Category: General

  • اردک

    اردک

    خا موش وبی نغمه وبیصدا

    با چه حوصله ای به فاصله بالهای

    این پرنده مینگرم

    او به آهستگی بر زلال آبهای راکد

    راه میرود و بالهایش رامیشوید

    چشمانش بارانی است

    در هوس پرواز به آسمان ؛ میگرید

    کوچ او از فصلها گذشته است

    به نشاط عابران ؛ ورهگذران مینگرد

    پرنده بی شوق وبی آواز

    خود میان برکه ای در فکر چیدن

    گلبرگهای نا پیدا است

    او دیگر مرزی را نمیشناسد

    تنها شوق پرواز دردورنش

    غوغایی افکنده است .

    ………….

    و….. بچه اردک نارسیده من دیروز در زهدان مادرش تکه تکه شد

    همه خوشحالی ما ازمیان رفت وباز ما ماندیم و…….

    هرکو نکند فهمی زین کلک خیال انگیز

    نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد

    از طعن حسود غمناک نمیباید بود

    شاید که چوا بینی ( خیر ) تو دراین باشد

    ثریا /اسپانیا

  • تعطیلی

    دوهفته مرخصی داریم !
    بنا براین  تا دوهفته ازخدمت مرخصیم وچشم شمارا کمی استراحت میدهیم 
     
    با آرزوهای صمیمانه
    ثریا .اسپانیا

  • ویکی خانم و

    ویکی خانم و..من

     

    ماجرای من وویکی خانم خیلی طولانی است چه بسا یک

    کتاب چندصد صفحه ی بشود اما از آنجاییکه بعضی از

    قسمتهای آن جالب است به ذکر آنها میپردازم .

     

    ویکی خانم هنگامی باین شهر رسید که تقریبا نیم بیشتر

    مردم از ایران درحال فرار بودند ! همه از قدرتی خدا یا

    مهندس بودند یا دکتر ویا وکیل از این پایین تر رده ای

    نبود ! ما هم از همه جابی خبر وساده دل حرفهای آنها را

    باورمیکردیم ؛

    ویکی خانم از این موضوع حسابی استفاده کردو خلاصه

    هرروزی به نحوی او مزاحم ما میشد ویا سرزده بخانه ما

    میامد تلفن های رووزانه او قطع نمیشد هر روز صبح اول

    وقت :

    زر…..زر…..زر….! گوشی را برمیداشتم ، بلی خودش بود

    سلام خانم ، حال شما چطوره ؟

    ویکی خانم با اه و ناله میگفت :

    ای وای نگو دیشب یه خورده مردم آه دل درد دارد مرا میکشد

    بعد تن صدایش عوض میشد ومیگفت “

    چی بگم خواهر؛ دیشب برادرم از پاریس زنگ زدو گفت :

    ماهمه نگران توهستیم اونجا چکار میکنی ؟ اونجا که جای آدم

    حسابی نیست !! (جناب اخوی درپاریس دریک رستوران گارسن

    وکمک آشپز بودند) وادامه داد :

    باو گفتم یک خونه شیک توپاریس برام بخر ، پولشوخودم میدم!؟

    تا من بیام اونجا به زنت هم بگو چند کلاه شیک واخرین مد برام

    بخره تو که میدونی من همیشه تو پاریس کلاه سرم بود ؟ .

    خوب ؛ توچطوری بگو ببینم دیشب شام چی خوردی ؟ راستی پسرت

    به دیدنت میاد ؟ طفلک معصوم این بچه های تو چه همه باید زحمت

    بکشند تا یک لقمه نون بخورن ، خدارو شکر ! بچه های من همه

    جیب هایشان داغ وگرم است ( فرزندان گرامی ایشان از کمک های

    صلیب سرخ ودولتهای اسکاندیناویا ، جیبهایشان گرم میشد گاهی هم

    خرید فروش بعضی از ( چیزها) که بما مربوط نمیشد) .

    ……….

    زر…… زر….. زر….. بلی خودش بود

    سرم درد میکرد وحوصله شنیدن چرندیات اورا نداشتم !

    سلام خانم ویکی خانم حالتان چطوراست ؟

    واه واه پناه برخدا از کی تا بحال ماخانم ویکی خانم شدیم ؟ مگه ویکی

    چه عیبی داشت ! راستی ، بچه ها کجان ؟

    میای اینجا یه قهوه بخوریم ؟

    نه ! سردرد شدید دارم

    خوب عیبی نداره من بدبخت باید برم ششصد تا کارت تبریک بخرم

    وبه دوردنیا بفرستم . یک عالمه کادو هم خریدم که باید اونا روپست کنم

    خوب جونم هرکی بامش بیش برفش بیش !

      پرسیدم خوب عید چکار میکنید ؟

    گفت واه واه مرده شور هرچی عیده ببرند عید چیه اما اگه بدونی که سبزه ام

    چه مخملی و پر شده از اون عدس گنده گنده ها خریدم میخوام یه هفت سین

    گنده هم بچینم !!!

    گفتم پس چرا اول میگویید مرده شور عید را ببرند  ؛ بعد میخواهید

    هفت سین گنده گنده بچینین .

    گفت مادر ، بخاطر این پسر بزرگه که همیشه میگه مامان جون عید

    خوبه یادته تو ایرون ما چقدر ( دلار) !!! عیدی میگرفتیم ؟ بخاطر

    اونه که من سبزه سبز کردم .گفتم مبارک باشه من نمیدونستم که در

    ایران آنزمان عیدی ها را بادلار هم میدادند .

    پیش خودم فکر کردم بیچاره ویکی خانم حالا چطوری اینهمه کادورا

    به پستخانه میرساند لابد یک ( فورگونت ) اجاره میکند ؛ آخه اینهمه

    کادو ؟.

    …………

    زر …….زر……اوه ! نه !

    الو ؛ بعله خودمم حالتون چطوره ؟

    ببینم از کی تا حالا بدون اینکه بمن بگی میری سفر؟

    گفتم مگه من بایدبشما همه چیزم را راپورت بدم ؟

    گفت  ؛ بله ؛ خوب یعنی اینکه دوستی همینه ما باید از حال هم خبر

    داشته باشم !!!!

    یکروز دیگر کلافه شدم گفتم ، خانم عزیز من باندازه کافی دراین شهر

    مشگل وگرفتاری دارم شما دیگر مشگلی اضافه برایم نشوید کمکی که

    نمیکنید همیشه موقعی که من گرفتاری داشتم شما یا بیمار بودید .یا

    میهمان داشتید ؛ یا بافلان خانم وآقای دکتر ویا فلان آقا وخانم مهندس

    بودید ، من احتیاجی ندارم که زیر لوای دیگری سینه بزنم من خودم هستم

    گوشی را گذاشتم ، مدتی خبری نشد خوشحال که دیگر تمام شد.

     

    ویکی خانم دختر یکی از مهاجرین عراقی بود که در جنوب تهران بکار گل

    مشغول وسپس گل ها را درکوره به آجر تبدیل میکرد ، با دختر یکی از

    بزرگان وخانه داران ( قلعه) عروسی کرده وحسابی شده بود همه کاره محل

    ویکی خانم فهمیده بودکه من این را میدانم بنا براین روزی بخانه ما آمد و

    قهوه ای نوشید وسپس گفت : تومیدونستی که اول میخواستند دختر دایی مادر

    منو برای شاه بگیرند ، پدرم مخالفت کرد وگفت نه ، ( خنده توی دلم پیچید

    وداشتم میترکیدم ) . ادامه داد:

    خدارو شکر ، اگه زند گیمون از دستمون رفت اقلا میدونیم پدر ومادرمون کی

    بودن واصل ونسبمون معلومه ، تو میدونی اصلیت خانواده مادری من به

    (مالک اشتر ) میرسد !! گفتم نه ، نمیدانستم  شما اول بمن گفتید که از خاندان

    هزار فامیل میباشید، به همراه پدرتان در روز جشن مشروطیت به مجلس شورا

    میرفتید .

     بعد که هزار فامیل تبدیل به دوهزار بی پدر ومادر بی

    فامیل شد شما هم تغییر رشته دادید؟ بعد هم من ایشان را نمیشناسم ؛

    نویسنده بودند؟ یا تاجر ؟ یا یک فیزیکدان  ومحقق ویا چیزی را کشف کردند؟

    گفت :

    تو چطور مسلمانی هستی که مالک اشتر را نمیشناسی او در مسجد کوفه اذان

    میگفت …..

    گفتم تاجاییکه معلومات اسلامی من اجازه میدهد وآلزایمرم هنوز عود نکرده

    گویا بلال حبشی بوده که اذان میگفته ویا شاید هم جد شما؟

    من تنها یک مالک میشناسم آنهم برادر دوستم میباشد که درکانادا درس میخواند

    ……………

    ویکی خانم از راه رسید وگفت :

    مژده بده سفارت به همه ما پاسپورت داده من میخوام برم ایرون .

    برای همیشه از ایشان خداحافظی کردم وایشان را بخدا سپبردم تا برود بر اشترش

    سوار شود ومنهم پیاده طی طریق کرده وگوشهایم درامان بماند.

     

    شنیدم پسرشان ویلا خریدند؛ دردوبی دفتر زدند!!! مغازه فرش فروشی باز

    کردندوایشان هم مرتب بین کشورها در رفت وامد میباشند و با بزرگترها

    نشست وبرخاست دارند و…….

    ما ماندیم همان ریگ کف جوی آب .

     

    چه میشود کرد ! نه بامی داریم که روی سقف آن برف بنشیند ونه بوریایی که

    بشود روی آن سفره یکهزار نفری پهن کرد وروزی یکصد نفررا سر همان

    سفره غذا داد. !

    اینها همه از دولت سر ا یمان است .

     رشته تسبیح اگر گسست معذوردار

    دستم اندر پای ساقی سیمن ساق بود

     

    ………..

    لب بستن و نان خویش خوردن

    بهترین کار این روزگار است ..

     

    ………

    ثریا /اسپانیا

    از دفتر این زمانه

     

     

     

     

     

  • کوما

    کوما

     

    کجا هستم ؟ این سرو صداها ، ازکجا میاید ؟ آه … چه بوی بدی

    کسی پرسید :

    ازکجا آمده ؟

    دیگری جواب دان نمیدانم ، آمبولانس اورا آورد ؛ چیزی هم به همراه ندارد

    وای !! چرا  ! دارم ، کیفم ، کیسه های خرید ! آنها کجا وچطور شدند ؟

    شاید طبق قانون جنگل اگر افتادی اول ترا لخت میکنند بعد ترا به طبیب

    میسپارند .

    گوشهایم میشنیدند ، چشمانم بسته وهمه پیکرم بیحرکت روی یک برانکار

    افتاده بودم ؛ دهانم خشک ؛ گلویم بهم چسپیده ؛ میخواستم فریاد بکشم

    دستهایم ، آه دستهایم کو ؟ چرا بیحرکتند ، پاهایم ،  وای ، نکند سکته

    کردم ، نه ! نه! بیاد بیاور اول کجا بودی .

    توی خیابان با کیسه های خرید وکیفم که روی شانه ام بود ، ناگهان

    صدای زنگ یک کلیسا بلند شد ، اینجا؟ کلیسا ؟ پس مقام روحانیت

    همه جا ها راگرفته ، برگشتم ببینم این صدای زنگ از کجاست ، ناگهان

    گویی همان زنگ سنگین برنجی بر پشتم فرود آمد ودیگر چیزی

    نفهمیدم ! حال از بوی بد ضد عفونی وسرو صدا  ورفت وآمد دیگران

    میفهمم که درون یک کلنیکم ؛ دونفر بالای سرم ایستادند یکی گفت:

    یک خارجی است ! نه نه من خارجی نیستم ! چرا هستم در این سرزمین

    همه خارجی هستند ، دیگری گفت از کجا آمده !!

    آه چرا نمیتوانم حرف بزنم ، دستی بگونه ام خورد : سینورا ، سنیورا

    آیا بیداری !

    بلی بیدارم ، اما نمیتوانم چشمانم را باز کنم ، نمیتوانم حرکت کنم کمکم

    کنید !

    و.. آنها دورشدند ، کلمه خارجی در گوشم بد جوری حرکت میکرد ،

    اگر از خودشان بودم الان همه شهر دراینجا جمع شده و دورم را گرفته

    بودند ، آهای … من زنده ام ، بیدارم ،  صدایم تنها درگوشهای خودم

    میپیچید . بفکر کیفم افتادم ؛ کلید خانه ؛ تلفن ؛ عینک ، لیست خریدم و…

    خوشبختانه آدرس خانه ام درکیفم نبود ( که میبایست میبود) چه بسا

    الان دزدی درخانه ام نشسته ومشغول جمع آوری چیزهای خوب من است

    مرده شور هرچه زنگ است ببرند ؛ همه جارا قبضه کرده اند بنام دین

    و……..

    یا کلیسا ، یا کنیسا ؛ یا مسجد، یا محفل ؛ یا تکیه ؛ یا سنترویا…..

    آه ، بچه ها !!! اگر به خانه برگردند من نیستم ، کجا مرا پیدا خواهند کرد

    لابد به پلیس خبر میدهند وقبل از همه به سردخانه های بیمارستانها سر

    میزندد.

    من اینجا هستم ؛ زنده ام ؛ آیا کسی صدای مرا میشنود ؟

    من صدای آنها را میشنوم !! یک خارجی است ، توی کوچه افتذاه بود

    مست که نبود ؟!  نه بابا ، گویا یک اتومبیل باو زده ودر رفته !!!

    آه چقدر پشتم درد گرفته زبانم در دهانم چرخید وناگهان فریاد بلندی

    کشیدم ؛ همه سرها بسوی من برگشت .

     

    چهارشنبه

  • مرگ جم

    مرگ جم

     

    بزرگترین ؛ سالمترین ، بهترین ومهمترین و آخرین

    بازمانده فرزند ایران نیز دنیا راترک کرد.

    به چه کسی باید تسلی ودلداری دارد؟

    به : ایران زمین ، که بهترین فرزندانش را قربانی

    کرد . دیگر کسی نمانده همه رفتند ؛ همه .

    لازم نیست چیزی درباره خصوصیات ا خلاقی

    این انسان بمعنای واقعی بزرگ بنویسم ؛

    او بزرگ تر ازاین است که بتوان درباره اش

    قلم فرسایی کرد.

    این حادثه بزرگ را به ایرانیان ( راستین )

    تسلیت میگویم که :

    چنین مرگی نه درخور او بود

     

     

    ثریا /اسپانیا

    24/5/2008

     

     

     

  • فریاد

    فریاد، فریاد

     

    و…. اینک ، ای دخترکان غماز

    گرنه لالید ونه گنگ

    بگشایید زبان

    وبگویید که ازکدام. بهتان

    چون شد این چشمه ( خون آلوده )

    ه . الف. سایه

    ……………………

    کجا میتوان هم آوازی پیدا کرد؟

    زمانیکه پاسداران عفت وناموس ؛ بر شبکه های نورانی ما

    سایه میافکنند ؟

    چگونه در یک شام پلید ، میتوان صبحی سپید را

    از سایه های تاریک یک پیکر پلید ، تماشاکرد

    تو کجا نشسته ای ؟

    که چنان مجذوب خویشی ، وفارغ از سایه های شب

     

    در چه روز میتوان خندید؟

    درچه زمانی  میتوان گریست ؟

    و…. در میان کدام راه  میتوان نشست ، یا دوید

    ودر زیر کدام سنگ  میتوان برای ابد آرمید؟

    ما درکدام عصر ، زمان را میپیماییم ؟

     

    افق غربت فراموش شد

    جاده ها همه هموارند

    تیرگیها ، همه روشنایی شد!

    و من در این خیالم

    که چگونه جاده شب را ، با نورماه طی کنم

    در زمانیکه بازوان کثیف تو ، پیراهن عفت زنی را

    در پستوی محبس پاره میکند !؟

    چگونه میتوان رنگین کمانی از نور ساخت

    چگونه میتوان خورشید را فرا خواند ؟

    تا آن بازوان نا پاک را ، از پیکر لطیف آن زن

    دورکند ، بشکند ، وترا درجاده شب ویران کند

    ای بخون  تشنه .

     

    قروردین . از دفتر این زمانه

     

     

     

  • شعر وشاعر

    شعر وشاعر

     

    شاعر نیم وندانم شعر چیست

    من ؛ مرثیه گوی دل دیوانه خویشم

     

    نمی توانم درنقش دیگری باشم ، نقشی از شاعران گذشته ویا نویسندگان

    نمی توانم اشعار دیگران را پس وپیش کنم وکلمات را جابجا کرده (واژه)

    بسازم.

    آنچه راکه برروی این صفحه میاورم نه شعراست ونه نثر؛ تنها یک

    فریاد است ، فریادی درمیان غوغای این دنیای پرهراس ودهشتناک که

    گاهی از فرط نومیدی آنرا به دست کلمات میسپارم تا به گونه ی که میلش

    میکشد آنهارا بسازد وردیف کند!گاهی یک خط مستقیم؟!! گاهی چند سطر

    بی وزن وبی قافیه ، هرچه باشند نوازشگر روح بیقرار من هستند.

    نغمه هاییکه ازدرونم به بیرون تراوش میکنند بامید آنکه شاید روزی به

    گوش خوکان ، جغدان شوم وخفاشان شب ، برسند.

    امیدی نا پیداوندائی است که از دل خسته ام بلند میشود ،هنگامیکه از یک

    بوسه میگویم آنرا باتمام وجودم احساس میکنم وزمانیکه از یک گل سرخ

    سخن میرانم عطر وبوی دلکش آن درمشام جانم پراکنده است وسرانجام بنده

    آن موهبت بزرگم که نامش (عشق)  میباشد همان عشقی که یگانه وبی همتا

    وگاهی خدایم را درآن میبینم ، همان کلامی که این کبوترخسته را از سکوت

    دهشتناک وسهمگین خود بیرون میکشد وبسوی شهر روشنایی میبرد ومرا

    از شبکوران دور میسازد .

    قندیل بزرگ این (واژه) درشبستان سینه ام همیشه آویزان است .

    نه، نمیخواهم دیگری باشم وهیچگاه هم نخواسته ام ؛ من خودم هستم ,

     

    ثریا / اسپانیا

    18/5/2008

    …………..

  • بی برگی

    بی برگی

     

    در خم یک خیابان ؛

    زندگی ماحیا ت دارد

    وتنها یک بار میشود این خیابان

    را ؛ طی کرد

    در سرهر چها ر راه جوانیهای ما ؛

    ایستاده اند

    ودر کوچه پس کوچه ها

    همیشه سایه ای ناپیدا

    پشت سر ماست

    آمدیم ؛ ماندیم ؛ رفتیم

    جوانی چگونه چابک

    از مرز صبحگاهی گذشت

    و …به غروب نزدیک شد

    بر فراز تاریکی نشست

    اینک من وآیینه پریشان

    اینک من و مرغا ن سرگردان

    اینک من و واژه های عریان

    که به زیبا ترین آنها میاندیشم

    که به دورازهر فریبی است

    به واژه

    ع .ش . ق

     

    تقدیم به : میم . میم

     

    ثری / اسپانیا

     

  • این خانه

    این خانه

     

    این خانه که   مسکن وآرامگاه

    شیطان شد ؛

    روزی مهد بزرگانی چون:

    سام وآذر بود

    آین خانه ای که جایگاه جاهلین شد

    روزی زیرپای اسب کهر اردشیر

    ورستم وگودرز بود

    این خانه ایکه محیط رنج والم شد

    روزی سجده گاه ومعبد شاهان کیانی بود

    این زمین ؛ این خاک

    از مهر فردوسی

    حافظ وسخن سعدی ومولای روم

    هنوز برجا ودرپندارما

    جاودان وپایدار است .

    ………

     

    تقدیم به هنرمند بزرگ وبا ارزش که با

    صدا وتوان جادویش توانست ارزش کلام را

    بما وبه شیره جان ما برساند

     

    “

    بهبودی اورا از درگاه پروردگار متعال خواستارم

     

    اسپانیا 2008-02-

    11

    واز ایران آواز ایران “آ آ

  • شبهای میگون

    شبهای میگون

     

    هوای صا ف و دلکش؛

    شب میگون بود

    باغ بود؛ درخت بود؛

    جویباری از آب روان

    دوجعبه خالی درآنجا

    که ؛ جایگاه تار بودو نی

    ساز به دست او

    در پنجه سه گاه مینواخت

    بانگ خروش تار

    صدای آواز ( دلکش)

    وزمزمه نی

    …..

    آه ؛ صدای سیم بم ؛ بگوشم

    سنگین بود

    چون او ازسیم نازک ؛ چنان عنکبوتی

    بسوی پرنده ای که لانه بسته بود

    میفرستاد !

    سه گاه ؛ به نوا نشست

    نواناله ای شد که ازسینه من برخاست

    گریستم……

    او ناله میکرد ؛ به همراه مضرا ب

    من ناله میکردم ؛ به همرا ه مرغ شب

    …….

    کاش ؛ شبهایت تار

    پرده ی تار بر چشمانت

    وخدای تار ؛ یکی برتو

    ویکی برجانت بنشیند

    صدای تار ؛ بگوش من  کی شوری

    برانگیزد ؟! که بیزارم از تو وان تار

    عنکبوتی ات

    کنون که از تار دیوان ؛ شدم آزاد

    میبرم پناه به نوای نی

    که مرا میدهد جواب

    …….

    از دفتر : روزانه

    ثریا ؛ اسپانیا

  • پسرم  / سه شنبه 6/5/28 

    پسر عزیزم ، امروز با افتخار تمام ایمیل ترا دیدم که کتاب تو سرانجام به چاپ رسید و درفروشگاهها و کتابفروشیها برای فروش به عرضه گذاشته شد.  من که ا ز تکنیک و برنامه ریزی وغیره در کامپیوتر چیزی نمیفهمم، مانند زنان کور و بیسواد گذشته در کنار تو از افتخارات تو بهره میبرم.  بتو تبریک میگویم و بتو افتخار میکنمدرعین حال غمگینم چرا در کنج این شهرک توریستی تو توانستی خودت را بالابکشی! آیا اگر مانند بقیه در آمریکا و یا کانادا بودی ترا روی دست نمیبردند؟!

    مهم این است که تو در میان عده ای مردم خوش گذران واهل عیش و نوش و دراگ و سکس و سفید کردن پولهای دزدی، توانستی شرافتمندانه تحصیلات خود را باتمام برسانی و از سن چهارده سالگی، هنگامیکه (مرحوم) پدرت پا از دنیا کشید و دیناری پول در حساب ما نبود، تو کار کردی به منهم کمک کردی و سرانجام همسری گرفتی که همراه وهم پای توبود وبا دو پسر شیرین توانستی امروز بجایی برسی که دیگران باهمه افاده ها یشان نرسیدند.

    پسرم بتو افتخار میکنم هرچه دارم از تو وخواهران وبرادرت دارم و از همۀ شما سپاسگذارم که مرا سربلند ساختید. کتابهای تو در مادرید  وفروشگاه (افنک) بفروش میرسد و قیمت آن هم سی و دو یورو میباشد اماتو قرار است یکی بمن کادو بدهی.

    و اما پسرم میخواهم دربارۀ خودم برایت بنویسم.  من کم کم فراموش کرده ام که درکجا بدنیا آمدم، چگونه بزرگ شدم، چگونه بخانۀ بخت رفتم، چه اتومبیلی سوار شدم و چه لباسی پوشیدم و در کنار لانۀ ماران خانه کردم و چگونه زخمی شدم.  امروز ولی زخمهایم با کمک شما التیام یافته.   دیگر حسرت شنیدن موسیقی ایرانی را ندارم.  دیگر میلی به خواندن اشعار قدما و امروزیها ندارم.  دیگر میلی ندارم که نامی از گذشته ببرم.  روزیکه اولین نوۀ من بدنیا آمد آن روز منهم به دنیا آمدم وآنچه که پشت سرم بود به فراموشی سپردم.  من و اولین نوه ام در یک روز به دنیا آمدیم بنا براین بعد از رفتن من روز مولود من نیز هنوز برقرار است!!

    روزی از اینکه میتوانستم (کلام فارسی) را زیر لب زمزمره کنم و با آن آواز بخوانم غرق لذت میشدم.  روزیکه نوای سازی را میشنیدم همۀ پیکرم به لرزه درمیامد و اشکهایم به فراوانی از گونه هایم میریختند. امروز ازهمۀ آنها بیزارم –  بیزار –  وتنها دل بشما خوش کرده ام ودیگر برایم مهم نیست که فرزند کجایم، فرزند جهان هستم.  دیگر میل به برگشت در من مرده.  سی و اندی سال در کشورهای بیگانه و شناخت واقعی روحیۀ مردم سرزمینم مرا با ین روز انداخت.

    فهمیدم  کشورما متشکل از چندین قبیله است که تنها وجه اشتراکشان زبان فارسی است. من چه ساده دلانه دل به آنها سپرده بودم درهر کجای دنیا که میشنیدم یک ایرانی هست فوراً خودم را میرساندم، بخصوص ایرانیان (با فرهنگی) که حرفهایشان، رفتارشان و با نوشته هایشان از زمین تا آسمان فرق داشت.  امروز خوشبختانه یا بد بختانه دیگر با هیچ یک از آنها سرو کاری ندارم، باستثنای چند دوست قدیمی که مخلص آنها هم هستم و بردن نامشان در اینجا ضروری نیست.  (بلی پسرم جای بسی تاسف است که تو نمیتوانی این نوشته ها را بخوانی –  چه بهتر؟!!!)

    نوشته های زیادی دارم که همه انبوه شده در دفاتر که کم کم آنها را بر روی صفحۀ این کامپیوتر میاورم، شاید روزی کتاب منهم به چاپ رسید؟!! کسی چه میداند. آرزو حتی بر سالمندان هم عیب نیست.

    درگذشتۀ نه چندان دور ما انسانهای شرافتمندی داشتیم، انسانهای تحصیل کرده و فرهیخته و دلبسته سرزمینمان.  آنها رفتند و یا چنان پیر شدند که دیگر خودشان را نیز نمیشناسند. چه بسا من و یکی دونفر دیگر باقیماندۀ آن نسل باشیم که کم کم مانند دایناسورهای عهد قدیم رو به انقراض و نابودی میرویم.  دنیای امروز دنیای تاریک، کثیف، ناامن و دنیای سکس و شکم است  ودیگر کاری به بالاتر از سینه ندارند. 

    امروز تنهای تنهایم، تنها بیمار میشوم، تنها بهبود میبایم و تنها صبحانه میخورم، تنها میخوابم و تنها برای دل خودم آواز میخوانم.  اما از این تنهایی غرق لذتم.

    بقول شاعری قدیمی بنام ابن یمن که میگفت:

    دلا خو کن به تنهایی، که از تن ها بلا خیزد

    سعادت آن کسی دارد، که از تن ها بپرهیزد

    امروز برای من روز بزرگی است و چه بسا روزهای بزرگتری نیز در انتطارم باشد، چندان نباید ناامید بود.

     

    مادر تو

    ثریا / اسپانیا

  • هجر

    هجر

    ولفانگ فون گوته ، قطه ای دار بنام ( هجر ) یاهمان هجرت

    سر آغاز این نوشته ها ، چنین است :

    بیست سال از عمر گذشت وا زموفقیت هایی که نصیبم شد

    لذت بردم ، چه عصر درخشانی بود ! مانند عصر برمکیان

    ظاهرا در دروان برمکیان ، واقعا زندگی بر وفق مرادبوده ویا ” گوته “

    در میان اشعار حا فظ آنچنان غرق شده که همه جا را بهشت میپنداشته است.

    میدانیم که ( برمکیان ) ایرانیانی بودند که از بلخ به بغداد مهاجرت کردند

    ودر آنجا به تعلیم علم وادب وحکمت پرداختند.حکمای بزرگ وسخن شناسان

    را به زیر حمایت خود گرفتند وتوانستند بغدادرا به صورت یک مرکز علم

    هنر و موسیقی دربیاورند.

    متاسفانه در زمان خلیفه پنجم ( هارون الرشید ) که مردی عیاش وجاه طلب

    وخوش گذران بود وچندان میلی به علم حکمت وهنر نداشت دستور قتل

    این خاندان بزرگ را صادر کرد وآنها را به فجیعتر ین نوعی از میان برداشت

    وننگی بزرگتر بر سایر ننگها یش افزود .

    ” گوته “ در آن زمان آرزو داشت که از میان سلسه های سلطنتی گوناگون

    غرب فرارکرده وبه سرزمین پاک مشرق زمین بگریزد تا در سایه

    صلح و آرامش ! وهوای پاک آن محیطی که پیامبرانش ورهبران

    بشریت از میان آن برخاسته اند ساکن شده ودرمیان آوازهای عاشقانه

    وچشمه ی آب حیاتی که حافظ از آن نام برده جوانی خودرا باز یابد.

    او دراین گمان بود که درمیان آن مردم پاکیزه سرشت بتواند در احوا ل

    ( بشریت ) مطالعه کند ودر جاییکه مردمش تعلیمات آسمانی را به زبان

    خودشان از ( خداوند ) یاد گرفته ودیگر زحمت فکری بخود نداده اند ، بقیه

    عمرش را بخوشی بگذراند و درحکمت شرق گم شود ، با چوپانان در

    واحه های صحرا بگردد ونفس تازه کند ! ویا باکاروانها سفر کرده و

    مشک قهوه بفروشد ! درهر کوره راهی بگردد ودر کوچه پس کوچه

    به دنبال ( میکده ای ) باشد که حافظ درآن مست وخراب افتا ده بود!

    ویا بر پشت اشتری سوار شده وبا نوای دلکشی آواز بخواند وترانه بسراید

    او آرزو داشت به همراه ( حافظ ) به گرمابه برود ؟! از او سرودن

    یاد بگیرد ، نمیدانم آیا ( گوته ) میدانست که حافظ از سرزمین ایران

    بلند شده جاییکه خبری از ( واحه ) وشیر شتر نیست ؛ او منظومه های

    زیادی در باره حافظ سروده ، آیا میدانست که شیراز درکجاست وآ ب

    رکنا آباد وپای درخت بید و جویبار چه معنا میدهد ؟ ! .

    علاقه مندم در آنجا از لذایذ دوران جوانیم بحد وفور بهره مند شوم ودایره

    ایمانم وسیع شود!!وافکار آشفته را از سر بدر کنم ، چقدر سخنان حکمت آمیز

    در آنجا اهمیت دارد! زیرا دها ن به دهان گشته واز پیشینیان به ارث رسیده است

    آری !زمزمه های عاشقانه شاعر طوریست که حتی زنان سیه چشم بهشتی را

    هم به معشوق گرفتن بر می انگیزد .

    خدارا ای رقیب امشب زمانی دیده برهم نه / که من بالعل خاموشش نهانی صد سخن دارم

    ای حافظ مقدس ، مردم ترا لسان الغیب نامیده اند با این حال سخن دانان

    وزبان شناسان به ارزش واقعی تو پی نبرده اند تو در نزد آنها بعنوان

    عارفی شناخته شده ای که منظومه های سروده است ، آنها در باره تو

    با جنون می اندیشند وبه را ستی ترا نشناخته اند .

    در کتاب تاریخ ادبیات فارسی ، نوشته شده :

    در زمان حکومت امیر تیمور گورکانی روزی امیر با بعضی از فضلا

    منجمله حافظ به مکالمه میپردازد ، سپس روی به حافظ کرده ومیگوید :

    تو درشعر “ ساکنان حرم سترو عفاف ملکوت / بامن راه نشین باده ی

    مستانه زندند “ به خدای بزرگ توهین کرده ای ؛ حافظ جواب میدهد :

    ای امیر ! در یک سحر گاه بهاری که هوا مطبوع ومطلوب بود ،

    از هوای شیراز بوی گل به مشامم میرسید ، من درقلب خود احساس وجد

    وسرور میکردم صدای بلبلان را می شنیدم وچنان دچار هیجان وشوق

    شدم که تصور کردم در همه چیز کائنات شریک هستم وفرشتگان در وجود

    من بسر میبرند ، من نیزبه وجود آنها پیوسته ام واز فرط شوق این شعر را

    سرودم ، مقصود من از این شعر اینست که فرشتگان ویا کسا نیکه در یک

    مکان مقدس ومرموز خدایی که بیگانه را درآن راهی نیست ، تنها عفت

    درآنجا حکم فرماست ، سکونت دارند آنها بامن سخن گفتند بعضی از اسرار

    خلقت را برایم فاش ساختند .

    ای امیر ! مقصود من از می ، معرفت واز می نوشیدن ، کسب معرفت است

    ومیخانه جای تحصیل این معرفت ومکانی است که ناپاکان را درآن راهی

    نیست .

    و ” گوته ” میسراید :

    ای حافظ مقدس ! چقدر زنده نگاهداشتن تو ، یاد تو درگرمابه و میخانه برای

    من شیرین است ، حتی آنجاییکه محبوبه روبنده خود را بالا میزند وطره

    زلف عنبرینش را می افشاند وعطر دلاآویز آنرا در هوا پخش میکند .

    باز هم میخواهم در باره تو بیاندیشم .

    حافظا ، در فرازو نشیب راه دشوار زندگی سروده های تو دلداریم میدهند.

    سخن سربسته گفتی باحریفان / خدایا زین معما پرده بردار

    …………

    ثریا ایرانمنش ( حریری ) بیادشیراز

  • داستان مرد اتریشی

    داستان مرد اتریشی

     

    داستان آن مرد اتریشی که دخترش رابرای بهر برداری جنسی

    در زمیر زمین خانه اش پنهان کرده بود ،

     ، دردنیای امروز ودیروز ما تازگی ندارد

     

    من مردی را میشناختم در چهل و اندی سال پیش که به دختر چها رده

    ساله برا درش تجاوز نمود وسپس مجبور شد پول فراوانی خرج کند

    ویک شا گر سلمانی را بخرد برای آنکه مدتی کوتاه دخترک را عقد

    کرده وطلاق بدهد وعفت وسلامت خاندان بزرگ اشرافی راحفظ

    کند وسپس دخترک را بخانه شوهر فرستاد وهمه مخارج عروسی اورا

    تقبل کرد و تصا دفا این مرد هم دراتریش درس خوانده بود !!!!!.

    ودر سنین بالا دوباره با عروس برادرش همخانه وهمخوابه شد.

    ازاین داستانهاوافسانه ها زیاد است باید آنها را یافت.

    بقول شاعر :

    چراغی که بر خانه روا ست ، در مسجد حرام است !

    …………….

    برتولد برشت نوشته است :

    به راستی در دورانی تاریک زندگی میکنیم ( اگر امروز بود

    چه میگفت ) ؟ .

    کلمات بیگناه کمی نابخردانه مینمایند

    پیشانی صاف نشان بی حسی است

    آنکه میخندد هنوز خبرهولناک را نشنیده است

    چه زمانه ای است که سخن گفتن از درختان جنایتی بزرگ است

    اینگونه سخن گفتن ، دم فروبستن  دربرابر وحشیان ، ترس است

    وخوب میدانیم که کینه بر ضد دنائت وپستی چهره مارا زشت میکند

    وخشم بر ضد بیدادگری صدایمان راخشن میسازد ( عجب ، عجب)!

    افسوس که میخواستیم زمین را برای مهربانی آماده سازیم،

    ( آنرا ویران ساختیم ) وخود نتوانستیم مهربان با شیم

    اما ! شما !! وقتی زمانه فرزانه شد ! ( که هیچگاه نخواهدشد)

    وقتی که انسان یاورشد ( که هیچگاه نخواهد شد) .*

    با گذشت از ما یاد کنید !

    ( آی بچشم ) !

    اینهم برای طرفداران پرو پا قرص جناب برشت

    ·                                                                                                                   کلمات داخل پرانتز از نگارنده!! میباشد .

    ·                                                                                                                    

     

     

     

  • بهاران

    بهاران

     

    گل آمد ، بهار آمد ؛ برخیز

    تا خورشیدرا بین خود قسمت کنیم

    برخیز  تاشراب را بین خود قسمت کنیم

    لحظه ها بوی عشق گرفتند

    بیا تا دلهایمان را یکی سازیم

    سفره سبز خودرا در میان گلها

    پهن کنیم

    در میان آن

    سبدی ازعشق ، ظرفی ازمهربانی بگذاریم

    وسبزه ای از علفهای خوشبو

    برای گام های مست خود

    بیاراییم

    در خاک پونه دمیده ، بغلطیم

    در آفتاب مطبوع خودرا برهنه کنیم

    که …

    میل رفتن دارم بسوی فواره جذبه عشق و…..

    ناله های شیرین

    ……….

     

    ثریا /اسپانیا

  • کابوس1

    کابوس

     

    جهان درره سیل و ما درنشیب

    بر آمد ز آب خروشان نهیب

    که خواهد رسید ، ای شب آشفتگان

    به فریاد این بی خبرخفتگان

    مگر نوح کشتی بر آب افکند

    کمندی به غرقاب خواب افکند

     

    ” هوشنگ ابتهاج “

     

    میگفت :

    دیشب باز دوباره دچار کابوس شدم ، دوباره در لانه (ماران)

    نشسته بودم وهرکدام نیشی به بدنم فرو میکردند.

    امروز صبح هنگامیکه بیدار شدم ، هنوز جای نیش آنها را در

    روی پوست بدنم احساس میکردم .

    در کتاب دایی جان ناپلیون از قول شاهزاده اسداله میزرا چنین

    آمده است :

    هنگامیکه داری غرق میشوی  وامیدی به نجات نداری اگر نهنگی

    ترا نجات داد آن نهنگ برایت به صورت یک فرشته نجات درخواهد

    آمد.

    ومن….. گریه امانش را برید .

    ادامه داد ، هنگامیکه من در میان انبوه مشگلات زن بودنم وبیوه بودنم

    داشتم غرق میشدم ، ماری خوش خط وخال باریک وبلند ، جلوی پایم

    ایستاد ، یک قالیچه ابریشمی بر پشتش ویک دسته گل مریم در دهانش با

    چشمان بسته ومن نمیدانستم که زهر او درکجا پنهان است و چگونه روزی

    مرا وروح مرا مسموم میسازد .

    او مرا به لانه ماران برد مارانی ریزو درشت  که هرکدام زبانی به درازای

    چند متر ودندانهای زهر آلودشان با نیشخند ی نمایان بود.

    هنوز پس از چند سال جای نیش آنها مرا آزار میدهد واین درحالی است که

    من پاد زهر را داشتم ؛ وبا روح خالی از هرگونه آلودگیها یم میتوانستم پمادی

    روی زخم هایم بگذارم.

    هنوز هم گاهگاهی جای نیشی  مرا بیاد آن سرزمین ( ما ران ) میاندازد وروحم

    را آزار میدهد .با آنکه میدانم بیشتر آنها سرشان با سنگ زمانه له شده باز هنوز

    پس مانده های آنها در اطراف دنیامشغول نشخوا رکردن وبلعیدن دیگران میباشند

    گفتم :

    آیا بهتر نیست  که نگذاری روح تو بیشتر ازاین آزار ببیند وهمه چیز را فراموش

    کنی ؟

    گفت :

    میدانی ایمان یعنی چه ؟

    گفتم بلی ، ایمان یعنی وجدان وحس عطوفت ومهربانی در قلب یک انسان

    والاوراستین .

    گفت :

    اما آنها ایمان نداشتند  تنها یک دین موروثی را دنبال میکردند ، دزدی میکردند

    دروغ میگفتند ؛ تهمت میزدند ،  قمار ومشروب وکشیدن همه گونه مواد مخدر

    جزیی از اشرافیتشان بود ، باد به غب غب میانداختتند ؛ در میان آنها هیچ مرد

    تحصیل کرده ای نبود ، تنها به دنباله بو گندوی خود  میبالیدند ودر کنار همه

    اینها با صدای بلند میگفتند ” آلله اکبر ” .بد ون آنکه به آنچه که انجام داده

    بودند فکر کنند.

    گفتم :

    بهترین علاج تو فراموشی است  گاهی آلزایمر  بد چیزی نیست وانسان میتواند

    همه گذشته هایش را اهم از بد یاخوب فراموش کند !!! .

    گفت : نه ! نه ! من چگونه میتوانم فراموش کنم منکه بهترین سالهای عمرم را

    در میان جمع این ماران گذراندم ؟!

    ادامه داد  : ببین من عاشق اشعار حافظ ومولانا بودم ، آنها میگوز…..

    من هروز دوش میگرفتم ، آنها مرا بباد تمسخر میگرفتند ، من با بهترین وخوشبوترین

    کرمها وعطرها پیکرم را ماساژ میدادم ودر میان بوهای ناشی از دود تریا ک وآروغ

    همه چیز از بین میرفت .

    من لب به ترشی وپیاز وغیره نمیزدم ، آنها کاسه کاسه ترشی پیار وسیر میخوردند

    ویک آروغ دنباله دار هم در  دنبال آن برایم حواله میدادند.

    من میز ناهار خوری را به بهترین شکل میاراستم ، آنها روی زمین ولو میشدند وبا

    دست لقمه میگرفتند وبه دهان گنده شان میفرستادند .

    من بهتر ین وشکیل ترین غذاها ها راآماده میساختم ، آنها به دنبال گوشت ونخود شب

    مانده بودند !

    من در موسیقی غرق میشدم ، آنها در دود افیون وعرق شب مانده وماست وخیار ….

    من سرم درون کتابهایم بود وآنها مشغول تیز کردن خنجر ( نامردمی) خود .

    بمن بگو … حال بگو …چگونه میتوانم فراموش کنم ؟

     فرار پشت فرار ، از این سرزمین به آن سر زمین وباز به دنبالم میامدند وآش همان

    آش وکاسه همان کاسه .

    امروز بعضی از آنها هنوز مانده اند زندگی برایشان بر وفق مراد است ، عرق خوری

    پنهانی ، قمار پنهانی ، دزدی علنی ، زنای بامحا رم ، همان گوشت ونخود با چنگلهای

    دستشان وپشت بند آن آروغ وسپس گو ……… وچیزهای دیگری که خودت بهتر میدانی

    پیش خود فکر کردم گاهی آلزایمر بهترین علاج این گونه دردهاست .

    ……….

    ثریا / اسپانیا

     

    وهمه چیز را فراموش

    کنی ؟

     

     

     

     

  • شب1

    شب ، و..تب

     

    من ، باسمند سرکش جادویی شراب ،

    تابیکران عالم پندار رفته ام.

    فریدون مشیری

    ……..

    بر عرابه ای سوار بودم ، تا مرز فراموشی

    پیش رفتم

    آن سمند سرکش و جادویی

    تنها تلخی یک راه بود

    تشنه ام … آه تشنه ام

    آب .. آب

    بر لب نهری ، دختری داشت پاهایش را

    میشست

    پیراهنش را تا بالای رانش بالا برده بود

    زلال آب نهر ، بر سا ق ورانهای او

    همچو بلورحبابی درخشان میلغزید

    آ ه … تشنه ام … آب

    گل سرخی روی گردنم نشست و…

    از شدت حرارت پژمرد

    دخترم داشت برروی رومیزی مخملی

    گلی را نقاشی میکرد

    …….

    روشنایی تبدیل به تاریکی شد

    صدای آخرین زنگ از ناقوسی بگوشم رسید

    عرابه درحرکت بود

    من میسوختم .

    فریاد کشیدم :

    بردارید این تیغه های آتشین را از روی پیکرم

    سیب تنهاییم از شاخه با فشار باد فرو آفتاد

    و… من هنور درفکر آن نهرآب زلال بودم

    آب …. تشنه ام

    سفر اقلیمی مرگ

    فرار میان برزخ ودوزخ

    و من با چراغ تنهاییم

    با کامی خشک شده از شدت حرارت

    به آن سوی وسعت نور

    رفتم ….

    آه دریا ها ، نهرهای پر آب ، چرا همه

    راکدید ؟

    چرا همه بی کلامید ، چرا ساکتید؟

    آه …. ( پلاسیدو دومینگو )

    چقدر پیر شده ای

    مرا صداکن ، تنها یکبار مرا صداکن

    آتش گرفته ام

    دارم در فصل بدی میمیرم

    فصلی که ناتوانان ، ضعیفان میمرند

    فصلی که تنها بیماران بی قدرت میمیرند

    فصلی که پوسیدگیها ، جای خودرا به رستن ها میدهند

    آه باران میبارد

    دختران در شهر سیویل زیر باران میرقصند

    من تشنه ام  تشنه … آب …تمنای جرعه ای آب دارم

    ……

    ماندن ، عاشق شدن ، سرودن … فریاد کشیدم

    من تشنه م ، همه چیز بیهوده است

    آه .. کجاست آن خشم دیرینم ؟

    تشنه ام ، چرا این تیغه های آتشین را از روی

    پیکرم برنمی دارید ؟

    این بار روسپی ایام ؛ دراعتبار دروغین خود

    پیکرم را سوزاند .

    آه …صدایم کنید ، تشنه ام ، تشنه

    تنها در انزوای سفر دلخوشم

    شاید به نمی آب دست یافتم

    …….

    رها از خستگی ها

    رها از کابوسها

    در احاطه کامل یک دیوار آتشین

    به دور از آفتاب گرم جنوب

    دارم میمیرم

    و… میدانم که مرغان صبگاهی

    هرگز از شب بیداری خوش خود

    بسوی من باز نخواهند آ مد

    من میمیرم

    در میان مشتی دیوار سیمانی

    در میان یک شهر کهنه وبوگرفته

    بر یک عرابه سوارم

    تنها یک تک زنگ ، از ناقوسی دوردست

    بگوشم رسید ، آ خرین زنگ !!!!

    …………..

    آپریل دوهزارو هشت . در بستر بیماری .    ثریا

     خود

    صبگاهی

    نه

    ن خود

     آب دارم

     

     

  • بیا

    بیا ؛ بیا

     

    بیا ؛ بیا پاره کن این پرده تاریک را

    بیا ؛ بیا ؛ دوباره پیام آورچلچراغ

    شب باش

    بیا ؛ بیا؛ روان کن رودخانه عشق را

    بر این زمین سوزا ن

    ودشت عطش زده

    بیا ؛ بیا؛

    شکوه دریای خروشان باش

    نه پرده ای برمرداب خشم

    بیا ؛ بیا ؛

    نگاه کن به کبوتران خسته ام

    که بالهایشان دیگر

    قدرت پرواز ندارند

    بازوانشان خسته

    وسینه هایشان یک آسمان آبی

    صاف

    آنها درنور زاده شدند

    آنها آواز وحشت را نمی شناسند

    کبوتران من نمیدانند

    چه چیزی در عمق زمان ؛ فریاد میکشد

    آنها با لزجه ی ( شریف)

    در امتداد قفس من

    پرواز میکنند

    آنها تنها فهمیدند که :

    بر بلندای قاموس نامردی

    دروغ چه معنی دارد

     

    ثریا /اسپانیا

     

  • قصه سیاوش

    قصه سیاوش

     

    آنچه را که گفتیم ؛

    واژ هایی ؛ بی قافیه

    عاشقانه های ؛ بی وزن

    لکن ؛ لبریز از درد

    آنچه را که گفتیم

    تنها خانه ای ساختیم  ؛ بی سقف

    بر روی تیرکهای سست

    و… ناتوان

     بی قواره

    آنرا رنگ زدیم

    و….

    گمان بردیم که :

    ( کاخی از نظم ونثر )

    بر افراشته ایم

    …..

    نه چو شیرین در عشق فرهاد مردیم

    نه چو فرها د سنگی را ازجای

    با تیشه برکند یم

    به خوا ب وبیداری ؛ لب به شکوه ها

    گشودیم

    به امید کشتن دیو سپید

    درانتظار رستم دستان نشستیم

    خدا را از آسما ن به زمین آوردیم

    اورا هزار تکه کردیم

    و هزار آفرین بر زبانها خشکید

    که میخواستیم نثار ( گرد آفرین ) نماییم

    قصه سهراب تکرار شد

    فریدون وکاوه فراموش شدند

    ضحاک با مارهایش جاودان ماند

    نام تهمینه بر روی سینهای نورسته

    ناکام ماند

    و رودابه ؟! ..به خانه فحشا خزید

    چه میدانسیتم که (بیژن ) چرا در چاه ماند

    و ( منیژه ) چرا بی عفتی کرد ؟

    چهره سیاووش !!!

    کدانم سیاووش؟؟

    تیره وغمگین

    در کام آتش جهالان سوخت .                   ثریا /اسپانیا

     

     

     

  • عبادت من

    عبادت من

     

    چگونه به خدا بیاویزم ؟

    تا به نماز دیگر بایستم

    به آن لحظه معمود

    که باید سلام گفت

    و چه هنگام , موقع بدرود است ؟

     

    قلب زمینی ام

    در دل آسمانها

    وروح آسمانیم

    در روی زمین

    به سکون مینشیند

     

    همه چیز در من گسترده است

    هیچ انعکاسی ؛ از هیچ آیه ای

    در دلم پرتوی نمی افکند

    من دردرهایم را چو پیچک یک

    جنگل سبزو خرم

    به همراه آیه ی عشق

    بر صفحه دلم

    نشانده ام

     

    ای بپا خواستگان روی فرش زمین

    که همانند شماره های بی نام

    چون بره های بیزبان

    درپگاهان

    بانتظار انعکاس پرتو خدا وند گار

    خم شده اید

    از چشمه جوشان جان خویش

    پرتوی بگیرید

     

    شما که درپستوی شکسته یک

    زورق بی بادبان نشسته اید.

    ……

     

    ثریا / اسپانیا

     

     

     

  • دیروز و

    دیروز و……

    امروز

     

    ای کوهستانها ودشتهای محبوب ، خدا حافظ ، ای دره های سبز

    وخرم ، به درود ، (ژا ن ) کوچک دیگر روی شما گردش نخواهد

    کرد وبرا ی ابد باشما وداع میگوید .

    ای چمنهاییکه آبیاری میکردم  ، ای درختا نی که نهالشان را به

    دست خود نشاندم ،  همیشه سبزو خرم باشید ، با شما وداع میکنم

    ای چشمه سارهای خنک ، ای نوا ی دلفریب آبشار دردره ها که

    بیشتر اوقات به سرود های من پاسخ میگفتی ، ( ژان ) دیگر بسوی

    شما باز نخواهد گشت .

    ای گوسفندا ن من ، از این به بعد در صحراها پراکنده شوید ، زیرا

    دیگر بی شبان خواهید بود و من ناگزیرم گله دیگری را در میدان

    خون آلود خطر رهبری کنم .

    سروده ی از : شیلر برا ی ( ژان دوارک )

    امروز …..

    چه  زمانی این پارچه های خوشبو ونقره فام را که باحاشیه طلایی

    پیکر مرا میپوشاند میتواند درود مرا پاسخ گوید ؟

    درود برشما ؛ ای لباسها ی ابریشمی خاکستری ؛ زرد وقرمز وآبی

    به شما تعظیم میکنم ؛ چرا که دیروز عریا ن بودم وعریان راه را

    طی میکردم ، ای فرشهای رنگین وگرانبها ؛ پاهای مرا محکم نگاهدارید

    ای الماسهای درخشان ؛ پیکر مرا زینت دهید ، ای تالارهای وسیع

    که خوان نعمت بر آن گسترده شده ، میزبان من باشید ، ای جامهای

    زرین لبریز از کف شیرین وعطرآ گین شراب ، آوای میزبانان مرا

    بشنوید ، ای گیاهان وگلهای زیبا ، ای پرند گان خوش آواز ؛ بگذارید

    آنقدر بنوشم  تا سرمست شوم چرا که سعادتمندم ،  درباره من اندیشه

    مکنید ، من باید جلوه گر معشوق باشم وگله های دیگری را به بوستان

    خون آلود رزم میفرستم تا از من و (ما) پاسداری کنند .

    تصور نکنید که تمایلات دنیایی مرا با ین تحرک واداشت !!!

    این الهامات خدای ( بیزنس) بود که مرا بسوی سرنوشت فرستاد

    امروز دیگر جزیی از گله بزرگ شده ام وشبانان پرقدرتی از من حمایت

    میکنند ودر عوض در مقابل تمام زنان دنیا با افتخار تمام گام برمیدارم

    آنهم در زمانیکه مردان جنگی در بیابانها مانند برگ درختان پاییزی بر

    زمین می افتند .

    من آخرین سرنوشت فرانسه بزرگ هستم ، چرا که خداوند مرا زیبا و

    فریبنده آفرید .

    سروده ای از چمیلر !!!!

    ثریا . اسپانیا

     

    بمناسبت روز سیزده بدر !!!