Category: General

  • دنیای تنهایی من

    دنیای تنهایی من

     

    دراین دنیای تنهایی ها

    در این ژرفای تاریک

    قدم آهسته بردار ؛

    نهان ا زچشم هر نامرد

    هر آنچه باد ( سامی) کرد

    فریادها جاودانی شد

    گر آسمان نیلگون است

    اما ( جهان ) در پرده پنهان

    است

    سرود وزمزمه شاخساران

    ناگهان پایان گرفت

    نوای مرغ عشق

    خاموش شد به غیرازمن ؛

    که دراین کوی نامردان

    فروبسته در را بروی

    ناکسان

    ناله ای نیست که بر خیزد

    دراین کوچه تنهایی ( من)

    تنها تو گذر داری

    تنها توهمدم وغمگساری

    دور مشو ازمن

    ای رویای من

    شاید روزی به حقیقت

    پیوستی ؟!.

    ……………….

    گاهی باخود میاندیشم آیا هنوز دلی درسینه ای مانده

    تا بتواندقلب ( همه ماباشد)؟ یعنی تنها چیزیکه در جسم ما

    باقی مانده؛ تنها چیزیکه نشان هستی ما ست.

    آمدند ؛ جوانی ؛ مردی ومردانگی ؛ نشاط وخنده زنان

    جوان را از آنها گرفتند سلامت روح  همه درهم شکست

    نهال زندگیها ا زبیخ و بن کنده شد,آداب ورسوم وسنن

    بهم ریخت ,بنیان سعا دتها زیروگردید وهزران سال

    به عقب برگشتیم بارهای سنگینی بردوش جوانان ومردان

    مسن ما نهادند آنچنانکه درزیر این بارها کمر شکستند

    آیا هنوز دلی در سینه ای مانده که بگوید :

    برخیزید وهمه چیز ا ازنوترمیم کنید ؛ بما بگوید:

    سعادتی بالاتراز این نیست که انسان دروطن خودش خانه ای

    داشته باشد .

    عده ای افسار گسیخته خانه هارا گرفتند بردند سوختند و

    ما ماندیم و ویرانه ها .

    دوستان دیروزمان تبدیل به دشمنان قسم خورده شدند

    ومداحان دیروز به خیمه گاه رفتند وافسانه گویی شدند

    و ( صله ) خودر اهم گرفتند.

    امروز ما به چه نامی افتخار کنیم ؛ چه بلندای بلندی

    ساخته ایم که نماد آن افتخار باشد ؟ .

    دسته دسته ؛ جدا جدا ؛ رخنه دریگا نگی ها وبازیچه

    دست بیگانه .

    …………..

    در میان سیل وطوفان

    زارو نالان

    آسمان بر من میگرید

    وتواز کدام سوی , ای مهربان من

    بکوی من خواهی آمد ؟

    درب را میگشایم

    با دوچشم خسته از بیداری شب

    تا بدانم درا ین ظلمت

    از کدام سوی ؛ ای مهربانم من

    ره باین خانه میابی ؟

    از کدام جنگل تاریک

    از کدام ظلمت

    واز کدام تیرزود رس

    راه خود را خواهی یافت ؟

    ای مهربان من

    بسوی این رفته ازیاد

    چگونه خواهی آمد ؟ .

     

    تقدیم به مردان وزنان جان باخته وجان برکف

     

    ثریا /اسپانیا

     

     

     

  • الهه

    الهه؛ خدای خدایان

     

    بیار با دۀ رنگین که یک حکایت فاش

    بگویم و رخنه کنم در مسلمانی

    ………

     

    رویای عجیبی بود؛ نیمه خواب ونیمه بیدار؛ او جلوی چشمانم روی تخت زرینی نشسته  بود.  اطرافش را صدها شمع روشن و گلهای ساخته شده از طلای نا ب او را احاطه کرده بودند.  دردستش عصای زرینی مزین به سنگهای درخشان  و در جلوی تخت او یک برکه کوچک دیده میشد که به رنگ آبی بود.  او گاه گاهی نوک عصایش را در نقطه ای از این برکه فرومیبرد و سپس ساکت به تماشا می نشست.  پروانه های رنگارنگ و بسیار زیبایی در اطرافش گردش میکردند و زمانی از او دور شده و دوباره برمیگشتند که ظاهرا فرشته های درگاه و بارگاه اوبودند.

     

    هیکلی بلند که تا سقف بی انتها میرسید وپاهایش باندازۀ یک دیس بزرگ و ناخنهای رنگ شده او

    درست یک قاشق را تداعی میکرد ومن تنها توانستم در کنار یکی از ناخن های او بایستم.  بوی کافور بوی عود وعنبر و شمع همه جا را پرکرده بود.

     

    خسته بودم و بانتظار ایستاده تا مرا بسوی خود بخواند.  سرانجام صدای او بلند شد. آوایی که تا آنروزهیچگاه بگوشم نرسیده بود پرسید: چه میخواهی؟  زبانم بند آمد (حتی درخواب هم زبانم

    بسته میشود!)   ساکت بودم.  او گفت:

     

    آن مرد بلند قامت با ریش سفیدی که تا زانویش میرسید با ردای سپید و صورت مهربان را فراموش کنید.  او تنها ساخته رویای شماست؛ این منم که خالق همه شما جانوران دراین سیاره کوچک میباشم!!

     

    شما می بایست از بدو خلقت می فهمیدید که خالق شما( یک زن؛ یک ماده) میباشد.   من مردان را برای سرگرمی خود آفریدم و سپس زنان را که به خدمت آنان درآیند.  به مردان همه نوع امکانی دادم.  زور بازو، فهم و شعور، چهره زیبا، اندام متناسب و هرچه زیبایی در خاک این سیاره بود به آنان دادم و شما را برای سرگرمی آن موجودات دوست داشتنی خلق کردم.  بلی خا لق شما یک زن است نه یک مرد!  بشما زنها دردهای زیادی دادم تا در زیر فشار آن دردها نتوانید تکان بخورید.   

     

    درحالیکه نگاهم به ناخن های بلند او دوخته شده بود پرسیدم، آنگاه به هنگام درد اگر شما را فریاد کنیم چگونه به ما جواب خواهید داد؟ 

     

    سرش را پایین آورد.  بجای چشما ن او دو زمرد بزرگ سبز،  بجای لبانش دوعدد یاقوت بشکل

    نیم دایره و بجای بینی او یک الماس بلند جای داشت.  انبوهی از موهای طلایی اطراف صورتش را پوشانده و نشانی از دو گوش در پهنای صورتش دیده نمیشد.  او ابداً گوش شنوا نداشت هیکل بلند او زیر خرواری از حریرو تور و مخمل زربافت دیده میشد.  عصای زرینش را گاه گاهی بر روی آب آن برکه آبی گردش میداد و دو یاقوت دایره مانند از هم باز میشدند و نشان میدادند که خوشحال است. 

     

    درد همه وجودم را فرا گرفته بود. بلی!  او یک زن، همجنس من، وخالق ما جانوران بود.  از صدایی که نمیدانستم چیست و از کجا میاید،  بیدارشدم واز پنجره به بیرون نگاه کردم.  گردی ماه تمام آسمان را فراگرفته بود و صدای طبل و شیپور از دوردستها بگوش می رسید.  کم کم تخت زرین بانوی مقدس را دیدم که درمیان انبوهی از گل وشمع لباسهای حریر ومخمل سرخ بر شانه مردان زیبا وبلند قد نشسته بود و طبالها بر طبلهایشان می کوبیدند و شیپور چیان در شیپورهای خود می دمیدند و من مبهوت آن رویای شبانه بودم که آیا به راستی خالق ما یک زن است؟! 

     

    ثریا – اسپانیا

     

     

  • نوروز

    نوروز ! پیروز

    یکهزاروسیصد وهشتاد هفت ؛

    ستاره تابناک ؛ خاموش شدند

    روز نوبرخاسته ؛ زمین بیدارشده

    خورشید درخشان ؛ از افق

    سرزده

    چهره ارغوانی خودرا

    بر دنیایی میپاشد

    که …….

    بوی خون ومرگ همه جارا

    فراگرفته

    وماشرمسار؛ از اسارت

    شب یاران که جباران برآنها خشم

    گرفته اند ؛ وما با.

    این صبگاه درخشان

    هنوز پای دیوار بیخبری

    بانتظار ایستاده ا یم

    ……

    یکهزارو سیصد وهشتا دو هفت شمع

    برسر هر برج بلندی روشن است

    با مردان خسته

    وزنانی که درون گاری های چوبی

    در انتظار یک قفس خالی

    و…. درخیال یک جاده روشن

    و…. زمزمه ها را درسینه خاموش

    کرده اند

    چگونه میتوان پای براین زمین نهاد

    ودر کدامین جویبار میتوان تن را

    به آب سپرد

    و بربلور گردن یک معشوق

    زیر یک طاق نصرت روشن

    شب تاریک خودرا به روشناییها سپرد ؟

    ما با دستهای ناتوان خود

    مجسمه های مومی را میسازیم

    آنها را در موزه ها به امانت میسپاریم

    تا در یک روز درخشان , به آنها

    تعظیم کنیم.

    نوروزتان پیروز وهر روزتان نوروز باد / ثریا

  • چارشنبه سوری

    چارشنبه سوری !

    برای گرمی درونت ؛ قصه ها خواهم گفت

    اگر….. آتشی نیست

    شمع میتواند جایگزین آن باشد

    ………

    میتوان از روی شمع هم پرید

    آنگاه جام خاطره هارا سرکشید

    این یک فرجام بیحاصل است

    یک رنگین کمان برآسمان ؛ دیگران

    که نمیتوان گفت : آتش

    دها نت را میسوازانند

    درآفتابی نه چندان داغ ؛ رطوبت زده

    بانتظار شب

    وروشن کردن چند شمع

    پریدن از روی آن وخندیدن

    ا گر چه خانه کوچک است

    لکن آسمانم بزرگ

    و…..

    دلتنگیهایم کوچکند.

    چهارشنبه سوری بر همه خوش باد .

    ثریا /اسپانیا 19/3/2008

  • برف های بهاری

    برف های بهاری

    روی گرداندم از شعرو شاعری

    باغبانی کردم گل کاشتم

    رنج بردم درمیان باعچه ام بسیار

    نرگس ومینا وسنبل کاشتم

    …….. ح .شین

    فراز آمد سال نووبه پایان رفت

    کهنه دیرین؛ ابر بارید

    آفتاب تابید نسیم آمد وباخود ؛

    بوی بهاررا آورد

    سال نوآمد ؛ نه درباغ خانه ما

    نه در گسترده آوای بلبل

    نه چنگی سرودی سردا د

    نه شاخه برهنه ؛ به گلبرگی شکفت

    بویی از این خیمه خرگاه برنخاست

    نگاهی درآیینه ؛ به چهره برفی

    برفی که برموهاو ابروها ؛ نشسته

    دیگر کجا میتوان ؛

    میان این قطب شمالی

    آتشی سوزان افروخت

    ویا به انعطا ف قلبی یاکلامی

    خوش بود

    ……..

    امروز در وجدان قاضیان بیرحم

    نشسته ام که؛

    تنها تصویری از من

    در ذهنشان مانده

    دیگر میلی به نوازش نیست

    ومیلی هم به بخشش ندارم

    تنها کاش ؛ دستهای او , نوازشگر

    نوازشهای من بودند

    که …. نیستند

    باید بار سفر را بست

    ثریا / اسپانیا 14/3/2008

  • سه امر مهم

    سه امر مهم !

    در اولین روز براه اندختن این برگ

    که نامش راهرچه میخوا هید بگذارید؛

    نوشتم :

    در سه مورد دخالت نخواهم کرد ؛

    اول . سیاست

    دوم . دین ومذهب

    سوم . فوتبال !!

    راه خودم را میروم وبس .

    باتقدیم احترامات فائقه

    ثریا حریری /اسپانیا 12/3/2008

  • ای زن

    ای زن

    در این زمین تهی

    در این آفتاب سوزان

    دیده ات به کدام حلقه در ؛

    دوخته شده ؟

    همه درها بسته اند

    پنجره ها تاریکند

    به روی روشنایی آفتاب

    باز نمیشوند

    نوری از آنها میترواد

    زمین خالی را طی میکند

    وبسوی افق خودشان میرود

    هنگامیکه ابرها کنار میروند

    و پرده افق نیلگون باز میشود

    تو …. ای زن

    در چشمه بیگا نگیها ,

    خود خواهی های گله

    گمشده ای

    روزی فرامیرسد که

    درخت سروازخاک توبروید

    چهره اش رادرجویبار ؛ بشوید

    تصویر تو درقابی زیبا

    بر روی دیوار اطاقت نشسته

    اما… همه ترا فراموش کرده اند

    ای زن

    من ترا , همه شب در پشت شیشه عریا ن تنهایی

    دنبال کردم

    در تمام آینه ها ترا دیدم

    سایه های شومی در پشت دیوار , دیده میشدند

    من سایه هارا دیدم

    ای زن

    آیا کسی بتوگفت ؛ بیا ؛ بیا

    و…. درسایه مهربانی من ؛ جای بگیر؟

    آیا پنجره ای روشن

    برویت باز شد وترا فراخواند؟

    وکلیده ها درقفل تاریکشان ؛ چرخید؟

    آیا کسی گفت آی زن !

    بگذار درب روشنای را برویت بگشایم

    وتو ؛ در تاریکیها گم شدی

    ای زن ثریا /اسپانیا

  • من وباغچه

    من وباغچه !

     

    گاهگاهی ؛ زیر سقف این سفالین

    بامهای مه گرفته

    قصه های درهم غم را ؛ ز نم نم های باران ها شنیدن

    بی تکان گهواره ی رنگین کمانرا

    در کنار بام دیدن ………. ساووش کسرایی

    ………..

    هوا آفتابی ونسبتا گرم بود ؛ توانستم سری به باغچه کوچکم

    بزنم بوته های نعنا با غرورتمام !! سر تاسر باغچه را گرفته

    ومجال خودنمایی به دیگر گلها وبرگها ندا ده بودند.

    هرگاه خانه ی را عوض میکنم از گلهای باغچه خانه قبلی

    شاخه ای را به خانه جدید میاورم ودر باغچه یا گلدانی میکارم!

    نمیدانم ! شاید با این کار میخواهم بگویم که ریشه ام درخودم

    هست ؟ .

    خوشبختانه همه ریشه کرده وبزرگ میشوند ؛ حال امروز دیدم

    بوته های نعنا خود را روی گلهای کاشته شده من ا نداخته

    وعلفهای هرزه با بخشش بارانهای فصلی رشد کرده وجایی را

    برای خودنمایی گلهای من نگذاشته اند .

    با بیرحمی تمام  همه بوته را از ریشه بیرون کشیدم ودرون کیسه

    زباله جای دادم ؛ چه عالمی داشت بریدن ریشه های بی مصرف

    وگویی دارم با یک انسان سخن میگویم ؛ گفتم :

    شما حق ندارید در باغچه کوچک من ریشه بدوانید وگلهای نازمرا

    از بین ببرید ویا بخشکانید وباز با کمک قیچی وچاقوآنهارااز جای

    کندم مگر چند شاخه نورس را که اگر روزی آنها هم بخواهند تجاوزی

    به حریم گلهای باغچه ام بنمایند شرآنها را نیز میکنم !!!

    هیچ نمیدانستم که گیا هان هم میتوانند متجاوز باشند وبدینگونه ریشه نمایند

    وجایی برای دیگران نگذارند ؛ هنگامیکه باغچه کاملا خلوت شد ؛

    گل نازم قد کشید وسایر گلها وبرگها گویی خودرا تکان دادند بدین شکل

    از من سپاس گذاری کرده از اینکه ( بیگانه ای) را از آنها دورکرده ام

    نگاهی به گلدان گل کاکتوسم انداختم ؛ دیدم گلدانش را شکسته وتولید

    بچه های دیگری کرده ؛ اما غمگین است ؛ باو گفتم میدانم چرا غمگینی

    آفتاب گرم جنوب کمتر برتو وبراین باغچه میتابد ؛ به هنگام طلوع صبح

    خودی نشان میدهد وسپس ره به خانه های دیگری میسپارد ؛ تنها به آفتاب

    نگاه کن شاید همین تماشا کردن خورشید در آنسوی خانه نیز تراگرم کند.

    همانگونه که من با گرمای درونم زندگی را گرم نگاه داشته ام .

     

    ثریا / اسپانیا  اسفند ماه 1386

     

     

  • هنوزستان

     هنوزستان

     

    « مسعود فرزاد»

     

    بارها بشکست دل ؛ اما دلی دارم هنوز

    وای بردل ؛ آرزوی باطلی دارم هنوز

    زورق تاب وتوان شد غرق در بحر زمان

    وزسر غفلت ؛ امید ساحلی دارم هنوز

    گفت غم : ماضی وحال تو برایم بس نبود

    گفتم اورا ؛ غم مخور مستقبلی دارم هنوز

    بسکه جانم خسته شد آخر زبانم بسته شد

    لیک جوشا ن سینه ای پر غلغلی دارم هنوز

    چشم نتوان داشت فهم سخن  زین ناقصان

    چشم فهم خامشی از کاملی دارم هنوز

    تا مگر بیگا نگیها آشنائیها شود

    عمر رفت و کوشش بی حاصلی دارم هنوز

    مجمع امیدواران گرپریشان شد چه باک

    شمع یا س و کنج عزلت محفلی دارم هنوز

    چون جفای دوست بردن خوشتراز آوارگی است

    بر سر کوی جفا یش منزلی دارم هنوز

    گرچه از بیمایگی  شرمنده ام درنزد یار

    شعر شیرین ؛ تحفه ناقابلی دارم هنوز

     

    زنده یاد مسعود فرزاد

     حوصله نوشتن نداشتم باین شعر اکتفا میکنم .

    ثریا /اسپانیا

  • چند مین بهار

    چند مین بهار

     

    در نمازم خم ابروی تو بایاد آمد

    حالتی رفت که محراب به فریاد آمد

    ازمن اکنون طمع صبر ودل وهوش مدار

    کان تحمل که تو دیدی همه بربادآمد

    …….

    ماه اسفند فرارسید وفراموشی من بپایان نرسید

    نمیدانم در این فصل بهار چرا اینهمه غمگینم

    وآن ( افسانه)  دیرین از یادم بیرون نمیرود؟

    سردی هوا وباد وباران وسرمای زمستان رو

    به پایان است واشعه خورشید با نیزه های طلاییش

    بر روی آسمان پخش شده ومن ….

    بانتظار ماه اردیهبشت میمانم ؛ ترا میبینم که سرشا ر

    از شور زندگی در حال حرکت با ین سو آنسوی شهر

    میباشی.

    دردی درقلب خود احساس میکنم وآرزو دارم ایکاش

    میتوانستم در آخرین لحظه زندگی تو دستهایم را بر

    روی گونه ها یت میگذاشتم وبتو میگفتم “

    مرد طلایی من !

    امروز خانه  من بربالای یک تپه کوچک قرار دارد

    هیچ درختی برآن سایه نیا فکنده است ؛ تنها پرندگان

    آواز خوان از جلوی پنجره ام میگذرند وبمن شب بخیر

    میگویند؛ دیگر صدای مهربان ترا از گلوی گوشی تلفن

    نمیشنوم که بمن شب بخیر بگویی.

    حال بتو میاندیشم که دربهشت آرمیده ای در مسافتی دور

    دست.

    دیگر میلی ندارم که به بنفشه های بهاری بنگرم من

    زیباترین گل طبیعت را دربهاری روشن ازدست داده ام

    وحال تنها دلخوشیم این است که برایت بنویسم :

    ….

    روزی دست پاکی که گلهای کوچک

    خانه ام را ؛ نوازش میکرد

    برسرم دست کشید

    چهره او با مهربانی تمام

    در آیینه دلم منعکس شد

    و…. من چو گل سرخی

    در میان دستهای او شکفتم

    او ؛ حساسیت فلب لرزان مرا

    دریافت

    دستهای مهربانش را

    به آزادی بسویم دراز کرد

    ومیدانست که …..

    رشته ای محکم مارا بهم متصل

    میکند

    امروز تنهای تنهایم

    وخوداین تنهایی را برگزیدم

    چون میدانم که :

    هرگز تنها نیستم وتنها نخواهم ماند

    آنچه راکه او در سینه من به ودیعه

    گذاشته

    مرا بخود مشغول میسازد

    من با اویم

    و…..

    هرگز تنها نخواهم ماند

     

    ثریا /اسپانیا

     

     

     

     

    دردر

  • نه

    نه ! هرگز

     

    هرگز چو او !

    در انتظار لقمه ای

    به دست نامردی ؛ بوسه نخواهم زد

    هرگز ؛ چو ا و

    با چشم بسته

    با هر بی پاوسری

    نخواهم نشست

    هرگز ؛ با نتظار

    یک کوله بار وفرارسیدن

    یک بهار !!

    نخواهم بود

    بهار من؛ خزان من

    زمستان من

    در اولین سپیده دم خلقت

    در میان دشتی از لاله وگل سرخ

    بوستانی ازعطر ریحان

    زاده شد

    اینک بر بلندای دیواریک با م

    می نشینم وفریاد برمیدارم

    که پر شود

    همه دنیا از صدای من

    وخواهم گفت

    ای مسکین حقیر

    پرهیز من از تو

    وترک کردنت

    وفراراز ویرانی تودر آن سپیده دم

    تابستانی

    یک معجزه بود

    چه آسوده از آن

    ( دخمه شریف)

    رهایی یافتم

    ثریا /اسپانیا

    از: دفتر این زمانه

  • ناشناس

    ناشناس

    ” برای آن ” ناشناس ” که آهسته میخزد به برگهای

    کاهی پراکنده من ؛ واشعار ” حمیدی شیرازی ” را

    دوست میدارد.

    فرسوده از شرارعشقیم وانتقام

    از عشق وانتقام دماری گرفته ایم

    آنجا نشاط کرده که یاری گرفته ایم

    اینجا فغان کشیده که ماری گرفته ایم

    دامان یار زیر سردشمن است وجان

    مارا بگو؛ که دامن یاری گرفته ایم

    از هفتاد * تمامی گذشت وما

    هفتاد ساله چهره نزاری گرفته ایم

    گویند کز بتان زچه روکرده ای نهان ؟

    چیزی شنیده ایم وکناری گرفته ایم

    ………

    · دراصل شعر پنجاه بوده است !

    ……..

    یکی مرغی دیدم به دامی اسیر

    که مرغی بدانسان فریبا نبود

    بگفتم که این دام صحرانشین

    سزاوار این مرغ زیبانبود

    گناهش چه بود این بلند آشیان

    بجز آنکه سیمرغ و عنقا نبود ؟

    چه ماند به چنگ پلیدان خاک

    همایی که هیچش همتا نبود

    دریغا !که این پستی و تیرگی

    سزای چنین مرغ والانبود

    بمن خنده زد مرد صحرانشین

    که ای مرد! جای دریغانبود

    جز این چیست درخور آنکس که او

    نشست اندر آنجا که جایش نبود

    نه هرجا که دانه است وآسایش است

    همه آب ونانی که گوارا نبود

    گر ازسر بدر کرده بود او هوی

    چنین خسته وبند برپانبود

    چه پرسی گناهش چوبینی به چشم

    گناهش همان بس که دانا نبود

    دکتر حمیدی شیرازی (شادروان)

  • فسون

    فسون

     

    …. وفسونی که به گنده شد لاشه یک زندگی

    مرده چه گور مینشاند همه را…..

    و.. همه میترسند

    که تن این گنداب

    نرساند زنی  به لب ایشان آبی

    یا گل آوده به تن ریخته دیواری

    می افکندشان

    بیش وکم شاید به سر

    همه میترسند

    که تن گنده عفریت زنی

    به سپیدای  خو روپوش دروغ

    نکشد آنها را دربر

    از” نیما یوشیچ ؛ شعر ناقوس  “

    در کتاب انجیل  ( لوکاس ) 39/ 7+ بدینگونه آمده که:

    عیسی مسیح با زنان رابطه بسیار لطیفی داشت ونسبت

    به آنان بالطف ومهربانی رفتار میکرد حتی بازنهای بدنام

    نیز با مهر وملاطفت روبرومیشد ودر روز به صلیب کشیدن

    او تنها زنان در کنارش بودند ؛ همه یاران وپیروانش فرارکرده

    اورا تنها گذاشتند ؛ حتی در جایی نوشته شده که روز سوم

    وروزبرخاستن او از گور بر مریم مجدلیه ظاهر شد.

    او هرگز زنان را تحقیر نمیکرد.

    در عوض پاوولوس یکی از پیروان وجانشین او صریحا در

    کتابش آورد که : زنان انسانهای طبقه دوم وزیر دست مردان

    میباشنداو مینویسد  که زنان باید در جمع ساکت باشند واجازه

    سخن گفتن ندارند ؛ گفتگوی زنان در میان جمع شرم آوراست !

    ( اگر امروز زنده بود  بطور یقین خودکشی میکرد که میدید زنان

    در صحنه سیاست چگونه میدرخشند ) .

    پاوولوس مسینویسد :

    زنان باید درخانه فرمانبردار شوهرانشان باشند وهمچنان که از خدا

    اطاعت میبرند باید از مرانشان نیز اطاعت کنند !!

    14/34

    پاوولوس  مینویسد زنان باید سر خودرا بپوشانند در غیر اینصورت

    مانند این است که سر خودرا تراشیده اند .

    ” در آن ایان سرفواحش وزنان بدنام را میتراشیدند ؛ “!!

    با چنین برداشتهایی هیچگاه نمیتوان جناب پاوولس را پشتیبان حقوق

    زنان دانست .

    در عین حال او می نویسد : هیچ غذایی در دنیا حرام نیست هرچه راکه

    جلویتان گذاشتند بخورید ودر کار خدا دخالت نکنید چرا که اوهمه چیز

    را خلق کرده است.

    امروز روز ( عشا ق ) نامگذاری شده است روزیکه دکانداران

    برای فروش اجناس خود آنرا ساخته اند  تاجاییکه گل رز

    سرخ دربازار سیاه بفروش میرسد !!

    درحالیکه امروز روز آزادی زنان است در ایام خیلی دور در

    سر زمین ما این روز را روز” زنان” نام گذاشته وبه آنها هدایایی

    میدادند واز کارخانه وهمه کارهای دیگر امروز معاف بودند

    این روز هم مانند همه روزهای زندگی ما برباد رفت ودیگران

    در هوا آنرا گرفتند ونامی دیگر برآن نهادند ودکانی دیگر بازکردند

    سالهای شادی ؛ روزهای خوشبختی ؛ مانند آبهای بهاری ,

    شتابان گذشتند.

    ثریا / اسپانیا

    14/ 2/2008

     

     

     

     

     

     

     

     

     

  • تماشاخانه

    تماشاخانه

     

    نه ! صحنه خالی بود

    سکوت بود

    دریک تماشاخانه

    آنچه که دیدم باچشم گریان

    بر باورم نبود

    نقشی بردیوار؟

    نقش گرسنه ای ؛ شکم بر پشت

    چسپیده

    که تمنای نان میکرد

    ودر سوی دیگر

    جنبش و هیاهو

    اندیشه ها واحسا س گم شده

    زیر داغ شهوت

    شراب ورقص بی پروای شکم

    سینه های لرزان؛  گردش کمر

    باسن

    لکاته های تازه رشد کرده

    در کسوت الهه های زیبایی

    بی خبر از اشک آن کودک

    وتن نمناک مادر

    در انتظار پا داشی از

    …. بزرگ بودند

    ………..

    آه ! آی عاشقانه شبانه

    که سرهای خودرا در میان

    شانه هایتان

    فروبرده اید

    و بروی خاک غریبی

    خوابیده اید

    بپاخیزید

    مردان وزنانی پر توان

    ونیرومند

    که برزمین نشسته به دوریک شمع

    وخودرا گرم میکردند

    هم اکنون ایستاده اند

    ……

    ما کولیان آواره جهان

    با یک دروغ بزرگ

    سرنوشت خود را به دست باد

    سپردیم

    و سر به آسمان

    که همچو قیر سیاه بود

    با پاهای لرزان ؛ ایستادیم

    آی ؛ عاشقان شبانه

    خاموشی سنگین وخواب

    را فراموش کنید

    وصدای خودراچون نسیمی

    بر شاخه های خشک درختان

    جوان سر دهید

    آنها را دریابید

     

    ثریا / اسپانیا

     

  • بجرم شرب

    بجرم شرب ؛ مجازات مرگ

     

    زین آتش نهفته که در سینه منست  ؛

    خورشید شعله ایکه درآسمان گرفت

    حافظ

     

    شهامت روح وبلند پردازی  لازمه مردان خداست

    امروز ما در دنیای مذهب بره زباد داریم در

    صورتیکه به شیر بیشتر محتاجیم .

    حقیقت مانند آفتاب است که تنها عقاب میتواند در

    آن خیره شود .

    کسانیکه از فرط داشتن همه زیباییها وظواهر زندگی

    نداشتن را احساس نمیکنند ؛ اما یک انسان حساس که

    میتواند خوشی های زندگی را در تمام ریشه و عمق

    وجودش حس کند باو فرصت بهر ه بردن ار خوبیها

    و زیباییهای دنیا را نمیدهند و او آنها را در دوردستها

    بلکه در شیشه شیطان میجوید درعین حال خویشتن را

    در نشیب زندگی خیلی پایین  ودر دهانه یک باتلاق

    فرو برنده نیستی احساس میکند

    بالا ؛ بر فراز آن تپه روشن آفتاب هست ؛ گرمی حیات

    هست ؛ امواج رنگارنگ آرزو وامید هست  ؛ غوغای

    نشاط انگیز زندگی هست  فروغ نوازشگر عشق ومستی

    هست ؛ اما ؛ او آن جوان وجوانان دیگری از دست یابی

    به آنها محرومند ؛ وهمه از دسترس آنها دور است , دور

    وبان بهشت گمشده راهی ندارند ؛

    در پیش پای آن جوان تازه نورسیده ؛ جر تاریکی مهیب

    و ناپیدای کرانه نیستی چیزی وجود ندارد ؛ او محکوم است

    محکوم به فرو رفتن  درکام این چاه عمیق … مردن وبردن

    همه آرزوها را بهمراه .

     

    پنچشنبه

    8/2/2008

    ثریا /اسپانیا

  • آن غریبه

    آن غریبه

     

    بوی اورا که در ( اوج ) افتخار !!!!

    بود

    ببرکشیدم

    بی آنکه زنده باشم

    از بوی ا و مسموم

    و در زیر خاکستر بجا مانده

    مدفون شدم

    بوی تلخی ؛ حکایتی بود

    از بوی برگهای متعفن آن درخت پیر

    هوای سالم خانه ام سنگین شد

    گلهای باغچه کوچکم افسردند

    میان دو چشم سنگی ا و

    و دو چشم سرشار از پشیمانی من

    برقی جهید

    آه …… ما تا چه اندازه

    بهم بیگانه ایم

    آنهمه روزهای جوانی

    آن ایام

    تنهانگاهم بسوی خراباتی بود

    که او خانه داشت

    بدون آنکه بدانم

    در آن دوچشم سنگی و بی رونق

    انبوه فاصله ها را دیدم

    این خیرگی

    این بیشرمی

    و مردن اورا

    در سایه سوخته آوارگی ها

    ……..

    تابستان دو هزارو چها ر

     

  • اندوه فراموش شده

    اندوه فراموش شده

     

    قصه ها وغصه های فراموش شده ام

    و….

    اندوه یک مادربزرگ

    در آستانه یک درگاه تاریک

    بانتظار پنجره ای که به روزن

    خورشید باز میشود

    بانتظار عطر سبزعلفهای وحشی

    وآهنگ بال کبوتران

    نرمش رقصی درمیان یک بازوان

    ستبر

    در میان یک سینه فراخ

    نمیخواهم حامل این کوله بار

    اندوه باشم

    آنهارا برزمین میگذارم

    همه اندوه وغصه های فراموش شده را

    قصه های یک مادربزرگ!!!

    بانتظار آ ن عقاب مینشینم

    وبه آسمان چشم میدوزم

    تا کبوتری بابرگی در منقار

    بسویم پرواز کندوبمن نوید بدهد

    بانتظار دستهای ناشناخته

    و….

    گم کردن اشتباها ت بی جبران

     

    ثریا / اسپانیا

    23/1/2008

     

     

  • دزد سوم

    دزد سوم

     

    سه نفر دزد خری دزدیند

    سر تقسیم بهم جنگیند

    چوبودند سرگرم زدو خورد

    دزد سوم خرشان را زد وبرد

    مرحوم سعدی !

     

    ایران منطقه وسیع و پروسعتی است

    برای همه جا دارد ( بغیرا ز ایرانیها )

    ایرانیان درخارج مشغول زدو خورد

    وترورشخصیت ونابودی یکدیگرند

    وخوب !!نقشه اربابان بخوبی اجرا میشود؛ ایران

    برای برادران آواره فلسطینی هم جا دارد

    هر چه باشد آنها هم حق آب وخاک دارند

    حال اگر دولت حسنی مبارک نتوانست آنها

    را جای بدهد راه نزدیکتر شده آنها میتوانند

    به خاک ایران زمین !! بروند ودرآنجا با

    کمال راحتی وخوشی زندگی کنند .

    ما را چه باین فضولی ها ؟!

    این قصه از آن بایت آوردم تا اگر روزی مردم

    حرف آخر را زده باشم وبگویم ما تا چه حد

    میهمان نواز هستیم وصاحبخانه کش .

    باتقدیم بهترین اردات ها

    ثریا /اسپانیا24/1/2008

     

     

     

  • سوزان پلشت

    سوزان پلشت

     

    او هم مرد؛ سوزان پلشت ؛ هنرپیشه زیبایی که

    درگذشته خیلی ها مرا به او شبیه میدانستند!!!

    همسن من بود ؛ چه حیف ؛ چقدر زیبابود وچه

    صورت مهربان ونجیبی داشت .

    امروز  که رکن اساسی زندگی از من گرفته شده

    وبا از دست دادن سلامتی ام ؛ همه آن اعتما د

    واعتتقا دی را که بخود داشتم ؛ از دست داده ام

    حال نظیر یک تماشاچی در مقابل سن نشسته ام

    که دیگران مشغول بازی یک درام پرهیاهو هستند

    گاهی از اوقات به نمایش غم انگیزی که در گذشته

    دیده بودم فکرمیکنم ؛ زمانی به صحنه های پر جذبه

    وپرکشش و زیبای آن زمان میاندیشم ؛ امروز پرده

    فروافتاد وچراغها خاموش شدند وتما شاچیان ناگهان

    ناپدیدگشتند ومن بهت زده مانند همان هنر پیشه پیر

    روی صحنه وروی یک تخته ناصاف ایستاده و به

    انتظار دستور ( راهنمایانم ) هستم .

    چه سالهای خوبی بودند ؛ سالهایی که سوزان پلشت

    روی پرده میدرخشید سالهایی که همه راحت در امن

    وامان زندگی میکردند وچنان آسوده بودند که هیچ خیال

    ناراحتی وهیچ احسا س خطری آنها را نمی آزرد .

    جنگها در دوردستها اتفاق میافتادوکسی احساس خطری

    نمیکرد .

    اما ؛ ا مروز آن احسا س امنیت وراحتی ودوراز خطر

    زندگی کردن درهیچکس نیست ؛ همه عوض شده اند و

    همه از زندگی بیمناک ؛ من نمیدانم خودم تا چه اندازه عوض

    شده ام اما میدانم باندازه دیگران ؛ نه ! .

    همین امر مرا متوحش میسازد به هر جمعی که نگاه میکنم

    گویی درمیان آنها بیگانه ام ؛ تنها وبی کس انگار که از دنیای

    دیگری آمده ام وبه زبانی نامفهموم حرف میزنم که کسی نمیفهمد

    بلی ! آدمها دیگر آن آدمهای پیشین نیستند وآن دنیایی راکه همه

    آنرا دوست میداشتیم دیگر وجود ندارد .

    تنها چیزی که د رما باقی مانده ؛ همان احساس غرور وکمی از

    زندگی گذشته ؛ حال میاندیشم که اگر چه شکست خوردم وهمه

    چیزم را ازدست دادم اما این امرهیچ احسا س ناپسندی را درمن

    به وجودنیاورد؛ شکستم اما متلاشی نشدم وهنوزخودم راروی پا

    نگاه داشته ام با آنکه میدانم دیگر ( خانه ای) وجود ندارد که در

    آن احساس امنیت وآسایش کنم .

    دنیای پریشان ودرهم برهمی است وکمی ترسناک .    ثریا.اسپانیا

     

     

     

     

  • تردید

     تردید؛ چرا ؟

     

    در آن شب که تردید کردم

    از برق نگاهت ترسیدم

    قلبم از هشیاری بیدار ذهنم

    خبر میداد

    تو کجا؟ من کجا؟

    راهمان دور بود

    از سبزه زارها

    از بوستان پرصفای زندگی

    جدا بودم

    آن شب در میان تردید ها

    و… شک

    زورق عشق ؛ مرا

    به موج بستر آیینه ها برد

    سایه ی لغزید

    ترس دوباره درمن راه یافت

    در میان آن لرزش

    نقش پای ما پیدا بود

    جویبار رخنه آب

    سایه ترس مرا از بین برد

    بتونزدیک شدم

    در دورافتاده ترین نقطه زمان

    ما میوه ممنوعه را چیدیم

    بی پروا آنرا بلعیدیم

    بی تابی ؛ شور و عطش

    درخشش آن میوه ممنوعه

    و….

    وسوسه چیدن آن

    ما را بسوی سایه برد

    سایه ها مارا پنهان کردند

    و تو ؛ نزدیکترین شاخه را بمن نشان دادی

    من آنرا در خمیدگی شکننده غرورم

    چیدم

    و…

    به پای تو گریستم

     

    از : دفتر ا ین زمانه