Category: General

  • مردان آمدند

    مردان آمدند ! مردان ما نبودند ،

    آیا دوباره بازخواهند آمد  تا با طنین گامهای آهنین خود شهر را بلرزانند؟

    آیا روزی دوباره بامها وخانه ها وروزنه ها ، در زلال چشمان زیبای

    دختران ما پر وخالی میشود ؟

    چه روزی زنان ودختران خواهند توانست طنین شادی خودرا در آسمان

    به پرواز دربیاورند ؟ چه روزی طنین گامها ی مردان ، بما نوید فتح

    را خواهد داد؟ .

    آنها آمدند ، اما مردان ما نبودند

    مردان ما سپر خورشیدر را باخود خواهند آورد

    تا در سر زمین تاریکیها وجهل وحشت ومرگ ، گیسوان شلال دختران

    را ببویند.

    چه روزی پسران ودختران ، وفرزندان ما به خانه باز میگردند؟

    چه روز ی دوباره خوشه های گندم زار برایمان آواز میخوانند؟

    ویک صدا میگویند که :

    این خانه ، خانه ی توست، کشتزار خودرا دریابید

    چه روزی میتوان از آب انگور شراب تازه ساخت ونوشید ؟

    وبر در یک یک خانه ها فانوس روشنی آویخت  وبا دختران

    رقصید ؟ .

    …………….

    » دستم بگیر کز غم ایام خسته ام «

    کو فریا د رسی تا بگیرد دستم را ؟

    دراین شبهای جنون ،

    تو بیا  ، توبیا ودستم بگیر

    وبگذار  این بره جدا از گله

    در کوچه های پر هیاهو وزیر سایه های مشکوک

    از آئینه تاریکی ها،   جدا  شده و……

    بر پشت بام کاه گلی خود بخوابد

    در ایوان خانه خود ، درآن فصل سبز

    فصل سرخ وفصل سفید

    ولفصلهای زیبای نورسیده

    فریاد  کند

    دستم را بگیر ، یک پنجره کوچک دراین شهر

    مرا باتو پیوند مید هد

    در سایه غبار گم شده ام

    درمیان عروسکهای زیبا با پستا نهای بزرگ

    آه  …که این گم شدن بیهوده بود

    درکجا میتوانم با تو یکی شوم و ازپیوند آب وآتش

    لذت برم .

    چه میدانم  روزی مانند عطری نامرئئ

    به گرد گلهای صحرایی ، خواهم نشست

    وبوی خودرا روی آنها به پرواز درخواهم آورد

    دستم بگیر ، تا هنوز دستت جوان است .

    ……………………………………..

    …………. ثریا .اسپانیا .جمعه / ساعت 5/44 دقیقه صبح !!

     

  • قندیل آویخته وسبو بشکسته

    چه روز غمگینی ،

    ازهیچ کجای این شب تاریک ، نمیشنوم صدای آشنایی را

    دست مرموز شب ، خوشه های سپید اقاقیارا

    از ریشه سوخت

    با آتشی که تو بپا کردی

    قلب من باز ، سینه ام باز

    رو بسوی آن گلهای سپید که ،

    همه هستی من بو دند ، جنگل بود

    روئیدن ساقه ای در بطن مادر زمین

    خون گیاهان در رگها میدوید

    وبر سر هر گلی خون من دیده میشد

    امروز چشمه زلال روشن زندگی

    اینک زیر چنگال حیوانات ، آلوده بخواب رفته است

    چشمه ای که من دنیا را دران

    میتوانستم شستشو دهم

    ……..

    دیگر هیچ ستاره ای نوری نمی افکند

    درعمق جنگلها ، صدای مرغ شب

    شنیده نمیشود

    پرندگان همه خاموش ، درقفس

    وشب همچنان تاریک

    نجوای نسیم دیگر از خوشه های گندمزار ، نمیگذرد

    درکنج یک غار ، در سکوت باید نشست

    به تماشای سیه روزانی که بامید تکه نانی

    بر یک زمین متروک ، خط میکشند

    اینان ، مردان وزنان دیروزندکه……

    در رویاهایشان روی ترمه ها وظروف طلا

    نشسته اند

    این عاصیان دیروزند

    که امروز له له زنان به مداحی لب گشوده اند

    ……..

    گناه با ما بود ، باما هست ، باما خواهد بود

    که از یاد برده بودیم

    پندارمان ، گفتارمان وکردارنیکمان را

    امروز در میان دستان هرزه وناپاک

    دوباره سوگند دروغی را میخوریم

    با بار گناهان گذشته

    طوفان در راه است

    ………… ثریا .اسپانیا

  • تیشه بر ریشه

    گمان میکنم که اگر سرنوشتی با شد باید به زور آنرا رام کرد ،

    امروز با مرهم گذاشتن بر روی خودخواهیهای زخم دیده وچیزهایی را

    که به زیر پا گذاشته وآنهارا له کردم نمیخواهم عذر خطا های کوچک

    گذشته را بیاورم ، اگر کسی میخواهد مرا فریب بدهد میداند که من از

    جمله فریب خوردگان نیستم اگر دست بکاری میزنم با میل خودم میباشد

    امروز دیگر نمیتوان  به گذشته ها برگشت واز نو علفهای جوانی را

    زیر زبان مزه مزه کرد توده های کلاهبردار ، دزد وبیدا دگر بدون آنکه

    فرصتی بما بدهند بر صحنه زندگی ما هجوم آوردند بی آنکه به چیزی

    ویا کسی حرمت بگذارند.

    شعله ای در یک فضای برهنه میسوخت وطوفان سهمگینی ازدرودستها

    سنگین تراز امواج اقیانوسها کشتی عظیم زندگی مارا با همه قدر تش

    لرزاند ، آنهائیکه بما حمله کردند صدا هایشان آشنا بود.

    درآنروزها من هنوز مایه عشقی درسینه داشتم و گوشم به زمزمه ی

    رویاها بود نمیدانستم که روزی آواز شوم یک پرنده مرا بخواب میکند

    وغنیمتی سنگین را از من میرباید زمانی بیدار شدم که دیدم برهنه ام

    وهمه چیز به یغما رفته است ، تشویشی به دل راه ندادم به دیدن دزدان

    عادت داشتم ، اما این بار از عمق مدفون یک زندگی ، یک رویا این

    دزد بیرون آمد ومن خود به پیشوازش رفتم .

    نمیدانستم که او کارش این است که هستی هارا از جای بر کند با یک

    شرمندگی در عزلتگاه پرهیاهوی غربت در دل سکون باد سوزان وزیر

    آفتاب داغ ، لرزیدم وسپس دانستم که در دنیای ما موجوداتی نیز  وجود

    دارند که هیچگاه نخواهیم توانست آنهارا بشناسیم .

    خشم را فرو دادم ودزدان را بحال خود رها کردم وگذاشتم باین امید

    باشند که پیروزی آنها لکه های چرک گذشته کثیفشان را میشوید !

    شاید هم بشوید ؟! .

    غارت  دزدان بیحساب بود  ومنهم یکی از این قربانیان غارت شده

    امروز با کلمات ، این دوستان قدیمی وبا وفا همراهم وتماشاچی ،

    تماشاچی کسانیکه با تار  نخ تابیده در پی بکارت دختران زودرس

    بی هیچ شتابی راه میروند ، دخترانی که در سردابه های پهناور

    گرفتارعطش سوزان خود میباشند ورویاهایشان در قالب روایتهای

    احمقانه با زمزمه های شیرینی در گوششان مینشیند.

    تماشاچی اژدهای پیری که با جرئت در این دشت بیکران وآبگیر تازه

    در کنار آتش سرخ وآب وابرهای پر بار ذهن بکارت هارا زیر زبان

    مزه مزه میکنند وبه دنبال بره های بی شماری هستند که گله گله به

    قربانگاه میروند در آرزوی یک چراگاه وسپس در سراشیب یک

    سقوط با یک فریب نرم که چاشنی این هم آغوشیهاست .

    ………………..ثریا.اسپانیا .سه شنبه 3/11/

     

  • تک درخت

    آن روز که زاده شدم ، چشمانم به دومروارید سیاه میمانست

    ………………………………………………

    خوب ، امروز دیگر کسی را نمی یابم که شریک کارهای من باشد

    خودم به تنهایی دوباره فصل جدیدی را آغاز کردم ودر میان تجربه های

    ناشناخته وشگفت انگیز ویک آینده نامعلوم ووحشت آور، تنها مینویسم

    منظره های تازه  وآدمهای تازه ای را که دیده ویا درحال شکل

    گرفتن میباشند ، درمیان دستهایم نگاه میدارم وسعی میکنم که دیگرآنها

    از میان پنجه هایم بیرون نریزند .

    زمانی که درپارک ویا لابلای درختان به همراه پسرم قدم میزدم ویا در

    گوشه ای یک استکان قهوه مینوشیدم ، میپنداشتم که :

    خوب دیگر به اوج آرزوهایم رسیده ام واشک ریختن ها تمام شدند حال

    باید بوی بیکسی را رها کنم وبوی میوه کاج را به درون ریه هایم

    بفرستم.

    مهم نیست درکجاهستم ، دیگر میلی ندارم که آن علاقه شدید دوران

    کودکی را مانند یک دستمال گردن محکم به گلویم ببندم تا راه بغضم را

    بگیرد ، بچه ها بزرگ شدند واز من جلوتر راه میروند پرده های توری

    را پس زده اند ودنیای پر وسعتی را درجلو دارند ، دیگر لزومی ندارد

    که بامن باشند وبامن هم قدم .

    اینجا مانند یک درخت خودم را در زمین کاشته ام ، میگویم پسرم ،

    دخترم ، آنها نیز کاشته شده اند همه در جشن میلاد مسیح شاخه های

    کاج را تزیین میکنیم !!! وستاره بزرگی بر بالای درخت میگذاریم

    وسال به سال را میشمریم تا در مقابل هجوم اندوه ها وغم هادریچه

    زندگیمان را اندازه بگیریم .

    زمانی مجبور میشوم که با دسته گلی به سوی یک دیوار که ( او )

    در آنجا خوابیده بروم ودرکنار آن دیوار شمعی روشن کنم وآخرین

    هراس ووحشت را در میان آن حیاط بزرگ که بر چهره آدمها

    نشسته ببینم ، نفسم میگیرد  ومیخواهم فرار کنم ، منکه در میان یک

    حیات بزرگ وصدای خروس سحری به دنیا آمده ام حال باید گوش

    به تک زنگهای آهنی کلیسا بدهم  که مرگ موجودی را اعلام میدارند

    و درهمان حال به بهاری میاندیشم  که شروع یک فصل تازه است

    وبه پرواز پرستوها ، دوباره باید با این گروه هم آواز شوم تا از نسیم

    بهاری دور نیفتم .

    ما رفتنی هستیم ، همه درحال رفتن وداریم آهسته آهسته میرویم چه باهم

    باشیم ویا تنها .

    من تنها ییم را در پاشنه های پاهایم ودر عضلات خسته رانهای زنانه ام

    پننهان میکنم وبخود میقبولانم  که یک درخت هستم ؛ یک درخت تنها .

    ……..ثریا .اسپانیا.

  • روز مردگان !

    من مرگ را سرودم ، مرگی بزرگتراز امواج دریا

    من عشق را سرودم ، عشقی متعفن تراز بوی ماهیان مرده

    از آبشخور ماهیان مرده دور شدم

    به گفتگوی پرندگان خانه به دوش ، نشستم

    دلم میسوزد ، ای یار

    که دیگر قمری ها نمیتوانند آواز بخوانند

    که مردان عاشق نمیتوانند گل به معشوقه هدید بدهند

    سر زمین آنها ، سر زمین گلهای نفرین شده است

    با یک ابر تیره وملال آور

    شوم ترین اندوه را دربوته های جوان میبینم

    زمین آنها را می بلعد

    هان ! ای مردابهای بدشگون

    گلخانه ما لبریز از گلهای بهاری است

    اما درخلوتگاه کلا غان پر نیرنگ ، اسیرند

    ………

    قدم آهسته بردار ، قدم هایت نشان آشنایی دارند

    این دشت پرخار ، آیا روزی دوباره گلستان

    خواهد شد؟

    دنیا زیر پای توست

    کشتی نور  ترا تا افق هدایت خواهد کرد

    وفواره ها دوباره سر میکشند

    نور چراغهای الوان بر پیکر نورستگان

    خواهد تابید

    دنیا زیر پای توست

    باید خار هارا از دامن زدود

    خارهای چسپنده وکهنه های دیروز را

    که هنوز بر طبل جوانی میکوبند

    مرگ آنها روزی فرا خواهد رسید

    وجنگل ما سبز خواهد شد

    اگر چه من در مسیر نور آفتاب درحرکت باشم

    ………ثریا اسپانیا .یکشنبه

     

  • خیانت بزرگ

    زندگی جنگ است وجنایت وخیانت وکسیکه تجاوز میکند اگر بر تو

    غالب آید صاحب هر حقی میشود وآنکه شکست خورده اگر به شکست

    خود تسلیم شود ، حتما نفعی در میان دیده است . ؟ !

    …………….

    این ، یک تن ، که درکوچه های تنهایی یک معامله بزرگ با طبیعت

    انجام داد آسوده خاطر به همه اعتماد کرد خاطرش جمع بود که همه

    برادر وخواهر یکدیگرند!!!  اما روز ی فرا رسید که دیدتنها وخیانت

    دیده درجاده بیکسی دارد راه میرود ، با همه اینها دندانها وپنجه هایش

    را تیز کرد وگفت :

    بک تنه به جنگ سرنوشت میروم ، دیگر رویا بس است باید این

    واقیت شوم را درک کرد که دنیای ما یک جنگل است .

    طبقات اجتماعی یکپارچه در برابرش بی پروا ایستادند واورا از

    مرزهای خود بیرون راندند وکاررا بجایی رساندند که خود مهاجرت

    کند ، آنها درکمین نشستند تا کمترین خطای اورا بینند و بزرگ کنند تا

    نشان دهند که طرد او از جامعه پورژوازی خودشان عادلانه بوده است

    ……..حال از کجا بدانم که ، درگذرگاهم هر کلامی بی معنی ویا

    پر قدرت است  وآیا میشود آنرا در هوا گرفت ؟ .

    از کجا بدانم درگوشم نوای کدام پرنده نهفته در قفس هوسناک سینه

    نجوا میکند ؟

    نه من آن اسب پیر درشکه کهنه نیستم که در زیر آفتاب در جاده خاکی

    به چرت فرو روم ، ویا بر توبره حایل گردنم به نشخوار مشغول باشم

    هیچ چیز در من نمرده است تنها امروز ارواح گم شده دیروز در پهنه

    دشت زندگیم پرا کنده اند .

    هنوز زمانی آرزوهای خفته سر میکشند در سودای یک عشق ، یک

    مهربانی و………..پایان

    از : یادداشتهای قدیمی وروزانه .ثریا .اسپانیا

     

  • هالوین !

    از زمان جنگ جهانی دوم تا بامروز ، دود نیم سوز کهنه سرزمین

    جزیره شیطان ، در خیلی از کشور ها وملت ها فروکش نکرده است

    وامروز با فرستاد ن تعدا د زیادی سربازان اجیر شده بامید پیروزی و

    بهره بردن از سر زمینهای فلاکت زده وبرگرداندن جنازه های آنان

    در دل خیلی از مردم کینه بجای گذاشته است .

    مافرزندان ( دائئ جان ناپلئون) وبازماندگان کوروش کبیر درعین

    حالیکه پشت به آنها کرده ایم در اعماق دل آرزو داریم که ای کاش

    دوباره  آش تازه ای برایمان دردیگ آماده نداشته باشند.

    از کمک ومهربانی آنها نمیخواهیم بهره مند شویم آنها که تاج را به

    زیر پا انداختند وبجایش عمامه گذاشتند ایکاش روزی دست از سرما

    وملتهای زیر یوغ خود بردارند ومارا رها کنند تا بلکه خود بخود آئیم

    دیگر چیزی در آن سر زمین باقی نمانده است حتی درختان جنگلها را

    نیز به تاراج بردند وبجایش برایمان درخت مصنوعی میکارند آنهم

    به دست مردان خودمان در ازای خرید یک خانه ومقداری آشغال کهنه

    در حراجیها ی سرگذر که خاک را توبره کرده تحویل میدهند.

    ما در سرزمین خودمان انسانهای فرهیخه ای داریم که میتوانند دوباره

    ( وطن را بسازند ) ! .

    ایکاش  مردمان را بخود فروشی وادار نساخته تا درازای هیچ همه

    هستی خودرا در راه یک آرمان ناشناخته تحویل دهند .

    هالوین بر شما مبارک باد !!!!!!!!

    …….ثریا. اسپانیا. جمعه

  • بشر فرو میریزد

    نوشتن بر یک صفحه ورها کردن اندیشه ها وسپردن آنها به دست باد

    کار چندان دلپسندی نست ، هرچند خاطرات خوش ویا ساعات نا امیدی

    ورنجها را بیدار ساخت ، اما کمی مرا تسکن داد ، خواندن بعضی از

    نوشته هایم ویاد آوری دوران دردناک وکشمکش ورنج وتنهایی وستیز

    با سرنوشت مانند یک رودخانه گلهای چسپیده به دیوار را میشوید وبا

    خود میبرد .

    یک ساختمان قدیمی ( پنجاه ساله) هفته گذشته در جزیره مایورک فرو

    ریخت چندین نفر مرده وعده ای زخمی وبی خانمان شده اند وهستی ها

    بباد رفت ومن به ساختمان بشریت فکر کردم به اندام وساختار او که تا

    چه حد سست بنیاد وبی پایه وبی ستون است وتنها از روی عادت

    بر جای خود ایستاده است حال بشریت هم کم کم فرو میریزد واز بین

    میرود ، اسباب بازیهای قدیمی اورا خسته کرده است چندی به میان

    پاهای خود واجزاء آن سر گرم  آنهم به صورت جلف وچندش آوری

    وسپس این یکی هم اورا خسته میکند .

    از ایمان خسته ، از دروغ خسته ، از ساختمان بیقواره وشهر ها خسته

    ودر آخر از خودش نیز خسته خواهد شد ودیگر هیچ دروازه ای نیست

    تا بازشده واورا به آغوش خود بپذیرد .

    بشر قربانی خودش شده ، قریانی سگهای نگهبانی که تربیت کرده است

    زندانهای مخوف ، جایگاه اعترافگیری ، وبیدادگاهای قانونی  همه دامن

    اورا خواهد گرفت وما؟ ومن ؟ ….وتو ؟ واو ؟……

    حاصل یک سر زمین اهانت دیده ویک ملت لگدمال شده زیر پای سم

    غریزه های حیوانی مشتی آدمهای خود خواه که سینه هارا هدف قرار

    داده اند ، دشمنی ، اسارت وننگ وبدبختی را چون زخمی عمیق بر

    پیشانی این ملت گذاشته اند ، هنوز نمیدانیم که میدان نبرد ما از کدام

    سو میگذرد ودر کجا باید آنرا دنبال کرد ؟ .

    جنون چنگ همه  وهمه جارا فرا گرفته است ودرا ین سوی دنیا

    نرینه های ساحل آ بی وسرزمین های لاتین پس از سالها اسارت

    تازه بیاد آنچه که درلابلای پاهایشان پنهان است ، افتاده اند .

    …….ثریا .اسپانیا .چهارشنبه

  • وداع

    آخرین فریا د، آخرین تحقیر از دهانی که ،

    تنها یک مقلد بود

    چشمانش بی گفتگو بی رمق

    هر گوشه ای را جستجو میکرد

    الماس آسمانم دلم به همراه ستارگان روشن آن

    خاموش شد

    در قلبم را بروه اوهم بستم

    ………….

    گریزانم از شب ، شب تاریک شما

    به تنهایی تیری در ترکش دار م

    برای یک نبرد  ویک فردای نوین

    بر شما مبارک باد آن جامه زرین

    شمارا بخشیدم

    دلمرا دردست گرفتم وبه میهمانی گلها رفتم

    دلی که لبریز از درد بود

    رفتم تا ننوشم جام زهر چرکین شمار ا

    به صبح سلامی دیگر گفتم

    به پهنای آسمان پرستاره خانه ام

    به آفتاب مهربان ویاران پاک بین

    که تنشان بی عیب وجانشان پاک است

    نه ترسی دردلم هست  ، نه خوفی

    دیگر به همراه کرکسان بال نمیگشایم

    تنها یکبار ، فقط یکبار بگو که :

    هر چه گفتی ، هرچه کردی ،

    یک دروغ بود ، دروغ ، دروغ

    ……….ثریا .اسپانیا ،

  • فرناندو کامپوس

    انسیم آسا از این صحرا گذشتیم

    سبک رفتار وبی پروا ، گذشتیم

    چو ناف آهوان صد پاره ی جان

    بیفکندیم   واز هر جا ، گذشتیم

    …………….. رشید یاسمی

    امروز در این سر زمین جنازه مردی را تشییح میکنند که

    مردانه وا ستوار جلوی ارتش وحکومت نظامی را گرفت

    وتاج وتخت پادشاه اسپانیا را محکم نگاه داشت وتا آخرین

    لحظه عمر نود ویکساله اش باو وخانواده سلطنتی وفادار

    بود .

    امروز ، از هر طبقه ، وهر حزب وهر قومی برای تشییح

    جنازه از میروند وبه خانواده اش دلداری میدهند .

    از پادشاه خوان کارلوس وهمسرش تا دختر او که شبانه از

    واشنگتن خودش را باینجا رسانید ، رهبروپدر حزب کمونیست

    رئیس صنف کارگری ، و فرماندهان ارتش وگارد سیویل ،

    همه اورا تا خانه ابدیش مشایعت خواهند نمود .

    خوزه فرناندو کمپوس ، رییس دفتر ودست راست شاه وحمایتگر

    خانواده سلطنتی وکسی که به هنگام حمله گارد سیویل مستقیم

    جلوی آنها ایستاد وسپس شیوه سلطنت را به رفرندام گذاشت

    واز همه پرسی توانست تاج وتخت اسپانیا را حفظ کند .

    برای من این همه اتحاد وهماهنگی ویگانگی برای حفظ یک

    سرزمین قابل تصور نیست در این مواقع برای نشان دادن

    اتحاد خود همه باهم یکی میشوند ودشمنی هارا کنار میگذارند

    انها تنها برای سر زمینشان زنده اند ومیجگند وتا امروز انرا

    حفظ کرده ودست مومنین کلیسا را نیز کوتاه در عین حال با

    احترام وگذاشتن حرمت به دین خود ، حفظ اراضی وخاک

    خود  رامقدم بر هر چیز میشمارند .بیخود نیست که همه میخوانند

    زنده باد اسپانیا ، ویوا اسپانیا . وویوا ال ری _ زنده باد شاه –

    ثریا .اسپانیا . سه شنبه

     

  • پرشین روم ، پایان

    نبض زمان تندشد ،و..دیوارها فرو ریختند

    پردها بالا رفتند ، نمایشی بود هیچ ، درهیچ

    همه درحیرت وتردید

    سپاه دوزخی آماده همه چیز بود غیر یک ….

    ( شمیم آزادی ) !

    خون در رگها جوشید

    قلبها پاره شدند و…….

    گنبد رنگین کمان عشق به تاریکی فروشد

    نسل خوش باورمن ، دربن بست واندیشه های پراکنده

    درانتظار مرگ

    من تماشگر بازوان دربند و………

    درحسرت پیوند وگره زدن عشق و…

    کوبیدن مناره ها

    ………….

    پرشین روم ونوشته های ( دوست ) را همین جا درز

    میگیرم ، لزومی ندارد دیگر چیزی بان اضافه کنم ویا

    آنهارا ادامه بدهم چه بسا امروز آنهائیکه بهر علتی از

    میان خودیها بیرون هستند در کنجی برای خودشان یک

    پرشین روم ساخته وبیاد تمدن برباد رفته شان اشک

    میریزند .

    عده ای به رفتگان پیوستند ، عده ای به انقلاب سلام گفتند

    وبه آن شهرت عالمگیر که آرزویشان بود رسیدند !!

    عده ای فرار کر دند ودر بیرون گود نشستند وطن وطن

    کردند .

    امروز مشتی اقلیتهای پارسی زبان در سراسر دنیا پراکنده اند

    ودیگر وطن متعلق به آنها نیست ونخواهد بود.

    همه چیز دگر گون است حتی زبان روزانه تغییر پیدا کرد وزبان

    اجنبی جانشین زبان شیرین پارسی گردید که بزرگان قوم افتخار

    میکنند به ن زبان سخن بگویند !!! وزبان پارسی تنها یک لهجه

    باقی ماند .

    نسل سوم در حال شکل گرفتن است وتاریخ اجداد او به زیر آب

    فرو رفته وبشکل همان تمدنهای دیگر که نابود شدند از میان

    میرود . ……  گویی بشر همیشه میل دارد به عقب برگردد تا

    به جلو .   

    من هیچگاه به آرزویم نرسیدم ونتوانستم آنهائی را که دوست داشتم

    بخانه خود دعوت کنم .

    فریدون با ریشه اش بخاک رفت ، نادر درغربت جان داد وهوشنگ ؟

    نمیدانم کجاست .پایان  این سخن .

    ……….ثریا .اسپانیا . با سپاس از یگانه دوست مهربانم .

  • پرشین روم 3

    سیگار بصورت یک لوله خاکستر درمیان انگشتانش دود میکرد ،

    چشمانش لبریز اشک بودند وبا انگشت خود مرتب به روی دندانهایش

    میکوبید ، از خودم میپرسیدم چه چیزی اورا رنج میدهد ؟ درحال

    حاضر همه چیز دارد وهرچه را که آرزو کند برایش مهیا میکنند !

    از همه مهمتر درکنار دست یک مدیر کل راست راه میرود همه به

    آنها احترام میگذارند با دواتومبیل حرکت میکنند ، به هرکلوب یا

    رستوران معروفی که میل داشته باشند میروند وغذا میخورند خانه

    بزرگ با مستخدم ، ویلاهای شمال ، وباغ بزرگی درغرب تهران !!

    دوره های دوستانه ! قمار وبرنامه های هفتگی ودوره های فامیلی

    بچه هایش به مدارس خوب میروند وچیزی کم وکسر ندارد ، چه

    چیزی اورا رنج میدهد ؟ آیا همه اینها باعث عذاب روح اوست ؟

    سکوت ما ادامه داشت ، بلند شد و دوعدد آبجو از یخچال بیرون

    کشید با دولیوان لبه طلایی طرح قدیمی جلویم گذاشت با مقداری

    مخلفات ، جرعه ای آبجو سر کشید وسپس به گفتگو پرداخت :

    ………….

    او ، همسرم ، هرشب دیر از اداره برمیگردد ،وگاهی تا صح بخانه

    نمیاید ، هنگامیکه از راه میرسد کتش را در راهرو آویزان میکند

    وبا چهره ی گرفته وکدر وچشمانی که به سختی باز میشوند خودش

    را به اطاق خواب میرساند ، من در آن روزها خیال میکردم او همچنان

    به عصای زندگی تکیه داده  وبه قدرت ومقام ر سیده ومن در پشت سر

    او ایستاده ام ، درکنارش راه میرفتم وکشتی خودرا در دریاها میراندم

    وآبها را بهم پیوند میدادم ونمیدانستم که راههای دریایی کمتر بهم راه

    داشته وپیوسته اند مگر دراثر یک زلزله وجنبش زمین، آری ما محترم

    هستیم  همه بما احترام میگذارند وسلام میکنند اما در واقع او مرا با این

    زیر زمین سرگرم ساخت وخود به تماشا ودروی گندمزارش رفت غافل

    از آنکه دیری نمیپاید که دست او رو میشود ، داستهای عشقی وسر در

    دامن هر زن خود فروشی دیگر بر کسی پوشیده نماند ، حال میخواهم

    فرار کنم ، بجایی بروم که نه کسی زبان مرا بفهمد ونه من زبان آنها را

    میخواهم به یک جزیره دودست بروم ودر کنار جوجه هایم سلامت

    زندگی کنیم ، دیگر جایی برای من وزیستن دراین زندان خاکستری

    نیست .  برگردیم به داستان خود .

    جناب شاعر وترانه سرای معروف دعوت مرا با میل ورغبت پذیرفتند

    وفرمودند اگر اجازه دهید ما ! با یکی از دوستان وخانمش که شما حتما

    از دیدن ایشان خوشوقت میشوید به خدمت برسیم ،

    شب موعود فرارسید نفسم به شماره افتاده بود میبایست با کسانی روبرو

    شوم که هیچگاه آنها را ندیده ام ونمیشناسم تنها آوازه شهرت آنها مرا

    باآنها پیوند داده بود ، میهمانان از راه رسیدند جناب شاعر به همراه بانو

    که مرا بیادکنتس های ایتالیایی میانداخت با قد بلند ، گیسوان انبوه بور

    که همه درپشت سرش جمع شده با لباسی ساده مشکی بدون آسین وپای

    بدون جوراب با کفش پاشنه بلند ، ودر پشت سر آنها نوازنده معروف

    ویلون به همراه همسرش که بسیار ساده لباس پوشیده بود .

    آنها را به اطاق پذیرایی راهنمایی کر دم ودلم میجوشید که هم اکنون

    برخوردهمسرم با آنها چگونه خواهد بود خوشبختانه یکی از نورچشمی

    وخواهرزداده همسرم با آنها بود وترس من کمی تخفیف یافت .

    همسرم از در وارد شد وبا خوشحالی در حالیکه تلو تلو میخورد بسوی

    یک یک آنها رفت ودست داد وبوسه ها رد وبدل شد ومن نفس راحتی

    کشیدم .

    از دیدن آنجناب شاعر با آن شال بنفش برکمرشان وآن موهای انبوه

    فرفری در کنار آن زنی که معلوم بود روزی در جوانی آیتی از زیبایی

    بوده است وآن مرد محترم که اورا مهندس صدا میزدند کمی دستپاچه

    شده بودم ، شام را سر میز آوردم ویک صفحه موسیقی را که تازه

    خریده بودم روی گرام گذاشتم ناگهان همه برگشتند وبا تعجب پرسیدند

    که ، این صفحه را از کجا آورده ای ؟

    گفتم از فلان صفحه فروشی معروف خریده ام وتصادفا آهنگ آنرا شما

    جناب مهندس ساخته اید ،

    ایشان گفتند بلی ، به همین دلیل میخواهم بدانم چگونه این صفحه پرشده

    این یک دزدی است نمیشود باین سادگی از رادیو آثار مارا بی اجازه ما

    ضبط کرده وبفروش برسانند . موزیک را خاموش کردم وبه گفتگوی

    آنها گوش میدادم جناب شاعر میخواستند از طریق دوستان ذینفوذ خود

    قانونی را به تصویب برسانند که دیگر کسی حق دزدی آهنگ وترانه ها

    را نداشته باشد ، وآن شب این قانون در منزل ما شکل گرفت .

    ……….. ادامه دارد

     

  • یاداشتی برای دوست

    عزیز دلم ،

    بوسه مال گوش نیست وآواز از چشم برنمیخیزد

    تمامی گناهانت را میخشم

    اما ازدوگناه تو نمگیذرم

    آن شعری را که نجوا کردی

    وآن بوسه ای را که از من دزدیدی

    چقدر نوشته ات دست به دست گشت

    تا به دست من رسید

    ومن آنرا نیز به دیگران میدهم

    تو تکیه برباد واز دست رفته ای

    من در میان درهای بسته وحفظ اشیاء

    نگهدار خاطره ها

    درجعبه خاطراتم چیزی نمانده

    تو آنها را جمع کردی 

    وتو آنرا پرکردی

    قصه شبهای دراز

    قصه تلخی ها

    که هر فصل آن

    آغاز یک داستان شوم است

    ………….

    رویا های کودکی ، جوانی

    در روی یک جاده نمناک ولغزنده

    همیشه درناکند وگاهی

    بخاک میروند

    مرواریدهای فراوانی آویخته باجان

    در پیاده روهای زندگی

    می غلطند

    زندگی زیبا نیست ، زندگی بی نام است

    آمدنی بی فرجام

    گاه بار رویش یا ساقه

    در جان خود میدمیم

    وزمانی در بوران وبرف ، آنرا رها میکنیم

    همه چیز یک شعر بی قافیه وبی قانون است

    ابری سیاه گاه بر چهره مینشیند

    مار امیگریاند

    زمان پرواز فرا میرسد

    بی با ل، بی توشه ، بی همراه

    در یک مرز آمد وشد

    در پندار یک حقیقت وفاصله یک رویا

    نباید اندیشه هارا گم کرد

    نباید خاموش نشست

    من اندیشه هایم را رها میکنم

    رها میکنم

    با کمک تو

    ……………

    برای دوستی که خاطرات مرا جمع کرد وبرایم فرستاد

    ومن به همانگونه آنها را اینجا میاورم ، یادش گامی باد

    ثریا .اسپانیا

     

  • پرشین روم – 2

    غمی ناشناخته بر چهره اش نشسته بود ، نمیدانم چندمین سیگاررا

    روشن کرد وچندمین چای را برای من وخودش ریخت وادامه داد :

    زندگیم خالی بود نه عشق همسرم را داشتم ونه دوستانی که به آنها

    اعتماد کنم بنا براین همه عشقم را به بچه ها دادم وزندگیم تشکیل

    شده بود از پختن وشستن وسفره انداختن برای مشتی مفتخور که

    هیچکدام را نمیشناختم همه از بستگان همسرم بودند وتماشای آنها

    در حال تخمه شکستن وخوردن وغیبت کردن ونشان دادن انگشترهای

    تازه ولباسهای مارکدار که از خارج خریده بودند ! نام آنهارا پیش

    خودم گذاشتم ( بوژوازهای شهرستانی ) نمیدانم چرا بفکر این نام

    افتادم ؟ شاید شبیه آنهارا درکتابی دیده بودم ، کتابخانه ام دیگر جایی

    نداشت که کتاب تازه ای را بگذارم مانند گرسنه ای که به یک سفره

    پر وپیمان رسیده تنها کتاب میخواندم ، میخواندم ، وسیر نمیشدم در

    کنارش مجلات هفتگی را نیز تماشا میکردم روزی چشمم به یک

    نوشته افتاد که دریک مجله هفتگی ستونی را اختصاص داده بود به

    نامه یکی از نوازندگان مشهور که پاتق شب وروزش خانه ما بود

    وآنچنان در تعریف کردن از همسرم ودست ودلباز وهشیاری

    وبزرگواری ومنش او داد سخن داده بود که واقعا جای تعجب

    داشت ، مجله را به همسرم نشان دادم ، پوزخندی زد وگفت :

    هفته پیش برایش یک گونی پیاز فرستادم ، ویک گونی برنج !!!!

    حال چگونه پای این آدمهای مشهور بخانه ام باز شد داستانی است

    بسیار طولانی که از حوصله تو خارج است .

    روزی تصمیم گرفتم که از یک ماهی بزرگ که در رادیو کیا وبیایی

    داشت وهمچنین با همسرم نسبتی دارد دعوت کنم شاید از طریق او

    بتوانم به آرزوی دیرینم برسم و» نادر » هوشنگ» وفریدون و…..

    سایر  مشاهیر ونویسندگان را باینجا بکشم وهمان برنامه شب شعر

    وادبیات را راه اندازی کنم حد اقل ماهی یکبار میتوانم این جلسات را

    راه اندازی کرده وخودم نیز از فضل وکما ل آنها بهره ببرم ؟!!! .

    شماره خانه آن جناب شاعر را گرفتم خودش گوشی را برداشت و

    من خودم را معرفی کدم وگفتم :

    به تازگی دیوان اشعار شمارا خوانده وسخت مشتاقم که از نزدیک

    با شما آشنا شوم بخصوص که از اقوام همسرم نیز هستید وبطور

    قطع او نیز خوشحال خواهد شد آمدن شما باینجا بر ای ما افتخار بزرگ

    است .

    سالها بود که این اقوام با جناب شاعر مراوده ای نداشتند ودلیش را هم

    اینطور توجیه میکردند که چون ایشان شعر  میگوید ودر جایی مشغول

    کار ند که ( باعث لبهو لعب میباشد ونانش حرام ) ! بنا براین ما با این

    خانواده  قطع رابطه کرده ایم ؟!.

    معلوم شد رادیو و تلویزیون مرکز فساد ولهو لعب است ! حال من

    داشتم دست بکاری میزدم که کوچکترین مجازاتش قطع رابطه با

    فامیل بزرگ !! بود ………. ادامه دارد

     

  • پرشین روم

    این نه کعبه است که بی پا وسر آیی به طواف

    وین نه مسجد که درا ن بیهده آیی بخروش

    این خرابات مغان است دران رندانند

    از دم صبح ازل تا به قیامت مدهوش   …. ؟

    ………………………………………

    این ابیا ت بر یک تکه مقوا روی چوب با خطی زیبا نوشته وبر

    دیوار زیر زمین ویا » پرشین روم « خانه ستاره نصب شده

    بود.

    گاهی گاهی از روزهای زمستان پر برف و یا پائیز که میدانستم

    حالش بهتر وسر جاست به دیدنش میرفتم وبا هم به همان زیر زمین

    میرفتیم او با اکراه به همه جانگاه میکرد ودرحالیکه از سماور برنجی

    در یک استکان کمر باریک در یک سینی برنجی کوچک مانند

    قهوه خانه های قد یمی برایم چای میریخت وجلویم میگذاشت ؛ با تاسف

    میگفت :

    چه نقشه  هامن برای ا ین زیر زمین داشتم تمام دیوارهایش را با دست

    خودم با پارچه قلمکار پوشاندم وپرده های کرباسی را خودم با خرمهره

    تزیین کردم این پشتی ها وصندلیها ونیمکتهارا خودم طرحشان را دادم

    برایم بسازند پشتی هاییکه یک روی  آن فرش بود وروی دیگرش  با

    مخمل سبز درست شده بود ، یک چپق بزرگ نگین کاری ، با یک

    قلیان به همان سبک در گوشه ای گذاشته شده بود ، یک آفتابه لگن

    مسی که روی آن کنده کاری بود ومقدار زیادی فانوس که د رون آنها

    شمع میگذاشت ، همه چیز از حسن سلیقه واحساس ظریف او خبر

    میداد تابلوهای نقاشی کار دست نقاشان بزرگ آنزمان وظروف ایرانی

    سپس ادامه داد، تو میدانی که اخیرا در بین افراد تازه به بدوران رسیده

    که قصر وبارو میسازند یک اطاق هم اختصاص میدهند به کارهای

    دیگر وخصوصی ونامش را میگذارند پرشین روم !!! گویی ما همه در

    متن شهر اروپایی زندگی میکنیم وتنها این اطاق را بیاد وطنمان آراسته

    ونام پرشین را برآن گذاشته ایم ؟؟ البته  بعضی از این پرشین رومها

    مخصوص ارتشیان وسرلشگر ها وسر تیپها ست که خوب صاحبخانه

    چند دختر ملوس وزن جوان را نیز دعوت میکند تا گیشا وار در خدمت

    این افسران رشید ووطن پرست باشند .

    عده ای در این اطاق از اهل سیاست ومردان سیاس دعوت مینمایند تا با

    نمک گیر کردن آنها ، مثلا درحزب رستاخیز پست ومقامی پیداکنند .

    اما من ، روزی که  باین زندان ساخته شده از بتون وآرمه با رنگ

    خاکستری وپنجره های آهنی بزرگ وکرکره هایی که مرا بیاد مطب ها

    ویا دفاتر خصوص میانداخت وآن جراغهای نئون بد تر کیب که

    آویزان بود ومرا بیاد یک تیمارستان بیماران روانی میاندخت  آمدم،

    تصمیم گرفتم برخلاف سایر پرشین رومها از این زیر زمین بنحوبهتری

    استفاده کنم .بنا براین آنرا باینصورت که مبینی در آوردم.

    میل داشتم که از ا ین اطاق محفلی برای جمع شدن عده ای از شعرا و

    نویسندگان ومترجمان ومردان علم وادب ساخته و استفاده کنم.

    از شعرای نامدار ونویسندگان ومترجمان دعوت کنم تا

    دراینجا گرد هم جمع شده شعری بخوانیم ، واحیا نا به یک موزیک

    ملایمی گوش بدهیم چون عمو محمود اکثر این شاعران را میشناخت

    اول ازهمه اورا دعوت کردم وبرادر زاده علامه دهخدارا……..

    همانشب همسرم هردورا بیرون کرد ؟ مدتی را درسکوت گذراندم و

    بیرون رفتن هم برایم غیر ممکن بود چون برای رفتن به مرکز شهر

    راه طولانی جاده های خاکی وبیابان وزمستانها هم با گل های چسپینده

    نمیتوانستم از خانه بیرون بروم بعلاوه خدمتکارم بیشترحکم یک

    خبر چین وجاسوس را داشت تنها دلخوشیم این بود که قهوه ام را با

    سیگارم بردارم وجلوی پاسیوی پر درخت وگل بنشینم وبه گلها نگاه

    کنم واحیانا با قوم وخویشی تلفنی حرف بزنم  خرید را برایم به درب

    خانه میاوردند لباس خودم وبچه ها نیز از روی کاتالوگهایی که صاحب

    آنها را میشناختیم سفارش میدادم اجازه رانندگی هم نداشتم ! .

    روزیکه باین خانه آمدم قبل از من اقوام همسرم آمده واثایه را چیده و

    گوسفندرا کشته ومشغول شقه کردن آن وتقسیمش بین افراد دیگر فامیل

    بودند وتنها تخم گوسفند بمن رسید آنهم برای اینکه از نظر آنها نجس بود

    همسرو برادردش تا آن ساعت سه بطر مشروب را با کباب گوسفند

    خالی کرده بودند  من با بچه هارسیدم ویکی یکی اطاقهارا نگاه کردم

    وسپس ساکت به اطاقم رفتم وگذاشتم آنها به کیف خودشا ن برسند.

    نزدیکیهای غروب دیدم چند نفر همسر مست وبیهوش مرا به اطاق

    آوردند ،

    بگذریم ، این زیر زمین مدتها نگهدار اثاییه برادر همسرم بود ودرب

    آن قفل شاید شش سال بود که کسی به آنجا پا ی نگذاشته بود

    تا آینکه آنها اثاثیه خودرا بردند ومن آنرا باین شکل که میبینی درا وردم

    ……. بقیه دارد

  • قایق تنها

    خورشید فرو رفت ، وآفتاب مرد اشعه زرین آن گم شد .

    در آنسوی دریاها ، قایقی سر گردان ، تنها درساحل افتاده وگرد آنرا

    خزه های سبز فرا گرفته است .

    روشنی فرونشست وچگونه احساس من بر ساحل امید میدوید به

    همراه نگاه دختری که چشمانش به آسمان دوخته شده بود ، آن دو

    مروارید سیاه ، با آن نگاه سر زنش با ر ، آن دویاقوت کبود لبریز

    از امید وسپس نا امیدی  .

    اکنون پیشانیم را به دیوار گذاشته ام وچشمانم فراخ تراز چشمان

    اوست ، میخواستم راهی میان آ ن نیزارها پیدا کنم ، میخواستم دوباره

    درخشش خورشید راببینم ،و ماهیان سرگردان دوباره به  دریای  امید

    باز گردند ، امواج مدتی بر ساحل غرید وکوبید وعقب کشید.

    در باغ پرندگانئ  به صرافت نفس وپراکنده شدن درختان بر فراز

    بوته های خار سرودی سر داده بودند ، آواز میخواندند .

    حال گروهی قصه میخوانند وگروهی لالائی ، گویی بر بیکسی خود

    واقفند ، همه با هم با یک پرش جا خالی کردند ، پرشی که پرندگان

    را ترساند ودر آن آوازی که میخواندند ، ترس جای گرفت .

    امروز باین سو وآن سوی مینگرند ونگرانند وچشم به یک روزنه دارند

    که کورسویی از آن به بیرون میزند.

    ………………………………………………….

    ……… تقیم به ندا ونداهای دیگری که روحشان در آسمان نگران است.

    ثریا.اسپانیا .یکشنبه 18-10

     

     

  • مهربان یارا

    بر قله یک کوه نشستن ، زیستن برای فریاد

    یک عصیان ، عصیانی به بلندای فواره ها

    برای خلاصی از زنجیر اسارت

    برای رهایی از بوی افیون وگرد جهالت

    خسته ، درکوچه های بن بست

    و….. بانتظار شکوه مردن !

    این است سرنوشت

    یا  بامید باروی درمیان دستهای تو

    که میگشایی ؟

    دستهایت را دوست میدارم  سنیه ات را که خون  را مزه مزه میکند

    کلید زرین عشق را

    در میان دستهایت میگذارم

    قفل آهنین وزنگ زده قرون را

    که در زیر قشر توده های افیونی است

    بازکن.

    قفس را بشکن پرنده هارا رها کن

    منشین بانتظار

    هیچ چشم اندازی نیست

    …….

    چقدر باید بپردازم

    من تنها خودم را دارم

    یک چنگ از هم گسیخته  به همراه یک

    فا نوس نیمه مرده وشمعی نیمه کاره

    میان کوچه های بی درد وناشناخته

    بانکی بر لب دارم

    میدانم خورشید ما هنوز زنده است

    باید این خون صبحگا هی را شست

    نه کعبه ، نه معبد ، نه مسجد ، نه خیمه

    با ریسمان بی انتهای سرخی

    در طول زمان حرکت میکنم

    در گذرگاه قلبها  توقفی دارم

    وبامید دستهای تو که آنهارا دوست میدارم

    …………………………………………..

    ………… ثزیا .اسپانیا .بازهم یک جمعه غمگین !

     

  • سرود من … همه عشق است

    میخواستم به پای تو ، تقدیم جان کنم

    بختم چنین نخواست که کاری چنان کنم

    چون ساغر بلور شکستم به خاره سنگ

    تا در تو از اسف ، اثری امتحان کنم……سیمین بهبهانی

    ………………………….

    عطشی غیر قابل تصور برای نوشتن دارم عطشی که فرو

    نشستنی نیست  ، درونم کیفم همیشه چند قلم وخودکار ودفترچه

    وجود دارد وکلکسیون قلم !! دارم چیزی در درونم پر وخالی

    میشود که قابل تفسیر نیست احساس میکنم بنوعی باید جلوی این

    حال را بگیرم وگرنه خفه میشوم میل ندارم که کلمه ای بنویسم تا

    تمامی یک محصول را بسوزاند و مانند یک کبریت درمیان خرمنی

    شعله بیفکند ، سعی میکنم تا آنجا که میسر است خودرا از گفتگوها

    دورنگاه دارم وتنها تماشاچی باشم اما انسان خلق نشده که تک زیست

    باشد باید مراوده داشت وباید باهمه مهربان بود باید نشست وتماشا کرد

    اگر مردی به زنش وفادار نیست  باید سکوت نمود حقیقت آنکه من

    چندان آمادگی برای اینگونه تفکر ها ندارم درهرچیزی خواستار ذات

    آن هستم وخیال میکنم شاید به همین گونه میتوانم براسرار جهان دست

    یابم ! .

    احساس میکنم که بهترین جمله هارا درتنهایی میسازم چیزهایی را که

    میخوانم چندان بر دلم نمینشینند نهایت آنکه لبخندی برلبانم نقش میبندد

    وزود فراموش میکنم نمیتوانم انگشتم را مستقیم روی یک دکمه مشخص

    بگذارم وفشار دهم ، گاهی میان کتابهایم به دنبال یک جمله میگردم که

    فراموش کرده ام درون جیبم پراز یادداشتهایی است که روزی درجایی

    آنهارا نت نویسی کرده ام  خیلی داستان نوشته ام اما سر انجام همه

    باز خودم را درمیان قصه ها میبینم گویی هیچکس دیگر دراین قصه ها

    جایی ندارد آدمها ی قصه هایم مرده اند واز مرده ها نمیشود نام برد.

    گاهی جمله هایی را از میان کتابهایی که میخوانم برمیدارم تا درباره آن

    داستانی بنویسم ، اما همه قصه ها گفته شده اند وهمه داستانها تمام شده

    خوب دست کم میتوانم بخودم راست بگویم وبا این دنیای مهمل  وسبک

    بسازم وبا مردمش کنار بیایم با آدمهایی که ساعتهای براق طلائیشان ابدا

    با حرکت ورفتارشان یکسان نیست وزینتهای رنگ ووارنگشان نشان آن

    است که تنها یک چوب رختی حامل این اشیاء میباشند وسپس با خنده

    من همه گریزان میشوند وزوزه کشان از کنارم میگذرند،

    خوب زیاد خواند ن هم چندان خوش آیند نیست مگر میخواهم چکاره بشوم ؟ …

    یک دانش پژوه وبه همراه سایر دانشمندان ! به بالای تپه های یونان

    بروم ودریکی از ویلاهای سرخ رنگ  آنجا منز ل کنم  ومانند کرم به

    میان جمجه سفوکلس ویا اوبری پیروس یا فلکوس یا افلاطون بخزم

    ویا نامم زنی بلند اندیشه باشد ؟!….

    نه با ین چیزها ابدا احتیاجی ندارم تنها درحال حاضر از آنچه بر ما

    گذشته ومیگذرد مینویسم …. اگر بگذارند.

    ………ثریا /.اسپانیا . پنجشنبه

     

  • مسافری با یک سبد سبز

    از زمانیکه پیکر تودر این جایگاه متعلق به فرعون خوابیده ، اتفاقات

    بیشماری روی داد ، رهبران همگی ماداالعمر بر کشورها ، حاکمند

    آدمهای تازه ای پای بعرضه دنیا گذاشته اند بردگان کاخ نشین شده اند

    بسیاری از سر زمینهای قدیمی رو به ویرانیند ، آدمهای بزرگی در

    آغوش خاک آرمیده اند ، با همه اینها ، تو از سکوت خارج نمیشوی

    سوگند تو شکسته شد ، هدف وآرمان تو گم شد ، آیا میشود که نقاب

    از راز های نهانی برداری ؟ وما را آگاه کنی ؟ آیا هنوز قلبت میطپد؟

    آیا دلت بر چهره های سوخته وجانهای آتش گرفته میسوزد ؟ آیا هنوز

    هم میگریی ؟ آیا شده گاهی از خوابگاهت بیرون بیایی وببینی که :

    مردکی مرشد شده ، پسرکی فرمانروا  آش شورا در دیگ خبرگان

    میجوشد وحکم صادر میکند ، دین مرده ، ایمان برباد رفته ، خزانه

    خالی مردم شریف درمعرض هتاکی، وطن در معرض نابودی…..

    یک سبد سبز درانتظار یک میراث سه هزار ساله .

    زندانها انباشه از زنان ، مردان وکودکان ، ملتی ستم دیده ودست بسته

    در حقارتها وا سارت ، شکمها باد کرده یا ازگرسنگی یا از انباشته

    شدن گوشتهای لذیذ وارادتی ، زنانی که تو آزاد کردی اولین قربانی

    جوانان دومین قربانی ، زبانها بریده وسر ها بردار ، قربانگاها پنهان

    وسیه فام ترین وتاریکترین دوران تاریخ یک ملت .

    آیا گاهی توانسته ای سر ی به آنهائیکه دوست داشتی بزنی ؟ کسانیکه

    به دنبال تو رفتند  ویا همگی بانتظار روز رستاخیز درجایگاه خود

    خوابیده اید ؟

    سالها میگذرد که توخاموشی ، تو زبان د اشتی ، خوب حرف میزدی

    بگذار یکبار دیگر صدای ترا بشنوم  بگذار یکبار دیگر ترا ببینم ،

    نه همانند یک شکل موهوم ویک مخلوق محروم بلکه با گوشت و

    پوست واستخوان وهمه علائم زندگی ، برگرد ، برگرد ، تنها یکبار

    دیگر برگرد.

    دیگر دلیران سرودی را تکرار نمیکنند قلب آدمها از حرکت باز

    ایستاده ودهان شعر وموسیقی بسته شده است سواحل سر زمین ما

    گم شد ،  از روزیکه تو آنجا آرمیده ای.

    ………ثریا .اسپانیا

  • گشته ایم ، یافت می نشود

    در  پشت شب تاریک ؛ دستهای خودرا مخفی نگاه داشته اند

    چه یاس آور است این حقیقت دردناک

    حال چگونه اندیشه هایم را بگشایم؟

    در زمینی که میبینم ، زنده های امروزی

    مرده های فردایند

    تفاله ها ی ریخته شده از یک حجم بی عفتی

    قلبم در کینه های مخدوش زمان گم شد

    کسی به خطوط شیشه ای قلبم دست برد

    واعتبار نازک آنرا شکست

    کسیکه ( اعتیاد) داشت به خوردن کپسولهای مسکن

    او روح خودش را گم کرده بود

    وروح را نمیشناخت

    خود دریک جزیره تاریک ، در ظلمات تبعید

    شده بود یک تبعید ابدی

    ……..

    حال صبورانه  ، بر  تنه بزرگ  یک درخت

    تکیه داده ام

    ویاد آن افیونی  را فراموش کردم

    آن عارف ، سالک  بلند اندیشه

    دیگر درانتظار ظهور انسان دیگر ی، نیستم

    روزها را زیر قار قار کلاغان که روح را

    به ورطه نا امیدی میکشانند

    به شب میرسانم .

    ……….. …………………………..

    به دوستی گفتم : از این یکی دیگر توقع نداشتم !

    گفت : چرا نداشتی ؟

    اینهم مانند همه آنهائیکه میشناختی

    هنر ؛ نویسندگی ! شاعری ! را وسیله قرار داده اند

    تا خوب برگرده مردم سوار شوندوخوب بچرند

    مضراب ، آرشه ، میخ ، وسیخ خودرا آزاد گذاشته اند

    تا به خدمت هرکس که بیشتر بدهد  به همان سو بچرخانند

    تو چقدر ساده اندیشی ؟

    آنها با دژخیمان وآدمکشان هم کاسه وهم پیمانند

    در غیر اینصورت خودشان نابود میشوند ونمیتوانند اینگونه

    پروار شوند ، یک قدرت مافیایی نامر ئی از آنها حمایت

    میکند ، توقع خود را آز آنها کم کن وبه دنبال انسان خوب

    بگر د،

    گفتم : گشته ایم ما ، یافت می نشود.

    ………..ثریا اسپانیا ،

    ………….