Category: General

  • ممنوع .ممنوع

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    یک دلنوشته !
     صفحه خالی ! عکسها خالی ! خانه خالی ! دل خالی ! همه خالی !!!!!

    در زیر سایه شهر خالی  ومردم خالی  خوابیدن نعمتی وخوش فراغتی است . دست زدن وفشردن  هر چیزی ممنوع است بوسه بردلها ممنوع است اشک خودرامکیدن ممنوع است  لذت بردن از قطرات باران بر روی کلبرگها ممنوع است .
    نفس کشیدن هم تا حدی ممنوع است .
    ما همه همچو مهره های  تسبیح در یک نخ  دردست بزرگانیم به همراه روزهایی که میمیرند وشبهایی که فنا میشوند .
    امروز صبح با نگاهی به آلبوم خود که آنرا درگوشه ای پنهان داشتم دلم گرفت روی همه خط کشیده شده بود یک خط ممنوع  هم دریک خط حامد ایستا ده بودند وبمن دهن کجی میکردند عکسهایی که خودم گرفته بودم ویا برایم فرستاده بودند /

    همه دریک دایره وروی ان یک خط ورود مموع بود !
     خوب با این حساب تفکر هم ممنوع باید صورت را رنگی دیگر زد وتنها  “فشن” را به نمایش گذاشت ویا نانی که درتنور پخته ایم !!!نه ببخشید درفر واشپزخانه های مدرن ( من هنوز دهاتیم ) !.

     رفتن بسوی صبح یا شب تولد …ممنوع
    نشستن درمیان جنگل وچیدن قارچ ای سمی بعنوان غذا ! ممنوع
    تنها کسانی میتوانند از هوای خوش بهره ببرند که درزیر چادر کهنسال تاریخ نشسته اند ! ونامشان ثبت شده وروزهای ولادت خودرا با طبل ودهل جشن میگیرند ویا برایشان جشن خواهند گرفت .

    زاغهای سیاه پوش  تصویر گر غار اصحاب کهف  درجلوی دوربینها رژه میروند وما  ممنوع  زمانیم وممنوع  زندگی .
    ما تنها تصویر انار را خواهیم دید وتصویر درختان را  وبه تماشای تصویر  سقوط قطرات باران درآبگیرها ولجنزارها د رپشت شیشه های تاریک وگاهی سیاه مینشینیم  برهنگی سیاهرا را تماشا میکنیم  شب نیز سیاه است  رنگها گم شده اند  رنگهای الوان کودکی  در نور خیال نیز برباد رفتند .
    چه کسی مشت بر دیوار اسمان کوبید ؟  درآفاق  چه دیده بود ؟
     پایان
     ثریا ایرانمنش / شنبه غمگین وعکسهای مصادره شده  16 آپریل 200 میلادی / اسپانیا !

  • خانه های گلی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .
    ——————————–
    “این نوشته را تقدیم به کسی میکنم که روزی با ارزوهای بزرگش آمد ووبا ناکامیها رفت “
    ———————————————————————————
    امروز صبخ راس ساعت هفت درتمام دنیا دستهایی بسوی کائنات  بلند شدند درحالل یک مدیتیشن دنیوی که ای بسا رحمی بر مردم وانسانها شود وانسانهای آزاد از دستبرد  گلوبا لیستهای وبیلگیستها وسروسها نجات یابند وسر انجام از بزرگترین ویروس قرن بنام جمهوری من درآوردی اسلامی وگروه سربازان ومحاففطین آنها  خلاصی یافته وآرامش در منطقه  وهمه دنیا . سایه اندازد  امروز صبح همه دستهای بیگناه  یک میلیون انسان روی بسوی قبله گاه آمال  وآزادی  دراز بودند ..
    کدام نفرین بر ما نشست ؟  در آنسوی ابرها  که فریاد مارا درگلو خاموش ساخت ؟ ..
    ومن تنها بتو میاندیشم ای انسان  از هر تباری که هستی  ودر چشمانت  ابرهای سپید ارزو هارا  جستجو میکنم که ناگهان گم شد ند.
    او هم ناگهان گم شد !
    او از نسل روزهای ما بود که درشب تاریک رشد کرد  از نزادی  زیبا بود که درزشتی ها  بزرگ شد  وزتشی هارار تا قعر سینه اش فرو داد  من باو پیوستم  وشب خودرا با او تقسیم کردم  هر شب تا سپیده با او در گففتگو بودم  وآرزو داشتم به نبار او برسم  دیگر دیر شده بود و……..
    حال کره زمین نیز با من درسوگ نشسته ست  درشب تولد باران  درروییدن گل سرخ دربهاران  ومن هنوز درانتظار طنین گاامهای او هستم که ناگهان  از کنار کوجه غربت من بگذرد  ومن سر به استان او بسایم  وبنالم که :
    خوشا  گذار تو بر سرزمین من 
    خوشا گشودن دل با صدای کوبیدن درب
     خوشا طلوع تو در پیکرمن 
    خوشا دمیدن خورشید عشق از بدن تو ………
    ———-
    همانند یک تنگ بلور شراب  شفاف وبی پیرایه  که پیرایه ها برتو بستند  ومن میدانم که درکدامین  کارگاه شیشه گری ترا ساختند .
    صدای تو همانند امواج  لطیف بهاران بر شب تاریک من  میگذشت   ومن ترا همانند یک تنگ شراب  در تلولو صبگاهی  تنگنای گلویت را میبوییدم  بیخبر ازشب تاریکی که ترا ناگهان درخود فرو برد .
    حال چگونه دراین کلبه تاریک ونمناک  همنشینی  ترا که همانند یک ایینه شفاف بود نا دیده بگیرم ؟ 
    وچگونه رفتن ناگهانی ترا با تنگدلیهایم هماهنگ کنم ؟ .
    بیا مرا دوباره در پیاده رو خانه  دنبال کن  مرا درحرارت آن باغچه زیبایت  درکنار لانه پرندگانت  جای بده .
    مرا به مستان امروی مسپیار بتو نیازمندم  >ای گمشده  در سر زمین تنهایی < 
    شراب شوق را اندازه بیش  بود بجامم
    عجب مدار بتن گرز شوق   جامه دریدم ……” عبرت نایینی “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / 17 آپریل 2020 میلادی / اسپانیا .
  • خود فروشان روی صحنه

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————-
    از تو شوری به دل وبحر برانداخته اند 
    آتش عشق تو در خشک وتر انداخته اند 
    عکسی دیدم از ” رویال هاینس شکوه خانم که بسیار باشکوه درکنار مردخودفروش  همسرش شاعر ونویسنده ومترحم توده ها  ! به سبک شاهنشاه در کنار میز به همراه کودکان عزیزشان ایستاده بودند با چه فخری وچه غروری ” !
    با خود گفتم ” بهر روی خود فروشی صدها هزار راه و معنا دارد آنهاییکه بدن خودرا میفروشندد گرسنگانی هستند که برای بقاء زندگیشان باین خفت تن در  داده اند  وچه بسا دربین آنها انسانهای باشرفی نیز باشد اما آنکه وطن را میفروشد خود فروشی بی شرف است که ا زهیچ چیز وهیچ کس غیراز بقای خودش   ابدایی ندارد . 
    روزی همین بانوی با شکوه به همراه دوست و شاعری دیگر….خود دست به یک انقلاب بزرگ زدند یعنی دزدیدن ولیعهد وباج خواهی !!! امروز به همت سایه بلند والای جنا ب امیر اعلا که ازنوع اعلاترین نخبه های روزگار ماست ودوددستی به عقیده پوسیده خود چسپیده  نقش یک بانوی برجسته را در تمام رسانه ها بازی میکند وجا پای آن مرحومه سیمین دانشور گذاشته است !!!!که او خود فروشی دیگر بود ومعلم این تحفه ها .
    اگر بتوانی  بازی را ادامه دهی خودر ا خوب بفروشی با کمک شارلاتانهای روزگار  سر انجام خوبی خواهی داشت درغیز اینصورت مانند همان حافظ پشمینه پوش  مجبور خواهی شد که برای یک جام  خرقه وسجاده خودا نزد میفروش به گرو بگذاری .
    باید بلد بود واین کار ازهرکسی ساخته نیست .
    بقول شاعر بزرگوار  وهمیشه زنده نام ” نادر پور ”  …من راز کامجویی بارانرا / درپشت برگه کهنه انجیر 
    // چون عاشقان روز ازل … میشناسم …….
     …وخوب هم میشناسم !
    نادر پور مرد بزرگی بود / یگانه بود مانندی نداشت وچه زود ازمیان ما رفت سعادتمند شدوجاودانی 
    حال امروز  نگاهی به این خرمهره های رنگین درته جوی میان لجن ها وگلهای ته نشین شده مرا به حیرت میاندازد .
    طبیعی است زمانیکه  جریان آب از حرکت باز میایسند .  ما در رسوبات   آن رودخانه یا جویبار  غیراز جانوران نیمه جان ویا سنگ ریزه ویا جسد های بو گرفته و انواع واقسام گیاهان  چیز دیگری نخواهیم دید.
    من نمیدانم کی هستم وکجایم هر کس هستم ابلیس ویا خداوندگارروی زمین اما میدانم خودم هستم  ومحو زیباییهای جهان وبیزار از خود فریبی وریا ودروغ  دلداده ا ی سر گردان  وعاشق عشقبازی با خاک وباد وهوا واب وطبیعت وسر انجام خود  عشق .( کلاهم پس معرکه است )!!!
    حال برایم غیر قابل باور وهضمی مشگل وسنگین دارد که انسانها بخصوص  مردمان ساکن سر زمین پهناور ایران غیر از خود فروشی وبه نمایش گذاردن خود چیزی برایشان مهم نیست .
    با چه افتخاری این خود فروشیهارا به رخ بندگان دربند واسیر سر زمینشان میکشند یعنی اینکه ” ماتوانستیم شما نه !  در کنارشان سگهایی نیز بسته اند که بجای آنها پارس میکنند وپاچه میگیرند.
    آه… ای نور ابدی  این چراغ خانه  وای جوانی جاودانه   وتو ای ماه مهربان جوانی  . بار دیگر  به خانه  ویران وتاریک ما ! بتاب .
    محنت عشق ترا حوصله ای  درخور نیست 
    پیش غمهای تو  دلها سپر انداخته اند 
    امروز چشمانی در میان آبهای راکد وآینه های کدر  وابرهای باران زا مارا میفربیند وما نیز به خود فریبی مشغولیم وچه سر شار لذتیم از اینهمه خود فریبی وفریب دادن دیگران ..
    ……..
    وتو ! ای یار ودیار فراموش شده همچنان دل درگرو عشق تو دارم .
    یا رب ! به زبان چه رانده بودیم ؟
    کاتش به زبان گرفت مارا….!
    پایان 
    ثریا ایرانمشن . 15 آپریل 2020 میلادی . اسپانیا.
    ابیات ” صائب تبریزی “
  • ضحاک پیر

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
    ——————————–
    وآو …..همان ماردوش این قرن چگونه مغز هارا میخواهد ومیبلعد وچگونه با خون نوزادان زندگی جاودان را میطلبد  .همان ضحاک پیر ماردوش که درافسانه ها  به کرات آمده است .
    او همه جهانرا سخت میکاود واز روزیکه پای به عرضه جهان گذاشت باخود نابودی را به ارمغان اورد  . اودرهمه جهان پخش شد وموریانه ها را نیز با خود آورد تا جهان را بگیرند  و  جویندگانرا بیابند   وآنهارا بجونند . 
    آنها همان پاچه خواران – دره ها وکوه ها وشهرها را میگردند  تا از راز ورمز منظومه جهان برایشان افسانه ها بگویند وواژه هار ا برایشان بشمارند .
    مغز کودکانه وبی گناه جوانان همه درگیز این تبلیغیات وسیع  ” رهبری” است .
    کی وچه موقع خواهیم توانست اورا فراموش کنیم کرمهایش را درهمه جا روان ساخته ماهیان بزرگ ما قربانی شدند شکا رشدند وعده ای  خودرا پنهان کردند .
    ما ترسیدیم  اژدهای خونخواری دهان آتش زایش را باز کرده بود  وطعمه میطلبید  او همانند عقربک ساعت روزو شب برصفحه جهان  درحرکت است وآدمکشان او یا درکسوت روزنامه نگار ومخبر ونویسنده ویا درلباس محافطین مشغول کشتارند .
    او حکومت میکند  وحاکمین بزرگ از او واهمه دارند باو باج میدهند از سیاه تا /سپید از زرد/ تا سرخ .
    راه رهایی  درهمه جا مسدود است وما ازدرون ویرانه های خود  با جمعی سخن میگوییم که تنها بی دردی را میشناسند وخود فروشی را .
    مستان شبانه هراسان گریختند  از بیم عذاب زمینی ها  وخورشید در آسمان از شرم ویا وحشت خودرا پنهان ساخت  آیا میتوان آثار کثیف اورا ازلوحه زمان پاک کرد؟  یا هنوز در یی سیم کشی وتعمیرات خود پسندیها یید  تا پشت میزی بنشیند واشعاری را بخوانید ومارا فریب بدهید ؟
    همه جهان امروز دریک دشت  پهناور وحشت زندگی میکند وهیچکس به فردای خود اعتمادی ندارد و ما خانه نشینان شهر سدوم  در طلوع خشم خداوندی  ویرانی را بچشم دیدیم  وهمچنان درکوری باطن خویش بسر میبریم  واندیشه ها را بباد داده دریک غفلت  وبیتفاوتی راه میرویم  ما نظاره گر نابودی جهانیم  نه شعله ها ییکه رم را سوخت ویا در میان قوم موسی افتاد اینبار همه درییک تنوریم وباهم میسوزیم .
    ——-
    دیگر روحی نمانده تا درجهت ساده اشیاء راه برود-
    اوراح همه سالهارا را طی کرده اند 
    غیراز روح کودکانه امروز کودکان من 
    گویا روح من بیکار است 
    ومرتب قطرات باران را روی آجرها میشمارد 
    روح من گاهی سنگ میشود 
    وسر راه دیگرانرا میگیرد 
    ———–
    “من به سیبی  خوشنود م “
    “و به بوییدن یک بوته بابونه “
    ” من به یک ایینه  – یک بستگی  پاک  قناعت دارم ” …..{.سهراب سپهری  }
    ثریا ایرانمشن . اسپانیا . 15 آپریل 2020 میلادی !
  • هنوز زنده ایم

    ثریا ایرانمنش ” لب پر چین ” اسپانیا !
    ———————————–
    شلاق سرخ   صائقه  بر پشت آسمان 
     پیچید  چون علامت وارونه سئوال 
     فریاد آسمان به سئوالش جواب داد……..” نادر نادر پور “
    ———
    زنده باد کرونا !!!!!
    از اسمان  دیروز بیخبریم واز فردا نیز بیخبر  وزخمهایی که از در ودیوار واسمان وزمین بر پیکر ما مینشیند  گویی که امواجی مورچه وار  درزیر پوستمان درحرکت است .
    مدتهاست که امواج وسیمای  آب را ندیده ایم . مدتهاست که افتاب نیز در پشت ابرها پنهان است ومدتهاست که تنها به اسمان ابری ازپشت پنجره های کدر وباران خورده به بغض بیدریغ آسمان  مینگریم .
    خوابی بس شگفت ووحشت انگیز بود وبیداری  دردناکی را به دنبال داشت  خوابی که دیگر لکه های خونرا درروی جاده ها نمیدیدی اما هزاران جسد زیر پاهایت  میغلطند و…بزرگانرا چه غم درپستوها مشغول تنظیم  روابط ها هستند .
    دیگر نمیشود از خود بیرون شوی چون همه باهم درهم پیچیده ایم  ودرگوش من  همان ناله ها وهمان نسیم  وهمان گریه های بی تفاوتی مینشیند /.
    ودرچشمان من دیگر هلال ماه بی معناست وماه تمام نیز یک فریب است .
    من درابهای گل الوده   عکس کودکی خودرا مینگرم .
    امروز راهی میان  مرداب وگورستانها باید یافت  وباید از خود پرسید   که ” 
    ماندن را فایده چیست ؟
    مردابی ننگین درپشت سر  وجنگلی از وحوش درجلو  ونیستی ونابودی مهر وعشق شعر وآوای موسیقی تنها با خشم  حیوانات باید زیست .
    افکار همه خفته ویا درنیمه بیداری دچار اوهام  ویا ذهین خسته از بی فردایی   وآیینه داران خورشید درخشان  در پشت درختان مششغول تصفیه خسابهای خویشند ومعامله بر سر انسانهاست .
    ما هنوز زنده ایم 
     با نوشیدن ابهای راکد وبد بو وشلاق سرخ گشتی ها برپشت  دیگر کجا میتوان به اواز فاخته ای گوش داد؟  حال درآشوب سرخ خون وگل  وبوی جسدها بوی آهک وبوی ضد عفونی باید عطر هارا به گوشه ای پرتاب کرد .دهانترا بستند تا نگویی که چرا  آسمان دیگر آبی نیست ؟!.
    تنها باید  به اواز مرغ حق گوش فرا داد  دیگر چه نوایی سرخواهد داد؟……
     آه  …. ای برادران !
    توحید .-  از یگانگی   آغاز میشود 
    یعنی به غیرار خویش -کسی را نشناختن 
    خودرا ا زهر جه جز خود است بیگانه شناختن 
     وانگاه به جاودانگی خواهی رسید 
    …..پایان 
    ثریا ایرانمنش / 14 آپریل 2020 میلادی . اسپانیا .
  • تمدید تعطیلات

    ثریا ایرانمنش ” لب پرجین ” اسپانیا !
    ———————————-
    گر چه از وعده احسان فلک سیر شدیم 
    نعمتی بود  که از هستی خود سیر شدیم 
    نیست زین سبز چمن گلشن من امروزی 
    غنچه بودیم که   دراین باغ دلگیر  شدیم 
    ————
    حال پرسش این است که  زمان کجاست وفرصت تاریخی آن به کدام سو میرود ! وضرورتهای یک جامعه چیست ؟  میراث این بیماری قرن  خروارها زباله  بیمارستانی  برای ایندگان؟ ویا گورهای دسته جمعی  مزین به به آهک وسیمان !؟.
     دربین انسانها چند نوع زندگی وجود دارد یکی زندگی اجتمایی ونمایشی وحمله کردن به اموال وجمع آوری آن وسپس آنرا به حراح گذاشتن وخود بسوی گورستانی شتافتن  ….و دیگری یک زندگی معنوی ودرونی .
    امروز آنچه را که مربوط به دولتها واجتماعات دولتی بوده است ببین مردم تقسیم کرده اند وعده ای را تفکیک   – از مابهتران وهما ن” اجنه ” که جناب رهبری ازآنها نام برد  شکل وشمایلشان کمتراز اجنه ها نیست اما  مالهای  اندوخته شده را نمیدانند درکجا پنهان کنند  وچگونه آنهارا خرح نمایند نمونه اش جناب حضرت اشرف والمقام  “تزار” قرن بیستم  وآن کوتوله دولت چپ چشمها  میباشند  که مانند یک پادشاه زندگی میکنند نام آن سر زمین هاسوسیالیست است مردم گرسنه بدبخت زیر خط فقر وبرده  بی مزد وبی منت  وثروت دریک جا جمع شده  وقارون زمان روی آن نشسته است .
    ما همه بندگان  وفرمانبردار  پروردگار اسیر زمان ومکانیم .
    امروز درپهنه زمان ما این جانوران –  گذار کرده اند   وجانورانی که ازاین راه تغذیه میشوند  سیاست بافی را بکلی کنار گذاشتند ویا هنوز مشغول نشخوارنند  وعده ای دراین فکرند که پس از این نمایش سهمگین وپر معنا بر ما چه خواهد گذشت ؟ 
    آیا کسی هست که باین  گفته ها پاسخی بدهد ؟ همه مارا میترسانند .
    پرسشی دراین میان مطرح میشود وآن ” خاطره هاست”  تکیف انها چه خواهد شد ؟ جوانان امروز ما ومردان وزنان فردا از این روزها چه خاطره ای خواهند داشت ؟  نه نمیتوان آنرا  با روزهای وبایی ویا طاعونی مقایسه کرد آن روزها مردم به زور پلیس گشتی وسفارشی به زندانهایشان بر نمی گشتندودر سر هر گذر پلیس از او برگه نمیخواست که به کدام گوری میروی برای خواندن فاتحه !
     امروز حریفان  شطرنج زمان  با انواع بازیهای گوناگونشان مارا  – ما سر بازان پیشرو  را بد جوری به بازی گرفته اند  وتنها بازیگران دانا ومبلغان ومتمتلقان وسر  انجام پادوها هستند که درمقابل تدابیر امنیتی  میتوانند بایسند .
    دیگر کسی از آنکه اسرار هویدا میکرد وفریاد انا الحق ار بلند کرد وبر سرداررفت – یادی نمیکند امروز همه همان حسنک وزیرند ویا ملیجک .
    هنر مندی / شاعری  / نویسنده ای/ پای برصحنه جهان نگذاشت تا مردم در آینده به ان بنازند قرن  -قرن پیشروی   وتاختن تکنو لوژیها وماشین است  دانشمندان بزرگی دراین زمینه جای آن مردان جانباز را خواهند گرفت وکم کم نقش ادمی محو خواهد شد رباطها بشکل انسان ویا جانورانی درلباس انسان ظاهر میشوند و خوشا بحال نادانان ………ث
    —-
    جز ندامت  چه بود کوشش ما را حاصل 
    ما که  درصبحدم  آماده شبگیر شدیم 
    شست آن روز قضا دست ز ابادی ما 
    که گرفتار به اب وگل وتعمیر شدیم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا /  13 آپریل 2020 میلادی !
    اشعار متن : از صائب تبریزی 
  • چه خوب شد

    دلنوشته امروز  یکشنبه 12 آپریل 2020 میلادی 
    ( عید پاک )اسپانیا 
    ============================
    چه خوب شد آن مردان بزرگ ما از دنیا رفتند وآن زنان  بزرگ ونماندند تا این کثافتهارا ببیننند.
    جه خوب شد که محمد رضا شاه بموقع نجات یافت .
    وچه خوب شد خاطره اش مانتد یک تاریخ واقعی ومقدس بر دلها ماند .
     واما …این امروزی ها وبازماندگانش !؟ 
    سئوالی نیست / حرفی نیست دیوانگانی دور ایران ودنیا راه آفتاده اند وپیکر مادر را تکه تکه کرده هریک به نیش میکشند فرزندانی حرام زاده از دیوان ودیوانه ها .
     خاطرم اشفته است واشک سرازیر   وپاسخی نیست باین سئوال من  که کجا شدند – آن حریفان ؟
    سر زمین من  در پشت درختان وکوهها  تنهاست  ومن آنچه را که میبینم بانگ قدمهای دیوان  وخونخواران است .
     هر روز نخی الوان را  که آویزان بود میدیدم  که گروهکهای نادان وآن حزب مخوف  برای ما به ارمغان میاوردند  جه دلخوش بودیم وچه امید وار .
    دیگر هیچ گامی وهیچ بانگی مرا ازخواب  وبیهوشی بیدار نخواهد کرد  همه فریبکار بودند وهمه تنها به خودشان میاندیشیدند نه به پیکر غرقه بخون مادر وآن سر زمین که بی پناه درمیان دشتی از مارها وعقربهای جرار وخون ریزی ها خفته است واشک اورا کسی  پاک نخواهد کرد وخودش بخوبی میداند .دیگرچشمان من به تکاپوی یک نجات دهند  نمیچرخد   وهمه نقابی بر چهره دارند ومانند دلقکان که زیر آن نقاب چهره  شیطانی وپلید خودرا پنهان ساخته اند .
    اولین خیانترا چه کسی اغاز کرد ؟ نامش درتاریخ مانگار است زنی  که ازا و شعله برخاست وزن دیگری که پاهایش را درحوض رهایی غسل داد .
     دیگر بخود فریبی مشغول نخواهم بود وباخود کسی را به قعر رویاهایم نخواهم برد  ودیگر کسی با من تا پایان جهان همراه  نخواهد بود .
    چندان اشک از چشمانم فروریخت  بر دامن آن خاک 
    که ازهجم آن اقیانوسی بوجود خواهد آمد 
    دیگر نمیدانم کدام دستی این اشکهاراا
    خواهد سترد ؟ 
    نفرین برشما باد خیانتکاران وجنایتکاران .
    چمد هزار چشم شبها درانتظار معجزه بیدارند  وایا بار دیگر رنگ آن گمشده که نامش” ازادی”  است خواهند دید؟ گمان نکنم /
    نادانان / پرستو ها / فخرافرین ها / مریم های اجاره ای / ومردان پا برهنه / ملکه گلهای سرخ / و….. همچنان  دست درخون دارند .کر مکهایی برای ماهی گیری درحوض بلورین . 
    ورهبری  عمر نوح را خواهد داشت او آب حیاترا از سیاه چاله ها  در ظلمات نوشید .ث
    پایان 
     یکشنبه 12 آپریل 2020 میلادی . 
  • هذیان

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”  اسپانیا !
    ————————————
    جمال یار ندارد نقاب وپرده ولی
    غبا ره بنشان  تا نظر توانی کرد 
    فریاد از این آسمان وداد از این زمین وزمان  که دشمنان شب  همه را ازبین وبن برافکندند . روزهارا  به جرم زندگی به شب سیه  تبدیل نمودند  ودلیرانه زیستن را دربیدادگاهایشان  محکوم کردند .
    امرو ما  تنها در نگاه یکدیگر  شامگاه را به صبح وصبح را به شام میرسانیم  صدای  پای( زهر)  بنام عدالت  با رسم ورسومات خویش  چشمان خسته مارا میپوشاند ودهان مارا برا ی بوسیدن وپیکرمانرا برای بودن درکنار یکدیگرمیپو.شاند .
    همه با دستمالهای  بی هویت  بسته شدند .
     وما….؟ در کشا کش این  فریاد ها وبین دو دریچه دیروز وفردای نیامده  اصرار بر زنده ماندن را داریم .
    خورشیدهمچنان به تابش خود اد امه میدهد وماه همچنان درپهنه اسمان به گردش خود ورعنای خود میبالد .
    ما یک یک روزهارا میشماریم  تا دربهای زندانمان باز شوند  وظاهرا تکیه بر شهامت خود داده ایم  دردوردستها هنوز فریاد اتش …. وفرمان ان اجرا میشود  وروز پریده زنگ  خون بیگناهی را میپوشاند تا رنگ بگیرد .
    من از میان دودی که چشمانمرا بسته بود  گریان وشتابان برخاستم  چرا میگریستم چه رویایی راطی کرده بودم درخواب نوشین ؟  وچرا با چشمان اشکبار برخاستم .
    کسی چه می داند ؟ شاید درانتظا ر کیفر بیگنا هی خویش  ایستاده ام  به اهنگ شهر خالی گوش فرا میدادم وچه با این روزها مقارن بود  وای که  معشوق که از عاشق میترسد .
    هیچگاه ودرهیچ زمانی من شهر را باین خلوتی وسکوت ندیده بودم  به ناچار باز به آن اینه کدر رو کردم که چهره اش را یعنی هزار چهره را در زیر غبار معصومیت پنهان کرده بود .
    اورا نیز به زباله دانی فرستادم  گرفتن گرد از هزا ر چهره او بیفایده بود .
    او نمادی بود از سرزمین  وکوهپیایه ای که خدایان  هر شامگاه  با مشتی ستاره آسمانشرا درخشان میساختند  من اورا تا صبحدم در سینه خود پنهان میکردم  او از سر زمین غربت من دور بود  .
    دیگر به باغ خاطره ها سفر نخواهم کرد  ویاد چراغ وچراغها را نیز از ضمیرم خواهم زدود  بیاد ستارگانی  هستم که ناگهان از آسمان بر روی زمین فرو ریختند وخاموش شدند  چرا که چشم زمانه کور است  وکورا طلب میکند .
    امروز روزی است که روزه داران مومئن برای آن روح پاک به اسمان  رفته روزه خودرا با یک تخم مرغ میشگنند اما تخم مرغها هم وارد بازار  شدند وروح او نیز فراموش گشت درب خانه ا ش را بستند .بجا ی او پیامبری  دیگر ظهور خواهد کرد  که هرگز کشته نخواهد شد.ث
    گر دست رسد بر سر  زلفین تو بازم 
    چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم 
    در مسجد ومیخانه  خیالت  اگر اید 
    محراب وکمانچه  ز دو ابروی تو سازم 
    گر خلوت مرا شبی از رخ بفروزی 
    چو صبح بر افاق  جهان سر بر بفرازم
    محمود بود عاقبت کار دراین راه 
    گر سر برود درسر سودای عیازم ” خواجه شمس الدبین محمد خواجه حاففظ شیرازی “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش / 2020/ 04/ 12 میلادی ” عید پاک “!
  • مرا دوست بدار

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 
    ———————————-
    نمیدانم در کدا م گوشه تاریخ ایستاده ام 
    ونمیدانم تو درکدا م کوچه های شهر پنهانی 
    شهر من شهر توهردو گم شده اند  در غبار تاریکی
    شهر ودیار من سال خورده تر از تاریخ است 
    ما هردو سرنگون تاریخ  نگون بخت شاهانیم 
    وبی ایینه بی چراغ بسو ی تاریکی ها  روانیم 
     هرشب با یادتو  میخوابم باین امید که ترا در رویاهایم ببینم 
    وهر صبح با یاد تو بر میخیزم  وخاک آینه را  میروبم
    شاید چهره  ترا درآن بیابم 
    هردو به یک ایینه مینگریم 
    مرا دوست بدار که سخت محتاجم 
    ومن دوست میدارم شهری را که بمن خیانت کرد
     ومردمش مرا به آتش خود خواهی 
    سوزاندند .
     امروز سرنگون بخت خویش است 
    مرا دوست بدار که سخت محتاجم 
    امروز ای مهربان دور 
     هریک در دوسو ی این جهان بیمار ایستاده ایم 
    هر دو تکیه بر شهامت خویش کرده ایم 
    دیگر آسمان ما لاجوردی نیست 
    ودیگر چراغ خانه ما  روشن نخواهد شد 
    ما را فروختند خیلی ارزان تراز بهایی که داشتیم 
    حال من مانده ام وتو 
    در دو سوی جهان 
    من در سایه  هراس تو خفته ام…….. و
    تو ؟ زیر نگین الماس نشانی که ترا خرید ! 
    پایان 
    ثریا 
     اسپانیا / 2020 /04/ 10 میللادی  و….. یک جمعه غمگین . 
  • کسی هست ؟

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا 
    ——————————
    کسی هست درمن پنهان وپوشیده 
     که هربامداد وهر شامگاهان 
    به نفرین من میگشاید زبان را ………. ” نادرپور “
     کم کم زمان میرود تا روزهای عادی خودرا باز یابد اما … مردم دیگر آن مردم نیستند  همه جدایند  ویکدیگررا قاتل خود میدانند  وبا سر انگشتان خود از دوردستها بتو سلام میگویند .
    همه چیز بشکل عادی خود برمیگرد دفروشگاهها اما دیگر  تنها کارت اعتباری را میپذیرند و
    واکسن ببازار آمده  تنها برای بردگان   بچه های بزرگان  برایشان خوب نیست ازاین واکسن آلوده  استفاده کنند .
    سرانجام درگوش ها خواهند خروشید که همه شما بردگانید وما میتوانیم هر طور که میل داریم با شما رفتار کنیم مهم نیست تنها باید یک صندوق بزرگ انباشته از دلارهای سبز ویک بشکه وانبار از طلا داشته باشی  وساختمانهای سر بفلک کشیده اعتبار ترا تامین کنند نا ترا به خدمتگاری برنگزینند .
     آزمایشهایشان  جواب داد .چه در زندان مجاهدین وچه درزندان ایران بزرگ !
    هر روز مارا بنوعی فریفتند گوساله هایشان برایمان بع بع کنان با علفی دردهان مارا بسوی مزرعه مرگ فرا خواندند  ذوق واشتیاق درمردم کشته شد  وزمانی که ( پرنس ) بزرگوار از خلوت خود بیرون آمد وبا همه دست داد یعنی اینکه همه از بند ازادید آما آهسته آهسته .
    خوشبختانه هوا هم بما کمک کرد وچندان دلپذیر نشد ومارا تحریک نکرد که ناگهان به بیرون جهیم ابری / بارانی ./ تلخ وبادی وطوفانی !
    دیگر کسی از چیزی نه میترسد نه واههمه دارد همه خودرا رها کرده اند بیمارانی که دچار سرخوردگی شده اند  بیکاری نیز بر سایر بدبختیها افزوده شد (کار متعلق به خر ) است انسان باید از مغز خودش ودستهایش کمک بگیرد یعنی دستهای آلوده را بر چشمان دیگری بگذارد و درچاه وموال طلا خودرا تخلیه  سازد  .
    امروز جانورانی در کسوت انسان ودرلباس انسان بر ما حاکمند  وما هیچگاه نخواهیم دانست ازچه نوع حیواناتی میباشند واین حیوانات بدلهایی هم دارند  تا درمواقع اضطراری بجایشان حرف بزند .حال اگر دردرون من کلمات غوغا میکنند ومیل  شورش دارند باید آنهارا بجای قوت روزانه فرو دهم  ودیگر هیچگاه بیاد نیاورم که کجا زاده شدم چرا وچگونه بزرگ شدم ودرکدام محله درس خواندم وچرا زنده ام هر روز ستاره شناسان / پیش گویان وروانشناسان بنوعی ترا تخلیه شعوری میکنند وهرروز یک نماینده ویا خود ارباب  ظاهر میشوند ودستوراترا صادار میفرمایند .
    چرا وچگونه به اینجا رسیدیم ؟ خود نمیدانیم درخواب بودیم  ناگهان بیدارشدیم زمانی بیدار شدیم که سیل تا گلوی مارسیده بود ودرحال غرق شدن بودیم بنا براین دست خودرا به هر علف هرزه ای وهر چوب خشکیده ای که آویزان بود دراز کردیم .
    شب را بخانه آوردیم  وروز روشن را کشتیم  حال دیگر مهم نیست تو از کدام اصلی وکدام نسبی  اعراب صحرا نشین امروزز دراوج فخرمباهات  
     بر تخت زرین نشسته اند  وتن دختران را ازمادران جدا ساخته لقمه غذایشان مینمایند  .
    آنها فرقی بین دهان وذهابشان نمیگذارند . 
     چرا خشم ؟ چرا فریاد ؟  چرا دیگر از کلام نمیتوانی کلافی ببافی وبر گیسوی یار بیاویزی ؟  کجا شد آن گفتار زیبای مسیحایی  او که تن مرده را جان میبخشید  وتو که پیر نادانرا جوان میساختی . و………
    جوابی نیست – صدایی نیست – خلوتی  تاریک – کهنه – و بیصدا .
    هرشب با خیالی واهی سر ببالین میگذارم وکسی را صدا میزنم که نمیدانم کیست وهر صبح با نامی بر میخیزم  وباز کسی را فریاد میزنم که نمیدانم کجاست .
    اگر امروز همه سر چشمه های اشک عالم را بمن ببخشند  ویا ابری سیاه بر پیکر من بنشیند  واگر آن اشک سیل شود  وره پنهانی بسوی شهر من بیابد دربین راه خشک خواهد شد وتبدیل به یک تکه سنگ یا کلوخ میشود .
    لهیب عشق  دردلم رو بخاموشی میرود  ودیگر مرا تسکین نمیدهد  وغمهای تلخی که نه ازگذشته بلکه برای اینده درذهنم نشسته  مانند مرگ مرا میترساند  وراه فراموشی را نمی یابم .
    زرو نیلی وبنفش 
    سبزابی وکبود
    با بنفشه ها نشسته ام 
     سالهای سال 
     صبحهای زود .
    در کنار چشمه سحر 
     سر نهاده روی شانه یکدگر 
    چهره ها نهفته در پناه  سایه های شرم 
    رنگها  شکفته  در زلال  گرم 
     میتراود  از سکوت  دلپذیرشان 
    بهترین ترانه  
    بهترین سرود……….” ف. مشیری “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش – 2020 /04/08 میلادی برابر با ؟ ………
    اسپانیا /
  • سرنوشت را…..

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ———————————
    سرنوشت را باید از سر نوشت 
    شاید این بار آنرا کمی بهتر نوشت 
    آهنگ وشعری تازه ( نه چندان تازه) از انوشیروان روحانی وهمایون شجریان روی یوتیوپ آمد اما شاعررا نمیدانم کیست ؟! 
    صبحانه ام را درکنار رنجها ومصیبتها ی  مرگ عیسی مسیح شروع کردم این روزها هر صفحه ای را که بگشایی همین برنامه هاست .
    کشیش تنها در کلیسای خالی برای خودش نمازی را گذارد ودعایی راخواند نمیدانم چرا بی اختیار اشکهایم جاری شدند ؟ دلم برای دنیایی که میرفت تا بهتر شود میسوخت یا برای رنجی که آن مرد تحمل کرد برای بهبودی حال مریدانش ؟! نمیدانم هرچه بود صبحانه ای مرکب از اشک ودعا ومیوه های خام وتی بگ ونان همیشگی !….
    “”چندان فرو بارید اشک  بر جامه ایام کز حجم  عبورش  موی من رنگ زمستانرا گرفت .””
    حال نمیدانم درکدامین روز باران عشق دوباره باریدن خواهد گرفت ودرکدامین روز ما از زندان اجباری خود بی هیچ گناهی آزاد خواهیم شد /
    هر شب چشمانم درتیرگی ها به دنبال چیزی یا کسی میگردد هنوز اشکهایم خشک نشده اند  وهنوز نمیدانم که خورشید درچه موقع طلوع خواهد کرد؟  وتصویرش را کدام حویبار طبیعی وزلال خواهیم دید ؟.
    بار گرانی بردوش همه نشسته است ومن دراین فکرم که ” چرا یک آخوند کرونا نگرفت ؟ شاید عبا مزایایی دارد عبای رهبر ساخت دست خانه مد یکی از مدسازان مشهور است با نعلینهای چرمی دست دوز  اینها همه عمر نوع میکنند  شاید خاصیتی درآن سوهانهای چرب نهفته باشدویا پسته های خندان  وشاید افیون هر ویروسی را میکشد ویا شاید آنها خود ویروسند  ؟!.
    حال باین وضعیت دراین کنج خلوت  کسی درگوشم خصمانه میگوید که “
    این  جانور پنهانی که بردوش همه شما  نشسته وسنگینی میکند  بار آن گناهانی است که بردوش کشیدید 
    به مجسمه مرمرین وصاف مسیح که بر صلیب آویخته است مینگرم  چنان روشن است که گویی نور از پیکر او بیرون میزند  وآن مرد آن کشیش درمیان لباسهای پرنیانی  رنگا رنگ درگوشه ای لم داد ه به دعا میپردازد  وآن تاج میخی بر سر مسیح –  خونرا در زیر شعله های شمع بیشتر نمایان میسازد خون یک بیگناه  که برای کائنات  وبه عشق برادران ان وخواهران وهمشهریان  خویش قامت برافراشت  دوهزار سال است که همه مهر اورا به دل دارند  بی آنکه دردهای جسمی اورا احساس کرده باشند در لیوانها طلایی شرابی را که خون اوست مینوشند ونانی را که پیکر اوست دردهان میگذارند تا بااو یکی یشوند  نه تنها یکی نمیشوند بلکه قرنها ازاو دورتر حواهند شد . 
    ( همچناکه رهبر منفور مجاهدین نیز  ازاین رویه پیروی میکرد وزنانرا به تختخوابش میبرد تا با او یکی شوند ودراو حل شوند ! وهمسرش مریم بانو نقش قوادرا داشت )! 
    زمانی که من دربرابر قامت لاغر ونحیف او میایستم  مانند یک تک درخت بر قامت عشق سجده میکنم  ومیوه های فریب را دربشقابها ولیوانها  مینگرم  همه بما وعده بهشت را میدهند جهنم را برایمان درهمین زمان ساخته اند وهر بار هیزم آنرا بیشتر میکنند وخود دربهشت عالی خویش بسر میبرند همه پیکرها بزرگ وشکمها بیرون زده  حتی دست خودرا نیز بعنوان پیوند دوستی به دستی نمی سپارند .
    امروز درکنار پیکر مصلوب عیسی مردیکه برای صلح وبشریت جان سپرد صبحانه امرا تنها فرو دام بی آنکه مزه آنرا بدانم چیست 
    غصه ام هر روز بیشتر میشود  که موسم چرخش ما  بجای گردش در زمین پهناورو درمیان دشتها درکنج خلوت  درمیان انواع بوهای نا مطبوع گذشت .
    نمیدانم ایا او باز خواهد گشت یا نه شاید اینهم یک افسانه باشد اما عده ای هنوز  دل به بازکشت او سپرده و عده ای  درحصارهای بلورین خود دریک فرصت بهتر  درجستحوی عالم دیگری به خماری فرو رفته اند  . 
    اری سرنوشت را شاید بتوان از سرنوشت اما بازیگران سرنوشت به همان بازی  کثیف خود ادامه 
    خواهند داد هزاربار که بنویسی باز میرسی به همان  نقطه اول یعنی صفر .پایان 
    ثریا ایرانمنش . هفتم آپریل 2020 برابر با ………هرتاریخی را که  میل دارید بگذارید  
    بارها برای این  تاریخ دچار پاسخگویی شده ام . اسپانیا /
  • زمانیکه …

    دلنوشته امروز دوشنبه ششم آپریل 2020 میلادی .
    ———————————————
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا 
    زمانیکه  مغازه معروف ( فورچون اند میسیون  )در لندن قوطی های بسته بندی چای را درون قفسه های شیشه ای چید وجلوی مغازه اش گارد گذاشت / 
    فهمیدم زندگی دوتکه شده است .
    زمانیکه درسر راهم دریک   شهرک ساحلی پشت یک شیرینی فروشی شیرینی  هایی دیدم که با همه جا فرق داشت وپشت درب شیشه ای یک گارد ایستاده بود وبا نگاهی به قد وبالای مارا ورانداز کرده  واگر خوشش میاد درب را باز میکرد ومارا به درون فرا میخواند ! فهمیدم زندگی دوتکه شده است .
    زمانیکه قصاب محله ما به یک مغازه شیکتری    رفت وبر بالای درب مغازه اش نوشت ” گو.رمه ” 
    فهمیدم زندگی دو تکه شده است .
     زمانیکه بوتیکها دربهای خودرا با کلید وقفل بستندو گارد هم پشت درها گذاشتند  وما میبایست با کارت ورودی موجودیت خودرا اعلام میداشتیم 
    فهمیدم زندگی دو تکه شده است .
    زمانیکه فروشگاهای زنجیره ای درسرتا سر جهان با ریسایکل کردن وکپی برداشتن از لباسهای ازما بهتران بنجل ها را بما قالب میکردند .
    فهمیدم زندگی دوتکه شده است 
    وزمانیکه چینی های چشم بادامی سر هر نبش وهرچهاراهی یک مغازه لبریز از اجناس بنجل پلاستیکی مقوایی وشیشه ای باز کردند ومردم را به خرید ارزان ویکبار مصرف تشویق کردند .
    فهمیدم زندگی دوتکه شده است /
    وزمانی که فهیمدم اعتبارروارزش تو  تنها نشستن درون یک اتومبیل شیک مدل آخر ویک عینک مارکدار  ویک کیف چند هزار دلاری ویک کفش چند هزار  پوندی ومارک یک لباس فروشی معروف است دیگر از خودم  بیزار شدم .
    بیاد روزهایی بودم که درلندن از مغازه ” سلین” لباس میخریدم وصورتحساب را بخانه میفرستادکسی آن روزها سلین را نمیشناخت ویا کم بودند تنها دو مغازه سرتاسر لندن داشت و زمانی که از کریسیتن فرانسوی ویا آن لباس فروشی معروف ( میل ندارم نامش را ببرم )  دعوتنامه برای فشن سال دریافت میکردم  هنوز کسی نمیدانست یعنی چه ! ومن  هیچگاه باین محافل نمیرفتم . 
    ترجیح میدادم بیشتر لباسهایمرا خیاط بدوزد  کفاشی سفارش میگرفت چرا که اندازه پاهای  من کفش   پیدا نمیشد  پاهایم کوچک بین 35/ 36 بودند ! بنا براین یک کیف هم برایم میدوختند ! 
    تا اینکه روزی باین سر زمین  آمدم !  وچشمم به کسانی افتاد که از سی متری به وزارء انتقال پیدا کرده بودند ( خیابان وزرا را هم برای تمسخر نامگذاری کرده بودند) هرچه سیمتری نشین وقلعه نشین بود درآنجا خانه خریده ونشسته بودند. 
    حال با نگاههای عجیب وغریب بمن مینگریستند خودشانرا یکه تازوپیشتاز میپنداشتند نام فامیل من گم  شد تبدیل شدم به همان ثریاخانم !!!!!زنی مشکوک ! با بچها ! دروغ میگوید ازلندن آمده !!! حتما  مزدور است درحالی که خودشان لباس جاسوسی برتن داشتند درکسوت دکتر . مهندس / وتاجر وخزانه دار  از کنار کوره های آجر پزی شهر ری !!!!وایکاش انسان بودند مهم نبود ازکجا آمده اند وازهمه بدتر آن اقلیتهای مذهبی با باز کردن چند مغازه درنبش خیابانها وکوچه ها تلافی حقارتهای گذشته را سر من درمیاوردند یکی را بعنوان راننده استخدام کرده بودم ناگهان اربابم شد واتومبیل من زیر پاهایش شهررا میگشت !!! 
    هر چه بود تمام شد هم نعلینهای سلین وهم کیف وکفش شارل ژوردن وهم پالتوی پوست مینک همه به بنگاههای خیریه سرطانی اهداء شد .  و  من خودم هنوز وجود دارم ! اصل موجویت انسان است نه پیرایه .
     روزی در یک شب برفی وسرد در آن روزهای روشن وبیخبری درون  اتومبیل نشسته بودم با راننده به طرف تالار رودکی برای تماشای : اپرا :  مییرفتم  ناگهان تنها برای چند ثانیه این توهم برایم پیش آمد که من با آن ملکه چه فرقی دارم همان گوشتها را میخورم همان ماهی را وهمان  لباسهارا وهمان دستکشهارا وهمان اتومبیلهارا وهمان میهمانیهای با شکوه را وهمان خواننده ها که بخانه ام میایند ؟؟؟!!!!!! 
    یکماه بعد تک وتنها با پسرم دریک آپارتمان  سردو یخ بسته درلندن داشتم میلرزیدم ودراین فکر بودم دراین شهر تاریک وغریب چه باید بکنم !؟ 
    توهمات و نعمتها تمام شدند /برای خرید آزادیم !…………
     به پایان امد این دفتر / حکایت همچنان باقیست / ثریا .
  • دنیای تازه

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    >در آندم  که خبر دار شدی سوخته بودی >
    چشمانمرا میبستم وباز میکردم او همچنان با حرارت فریاد میکشید دلم میخواست پنجره ای بسوی او  باز میبود وباو ندا میدانم که ای دوست ” دنیای تو تنها درحواشی همان چند ملای جندر پندر میگذرد ” با بقیه دنیا کاری نداری ؟ صدای کودکش از پشت سرش شنیده میشد ایا او آینده این کودک را میداند چیست ؟  ویا تنها  دردل این شب سیه که برای او روز روشن است  برای من نوزاد سالخورده  که تنها با یاد بادهای  دلخراش دست بگیربانم ونگران فردای آنها که بی میل خود پای باین جهان گذارده اند دردلم  چه آتشی بر پاست ؟! …. ودر پشت سر پیام دلنشین مستر کیسینجر را که حال   باابهت تمام  تکیه به پشتی استواراستراحتگاه خود داده واز دنیای زشت ومرده فردای ما سخن میراند برای او مهم نیست که فردا بر ما ودیگران چه خواهد آمد او وسلفش  ملکه تا ابد زنده  میدانند که جهانرا چگونه آراسته اند وچه بر سر جهان خواهد آمد آنها تنها درفکر ساختن دنیای بهتری برای فرزندانشان میباشند وبا ما گوسفندان ومصرف کنندگان کاری ندارند  تنها برایمان پیام دارند /پیام دارند /پیام دارند/ ویا نشست دارند !!!.
     فردای  نیامنده را من به روشنی میبینم  قحطی  بیماری رنج ویرانی سیل وزلزله وبی خانمانی  وهمه  گلنگی برداشته تا این دنیای کهنه را ویران ساخته واز نو بنا کنند با ساختمانهای شیشه ای وماهیان درونش مانند  آکواریم شنا کنند وهرکدام به ضعف رفتند فورا به درون زباله دانی خواهند رفت .ودوربینها ذوم شده که مسیر نگاه مارا نیز تعقیب میکنند / دنیای ذلت باری است . 
    دربآنگ گامهای او تنها یک چیز را میدیدم  همه حواس او به دنیایی خودش میباشد  مانند مستر کیسینجر که تنها به دنیا ی خودش میاندیشد نه به دنیا من وما ودیگران .
    آخرین برگ ” تی بگ ” را درون فنجان گذاشتم وابجوش روی آن ریختم با تکه نانی خمیر بعنوان صبحانه آنهارا بلعیدم  نگاهی به درون یخچالم انداختم  خوب هنوز جای شکرش باقی است انبارها هنوز پرند اما کم کم باید گوشت یکدیگر را بخوریم بصورت واکیوم شده  اگر من زنده بمانم واگر آنهایی که کودکان دیروزند وسالخوردگان امروز  چیزی را بخاطر بیاورند .
     سالهای مزه وطعم یک چای اصیل از ذهنم دور شده چای را به ارباب هدیه میدهیم وخود تراشه هارا درون کیسه ای شکیل با اب وتا ب مینوشیم .
    دیگر بفکر آن دیارپاک اهوارایی نیستم همه آنها افسانهایی هستند که بعدها  آیندگان مانند کتاب هاری پاتر آنهارا میخوانند  دیگر بفکر ولادت زرتشت نیستم  وهرگز دیگر بفکر نگاهی درنگاه وچهره ام اندیشه نمیکنم  معجزه تنها درمیان دستهای فرزندان موسی است  عیسی رفت دوهزار سال روحش دردنیا سر گردان بود ونتوانست برادران وخواهران را  یکی کند  اما فرزندان موسی توانستند خواهران وبرادرانرا ازهم دورسازند .
    پرده ای سیاه جلوی چشمانرا گرفته است  من از پیش باطنم خبر میدهد وپیکر مرا میلرزاند  ومیداند که این پرده اگر روز های متمادی کم کم به عقب میرفت حال ناگهان بالا میرود  صفای بوستان برای ما تنها درمیان عکسها ونقاشیها وصفحات روی گوشیها احساس مارا برمیانگیزد  روح کم کم از پیکر ها جدا شده وروحی دیگر جانشین آن خواهد شد  ما میراث داران شوم  گور پرستان در خلوت خود خواهیم  گندید  .
    من از نسیم سرد بهاری تنها بوی  تلخ ودردناکی را احساس میکنم  نه بوی خاک ورطوبت  آنرا برای روییدن گلها  بلکه برای دفن مردگان الماسهای امروز همه ازخاکستر  مردگان بوجود میایند وبردستهای ناهنجاروزشت   مینشینند .
    دیگر بفکر خانه ویرانه خویش نیستم  ودیگر بفکر آن اشکهای پشت پلک مانده مادر دلم را به درد نمیاورد  دیگر تصویرهای رنگین  وهزاران چراع رنگارنگ شهر را بکلی از یاد برده ام تنها به فردایی میاندیشیم که بصورت یک تونل تاریک وسیاه  ویا غاری دهان باز کرده است  .
    زودتر میبایست وارد بازار میشدم وبچه هارا نیز به دنبا ل خود به بازار مکاره میبردم تا ازهجوم کرمها ومگسهای گوشتخوار درامان باشیم .
    اما ….واما امروز برای ما خیلی دیر است  شاید برای فرزندان آن مرد که افسانه میخواند شادی افرین باشد .
    درحال حاضر حتی کوچه های پر همهمه ودرختان خیس را نیز ازما گرفته اند  ما ازپشت شیشه تی /وی/ به تماشای ذلت وبدبختی مردی نشسته ایم که به صورت یک کارناوال مذهبی ویک نمایش تهوع آور آنرا به مغز کودکان فردا فرو میکنند بی آنکه رنجهای اورا تشریح کنند.پایان
    مرا بسو وفرو ریخت هرچه دندان بود 
    نبود دندان  لاابل   –  چراغ تابان بود …….” رودکی سمرقندی ” 
    ثریا ایرانمنش / 11 آپریل 2020 میلادی برابر با 17 فروردین 1399 خورشیدی ……؟
  • زندگی مصنوعی

    ثریا ایرانمنش ”  لب پرچین ” اسپانیا !
    —————————-
    جلوی یک گیشه ایستاده بودم  جلوتر ازمن بدری خانم یک برگ کاغذ را از توی یک سینی برداشت ورفت تا برگ خروج را بگیرد نوبت من رسید  خانمی که درپشت باجه نشسته بود گففت  من باید بروم تعطیل است ومن با اصرار داشتم باو میگفتم که گذرنامه مرا هم بدهد  وداشتم برایش نام وفامیلم را  بقول معروف توضیح میدادم به “ام؟ که رسیدم از خواب بیدار شدم  وای  چرا شیها اینهمه طولانیند > وچرا روزها اینهمه درازند .
    دستورات از بالا رسید ویکماه دیگر درزندانهای خوب خود محبوسیم وهرشب اژیرپلیسها ورژه آنها بما نشان میدهند که  آسوده بخوابید ما بیداریم !.
    همه مسخ شده ایم همه نابینا وهمه کور وکر  ولال ! 
    داروی این ویروس منحوس در دست شرکت ( جانسون اند جانسون)است  شرکتی که بواسطه تولید ناخالص وپودرهای بچه آلرژی زا و شکایتهای  زیاد بابت لوازم بهداشتی   – دارای پرونده های قطور دردادگاهای بین المللی است حال داروی درد بیدرمان ما درمیان دستهای شرکای این شرکت سهامی ریق با مسئولیت نا محدود است .
    صبح را با دوعدد تخم مرغ ساخت چین  از مواد  مصنوعی که درون ماهیتابه تبدیل به یک تکه پلاستیک شد وزرده ای لزج  بعنوان زرده بیرون ریخت  با کمی اب قهوه ای بنام قهوه ساخت چین  ونان پنبه ای وتو خالی شروع کردم  همهرا به گوشه ای راندم  وسیر شدم !!! 
    ( بیخود نیست که بدری خانم ناگهان مرد هر روز دو عدد ازهمین تخم مرغها میخورد بلکه به  جان بیرمقش   که سرطان داشت مانند خوره میخورد  کمی انرژی برساند )!
    گاهی فکر میکنم اگر درهمان خانه تصوف  نشسته بودم وهزینه بیشتر ی را میپرداختم شاید منهم جزیی از آن ” بالاییها” بودم  وغذاهایم فرق میکرد  من آدم خودسری هستم وازادی خودرا دوست دارم بهای گرانی بابت آن پرداخت کرده ام زیر بار دستورات نمیروم هیچ دستوری نه از مقامات بالای ادیان نه تصوف ونه دولت کار خودمرا میکنم تنها به قانون احترام میگذارم . حال قانون از جایی مرموز  دارد به دولتها دستور میدهد  بکشید / ببندید/ به زندان بیاندازید / وآنهایی را که لازم داریم خوب بپررورانید 
    همه ما تبدیل به یک رباط شده ایم  حال چگونه میتوان به ان قله بلند خدایان رسید ؟ با حقوق بازنشستگی نه ! با احیای یک خانه بزرگ وپرورش ماده گوساله ها برای بلعیدن خوکها ویا یک قمارخانه ویا …..داد وستد آنچنانی . اینها همه کار برد دارند ما بااین دنیای مجازی  عشقهای مجازی ودوستهیای مجازی  برای خدایان فایده ای نداریم باید یکی یک به قربانگاه برویم .
     حال به انتهای جهان رسیده ایم  جهانی که گمان میبردیم ابدی وازلی است  ودران هیچگاه دوگانگی بین خدایان نیست  اما این روزها دراین طلوع تازه  که آهسته آهسته سرم انرا به زیر پوست ما تزریق کردند بی آنکه بفهمیم  ناگهان تبدیل به یک تکه زباله شدیدم که مارا جا بجا میکنند وگاه گاهی منقار کرکسان نیز به سینه ومغز ما هجوم میاورد  بی آنکه درد را احساس کنیم میگذاریم تا مغز مارا ببلعند ومارا بکلی خالی کنند مانند همان مانکن های پشت ویترینها هر لباسی را که میل دارند برما میپوشانند  دیگر آن اتش غروز  وآن شعله های وجود درکسی برنخواهد خاست  کورکورانه باید اطاعت کرد وکورکورانه باید به سجده گاه آنها که نشانمان میدهند برویم .
    دراین غروب زندگی  درزیر تابش نوری بودم که گمان میبردم خورشید است اما یک آهن گداخته وسرخ بود خورشید نیز کم کم خواهد مرد وما همه مانند امروز به تنگنای زندگی  مصنوعی ویا به زیر خاک  خواهیم رفت .
    دیگر کسی نمیداند که ریشه درکدام خاکدان کند  واز تابش کدام خورشید لذت ببرد  تنها دریک تصور واوهام باقی خواهیم ماند. تمام .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . یکشنبه  پنجم  آپریل 2020میلادی بر ابر با 16 فروردین 2579 شاهنشهی !
  • ویروس

    دلنوشته روز شنبه چهارم آپریل 2020 میلادی !
    ———————————————-
    به چهره ها مینگرم  همه پژمرده خسته وبیمار  بچه ها درخانه زندانی  ودراین فکرم که از زمانی که آن ویروس بزرگ در 22 بهمن پای برخاک سر زمین مادری ما _ ایران ( گذاشت  دنیا  دیگر روی آسایش ندید .
    یک جهنمی یک دیوانه زنجیری که باخود دیوانگان دیگری را آورد ودست به  اموزش  دیوانگان  وتهی کردن شعور ومغز ها زد  همه انسانهای رباط محو ونا بینا کور ظاهر وکور باطن .
    ما چهل ویکسال با این ویروس وعوارض آن در بدبختیها بسر بردیم این ویروس کوچک برایمان امتحانی است که چه کسی پیروز  ا زغرقاب بیرون میجهد .

    چهل ویکسال ولیعهد ما نشست پیام  داد ومردم را به بردباری وتحمل دعوت کرد وما چهل ویکسال به تماشای گذشته نشستیم وفراموش کردیم آینده هم هست پشت به اینده ورو به گذشته وشیطان منفور درپشت سرما دراین غیبت فکر مشغول تدارک جهنمی بود که یک یک مارا به آنجا بفرستد .

    مردم چگونه کور وکر ولال شدند چه دیده بودند درپیشانی این منفور وشیطان صفت  ساخته دست یک استعمار خونخوار وبرده دار وبرده فروش ؟!  آن مشتهای گره کرده که روزی همه بر طاق اسمان کوبیدند این شد نتیجه اش .

    حال در گوشه این آسمان نیمه تاریک با چهره درهم وپژمرده مردانم وزنانم که انهارا ساختم برای وطن  با نهایت تاسف اشک  میریزم  امروز دیگر دیر است بخواهیم بنای تازه بسازیم اندیشه ها همه کورند وگوشها همه کر وزبانها ازته بریده شده  ومردمرا جنون خون فرا گرفته است همه تشنه اند تشنه بخون  کسی از تیرگی قلبها خبر دارد ؟  روزی روسیه شووری  در پیام رادیو مسکوئ به تحفه های طرفدارش مژده داد که :  
    سرانجام این دین ازمیان خواهد رفت  اما چرا بااین  شیوه وحشتناک؟  آنها مستانه سرود پیروزی را سر دادند  بی خبر زا آنکه قبا پوشان  پریشان احوال  لبانشان را  خواهند دوخت .
    آه ای زنان ومردان خاکستر نشین  سیندرلا درقصرهای روسیه باله  میرقصد  او به روشنایی نزدیکتر است وشمارا با شیوه عشق در تاریکی نگاه داشت .
    او امروز با همه نورها وفلاشها آشناست  وشما درخاکستر خفته  وایاتی را برسینه هایتان نوشته اید .

    آه ای مهربان من ! ایا ما میتوانیم راهی بسوی اسمان بیابیم  واز لابلای پرده های اشک  اندوه خودرا تقسیم کنیم ؟  ویا تو هنوز شمایل شهادترا بردوش میکشی  ورنج شهادت بیشتر بتو احساس میدهد ؟ تمام 
    یک روز تلخ  یک روز تاریک یک روز سیاه  که به اوای آن دخترک  افغان گوش دام وگریستم / ثریا 
    شنبه 16 فروردین 2579 شاهنشهی ! اسپانیا .
  • آفتاب وآفتابه

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین”اسپانیا !
    ——————————-
    عمر نخست من  –  که دراندیشه ها گذشت 
     بر پرده نگارگران اشگار نیست 
    تصویر من که آیینه عمر دوم است 
    چیزی بجز تصور صورتگران نیست 
    ———————————–
    ؟ آنچه را که نوشته بودم ناگهان از روی صفحه ام پاک شد ؟
    حال بخاطر ندارم که چه چیزی را نوشته ام !
    تنها میدانم که چیزی برای گفتن نداشتم  در رفت وامد بین اطاق خواب ونشستن روی مبل ودستشویی واشپزخانه  وعزلت وتنهایی الهامی نمیبخشد  درهیمن افکارم دست وپا میزدم که چشمم به ” صمد اقا ” جناب پرویز صیاد آفتاد .
    چه زیبا سخن گفت وجگونه نوروز مارا  به اسمان برد وبه ان بزرگی وعظمت وپیرزوی دادوبه آن افسار گسیخه گان ودریوزگان وگرسناگان ووحوشی که امروز بر سر زمین ما حاکمند ودست دردست یکدیگر داده ومیخوانند همه فرهنگ مارا به نابودی بکشند  گفت فرق نوروز درست مانند آفتاب وافتابه است !
    او با نشانی از ” فروهر” که درسینه داشت اشعاری را با صدای اسمعیل خویی پخش کرد ورقصی دلپذیر از مردمی که هنوز به نوروزشان وفادارند ونانرا به نرخ روزنمیخورند .
    این موجودات  پلید سالها نیز با شاعران بزرگ ما درافتاده اند  نظامی گنججوی بطور ناگهانی غیب شد حافظ شاعری ناتوان مطرود میخواره وهرزه نام گذای شد وخیام نیز برای همیشه به زیر غبار فراموشی رفت  دست دراشعار حافظ بردند  درساغر بجای شراب گلاب ریختند اما بیفایده بود او همان مرغ آتش زا بود که از زیر خروارها اتش خودرا بیرون کشید وسربر آورد  وگفت :
    ای بیخبر بکوش تا صاحب خبر شوی
     تا ره رو نباشی  کی راهبر شوی 
    حتی مرحوم کسرو ی با همه روشنفکری خود باز دربعضی از جاها به حافظ تاخته بود ….کاری نمیشود کرد دین بهر روی آنهم دینی تازه ونو پا در مغزها بنوعی وحشتناک جای خوش کرده است وانسان باید خیلی قوی واز خود مطمئن باشد وجسارت این را داشته باشد تا این ارجیف را اویزه گوش قرار ندهد  به زبان بیگانه خدای نادیده ودرجایی قهار وجبار وآدمکش را رو به یک جعبه سیاه تجارتی   ستایش کند  ونمیداند که ” 
    خدا دردل سودا زدگان است بجویید 
    مجویید زمین را ومپویید سمارا
    ابلیس امروز درقالب  یک آدم زمینی ظهور کرده است  واز لابلای  کوههای آتش فشان ودرختانی که میروند تا آتش افروز شوند  از باختر به خاور  نزدیک شد  وهمه عاشقانه ها را به ویرانی کشید  ودرخواب خوش  عاشقان نیز حضورش را اعلام داشت .
    کم کم نقاب ازچهره این دست پروده های نوظهور کسب وتجارت  برداشته میشود ومردم به خود خواهند آمد وخواهند دانست که  تفاوت نوروز ما  با همه اعیاد قلابی آنها فرق دارد وبقول  آن مرد بزرگوار  فاصله میان افتا ب تا افتابه  میباشد .
    امروز روح وروان ما غذای شام وروز آنهاست   از ضعف ما  استفاده کرده وخودرا پروار مینماید کدام مرد روحانی را تا امروز دیده اید که ترکه ولاغر وباریک باشد همه از شکم پهن شده اند چراکه آنها معنا ومفهوم ریاضترا نمیدانند چیست آنها تنها ازهمین طریق میتوانند از مردم نادان سواری بگیرند وعده ای  اوباش نیز از آنها طرفداری میکنند آنهم با قمه وتیغ تیز بی عقلی وبی سیاستی  . کیسه ای مملو از کثافت وپهن که با عبا رویش را پوشانده اند  اما نمیدانند که بوی گند آنها عالمگیر شده است .
    مانند جذام بر روح وروان ما  نشسته اند  بی آنکه حراحات مارا درمان کنند با تیغ بی همتی وشمشیر بی شعوری  جراحتهای مارا بیشتر میکنند  وخود باده پرست وخوش در کنار حرمسراها  دل به لذتهای جهان داده اند .
    همین چند روز پیش  ریاست جمهور اندونزوی با حرم سرایش برای خانه نشینی به یکی از قصرهای دورافتاده خود رفت  برای او ملت یک زگیل است  بر پیکرش  همچنان که امروز سالمندان وبیماران زگیلی برپیکر از ما بهترانند  وباید بروند جایشانرا رباطها پر خواهند کرد بیمارانی که هیچگاه بهبود نخواهند یافت  باید تبدیل به جنازه شوند ودرخاکی ویا خاکستر ی تمام شوند .
    هر روز بعد ازغروب نزدیک ساعت هشت شب ملت روی بالکنها جمع میشوند  دست میزنند 
    پای میکوبند ورادیوها ودستگاهای موزیک خودرا تا عرش بالا میبرند ظاهرا برای خوش آمد گویی به پرستاران ودکترها ! اما ایا هیچکدام چهره یک پرستاررا دیده اند؟ واگر این خانه نشینی که هر هفته تمدید میشود ادامه پیدا کند ناگهان همین ملت مهربان سر به شورش بر میدارندوناگهان به کوچه وخیابان میریزند وهمه جیز هارا از بین خواهند برد .
    هر هفته به دنبال یک نشست تعطیلی هارا تمدید میکنند در امریکای شمالی مدارس تا آخر سال تعطیل اسست وبما مژده داده ند که تا ماه ژوئن  همه چیز  به پایان  میرسد یعنی سه ماه  زندان انفرادی > پایان
    و…. آن کس  که درستایش می  – عاشقانه میگفت : 
    ما درپیاله عکس رخ یار دیده ایم 
    ای بیخبر بکوش تا صاحب خبر شوی
    او!   
    هرگز گمان نمیبرد  که مستان بیخبر 
     تصویر جاودانه ابلیس را شبی 
     درجام ماه  – چهره دلبر گمان کنند ! 
    .ز شوق این مکاشفه فریاد برکشند 
    کای آفریدگار  جهان شد به کام ما ……..زنده نام “نادر نادر پور “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . 04/04/ 2020 میلادی برابر با 16 فروردین 2579 شاهنشهی . اسپانیا !
  • خانه های وامانده

    دل نوشته  روز جمعه 15 فروردین 
    ——————————–
    آفتاب دلپذیری همه جارا  فرا گفته ومن توانستم بقول معروف دستی به سر وگوش خانه بکشم هفته ها باران  وآسمان دلتنگی وبیمار وبیماران وخوف ووحشت ودوری از همه و و……. غیره 
    دراین فکر بودم که فرشهایم امروز درکدام خانه بی صاحب پهن افتاده اند وسرویس های  دست نخورده غذا خوری ومبلمان خانه ام  بی صاحب ماندند  صاحبش داشت درغربت غرب به دنبال برگی میگشت تا باو اجازه دهند  بماند وماند ودیگر هیچگاه برنگشت تا ویرانی خانه را بچشم ببیند تنها شنید که خانه را ویران کرده اند ورویش برجی بنا کرده اند هزار متر زمین وتنها سیصد وپنجاه متر  زیر بنا بود بقیه باغچه بود وگل وبود سبزه وزمین برای بازی بچه ها ……موتورخانه وزیر زمینی که برای خود یک پناهگاه درست کرده بودم  با صنایع دستی اصفهان !!!! وبر دیوارش تابلویی نوشته داشتم  که که:
    این نه کعبه است که بی پا وسر ایی به طواف 
    وین نه مسجد که دران بیهوده ایی بخروش
    این خرابات مغان است   در آن رندانند
    از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش 
    با تابلوی مینیاتور وغیره  که امروز تنها همان تابلوی شعر برایم زیر خروارها  کاغذ وذباله باقی مانده است 
    امروز به ان فراریان واوارگانی میاندیشیدم که ازهول حلیم با پولهایشان فرار کردند  در امریکا خانه خریدند درافریقا درجنوب اسپانیا وجزایر قناری ودر مایورکا حال خانه ها تنها جایگاه یک میکرب وویروس کوچک باندازه یک ذره اتم است ودرکوشه وکنار خانه  ها خوابیده  .
    خانه را همین اپارتمان کوچک را ازنو ضد عفونی کردم  برای آمدن شاید بچه ها !!!!! اگر اجازه دهند پر خانه تاریک شده بود وپر غمگین ومن چقدر تحمل داشتم .
    پیکر فرزانه تاییدی را درگورستان ریچموند سوزاندند  او درایلینگ لندن زندگی میکرد درکنار بهترین وبا وفا دار ترین یارو یاورش وچه غم انگیز بود این تنها سوختن ! آیا درسی برای ما نشد  فریاد بزنیم آهای خودفروشان دوره گرد  این یک فرشته بود عاری از هر ننگ وهر نیازی .واین بود عاقبت او  هیاهو برای خودفروشان است . امروز اسفندیا رمنفرد زاده را پریشان وعصبی دیدم حق داشت یک جوانک دزد منحرف آهنگ او واشعار شهیار قنبری را باچه کثافت و.قاحتی میخواند  دلم اتش گرفت  جای فرش خواهد آمد اما جای احساس واندیشه هیچگاه پرنخواهد شد .
    من به انتقام طبیعت ایمان دارم به باران وبرف  وطوفان  معتقدم ومیدانم هرکدام برای چه کاری  هجوم میاورند  باران این هفته نام ( او) را از ذهن وضمیر من شست واز گلدانی که با یاد او کاشته بودم وگلی درآن نهاده بودم  همه را شست  بمن گفت که هرکسی لیاقت ندارد تا برایش نهالی درگلدان بنشانی . 
    ظوفان  گلدانرا باخودبرد و  به میان پارک پرتاب کرد  ……….خوشبختانه من چندان  میانه ای با کسی ندارم ایملیهایم مسدود وکامنهایم نیز مسدودند  وآنچه را که درفضای مجاز ی دارم متعلق بمن نیست با شرکت دیگری  آنرا ساخته ام تنها توییتر آنهم تازه متعلق به وبلاگ ونوشته های من است ومن دستی درکار ایجاد آن نداشتم .
    بنا براین میدانم که تند خوییها وفحاشی ها وسایر گفته ها درپس دیوار میمانند احتیاجی به فالاور ندارم احتیاجی به د نباله رو ندارم جنسم فروشی نیست . عکسی میگیرم با دوربین گوشیم وروی دیواری میگذازم یا عکسی برایم میفرستند ومن آنرا روی دیوار میگذارم وارد شرکت سهامی سیاست روز نمیشوم  نقی میزنم اما زود رد میشوم بیکار نیستم تا مانند بقیه بنشینم واین فضای مجازی را رصد کنم وسپس رجز بخوانم  برای خود آدم جمع کنم آدمی نیست  آدمهای بزرگ رفته اند تنها یا دشان هست این دلقکهای رنگ شده که هریک یک عنوان قلابی بخود چسپانیده اند تنها قروشنده کالا هستندنه بیشتر یکی شبانه وروزانه نیمه شب ونیمه وقت دارد دیگری بیست وچهار ساعته است وهمه هم کاسه گدایی را به دست گرفته اند برای چند کلمه که ازروی کتاب کپی کرده ویا مانندآن خوانند ه از دیگر ی دزدیده اند ازخودشان نه ابتکار دارند ونه هنری ..
    بهر روی این رسم روزگا ماست ورسم فرهنگ پر بار ایران اریایی دروغگو / دزد/ حقه باز و بهترین انها آدمکش وقاچاچی  فرزندان همان قوم بچاچقیان هستند از خون آنها میباشند . 
    بیشتر نه  تمام …..ثریا / جمعه سوم آپریل 22020میلادی . اسپانیا .
  • انرژی ژرف

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    ——————————–
    معا شران  گره از زلف یار باز کنید 
    شبی خوش است بدین قصه اش دراز کنید 
    ربا ب وچنگ به بانگ بلند میگویند 
    که گوش وهوش به پیغام اهل راز کنید 
    نخست موعظه پیر میفروش این است 
    که از معاشر ناجنس احتراز کنید ……… معروفترین غزل زیبای حافط که من” وان یکاد” آنرا نیاوردم .
    شب گذشته ناگهان سرمای شدید ی اطراف مرا فرا گرفت  گویی ارواحی ناشناس ناگهان باین اطاق تنهایی من هجوم آوردند  بخاری را دربغل گرفتم وبه اطاق خوابم رفتم !
    یک مدیتشین کوتاه وسپس بخواب رفتم  صبح امروز دوباره دست به مدیتشن زدم ودیدم چگونه انرژی مثبت من بجانم برگشت وچگونه شاداب مانند یک دختر بچه ده ساله از روی تختخوابم بیرون پریدم .
    با خود گفتم :  هرچه بود گذشت روحی پلید درمن جای گرفته بود وروح مرا میخوردباید با او به مبارزه بر میخاستم  وبرخاستم ! آری سفرنامه من چنین وررق خورد  .
    نه ! نترسیدم که بیمار شوم امروز زمانیکه به برنانه های تی وی ها نگاه میکردم دریکی از بیمارستانها روی تختخواب هیکل مانکنی را دیدم که پرستاری رو ی آن خم شده است !!!! ودر برزیل دهانه  گورهای آماده ودرخیابانها عبور ومرور تابوتها تلویزیون را روی کانال دیگری بردم واخبار را دیگر دنبال نکردم .
    فضای ترسناکی را که برای ما درست کرده اند  عده ای تنها ازترس جان میسپارند  امروز من ازآن کاخ بلندی که درذهنم ساخته بودم  از آن اقلیم ناشناخته  که بیهوده به آن دل سپرده بودم  درجایی که ابلیس خانه کرده  خودرا رها ساختم وبیرون امدم .
    همه میگویند کمتر به فضای مجای دل بسپار   حال به دنبال گفتار همان بانوی آلمانی تبارم که بما گفته در روز 17 آپریل راس ساعت  هفت ونیم صبح یک میلیون نفر برای مدیتشن جهانی خودرا آماده کنید  شاید این انرژی های مثبت باعث شود که کمی دولتمردان بخود ایند ومارا وطبیعت را رها سازند .
     پادوهای  مزدور ومزد بگیر  مهم نیست ازکدام دولت  هر ده دقیقه ترا بسوی خود میخوانند وبا گذاشتن چند عکس ومقداری ارجیف که گویی همه دردهان یکدیگر تف انداخته اند ذهن وروح همه را به ویرانی میکشند .
    ومن سرانجام همه را قفل کردم  ورفتم بجایی دیگر  و بعد ازاین  به مداوای دروغین  این فریادهای بیهوده گوش نخواهم داد .
    این غذایی روحی که بما میدهند زهری است درکاسه که  ذهن وشعور مارا الوده میسازد من نه تهمنیه هستم ونه آذ رمیدخت ونه سایر زنان نامداری که درظول تاریخ سر زمینمان حضور کم رنگی داشتند اما زنی هستم که با انرژی مثبت خود زندگی را به جلو میرانم  .
    من از سر زمین خوددل برنکندم اما ازسر زمینی که امروز درونش مارها وعقربها وگروه وحشیان  ماقبل تاریخ دودستی به حجرالسود دست آویخته اند بیزارم  امروز صبح زود  درتاریکی وروشنایی میان تضاد روزوشب روی بالکن رفتم ستاره ها درآسمان صاف سوسو میزدند  وماه هنوز  درپشت تکه های ابر نیمه پنهان بود  ومن با تنفس عمیقی که کشیدم لطافت هوارا وصافی انرا باتمام وجودم به ریه هایم فرستادم گویی اب گوار وخنکی نوشیدم  قلب من از هول صبگاهی  با ضربه های نا مرتب میزد  وچون نوجوانی بر طبل زندگی میکوبید  انگار که همه ساعتهای جهان از کار ایستادند  ودنیا ایستاد  خاموشی درون من درهم شکست ونوری ازروشناییها درون سینه ام تابید به سپیدی برفها قله کوه الوند  دمی را فرو کشیدم  ودریافتم که درطبیعت اسراری نهفته است  ورازهایی  که ما آنهارا کمتر درک میکنیم  تنها دریک سکوت  صبگاهی میتوان  باز به چهره خود برگشت  واز آن انرژی درونی مدد خواست  وآـن چشم نادیده  تازه دیگررا که رهزنان زمانه آنرا ازما میدزدند دوباره روشن ساخت وبه زندگی با روحی تازه نظر کرد .
    دیگر به آوای رهزنان شبانه وروزانه گوش فرا نخواهم داد ودرانتظار پیروزی خورشید بر تاریکیها نشسته ام  من هر صبح نمازم را دربرابر خورشید اقامه  میکنم .
    من گذشته را دوست خواندم واینده را دشمن پنداشتم مانندهمه ! وهمین کیفرما کافی است که به اشتباه خود پی ببریم .
     بیابان وآن مرد وآن  تیز داس
    تر وخشک را زو دل اندر هراس
    تر وخشک  یکسان همی  بدرود  “درو میکند “
    وگر لابه اری – سخن نشنود ………فردوسی ……
    پایان 
     ثریا ایرانمنش / اسپانیا . 03/04/2020 میلادی برابر با 15 فروردین 2579 شاهنشهی !
  • ما هنوز مستیم

    ثریا ایرانمنش ” لب پر جین ” اسپانیا !
    ————————————
    میکشیم از قدح لاله   –  شرابی موهوم 
    چشم بد دور  که بی مطرب ومی مدهوشیم ” حافظ شیرازی ” 
    این آتشی که آن  “ذره موهوم» شبی ابلیس از آن شعله بر افروخت  هنوز شعله هایش  بیشتر از آن است که  بتوان به آن اندیشید  حال همه زمین را فرا گرفته است بپاس ناسپاسی آدم به زمین  وطبیعت  بپاس گناهانی که بیخردانه مرتکب شد جنگلهارا سوزاند که ریه زمین بودند برای برا افراشتن  کاخی موهوم برای  خدایان  نادیده .
    زمین را کاوید خاک را دزدید  تا  برجی را بسازد  چراغی بیافرود ومجسمه ای را بسازد برای ستایش که خود قرنها بود از ستایش افتاده بود .
    دیگر درنقشه جهان جایی نیست تا  خبری از چمنی یا گلی یا سوسنی یا آواز قناری ویا بلبل باشد همه به شکم انسان فرو رفت .
     امروز در مسیر این آتش سوزان  صدها هزار  جرقه  که از زمین واسمان بیرون میجهد  به همراه دودی که از دودکشها بیرون میزند  زمین واسمانرا چون یک پارجه سیاه رنگین ساخته است .
    بوسه ها مردند . لبان بسته شد وچشمها لبریز از اشکی که روی گونه ها تبدیل به نمک شدند تبدیل به یک تکه بی شکل .
    وانسان امروز مانند یک پشه  بیقرار  در آبهای فسفر وآهن وسمی  درمیان آبگیرها درمانده است .
    دیگر در سر هیچ اندیشه ای  نیست تنها برای زنده ماندن وهیچ خبری نیست شهر ساکت وتنها ماشینهای غول پیکر سیاه  حامل جنازه های گروهی به همرا پلیس گشت خیابانهارا طی میکنند ونگاههای از پشت شیشه ها ی خاک گرفته وکدر بدر قه راهشان میباشد .
    هر انسانی  بی خبر از خویش دراین ازدحام سر سام آور  با آتش درونش میسازد  ومیگدازد  دیگر حریق خاطره ها نیز زبانه نمیکشند ودلی را شاد ویا غمگین نمیکنند همه تبدیل به یک تکه گوشت آماده درون چرخهای خورد کنند ه و به  شکل سوسیس ویا کالباس برای بلعیدن دیگران آماده ایم .
    درختی نیست  ودستی دیگر برای چیدن سیب دراز نمیشود سیب  دررده گناهن جا ی گرفته است رودخانه ای نیست همه جا را خمیری بد شکل سیاه قیر اندود ویا سبز فرا گرفته است .
    به چه امیدی صبح چشمانرا میگشاییم ودر چه رویایی شب چشمانرا بهم میگذاریم   دیگر خبری از روستا نیست  خبراز دهکده ها نیست هرچه بود ناگهان گم شد ومردمش نیز بشکلی دیگر درآمدند  کوچه های خاکی  وبن بست با عطر آب روی خاک در آتش وگرمای تابستان  برای همیشه فراموش شد .
    در ته آبهای رنگین وابی درمیان هر خانه وهر ساختمان  . گاهی با طیفهای دلفریب رنگینی  تنها نقش دلبربایی فاحشگانرا میتوان دید .
    وآن جویبار بزرگ دهکده وشهر زادگاه من برای همیشه فنا شد  درزیر پرواز کبوتران حرم  ومهاجرین وبرده داران  که از پشت خاکستر  آتش بجای مانده به میان اقیانوس فرهنگ من فرود آمدند .
    دیگر اندیشه ای نیست  شعری نیست  ابی نیست خاکی نیست وعشقی نیست ومی دیگر ترا بکام مستیها نخواهد برد .
    بوی مرگ همه جارا فرا گفته بویی مخلوط با پنبه های آغشته به الکل وبوی ضد عفوی وبوی نیستی.
    حال باید  قایقی بسازیم درمیان بارش بارانهای سیل اسا ویا تابوتی برای ته مانده استخوانهایمان .
    وتو چه کردی باخود  ای انسان که امروز از حیوان کمتری .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش . 2 آپریل 2020 میلادی برابر با 14 فروردین 2579 شاهنشهی .
  • فرش سوسن

    ثریاایرانمنش / اسپانیا !
    ———————-
    من از روییندن خار سر  دیوار دانستم 
    که ناکس کس نمیگردد ازاین بالا نشستنها
                 —————–
    امروزاین ابیات با یک خاطره بسیار تلخ بیادم آمد  دیدم بد نیست که دراینجا آنرا بگذارم .
    امروز همه از دولتی سر غربت دکتر ومهندس وتیمسار وسر لشگرو سر پیت ! شده اند  …….
    زمانیکه درغربت ابدیم جای گرفتم هنوز نمیدانستم که ابدی خواهد بود هنوز امید داشتم و به دوردستها مینگریستم  روزی مجله ای به دستم رسید که روی آن  بنام ( کانون فرهنگی ایران ) بچشمم خورد  ….وای چقدر خوشحال شدم سرانجام کسی پیدا شد یک موسسه فرهنگی بنیاد کند ومارا از شر ملایان ریزو درشت زن ومرد که همه ناگها ن  شیره اسلامیشان در رگهایشن  با فشار جریان یافت وهمه مسلمان شدند!!! اینجا باید محلی باشد که با ادبیات وشعر وموسیقی سرو کار داشته باشد  ایکاش میشد میرفتم …..
    آرزویم بر آورده شده وسری به لندن زدم  هنوز کانون را نیافته بودنم هنوز اعضا ء آنهارا نمیشناختم  سر انجام شانس با من یار ی کرد بامردی چاق وفربه وشکمو که روزی سفیر فلان کشور عربی بوده حال این کانون را که درواقع نان دانی ومحل داد وستد اوست بر پا داشته است  بخانه ما آمد میهمان ماشد عکسهای مرا درون البوم دید سپس گفت :
    اگر آن روزها من شمارا میشناختم حتما باشما ازدواج میکردم  !!!
    دوراطاق راه میرفتم  وبه کتابهای پسرم مینگریستم  ناگهان سر جایم میخکوب شدم این مرد با این شکل وقیافه با این شکم !  با این چهره پت وپهن ولبان نازک واین …….بی اختیار گفتم ” 
    اما معلوم نبود که من با شما ازدواح میکردم !
    این حرف به جناب سفیر اسبق گران آمد وروی دفترچه ای  که من گاهی اشعاری  ویا توشته ای را جای میدادم  نوشتند >
    من از روییدن خار سر دیوار …. منهم زیر آن اضافه کردم ؟ 
     “من از افتادن سوسن به روی خاک دانستم که کس ناکس نمیگردد باین افتان وخیرانها !!!! “
    چاره نداشت سکوت کرد وزمانیکه چشمم به لیست اعضا ی آن کانون افتاد غزل خدا حافظی راخواندم وبخانه ام برگشتم ودیگر هیچگاه بسوی این دکانهای بار فروشی نرفتم . در خلوتم نشستم ودرب خانهرا به روی همه بستم  نشستم با دفتر چه ای که دران مینوشتم همه خاطراتم را امروز قریب سی سال از ان روز گذشت موهای من سپید شده ودفترچه ام تبدیل باین تابلت کوچک شده ومن هنو زمینویسم بازهم مینویسم  چرا که میاندیشم وچون میاندیشم مینویسم  بنا براین هنوز هستم  باقی هستم وامروز دستی به گلهای سوسن که روی دیوار بالکن فرو افتا ه بودند دستی کشیدم زیبایی آنهارا ستودم وبرایشان خواندم که من ……. پایان ثریا / اسپانیا / یک روز جمعه بهاری گرم ودلپذیر درقرنطینه کرونایی !! 2020 میلادی