Category: General

  • پراکنده ها

     

    امروز صبح به چهره ام در آینه نگاه می کردم؛ دیدم که هنگامی که زیبائی و جوانی به  پیری و زشتی می پیوندد چه ترکیب غم انگیز ی پدید می آید.  کتابی خوانده شده وتمام شده می رود تا در این سرزمین و زیر این آسمان صاف وآبی اوراق خود را به اطراف پراکنده سازد.

     

    آیا همه آنهائیکه جلای وطن کرده اند همین دردها را روبرو بوده و تحمل کرده اند؟ آیا این عده که تعداد آنها ازمیلیونها هم تجاوز کرده و منهم یکی از آنها هستم باز هم شجاعت اینرا دارند که بگویند: نه، برنمی گردیم؟  آیا همۀ آنها مقاومت کرده اند ویا تن به حقارتها داده اند؟

     

    به آ وازی گوش می دادم که از سر زمین خودم بود.  نه دیگر نمی خواهم گوش کنم، چرا که مرا بیاد تلخیها و روزگاری دیگر می اندازد.  نه، دلم نمی خواهد به هیچ سازی گوش کنم: ساز مرا بیاد آن شبهای مهتابی درمیان یک دشت خاموش می اندازد.  بیاد دخترکی کوچک که عاشقانه به چهرۀ نوازنده می نگریست، دخترکی زیبا و افسرده.  نمی دانستم که آن نوازندۀ عزیز دردانه همۀ زنها بود، ومن حوصلۀ نگهداری هیچ دردانه ای را نداشتم وبه همین علت هیچگاه باو نگفتم که: دوستت دارم.

    پذیرفتن یک دردانه برای من هیچ لطفی نداشت.

  • یک ره آورد

    من همۀ قصه ها وافسانه هایی را که نوشته ویا می نویسم (ره آوردی) از یک داستان دور و دراز است که از کنار منقل پدر بزرگ و مادر بزرگم شروع شده وهنوز ادامه دارد.

    تغییر زمان کل داستان را دگرگون کرده و اگر مادر بزرگ بد عنق من و پدر بزرگم که همیشه سرش توی کتاب بود و یا روی رحل قرآنش بخواب می رفت امروز سر از خاک درمی آوردند واین همه تحولات گوناگون را می دیدند دوباره از شدت غصه دق می کردند.

    زندگی من همیشه بر عرش خیال بوده ودر آئینۀ رؤیا آنرا دیده ام؛ هم با آدمهای چاق وچله و تنومند و حیله گر برخورد داشته ام و هم با انسانهائی که در تارعنکبوت حقارت خود اسیر بودند.

    امروز آن عاج بلورین شکسته و من در میان سیلاب حوادث ناچار همراهم؛ بعضی اوقات این حوادث شیرین و گاهی مضحک و خنده دار هستند. من از میان قصه های جن و دیو پری و دخترک خاکستر نشین پا به دنیای واقعیت گذاشتم که بسی تلخ و ناگوار بود و هرروز هم این تلخی بیشتر می شد. نوشته های منهم گاهی یک واقعیت تلخ و دردناک را نشان می دهند که با فراز و نشیب ها سقوط ها همراهند ولحظاتی گذران که در خاطرم مانده گاهی خنده دارند.

    بازگشت به گذشته وتصویر از لحظاتی که با حال ودرون من سرو کار داشته اند مرا کمتر رها میسازند. من دنیا را بشکل دیگری در ذهنم نقاشی کرده بودم و حال می بینم یک تصویر درهم برهم و با نقشهای سیاه وسفید وقرمزجلوی چشمان نقش می بندند و منهم راه گریزی ندارم. قهرمانان دیروزی من همه مقوائی بودند وآنهائیکه نقش آفرین تاریخ در نظر من بحساب می آمدند با آن همه بزرگی و صلابت ناگهان فرو افتادند. حال بیشتر به زندگی انسانهائی نگاه می کنم که در زنجیر جهل ونادانی محبوسند و بامید روز رستاخیز نشسته اند.

  • کریسمس

     

    تولد او نزدیک است، گرچه کسی به درستی نمی داند که در چه تاریخی و درکجا بدنیا آمد.

     

    حال زنگها آوای دل انگیزی سر داده اند.  ستاره ای در آسمان درخشید، اما هیچکس بفکر او نیست. در شهری که او پا به عرصۀ وجود گذاشت در حال حاضر بجای شراب، خون جاریست.  پرچم های مقدس در اهتزازند و سرودهای مذهبی بر لبان خشکیده.  تنها صدای نحیف پیرزنی بگوش می رسد که می گوید: مریم، درود برتو ونامت مقدس باد.

     

    همۀ قهرمانان دیروزی وامروزی گویی از یخ ساخته شده بودند؛ همه ذوب شدند و با آنهمه شکوه جلال وجبروت فرو ریختند.  دنیای فعلی روی شانه های (مسیح) استوار است، با همۀ افسانه ها و روایت ها و نوشته ها و وعظ واعظان، مانند یک رودخانۀ بزرگ در فرهنگ جهان روان است.  حال واقعی باشد یا تخیلی، این فرد برتار و پود هستی زمان نشسته وکسی در اصالت او شک نمی کند و یا پایه های استواری را که او بنا نهاده ویران نمی سازد.  پس باید او را صدر نشین همۀ قهرمانان جهان بحساب آورد که برضد ظلم ونادانیها برخاست و شورش کرد.

     

    حال یک دروغ شیرین و خیال پرور بهتر از هزاران راست فتنه انگیز است.

     

    دوشنبه

  • ساز خاموش

     

    زمین وآسمان را پیمودم

    و نقش خودرا بر ستاره ای بگذاشتم

    آواره به هر سوی جهان شدم

    تا رسیدم بتو

    ناگهان (نغمه)هایت خاموشی گرفت

    و در پیشگاه رهبر فقط یک نغمه شد

    رفتی بر در بیگانگان نشستی

    آنچنان این راه را پیمودی

    تا در (معبد) او جای گرفتی

    چشم من کور شد

    به چشمم گفتم خاموش شو

    شور و نوا تمام شد

    (اشک) شد، (طوفان) شد

    ناله ام موج شد، به دریا شد

    ئغمه ساز دل خود شدم

    عمرم در ( زخمه) ها گذشت

    ناگهان زمرد و یاقوت از میان

    تارها عیان گشت

    بی ثمر بود هر کوششی که کردم

     

    روزی به اشتباه گفتم:

    (بهر تو فرشی گسترده ام)

    (زنده ام بامید دیدارت)

    و در حریم نیمه شب

    به هنگام دعا

    با یاد نغمه های بی هدف شاد بود دلم

    امروز تار بی صدا ماند

    و پود شد، دود شد

  • شب آمد

     

    شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت

     

    ه. الف  سایه

     

    (پابلو نرودا) در یکی از اشعارش می گوید:

     

    خداوندا مرا یاری کن تا به هنگام سرودن چیزی را جعل نکنم.

     

    من فقط اشعار دیگران را مورد استفاده قرار می دهم، آنهم با ذکر نام سراینده.

     

    شب آمد و سایه افتاد به هرسو

    باید بروم تا قدحی پرکنم

    هوای فرحبخش شبانه مرا بی تاب کرده

    اینک ندایش می آید:

    (شب است و دل تنگم هوای خانه گرفت)

    (دوباره گریۀ بی طاقتم بهانه گرفت)

    آیا می توانم بازگردم؟

    آیا نمی توانم باز گردم؟

    که را بیابم؟

    درب را چه کسی برویم باز خواهد کرد

    در دور دست کسی می نوازد

    کسی می خواند

    آهنگی ناشناس بگوشم میرسد

    نمی دانم

    شاید روزی بسوی او باز گشتم.

     

    یکشنبه

     

    ای که در بستی بروی خود وهمگان

    چه سودی بردی تو از اینهمه (دعا)

    در این بارگاه تاریکی نشستی

    چشمان خود را به روی خلق بستی

    و نشستی به خود پرستی

    باز کن دو دیده را

    و بگرد گرد جهان

    او را در کنار بینوایان

    خواهی یافت

    در میان درماندگان

    در میان انبوه گرسنگان

    در آنجا که مردان تا قد در گل فرو رفته اند

    و زنان تا سر به زمین

    باز کن این زنجیر را

    پاره کن این ردا را

    و برو بسوی او در میان خاشاک

    در جنگلهای سرد

     

    او بتو خواهد گفت که در کجاست

    تو او را نخواهی دید

    تا چشم تو به شعلۀ خورشید نرسد

    بگذار برزمین این پارسائی دروغین را

    آرام وآسوده برو

    بسوی دلهای ستم دیده

    اورا خواهی یافت.

     

    همان روز

  • هذیان

     

     

    یک روز صبح زمستان بود که دید دیگر نمی تواند از بستر برخیزد.  تب شدید وسرفه های وحشتناک و … سکوت اطاق همۀ اشیاء را در بر گرفته بود.  با خود گفت:

     

    « چرا اینهمه سرد است؟ چرا نه باران، نه برف ونه رعد و برق وباد هیچکدام نیست.  فقط سرماست که تا مغز استخوان نفوذ می کند. »

     

    گرما فقط در سطح زمین بود وبه طبقات بالا تر نمی آمد.  به ناچار در رختخواب ماند و به زندگیش فکر می کرد.  دهانش تلخ، خشک و بد مزه بود.  آرزو داشت کسی بود تا اورا صدا کرده وکمی آب داغ باو می رساند.  اما کسی نبود.  لرزان لرزان خودش را به آشپزخانه رساند و کمی آبجوش با لیمو درست کرد ودوباره به زیر لحاف پناه برد.  دندانهایش بهم می خوردند، و بخار داغ دهانش نشان از آمدن یک تب شدید دیگر می داد.  دستهاتیش را به درون دهانش فرو برد تا از حرارت دهان آنها را گرم کند.  ناخنهایش کبود شده بودند.

     

    با خود گفت: « لابد موقع مرگم فرارسیده.  نه، نه، باید با این تب جهنمی مبارزه کنم.  این اولین نیست وآخرین هم نخواهد  بود. »  سرفه های خشک وشدیدی راه نفس اورا بند آ ورده و احساس خفگی می کرد. « نه بهتر است به چیزهای دیگری بغیراز مرگ فکر کنم.  به زندگی. »

     

    کدام زند گی؟  چند نوع زندگی داشت و این زندگی در حال حاضر حقیقی ترین آنهاست که از ریاکاریها و توطئه ها بر کنار است و ابداً مانند زندگی سایر دوستانش انباشته از راست ودروغ نیست. و یا به زندگی گذشته، به آن اتفاقات دیروزی که به طور عجیبی دست به دست هم داده و همه چیز را

    به زوال ونیستی کشانده بود.  آنچه که امروز باو نیرو می داد همین صمیمت خالی از نیرنگ بود که میان او و خانوداه اش جریان داشت.  راز بزرگی در پشت پرده زندگیش نبوده که از آن وحشت نماید. زندگیش مانند یک کتاب باز که همه آنرا خوانده بودند در گوشه ای قرار داشت و کمتر کسی رغبت خواندن آنرا می نمود مگر آنکه بخواهد دست به یک توطئه جدیدی بزند.

     

    بیادش آمد که همین چندی پیش بود که دو پرندۀ سیاه با نوک قرمز خونین در پشت پنجره اش مشغول نغمه سرایی بودند.  آن روز این نغمه ها به دلش بد آمدند.  با عصبانیت آنها را از پشت پنجره دور کرد. گوئی این پرندگان از ایام دور بالها را بهم سائیده و برای اجرای فرمانی پشت پنجره او نشسته بودند، دو شیطان سیه چشم!!  برای او یک کابوس بود.  او که همیشه بیم داشت و از کوچکترین

    نشانه ای می توانست وقوع حادثه را پیش بینی کند حال در مقابل این پرندگان زشت و وحشناک حیران مانده بود.

     

    پاهایش هنوز یخ کرده و پیکرش کم وبیش می رفت تا در زیر تیغه های داغ تب گرم شود با خود فکر کرد: « هنگامی که جوان بودم مانند یک شاخه ترد و شکنندۀ اقاقیا با عشق بزرگ شدم.  حال یک

    درخت پر بر و برگ وشاخه شده ام و تبر زن من چه کسی خواهد بود؟!  مانند یک گل زنبق شکفتم وگل دادم. چشمه سار کوچکی بودم که تبدیل به یک رودخانۀ پر آ ب شدم و امروز …این قصه ها را برا ی چه کسی می خوانم؟ »

     

     تب او را به بیهوشی کشاند.  از دور صدای دریا را می شنید.  همه جا برایش ناشناس بود مانند روحی سبکبال از جا برخاست و فریاد کشید:

     

    « ای زمان، اندکی آهسته تر برو!  ای سالها دور، از حرکت بایستید!  بگذارید که من شیرینی شیرینترین لحظات عمرم را بهتر بچشم.  چرا اینهمه التماس می کنم؟  و شما سالهای خوب از من میگرزید و ای شب، چه طولانی ودردناک هستی.  چه موقع سپیده صبحگاهی فرا می رسد؟

     

    آه … ای عشقهای  فراموش شده، بر گردید.  مرا دریابید.  بگذارید دوباره دوست بدارم.  کجا رفتید ای روزها خوش مستی؟  آیا ممکن است در همین لحظه فرشتۀ عشق بر در بکوبد و من با سعادت بمیرم؟ کجا شدند آن روزهای سرشار از شادی؟  آیا هرگز بازخواهند گشت؟ »

     

    صدائی بگوشش رسید.  این چه صدائی است که از اعماق سینه وگلویش بیرون می آید؟  گوئی حیوانی وحشناک در درون سینه اش جای دارد.  صدا مانند فریاد یک مرغ شوم بود.

     

    آهسته آهسته فرود آمد و خودش را در روی امواج لا جوردین دریا دید.  موجها باو حمله می کردند

    و او را پائین وبالا می بردند.  دوباره سردش شد.  یخ کرد و دوباره لرزید.  از دریا می ترسید.  همه جا تاریک بود و سکوت.  آهی از دل کشید و فریاد زد: « آیا کسی هست تا صدای مرا بشنود؟   دهانم خشک است… تشنه ام …آب … لطفاً کمی آب بمن برسانید… تشنه ام….»

     

    سکوت، همه جا سکوت و تاریکی مطلق.

  • دریای مدیترانه

     

    من نه دریای مدیترانه را دوست دارم و نه به سواحل سنگستانی آن چشم دوخته ام.  نه آبهای لاجوردین آن و نه گوش به نوای ساکنینش و نه حوصلۀ شنیدن امواج شبانۀ آنرا دارم.

     

    نه تمدن یونان ونه چراغ اسکندریه و نه غول و رؤیای شهرهای ایتالیا مرا می فربد.  نه جبلق الطارق برایم مهم است ونه نسیم خوشبوی مارسی وموناکو مرا بسوی خود می کشد؛ آنها ارزانی همان کشتی نشینان و قمار بازان وبرده کشان و برده فروشان باد.

     

    دریای مدیترانه بیماری زا و کشنده است.  در قدیم و در سرزمین روم اعتقاد مردم بر این بود که ماه (جون) پیلۀ کرمهای ابریشم باز می شود وماه سپتامبر وقت گشودن وصیتنامه ها می باشد!!  چون در ماه سپتامبر اکثراً از بیماریهای گوناگون می مردند وتمدن جدید هم نتوانست جلوی این بیمارها را بگیرد.

     

    من به ساحل دریای مدیترانه آمدم بخیال آنکه شبیه جنوب سرزمین خودم و شهر کویریم کرمان میباشد.  درحالیکه کرمان دل عالم بود وما اهل دل نه اهل دریا.

     

    هیچ احترامی باین دریا وسواحل آن ندارم وهیچ عشقی به مردم آن در دلم نیست، مردمی که مانند همان امواج خاکستری پیش می آیند وسپس عقب نشسته بتو حمله می کنند.  نه درهمدلیهایشان اصالتی هست ونه در غمخواریهایشان.

     

    نمی دانم شاید تکه ابرهایی که در زمستانها برروی کویر میایستد و سپس اشکهای خودرا جاری

    می سازد از همین بخار مدیترانه باشد.  هرچه باشد این نعمت او هم نمی تواند مرا باو وابسته سازد.

     

    خاطرات تلخ و درهای روحی وجسمی مرا از این دریا وکرانه هایش بیزار ساخته است.

     

    دوشنبه

  • شیر زن

     

    همین تنها نبینی شیر مردان

    فراوان دیده ام من شیر زن هم

    نشان مردی مرد نری نیست

    جوانمردی تواند پیر زن هم  

     

    مهدی اخوان ثالث

     

    برای ایرانی که (کامیاب) شد

    برای فرهنگی که (شریف) بود

    برای نجیبی که (نجیبه) شد  

    و برای سایر(دوستانی) که از بیم وکین آنها به دامن دشمن پناه بردم …

     

     

    دلم چون سایۀ مهتاب غمناک

    ربودند وبردند، آه…

    کجا؟ کی؟ خوب یادم نیست

    خوشا من، این من ناچیز

    خوشا ما، باغ ومهتاب

    من امشب ازشما می پرسم

    چرا با اینهمه انس نجیب من وآشنا

    مرا درجمع خود بیگانه پنداشتید؟

    به قعر ظلمتی بی روزنم راندید؟

    و اما این شکایت نیست، یا فریاد و یا زنهار

    همی می پرسد این فرزند خاک ازشما

    حکایت با که گوید؟

    یا امانت با که بسپارد

    ز شومی های این فرزندان امانت خوار

    حکایت با که گویم؟

    من که، کمتر از  خاشاک ، سبکتر از پر مرغا ن افسانه ای

    و بی آزار تر ازروح یک پروانه

    آه، ربودند وبردند، و چگونه.

    آیا راستی در خواب بود آنها که من می دیدم؟

    دیگر هیچ یادم نیست.

     

    فکر واندیشه از: پیر خراسان، اخوان ثالث

  • لطف تو

     

    لطف تو / رحمت تو / آن مهر بی پایان تو /

    آه من / اشک من / شعر من / سودای من

    نور تو / گرمی تو / جمال تو /جامۀ تو /

    فقر من/ درد من / شانۀ من / ناله من /

    تو درخشان همچو ماه

    سپید همچو برف

    خروشان همچو دریا

    پاک چو مریم

    شکوهمند همچو روح

    در سپیده دم

    به دست گرفته ای سبدی

    از گل سرخ

    و من در درست دارم شاخه ای از برگ خشک

    تو آفتابی

    من زمستانم

    تو پنداری

    من گفتارم

    کجا وکی بهم خواهیم رسید؟

     

    برای کاترینا؛ عروس زیبایم

  • نمی دانم

     

    از روی غرور گفتم

    که من آشنای توام

    هر روز تصویری از تو می کشیدم

    با صد هزار شوق وهزاران هوس

    کسی نمی دانست که این تصویر نمای تست

    اگر می پرسیدند

    می گفتم: نمی دانم، نمی دانم

    اگر چه تحقیر می شدم

    اگر چه رانده می شدم

    اگر چه سخت غمگین می شدم

    اما می دانستم که آندم تو در میان

    تصویری و لبخندی بر لبانت مرا می نگری

    من می نویسم، می نویسم، می نویسم

    از دل وجان

    تا اسرار دل ترا بخوانم

    و اگر بپرسند خواهم گفت:

    نمی دانم، نمی دانم، نمی دانم

     

    ►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄►◄

     

     

    به دل گفتم: تسلیم شو

    تحمل کن شکست خود را

    و غنیمت دان این احوال را

    مرنجان یاران را

    امید را رها کن و تسلیم شو

    دل گفت:

    اگر این خانه روشن است

    از همت  توست

    اگر چراغی خاموش شود

    از غفلت توست

    همه کارها را رها کردی

    و چراغ همسایه را روشن ساختی

    و خود به تاریکی نشستی و دیده بره

    دوختی

    تا که آن سوار بر مرکب فریب

    از راه برسد

    اما او نیامد

    غباری به چشم تو نشست

    و تیغی که

    دیده ترا خاموش سا خت.

  • ای یار

     

    تو در کدام سوی جهان ایستاده ای

    من هیچگاه ترا بخواب ندیدم

    گاهی سایه ات در بیداری احساس می کنم

    و زمانی دست گرم ترا که پیکر مرا لمس می کند

    روح تو در وجود من

    در رگ وپی من

    و در هستی من جای گرفته

    کاش آن شب که تنها بودیم خود را درآغوش تو

    پنهان می ساختم

    کاش که در آن شب که تنها بودیم

    با هم به ابدیت سفر می کردیم

    و امروز …

    در این شهر که نامش غربت است

    خیلی هم غریب است تنها نم یماندم

    همه چیز در اینجا رنگ غریبی دارد

    سنگفرشهای کهن را از جای کنده اند و بجایش

    قیر مذاب ریخته اند

    کالسکه های سنتی را برده اند برای (نمایش)

    و بجایش قطاری سرگردان روی ریلهای خسته

    در رفت وآمد است

    شهری آبرو ریخته

    و گدایان دیروز در لباس حریر

    عاشقان امروزند

    شهری که زمین آن از رسوب شراب مستا ن

    همیشه خیس است

    شهری که فضولات سگهای گرانمقیمت آن

    باندازۀ یک کتیبه پر ارزش است

    غروب غم انگیزی دارد

    و در حافظۀ تاریخ گم شده، وبجایش هزاران

    روسپی و چراغهای (قرمز) روشن است

    شهری سرشار از پل و (مل) و بازار

    شهری که پرندگان همیشه در لابلای درختان تازه کاشته شده

    لانه می کنند

    شهری که در زمان من گم شده.

     

    چقدر تنهایم…

  • از یادداشتهای سال نود و شش میلادی

     

    انسان گمان می برد که آزاد است و براندیشه های خود حاکم، و بر ارادۀ خود تسلط دارد.  اما به یکباره احساس می کند که ناخودآگاه بسوئی کشیده می شود که خود از پیش نمی دانسته و یا

    نمی خواسته است.

     

    یک ارادۀ مجهول ونامرئی بر خلاف تصمیمش حکم می راند و در آن زمان است که انسان با فرمانروای ناشناسی آشنا می شود و آن نیروی ناپیدا را که بردریا ها واقیانوسها و دنیا وبشریت حاکم است کشف می کند.

     

    امروز فکر می کردم که سالها به دنبال بچه ها دویدم با آرزوهائی که در سرم بود و….امروز صبح پسر کوچکم سرش را روی زانوانم گذاشت و مرا از مهربانی خویش سرشار ساخت.  من در درون او آن حس تنهایی و بیکسی را می خواندم.  باو گفتم: وقت آنست که به دنبال زندگی ات بروی وآنرا پیدا کنی.  توو خواهرت در کنار من دارید پیر می شوید.  بروید به دنبال زندگیتان.

     

    او سرش را روی شانه ام گذاشت وگفت: تو عشق مادری – بزرگترین عشقها  – را بما دادی و میدهی. ما ترا رها نخواهیم کرد.  به جهنم اگر کسی در خانۀ ما را نمی کوبد و احوال مارا نمی پرسد.  ما ترا داریم و این برایمان کافی است.  اطاق خواب تو بوی خوبی می دهد.  پرسیدم: چه بویی پسرم؟  گفت: بوی خوب امنیت.

  • رؤیای شگفت انگیز

     

    بیا با ما به میخانه که از پای خمت

    یکسر به حوض کوثر اندازیم

    یکی از عقل می لافد یکی طامات می بافد

    بیا کاین داوریها را به پیش داور اندازیم

     

    حافظ

     

    مستانه گریستم

    گویی که در پس یک دیواری ویران

    ایستاده – می ترسیدم – می گریستم

    سپس بخواب رفتم

    رؤیای شگفت انگیزی بود

    تنها بودم؛ باز هم تنها بودم.

    مردم دوتا دوتا و یا دسته دسته و گروهی

    با هم می رفتند

    و من در میان آنهمه جمعیت کسی را نمی شناختم

    در رؤیایم نیز تنها بودم

    به دنبال کسی می گشتم تا باهم (کتاب مقد س) را بخوانیم. 

    آنرا از روی دیوار برداشته بودم

    کتاب در دستم بود ولی حروف آنرا نمی شناختم.

    همه در حال رفت وآمد بودند و من با کتابم

    به انتظار کسی بودم که باهم بخوانیم.

     

    رؤیای شگفت انگیزی بود

    خورشید را دیدم و ماه را نیز دیدم هر دو باهم بودند

    در پشت یک بوته زنی را دیدم با لباس سپید 

    گویی که پنهان شده بود

    کتاب را  نزد وی بردم تاشاید آنرا باهم بخوانیم.

    او لال بود!

    لالۀ سرخ جوانی بود که زبان نداشت

    شرم زده مرا می نگریست

    کتا ب را برگرداندم وزیر لب زمزمه کردم:

     

    گریه ای مستانه بار دگر

    مستی شبانه بار دگر

    ویرانه ای گسترده  بار دگر

     

    رؤیای شگفت انگیزی بود

     

    سه شنبه

  • شهریار

     

    گیرم که آب ودانه دریغم ئداشتند

    چون می کنند با غم بی همزبانیم؟

     

    محمد حسین شهریار

     

    باو گفتم :چرا دیگر زندگی رنگی ندارد

    کجا شد آن شراب وشهد و شاهد وشمع

     

    کجا شد آن شمیم دلپذیر عشق

    صبگاهان دیگر آن صفای دیرین را ندارند

    آفتاب به رنگ زرد زعفرانی است

    ماه دیگر حوصله تابش ندارد

    و ستارگان دیگر چشمک نمی زنند

    آسمان دیگر آبی نیبست

    و دریا به رنگ سبز تیره در آ مده

    بهار دیگر آن سر سبزی وخرمی را ندارد

    تابستان  باعث رئج وعذاب هست

    پائیز دیگر آن  کیفیت و زیبایی سابق را ندارد

    روی سبزه ها دیگر طرواتی نیست

    و شبنم روی گلها یخ زده

    چرا همه رنگها تغییر کرده اند؟

     

    گفت:

    همه همان بوده که هست؛ تو از جوانی گریختی

     

    بیست و چهار نوامبر

  • ¡Dios!

     

    دیروز زیر باران شدید و باد سرد آمد و دوباره سر حرف را باز کرد تا از (دیوس) بگوید.  باو گفتم: عزیز من دیوس آن نیست که آنرا در یک جایگاه پرجلال وجبروت گذاشته وهرروز برایش دعا بخوانی و یا هرچه داری نثارش کنی.  دیوس من در دل منست؛ پیدای ناپیدا، او بمن درس محبت یاد داده تا بهمه مهربانی کنم.  نمی دانم شاید او دنیای امروز را نمی شناخته است.

     

    ما به دنیا آمده ایم تا در پوستی دیگر ولباسی دیگر قانون جنگل را ادامه دهیم.  می خوریم و یا خورده می شویم.  بعضیها مانند موش کور درون زمین پنهان می شوند و به هنگام گرسنگی به روی زمین می آیند تا طعمه ای پیدا کنند و سپس دوبار ه به زیر زمین فرو می روند و تا هنگام مرگ باین زندگی

    ادامه می دهند.

     

    ما نه شیر هستیم، نه روباه و نه کبوتر ونه مار.  گوسفندانی هستیم که عده ای از ما قوی تر ما را به چرا می برند تا پروارشویم وسپس از گوشت وخون و پوست ما تغذیه می کنند و یا ما را به آزمایشگاههایی که پنهان هستند راهنمایی کرده و ما را به زیر خنجر آزمایش می برند تا برای نسل آینده!! چیزی باقی بگذارند.

     

    نگاهی به حاکمان گذشته بیانداز و حال دنیا را بببن.  ببین چگونه در کسوت پیر،  رئیس، رهبر، ارباب و غیره حکومت می کنند.  تاریخ پراز نام این جباران است اصلا تاریخ را برای همین عده نوشته اند.  عده ای از آنها دیوس ترا هم بالای سرشان آویزان کرده اند بدون آنکه بدانند (او) چه گفت!

     

    ما همه درخدمت سیمرغ، عقاب وشیر هستیم، ونخواستم نامی از کسی ببرم که سالها بر سرزمین او حکومت وبصورت یک دیکتاتور مطلق فرمانروایی کرد، چرا که می دانستم او اعتقاد و ایمان راسخ باو دارد.

     

    باو گفتم: دیوس من در قلب من است ومرا یاری می دهد تا به دیگران یاری وکمک برسانم؛ همین وبس.  گفت: امروز کمی عصبانی هستی، روز دیگری خواهم آمد!

     

    جمعه

  • برقع

     

    حضرت پاپ بندیکت شانزدهم فرمودنده اند که:

    بهتر است زنان مسلمان ( نقاب ) از چهره بردارند وخودرا با قوانین غرب وفق دهند!

     

    گر آئین تو روی بر بستن است

    در آئین ما چشم در بستن است

    عروسان ما را بس است این حصار

    که با حجله ای کس ندارند کار

    به برقع مکن روی این خلق ریش

    تو شو برقع انداز بر روی خویش

     

    اسکندر نامه (نظامی)

     

    من زنم که همه کار من نکو کاریست

    به زیر مقنعۀ من بسی کله داریست

    به هر که مقنعه  بخشم از سرم کشد

    چه جای مقنعه تاج هزار دیناری است

    درون کله عصمت که تکیه گاه منست

    مسافران صبا را گذر به دشواریست

    جمال سایۀ خود را دریغ می دارم

    ز آفتابی که شهر گرد وبازاریست

     

    منصوب به مهستی شاعرۀ قرن هفتم

     

    یکشنبه

  • جان اف کندی، جورج دبلیو بوش

    و… یاسر عرفات

     

    هرکسی آزاد است که بین سه (قهرمان)! زمان یکی را انتخاب کند.  دوران جان کندی دوران آرامش، شگفتگی فرهنگها و جنگ سرد بین دو ابر قدرت بود.  ناگهان یاسر عرفات ظهور کرد با یک چفیه یقال ویک کاپشن سربازی، و آوارگان فلسطینی را که قبلا زمبنهای خودرا با قیمتی نازل به قوم یهود

    فروخته بودند گرد هم آورد وگفت بروید زمینهارا پس بگیرید واز چادر نشینی در صحرای سینا خودرا نجات دهید.  جرج حبش نامی هم در این میان یک حزب بنا نهاد، که خوب زیر شهرت آقای یاسر عرفات به گمنامی رسید.

     

    آقای عرفات به جوانان گفت شما بروید بجنگید و من پولهای اهدایی را برایتان می شمارم.  در این میان سرزمینهای دیگری هم مانند کشور گل و بلبل که نیمه روشنفکران وتمام روشنفکران آن حتی نمی دانستند که شیراز کجاست و به چند شهر محدود می شود، ناگهان سینه سپر کرده و کاتولیکتر از پاپ ازملت سرگردان وآوارۀ فلسطین حمایت کردند، در حالی که نه زبان آنهارا می دانستند ونه عرف

    و عادت آنهارا.  فقط و فقط می خواستند که قهرمانسازی کنند.  مردم بیچاره ومحروم کشور هم مانند گوسفند دنبال این گروه بع بع کنان رفتند و با حمایت از آنها …

     

    امروز نوه ها ونتیجه های جناب یاسر در کسوت القاعده، حزب الله، وطالبان در صحنۀ دنیا حضور پبدا کردند.  آقای جرج دبلیو هم (قیصر) وار وارد صحنه رزم شدند بدون داشتن ذره ای شم سیاسی، مانند همان کاوبوهای هفت تیر کش فیلم های وسترن.  خوب دنیا باینجا کشید که می بینید.  عراق و رود دجلۀ آن شد دجلۀ خون، و چچنیا شد یک گورستان پنهانی.

     

    حال مردم دنیا به دنبال همان آرامش زمان جان اف کندی وبانوی زیبای او هستند و حسرت همان شوخیهای جناب خروشچف را می خورند.  جناب یاسر عرفات سر بگور نهادند و فلسطین هنوز در همان جای اول خود ایستاده وبا مشتی پسر بچه و زن با سنگ وکلوخ می خواهد با تانکها واسلحه های مدرن بجنگد.

     

    سیاست دروغ  وسرتاسر نیرنگ و فساد است و بهتر است که زبان درکشیم  و به تماشا بنشینیم.

     

    جهارشنبه

  • بار سنگین بود

     

    باری را که بردوش کشیدم، بار دشواری بود

    کاری بود که به آن تعهد داشتم

    این بار همواره از من وشانه های کوچک من سنگین تر بود

    هرمی سنگین برشانه های ناتوان من نهاده شده بود

    کوشیدم که کار بزرگی انجام دهم

    بی محابا تاختم، با بی نظمیها جنگیدم

    و راه را برای بد خواها ن بستم

    چه خوابهایی که در کودکی می دیدم و دلم می خواست

    هیچگاه بیدار نشوم

    اما با یک تکان شدید بیدار شدم

    اگر بدون سرنوشت به دنیا آمده بودم

    امروز چگونه می توانستم این بار سنگین را تحمل کنم

    زندگی براین یک آسمان تیره  و وحشتناک بود

    مانند زالو خون مرا مکیدند

    دهانهای بزرگ وسیری ناپذیرشان همیشه برای بلعیدن من

    آماده بود

    خیلی کم با خوشبختی طبیعی آشنا شدم

    ابدا بیاد نمی آورم که چه لحظه ای را در خوشبختی کامل گذراندم

    سر نوشت من چه بوده

    آن هرم نوک تیز ی که سالها بردنده های من فشار می آورد

    امروز احساس میکنم که تابستانها دراز تر و زمستانها کوتاهتر شده اند

    و  من با پیچ وخم کردن پاهایم  راه را هموار می کنم

    آنچنان که زندانبانی چراغ به دست از این زندان به آن زندان می رود…

  • خاک

     

    تنهائیم را در میان یکدستمال سفید گره زدم

    و آنرا زیر خاک پنهان کردم.

    حالا تنهایی و ریشه بهم نزدیکند.

    من صدای نفس کشیدن خاک و نفس آنها را می شنوم.

    مورچه ای را می بینم که بال مگسی را به دندان گرفته و با خود حمل می کند

    من آنرا تماشا می کنم ومیل باینکه چیزی هم متعلق بمن باشد

    در دلم شعله می کشد.

    نوری از لابلای درختان می لغزد و به تنهایی من نزدیک می شود

    خاک تکان می خورد و چیزی از آن بیرون می آید.

    یک شاخۀ سفید و نورس، مانند یک اسکلت لاغر،

    آنجا میان درختان یک خانۀ سپید و کوچک نمایان است.

    شاید خانه من باشد.

    خانه را می بینم؛ باغبان را می بینم که به گلها می رسد

    و در دل می اندیشم که اگر اینجا بمیرم  

    چه کسی مرا بخاک خواهد سپرد؟

     

     

    امروز آفتاب تیغه های پهنتری بر روی دریا افکنده است

    نور وروشنایی همه جا را فراگرفته

    نور روی میز؛ روی گلدانهای پر برگ

    در زمستان درختان به شکوفه نشسته اند وگلدانها گل داده اند.

    چرا نباید گمان کنم که زمستان عمر منهم روزی به گل خواهد نشست؟

    اینجا همه چیز آرام است،

    گویی مردم در خواب راه می روند. 

    از فاصلۀ دور آوایی را می شنوم

    طبالها بر طبل ها می کوبند؛ سگها پارس می کنند؛ عده ای می رقصند

    و ناقوسهای کلیسا همه با هم گروهی آ وای دلکشی را سر داده اند.

    احساس میک نم که میان زمین وآسمان ایستاده ام

    کسی وچیزی نیست که با من بر خورد کند وبه من آسیبی برساند.

    همه جا گرم و همه چیز آرام است.

    همچنان که در آسمان راه می روم باغچۀ پر گل همسایه را می بینم و کالسکه هایی

    که با گلهاتی کاغذی تزئین شده اند.

    آفتاب بالاتر آمده و دریا آبی آبی است.

    علفها و درختان در یک هوای گذرنده، یک نسیم، بخود می لرزند

    گویی می دانند که این گرمای دلپذیر ابدی نیست.

  •   به ( او )

     

    من اندیشه  کنان

    غرق این پندارم 

    که چرا

    خانۀ کوچک ما سیب نداشت…

     

    حمید مصدق

     

    باز چهره بر افراخته ای؟ یعنی چه؟

    باز که آمدی وطلب کردی از من آتچه را که دادی بمن.

    و سپس من نوشتم بر سطری از کاغذ  سفید:

    قامت بلند ترا در قصیده ای

    با نقش قلب رئوف تو تصویر می کنم.

    چه شبی بود وچه فرخنده شبی

    که بمن گفتی: زندگی رویا نیست؛

    زندگی مسائل دیگری دارد که به آن وابسته ایم

    و باید با آنها زندگی کنیم.

    تو بمن گفتی:

    من گرفتارم، سخت گرفتارم در یک تار عنکبوتی ضخیم

    و آرزو داشتم که این فاصله ها را از بین می بردم

    وبه تو می رسیدم …

    گفتم:  باز همان می شدی  که .. داری

    چه شبی بود

    و چه روزی بود که از هم جدا شدیم

    چه روزی بود که از هم جدا شدیم و چه روزی بود که من در میان شقایقها

    می غلطیدم و تو از ته دل  می خندیدی…

     

    من با تو فهمیدم که با چناران کهن

    باید پیوند یافت

    با تو بودم که فهمیدم که تلخی درون را باید با قند شعر آمیخت

    بی تو سر گردانم

    بی تو پریشانم

    اگر آمد م بسوی تو، بال بگشا

    و مرا در آغوش بگیر

    و شوری از عشق و رسوائی را به زمین بفرست

    و بگو:

    که هر گز گمان مبرید که من تهی بودم وساغرم تهی از بادۀ عشق.

     

     

    ≈ به تو که فقط برای من راستی ودرستی را به ارمغان آوردی ≈