Category: General

  • ای عشق !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    —————————————-

    میستایم ترا ای عشق .  میخوانمت بسوی خود . ای عشق / می پرستمت  ای ستاره پرشرر .

     ای پرده دلفریب  رنگا رنگ / / میستایمت  ای غرور پرشکوه.

    می بوسمت ای صبح گلگون  بیداری   و…. ای فردای بی امید  

    با تو  امید دردلم گره میخورد . ای عشق 

    دیر گاهیست که بی تو زیسته ام وبه حرم رفته در مقابل بت ها خم شدم / 

    دیر گاهی است که خسته از تو  دراشکهای خویش گم شدم 

     سلام برتو ای عشق ! 

    هرگام که بر میدارم بسوی تو میایم وبتو نزدیکتر میشوم 

     راهی بدون بازگشت .

      درسینه سرد و وسخت من  انبوهی ازرشته های  نامریی بوچود امد . 

    به امید درمان. وبه امید  فردای بی فردا 

    حال دردامن پاک  تو نشسته تم ای عشق  با فردای ادامه دار 

    میخواهم این باشد 

    پایان شکنجه هایم  . ای فردای طولانی 

    میخواهم از این شب تاریک برون ایم  وبسوی تو پرواز کنم  فردای من بسوی تو جاریست  . ای عشق 

    رنج است / درد است ونا امیدی  /آتش است وسوزش گرمای خورشید .

    با تو ای عشق به کنار چشمه های جوشان  وسپیده خنکی خواهم رفت 

    چرا که میل دارم از این شب تاریک بیرون ایم 

    با تو ره می سپرم با توهمراهم وبا تو همگام 

    واین آخرین راه من است . راهی بدون بازگشت .

    نابینایان  . عوام فریبان  که کورهارا بر سپر خود نشانده اند 

     وان کورهای مادر زاد 

     آن آلوده دامنان وعوام فریبان را  چون جان دراغوش میکشند 

    من راه فرار را یافتم وبسوی تو آمد م ای عشق  ای نجات بخش ارواح پاک 

    من درمیان آنان ئخواهم ماند  بگذار خود همه چیز را درهم بشکنند 

     بسوی تو آمدم . ای عشق آغوش باز کن ومرا در اغوش خود پنهان کن که پر تنهایم . ثریا 

    پایان 

     ثریا ایرانمنش / 26062021 میلادی 1برگکه های خشک شده .

  • مرگ یک فرشته

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

     اکنون همان زلال که ” آب است ” یا زمانی  / در جویبار محکم سیمانی 

    از سر زمین غربت ما  – سالخوردگان 

    چون برق می گریزد و جون باد می رود 

    زیرا که او – از لابلای توده سنگ وگیاه نیست / میلش به هیچ خاطره در طول راه نیست ..”نادر نادرپور از کتاب  زمین  وزما ن.

    جون هم رفت ” ” جون هانت ”  آخرین آنسان وارسته روی زمین  زنی که توانست یک تنه سالها دستیار وپرستار ومادر مهربان همه بیماران قرن یعنی  ” سرطان ” باشد  او >سیستر ترزای  > فرمان بردار  وهدیه بگیر نبود برای تلاش های غیر متعارف خود برای بردن دختران به صومعه  او یک زن بود که میل داشت پناهگاهی برای بیماران سرطانی در این روزهای عمرشان بنا کند ودراین راه چه کوششها کرد تا به خانه ولایتعهدی نیز سفرکرد  وسر انجام توانست یک بیمارستان در یکی از شهرکها بنا سازد  وبیماران از همه جا رانده را درخود جای  بدهد وبا پرستارانی مهربان وجوان وفرشته هایی که همانند خود او بودند .

    جون از میان مارفت او بهترین  انسانی بود که من شناخته بودم با همسایگی ما شروع شد  وسپس یک الفت ویک همکاری   پنهانی داشتیم اگر کمکی به بنیاد او میکردیم کمکهای دیگری را لبریزاز مهربانی واغوش باز او دریافت میداشتیم همیشه آغوش او باز بود تا تو خودرا درمیان آن سینه کوچک استخوانی بیاندازی واشکهایترا بر روی پیراهن ارزان قیمتی  که ازباز ماندگان بیماران بود وبرتن او خود نمایی میمکرد بریزی . .

    امروز ما در دنیای بدی زندگی میکنیم دنیایی که حتی مادران را  میکشند وگوشت اورا میخورند  دنیایی از  تجاوزات جنسی وبیماری های روانی ومردان وزنانی که هیچگاه نمیتوانی روی مهربانی ویا دوستی آنها حسابی باز کنی  اما ” جون ” مانند همان گل زیبای افتاب گردانش میخندیدوترا میپذیرفت  او خود گل افتاب گردان بود .

    شب بدی را گذراندم ویا گذراندیم همه  اشکهایمانرا پنهان میکردیم اما دیگر زمانی رسیده بود که او میبایست میرفت نه کسی را میشناخت ونه زبانی برای  بیان احساسش داشت تنها دروصیتنامه اش نوشته بود ” برای من مراسمی نگیرید وبجای گل پول انرا به بنیاد خیریه بدهید ” کودکا  نامی شناخته شده درهمه این سر زمین ووابسته به بنیاد “هاسپیز” مرکز سرطانیهیا جهان .

    دیگر کسی نیست راه اورا ادامه دهند مغازه های خیریه وفروش لباسهای  دست دوم  بخاطر کورنا بسته شدند پرستاران بی هیج حق وحقوقی داوطلبانه به خانه بیماران میروند با روی باز وخنده  چه تفاوتی است بین انسانها  !…..او دراینجا یک خارجی بود زبان نمیدانست وعجب آنکه پسرک چهارده ساله من مترجم او بود واولین برنامه کامپیوتری اورا به راه انداخت خودش هنوز دانش آموز بود پانزده سال خدمت به ان جمعیت را بی هیچ چشم داشتی انجام دادوشب گذشته با بغض از او یاد میکرد میدانستم که چشما ن او لبریز از اشک است  عکس فارغ التحصیلی دانشگاه پسرک روی طاقچه جون خود نمایی میکرد تنها هدیه ای که همیشه  باخود همه جا میبرد .

    حال آن بانگ ها خاموش شدند وان بانگ بلند ابدی نیز به خاموشی گرایید  در کوچه های گل الود وخاکی د ر میان هیجانهای سکس ومواد  ومن درانتظا رگفتگو با اویم از لابلای برگ  درختان در یک جمله بلند ونفس گیر  با همان لکنت زبان  وهمان پاهایی که به سختی بر روی زمین جا به جا میشدند .

    خدا حافظ جان هانت یادت همیشه دردل ما زنده است درکنار مردگان این قرن و رباطهایی بشکل ادم .پایان 

    ثریا ایرانمنش 25/06/2021 میلادی  ” تقدیم به جون هانت بنیان گذار  مرکز سرطانی ” کودکا” اسپانیا 

  • نامه ها ……

     ثریا ایرانمنش “لب پرچین” / اسپانیا !
    ————————-
    درون سینه ام دردی است خون بار  / که همچو گریه میگیرد گلویم /  غمی اشفته  دردی گریه الود /  نمیدانم چه میخواهم بگویم .” سایه ” 
    نامه های روی دستم  مانده  هرصبح که صفحه را باز میکنم  فورا آنرا میبندم نمیدانم از کجا شروع کنم وچگونه شروع کنم ومقصر را چگونه ارزیابی کنم وبگویم  کدام یک مقصرید آنکه ترا زاد ویا آنکه آمد بی آنکه خود بخواهد ؟ …..
     نوشته بود : 
    ماه چهارم بار داریم بود اما زندگیم دیگر آن رونق اولیه را نداشت  میدانستم سر باری شده ام برای ” ا.و” اوکه ابدا میلی به زن نداشت  همه روزه سعی داشتیم از یکدیگر فاصله بگیریم   دوران بارداری را طی میکردم وبخوبی میدانستم که دختر است اورا بخواب دیده بودم درخواب نام اورا را بر زبان آورده بودم  اما هم دراین گمان بود که خوب پسری است  شاید برایش جانشینی باشد  اهمیتی بمن ودردهای من نمیداد  درظاهر جلوی دیگران مرا چنان میخواند که گویی خارج از منظومه آنها دارم پشت  دیوار  زندگی آنها میچرخم .
    در خانواده شان دختر زیادتر بود تا پسر بین پنج دختر یک پسر بود ! که همیشه عزیز درذانه  اهالی خانه بود من این کاررا دوست نداشتم  …زندگی هرروز سخت تر میشد واو ترسناکتر مثلا دراتومبیل را باز میکرد ووسط خیابان اب دهنش را میانداخت من ازخجالت سر به زیر میبردم  یا دررستورانی پس از شام ناگهان بسرش میزد وفحشی نثار سر گارسن میکدرد وبزن بزن شروع میشد من ازخجالت میرفتم زیر میز پنهان میشدم .
    دوست پسر او اکثرا درخانه ما بود وطاهرا نقش عموی را باز میکزد مردی بسیار زیبا بلند قد وثروتمند از یک خانواده محترم .
    روزی بمن گفت ” فلانی خوب ترا به تور انداخت  کسی حاضرنیست اورا تحمل کند حتی من وکم کم ازهم دور شدندوفاصله گرفتند /او رفت دختری از اشراف را به زنی گرفت بیچاره دختر  تازه دکترای حقوق خودرا گرفته بود واز یک خانواده بسیار مشهور بود د.وست پسر دیگرش مردی خارجی بود که هرشب با هم بیرون  میرفتند وتا صبح که او ویران وخسته وبیمار برمیگشت  من بیدار میماندم هنوز خبری از انچه که بر سرم امده بود نداشتم تنها یکبار تصمیم گرفتم که بروم از شر بچه راحت شوم وخودم را برای همیشه از دست او خلاص کنم اما دیر بود خیلی دیر به مرگ هردوی ما منتهی میشد .
    سالها گذشته درنامه های  قبلیم  برایت همه  چیزرا همه جزییات را نوشته ام اما میل دارم تو به نوعی به آن زن بگو.یی که ” آن مجسمه ای که تو ازپدرت ساخته ای  توخالی وپوک است ” اما من جرعت ندارم بمن هم ارتباطی ندارد اما این را نمیدانستم مردی با ….. نه ظاهرا بیشتر مردانرا را دوست داشت درمستی زنان را بغل میکرد تا نشان دهد که یک دون ژوءن است . حال آن دختر روی به روی مادر  نشسته واورا محکوم میکند به چه جرمی ؟ ….
    دوست عزیزم جوابی ندارم برایت بنویسم باید خودت مستقیم با او حرف بزنی شهامت وجسارت را پیدا کرده وآنرا  دروجودت تقویت کنی  . ضعف نشان دادن عاقبتش همین است بلندشو وبرو به خانه اش وهمه مدارک را جلویش بگذار …
     – خیال میکنی برای من اسان است ویا برای او مهم اوزیارتگاهی را ساخته وهرروزبه عبادت  آنجا میرود خانه اصلی خانه خدارا گم کرده وخود خدارا نیز گم کرده است بگذار درهمان خیال بماند  چرا این خیال را ازاو بگیرم تنها فاصله هارا کم کرده ام  دیگر کمتر با یکدیگر راه میرویم قبلا هم  او تنها میرفت من تنها  شاید دراین گمان بود که آن مرد بیمار روانی بخاطر من به این بیماری گرفتار شده است درحالیکه همه عکسهای زشت وچندش  اورا دارم  ….
    برایش نوشتم دفتر را ببند وقفلی برآن بزن وانرا  درپنهانی ترین جاهای خانه ات بگذار همان کاری را که من کردم گویا هر دو ی ما همزاد بودیم وهمراه .
    انتخابمان غلط بود راه را عوضی انتخاب کردیم  دیگر هم امروز برای همه چیز دیر است وتو تنها با این خیا لها خودرا عذاب میدهی  فراموشش کن هنوز از جوانی های گذشته درتو اندکی باقی مانده برو به نزد او که دوستش داری وفراموش کن . فراموشی بهترین کار است مستی وبیخبری وسپس فراموشی .
    فغانی گرم وخون الود  و پر درد / 
     فرو می پیچدم  در سینه تنک / چو فریاد یکی دیوانه گنگ / که می کوبد سر شوریده برسنگ 
    روزگارت شاد .
    من هم بخوبی میدانم زندگی با مردی  دو جنسه چقدر دردناک است  بخوبی میدانم خوب هم میدانم .ث
    پایان / ثریا ایرانمنش / 24/06/2021 میلادی !

  • همچنان در خوابیم

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    شب شد و اشک خزان .  مردمک پنجره هارا شست 

     وز پس پرده  پنهان فراموشی / مشعل  تو درخانه  تاریک / چراغ بر افروخت ………: نادر نادر پور ” 

    چشم دنیا به این انتخابات  مسخره دوخته شده بود بود انتخاباتی که نه میشد نامش را انتخاب گذاشت ونه شرکت مردم بود ونبود مردم  اعتباری به این انتصاب نمی داد دستورها از بالاها صادر میشوند  ومشتی جیره خوار نیز پشت این دستورات راه میروند / امرروز د رب کلیساهارا باز کنید / نه همه را ببندید / امروز دسته سینه زنی به راه بیاندازید مهم نیست برای کی وچرا  / نه ! امروز فلان محل را به آتش بکشید . مردم را سر گرم گنید تا نتوانند بیاندیشند  .

    افق سر زمین ما تاریک است شب سیاهی بر آنجا پرده انداخته وگمان نبرم  تا زمان ویرانی این خاک این سر زمین پر برکت  شب دامن خودرا از روی آن دشت پر گهر بردارد . چندین دسته وچند صد هزار ایده ودر ظا هرباهم باطن دشمن یکدیگرند .

    یکی پشت یک تریبون بزرگ نشسته فرمان میدهد ودیگران اطاعت میکنند کسی نیست بپرسد که این فرمان سر چشمه اش از کجاست همه فرمانبرند ؟ دیگری از سوراخی همه نقشه های اورا به اب میفرستد سومی  غبغبی جلو داده اظهار فضل وکمال نموده آنهم دربهترین  پناهگاه دنیا  با برکات عالی وآرام بی دغدغه وتنها این یک سرگرمی است که ما هم دستی بر اتش داشته باشیم شاید فردای بهتر تر تر تر را داشته باشیم . !!!

    دنیا توجه کمتر به دردهای اجتماعی نشان میدهد واشنگتن تمام هم وقدرتش مبارزه با ان اژدهای سرخ است که سر برداشته آنهم ئه یک سر بلکه صد ها سر وهر سر اودریک سوراخ مشغول چرا میباشد / 

    سر زمین ما در یک ضعف شدید فکری فرو رفته واین همان چیزی بود که بزرگان میخواستند  کمتر میاندیشند بیشتر عمل میکنند ! عمل شان نیز همیشه نا مربوط و کشنده است 

     هر روز گرد هم ایی های پدید میاید دراین بین آنهاییکه زرنگترند  از قدرت پدر ی خود استفاده کرده صد جانبه مشغول درو ثروت هستند _( مانند پسر دردانه وعلیل مغز جوک بایدن ) که امروز نقش یک   نقاش هنر مند را بازی میکند  آنهم با همان لوله ای که گرد را به بینی میفرستد با همان لوله رنگ را روی بوم نقاشی پخش میکند وبه قیمت سر سام آوری میفروشد وخریداران  نا مریی هم دارد درهمین بین قراردادهایی را نیز بین شرکتهای موهوم میبندد واز این راه  ثروت جمع آوری کرده  پس چراا مثلا مجتبی این کاررا نکند ( که میکند ) اما نه نقاشی بلکه نماز جماعت  وخوردن مغزهای نداشته مشتی مردم درمانده وبی پناه را.

    امروز دیگر آنهاییکه به مبارزه ( مثلا) برخاسته اند نمیدانی چریکند ! خلقی اند / مجاهدند / شاهی اند مسلمانند / چینی اند / یا امریکایی .انگلیسی ! .

     بشر دارای دو  حس  میباشد غیر از حواس پنجگانه  دو حس دیگر دارد عقل / شعور  باید هردورا قوی نگاهدارد اما بعضی ها اگر عقل را تغذیه کنند دیگر شعوری برایشان باقی نمی ماند چرا که همه انرژی خود  را صرف بزرگ وگشاد کردن عقل نموده برای چریدن واگر شعور را تغذیه کنند دیگر عقلی برایشان نمی ماند همه جیز زیر یک خط کشی مرتب  ودست نخورده ومبادی آداب رشد میکند /. 

     بدبختی ما این است که بعضی ها هیچکدام را نداریم واگر هم  داشته  باشیم ناقص است .

     چین خود روزی نیز زیر سلطه قدرت های بزرگ بود امروز خود یک ابر قدرت شده است ودنیارا دچار ترس و واهمه ساخته است ما هنوز گردنبند اهورایی را برگردن بسته وانرا لمس میکنیم به امید آنکه بما عقلی بدهد یا شعوری ویا قدرتی درباطن بفکر ویرانی دیگران هستیم وقدرت شخصی خود واربابی بر دیگران / و بنا بر این با رفتن آنهمه مردان  وزنان خوب واندیشمند  گذشته ما امید به بهتر شدن آن سر زمین نیست  همان بهتر که ایل وقبایلی دورهم جمع شوند و به زیر چادرهای سیاه بروند ولباسهای اطلسی  وسر بند ومنگوله هارا بخود آویزان کنند ومردانشان نیز تفنگی به دست گرفئه دور خود بچرخند وخان باشند ! نه یک سر زمینی که از قبیله ها تشکیل شده هیچگاه نمیتواند یک کشور قدرتمندرا تشکیل دهد همان بهتر که تجزیه شود ودیگر آن همه جوان  های بدبخت را به گورهای دسته جمعی نفرستند که خللایق هرچه لایق . 

    این یک گمان بود که چون  روزنه ای  دردل تاریکی/ رهنمونم  شد  تا ازخانه برون ایم !پایان 

    ثریا ایرانمنش / 23/06/2021 میلادی / ؟

  • شیشه و .سنگ

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    من ان سنگ  مغرور ساحل نشینم / که میرانم از خویشتن موج هارا / خموشم – ولی درکف آماده دارم / کلاف پریشان صدها صدارا .

    روزهارا نیز فراموش کرده ام  واز یاد برده ام چه روزیست امروز!   چرا که همه روزها برایم یکسانند  یکسان صبح میشود یکسان افتاب میتابد و یکسان غروب میشود و یکسان من به تختخوابم میروم ویکسان آب مینوشم !

    تنها چیری را که از یاد نبرده ام این است که ” فقر ” گناه است وکثیف ”  وهمه را فراری میدهد برای همین هم هست که مردم جلنبر . تاره جوش  بسرعت خودرا می ارایند تا نشان فقر را از چهره بزدایند در حالیکه چهره خود نمایان گر اصالت توست .

    دیگر به اسمان نمی نگرم  تا ستاره ها را بیابم  سالهاست که ستاره ها جایشانرا به آتش سپرده اند وذرات اتش خودرا به نقش ستاره درمیاورند وجرقه بر چهره تو میپاشند .

     تنها این روزها به درون  خود دل سپرده ام  وآنرا عزیز میدارم چرا که هیچگاه آفتاب وسوسه درمن طلوع نکر د تا ازغروب آن  غمگین باشم  وجبهه ام عوض شده  تبدیل به یک غول شوم  همان رودخانه ای که درمن جریان داشت هنوز به راه خود ادامه میدهد هیچگاه از فقری که برمن چیره شد گله نکردم  ودرخاموشی به رفتار اهانت آمیز دیگران نگریستم  که چه بیچاره اند  آنها درچاه شب گم شده اند وخورشیدرا گم کرده اند باید صدایشانرا ازته چاه بشنوی  اما من آرام پیش رفتم .

    حال تنها فریادی بر میدارم بی صدا ” که ای افریدگار  دیگر  به اینهمه  سرد  مهری  خا کسترم را بر زمین مریز   بگذار که خاکسترم نیز همیشه پاک  وروشن باشد  وهمان صفای دل  و/گرمای اتشین را  به روی زمین بپاشد شاید از زمین خشک ولم یزرع گلی رویید بی همتا وخوشبو ومردم توانستند تنفس کنند وهوای الوده را از یاد ببرند .

    نام ترا از روی سینه ام پاک کردم ویاد بود هایت را را درون کیفی گذاردم تا برایت بفرستم .

    روزی ستاره اقبال من بودی وامروز دشمنی که به راحتی کارد را درسینه ام فرو میکنی وبه خونسردی آنرا پاک کرده به راهت ادامه میدهی .

    من کمتر نامی را از لوح سینه ام محو کرده ام همه را نگاه داشته ام هریک اثری شهدی داشته اند زنبورانی  بودند که بر کندو ی دلم نشستند وشهدی تلخ یا شیرین برجای گذاردند اما تو سم درون سینه ام ریختی من مسموم شدم  دیگر هیچگاه در هیچ درماندگی  زبان بسوی تو ئخواهم گشود حتی اشکی هم نریختم  هیچگاه بتو امیدی نبسته بودم تو دیواری خشک که تنها مانند یک قاطر گام برمیداشتی وخودرا اسب میپنداشتی  من درپیش چشمان تو حقیر بودم  کوچک همانند یک موریانه اما نگذاشتم تا پای روی من بگذاری .

    نام تو خاتمی گرانبها نبود  فلزی  سخت بود که برگردنم آویخته بودم حال آنرا باز کردم وبه دورانداختم وهمه راههارا نیز بستم وسد کردم .

    چشم سیاه خویش را بسوی من مدوز / قلب من د ر دریای خون خود می طپد  .ان ساق خوشتراشی را که عیان ساخته ای  بر فرق سر دشمنان بکوب .

    روزی مانند خوشه پروین درروی باغچه کوچک من شکفتی .امروز مانند یک درخت کرم خورده از درون تهی و خالی ترا از ریشه کندم وبیرون انداختم  نقش تو دیگر بر هیچ دیواری نیست .ث

     پایان 

    ثریا ایرانمنش . 21/06/2021 میلادی / دوشنبه ! اول تابستان !

  • …این بود آخرین سرود

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا ………..یک غمنامه !

    گونه شب شسته بود  از گریه مهتاب  / بسترم بی موج   چون مرداب / میرمید  از دید گانم خواب / 

    میگویند شیر زمانیکه غرورش جریحه دار میشود  به جای دوردستی میرود وگودالی را میکند وخودرا زنده به گور میسازد این خاصیت گویا دروجود آنهاییکه  از نسل همان شیر باشند نیز موجود  است  .

    سالهاست بی انکه خود بدانم  ناخواسته زنده بگور شدم و امروز اکثر مردم نیز با من زنده بگورند ! من همانند یک سنگ صبوری  رفت وآمد دیگران را  روی چهره وپیگرم میبینم وبیشتر صیقل میخوردم  خموشم اما فریادم همین خموشی تا اعماق   اقیانوسها میرود  .

    خموشم اما در میان پیکرم صدها صدف  وکلاف های به هم پیجیده را دارم کلافهای که باز کردنشان بسیار سخت اسنت قوطی های  دربسته ای که از درونشان بیخبری ! 

    گذاشتند درهمان زنده بگوریت  بمانی  بی آنکه معنای انرا درک کنند آمدند نشستند  با لبی  خشک وکامی خشک تر  رفتند از این گوری که تو ساخته بودی همه وهم  داشتند  چنان با خشم وپر گویی  میرفتند گویی تنها من بودم که ابن بنارا ساخته ام ودیگران درساختنآ ن  دستی نداشتند .

    چهل سال چهره های باد کرده ولپ هایی که گویی برای ساز دهنی زن آماده اند تماشا کردم /چهل سال چشمانی را دیدم که  ازآئها خون میبارید وهر آن در صدد آن بودند که زخمه ای بر پیکرم  زده وخونی را بنوشند شاید ارام بگیرند  چهل سال زنده بگور نشستم بی انکه هوای تازه ای را تنفس کنم .

    صدف ها وشن های ساحل گاهی بسویم میامدند اما به همراه  اموج بر میگشتند غبارم را گرچه خود روییده بودم ودریا نیز مرا پاکیزه ساخته بود اما صدفهای همچنان نوک تیز  خود را بسوی من نشان میرفتند  تا زخمی تاره را بر پیکرم فرود آورند وفورا راهی دریا می شدند. 

    چه صادقانه   آنهارا مینگریستم واز اینکه  چند دقیقه ای  روبه روی من نشسته اند درسکوت  خودرا خوشبخت میپنداشتم .

    آنها مردان وزنان ساحل نشین دنیای دیگر را بهتر می پسندیند  من ! آن سنگ مغرورم   وسخت در  جایگه خود خموش بودم  وبه تماشای این امواج مشغول  گاهی کفی بر دهان میاوردم ازخشم  وگاهی کلافی صدفی را ازهم میدریدم پر بر زخم دلم تیغ خورده بود وخون جاری میشد . آنها  به مرداب ها روی مینهادند  از هراس شب  اما من  آن سنگ سنگین خاموش به تماشا مینشستم .

    آه ای نو دولتان من هم آشنای شما هستم هم ناشناس . هر چند شاید در پیش چشمان بسته شما کوچک باشم اما بزرگتر ازآنم که  در دید شما قرار بگیرم . 

    دنیا ی شما  دنیای سکه هاست وضرب انها دنیای من ضرب سیمهای لرزان یک ساز است وآوازی حزین که از دلی پر درد  بر میخیزد دنیای امروز  فقر وبدبختی  دنیای گرسنگی ودنیای بیچارگی بشر است .

    اینجا ست که راهمان ازهم جدا میشود شما برای شعار دادن وتماشای خلق میدوید من درپنهانی لقمه ای را بادست به گلوی یک بچه گرسنه میرسانم وکوزه ای آب . 

    شب گذشته ستاره ها  همه با من گریستند با زنی تنها با شیری که دردرونش غوغا میکرد/  اگر از آن رودخانه پر اب  دورم و خشک وتهی مانده ام  شب به همراه  تمام  آسمان وماه وخوررشید درمن رسوب میکنند ومن لب ریز  میشوم تا جاییکه از چشمانم  ابهای  زاید  فرو میریزند  نه ازغم بلکه ازشادی .

    هفته گذشته دومین نوه من پایان نامه تحصیلی اش  را گرفت اما ما تنها عتکس اورا روی تلفن خود پس از یک هفته تماشا کردیم وآقرین براین سرنوشت ……… وبس 

    زن همسایه بود که برای کودکش  لالای میخواند / درکنار بستر طفلش .  آنچه او میخواند آواز دل من بود / درونم آتش  اندوه نهان بود و…..اشگها فرو ریختند بیاد لالایی های گذشته وشب نخوابیدنها وامروز تنها چند سنگ منجمد درون  یک کیسه تنهایی مرا پر میکنند . پایان 

  • نامه های دختری به مادرش

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا .

    ———————————–

    ز پا فتادم و رویم به منزل است هنوز /شکست کشتی و چشمم به ساحل است هنوز 

    چه حالتست  ندانم که بارها  زدل / شدم خراب و کار با دل است هنوز !……….” طبیب اصفهانی ؟ 

    نخوابیدم ! نه نخوابیدم  تمام شب درمیان ملافه هایم غلطیدم  ماست خوردم قرص خوردم  وسر انجام ساعت چهار از تختخواب بیرون آمدم وخودرا به آشپزخانه رساندم قهوه ای تلخ نوشیدم تا چشمانم باز شوند اما چشمانم بسته بودند گویی کور شده بودم . میل نداشتم آنهارا به روی این دنیا باز کنم گاهی دردلم به کورها وکر ها  احساس حسادت میکنم !

    نامه های او  جلوی چشمانم رژه میرفتند . میامدند وفریاد میزدند  اینهمه هجوم هیجان نا روا ا ز کجا سر چشمه گرفته بود ؟ 

    صورت بیگناه وپاک آن زن مقابلم خود نمایی میکرد بیادنامه های پدری به  دخترش افتادم چه تفاوتی بین فرهنگهاست وچه تفاوتی بین انسانهاست / در پیش این  انزجار وبی خردی نمیتوانستم ساکت بمانم  وازخود میپرسیدم دران  شب زادنت  آیا دردهای اورا احساس میکردی ؟ ا مروز همچنان تیغی برنده بر گوشت وجان اوافتاده ای واورا میخراشی زخمی میکنی  / به چه جرمی ؟ به چه گناهی بجرم زادنت ؟ چه بسا او نیز از زادن تو سخت پشیمان بود واینهمه رنج را تحمل نمیکرد .

    سکوت او درمقابل پرخاشجویی های  تو برایم غیر قابل تحمل بود او یک دریای پیر یا اقیانوس بزرگ وتو با ائداختن چند تف ویا سنگ ریزه میخواهی اورا بخشکانی تنها چند موج پدیدار میشوند وسپس دوباره دریا  واقیانوس ارام میشود .

    اما آن زن اقیانوس وجودش را در چشمانش جمع کرده وهمه ابهای جهانراا بر روی پیراهن کهنه خود میریخت .

    زمانی که او گام بر میداشت هر درختی درجلوی او خم میشد  وهر شاخه ای دستی به سوی او دراز میکرد  اما او همه را به خاطر وجود تو پس زد  او دستهای یکا یک را کنار زد  وچون کو.لیان آواره آواز خوان غریبانه گریست بی آنکه بگذارد تو اشکهای اورا ببینی .

    شب همچو جهنمی  از روی من گذشت  وبیاد برگهای افتاه  ودستهای خسته او بودم .

    نه دیگر چیزی تا صبح نمانده  برخیز چراغی را روشن کن وآبی را بنوش وبرایش بنویس …..

    چه چیزی را بنویسم؟ همه گفته های . درد بود وزخمی که برقلبش نشسته بود هنوز داغ وخونین بود  به اسمان نگاه کردم اسما ن نیز تاریک بود اثری از یک ستاره دیده نمیشد گویی ستارگان نیز از راه بشر دور شده اند ودیگر نورشان را بیهوده نثار این جانوران نمیکنند.

    اخبار دور انتخابات  مسخره میگشت واخباری دیگر تنها به فوتبال میپرداخت کسی از داغ دل آن زن  آن مادر وآن خود باخته وخود شیفته  وفریادهایش واندوه دیگری  خبر نداشت .

    نه! دیگر نمیتوان  ازعشق نوشت نمیتوان از شعر گفت نمیتوان از گلهای سرخ بهاری که در باغچه شگفته اند سخنی بیان کرد همه تبدیل به کاکتوس های تیغ دار وبرنده شده اند وتنها بر قلب تو مینشینند وترا زخمی کرده یا دلت را خونین میسازند .

    آه …..مرده شور این کمک های بیهوه شمارا ببرد که هرچه غرور وسر بلندی است همه را به زیر میکشید  ونمیدانید که آن زن  هنوز مانند یک خورشید  گرم افروز زندگی دیگران نیز هست  ومیل دارد دراغوش دریا بمیرد  نه درآغوش  و کنار شما . 

    درآغوشی که خبری از ماتم نیست خبری از خودخواهی ها نیست خبری از رویش خار مغیلان نیست  تنها پستانهای پرشیری که اورا تغذیه میکردند در خاطرش زنده مانده است وبس او دیگر همه حواس خودرا از دسنت داد.پایان 

    ثریا ایرانمنش 18/06/2021 میلادی /!

  • سر زمین من !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    دل من آن آیننه   لبریز از نقش تو بود / دیگر آن  ایینه کر نقش تو بود  . شکست 

    سر زمین خوب من ! امروزدر میان دود وآتش  خود خواهی ها ونامردمی ها ونا مردی ها میسوزی وفاحشه های تازه سرخاب کرده  با ملاها خوابیده برایت تعیین تکلیف میکنند .

    روز گذشته ارزو داشتم درون یک عصا میلیونها  تیر کار میگذاشتم وبسوی تو برمیگشتم وبا هر یک تیر یک آخوند  را میکشتم نقش دین وایمانر ا از میان برمیداشتم که ایمان همان احساس انسانیت است که امروز درجهان گم شده است .

    شمشیر تو سالهای سال است که از دست شیر بر زمین افتاده و پسرکی جعلق آنرابه نام خود کرده است  وشیر تو ؟   

    پیر شده و در میان درختان گم گشته تا شاید به ابدیت به پیوندد  خورشید اما همچنان بر اسمان تو میتابد چرا که خورشید احتمال مرگش کم است مگر آنکه ابرهای تازه  روی چهره اورا بپوشانند  . 

    دیگر خورشید  ترا  نخواهم دید که هرصبح  چون سینه بر آمده یک دختر تازه بالغ از میان  کوههای سر بفلک کشیده  ابر هارا میشکافید  وبیرون میامد  کوه هارا نیز شکافتند  تا درمیانش  آنچه را که تو قرن ها پنهان ساخته بودی  به یغما ببرند .

     ترا مانند یک لاشه تکه تکه کردند وبفروش رساندند تنها پوسته ای از تو بجای مانده که انرا نیز دباغان چپ چشم به یغما گرفته روی آ  ن مشغول دباغی هستند . 

    دختران وپسران نابالغ   تو که اینده ساز تو بودند همه به شیره کش خانه ها وفاحشه خانه ها نقل مکان کردند وفاحشه های تازه بالغ شده با لبهای سرخ برایت اواز میخوانند .

    من به اشپزخانه کوچک  نقل مکان کرده ام وروی میز اشپزخانه مینویسم  راحت نیستم  تنها امروز میل داشتم که آخرین نامه خدا حافظی را برایت بنویسم . ای گهواری تمدن بشری و گاهواره من . اینجا ما مرده  ایم   مرده های که درخون خود تپیده است  کودکان ما زود  به پیری رسیدند  وهمه ما امروز همانند پوسته های چروکیده یک پیرزن مانند سایه درکنار دیوار ها سر پوشیده راه میرویم  ودرکنار این مردمان ناپخته وخام تر از مردم خودمان در درون خود چون آتش میسوزیم  وچه روزها به شب رساندیم وچه مردانی را وزنانی را ازدست دادیم اما هنوز آن عجوزه خار دار بیدار است شهوت شهرت اورا رها نکرده است او دچار همان عقده خود بزرگ بینی وخود ستایی است  دیگر از میان آنهمه دود و آتش شاعری برنخاست تا دروصف آن جنگها وانسان های خاکستر شده سرودی بسراید ویا از خون آن جوانان ترانه ای به یادگار بگذارد  وما چه روزها وشب هارا در سکوت به ملال گذاراندیم  .

    دیگر درحسرت آن موجهای غران تو نیستیم چون امواج ترا نیز به یغما بردند مردمی  نادان  مردمی بیسواد درهمان زمان هم اگر آهی از سینه ای برمیخاست کسی آن دردرا احساس نمیکرد وگرمای آن آه را نیز نمی فهمید تنها باد به غب غب میانداختند وخودرا باد میکردند سپس مانند یک بادکنک پلاستیکی ترکیدند .

    امروز چنان فنا شدیم  ودر میان گل ولای  دست وپا میزنیم  ودیگر به هیچ شوقی زنده نیستیم .

    امید ؟ یا خیا ل؟  کدام یک ؟  اینجا یک گذرگاهی است دو راهه بین  مرگ وزندگی وما تنها کاری که میکنیم این است که خودرا به ننگ الوده نسازیم تا نام ترا الوده تر  نکنیم .

    روز گذشته هندوانه ای سنگینی خریدم وخوشحال بخانه  آمدیم درونش تنها کاسه ای پر اب بود وبا رنکهای سمی  آنرا درون کیسه ای انداختیم تا به زباله دانی شهر ببریم سه دلار ونیم برای آن پرداخت کرده بودیم و…………

    ومن چنان درمیان آن مزرعه هندوانه  شهرمان غرق شده بودم  اشکهایم را نمی دیدم و کسی را نمی شناختم .

    پرندگان روی شاخه ها فریاد بر میداشتند  پس آن سر زمین کو ؟  من جز اشکهای خود جوابی نداشتم  .

    دراین شهر ناشناخته  دیگر پرسه نمیزنم  تنها دیوارهای شهرهستند  که مرا میشناسند  اشنایی نیست  دیوارها نیز از اشنایی دم نمیزنند  همه یک نقاب ترس بر روی چهره ها خود کشیده اند  ومن جز سکوت راهی ندارم  سکوتم را روی این صفحه میریزم که در هرکجا میلش نبود انرا بسرعت پاک میکند !!!!

    نام تو چون یک یاقوت کبود بر سینه من نقش بسته است  ومن این نگینرا محترم میشمارم  وتنها گفته هایمرا به پای تو میریزیم گفته هایی که از تو فرا گرفتم از عمق تاریخ تو 

     دیگر باید برای همیشه از توخدا افظی کنم چون خیال دارند همه جهانیان  بتو تجاوز کنند دیگر جایی برای ما نخواهد بود ما پاک زیستیم  وپاک نیز خواهیم رفت اینها چون درمیانشان پاکی وجود نداشت قدیسی را ساختند تا باکره وپاک باشد وپاکی را سجده کنند ما به ان احتیاج نداریم که خود هما ن قدیسیم . خاکت را میبوسم وبر چشمانم میگذارم وبرای ابد ازتو خدا حافظی میکنم . ای سر زمین خوب من 1پایان

    تو آن دره سبز سبز پر افتابی  / که مه بر سر افشاندت نوبهاران  / تو فریاد  مرغان بی جفتی / که پرمیگشاید به دنبالت یاران ./ ثریا ایرانمنش  17/06/20221 میلادی . 

  • نادر

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا .

    من . مرغ کور چنگل بودم  / برق ستارگان   شب از من دور / در چشم من که پرده ظلمت نداشت / فانوس دست رهگذران . بی نور………. 

    وزمانیکه ارزش ها عوض میشوند  / بی ارزشها جای آنهارا میگیرند ” با اجازه آقای امید وار ” …….

    هرچه در فایل عکسهایم گشتم تا عکسی از تو بیابم  نبود ! تو کمتر عکس میگرفت وکمتر خودرا نشان میدادی  امروز به راستی  با خود گفتم  که چه بموقع رفتی واین گند .کثافتهارا ندیدی تو که آنهمه از کثافات دوری میکر دی چه  افکار پلید وچه از دستهای الوده  چه بموقع جهانرا ترک کردی .یادت گرامی تو  آن مرغ کور جنگل نبود ی تو بلبل  افسانه  سرای جهان شعر وادب ما بودی که دیگ مانندی نخواهی داشت همانند  پیر دیر دوخدایت حافظ شیرازی .

    در اول دیوان شعر تو ” سرمه” در جایی خواندم که  میرفتی واز همه سراغ میگرفتی  همه راه را بتو عوضی میگفتند رفتی ودرپشت یک د بسته ایستادی کلید را درون قفل کردی اما باز نشد وندایی برخاست گاهی قفلهایی هستند که با هیج کلیدی باز نمیشوند  حکایت امروز ایران  از  دست رفته ما هیچ کلیدی درون ان قفل نمیرود وهیچکس نیز درپشت درب بسته درانتظا رما نیست ومن دراینجا هزار بار  خدارا سپاس گفتم که تو نیستی ……….

     تا مثلا معصومه قمی را ببینی درکنار وارث تاج وتخت ! ویا امیرعلا وهمسر نامدارش که غیراز خودشان هیجکس را قبول ندارند امروز سر دسته هوچیان شده اند ووطن پرست وشاه دوست .وچه بسا آرزوی بر تخت نشستن را نیز درسر میپرورانند !!!!

    تو به دنبال کدام راه بودی ره تو بهترین . پاکترین  وارام ترین راهها بود  خودت را با آن شاعران نفتی وعرقی وفاحشه خانه نشین مخلوط نکردی درکاخ تنهاییت نشستی وسرودی وآخرین انها همان صبح دروغین بود که احسا س واندیشه تو بما گفت همه چیز دروغ است اما کسی غیر از من نفهمید که ما با جه دروغ بزرگی وارد چاه ویل میشویم .

     من اکثر دیوان های اشعا رت ار  دارم وتنها ترا درمیان شاعران معاصر بزرگ خطاب میکنم  بقیه تنها با واسطه ها و رابطه ها بزرگ شدند با چند رباعی و چند خط نثر از مد افتاده . شعر تو همیشه تازه است مانند همان شهد انگوری که از آن نام برده ای انسانرا مست میکند .

    من مینویسم نوشته های من نیز مانند اشعار تو  مانند یک اینه شفاف و خالی ازهر غباری است  درپشت سر آنها چیزی نیست .

    تصور من از درختان  همان درخت است وا انسان همان انسان  نه نقش خیالی را بر آب بزنم وگل دست کنم و عروسکی بسازم به میل واشتهای دیگران .

    نوشته های من از دسترس بسیاری دور است تنها عده معدودی آنهارامیخوانند که شایستگی انرا دارند  من هیچ شاهکاری را به خرج نداده ام شاهکار من همان زندگی نامه خود من است که مشغول نوشتن آن هستم هر چه هست شیره جان وهستی خودم میباشد  ومن حق دارم هر کلامی را که مینویسم محترم بشمارم  واز کارهایی که میکنم بر خود ببالم  درانتظار هیچ صاحبدلی نیستم صاحبدلان  امروز همه به زیر خاک رفته اند ودرکنار تو ارمیده اند .وجایشانرا مشتی هو چی  گرفته است که به نرخ روز نان میخورند .

    آخرین باری که به همراه  دوستانی شام را درکنار تو در ر ستوان چاتانوگا خوردیم هیگاه یادم نمیرود چه مغرور وآن دوست   که پدرش یک ارتشید باز نشسته بود د رانتظا رلطفی از طرف تو بود که توتنها به یک دوستی وسلام اکتفا کردی در تمام طول شام من تنها ترا مینگریستم ویک کلام  حرف نزدم  ./دیگر هیچگاه تراندیدم تا بار سفررا بستم خوشبختانه  دران صبح دروغین من هیچ نقشی نداشتم چون تضاد منفعی نداشتم خودم بود وخودمرا میخواستم میل نداشتم گم شوم .

    کتاب تو جلوی روی من است برگ برگ برگ شده مانند گلی خوشبو که کم کم برگهایش میخشکد ومیریزد اما من آین  گلهارا در میان جانم نگاه داشته ام وچقدر امروز خوشحال بودم که تو دیگرنیستی تا دراین نکبت زجر بکشی روح حساس ترا خوب میشناختم ومیدانستم چقدر ازالودگی ها بیزاری .

    از شوق این امید نهان  زنده ام هنوز / امید یا خیال ؟  کدام است این  کدام ؟ 

    بس شب دراین امید رسانیده ام به روز / بس شب دراین امید  رسانده ام به روز 

    روانت شاد  وروحت با فرشتگان آمیخته باد که خود یک فرشته بودی آ مدی وزود هم رفتی .

    تقدیم به ” شادروان نادر نادر پور ” شاعر بی همتای ما .

    ثریا ایرانمنش /15/06/2021 میلادی !

  • کجا میروم ؟

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    صدایی در قفل پیچید وصدای ترا شنیدم که  میگفتی  چرا این قفل لعنتی باز نمیشود ؟ نمیدانم چه ساعتی  از شب بود ! ناگهان از خواب برخاستم ومیان تخت نشستم و گمان بردم هنوز درخانه قدیمی ام و درب وسط را قفل کرده ام   چراغ را روشن کردم !!! نه در یک شهر غریب درمیان ملافه های بهم پیچیده وگرمای طاقت فرسا  وترس چه کسی داشت درب خانه را باز میکرد ؟ جرئت بیرون آمدن را نداشتم  به هرروی آهسته برخاستم کرکره هارا بالا زدم تا راه فراری داشته باشم رفتم روی بالکن ! هوا عالی خنک همه جا رو.شن اما میترسیدم به راهرو برگردم .تمام شب روی تابلتم چرت زدم  بی انکه لحظه ای بخوابم  هرچه خبرهای راست ودروغ زرد وقرمز بود خواندم …بیاد ندارم چگونه بخواب رفتم صبح اهسته برخاستم ونزدیک قفل درب خانه رفتم کلید چرخیده بود !!! ایا کسی میخواست وارد شود ؟ وایا همسایه  عوضی کلید را درقفل خانه ما فرو برده بود ؟  تمام روز بی حس وبی حال …… شاید میل  داری بخانه برگردی ! اما اینجا آن خانه نیست وتو آنرا دوست نداری هیچوقت دوست نداشتی بالجبار گاهی خودترا باینجا میکشاندی به عنوان ئعطیللات ویا برداشت کمی پول از حساب ومیرفتی وزمانی برگشتی دیگر حتی درتختخواب دونفره هم نخوابیدی  روی کاناپه کنار میز مشروبات خوابیدی دکترقذغن کرده بود حتی قطره ای مشروب بنوشی اما صبح همه بطری ها خالی بودند حتی بطری های شرابی که من درآشپزخانه پنهان کرده بودم وتو خودترا بخواب میزدی  همسایه هاظاهرا دلشان برایت میسوخت به دیدنت میامدند ….چرا ایشان  اینجا خوابیده  ؟ برای انکه توالت  کنارش هست ومیتواند شب آهسته از در بیرون برود واز باری مشروبی تهیه کند روزهارا میخوابید ی یا خودرا بخواب میزدی پولی دربساط نبود من با خیاطی چندر قازی برای غذا روزنه  درمیاوردم وتو زیر چشمی مرا می پاییدی  دلت هوای معشوق را کرده بود به امریکا رفته بود وتوبرایش کلی پول حواله کردی ما دیگر جزیی از اثاثیه  کهنه خانه شده بودیم .اینهارا برای این نوشتم که بتو بگویم ایکاش قبلا ترا بهتر میشناختم  ومیدانستم زیر چه فشاری قرار داری روز اول بمن گفتی اما من فراموش کردم سعی کردم فراموش کنم زیر یک فشار روحی یک فشار ناشناخته من سرگرم مادری برای بچه ها ! درحالیکه دیگران بچه ها را فراموش میکنند وبه مردشان میچسپند روزی هم سربسته بمن گفتی  این منم که به درد تو میخورم ! خندیدم !!! آنروز نفهمیدم دیگر برای همه چیز دیراست هم برای تو هم برای من  تو رفته ای ودرگورستانی که خوابیده ای دوستان قدیمی وجدیت  درکنارت خفته اند  همه چیزهاییرا هم که متعلق بتو بود برده ای صندلی که روی  آن مینشستی روزی ناگهان شکست  فرش را فروختیم تا برایت سنگ   بگذاریم  زمانی که  عکس ترا روی میز میگذاشتم سرنگون میشد تختخواب ناگهان ازهم  وارفت  همه چیزهارا بیرون ریختم ویا بخشیدم ویا درخانه دخترم به امانت گذاشتم  فهمیدم میل نداری یاد گاری ازخودت دراینجا  بگذاری  اموالت  را بیشتر دوست داشتی !  اسوه باش / من آنجا نخواهم آمد  من درجایی دیگر خواهم رفت .

    دلم برایت تنگ شده شب گذشته گمان کردم که برگشتیم به زندگی / تو دریک خانواده مذهبی بازاری بزرگ شده بودی ومن بر خلاف تو به هیچ چیز اعتقادی نداشتم  شبهای محرم مانند یک پرنده بال میزدی مشروب نمیخوردی   همه میکده ها بسته بودند اما درخانه هم جرئت نمیکردی مشرو.ب بنوشی میترسیدی آن ترس همیشگی ترس از جهنم !!با تو بود میرفتی کنار میز مشروبات می ایستادی دوباره بر میگشتی وتاصبح دورخانه میچرخیدی به همه بد وبیراه   میگفتی فحاشی میکردی عصبی بودی .صبح زود لیوانی را ناشتا سر میکشیدی وپشت بند آن یک کاسه چینی اب یخ که مادرجان برایت اماده کرده بود به درون  شکم خالی خود میفرستادی دیگر تو نبودی  آن شیطان وحشی بیدار میشد وهمه میگریخیتم تا زمانی که سوار اتومبیلت میشدی وبسرعت برق خودت را به خانه بزرگ میرساندی تا درکنار منقل وروی زانوی ان زن چلاق بیفتی بوی او عطر بوگندوی او ترا جادو  میکرد وتا نیمه شب دیگر خبری از تو نمیشد  .چقدر آرزو داشتم کنارت بنشینم همه آن صفحات موسیقی وکلام برای تو بود وتو نمی فهمیدی همه گریه های من برای تو بود وتو اشگهای مرا نمیدیدی .دیگر هرکدام خیابانی جداگانه را گرفته بودیم وبسویی میرفتیم ظاهرا همسر  بودیم اما باطنا تو درپی فرصتی بودی که مرا بشکنی میل نداشتی بدرخشم ………با سکرتر چاق و چله روسی ات خوش بودی او مادرخوبی برایت بود ایکاش من فهمیده بودم که تو به مادر بیشتر احتیاج داری تا به زن بدبختی این بود که من به شوهر بیشتر احتیا ج داشتم تا یک بچه لوس وننر !واین چنین  بود که بار سفررا بستم .

    حال امروز زیر دوش آب سرد بیاد تو افتادم  چقدر از دوش گرفتن صبگاهی من عصبی بودی همه جا آنرا مانند یک اعلامیه پخش میکردی وصدایت را که نیمه شب میخواستی قفل را بشکنی ! آسوده بخواب در ارمش ابدی اما من انهایی را که میان من وتو جدایی افکندند  هیچگاه نخواهم بخشید یکی از انها همان زن چلاق است . من به جادوی سیاه اعتقادی ندارم اما او جادو گر بود همه اینرا میدانند .ث

    پایان/ ثریا ایرانمنش 14/.06/2021 میلادی !

     

  • مرد ریا

    یک دلنوشته در یک غروب داغ   .‌

    هر بار که نگاهی به باغچه می اندازه زیر لب مبخوانم که ؛آشیونم را گل خود رو‌گرفته. / سبزه از هر سو تا زانو گرفته 

    بر میگردیم ونگاهی به صندلی خالی میندازم که به جا ی او یک کوسن با عکس سگ عزیز دردانه   چاپ شده روی یک کوسن . نشسته  حال قرار است که خواهر زاده این سگ عزیز دردانه  چند ماه دیگر به خاله اش ملحق شود. ارزان است تنها دوهزار یورو !!!!!: 

    نگاهی به عکسهای تو می اندازم. واز خود میپرسم که تو‌چه وقت میخوابی. خرید تر ا چه کسی انجام می‌دهد  به کارهای خانه ات چگونه میرسی تو که همیشه درون آن سوراخ آشپزخانه مشغول جدال با دیگران هستی  .

    با بی میلی وخستگی باغچه را آب دادم غذایی به گلها رساندم گناه آنها نیست که در بالکن من نشسته اند  گناه از من است که بیهوده مانند یک توپ  پینه پونگ بر زمین  خوردم وبه میان سفره ای افتادم که کسی در انتظارش نبود. همه روی گرداندند. دختر .همین دختر با چهار مرد تنومند  برابری و کار کرد وهنوز هم می‌تواند در ظرف یک ساعت. خانه را زیر وزیر کند   حال در اینفکرم که آن مردم بیچاره تشنه بدون آب. بدون غذا در حسرت  یک سفره چگونه دل به کسی بستند وامید به کسی بستند که  مانند توپ والیبال از این دست به اندست می‌شود هر،گاه مست است اشعار عاشقانه وطنی میخواند زمانی که هشیار است  زبانش تیز می‌شود چه خوب من از روز اول  از او بیزار بودم  درهمان موقع که داشت  زورکی سوگند میخورد میدانستم این  بچه  رشد نخواهد کرد ناقص است ممکن است از نظر هیکل هر روز گنده وگنده شود اما. در سایر موارد بسیار حقیر ونا کار امد است  حال  دیگر دل از همه بریدم سر زیر پر کشیدم .

    هوا آنقدر داغ است وگرفته که حتی بالش‌های من گویی از درون فر بیرون آمده اند  تازه اول عشق است هنوز تابستان نرسیده 

    به هر روییدرد دلی  بود و در بیحالی وبیخیالی بیاد آن جوان بدبختی هستم که در روسیه داشت روی قبرها را تمیز می‌کرد وخوشخال بود که …..مثلا آزاد است ، پایان قصه .

    ثریا. /شنبه  دوازدهم ژوئن  دوهزارو بیست ویک 

  • سایه ابرها

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا 

    این وب گردی ها و ولگردی های روی این اسباب بازیها گاهی هم منافعی دارد ! 

    روز گذشته  روی دفترچه ام مینوشتم  و در بالای صفحه نوشتم که ” من هنوز به قلم وکاغذ وفادارم  آن دکمه ها تنها افکار انسانرا میمکند ومیدزدند ومیبرند ” نتیجه؟ بلی نتیجه این شد که نیمی از روز من اینترنت نداشتم  تلفن نداشتم  ارتباطم با دنیای خارج بکلی قطع بود حتی تلویزیون هم نداشتم  ازرو نرفتم وبه نوشتنم ادامه دادم تا سر انجام توانستم از طریق موبایلم به دیگران اطللاع بدهم آهای  مردم شریف ابادی من اینترنت ندارم……. پس از هشت ساعت اینترنت آمد وهوای خانه تازه شد !!!و تازه   فهمیدم ابرها نیز میتوانند بخوانند . 

    کاناپه  عروسکی من از راه رسید شبیه کاناپه  خانه های دیزنی لند است  بنا براین باید آن میز نره خر را نیز بر میداشتم حال برای نوشتنم جایی ندارم  یا باید بروم  به آشپرخانه  روی میز آنجا مشغول کار شوم ویا درهمین  جا کمرم را خم کنم تا بینی ام به زمین برسد .

    د ر وبگردی ها به قصه های مجید برخوردم پسری جوان که دریکی از دهات دورافتاده روسیه باهمسر روسی خود زندگی میکند دلم به درد آمد ورودی خانه وآپارتمانی که تنها یک اطاق بزرگ بود واو توانسته بود با کمک جعبه های شرکت ” آکی” برای خود اشپزخانه ای نیز بسازد وکاناپه ای که تخت میشد وروزها مبل وهوای یخبندان وسر ما این جوان چه  چهره شاد وخوشبختی داشت  چقدر خوشبخت بود ورزش میکرد گیاهخوار بود ومدیتشین میکرد وهمسرش مانند بلبل فارسی حرف میزد !!؟ .مادر خانه اگر میهمانی خارجی داشته باشیم ” اجازه نداریم غیر از  زبان آنها حرف بزنیم !  حال زندگی اورا دنبال میکنم پسر نوجوان نمیدانم  این همان مجید  سالهای گذشته بود  که کتابی زیر عنوان قصه های مجید بود ؟ یا اینکه تازه است  شبها به قصه های او گوش میدهم وگاهی نمی اشک گوشه چشمانم مینشیند که ما چه ملت وحشتناکی بوده وهستیم وتا چه حد ناشکریم واو چقدر خوشبخت بود  خوشبختی از همه زوایای بدن او مانند عرق پیکرش تراوش میکرد .

    چه ساده وصادقانه باهمسرش دریک بیغوله که نامش را آپارتمان گذاشته وخوشحال بود آنرا خریده است زندگی میکرد کارش تدریس ودرعین حال نویسندگی بود میزی کوچک باندازه کامپیوترش با یک صندلی پلاستیکی همه دفتر کار اورا تشکیل میداد؟ ولاتهای گنده بیسواد سوار بر سر زمین ما درپشت میزهای گنده هنوز لام را از لاف تشخیص نمیدهند  این است فرق بین ادمها . 

    همه چیز دران دهکده ارزان بود با ماهی سیصد وپنجاه دلار حسابی زندگی میکردند سری هم به خانه مادر زنش میزد همان زن روسی گنده با بازوان پهن که داشت پیراشکی سیب زمینی برای شام آماده میساخت .

    خوب است / توانسته خودرا با آنها وفق بدهد ومن هنوز لبه صندلی مینشینم وهر آن درانتظار آن هستم که برخیزم . به کجا؟  سر زمین تو همین جاست سعی کن از آنچه که داری لذت ببری بیگانه بیگانه است اوهم درآن سر زمین قطبی بیگانه بود اما محقلی گرم برای خودش ساخته بود خوشبخت بود درس هم میخواند ما ملت پرتوقع وپر افاده خیال میکنیم که از بینی فیل افتاده ایم درحالیکه درکنا رتاریخ جهان جایی نداریم وبیرون وخارج از مرکز  دور خود مانند یک سیاره مرده میچرخیم وهنو هم دست از ریاکاری ها دروغ ها وبازی با سرنوشت دیگران برای نمیداریم عده ای  خونخوار حاکم بر سرنوشت ما شده اند کرمهایشان زالوهایشان نیز درکنار ما راه میروند وما هنوز مشت گره کرده درهوا به دنبال رویاها میگردیم .

    چشمان ما به دنبال ” برند”هایی است که مارا به این روزانداختند وهنو زهم باید طرز استفاده ازآنهارا فرا بگیریم تا ازاین محل به آن محل برویم وپز بدهیم . قصه های مجید برای من بسیار جالب ودرس بررگی بمن داد امیدوارم موفق باشد . پایان 

    نوشتن روی این میز سخت است تا نوشتاری دیگر شما را بخودتان میسپارم .

    ثریا ایرانمنش / 11/06/2021 میلادی !

  • از هم گریختیم

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    از هم گریختیم وان آتشین  پیاله دلخواه را دریغ بر خاک ریختیم !!!!!

    این کاری بود که ما ایرانیان انجام دادیم فریب بزرگی بر سر ما فرود آمد: 

     بنام مردان وز نان روشنگرا و روشنفکر ودو دستگی ونفاق ودو طبقه شدن جامعه که امروز بشکل مضحک وخنده دار ان  دوباره شکل گرفته است وعده ای دهاتی ویا شهرستانی ویا تازه واردین از اقوام دیگر درجایگاه بزرگان نشسته اند وزیر دستانشان برای قطره ای آب  له له میزنند .

    شب گذشته >بنیاد نوروز>  توانسته بود چند تانکر اب را به روستاهایی که بی آب وبدون غذا بودند بفرستد بیست روز  بود که آن طرفها اب نبود درعوض مادر مهربان برایمان واکسن های کشنده میفرستد ! بجای اب وغذا !و والاگهر که  سر انجام تصمیم کرفتند شاه بشوند ! کمی دیراست عزیزم . زیادی  برای اینکار پیر شده ای همان بهتر که  روی  صندلی هایت معلق بزنی وبا دموکراتهای چپول تازه به دوران رسیده حال کنی آنها بیشتر بتو حال میدهند تا مردم گرسنه وتشنه ودربند اسیر سر زمین ایران که دارد رو به فنا میرود . 

    برای چه کسی میل داری پادشاهی  کنی ؟  اکثر بازار آنهاییکه برایت سر ودست میشکستند نیز ورشکسته ویا دکانشان را تخته کردند مگر آنکه دربیت بزرگ تصمیم ارباب عوض شده باشد وترا برای قربانی بفرستند .

    هنوز سر به هرکتابخانه ای میزنم  از طریق همین دستگاههای منحوس هنوز  نوشته ها وگفته ها وسروده های همان بچه های قدیم زیر نام های دیگر به چاپ رسیده است و هنو ز آن مارمولک پیر درکنج پاریس دارد زیر آفتاب داغ نفس نفس میزند تا سر انجام خودرا به روی صندلی ریاست بکشاند با مشتی پیرو پاتال زوار دررفته مردنی ….نه گمان نکنم بتوان آن ویرانه سرارا به این زودی تعمیر کرد باید انرا ویران ساخت واز نو با معماری جدید وطبق دلخواه ارباب بزرگ آنرا ساخت  دیگر نمیتوان بر فرار هیچ مدرسه ای نوشت که ” توانا بود هرکه دانا بود / زدانش دل پیر برنا بود / ! همه اینها به زیر خاک رفته اند واز اذهان فرار کرده وفراموش شده اند . مجسمه کاوه آهنگر را ازجای برداشتند  نماد ضد ظلم وستم بود بر ضد ضحاکان زمانه از مجسمه نیز ترسیدند . حال دربین حیوانات مشغول کاوشند تا یکی را برای ما بفرستند  وواکسن ها همچنان قربانی میگیرند .

    روز گذشه دردست زنی مسن روزنامه ای دیدم که نوشته ای را از بیل گیت چاپ کرده بود در بیست واندی سال پیش که ”  جمعیت دنیا باید کم شود با واکسنهای کشنده ”  درکانال تلگرام آنرا دیدم .  بلی ایشان به زمینها احتیاج دارند به هوای تازه برای مزرعه حیواناتشان وانگورهای شفاف برای شراب ….غیره 

    مردم اکثر زمین هارا دراختیار دارند  حال یا باکمک پلیس وکشتار آنهارا میگیرند همان کاری را که در اهواز ما انجام میدهند تااعرابی  برای خود یک سر زمین جدید بوجود   اورد  ویا با کمک کارهای بهداشتی وهنر مندانه وکمک های دیگر ! ….وسرانجام شاید تجزیه ای صورت بگیرد تا خیال آنها راحت شود وبهتر  بتوانند  کنترل خودرا انجام دهند >

    من باید روز روشن در زیر نور چراغ بنویسم آفتاب تا انتهای اطاق  میرسد  واطاق را داغ مانند جهنم میسازد باید کرکره هارا پایین بکشم من به این افتاب در زمستان احتیاج داشتم  نه د رتابستانی گرم وداغ  بنا براین به سختی میتوانم کلماترا بیابم وذهنم را متمرکز کنم روی انچه را که مینویسم .

    هنوز با کاغذ وقلم رابطه ام قطع نشده وشب گذشته  داستانم را شروع کردم روی کاغذ بهتر میتوان نوشت این دکمه ها و این دستگاه افکار  ترا میمکد و میخورد واز بین میبرد .  

    بیادروزهایی هستم که هفته ای یکبار با دوستی برای ناهار به دشت وکوه وصحرا میزدیم  ناهاری وشرابی خریدی این تنها تفریح ما بود وامروز او پیر وفرسوده درگوشه ای نشسته حتی خریدهایش را آن لاین انجام میدهد نگران مرگ خویش ویا همسرش میباشد !!! ومن دراین گوشه هنوز با تمام قوا بآآن  بیماری وحشتناک میجنگم گهی عریان وگهی پنهان خودی میارایم تا دیگران ندانند درپس پرده چه ها میگذرد .

    پایان / ثریا ایرانمنش / -09/06/2021 میلادی !

     

  • هچنان ا دامه دارد

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    ……..ای فراز آمده از جنگل کور  !/ هستی روشن دشت / آشکارا بادت  / بر لب چشمه خورشید زلال / جرعه  نور گورا بادت /

    با دیدن  گروه دسته وسینه زنان این مردان ناشناس با چهره های ناشناس تر از قومی دیگر از دیاری دیگر با نام های عوضی که خود را  داخل مردم ایران انداخته اند  انهارا نیز الوده سازند که ساختار . 
     نسل ایران وایرانی  تبار باید از میان برود مانندهمان تمدن ابدیش  تمدنی که از بدو خلقت بوجود آمد وتا امروز با هر جدالی بود آنرا نگاه داشت حال با کشتن   فرزندان وطن وبر باد دادن باقیمانده باید نسل ایرانی تبار از خاور میانه برداشته شود  وداعش ها وداعش زادگان جای آئهارا بگیرند  / گله گذاری واینکه چرا فلانی با فلانی دم خوراست بیهوده است انهاییکه میدانند چگونه وارد  آن بارگاه بزرگ بشوند شده اند وبازی بآنها ودرکنار آنها بودن برایشان احوال بهتری  دارد تا برگردند به میان مردمی که دیگر گروه گروه با هروسیله ای که هست انهارا به آن دنیا میفرستند با هواپیما کشتی اتش سوزیها ویرانیهای بمب ها ( اینها دستوری است صادر شده  ومهر سرخ وزرد وسیاه ) خورده است نسل ایرانی باید از بین برود ما پس ماندگا ن نیز خودما ن  با پای خودمان بسوی ابدیت خواهیم رفت از بابت ما خیالشان راحت وبقول معروف بگذارند سنفونی بیخردان برای زینب خاتون سینه بزنند واشک حسرت بریزند تا کاسه آشی به انها داده شود یا گردی ویا لقمه ای  آنهارا لازم دارند. 

    دیگر نمیتوان چیزی درباره تمدن بزرگ ایران زمین نوشت به همان گونه که آشور وکلده وبابل ارمیان رفتند وتنها کتابهایی بوجود  آمد و درباره انها نوشته شد فیلمهایی دستوری ساخته شد ودرمیان  کتب مقدس نیز نامی از آنها برده شده است حال ما بنشیینم وکلمه ” فرعون را تجزیه کنیم که ریشه آن از ازل در زمینه  میتراییسم بوده است کاری عبث وبیهوده ووقت تلف کردن است .

    درفکر شروع نوشتن کتابی هستم  شاید درطی  همین  روزها انرا شروع کردم حیف است آنهمه خاطرات تلخ وشیرین با من درخاک فرو روند  افسانه ای است که بچه ها انرا میخوانند  وبیاد بزرگانشان  شاید هم قطره اشکی ریختند بچه های امروز دیگر ایرانی نیستند یا عرب ومسلمان زاده اند ویا درخارج تلو تلو میخورند . ویا بکلی فراموش کرده اند که کجا بودندتنهامزه ترشی لیته ویا خورش کرففس ویا خورش بادمجان یا زرشک پلو را را بیاد میاورند . بنا براین خیال اقایان از بابت انها نیز بکلی جمع است !!

    فردا دیگر ایرانی وجود نخواهد داشت وآنهایکه برگه ” من رای نمیدهم “را در دست داشته اند  شناسایی شده بسوی چوبه مرگ روان خواهند شد  ریاست جمهوری آن از پیش تعیین  شده ودر تابلوهای نوشته   شده “مانندهمان روباه بنفش با کلید جهنمی خود !!!  “اگر حیوانی را نیز برای رهبری شما فرستادیم  اورا ستایش گرده واز او فرمانبرداری نمایید ” ………واین حیوان را فرستادند وحیوانات دیگری را نیز تربیت کردند برای اداره  امور و به غارت  بردن همه منابع زیر وروی زمین  وهمه راهها به روم ختم خواهند شد .

    بگذارید  جناب …… سنفونی احمق ها ساز خودرا بنوازند زیرسایه  همان رهبری. 

    عشق شادی است / عشق ازادی است /  عشق  آغاز ادمیزادی است / عشق اتش به سینه داشتن است  / دم همت بر او گماشتن است ………” سایه”

    پایان 

     ثریا ایرنمنش / 08/06/20201 میلادی ( تاریخ ماهمین ست بقیه بیهوده اند ) !!

  • سپاهی

    ثریا ایرانمنش “لب پرچین ” اسپانیا !

    من مست و تو دیوانه  / مارا که برد خانه / صد بار ترا گفتم  کم زن دوسه پپمانه 

     ای چشم وچراغ  دل  روشن زتو شد محفل / تو شمع همه محفل من سوخته پروانه 

    بارهازیر لب تکرار کردم که امروز بنویسم  نامه ای خطاب به سپاه وبگویم دست بردارید از کشتار و بشوید سپاهی و همراه ملت  بسوی ازادی گام بردارید ……. سپاهی وسپاهی گری  یکی از شریفترین کارهای زمانهای قدیم بوده است .

     وافتخار آمیز  .اما گفتم ! بمن چه مربوط ا است مه نه سر پیازم ونه ته سیر نه یک وجب خاک دارم که دران بمیرم ونه ثروتی ونه مالی  بیهوده چرا خودرا داخل دیگ بزرگ اش شله قلمکار کنم ؟  بعد هم آن مردم  ؟ که یکروز مادرند فردا زن پدر  یک روز مرد خدایند فردا اهل ریا ؟! از دست همان مردم بود که سه بار جای خود راعوض کردم تا دیگر چشم درچشم آنها ندوزم ونشناسم ونگویم کی هستم وکی بودم وچرا هستم وبرای چی هستم ؟ ….

    بمن چه مربوط است .  همه انهایی که میدانستند ومیتوانستند بسرعت رنگ عوض کردند موهای بورشان  رفت زیر حجاب وابروهای نازکشان با کمک قلم مو به دو دسته بیل سیاه تبدیل شدند وسجاده پهن شد ودیگر اجاره هفتگی مردان هم نبودند اگر هم  گاهی اجاره ای میشدند  از اهل همان بخیه …. اگر شاعر بودند فورا سر قلمرا کج میکردند  برای ملای ده وبیسواد میسرودند واورا تا عرض اعلا حتی بالاتر ازخدا میرساندند . اگر نویسنده بودند  سر قلم رایا دکمه های ماشین تحریر را برای نو آوران  آماده ساختند واگر مردی معمولی بودند فورا یک کلاه پوستی شهر سنتانی  را بر سر گذاشتند که تحفه دهاتشان بود وهمراه  قافله به حرکت درآمدند …

    من نشستم به تماشای این نمایشن غم انگیز وویرانی سر زمینی که درآن زاده شده بودم امروز نمیدانم گور مادر کجاست و گور پدر کجاست وخانه ام درکجا بوده  ودرکدام محله به دنیا امده ام با ان قیافه ها پر افاده فامیل مادری  که باد کرده بودند گویی همین الان خواهند ترکید وفامیل پدری که تریاک اولین عشق آنها بود وهنوز هم هست.

    چرا من نخود این اش بی مزه باشم برای کی برای چی ؟ این چند خط را نیز مینویسم برای آنکه سرم گرم باشد وخطی بماند بیادگار اگر روزی زبان وخط ما عوض شد بگوییم این بود زبان مادری وپارسی !!!

    رو زگذشته مردی همانند جادوگران فیلمهای کارتنی کریسمس با چند شاخه گل پلاسیده  راحت داشت جای مقبره شاد روان فریدون فرخ زادرا نشان میداد وآن چند شاخه گل را نیز روی بقیه انبوه گلها وسبزه ها گذاشت معلوم است کسانی هستند که هرروز به انجا وان گور  میرسند   روی قبر او نوشته بود بشما سلام میگئویم از همان سلامی که از رادیو ویا تلویزیونها به شما  میگفتم وشعری از خود او درکنارش آمده بود حال ازخود میپرسم این مردک رفت تا ادرس بدهد ؟؟؟ آن جانورانی که اورا مثله کردند حتی از مرده او میترسند مانند شاه مرحوم چه اصراری داشتی  تو همه این راههارا با دوربین نشان دهی ؟ از این قوم مغول بدتر هر چه بگویی برخواهد آمد .

    حال من بنویسم ای مرد جوان عضو سپاه آدمکشان تفنگت را زمین بگذار وسپاهی  شو با ملت همراه ! .اول ازهمه تفنگ را بسوی چشمان من نشانه خواهد گرفت . 

    نه بهتر است هما ن شعرهایم را بنویسم  یا نثرهای پاک شده را تا عمر بسر اید  آرزویی ندارم برای هیچکس و هیچ چیز همه ارزوهایم فنا شدند و برباد رفتند همه عشقهایم دروغین بودند همه دوستانم از بهترین دشمنانم بودند وهمه آنچه را که بافتم شکافتند وبه نخ تبدیل کردند وتپه ای از نخ جلوی رویم گذاردند …… تنها ارزویم سلامتی آن بیچارگانی است که ناخواسته همره من پای به این جهان بی بنیاد نهادند وامروز مجبورند مرا تحمل کنند . 

    نه چیزی برای گفتن دارم ونه چیزی برای نوشتن . پایان /

    ثریا ایرانمنش -7/06/2021 میلادی 

  • کجامیروی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”  اسپانیا !

    آه…دیر یست که من مانده ام ا ز خواب  به دور /مانده در بسترم  و دل بسته به اندیشه خویش 

    مانده در بسترم  و هر نفس از تیشه فکر  / میزنم بر سر خود تا بکنم ریشه خویش ………” سایه ” 

    آیا دوباره روزی من راه باریک سر سبز را خواهم دید؟  .ایا دوباره د ر ان  آفتاب نیمه جان دستی بر شاخه های خشک گل کشیده دل به درون اطاق خواهم داشت ؟ دیریست که فراموش کرده ام اطاق  او چه بویی دارد وخود او چگونه ناگهان پیرشد . 

    من از مشگل جهان حرف میزنم از پیر شدن درگوشه یک اطاق تنهایی واز بندهایی که بر دست وپاهای ما هرروز قطور تر میشوند  . من از اشاره درختان با گلها نمیتوانم سخن بگویم  چرا که دیگر آنهارا نمیتوانم لمس کنم  ره گریزی هم نیست زندانی که ناگهان مانند یک طور ماهیگیری بر سر ما فرود آمد .وهمه درون آن صید شدیم ودست وپا میزنیم برای فرار برای گریز اما بی فایده است .

    حال آشیانه خوب من جای دشمنان است  ومن در آن خاک بیگانه ودراین خاک نیز بیگانه ای بیش نیستم .در اسمان آبی وخاکستری سرزمینم اینک  دودهای  الود ه  وسیاه درهوا پراکنده اند وروی زمین عقرب ها زالوها وکرمها ی مرده  ویا مارهای زهر آلوده راه میروند   ومن درمیان آن خاکستر داغ  خاطره ها خودرا پنهان ساخته ام .

    امروز در دوزخی وحشتناک زندگی میکنیم برای فرار راهی نداریم غیر از گردش درخیابانهای یک شکل ویک اندازه وساختمانها ی پست  ونا نجیب درمیان فاحشه ها وروسپی ها مردانه وزنانه وخودفروشان سیاست  .وبیماریهای  ناشناخته یا شناخته   از درون  روده مارهای زهری بیرون کشیده بسوی ما روانند .

    در میان زمین وهوا درخلایی نا پیدا  درمانده  راه میروم وبی هیچ فریادی یا شکو.ه ای  وتنها آروزیم این است که هرچه زودتر از این اتش به آتش ابدی سفر کنم  دیگر پاهایم چابک وتند نیستند  دیگرکجا بروم > به کدام سو ؟  راهی را نمی شناسم همه راهها به یک نقطه ختم میشوند .

    سیل مردمان بی درد را میبینم  با خریدها ی بزرگ وگران قیمت از مغازه های بی ارزش با البسه وچیزهای بی ارزش خودرا بزرگ میکنند گویی درکنار یک کشتی تفریحی درکنار ” پرنس| بزرگ جای دارند .

    ” او ” خوب میدانست  با چه کسانی بخوابد وکجا بنشیند وکجا برود تا امروز اورا نگاه دارند  من ساده دل  دربند فقرا وبیچارگان بودم وآنچه را که برتن داشتم نیز می بخشیدم وزیر نیشخند های استهزا آمیز  آنها عریانی روح خودرا نشان میدادم  وچه بی تفاوت میگذشتم گویی دنیا همیشه با من همراه است .

    روز گذشته به یک مبل فروشی رفتم تابرای خانه مبلی تهیه کنم در انتهای فروشگاه  کاناپه ای تنها به دوراز همه  زیور ها افتاده بود  فروشنده مرا به هرسو میکشید اما دلم برای تنهایی ان کاناپه  قدیمی سوخت انراخریدم  با یک صندلی کوچک وگفتم بس است همین برایم کافی است  دخترک دوکوسن بمن هدیه داد وازاین خرید من درشگفت  بود ! گویی آن کاناپه خود من بودم غریبانه درگوشه ای درمیان انهمه ابهت مبلهای سنگین  چرمی وپلاستکی افتاده بود …….حتی قیمت آن  در زیر یکی از تشک هایش پنهان بود چه ارزان! خودمرا خریدم  همراهان مرتب میپرسیدند   واقعا این کاناپه  را دوست داری کمی سفت است  گفتم عیبی ندارد او مظلوم تر از همه درانتهای مغازه خوابیده بود قدیمی بود بشکل خود من  از آن صندلیهای ومبلمان چرمی با رنگهای نا موزون بیزارم مانند یک لاشه مرده درگوشه اطاق تو میافتند وپس از مدتی باید تکه های انهارا جمع کنی این یکی هنوز باکره بود خیلی تمیز وبا فرم  های قدیمی دوخته شده بود بو دخترک فروشنده گفتم ” من کمی قدیمی شده ام !!!! وکهنه های قدیمی را  بیشتر دوست دارم .صندلی بزرگ خودرا نگاه میدارم  وان کاناپه قدیمی را که سالهای  سال مانند یک دوست مهربان  درکنارم بود باید کنار زباله دانی بگذارم  مگر چند سال دیگر زنده ام  وبرای چه کسانی خانه را تزیین کنم ؟ برای ارواح  یا حیوانات امروزی ؟ آنها از هرنوعش را درون کشتی های بزرگ خود  / درون کاروان کارهای بزرگ خود  درون خانه های  بزرگ خود !!!! دارند برای من تنهاهمین یکی کافی است …….

    خواب می اید ودر چشمم نمی یابد راه / یک طرف اشک  رهش بسته  ویک سوی خیال 

    نشنوم ناله خود را  دگر از مستی درد /  آه ..گوشم  شده کر  یا زبانم شده لال 

    پایان / یکشنبه 06.06/ 2021 میلادی !

     

  • نامادری

     ثریا ایرانمنش  ” لب پرچین ” اسپانیا ! 

    جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو / خانه میبینی و من خانه خدا میبینم 

    با صدا ها  وگفتگویی از خواب پریدم نیمه شب بود  آه ….وز وز سماور وقل قل ابجوش را قند را وچای  را ازما گرفتند خیلی چیزها آهسته آهسته از میان ما گم شد وبجایش چیزهایی نشست که دیگر برای ما اهمتی ندارد یا لاقل برای من  همه چیز زیرعنوتن یک بیماری فرضی به زیر خاک رفت حتی همنشینی گل با باغبان .

    نامادری مهربان برای سازمان بهداشت جهانی نامه ارسال فرموده بودند که کمی هم واکسن  برای سرزمین ” من”  ایران بفرستید ؟! ایا آنقدر پیز شده که دیگر همه چیز را به دست فراموشی سپرده یا برایش نوشته اند تا او بفرستد تبلیغی برا ی گروه شیطان پرستان گلوبالیستی . وبگور فرستان بقیه ایرانیان 

    چرا برای سازمان بهداشت وغذا ویا سازمانهای حقوق بشر !! وغیره نمینویسی که  مادران  داغدار درسوز از دست دادن  فرزندانشان شب وروز اشک  میریزند وبجه هایشان همه تنها یک قاب عکس شده است / چرا برای بچه های زیر سن که مورد تجاوز قرار گرفته وبازباید  کار هم بکنند  کمکی نخواستی چرا برای سفره  های خالی مردم ویا زندانیان بیگناه دربند که مورد تجاوز  این آدمخواران قرار گرفته اند چییزی ننوشتی تنها دردر تو واکس بود؟ آنهم این واکسن های کشنده که به همراه کادو به مرد م تزریق میکنند تایک یک  را به زیر خاک بفرستند؟ 

    آه ! عجب حیله کری تو زن ….د رافسانه ها آمده است که ملکه ای فرزندان خودرا قربانی میکرد وخون انهارا مینوشید شاید روح او درتو حلول کرده است بهر روی باید  به سر زمینی که تاج را بتو هدیه کرده  خدمتی انجام دهی اولین خدمت را انجام دادی وآخرین تانگو را رقصیدی حال درست در  همین گیر ودار که مردم  میخواهند برخیزند بر ضد این شیاطین  تو سر گرمشان میکنی  آفرین بتو  مادر مقدس !!!!!  چه خدمتی از  این بهتر که دوباره خودرا بر سر زبانها بیاندازی ومیمونهای  اطرافت  برایت دم تکان دهند. 

    خواب از سرم پریده بود ساعت نزدیک به سه ونیم شب بود وتا الان دیگر نتوانستم چشم برهم بگذارم > 

    چه اینده ای درانتظار سر زمین ما ومردم ما وسر انجام دنیا خواهد بود ؟  رستورانها باز شده اند  اما منوهای را باید از روی موبیال ویا دکمه ای روی دیوار سفارش دهی میکرب روی انها نمینشیند؟! روی لیوانهای دست به دست گشته نمی نشیند ؟ روی بشقابهای  کثیف رستورانها نمی نشیند میکرب تنها روی صفحات منوی غذا مینشیند !!! روی  اسکناسها مینشنید بانکها بسته شده اند  باید از طریق همین  بازیچه مسخره همه چیز را حساب کنی   …..ما درگیر خدایان امروزیم  که بی رحم تر از شیطان پرستان گذشته میباشند داریم له میشویم .

    کاردینالها و کشیشها  کم کم دارند استعفا میدهند  برای اتهاماات واهی تا درب کلیساها بسته شود اما با مساجد کاری ندارند  درحال حاضر دنیا باید با یکنوع اسلام من دراوردی اداره شود  تا دین مبین جدید بر پا گردد ازکجا ؟ از بیت اعظم !

    زیاده عرضی نیست . تا بعد 

    ثریا / 05/06/2021 میلادی !

  • مرده پرستی

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » اسپانیا  

    اسماعیل خویی  شاعر نو پرداز ‌چپ دست ایران از دنیا رفت. خوب این را همه میدانیم  درتمام  مدتی که او در تاریکی خانه های لندن زندگی می‌کرد کسی نامی از او نبرد تنها زمانی نامش دوباره بر سر زبان‌ها افتاد که طی نامه به ولیعهد  ایران. عذر خواهی کرده بود سیل انتقادات وسیله افتخارات بسوی او سرازیر شد ودوباره به چاه فراموشی رفت ،.حال از دنیا رفته خوب هم زیسته  درغربت بهر روی مانند ما اجاره نشین نبود  من چندان به اشعار نو  عشقی ندارم از نظر من شعر نو یک نثر است شاید برای خارجیان. معنی بیشتری داشته باشد اما برای ما که همیشه به وزن وقافیه وضزب  عاذت داشته ایم کمی نا هنجار است بخصوص اگر سیاسی باشد  مانند  احمد خان شانلو همهرا به کثافت بکشد. اما اسماعیل خویی رباعیات زیبایی را در غربت سپرده بود رباعیاتی که دست کمی از خیامنداشتند شاید درد غربت اورا بخود آورده که هی آنچه که تو درعالم هپروت به آن میاندیشیدی تنها یک رویا بود  در غربت هیچگاه ترا ببازی نخواهند گرفت مگر در حد نوکری  باخبر چینی.

    روانش شاد شب گذشته پرویز صیاد با بغض آن اشعار را خواند  دراین ویرانه سرای ما غیراز  بوی کند ماهی  وروغن سوخته  ‌بوی سیر داغ چیز دیگری گیر نمی اید حتی یک دست لباس  با قواره. بهر روی  دیدیم  که ملت شرافتمند ایرانی فرزندان بزرگ زرتشت  بزرگ. مرده پرستیم و برایمان زندگی چند فاحشه یا قاچاقچی های دوران  پیشین ارزش بیشتری دارد تا آنچه که امروز بر سر خاک ما وسر زمین ما می اید این حیوانات میدانند که رفتنی  هستند میخواهند هرچه را که شاه ساخته ویا مردم ساخته اند ویران کنند و یک صحرای بی ابز‌علف  تحویل  ما بدهند ما هم سرمان با یک برگ کاغذ گرم است که خوب «رای بی رای» انگار آنها درانتظار  رای مردم نشسته اند  کسی هم جلو دارشان نیست ارتش  نوکر آنهاست سپاه خودش ویرانگر است وخارجیلنی را هم به سر زمین ما آورده اند کمکی آنها میباشند ملت یا از گرسنگی و قحطی  وبی آبی خواهد مرد ویا دراتش خشم آن حیوانت عقده ای خواهد سوخت ،،،،ما هم برای رفتگان اشک تمساح میریزیم پایان. نوشتار امروز 

    ثریا . چهارم ژ‌وئن دوهزار وبیست ویک میلادی 

  • تیمارستان

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    ای دل ز جان گذر کن –  تا جان جان ببینی / بگذار این جهان را – تا آن جهان ببینی

    تا نگذری  زدنیا هر گرارسی به عقبی /  آزاد شو از این جهان – تا بی گمان ببینی 

    روزی   نوشتم که دنیا یک بیمارستان بزرگ است و امروز با کمال تاسف باید بنویسم که این بیمارستان  تبدیل به تیمارستان بزرگ شد و ما دربین دیوانگانی  راه میرویم که ظاهرا بی آزارند اما در باطن خون را طلب میکنند.

    هنوز بی اعتمادید؟  ویا هنوزامید دارید ؟ من اینده ای را درپیش روی  خود ودنیا نمیبینم روزی در  انسانها چیزی پنهان بود که سر انجام عیان میشد  ولکه های کثیفشان  را می شست و میبرد و شانس زندگی را به دیگران میداد  امروز ما دریک محاصره بزرگ دریک زندان بزرگ اسیریم دیگر آن ساده لوحی و مهربانی در هیچ یک از انسانها دیده نمیشود  امروز همه باید بعنوان  یک مسافر یک برگه را باخود حمل کنیم که در روی آن همان مهر ابدی زده شده همان مهری که روی همه منو های رستورانها نیز دیده میشود  .کجا میروی ؟ چی میخوری ؟ با چه کسی راه میروی چند بار به توالت میروی ؟ .اگر کمی بیشتر  بخواهی حرف بزنی فورا ترا زیر یک خط بطلان میبرند واز معرکه جدایت میکنند ونان نداری تا قوت روزانه ات را بخوری  چنانکه امروز هم چندان نانی دربازار یافت نمیشود .

    چه آروزهایی در کودکی داشتیم و اصراری بود که زودتر بزرگ شویم تا بتوانیم سرخاب مادرا به گونه های خود بمالیم  امروز آن ساده لوحی وکودکی نیز گم شده است همه ازهم گریزانند وآن گنده ها هم نه میخواهند ونه میخواستند  تنها راه برو تنها بنشین وتنها زنجیرت دردست ماست ما آنرا به هرکجا که میل داریم میکشیم وپرودگار چه ادمهای سر به زیر ومطیعی خلق کرده است همه مانند گوسفند بسوی کشتارگاههای خود میروند .

    قیصر ها  وسرداران  گم شدند امروز باید در مقابل مشتی بی خرد زانو بزنیم  اعتماد کنیم  مباد ا به آنها  سوء زن داشته باشیم  نه هراسی نداشته باشید .

    زرتشت ما مرد  ان نی زن ابدی وازلی او مارا لبریز از عشق کرد وامروز أن عشق از ما رویگردان است  باید آن شیطان پرستان را  مقدس شمرد وبه انها تکیه نمیاییم  معلمین کتابهای درسی به دو تعیلم بیشتر علمی نمیدهند  اول دولت سپس ملت  ……. هورا اولی جای خودرا به دیگری داد وسومی برای هیمشه بر صندلی قدرت چسپید ه است پایین کشیدن ان سخت مشگل میباشد کسانی بر این صندلی های  نشسته اند که نشانی از انسانیت ومهربانی درآنها  دیده نمیشود رباط هستند گویی انهارا از اهن وحلبی ساخته اند  از آن  خلوص انسانی  پایین غلطیده و روی فرشهای گرانبهای زیر پایشان غلط میزنند .

    روز گذشته دخترم با افتخار میگفت که امتحانات آخر سال پسرم همه با درجات عالی تمام شدند ؟؟ حال درفکر یک دانشگاه خوب بود ! طفلک معصوم هنوز درهمان زمان خودش قفل شده وکتاب هیلیری وبیل و ابو عمامه  خوب مغز اورا شتسشو داده اند او خیال میکند هرچه را که دران کتابهای دستوری خوانده درست است . او هنوز کشتن هارا ندیده است کشتن دلهارا کشتن ارواح پاک را کشتن قلبها را .وکشتن انسانهای بی گناه را .

    فریادهایی ازهر سو به آسمان میرود بدوید . فرار کنید آتش  سوزی بزرگی در راه است اما مردم آهسته اهسته راه میروند 

    گویی گوش هایشان نیز کر  شده چه چیزی بخورد شما داده اند  تبلیغات زیبایی که شیر  برای قلب شما تجویز میکند ؟ ….

     فرمودند که یکی از واکسن ها روی عضلات قلب فشار میاورد واگر قلبی ضعیف بود غزل خدا حافظی را میخواند  همه آنها همین هستند اما  نباید نامی از آنها برد فورا برایت یک اخطاریه  میرسد که اهای …پاهایت  را کمی از خطی که ما به دور تو کشیده ایم بیرون گذاشته ای …….ایا به دور عیسی مسیح نیز آنها یک دایره کشیدند و او را مجبور ساختند چهل روز  با تکه نانی و کوزه ای اب میان ان خط بنشیند ؟ تا بتواند صلیب خودرا روی شانه هایش حمل کند ؟ همه ما یک صلیب سنگین روی شانه هایمان داریم باید تا آخر خط آنرا با خود حمل کنیم هر روز هم طول ان بیشتر میشود …..دیگر تا پایان  راه چیزی نمانده است

    روز ی همه این رنجها به پایان میرسد وبرای نسل اینده رنجی ازنوع دیگر پدید خواهد آمد .  پایان  

    بر بند  چشم دعوی  – بگشا چشم معنی / یکدم زخود نهان شو  – ا.ورا عیان بینی……….شمس تبریزی 

    ثریا ایرانمنش / 03/06/2021 میلادی 

  • اراده شخصی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !

    کرانی ندارد   بیابان ما  / قراری ندارد  دل وجان ما / جهان درجهان  نقش صورت گرفت / کدامست  زین نقشها آن ما؟ ………….

    هر انسان زنده و اندیشمندی  اراده ای دارد و این اراده است که اورا به جلو یا عقب میکشاند امروز دراین جهان بی بنیاد این اراده را ازما گرفته اند وهرچه را که میل دارند بر ما تحمیل میکنند صنعتی شدن جهان این تحفه را برای ما اورد که دیگر نه بوی گل را ونه بوی سحرا را  احساس نخواهیم کرد .

    اراده انسانی فضیلتی است که  که باید آنرا خوب نگاه داشت یک اراده محکم واستوار هیچگاه نمیتواند انسانی را درهم بشکند من نمیتوانم خودم را مجبور کنم که مانند دیگران بیاندیشم وبمیل آنها عمل کنم یکسال تمام درخانه نشستم تا مجبور نباشم آن پوزه بند کذایی را برچهره  خود ببندم واگر گاهی بالاجبار مجبور بودم آنرا تا زیر بینی ام پایین میکشیدم از آن بعنوان یک تزیین استفاده میکردم نه چنانکه امروز اربابان دولت تا نزدیک پیشانی خود اانرا بالا کشیده وهریک مارک خودرا بر آن چسپانیده است . 

    انسان تنها باکمک اراده خود زنده است وزندگی میکند  درغیر اینصورت با یک ماشین تولید چه فرقی دارد ؟ باید همرتگ جماعت بود ! کدام جماعت ؟ باید اطاعت کرد ! از چه کسانی که شعور وفهم ودانش آنها از یک کودک دبستانی نیز پایین تر است .  هر انسانی دارای یک ارداه شخصی است واز ان اطاعت میکند این اراده از قانون درونی او سر چشمه میگیرد  امروز همه بی اراده مانند ماشین های چوبی دست دردست دیگران که انهارا  راه ببرند وهدایت کنند کسانیکه هزاران بار از ما پایین تر  وبی شخصیت تر میباشند .

    برای  یکی از اعضای مهم مجلس خران اسلامی نوشتم  حاجی ؟ ایا میدانستی که خاله ات درخانه ما خدمتکاری میکرد؟ وهمه افتخارش ” اقا سید ” بود ؟ تنها او خواهر وتو تحفه را درمیان گرفته بودند  امروزتو تکیه برجای بزرگان زده ای چرا که مردم ما بی اراده ناگهان دستخوش یک هیجان ناشناخته شدند ومانند نهنگ های دریایی دست بخود زنی وسر انجام خودکشی زدند من نمیگویم خدمتکاری کار بدی است بسیار هم کار شریفی است اما خود فروشی شما ننگ است بیسوادی وبیشعوری و دوران گذشته با همان اعمال  کهنه بو گرفته درقرن تکنو لوزی ها شما فرمانروا شده اید  این درد بزرگی است .دیگر نامی از دانشمندی زبان شناسی  معلمی  مترجمی نویسنده ای شاعری  درمیان نیست هرچه هست چرندیات اذهان پوسیده شماست که بر جامعه ما حاکم است وچه خوشخیالانه میل دارید این کثافت ر ا به همه جا نیز   نیز صادر کنید وبر در دیوارهای قله های بزرگ وبنیادی نیز آنرا به نمایش بگذارید حال تهوع به انسان دست میدهد .

    من با قوانین درونی خودم عمل میکنم واین قانون هیجگاه بمن خیانت نکرده است حال این تاسف بزرگ ودردناکی است که می بینی این اراده ها درهم میشکنند این اراده  های بزرگ شخصی بی ارزش شمرده شده  وانسانهایی که می اندیشیدند گم میشوند  وجایش را مشتی ابله میگیرند فرقی ندارد چه در سرزمین اهورایی ما وچه درسر زمین سرخ پوستان ویا انگلو ساکسونها .

    یک دیوانه ای صبح سر از خواب بر میدارد وقانونی را به اجرا درمیاوردتاریخ را عوض میکند خود میشود حاکم جهان همه چیز را میخرد بانکها . بیمه ها .وشرکتهای وکارخانه جات تولیدی دراختیار او قرار میگیرند وما باید تفاله هارا جمع آوری کرده به حلقوم خود فرو بریم یا خفه میشویم ویا گرسنه باقی میمانیم درانتظار هیچ / ما سقرا ط را داشتیم افلاطون  را داشتیم مسیح را داشتیم  ابن سینار ا داشتیم فارابی را داشتیم امروز  همه از یادها رفته اند ومردی بیابائگرد وبی سواد سوار بر شتر با خارهای بیابان بر همه جا حکم رواست چرا که هیچکس به ارداه شخصی خود قدرتی نمیدهد وانرا فراموش  کرده مانند یک هسته  خرما انرا   قورت داده است  زمانی قرا میرسد تو میهمان  شخصی شده ای باید به قوانین خانه  او احترام بگذاری  تنها میهمانی وسپس باید بروی وقانون خودترا اجرا کنی اراده خودت را بیابی .

    امروز انحراف اخلاقی  فضاحت اعتیاد کثاقت همه جهانرا فرا گرفته است وشیطان پرستان درلباس های زرین وکلاهای های شیطانی  خود دنیارا درمیان دستهای خود کرفتده اند باید اطاعت کرد ویا زیر ساطور آنها قیمه قیمه شد فضلیت جای خودرا به فضاحت داده است ! . 

    مرگ را برای همین روزها افریدند .

    چگونه زنم دم  که هردم بدم / پریشان تر ست  این  پریشان ما / چو کبگان وبازان بهم میپرند / میان هوای کهستان ما ……..شمس تبریزی 

    پایان /   ثریا ایرانمنش  02/06/2021 میلادی !  /