Category: General

  • قصۀ رمضان

     

    ماه رمضان و ماه مبارک و پربرکت مسلمین از راه رسید، بهمراه هزاران رنگ وبو: زولبا بامیه که سمبل این ماه هست، آش رشته، آش، جوجه کباب، برۀ بریان، آبگوشت بزباش، شامی لپه، کتلت، شله زرد، حلوا، تره حلوا، خرما، ماست وسبزی خوردن،  و انواع واقسام شیرینی های خوشمزه که سفرۀ سحری و افطار مؤمنین را رنگین میکند.  طبیعی است که ایرانیان و سایرمسلمانان این شکوه وجلال را به سایر کشورهای مقیم هم برده اند؛ هرچه باشد اینها (سنت) است وباید سنتها حفظ شوند.

     

    بیاد سفرۀ افطاریه مادر افتادم.  کمی آبجوش، یک خرما و کمی ماست، کاسۀ کوچکی آش ساده، و چای ونان وپنیر.  وسحری کمتر ازاین، باضافۀ نیت ونماز و دعای سحر.  درعوض هرروز غذای نخوردۀ خودرا به همراه یک نان و کمی چای و قند و سایر مخلفات بسته بندی کرده از خانه بیرون می رفت تا به دست فقیر ویا روزه دار دیگری بدهد، و سالها باغبان خانه و خانواده اش از این سفره کوچک بهره می بردند.  او عقیده داشت رمضان یعنی تزکیۀ نفس وتزکیه روح وتمیز کردن شکم و کبد وروده ها. قبل از افطار می بایست یک سورۀ کامل قرآن را بخواند وگاهی هم مرا در این خواندن شریک میکرد.  او لب به خرما و تخم مرغ سرخ شده در کره و روغن (کرمانشاهی)! نمی زد.  او دست به هیچ شیرینی ویا سایر غذا هانمی برد.

     

    سالهای بعد که من دیگر دچار مشگلات و سایر خدمات برای دیگران بودم می دانستم که تنها در اطاقش نشسته و دعا و قرآن می خواند وبه نماز می ایستد و اشکهایش نیز جاری است.  همیشه چشمانش بسته وزیر لب دعا میخواند.  مانند بقیه شکم خود را گورستان اغذیه نمی کرد و مانند دیگران در موقع افطار حمله به سفره نمی برد – مانند آنها که لابد بر سر خدا هم منت می گداشتند که « بلی، ما یکروز تمام نخوردیم و نه آشامیدیم ونه کشیدیم؛ فقط کمی زبانمان که به دروغ عادت داشت لغزید ».  کمتر کسی را دیدیم که پایبند باین فلسفه باشد که یک وعده کم بخورد و در عوض آن را به فقیری برساند.

     

    امروز منهم بیاد سفره(حقیرانه) و پر برکت مادر افتادم که در میان آن دنیائی صفا، نیکی، شور، عشق، پاکی وخلوص نیت چیده شده بود.

     

    شنبه

  • عروسی کوکب خانم

     

    باغ بزرگ (شازده) آنروز حسابی شلوغ بود.  روز بند اندازی کوکب خانم و روز شادی وبزن و بکوب بود.  باغ شاه عباسی پر درخت و باغچه های باصفا و مملو از گل و سبزه و چمن  وحوض بزرگی که فواره های آن تا آسمان آب می پاشید.

     

    پدر کوکب خانم یک دستگاه نیمه حکومتی داشت با تمام تشریفات بریزو بپاش، و درعین حال با تمام احکام وقوانین بی چون و چرا که می بایست اجرا می شد.

     

    در حیاط بزرگ باغ و درقسمت زنانه بزن وبکوب و هلهله وولوله بود.  کوکب خانم قرار بود که هفتۀ بعد به عقد حاج غلامحسین چهل و پنج ساله دربیاید، و کوکب خانم فقط چهارده سال داشت.  حاج عبدالحسین خان در بازار کیا وبیایی داشت و اسم ورسمی؛ حال می رفت که نه تنها داماد سرخانه شود بلکه بهترین غنچه گل آن باغ را نیزبچیند.

     

    ننه بهجت بند انداز با آن هیکل بزرگ و گوشتی خود داشت با بیرحمی تمام پرزهای صورت تازه شکفته شده کوکب خانم را با نخ بند می برد.  کوکب خانم فقط گریه می کرد واطرافیانش باو قند وگلاب و نقل و ابنات می داند واو همه را بالا می آورد و آنها دوباره به زور به دهان او فرو میکردند.  دختر بچه های دیگر به تماشا ایستاده بودند وشاید خیلیها در دلشان آرزو داشتند که جای کوکب خانم باشند و عروس شوند!  در آنطرف باغ شاه داماد با شکم برآمده وته ریش سفید و سیاه و موهای ریخته شده داشت قند درون استکان چای می ریخت و یک قند حسابی هم در دلش آب می شد.

     

    پس از آنکه بند صورت وابروی کوکب خانم تمام شد ننه بهجت نگاهی به پرو پای سفید و نازک کوکب خانم انداخت و روکرد به خانم برزگ و گفت اورا به اطاق ببرید تامن بیایم.  کوکب خانم را کشان کشان و بیحال به اطاق بردند، پرده هارا کشیدند و ننه بهجت مانند میرغض واردشد.  کوکب خان را لخت کردند وننه بهجت روی پاهای او نشست و دوزن دیگر دستهای اورا گرفتتند و ننه بهجت نخ بند را به دهان گرفت ومشغول بند انداختن شد، و زیر لب زمزمه می کرد که: « کپو کپو، ناز کپوکپو؛ کوکو کوکو، ناز کوکو، کوکو »

     

    لابد برای یک دستخوش حسابی داشت خوش خدمتی بخرج میداد تا یک (کوکوی) خوش نمکی تقدیم عبدالحسین خان کند!

  • بیاد (عموجان)

     

    ساعت چهار نیمه شب است ومن ناگهان بیخواب شدم.  در میان پردۀ سینمای زندگیم چهرۀ (عمو) محمود زنده شد.  شادروان محمود تفضلی – که من به تبعیت از دوستان از دست رفته وبرادر زاده هایش – اور ا عمو محمود خطاب می کردم، امشب سری به خلوت من زد و باعث شد که این یادنامه را بنویسم.

     

    زمانی که با او آشنا شدم خیلی جوان بودم وتازه با همسرم نامزد شده وخیال عروسی داشتیم. عمو محمود ومرحوم محمود هرمز و مهندس کامبیز مخبری شهود عقد وازدواج ما بودند.

     

    پس از آن عمو محمود هر چند گاهی سری به خانه ما می زد وهمیشه هم دست او پر بود؛ پراز شعرهای تازۀ سروده شده شاعران مانند فروغ فرخزاد وفریدون مشیری که سری از هم جدا نداشتند.  همه امروز در سینه خاک خفته اند و جایگزینی هم ندارند.

     

    همسرم تازه از(هتل) آقایان پس از نه سال آزاد شده بود ومن هم تازه از زیر بار بیماری (عشق) شفا پیدا کرده بودم بنا براین با یکدیگر پس از مقداری ماجرا و گفتگوها زندگی مشترکمان را شروع کردیم!

     

    عموجان گاهی که بمنزل ما می آمد خنده ای می کرد ومی گفت: شما بچه ها آنچنان زندگیتان را مجلل کرده اید که گویی هشتاد سال ازعمر شما گذشته در حالیکه این همه مبل واثاثیه برای یک خانۀ بزرگ لازم است وشما هنوز جوانید.  او نمیدانست که پس از چند ماه این زندگی به دست زنی مجنون غارت میشود وهمسرم دوباره به (هتل) آقایان برمی گردد ومن می مانم و تنهائی و بدگوئیها و چرندیات خاله زنکها، که متاسفانه هنوزهیچ سمی برای ازبین بردن این جانوران ساخته نشده است.

     

    در این زمان عمو با کمک همسر آلمانیش (گرترود) به کمک من آمدند.  او تنها کسی بود در میان همه آشنایان که همیشه وبموقع می رسید؛ در هرکجای دنیا که بود اگر می فهمید من احتیاج به کمک او دارم یا خودش را فوراً می رساند واگر نمی توانست به دوستانش سفارش مرا می کرد.

     

    او نه تنها با من بلکه باهمه مهربان بود.  او آدمی بیقرار وعاشق سفر وگشتن دور دنیا و شیفتۀ طبیعت بود.  بیشتر کوها را درنوردیده وبه اکثر سرزمینها سفر کرده بود.  او اکثراً یا با ترن ویا با اتوبوس ویا با ماشین کوچک خود به سفر می رفت.  از سرعت بیزار بود و من نم یدانم چگونه دست حادثه اورا در پشت فرمان اتومبیلش در راه خراسان از پای در آورد؟

     

    اولین سفری که به همراه یک هیئت مطبوعاتی به دعوت اتحاد جماهیر شوری سابق به مسکو رفت، آنچنان تحت تاثیر این سفر ونحوۀ زندگی پیشرفتۀ (!) آنان قرار گرفت که کتابی در همین زمینه بنام (خاطرات مسکو) به دست چاپ سپرد.  او نویسنده ای توانا و مترجمی زبر دست بود و کمی هم از شاعری بهره ای برده بود.

     

    شبی بخانۀ ما آمد وبا خوشحالی گفت: یک سرودۀ تازه از فروغ دارم که باخط خودش برایم نوشته، وآنرا خواند.  من در آن زمان هنوز شیفتۀ شعرای قدیمی و اشعار آنها بودم وسر از شعر نو به هیچ وجه در نمی آوردم (هنگامیکه عمو اشعار نیما را با لذت میخواند من دهن دره میکردم چرا که نمی فهمیدم!!)

     

    و درآن شب او شعر تازۀ فروغ را بمن داد وگفت هروز آنرا بخوان. اینهمه در سر جایت درجا مزن؛ برو جلو زمانه عوض شده.  اما من حاضر نبودم که یک خط از اشعار قدما را بادیوانی از شاعران نوپرداز عوض کنم!!  امروز متأسفم که چرا آن شعر را که با خط فروغ داشتم به همراه نامه وسایر نوشته های عمو  گم کرده ام.  او سالها از زمان خودش جلوتر بود .

     

    روزی از او پرسیدم: عموجان شما چرا اینهمه عاشق می شوید؟ مگر قلب شما (هتل) است؟!  لبخندی زد و گفت:  نه قلب من مانند یک کندوی عسل است؛ هرعشقی شهدی در آن می ریزد ومن با مزه مزه کردن این شهد تلخی زندگیم را شیرین میکنم!!  پرسیدم: آیا کندوی شما ملکه ای هم دارد؟  لبخندی زد و جوابی نداد.

     

    او آنروزها داشت آثار پاندیت نهرو را ترجمه می کرد وبه همین دلیل هم عاشق جاذبۀ هند شده بود.   کتابهای زیادی منجمله نامه های پدری به دخترش، کشف هند ، خاطرات زندان، نگاهی به تاریخ جهان، و همچنین مصاحبه با ایندیرا گاندی دختر نهرو ونخستوزیر هند بنام حقیقت من، اشعار شاعر مجار شاندورپتوفی،  و زندگی بتهوون نوشتۀ رومن رولان را نیز ترجمه کرد.  ترجمه هایش – مانند گفتارش -روان  وشیرین بودند.  متأسفانه کمتر از اویاد می شود و تجلیلی هم از او به عمل نیامده. در عوض زنبوران وزوزکنان خود را به بالا ها کشاندند. 

     

    روابط ما یک رابطه پاک ومعصومانه بود.  شاید او مرا هنوز بچشم یک دختربچه ویا دختر خودش (شهرزاد) نگاه می کرد، ومن او برایم همیشه عموجان بود.  وعموجان هم خواهد بود و چقدر روزهای سخت ودردناک زندگیم جای او برایم خالی بود. بلی  متاسفانه روزگار بدجوری بامن برخورد کرد.

     

    او هرجای دنیا که بود سایۀ خطی، نامه ای، شعری برایم میفرستاد و می پرسید که آیا احتیاج به چیزی دارم و حالم خوب است، و تا روزیکه از دنیا رفت این پیوند ادامه داشت.

     

    روانش شاد.

  • کرکس پیر

     

    روزی کرکس سالخورده برای فرزندانش قصه می گفت:

     

    عزیزانم؛ من دیگر پیر شده ام، اما می خواهم برای شما جوانان تجربیاتم را بیادگار بگذارم.  شما می توانید خرگوش را از میان مزرعه بدزدید و بره ای کوچک را میان چنگالهای خود پنهان کرده و هنگام پرواز تعادل خود رانگاه دارید.  گاهی هم من بشما گوشت آدمیزاد داده ام.  یادتان هست چقدر لذیذ بود؟!

     

    بچه های لاشخور جواب دادند:  بلی، اما چگونه میتوانیم اورا شکار کنیم؟

     

    لاشخور پیر گفت: آدمیزاد سنگین است و ما نمیتوانیم اورا شکار کنیم مگر هنگامیکه مرده و یا کشته شده باشد آنگاه ما بر سرش میریزیم گوشت ها را از استخوان جدا کرده و قسمت های خوب را می خوریم.

     

    بچه ها  پرسیدند: چطور میشود اورا کشت؟

     

    کرکس پیرجواب داد: خودشان یکدیگر را می کشند.  ما مانند آنها نه قوۀ مکر داریم و نه شباهتی بین ما هست.  طبیعت اورا برای زنده ماندن ما ساخته و بهمین دلیل یک خوی وحشی گری در او به ودیعه گذاشته  بنا بر این به یکدیگر حمله می کنند و زد و خورد کرده پس از مقداری استفاده از آتش و سرب ودود و فریاد خاموش میشوند …

     

    آنگاه ما حمله می کنیم.

  • زنگها و ناقوس ها

     

    هر بار که صدای زنگها را می شنوم احساس می کنم چیزی در مغزم منفجر می شود.  همۀ ایام گذشته و آنچه را که انجام داده ام و آنچه را که مایۀ غم واندوه من بوده و هر آشنائیکه داشته ام و هر خطائی که کرده ام، گویی همه از مغزم بیرون میریزند.  احساس شدید دلتنگی بمن دست می دهد.  جدا شدن از خاطره ها  که کم کم محو می شوند و درمیدان هیاهوی مردم وصدای زنگها گم می شوند….این احساس برایم چندان خوش آیند نیست. 

     

    سالهای گذشته با همۀ رنجها برایم پر ارزش بودند و امروز در حالیکه آنها را پشت سر می گذارم احساس می کنم که دلم برای آنها هم تنگ شده.  من خیلی سخت از گذشته جدا می شوم و در برابر هر چیز تازه  ونو یک احساس وهم وتشویش بمن دست می دهد.  مدتها طول می کشد تا من بتوانم

    خودم را با آنچه که جدید است وفق دهم.  گویی کم کم حس امیدواری در من می میرد و نیروی شیفتنگی وجاه طلبی ( که هیچگاه به آن فکرهم نکرده بودم) بکلی از ذهن و روح من فرارمی کنند.

     

    امروز دیگر دوران بازیگری من روی صحنه زندگی تمام شده و زندگیم را بر سر هیچ به قمار گذاشتم.  اما از هر چه بوده راضیم و دلم نمی خواهد که دست تقدیر بر آنها قلم فراموشی بکشد.  هر کدام از رنجهای من یک دنیا ارزش دارند و هر کدام از خاطره هایم داستانی را تشکیل می دهد.  من نمی توانم هیچ فصلی از این داستانها را از کتاب زندگیم خارج سازم.

     

    بهترین سالهای عمرم را درعشق مردی سپری کردم که امروز یک کارتن مقوایی وبی ارزش است. با اینهمه لذت این درد برایم آمرامش بخش است و من این زن پا به سن گذاشته، ریزه اندام و کوچک را که کم کم می رود فربه شود و با دستهای کوچکش دنیای را به حرکت آورد دوست میدارم و نمیخواهم از او جدا شوم.

     

    خزانهای زیادی بر بهار عمر من گذشته و میل دارم که پیش خود اعتراف کنم که اشتباهات زیادی نیز مرتکب شدم.  با اینهمه میل ندارم باین سرعت تسلیم باد زمستانی شوم.  من هنوز عاشقم؛ عاشق دشتهای سر سبز و صدا ی آبشار که از کوه سرازیر میشود؛ عاشق آسمان پر ستاره و عاشق غروب آفتاب.

     

    من نمی توانم زیر نورشمع و در تاریکی با جام های زرین وگوشتها ی منجمد شده شادمانی خود را نشان بدهم. امروز اولین روز پاییز است و زمستان به زودی فرامی رسد.  من پاییز و زمستان را بیشتر دوست دارم و اعتقادم بر این است که انسانهای قوی در زمستان می میرند و آدمهای ضعیف و بی قدرت در بهار دنیا را ترک می کنند؛ اینهم عقیده ای است.

     

    امروز دیگر دیر است که بخواهم سرم را روی دامان کسی بگذارم که روزی آرزوی آنرا داشتم، و گرمی دستهائی را احساس کنم که امروز سرد شده اند.  تنها عطر روزهای گذشته در میان لباسهایم مانده است.  از گفته های او دیگر چیزی بخاطر نمی آورم و میل دارم که فقط آنهارا فراموش کنم.

     

    دیگر دیراست که بگریم ویا بخندم و یا چشم براه کسی باشم.  سالهای پیش یک فروغ کم نوری بر خانۀ تاریک دلم نشست که امروز خاموش شده و دیگر بخاطر کسی گل در گلدان جای نخواهم داد.

     

    فقط مزرعۀ کوچکم را دارم که در آن درختان تنومندی رشد کرده اند و گلدانهای پربرگی که در بالکن خانه ام هرروز بمن سلام می گویند.  اینها برام کافی است.  زمین من مال دیگری؛ هرچقدر که میل دارند برروی آن پایکوبی کنند و خاکستر بپاشند؛ مطمئن هستم که روز این خاکستر روی خود آنها را خواهد پوشاند.

     

    دیگر از آشفتگیها می گریزم همچو موج

    من که در دریای دل پیوسته طوفان داشتم

    از دل هر صبحدم چو آفتاب آمد برون

    راز آن مهر که من درسینه پنهان داشتم

     

    جمعه

  • پاپ

     

    گفته های حضرت پاپ وسپس تکذیب و پوزش خواهی او تنها کاری که کرد بر شدت جنگهای مذهبی افزود.  آیا این حضرت پاپ مشاور فرهنگی نداشت تابرایش بنویسد که چه ها بگوید؟  در عوض همه را به راه راست هدایت کرد و بیشتر احزاب (راست) کشورهای اروپایی پیروز شدند و شاید قارۀ اروپا هم حسابی (راست) شود.

     

    در سال هزارو هفتصد و بیست ونه یک کشیش سادۀ روستایی در آلمان بنام (یوهان مسلیمر) در حالیکه بکلی منکر همه چیز شده بود از دنیا رفت.  او در خاطرات خود که بوسیلۀ (ولتر) تنظیم وبه چاپ رسید منکر همه چیز شد و نوشته بود که: ” ناتوانی بشر او را بسوی دین ومذهب می کشاند.” ودر جای دیگری اشاره کرده بود:” حقیقت واقعی را باید در اندیشه های (نیوتون) جستجو کرد.”

     

    مذهب وسیله ای است که ثروتمندان برای استثمار بینوایان وتهیدستان وناتوان کردن آنها بکار می برند و مسیحت هم یک سیستم متافزیکی است که معتقد به باورهای پوچ و بیهوده مانند (تثلیث) می باشد.

    این تثلیث بر پایۀ فلسفۀ (افلاطون) شکل گرفته که عبارت است از: وحدت – روان –  ماده.

     

    وحدت غایت نیکی است واز عقل الهی ناشی میشود و روان شکل پایین تر است که به گفتۀ افلاطون از یک زندگی به زندگی دیگری می رود و پایین ترین شکل ماده می باشد که در تاریکی محض قرار دارد و گویا مسیحیت نیز براین پایه قرار گرفته است.

     

    عیسی مسیح خود یک کلیمی مؤمن بود که کوشش کرد تا معتقدات تند و تیز مذهب قوم بنی اسرائیل را اصلاح کند و به آنها بفهماند که ملت اسرائیل تنها قوم بر گزیدۀ خداوند نیست وخداوند تنها به این قوم تعلق ندارد بلکه متعلق به همۀ مردم روی زمین است.  او خودرا یک فرد عادی می دانست و هیچگاه

    ادعای الوهیت نکرد؛ اما پیروان او که زیر نفوذ معتقدات خورشید پرستان قرار داشتند او را پسر خدا نامیدند.

     

    مأخذ:  زندگینامۀ ولتر

  • تابستان

     

    دیدم اورا، دیدم اورا، ای دریغ

    در نگاهش آشنائیها مرده بود

    در ته چشمان درد آلود او

    شعلۀ عشق و هوس افسرده بود

    در نگاه سرد وخاموشش نبود

    برق عشقی یا شرار کینه ای

    پیش چشمم بود ومن محروم از او

    همچو عکسی بود در آیینه ای

    زادۀ رویای من بود اینکه رفت

    نازنین من چنین بد خو نبود

    اینکه خاموش از کنار من گذشت

    سایه ی اوبود اما او نبود

     

    ع. ورزی

    تابستان نود وشش

  • چند پاره یادداشت

     

     من الماس سختی هستم

    با چکش نمی شکنم

    با قلم تراشیده نمی شوم

    بزن مرا، بزن مرا که من

    نخواهم مرد.

    همچون مرغ آتش که از مرگ خود

    زندگی می سازد

    و از خاکستر می زاید

    من زنده می مانم.

    بکش مرا، بکش مرا، که من

    از (آن) نخواهم مرد.

     

    ٠٠٠٠٠٠

     

    در کدام بیشه جای داری

    ای بر دار کشیدۀ بیزبان

    به کدام گور خواهی خفت

    ای زبان بریدۀ نادان

     

    ٠٠٠٠٠

     

    انگلیسیها یک مثل قدیمی دارند که می گوید:

     

    سیاست ما هم مانند نوشیدن چای بعد از ظهر ما می باشد؛ بهترین چای جهان را در بهترین و زیباترین

    قوریها دم می کنیم و درشگفت انگیز ترین وشیک ترین فنجانها آنرا می ریزیم، و سپس با اضافه کردن کمی شیر همۀ طعم خوب چای را از بین می بریم.

     

    از گفته های مرحوم (عمو جان)

  • یک نامه به سردبیر

    (از نوشته های گذشته)

     

    سلام مرا بپذیرید.

     

    دو پر زیبای طاووس و یک تاج خروس پیدا کردم و آنهارا زیب پیکر خود کرده و خیال دارم خودم را در کنار مرغان آراسته و زیبا وطوطیان شکر شکن پارسی زبان همراه سازم.  جسارت کرده دست به قلم می برم و نامه ای برای شما در بارۀ شمارۀ اخیر مجله تان می نویسم.

     

    هنوز شمارۀ جدید به دستم نرسیده  بنا براین قسمتهای دنباله دار را نیمه تمانم گذاشته ام.  نوشته های اربابان قلم که خوشبختانه همه مشهور خاص و عام ودنیوی میباشند باعث نشاط و امیدواری است که گلستانی از گلها و بوستانی سر سبزو خرم فراهم آورده اند که می شود ماهها در آن گردش کرد و بوی خوش گذشته را به مشام جان رساند.  خوشا به سعادت شما که یک پنجرۀ باز رو به گلستان باز کرده اید تا هوائی تازه را تنفس کنید.

     

    چیزیکه باعث نوشتن این نامه شده فقط یک نظریۀ کوتاه می باشد که امید است باعث آزار روح کسی نشود.  نوشته های مجله همه روی گذشته ها و سخنان در گذشتگان دور می زند و کمتر از دردهای جامعه (جدید) ی که ما آوارگان با تقصیر یا بی تقصیر دور دنیا چادر زده ایم حرفی بمیان می آید و گویی ابدا چند میلیون آواره به حساب نمی آیند و این در حالی است که عربستان کم کم دارد سرزمین ما را می بلعد آنهم با سرمایه گذاریهای کلان زیر نام شرکتهای خارجی.  اکثر هتلها (فندق) شده اند و بسیشتر ایرانیها به اقلیتها شباهت پیدا کرده اند تا به یک صاحبخانه.  کشتی همان کشتی؛ وناخدا همان ناخدا؛ تنها حرفی که نیست از ملیت ایرانی ووطن پرستی.

     

    درعوض نامردمیها، دروغ ها، خیانتها و دوروئیها بیشتر شده و اینجا پیران سالخورده مشغول نشخوار گذشته ها هستند و بامید جوانانی نشسته اند که نیم بیشتر آنها معتاد به مواد مخدر و زیر یک خشم پنهانی ناشی از عدم آزادی خود چشم به راه یک معجزه اند.  هر چه را داشتیم فروختند و حتی باورها ویقین ها را در عوض کتاب پشت سر کتاب در باره خاصیت نماز و روزه وسایر چیزهائیکه باید فقط در درون یک انسان و خصوصی باشد. 

     

    البته نماز رکن اساسی وپرورش روح است و آنها هم آنرا در الویت قرارداداند و عده ای هم زیر لوای آن به آنچه که میخواهند میتوانند برسند.  در کتب و مجموعه های شعر بیش از پنجاه شاعر دربارۀ خواص نماز شعر سروده اما هیچکدام از آنها نگفته انه که چگونه میتوانیم یک انسان کامل باشیم.  و چگونه می توانیم از سرزمین خود حمایت کنیم و آنرا در میان دستهای خودمان بگیریم.  تلاش شما برای عده ای از ادمهای برون مرزی قابل ستایش است و شاید عدهای را هم سرگرم کند اما…..

     

    ایکاش به آن سکرتر (زیبای) خود میگفتید که (مالاگا) را چگونه بنویسد و ثریا با (اس) میباشد نه با (سی)!

     

    با تشکر از اینکه وقت خودرا باین نامه دادید.

     

    مالاگا – سال دوهزار میلادی

  • کبرا بر دار

     

    صد بار بیش تجربه کردم که این جهان

    دائم بکام مردم موقع شناس بود

    آری جهان بکام کسی بود کز نخست

    نه شرمش از خدای و نه از کس هراس بود

    زد بوسه برپشت دستی عجوز ز روی عجز

    گر آن عجوز محتشم و یا سرشناس بود

     

    م. بزرگ نیا

     

     

    پدر کبرا دست استمداد بسوی دنیا دراز کرده تا بلکه دخترش را که هم نان آور خانواده و پشیبان او ومادر وبرادر علیلش بوده از مرگ با (دار) نجات دهد.  دختریکه بخاطر نجات خودش قاتل روحش را کشت امروز رشتۀ کلفت طناب دار جلوی چشمانش می رقصد تا روزیکه او در میان زمین وهوا به رقص در آید؛ آنهم چه رقص زشت وناپسندی.

     

    فرق کبرا با کبرا های دیگر اینست که او زادۀ فقر است.  بعلاوه نتوانست به درستی به بازار برده فروشان رفته و خود را به شکل دیگری عرضه نماید ویا اینکه (کاسب) شود. حال تن تازه او که رفته رفته کهنه شده و دهان بی دندانش و روح مرده اش که به تاراج رفته و بارها مورد استفاده قرار گرفته میخواهد نقشی بیادگار بر صحنه روزگار و تاریخ بگذارد.

     

    در سی و اندی سال پیش زنی که فرزند شوهرش را با بی رحمی تمام کشته و درچاه انداخته بود به اعدام محکوم و به دار کشیده شد.  در آن زمان دنیا به صدا در آمد.  روزی نامه ها، رسانه های داخلی وخارجی، شاعران متعهد (!) و هنرمندان و خوانندگان بزم ورزم همه آوای (جنایتکاری) سر دادند!!!

     

    و امروز کبرا تنها نیست.  کبرای های دیگری بدون آنکه (مار) باشند میان زمین وآسمان می رقصند و آنچه را که برآنها گذشته با خود به گور می برند.  حال چند امضا و چند صدا چگونه می توانند جان کبرا را نجات دهند؟  مگر آنکه مانند دزدان و تن فروشان امروزی با وثیقه های کلان جانشان را نجات دهند که پدر کبرا واو از این موهبت (بشر دوستانه) بر کنار می باشند.

     

    کدام دستی بسوی آنان دراز شده و به کمک آنها خواهد آمد؟

  • دگمۀ شماره  دو

     

    چندی پیش شرکت تلفن با یک پیشنهاد تازه به خانۀ ما آمد تا یک سیستم جدیدی را نصب کند تا با آن بتوانیم هشتاد کانال تلویزیونی جدید را بگیریم و برای همیشه (کاناپه نشین) شویم.  با مقداری کابل و سیم وجعبه و پریز سر انجام  کانالها اعلام موجودیت کردند.

     

    با خودم گفتم: به به، چه از این بهتر! دیگر از جایم تکان نمی خورم همینجا می نشینم، می خورم،

    می نوشم، می خوابم و بدرک که اگر یکصد وهشتاد کیلو وزن هم پیدا کردم!  در عوض با پدیده های جدیدتری آشنا میشوم و می بینم که مردم سراسر دنیا مشغول چه کاری می باشند و شاید درسهای بهتری یاد گرفتم و دست از این چرند نویسی (قدیمی) برداشتم و خلاصه با قافلۀ تمدن همراه می شوم.

     

    تلویزیون را روشن کردم.  یک صفحۀ خاکستری با یک برنامۀ مفصل جلویم سبز شد؛ کدام دگمه را بزن کدام را می خواهی و…. روی فیلم ها مکث کردم.  ای بابا  برای این که باید پول بدهم.  خوب

    کانال بعدی و بعدی.  خیر همه جا دختران زیبا و زیبا شده با ناز وادا وکلی پشت چشم نازک کردن بما بهترین کرم ها وبهترین ( واجبی) های کارخانه ای وانواع و اقسام شامپوها و چیزهای دیگری که بهتر است از بردن نام آن خوداری کنم.  خلاصه بازار شام غریبی بود؛ همه چیز بود بجز آنچه که من

    می خواستم.  زنگ زدم به شرکت تلفن و گفتم: ما از طلا گشتن پشیمان گشته ایم؛ لطف فرموده ما را مس کنید.

     

    در این احوال کامپیوتر هم دچار التهابات درونی شده بود و هی غش می کرد لاجرم من نمی توانستم به شغل چرند نویسی ام ادامه دهم.

     

    دیروز شرکت تلفن تصمیم گرفت آنرا پس بگیرد.  بنا براین مجبور بودند که از مرکز آنرا قطع کنند.  تلفن زنگ زد وقطع شد که نا گهان دگمۀ قرمز به صدا در آمد: اخطار! اخطار! خط تلفن قطع شد و من گمان کردم که همین الان  آمبولانس و پلیس و نرس ودکتر میریزند اینجا  تا بپرسند که چه بر سر من آمده ؟!  نوار مرتب اخطار می داد. دگمۀ قرمز را فشار دادم خبری نشد.  زرد  را فشار دادم خبری نشد.  سبز را که فشار دادم نوار گفت متشکرم که دگمۀ آلارم را قطع کردید!  این برنامه حدود نیم ساعت ادامه داشت؛ نه از آمبولانس خبری شد و نه از پلیس و نه از همسایه.

     

    این یک یا دو اسباب بازی جدید برای دلخوشی ام که بدانم – کسی – هست اگرچه نباشد.  من هر صبح صبحانه ام را جلوی (تی وی) می خورم تا با برنامه های صبحانه آنها همراه باشم!  تا احساس کنم که تنها نیستم.  به تازگیها هم میزهای مخصوصی هم ببازار ارایه داده اند و دیگر نه از میز ناهار خوری خبری هست ونه از میز جلوی مبل و یا بقول خودشان (کافی تیبل).  همه در تنهایی خود غرق

    شده اند.  همه از هم می ترسند و همدلیها و همدریها رو به اتمام است. 

     

    هیچکس با هیچکس سخن نمیگوید

    که خاموشی به هزار زبان در سخن است

    در مردگان خویش نظر می بندیم

    با طرح خنده ای

    ونوبت خودرا انتظار میکشیم

    بی هیچ خنده ای.

     

    احمد شاملو 

  • نسب و نسبت ها

     

    چند سالی پس از انقلاب اسلامی ک همه از جوش و خروش افتاده بودند عده ای بر آن شدند که علاقۀ خود را از گذشته نبریده و با خاطرات خوب خود آنهارا به تاریخ گره زده  و به آذین آن بپردازند و افتخارکنند.  این یک امر بسیار طبیعی ویک نیاز شدید روحی است که ملتی میل دارد که هویت تاریخی خودرا نگاه داشته وبه آن احترم گذارد.  در این بین عده ای هم بر آن شدند که یک شجره نامه ونسب نامۀ تاریخی درست کنند و در عالم آوارگی به آن افتخار کنند.

     

    این نسب نامه نویسی و شجره نامه ها اکثرا به خانواده های قاجارمرتبط می شد (و یا می شود).  همگی از اولادان بلا فصل آن خاندانند، در حالیکه در گذشته خاندان قاجار خود را نوادۀ چنگیز مغول می دانستند و این درست نبود چرا که مغولان مغول بودند وقاجاریه (ترکمن)، چنانکه خاندان صفویه

    هم خودرا اولاد بنی هاشم وپیامبر میدانستند در حالیکه جد آن بزرگواران (فیروز خان زرین کلا) آذربایجانی بود؛ آنها نه شیخ بودند ونه سید ونه عرب و مذهبشان حنفی بود.

     

    سپس کار این نسب نامه چی ها به میراث پدری کشید و آنچه که در طول این سالها از برکت (واردات وصادرات) و خرید وفروش و سایر کالاها !!!! بود آنرا میراث پدری دانستند که با (همت عالی) توانستند آن ثروت ومیراث را بیرون آورده و در سرزمین های بیگانه کیا وبیائی بر پاکنند.

    عده ای خل وضع هم – مانند حقیر- نشستند وسر در تاریخ فرو بردند و کتاب و شعر خواندند و بامید آن بودند که چیزی از این کاوشگری به دست آ ورند! 

     

    لا جرم قافله رفت وآنها درخواب گران خیمه زدند و در نیمۀ راه (تاریخ) با پاهای خسته فرو ماندند. 

    بهر روی دم زدن از زبان گذشتگان لذتی دارد که هرکسی را بر این هنر وقوف نیست.

     

    نه از این نمد کلاهی

    نه از این کله مله شد

    همه قصیده ما بعد

    به وبه وبه شد

     

    چو غنچه گر فرو بسته است کار جهان

    تو همچو باد بهاری گره گشا می باش

     

     جمعه

  • دگمۀ قرمز

     

    امروز من صاحب یک پدیدۀ نوین انسانی شدم.

     

    یک جعبه با مقدار زیادی سیم ودکمه قرمزو زرد و سبز و یک گردنبند مزین به یک نشان قرمز برای مواقع اضطراری وخواستن کمک از دکتر ونرس و آمبولانس وغیره …

     

    به مامور نصب گفتم: زندگی چقدر زشت وبی معنی شده؛ اینهمه تشکیلات بجای (فامیلی).  سیستم جدید برده داری:  جوانان را به کار می کشند وسالمندان را با این اسباب بازیها سر گرم می کنند.

    زمین وکره خاکی داغ شده.  آب نیست.  کمبود باران وبرف و انبوه سازی بدون هیچ رویه و اسلوبی. هوا نیست.  دلخوشی نیست.  هوا را در بسته بندی می فروشند و آب را با قطره چکان به گلویت می فرستند.

     

    کجاست آن هوای پاک کوهستانی و دشتهای سر سبزو خرم؟  شاید از من دورشده؛ شاید دیگران و از ما بهتران آنهارا دارند؟  خوب، در کنار یک سیستم جدید باید زندگی را به پایان رساند و فضولی هم موقوف!

     

    پنجشنبه

  • لندن

     

    زهد وسجاده و سجده و ورد سحر

    من و پیمانه و میخانه و پیمانه گری

    تا زدم لاف هنر خواجه به هیچم نخرید

    بی هنر شو که هنرهاست در این بی هنری

    سرو آزاد از آن شد که ثمرهیچ نداشت

    بی ثمرباش که ثمرهاست در این بی ثمری

     

    م. بهار

     

    چند روزی فلکم حکم رایگانی داد و توانستم پس از چند سال به یک تعطیلات کوچک بروم و سفری وسیری به پایتخت بزرگ سرزمین هزار چهره وهزار رنگ و بازار بزرگ دنیا بکنم.

     

    نه در هتلهای چند ستاره سکونت داشتم ونه اتومبیل آخرین مدل به زیر پایم بود؛ در یک استودیوی کوچک در کنار بسی مهربانیها و قلبهای پاک وسر شار از لطف و بدون هیچ پیرایه ای روزها را بسر آوردم و چقدر امروز دلم برایشان تنگ شده و نمی دانم چگونه و به چه ترتیبی میتوانم جبران اینهمه مهربانیها را بنمایم. ستاره بزرگ زندگیم، آن درخت جوان وشاداب که با حسن نیت تمام درسهای زیادی بمن آموخت.

     

    در طول این سفر به کسانی برخوردم که سخت مرا تحت تاثیر روش و رفتار خود قراردادند.  جوانان تحصیل کرده که با فروتنی تمام خودرا (هیچ) می نامیدند. بانوی والا مقامی که از چهرۀ پاک و مهربان او اصالت میبارید با کمک همسر وفرزندان برومندش رستورانی را اداره میکردند و من آرزو داشتم که هزاران بوسه بر آن دستهای هنرمند وپر برکت بزنم.

     

    و امروز ناگهان خودم را در میان مشتی مردم بیهوده یافتم که همه زندگیشان در (فخر) می گذرد واسیر رویاهای خود میباشند؛ دم زدن از اجداد وسلسله های آنها و همه از اینکه روزی دست فلان جدشان با دست مثلا حسن صباح تماس پیدا کرده و یا همکلاسی ابوریحان بیرونی بوده و یا با فلان پوستین نشین وفلان شیخ هم کاسه شده نه زمین را ونه آسمانرا به پشیزی می خرند و خدارا هم بنده نیستند.

     

    خوب اینها همۀ نشان فرهنگ پربار و تمدن چندین هزارساله ما میباشد. مقداری قوری واستکان با نقش و چهره مرحوم شاه قاجار و استکانهای لب طلای محصول ترکیه و تسبیح وسجادۀ ترمه. آیا تمدن ما فقط از زمان ناصرالدین شاه شروع شد؟

     

    بهر روی امید است روزی ما از این خواب گران بیدار شده و بجای تقلید و پیروی از تمدنهای جا بجا شده  خودمان را بیابیم و باز شناسیم و فراموش نکنیم که کی بودیم، کجا بودیم و حال چی هستیم.  و فراموش نکنیم که چهره ما نمایانگر درون ماست.

     

    با تشکر از همۀ عزیزانم.

     

    شنبه

  •  

    هادی خرسندی

     

    هادی که من می شناسم…هادی که دنیا می شناسد

     

    در دل این زمان و در میان دزدان و دغلبازان که همه در کسوت جویان به غارت دلها و جانهای پاک مشغولند او با یک شهامت غیر قابل تصور بر ما ظاهر شد

     

    من او را نه فرهیخته، نه شاعر، نه عبید زمان و نه نویسندۀ عالیقدر می خوانم.  این ادا و اصول را می گذارم برای آنهائیکه به این کلمات و این تعارفات دورغین عادت داشته و مرتب آنها را در هر زمانی بر زبان آورده و یا به نشخوار آن مشغولند.

     

    هادی ما با وجدان باز می خواهد ملتی را از خواب خوش مستی بیدار کند و آنها را از سستی ناشی از شراب دیروز به هشیاری بیاورد؛ او از بیماری برخواسته و به تیمار ما بیماران مشغول است.

     

    او لذت آزادی را با زهر آمیخته در دهان خود مزه مزه کرد بدون آنکه واقعا لذت آنرا بچشد.  او با ترازوی (صحیح) بدون آنکه هیچ وزن اضافی داشته باشد ما را می سنجد.  گفتنی است که در ادبیات و زبان مادری چیره دست است و به اوضاع واحوال و روحیه ما کاملا آ شناست – او یک روانشناس بالفطره می باشد.

     

    شاید من نتوانم آنطور که باید اورا در حد کمال معرفی کنم اما می دانم که او با نادرستی ها ونامردمی ها بیگانه است.  او زمانی شروع بکار کرد که هنوز ما مشغول نشخوار کردن علف دیروز بودیم و خاطره نویسی وخود بزرگ بینی و “من من من” بیداد میکرد.

     

    او مقام والایی در ادبیات ما دارد.  او با نثری شیوا و تازه و مخصوص خود قدم به جلو گذارد و در قالب طنز وگاهی شعر ناگفتنی ها را گفت. او با آگاهی تمام دانستنیها را در قالب طنز و شعر می آورد.

     

    او تا جایی که توانسته کوشش کرده که بما درس اخلاق ومیهن پرستی بدهد و مردم از خود بیگانه را با یک طنزشیرین و گاهی تلخ بخود آورد. خلق خوی او و راه وروش او انسانی است و از اوهام وخرافات به دور است.

     

    هادی خرسندی پسرایران زمین و عزیز همه ما ایرانیان راستین می باشد.

    عمر او دراز ومهرش تا ابد پایدار…

     

    بامید پذیرش : ثریا / اسپانیا

  • تعطیلات

    این صفحه تا اوایل سپتامبر تعطیل است .

    رفتیم به مرخصی وانشاءاله به زودی زود بر میگردیم ،

    اگر عمری باقی ماند واگر حادثه ای رخ نداد وغیره ….

    تا دیدار بعدی . ثریا / اسپانیا

  • آسمان تهران

    در عکسی روی صفحۀ اینترنت عمارتهای سر بفلک کشیدۀ تهران بزرگ را می دیدم و باین فکر افتادم که این بلندیها آیا وسعت گنجینه های سرقت شدۀ یک ملت را پوشانده اند؟ و چه چیزهایی را در خود پنهان کرده اند؟ آن زنانی را که باهزاران زر و زیور و منگوله خود را آراسته اند تا زیر اینهمه زیور، حقارت وبرهنگی قلبهایشان را پنهان کنند؟ در زیر این بلندیها چند صدهزار استخوان مردان وزنان نیرومند پنهان است؟

    آیا روزی فرا خواهد رسید که همۀ آوارگان و از دیار گریختگان باهم در زیر سایۀ عطر گلهای یاس و اقاقیا و در میان یک فضای باز واقعی راه پیمایی کنیم؟ آیا آرزوهای غلط ونا بجای ما روزی جای خود را به یک فکر سالم و قلب تازه ونیرومند خواهد داد؟ آیا روزی خواهد رسید که اشک حسرتی بر گوشۀ چشمی نباشد و همۀ دستها آماده شوند تا اشکها را از چشمان یکدیگر پاک کنند؟

    وه که چه عالم دلپذیری خواهد بود زمانیکه انسانها از سلامت کامل برخوردار و دیگر حرفی از ایدز وسرطان و (بیماری مرغی) و غیره نباشد! روزی که سینه ها بی کینه و دستها بجای دخالت نا بجا به کمک هم بشتابند و نفس ها پاک شوند. آیا آن روز فرا خواهد رسید؟

    تنها یک نگاه واقعی به جوامع امروز میتواند همۀ تاریکیها را عیان سازد. دنیای امروز یک دنیای وحشتناک و بدون هیچ انظباطی است. زمین بکلی زیبایهای طبیعی خود را از دست داده. آب و هوا مسموم و جنگلهای سر سبز که می توانستند نیروی کافی به انسانها بدهند بکلی نابود شده و تبدیل به ساختمانهای زشت و بیقواره شده و انبوهی آهن وبتون که روی هم سوار است.

    فاصله ها زیادتر و همبستگیها و همدردی ملتها از بین رفته و دیگر هیچ اتحاد واتفاق تازه ای وجود ندارد. دیگر هیچکس دیگری را برادر وخواهر خود نمی داند. دنیا دو قسمت شده، (طبقۀ بالا وطبقۀ پایین). آدمخواران حریص آنچنان حرص وطمعشان زیاد شده که دیگر حتی مادر وخواهر خود را نیز نمی شناسند. شکل ظاهری آدمها بکلی مسخ شده: قیافه های نامطبوعی که انسان را به ترس وامی دارد. گرسنگی بیداد میکند و کم آبی دنیا را تهدید کرده فضای سبز هر روز کمتر میشود و ……..

    نجات بشر به دست چه کسی است؟ کجا باید رفت؟ به کدام سو و از کدام پنجره باید امید کمک داشت؟ عاقبت این کره خاکی چه خواهد شد؟

    Don’t ask any moreاین هم مانند همه سئوالهایم بیجواب می ماند…..

  • نامۀ دختری به پدرش

    قسمت دوم

     

    امروز بدجوری یاد تو مرا غمگین می سازد.  پنجاه واندی سال است که از دنیا رفته ای.  نمی دانم چرا اینهمه عجله داشتی که بروی؟  نمی دانم، شاید تو دنیا را بهتر از من میشناختی و فهمیدی که چندان ارزش ندارد.  شاید وابستگی تو به خانواده ات و سپس بمادر، ترا ناامید ساخت و به دست خودت رشته جانت را بریدی.

     

    امروز یاد تو بودم.  یاد آن دوات مرکب شیشه ای که برایم خریدی و یاد آن توپ کرم رنگ پلاستیکی که برایم سوغات آوردی و روی همه علامتی گذاردی تا از من ندزدند! از من دزیدند، آنهم دخترکی خوشگل از خانواده ای معروف که تو آنهارا می شناختی. تو رفتی دوات وتوپ مرا پس گرفتی.  سالها در غربت عده ای بر آن شدند که شرف مرا ببازی بگیرند، و تونبودی که شرف مرا پس بگیری.

     

    من  نه آن دوات را دیگر می خواستم ونه آ ن توپ را، چرا که به دست دیگری افتاده بود.  من همان دختر بی شیله پیله، ساده وصاف کوهستان بودم و کم کم، پدرعزیزم، مردم دزد ودغلکار مرا احاطه کردند و همۀ چیزم را به یغما بردند و تو نبودی که آنهارا برایم پس بگیری.

     

    امروز با پول می شود همۀ چیزهای خوب را خرید: منصب، مقام، حتی شرف  وخانواده، اما گمان نکنم پدر جان که بشود اصالت وجود را هم خرید.

     

    این روزها خسته و فراموش شده و فرسوده از یک مبارزۀ بی امان و دلم می خواهد که به نزد تو بیایم، شاید آنجا تو (فانوسی) به دست گرفته و دوباره در کوچه های آشنا باهم قدم بزنیم و تو برایم قصه بگویی.

     

    پدرجان، پدر داشتن در این دنیا نعمتی است، اگرچه یک لات بی سرو پا وسر گذر باشد.  دنیای امروز بیمار شده واشتهای مردم سیری ناپذیر است.  فقط پول، طلا و قدرت حاکم بر زمان است، و دیگر کسی افسانۀ دل نمی خواند.

  • نامۀ دختری به پدرش

     

    این نامه کمی طولانی است و از حوصلۀ خیلی ها بیرون.  اما برای من یک (تاریخ) است:  در تاریخ پانزده جولای هزارو نهصد و نود وشش که طی یک نامه همه چیز را واگذار کردم.

     

    ” پدر، من امروز نامه ای را به  پست دادم که سر نوشت ساز من است: یا همه چیز را از دست می دهم و یا همه چیز خواهم داشت!!!  دیگر ازخودم و افکار متضاد خسته شدم.  حالا احساس راحتی بیشتری می کنم.  همه چیز را دادم، همانند یک سکۀ کثیف که باید از خودم جدا می کردم. کاش زنده بودی و می توانستی جواب سئوالها ی مرا بدهی. 

     

    امروز به هرطرف که نگاه میکنم خیلی چیزها هست که از دست آنها نمی توانم خلاص شوم. اینجا بهشت است!!  مجسمه های طلایی، برنز، پارچه ای، چوبی و گلی، و فرشته های معصومی که در نی لبکها می دمند؛ نمی دانم سرود ستایش را می خوانند و یا صوراسرافیل را صدا می کنند.  و هزاران قدیس که همه در راه (پدر) قربانی شده اند.  تقویم سالیانۀ من پر است از نام این مقدسان که در راه پدر جان دادند؛ عکسهای یک شهید راه پدرکه با گردن کج و چشمان از حدقه در آمده و یا چشمان بسته در لابلای صفحات آن جا گرفته است. 

     

    (سانتا لوسیا) چشمانش را کف دست گذاشته و راه  می رود، (سان سباستین) تیری از پشت گردنش بیرون آمده و مریم باکره با لباسهای زر دوزی شده و پوشیده از تور ومخمل و جواهر و هر کدام یک بچه در بغل گرفته.  بعضی از آنها گریه می کنند و اشگ بعضی ها خون است.  همۀ این باکره ها بشکل خود مردم آن سرزمین است.  در سر زمین مکزیک باکرۀ آنها زنی است سبزه رو با چشمان درشت و لبان قلوه ای و تنی ستبر و بزرگ. در ایتالیا باکره زنی است بسیار ظریف وزیبا، و در این سرزمین باکره گاهی کوچک باندازه یک عروسک وگاهی باندازۀ دختر من است.

     

    ایکاش عیسی مسیح زنده می شد و می دید که پیروانش چه نمایشگاهی بر پا کرده اند و چگونه مردم را دسته دسته به قربانگاه می فرستند. اوبا یک پیراهن کنفی بتن و یک تخته کفش و با چند بند جانش را در راه حقیقت داد و اینک فرزندانش در جام طلا خون او را می نوشند و در سینی طلا گوشت او را می خورند.

     

    بلی پدر جان، از اصل موضوع دور افتادم و پایم را در کفش بزرگان کردم.  تو پایبند اصول (حق) بودی.  درویش شدی، با آن کلاه پشمینه، آن کشکول و تبر زین و چنته هایی که بادست میدوختی و روی آنها را نقش و نگار می کشیدی و با نخ رنگین گلدوزی می کردی و به سایر دراویش هدیه می دادی.  من اما با وحشت بزرگ شدم، در میان روضه خوانیها و سینه زنها و زنان سیاه پوش و شیونهای مادرم که برای (امام حسین) غش می کرد وکارش به درمانگاه میکشید.

     

    پدر ایکاش زنده بودی و من مجبور نبودم مردان دیگری را دوست بدارم تا جای ترا برای من بگیرند.  چه شبهایی که با تو در کوهستانهای اطراف شهرمان قدم می زدیم و تو فانوس به دست می گرفتی تا راه را گم نکنیم و ما زیر نور فانوس قدم برمی داشتیم.  بعضی از شبها مهتاب بزرگ و سفید مانند یک طشت بزرگ نقره ای و ستاره ها که همه اطراف ما را گرفته بودند راه را برای ما آسانتر می ساختند.

     

    تو می رفتی بسوی دوستانت تا ساعتی از خود و خانه و مادرم دور شوی.  پدر، من بعدها عاشق مردی شدم که مانند تو (تار) میزد و بعد ها بخاطر تو راهی (خانقاه) شدم تا شاید بتوانم مانند تو درویش شوم!!  امروز هم سایۀ آن مرد را گم کردم وهم از خانقاه بیرون شدم.

     

    خیلی گفتنی ها دارم که از حوصلۀ اینجا بیرون است.  زمانی فکر می کردم که بر می گردم و از پنجرۀ خانۀ خودم به روی زمین خانۀ خودم، روی ماسه ها درختان میوه وسروهای کنار دیوار نگاه می کنم و آب دریای خودم را خواهم نوشید!!!  چه پندار عبثی!  امروز دیگر ابدا میلی به بازگشت ندارم و همه چیز را امروز بخشیدم به آنکه ظاهرا خودرا حامی من می پنداشت و دلش می خواست که از من (حمایت) کند. 

     

    من بخوبی می دانستم که او دروغگوی بزرگی است و می دانستم که کفگیرش به ته دیگ خورده و از فرنگ برگشته تا دوباره سورو ساتی بر قرارکند.  والا چه کسی زندگی آرام کنار اقیانوس و ساحل زیبای آن و آفتاب درخشان و شهر ستارگان وفرشتگان و زنان ودختران زیبا روی را میگذارد و برمیگردد به یک شهر دود زده و خودش را در آتش و خاکستر غرق می کند؟؟  همه رامی دانستم ولی دلم برایش سوخت.  عشقم تبدیل شد به ترحم، به یک دلسوزی. 

     

    امروز، پدر عزیزم، عجیب یاد تو کردم، توکه هر شب فقیری را یا به خانه می آوردی و یا در پشت مغازه ات جای میدادی؛ به آنها غذا می خوراندی و دود و دم می رساندی.  بعضیها خودشان را از بزرگان و حال مغضوب شدگان معرفی می کردند و تو بدون آنکه به روی خودت بیاوری با مهربانی پولهای مادر را خرج آنها می کردی و مادرم در آنسوی خانه ترا نفرین می کرد و گونه هایش را آنقدر فشار میداد که سرخی آ نها چند برابر میشد!

     

    اما تو گوشت باین حرفها بدهکار نبود.  بازهم شب دیگری فقیر دیگری میهمان تو بود.  گاهی هم به خانواده هایی سر می زدی و سور وسات وغذای آنهارا مهیا می ساختی، و سپس بگوشۀ اطاقت پناه می بردی وسازت را در آغوش می کشیدی.  اینها تنها سر گرمی تو بودند.  منهم خون تو در رگهایم جاری است.  منهم دلم برای همه می سوزد.  جایت خالیست که حالا ببینی دختر کوچک و عزیز دردانه ات چگونه بخشش میکند، برای آنکه غرور پایمال شده اش را دوباره به دست بیاورد.

     

    پدر جان، برای من زندگی فقط حرکت بوده، مبارزه بوده تکان خوردن جابجا شدن.  من هیچگاه شانس آنرا نداشتم که چیزی را آماده بمن بدهند و همیشه هر چه را هم که داشتم و به زحمت به دست آ ورده بودم از دست دادم.  از مجسمه های برنز و عروسکهای چینی و مبلهای گرانقیمت، از لباسهای ابریشمی وملافه های ساتن سخت بیزارم.  همین الان در همین جایی که زندگی میکنم انبوهی از این آشغالها اطرافم را فرا گرفته.  مغازه ها همه پرا از مواد زیبائی و زیبا سازی است. صدها کیلو پودر و ماتیک  و سرخاب  وعطرهای گوناگون در کنار کلیساهایی که پراز مجسمه و صلیب است جای دارند.

     

    امروز پدر بر این باورم که سخت بتو احتیاج داشتم.  بیشتر بتو محتاج بودم تا مادر.  یادم می آید که مادر اسبهایش را بیشتر از من دوست می داشت و آنها را (جوانان وپسران من) خطاب می کرد.  ویادت می آید که تو به آهستگی دست مرا می گرفتی و بکوچه می بردی و  برایم خوراکی می خریدی.  یا برایم سگ می خریدی.  و یادت میاید که روزی مادرم چگونه با بیرحمی کارد آشپزخانه را بر فرق سگ کوچک من کوبید و او غرق خون بخون در گوشه ای افتاد و مادر از ترس گفت که گوسفند اورا شاخ زده و تو فریاد کشیدی که زن، گوسفند ما که شاخ ندارد! و هراسان سگ را بغل گرفته و بیرون رفتی و من دیگر هیچگاه اورا ندیدم.  و تو در عوض برایم یک بچه آهو خریدی که او هم قربانی و لقمۀ نگهبان باغ شد.  حال امروز می فهمم که چقدر ترا دوست می داشتم و چقدر بتو وابسته بودم.  هر روز از مادر دور می شدم، آنقدر دور تا که به غربت رسیدم.

     

    پدر جان، امروز وحشت و تنهایی وغربت وترس وهرچیزی که در دنیا هست مرادچار کندی و سستی روح کرده.  تو تنها نبودی: برادرانت، پدر ومادرت وتنها خواهرت که همیشه حامی و پشتیبان تو بودند و شاید تو هم مرا خیلی دوست می داشتی که به دنبالم راهی شهر و پایتخت شدی؟!

     

    چقدر دلم برایت تنگ شده و ….. چه بیهوده به دنیا آمدم.

     

    این یاددشتها را در روز پانزدهم جولای یکهزارو نهصد و نود و شش نوشتم، هنگامیکه وکالتنامه تام الاختیار به آقای ….. داده بودم. 

  • گریز

     

    دلم می خواهد که از این شهر بگریزم

    دلم می خواهد بروم در میان همان سنگلاخها

    و تپه های دور

    آنجا که می دانم برایم پیغامی پنهان است.

    دلم می خواهد که از این شهر بگریزم

    از خیابانهای تو در تو و پر هیاهو

    از کوچه های باریک وتنگ

    از دالانهای بی هویت

    و خانه هائیکه مانند لانۀ زنبور

    و قفس قناری

    منظم، رویهم چیده شده اند.

    دلم می خواهد از این مردم بگریزم

    از چشمان شیشه و کینه توز آنها

    از گرفتگی نفسهایشان.

    گاهی احساس می کنم  که دیوارها هم

    با من دشمند و کوچه ها

    بمن دشنام میدهند

    دلم می خواهد از این شهر بگریزم.

     

    از یادداشتهای گذشته –

    جولای دوهزار