Category: General

  • باور یا نا باوری

     

    در دنیا کسانی هستند که حاضرند شما جانشان را بگیرید و درعوض به حرفهایشان گوش کنید.

     

    بانوی نسبتاً (دا نشمندی) اصرار دارد بمن بفهماند که پسرش مثلاً در کانادا و در بهترین دانشکده ها (ادبیات فارسی)  می خواند.  باید باور کرد! همه چیز را همانطور که بخورد ما می دهند باید باور

    داشت.

     

    همانگونه که تفاله های علم ودانش و تکنو لوژی را در لفافه می پیچند و در روزی نامه ها و سایر رسانه ها سبک وسنگین کرده بخورد ما می دهند باید آنها را هضم کنیم، مانند ویران شدن دوقلوها – این ساختمان های عظیم و بلند و جایگاه (مارکت) دنیا که ناگهان فروریختند و معلوم نیست زیر چه برنامه های وسیعی از قبل طرح ریزی شده آنهارا ویران ساختند ونامش را گذاشتند (حملۀ تروریستی)!!!

     

    باید چشمانمان را به رو حقیقت ها ببندیم و گوشها را به صورت یک تونل دراز درست کرده وهمه چیز را فراری دهیم.

     

    در دنیای امروز مردم بازیگران نمایشی هستند که همه بصورت خود ماسکی گذاشته اند و در صحنه نمایش دنیا مشغول بازی در نقشهای مختلف می باشند، نقشهایی که به سود و مصلحت آنها تمام میشود، وهمۀ هنرشان اینست که خط فاصل بین نقش و سایه حقیقت را حفظ کنند…

     

    پنجشنبه دوم نوامبر

  • لیلیت

     

    تا توانستم ندانستم چه بود

    چونکه دانستم توانستم نبود

     

    این نامه هارا برای چه کسی می نویسم؟  اینها همه سرگذشت عشق و تقوی وجوانی من می باشند. مطالعۀ این اسرار فقط اشکهای خودم را جاری می سازد.  با اینهمه می گذارم که شما هم مروری براین سرگذشت بنمائید.

     

    جوانی بود ودروان خواب وخیال و رویاهای بزرگ و سادگی و غروری که هیچگاه پایان نیافت.  نشاط و سرزندگی از اینکه زندگی زیباست، پاک است وبی آلایش.  زمانیکه چشم بروی واقعیت گشوده می شود که دیگر دیر است.  حال ایام جوانی تمام شد و باید آنرا فراموش کرد و گذاشت که باد نیستی بر آنها بوزد و آنها را نابود سازد.

     

    از ما چه به یادگار می ماند جزآنکه زندگی ما (شاید) تجربۀ دیگران شود.  ما از این دنیا همچو شبحی سرگردان می گذریم و به هنگام رفتن حتی سایه ای هم از ما نمی ماند.

     

    سه شنبه

    ≈≈≈≈

     

    در این چمن به حیرت شبنم رسیده ایم

    باید دری به خانۀ خورشید باز کرد

     

    بیدل دهلوی

     

    نمی خواهم به عقب برگردم و نمی خواهم به جلو بروم تا سر انجام ترا ببینم.  تو هنوز هم زیبائی و آن روح پاک ودلاویز ترا ترک نگفته، و در آن چشمان زیبایت هنوز فروغ زندگی می درخشد.

     

    زندگی تا پای جان ما ایستاده و خون ما را تشنه است.  سالهای عمر پرشتاب می گذرند و روزی تو هم به خزان عمرت پای می گذاری و برگهای خشک و پژمردۀ زندگی زیر پایت خاک می شوند.  آیا لحظات زندگیت شیرین ولذت بخش اند؟

     

    آیا تو همان (لیلیت) قرون نیستی که با  حوا در زندگی آدم شریک بود؟  لیلیت هیچگاه مرتکب گناهی نشد.  او از شرق بلند شده و به غرب فرود آمد.  او متعلق به سر زمینی بود که خوش آب وهوا و انباشته از ثروت خدادادی که نامش ایران زمین بود.

     

    او از نفرین خداوند به دور بود و احتیاجی به رستگاری روحش یه یاری دیگران نداشت.  لیلیت مادر همۀ ما دختران ایران زمین بود که عمر جاودانی دارند.  آنها هیچگاه چیزی را نمی گیرند و بدهکاری ندارند و تو- دخترم – درست در همین راه گام برداشته ای.  چیزی نمی خواهی و فقط کمر به ایثار بسته ای.  تو هیچگاه بانتظار پاداش ننشسته ای.

     

    همان روز

  • Looking Back

    When I am old and lonely and lost inside my head
    When heavy hand of silence surrounds decrepit bed,

     

    Muse as mind meanders through a haze of foggy tears
    And let me see the seasons to relive my younger years.

    The spring of nature came to life,

    The saffron fire of blossoms bright,


    The bursting bud of earthly glimmer,

    Aspiring flower of season’s shimmer,


    When sap of life within the vine

    Was matched by youthful blood of mine.

    The summer sun kissed golden sand

    When we were lovers hand in hand,


    The cooling ocean chilled our feet and sealed

    Our hearts in rapturous heat.


    Affection glowed in azure sky

    But withered with a weary sigh.

    Then autumn came and you were gone

    And barren heart was swiftly born,


    Though others came and I moved on,

    A part of me remained forlorn.

    Then winter winds throughout the years

    Chilled the warmth of lover’s tears


    And now I sit mid broken dreams

    And think of how things might have been.

    Oasis from life’s daily grind,

    The memories merge within my mind


    So promise me that one more time,

    I’ll find the love that once was mine.

  • برگی از دفتر خاطرات – قسمت دوم

     

    من کم وبیش همۀ سنت ها را دوست می داشتم، حتی سنتهای نادرست وساختگی را و چون دربارۀ همه چیز گذشت داشتم این امر را یکرنگی می خواندم در حالیکه دیگران آنرا حماقت میدانستند! من همیشه دوست داشتم که حرف بزنم اما پس از آشنایی با او رفته رفته خاموشی پیش گرفتم چرا که او دوست می داشت که من خاموش بمانم و کمتر حرف بزنم!  هنوز هم نمی دانم تا چه حد باید خاموش بمانم؟

     

    بسیاری از چیزها در انسانها به فرمان جسم صورت می گیرد، و من برای خاموشی چندان دلپسند نبودم.  خاموشی یک قیافۀ آرام و سنگین و آراسته به نظم می خواهد و من چیز مرموزی در وجودم ندارم و صورتم نیز نظم وترتیب درستی ندارد.

     

    خیلی جوان بودم که فهمیدم که طبیعت چه چیزهایی در من به ودیعه گذاشته  ومن باید برمبنای حالت و قیافۀ خود حرکت وبازی کنم.  همه چیز در من پیچیده بود و من به درستی نمی دانستم که چه چیزهای زیبائی دارم وکدام زشت است.  هنوز هم نفهمیده ام!

     

    من تا همین چندی پیش جنون این را داشتم و گمان می کردم که همپایۀ مردان هستم و زن بودن عیب بزرگی است!! و شاید برای همین امر کمتر با سایر زنها آمیزش داشتم و تحمل آنها برایم مشکل بود. من مردانه می اندیشیدم. 

     

    حضور او مرا به وفا داری در قبال خودم واداشت.  من اورا به همان گونه که بود دوست می داشتم اما او می خواست که از من زن دلخواه خودرا بسازد.  مدت درازی هم کوشش کردم که اورا ناامید نکنم. من اولین زنی نبودم که او دوست می داشت و طبیعی است که آخرین هم نبودم. 

     

    او از من انتظارهای ضد ونقیضی داشت و خوشش نمی آمد که من بدرخشم.  از اینکه باوتحکم میکردم رنج میبرد (در حالی که این چیزی بود که ازکودکی درمن وجودداشت).  بعضی وقات حرکات من اورا شیفته میکرد و گاهی باعث دلخوریش می شد.  من یگانه آرزویم این بود که مورد پسند او باشم و چنین پیدا بود که هرچه کوشش میکردم توفیق کمتری می یافتم.  دلم می خواست قدرتی مافوق قدرتها در زمینۀ احساسات و توقعات بشری داشتم و همه را دراختیار او می گذاشتم.

     

    بیشتر اوقات مرا تحقیر میکرد در حالیکه من هیچ تحقیری در باره او نداشتم.  ژرفترین حقارت من بیگمان از نظر او نداشتن یک پدر سرشناس و یک خانوادۀ ثروتمند بود که او بتواند به آنها افتخار کند و اطرافیانش را خوشحال سازد، در حالی که برای من کمال انسانیت کافی بود.  منهم می توانستم اورا تحقیر کنم اما همۀ کوششم را بکار می بردم تا او را بزرگ جلوه دهم.

     

    بعد از مدتی آن همه اعتمادی را که بخود داشتم از دست دادم.  خامی ونا پختگیم بیشترشد با اینهمه روشن بینی خود را از دست ندادم و خوب می دانستم که آن چیزی را که او می خواهد هیچ موجودی در دنیا نمیتواند باو بدهد.  بارها اتفاق افتاد که تا مرز جدا شدن رفتیم ولی نشد.

     

    سخن گفت از این موضوع چندان خوش آیند نیست.  بعلاوه حرف زدن در بارۀ آنها باعث رنج وعذاب من است.  امروز همه چیز برای من شکل طبیعی خود را از دست داده و زندگی برایم بی تفاوت شده. دلم می خواست که او مرا از ورای اشکهایم می شناخت،  اشکهایی که فراموش شدند.  دلم میخواست که او زمان زندگی کردن مرا در می یافت و همه چیز را درست می کرد.  دلم می خواست که می آمد و خوابیدن پسرش را تماشا می کرد و زندگیش را تقبل می نمود تا فردا که پیرشدیم او مغرور باشد که پسرش باوشباهت دارد، و برای همین بود که من همیشه فریاد کشیدم؛ فریادی که به هیچ کجا نرسید.

     

    بر گرفته از دفتر خاطرات روزانه

  • برگی از دفتر خاطرات

     

    بیاور شاهد وشمعی فرو شوی تختۀ تقوا

    تو گویی زاهدم نی نی که خاک پای رندانم

    مولوی

     

    از تماشای فیلم آقای هالو برمی گشتم.  در راه باخودم فکر می کردم که صفا وسادگی یک انسان چگونه اورا به ورطۀ بلا می کشاند و انسان همیشه باید (هشیار) باشد.  تصمیم گرفتم دیگر آن آدم سابق نباشم.  معذالک همانطور باقی ماندم وگمان می کنم که همیشه هم به همین شکل بمانم.

     

    زمانی می گذرد که مرا به شک میاندازد ولی با اینهمه باید بگویم که اورا دوست داشته ام.  من میخواهم خودم باشم و هنوز چیزهای زیادی مانده که نیاز به گفتن آنها دارم.  گاهی فکر می کنم که پذیرفتن همه چیز بهتر از این است که من دست از دامن او بکشم.  نمی دانم شاید همین عشق باشد ومن بغیر ازخود او هیچ انتظاری ندارم.

     

    روزی که با او ازدواج کردم از او همه گونه انتظاری را داشتم، اما امروز می دانم که از او هیچکاری برای من ساخته نیست و فقط حضور او مرا از هر بدی در قبال خودم دور نگاه می دارد.

     

    من کسی نیستم که تن بقضا داده باشم.  اکثر اوقات زبان به اعتراض باز می کنم ولی بعد پشیمان میشوم، چرا که می دانم فریاد کشیدن مباهات ندارد.  بعلاوه روزی از روزها حقیقتاً مانند بقیه پیرخواهم شد و زندگی ارزش خودش رابرایم از دست خواهد داد.  کسی چه می داند شاید براستی من در این گوشه ودر کنار او خوشبختم. 

     

    حال چه خوشبخت باشم چه بدبخت، آنچه که مسلم است به تنهایی قادر به زندگی نیستم و یا شاید اینطور فکر می کنم.  گویا خوشبختی و یا بدبختی هر کسی دست خودش می باشد.  چه بسا من خوب نمی توانستم بازی کنم و یا آنکه راه بازی کردن را بلد نبودم، و یا حریفان دغل باز بودند و به همین دلیل همیشه بازنده بودم .  در اوایل ازدواجمان من مرتب حرف میزدم اما حالا کمتر این کار را میکنم برای آنکه اوراخوب شناخته ام….

     

     

    من برای آنکه همیشه وجود داشته باشم و برای آنکه موجودیت خودم راصاحب باشم و برای آنکه مانند سایر همجنسانم نباشم گذشتۀ خودرا بعنوان دلیل و برهان نگاه داشته ام.  من همیشه وجود داشتم اما روزی خودم را از دست دادم که بکلی اورا پذیرفتم.  همیشه دلم  می خواست که همراه و با پای یکنفر حرکت کنم نه روی شانه کسی باشم.  حال امروز بی آنکه یقین داشته باشم که من همان خودم هستم راهی جز توسل باو ندارم، برای بقاء خودم وفرزندانم.

     

    هرکسی گذشته اش را دوست می دارد و من می دانم که او هم دوست دارد اما نمی دانم چرا از آنچه که برمن گذشته فرار میکند در حالیکه چیز نامعقول ونامطبوعی در زندگیم نبوده.  من میل داشتم که خودم صاحب آن همه چیزهائی باشم که مایۀ افتخار من بود.  من هر چه را که داشتم باو دادم – غرورم و همۀ شرفم را – و امروز دلم می خواهد که همه را از او پس بگیرم. 

     

    چه بسا منهم می توانستم مانند دیگران باو دروغ بگویم.  من آدمی درون گرا بودم که همیشه زندگیم درمیان کتابهای مختلف می گذشت و در برابر هر حرکتی بسیار آسان، نه به حکم اخلاق بلکه به حکم غرور، در مقام سئوال بر می آمدم.  برای شها مت و شجاعت مقامی بس بلند قائل بودم وهمیشه بخودم می بالیدم از اینکه شجاعم .!

     

    هنگامیکه باهم برخورد کردیم من از تجربه ای تلخ ومیان تهی و بی معنی اما اجتناب ناپذیر بیرون آمده بودم و او نیز همانگونه بود بجز آنکه سعادت اینرا داشت که مرد زندگی من بشود.  من در مقابل او تسلیم شدم.  چرا اینهمه فروتنی بخرج دادم نمیدانم، شاید اورا موجود خوبی یافتم که ظاهراً مرا دوست می داشت.  

     

    من تا روز ازدواجمان  از اشتراک همه چیز می ترسیدم حتی از اشتراک سرنوشتمان.  مسئلۀ  دوستان وفامیل او برای من یک موضوع مبهم وپیچیده ای بود.  دوستان من برای آشنایی و مراوده ساخته شده بودند.  پاره ای از آنها مثل من خودشان بودند.  من همیشه قسمتی از وجودم را در آنها به ودیعه میگذاشتم.  با اینهمه او آنها را دوست نمی داشت.

     

    او مرا به میان دوستان وفامیل خود راند، در حالیکه من چیز زیادی از آنها نمی دانستم، فقط ظاهر آنها را می دیدم که همه آراسته وبه ظاهر مهربان!!  من از افکار آنها بیخبر بودم.  ترس و واهمۀ عجیبی مرا فراگرفته بود و نمی دانستم که در پشت آن لبخند های ظاهری چه چیز هایی نهفته است.  با اینهمه سعی می کردم که آنها را دوست داشته باشم به سنتهای آنها احترام بگذارم.  اما امروز برمن ثابت شده که باید آنهایی را دوست داشت که بتوان در چشمانشان نگاه کرد و به حرفهایشان گوش داد و آنها را تحسین کرد….

     

    ادامه دارد

  • یک نامه

     

    (این نامه در تاریخ یکهزار و سیصد و چهل وهشت نوشته شده)

     

    « من امروز به زمانی فکر می کنم که تصمیم داشتیم ازدواج کنیم.  آن روز از صبح زود به دلشوره و ناراحتی عجیبی دچار بودم.  کنار مادر نشسته و با بیقیدی دستهایم را در هوا رها کرده بودم.  او حرف می زد اما من گوش نمی دادم و داشتم با خودم فکر می کردم.  فقط به یک چیز می اندیشیدم؛ به مردی که داشتم سرنوشتم را به دست او می دادم، مردی با قامت بلند و سری کوچک و چشمانی فرو افتاده و تنگ که ناشی از نوشیدن الکل بود، چشمانی که هیچوقت به درستی نمیشد چیزی از آنها فهمید.

     

    با خودم فکر میکردم که باو خواهم گفت که من چگونه زنی هستم و زندگی با او برای من کمال لذت و

    خوشی است و ممکن نیست زنی از چنین موقعیتی برخوردار شده و بخود نبالد.  من در این پیوند مشترک چیزهای زیادی خواهم داشت: فرزندم ودر آینده فرزندان دیگری خواهیم داشت و من دیگر هیچوقت تنها نخواهم بود.

     

    اما با اینهمه نمی دانم چرا می ترسیدم و نمی توانستم تصمیم بگیرم و دو دل مانده بودم.  با خود میگفتم که باو خواهم گفت من زنی هستم پر جوش وخروش.  گذشته از آن  دیگر موقع انتخاب از من گذشته و انتخاب دیگری برایم وجود ندارد.  آیا عشق تو می تواند واقعی باشد؟  در من آتشی هست که شعله می کشد.  من تشنه ای هستم که در جستجوی آب می باشد.  من غریقی هستم که چشمم به ساحل نجات افتاده.  همانند یک دونده ای هستم که به مرحلۀ آخر رسیده.  آیا با اینهمه باز دارم راه درستی میروم؟ آیا خطا نمیکنم؟

     

    مادر هنوز حرف می زد.  نمی دانم شاید داشت مرا نصیحت می کرد.  اما من باو فکر می کردم.  آیا فقط عشق تنها کافی است؟ بعلاوه منکه هنوز از او چیز زیادی نمی دانم.  اما هیچگاه نتوانستم از آنچه که در دلم می گذشت کلامی بر زبان بیاورم.

     

    باز هم مانند دفعۀ قبل و مانند یک بره در یک محضر ازدواج کردم و هنگامی که با قبالۀ ازدواج بیرون آمدم احساس کردم که از دنیای خودم خارج شدم.  جدا شدم و همۀ درها به رویم بسته شد.  دیگر خودم نیستم و باید وارد یک زندگی شوم که متعلق به من نیست.  آیا بازهم اشتباه کردم؟ آیا راه را درست رفتم ؟  منکه با برداشتن هرقدم یک تصمیم جدی می گرفتم آیا در این راه به بن بست نخواهم رسید؟ منکه هدفم فقط یک سعادت است ودومی برایم وجود ندارد امروز فهمیدم که این یک سعادت نبود، یک فاجعه بود.

     

    از آن روز دیگر همه راهها برویم بسته شد.  دیگر خودم نبودم.  از خودم بیرون آمده ودر فضا رها شدم، بدون آنکه بدانم کجا هستم، کی هستم.  خودم را بصورت واقعی گم کردم. روزها می آمدند و میرفتند بدون ذره ای خوشی.  بچه ها آمدند اما لذت من کامل نشد.  با آنها سرگرم بودم.  آنها را دوست می داشتم و همۀ عشقی که ممکن بود در سراسر زندگیم وجود داشته باشد نثار آنها نمودم وتصمیم گرفتم از آن پس فقط یک (مادر) باشم  نه یک (زن).  من تمام زیبائیهای زنانه را دوست داشتم: ظرافت، بوی خوش، دلربائی، و درعین حال نجابت را در یک زن تحسین می کردم.  همۀ اینها دروجودم فقط بصورت واژه بود و(من) تما م شده بودم. »

     

    قسمت دوم (بیماری او)

     

    مبارزه زندگی من هیچگاه تمام نمی شود.  گویا این یک امر طبیعی است و من به حکم زاده شدنم محکوم باین هستم که برای همیشه تن به مبارزه بدهم و تا پایان عمر رل یک قهرمان را بازی کنم.  من هیچگاه بدبختی و یا این نقش قهرمانی را به آخر نخواهم رساند.  جنگیدن برای من یک امر طبیعی است، حال دشمن یکی باشد و یا چند نفر برایم مطرح نیست.  هنگامی که باید بجنگم تعداد دشمن چه اهمیتی دارد؟

     

    اما امروز مشکل دیگری در برابرم هست که با آن نمی توانم مبارزه کنم و آن یک نبرد سخت با ظلمت وتاریکی است که او در آن فرورفته و این تنها بخودم مربوط است و خودم باید با آن به مقابله برخیزم.  او با مسئله ای خطرناکتر از مرگ روبروست: او شانس این را ندارد که بکلی بمیرد؛ مرگ تنها شامل یک قسمت از وجود او شده.  روحش مرده وعقلش تمام شده، اما جسمش به زندگی ادامه می دهد واین حد اعلای سیاه روزی یک انسان و بمراتب از مرگ وحشتناکتر است.

     

    او امروز در ظلمت مطلق بسر می برد.  وقتی که روح وعقل مرد زندگی شکل اصلی خودش را از دست می دهد.  کلمات دیگر درخشندگی ندارند وهمه چیز به رنگ خاکستری مرده در می آید.  او حتی حرف زدنش نیز سرد و بیروح است.  من آخرین تلاشم را در آخرین فرصت برای نجات او کردم و دلم نمی خواست حال که در ظلمت وتاریکی فرو رفته بحال خود رهایش کنم تا فراموش شود. من از خدا قوی تر نیستم.  وضع او شباهت به اطاقی دارد که در آن همه چراغهایش را خاموش کرده باشند و تمام منفذهای اورا بسته باشند.  در آنصورت جز تاریکی وسیاهی چیز دیگری نیست. روشنایی درون وعقل تنها چیزی است که در وجود انسانها حقیقت دارد.

     

    در او همه چیز خاموش شده و من برای همین گریه می کنم.  من اورا دوست داشتم اما او می خواست که در این سیاهی فرو رود و رفت تا سقوط کرد.  برای من آن چراغ روشن خاموش شد و دیگر نمیتواند خورشید و سرپرست خانه من باشد.  او مرد و دیگر از این پس در نزد من جایی ندارد.  او از همه چیزجدا شد و به گرداب کثافت ومستی افتاد بنا براین در آسمان زندگی من جایی برای او نیست، و از این پس من باید که خودم باشم و به تنهایی بار زندگی را بر دوش بکشم.

     

    آرزو داشتم که به زادگاه خودم بر می گشتم چرا که در آنجا فصلها همیشه به موقع فرا می رسند.  هیچکس در هیچ جای دنیا به غیراز وطن خودش آرامش نخواهد داشت.  آوارگانی مانند من هیچوقت نه کلمه ای برای خندیدن  ونه برای گریه کردن نخواهند داشت.  احساسات ما همانند سکۀ پولی بی ارزش است، سکه ای از رواج افتاده، چون کلامشان خریدار ندارد.

     

    و…. دیگر گذشت.  از سر و سامان و گذشتۀ وحشتناک من مپرس.  من با کمک تو دست از این سر و سامان کشیدم.

     

    غروب

     

    از: نادر نادر پور

     

    توهر غروب نظر میکنی بخانۀ من

    دریغ پنجره خاموش وخانه تاریک است

    هنوز یاد مرا پشت شیشه می بینی     

    که از تو دور ولی با دل تو نزدیک است

    هنوز پرده تکان می خورد ز بازی باد

    ولی دریغ که در پشت پرده نیست کسی

    در آن اجاق کهنه آتشی نمی سوزد 

    در آن اطاق تهی پر نمی زند مگسی

    هنوز بر سررف برگ های خشکیده

    نشان آن همه گلهای رفته برباد است

    هنوز روی زمین پاره عکسهای قدیم

    گواه آن همه ایام رفته از یاد است

    درخت پیچک ایوان ما رمیده ز ما 

    گشوده سوی درختان دوردست آغوش

    ستاره ها همه در آب شیشه محبوسند

    قناری هنوز در گوشۀ قفس خاموش

    درون خانۀ ما گرمی نقسها نیست 

    درون خانۀ ما سردی جداییهاست

    درون خانۀ ما جشن دوستی ها نیست 

    درون خانۀ ما مرگ آشناییهاست

    چه شد، چگونه شد، ای بی نشان کبوتر بخت

    که خواب ما به سبکبالی سپیده گذشت؟

    جهان کر است ومن آن گنگ خواب دیده هنوز

    چها که در دل این گنگ خواب دیده گذشت

     

    بگوش می شنوم هرشب از هجوم خیال

    صدای گرم ترا در سکوت خانه هنوز

    بگوش کودک گریان ترانه می خواندی

    مرا ز خواب برانگیزد آن ترانه هنوز

     

    تو هر غروب نظر میکنی بخانۀ من

    دریغ پنجره خاموش و خانه تاریک است

    خیال کیست در آن سوی شیشه های کبود

    که از تو دور ولی با دل تو نزدیک است

     

    من از دریچۀ خیال ترا می بینم هنوز

    که خیره مینگری ماه شامگاهی را

    سپس به اشک جگر سوز خود می شویی

     زچشم کودکت اندوه بی پناهی را

  • باران

     

    شهسواران در غبار فتنه گم گشته و رفتند

    نامشان از یادها، تصویرشان از قابها

     

    ی. بهزاد کرمانشاهی

     

    به باران سلام گفتم

    به باد بیدادگر که وزیدن گرفت

    به باران سلام گفتم

    به ابرهای پاک ودست نخورده

    که با مهربانی بر بالای سرم

    میگذرند

    و من صورتم را زیر باران میشویم

    تا شوری وتلخی آنها را

    احساس نکنم

    از دیوار برگرفتم قاب کهنه را

    و به زیر افکندم آن کاغذ پاره را

    که نامش (عکس) بود

     

    مستی بود وکودکی و راستی

    جوانی بود و شور مستی

    وباز هم راستی

     

    بار دگر غبار از آئینه پاک خود را دیدم که

    بی زلف گلابتون و بی لب

    شکرین

    و پاره های برتنم

    زخم هایی بر سینه ام

    وای …

    چه شد آن تاج خروسم

    چه شد آن چتر رنگینم

    روزهای غرقه در لذت

    خروسان به گردم، گردان

    چه شد آن گردش جادوئیشان

    اینکه در آینه می بینم

    چه کسی است

    تصویر کدام آشناست

    که اینگونه به ویرانی کشیده

    بر گرفتم قاب کهنه را از دیوار

    و پاره کردم آن کاغذ را

    که نامش (عکس) بود

     

    چه بیهوده پیمودی این ره دشوار را

    رهی تاریک و بی نشان

    و تو نامی دادی به آن

    که نه لایق بود به آن نام

    در شهر سوداگران عشق

    به دنبال کدام ( عکسی )

    ای تهی از مکنت زمان.

  • گوته و حافظ

     

    گوته می گوید:

     

    « شمال وجنوب غرب متلاشی می گردند واریکه های سلطنتی خرد می شوند.  کشورها می لرزند و تو به سرزمین (شرق) بگریز.  درآنجا ودرسایۀ صلح و آرامش وهوای محیطی را که از آنجا پیامبران و رهبران بشر بر خاسته اند استنشاق کن تا در میان آواز عشق و چشمۀ آب حیات جوانیت باز گردد. »

     

    البته خوب می دانیم که گوته مانند همه انسانها از اوضاع زمان خود بشدت ناراحت بود وجنگهای بی امان از طرف امپراطور (ناپلئون) اور انیز ترسانده و دل به شرق خوش کرده بود.  او ادامه می دهد:

     

    « در آنجا می خواهم در میان صفا وعدالت در احوال نژاد بشر تحقیق کنم.  آنها تعلیمات آسمانی را به زبان ساکنان زمین از پیشگاه باریتعالی فرا گرفته اند.  علاقمندم در آنجا از لذایذ دوران جوانیم بحد وفور بهره ببرم و دایرۀ ایمانم وسیع شود و افکار پلید را ا ز سر بیرون کنم.  

     

    چقدر سخنان حکمت انگیز در آنجا اهمیت دارد.  حافظ در فراز ونشیب راه دشوار و کوهستانهای بلند دلداریم می دهد. 

     

    ای حافظ مقدس، چقدر نگداشتن یاد تو درهمه جا برای من شیرین است.  آری، زمزمه های عاشقانۀ تو به نحوی است که حتی زنان سیه چشم بهشتی را نیز عاشق می کند.

     

    حافظ، خودرا نظیر تو پنداشتن چه دیوانگی است و چه خیال خامی!  تو بمنزلۀ کشتی تندروئی هستی

    که بادبان برافراشته و غرش کنان با غرور و تهور سینۀ امواج اقیانوس را می شکافی و پیش میروی، در حالیکه من در مقابل تو تخته پاره ای بیش نیستم.  من آشکارا میبینم که هیچ رازی را در جهان نمیتوانم بگشایم.  خداوند هرکسی را در هر گوشه زیر این آسمان بزبان خود می خواند.

     

    در درون آدمی نیز جهانی است، اما دایرۀ تنگی زندگی ما را محدود کرده و ما بازیچۀ موجیم که گهی بلند و زمانی پایین می آید و سر انجام همه چیز فرو می ریزد.  درد مرا تنها کسی می داند که رنج هجران کشیده باشد و تنها مانده و ازهر گونه شادی دور افتاده باشد.

     

    ای عشق، تو تاج سعادت زندگی بدون راحتی هستی.  کسیکه نه عشق دارد و نه خطا مردنش بهتر از زنده بودنش می باشد. »

     

    کلیات گوته

  • دو شمع

     

    دو هزارو شش با دوهزارو شش شمع روشن

    بی آنکه ستاره ای در آسمان به درخشد

    زمین بخواب رفته وهیچ نیرویی

    اورا بیدار نمی کند

    صبح نمایان می شود و غروب  شتابان می رود

    هوا مسموم و پرتوی شوم و یک سرخی بی معنی

    همه جا پخش شده

    آفتاب زیادی سرخ است

    زمانی از اینکه شب شود می ترسیدیم

    از اینکه در اسارت شب بمانیم

    بخود می لرزیدیم

    امروز از روزها فراری و در پنهانی ترین

    زوایای خانه یا کوچه پنهان می شویم

    هزاران دشمن درکمین ما ایستاده اند

    تا خون مارا بریزند

    دریا ساکت و آرام ومبهوت

    موجهای او خشک و کوتاه و

    کمتر پروای بلندی دارند

    زمین یکجا جبهۀ جنگ است

    هرکسی در دستش چیزی و یا خنجری

    پنهان دارد

    همه به روی هم آتش بازمی کنیم

    وهمه دلها را به موزه ها سپرده ایم

    آیا روزی فرزندان ما

    خواهند توانست

    تاریخ دلها را در موزه ها بخوانند؟

  • جنگل

     

    دشتی سر سبز وجنگلی پر درخت

    سوخت

    چشم خون گرفتۀ خورشید براو  خیره ماند

    درختان سبزو پر غبار بودند

    مرغان کم کم از آشیانه خود گریختند

    دیروز جنگلی سر سبز سوخت

    آنهمه سبزی وخرمی نابود شد

    ابری تیره و سیاه آسمان را پوشاند

    زنان نوحه کنان از کنار جنگل

    می گریختند

    جنگل نابود شد و درختان نیمه سوخته

    هنوز زمزمه می کردند

    خاک هنوز نفس میکشید

    و در نفسش بوی سم و کافور و بوی

    نابودی به مشام میرسید

    جویبار بر خاک می گریست

    و اشک او بر چهره هزاران برگ بجا مانده

    نشسته بود

    در عوض بذرها سیمانی

    چمن های مصنوعی ونازک

    با نازک بدنان

    به آنجا راه یافتند

    جنگل سوخت ودرختان ناله می کردند

    اربه کشان  بسرعت نفس خاک را

    خاموش کردند

    و زنان نیمه برهنه آغوش بروی خورشید

    گشودند.

     

     یکشنبه

     

    ● ● ●

     

    مپرس دشمن کجاست

    همه جا هست

    به هرکجا که نگاه کنی اورا می بینی

    واو که از همه خطرناکتر است کسی است

    که با مهربانی در کنار تو

    ایستاده و می خواهد یار تو باشد.

     

    همان روز

     

    ● ● ●

     

    پائیز فرارسید

    اما گلهای کنار پنجرۀ من شکفته اند

    و درختان خیابان سر سبز وخرمند

    کوه ها از دور نمایانند اما

    بر قله هیچکدام برفی ننشسته

    برف تنها بر تارک من نشسته

    از پائیز خبری نیست

    برگی بر زمین ننشسته

    روزی باد غمناک پائیزی زمزمه می کرد

    و از زمزمه او درختان سر تکان میدادند

    اما دیر گاهی است که دیگر باد پائیزی

    نمی وزد

    در عوض طوفانها غوغا بپا می کنند

    درختان خسته وفرسوده از تابش

    بی امان آفتاب

    به دورنمای آسمان می نگرند.

     

    یکشنبه

  • میرزا رضای کرمانی

     

     

     محب آل رسولم، غلام هشت و چهارم

    فدائی همه ایران رضای شاه شکارم

    رضا به حکم قضا کشت ناصرالدین را

    ز کیفرعملش بود من گناه ندارم

    تنی چگونه زند خویش را به قلب سپاهی

    اگرچه لشکرغیبی مدد نبود بکارم

    نشان مردی و آزاد گیست کشتن دشمن

    من این معامله کردم که کام دوست برآرم

     

    عده ای اورا قاتل می دانند و بدین گونه می شناسند. برخی اورا مردی بدبخت یک لاقبا می دانند که از روی ناچاری دست به آدمکشی زد.   بازماندگان خاندان قاجاریه واشراف (!) اورا قاتل (شاه بابا) می خوانند.  حقیقت این است که او مردی حساس و بزرگ منش بود که از دست ظلم به جایی پناه برد که سرانجام نامش در تاریخ بنام (قاتل شاه)  ثبت شود.

     

    میرزا رضا کرمانی  یک مرد ساده ووطن پرست و کاسب بود.  حجره ای کوچک در یکی از خیابانهای خاکی شهر داشت که در آن پارچه، شال وترمه می فروخت.  خریداران او هم کامران میرزا نایب السطنه،  خانواده های اعیان و حرمسرای سلطان بودند که پارچه ها را می بردند وپولی هم پرداخت نمی کردند.

     

    او پسر ملا حسین عقدائی  معلم ناصرالین شاه بود وهمبازی دوران کودکی کامران میرزا.  می گویند شاه قاجار هنگام غذا خوردن آنقدر می نشست تا ملا حسین سر سفره حاضر شود وسپس غذا را شروع میکرد.  از طرف دیگر یک نسبت سببی هم با همسر حاکم کرمان (آقای مشیر)  داشت که او هیچگاه از این فرصت فامیلی استفاده نمی کرد.

     

    مدتها تلاش کرد بلکه طلبش را وصول کند، اما بغیر از توهین چیز دیگری عاید او نشد.  به ناچار دست به دامان کامران میرزا دوست وهمبازی قدیمی خود شد و او هم بجای آنکه باو یاری برساند او را دریک انبار زندانی کرد.

     

    پس از آنکه آزاد شده میرزا رضا راهی ترکیه شد و سپس به محضر سید جمال الدین اسد آبادی رفت. سید دست نشانده دولت فخیمه وحقوق بگیر وداری چندین ملیت بود و شاگردان زیادی را تربیت میکرد.  روزی درحین درس بشاگردان خود می گوید: « ظلم وبدبختی وقحطی وبیچارگی در کشور ما بیداد می کند و اینها همه از دولت سرهمین شاه ظالم است.  مردی میخواهم که ریشه اورا از زمین بردارد. »  رضای ساده دل و رنج کشیده دستش را بالا میبرد ومیگوید: « ما هستیم! »  او راهی کرمان میشود  وبا زن وفرزندانش حداحافظی کرده آنها را به دست خدا وسپس به دست فامیل میسپارد و به سوی شهر ری حرکت می کند.

     

    حرم را قرق کرده برای حضور حضرت ظل الله و میزرا رضا در شبستانی بخواب بود.  یا کسی اورا ندید ویا اگر دید حرفی نزد.  او نامه ای سفید دریک پاکت به همراه چند گلوله تقدیم سایه خدا کرد و

    همانجا ایستاد و فرار نکرد.  اورا گرفتند وبا قل و زنجیر بستند وبسوی زندان بردند.  در روز محاکمه بارها از او پرسیدند: چه کسی شمارا تحریک کرده و شما چند نفر بودید؟  اودر جواب می گفت: « ما پنج نفر بودیم: من بودم وسایه ام و … ک ..و خ .. !»  اورا به چوب می بستند و شلاق میزدند و فردا دوباره همین ماجرا تکرار می شد. 

     

    وقتی اورا به همراه چند مرد آزادیخواه به زندان قزوین بردند در حیاط زندان عده ای مشغول سینه زنی و نوحه خوانی بودند (گویا ماه محرم بود).  میرزا رضا رو به جمعیت کرده ومی گوید: « ای بدبختها شما نشسته اید وبرای کسیکه هزارو چند صد سال پیش ازدنیا رفته توی سرتان می زنید ولی برای ما که برای آزادی شما تا پای دار می رویم قطرۀ اشکی هم نمی ریزید. »

     

    بعدا ز اینکه او به دار آویخته شد بچه ها در شهر کرمان آواز می خواندند که:  « سگ سیاه رو کشتند / میزرا رضا را کشتند!! »  این است نتیجۀ حق طلبی.  بلی در قرن گذشته با یک تاریخ پر رمزو راز و تحریف شده، آشفته ودگرگون شده و برای ما یک قرن بیداری بود.  زبانهای زیادی بریده شد و تعداد بیشماری یا جان باختند و یا با شکنجه های روحی و جسمی زنده بگور شدند.  اما نباید فراموش کرد که چشمها بازتر و گوشها شنواتر شدند.

     

    قدرت توانست مردی حساس و رنج کشیده و آزادیخواه را بصورت یک (قاتل) وارد تاریخ ما کند تا جاییکه هنوز تا هنوز است بازماندگان و فامیل او شرم دارند که از او بنام یک وابسته یادکنند، و یا بازماندگان میزرا آقاخان کرمانی بکلی منکر وجود او ووابستگی او بخود شدند.  درحالیکه محمد علیشاه چراغع به دست در نیمۀ شب ناظر بریدن سر میزرا آقاخان وهمراهان او در تبریز بود، خواهران و برادرانشان مشغول تاراج املاک وهستی او بودند و بعدها نام خانوادگی خود را نیز تغییر

    دادند.  گناه میرزا رضا فقط آزایخواهی بود و جلوتراز زمانش حرکت میکرد و اندیشه هایش روشنفکرانه و به دوراز هر خرافاتی بود.

     

    در طول این یکصد سال کتابها تألیف شدند داستانهای راست و دروغ گفته شدند اما هیچکدام گویای یک واقعیت برای نسل ما نبودند بلکه همه به (میل) دیگری نوشته میشد و لبریز از بغض و کینه وخودخواهی، و این بود نتیجه؛ آنچه که کاشتیم امروز آنرا درو می کنیم.

     

    ای گامی تر زچشمان، خوبتر ز جان من

    اولین الهام بخش و آخرین پیمان من

    کشور پیر من، اما پیر عالی نشان

    طبع من، تاریخ من، ایمان من، ایران من

     

    آرزومندم که تابد اختر فرخنده ات

    در عمل آید دوباره روح دائم زنده ات

    بهتر از بگذشته باشد حال و هم آینده ات

    نور پاشاند به دنیا دانش رخشنده است

    پس تو هم عرض حقیت شنو از این بنده ات.

     

     الف . لاهوتی

  • ادیان

     

    اگر بخواهیم  بزرگی دینی را با تعداد پیروانش براورد کنیم بنا براین یک زرتشتی حق ندارد امروز از دین خود دم بزند، زیرا مریدان دین زرتشت در سراسر جهان از حدود چند صد هزارنفر تجاوز نمی کنند.  و این در حالی است که دین زرتشت خود سنگ تمام گذاشته و برروی کلیه مشکلات بشر انگشت نهاده است و یکایک را بنحوی با مفهوم (خدا) پیوند داده.  در قسمت دهم یستای بیست و شش  چنین گفته:

     

    فروهرهای مردان پاک را می ستائیم

    فروهرهای زنان پاک را می ستائیم

    فروهرهای نیک وپاک را از (کیومرث) تا (یسوشیانت) گرامی می داریم.

     

    دین زرتشت برخلاف سایر ادیان مخصوص یک قوم ویا یک طایفه نیست.  اهورا مزدا با فراعنۀ مصر دشمنی ندارد و باقوم بنی اسرائیل به کینه بر نمی خیزد.

     

    فروهرهای مردان پاکدامن ایران زمین را می ستائیم

    فروهرهای زنان پاکدامن ایران زمین را می ستائیم

    فروهرهای پاکدامن توران زمین را می ستائیم

    فروهرهای مردان وزنان پاک دامن همۀ ممالک را می ستائیم

    این زمین را می ستائیم و آن آسمان ا می ستائیم و آنچه خوب در میان آنهاست گرامی می داریم و آنچه برازندۀ ستایش و شایستۀ نیایش و در خور پرستش است می ستائیم.

    روانهای مردان و زنان پارسا را درهرجایی که تولد یافته واز وجدان پاک و نیکی وپیروزی برخوردارند ویا برخوردار خواهند شد، می ستائیم.

     

    ازآنچه که در بالا ذکر شد می توان دید که این دین آثار عدالت در سطح جهانی را برای بشریت خواسته است.  پارسا پارسا ست، چه در ایران زمین وچه در بلخ یا شوشتر.  تمایز وتکامل خاصی که دین زرتشت پیدا کرد عبارت بود از یکنوع شر وپلیدی در وجود بشر و یا خارج از روح آدمی که بعد ها به آن نام اهریمن داده شد.  در همۀ ادیان میتوان این نمود را یافت و در بین همۀ مفاهیم اخلاقی انسان می توان شرو بدی وخوبی را نشان کرد.

     

    روان آدمی یک دنیای ناشناخته و پر ابهام است.  در یکی از کتابهای روانشناسی (روانکاوی بالینی جدید) خواندم که: در جنگ جهانی یک سرباز آمریکایی برای آنکه از زیر بار مسئولیت شانه خالی کند به پای خود تیری شلیک کرد.  او را به بیمارستان برده و تحت مداوا قرار دادند ولی زخم او التیمام پیدا نکرد.  اورا به آمریکا برگردانده ودر بیمارستان نظامی بستری کردند.  زخم او وخیم تر شده و هیچ دارویی به آن کارگر نمیشد تا جائیکه آن سرباز روزی می خواست پزشک معالجش را بکشد از آنجا که گناه خوب نشدن بیماریش را به گردن پزشک می گذاشت.  در حالیکه گناه درخود او بود و آن احساس شدید گناه که او خودرا مجروح کرده بود نمی گذاشت درد او التیمام یابد.

     

    در همین قرن بیست ویکم اکثر کشورها از یک سیاست ناسالم استفاده کرده و باعث کشتار صدهاهزار انسان می شوند.  هیچکدام نمی دانند که گناه درکجای ذهن آنها قرار دارد.  هنوز واقعۀ دردناک جنگهای گذشته بکلی فراموش نشده که نهضت های جدیدی زیر نامهای مختلف (ادیان) سازمان یافته و باعث بوجود آمدن شرارت و دشمنی و کینه میان انسانها شده اند.  آیا زمان آن نرسیده که کمی بخود آئیم و انسانهارا بخود واگذاریم و با زور وشکنجه روح آنان را به یغما نبریم ؟  

     

    مأخذ: کتاب سروده های ویشتا از پورداود

  • خرد وجهالت

     

    ز آب خرد ماهی خرد خیزد

    نهنگ آن به که با دریا ستیزد

     

    من نه ادعای شاعری دارم ونه نویسندگی؛ کسی که برای شاعری متولد شود سرانجام نیز شاعر خواهد شد.  یک استعداد جزئی را نباید با هوش سرشار و الهام واقعی یکی دانست.  در حال حاضر دنیائیکه در آن زندگی می کنیم بد جوری رو به ویرانی نابودی می رود، و ملتهائیکه چندین قرن تاریخ دارند کم کم تبدیل به یک قوم وطایفه میشوند و همانطوریکه حکومتهای آنها تغییر پیدا میکند عادتها و باورها وکلام آنها نیز عوض می شود.

     

    این عادت بشر است پس از آنکه احتیاجات اولیه اش را بر آورده کرد می رود و دست بکاری میزند تا صاحب عنوان وشخصیت وامتیاز بیشتری شود.  عده ای شهرت خود را در آدمکشی وغارتگری پیدا می کنند، قومی دلیرانه برای حفظ اراضی سر زمینش می جنگد و عده ای دریک سر زمین متمدن

    می خواهند سیاسی شوند و آنهم یک سیاستمدار نامی!

     

    امروز کمتر کسی به دنبال فیلسوف شدن و یا ادیب و یا حتی شاعرشدن می رود واین روزها کمتر از گذشتگان یادی میشود، و در عوض آنانکه بیشترجنایت کرده اند شهرت بیشتر ی به دست آورده اند؟!

    اگر کسی قدم در این راه بگذارد او را برهنه وگرسنه می نامند که از ناچاری دست به شاعری یا نویسندگی زده.  البته این حرف زیاد هم بی پایه نیست چرا که نویسنده ای بزرگ و نامی در یکی از قصیده هایش گفته بود:« که شدت فقر مرا به شاعری وا داشت؛ اگر متمول بودم خوابیدن را هزار بار

    بر شعر گفتن ترجیح میدادم!!»

     

    خوب اینهم عقیده ایست.  اما یک ملت را شاعران و نویسندگان و اندیشمندان نگاه داشته.  قدرهنرمندان را دانستن نیز خود یک هنر است که متأسفانه این عادت کم کم دارد از بعضی اجتماعات دور میشود. اگر فلاسفه و بزرگان گذشته نبودند گمان نکنم دنیای امروز صاحب اینهمه دانستنی ها می شد.  بنظر من یک نویسندۀ قابل ویک شاعر کامل می تواند ملتی را دلیر وجوانمرد وبزرگ کند، و یا برعکس اورا به خاک ذلت بکشاند.  رودکی باسرودن بوی جوی مولیان پادشاهی را به پایتخت برگرداند؛ و شاعر نوپردازی با سرودن چکامۀ ای سیاهروترین امپراطور پادشاهی را به گور فرستاد.

     

    خوانندۀ یک اثر بدون آنکه شناخت درستی از نویسنده ویا شاعر داشته باشد از روی آثار او به قضاوت می نشیند.  یکی می ترسد و در لفافه می نویسد.  یکی جرعت وشهامت دارد همه چیز را عریان میکند، و عده ای نیز رو بسوی باد نشسته  تا ببینند از کدام جهت می وزد تا مدح وثنای خود را نثار کنند و سرانجام پس از آنکه صاحب نام ونشان و دارایی شدند آنگاه سر درگریبان فروبرده و به اعتراض می پردازند و می خواهند که تن به مبارزه و سر درراه (جانان) بسپارند و برعلیه خود قیام کنند!  کسانی هم بوده اند که افکار ملتی را مسموم کرده و سپس بکناری نشسته وحسرت گذشته را میخورند.

     

    بنظر من مقدس ترین وظیفۀ یک انسان دانا ترقی دادن فهم و شعور عمومی است و تشویق آنها به داشتن علم وفضیلت.

     

    حدیث عشق نداند کسی که در همه عمر

    برسر نکوفته باشد در سرایی را

     

    افراد یک جامعۀ بی فضلیت و جاهل تنها از رسوا کردن و نفی یکدیگر لذت می برند، نه تنها در حال عادی بلکه در هرزمانی و در هر بلایی باز همانند یک جانور خونخوار یکدیگر را می جوند.  بجای آنکه دست اتحاد واتنفاق به یکدیگر بدهند – آنهم در زمان حوادث بد ودردناک – یشتر بلای جان آدمی می شوند.  نمونۀ بارز آنرا میتوان در بین همین چند میلیون آواره ای که در سراسر دنیا پخش شده اند دید.  در میانشان نه (اتحاد) بلکه (منافع) حکم میکند. همه برای کوبیدن وتحقیر کردن یکدیگر تلاش می کنند.  و همه بهترین هستند وهمه برنده!!! برنده چه چیزی؟

     

    حال به دنبال کدام آزادی ودموکراسی می رویم؟ درحالیکه در پنهانی ترین گوشه های ذهن مان هنوز متصل به امامزاده ها ودخیل بستن و مراد گرفتن از آنها هستیم.  هنوز به دنبال یک (استبداد) از هر نوع که باشد می رویم.  دموکراسی زمانی در میان ملتی جا میافتد که آن ملت بیسواد وجاهل نباشد.  در گذشته حداقل مدارسی برای فراگیری علم  وجود داشت و حال همۀ مدارس تبدیل  به مراکز خوف و وحشت شده اند، که در میان آنها میتوان بچه ها را به گروگان گرفت و یا کشت.  و طبیعی است که

    کم کم فاصلۀ بین فراگیری علم ودانش بیشتر شده و هرروز بر تعداد جاهلان اضافه می شود.

  • قصۀ رمضان

     

    ماه رمضان و ماه مبارک و پربرکت مسلمین از راه رسید، بهمراه هزاران رنگ وبو: زولبا بامیه که سمبل این ماه هست، آش رشته، آش، جوجه کباب، برۀ بریان، آبگوشت بزباش، شامی لپه، کتلت، شله زرد، حلوا، تره حلوا، خرما، ماست وسبزی خوردن،  و انواع واقسام شیرینی های خوشمزه که سفرۀ سحری و افطار مؤمنین را رنگین میکند.  طبیعی است که ایرانیان و سایرمسلمانان این شکوه وجلال را به سایر کشورهای مقیم هم برده اند؛ هرچه باشد اینها (سنت) است وباید سنتها حفظ شوند.

     

    بیاد سفرۀ افطاریه مادر افتادم.  کمی آبجوش، یک خرما و کمی ماست، کاسۀ کوچکی آش ساده، و چای ونان وپنیر.  وسحری کمتر ازاین، باضافۀ نیت ونماز و دعای سحر.  درعوض هرروز غذای نخوردۀ خودرا به همراه یک نان و کمی چای و قند و سایر مخلفات بسته بندی کرده از خانه بیرون می رفت تا به دست فقیر ویا روزه دار دیگری بدهد، و سالها باغبان خانه و خانواده اش از این سفره کوچک بهره می بردند.  او عقیده داشت رمضان یعنی تزکیۀ نفس وتزکیه روح وتمیز کردن شکم و کبد وروده ها. قبل از افطار می بایست یک سورۀ کامل قرآن را بخواند وگاهی هم مرا در این خواندن شریک میکرد.  او لب به خرما و تخم مرغ سرخ شده در کره و روغن (کرمانشاهی)! نمی زد.  او دست به هیچ شیرینی ویا سایر غذا هانمی برد.

     

    سالهای بعد که من دیگر دچار مشگلات و سایر خدمات برای دیگران بودم می دانستم که تنها در اطاقش نشسته و دعا و قرآن می خواند وبه نماز می ایستد و اشکهایش نیز جاری است.  همیشه چشمانش بسته وزیر لب دعا میخواند.  مانند بقیه شکم خود را گورستان اغذیه نمی کرد و مانند دیگران در موقع افطار حمله به سفره نمی برد – مانند آنها که لابد بر سر خدا هم منت می گداشتند که « بلی، ما یکروز تمام نخوردیم و نه آشامیدیم ونه کشیدیم؛ فقط کمی زبانمان که به دروغ عادت داشت لغزید ».  کمتر کسی را دیدیم که پایبند باین فلسفه باشد که یک وعده کم بخورد و در عوض آن را به فقیری برساند.

     

    امروز منهم بیاد سفره(حقیرانه) و پر برکت مادر افتادم که در میان آن دنیائی صفا، نیکی، شور، عشق، پاکی وخلوص نیت چیده شده بود.

     

    شنبه

  • عروسی کوکب خانم

     

    باغ بزرگ (شازده) آنروز حسابی شلوغ بود.  روز بند اندازی کوکب خانم و روز شادی وبزن و بکوب بود.  باغ شاه عباسی پر درخت و باغچه های باصفا و مملو از گل و سبزه و چمن  وحوض بزرگی که فواره های آن تا آسمان آب می پاشید.

     

    پدر کوکب خانم یک دستگاه نیمه حکومتی داشت با تمام تشریفات بریزو بپاش، و درعین حال با تمام احکام وقوانین بی چون و چرا که می بایست اجرا می شد.

     

    در حیاط بزرگ باغ و درقسمت زنانه بزن وبکوب و هلهله وولوله بود.  کوکب خانم قرار بود که هفتۀ بعد به عقد حاج غلامحسین چهل و پنج ساله دربیاید، و کوکب خانم فقط چهارده سال داشت.  حاج عبدالحسین خان در بازار کیا وبیایی داشت و اسم ورسمی؛ حال می رفت که نه تنها داماد سرخانه شود بلکه بهترین غنچه گل آن باغ را نیزبچیند.

     

    ننه بهجت بند انداز با آن هیکل بزرگ و گوشتی خود داشت با بیرحمی تمام پرزهای صورت تازه شکفته شده کوکب خانم را با نخ بند می برد.  کوکب خانم فقط گریه می کرد واطرافیانش باو قند وگلاب و نقل و ابنات می داند واو همه را بالا می آورد و آنها دوباره به زور به دهان او فرو میکردند.  دختر بچه های دیگر به تماشا ایستاده بودند وشاید خیلیها در دلشان آرزو داشتند که جای کوکب خانم باشند و عروس شوند!  در آنطرف باغ شاه داماد با شکم برآمده وته ریش سفید و سیاه و موهای ریخته شده داشت قند درون استکان چای می ریخت و یک قند حسابی هم در دلش آب می شد.

     

    پس از آنکه بند صورت وابروی کوکب خانم تمام شد ننه بهجت نگاهی به پرو پای سفید و نازک کوکب خانم انداخت و روکرد به خانم برزگ و گفت اورا به اطاق ببرید تامن بیایم.  کوکب خانم را کشان کشان و بیحال به اطاق بردند، پرده هارا کشیدند و ننه بهجت مانند میرغض واردشد.  کوکب خان را لخت کردند وننه بهجت روی پاهای او نشست و دوزن دیگر دستهای اورا گرفتتند و ننه بهجت نخ بند را به دهان گرفت ومشغول بند انداختن شد، و زیر لب زمزمه می کرد که: « کپو کپو، ناز کپوکپو؛ کوکو کوکو، ناز کوکو، کوکو »

     

    لابد برای یک دستخوش حسابی داشت خوش خدمتی بخرج میداد تا یک (کوکوی) خوش نمکی تقدیم عبدالحسین خان کند!

  • بیاد (عموجان)

     

    ساعت چهار نیمه شب است ومن ناگهان بیخواب شدم.  در میان پردۀ سینمای زندگیم چهرۀ (عمو) محمود زنده شد.  شادروان محمود تفضلی – که من به تبعیت از دوستان از دست رفته وبرادر زاده هایش – اور ا عمو محمود خطاب می کردم، امشب سری به خلوت من زد و باعث شد که این یادنامه را بنویسم.

     

    زمانی که با او آشنا شدم خیلی جوان بودم وتازه با همسرم نامزد شده وخیال عروسی داشتیم. عمو محمود ومرحوم محمود هرمز و مهندس کامبیز مخبری شهود عقد وازدواج ما بودند.

     

    پس از آن عمو محمود هر چند گاهی سری به خانه ما می زد وهمیشه هم دست او پر بود؛ پراز شعرهای تازۀ سروده شده شاعران مانند فروغ فرخزاد وفریدون مشیری که سری از هم جدا نداشتند.  همه امروز در سینه خاک خفته اند و جایگزینی هم ندارند.

     

    همسرم تازه از(هتل) آقایان پس از نه سال آزاد شده بود ومن هم تازه از زیر بار بیماری (عشق) شفا پیدا کرده بودم بنا براین با یکدیگر پس از مقداری ماجرا و گفتگوها زندگی مشترکمان را شروع کردیم!

     

    عموجان گاهی که بمنزل ما می آمد خنده ای می کرد ومی گفت: شما بچه ها آنچنان زندگیتان را مجلل کرده اید که گویی هشتاد سال ازعمر شما گذشته در حالیکه این همه مبل واثاثیه برای یک خانۀ بزرگ لازم است وشما هنوز جوانید.  او نمیدانست که پس از چند ماه این زندگی به دست زنی مجنون غارت میشود وهمسرم دوباره به (هتل) آقایان برمی گردد ومن می مانم و تنهائی و بدگوئیها و چرندیات خاله زنکها، که متاسفانه هنوزهیچ سمی برای ازبین بردن این جانوران ساخته نشده است.

     

    در این زمان عمو با کمک همسر آلمانیش (گرترود) به کمک من آمدند.  او تنها کسی بود در میان همه آشنایان که همیشه وبموقع می رسید؛ در هرکجای دنیا که بود اگر می فهمید من احتیاج به کمک او دارم یا خودش را فوراً می رساند واگر نمی توانست به دوستانش سفارش مرا می کرد.

     

    او نه تنها با من بلکه باهمه مهربان بود.  او آدمی بیقرار وعاشق سفر وگشتن دور دنیا و شیفتۀ طبیعت بود.  بیشتر کوها را درنوردیده وبه اکثر سرزمینها سفر کرده بود.  او اکثراً یا با ترن ویا با اتوبوس ویا با ماشین کوچک خود به سفر می رفت.  از سرعت بیزار بود و من نم یدانم چگونه دست حادثه اورا در پشت فرمان اتومبیلش در راه خراسان از پای در آورد؟

     

    اولین سفری که به همراه یک هیئت مطبوعاتی به دعوت اتحاد جماهیر شوری سابق به مسکو رفت، آنچنان تحت تاثیر این سفر ونحوۀ زندگی پیشرفتۀ (!) آنان قرار گرفت که کتابی در همین زمینه بنام (خاطرات مسکو) به دست چاپ سپرد.  او نویسنده ای توانا و مترجمی زبر دست بود و کمی هم از شاعری بهره ای برده بود.

     

    شبی بخانۀ ما آمد وبا خوشحالی گفت: یک سرودۀ تازه از فروغ دارم که باخط خودش برایم نوشته، وآنرا خواند.  من در آن زمان هنوز شیفتۀ شعرای قدیمی و اشعار آنها بودم وسر از شعر نو به هیچ وجه در نمی آوردم (هنگامیکه عمو اشعار نیما را با لذت میخواند من دهن دره میکردم چرا که نمی فهمیدم!!)

     

    و درآن شب او شعر تازۀ فروغ را بمن داد وگفت هروز آنرا بخوان. اینهمه در سر جایت درجا مزن؛ برو جلو زمانه عوض شده.  اما من حاضر نبودم که یک خط از اشعار قدما را بادیوانی از شاعران نوپرداز عوض کنم!!  امروز متأسفم که چرا آن شعر را که با خط فروغ داشتم به همراه نامه وسایر نوشته های عمو  گم کرده ام.  او سالها از زمان خودش جلوتر بود .

     

    روزی از او پرسیدم: عموجان شما چرا اینهمه عاشق می شوید؟ مگر قلب شما (هتل) است؟!  لبخندی زد و گفت:  نه قلب من مانند یک کندوی عسل است؛ هرعشقی شهدی در آن می ریزد ومن با مزه مزه کردن این شهد تلخی زندگیم را شیرین میکنم!!  پرسیدم: آیا کندوی شما ملکه ای هم دارد؟  لبخندی زد و جوابی نداد.

     

    او آنروزها داشت آثار پاندیت نهرو را ترجمه می کرد وبه همین دلیل هم عاشق جاذبۀ هند شده بود.   کتابهای زیادی منجمله نامه های پدری به دخترش، کشف هند ، خاطرات زندان، نگاهی به تاریخ جهان، و همچنین مصاحبه با ایندیرا گاندی دختر نهرو ونخستوزیر هند بنام حقیقت من، اشعار شاعر مجار شاندورپتوفی،  و زندگی بتهوون نوشتۀ رومن رولان را نیز ترجمه کرد.  ترجمه هایش – مانند گفتارش -روان  وشیرین بودند.  متأسفانه کمتر از اویاد می شود و تجلیلی هم از او به عمل نیامده. در عوض زنبوران وزوزکنان خود را به بالا ها کشاندند. 

     

    روابط ما یک رابطه پاک ومعصومانه بود.  شاید او مرا هنوز بچشم یک دختربچه ویا دختر خودش (شهرزاد) نگاه می کرد، ومن او برایم همیشه عموجان بود.  وعموجان هم خواهد بود و چقدر روزهای سخت ودردناک زندگیم جای او برایم خالی بود. بلی  متاسفانه روزگار بدجوری بامن برخورد کرد.

     

    او هرجای دنیا که بود سایۀ خطی، نامه ای، شعری برایم میفرستاد و می پرسید که آیا احتیاج به چیزی دارم و حالم خوب است، و تا روزیکه از دنیا رفت این پیوند ادامه داشت.

     

    روانش شاد.

  • کرکس پیر

     

    روزی کرکس سالخورده برای فرزندانش قصه می گفت:

     

    عزیزانم؛ من دیگر پیر شده ام، اما می خواهم برای شما جوانان تجربیاتم را بیادگار بگذارم.  شما می توانید خرگوش را از میان مزرعه بدزدید و بره ای کوچک را میان چنگالهای خود پنهان کرده و هنگام پرواز تعادل خود رانگاه دارید.  گاهی هم من بشما گوشت آدمیزاد داده ام.  یادتان هست چقدر لذیذ بود؟!

     

    بچه های لاشخور جواب دادند:  بلی، اما چگونه میتوانیم اورا شکار کنیم؟

     

    لاشخور پیر گفت: آدمیزاد سنگین است و ما نمیتوانیم اورا شکار کنیم مگر هنگامیکه مرده و یا کشته شده باشد آنگاه ما بر سرش میریزیم گوشت ها را از استخوان جدا کرده و قسمت های خوب را می خوریم.

     

    بچه ها  پرسیدند: چطور میشود اورا کشت؟

     

    کرکس پیرجواب داد: خودشان یکدیگر را می کشند.  ما مانند آنها نه قوۀ مکر داریم و نه شباهتی بین ما هست.  طبیعت اورا برای زنده ماندن ما ساخته و بهمین دلیل یک خوی وحشی گری در او به ودیعه گذاشته  بنا بر این به یکدیگر حمله می کنند و زد و خورد کرده پس از مقداری استفاده از آتش و سرب ودود و فریاد خاموش میشوند …

     

    آنگاه ما حمله می کنیم.

  • زنگها و ناقوس ها

     

    هر بار که صدای زنگها را می شنوم احساس می کنم چیزی در مغزم منفجر می شود.  همۀ ایام گذشته و آنچه را که انجام داده ام و آنچه را که مایۀ غم واندوه من بوده و هر آشنائیکه داشته ام و هر خطائی که کرده ام، گویی همه از مغزم بیرون میریزند.  احساس شدید دلتنگی بمن دست می دهد.  جدا شدن از خاطره ها  که کم کم محو می شوند و درمیدان هیاهوی مردم وصدای زنگها گم می شوند….این احساس برایم چندان خوش آیند نیست. 

     

    سالهای گذشته با همۀ رنجها برایم پر ارزش بودند و امروز در حالیکه آنها را پشت سر می گذارم احساس می کنم که دلم برای آنها هم تنگ شده.  من خیلی سخت از گذشته جدا می شوم و در برابر هر چیز تازه  ونو یک احساس وهم وتشویش بمن دست می دهد.  مدتها طول می کشد تا من بتوانم

    خودم را با آنچه که جدید است وفق دهم.  گویی کم کم حس امیدواری در من می میرد و نیروی شیفتنگی وجاه طلبی ( که هیچگاه به آن فکرهم نکرده بودم) بکلی از ذهن و روح من فرارمی کنند.

     

    امروز دیگر دوران بازیگری من روی صحنه زندگی تمام شده و زندگیم را بر سر هیچ به قمار گذاشتم.  اما از هر چه بوده راضیم و دلم نمی خواهد که دست تقدیر بر آنها قلم فراموشی بکشد.  هر کدام از رنجهای من یک دنیا ارزش دارند و هر کدام از خاطره هایم داستانی را تشکیل می دهد.  من نمی توانم هیچ فصلی از این داستانها را از کتاب زندگیم خارج سازم.

     

    بهترین سالهای عمرم را درعشق مردی سپری کردم که امروز یک کارتن مقوایی وبی ارزش است. با اینهمه لذت این درد برایم آمرامش بخش است و من این زن پا به سن گذاشته، ریزه اندام و کوچک را که کم کم می رود فربه شود و با دستهای کوچکش دنیای را به حرکت آورد دوست میدارم و نمیخواهم از او جدا شوم.

     

    خزانهای زیادی بر بهار عمر من گذشته و میل دارم که پیش خود اعتراف کنم که اشتباهات زیادی نیز مرتکب شدم.  با اینهمه میل ندارم باین سرعت تسلیم باد زمستانی شوم.  من هنوز عاشقم؛ عاشق دشتهای سر سبز و صدا ی آبشار که از کوه سرازیر میشود؛ عاشق آسمان پر ستاره و عاشق غروب آفتاب.

     

    من نمی توانم زیر نورشمع و در تاریکی با جام های زرین وگوشتها ی منجمد شده شادمانی خود را نشان بدهم. امروز اولین روز پاییز است و زمستان به زودی فرامی رسد.  من پاییز و زمستان را بیشتر دوست دارم و اعتقادم بر این است که انسانهای قوی در زمستان می میرند و آدمهای ضعیف و بی قدرت در بهار دنیا را ترک می کنند؛ اینهم عقیده ای است.

     

    امروز دیگر دیر است که بخواهم سرم را روی دامان کسی بگذارم که روزی آرزوی آنرا داشتم، و گرمی دستهائی را احساس کنم که امروز سرد شده اند.  تنها عطر روزهای گذشته در میان لباسهایم مانده است.  از گفته های او دیگر چیزی بخاطر نمی آورم و میل دارم که فقط آنهارا فراموش کنم.

     

    دیگر دیراست که بگریم ویا بخندم و یا چشم براه کسی باشم.  سالهای پیش یک فروغ کم نوری بر خانۀ تاریک دلم نشست که امروز خاموش شده و دیگر بخاطر کسی گل در گلدان جای نخواهم داد.

     

    فقط مزرعۀ کوچکم را دارم که در آن درختان تنومندی رشد کرده اند و گلدانهای پربرگی که در بالکن خانه ام هرروز بمن سلام می گویند.  اینها برام کافی است.  زمین من مال دیگری؛ هرچقدر که میل دارند برروی آن پایکوبی کنند و خاکستر بپاشند؛ مطمئن هستم که روز این خاکستر روی خود آنها را خواهد پوشاند.

     

    دیگر از آشفتگیها می گریزم همچو موج

    من که در دریای دل پیوسته طوفان داشتم

    از دل هر صبحدم چو آفتاب آمد برون

    راز آن مهر که من درسینه پنهان داشتم

     

    جمعه

  • پاپ

     

    گفته های حضرت پاپ وسپس تکذیب و پوزش خواهی او تنها کاری که کرد بر شدت جنگهای مذهبی افزود.  آیا این حضرت پاپ مشاور فرهنگی نداشت تابرایش بنویسد که چه ها بگوید؟  در عوض همه را به راه راست هدایت کرد و بیشتر احزاب (راست) کشورهای اروپایی پیروز شدند و شاید قارۀ اروپا هم حسابی (راست) شود.

     

    در سال هزارو هفتصد و بیست ونه یک کشیش سادۀ روستایی در آلمان بنام (یوهان مسلیمر) در حالیکه بکلی منکر همه چیز شده بود از دنیا رفت.  او در خاطرات خود که بوسیلۀ (ولتر) تنظیم وبه چاپ رسید منکر همه چیز شد و نوشته بود که: ” ناتوانی بشر او را بسوی دین ومذهب می کشاند.” ودر جای دیگری اشاره کرده بود:” حقیقت واقعی را باید در اندیشه های (نیوتون) جستجو کرد.”

     

    مذهب وسیله ای است که ثروتمندان برای استثمار بینوایان وتهیدستان وناتوان کردن آنها بکار می برند و مسیحت هم یک سیستم متافزیکی است که معتقد به باورهای پوچ و بیهوده مانند (تثلیث) می باشد.

    این تثلیث بر پایۀ فلسفۀ (افلاطون) شکل گرفته که عبارت است از: وحدت – روان –  ماده.

     

    وحدت غایت نیکی است واز عقل الهی ناشی میشود و روان شکل پایین تر است که به گفتۀ افلاطون از یک زندگی به زندگی دیگری می رود و پایین ترین شکل ماده می باشد که در تاریکی محض قرار دارد و گویا مسیحیت نیز براین پایه قرار گرفته است.

     

    عیسی مسیح خود یک کلیمی مؤمن بود که کوشش کرد تا معتقدات تند و تیز مذهب قوم بنی اسرائیل را اصلاح کند و به آنها بفهماند که ملت اسرائیل تنها قوم بر گزیدۀ خداوند نیست وخداوند تنها به این قوم تعلق ندارد بلکه متعلق به همۀ مردم روی زمین است.  او خودرا یک فرد عادی می دانست و هیچگاه

    ادعای الوهیت نکرد؛ اما پیروان او که زیر نفوذ معتقدات خورشید پرستان قرار داشتند او را پسر خدا نامیدند.

     

    مأخذ:  زندگینامۀ ولتر

  • تابستان

     

    دیدم اورا، دیدم اورا، ای دریغ

    در نگاهش آشنائیها مرده بود

    در ته چشمان درد آلود او

    شعلۀ عشق و هوس افسرده بود

    در نگاه سرد وخاموشش نبود

    برق عشقی یا شرار کینه ای

    پیش چشمم بود ومن محروم از او

    همچو عکسی بود در آیینه ای

    زادۀ رویای من بود اینکه رفت

    نازنین من چنین بد خو نبود

    اینکه خاموش از کنار من گذشت

    سایه ی اوبود اما او نبود

     

    ع. ورزی

    تابستان نود وشش