Category: General

  • دوستی

     

    اساس و بنیاد انسانیت بر سه چیز نهاده شده است: راستگویی، وفای به عهد و حفظ امانت.  کسی که فاقد این صفات باشد شایستۀ نام انسان نیست، اگر چه هنرمند بزرگی باشد.

     

    این سه اصل مهم زندگی که در تمام ادیان وجود داشته: در کیش زرتشت، اسلام ومسیحیت.  حتی صحرا نشینان که یک زندگی نیمه وحشی داشته اند، سخت باین اصول پایبند بودند.

     

    روزی سعادت این را داشتم که میان هزاران انسان، شمارا  به دوستی خود برگزینم و گذاشتم که غوغای زندگی ادامه یابد.  حال احساس میکنم که همۀ ذرات وجودم، آسمان وزمین بمن می گویند: ” دیگر بس است.  دست بردار و از او بگریز و به راه خود ادامه بده. “

     

    در شما هیچ یک از این صفات بالا وجود نداشت؛ نه انسانیت ، نه وفای به عهد و نه راستگویی.  و اما من برای این سه خصلت انسانی ارزش بسیاری قائل هستم.

     

    شنبه

  • اسب زیبا

     

    می گویند روزی یک اسب بسیار زیبا به نزد (زئوس) خدای خدایان رفت و گفت:

     

    ای خالق من وهمه جانداران، مردم بمن می گویند که من زیبا ترین موجود و آفریدۀ تو هستم.  من می دانم، اما می خواهم چیزهای دیگر هم داشته باشم و بنظر خودم زیباتر خواهم شد.

     

    زئوس لبخندی زد وگفت: بگو چه چیزی را می خواهی در وجودت عوض کنی؟ من ترا به آرزویت می رسانم.

     

    اسب گفت: اگر پاهایم بلند تر وکشیده تر بودند بهتر می توانستم بدوم، واگر گردنم مانند قوبلند بود و سینه ای پهنتر داشتم و روی پشتم نیز یک زین همیشگی بود، آنگاه بخوبی می توانستم سواری بدهم وچیزی دیگر کم نداشتم.

     

    زئوس لحظه ای تأمل کرد وگفت: بسیار خوب کمی صبر کن تامن آرزوی ترا بر آورده سازم، و سپس (کلمۀ آفرینش) را برزبان راند.  ناگهان خاک جنبید و ماده ای بشکل و هیبت تازه ای در مقابل تخت زئوس پدیدار گشت، واین همان شتر زشت و بد ترکیب بود. 

     

    هنگامی که چشم اسب به آن حیوان بدهیبت افتاد وحشت کرد وبر خود لرزید.  زئوس گفت: مگر این همان چیزی نیست که تو می خواستی:  پاهای بلند، سینه پهن  و روی پشت او یک زین همیشگی  ثابت که پیوند شده است؛  آیا می خواهی ترا اینگونه بیافرینم؟  اسب شرمنده شد و از آنجا رفت.

     

    نتیجه این حکایت با خود شما!

  • برای کی؟ برای چی؟

     

    ای نامهربانان، اگر گذارتان باین کوی افتاد

    برایم سهمی از نان شیرین زمانه بیاورید

    برایم آبی گوارا بیاورید تا منهم بتوانم

    جرعه ای بنوشم

    لحافی از پر مرغ سعادت با ابریشم خام

    برویم بکشید تا منهم دمی بیاسایم

    من خسته ام، من خسته ام

     

    ای نامهربانان، اگر گذارتان باین خانۀ

    متروک افتاد

    برایم کمی مهربانی وام گرفته وبیاورید

    به همراه چراغی که بتوانم با آن

    سیاهی شب را بشکافم

    و آسمان بی ستاره را تماشا کنم

     

    دریای آرام درکنارم بصورت غولی سیاه

    دهان باز کرده و من از آن می ترسم

    از شب تاریک می ترسم

    و از آن دیوار بلند

    که آن سیاه پوش را با دستهای بزرگ

    و دهانی شهوت آ لود

    به تهیگاهم می نگرد، می ترسم

     

    ایکاش  (او) یکبار، فقط یکبار

    دهان باز می کرد و بمن می گفت

    بیا، یا برو.

    …….

  • نامۀ سرگشاده به حضرت باریتعالی

     

    خدای بزرگ ومهربان، دانا و آفرینندۀ این کرم خاکی

     

    جسارت کرده و با بهترین دعاها و زیباترین درودها به خدمت آن حضرت، اجازه می خواهم ضمن چند سئوال در این نامه نیز نکاتی را که بسیار بسیار برای من مجهول مانده روشن سازم. 

     

    البته بسیاری از نکات مجهول هنوز برای این بشر دوپا معلوم نشده و عده ای از شکافتن اسرار صرفنظر کرده و به راه بیعاری خود ادامه می دهند.  عده ای هم با اصرارتمام می خواهند خود نمایی کرده و مرتب به درگاه آن مقام  والا درود می فرستند.

     

    من هیچکدام از این کارها را دوست ندارم و دلم می خواهد که شما سئوالهایم را یکی یکی خوانده و سپس بمن جواب دهید البته از اینکه (تو) را شما خطاب می کنم منظورم کفر و شرک گویی نیست.  من اصولا آدم با ادبی هستم و در نامه نویسی همیشه مراعات کرده واحترامات طرف را بجا می آورم! بنا براین، شما تنها (تو) هستی وبس.

     

    دیروز شنیدم که پسر نازنینی که خانواده اش روزی همسایۀ ما بودند و پسرک همبازی پسر من بوده ودرحال حاضر در کانادا بسر می برند دچار بیماری لاعلاج سرطان خون شده و زندگیش روبه پایان است.  من این خانواده را بیشتر از چند بار ندیدم. آدمهای شریفی بودند؛ پدر گویا مهندس فنی و مادر یک معلم بوده و مادربزرگ با  کار در خانۀ بزرگان بچه هایش بزرگ کرده و به ثمر رسانده بود.  این خانواده داری دو دختر ویک پسر و این تنها پسر امروز دارد جلوی چشمان آنها مانند شمع آب می شود: پسری باهوش، درس خوان و مودب بود.  با آنکه آنها در کانادا وضع اسف باری دارند اما با زحمت زیاد و کار خستگی ناپذیر برای نجات فرزندشان از پای نمی نشینند.

     

    آنها از حزب شما به طرف قطب شمال فرار کردند باز آنجا گیر افتادند و پسرک دچار این بیماری مهلک شد.  حال چرا میان اینهمه آدمهای وحشتناک و حیوان نما که شما خلق کرده اید به این پسربیگناه چنین افتخاری را دادید نمی دانم!  او نان آور خانواده نیز بود چرا که پدر نتوانست از شغل مهندسی خود در کانادا استفاده کند و مثل همۀ مردمان بدبخت فراری که راهی غرب شدند آنها متحمل رنجهای زیادی شدند.

     

     من سالها بود که از آنها بی خبر مانده بودم تا که دیروز شنیدم پسرک دچار بیماری شده، و این خبر را کسی بمن داد که از جمله درود فرستدگان شماست و کلی هم افتخار می کند که (متدین) می باشد و با همین مقدار کم تدین توانسته خودرا از تمام حوادث دور نگاه دارد و در لوای همین تدین و ایمان هر کار بدی هم بکند، هیچ عیبی ندارد.

     

    حضرت باریتعالی، همین موضوع مرا بفکر انداخت که نکند شما هم مانند اربابان کلیسا و مساجد وکنیسا و غیره، در آن بالا و یا پایین (به درستی نمیدانم مقر امپراطوری شما در کجا قرار دارد) در انتظار پاداش و اجرتی هستید؟ وآیا می شودکه بما که تنها گناهمان پاک بودن است بفرمایید چه چیزی را باید پیشکش کنیم؟ آیا شما هم قربانی می خواهید؟ و در ازای یک لقمه نان که می خوریم ویک قطره آب باید هدایایی عرضه کنیم؟ و آیا می شود مقدار واندازه آنرا تعیین بفرمایید؟

     

    حضرت باریتعالی، من از دیروز تا بحال هزار بار توبه کردم  که  ” گ ” نخورم و حرف نزنم اگر خانه ام تاریک و کوچک است، اگر همسایه ام آزارم می دهد و اگر دچار تنگی کیسه ام باز به درگاه شما سر تعظیم واردات فرود می آورم وصد بار میگویم

     

    مست بودم گر گهی خوردم  

    که فراوان خورند مستان

     

    و دست به نوشتن این نامه زدم و می خواهم از مقام آن حضرت تقاضا کنم به دعای این بندۀ ناچیز توجه فرموده و ببیند که چیزی برای پیشکش ندارم از سر بره های من بگذرند و اگر ممکن است به آن پسربیچاره رحم فرموده اورا شفا بخشند.

     

    حضرت بایتعالی، مرحوم همسر من ابدا دین وایمانی نداشت تنها ایمان او (پول) بود و زن و شرا ب، و چه خوب زندگی کرد وچه راحت هم مرد.  اما منکه تنها ایمانم عشق به شما وبشریت بوده  درحال حاضر سرگردانم و هنگامی که به گذشته نگاه میکنم و حال را میبینم و به آیندۀ ناپیدایم می اندیشم از خود میپرسم این بود نتیجه؟…

     

    حضرت باریتعالی، می دانم که شما اطاقهای زیبای خودرا که من هنوز ندیده ام با گلهای شاداب ومعطر و جوان تزیین میکنید و می دانم که آبیاری این گلدانها و باغچه های  شما از اشکهای بیچارگان است.  می دانم که گرسنگان آفریقا و آوارگان آسیا باید قربانی سعادت چشم آبی ها وسفید پوستان و عزیز کرده های شما شوند، اما آیا این بس نیست؟؟!  پس کو آنهمه کرم و رحمی که بشما نسبت داده اند؟  آیا همه بی جا بوده؟ آ یا اصلا وجود دارید؟ واگر هستید میشود یک اشاره، یک علامت کوچک بمن بدهید؟ البته گاهی علائمی و اشاراتی را احساس کرده ام که باعث شده فوراً خود را جمع وجور کنم.

     

    حضرت باریتعالی، می بخشید که درنامه ام کمی تندروی بخرج دادم اما می خواهم بدین وسیله از شما تقاضا کنم اولاً آن پسر را شفا ببخشید، و هر بیماری که در هر کجای دنیا هست سلامت گردانید.  من چیزی ندارم که پیشکش کنم به غیراز قلبم و می خواهم تقاضا کنم اگر قرار است پیشکشی و یاهدیه ای نثار کنم خودم را قبول بفرمایید، اول ازخودم شروع میکنم.

     

    بیخود نیست که همۀ شاهان، شیخان، پیران و عالمان روحانی همیشه طلب می کنند بدون آنکه ببخشند.  آنها نمایندۀ عالم هستی می باشند و بما نشان می دهند که باید در ازای هرچیز کوچک یک تکۀ بزرگ بدهیم.  مالیات هم از قانون اساسی شما گرفته شده، اما مالیات ما انسانهای بیگناه چقدر سنگین است و گناهکاران چه سبک می روند.  نگاهی به زندگی مردان وزنان گذشته که از دنیا رفته اند کافی است تا انسان بفهمد که حضرت باریتعالی چگونه طرفدار قوی هستند واز ضعفا قلباً بیزار.

     

    نامه ام را اینجا خاتمه می دهم، نامه ای که هیچگاه به دست شما نخواهد رسید و می دانم که شما نمی توانید “خط” مرا بخوا نید و یا زبان مرا بفهمید.  من برای دلم نوشتم تا بلکه کمی آرام شوم و فهمیدم که شما بهترین ها را برای تزیین بارگاه سلطنتی خود می خواهید و برایتان مهم نیست که چه دلی شکسته و صدای شکستن این دلها هیچگاه بگوش شما نمی رسد.  شما اکثراً چشمان خود را روی هم می گذارید تا بقول رهروان طریقت به “عالم هپروت” بروید، بنا بر این شک دارم که از پشت پلک بسته چیزی ببینید.

     

    شما قوت وغذای ما را مانند نوکران از بالای سرمان به وسیلۀ هلیکوپترها فرو می ریزید حال هر کس ظرفش بزرگتر بود و دستهایش دراز تر بیشتر برمی دارد، واگر کسی ایستاد تا بقیه بخورند و نوبت را رعایت کرد مانند ما (ته کیسه) باو می رسد.  گوشهای شما هم سنگین است چرا که برای آرامش و استراحت خود در آنها پنبه گذاشته اید تا سرو صدای بمبها و خمپاره ها و جنگها به آن گوشها آسیبی نرساند.

     

    بنا بر این من نمی دانم چگونه می توانم از گوشۀ این اطاق کوچکم طی این نامه از شما تقاضا بکنم و یا شکایتی و یا احیاناً حکایتی.  وسر انجام در خاتمه بعرض حضرت باریتعالی می رسانم که من نه نماز می خوانم و نه دعا بلد هستم.   تنها به ندای قلبم گوش می دهم که آهنگ بشریت را می نوازد و تنها به صدای قلبم گوش می دهم که برای همه موجودات زنده روی زمین آرزوی سلامتی و بی نیازی را از درگاه شما آ رزو می کند.

     

    با تقدیم بهترین عشقها و مهربانی ها

    یک بندۀ کوچک فراموش شده

     

    اضافه: حضرت باریتعالی، من این نامه را پاکنویس کرده وبه دست باد می سپارم تا برای شما بیاورد.

     

    ثریا

  • اگر که ….

     

    یک باریکه آب شفاف برایم کافی بود

    که

    همه زمینها را به لرزه در آورم

    وهمه آنهایی را که کشته ام

    به گیاهان بلندی تبدیل کنم

    و همه درختان بید مجنون را

    آبیاری کرده ونیز

    جوی آب روان را که آواز خوانان

    از کنار کشتار من می گذشت

    تبدیل به رودخانهای بزرگ سازم

    و با سبوی کوچک، همه جنگلها را

    آبیاری کنم  اگر

    یک باریکه آب شفاف داشتم.

     

    فوریه سال دوهزار

     

    ……….

     

    اگر درست باشد و تو توانسته باشی باین ارزانی خود را بفروش برسانی، بنا براین من برمی گردم به پهنه و دشتهای سبز وخرم گذشته و فراموش می کنم که چه روزها بانتظار تو نشستم و برای رسیدن بتو زجر کشیدم، در حالیکه تو در آنسوی دریاها در جستجوی زمرد سبز،  یاقوت قرمز، مرجان گرانبها و الماس درخشان بودی و بر دلها زخمه می زدی.

     

    من قادر بودم از زمانهای خیلی دور بتو بیاندیشم و تو می توانستی به این ابرازعشقها پاسخی ندهی.  من قادر بودم باندازۀ تاریخ دنیا به ستایش تو بپردازم و دربارۀ تو بنویسم ودفترها پر کنم و سالها در سکوت به آنچه که برمن رفته فکر کنم.

     

    امروز در پشت سر خود صدای ناقوس مرگ را می شنوم که باشتاب هر چه تمامتر بمن نزیک می شود.  در جلوی من دشت ابدیت گسترده است ومن سعی می کنم که از آب رودخانۀ گذشته بنوشم.

     

    امروز فهمیدم که شهرت تو، و آرزوهای من، خاک شدند و دیگر چیزی قادر نخواهد بود که مرا بتو برساند.  اگر راست باشد…؟!

     

    همان روز

  • تکه های دیگر

     

    ما قصه نوشتیم  بسلطان که رساند

    جان ساخته کردیم به جانان که رساند

    مرغان غریبیم  واسیر قفس هجر 

    ما را ز قفس باز به بستان که رساند

    حال من مسکین به دلارام که گوید 

    درد دل موران به سلیمان که رساند

    بوی سر آن زلف در کلبه که آرد باز 

    پیراهن  یوسف سوی کنعان که رساند

    گیرم چو سکندرهمه جا میرسدم دست 

    پایم بسر چشمۀ حیوان که رساند

     

     – حسن دهلوی

     

    ….. هیچ نمی دانستم که بر خلاف میلم در گیر یک گرد باد شدی وویرانگر خواهم شد و اولین وتنها ترین قربانی در این طوفان خواهم بود. 

     

    در همین حال یقین داشتم که می توانم فریاد قربانیهای دیگری را نیز بشنوم وگمان می کنم که آنها هم مانند من در گذشته آرام زندگی می کردند، و بوضوع می توانم روح های سخت آسیب دیده را ببینم، روح هایی که ازعمق یک اصالت واقعی و نجابتشان جدا شده و در هوا پراکنده اند و حال دست به آسمان بلند کرده  به دنبال کسی می گردند که آنها را نجات دهد.

     

    امروز فهمیدم که برای به دست آوردن هر چیزی باید بسوی قربانگاه رفت و تکه ای از وجود خود را باید تقدیم کرد.

     

    خوشبختانه باد ایده ئولوژیها (فعلاً) خوابیده و معیارها هم همه درهم شکسته.  همه چیز ارزش واقعی خود را از دست داده است وبه صورت یک ریاکاری آشکار درآمده و چه بسا خوانندۀ این نوشته ها مرا متهم به داشتن یک عقیدۀ ضد اجتماع  پر برکت و سالم امروزی کرده واز من بنام یک شورشی یاد کند که به نظم نوین جامعۀ امروزی ایراد میگیرد؟!

     

    امروز تنها هستم،  تنهای تنها و آن کسیکه آرزو داشتم و دلم می خواست در کنارم نیست، یعنی هیچگاه نبوده.  من همیشه باو می اندیشیدم و هیچ زمانی نتوانستم در کنارش باشم. 

     

    به آن عقابی فکر می کردم که با بالهای بلند خستگی ناپذیرش بسوی خورشید پرواز میکرد و روح مرا باخودش می کشید.  او بسوی هدف و آ رزوی خود می رفت و من فقط به او نگاه می کردم در عین حال نمی توانستم دست رد به سینه سرنوشتی بگذارم که سر راهم قرار گرفته بود.

     

    نمی توانستم تا ابد بانتظار آن آفتاب زوال ناپذیر بنشینم.  حتی خورشید هم روزی غروب میکند، اما او هیچگاه غروب نکرد و هیچ شبی براو چیره نشد، و بعد از آن من بهترین سالهای عمرم را در کنار کسی تلف کردم که همیشه در خواب بود و من در انتظار.

     

    امروز نمی دانم که خاطراتم را صرف چه کسی بکنم و از چه کسی حرف بزنم؟ به آن کسی که زمانی به تاریکیهای زندگی من نور می داد، یا به آنکه زندگیم را به تاریکی کشاند؟

     

    زمانی که قلب من از هر گونه خود خواهی ها و ریا کاری ها به دور بود تنها به کسی فکر می کردم که دیگر وجود ندارد تا ثمرۀ خوابهایش را ببیند.  او همۀ کارهایش را در خواب انجام می داد مگر زمانی که برای شمردن سکه های بی ارزشش چشمان خودرا می گشود. 

     

    او شخصیت به ظاهر نجیبی داشت؛ آنقدر خوب ونجیب بود که حتی نمی توانست خود را نشان بدهد و همیشه در پشت سر من پنهان بود و پنهانی کارهایش را انجام می داد.  شاید به همین خاطر بود که من هیچگاه آنطور که باید به شخصیت او پی نبردم و او را درست نشناختم.  فقط تأسف می خورم که چرا بنای زندگیم را روی شانه های ناتوان او بنا کردم تا که امروز ویران شود و من روی ویرانه ها بنشینم و بی صدا فریاد بکشم.

     

    ادامه دارد

  • ماه آسمان

     

    هنگامی که پای بشر به فضا رسید مردم دنیا از شرق وغرب از شادی وشوق سر از پا نمی شناختند و همه بر خود لرزیدند.  آیا این یک حقیقت است؟ در آن هنگام من بیاد آن ستارۀ چشمک زنی بودم که در کنار ماه قرار داشت وهرشب چشمک می زد، چه زیبا ودرخشنده. بعدها فهمیدم که  آن یک قمر مصنوعی است که روسها آنرا به فضا پرتاپ کرده اند و یک شاعر روسی در وصف آن سرود:

     

    نه برای ترساندن است 

    نه برای شگفتی مردم جهان وشوروی 

    ما مردمی صلح دوست و مسالمت جو هستیم 

    وامروز بی صدا ولی با تصمیمی راسخ

    شروع به تصرف آسمان لایتناهی کردیم.

     

    پس از آن غرب هم وارد مسابقه فضایی شد و انسانها را به کرۀ ماه فرستاد و آن زمان در تاریخ ماندگار شد.  عصر پرواز در فضای بی پایان و از این لحظه دیگرجهانیان زندانی کره خاک نخواهند بود و زنجیرهایی که از میلیونها سال قبل به دست وپای آنها بسته شده گسسته خواهد شد!! و از این پس ماه یک کرۀ مرده خاکستری نخواهد بود بلکه کره ای است که به دست بشر افتاده و به زودی زنده میشود و طولی نخواهد کشید که بشر در این کره یک ( کلنی ) بزرگ خواهد ساخت.

     

    کوها، دره ها و صخره های وحشناک بتدریج زیر پای بشر قرار گرفته و از بین خواهند رفت و بجایش کازینوها، دانسینگها، کلیساها، مساجد، بازارها، بانکها، وسلسله سوپر مارکتهای زنجیره ای، آ پارتماهای شیک انبوه سازی ساختمانها، قطارها و اتومبیلهای سریع السیر و شاید بتوان از کره ماه که حالا دیگر یک کره خاکستری بیحال نیست آبی استخراج کرده و به زمین فرستاد تا بلکه زمینی ها هم نمی آب به لبان تشنه شان برسد ( اگر دوباره آنرا خصوصی  نکنند )!

     

    شاید دوباره روی زمین هم به برکت ماه تابان، جویبارها، آبشارها سرازیر شده و زمین خشک هم کمی تازه و تر شود و بما زمینی ها هم کمی نعمت برسد!  شاید اسرار آفرینش هم کشف شده و سر انجام معلوم شود که ما از کجا آمده ایم وبه کجا خواهیم رفت.

  • Upon Westminster Bridge

    Earth has not anything to show more fair:

    Dull would he be of soul who could pass by

    A sight so touching in its majesty:

    This City now doth, like a garment, wear

    The beauty of the morning; silent, bare,

    Ships, towers, domes, theatres, and temples lie

    Open unto the fields, and to the sky;

    All bright and glittering in the smokeless air.

    Never did sun more beautifully steep

    In his first splendour, valley, rock, or hill;

    Ne’er saw I, never felt, a calm so deep!

    The river glideth at his own sweet will:

    Dear God! the very houses seem asleep;

    And all that mighty heart is lying still!

    William Wordsworth

    September 3, 1802

  • نوستالژی!

     

    ” قطعۀ یازدهم “

     

    کلمات دیگر بی معنی و بزرگان همه تهی و پوسیده اند، بوی لاشه های منفجر شده زیر تشعشعات گوناگون نفس را آ زار می دهد.  بوی کهنگی، بوی اندیشه های مانده در گوشه بخاری، بوی لجن بی فکری و بوی تهوع آور بی مغزی  همه جا را فرا گرفته. 

     

    سیاستمداران قلابی  وپرورده شده در آبگرم و نمک، امواج ادیان گوناگون – وهمه در خوابی گران – گروهی با طنابهای رنگین گره خورده و گروهی در یک خط صاف بی انتها و در مرز شهرها پرسه می زنند.

     

    بمب ها فرو میریزند و لاشه ها می گندند و موشها وجانوران دیگر آنها را می جوند.  آتش همه جا را فراگرفته و دیگر در هیچ کشتزاری گندم نمی روید.  آبها کم کم راکد می شوند.  زمان پیر شده.

     

    درمقابل همه سختیها  دیگر سخنی نیست، دلی نیست، گرمایی نیست.  همه چیز فاسد شده و رو به  فنا می رود.  و منکه نگهبان یک دنیای خالی وتهی هستم چگونه از آفتاب بگویم؟  تا کی باید بانتظار آفتاب خیالی بهار و گریختن از سرمائی که خود باعث بوجود آمدن آن بودیم، بنشینیم؟

     

    زمان به کندی میگذرد.  عقربه های ساعت ایستاده اند و مردم هم ایستاده اند و نسل ها کم کم گم شده وناپدید خواهند شد.  ذهنم پرا از یاد آوریهاست، و قلبم پر از مهربانیها: چیزیکه باید جایش را به فاضلاب عشقهای گذشته بدهد و خاطرات را بیرون بفرستد. 

     

    من هنوز در کوچه های خاطرات کودکیم می گردم و به دنبال آن خاکی هستم که در میانش با ریگهای کوچک بازی می کردم.  در گهواره ام و صدای لالائی که از چشمه ها و دشتها گفتگو می کرد، نه از خمپاره ها و بمب های سربازان انتحاری!

     

    دلم در پشت آن انباری است که مادر شیرینهای عید را در آن پنها ن می کرد تا از دستبرد من وسایرین در امان بماند.  او چه خوب شیرینی درست می کرد.  بوی عطر آنها همه سال در خانه بود و امروز در پشت یک انبار پر از باروت ایستاده ام و بانتظار جابجا شدن آن.

     

    هنوز در گوشۀ لبانم کلمات گم شده پنهاند و به دنبال جایی می گردم که آنجا (میعاد) بگذارم و دست در دست پسرکی دیوانه که در کوچه ها بخاطر من دستش را برید و زنی که خود را به آتش کشید.  دیگر نوبت من گذشت و شب از پنجره کوچک اطاقم به درون آمد و صدای آن زن  گوشم را خراشید و نفرین آن پسرک مرا ترساند.

     

    امروز همه چیز خریدنی است: عشق، پیمان، وطن، و تاریخ گم شد ، چهره ها زیر نقاب سختی پنهان و دیگر واژه ها معنی نمی دهند، و درجایی دیگر از دنیا، اگر کسی از واژه ای که بکار برده ای خوشش نیامد ترا محکوم می کند، وشاید بکشد.  بازی تمام شد.  مردان تاریخی همه فاتح کوی زنهای آسانی هستند که به راحتی دراز می کشند و به آسانی یک گربۀ ماده دست وپاهایشان را رو به آسمان میکنند، و (فاتحان) ما از یاد برده اند که وطنی هم هست.

     

    به یاد مردان وزنانی که بخاطر اندیشه های خوبشان جان دادند.

     

     

    ” قطعۀ دهم “

     

    هنوز به چشمان خود باور نداشتم، و می پنداشتم که هنوز مانند یک صخره در میان آبهای خروشان هستم.  هنوز روی صورتم امواج گرم دریا در گذر بود، هنگامیکه چشم باز کردم احساس چندش آوری بمن دست داد.  آ ن نوازش نسیم وآن موج د لربا که به سر وصورتم بوسه میزد یک کوسه ماهی بزرگ بود که می خواست زندگیم را ببلعد.  من تنها، خسته امواج آب چشمانم را پر کرده بودند و نمیدانستم که آیا اشکهایم نیز با آنها در آمیخته اند یا نه.  طوفانی مهیب داشت همۀ باقیمانده هستیم را از جا میکند و من در پی آن بام بلند بودم، در پی آن موج بزرگ که روی آن بپرواز درآیم و بر سر دنیا نعره بزنم.

     

    دلم خراشید و خراشش در آهنگ نی که صدای غربت و بیکسی می داد در آمیخت.  تمام راه را با نا امیدی طی کردم و فکر می کردم در انتهای راه، از خانه ام، تا او دیگر راهی نیست. خود را در یک شکوه دروغین پنهان کرده و می رقصیدم، و پس از سالها صبر تصویری دیدم از آنچه که در آرزویش می سوختم، یک تصویرتهی و خالی بود، مانند همۀ قابهای کهنه وفرسوده.

     

    من اين حروف نوشتم چنان که غير ندانست

    تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

     

    از یادداشتهای سال هزاروسیصد وهفتاد ودو

  • گفته ها

     

    *  یک شاعر قرن هیجدهم می گوید ” دوست تا هنگامیکه روحش بدان رضا ندهد، یار خود را ترک نمیکند ! “

     

     *  ” احساسات ملی در من رنگ سودایی دارند.”

     

    *  یک مثل میگوید ” به درختان بی بر کسی آزار نمی رساند، تنها به آن درخت سنگ می زنند که شاخه هایش به میوه های زرین آراسته باشد.”

     

    *  ” دلم میخواه گوری باشم که در آن می بایست ترا دفن کنند، تا ترا برای همیشه ( ابدیت ) در میان بازوان خود داشته باشم.”

     

    *  ” در یک شب سرد زمستانی در کنار شعله آتش گرم بخاری ( مری ) داشت با بهترین عاشق خود شام می خورد و در زمزمۀ آهنگی از ( موزارت ) غرق شده بود. آهی کشید وگفت: ایکاش من درآن زمان به دنیا آمده بودم در قرن هیجده و نوزده. عاشق او جواب داد: اما نه یک دختر کلفت بلکه یک پرنسس.  و آن شب ( مری ) فهمید که چقدر وجودش در دنیا برای همه بی ارزش است.”

     

    از دفتر ( خاطرات یک خر )

     

     

     *  ” آن زبان نامانوس، آن نگاههای سرد که با حیرت ترا مینگرند، میان آن جمع انبوه تو خودرا مطرود و بیگانه می بینی.  تو می توانی دریای نیلگون را که گسترده است تماشا کنی.  لاکن پرده های فرو افتاده و پنجره های مردم آن دیار هرگز کنار نخواهند رفت و تو حتی نخواهی توانست گوشه ای از درهای بسته را بروی خود بگشایی.

     

    تنها سفره غریبانه ای با از دیار گریخته ای بطور عاریت در کنجی سهم توست و از دور تماشاگر شادیها و پایکوبی مردم آن دیار باشی که چگونه استوار پای بر سرزمین خویش می نهند و تو با حسرت، به آن جمع می نگری ……”

     

    از کتاب ( سنفونی قرن ) نویسنده منیر سنندجی

  • چراغ معرفت

     

    مردی باسم ” لوسین سرخیو کاتلینا ” که یکی از نجبای معروف در زمان |” سیسرو ” بود، هنگامیکه بدهکاریهایش زیاد شد ( مثل من !) اورا از خان سالاری انداختند و او بطرف توده مردم رفت و فریاد بر داشت که:

     

    ” ما خداوند و مردم را گواه میگیریم که نه بر علیه کشور خود سلاح به دست گرفته ایم و نه مخالف امنیت همشهریان خود هستیم.

     

    ما مستمندان تهی دست که به علت تجاوز وزور و ستم ربا خواران (بانکهای آن زمان !) فاقد سرزمین شده ایم و محکوم به تحمل اهانت وخواری و تنگدستی گردیده ایم.  فقط یک آرزو ما را وابسته به زندگی کرده و آن اینست که امنیت ما در مقابل اعمال زور و تجاوز تضمین گردد.

     

    ما نه خواهان قدرتیم و نه ثروت و آنچه که عامل مناقشه بین اشراف است.  ما فقط طالب آزادی هستیم. “

    ………

     

    نگهبانی آزادی را با خیال راحت به که میتوان واگذاشت؟ به ” نجبا ” یا به مردم و کدامیک  از این دو دسته بیشتر برای ایجاد اغتشاش موجبی دارند؟  آنکه در صدد تحصیلات است  ویا آنکه مشتاق حفظ وضع موجود؟  و بنظر این ناچیز نجبا بیشتر به دنبال اغتشاش هستند.

     

    پنجشنبه اول تیرماه

     

    (من از همه جا وهمه چیز! یادداشت برمی دارم، شاید روزی این یادداشتها ارزشی پیدا کردند!! در آن زمان من نیستم.  این یادداشتها در حقیقت نوعی اندیشیه کردن به صدای بلند است وسبک آنها بیشتر شفاهی است تا مخصوص کتابها و نوشتۀ بالا از جمله همین  یادداشتهاست.)

  • صدای پای باد!

     

    من گوینده این اشعار را نمی شناسم؛ بریده ای در لابلای پراکنده هایم پیدا کردم و امیدوارم از اینکه بدون اجازه (صاحب اشعار) آنرا اینجا آورده ام  مرا عفو کند.

     

    اهل ا یرانم

    روزگارم قمر در عقرب است

    تکه نانی، خرده پنیری، سر سوزن دوغی

    مادری دارم بهتر از هر زن پدری

    دوستانی دارم بهتر از هر دشمنی

    و خدایی که شاید نزدیک بود

    اما گویی رفته

    خب، گرفتار است انشاءالله برمی گردد

    من مسلمانم

    قبله ام رو بسوی باد است

    هر طرف که باد بیاید

     

    من نمازم را بسویش میخوانم

    من وضو با تبش نرخ طلا و دلار می گیرم

    در نمازم جریان دارد پول

    و دو تا سجاده

    که بشکل دستمالی است که سوقات قشنگ یزد است

    من نمازم را وقتی میخوانم

    که به صرفه باشد

    من نمازم را با دیدن چند صاحب دولت می خوانم

    که بخوانند مرا در صف خود

    و بگویند بمن

    آفرین! تو بلدی کمی ملت را رنگ کنی

    ما همه رنگرزان صبح بیست ودوی بهمن هستیم.

  • قهر

     

    من خاموش، شهر خاموش

    شکوه ای گر زمن سر زد

    اما آن قصه نخواه شد فراموش

     

    همه جا یاد اوست

    همه جا زمزمۀ اوست

    چه بیهوده از او گریختم

     

    باز باو رسیدم

    در دلم نقش اوست

    در دلم نقش کسی نیست

    او با من است

    او همه جا هست

    بیهوده از او گریختم

    به هر کجا رفتم، اورا نشسته دیدم

    وپیوسته

    او بود که بمن از وزش باد گفت

    او بود که زمزمۀ آبشار را بیان کرد

    او بود که (طوفان) را

    در (دوقطره اشک)

    پنهان ساخت

    او بر لب من سرود و زمزمه ها آموخت

     

    من اورا نمی یابم

    او با دگری هم نیست

    او در دام غرورش پنهان

    ومن درپشیمانی

    و چه بیهوده از او گریختم.

     

    شب دوشنبه

     

     

    پرسش بیهوده ای بر روی لبهایم نشست

    گفتم ای نا آشنا، با من نگاهت، آشناست

    پس تو کیستی ؟

    گفت: من بیگانه ای نا آشنا با خویشتن.

    ؟؟

     

    همان شب!

  • بهشت

     

    آنجا بهشت بود

    بهشتی خرم

    آن باغهای دلکش و آن چشمه سارها

    آن نغمه نسیم نوازشگر

    وآن صبح خرم وشاداب

    آن گوشه های وحشی باغ

    که تا افق گسترده بود

    و جلوه بر خورشید می فروخت

    آنجا بهشت بود

    هراسی در دلها نبود

    آنجا مرغ دیده بال می گشود

    آنجا هیچ بوسه ای بر لبها نمی مرد

    آنجا هیچ لبخندی بر لبها نمی شکست

    آنجا هیچ نگاهی از سر حسرت

    بر چهره ها دوخته نمی شد

    و به غیر از شور عشق

    هیچ غمی در دیده ها، دیده نمی شد

    آنجا بهشت بود

     

    آنجا بیهوده گریستم

    وبیهوده لب به شکوه ها گشودم

    بیهوده شادیها را با غمها

    در آمیختم

    آنجا بهشت بود

     

    شبها رنگ دیگری داشتند

    وروزها خوشتر می گذشت

     

    اینک من بیاد آنچه که از دست رفته

    چون یک داغدیده

    بر سنگ گور آ روزها می گریم

     

    من بهشت را آنجا دیدم

    حال در میان برزخی

    به کیفر آنچه که از دست دادم
    آن شادیها، آن شوریدگیها

    محکومم.

    کو آن بهشتی که من دیدم

     

    در دلم هزاران نقش فریب مانده

    نه در بهشتم و نه در جهنم

    میان بودن ونبودن، میان یک برزخ.

     

    از یادداشتهای قدیمی

     

  • ایران

     

    او درون سینه ام فریاد میکشد،

    کای ره گم گرده از برم گریختی؟

    و آن میوه های طلایی اندیشه های پاک را

    در رهگذر مردم بیگانه ریختی؟

     

    آری، گریختم، اما نه از تو

    مرا ببخش، همیشه با منی

     

    سر فرازتر ازآفتاب عالم تابم

    که هرگز سرم به پای بیگانه خم نشد

    شبهای سرد وتاریک مرا، توروشنی بخشی

    همه جا تو بامنی

     

    یک روز سر بپای تو خواهم سائید

    روزیکه در نگاه تو خشم وغضب نیست

    بیگانگان خود فروش در ته گور خود رفته

    و جز رقص صبح و زمزمۀ آفتاب نیست

     

    بشنو امروز پیام مرا، از این راه دور

    روزی بخشم از توگریختم

    رفتم که برنگردم

    از فسون ناکسان و ره زنان!

    اما، بوی تو مرا بسوی خود کشید

    روح من در حصار بلند توست

    تو بهشتی، یا جهنمی

    هر چه هستی

    ایران منی

     

    تو ماندگار و جاودان

    ” بیهوده دل به مرگ تو خوش کرده اند ”

    اینجا همه بیگانه مانده اند

    با لرزه های ما و گریه های ما

    با اشکهای ما

    ما هم بیگانه ایم

    با رنگهایشان

    ونیرنگشان

     

    هر چند از تو دورم

    اما پیوندی باتو دارم، ناگسستنی

    هر چند پیکر تو بخون خفته باشد

    دانم که بامداد تو از را میرسد

     

    بگذار رخت سوی دیاری دیگر کشند

    آنانکه در حریم تو بیگانه اند

    و:

    مرد آن کسی است که در غم تو مانده است.

  • شهر فرنگی ها

     

    شهر، شهر فرنگیهاست، بیا و خوب تماشا کن!!

     

    از هر سوی آوا و آوازی بلند است، بخصوص که تب فوتبال هم همه جا را فرا گرفته است، آوازهایی که بگوش تو نامأنوس وآ شنا نیست.  از هر ملیتی و هر سرزمینی عده ای باینجا هجوم آورده اند، یا برای تفریح، یا برای پیدا کردن کار و یا برای آ نکه (وجوهات) ناقابل را بکار بیاندازند.

     

    شهر، شهر فرنگیهاست و بیشتر آنهایی را دوست دارند که (تاریک) نباشند.  هجوم کافه رستورانها و کافی شاپ ها که مانند علف خود رو همه جا سبز شده اند تر دچار سر گیجه می سازد.  توریست های رنگ و وارنگ با بدنهای لخت و برشته از تابش آفتاب ترا بیاد خرچنگهایی می اندازند که تازه از آبجوش بیرون کشیده  شده اند.

     

    همه (بارها و کافی شاپ ها) ی خود را دارند، و تو گیج  ووامانده که در کدام یک بنشینی تا بتوانی یک نوشابه خنک وگوارا بنوشی؟ خوب در یک کافه محلی می نشینی، دخترکی در نهایت بی ادبی با یک لباس وحشتناک جلو می آید و از تو می پرسد: “چی میخواهی؟؟”   یا باید بلند شوی و بروی و یا باید برخلاف او با ادب پاسخ دهی که “یک نوشابه میخواهم”.  اگر نشان دهی که پولداری شاید از تو بیشتر پذیرایی کنند، آنهم بخاطر انعام، و اگر معمولی باشی ویا ترا نشناسند وای بحالت.  یک قوری با آب سرد، یک تی بگ به همراه شیر که روی آن خالی کرده اند جلویت میگذارند.

     

    اگر هوس غذای ملی را کرده باشی با کلی به به کنان وچه چه زنان می روی بسوی سراب!!  آنجا آنچنان چپ چپ ترا نگاه میکنند گویی از کره ای دیگر ناگهان وسط رستوران آ نها سبز شدی؛ یک همشهری آنهم  ناشناس که نه اهل کبابی ونه شراب و نه دود ونه دم و نه در دوره های شبانه و روزانه آنها شرکت داشته ای؟ ونه میتوانی هرروزو شب میهمان به آنجا بفرستی.  یک غذای یخ زده وتازه از فریزدرآمده وبه کمک ما کروویو گرم شده جلویت می گذارند.  هوای سبزی خوردن اگر کردی ، بشقابی از سبزیحات گوناگون به جلویت هل می دهند، سبزیهای تازه از یخچال و آب  در آ مده.

     

    با غصه  لقمه را فرو می دهی و پول را می پردازی. چنان رفتاری با تو شده که گویی بینوایی به گدایی لقمه نانی و یا کمی غذا به محل ایشان پا گذاشته است.  همیشه آخرین کسی هستی که از تو پذیرائی می شود و آ نهائیکه پس از تو آمده اند، یا از (دوستانند) و یا ازفرنگیهای برشته شده لب آب!!

     

    به نانوایی سر گذر می روی و از دخترک فروشنده می خواهی که نان تازه روز را بتو بدهد.  با یکدنیا افاده وپشت چشم نازک کردن بتو اطمینان می دهد که نان روز است و سرش را درون یک پاکت برزگ می کند ونان مانده روزهای گذشته را درون یک کیسه پلاستیک گذاشته و قیمت را می گوید در حالیکه نگاهش به مشتری بعدی است.

     

    شهر، شهر فرنگیهاست.  همه از هم فراریند.  همه راهشان را کج می کنند، بغیر از آنهاییکه باهم بساز وبفروش دارند! تو نه مغازه سر نبش داری، نه کهنه فروشی داری که روزهای تعطیل بساط کهنه فروشی ات را در خیابان پهن کنی، نه (بیزنس) بزرگ داری و نه در چهار سوی شهر خودت را بکسی نشان می دهی.  چاره چیست؟ باید کسی را داشت و یا کسی را شناخت که از دستش خیلی (کارها) ساخته باشد.

     

    زیر لب زمزمه میکنم که:

     

    ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده​ایم

    از بد حادثه این جا به پناه آمده​ایم

     

    و این بد حادثه بد جوری تن ما را زخمی ساخت.

     

    و…

     

    تو از کدوم سرزمین، تو از کدوم هوایی

    که از قبیله ی من، یک آسمون جدایی

     

    دلم سخت گرفته.

  • رقص

     

    به رقصهای جدید و یا بقولی قدما دانس رفتن ها را تماشا می کردم، دیدم که همه افسانه های برابری زن ومرد را ویران میسازد.  هر حرکت از جانب مرد همراه نشانه تحکم و فرماندهی است، گرفتن و رها ساختن  بفرمان  موزیک.

     

    در رقصهای قدیمی همواره اولیه گام را باز هم مرد برمی داشت و بعنوان راهنما حرکت می کرد، با این همه احوال باز نشانه ای از هماهنگی  بین دو نفر وجود داشت ومجال گفتگوها، همدلیها، و آشناییها را می داد – زمزمه های عاشقانه و گوشنواز و اینکه زن خود را در آغوش زوج خود در امان می دید.

     

    در رقص های جدید همه چیز یکباره فرو می ریزد.  زن ومرد مانند دو ناشناس و بحکم وظیفه به سازی می رقصند، بیگانه وار و دورازهم هریک به راه خود می رود و هر از گاهی برای یکدیگر (شکلکی) در میاورد.

     

    رقص های جدید نشانی است از پیوستنها و گسستنهای زود گذر.  زن ومرد در جامعۀ جدید خودرا بیگانه می بینند و… مردان با مردان وزنان با زنان …گفتگوهایشان در چه زمینه ای است؟؟ ونجوا های عاشقانۀ آنها در کدام سو می گردد؟ نمیدانم.

     

    در زمانهای گذشته رقص قلندران و صوفیان (واقعی) که تا سر حد جذبه وخلسه پیش می رفت دنیای دیگری بود.  امروز هر کسی به دور خود میچرخد و …

    رنج بزرگی است از هم گستیختگیها.

     

    یکشنبه

  • رستاخیز

     

    اگر تو جوان باشی، دنیا نیز جوان است.

    اگر تو زندگی را شادمانه بگذرانی

    جهان نیز از نو جوان خواه گشت

    اگر زمانه درحال حاضر بکام

    سیه دلان است

    دگر بار فرشتگان فرود خواهند

    آمد؛

    گمان مبر که دیوان از آنهمه فریاد

    فرار نکنند

    آن ستاره خاموش دگر بار سر از

    زمین برخواهد داشت

    و دیگر کسی آرزو بگور نخواهد شد

    دوباره خوشه ها بار خواهند داد

    وآن دستهای که به خون تو آلوده اند

    به گور خواهند رفت

    گمان مبر که مردگان

    سر از گور برنمی دارند

    همیشه رستاخیزی وجود دارد.

     

     شنبه

  • آ وای زنان

     

    ” پلیس زن اجتماع زنان را در تهران سرکوب کرد.

     

    در تهران پلیس با صدها نفر از زنانی که قصد داشتند با براه انداختن تظاهراتی خواستار حقوق قانونی بیشتر برای زنان شوند مقابله کرده است.

     

    پلیس ایران با بکارگیری زنان پلیس شرکت کننده ها را کتک زده  آنان را متفرق ساخت.”

     

     –  بی بی سی 12 ژوئن 2006

     

    پیردواستوال مورخ ونویسنده قرن پانزدهم و شانزدهم فرانسه میگوید: ” همه قدرتهای روی زمین همانقدر از محدود ساختن آزادی  گفتار در (همه) جا عاجزند که از بخاک سپردن خورشید و یا پنها ن کردن آ ن دریک سوراخ “.

     

    اگر امروز دلهای مهربانی به صدا در آمده و میخواهند که سرود آزادی را بخوانند، چرا باید با ناله های خود دنیا را به کمک بطلبند؟ چرا نباید با ترس و کمبود ها و تجاوز به حریم خود مبارزه کنند؟ چرا باید همیشه در یک خلاء گرد خود بچرخند؟  چرا باید همیشه در ظلمت وتیرگی دست وپا بزنند و حریم محترمی نداشته باشند تا به آ ن بنازند؟

     

    آنها، زنان،  با یک نیروی ناشناخته در جدالند و روح پاک آ نها سر انجام پیروز خواهد شد.  آ نها متعلق به دیروز، امروز وفردا هستند.  آ نها مادران آینده شما خواهند بود، و شما مادران و زنانی که یک قدرت کاذب به دست آ ورده و بر ضد همجنسان خود وبه نفع تجاوز کاران میجنگید، بشما چه نامی باید داد؟!

     

    سه شنبه

  • تابستان گرم

     

    این شهرکوچک زیر آسمان و در کنار دریای لاجوردی  بسرعت رو به تکامل میرود.  تابستان از راه میرسد، چلچله ها گروهی پرواز کرده بسوی سرزمینهای خنکتری می روند.  هیاهوی تابستان، نا آرامی ها و گرمای بی امان بسرعت خودش را باینجا میرساند.  دیگراز سکوت خبری نیست.  آرامشی نیست و همه چیز یک شکل نامطبوعی بخود گرفته و ازهر گوشه ای صدایی بلند است.

     

    اما من آرام در بسترم که سالهاست به تنهایی خو گرفته دراز کشیده و به یک نقطه خالی که نه از گذشته در آن خبری هست و نه از آینده فکر می کنم، تنها دختر یک خانواده شریف و پاک به دوراز تمام نیرنگها و ریا کاریها و دوروئی ها با سینه ای لبریز از عشق و طپش برای مهر ورزیدن…

     

    به شور بختی خود می اندیشم.  دلم نمی خواهد برای خودم گریه کنم و یا دل بسوزانم؛ از هر دوی این کار بیزارم.  تنها فکری که میتوانم در حال حاضربکنم این است که زندگی دو قسمت شده: یکطرف مردی در کاسه طلا می انگوری می نوشد و در جایی دیگر مردی گرسنه به پهنای صورت می گرید چرا که نمی تواند لقمه نانی برای خانواده اش تهیه کند.  چیز تازه ای نیست، چیز تازه ای هم به دنیا نخواهد آمد.  آدمها همانطوریکه در قرون گذشته بودند در آینده نیز همان خواهند بود، فقط ممکن است که مکان و زمان وعقاید جابجا شوند.

     

    به تکه تکه های نوشته هایم می اندیشم که به کجا خواهند رفت ودر کدام زباله دانی و یا درکدام گوشه خواهند سوخت و چه کسی پیدا میشود تا آنها را بخواند و بیاندیشد که زمانه چه بیهوده و زندگی چقدرتهی و خالی از معناست.

     

    روزهای متمادی در کرانه همین دریا، که بجای آنکه بمن آرامش دهد غصه های فراوانی داد، نشستم و نوشتم و درجائیکه کشتی های بزرگ تفریحی لنگر می انداختند و من در آرزوی دیدن درون آنها  می سوختم و یا در کنار خانه های ویلایی بزرگی با حسرت به گلهای درون آن و درختان سر بفلک کشیده اش نگاه می کردم و لحظه ای در جلوی درب آنها می ایستادم تا نسیم خنک ناشی از پرتاب قطرات آب به درختان و وزش باد روحم را نوازش دهد.  امروز دیگر هیچکدام از اینها  مرا خوشحال نمیسازد.  دیگر میلی به دیدن درون آن کشتیها ندارم و دیگر در حسرت خانه های بزرگ آه نمی کشم!! چشمانم را برای همیشه به روی لذتهای دنیا بسته ام.

     

    دیگر آوازی مرا بسوی خود نمی خواند و نوای سازی مرا از خود بیخود نمی سازد بلکه بیشتر باعث آ زار روحم می شود.

     

    به ظاهر آزادم و حتی می توانم در سایه این آزادی مانند یک پرنده پرواز کنم، اما دیگر هوس پرواز هم از دلم رخت بر بسته. نامم در همه جا به گونه های مختلف برده می شود.  کسی هم میل ندارد و نمی خواهد حتی در باره ام قضاوتی بکند و کم کم فراموش خواهم شد.

     

    دیگر نمی توانم حرف بزنم.  زبانم را بسته ام، چرا که کسی دیگر زبانم را نمی فهمد، بنا براین سعی می کنم که گفته هایم را به کمک قلم روی کاغذ پخش کنم.  دیگر جایی نیست که بروم و سرزمینی نیست که مرا بسوی خود بخواند و دیگر دلم نمی خواهد که زمینی بخرم و درآن خانه ای بنا کنم!

     

    گاهی، فقط گاهی، به خاطرات گذشته ام می اندیشم و گاهی به فریادی که از درونم برمی آید دلم می خواهد پاسخی بدهم:  برگردید ای سالهای از دست رفته، ای جوانی فنا شده و ای مستی شبهای بیتابی و ای آشنای دیرین. اما امروز دیگر حتی آ ن روزها را هم نمی خواهم که برگردند…

     

    من در یک خانواده پاک وشریف و درست به دنیا آمدم.  مادرم زن با ایمان ومقدسی بود و صفای باطن پاک او مرا وا می داشت که از هر پلیدی دوری کنم.  اما گویا سر نوشت من هم به او گره خورده بود.  او همه عمرش را بپای دیگران ریخت، همه هستی اش را در راه آسایش دیگران خرج کرده واز دست داد.  سر نوشت او بمن هم رسید.  از پدرم چیزی نمی گویم چرا که او را خیلی کم می دیدم.  وه که چقدر عاشق او بودم و چه شبهایی که بیادش گریه کردم و در آ تش تب سوختم.  در آ ن زمان تنها واقعیت زندگی من وجود مادرم بود؛ با او بود که من احساس میکردم هستی ام وجود دارد.

     

    نمی دانم چرا هنگامیکه بشر رو به پیری میرود تمام دوران بچگیش را بیاد می آورد و حتی گوشه های ریز و فراموش شده را با وضوح وروشنی می بیند و در برابرش مانند روز روشن می درخشد؟ وهمین یا دآوری هاست که قلب مرا می خراشد و زخم می کند.

     

    در دوران کودکی همه چیز زیباست.  انسان در آن زمان کمتر فرق میان انسانها و افراد را احساس میکند و بنظرمی رسد که دنیا را در میان بازوانش دارد.  من در میان دیوارهای بلند و درختان سر بفلک کشیده و نهر پرآب و داربست های انگور همانند یک پروانه هر گوشه ای می پریدم و همه اهالی خانه منتظر اوامرم بودند و نگران از اینکه مبادا خار گل سرخ دستم را بخراشد و یا پاهای کوچکم با سنگ ریزه های اطراف باغ زخمی شوند.  چه کسی می دانست روزی خار ستم زخمهای عمیقتری بر دل من میگذارد و پاهای کوچکم باید از خرگاهای متعفن گذر کنند.

     

    همسایگان ما همه ثروتمند بودند وهمه در آن زمان کالسکه های شخصی داشتند با اسبان زیبا و اصیلی که درطویله ها مشغول چرت زدن بودند.  عده ای هم از اتومبیلهای تازه به بازار رسیده استفاده میکردند.  همه آنها رادیو داشتند و پدرم هم برای ما یک رادیو خرید و هم یک گرامافون کوکی به رنگ قرمز.  یادم هست تار پدرم که در گوشۀ اطاق راست ایستاده بود ومزاحم مادرم می شد!  امروز دیگر کسی پدرم را نمی شناسد و کسی مادرم را بیاد نمی آورد و کسی نمیداند که خانه ما در کدام خیابان و یا کوچه قرار داشته است.

     

    آن روزها که اطاقها مفروش با فرشهای دستباف شهرمان، پرده ها وروکرسی و بقچه های حمام مادر و سجاده اش که کار دست زنان دهات بودند و اطراف اطاق که باتشک ها وپشتی های برنگ سبزو زرشکی و پتوها ی پشمی از بهترین نوع تزئین شده بود و مادرم روی آ نها را با ملافه سفید میپوشاند تا از گزند خاک وخاکستر در امان بمانند.

     

    مادرم زن بسیار زیبایی بود وشاید همین زیبائی بیحد او باعث بدبختیهایش شد. او مانند یک گل سرخ بود با موهای بلند برنگ طلا و مس.  پوست صورتش به رنگ گلبرگهای شکوفه هلو بود و لبانش همیشه قرمز و گونه های سرخ وطبیعی اش که از سلامتی جسمش خبر میدادند.

     

    (نمی دانم چرا به این نکات احمقانه پرداختم و چرا مرغ فکرم را تا این حد به پرواز در آ وردم، اما سرانجام روزی باید این عقده سر باز می کرد و امروز با تمام جرئتم بر آن نیشتر زدم.)

     

    پدرم استعداد چندانی نه برای فراگیری درس مدرسه ونه برای یاد گرفتن علم داشت.  اوبیشتر ترجیح می داد که خوش بگذراند: با زنها باشد، می بنوشد و در بین دوستانش بنشیند وسازی بزند و به آواز مردان دیگر گوش کند، و یا به کوه و بیابان برود و سر از خانقاها در بیاورد.  او هفته ها (گم) می شد و مادرم در تنهایی خودش فرو می رفت و دست آخر هم از یکدیگر جدا شدند.  طبیعی است که من به دنبال مادرم رفتم ولی دلم نمی خواهد ازآن روزهای وحشناک حرفی به میان آورم.

     

    مرا بمدرسۀ خصوصی گذاشتند.  چندان میلی به درس خواندن نداشتم.  همیشه فکرم در محور یک موضوع وحشناک دور میزد.  دلم نمی خواست که بخانه برگردم  و اکثر بعد ازظهرها که از مدرسه بیرون می آمدم با دوستان به خانۀ آنها می رفتم و در کنار گرمای واقعی خانواده آنها احساس آرامش می کردم.  گاهی خوابم می برد و مادران دوستانم دلشان برایم میسوخت وبخانه تلفن میکردند تا کسی را بفرستند ومرا بخانه ببرند.

     

    آموزگاران و معلمین نیز برایم چندان دلنشین نبودند.  تنها یکی از آنها بود که همیشه زیبائی چشمان مرا می ستود و مرا دوست می داشت.  همیشه آ تشی در دلم می سوخت وغم پنهانی مرا رنج می داد.  مادروپدرم را هر دو از دست داده بودم، یکی را واقعاً ودیگری را روحاً.

     

    دوران تحصیل خود را با بی میلی باتمام رساندم و دیگر موجود خوشبختی نبودم  و بخوبی می دانستم که از این پس دیگر سرنوشت خوبی نخواهم داشت و اگر پیش آمدی با سر نوشت آمد حتماً آن پیش آمد از بد حادثه و شوم خواهد بود!  وضع ظاهری واستخوان بندی هیکلم بسیار ظریف و دلفریب بود، انگار که از یک خانواده اشرافی اروپائی بلند شده وبسوی خاور پرتاب شده بودم.  حرکات و رفتارم باعث تحسین و شگفتی دیگران بود.  گاهی باعث حسادت دیگران بودم و همین حسادت باعث میشد که اکثراً مرا تحقیر کنند و از نام پدرم و شغل او بپرسند آنهم درحالیکه نیشخندی برگوشۀ لب داشتند.

     

    حال امروز به نیرویی فکر میکنم که حاکی بر سرنوشتهاست.  نام این نیرو وقوۀ مرموز را نمی دانم.  هر کسی باو اسمی داده من هیچ نامی بر آن نگذاشتم، فقط می دانم که قدرت او ما فوق همۀ قدرتهاست.  من از تسلیم شدن بیزار وفراری بودم – مانند یک ماهی بیقرار بر خلاف جهت آب شنا و حرکت می کردم و بخیال خود داشتم با این نیروی شگفت مبارزه میکردم ….. و خسته و وامانده ایستادم.

     

    هنگامی که داری بسوی ویرانی میروی همه به تماشا می ایستند؛ گوئی که به تماشای یک حیوان در بند شده در یک سیرک آمده اند.  گاهی لبخندی وگاهی اشک مصنوعی، و درمیان این اشکها ولبخندها مشغول غارت زندگی توهستند و بانتظار افتادنت؛ تا که بتوانند از این قربانی لقمه ای بربایند.

     

    نیمه پایان!

     

    این  نوشته را تقدیم دکتر هوشنگ شریف (بندر انزلی)  می کنم که از من خواستند بنویسم.  بامید پذیرش.

     

    ثریا