .
    من از تو بیزارم که سر زمین مرا ویران ساختی ومحبوب مرا با خود بردی  تو سیاهی ومن سپیدم  تو ابری تاریک هستی ومن بارانم  تو شجاعی اما من شرافت دارم  من میتوانم همه آنچه را که تو داری داشته باشم  اما نمیتوانم با همه به رختخواب بروم  تا سپاهی بسازم از من حمایت کند .
    تو ایران مارا ذلیل ساختی   من دشمن تو هستم تا روزیکه زبانم از گفتار ودستم از نوشتن ومغزم تهی شود درباره ات خواهم نوشت ودرباره بردگان تو .
    تو مردانت را باین سر زمین گسیل دادی  تا برما حاکم شوند ومن مردما ن راروشن ساختم فریاد ها کشیدم  وهمه دانستند که ـ مردان ریشو ساخته دستنان تو هستند وهنوز دارند تلاش میکنند تا  سروری واقایی را ازآن خود کنند.
    تو گمان برده ای که قوی هستی اما من ا زتو قویترم  هنوز قلب مردان جنگ از حرکت باز نایستاده است  ازاسارت بمن هم سهمی رسید ودراین کنج زندانیم  وشرمسار ازاینکه نتوانستم گامی به جلو بردارم  اماهنوز زنده ام وباتو خواهم جنگید. مریم قجر /پیر کفتار . پایان
    ثریا/ اسپانیا .
  • چرا فقر؟

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    مسکینی وغریبی از حد گذشت مارا
    بر ما اگر ببخشی وقت است وقت یارا ” طببیب اصفهانی “
    هر چند ما خموشیم  وارام دراین سرای
    حدی بود  ستم را  اندازه  ای  بود جفارا …..    ” ثریا” 
    قرار است  جماعتی از سازمانهای بین الملی ! بسوی این سر زمین ” اسپانیا  سفر کنند وشهرها و استانها را بگردند وعلت فقر وبیکاری وبی پولی مردم را کشف کرده وسپس در  آزمایشگاههای خود ! فکری بحال این مردم سر گردان همیشه خوشحال بنمایند ! مردمی که تاسی سال پیش حتی پس انداز نداشتند وصندوق پس اندازی نبود حال از دولت سربانک جهانی و عبور از سر زمین اروپایی وعضو دراین دنیای لبریز از ثروت وخواسته ها هرکدام برای خود سروری شده اند اما هنوز همان بودند که هستند / بیکار / لش ولگرد وباری به هرجهت  واین زنانند که زحمت میکشند وخوراک مردانرا میدهند وسپس به دست انها کشته میشوند.
    ایا این اقایان میدانند که این ملت نیز براد رخوانده همان ملت اریایی وبزرگ  ایران است وهمیشه چشم به دست دیگری داشته ودر زیر لوای دین ومذهب  خوار وخفیف وبدبخت شده وهرچه داشته ونداشته به درون غار بزرگ کلیسا فرستاه است ؟/
    نه کلیسا ونه مسجد هیچکاه سیر نخواهند شد  وبرای تحمیق کردن مردم داستانهایی دارند که هر کودکی را بخنده وا میدارد .
    را حت میدزدند قبلا روی دریاها دزدی میکردند امروز  درخشکی فرقی نمیکند  راهزنی  اشکال محتلفی دارد وا زهمه مهمتر کم سوادی وبیشعوری آنها بر کشورهای افریقایی طعنه میزند  هجوم پناهندگان ومخلوط شدن فرهنگ ها و بی نظمی  بی اعتقادی را نیز به ارمغان آورده است  آنها سالها درون یک قوطی دربسته بودند حال هوای تازه ای به مشامشان خورده باید جبران مافات کنند ونمیدانند که سر زمین بزرگ وکشور بزرگ نیاز به مردان وزنان بزرگ دارد نه به کارخانه جات وواردات انبوه  نه محل تعارفات وملاقاتهای پنهانی   نه محل بلندترین ساختمانها آنها هنوز کتابخانه هایشان کامل نیست ودردست هیچ یک کتابی دیده نمیشود غیر از کتابخانه های نمایشی درون اطاق پذیرایی انها ! .
    سر زمین بزرگ جایی نیست که دران واردات زیاد وکارگاهای نصب   تکه های وارداتی باشد  وتجارت وکسب وتعداد زنان ومردان وبه رخ کشیدن ثروتها به مردم ناتوان – بلکه سر زمین بزرگ جایی است که قویترین نسلها درآنجا ساکنند .
    جایی که یادگار مردان وزنان دلیر وگذشتگانشان مدفون است . امروز قدرت خارجی بر قدرت داخلی این سر زمینها  بیشتر است  وحفظ حقوق فردی ارزوی هر انسانی است اما این حق وحقوق کم کم دارد از بین میرود حرف زدن ممنوع   اطاعت از وجدان که یک نکته گم شده است وجدانی دربین نیست .
    قرنها از روی این سر زمین گذشته و همچنان خاموش نشسته ویرانی همه جارا فرا گرفته وثروت دریکجا جمع شده است دریک محل  در پناه دولت مقتدر فدرال وکلیسا  زبان را باید نکاه داشت وآرزوهارا باید پنهان کرد . 
    سر زمین بزرگ جایی است که تن مادران سالم وروح پدران پاکیزه است  .
    حال آقایان خواهند آمد وپذیرایی خواهند شد وخواهند رفت اما ممکن نیست بتوانند نقاب از چهره مردان این سر زمین بردارند این نقاب همیشه بر صورت آنها جای دارد بخصوص درایام عزاداری وبه سوگ نشستن در مرگ آن مردی که تنها با یک تکه پارچه زیست وبا یک تکه پارچه بر صلیب رفت امروز تاجهای از طلای  ناب بر سر مجسمه های بیجان خود نمایی میکنند ولباسهای ابریشمی وفاخر با مروارید اصل  وگنجینه های مملو از طلا ونقره درزیر زمینها پنهانند  ومردم بیکار در گوشه بارها با جامهای شراب وتخته نرد ودومینو وورق وباز ی های کامپیوتری مشغولند وزنان برای نان جان میکنند . پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /28 ژاویه 2020 / برابر 8 بهمن ماه 1398 خورشیدی “8”
  • کجا شد؟

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین” . اسپانیا !
    ———————————
    نگاری را که میجویم  بجانش 
    نمیبینم میان حاضرانش
    کجا رفت  او در میان حاضران نیست
    دراین مجلس نمی یابم نشانش………. شمس تبریزی 
    چند روزی آمد درمیان جمع نغمه ای سر داد ورفت ! یکی گفت :
    عجب بلبل حوش الحانی !
    دیگری گفت نه ! او یک زاغ بچه است که در لباس وپر بلبلان اینجا به خود نمایی مشغول است !
    وسومی گفت : 
    او یک بچه جغد است  /
    چهارمی گفت بچه میشی است که لباس گرگ را پوشیده ! 
    وآخری گفت :
    نه بچه گرگی است که لباس  بره پوشیده است  !.
    چند صباحی آوازی خواند گاهی زیر وزمانی بم  گاهی بلند وزمانی کوتاه وسپس گم شد /
    آن ستاره های که پرودگار مهربان  مشت مشت در چمن سینه او  میکاشت همه شب  وطلوع صبح را روشن میساخت .
    تا صبحدم درانتظارش نشستم او درضمیر پنهان من تخمی کاشته بود وحال رشد کرده وبه گل نشسته بود 
    در کنار پنجره  های رنگا رنگ  رو به زمین وشیارهای کوتاه وبلند  ایستاده بودم  وافق دربرابرم میدرخشید .
    او آیینه روح من بود وشیشه عمر مرا دردست داشت .
    در این روزگار تاریک وبی رونق  که زلال صبح گم میشود  من بهمراه او سالهای گمشده را طی میکردم  ایام کودکی را  وزمان میان سالی را  با او تکرار میکردم .
    گاهی اورا چون کودکی درون  آینه میدیدم وزمانی اراسته به تمام فضائل  که از خوابگاه  تاریک خود بسوی روسنایی پررونقی  روکرده بود  وزمانی فرا میرسید که گمان میبردم  گرگی است در لباس میش  که شرح صبح روشن را میدهد.
    وسپسس پی بردم کودکی است  در پناه شمع های روشن خیال خویش  سوار بر اسب کهر  بسوی افق میتازد .
    زنبورهای  پر سر وصدا گردش حلقه زدند  ودر مسیر نگاه او  که قبلا گلهای  باغ را مکیده بودند راهی  باو نشان دادند که به ویرانه میرفت .
    اما او همه باغ را میخواست وبه دنبال باغ پر گلی میگشت او  بر شاخه ای نشسته بود گلی  تازه رسته اما بی بو!  او از آب کشتزارها چشیده بود تلخیهارا ونمک زارهارا در کام خود داشت .
    با درختان بید همیشه تفاهم داشت  ودستان لطیف آنهارا میگرفت ومیبوسید  تا گرمی مهربانی خودرا به آنها نیز بدهد .
    او همیشه تشنه بنظر میرسید  ومیل داشت تا بخورشید نزدیکتر شود درحالیکه هر روز دورتر میشد  دندان بر میوه های کال میفشرد  تا ازمیان آن ها قطره ای آب بیابد تنها تلخی زمانرا در دهانش احساس میکرد.
    در نظر من کودکی بود  بازیگوش  که تازه از شفق  زندگی بیرون جهیده  ودر پشت عکس ستارگان دورغین پنهان میشد .
    او آوازهای جن وپری را میدانست وآواز  ستاره های بی هنر را واز انها سخن میگفت .
    بگمان  میرسید که خداوند مشتی ستاره درچشمانش نشانده  تا چنین براق شوند  وهر صبحدم  همه چراغهای ایوان خانه را خاموش نماید .
     خوب ! باید سر به اسمان کنم وبه ستارگان بگویم :
    امشب به یاد خاطره ها وچراغها  
    از آسمان به چهره من  ستاره بریزید 
    زیرا که چشم  گریه من لبریز از اشک است .پایان 
    یک قصیده ! 
     ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 27 ژانویه 2020  برابر با 7 بهمن ماه 1398 خوررشیدی !و
    ———-
    .وتو ای خواننده عزیز ! میل دارم این قصیده را تا ابد درسینه ات نگاه داری  چرا که دل من درمیان این کلمات پنهان است .ث
  • منهم !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ——————————–
    این نکته سر بسته چه خوش گفت حریفی
    ما  سر بخطا  از خط پرگار کشیدیم 
    صد رخنه  درایوان سلامت بفکندیم  
    نقشی ز ریا بر در ودیوار کشیدیم……….” رعدی آذخشی “
    مرا بر کشتی خویش سوار  کن همچنانکه  جنگل را سوار کرده ای  وباین منگر که برگهای من  مانند  برگهای جنگل  خزان دیده درحال فروریختن است .
     من نیز بنوبه خود حرفهای وگفته هایی دارم  وداشته ام وخوابهایی دیده ام  ومهم نیست که زندگیم  را مانند یک کاغذ رنگی مچاله کردم وبه دریا پرتاب کردم .
    من در جنگل بزرگ میان حیوانات درنده وچرنده  میان همه توانستم فریادم را بتو برسانم  وترانه های زیبایی برایت سرودم .
    ترانه هایی که همه غمزده اما دلفریب بودند .
     حال ای روح وحشی وگریخته از زمان من –  بجان من ارامشی بده  واین افکار ویران مرا مانند برگهای  تازه رسته  بردار  وبه دور جهان  برسان  – بردار وبا قطار زندگی بسوی جهان برو  وزندگی را از نو بین  .
    این گفته ها گاهی مانند آتشی سرخ میسوزانند  وگاهی دربرگیرنده  میان عواطف انسانیند  واز میان دولب بسته من  در گوش خفتگان  میگردد.
    اوف . تا چه حد ما بیدرد شده ایم  وندایمانرا درون سینه  پنهان ساخته ایم . 
    کدام مادر فرزند از دست داده ای نامه به قاتل فرزندش مینویسد واز او سپاسگذاری میکند برای کشتن فرزند او صدها فرزندان دیگری که بعضی ها حتی به دنیا هم نیامده ودردرون بتن مادر در آتش بیخردی وانتقام سوختند .
    نه ! تمام نشده است  وتو ای باد شب خیز و ای طوفان بیقرار  اکر چه زمستان رو باتمام است اما دربهار باید بهار آزادی را احساس کرد وتو بما کمک کن  نباید نومید شد .
    روزگار ی مانند دیگران چالاک وبیقرار بودم  واز این بام به آن بام میپریدم  اما متاسفم که امروز بار گران ایامم.
    تودرکدام گوشه این جهان آرمیده ای  ایا درارتفاعات بلند جهان  دردها دردلت جاریست ؟  آین دردها که اسمان واقیانوسهارا بفریاد کشیدند  ودرختانرا لرزاندند  وامروز آن شاخه های لرزنده  در سر راه خویش خون را بو میکشند خون عزیزانی را که از دست داه اند وقاتلان  همچنان پروار  راه میروند مینوشند وبه خدای جبار وقاتل خود تعظیم میکنند .
     آن پاره ابرها درآسمان شاهد بودند  وبرگهای خون آلوده را که برزمین میریخت تماشا میکردند برگها ودرختان نیز گریستند .
    ( عامل را بازداشت کردیم اما قدرت  نداریم که آمر را بازداشت کنیم فرمانده قاتل را که دستور  این جنایت رادا د) !.
    دردا که عروس  هنر ودانش  ودین را 
    از حرص وهوس در صف پیکار کشیدیم 
    پایان 
     تقدیم به پدران ومادران داغدار ودوستان وآشنایان جنایت بزرگ قرن هواپیمای اکراینی !
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /  26 ژانویه 2020 / برابر با 6 بهمن ماه 1398 خورشیدی /
  • وای برمن !

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا ! شنبه  بارانی وسیل آب !
    ———————————————————
    زیر دوش  بودم با خو دم فکر کردم  وگفتم خاک برسرت : این اسم وفامیل است که تو برای خودت انتخاب کردی ویا بتو داده اند ؟ مثلا نژاد واقعی ایرانی هستی ؟! ثریا که  یک ستاره کوره تنها  کنج آسمان دارد برای خودش میرقصد !/
    نمیشد مثلا اسم مستعاری  پیدا میکردی مثل زهرا خانم از زهره میشدی زهرا واز کاظمی میشدی رهنورد  ؟ مثلا میشدی ثمیه ابراهیم ابن ابی طالب !  الان جایت درمجلس شورای اسلامی بود کلی پول داشتی ومجبور نبودی  جاروب به دست بگیری وآبهای گل آلوده را که شب پیش  مثل سیل بر سرت فرود آمد بروبی  ویا حد اقل یک مستخدم وبادی گارد داشتی ! خاک برسرت با آن راست راست  رفتنت !چی گیرت اومد هرچه را هم  داشتی یا دزدان شب بردند ویا دزدان روز خودت ماندی لباسهای تنت اگر روزی درب را بکوبند آنهاراهم میبخشی ! که چی ؟  خوب خلایق هرچه لایق .
     بلی چقدر  نام وفامیل میتوانند  به زندگی وآینده تو کمک کنند  مثلا همه فامیل همسرم یک محمد به دنبال  کونشان داشتند ویا یک عنیفه ویا یک کبرا وصغرا  تازه نام فامیلشانرا پدرشان از نام فامیل یک لبنانی به عاریت گرفته بود که حسابی  توی بازاز کسب وکارشان راه بیفتد یک حاجی آقا میگفتند صدتا حاجی از بغلش سبزمیشد ..اوه خلایق هرچه لایق  .
    دیدی زینب خانم ابو طالبی حتی اسم وفامیلش هم ایرانی نیست  عرق ایرانی هم ندارد ریاست  چند کارخانه را دارد پدرش چند بار سفیر ونماینده امور وزارتخانه مهم معمین شده خودش دربهترین  دانشگاهای استرالیا درس خوانده  مایو دوتکه هم میپوشیده ودر هلند درون کشتی بابا جان  عشق میکرده  بعد هم آمده  با چادر وچاقچور وسر بند نشسته ومیفرمایند” هر کسی میل ندارد میتواند جمع کند وبرود ….اه مگر این ارث پدری توست دزد ؟  شاهنشاه هم روزی فرمودند هرکس حزب رستاخیز را دوست ندارد برود  خودب عاقبتش را دیدی ؟؟ زینب خاتون ؟ ….
     بلی داشتم میگفتم که چقدر نام وفامیل میتوانند روی آینده یک انسان تاثیر گذار باشند من صدتا اسم رویم گذاشتند خااله ام مونس صدایم میکرد مادرم ملکه صدایم میکرد پدرم عاشق زنی ثریا نام بود سرانجام نام ثریا را بیاد دختر آن ثریا برمن گذاشت  خوب تقصیر من نبود منکه نمیدانستم روزی باید  دریک خانواده متحجر از غار کهف بیرون آمده زندگی کنم ؟!  ویر سایه یک دولت اسلامی باین روز بیفتم وای برمن  نام این دختر ثریا کن بیاد دختر من / وای برمن.
      سیل همه جارا فرا گفته  وبلندی امواج دریا شب گذشته تا 14 متر گذارش شده  کوههای آتش فشان در  ایتالیا سر باز کرده اند وبیماری ناشناخته فرار کرده از آزمایشگاهها دارد درو میکند ومن نگران کسی هستم  که هم اکنون دریک هواپیمای تنگ مسافر بری باید بخانه برگردد . بقیه اش مهم نیست تا آخر زمان چیزی نمانده ساعت  آخر زمان سه ثانیه به جلو خزید !!!! چه خوب من با زما ن میروم  کجا؟ باین زودی تشریف داشته باشین تا درخدمت باشیم ؟ ! 
     ثریا / اسپانیا / شنبه 25 ژانویه 2020 میلادی …..
    شب چودر بستم ومشت از می نابش کردم 
    ماه اگر حلقه به در کوفت جوابش کردم 
    دید ی آن ترک خطا دشمن جان بود مرا 
    گرچه عمری بخطا دوست خطابش کردم 
    تقدیم به دوستان خوبم !
  • بهمن خونین

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
     ( جای این تصویر اینجا نبود اما با نوشتاری که درزیر میاید نیز چندان غریبه نیست )!
    ——————————————————————————————–
    اکنون تویی وآیینه خالی 
    آیینه ای که ریختگی های جیوه اش 
    چشمان پیر  بر شب کوری گشوده است 
    نقش لبان جفت من وبوسه را 
    اسان تر از بخار نفسها – زدوده است ………” زنده نام نادر نادر پور از دفتر صبح دروغین “
    بنابر روایات و افسانه های تاریح  ونویسندگان ومورخان ! 
    تاییس رقاصه یونانی که به همراه لشکر اسکندر  به ایران آمده بود  شبی در عین مستی وسر خوشی  دریک شب نشینی  با شکوه از اسکندر  میخواهد تا بعوض  آتش زدن یک معبد در شهر آتن ” به هنگام حمله  خشایار شاه ”  از ملت ایران انتقام بگیرد وتخت حمشید وکاخ بزرگ وزیبا  را به آتش بکشد  اسکندر نیز مشعلی فروزان به دست آن رقاصه جادو گر میدهد واورا بر سر دست بلند کرده ومیگوید از پرده های  سلطنتی شروع کن  وبدین سان ( پرس پولیس)  به آتش کشیده میشود  وتنها خرابه ای از آن بجا ی میماند واگر کمی دیر جنبیده بودیم جادوگر دیگری ازنوع شیاطین با بولدوزر به بجان بقیه آن آثار تاریخی افتاده وآنرا باخاک یکسان میساخت  یک بوزینه  فراری از جنگهای صحرای عربستان .
    آن شعله ها پهناور شدند وامروز  ما باز ماندگان  آن تاریخ کهن سال  کیفر آنرا میدهیم  منقار کر کسان  تا سینه جگر سوختان  فرو رفته  ودلهارا فرسوده ساخته است وآن بهار دورغین وصبح وخورشید  دروغین چهل واندی سال است که مارا زنده بگور ساخته است  وچه  توانایی وقامتی داریم که هنوز هم نفس میکشیم .
    خدایان از آن رو زقهر خودرا بما نشان دادند  وما با صلیب سنگینی که بر شانه های خود  داریم باید تا ابد آنرا حمل کنیم  ودرانتظار  چراغ یک پنجره باشیم .
     ماه بهمن ماه خون وآتش و ا زبین رفتن تاریخ پنج هزار ساله ما ایرانیان است  که با فریب ونیرنگ وکمک عوامل خارجی به زیر یک عبای ملای بیسواد وقشری رفتیم وهنوز هم در زیر همان عبا خیمه زده   واز بوی  ادرار مسموم آن شیخ مستیها میکنیم وشادیها .
    امروز همه گفته ها ونوشته ها  وهمه چیز ما گواه خواری وناچیزی ماست  وان آتش غرور به همراه خون پاکیزه  که دررگهایمان بود درسجده گاه مارهای زهر آلوده واژدهای مذهب نابود شد.
    من  در غروب  این  شبی که میرود تاریکی را بر فراز جهان پخش کند  در فکر آن نورایمانم  تا بجای کینه ها با مهر برمن ظاهر شود و مرا از تنگنای  خفقان آوری که برای خویش ساخته ام  رها سازد .
    این آفتاب  تصور یک خور شید نورانی است که مرا به سر زمین کودکیم  هدایت میکند  خورشید نیمه جان غرب بر من حرام است .
    ما فرزندان خورشیدیم که شیر بر ما حکومت میکند وآتش ایزدی پیکرمانرا گرم میسازد . نه آیه های  دروغین وافسانه های بی بنیاد و بی اساس .پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 24 ژانویه 2020 میلادی برابر با 4 بهمن 1398 خورشیدی !؟.
  • جنگ الهی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ———————————
    تا دل  بزندگی نسپارم – بصد فریب
    می پوشم از کرشمه هستی نگاه را 
    هر صبح وشام – چهره نهان میکنم به اشک
    تا ننگرم  تبسم خورشید وماه را ………” فریدون مشیری/ شادروان “
    ماه ژاتویه  رو به اتمام است  اما جدال من با خدایان هنوز به پایان نرسیده  از همیشه سر خورده ترم  ومیل دارم  مطالعه کنم  ویا بازهم بنویسم  صفحات  حروف چینی  شده کتابهای قدیمی  بسیار کوچک  وریز چاپ شده اند  همه نوشته هایم  رویهم درون دفترچه ها ی کوچک وبزرگ  تلمبار شده اند  بی آنکه به آنها دست بزنم ویا نگاهی به آنها بیافکنم  گویی روزهایی است که باید فراموش کنم  به زودی ماه فوریه ویا بهمن فرا خواهد رسید درا ینما ه من هم شادی داشتم وهم درد هم مژده گانی داشتم وهم ویرانی  وترسهای ناشی از بهم خوردن دنیای بیرونی ودرونیم .
    امروز پرستاری بخانه آمد  وکمی خون  از من گرفت تا برای آزمایش وشمار گلبولهایم به آزمایشگاه ببرد  برایم مهم نیست  مهم این است که هنوز قلبم  زنده است وروحم زنده تر  وتمام مصائب را ودردهارا با حوصله تحمل کرده ومیکنم  –  به حقیقت باید اعتراف کنم  که دلم سخت  میطپد  آنچنان تشنه بودم که دست بردم در یک جویبار گل الود تا  قطره ای بنوشم وناگهان دستهایم را آلوده دیدم آنهارا شستم  نمیدانم که مرا بیاد چه کسی  میانداخت ؟ شاید  بیاد ان پسران جوان وشاداب  که درجلوی درب دبیرستان با شاخه گلی  انتظارم را میکشیدند وتا خانه  در پشت سر من مرا همراهی میکرند وکلمات عاشقانه ای را که ازکتابها  حفظ کرده بودند برایم تکرار میکردند !  یک پارچه سنگ بودم  ..آهای پسرک این تو نیستی  که مرا انتخاب میکنی  این منم  که ازبین شماها یکی را انتخاب خواهم کرد  و….. چه انتخاب زشتی چه وحشتناک ودرد اور  بدترین انتخابی  را که درتمام عمرم کردم  وسالها به تماشای این نمایش منفور نشستم  زندگیم  متعلق به او بود  وبس  اورا فریاد میزدم  اگر تمام خوشبختیهای عمرم  را که به انها رسیدم وارزوی هر زن ودختری بود  با او مقایسه کنم اول  باید خودمرا سر زنش نمایم  به صراحت میگویم  که بدترین انتخاب را درزندگیم انجام دادم  بی آنکه  بتوام همیشه اورا ببینم ویا درکنارم داشته باشم  در خانه همسرم میان فرزندانم دور خودم میچرخیدم  مگر زمانی  که دریک میهمانی با او برخورد میکردم  وسعادت را احساس مینمودم  او عوض شده بود  وخودش را به بهترین قیمتی فروخته بود  وبا زنانی همراه وهم آغوش بود که همسرانشان مردانی در قدرت بودند/
    او شکوه ای اززندگی نداشت  وبقول خودش شیره زندگی را  میمکید  او حریف خانه وگرمابه همه اربابان وحکمرانان بود ودر ین اواخر درمحضر رهبری روح اورا نوازش میداد .
    بیاد مادرم بودم که سالها ی آخر عمرش را درمسجد صاحب الزمان به تماز وعبادت میگذرانید تنها شبها برای خواب بخانه برمیگشت وخواهر زاده هایش با پولهای او بهترین همسرانرا یافته وسعادتمند بودند امام زمان باو هیچ چیز نداد واین میراث بمنهم  رسید ومعشوق با پولهای من خانه ای را بنا  کرد ویک میمیون ماده را بعنوان همسر بخانه آورد تا دیگران پی نبرند  او انگشتانه ایست که سوراخ دارد !
    ویکر وز  ناگهان دراین سر زمین بهم رسیدیم من دیگر او نبودم  دیگر اورا نمیخواستم ودیگر تمایلی باو نداشتم ترس بود واینکه حکم وکیل مرا داشت تا درآن سر زمین شاید بتواند سهم مرا بمن پس بدهد ؟!
    حال دوباره اتفاقی افتاده بود  وشوق  روزگار گذشته دوباره درمن شعله میکشید  وبه اشعارم زیبایی دیگری میداد ( اشعارم را پنهان کرده ام ) !
    شاید تشنه بودم  اورا با حافظ وسعدی وسایر شعرا  اشنا ساختم وهمراه کردم  اما او نیز ( یک فروشنده ) بود  تازه فهمیدم که دراین دنیا باید بلد باشی چگونه خودرا بفروشی وبه چه قیمتی/. 
    .بمن بگو ای سرنوشت 
    ترا چه خیالی در سر است 
    بمن بگو  کدام نیرو 
    مرا بسوی این برکه میکشاند؟ 
    گویی که درقرون گذشته باهم جفت بودیم 
     آیا همسری ؟ یا برادری ؟ .یا پدری ؟ 
    ومن چه هستم ؟ 
    او روانم را به هیجان آورد 
    امروز دیگر چنین نیست 
     ای سرنوشت خون تب آلودم را 
    بپذیر 
    واجازه بده که درآغوش یک فرشته 
    در پناه مهربانی های پروردگار 
    غم های زیادی را از یاد ببرم …….” ثریا ” 
    و…. این این اشعار متعلق به سالهای پیش است  که امروز از دفتری آنرا جدا ساختم واینجا آوردم.
     ای سرنوشت  – مرد نبردت منم  بیا 
    زخمی دیگر بزن که نیفتاده ام هنوز 
    شادم از این شکنجه – خدارا – مکن دریغ
    روح مرا در آتش بیداد خود بسوز /
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 23 ژانویه 2020 میلادی برابر با 3 بهمن 1398 خورشیدی ؟!/