Category: General

  • سرود من … همه عشق است

    میخواستم به پای تو ، تقدیم جان کنم

    بختم چنین نخواست که کاری چنان کنم

    چون ساغر بلور شکستم به خاره سنگ

    تا در تو از اسف ، اثری امتحان کنم……سیمین بهبهانی

    ………………………….

    عطشی غیر قابل تصور برای نوشتن دارم عطشی که فرو

    نشستنی نیست  ، درونم کیفم همیشه چند قلم وخودکار ودفترچه

    وجود دارد وکلکسیون قلم !! دارم چیزی در درونم پر وخالی

    میشود که قابل تفسیر نیست احساس میکنم بنوعی باید جلوی این

    حال را بگیرم وگرنه خفه میشوم میل ندارم که کلمه ای بنویسم تا

    تمامی یک محصول را بسوزاند و مانند یک کبریت درمیان خرمنی

    شعله بیفکند ، سعی میکنم تا آنجا که میسر است خودرا از گفتگوها

    دورنگاه دارم وتنها تماشاچی باشم اما انسان خلق نشده که تک زیست

    باشد باید مراوده داشت وباید باهمه مهربان بود باید نشست وتماشا کرد

    اگر مردی به زنش وفادار نیست  باید سکوت نمود حقیقت آنکه من

    چندان آمادگی برای اینگونه تفکر ها ندارم درهرچیزی خواستار ذات

    آن هستم وخیال میکنم شاید به همین گونه میتوانم براسرار جهان دست

    یابم ! .

    احساس میکنم که بهترین جمله هارا درتنهایی میسازم چیزهایی را که

    میخوانم چندان بر دلم نمینشینند نهایت آنکه لبخندی برلبانم نقش میبندد

    وزود فراموش میکنم نمیتوانم انگشتم را مستقیم روی یک دکمه مشخص

    بگذارم وفشار دهم ، گاهی میان کتابهایم به دنبال یک جمله میگردم که

    فراموش کرده ام درون جیبم پراز یادداشتهایی است که روزی درجایی

    آنهارا نت نویسی کرده ام  خیلی داستان نوشته ام اما سر انجام همه

    باز خودم را درمیان قصه ها میبینم گویی هیچکس دیگر دراین قصه ها

    جایی ندارد آدمها ی قصه هایم مرده اند واز مرده ها نمیشود نام برد.

    گاهی جمله هایی را از میان کتابهایی که میخوانم برمیدارم تا درباره آن

    داستانی بنویسم ، اما همه قصه ها گفته شده اند وهمه داستانها تمام شده

    خوب دست کم میتوانم بخودم راست بگویم وبا این دنیای مهمل  وسبک

    بسازم وبا مردمش کنار بیایم با آدمهایی که ساعتهای براق طلائیشان ابدا

    با حرکت ورفتارشان یکسان نیست وزینتهای رنگ ووارنگشان نشان آن

    است که تنها یک چوب رختی حامل این اشیاء میباشند وسپس با خنده

    من همه گریزان میشوند وزوزه کشان از کنارم میگذرند،

    خوب زیاد خواند ن هم چندان خوش آیند نیست مگر میخواهم چکاره بشوم ؟ …

    یک دانش پژوه وبه همراه سایر دانشمندان ! به بالای تپه های یونان

    بروم ودریکی از ویلاهای سرخ رنگ  آنجا منز ل کنم  ومانند کرم به

    میان جمجه سفوکلس ویا اوبری پیروس یا فلکوس یا افلاطون بخزم

    ویا نامم زنی بلند اندیشه باشد ؟!….

    نه با ین چیزها ابدا احتیاجی ندارم تنها درحال حاضر از آنچه بر ما

    گذشته ومیگذرد مینویسم …. اگر بگذارند.

    ………ثریا /.اسپانیا . پنجشنبه

     

  • مسافری با یک سبد سبز

    از زمانیکه پیکر تودر این جایگاه متعلق به فرعون خوابیده ، اتفاقات

    بیشماری روی داد ، رهبران همگی ماداالعمر بر کشورها ، حاکمند

    آدمهای تازه ای پای بعرضه دنیا گذاشته اند بردگان کاخ نشین شده اند

    بسیاری از سر زمینهای قدیمی رو به ویرانیند ، آدمهای بزرگی در

    آغوش خاک آرمیده اند ، با همه اینها ، تو از سکوت خارج نمیشوی

    سوگند تو شکسته شد ، هدف وآرمان تو گم شد ، آیا میشود که نقاب

    از راز های نهانی برداری ؟ وما را آگاه کنی ؟ آیا هنوز قلبت میطپد؟

    آیا دلت بر چهره های سوخته وجانهای آتش گرفته میسوزد ؟ آیا هنوز

    هم میگریی ؟ آیا شده گاهی از خوابگاهت بیرون بیایی وببینی که :

    مردکی مرشد شده ، پسرکی فرمانروا  آش شورا در دیگ خبرگان

    میجوشد وحکم صادر میکند ، دین مرده ، ایمان برباد رفته ، خزانه

    خالی مردم شریف درمعرض هتاکی، وطن در معرض نابودی…..

    یک سبد سبز درانتظار یک میراث سه هزار ساله .

    زندانها انباشه از زنان ، مردان وکودکان ، ملتی ستم دیده ودست بسته

    در حقارتها وا سارت ، شکمها باد کرده یا ازگرسنگی یا از انباشته

    شدن گوشتهای لذیذ وارادتی ، زنانی که تو آزاد کردی اولین قربانی

    جوانان دومین قربانی ، زبانها بریده وسر ها بردار ، قربانگاها پنهان

    وسیه فام ترین وتاریکترین دوران تاریخ یک ملت .

    آیا گاهی توانسته ای سر ی به آنهائیکه دوست داشتی بزنی ؟ کسانیکه

    به دنبال تو رفتند  ویا همگی بانتظار روز رستاخیز درجایگاه خود

    خوابیده اید ؟

    سالها میگذرد که توخاموشی ، تو زبان د اشتی ، خوب حرف میزدی

    بگذار یکبار دیگر صدای ترا بشنوم  بگذار یکبار دیگر ترا ببینم ،

    نه همانند یک شکل موهوم ویک مخلوق محروم بلکه با گوشت و

    پوست واستخوان وهمه علائم زندگی ، برگرد ، برگرد ، تنها یکبار

    دیگر برگرد.

    دیگر دلیران سرودی را تکرار نمیکنند قلب آدمها از حرکت باز

    ایستاده ودهان شعر وموسیقی بسته شده است سواحل سر زمین ما

    گم شد ،  از روزیکه تو آنجا آرمیده ای.

    ………ثریا .اسپانیا

  • گشته ایم ، یافت می نشود

    در  پشت شب تاریک ؛ دستهای خودرا مخفی نگاه داشته اند

    چه یاس آور است این حقیقت دردناک

    حال چگونه اندیشه هایم را بگشایم؟

    در زمینی که میبینم ، زنده های امروزی

    مرده های فردایند

    تفاله ها ی ریخته شده از یک حجم بی عفتی

    قلبم در کینه های مخدوش زمان گم شد

    کسی به خطوط شیشه ای قلبم دست برد

    واعتبار نازک آنرا شکست

    کسیکه ( اعتیاد) داشت به خوردن کپسولهای مسکن

    او روح خودش را گم کرده بود

    وروح را نمیشناخت

    خود دریک جزیره تاریک ، در ظلمات تبعید

    شده بود یک تبعید ابدی

    ……..

    حال صبورانه  ، بر  تنه بزرگ  یک درخت

    تکیه داده ام

    ویاد آن افیونی  را فراموش کردم

    آن عارف ، سالک  بلند اندیشه

    دیگر درانتظار ظهور انسان دیگر ی، نیستم

    روزها را زیر قار قار کلاغان که روح را

    به ورطه نا امیدی میکشانند

    به شب میرسانم .

    ……….. …………………………..

    به دوستی گفتم : از این یکی دیگر توقع نداشتم !

    گفت : چرا نداشتی ؟

    اینهم مانند همه آنهائیکه میشناختی

    هنر ؛ نویسندگی ! شاعری ! را وسیله قرار داده اند

    تا خوب برگرده مردم سوار شوندوخوب بچرند

    مضراب ، آرشه ، میخ ، وسیخ خودرا آزاد گذاشته اند

    تا به خدمت هرکس که بیشتر بدهد  به همان سو بچرخانند

    تو چقدر ساده اندیشی ؟

    آنها با دژخیمان وآدمکشان هم کاسه وهم پیمانند

    در غیر اینصورت خودشان نابود میشوند ونمیتوانند اینگونه

    پروار شوند ، یک قدرت مافیایی نامر ئی از آنها حمایت

    میکند ، توقع خود را آز آنها کم کن وبه دنبال انسان خوب

    بگر د،

    گفتم : گشته ایم ما ، یافت می نشود.

    ………..ثریا اسپانیا ،

    ………….

     

  • وهم سبز سبز

    » نام برگرفته از شعر فروغ فرخزاد « تمام روز درآ ئینه گریه کردم

    ……………..

    دیگر سخنی از هم آغوشی گلها نیست

    سخن از هم آغوشی دوپیکر

    وسخن از خوشبختی گل سوسن

    باد همه را با خود برد ، حتا زندگی مارا

    دیگر سخن از عریان شدن نیست

    در رواق سیاه باید پوسید

    زیر سایه برگهای زرد شده وکهنه کتاب

    العلم ووالبلا ……وفتوای جنت ماب

    باید بی نفس بود ، ساکت بود

    نظام پرابهت ونماز آنرا نباید پریشان ساخت

    حقیقت را درمیان اوراق پوسیده وزردشده

    باید یافت نه در آئینه صافی ، نه در زلال روش آب

    ……….

    تمام روزرا گریه کردم

    خاطره ها جویده جویده

    درکنار حماسه ها وپوشیده از یک غرور شکسته

    در انتهای بن بست بی ایمانی ،نهال بیخودی را

    درجانم میکاشت

    باید بنشینم به تماشا ی عبور سگهای درنده

    اسم خودرا از آ ئینه پاک کردم

    آنرا به دست باد دادم

    بانتظار زمانی بودم که :

    دریچه های مهربانی باز شوند

    و….. بسته ماندند

    باید نشست  وبر جنازه ها گریست

    جنازه های زنده که راه میروند

    در عمودی وسپس به افقی ختم میشوند

    در امواج تاسف وشرم بالاو پائین میشوم

    و…هنوزم چشم بر پنجره های بسته دارم……

    …………..ثریا. اسپانیا .یکشنبه غمگین

  • سکون ، یا سکوت !

    روی صندلی افتاده ام وپاره های خاطره هارا میجوم ، یک نقاشی به

    دیوار اطاق  آویزان است  یک گل لاله بزرگ که گویی میخواهد از

    قاب جدا شده وخودرا رها سازد ، نقاشی مانند شعر نیست به صخره

    زنجیرها بسته نشده  اما همه چیز درآن نظم دارد ومرتب است .

    سکوت برمن سنگینی میکند به سر وصدای بیرون اعتنایی ندارم

    شکوهی ناشناتخته برمن سایه انداخته چیزی در درونم مدفون است

    مدتها سعی کردم آنرا بیرون بکشم ودر میان چنگالهایم نابودش کنم

    ونگذارم زاد ولد کند اما روی ذهنم خوابید ، نمیدانم شاید روزی

    برایم ثمر بخش باشد  پس از مدتها کشمکش شاید روزی توانستم دست

    روی آن بگذارم وا ستفاده اش کنم ، خطوط این نقاشی مرا قانع میکند

    که سرانجام منهم میتوانم یک تابلویی از نوشته هایم درست کنم .

    امروز نمیتوانم مشتم را گره کنم وباکسانیکه نمیدانم به کدام سو در

    حرکتند همراه وهمگام شوم گاهی جمله هایی به مقتضای ا وضاع

    میسازم اما علتی برا ی مبالغه ها نمیبنم .

    من با احساس طبیعی خودم ، بودن خودم واینکه چه بوده ام وچه هستم

    به راهم ادامه میدهم وبر این پندارم که باید هنر زیستن را یاد گرفت

    بدون آنکه فکر کنی چقدر دیگر میتوانی زنده بمانی به اطرافیانت

    آرامش ببخشی .

    عصر پائیز است درها وپنجره ها بازو بسته میشوند همچنانکه باز و

    بسته میشوند در میان آنها منظره هایی میبینم که گاهی مرا به گریه وا

    میدارداین منظره ها از این پنجره ها جدا نشدنی هستندودراین حال است

    که تنهایی ، بیکسی ، وکنار افتادگی ما بنظر میرسد، کنار افتادگی ما از

    یک نقطه ، شاید سزوار آنیم این یک حقیقت است ما سر خود را باینسو

    وآنسو میگردانیم روی یک اسب سکندری میخوریم وهنوز نمیدانیم در

    کدام جاده ویا کدام چاه سرنگون میشویم .

    رفته رفته گذشته ها از من بریده میشوند امروز درکنار زنان ومردانی

    دارم راه میروم که به آزادی از کنار پنجرها از شکاف درها وکوچه ها

    با ر احتی میگذرند ، آواز میخوانند ، پای میکوبند ، میرقصند ، چرا

    مانباید مانند آنها باشیم؟

    من دارم کم کم با آنها یکی میشوم اما برایم دردناک است نمیخواهم خود

    را رها کنم وهمه آنچیزهایی که جمع کرده ام به راحتی از دست بدهم ،

    درست است که احساس آرامش ،سکون وقدرت وچیرگی میکنم و

    بخیال خود روی یک زمین استوار ایستاده ام ، اما این زمین متعلق به

    دیگری است به حکم غریزه کامم را شیرین میکنم اما سبک وزنم  و

    احساس میکنم میخواهم همه این نعمتهارا با خود به آنسوی مرزها ببرم

    وبه دست کسانی بدهم که درمیان آنها زاده ورشد کرده ام.

    میل ندارم احساس کنم که این پایان راه ماست وپایان زندگی یک ملت .

    ……..ثریا .اسپانیا .عصر جمعه ……..

     

  • پاهایم را کجا بگذارم ؟

    پاهایم را کجا بگذارم ؟

    زمین میغرد میلرزد وفریاد برمیدارد که:

    بر زمینی که از آن تونیست منشین

    درکجا زاده شدم ؟

    میان خاک یک دشت بزرگ وتابش خورشید

    دور از دریاهای تیره بی ایمانی

    کنار کوههای نیرومند حقیقت

    در شهری بزرگ که کوچکتر از یک ذره بود

    منزلگه عقابهای خسته

    جایی که شلاق را نمیشناخت

    وخون نمی طلبید

    کنار مادیانهای نجیب

    اسبهایی که شیهه میکشیدند

    سوارانی که همیشه پای بر رکاب

    از راههای پر برکت باز میگشتند

    آسمان صاف  جلوه گاه ستارگان

    سحرگاهان ، نور سپید بر سیاهی شب نقش میزد

    قدم هایم استوار بودند

    گامهایم محکم

    وسر به آسمان پرستاره داشتم

    اینجا ، بوی فاضل آبها

    فریاد میکند که :

    پایت را برزمینی مگذار که از آن تو نیست

    ………

    ثریا .اسپانیا . جمعه

     

  • خانه ، خانه توست

    امروز روز بزرگی است ! شهرک ما جشن گرفته برای بانوی مقدس

    زنان ومردان با لباسهای شیک و نو بعضی ها با لباسهای محلی روی

    صندلیهای مشخصی نشسته اند ، فاصله ها معلوم است ، متشخصین!!!

    وصاحبان کار وکسب در جلو روی مبلهای سفید نشسته اند ودیگران که

    تنها عضو علی البدل یا چرخ پنجم درشکه میباشند در ردیف های بعدی

    جای گرفته اند از صبح زود همه راهی میدان شده اند در نزد خداوند و

    خانه پر برکت او هم جداییها حاکمند ! من خودم را به بیماری زدم ،

    نرفتم ، بت پرست نیستم ، از شبکه تلویزیون محلی برنا مه را تما شا

    میکنم کشیش دارد حرف میزند او به برتریش اعتماد دارد ومیداند که

    پس از سخن رانی بزرگش همه را در یک خیال میگذارد داستانهای

    سرگرم کننده  ، بدون معنی ومفهموم دنباله دارواو خوب میداند که دارد

    یک تکه یخ را درون دهانش آب میکند.

    حال امروز نوبت من است تا پیش از آنکه نفله شوم لحظه هارادر یک

    کشش وکوشش ناگفتنی ثابت نگاه دارم  شاید آنها ماندگار شوند روزی

    همه از هم جدا خواهیم شد ، جدا تراز امروز باید از ناهما هنگیها دور

    باشم از نفرت هم کنار بکشم تنها از آدمهاییکه قدرت ساختن هیچ  –

    تصویر ذهنی پاکی ندارند دوری کنم ذهنها درهم ریخته هیچکس

    نمیداند به کجا میرود وچرا میرود با یک ایده ناگهانی دورهم جمع شده

    سپس پراکنده میشوند نمیدانم چرا ؟ من سالهای سال است با گامهای

    ثابت خود قدم برداشته ام درست وکامل زاده شدم به دوراز نفرتها

    وناهنجاریها ، حال این روزها را باید کوشش کنم زمانی فرا خواهد

    رسید که قدرت این تک گوئیهارا هم نخواهم داشت وشنونده ای هم

    دیگر نخواهد بود  امروز زندگی ما ناقوسی بزرگ است که ضربه

    میزند وغوغا  وگزافه گویی ها وفریادهای یاس درعمق دلها را

    میلرزاند ، درآنسوی دنیا در سر زمین مادریم گورها زیر رو شدند

    وچه بسا گورمادرمنهم گم شده وگور پدرم ناپیدا  حال آدمها به دنبال

    یک نظام دیگر ند واشاره هایی دارند ، نظمی دیگر یک اشتباه بزرگ

    همه چیز را بهم ریخت وتکرار یک اشتباه دیگر ، چگونه میشود آنها

    را قانع کرد وبه آنها گفت : چه بسا روزی مجبور باشید در یک صف

    طولانی در میان فولاده ها به دنبال آب بگردید ، آن گروه حاضر و –

    خرده پا که به دنبالشان میروید تنها جان شمارا میخواهند ونابودی 

    شما را وبردن سهم بزرگتری از تکه های پر برکت آن خاک خوب

    در آنجا آشوب هست ، گرفتاریها روی هم جمع شده اند و اندوه هم

    هست نور سبز به هوا هم هست خورشید داغ هم هست دلهرها در

    ریشه های نازک وا سکلتی رشته های عصب هم هست اما خانه توست

    اینجا من به دنبال روبدشامبر صورتی ام میگردم وخواب گیاهانی را

    میبینم که در زیر دریا گل میکنند وصخرهایی که ماهیها آرام در میان

    آنها شنا کرده ومیگریزند صورت خودم را گم کرده ام من صورت

    ندارم همه مردم شهر صورت دارند دنیای آنها حقیقی است اعتقادشان

    نیز حقیقی است چیزهایی که دارند سنگین است  من همیشه درحال

    جا بجا شدنم  بنا براین همه چیزهایی را هم دارم سبک وزن میباشند.

    آنها با اطمینان روی زمین خود راه میروند وکمتر در پی جدایی از

    یکدیگرند اتحاد ویگانگیشان غیر قابل تصور است دوستانی دارند که

    میتوانند نزدیکشان بنشینند  وچیزهایی دارند که درخلوت بهم میگویند 

    اما من فقط خودم را دارم واسمم را با این اسم چه دری را میتوانم

    بگشایم ؟

    به هنگام شب دربسترم یکی یکی را بیا د میاورم ستایشهای دروغین آنها

    .کلماتشان مانندتیری در بدنم فرو میرود واشکم را جاری میسازد .

    ……..ثریا .اسپانیا . سه شنبه 7-10-2009

    جشن بانوی مقدس رزاریو !

     

  • دوست

    زندگیم چون زمان کودکیم ، تنها ست

    ساده وغمناک ، تمامی زندگی بودم … درخواب

    زندگی زیباییهای دارد زیبایی دراب وروی سبزه ها

    ترا یافتم ، ترا در پیچ وخم ها

    من اینجا، تو آنجا

    تورا برگزیدم

    گفتی که : دوستم میداری

    گفتم : دوستت میدارم

    سالها ی ما دریک سنجش بیهوده گذشت

    یکدیگر را آزمودیم

    ترا برگزیدم ؛ برای غمخواریهایم

    ترا بر صفحه اندیشه هایم سنجیدم

    نه درترازوی این زمانه !

    به مهر مرا نواختی

    با مهر سرایت را ترک کردم

    با تو بیدارم ، باتودرخواب

    من اینجا ، تو آنجا

    تو درزمان حال میروی  ومن در گذشته ها

    بتو میاندیشم ، وبا این حس زمان

    زمان ترا لمس میکنم

    با تو بیدار میشوم آسمانم آسمان توست

    وستارگان وزمین لبریز از گندمزارمهربانیهایت.

    ………………ثریا .اسپانیا . سه شنبه

    ……….. تقدیم به شهلای عزیزم بپاس همه مهربانیهای بی دریغش

  • سرزمین بردگان

    در آن اطاق تاریک ، بی پنجره ، بی هوا

    رشته سیم چرم باف

    بر پیکرش فرود آمد

    وخطی از خون سرخ ، در طول خود

    از کمکرگاهش گذشت و….

    بر زمین ریخت

    پوست نازک وسپیدش ، از هم درید

    آسمان تاریک شد

    به سنگینی وحجم یک کوه بزرگ

    بر پشتم نشست

    خورشید تاریک شد

    با نگاهی حسرت بار ، در یک قفس

    با میله های سنگین آهنی

    چهره تکیده اش را دیدم

    او نبود ، نه ! او نبود

    ……….

    میان صف وغوغای ملاقاتیها

    چشمانم به دنبال او میگشت

    با گام های سنگین وبی رمقش

    در پشت میله افتاد

    جانش آزار دیده بود

    روحش شکسته بود

    نخستین باد پائیزی میوزید برگها روی زمین جا بجا میشدند

    عطش زمین لحظه هارا مینوشید

    پشت پنجره بزرگ آهنی ……و من ….. ناشیانه

    میگریستم، میگریستم

    او سکوت کرده بود و……

    آنروز به سرزمین بردگان ، ناسزا گفتم

    او را از من ربودند ، وبردند .

    ……….. شعری از دفتری قدیمی

    ثریا. اسپانیا

  • کشتی احمق ها

    زندگی در هرجایی ودرهر زمانی جاذبه های خودرا دارد ، چندی پیش

    فیلمی دیدم زیر عنوان  » کشتی احمق ها « وامروز سرنوشت خودمان

    را به هما ن مردمی تشبیه میکنم که درون آ ن کشتی برای خود حادثه

    میافریدند ، رقاصانی که درازای یک بطر شامپاین خودرا میفروختند و

    زنان متشخصی که در جستجوی سراب بودندوهنوز در آیینه زیرقشری

    از رنگها میخواستند زیباییهای دیرین خودرا پیداکنند.

    سرنوشت امروز ما هم نظیر همان کشتی احمق هاست ، نمیتوانم بگویم

    که من راهم را یافته ام ، من نیز سر درگمم درکنار دریایی آرام وآبی

    که یکسوی آن به دشتی بزرگ وسوی دیگرش به صحرا میپیوندد ودر

    کنارش زمینهای ذرت ودرختان زیتون وبادام که هرگز از مرز خود

    نمیگذرند ، زندگی را میگذرانم منهم یک پره از یک چرخ بزرگ  و

    گردان شده ام هنوز کمی سر بهوا هستم باید مانند یک سایه روی چمن

    بنشینم چمن زاری که روز به زوال میرود وتنها مغز خودم را مجبور

    کنم که برایم نقش بیافریند وسپس خودرا وا میدارم که مثلا یک خط

    بنویسم ! آه … باید گره های تاریخ را بازکنم یک تاریخ طولانی که از

    زمانهای خیلی قدیم از زمان فراعنه مصر آغاز شده از آن زمانی که

    زنهاکوزه های قرمزشان را برشانه میگذاشتند وبسوی جوی آب میرفتند

    خیال میکنم که هزاران سال زیسته ام  امروز اگر چشمانم ر ا ببندم

    میتوانم گذشته را به حال پیوند بدهم تاریخ بشر برای یک لحظه 

    فریب خودرا از دست میدهد چشمان تاریخ میتواند از میان چشمان

    من بگذرد میتواند ببیند ، اما اگر بترسم  ویا اگر خوابم ببرد آنگاه

    باید همه چیز را درتاریکی مدفون سازم .

    باید تن به قضا بدهم همانطور که دیگران تن دادند از لاف و گزاف بیزارم

    باید مانند یک نویسنده  ! پشت میز بنشینم روی یک صندلی راحت

    وصاف وعده ای را دست بیاندازم  آنوقت شاید مشهور شوم ؟!….

    یا راههای سنتی را برگزینم  ودرتاریخ به زیر خاک بروم.

    حال که از کشتزارم جدا شده ام ، حال که دوستانم را درخانه هایشان

    جا گذاشته ام همه چیز برایم یک رویا شده است .

    باید خاطره هارا درون صندوقی پنهان کنم ومانند همان روزها گاهی

    بویی را اسشمام کنم اندیشه های تلخ را ازخودم دورکنم وآ بهای

    درخشان کودکی را که برتنم پاشیده شده زیر یک پرده نازک پنهان نمایم

    .چنان نباشم  که گویی حیوانی را در قفس به زنجیرکشیده پای بکوبم .

    ………ثریا .اسپانیا. یکشنبه

  • چند پله ؟

    چه مدتی است که از این پلکان بالا میروم چه روزهای ملال آوری

    در زمستان ودر روزهای خنک بهار  واکنون پائیز وآخر تابستان است

    هر بار که از پله ها بالا میروم آنهارا میشمارم  وهنوز نمیدانم چند پله

    را بالا آمده وپائین میروم ، گاهی زانوانم را بغل میگرم ودعا میخوانم

    میخواهم انتقام دیروز را از امروز بگیرم همه نفرت وکینه ام را به

    روی تصویر ذهنم میریزم ودوباره آن ( مرد) را جلوی چشمانم میبینم

    مردی منلفور که تمام روزهای خوب مرا تیره ساخت هر سال در ماه

    شهریور روز بیست وسوم که روز تولد دخترم میباشد دلم می طپید

    درست در همین روز بود که اورا دیدم وعاشقش شدم واولین دخترم نیز

    در همین روز به دنیا آمد من بین دواحساس گیر میکنم ودر همین ماه

    شهر یور است که پدرم مرد پدری که روی یک چهار پایه مینشست

    وروزنامه میخواند  یا کتاب خواجو را ورق میزد گاهی در هوای

    خنک تابستان در دالانهای خالی راه میرفت وچشم به یک نقاشی روی

    دیوار میدوخت یا گلی را از باغچه می چید ودر گلدانی قرار میداد

    در آنسوی باغ یک تاب کوچکی بود که من روی آن تاب میخوردم واو

    خم میشد تا میوه های ریخته شده از درختان را جمع کند تا زیر پا له

    نشوند.

    همچنان که در مقابل آئینه در راهرو ایستاده ام تصویر اورا در پشت

    سرم میبینم باز عبوسانه گلی را دردست دارد ومیخواهد آنرا درون یک

    گلدان بگذارد وبا چشمان درشت وپرستایش خود بمن مینگردکه درآن

    هزار سئوال است آیا اورا دوست میدارم ؟.

    اما امروز دیگر کسی نیست که دوست داشته باشم تنهاپرندگان کوچکم

    و کودکانشان که درقفسهای خود پنهانند.

    ………………………………………………….

    ……. برای تو مینویسم ومیدانم که هرروز آنها را میخوانی ، دوست من

    ثریا. اسپانیا. شنبه

  • دهم مهر

    امروز تولد پسرم میباشد ، اوهمیشه تولدش را درتنهایی میگذراندویا با

    دوستانش کمتر اتفاق افتاده که همگی باهم باشیم .

    دخترم از تعطیلاتش برایم تعریف مکیند از شهرهاییکه رفته و از

    سر زمینهایی که دیده است .

    منهم تعطیلاتم را درکنار دوستانم گذراندم حال برگشته ام ودوباره در

    تنهایی خود درهیچ فرو میروم پاهایم را حرکت میدهم تا مبادا از لبه

    دنیا پرت شده باشم دستهایم را گم میکنم باید آنهارا به کار وادارم ویا

    حرکت بدهم تا به تنه ام باز گردانم ، هرروز نزدیک ظهر از خانه

    همسایه بوی ماهی سرخ شده همراه با روغن سوخته بر میخیزد باید

    دربها را ببندم وبنشینم بیاد درختان آلبالو با شاخه های کج وکوله اش

    روی تنه یک درخت دیگر یک منظره از اطاق خانه دوستم ، منظره

    یک باغ بزرگ با آسمان صاف وردیف هواپیماها .

    همه چیز دراینجا درکنار ماسه ها بی ریخت ودرکناره های نمکی

    دریا با مسافران پراکنده وشلوغی وحمله به سوپرما رکتها وانبوه

    سبدهای خرید حالم را بهم میزند .

    در زادگاهم طول امواج دریا به یک ستون میرسید شبهای زمستان

    صدایی بغیراز آواز مردان عاشق شنیده نمیشد میلاد مسیح تنها در

    خانه های دیگری برگزار میشد درختان گل مروارید درباغچه خانه ام

    همیشه مرا بیاد یک بانوی متشخصی میانداخت که لباسی از مروارید

    پوشیده است تعطیلات ما شکل دیگری داشت همه باهم بودیم باهم به

    سفر میرفتیم .

    کم کم اندیشه هایم بزرگ میشوند همه جا ساکت است درها را بسته ام

    از خود میپرسم چه قدرت مهیبی از بدیها ورذالتها مرا باینسوی دنیا

    کشاند ؟ تکه نخی را به دست میگیرم آنرا تاب میدهم وتنهایی خودم را

    احساس میکنم آنهم بطور دردناکی ، میلی ندارم  که شور وهیجان و

    علائق خودم را در معرض مهربانیهای دروغین دیگران قرار دهم از

    هر حرکت من یک داستان میسازند واوج حماقتشان را بیان میدارند

    نه ! هیچکس نیست هیچکس اینجا میان این اطاق سفید وکبوترانی که

    نغمه سرا وبازیگوشند دیده نمیشود تا احساس تنهایی مرا کم کند .

    نه هیچکس نیست .

    گاهی بشدت دلم میخواهد که به خدا نزدیکتر شوم وخودم را باو عرضه

    نمایم باو نزدیک شوم شاید حدس بزند ویا شاید آنرا بفهمد.

    همه چیز درکلمات خلاصه شده است وخدا کمتر دیده میشود دریک

    سر گردانی می نشینم چشمانم را میبندم واورا وخودم را میبینیم که باهم

    یکی شده ایم .

    پسرم تولدت مبارک

    ………………… ثریا .اسپانیا . دهم مهرماه 1388

  • جشن اکتبر

    دراین ماه  ،وروزهفتم اکتبر ، جشن بزرگی برای پاترون وارباب شهر

    بر پا میشود برایم دعوتنامه فرستاه اند ، جشنی برای بانوی مقدس ،

    باید مرتب وسنگین لباس پوشید وآرام وارد نمازخانه شدوپشت سر

    هم ایستاد ، با دسته گلهایی که باید نثار پای بانوی مقدس نمود .

    گاهی که وارد نمازخانه میشوم تفاوت هارا از خود دور میکنم پدر

    مقدس از جای خود بلند میشود واز روی کتاب مقدس چیزهایی را

    میخواند در پشت سرش یک پنجره بسته وساخته شده از نقره با

    کنده کاریهای زیبای مخلوط با طلا دیده میشود ، او میخواند ومن لذت

    میبرم قلبم درمیان کلمات او وهیکل بزرگش وقدرت کلام وصدای

    جادویی او گم میشود ابرهای غبار گردان وچرخان  در مغز لرزان

    من گم میشود وفرو مینشیند، چگونه سالهاست که دور درخت میلاد

    رقصیدیم وبه هم هدیه دادیم درآنجا هم همه به هم هدیه میدهند اما

    مرا فراموش میکنند ! واز یاد میبرند  از شدت خشم گریه ام میگیرد

    از خود میپرسم ، پس اینها ازکدام رحم وانسانیت حرف میزنند ؟

    سپس احساس میکنم که صدای اووهیکل بزرگش وقدرت سخن گفتنش

    همه وهمه به همراه عیسای مصلوبش درهمان غبار گم میشوند و

    فرو مینشیند ومن تنها روی زمین ایستاده ام ودور چیزی میچرخم که

    نمیدانم چیست احساس میکنم همچمنان که او میخواند کم کم از من دور

    میشود وزمین زیر پاهایم سفت وفرو رفتن ریشه هایم را به زیر زمین

    احساس میکنم ، تاجائیکه قدرت دارم ومیتوانم خودم را نگاه میدارم

    اینجا چکار میکنم ؟ چرخ عظیمی به هنگام چرخیدن وسرانجام من هم

    یک پره چرخ شده ام اینجا درسکوت دارم وا میروم او همچنان میخواند

    ومن در پناه روشنایی شبستان درگوشه ای تیره نشسته ام ، آهسته

    برمیخیزم وآهسته بیرون میروم مردان وزنان زانو زده اند با خانواده

    درکنار هم ، او هنوز میخواند وآزادی را برای ما تمدید میکند کلماتی

    را که برزبان میراند مانند گلهای قالی رنگ به رنگ وگاهی بی رنگند

    او درحالیکه مدال طلائیش باین سو آن سو میرود با قدرت تمام حرف

    میزند ومن در بیرون نماز خانه ایسنتاده ام وباین دین غمگین واین

    مجسمه ها وشکلها ویراق دوزی ها مینگرم  ودرهمین حال باین

    میاندیشم که بچه های زیادی با شکم های باد کرده در میان خاکها

    وزباله ها به دنبال غذا میگردند وزنانی با پستانهای آویزان وخشک

    وشکل بی رمق خود با چشمان فرو رفته درانتظار یک معجزه اند

    بشکه های شراب در میخانه های آنسوی خیابان ردیف رویهم به

    همراه ران های چاق نمک سود شده خوک وحشی آماده اند ،

    آماده پذیرایی از میهمانان جشن ومردم متدین ! همه چیز آماده است

    همه چیز.

    ………..ثریا .اسپانیا. پنجشنبه

  • برگرد !

    آنجا کجاست ؟ ….سر زمین من !

    چگونه آنرا خواهی شناخت ؟ درمیان سیاهی برقه پوشان

    چگونه درآنجا خانه میکنی ؟

    ترا شکستند ، درجاییکه واژه عشق گناه

    وجرم بود ، مکافات داشت

    جاییکه عشق نابود شد

    کتاب عشق بسته شد

    قحطی زدگان دیروزی ، برای خوردن تو ومن

    تابوتهارا آماده ساخته اند

    آنجا برای تو ، برای من

    تاج گلی نخواهند فرستاد

    آنجا جای رنجها ، غصه ها ، گریه ها و….

    خنده های کریه گرسنگان وروسپیان است

    شعرهایت را جابجاکن

    آنها را زیر کفش پوش سیمانی پنهان کن

    آنجا برای یک ( کلمه)  خواهی مرد

    وکسی نخواهد پرسید ، چرا ؟ چگونه ؟

    چرا وچگونه ها همیشه بی پاسخ میمانن

    ……………………………

    …….ثریا . اسپانیا . چهارشنبه

  • سرود سبز

    صدای تو ، آواز تو ، بر پهنه دشت سبز

    به همراه نسیم ، گسترده شد

    آوازی که ترا قدرت داد

    آوازی که لاشخوران از آن فراریند

    و… به گوششان سنگینی میکند

    بر خیز

    چنان برخیز که چشمان ترا ساحل نشینان دریاهای دور

    ببینند

    برخیز!

    من بالهای شکسته امرا درگنجه پنهان دارم

    آنها را بتو میدهم

    نفسم را ، پیکرم را

    بر خیز

    تو میتوانی بخوانی ، صدای من درگلویم بی ثمر مانده

    تنها یک آواز ملال انگیز است

    برخیز

    جایی برای ترسیدن نیست

    کوه سپید پای دربند ، پدرتوست

    باران لطیف شالیزارها مادر توست

    ودشتهای سر سبز پشتیبان تو

    من تنها بتو فکر میکنم

    بتو که بر خاسته ومیروی

    ……..

     

  • از ، آودری تا احمدی

    پسرم گفت

    ایکاش کسی پیدا میشد ویک کتاب مینوشت وسرگذشت یک دوران

    کوچک ویا آن پرانتزی که در حیات زندگی ما باز وخیلی زود بسته

    شد بنویسد ونامش را بگذارد ، مثلا از  آ ودری تا احمدی !!!

    آنروزها همه زنان ما آ ودری هیپورن  بودند ومردانمان گریگوری پک

    امروز نا گهان زنان همه حاجیه شدند ومردان حا جی مکه نرفته ،

    زنان آبجی شدند ومردان برادر و…… زیبایی ها از روز زمین گم شدند.

    مکان ما اینجاست  وزبان حال ، شاید خیلی زود ناپدید شویم ، همه از

    هم جدا مانده ایم حتی از خودما ن نیز جدا شدیم ، من روزها به جایی

    میروم که مرشدانی با یقه سفید وژاکت سیاه با یک دستمال گردن بمن

    درس عشق میدهند ، فقط زمان حال است ودیگر گذشته ای وجود

    ندارد آینده هم نامعلوم امروز که میتوانم ز یر بوته های لاله عباسی که

    در اینجا به وفور دیده میشوند دراز بکشم وبه آسمان آبی نگاه کنم و

    مسیر هوا پیماهارا بگیرم وبپرسم آنها به کجا میروند واز کجا بر

    میگردند ونوازش نسیم را احساس کنم وتابش آفتاب را که پیکرسردم

    را نوازش میدهد .

    هر بار که نسیم میجنبد برگهایی روی صورت وسینه ام جابجا میشوند

    دستهایم کوچکتر بنظر میرسند وزانوهایم مانند دو کاسه صورتی رنگ

    گرد دیده میشوند ، به هنگام راه پیمایی در طول جاده هایی که به هیج

    ختم میشوند بدون نقش وبدون چشم انداز چشمانم را به شیشه های

    کدر میدوزم وبه پنجره ای نگاه میکنم تنها چیزی را میبینم که سخت دلم

    را به درد میاورد زنی را میبینم که چگونه سرش را تا انتهای گلویش

    از پنجره بیرون کرده گویی که سرش را بریده اند وتنها دوچشم شیشه

    او بمن خیره شده وسپس بی هیچ حوصله ای رویش را برمیگرداند .

    آن دوردستها  زیر ابرهای خاکستری تیره ز نان ومردان بدون هیچ

    نرمش واحساسی حلقه حیات خودرا دردست گرفته اند  وراه میروند

    تنها سر گرمیشان خرید است وجمع کردن  آشغالهای وامانده از دکانهای

    سمساری وچیدن آنها روی زمین چوبی یا فرش شده وبا تانی راه

    میروند من وآنها همه محکومیم ، همگی محکومیم مانند همان درختانی

    که بر زمین ایستا ه اند  اگر چه آنهارا از سرزمینهای دیگری آورده

    باشند درختان نیز محکوم به ایستادند.

    باید د عا بخوانم  درهمان حال که دعا میکنم که خداوند مارا در خواب

    هم تندرست بدارد احساس کودکی را دارم که به دامان پدر ش پناه برده

    است ، زندگی چندان آسان نیست هنگامیکه غمزده ام ویا از وحشت

    میلرزم باید به چیزی تکیه کنم  دستی نیست که بسویم دراز باشد باید

    آنرا پیدا کنم آنرا بگیرم وبفشارم  تنها دسته سنگین مبل است که محکم

    آنرا میگیرم و تکیه دادن به موجودی نامرئی ونا پیدا ودر انتظار !!!.

    آدری هیپورن مرد ، گریگوری پک مرد وبجایش میمونهای جنگلی

    دوباره پیدا شدند آنهم درنقش حاکمین وما محکوم.

    ………… ثریا .اسپانیا / دوشنبه

     

  • میروم .میگذرم…..

    پاتریک سوازی مرد ، برایش گریستم به همان گونه که برای سایرین

    گریه میکنم ، این مزیتی است که من دارم بر ای کسانیکه دوستشان

    دارم گریه میکنم .

    سر گردانیها مرا رها نمیکنند وروی دره های پر وحشت مینشینم وبه

    مانند دختر بچه ایکه تنها در اطاق خوابش از ترس مچ دستها یش را

    به دو طرف تخت میگیرد ، در فضای آنجا ساکن میشوم کم کم کتابم

    را بغل میگیرم  ومیخوانم یک ویرزیل هستم ، یا یکی از میلیونها شاگرد

    افلاطون ویا نتیجه یک زنی از خاندان شریف بوربونها که از معشوقش

    حامله شده است ! نمیدانم چه کسی هستم ، اما میدانم که وجود دارم

    وباید دراین سر زمین باد خیز وزیر تابش آفتاب سوزانش با سرگردانیها

    کنار بیایم .

    هفته آینده عازم سفرم ، سفری که میل نداشتم بروم ودعوت را پس دادم

    اما دوباره دعوت شدم ! حال باز به کنار همان رودخانه میروم ویکی

    یکی گذشته ها را که بر دیواره سیاه ولزج آن نوشته شده است بیاد

    میاورم هرچند از تابش آفتاب دورمیشوم اما از جنبش مردم لذت

    میبرم  از صدا ها وگفتگوهای آنها ، شاید روزها درانجا تیره باشند

    یا ناقص اما همینکه میتوانم راه بروم وپیچک هارا تماشاکنم ودر کنار

    رودخانه لرزان بنشینم وبه گلهای لادن ودرختان صنوبر که تنها بر

    نوک آنها آفتاب دیده میشود برایم کافی است ودیدن کسانیکه آنهارا

    دوست دارم .

    از پس فردا تعطیلات من شروع میشود میروم تا روزها را درآن

    سر زمین تماشا کنم هوای خنک ودشت سر سبز را ببویم از تونلها

    فراریم بیشتر ترجیح میدهم راه بروم تا به زیر زمین درمیان شقه های

    گوشت آویزان بلرزم .سر انجام چند شبی را درلندن بسر خواهم آورد

    به ویترینهای پر زرق و برق نگاه میکنم خانه ها همه شیشه ای شده اند

    وهمه جا به گل وگیاه آراسته است نمیدانم آن لندنی که من میشناختم

    به زیر چادر رفته واز نظر ناپدید ومچاله شده است ؟ یا هنوز میتواند

    قد علم کند ، آیا درهوای پاک ودلپذیر صبگاهی نفس خواهم کشید

    ویا بوی ذرت وشلغم وکباب وتخم مرغ پخته وسر وصدای مردانی

    که دین را در یک بسته بندی نوین میفروشند ، گم میشوم.

    ………………………………………….

    ………..ثریا .اسپانیا. سه شنبه وتا روزهای دیگر……

     

  • ماتم ……

    دشت ما ، آ بستن خارهای نفرین است

    و… حامل ابرهای ملامت بار

    دشت ما ، نامیمیون ترین غم هارا در بوته های خار

    می پیچد وبتو تقدیم میکند

    تو …از زیباترین گلهای چیدنی باغ محرومی

    تو در گلخا نه های بد بو وبی شگون

    تا سحر بیداری

    در پشت میله ها ی داغ

    سر بگوش قار قار کلاغان و…زاغان نیرنگ

    شب سرنگون در قصه های تلخ روز

    ای دوست ، ای یار  !

    دلم میسوزد که باتو نیستم

    همراه وهمگام

    دراین مرداب دردبار

    بال مرغان قاصد ما در اندیشه پرواز

    میلرزد ، میسوزد

    ودر چشم نا پیدای من اندوه میجوشد

    هیچکس به ماتم تو نمی نشیند

    آنها میدانند که ، گلهای لاله درمیان کشتزارها

    خود به ماتم خود نشسته اند

    به ماتم یک حرف  یا چند حروف ! .

    ………………………………..

    …….ثریا .اسپانیا . دوشنبه 14-9

  • ویترین

    مادرم میگفت ، بعد از آنکه همه چیز را از دست داده ایم دیگر چیزی

    نیست که درقفسه ها بچینیم ، باو گفتم :

    باز هم میتوان چیزهای بهتری را به دست آوردودر یک ویترین زیبا

    مرتب چید ؛

    بازهم میشود تکه هاییرا جمع کرد ومردم را تماشای آنها دعوت

    نمود به همراه یک میز بزرگ مملوا زغذاهای متنوع ،

    واو خندید . امروز من تکه هایی را از گذشته واشیاء زیبایی راجمع

    کرده چیزهای گرانبهاییکه با من همراه بودند ، آنهارا در یک جعبه

    با پنجره شیشه ای جای داده ام گاهی که از کنار آنها رد میشوم صدای

    هریک را میشنوم  که خاطره ها را برایم میگویند ، یکی تلخ ویکی هم

    بی مزه نگاهی به دیوار سپید گچی میاندازم جای آن دراین چهاردیواری

    نیست چشمهایم را میبندم  اورا میبنینم که مانند یک ساقه لاغر یک

    بوته خشک به جلو میباید باهمان پیراهن چهارخانه وشلوار بی رنگ

    کرم ، بوی زمین با اوهمراه است آه …باید فراموش کنم همه غصه

    هایم را دریک دستمال بپیچم وبه صورت یک گوله درون سطل زباله

    پرتاب کنم ، پشت میز مینشینم ومینویسم اما ازکجا شروع کنم ؟

    صد ها دفترچه را سیاه کرده ام هزاران داستان را سرهم نوشته ام

    تعدا د بیشماری دفترچه یادداشت را باجمله هایی از بزرگان درآنها

    پرکرده ام تا زمانیکه آن داستان واقعی را مینویسم آنهارا بکار ببرم

    یعنی اینکه آن داستان باین جمله ها ربط پیداکند ! اما تاکنون بغیراز

    داستان خودم نتوانسته ام قصه دیگری را سرهم کنم وآیا اصولا

    داستان دیگر هست که من روحم را خسته کرده وآنرا بنویسم ؟…..

    نه ، درغربت هیچ داستانی واقعی نیست همه تخیلی ودورازاصالت

    میباشند .

    ……….ثریا /اسپانیا / یکشنبه

  • کلمات رنگی

     هنگامیکه مینویسم  ویا بقول خودم جمله میسازم احساس میکنم که

    جمله ها  وکلمات مانند سنگهای صاف وتمیزی هستند که از کنار دریا

    جمع کرده ام ، گاهی بالا میپرند وگاهی پائین زمانی صاف وصیقل شده

    گاهی ناهموار ، بستگی به روزم دارد  ساعتی هم همه باهم یکجا جمع

    میشوند ویا زمانی از هم دور .

    کلماتم رنگی میباشند زرد ؛ سفید ، آبی ، گاهی هم قرمز بااینهمه احوال

    باهم از سر آشتی درآمده هرکدام معنی خاص خودرا دارند .

    نویسنده نیستم ومطمئنا اگر روزی آنهارا به یک نویسنده واستاد ادبیات

    نشان بدهم از سر تکبر نگاهی به آنها میاندازد ومیگوید :

    برو خیاطی ات را بکن ! اما خودم میدانم که آنها هرکدام از بند بند

    وجود من جداشده واز رگهای من تغذیه میکنند ، امروز همه نویسنده

    وشاعرند همه هم دست به چاپشان خوب است  اما کتابها دوباره به نزد

    خودشان بر میگردند .

    من آنهارا به پستخانه میدهم تا به نشانی باد بفرستد وباد گاهی خواندن را

    میداند وزبان مرا میفهمد واطمینان دارم روزی همه را جمع آوری کرده

    دسته بندی میکند ونام مرا روی آنها مینویسد ودر قفسه اش جای مید هد

    ………………

    درباغچه ای که گلهای زرد وسرخ ایستاده اند

    پرندگان درهوای آن آواز میخوانند

    یکی زیر بوته یاس مینشیند ، دیگری بر سینه دیوار

    حرارت تند خواندن آنها ، دل مرا به طپش در میاورد

    ………. ثریا / اسپانیا / شنبه 12-9