Category: General

  • پروانه

     

    پروانه

     

    از پروانه بیزارم ؛ ا ز این حشره زیبا

    در هرازان رنگ که برروی صد ها گل مینشیند

    او که از یک مادر مهربان ؛ ازپیله خود

    جدامیشود , پیله را میکشد تا خود زنده بماند

    ا و ؛ آن کرم  راکه پیله اوست

    میکشد.

    ما چگونه میتوانیم از پیله خود بیرون بیاییم ؟

    چگونه میتوانیم پوست کهنه را به دور بریزیم

    وپوستی نو جایگزین آن سازیم ؟

    چرا مانند کرم در هم میلیولیم ؟

    ……..

    زمانی فرا میرسد که روح افسرده میگردد

    آن روح آسمانی ؛ خودرا دریک جسم فرسوده

    محبوس میبیند ؛ یک جسم ناتوان و پوسیده

    زمانی فرا میرسد که ؛ سرنوشت دیگر تغییر ناپذیر است

    شجاعت ؛ احساس ؛  دیگر کاری از پیش نمیبرند

    زمانی فرا میرسد که آن روح پر انرژی

    در یک کالبد  نحیف لانه کرده و در پی راه نجات است

    راه فراری ندارد .

    زمانی فرامیرسد که روح هنوز کنکاو ودر پی پیدا یش

    یک حرکت بزرگ است ؛چگونه میتوان اورا به بند کشید ؟

    ………

     آوازی  از دودست ها بگوش میرسد

    ترا بسوی خود میخواند

    روح به دنبال رویاهای خود میرود  ؛ به دوران دیگری

    از جسم فرسوده تو جداشده وبسوی این آواز پر میکشد

    در یک مسیر صاف وهموار که دیگر ی برایش آماده ساخته

    عشق و روح در نقطه ی بهم میرسند ؛ روح چمپر میزند

    به دورعشق میچرخد ؛ از تو جدا شده ؛ از آن جسم بیقواره ؛

    ونخواهی توانست که اورا برگردانی .

    او رفته است ؛ رفته است

    به دور دستها .

    ……….. ثریا / اول جولای دوهزارو هشت

     

     

  • تولد

    تولد… تولد..!

    هزاران غنچه گل سرخ ؛

    در سپیده دم صبح ؛ درون سینه ام شکفت

    بروی یخ زدگی زمستان ؛ رقصیدم

    و غریو شادی کشیدم

    از میان چهار فصلها گذشتم

    در زمستان نشستم

    بی واهمه

    هنگامیکه بیاد تو ا فتادم

    بهاری دیگر دردلم

    نوید عشقی تازه را داد

    عشقی تازه شکفته

    فاصله های زمان را ؛ ازمیان برداشتم

    هنوز میان لحظه میلاد من

    و…. دیده فروبستن

    هزار سال راه هست

    در جستجوی طرا وت جوانی

    باهما ن طرا وت جاودانی

    با غرور وبا نشاط

    بر پرده تاریک زمستان

    پنجه میکشم

    برای زیر غبار رفتن ؛

    خیلی زود است ؛ خیلی زود

    بیاد بیاورکه ، این حرارت ها

    این طرا وت ها

    جاودانه میباشند

    …………

    و……… تولد تو

    عزیز دلم ،

    من وتو دریک روز متولد شدیم ، اما با یک فاصله طولانی ،

    ایکاش پیکر تراشی اینجا بود ومیتوانست پیکر زیبایت را از مرمر سپید

    بتراشد و سالهای زیادی به تو زندگی ببخشد ، خا صیت هنر این است

    که مرگ وزمان را نمی شنا سد.

    من میتوانم با گردش یک قلم بر روی برگ سپیدی ، به هردویمان جان ببخشم

    وچهرهای خودمان را یکی کنم ، اما بی فایده است ، کاغذ کاه میشود

    میسوزد ، دود میشود ومن میل ندارم سایه ترا در میان سیاهیهای ببینم

    زیبایی تو واندوه من اگر برسنگ مرمری می نشست ، آنگاه در زمانهای

    دیگری می پنداشتند که ما هردویکی بوده ایم .

    ……..

    یک شاخه گل یاس سپید به تو ( نیکول) تقدیم میدارم .

    آن گل را در میان موهای طلاییت فروکن تا زیبایت صد چندان شود

    چه خوشبختی بزرگی است که من میتوانم زیبایی وجوانی خودرا روی

    گونه های سرخ تو ببینم .

    شاید این شاخه گل یاس سپید بمن میگوید :

    ( تا ابد اینجا هستی ) تولدت مبارک !

    ……………..

    یکشنبه 17/8/2008

    ثریا / اسپانیا

  • با درودی تازه

    با درودی تازه ؛ تازه تراز گلهای بهاری

     

    برای آنکه دین خود را به شاعران قدیم ومعاصر ادا کرده با شم اول شعر ی از حافظ

    می آورم وسپس میپردازم به بقیه

    اوفات خوش آ ن بود که بادوست بسر رفت

    باقی همه بیحاصلی وبیخبری بود

    خودرا بکش ای بلبل از این رشک که گل

    با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود

    هر زمان که اندوهی به دل راه می یابد ویا دردی به دل می نشیند او به کمکم میاید ؛

    بیخود نیست که اورا آیینه تاریخ نام نهاده اند .

    خیال انگیزی ؛ جبر واختیار ؛ شاعر افلاکی وخاکی  ؛ پیام آور دوستی ومهربانی  ؛

    وطن خواهی ؛ یگانگی  مردم دوستی وهزار صفت دیگر که از عهده این صفحه

    خارج است او مردی پایدار وروحش در کنار مرد م زمانه اش بود وبه راستی او

    آیین دار تاریخ است .

    حا ل دل باتو گفتنم هوس است

    خبر دل شنفتنم هوس است

    طمع خام بین  که قصه فاش

    از رقیبان نهفتم هوس است

    هر کسی نقش خود را درسینه صاف وآیینه وار او میبیند وراز دل را میگوید ویا مینویسد.

    …………….

     

    داخل واژه صبح خواهد شد

    اردیبهشت گذشته هیجده سال از مرگ شاعری میگذرد که در نازک خیالی ودر عین حال

    جهان بینی وپیوند میان آب وخاشاک وماه وزمین وباد واتکای زیاد  به بینش عارفانه در

    میان شاعران معاصر بی نظیر ویگانه ا ست .

    زیر درخت بیدی بودم

    برگی از شاخه بالای سرم چیدم وگفتم :

    چشم را باز کنید ؛ آیتی بهتر از این میخواهید ؟

    در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است

    که ؛ رسولان همه از تابش آن خیره شدند

    پی گوهر باشید

     

    سهراب سپهری اولین مجموعه شعر خود را در سال هزا رو سیصد و سی منتشر کرد ؛

    زیر نام ( مرگ زنگ ) در آن زمان تنها بیست وسه سال داشت وزمان تاثیر گیریش بود

    در آن زمان اشعار نیما یوشیج را درمجله موسیقی میخواند واز دو شعر او بنام « مرغ غم»

    و« غراب» سخت متاثر شد در این شعر بخوبی میتوان تاثیر نیمارا بر روی اشعار او دید

     

    ره به درون میبرد حکایت این مرغ

    آنچه نیاید به دل ؛ خیال فریب است

    دارد با شهرهای گمشده پیوند

    مرغ معما ؛ در این دیار غریب است

    کتاب دوم او دوسال بعد منتشر میشود به نام (زندگی خوابها ) که منعکس کننده سر آغاز روح

    عرفانی وسیر وسلو ک درونی اوست

    شب را نوشیده ام

    وبر این شاخه های شکسته میگریم

    مرا تنها بگذار

    ای چشم تبدار وسرگردان

    مرا تنها بگذار

    او در سالهای پرآشوب ؛ سالهای پر تشویش ؛ شیوه انزوای خودرا پیش گرفت

    ودر پی بر هم زدن چرخ ؛ که بی گمان غیر مرادش میگشت , بر نیامد ؛ حتی

    پرسشی از حوادث روز بر ذهنش راه نیافت ؛ بانتظار هیچ پاسخی ننشست ؛

    چرا که او با مطلق هستی  در ارتباط بود وپرسش و پاسخش نیز در همین رابطه

    بود.

    در جنگل من ؛ از درندگی نام ونشان نیست

    در سایه آفتاب دیارت ؛ قصه خیرو شر میشنوی

    من شگفتیها را میشنوم

    جویبار از آن سوی زمان میگذرد

    تو در راهی ؛ من رسیده ام

    ودر سال هزارو سیصد وچهل وچهار ( شعر صدای پای آب را ) سرود که باعث

    شهرت بی نظیرش شد.سپس مسافر وهشت کتاب به وجود آمد .

     

    رفتم قدری درآفتاب بگردم

    دور شدم  در اشاره های خوش آیند

    رفتم تا وعده گاه کودکی

    تا میان اشتباهات  مفرح

    تا همه چیزهای محض

    رفتم نزدیک آبهای مصور

    پای درخت شکوفه دار گلابی

    نبض من آمیخت با حقایق مرطوب

    حیرت من با درخت مخلوط شد

    دیدم در چند متری ملکوتم

    دیدم قصری گرفته ام

    انسان وقتی دلش گرفت

    از پی تدبیر میرود

    منهم رفتم !

    نوشته وتنظیم از : ثریا ایرانمنش

    اسپانیا

    تقدیم به آنهایکه دوست میدارم ودوستم میدارندن بود که با دوست بسر رفت آن

  • پنجشنبه 10

    پنجشنبه 10/7/2008

     

    روی تختخوابم دراز کشیده ام ؛ ساعت نه ونیم است هوا  روشن وآفتاب

    بر گوشه ای از آسمان نشسته گرما هم هنوز ادامه دارد وبا پاشیدن آب بروی

    گلها وموزایک بالکن تنها یک دمای بیشتر ایجاد شده که انسان را به رخوت

    وبیحوصله گی میکشاند.

    بانتظار چراغهای سبزو سفید ونارنجی میدان آنسوی خیابان هستم که هرشب یک

    منظره خیال انگیزی بوجود میاورد وکمک میکند تا بیشتر به رویاهایم بیاندیشم .

    درمیان آن سایه روشن مبهم چهره کسانی را ببینم که دیگر وجود ندارند ویا اگر

    زنده هستند از من دور وبیخبرند.

    کسانی را که روز ی به آنها دلبستگی داشتم ؛ وازصمیم قلب به آنها عشق میورزیدم

    این خاطرات رنج آ ور متعلق باین ایام نیست بلکه خاطرات شاعرانه دوران جوانی

    وآن تاثیرات دورترین گذشته هاست که درمیان خواب وبیداری توام بودند.

    امروز دنیا درنظرم دوقسمت شده قسمتی از آن که خاطرات وخوشیها وناخوشیهای

    من درانجا مد فون میباشند وقسمت دیگر سیاه وتاریک ؛ بی روشنائی وبی آینده .

    یک دنیای تهی ؛ پوشالی ؛ خالی از هرگونه عاطفه انسانی وتاسف بار است .

    در زمانی که یک پرانتز کوچک بین دوفرهنگ ما بازشد فرهنگی کهنه پرست و

    پر آشوب لبریز از خرافات و بی ارزش وما درمیان این پرانتز زاده شدیم ؛ بزرگ

    شدیم وگمان بردیم که دنیا همین است ؛ زنان توانستند مغنعه وچادر هارا به دوربریزند

    ودر لباسهای آخرین مدل جلوه گری کنند ! وکمی از زیر بار وقیود مردسالاری

    وحاکمیت مرد بر خانه وخانواده بیرون آیند وتوجه بیشتری به تربیت فرزندان داشته

    وخود نیز با سیل زمانه جلو بروند.

    پرانتز بسته شد ؛ عشق ممنوع اعلام گردید ؛ خیابانها سوگوارشدند ؛ چادرها ؛ مغنه ها

    وچادر عبائی های درون صندوق خانه ها دوباره به آفتاب سلام گفتند غافل از آنکه این

    نه یک آفتاب درخشان بهاری بلکه یک فریب ویک دام برای برگشتن بسوی همان تونل

    قدیمی است .

    ارواح گذشته از درون قبرها بیرون آمدند ؛ تولید مثل کردند ؛ زاد وولد نمودند , تخمگذاری

    کردند ؛ خاک وخاکستر وآتش مهیب وسوزانده جهل دوباره خاطره هارا مانند یک آتش فشان

    به زیر قیر مذاب برد .

    نگهان بخود آمدیم که دیروز؛ کی بود امروز چه روز ی است وفردا چه نام دارد؟ فحاشی ؛

    دروغگویی ؛ تهمت وافترا ؛ جزیی جدا نشدنی از زندگی روزانه ماشد. ؛

    یک اشتباه ( سلیما نی) تخم آن اسب پرداررا برباد داد قلع وقمع به جای تربیت نشست و

    تهذ یب وارشاد بجای اخلاق پاک وستوده ؛ واین سیلاب تند آنچنان همه را درهم تنید که

    دیگر جایی برای خاطره ها باقی نگذاشت .

    زاهد ؛ بتو تقوا وریا ارزانی  /  من دانم وبی دینی وبی ایمانی

    تو باش چنان و طعنه مزن برمن

    من کافر ومن یهود ومن نصرانی     

    ثریا /اسپانیا

     

     

     

  • مترس

    مترس

     

     بیا ،که دانه لطیف است ، از دام مترس

    قمار خانگی بپا کن و زننگ ونام مترس

    بیا بیا که حریفان که جمله بکوی تواند

    بیا ؛ بیا که همگی اند تراغلام؛ مترس

     

    بیا باشرابی وساقی بساز امشب

    زدر درآ و زین شب ظلام مترس

    شنیده ای که دراین راه جاه  هست وجلال

    چو یار آن بارگاه شدی از این پیام مترس

     

    غلام مهر وتسبیح شدی بی کباب کی مانی

    چو پخته خوار شدی زهیچ خام مترس

    حریف درگه هلال ماه شدی غم چیست

    صبوح شبانه دیدی زصبح وشام مترس

    ……………..

     

    تیره شد آتش یزدانی ما از دم دیو

    گرچه درچشم خود انداخته ای دود

    ای ساقی

     

    ه. الف. سایه

     

     به صبر خو کردم ، تا به وصل برسم

    پرده تاریک شب را دریدم ؛ تا به سپیده صبح برسم

    دریچه صبح را گشادم ، تا افق را ببینم

    طلمت شب ، راه صبح رابست

    لاله های سرخ پژمردند

    گلهای سرخ ، خار شدند

    من در سکوت این شب تاریک

    بی روشنایی !

    به قعر دره نا مردمیهاا ، فروافتادم.

    …………

    ثریا

     

     

  • یکی بود یکی نبود

    یکی بود یکی نبود

    « بر اساس شعر پریای احمد شاملو »

    یکی بود ؛ یکی نبود زیر یک گنبد کبود

    تنگ غروب ؛ روی یک درخت پیر ؛

    یک گدا نشسته بود

    میمونه معلق بازی میکرد

    نجاره خنده میکرد

    بقاله چینه میزدو رفقا

    گریه میکردن ؛ های وهای گریه میکردن

    مث آبشار طلا گریه میکردن !

    روبروشون یک شهر طلایی

    پشتشون همه سیاهی

    رفقا!

    گشنه تونه ؟

    رفقا تشنه تونه

    رفقا آب میخواین ؛ نفت میخواین بنزین ارزون میخواین؟

    رفقا برق میخواین ؛ نون میخواین ؛ کار میخواین ,

    نی قلیون میخواین ؟

    رفقا سردتونه ؟ رفقا گرمتونه ؟ چه مرگتونه رفقا؟

    زارو زار گریه میکردن رفقا !

    اینبار ؛ مث ابرای بهار گریه میکردن رفقا

    میمونه اومد ونشست

    پشت غول و شکست

    گفت :

    ببینیدم رفقا؛ هرکسی یه غصه داره

    غمشو زمین میذاره

    هاله نورم ببینن

    تنگ بلورم ببینین

    بمب اتم میون پام

    ….. ببینین

    زاروزار گریه میکردن رفقا

    مثل ابرای بهار گریه میکردن رفقا

    دلی زدم به دریا

    رفتم به ساحل

    زدم به جاهل

    خودم شدم یه کاهل

    چه مرگتونه رفقا ؟

    زارو زار گریه میکردن رفقا

    رفقای بی پدر بی پدر

    شلخته وبی ثمر

    آبتون نبود ؟ نونتون نبود ؟

    ودکای روسی تون نبود؟

    یهو پرید ببالا

    یهو پریدین به پایین

    کدوم زنجیرو واکردین ؟

    کدوم اسیرو ازاد کردین ؟

    در قفس وواکردین

    شغالا رو ول کردین

    حالا گریه کنیین رفقا

    زارو زار گریه میکردن رفقا

    مث ابرای بهار گریه میکردن رفقا

    ( دنیای ما همینه

    بخوای نخوایی اینه )

    شیره میره گرگ میاد

    گرگه میره شغال میاد

    شغال میره میمون میاد

    دلتون تنگ شده رفقا ؟!

    آزادی رو قاب کردین

    گذاشتین توی دیوار قلعه

    قلع ای رو آوردین

    گذاشتین روبه قبله

    چه مرگتونه رفقا ؟

    های های گریه میکردن رفقا مث ابرای بهار گریه میکردند رفقا

    از توی شهر ؛ تو برج ناله دختر اسیر میومد

    ( از افق ناله شبگیر میومد )

    بالا رفتیم ماست بود

    قصه ما واقعا راست بود !

  • آ نجلیکا

    آ نجلیکا – ماریا

     

    نامه ای به دست آنجلیکا رسید که از او دعوت شده بود تا در مراسم معرفی کتاب

    دون روبرتو  که به تازگی منتشر شده وبنام ( تکامل مادر وپسر ) برای فروش در

    مدرسه خواهران روحانی گذ اشته شده بود برود.

    آن روز عصر گرم تابستان آنجلیکا خودش را به مدرسه رسا ند جمعیت زیاد ی درآنجا

    جمع شده بود ند ؛ آنجلیکا نمیدانست که دون روبرتو نویسنده هم هست تنها اورا بعنوان

    یک پدر روحانی میشناخت که بسیار فاضل و مردی نیک سرشت وپاکد ل بود.

    هنگامیکه برای نماز  به کلیسا میرفت میدید که درتمام مدت چشمان دون روبرتو باو

    دوخته شده او هم درجایی مینشست که درست مقابل محراب وجلوی چشمان او قرار

    داشت .

    گاهی از اوقات در هنگام خواندن اوراد بخود میگفت :

    آ یا برای خاطر او اینجا هستم ویا واقعا برای ایمانم ؟ وفورا صورتش از شدت شرم

    سرخ میشد زانو میزد واز پدر آسمانی تقاضای بخشش میکرد .

    روزهای اعتراف برای او وحشتناک بودند ؛ چرا آنچه را که در دل  داشت نمیتوانست به آن

    کشیش پیر بد اخلاق  اعتراف گیرنده بگوید ؛ سرسر ی چیزهای بهم میبافت و میرفت

    بعضی از اوقات با خود ش میگفت : اگر دون روبرتو از این شهر برود ویا بمیرد من هیچگاه

    پای باین مکان نخواهم گذاشت ؛ دوباره پشیمان میشد زانو میزد وصلیبی روی سینه اش

    میکشید واز پدر مقدس میخواست که اورا ببخشد!!

    آنروز در نماز خانه  خواهران روحانی جمعیت موج میزد میز بزر گی در محراب قرار

    داشت وعده ای از جمله دون روبرتو اطراف آن نشسته بودند ؛ خانمی در پشت میکروفون

    گفت  کتابها در محوطه مدرسه برای فروش گذاشته شده اند وپس ا ز اجرای مراسم هرکس

    که میل داشت میتواند کتابش را برای امضاء به نزد دون ربرتو ؛ پدر مقدس بیاورد .

    آنجلیکا هنگام ورود کتابها را ندیده بود ؛ هواگرم داخل اطاق و جمعیت اورا دچار سرگیجه

    وحال تهوع کرده بود میبایست کاری میکرد اما نمیتوانست از جایش بلند شود چرا که مرد

    جوانی با اجازه دون روبرتو پشت میکروفن قرا گرفت وآغاز به سخن کرد:

     او از بیماری جسم وروح ورنج ودردهای انسانها گفت ؛ سپس ادامه داد که ؛ دردو بیماری

    انسانها چندان مهم نیست !! چیزهاییکه مردان بیمار را میازا رد مردان سالم از آن بیخبرند

    مردم همیشه شکوه و ناله میکنند اگر زندگی چنین کوتاه نبود بازهم همه شکوه داشتند !!

    پرودگار همه انسانها را به یک روش آفریده  مرگ ؛ اما مرگ او به هزاران طریق دیگر اتفاق

    میافتد در زمان مرگ طبیعت از مقصد وآخرین ساعات عمر ما سئوالی نمیکند  وهرکس

    به آنچه سرنوشت برایش قلم زده تن در میدهد ؛ کمتر کسی به نجات روح خودش فکر

    میکند ؛ کسانی هستند که در این زمان بما کمک میکنند وما هم باید به آنها کمک کنیم

    تا بیشتر برای نزدیک شدن به حقیقت  وساختن فضیلت  انسانی وپیروزی  بر حماقتها

    وتعصبها غالب آ مده ؛ کتبی را انتشار دهیم که با شرایط  زمان سازگار و هم آهنگ باشد

    به تربیت جوانان خود بپردازیم  ورشته های پیوندی خویش را با سایر مردم جهان بهم

    آمیخته در رفع خرافات  وبی ایمانی بکوشیم از پیروان خود انسانهایی بسازیم که همه

    به یک هدف مشترک پیوند خورده اند .

    مادر مقدس   ومادر تمام موجودات  در زندگی ما وجود داشته وبما کمک میکند و

    با ایمان باو میتوانیم با زشتی ها مبارزه کنیم …..  سخن رانی ادامه دشت وآنجلیکا نزدیک

    به بیهوشی بود .

    هر طور بود خودش را به بیرون انداخت نفسی تازه کرد گرمای بیرون نیز کمتر از درون

    نبود چشمش به ردیف کتابها خورد ؛ یکی را خرید ودوباره داخل شد ؛ آه .. صف طویلی

    تا انتهای درب ورودی ادامه داشت .آنجلیکا در صف ایستاد تا آنکه سرانجا م به میز رسید

    دون روبرتو تنها بود عرق از موها وسر وگردن او جاری  و یقه سفید او زیزقطرات عرق  

    خیس شده بود .

    ناگهانم چشمش به آنجلیکا خورد ؛ مدتی مکث کرد آنجلیکا نیز ایستاد همه وجودش

    در چشمان دون روبرتو غرق شد ؛ آه  پدر مقدس کمکم کن ؛ نزدیک است بیفتم !

    دستی اورا گرفت کتابش را روی میز گذاشت .

    دون روبرتو مدتی با قلم خود به راست چپ رفت وسپس  نوشت :

    آ نجلیکا ؛ مادر مقدس ترا دوست میدارد وهمیشه از تو حمایت خواهد کرد

    با تمام قلبم .  دال. ر . میم رودریگز.

    آنجلیکا آهسته از پله ها پایین آمد وخودش را به کوچه رساند .

    چشمش به جلد کتاب خورد .

     چهره خودش را درشمایل ولبا س مادر مقدس دید ومدالی را که روز غسل

    تمعید ش به گردن پسر مریم مقد س انداخته بود .

    پس آن مجسمه زیبا که بربالای محراب نصب شده واطرافش را گلهای رنگا رنگ گرفته

    درمیان شمع های معطر وچراغ های سقفی کریستال ؛ منم ؟ آنجلیکا ؟ خود منم ؟ آه …

    پس او هم مرا دوست میدارد ؟ . او مرا ستایش میکند ؟ من ! درچهره مادر مقدس ؟!

    بیاد گفته مادرش افتاد که روزی از او پرسید چرا من آ نهمه  پدر روحانی را دوست

    دارم ؟ ومادر درچوابش گفته بود :

    دخترم ! تو عاشق خدایی ! وخدا را درچهره او میبینی وعشق را که خدایی

    است.

    ………………

     

    به هرسوی که اندیشه ام پرواز کند

    باز بسوی او برمیگردد

    بسوی رنگین کمانی که اوبرایم ساخت

    نه به پنجره های بسته

    نه به آشیانه شغالان ولاشخورها

    درپنهانی ترین زوایای  درونم

    اورا میجویم ؛ اورا

    ……….

    ثریا /اسپانیا

    از : دفتر این زمانه

     

     

     

     

     

     

     

     

  • پیراهن ا بریشمی

    پیراهن ا بریشمی

     

    چه هستم من؟

    پیراهنی بر پیکری

    که ندانسته به بیراهه رفت

    چه پرسشی؟

    کسیکه دچار تردیدبود

    آنکه صدایش در نسیم خاک سرزمینش

    گم شد

    در میان خوابی آرام وطولانی

    وخیالات خام

    خواب طلاییش یک ؛ هول بیداری بود

    اوبیهوشی را دوست داشت

    همیشه پنهان بود

    خنده هایش ؛ گریه ها یش

    درمیان هیاهوی آهنگهای کوچه بازاری

    دریک شهر مرده فراموش شد

    آنروزها نیز ؛ هیچ فانوسی نبود

    هیچ چراغی روشن نبود

    شهر ساکت وآرام

    هیاهو درجایی دیگر

    او درخواب آرامش

    به راحتی نفس میکشید

    نه پرنده بود؛ نه آوازه خوان

    نه میتوانست پاهایش رااز

    پاشنه ( آهنین ) دروازه بیرون بگذارد

    دروازه بان بر در آهنی حاکم بود

    چشم به یک روزنه مرموز دوخت

    در رگهای خاموش او

    زیر پوستش چیزی لغزید

    زهری که کم کم به مذاقش؛

    شیرین آمد؛ اسیر شد

    همه حواس اواز دست رفت

    این سم شیرین , اورا مدهوش میساخت

    همه تاریکها را روشنایی پنداشت

    همه فلزات قلب را طلایی

    گلهای خشک کاغذی ؛

    برایش ارغوان تازه بودند

    وآن مرد ؛ آن قصه گو

    برایش از بید مجنون , دریاهای دور

    ومرغ افسانه ی سخن میراند

    اوپای به قصر افسانه ها گذاشت

    بی آنکه زنده باشد

    و…….

    من آن پیراهنم

     

    ………………..

    از درون آن تیره دلان .جانوران خون آشام

    سروش آشنایی مجو

    آن شادکامان؛ دل آویز شب نورد

    درکام هوسهای فروزانشان

    فرو مرده اند

    پوسیده اند

    دور شو ؛ دورشو ؛ ازاین سیه دلان

    آنها نورخورشید را نمبینند

    روزها مرده اند

    وشبها به همراه شبکوران در سایه ها

    راه میروند

    وتو چه دانی ازاین دامگه ناشکیبان

    که در کنار پرتگاه ناشناسی

    بانتظار ویرانیت نشسته اند

    دورشو ؛ ای خسته زمان

    به سایه ات پیوند بخور

    که ترا ازلغزندگی نجات میدهد

    از کنار آ ن سایه های ناشناس که زخمی

    بر پیکر ونواله ای برای نشخوار دارند

    دورشو

    ار این چشمه های خشکیده وبی آب

    که مارهای زهر آلوده درآن چنمبر زده اند

    به یکی نام فرنگ

    وبه یکی نام ترنج  ؛ داده اند ؛دورشو

    راز دارخویش باش

    در کنار سایه ات .

     

     

    ثریا /اسپانیا / پنجم مارس دوهزاروهشت

     

     

     

     

  • قامت

    قامت ؛ تا قیامت

     

    شب را گذاشتم تا باسکوت خویش

    مرا دلداری دهد

    شبهای من بیگانه اند

    شبهای ویرانی

    میگذارم زنجره ها برایم آواز بخوانند

    مینشینم بانتظار طلوع خورشید

    که با چشمان آرامش از پس پرده ها

    بر پیکرم میتابد

    شبهای ما ؛ شبهای تنهایی است

    شب های بیگانگی

    نه من باتوام ؛ نه تو بامنی

    هردوبیگانه

    غروب های ماتم زده

    غروب های غربت بی پایان

    و… ابدی

    روزهای کشتار ؛ خون ویرانی طوفان

    بردگی

    حراج پرنده های معصوم

    وامانده درقفس بیکسی

    ……

     

    در آیینه ترا تصویر کردم

    نه

    خودم را ، پرسیدم :

    آیاقامت تو بلند است ؟

    تو ! کوتاهترین انسان روی زمین

     برای چه کسی آواز میخوانی ؟

     صدای تو درهوا گم شده

    رهروی نیست

    در فصل های چهارگانه ترا ؛

    تنها رها کرده اند

    میان ظهور مشتی خانه های گچی

    تنها آفتاب را دریاب

    که او هم به زودی خواه مرد

    او باتوهمراه است

    تو فرزند خورشیدی

    اوترا درسایه ات حمایت میکند

    او در قامت دلهای شکسته می نشیند

    خط رابطه هارا نزدیک میکند

    هر صبح به آفتاب سلام کن

    نه به تاریکی مرموز شب زنده داران

    ………..

    ثریا / اسپانیا

     

  • بم

    بم ؛ بم بزرگ

     

    تقدیم به معلم بزرگ آواز ایران ؛

     

    …….

    پیروزی از آن توخواهد بود

    ( بم ) برایمان ماندگار

    وهدف تو مقدس وپایدار

    اگر روزی زنجیر های دست وپای

    ما را بازکردند

    بسوی ( بم) تو پرواز خواهیم کرد

    ای قهرمان کهنسال

    ( بم) نیز از آن تو وماست

    وروزی دوباره

    در برابر پرتو خورشید

    قد علم خواهد کرد

    وخواهد درخشید

    تو… قهرمان زیبای ما

    با غرور برآن خواهی نگیریست

    بسان امواج خروشان دریا

    تو دوباره آوازت را سرخواهی داد

    میدانم ؛ بخوبی میدانم

    مطمئن هستم که ( مرغ سحر)

    در بالای ارک بم بانتظار

    آواز توست

    اگر چه از پیکرهای خود

    پلی بسازیم ؛

    ما بسوی بم خواهیم آمد

    ……

    ثریا اسپا نیا 22/2/2008

    با آرزوی بهبودی وسلامت برای آن عزیز جاودانی

     

     

     

  • گذ شتم

    گذ شتم

    16/6/2008

     

    از کنارشما ,

    که فریادتان چندان آغشته به مهربانی نبود

    گذ شتم

    از میان کهنه فروشان این بازار

    به بهشت خویش بازگشتم

    بانفرتی که تنها خود احسا س کرده بودم

    فاجعه را میدیدم

    من رنچ را چشیده اما ؛ ازبهشت میگفتم

    نه از جهنم

    آن آهوی زخمی بودم که ؛

    زخم عمیق صیادش ؛ او.را به گریستن واداشته بود

    از بهشت میگفتم ؛ آن بهشتی که دردرونم بود

    واز دریچه آن بوی گلها را احساس میکردم

    نه بوی لجنزار را

    عشق را برقامت بلندی نشاندم

    اورامغلوب ” سرمایه” نساختم

    آفتاب را که از کوههای بلند وسرسبز

    بسویم میامد

    ستایش کردم

    این کامرانی ها بشما ارزانی

    من به حماسه ها میاندیشم

    که امروز دراین بازار کهنه فروشان

    در میان هیاهوی هیچ گم شده

    وبه ابتذال کشیده شده

    از زیبایی  ؛ به اسارت این کهنه بازار

    درآمده

    صدای من ؛ فریاد است

    فریادی از یک سینه مجروح

    پای کبورتران را بازکردم

    آنها را پرواز دادم

    زنجیر اسارت را پاره کردم

    از تلخی ها گذشتم رسیدم به رستن جوانه ها

    نه ! نه! نمیخواهم  درکنارتان بنشینم

    اینجا هستم

    در لانه ام  ؛ لانه ای پر سکوت

    ……..

     ثریا /اسپانیا

  • چه گوارا

    چه گوارا؛ یا مسیح آ ینده

     

    روزگار شگفت آ وری است که نمیتوان معنای درستی برای آن یافت .

    تحقیقات آموزشی ؛ تربیتی ؛ هنری دراین روزگار جای خودرا به

    نظریه سازی درمورد سیاست داده است درکنارآن مهمترین و سرگرم

    کننده ترین بازیها که شاهباز آن فوتبال میباشد .

    انسانها کشته میشوند؛ سیلابها جاری میشوند ؛ طوفانهای ویرانگر

    وزلزله ها دنیا را به تکان واداشته اند ؛ به راحتی میتوان از کنار

    آنها گذشت ودر نهایت سری از روی تاسف تکان داد.

    انقلابها دیگر آن شکوه گذشته راندارند بیشتر به شورش های (بی دلیل)

    تبدیل شده اند ودراین روزگار هیچ مرزی برای برداشت گذشته وآینده

    وجود ندارد .

    طنز تلخی است ؛ طنزی که درتاریخ باز خواهد شد ؛ چه نامی برآن

    خواهند گذا شت ؟ .

    فلسفه وجود انسانی بکلی از صحنه غایب شد (کلمات موزون) را

    بجای شعر نشاندند وشاعران همه افسانه گوی دیروزی بودند که

    به فردای خود نمی اندیشیند ؛ گویی فردایی در پیش نیست ؛ قصه

    وغصه (دلها) بود.

    سالها ست که چه گوارا انقلابی معروف کوبایی بت وسمبل رویایی

    اکثر جوانان شده است گاه گاهی باو اشاره ای میشود وهر کسی در

    قلمرو پژوهش های خود اورا میستاید .

    روزیکه  عکس اورا دیدم بخودگفتم : مسیح وپیامبر دنیای فردا !

    داستانهای درباره اش خواهند نوشت واورا درکسوت یک قدیس تمام

    عیار بر بالای گنبد وبارگاهها خواهند نشاند وهنوز هم براین عقیده

    خود ایستاده ام.

    هیچکس (چه را به درستی نمیشناسد) وچندان از نزدیک با اوآشنا

    نبوده به استثنای دوست وهمرزم او که درحال حاضر بین مرگ وزندگی

    خوابیده وهیچ خاطره ونوشتاری هم درباره اش ازخود بجای نگذاشته

    به جر آنکه دستورداد استخوانهای اورا به وطنش وزادگاهش برگردانند

    ودرخاک کشورش مدفون سازند .

    انسانها هم بیشتر به دنبال افراد ناشناخته میروند تا نیاز روحی خودرا

    تسکین بخشند حال یا شکم گرسنه است  یاسیر وآیا جامه ای برتن دارد

    ویا مسکن وماوایی مهم نیست روح اوپریشان است وبه دنبال معجزه

    به هر سوراخی سرمیکشد ؛ دنبال یک ایده آل میگردند تا روح گم شده

    خودرا بیابند همچنانکه عده ای ایمان به خدارا تنها شرط معنویت دانسته

    وهمه ارزش های انسانی را نفی میکنند ؛ با نگاهی به برداشتهای مومنین

    امروز  از بهشت وجهنم میتوان دریافت که :

    بهشتی که همین آدمها آرزویش را دارند ومیخواهند به آنجا بروند تا آنجا

    را نیز مبدل به یک جهنم دیگر بسازند ؛ مجددا یک دیوان سالار رهبر

    میشود وقدرت را دردست میگیرد وبه آزار دیگران میپردازد همچنانکه

    امروز هم همین دیوان سالار ها آزادی را ازمردم گرفته اند دربرابر اندکی

    رفاه ومقداری مادیات آنها را شاد وخوشحال ساخته واز فردیت ومعنویت

    آنها رامحروم مینمایند.

    آدمهای یکدستی  که زیر فرمان آقایان تغذیه ؛ مد؛ روزگار میگذرانند .

    مسیح دوهزار ساله میخواست  انسان را به کمال معنویت برساند امروز خود

    او مسخ شده ؛ مفلوک چهره ای واخورده وبدبخت بر یک چوب بلند و

    نظاره گرشکم  های باد کرده ای است که درکاخ های طلایی  مشغول

    عیش وبه ظاهر مشغول پاک کردن ارواح خبیثه از روح آدمیان میباشند !!

    بت های زیادی آمدند و نشستند وفرو ریختند امروز اثری یانامی از آنها نیست

    حتی بت های سنگی که گمان میرفت هیچ دستی قادر به شکستن آنها نباشد.

    مردگی وبیهودگی ؛ ( بلی! چشم دارند ونمی بینندوگوش دارند ونمیشنوند )

    در عرف پامبران بت پرستی وخدا پرستی وستایش خدایان متعدد مورد قبول

    نیست بلکه باید چیزهاییرا ستایش کرد ویا پرستید که  بادست واندیشه آنها

     ساخته شده و پرستیدن وخم شدن در مقابل آنچه که خود ساخته ایم .

    این انسان امروز  بجای آنکه خلاقه باشد مقلد ودنباله رووهمه انرژی خودرا

    صرف اشیاء بی مصرفی مینماید که هیچ ارزش معنوی ندارند.

     

    دنباله دارد

    ثریا/ اسپانیا

    ………..

     

    بیار ساقی  آن آتش تابناک

    که زردشت میجویدش زیر خاک

    بمن ده که درکیش رندان مست

    چه دنیا پرست وچه آتش پرست

     

    حافظ شیرازی

    نجاآنجا

     

     

     

  • کتیبه ای ویرا ن شد

    کتیبه ای ویرا ن شد

     

    باز ؛ ارچه گاهگاهی ؛ برسرنهدکلاهی

    مرغان قاف دانند؛ آیین پادشاهی

     

    ویرانه ای بجای ماند ؛ از دست دیوانه ای

    وآن دیوان که برپهنه خاک پربهای مانشسته اند

    هجوم مهاجران، مهاجران ابدی

    سقوط فرشتگان ؛ مردن پرندگان

    بجای آن گنبدهایی لبریزاز مناجات

    دیوانگانی از سلسه ی خون شب زنده داران (قلعه ها)

    زنانی که ازبستر زنا ؛ بسترخودفروشی

    برخاستند وهمگی به یکباره

    عاشق شدند ؛ دلباخته خدا

    چهره های مسخ شده

    مردانی پوسیده درغبار سالها بانتظار باد

    که ازکدام سو میوزد

    حال دراین پهنه غمناک دراین پوسید گیها

    تنها یک شمع برایم ماند

    ویک برگ ؛ به رنگ سبز

    به رنگ خون آن شقایق به رنگ پاکی دامن آن زنی

    که هرگز اورا نمیشناختم

    واین بود معمای بزرگ یک تمدن

    …….

    درگذ رگاه من؛ خط آتش ؛ رگه های خون

    من بیخبر از فاجعه شب گذشته

    راه میافتم

    سلامی ساختگی سرخی چشمان همسایه

    سکوت بی امان سینه ام

    سرودی از نو میخوانم

    آواز برای زخمه آن گیتاریست کولی

    همه رفتند

    همه رفتند

    دیگر کسی نماند تا باوبنویسم :

     

      توکه زلال چشمانت باشکوه تراز هرشعله بود “

    ” توکه عاشقانه ترین لحظه هایت رامیان یک شب طولانی “

    ویک صبح تاریک تقسیم کردی “

    همه رفتند ؛ همه رفتند دیگر کسی نمانده

    چشم پرانتظار من ؛ درسایبان این سروها

    تماشاچی پرواز پرندگانی است که هیچگاه

    بر شانه ام ننشستند .

     

    ثریا/ اسپانیا

     

  • اردک

    اردک

    خا موش وبی نغمه وبیصدا

    با چه حوصله ای به فاصله بالهای

    این پرنده مینگرم

    او به آهستگی بر زلال آبهای راکد

    راه میرود و بالهایش رامیشوید

    چشمانش بارانی است

    در هوس پرواز به آسمان ؛ میگرید

    کوچ او از فصلها گذشته است

    به نشاط عابران ؛ ورهگذران مینگرد

    پرنده بی شوق وبی آواز

    خود میان برکه ای در فکر چیدن

    گلبرگهای نا پیدا است

    او دیگر مرزی را نمیشناسد

    تنها شوق پرواز دردورنش

    غوغایی افکنده است .

    ………….

    و….. بچه اردک نارسیده من دیروز در زهدان مادرش تکه تکه شد

    همه خوشحالی ما ازمیان رفت وباز ما ماندیم و…….

    هرکو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

    نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

    از طعن حسود غمناک نمیباید بود

    شاید که چوا بینی ( خیر ) تو دراین باشد

    ثریا /اسپانیا

  • تعطیلی

    دوهفته مرخصی داریم !
    بنا براین  تا دوهفته ازخدمت مرخصیم وچشم شمارا کمی استراحت میدهیم 
     
    با آرزوهای صمیمانه
    ثریا .اسپانیا

  • ویکی خانم و

    ویکی خانم و..من

     

    ماجرای من وویکی خانم خیلی طولانی است چه بسا یک

    کتاب چندصد صفحه ی بشود اما از آنجاییکه بعضی از

    قسمتهای آن جالب است به ذکر آنها میپردازم .

     

    ویکی خانم هنگامی باین شهر رسید که تقریبا نیم بیشتر

    مردم از ایران درحال فرار بودند ! همه از قدرتی خدا یا

    مهندس بودند یا دکتر ویا وکیل از این پایین تر رده ای

    نبود ! ما هم از همه جابی خبر وساده دل حرفهای آنها را

    باورمیکردیم ؛

    ویکی خانم از این موضوع حسابی استفاده کردو خلاصه

    هرروزی به نحوی او مزاحم ما میشد ویا سرزده بخانه ما

    میامد تلفن های رووزانه او قطع نمیشد هر روز صبح اول

    وقت :

    زر…..زر…..زر….! گوشی را برمیداشتم ، بلی خودش بود

    سلام خانم ، حال شما چطوره ؟

    ویکی خانم با اه و ناله میگفت :

    ای وای نگو دیشب یه خورده مردم آه دل درد دارد مرا میکشد

    بعد تن صدایش عوض میشد ومیگفت “

    چی بگم خواهر؛ دیشب برادرم از پاریس زنگ زدو گفت :

    ماهمه نگران توهستیم اونجا چکار میکنی ؟ اونجا که جای آدم

    حسابی نیست !! (جناب اخوی درپاریس دریک رستوران گارسن

    وکمک آشپز بودند) وادامه داد :

    باو گفتم یک خونه شیک توپاریس برام بخر ، پولشوخودم میدم!؟

    تا من بیام اونجا به زنت هم بگو چند کلاه شیک واخرین مد برام

    بخره تو که میدونی من همیشه تو پاریس کلاه سرم بود ؟ .

    خوب ؛ توچطوری بگو ببینم دیشب شام چی خوردی ؟ راستی پسرت

    به دیدنت میاد ؟ طفلک معصوم این بچه های تو چه همه باید زحمت

    بکشند تا یک لقمه نون بخورن ، خدارو شکر ! بچه های من همه

    جیب هایشان داغ وگرم است ( فرزندان گرامی ایشان از کمک های

    صلیب سرخ ودولتهای اسکاندیناویا ، جیبهایشان گرم میشد گاهی هم

    خرید فروش بعضی از ( چیزها) که بما مربوط نمیشد) .

    ……….

    زر…… زر….. زر….. بلی خودش بود

    سرم درد میکرد وحوصله شنیدن چرندیات اورا نداشتم !

    سلام خانم ویکی خانم حالتان چطوراست ؟

    واه واه پناه برخدا از کی تا بحال ماخانم ویکی خانم شدیم ؟ مگه ویکی

    چه عیبی داشت ! راستی ، بچه ها کجان ؟

    میای اینجا یه قهوه بخوریم ؟

    نه ! سردرد شدید دارم

    خوب عیبی نداره من بدبخت باید برم ششصد تا کارت تبریک بخرم

    وبه دوردنیا بفرستم . یک عالمه کادو هم خریدم که باید اونا روپست کنم

    خوب جونم هرکی بامش بیش برفش بیش !

      پرسیدم خوب عید چکار میکنید ؟

    گفت واه واه مرده شور هرچی عیده ببرند عید چیه اما اگه بدونی که سبزه ام

    چه مخملی و پر شده از اون عدس گنده گنده ها خریدم میخوام یه هفت سین

    گنده هم بچینم !!!

    گفتم پس چرا اول میگویید مرده شور عید را ببرند  ؛ بعد میخواهید

    هفت سین گنده گنده بچینین .

    گفت مادر ، بخاطر این پسر بزرگه که همیشه میگه مامان جون عید

    خوبه یادته تو ایرون ما چقدر ( دلار) !!! عیدی میگرفتیم ؟ بخاطر

    اونه که من سبزه سبز کردم .گفتم مبارک باشه من نمیدونستم که در

    ایران آنزمان عیدی ها را بادلار هم میدادند .

    پیش خودم فکر کردم بیچاره ویکی خانم حالا چطوری اینهمه کادورا

    به پستخانه میرساند لابد یک ( فورگونت ) اجاره میکند ؛ آخه اینهمه

    کادو ؟.

    …………

    زر …….زر……اوه ! نه !

    الو ؛ بعله خودمم حالتون چطوره ؟

    ببینم از کی تا حالا بدون اینکه بمن بگی میری سفر؟

    گفتم مگه من بایدبشما همه چیزم را راپورت بدم ؟

    گفت  ؛ بله ؛ خوب یعنی اینکه دوستی همینه ما باید از حال هم خبر

    داشته باشم !!!!

    یکروز دیگر کلافه شدم گفتم ، خانم عزیز من باندازه کافی دراین شهر

    مشگل وگرفتاری دارم شما دیگر مشگلی اضافه برایم نشوید کمکی که

    نمیکنید همیشه موقعی که من گرفتاری داشتم شما یا بیمار بودید .یا

    میهمان داشتید ؛ یا بافلان خانم وآقای دکتر ویا فلان آقا وخانم مهندس

    بودید ، من احتیاجی ندارم که زیر لوای دیگری سینه بزنم من خودم هستم

    گوشی را گذاشتم ، مدتی خبری نشد خوشحال که دیگر تمام شد.

     

    ویکی خانم دختر یکی از مهاجرین عراقی بود که در جنوب تهران بکار گل

    مشغول وسپس گل ها را درکوره به آجر تبدیل میکرد ، با دختر یکی از

    بزرگان وخانه داران ( قلعه) عروسی کرده وحسابی شده بود همه کاره محل

    ویکی خانم فهمیده بودکه من این را میدانم بنا براین روزی بخانه ما آمد و

    قهوه ای نوشید وسپس گفت : تومیدونستی که اول میخواستند دختر دایی مادر

    منو برای شاه بگیرند ، پدرم مخالفت کرد وگفت نه ، ( خنده توی دلم پیچید

    وداشتم میترکیدم ) . ادامه داد:

    خدارو شکر ، اگه زند گیمون از دستمون رفت اقلا میدونیم پدر ومادرمون کی

    بودن واصل ونسبمون معلومه ، تو میدونی اصلیت خانواده مادری من به

    (مالک اشتر ) میرسد !! گفتم نه ، نمیدانستم  شما اول بمن گفتید که از خاندان

    هزار فامیل میباشید، به همراه پدرتان در روز جشن مشروطیت به مجلس شورا

    میرفتید .

     بعد که هزار فامیل تبدیل به دوهزار بی پدر ومادر بی

    فامیل شد شما هم تغییر رشته دادید؟ بعد هم من ایشان را نمیشناسم ؛

    نویسنده بودند؟ یا تاجر ؟ یا یک فیزیکدان  ومحقق ویا چیزی را کشف کردند؟

    گفت :

    تو چطور مسلمانی هستی که مالک اشتر را نمیشناسی او در مسجد کوفه اذان

    میگفت …..

    گفتم تاجاییکه معلومات اسلامی من اجازه میدهد وآلزایمرم هنوز عود نکرده

    گویا بلال حبشی بوده که اذان میگفته ویا شاید هم جد شما؟

    من تنها یک مالک میشناسم آنهم برادر دوستم میباشد که درکانادا درس میخواند

    ……………

    ویکی خانم از راه رسید وگفت :

    مژده بده سفارت به همه ما پاسپورت داده من میخوام برم ایرون .

    برای همیشه از ایشان خداحافظی کردم وایشان را بخدا سپبردم تا برود بر اشترش

    سوار شود ومنهم پیاده طی طریق کرده وگوشهایم درامان بماند.

     

    شنیدم پسرشان ویلا خریدند؛ دردوبی دفتر زدند!!! مغازه فرش فروشی باز

    کردندوایشان هم مرتب بین کشورها در رفت وامد میباشند و با بزرگترها

    نشست وبرخاست دارند و…….

    ما ماندیم همان ریگ کف جوی آب .

     

    چه میشود کرد ! نه بامی داریم که روی سقف آن برف بنشیند ونه بوریایی که

    بشود روی آن سفره یکهزار نفری پهن کرد وروزی یکصد نفررا سر همان

    سفره غذا داد. !

    اینها همه از دولت سر ا یمان است .

     رشته تسبیح اگر گسست معذوردار

    دستم اندر پای ساقی سیمن ساق بود

     

    ………..

    لب بستن و نان خویش خوردن

    بهترین کار این روزگار است ..

     

    ………

    ثریا /اسپانیا

    از دفتر این زمانه

     

     

     

     

     

  • کوما

    کوما

     

    کجا هستم ؟ این سرو صداها ، ازکجا میاید ؟ آه … چه بوی بدی

    کسی پرسید :

    ازکجا آمده ؟

    دیگری جواب دان نمیدانم ، آمبولانس اورا آورد ؛ چیزی هم به همراه ندارد

    وای !! چرا  ! دارم ، کیفم ، کیسه های خرید ! آنها کجا وچطور شدند ؟

    شاید طبق قانون جنگل اگر افتادی اول ترا لخت میکنند بعد ترا به طبیب

    میسپارند .

    گوشهایم میشنیدند ، چشمانم بسته وهمه پیکرم بیحرکت روی یک برانکار

    افتاده بودم ؛ دهانم خشک ؛ گلویم بهم چسپیده ؛ میخواستم فریاد بکشم

    دستهایم ، آه دستهایم کو ؟ چرا بیحرکتند ، پاهایم ،  وای ، نکند سکته

    کردم ، نه ! نه! بیاد بیاور اول کجا بودی .

    توی خیابان با کیسه های خرید وکیفم که روی شانه ام بود ، ناگهان

    صدای زنگ یک کلیسا بلند شد ، اینجا؟ کلیسا ؟ پس مقام روحانیت

    همه جا ها راگرفته ، برگشتم ببینم این صدای زنگ از کجاست ، ناگهان

    گویی همان زنگ سنگین برنجی بر پشتم فرود آمد ودیگر چیزی

    نفهمیدم ! حال از بوی بد ضد عفونی وسرو صدا  ورفت وآمد دیگران

    میفهمم که درون یک کلنیکم ؛ دونفر بالای سرم ایستادند یکی گفت:

    یک خارجی است ! نه نه من خارجی نیستم ! چرا هستم در این سرزمین

    همه خارجی هستند ، دیگری گفت از کجا آمده !!

    آه چرا نمیتوانم حرف بزنم ، دستی بگونه ام خورد : سینورا ، سنیورا

    آیا بیداری !

    بلی بیدارم ، اما نمیتوانم چشمانم را باز کنم ، نمیتوانم حرکت کنم کمکم

    کنید !

    و.. آنها دورشدند ، کلمه خارجی در گوشم بد جوری حرکت میکرد ،

    اگر از خودشان بودم الان همه شهر دراینجا جمع شده و دورم را گرفته

    بودند ، آهای … من زنده ام ، بیدارم ،  صدایم تنها درگوشهای خودم

    میپیچید . بفکر کیفم افتادم ؛ کلید خانه ؛ تلفن ؛ عینک ، لیست خریدم و…

    خوشبختانه آدرس خانه ام درکیفم نبود ( که میبایست میبود) چه بسا

    الان دزدی درخانه ام نشسته ومشغول جمع آوری چیزهای خوب من است

    مرده شور هرچه زنگ است ببرند ؛ همه جارا قبضه کرده اند بنام دین

    و……..

    یا کلیسا ، یا کنیسا ؛ یا مسجد، یا محفل ؛ یا تکیه ؛ یا سنترویا…..

    آه ، بچه ها !!! اگر به خانه برگردند من نیستم ، کجا مرا پیدا خواهند کرد

    لابد به پلیس خبر میدهند وقبل از همه به سردخانه های بیمارستانها سر

    میزندد.

    من اینجا هستم ؛ زنده ام ؛ آیا کسی صدای مرا میشنود ؟

    من صدای آنها را میشنوم !! یک خارجی است ، توی کوچه افتذاه بود

    مست که نبود ؟!  نه بابا ، گویا یک اتومبیل باو زده ودر رفته !!!

    آه چقدر پشتم درد گرفته زبانم در دهانم چرخید وناگهان فریاد بلندی

    کشیدم ؛ همه سرها بسوی من برگشت .

     

    چهارشنبه

  • مرگ جم

    مرگ جم

     

    بزرگترین ؛ سالمترین ، بهترین ومهمترین و آخرین

    بازمانده فرزند ایران نیز دنیا راترک کرد.

    به چه کسی باید تسلی ودلداری دارد؟

    به : ایران زمین ، که بهترین فرزندانش را قربانی

    کرد . دیگر کسی نمانده همه رفتند ؛ همه .

    لازم نیست چیزی درباره خصوصیات ا خلاقی

    این انسان بمعنای واقعی بزرگ بنویسم ؛

    او بزرگ تر ازاین است که بتوان درباره اش

    قلم فرسایی کرد.

    این حادثه بزرگ را به ایرانیان ( راستین )

    تسلیت میگویم که :

    چنین مرگی نه درخور او بود

     

     

    ثریا /اسپانیا

    24/5/2008

     

     

     

  • فریاد

    فریاد، فریاد

     

    و…. اینک ، ای دخترکان غماز

    گرنه لالید ونه گنگ

    بگشایید زبان

    وبگویید که ازکدام. بهتان

    چون شد این چشمه ( خون آلوده )

    ه . الف. سایه

    ……………………

    کجا میتوان هم آوازی پیدا کرد؟

    زمانیکه پاسداران عفت وناموس ؛ بر شبکه های نورانی ما

    سایه میافکنند ؟

    چگونه در یک شام پلید ، میتوان صبحی سپید را

    از سایه های تاریک یک پیکر پلید ، تماشاکرد

    تو کجا نشسته ای ؟

    که چنان مجذوب خویشی ، وفارغ از سایه های شب

     

    در چه روز میتوان خندید؟

    درچه زمانی  میتوان گریست ؟

    و…. در میان کدام راه  میتوان نشست ، یا دوید

    ودر زیر کدام سنگ  میتوان برای ابد آرمید؟

    ما درکدام عصر ، زمان را میپیماییم ؟

     

    افق غربت فراموش شد

    جاده ها همه هموارند

    تیرگیها ، همه روشنایی شد!

    و من در این خیالم

    که چگونه جاده شب را ، با نورماه طی کنم

    در زمانیکه بازوان کثیف تو ، پیراهن عفت زنی را

    در پستوی محبس پاره میکند !؟

    چگونه میتوان رنگین کمانی از نور ساخت

    چگونه میتوان خورشید را فرا خواند ؟

    تا آن بازوان نا پاک را ، از پیکر لطیف آن زن

    دورکند ، بشکند ، وترا درجاده شب ویران کند

    ای بخون  تشنه .

     

    قروردین . از دفتر این زمانه

     

     

     

  • شعر وشاعر

    شعر وشاعر

     

    شاعر نیم وندانم شعر چیست

    من ؛ مرثیه گوی دل دیوانه خویشم

     

    نمی توانم درنقش دیگری باشم ، نقشی از شاعران گذشته ویا نویسندگان

    نمی توانم اشعار دیگران را پس وپیش کنم وکلمات را جابجا کرده (واژه)

    بسازم.

    آنچه راکه برروی این صفحه میاورم نه شعراست ونه نثر؛ تنها یک

    فریاد است ، فریادی درمیان غوغای این دنیای پرهراس ودهشتناک که

    گاهی از فرط نومیدی آنرا به دست کلمات میسپارم تا به گونه ی که میلش

    میکشد آنهارا بسازد وردیف کند!گاهی یک خط مستقیم؟!! گاهی چند سطر

    بی وزن وبی قافیه ، هرچه باشند نوازشگر روح بیقرار من هستند.

    نغمه هاییکه ازدرونم به بیرون تراوش میکنند بامید آنکه شاید روزی به

    گوش خوکان ، جغدان شوم وخفاشان شب ، برسند.

    امیدی نا پیداوندائی است که از دل خسته ام بلند میشود ،هنگامیکه از یک

    بوسه میگویم آنرا باتمام وجودم احساس میکنم وزمانیکه از یک گل سرخ

    سخن میرانم عطر وبوی دلکش آن درمشام جانم پراکنده است وسرانجام بنده

    آن موهبت بزرگم که نامش (عشق)  میباشد همان عشقی که یگانه وبی همتا

    وگاهی خدایم را درآن میبینم ، همان کلامی که این کبوترخسته را از سکوت

    دهشتناک وسهمگین خود بیرون میکشد وبسوی شهر روشنایی میبرد ومرا

    از شبکوران دور میسازد .

    قندیل بزرگ این (واژه) درشبستان سینه ام همیشه آویزان است .

    نه، نمیخواهم دیگری باشم وهیچگاه هم نخواسته ام ؛ من خودم هستم ,

     

    ثریا / اسپانیا

    18/5/2008

    …………..