Category: General

  • اقامت او

    اقامت او

    خروج من

     

    دیگر از کدام سو

    میتوانیم به هم برسیم ؟

    راه سفر دراز است

    دیگر از کدام پنجره میتوان

    به اطاقی پرید ؟

    در گوش تو؛

    چه کسی میخواند

    آوای پنهان

    وترنم عشق مرا ؟

    آوخ ..

    که سفر چه دردناک است

    چه حجم بزرگی دارد؟

    روزیکه مرغان عشق از کنارمان

    عبور میکردند

    توبی خبربا نتنظار خروج از باغ بودی

    فصل بهار بود

    بهاری دل انگیز

    چه دستی خواب خوش مارا خروشان کرد؟

    و….

    بهار مارابه سوی خزان برد؟

    ما بانشستن به روی

    یک سکوی

    گلی

    زیر پایمان خالی شد

    کتاب عشق ما ورق خورد

    و… به برگ آخر نزدیک شدیم

    تو گفتی :

    در آسمان  ؛ ما خانه عشقی ساخته یم

    و کسی آنرا ویران نخواهد کرد!!!

    هنوز سطر اول کتاب را

    نخوانده بودیم

    که
    باد کتاب را بست

    من بیاد گاربر پوست خود نوشتم :

    میان من وتو

    یک احساس هوشیاری وجود دارد

    من وتو ؛ آدم .هوای زما نیم

    و دنیا روی شانه های ما

    بنا  خواهد شد

    ما ؛ از کنار حادثه ها گذشتیم

    و روی برکه آرامی سفر کردیم

    هنوز امیدوارم که

    از مجاورت یک پنجره

    در روی پوسته غربت

    با دستهای کوچکم

    این حماسه را بزرگ کنم

    سفر ترا از من دور

    و مرا از تو ربود

    ( نفرین برسفر باد )

     

    تقیم به او

    از : دفتر این زمانه

     

     

     

     

     

     

     

     

     

  • باغ انتظار

    باغ انتظار

     

    آیا کسی در گوشه ی باغی ؛

    انتظار مرا میکشد؟

    آیا از پس دیوار ؛ بوسه ای عاشقانه ؛

    بسویم پرتاب میشود ؟

    آیا دستی ؛ شوری اشکهایم را پاک خواهدکرد

    من به باغ احساس پای میگذارم

    بوسه از نسیم میخواهم

    که برچهره ام بنشیند

    من به دنبال یک نوازش

    یک پیرایش هماهنگی

    ورسیدن به آنچه که:

    نام اورا عشق گذارده ایم

    نه ازباغ نشانی است

    نه ازباغبان

    عشق ها درتاریکی سود سکه ها

    گم شدند

    دیرگاهی است که پنجره ام

    تاریک است

    بانک ناقوسها ؛ دلم را میلرزاند

    به سوی پنجره ای میروم

    میبینم اورا که برصلیب کشیده اند

    برای تماشای خلق

    برروی شانه مردانی نشسته

    که ……

    آنها نیز برانبوه سکه ها نشسته اند

    نمیدانم ! ناقوس عزا است یا نوای شور وشادی

    وکسی نیست تابپرسم

    چه بوده است گناه او؟!

     

     /اسپانیا

  • بهاری تازه

    بهاری تازه

     

    چه سرمست ؛ چه شیرین ؛ چه خوشحال

    چو مرغی شاد ؛ برسر شاخسا ر

    میسرایم ؛ میسرایم آنچه

    که دانم می سرایم سرود خویش را

    تابیابم ؛ حضورت را

    درکنارخود

    تا به پایت سرگذارم

    گرچه خوب میدانم

    ( کجا این سر ؛ کجا آ ن پا )  ؟

    میسرایم از سرشادی

    تاروم ازخود برون

    ز بس درمنی تو ؛ درمن

    ترا که سروروشنی

    بیا ؛ بیاجانم

    جان جانانم

    که تابد بر همه دنیای من

    آن نورپاکی تو

    تا پاک شوم من ؛ ز هر

    رهزن

    ز هر ناپاک

    به هر کویی؛ نشا ن توست

    دلم زهردردی

    در پندار توست

    در زمستانم

    بهار آمد !

    ترنم خیزو خوش آوا

    برای عشقبازی با ؛

    مرغان هوا

    تورا خواهم ای یار! تراخواهم

    اینک رسید ؛ هنگام آ رامش من

    نوای شادیم ؛ از خامشی دوردست

    به سوی دلم ؛ دل آرامم

    می آید.

     

    ثریا /اسپانیا

    17 /1/2008

     

     

     

  • تقدیم به

    تقدیم به: میم .میم

    ……

    شبانگاه ؛ نگاه من

    چشم من

    تنها چشم من

    خالی از هزاران خاطره های

    نزدیک وسرشار از

    یاد بود های دور

    تلخ وشیرین

    بر پنجره ای میدود

    که نقش مرا روشن ورنگین

    میسازد

    نقش عشق آخرین

    عشقی آتش زا

    که هر لحظه آن نفسی بود

    یاد او

    گاه گاهی الهام بخش

    منست

    یاد آ ن چشمان مهربان

    که گویی بر دریچه شب

    نور میپاشید

    ……

     

    بگو جایم کجابود؟

    چرا گهواره خروشان افق

    فانوس ما را کشت ؟

    وآنگاه ؛ من

    مانند یک قطره شبنم

    روی علفهای هرزه چکیدم

    در آنجا بود که :

    نجوای دو پیکر تشنه را

    شنیدم

    پنهان از چشم هرزه گران

    در تاریکی شب نشستم

    با رگه های با ریک سبزینه ها

    به افق پیوستم

    زمزمه عشق دیروز

    مرا مست میکرد

    دربها را گشودم

    و گذاشتم تابوی آن آشنا

    مانند نسیمی

    روی سینه عریانم بنشیند

    تپش های قلبم تند ترشد

    شمع را خاموش کردم

    چشمانم رابستم

    نفسم به شماره افتاده بود

    اطاق نیز نفس میکشید

    پرده ها درنفس باد

    میرقصیدند

    آوخ……

    چه هوسناک لبان مرا بوسید

    با چه لغزش نرمی

    در پستی بلندیهای پیکرم

    حرکت میکرد

    او…..

    آن نسیم

    آن روح ناپیدا

    ….

    چشمانم راگشودم

    زمزمه ها خاموش شدند

    و شب تیره

    ترسناکتر از همیشه

    بر پهنه بسترم خوابیده بود

    …….

    یک رویا در نیمه شب ژانویه دوهزارو هشت

     

  • وای برمن

    وای برمن

     

    ” به کجای این شب تیره بیاویزم “

    قبای ژنده خودرا ؟ “  نیما یوشیج

     

    گفتی که این درخت تناور

    از نسیم صبح آبستن گناهی است

    گفتی که این شکوفه بهاری

    کیفرگناهها ن شبنم را میدهد

    گفتی زندگی بی معنی است

    اما ؛ در دل آن بسیاری معنی است

    چگونه میتوان با کامی تشنه

    بر لب چشمه ای نشست وتنها؛

    به ریز آب نگریست

    تو میدانستی که شکوفه بیگناه بود

    تو خبر داشتی که آبستنی درخت؛

    از یک تجاوز سرچشمه گرفته

    تو میدانستی که چه راه درازی است

    تا آن سوی دنیا

    وتو…….

    چگونه بی خبر ؛ رفتی ؟

    زمانیکه در گذرگاهت ؛ سرودی

    تازه میخواندم ؟ .

     

    ثریا .اسپانیا

     

     

     

  • مار سبز

    مار سبز

     

    ای گمشده از گله دیوان ؛ به کجا میروی ؟

    آن ماران خوش خط و خا ل که بخون بره ای چو تو

    تشنه بودند ،

    امروز سیراب شدند

    هنوز باران سنگ  میبارد در کوی تو

    وتو نشسته ، ساکت ، سرد ، خاموش ؟

    بیاد آن ماران خوش خط وخال که در آستین  ناپیدای تو ؛

    لانه کرده بودند !؟

    به کجا میروی ؟ ای مسافر خسته !

    درب غار بسته شد

    اصحال کهف  در آن ماندند

    برای بره های آینده

    …….

    جنگ ؛ جنگ

    هنگامه غریبی است

    روز؛ روز جنگ است

    باید دل سنگ داشت

    نشستن برپای  یک شمع  ودل را به دریا زدن

    کار بی دلان است

    روز ، روز جنگ است

    در هرسایه ای ، یک سیاهی

    پنهانی ترا ، به سایه میکشد

    ترا نیست میکند

    امروز روز گل چیدن نیست

    شب در ظلمت خود

    ( هزاران خفاش خون آشام ) پنهان دارد

    …………..

    ثریا / اسپانیا

    28/10/2008

     

  • گذر بی انتها

    سر مرزی بی انتها ایستاده ام

    تا آوای ترا از دوردستها بشنوم

    تا مرا فریاد کنی

    کوچه ها تاریکند، کوچه های خاموش

    میخواهم باتو از زمین بلند شوم

    وپای برچهره نا زیبای پیری بگذارم

    میخواهم چهره کودکیم را درسیمای درخشان

    تو ؛ پیدا کنم

    میخواهم ( دوباره ) معجزه درخت

    تکرار شود

    ومن ، آیینه را بردارم ؛ تا شاید بتوانم

    از روزنه پنهان آن زیبایی آن زن طناز را ببینم

    ثریا / اسپانیا اکتبر 08

     

  • دونامه

    دونامه

     

    دوست من ! این دو نامه هیچگاه به مقصد نمیرسد وهیچکس آنهارا  به پستخانه

    نخواهد برد ! تنها شاید باد آنرا به دست تو برساند .

    عشق وپیمانی را که باتو بسته بودم  ، هنوز بیاد دارم  بین من وتو فاصله ها بود

    وپیمان وعهد ومیثاقی که بستیم جدایی از آن امکان نداشت .

    عشق ما پاک بود ، پاکتر از سپیدی دامن مریم  وبه هیچ پلیدی آلوده نگشت ،

    تنها مدت کوتاهی  سعادت اینرا داشتم  که بتو بیاندیشم ومیدانستم که دوستم میداری

    هریک با اندوه دیگری غمگین میشد یم.

     

    بر ما تنها یک اندیشه حکم میراند  ، یک روح که در دو کالبد جدا ازهم میزیستند

    تو از من جدا شدی  ورفتی  و من باعصای زرین عشق خودمان آهسته آهسته زمان

    را می پیمایم  تا بتو برسم .

    تو از من جدا شدی وبه آسمان رفتی ومن میان آتشی میسوزم که شعله آن فرونخفته

    غمی نیست  من از درون  میدرخشم وشعله های ا ندوهم را پنهان میکنم .

    این آ تش درون به چهره ام شکوهی بی نظیر میبخشد .

     

    مرگ تو عذاب آور بود ، بهشت ترا از من ربودومن درکنار ذغالهای نیمه سوخته

    یک جهنم ، بی هیچ جرقه ای بانتظار نشسته ام.

    ……..

    نامه دوم

     

    دوست عزیز ، تا چند ماه دیگر  سرنوشت ها معلوم میشود ، سرنوشت من ،

    سرنوشت خانه ام  وخانه تو !

    دوست من ، صد حیف که دیگر نیستی  تا ببینی چه جانوارانی  درخانه بزرگ تو

    زندگی کرده ویا خواهند کرد  ، خانه زیبای تو که آنهمه برایش سلیقه بخرج دادی

    آنرا با بهترین پرده ها  وتابلوهای گرانقیمت آراستی وبه همراه ملاحت وشکوه

    خودت زیبایی آن خانه را هزار برابرکردی  وامروز مسکن وماوای گدایان شهر

    است .

    همه دیوارهای آن سیاه  وچه بسا پرچمی سیاه هم برفرازآ ن نصب نمایند ، خانه ات

    بکلی ویران شده  مانند خانه کوچک ما که زیر چرخهای سنگین بولدوز خراب شد

    دیگر هیچگاه نتوانستیم  خانه ای درخور خود داشته باشیم .

    عزیزم ، امروز همه چیز سیاه شده ، حتا لباس گارسنهای رستورانها وکافه ها نیز

    به رنگ سیاه درآمده است گویا خدا نیز عزا دار است .

    کادوی روز تولد منهم  دریک قوطی بسیار لوکس با کاغذ سیاه ونوار سیاه بسته

    بندی شده بود واگر درخشش  وزیبایی آن شمعدان کریستال قیمتی در میان جعبه

    نبود  سخت دچار اندوه وچه بسا دچار خیالات بدی میشدم ؟! .

    امروز دنیا  بیمار است  شاید برای تشیح جنازه دنیا دارند تدارک میبینند؟ .

    روزی رنگ سیاه  یا مشکی بنظرم بسیار شیک وآلامد بود امروز سخت از آن بیزارم

    وگاهی میترسم .

    چقدر دلم برای آن لباسهای رنگی تو تنگ شده سفید ، آبی ، صورتی  با آن کلاه های

    خوش رنگی با متن لباس که بر تارک سرت میگذاشتی ، چقدر زیبا ودوست داشتنی بودی

    دیروز داشتم اپرای ( توسکای ) ماریا کالاس را که سالها پیش در ( کاون گاردن ) لندن

    ا جرا شده بود ، تماشا میکرم  ، چه زنی ، چه شکوهی وبا چه غروری روی صحنه

    آواز میخواند غروری که شایسته خود او بود، حال تو واو دو موجود خیال انگیز زندگی

    را ترک گفته اید وما ماندیم ورنگ سیاهی که بر همه جا پاشیده شده است . سه شنبه

     

     

     

  • رنگ سبز زیتونی

    رنگ سبز زیتونی

     

    واژه هایم گاهی  به رنگ زیتون سبزند

    تمام واژه ها  دراینجا ، بر همین رنگ

    نشسته اند

    اینجا از ورطه خشونتها خبری نیست

    بلندای فانوس بربریت

    در پس کوچه های مسکونی ودرکنار

    فاحشه های قانونی گم شده است

     

    اینجا خبری از عبور تار وتنبور وزنجیر طلایی

    ( شارع شریف ) نیست

    اینجا فریادمردان ، آوازی دلنشین دارد

    وزنا ن در برابر آنها میرقصند

     

    اینجا برای اجساد مردگان دست میزنند

    و هل هله میکشند ، مرگ را ببازی گرفته اند

     

    اینجا کبوتران آزادند وبه آسانی به میهمانی

    ستارگان میروند

    اینجا هیچ بازویی خسته نیست

    وهیچ قلمی  در مسیر راه خود نمیلرزد

    ونمیشکند

    در آوازهایشان شادی موج میزند

    نه وحشت مرگ ونه خوف زنجیر

    اینجا همه چیز سبز است

    به رنگ سبز زیتونی

    ………….

     

    ثریا/ اسپانیا

     

     

  • آوای من

    آوای من

     

     من هنوز هم آواز  خودرا سر میدهم فعلا

    من وفرستنده ( هکرها ) که آنهار روی (آن

     لاین ) میبینم

    روبرو هستیم .

    شبیخون ودستبرد همچون دزد نا بکاری به خانه کوچک من

    کار یک انسان معمولی نیست ؛ بلکه دیوانه ای زنجیر گسیخته

    که از فشار بیکاری وبدبختی به زندگی دیگران دستبرد میزند.

       ثریا

     

  • خانه کوچک من

    خانه کوچک من

     

    کدام گناه  باغ بهشت را آلود؟

    چرا ابلیس زاده شد ؟

    وچرا ناگهان بر صفحه روشن یک نقطه ، نشست

    وآتش سوزیها برافروخت ؟

    مارا خم وراست کرد ودرمسیر راه خود

    صدها هزار کوه آتش از آسمان تاریک  ،

    فرو ریخت

    چرا همه با و تسلیم شدیم

    چرا درحریق خاطره ها غرق ودست دردست ابلیس

    بسوی آن شهر بی سو رفتیم ؟

    ( خانه کوچک من جای دشمن شد )

    چه شد ؟ چگونه شد ؟ آنها که شب را به کرامت ستودند

    چه شد ؟ چرا شهر خاموش وشب تاریک از روی آن گذشت ؟

    چه شد ؟ چگونه شد که چشمان خفاشان ناگهان

    گشوده شد

    آه …… ای شب ژرفناک

    کدام خدای خاک  به پیروی از سیاره های کور

    شهر پر ستاره مرا تاریک سا خت ؟

    ( طلوع ماه  ودیدار رخسار درآن )

    یک فریب بزرگ بود

    ……….

    حال زنبورا نیمه مرده ، درکنار کندوهای خود

    شهد انگیبینی بشکل مکعب رنگین

    با چنگالهای کثیف خود میخورند

    واز پنجره تاریک نفرت

    هریک چون یک دزد نابکار

    به احساس شبانه تو شبیخون میزنند

    ………

     دیگر کسی بفکر قامت بلند ایستاده یک درخت

    نمی نگرد

    دیگر ستونی نیست  تا بتوان به آن تکیه دا د

    ” باید درب باغ بیکسی را زد “

    ………….

    ثریا /اسپانیا  13/1/08

     

     

     

     

     

  • شاید اگر امشب

    شاید اگر امشب…..

     

    در آ ن زمانها نه چندان دور ؛ که هنوز کشتی ما بر روی دریای آرامی میرفت

    وهیچ گمانی به این روزهای مصیبت بار نبود ؛ اکثر شبهای تعطیل در خانه ها

    میهمانی برپا میشد ؛ (امروز هم هست ؛ اما پنهانی از چشم تیز بین محتسب ) !

    بهر روی ما هم هر هفته چند میهمان داشتیم که با شادی وصداقت دل پای به محفل

    کوچک ما میگذاشتند ؛ در آن روزها سرگرمی من جمع آوری صفحات ونوارهای

    مو سیقی بود هر چند روز یکبار سری به جناب چمن آ را صاحب صفحه فروشی

    ( بتهوون ) میزدم تا آخرین رسیده هارا دریافت کنم وبا شوق به خانه برگردم  ؛

    طبیعی است هنگامیکه میهمانی از راه میرسید من با موسیقی از او پذیرایی میکردم؟

    موسیقی کلا سیک کمتر در اینگونه میهمانیها استفاده میشد بیشتر آهنگها وتصنیفهای

    روز بود ویا اگر میهمانان جوانی داشتم برایشان از تام جونز ؛ هامپردیگ ؛ سیناترا

    و دمیس روسس والبته آهنگهای ایتالیایی واین اواخرهم ( بانی ام) مورد توجه

    قرار گرفته بودند.

    شبی چند میهمان عزیز داشتم که از بازرگانان محترم وصاحب نام بودند , آنروزها

    آهنگ جدیدی بر سر زبانها افتاده بود که خانم مرضیه آنرا خوانده وشعر آنرا جناب

    معینی کرمانشاهی گفته بودند ( شاید اگر امشب رود فردا نیاید) .

     

    یکی از میهمانان از من خواست که چندبار این آهنگ را تکرار کنم شاید متجاوزاز پنج

    یا شش بار این آهنگ تکرارگردید ؛ میهمانان راهی رفتن شدند آ ن آقای بزرگان مارا

    به باغ بزرگی که در کرج داشت برای روز بعد میهمان کرد واز من خواست که تا صفحه

     موسیقی  این ترانه را نیز باخود ببرم .

     

    فردا صبح همگی آماده رفتن شدیم قرار ما در میدان ( شهیاد) آنروز وآزادی امروز بود

    ما رسیدیم ایشان با اتومبیل گران قیمت خود به همراه راننده وخانواده در انتظار ما بودند

    قرار شد آنها جلو بروند وما وچند اتومبیل دیگر به دنبالشان باشیم .هنوز مساقت چندانی

    طی نکرده بودیم که دیدم اتومبیل های پلیس وآمبولانس با سرعت از کنارمان گذشتند !

    در میان جاده کرج دیدم جمعیت واتومبیلهای زیادی ایستاده اند هچکس نمیدانست چه انفاقی افتاده

    است  با دیدن آژیر آمبولانس وپلیس فهمیدیم که تصادفی روی داده من وهمسرم پیاده شدیم وبسوی

    جمعیت رفتیم ؛ آه … نه …. باور کردنی نبود او؛ آن مرد محترم در تصادف جابجا مرده وهمسرش

    زخمی وراننده نیز بیهوش در گوشه ای افتاده بود ؛ هیچگاه آن چشمان مغموم وخیره شده به

    آسمان را از یاد نمیبرم در آن چشمان همه چیز دیده میشد رضایت خاطر و از اینکه مرگی سریع و

    زود رس در عین شادمانی اورا ربود .ما برگشتیم ؛ غمگین وافسرده  ؛ من آن صفحه را ازشیشه

    اتومبیل به میان جاده پرتاب کردم وبه همسرم گفتم ؛

    شاید دیشب او میدانست که فردایی نیست ؛ اشکهای همسرم جاری شد وسکوت کرد .

    …………

    از دفتر این زمانه

     

     

     

  • آرامشی در تو

    آرامشی در تو

     

    تنها به گرد نام تو میگردم        

    نه آ ن امید ؛ نه آ ن خوشیها

    چه بیهوده !

    در هزارن چهره نامردمیها

    گام برداشتم

    نماند هیچ یادی در دلم

    شبهایم را به دست میگیرم

    و…..

    بانتظار آن قاصدی که ؛

    از دور می آید

    تا ؛ بر صبح من اثرگذارد ، مینشینم

    دیروز فراموشم شد

    به زیر چتر مهربانی تو رفتم

    چشمم بسوی توبود

    پشیمانم از این هزار چهره ها

    که ؛ هیچ  نباشند آشنا

    لکاته های قالب تهی کرده

    در دریای زمان

    دست من در دست توست

    و مینویسم

    بر نقطه ای در آسمان

    در ستایش روح تو

    که ؛ آنشب خاموش شد

    جانم همچو ابری

    وجام باران گرمش

    بر کفم همچو جویبارا ن

    پیشکش میکنم

    این نغمه هارا

    در حریم عشق تو

    تا به آرامی چون جویبار

    روان شوند بسوی روح تو

    …..

    ثریا /اسپانیا

    تقدیم به : میم .میم

     

  • دیدار دوست

    دیدار دوست

     

    امروز صبح جون هانت را دیدم ؛ همسایه قدیمی وخوب خودمان را  تقریبا پانزده سال

    میشد که اورا ندیده بودم ؛ هیچ فرقی نکرده بود همان زن سالمنمد انگلیسی با پوست سفید و

    موهای نقره ای اش ؛ تنها یک عصا اضافه دستش بود ؛ با کیف خریدش عصا زنان وبسرعت

    میرفت تاجاییکه من دویدم تا باو برسم ؛ سخت درآغوشم گرفت صورتش از خوشحالی مانند

    لبو قرمز شد ! از بچه ها پرسید واحوال همه را باو گفتم .

    ما وجون هانت همسایه بودیم در یک محله خوب واعیانی ! جون با همسرش ویک سگ کوچک

    مامانی  زندگی میکردند تا اینکه جون به ریاست کمیته محله برگزیده شد وقوانینی را بمرحله

    اجرا درآورد که برای ما کمی دشوار بود ! بهر روی باهم کنار میامدیم .

    مستر هانت به بیماری سرطان درگذشت ؛ جون  با آنکه چهل سال بود که در اسپانیا زندگی

    میکرد هنوز زبان اسپانیا یی را حرف نمیز د وبرای بردن همسرش به بیماستان وسایر موارد

    از بچه های من کمک میگرفت .

    پس از فوت همسرش  روزی بمن گفت  :

    دراینجا ودر بیمارستانها با ما خیلی بد رفتاری میشد به همین دلیل من فکر کرده ام که برای

    بیماران سرطانی در حال موت یک آسایشگاه بسازم ! واز همه شما ها میخواهم که بمن کمک

    ویاری برسانید.

    پسرکوچکم کارهای دفتر وترجمه اوراق وکارهای شهر داری را بعهده گرفت ، دختر کوچکم

    کارهای ترجمه وتایپ را در اختیار داشت ودختر بزرگم هرگاه که از آمریکا بر میگشت بنوعی

    کمک خود را باو میرساند وحتی چند بار در مسابقا ت دوی مارتن شرکت کرد وجایزه نقدی را

    به مرکز جون هانت که حالا نامی برای خودش داشت اهدا کرد منهم کارهای خیریه وجمع اوری

    نقدینه ولباس وفرستادن نامه به اطراف دنیا واطلاع دادن به همه کسانیکه میشناختم وخودم نیز

    کمد لباسم را خالی کردم منجمله پالتوی پوست گراتبهایم را که هدیه همسرم بود به خانم هانت

    دادم .

    کم کم سرو کله عده ای پیاد شد که با چکها وپولهای نقد !! بما کمک میکردند این مرکز کوچک

    به دامن مادر ( هاسپیز –لندن) متصل شد وآهسته آهسته با دادن چند مدال وتقدیر نامه ما کنار

    آمدیم وتازه فهمیدیم که ای دل غافل ما درخواب خوش مستی وبخیال آنکه داریم راه خیر میرویم

    در حالیکه دیگران از ما خیر ترند !!!!.

    خانم جون هانت هنوز مدیره این مرکز وبیمارستان با هشت اطاق است ! چند مدال هم از دست

    پرنس ولایتعهد انگلستان گرفته اما دیگران کارها را بعهده دارند !! مانند همه کارهای دنیا ؟!

    مجسمه برنزی اورا در وسط حیات بیمارستان زیر فواره های آب قرار دادند وخودش را هم

    در یک اطاق مجلل نشاندند تا تنها جواب تلفن ها را بدهد ونامه هارا امضا کند بقیه کارها را سکرتر

    انجام میدهد !.

    امروز غم دنیا را درچشمانش دیدم واز ا ینکه پس از چند سال دوباره خاطره ها زنده شده بودند سخت

    خوشحال شد واز همسایه ها گفت واز اینکه ما دیگر درآن محل نیستیم متاسف بود .

    از من پرسید الان کجا زندگی میکنی ؟ باو گفتم  سری تکان داد وهیچ نگفت و دیدار خوبی بود .

     

    ثریا / اسپانیا

    آگوست دوهزارو هشت

     

  • نمونه وقاحت

    نمونه وقاحت

     

    دلم میخواست هنگامیکه اورا معرفی میکنم بگویم بفرمائید :

    جناب مجسمه وقا حت ! اما سکوت کردم  ومجبور شدم

    ا ورا بطور طبیعی معرفی نمایم

    مردیکه لباس شیکی پوشیده بود وساعت طلایی بر مچ دستهای

    لاغرش گریه میکرد ویک انگشتر الماس به انگشت کوچکش .

    چمدان بزرگی به همراه داشت که اسباب کارش بود.

    به دوستم گفتم :

    می بینی  با پولهای من این لباسهارا پوشیده وخودش را آراسته

    حال با پررویی تمام جلویم ایستاده  است ، رنج آور است ، نه ؟

     

    رفته وخودش ر ا به بهای نازلی فروخته ، در ازای هیچ وبا بد نام ترین

    وبدبخت ترین زنها همخانه وهم خوابه میشود.

     

    او به چابکی  وسرعتی که  از سن وسال او بعید بود خودش را جلوی

    پنجره رساند وگفت ، به ، به ، عجب خانه باصفایی است !!!

     

    حال که نگاهش میکردم حالم بهم میخورد  ، قبلا دراو چه چیزی بود

    وچه چیزی جلب توجه مرا کرد ؟ هیچ ! یک آدمک معمولی؛ خیلی

    معمولی که با هوچی گری و پا اندازی خودش را به بالا کشانده بود

    روزیکه اورا دیدم  یکروز صبح سرد زمستانی بود  وحال که اورا پس

    میراندم یک شب گرم تابستان .

     

    چشمان هیز وپر تمنایش  بسوی زنان ودختران  جوان دوخته شده بود

    دوستم گفت :

    لابد دنبال  نسخه جوان میگردد.

    گفتم همینطور است  اما آنچنان بو گرفته  که گمان نکنم  حتی یک سگ

    ماده هم بطرف او بیا ید .

    ……..

     از یادداشتهای روزانه / سال دوهزارو چهار

     

     

     

     

  • ژرژ ساند

    ژرژ ساند

     

    در قسمت پیشین وزندگی فردریک شوپن ، باچهره زنی آشنا شدیم بنام ژرژ ساند زنی

    پر شور وقوی که روی کاغذ های خود خم شده  وباکلمات پر شوری مینوشت:

     

    زندگی چه شیرین است ، چه خوب ودوست داشتنی است ،زندگی با وجود

    غضه ها وشوهرداری  با وجود دردهای جانگداز ، لبریز از شورومستی

    است ، دوست داشتن ودوست داشته شدن چه خوشبختی است ، خوشبختی

    آسمانی .

    ” معلوم میشود که شوهر داری هم جز غصه های بزرگ محسوب میشود ” ! ؟

     

    در تمام مدت زندگی این زن ؛ جسم وجان ودستهای  او هیچگاه بیکار نبودند ، او

    زنی کوتاه قد ؛ ودرشت بود ، طبعی حریص وبا وضع عجیبی تن وجانش برای هر

    گونه افراطی آماده بود.

     این زن کوچک  بسیار قوی  واز هیچ چیز واهمه نداشت با همه مشکلات مواجه

    میشد دلی قوی وسری پر شور داشت  ودر کمال قدرت  به عیش و خوشگذرانی

    اوقات خویش را میگذراند ، هیچکس براو غالب نشده بود با وجود دردهای جانگداز

    وغم و غصه هاییکه از دست شوهر دهاتی وطماع خویش کشیده بود اما برای خوشبختی

    راه دیگری پیدا کرده بود .

    نسب او از طرف پدری به ” مارشال ویکنت دو سا کس “ واز طرف مادر به یک

    زنی از طبقه سوم میرسید  او نوه مارشال بود.

    او خوشبختی را درعشق وشهرت میدانست وخوب این هردو برای هر آدم پر توقعی نیز

    اقناع کننده است  ، او در سن بیست وهفت سالگی اولین کتاب خودرا نوشت واولین عشق

    خودرا نیز یافت در سن سی سالگی میتوانست مانند پدر بزرگش بگوید :

    زندگی خواب وخیالی بیش نیست ، رویاهای من کوتاه  ولی زیبا بودند “

    نام اصلیش  “آررو دو وان “بود واولین معشوق او ژول ساندو نام داشت که او نام

    ادبی ژرژ ساند را از معشوق اقتباس کرد واز دولت سر او به راز عشق آزاد وآسمانی

    پی برد  ودر باره آن عقایدی پیدا کرد وصاحبنظر شد .

    اما این عشق چندان پایدار  نماند واو با آنکه از شدت نا امیدی وآنهمه فریب داشت ازپای

    میافتاد به مبارزه برخاست  واز آن ببعد زیر هیچ نوع یوغ وسلطه ای نرفت .خودرااز

    قید کوچکترین فشاری آزاد میساخت .

    او برای شکست ونا اامیدی خود  از عشق اولیه فورا درصدد معا لجه برآمد وبعنوان دارو

    ومسکن  ( مریمه) را که چیزی از عشق وشور نمیفهمید انتخاب نمود ؛ مردیکه نه اورا

    دوست داشت ونه میتوانست اورا به درستی بفهمد.

    او احتیاج به مرد وآقایی داشت که حاکم افکار او و خادم جسمش باشد .

    این زن متفکر همیشه به دنبال گمشده اش بود.

     

    ژرژ ساند علاوه بر آنکه بفکر دردهای خود بود از رنجهای عمومی ودردهای بشر نیز

    درد میکشیدوخاطرش را مشغول میداشت وچه بسا برای آنکه دیگران را درک کند خودرا

    فراموش میکرد .

    او به تربیت جان وروح خود پرد اخت  وافکارش روز به روز پخته تر میشد در کتاب اول

    او “ للیا ” عمیق ترین ناله هایی که این زن از ته دل بر میکشید به گوش میرسد :

    از هزاران سال قبل در این فضای لا یتناهی  فریاد کشیدم ” حقیقت ، حقیقت “

    از ده هزار سال قبل ، لایتناهی  بمن جواب داد  ” هوس ، هوس ” .

     سالها بعد شبی در خانه دوستی میهمان بود در کنارش سر میز شام جوان بیست وسه ساله ی

    با اندامی ظریف ودستهای زیبایی که بیشتر به دستهای اعیان ونجبا شباهت داشت با

    چشمان بدون مژه خود با نگاه نخوت انگیزی که به سایرین میانداخت وبه همه بی

    اعتنا و جمعیت واجتماع برایش بی تفاوت بودند ، آشنا شد ، آن مرد آهسته در گوش

    بانوساند گفت : مرا اینگونه نبینید ، من آرام نیستم ومردی افراطیم !او طبقه

    کارگررا مسخره میکرد وبه طبقه حاکم حمله مینمود و میگفت :

    برای من طرز پوشیدن  چکمه ناپلئون  بیشتراز سیاست اروپا ارزش دارد

    این جوان از خود راضی  کسی به غیر از  ” ویکنت آلفرد دوموسه ”  نبود .

     

    فردای آنروز  ژرژ ساند  در پشت کتاب خود نوشت :

    به رفیقم  آقای آلفرد  بر روی جلد دوم  ذکر کرد به :عالیجناب ویکنت آلفرد دوموسه

    با تقدیم اظهار بندگی واحترام ! از طرف خدمتگذار فدا کارش ژرژ ساند .؟ !

    داستان این عشق طولانی است  وژرژ ساند در نامه هاییکه برای دوستش مینوشت به ذکر

     جزییات میپرداخت  آنها به ونیز رفتند ودر آنجا از شدت افراط در خوش گذرانیها ورنج

    دادن یکدیگر هر دوخسته شدند ، ژرژ بکار پرداخت والفرد دوموسه در بستر بیماری افتاد

    ودر همین بین فرشته نجات آنها بصورت یک دکتر زیبا وخوش قد وبالا بر آنها ظاهر شد

    وبه مداوای موسه پرداخت وترمیم دل مجروح بانو ساند .

    موسه به فرانسه برگشت وآن دو عاشق ومعشوق را تنها گذاشت تنها در یک نامه ایکه برای

    ژرژ ساند نوشت اظهار داشت :

    ژرژ بیچاره ، بیچاره زن ، توخودت را معشوق من میدانستی درحالیکه مادرم

    بودی !!! .

    این خصلت در وجود این زن بود که مادرهمه باشد  او همیشه طالب آن بود که فرزندی

    داشته باشد واز او حمایت کند با آنکه از همسرش دو فرزندیکی پسر بنام موریس که بی

    نهایت اورا لوس بار آورده وعاشقانه اورا میپرستید ودیگر ی دختری   بنام سولانژ داشت.

    وهنگامیکه معشوقی میگرفت سخت فداکار میشد  او اگر تنها بود مینوشت :

    آرزو دارم برای کسی رنج ببرم واز او حمایت کنم .

    آرزوی او برآورده شد وشبی که باتفاق فرانتز لیست ومعشوقه اش در ( نوها ن) خانه

    ییلاقی ژرژ ساند بودند ،  فردریک شوپن باتفاق دوستی به آنجا آمدند این جوان لاغر

     رنگ پریده ولرزان به فوریت درقلب این زن پروشور جای گرفت وشوپن در راه برگشت

    به دوستش  اظهار داشت :

    چه زن نفرت انگیزی است ، آیا واقعا او یک زن است ؟ من تردید دارم

    وهمین زن نفرت انگیر به مدت هشت سال در کنار شوپن ماند وباعث شد که ا و خالق آثار

    بینظیری گردد.

    این زن مرد نما که اصرار عجیبی داشت به هیبت مردان در بیاید ولباس مردانه میپوشید

    نقش زن را بکی کنار گذاشته بود روزی برای دوستش نوشت :

    در حال حاضر مردی را دوست دارم که از من ضعیفت تر است در چنین معامله ی

    همیشه  زنی که روحی بلند وعالی دارد به یاس وناکامی دچار میشود زن باید

    همیشه مردی را دوست بدارد که از او بالاتر است  ویا بطوری خوب فریب خورده

    باشد  که خیا ل کند  مردی راکه دوست دارد واقعا براو برتری دارد.

    باهمه این احوال شوپن وژرژ وسولانژ وموریس  یک واحد خانوادگی را ترتیب دادند واکثر اوقات

    از محله پیگال به نوهان خانه ییلاقی ژرژ سا ند میرفتند .شوپن در جوانی ودر سرزمین خودش

    لهستان قبلا عاشق دختری بنام ( ماری ) بود که این عشق به ناکامی انجامید سایه این عشق

    بر فراز آسمان این دو موجود بدبخت همیشه در نوسان بود  ژرژ ساند در نامه ای نوشت :من نمیخواهم  هیچکس را از هیچکس بدزدم مگر اسیران را از زندانبانان وقربا نیان رااز دژخیمان

    وبالاخره لهستان را از روسیه  واگر هنوز آن عشق پابرجا ست من کنار میروم

    این زن باکمال ووالا  همیشه اعتقاد داشت  که :

    عشق و وفاداری  وقتی از دل بر نخیزد  وآنچه را که دهان میگوید آنرا انکار کند

    پستی ودنائت ویا جنایت است  همه چیز را میتوان از مرد توقع داشت بجزآنکه

    دنائت پیشه وخیا نتکار باشد .

    وسرانجام این دوموجود روز ی احساس کردند که دیگر راهی برای ادامه زندگیشان نیست

    شوپن آشکارا رو به نابودی میرفت  سردی زمستان  برنشیت مزمن خستگی اعصاب بر

    کسالت او افزود ومتاسفانه عشقی هم درمیان نبود تا نجات بخش جان او باشد وهردو به

    احساسات خانوادگی روی آوردند ؛ شوپن برای مادر وخواهرش لویزا نامه نوشت وگفت

    سخت دلتنگ آنها ست وهرچه زودتر به پاریس بیایند  ودر نامه اش ذکر کرد “

        درختان سرو هم گاهی هوسی دارند

    وژرژ ساند به نوهان برگشت تا سولانژ را شوهر بدهد وموریس عزیز دردانه اش را به سفر

    بفرستد.

    ………………….

     

    نامه های ژرژ ساند به ” آلبرت گرزیمالا “

    تنظیم شده در تاریخ5/10/08

    ثریا. اسپانیا

     

     

     

     

     

  • شوپن وزندگی او

    شوپن و زندگی او

     

    میگویند هیچگاه نباید درگذشته زندگی کرد، چون گذشته محدود است و آینده نامحدود

    وبی آنتها و…البته نامعلوم،

    گذشته ها آنچنان زیبا و رویایی بودند که نمیتوان به سادگی از کنار آنها گذشت

    من خیال ندارم همه زندگی (فردیک شوپن) را دراینجا بیاورم چرا که ماخذ های زیادی

    در دست ندارم تنها چند جزوه که درسالهای هزار و نهصد و هشتاد وسه  به شرح زندگی

    موسیقی دانان بزرگ پرداخته و در لندن به چاپ رسیده بود یک قسمت آنهم مربوط به

    زندگی فردیک شوپن اختصاص داشت، از آن گذشته چون شوپن ومعشوقه نویسنده اش

    (ژرژ ساند) به مدت چند ماه در جزیره (مایورکا) بسر برده وهر دو از شدت غم

    وغصه و تنهایی نزدیک به مرگ بودند مرا برآن داشت که زندگی ا ورا به روی صفحه

    بیاورم بخصوص که امروز همان صومعه والد موزا در جزیره مایورکا به قدرت روح

    همین دوهنرمند، نامی گرفته و آن صومعه متروک و نمناک به شکل بسیار دلپذیری

    برای دیدار توریستها وعاشقان شوپن تزیین ودکور شده است حتی به روایتی پیانوی

    خود شوپن در آنجاست که در راستی آن باید شک کرد.

     

    شوپن در قرنی به دنیا آمد که طبیعت اینهمه لئیم نبود و خساست بخرج نمیداد درقرنی

    که غولهای بزرگی زندگی میکردند، مانند مولیر، لافونتن، کورنی، راسین و نقاشان

    چیره دستی نیز در قرون قبل از آن به دنیا آمدند.

     

    در آن زمان هنوز بتهوون  مشغول سرودن تصنیفها  و تنظیم سنفونیهایش بود.

    گوته زنده بود، بایرن اولین اشعارش را سرود، شلی طرح اولین سروده خود را میریخت

    بالزاک، ویکتور هوگو و بر لیوز  بر روی نیمکتهای  مدرسه جای داشتند.

    در ساعت شش بعد ازظهر  بیست ودوم ماه فوریه هزار و هشتصد و ده دریک خانه محقر روستایی بنام (زولا روزولاو) لهستان،  فردریک فرانسوا شوپن به دنیا آمد.

     

    شوپن در میان نوای موسیقی به دنیا آمد چون در آن لحظه در محله آنها عروسی بود و

    روستاییان مشغول نواختن موزیک وسرنا بودند.

    شوپن تا بیست سالگی در هما ن سرزمین اجدایش زیست و زیر نظر اساتید بزرگ

    موسیقی را فرا گرفت وسپس راهی پراگ شد واز آنجا آلمان رفت.

     

    امروز ما شاهد  تغیرات زیادی  در موسیقی کلاسیک میباشم، آن وسایل زیبا آفرینی

    مانند: هارپ ، وترومولو  که سالهای طولانی دلهای عاشقان موسیقی را تسخیر میکرد از ارکستر جدا ساخته وبجایش طبل و ساکسیفون افسانه ساز شده اند  هرچند که در قالب وزن های گذشته فروبروند.  امروز دیگر زشت و زیبا، موزون و ناموزون  وجود ندارد.

    نقد زیبایی درکار نیست، انسان امروزی  عمر خود را میگذراند  اما چیزی که مربوط به جان وجهان اندیشه اوست از خود بجای نمیگذارد.

     امروز در عصری  زندگی میکنیم  که با توسعه علوم راهی برای یافتن و پیداکردن وباورکردن وجود ندارد  یا باید همه چیز را پذیرفت و باورکرد و یا هیچ چیز وهیچ کس را نپذیرفته و چیزی را عزیز نشمارد و یا دوست نداشته باشد و سر انجا م باید مانند کودکی  ساده دل همه چیز را باورکنیم

    امروز صدای صوت کارخانه ها وبوق اتومبیلها صوت تازه ای ساخته اند اما بر موسیقی ما چیزی اضافه نشده  و بر توده احساسات و روشن ضمیری و صفای باطن  ما چیزی اضافه نگردیده است.

    باید به آنها راضی باشیم واز آنها خشنود و به تمدن تازه احترام بگذاریم !!!!

     

    شوپن کمتر چیزی از خود وزندگیش بجای گذاشته  او یادداشتهای خودرا بصورت اختصار در یک دفتر چه جیبی  مینوشت وامروز اثری از آنها نیست وکسی آنها راجمع آوری نکرده است چه بسا

    برای کسی ارزشی نداشته ویا برعکس ممکن بود که پرده از راز دیگران برداشته شود.

    تنها یک داستان تاریخی نشان میدهد زمانیکه ( الکساندر دوما پسر)  در یک سفر عاشقانه بهاری در سال هزارو هشتصد و پنجاه ویک  به لهستان کرد  بطور تصادفی مجموعه نامه های عاشقانه (ژرژ ساند)  را میباید آنها را میخواند وسپس در آتش بخاری میسوزاند؟! 

     

    در آتش سوزی دیگری در خانه مسکونی خواهر شوپن نیز آنچه اشیائ نفیس وگرانبها از شوپن بجای مانده بود از بین میرود.

    تنها یک کتاب کامل در باره زندگی شوپن  توسط (ف .فنیکس) در لندن منیشر گردید جزوه های زیادی نیز در باره این هنر مند نابغه و رنجدیده  انتشار یافت که ماخذ من همین جزوه هاست.

     

    شوپن  نابغه بینظیری بود اما همیشه مغموم  وبرخلاف  درخشندگی و چابکسری فرانتز لیست او ملایم جلوه میکرد  و یا در خود فرو میرفت، یکی در شور وشوق افتخار ودیگری در انزوا.

    او همیشه  سر در درون خود داشت و باستثنای یکی دوسفر مسافرت چندانی نکرد وبا دنیای خارج ارتباطی نداشت همه چیز در او بی تاثیر و کم نفوذ بود، تنها شعر و موسیقی  باو امید میداد و بر ناکامیها و رنجهایش مرحمی بود.

    او از عشق و دوستی آنچنان که باید بهره ای نگرفت  وناگزیر این هنر مند نابغه و رنجور تنها بین خطوط و به صفحه آبنوس پیانوی خود دیده میدوخت  وخود را درآنجا میدید.

     

    او میگفت: پیانو شگفت انگیز سازی است  وساز عجیبی است  زیرا به تنهایی خود یک ارکستر است بلکه از ارکستر هم بالاتر؛ پیانوروح است وجان.

    و تنها سازی بود که شوپن با آن آشنایی پیدا کرد  اگر فرانتز لیست  برای درک لذت از شادیها و لحظات زندگی بما درس گستاخی ودلیری میدهد، بما اعتماد میبخشد، شوپن نیز میتواند بهترین یار و مصاحب ما باشد.

    زندگی شوپن زندگی  سایه اضطرابها و پریشانیها وناله ای است که از خلوتگاه جان برمیخیزد.

    روح شوپن پاکیزه ترین  حال عشق را که هیچگاه نمیتوان برزبان آورد برای همیشه برای ما توصیف میکند.

     

    شوپن روح وجانش در گرو وطنش  لهستان بود، یاد وطن سراپای اورا به لرزه در میاورد، درآن زمانیکه  شوپن به دنیا آمد گویی طبیعت خاموش بود.

     

    هنگامیکه لهستان به دست روسها  افتاد شوپن سخت غمگین شد  و(اتود دو مینور نمره دو اپوس ده) راساخت که نام آن ( رولوسیون) است!! سپس در دفترچه جیبی خود نوشت:

    مسکو دارد بر عالم حاکم میشود، آه خداوندا  تو کجایی؟ آیا تو هستی وانتقام نمیگیری؟

    از اینهمه کشتار سیر نشده ای؟ آه خداوندا  شاید بالاخره تو هم یک روس هستی؟!

    این هنر مند تبعید شده و دور افتاده از وطن  خیال میکرد که میتواند نواهایش را بر فراز سرحدات کشورهای مختلف  به پرواز درآورد  وسپس به لهستان برساند.( درآن زمان اینترنت نبود !!!)

    همچمو آتش مقدس عشق برای کشورش ارمغانی بفرستد.

     

    او برای خلاصی از دردها و رنجها یش عازم  سفر به لندن شد اما سر راهش سری هم به پاریس زد که تا آخرین روزهای عمرش درهمان شهر ماند.

    هنگامیکه وارد پاریس شد  درشکه چی که پاریس را بهتراز هر کسی میشناخت او را به میان مردمی با لباسها رنگارنگ برد، هریک از احزاب سیاسی  باغرور تمام لباس مخصوص خود را نشان میداد

    دانشجویان طب  فرانسه  از ریش وکراواتشان شناخته میشدند، طرفداران شارل نیم تنه سبز و جمهموریخواهان جلیقه قرمز  وطرفداران سن سیمون  جلیقۀ آبی  به تن داشتند آرتیستها به سبک رافایل لباس پوشیده موهایشان بلند و کلاه بزرگ لبه پهنی بر سر گذاشته بودند، عده این هم به سبک مردمان

    قرون وسطی  درآمده وزنان جوان  لباسهای پسرانه پوشیده و بصورت تفنگداران

    و یا شکارچیان درامده بودند.

     

    در این میان فریاد روزنامه فروشها بلند بود که با جزوه هایی دردست برای (کتاب

    هنر عشق بازی  و راز نگهداری عشق) و معاشقا ت کشیشان تبلیغ میکردند.!!!!!!

    فردریک جوان  اهل اینهمه  غوغا وآشوب نبود بنا براین دلش گرفت ناگهان متوجه شد که عده ای جوان در یک خط پشت سرهم حرکت کرده  وفریاد میزند :

    زنده باد  لهستان  وزنده باد ژنرال رامورینو ایتال یایی که میخواهد برادران لهستانی ما را از زیر یوغ ستم وچکمه های روسی بیرون بکشد.

     

    آنچه مسلم است شوپن جوان  اهل سیاست نبود  او فقط به موسیقی میپرداخت وهمیشه به پیانوی خود پناه میبرد و درآنجا به تفکر میپرداخت او اکثر شبهای را یا دراپرا و یا سالنهای کنسرت میگذراند

    او در فرانسه ماندگار شد آثار زیادی از خود بیادگار گذاشت با بزرگانی چون  فرانتز لیست  و برلیوز دوست شد به غیر از یک مدت کوتا که مزه زندگی خوب وتجمل را چشید اکثر اوقات با بی پولی سر وکار داشت ناشرین فرانسوی میخواستند آثار پرارزش اورا به هیچ بخرند .

    با نویسنده نامی خانم (ژرژ ساند) آشنا شد و سالها با عشق ودرد ورنج در کنار هم بودند خانم ساند زنی بود که میل داشت مانند مردان زندگی کند سیگار برگ میکشید و لباس مردانه میپوشید ودر عینحال احساس شدید مادری را درقلبش ذخیره کرده بو او دو فرزند  داشت که با شوپن رویهم سه فرزند

    میشدند؛ چند سالی از شوپن بزرگتر بود.

    داستان زندگی شوپن هم کوتاه وهم طولانی است که دراین صفحه کوچک نمیگنجد اوبیمار بود وار بیماری سل رنج میبرد اما لحظه ای از یاد وطنش غافل نمیماند، روزی که سومین اتود (می ماژور) خود را

    مینواخت  ناگهان  فریاد کشید:

    آه  وطنم  آه وطنم این جوان بیست وچهار ساله عشثقی شدید  به خاک وطنش داشت نام لهستان با دردیشدید وتیره و با عظمت درهم میامیخت  یاد وطن  دردش بیشتراز نوای دلکش معشوقی بود که اورا به نزد خود میخواند او از خاک وطنش الهام میگرفت  وسر انجام درسرزمین بیگانه جان داد او در صبح

    روز هفدهم ماه اکتبر هزار وهشتصد چهل و نه ساعت دو صبح زندگی را وداع گفت قبل از آن وصیت کرده بود گه قلب اورا از سینه اش بیرون آورده وبه به لهستان ببرند و به خاک وطنش بسپارند.

    شومان از مرگ او بسیار غمگین شد  سیزده روز طول کشید تا تشریفات بخاک سپردن  او که بر خلاف زندگیش با جلال و شکوه برگذارشود ؛ آماده گردد.

    در آخرین لحظات عمرش باو مدال ( لژیون دونور) دادند آن روز هوا صاف وابرها کمتر بودند

    عده زیادی اورا تا گورستان پرلاشز بدرقه کردند واو را درآنجا بخاک سپردند.

    امروز قلب او در کلیسای سنت کروا در ورشو زیارتگاه عاشقان وطرفداران او و موسیقی او که با رنج درد توام بود، میباشد.

     

    …………………..

    تقدیم به پسرم : مهران

     

    ثریا . اسپانیا

    29/9/08

  • سرزمین ناشناس

    سرزمین ناشناس

     

    در سرزمین ناشناسان؛ آنقدر ماندم

    کز من کسی باچهره دیگر پدید آمد

    پیرانه سر دیدم که سیمای جوانم را

    آیینه هرگز روبرو بامن نخواهد کرد

    ” نادر نادرپور “

      سرزمینی که درآن زندگی میکنم ؛ یک ساحل آفتابی است که شیطان را پنهانی در خود

    جای داده است .

    یک ساحل سپید عاج مانند ، درکنار دریای آرام ” مدیترانه” !

    شهری مملو از آدمهای گوناگون ؛ با رنگهای مختلف؟ .سر زمین خون وشراب وعشق ونان

    وماتادورهای نوجوان وتازه بالغ شده ، سرزمین گاوهای وحشی وجشنهای دائمی ؛ شهر مذهب

    و نژاد پرستی .

    شهری که مردمش هرروز بتو سلام میگویند  وزندگی ترا زیر ذره بین گذاشته با کنجکاوی به

    آن مینگرند ، اما هیچگاه  پنجره شان به روی تو باز نمیشود ، هیچ دری به روی تو گشاده

    نیست وهیچ دستی به کمک تو نمیاید .

    شهری که هر روز آنرا روی نقشه جغرافیای هواشناسی می بینی  با پرچمی که همیشه دراهتزاز

    است .

    کوچه های بد بو، سوپرهای زنجیره ای  ، انبارهای انباشته از کالاهای وا مانده .

    سرزمین روسپیان  وارداتی ، قمارخانه ها ، وروسیپی خانه های رسمی ، سرزمین تنبلی ؛ بیعاری

    استراحت ، خوشی وخوشگذرانی و خواب درمیان هیاهو .

    سر زمین کاپ های طلایی وجایزه های اهدایی.

    آفتاب داغ  وسیلاب های ناگهانی ، کوچه های بمب گذاری شده ؛ سبزی فروشیهای سنتی وقصابی

    سرزمینی که اگر صد سال درآنجا بمانی  باز هنوز  مانند باد بادکی هستی که بچه ای آنرا به هوا

    برده ودر لابلای سیم برق گیر کرده ، میان زمین وآسمان به همراه باد  تکان میخوری.

    سرزمینی که ساکنین آن رفتارشان باهوا تغییر میکند ومانند دریا گاهی کف به دهان دارند وگاه آرام

    ومهربان.

    سر زمینی که هیچگاه متعلق بتو نخواهد بود  وپاهایت همیشه لرزان وسست روی زمین است ؛ اگر

    چه زمین را خریده باشی .

    سر زمین آزا دی ودموکراسی  با بناهای قدیمی وقصرهای کهنسال ودرختان سرو  سر بفلک کشیده

    وخانه های اعیانی وقفس هایی که برای مرغان مهاجر ساخته میشود.

    سر زمین رقص وآواز  وگوشت خوک نمک سود  که به سراسر جهان صادر میشود.

    سرزمین ( لورکا ، دالی ، پیکا سو) سر زمین شعر وادب ، موسیقی و اپرا وهنر نقاشی ومجسمه سازی

    که از این نعمت ها تنها عده معدودی اسنفاده میکنند ، سرزمین کلیساهای بزرگ ونمازخانه ها

    دشتهای وسیع زیر تاکستانهای انگور ودرختان زیتون وباغهای بزرگ درختان نارنج وپرتغال و….

    سر زمین پدر خوانده ها  ؛ سر زمین ( دوشاخه)  ویک پریز قوی  که بتوانی از راه آن وارد تونل

    بزرگ بشوی !! .

    سرزمینی با یک تابستان داغ وطولانی ویک زمستان سرد وکوتاه وبهار تنها یکروز خودرا نشان میدهد

    وپاییز ؟ شاید درآنسوی تپه ها با برگهای زرد وطلاییش بتواند خودنمایی کند .

    وگاهی نیز فصلها جای خود را به یکدیگر می دهند .

    تنها درسرزمین من است که فصلها به موقع فرا میرسند ،پاهای انسان تنها در سر زمین خودش محکم و

    استوار است ، سخنان ما دراین سرزمین ها همانند سکه هایی است که از رواج افتاده وخریداری ندارد .

    …………

    ثریا /اسپانیا

    اکتبر 2008-09-26

     

     

     

     

     

     

  • دفترچه سپید

    دفترچه سپید

     

    شعر های من باکره نیستند

    همه آنها رادیده اند!!

    من شعرهایم را مانند پرمرغان

    سپیدی ؛ در لابلای دفتر چه سپید تری

    در لابلای کتابهای کودکانم ؛ میگذارم

    تا د روشنایی روز

    وسیاهی شب

    تنهایی شان را گم کنند

    من شعرهایم را بر روی کاغذ سپیدی

    پخش میکنم

    وآنها را درلابلای کتابهای آنها

    میگذارم

    تا روزی ؛ در مزرعه ای سرسبز

    وتازه سیر کنند

    آنها زبان مرا میفهمند

    آنها آرام ؛ درکنار یک آبشار

    مینشیند

    و…

    به شعرهایم چشم میدوزند

    آنها مرا خواهند دید

    …..

    آن شهرو آن محله ای که من

    زاده شدم

    مرده است

    چه درد آور است

    کوچه ها هم میمرند

    محله ها هم نابود میشوند

    شهر ها ؛سرزمینها

    پس چه میماند؟

    کویری ساکت

    یا برکه ای آرام ؟

    بجای من ! بجای تو ؛ بجای ما !؟

    امروز میان دری ویران

    درمانده ایستاده ام

    بانتظار فرصتی هستم

    تا دوباره کشتزارم را

    آبیاری کنم

    و درباغچه هایم گل بکارم .    دوشنبه  ثریا اسپانیا

     

     

  • چه میشد گر

    چه میشد گر…..

     

    هیچ حسرتی ؛ با آهی پیوند نمیخورد

    اگر …

    من زاده پیامبر بودم !

    در عصر هجر ؛ درمیان سنگها ودشت

    سوزانی زاده میشدم

    تیرک ها وبه همرا ه چادر

    خانه آبادم بود

    چه میشد اگر …

    از ملائک بودم

    در آسمان جای فرشتگان

    نشسته بودم ؛ باشیپوری دردهان

    وندا درمیدادم

    که ای به هفت اقلیم سفر کرده ها

    یاد آورید

    شبانی را که با پیشانی خونین خود

    با سکوت خویش ؛ سرنوشت را پذیرفت

    گر از ملائک بودم

    بسوی کوه قاف سفر میکردم

    مرغ افسانه ی را فرامیخواندم

    تا برساکنان حریم حرم زمین

    به جانیان؛ حاکمان ظالم

    شحنه های دزد

    که با فاسقان خود درست دردست یکدیگر

    به همراه تسبیح زهد وریا !!

    به دور سرزمین افسانه ای میگردند

    و…..

    دنیا را طلب میکنند

    فرود آید

    گر از ……

    دیگر آه با حسرت گره نمیخورد

     

    ثریا /اسپانیا سمان جای فرشتگان را میگرفتم

    با شیپوری دردهان

    ندا درمیدام که ….

    ای به هفت اقلیم دنیا سفر کردهخ