Category: General

  • برای اطلاع ! بعضی ها

    آنچه بعنوان خاطره مینویسم همه حقیقی ودورازهمه دستکاریها و

    ریاکاریهاست ، شاید قهرمانان !!! هنوز زنده باشند وعده ای هم

    به سرای باقی شتافته اند ،

    آنچه مینویسم بطور خلاصه نویسی است واز کاویدن و کاوش

    وبه درون چاه رفتن خودداری میکنم .

    آنچه مینویسم نه بخاطر خودنمایی است ، نه دفاع ازخود ونه توهین

    به اشخاصی که میشناختم ، تنها از احساساتم کمک میگیرم .

    آنچه مینویسم برای خودم وخالی کردن ذهنم از همه آن گذشته ها

    ودرگیری هاست ،و…..

    سرانجام آنچه مینویسم برای مردان وزنان کوچکم که مرا احاطه

    کرده وبا مهربانیهایشان قلب ساکن وساکت مرا گرم نگاه داشته اند .

    ثریا. اسپانیا 12-12-2009

  • من …نوشتم ….4

    گاهی برای  عوض کردن هوا یک میان پرده میزنم !!……

    ………………………………………………….

    به آن واقعیتی که میخواستم  رسیدم ویا گمان بردم که رسیده ام ، آه…

    یک دختر شهر ستانی ، بی پدر وبی برادر  وآن اندک چیزی را هم که

    داشت نمیدانست چگونه نگاه دارد وبهترین راه ازدواج بود  و فرار از

    جهنم ، به دنبال این ازدواج  ماجراها وروزهای سخت ودشوارپیش آمد

    هوای خانه ناسازگار بود ومن میان بادوطوفان ودو موج که جریان –

    داشت می لرزیدم ، بی سلاح ، بی توشه ، همه زندگیم  زیر یک تحکم

    وحشتانکی گذشته بود حال ترس همه جانمرا فرا گرفته حتی از وزش

    نسیم با پیکرم نیز میلرزیدم .نمیدانم  شاید همان دختر ساده شهرستانی

    بودم که خودم را درگیر نقشی کرده که برقامت من برازنده نبود ؟!

    میبایست درهمان شهرستان ودرمیان قوم خود میماندم  من برای آن

    ساخته نشده بودم که درمیان مردان وزنان جاه طلب راه بروم واز  این

    شوهر به آن شوهر پناه ببرم  تنها یک بستر را میشناختم  واین بستر

    برای همه عمرم کافی بود تنها از یکی دربسترم پذیرایی میکردم ویک

    دوجین بچه که مانند بچه خوک بمن آویزان میشدند ، حال حتی یک ماده

    گاو هم نبودم ، یک بره نحیف ولاغر که درمیان صحرای بیکران پرسه

    میزدم ومیخواستم از پرچین بلندی بالا بروم ، آه ایکاش درشهر خودم

    مانده بودم .

    در یک خلاء خالی از هرگونه احساسی خوابیده دریک باتلاق تحقیر

    شاهد سرکشی ها وهای هوی او وتند خویی خانواده اش از دگرگونیها

    خسته بودم میخواتسم به یک دیوار محکم تکیه دهم ، آه دنیای سرد و

    مرده مرا رها کن ، میان دودنیای بیگانه  درصف آخر ، درمیان

    آدمهایی که مشغول طبقه بندی بودند ، گنجه بالایی متعلق بمن ، آخرین

    گنجه کشو مال تو ، شوالیه رفت تا دوباره در سرداب چند ماهی را

    بگذراند من در پیاده روی خالی بی هیچ دست نوازشگری درجستجوی

    اطاق خوابم بودم که به یغما رفت .

    او در سرداب  وروزهای ملاقات ودیدن مردانی که اورا به محا کمه

    میکشیدند ، من تجربه چندانی در مورد احزاب نداشتم چند حزب در

    کارشکل دادن به وضع بی سامان مردم بودند ؛ حزب مردم ، حزب

    پان ایرانیست ، حزب نیروی سوم ، حزب توده ، وحزب جوانان –

    دموکرات وسوسیا لیست ، و صنف کارگران ، هیچکدام را نمیشناختم

    واعتقادی هم به آنها نداشتم کم کم دکانهایشان بسته شد .

    داشت دلم آشوب میشد  همه چیز درهم وبرهم بود عده ای که سرشان

    به تنشان می ارزید  با یک نظریه بلند وزیبا پسندی به همراه کمی

    چاشنی تند وتیز که حلق وگلو را می سوازند فریاد میکشیدند و

    دست دیگرشان درون پاچه ولنگ زنهای روسپی بود کمی دلسوزی

    کمی احساسات شاعرانه  درباره مردم بی نوا وبدبخت ونادان واحمق

    یکنوع دیکتاتوری که زیر پوست نخراشیده شان خوابیده بود با سبیلهای

    دراز از پهلو افتاده ، زنهای دیکتاتور مآب که خود در بستر همین 

    مردان می غلطیدند وفردا جانماز خودرا روی طناب ا یوان دیگران

    پهن کرده کتاب به دست از ایمان پیشرفته سخن میراندند ؛ در آرزوی

    یک جمهوری ایده آل وکله هاشا ن لبریزاز آرمانهای دور ودراز.

    در روزهای ملاقات ، زیرو رو کردن همه بدن من وگردش در پنهانی

    ترین نقاط پیکرم نگاههای سرد وشهوت آ لود پاسداران که پیکر مرا

    سوراخ سوراخ میکرد، داشتم فرسوده میشدم ، باید از این شوالیه چشم

    بپوشم، بله باید راه فراری باشد  باید بروم . به کجا ؟ کجا میروی ؟

    چه کسی را باور داری ؟تازه کله ات سفت شده با آن وضع اسف انگیز

    تازه خانواده از قیام برخاسته معنی شرافت را درک کرده بودند!!

    وسعی داشتند که پیراهنشان را تا روی زانوانشان بکشند تا کسی شرف

    بر باد رفته شان را نبیند ، آنها هنوزمیتوانستند غرش کنند .

    من ابرها را کنار زدم وباران سیل را روان ساختم  بر سر خرمن آنچه

    نامش دارایی ام  بود باکسی جنگ نکردم  آنهارا وا گذاشتم آنها گرسنه

    بودند ، نه خواهش ، نه تهدید ، نه هیچ دلیلی ، به نان یخ بسته وشیر

    میتوانستم قناعت کنم  وگذاشتم تا شرافت توده ها محفوظ بماند

    بقیه دارد……… ثریا

  • اشک خورشید

    سر باز ، با اسلحه سنگین خود جلوی اوایستاد وگفت :

    از امروز ما فرمانروای این سر زمین بزرگ هستیم ، گذ شت آنروزی

    که پا دشاه شما آزادنه سلطنت میکرد  ورسم ورسوم این سرزمین را

    نگاه میداشت وبسرعت داشت پیشرفت میکرد ، از امروز ما مالک این

    اراضی هستیم وبرای رسیدن به مقصود خود راههای طولانی را طی

    کرده ایم به همراه برادران و… باربران .

    درا ین سر زمین طلا زیاد است ، جنگلهای انبوه وگوسفندانی که پشم

    آنها بسیار مرغوب است ، معادن زیر زمینی وکوههای سر بفلک

    رسیده ، زمینهای دست نخورده  وآن قله بلند که همیشه از برف پوشیده

    شده است ، شهر ها ودهاتی که بوسیله جاده ها بهم پیوند خوردند وشاه

    شما آنهارا ساخت ، پلهای محکمی که به یکدیگر مرتبطند وباغهای شما

    با گلهای خوشبو ومعطر ، درختان سرو بلند وجویبارها وزنان ودختران

    زیبای شما همه را ما طالبیم ، از امروز آن ( بت ) شما شکسته خواهد

    شدوبجایشاین ( کلمه )  را میگذاریم ، همه دنیای معتقدات شمارا ما

    لگد مال خواهیم کرد، هوای تاریخ را ازسرتان بیرون میکنیم ،

    به زودی  زبان ومذهب وهمچنین خواندن ونوشتن !!! از آن زبان را

    بشما یاد خواهیم داد .

    او ، آن پیر مرد !رو به سر باز کرد وگفت :

    شما میخواهید بما خواندن ونوشتن یاد بدهید ؟ ما آنرا از قبل میدانستیم

    دستش را جلوی سرباز گرفت وگفت  اگر راست میگویی ، این را

    بخوان ، سرباز گفت من خواندن ونوشتن نمیدانم آنهم به زبان شما ،

    پیرمرد بخوبی میدانست که این سر باز مزدور از قبیله ای دیگر

    خریداری شده  وبرای چپاوول سر زمین اجدادی او اجیر گشته

    است ، بنا بر این سرش را تکان داد وگفت :

    ببین ، روی یک یک انگشتان من کلمه ( خدا ) نوشته شده است وتو

    حالا آمده ای زیر همین نام  میخواهی طلاها وهستی مارا ببری ؟

    آن طلاها نامش اشک خورشید است که از نیاکان ما از قرنهای قبل

    بما رسیده است  ما یک خورشید بزرگ داریم  که خدای ماست ،

    از زمانهای خیلی قدیم ما فرزندان سالم وبرومندی با کمک همان 

    خورشید ببار آوردیم ،ما زمینهایمانرا شخم زدیم ، بذردر آنها کاشتیم

    پل ساختیم ، جاده هارا هموار کردیم وهمان خورشید نگهدار شاهان

    ما بود ؛ غنمیت ما ودارایمان همان عشق است وچیزی بنام غیرت ،

    آن طلاهاییکه تو دیدی اشک همان خورشید است حال اگر میل به

    چیپاوول و بردن آنها داری ترا به خزانه میبرم ونشانت میدهم ،

    پیر مرد باسرباز رفت ، خزانه خالی بود وتنها برق خورشید بردیوار

    میتابید واز پیر مرد خبری نبود.

    ثریا /اسپانیا / بمناسبت نزدیکی شب یلدا !

  • …ومن نوشتم -3

    سی تیر آمد بیست وهشت مرداد رفت ،درهمان زمان من به همراه پدرم

    بخاک سپرده شدم ، دیگر آن نبودم که قبلاوجود داشت ، عشق آمد

    خیمه زد به صحرای دلم .

    آن جانور چهره اش را عوض کرد وچون بیدارشدم او رفته بود

    درآغوش ا لهامات وابهامات !!!  سالهای دیگر من نام

    ونشانی نداشتم دیوانه ای بودم که با تاخت وتاز دیوانه وارش به همراه

    گله به جلو رانده میشد ، امروز هم بخوبی میتوانم خاک آنروزها را

    که درچشمانم فرو رفت ببینم  وبا آشک آنهارا بشویم ، نمیخواهم یادها

    را بیدار کنم تنها میدانم که به همراه پدرم به خاک سپرده شدم  ،

    همه را درسینه پنهان نگاه داشته ام  پر برای نفس کشیدن بقیه تیز وتند

    است ، از افتادن نترسیدم  برخاستم سر برافراشته بجای باران اشک

    سیل خودخواهی هارا روان ساختم ، از دلسوزیها بیزار ومتنفر بودم

    با تاخت وتاز روی همه پا میگذاشتم ومیگذشتم دنبال کسی نبودم هیچ

    شکارچی نتوانست مرا شکار  کند ویا به دامم بکشد به هیچ حزبی

    نچسپیدم  وبه هیچ مردی اعتماد نکردم  شکنجه ها هر روز بیشترمیشد

    وفشار سختی بر این غروری که نمیدانستم کجا آنرا پنهان کنم فرود

    میامد ، تنها استقلال خودم را میخواستم واین استقلال  دران زمان وهم

    دراین زمان برای یک زن گناه بزرگ ونابخشودنی است ومن داشتم

    بی پروا به دنبال آن میرفتم  آزادیم را میخواستم بیاید از روی پلیدیها

    وخار مغیلان ومردابهای متعفن رد میشدم ورد شدم سالم وتندرست ،

    راست وحقیقی پاک  وهیچ آلودگی نتوانست مرا درخود بغلطاند.

    شامه تیزی داشتم  که کمتر خطا میکرد  وغریزه ای که بمن میگفت

    راهم را کجا کج کنم  ویا مستقیم بروم.

    شوالیه من در آن زمان بیشتراز همه زوزه میکشید وسر انجام برای

    آنکه ثابت کند به مقام شامخ وبزرگ ایده های توده ارج میگذارد ،

    میان همه مرا یافت  درقطار سرنوشت بهم برخوردیم ، او نه وحشی

    بودونه پرخاشجو اما کمی نیش زنبوری داشت وحاضر نبود که به گفته

    دیگران گردن نهد  وبخیال خود کار درستی انجام میداد  مرا دوست

    داشت منهم شیفته او شدم بدون آنکه بدانم که هرچه میگوید نه آن است

    که می اندیشد ، من فرصت هیچ تفکری نداشتم بر ای فرار ازجهنم ،

    حاضر بودم با خود شیطان یا مامور جهنم یکی شوم ، مفتون همه –

    افسانه های ایده آلیست  وکودکانه اوشده ولذت میبردم ،  بقیه دارد

     

  • …. من نوشتم ….3

    کتابهای زیبایی ترجمه شدند ، اشعار زیبایی رونق بازاررا بیشتر

    کردند مینی ژوپ آمد ومری کوانت وهذیان بافیهای غرق شدگان در

    سر زمین رویاها تلاش من بیهوده بود از هر طرف سنگ باران میشدم

    تنها بودم ، بی هیچ یاوری وهیچ دوستی وداشتم خودم را پیدا میکردم

    ببینم طبیعت چه چیزهایی را در من به ودیعه گذاشته است ؟! .

    مجبور بودم کار بکنم ودرس بخوانم باهم جور درنمیامد برای یک مرد

    جوان کاری آسان است اما برای یک ماد ینه تازه بالغ شده در میان سیل

    وطوفان تازه رسیده سخت مشگل بود .

    در همین حال به یکی از این شوالیه ها برخوردم ، خاموش ، مغرور ،

    آگاه ودریک فضای خالی داشت با توپ برادر بزرگش بازی میکرد ،

    مانند همان عسل ومگس سخت بهم چسپیدیم در حالیکه در این چسپندگی

    یک مربع دیگری هم وجو د داشت که من بیخبر بودم .

    شوالیه من ، گئورکی  ، تولستوی وایبسن را بمن معرفی کرد ومن آنها

    را کشف کردم ، مایه بدبختی او بودم ، چیزی از این حرفهای گنده گنده

    نمی فهمیدم درون خودم را میکاویدم شاید بتوانم خودم را به بهترین

    شکل بسازم .

    و….. خودم را ساختم میدانستم از این جانوران معمولی نیستم

    نه تنها از میان توده های زباله بیرون نیامده بودم بلکه برعکس از یک

    پشتوانه قوی وقدرتمندی وخونی که در زیر درخت گل سرخ ریخته شد

    برخاسته حال جلوی قیچی بی پروای این آدمهای عوضی داشتم تکه تکه

    میشدم .

    اولین قدم را دراین بازار گذاشتم  ، آمریکا تازه کشف شده بود!بدست

    عده ای نویسنده تازه پا ومن داشتم کتاب سرخ وسیاه را میخواندم بدون

    آنکه چیزی از آن بفهمم وبه کنسرتوی مندلسون گوش میدادم تا شوالیه

    را خوشحال کنم ودرهما ن حال زیر لب زمزمه میکردم ……..

    هرکجا رفتی پس از من ، محفلی شد از تو روشن ، یاد من کن یاد من

    کن !!! وکنسرتوی مندلسون طنینش هوارا پر کرده بود و………..

    شوالیه ام سخت ناامید شد از اینکه نمیتوانست مرا به راه راست هدایت

    کند.

  • من نوشتم ……2

    …… و من نمیدانستم سرم را درکدام کاهدانی فرو کنم ، در کنار

    نرینه های درس گرفته از انقلاب بلشویکی ، یا درکنار مردان سوسول

    فرانسه دیده وطرفدار مارسل پروست ویا امیل زولا ؟ ، مردان  ما

    لاف وگزاف میزندند  عده ای هم به دنبال آن پیر مردهندی بودند که

    راهی جلوی پایشان گذاشت  که بعدها میتوانست هندرا قرنها به عقب

    ببرد واین مردان بی هدف همه خودرا اسبهای پرقدرتی میدانستند که

    میتوانند بتازند ، در حالیکه گاوهای اخته شده ای بیش نبودند !.

    جوانان ، این بزمجه های نورس میخواستند مردانیگشان را نشان بدهند

    وهمه به دنبال یک بی هدفی بودند وخود نمیدانستند که  آن  چیست

    من راهم مشخص بود ، زیر یک پرچم بودم  ، پرچم خودم ! که آنرا

    انتخاب کرده وهمان ماده گاوی بودم که درخاک کویر وطن میکند

    تکان خوردنم سخت بود واین سر زمین بی آب میخواست یک دن آرام

    ویا یک رودخانه  بزرگ بسازد  ، سن دیگری ، رودخانه سرازیر شد

    سیل بزرگ از غرب دور به همراه رودخانه کهنه قد یمی دست در

    دست یکدیگر چراغهای الوان را روشن ساختند ، همه چیز زیبا بود اما

    دروغ ، یک زیبایی رویایی ساخت وپاختها شروع شد ودراین آشفته  –

    بازار  ناگهان همه بزرگ شدیم  درحالیکه در واقع سقوط میکردیم ،

    باورهایمان شکل گرفتند  وهر کسی در گوشه ای زیر غرقاب نادانی

    خود داشت دانا میشد .

    ……….بقیه دارد

  • یادگار کودکی

    داغ های کودکی ، تا ابد ترا میسایند ،

    برای ابد ترا خورده اند

    مرزها راشکستی ، خانه را ویران ساختی

    ماهی های کوچک را از آبگیرشان

    به مرداب سر گردانی انداختی

    خطرها کردی، حمله هابردی

    ناگهان …….. چشمانی تابدار

    مانند چشمان مرده ای یخ زده

    در زمستانی پر برف

    جلوی تو ایستادند

    داغ های کودکی ، یر تنت مور مور میکردند

    قوانین کهنه وکهن

    ترا از پله های عفاف ، بر زمین زدند

    چرا از عشق گفتی ؟؟؟

    چرا از زیبایی سخن راندی

    با آنکه  همه از دهان تو عشق نوشیدند .

    …………..

    عشق ، سایه درخت وبوی نم باران

    همه را در زیر پوستم انباشته ام

    سیر عشقم ، بدون آنکه عشقی داشته باشم

    قلبم برای همه جای دارد

    ترا میپوشاند ، ترس را میپوشاند

    بگو ، بگو که تو هم مرا دوست میداری

    بگو  ، بگو که در قلبت زنده ام

    تو  درانجا خوابیده ای

    سایه درختان ، تابش آفتاب

    صدای آبشار 

    همه در قلبم زنده اند

    اگر ….. تو هم مرا دوست بداری

    ………………….ثریا .اسپانیا .چهار شنبه

  • ساز زن دوره گرد

    موها ی سپیدم ، در باد میرقصند

    موهایم مانند رشته های مروارید سپیدند

    عشق ، به همراه این رشته ها

    مرا در باد میرقصانند

    ………

    و… در آنسوی افق ، درجایی دور

    مردی که مرا میبوسید

    در هراس مرد

    هوا یخ زد

    اوگریه کرد

    برای پرنده هاییکه دانه هایشانرا خورده بود

    درون یک چاله آهکی

    با یک پارچه بی رنگ ، آرام دراز کشید

    سنگی بر روی او خوابید

    او فریاد میکشید

    ستاره ها در آسمان بمن چشمک میزدند

    و…. میگفتند !

    خاطره هارا فراموش کن

    …………. ثریا .اسپانیا . سه شنبه 1/12/

  • من ، نوشتم باران

    در دورانی زندگی میکردم ، که همه چیز هم آرام بود وهم نا آرام ،

    ظاهرا جنگهای خیابانی وایده ولوژیها تمام شده بودند اما در زیر زمینها

    وپستو وگاهی درخانه های اعیانی مشغول تشکیل دادن جلسات ومتینگ

    وفراهم آوردن ارتشی بودند که هیچکدام به هم نمیخوردند، جوانانی تازه

    بالغ شده که میخواستند بر پوست لطیفشان یک کیسه زبر بکشند وپیکر

    ظریف خود را محکم کنند به دنبال یک آزادی ویک سراب وتشنه تراز

    آن بودند که بشود رامشان کرد ، با دندانهای بهم فشرده به دنبال شکارها

    میگشتند .

    ماجرای ها غم انگیز بودند نامهای بیشماری بر سر زبانها بود ، عده ای

    راه تبعید را پیش گرفتند ، چندتنی هم پس از نوشیدن آب در آن سرداب

    بزرگ از غرورو شهوتشان کاسته  شدسر به زیر وآرام به خدمت 

    درآمدند .

    در هیچکدام از اینها یک تفاهمی وجود نداشت در پشت سرهمه یکدیگر

    را تحقیر میکردند وایکاش بازیهایشان درهمین جا پایان میپذیرفت

    آنها در رویای ساختن یک جهان نو بودند آجرهای شکسته وخشتهای

    گلی بر پایه داده های دیگران ، حرفهایشان ، سخن رانیهایشان ؛

    میتینگهای هفتگی شان شبهای شعرشان همه زیبا بودند ! اما بازوی

    کار نبود همه  یک رهبر پنهانی داشتند که سر به پایش مینهادند وهمه

    زیر یک دیوار سست نشسته بانتظار  ساختن دکل آن بودند وجوانان

    سرکشی که میخواستند داخل این حشرات شوند آنهم در یک زندگی

    محدود و در بسته بی هیچ تجربه ای ازهر طرف بوی گندتهمت وافترا

    بلند بود ، زمین داران بزرگ وشهرستانیهای قدیمی حال میتوانستند

    راهی سرزمینهای غرب شوند ولباسهای آنان را بپوشند  وبه شکل

    وقیافه شهرستانی خود ابهتی بدهند وبچه روباهان به دنبال شکار وارضا

    کردن خود.

    چگونه میشد فهمید درحالیکه ازهمه چیز بی خبری الگوی من ستارگان

    سینما با کمرهای باریک وپاهای شکیل وسینه های برآمده ومردان زیبا

    با لباسهای سورمه ای یا خاکستری راه راه ویک پاپیون !!! یک پیپ

    گاهگاهی هم پایم دریک سوراخ گیر میکرد اما بسرعت خودم را رها

    میکردم وخلاص میشدم ، کبوتر صلح بر قراز سینه ها میدرخشید

    منهم خیال داشتم در پی نانی باشم که از دسترنج خودم میخریدم ؟!

    بقیه دارد……..

     

  • شب تاریک جنگل

    آن چشمانی که عریانی روح مرا یافت ،

    آن د هانی که بی وزن ، بی آهنگ ، بر رنگ « من » بوسه زد

    کنایتی بود طنز آلوده و….هیچ

    آفتاب را گم کرده ام ، درآنسوی افق

    حال در چادر شب نشسته ام

    درخیال زیبایی تو

    چشمانت روزی بمن گفتند :

    (فردا از آن توست )

    زبانت چرخید ( من وتو یکی هستیم )

    دنیای تو ، دنیای من

    چشمان تو ، چشمان من

    به هم دروغ گفتند

    هیچگاه من وتو یکی نخواهیم شد

    ……………………..

    ای شب ، ای سروش خاموشیها

    فردا در طلوع آ فتاب ، به پاس پایداری جنگل

    بره ها را سر میبرند

    ای شب ، همه ی غمها را خبر کن ، تا باهم بگرئیم

    همه اندوه ها ، وغصه هارا

    یکجا در یک سجاده پیش بکش

    بگذار اشک پنهان من نیز

    بر بالین آن خفته گان بریزد

    از جنگل بوی خون میا ید

    پائیز ، هنگام بر گ ریزان

    پائیز  زمان رنگها ومردن همه درختان

    زنده شدن من

    در آتش خیس جنگل

    زائیده شدنم  ، زیر توده برگهای خشک

    وپستانهای درخت کاج

    باید پروازی هم باشد

    بره ها رمه را گم کرده اند ویکی یکی

    به معبد میروند

    کاکلی با آوازش در کنج قفس میخواند

    ( اس شب چه بسر داری )

    ………………………….ثریا . اسپانیا / جمعه

  • شب است وبیشه ها غمگین وخاموشند

    چراغ لاله ها ، از غم سیه پوشند

    کبوترهای زخمی از سموم باد دی

    به دار شاخه ها ، مبهوت وبیهوشند

    بیاد آن شبهای خونین وبی پایان

    شقاقها نیز عزادارو سیه پوشند

    کبوترها ، دراین شبها  ی طولانی

    میان بامها ، آرام وخاموشند

    ز رخسار کبود گل لاله پیداست

    تبرها  با ساقه گل  هم هماغوشند

    ستاره ها دراین فصل ملال آور

    دوباره از خیال شب فراموشند

    ببین ، یاران بجرم سوگواریها

    چو کولیها ، همیشه خانه بردوشند

    ………. ؟

    خاطر تو ، از مسیر لحظه های من جدا شد

    در حریم جنگل اندیشه ام  آتش به پاشد

    آشیان قمری های جوان ازر ویش با د

    از فراز شاخه های خشک پائیزی رها شد

    ………..؟

     

  • رویای شبانه

    شب گذشته اورا بخواب دیدم ، همان سگ محافظی که طی چند سال

    مرا محافظت میکرد واطرافم را میپائید که مبادا گزندی بمن برسد ،

    آن زمان از یک تجربه تلخ وناگوار بیرون آمده وحامل چیزی بودم که

    میتوانست مرا به زندگی وآینده نامعلومم پیوند د هد و …» او « دراین

    میان چه نقشی داشت ؟ یک عاشق ؟ یک پدر  یا یک سگ محافظ  –

    با قدرت وپرتوان با هیکل بزرگ وپیکری سلامت ، من مانند یک قفس

    پرندگان لبریز از همهمه های تب آلود ، عشقی راکه پشت سرگذاشته

    بودم دیگر در دورتر ها قرار داشت خودم دریک حالت بی تفاوتی

    نسبت به همه کس  وهمه چیز ، » او « مرا راه میبردبمن دلداری میداد

    دراین خیال نبودم که دوباره خودم را به زنجیر ببندم او نیز پاهایش در

    یک زنجیرکلفت قفل بود، زنجیری که به زودی تبدیل به یک تفته آتش

    شد وشعله کشید خودش را سوزاند وزخمی هم بر پاشنه پای من گذارد

    من به همراه دسته دیگر پرندگان آواز خوان به آینده سفر میکرد م وآن

    باری را که زیر سینه ام داشتم محکم نگاهداری کرده بانتظار ورودش

    روزشماری میکردم وسرانجا م آمد ، حال این سگ محافظ مسئولیتش

    بیشتر شده بود ومن آزاد تر میتوانستم بال بگیرم وبر آسمانها پرواز کنم

    به او بی اعتنا بودم وکمتر ببازیش میگرفتم.

    او درد میکشید ومیدانست که نمیتواند همپای من راه برود وکار از  –

    دستش ساخته نبود من میبایست به دنبال سرنوشتم میرفتم تا اورا بیابم

    ومهارش کنم چه راه پرزحمتی  وچه سخت بود ، اندوه های ریز نقشی

    در سینه ام تکان میخوردند وبا کودکی که درمیان بازوان داشتم درخیال

    تصرف همه دنیا بودم ! .

    تا روزیکه سرنوشت در را کوبید وآن نیروی مرموز دوباره بسراغم

    آمد با یک عدم تناسب ، طبیعت آنرا به رایگان بمن بخشید !! لزومی

    نداشت وقتم را صرف کنم دوست داشتن ، آری اورا دوست میداشتم

    همین کافی بود ، او مرا میخواست ، همین کافی بود ومن خوشبخت  و

    کامروا بودم ، بنا براین از سگ محافظم دورشدم واو با اندوه از من

    جدا شد.

    امروز میاندیشم که دیگر مانند اورا پیدا نخواهم کرد  ، قوی بود ،

    آدمهای سر شناس بیشماری را میشناخت وقادر به هرکاری بود ،

    ثروتمند بود ، اینها برای من چیزی نبودند ، بی اعتنا به آنچه طبیعت

    سر راهم قرار داده بود اکتفا کردم ، بفکر درگیری اندیشه های لرزان

    عاطفی او نبودم نیروی من جهش بسوی دیگری د اشت وروحم ازهمه

    سوداهای سود وزیان زندگی بیخبر ، آب زلال چشمه میجوشید من در

    مقابل یک عشق حقیقی با نیروی شگفت انگیزش برخورد کرده بودم ،

    بی خبراز سلطه بی چون وچرای او بر همه زندگی ورویاهایم .

    او همسر من بود وآنچنان درگیر اعمال سخت وبافتن زنجیراسارت

    بود که از دست یافتن به قلب یک زن ویک مادر بیخبر شد.

    رویاها تمام شدند وسگ محافظم گم شد همه چیز از جلوی چشمانم

    می دوید وپرواز میکردهوارا میشکافت ، نفسم تنگ بود وقفسم گشاد

    برای خواستن وتوانستن حد ومرزی دربین نبود تنها میبایست زیر یک

    خواستن بی چون وچرا با تمام وجودم میرفتم دیگر نمیتوانستم نفس

    بکشم تنها ارقام بودند که جلوی چشمانم بالا وپائین میشدند ، شور

    شاعرانه خاموش شدبادبان کشتی ام بشسته شد وقهرمانیها تمام شدند

    میبایست تونل را تا آخر طی کنم خیلی به دنبال محافظم گشتم اما او

    گم شده بود ،از او بی خبر بودم تا اینکه فهمیدم دنیارا برای دنیاخواران

    بجای گذاشته وبه ابدیت پیوسته است .

    شب گذشته بخوابم آمد با هما ن پالتوی کشمیر وکلاه شاپو وشال گردن

    ابریشمی ودستکش های چرمی گرانقیمتش با همان قد بلند وهمان لبخند

    گویی هیچ چیز تغیر نکرده است .

    پیکرم سنگینی میکرد دستنهایم بکاری مشغول بودند او ایستاده ومرا

    مینگریست ، رویا چندان دوام نیافت ، بیدار شدم ، تب داشتم .

    ……………………………………………..ثریا

    به یاد : خ .ز. ودرودی به روان پاک او

     

  • دنیای میمونها

    حتما این فیلم را همه بخاطر دارند انسانها درقفس برای تماشا وآزمایش

    ومیمونها فرمانروا وبه هنگام فرار بسوی آزادی ، با تاسف تمام فرشته

    آزادی زیر آب غرق شده وتنها مشعل خاموش آن از آب برون است .

    امروز هم دنیای ما همان دنیای میمونهاست دو میمون بزرگ ، یکی

    این سوی دنیا ودیگری آن سوی دنیا با هم توپ بازی میکنند وبقیه دنیا

    تماتشاچی تا ببیندکدام طرف گل بیشتر زده است ومنافع کدام سو میباشد.

    آی دوست من ، ما همه درپیرامون خود ودر بین این امواج واین –

    گرداب سر گیجه آور تنها به خوشه ها دست انداخته ایم ، این خوشه ها

    که هروز بالا وپائین میروند درهم چنگ انداخته اند ، تنها خون گرم

    آنها که بر بالای رویاهایشان هزاران آسمانست .

    در میان این غوغا عروسک بزک شده هزار ساله با تاج وشنل خود

    میان شکم باد کرده میگردد وبه آنها میفهماند تازمانیکه جاه وجلال من

    بر قرار است منافع شما نیز حفظ میشود برایتان در زیر زمینها جا

    درست کرده ایم به هوای بیرون هیچ احتیاجی نیست باندازه کافی هوا

    ذخیره کرده ایم  با بیرون کار نداریم بگذار تا ابد بدهکار باشند این مردم

    بدبخت وبدهکاران ابدی که به صورت گله  در سر خوردگیها و  –

    تلخ کامیها خود همیشه بسوگ نشسته اند .

    صورتحسابها را جلوی رویشان بگذارید

    هر همنوعی باید سهم خودرا از این همه نعمت بپردازد!!!

    و رهبر روحانیت به جهانیان پیشنها دمیکند که برای صلح دعا کیند

    خوب معلوم است که این هردو باهم خوب ساخته اند.

    ………………………………………………..

    ………..ثریا .اسپانیا . یکشنبه ساعت 5/15 دقیقه صبح!!!

  • آنکه ، اورا به درستی نمیشناسیم

    مانند هر روز پنجشبنه شمعی جلوی عکس اوروشن کردم وگفتم :

    من وتو به کدام نژاد تعلق داشتیم ؟ من به دنبال فهم بی اندازه بودم

    وتو به دبنال آنکه آخرت را برای خود بخری اما امروز میبنیم که

    عدالت حقیقی در برابر ترازوی خود نمینشیند که بالا پائین رفتن

    کفه هارا نگاه کند  ،

    قاضی  وفرشته عدالت هم کور است وهم کر ، بمیل خود قضاوت

    میکند وحکم را به مرحله اجرا درمیاورد .

    تو نشستی وخدا خدا کردی وبردوش مشتی گدا ی شهر در کنج یک

    دیوار متروک جای گرفتی .

    آنها که نه خدارا باور داشتند ونه ایمان من وترا قبول میکردند وبما

    میخندیند ، امروز بر دوش مردان بخانه آخرت میروند !

    پس خدارا را باید دربعضی از محافل ودر میان دستان نامعلومی

    پیداکرد .

    امروز سخت حیرت زده هستم ،آیا انسانها خودشان را خوب

    میشناسند؟ از اینکه با هم آمیزش دارند راضیند؟ من اینجا وتو آنجا

    هرکسی سرشار از غم خود زندگی میکند ودرغم ما نیست واین

    درمقابل داده هایی است که ما غمخوار همه بودیم ، پایان

    …………..ثریا. اسپانیا . پنجشنبه

     

  • اردوگاه فقر .5 .وپایان

    …. , ومن سرفراز از خود ومطمئن که دیگر بچه ها از آن خطر

    بزرگ جسته اند ، آن حس نیاز کور وحریص بودن در آ نها نیست

    آرام وسر به زیر بنای یک شخصیت کامل برده اند وبخوبی میدانم

    که کلید این شخصیت دردست خودم بود هیچگاه آنهارا به انحصار خود

    در نیاوردم وبرای روز مبادا ذخیره شان نکردم ، شناخت آنها برایم

    آسان ومیدانم که تندرستند ، سالمند  مرا فریب نمیدهند ، میدانم چیزهایی

    در درونشان هست اما بخودشان مربوط میشود آنها باآن خواهند جنگید

    به همانگونه که من جنگیدم.

    حال امروز این منم که زندگی را از سر گرفته ام با یکی از بهترین

    وشگفت انگیز ترین داستانهای این دنیا ، دست وپنجه نرم کردم

    امروز خودم را عریان کردم پرده از روی رازهای درونی برداشتم

    برای دست انداختن عده ای که مرا به دادگاه قضاوت خود بردند ؟

    یک طنز جالب ، یک داستان وآیینه را به د ست خودشان دادم تا بهتر

    در آن بنگرند .

    از آنچه که کرده ام هیچ تاسفی ندارم میدانم که درکمینم نشسته اند ،

    زحمت بیهود ه ا ی است من همه چیز را پذیرفته ام همه آ نچه را که

    انجام دادم تصمیم خودم بود یا عاقلانه یا دیوانه وار .

    آنچه مسلم است همه راست وحقیقی بودند هر بشری اشتباه میکند ،

    منهم اشتباه کدرم پای بر سکوی کسی گذاشتم که خود روی تشک دیگر

    میخوابید اما دوشت داشتن اشتیاه نیست وهیچگاه هم اشتباه نخواهد بود.

    من همیشه دوست داشته ام  راست ایستادم  با ایمانی که داشتم آن ایمان

    چه بود؟ غروز  یاایمان به آن موجود وصف ناپذیر وبه آن احساس 

    مرموز خدایی که درمن  سر میکشید بود .

    در دنیای ما یک زن اگر هیچ نرینه ای اطرافش نباشد ویا با او بستگی

    نداشته باشد همسر ، برادر ، پدر ، ویا پسر وهیچ مردی نباشد که

    اوراحمایت کرده ویا در تصرف خود آورد ،این زن یک طعمه لذیذ

    است وباید اورا بلعید ومن میل نداشتم که بلعیده شوم .

    امروز با نگاهی به گذشته تازه فهمیدم که همه مردم همان مهر پدران

    خودرا بر چهره دارند که پدرانشان نیز خود مهر دار خاندان قبل

    خود بوده اند از قرن ها قبل باین سگها یاد داه اند که خانه هایشان را

    به همانگونه بسازند وبا همان حرکات بجنبند و.. واق واق هارا تکرار

    کنند در اندیشه هارا ببندند  وغرورشان این باشد که :

    در جامعه اشراف وبزرگان جا باز کرده اند !!!! .

    امروز بخوبی نمیدانم کجا هستم  گم شدم پیداکردنم مشگل است با آنکه

    دفتر چه ها را ورق به ورق نگاه کرده ام وهر برگی را چند بار

    خوانده ام  اما دیدم در میان غبار آنها گم شده ام .

    در حال حاضر همه چیز مرتب است  روی لبه تیغ راه رفتن کار

    همیشگی آدمهایی نظیر من است که نمیخواهند خودرا بفروشند ،

    هر قدر هم که درمغز کوچکم هیاهو سر گرفته باشد این جا وآنجا

    دیگر برایم فرقی ندا رد .

    امروز احساس یک کمد آنتیک قدیمی عهد ملکه ویکتوریا را دارم که

    درونش کشوهای متعددی قرار دارد ودرون همه کشوها مقدار زیادی

    اورا قدیمی پنهان شده اند  اوراقی که میتوانست یک تاریخ زنده باشد

    تنها چیزیکه به ارث برده ام یادگارهای خوب را که نماد لحظه های شاد

    من بوده اند بخوبی نگاه داشته ام واین تنها میراثی است که از گذشته

    بمن رسیده است .

    دیگر بفکر هیچ چیز نیستم در همین آرامش نسبی نگاهی به آئینه راهرو

    میاندازم تا زیبایی از دست رفته امرا در پشت غبار آن پیدا کنم .

    با آنکه سنم بالا ست اما قلبم هیچ چروکی برنداشته اشت با همه رنجی

    که برده ام این عضله محکم لبریز از شادیها وعشق های فراوان است

    هنوز میطپد تاسفی از هیچ چیز ندارم نه هرآنچه را که از دست داده ام

    ونه آنچه را که میبایست نگاه میداشتم  روح فریبکاران درکمین افسوس

    خوردن من نشسته اند  ، بیهوده است ، همه چیز را پذیرفتم وهمه را

    به جان خریدم ودر روحم هیچ مایه وحشی طلبی ویا درنده خویی  –

    وجود ندارد . پایان قصه

    ……….. ثریا .اسپانیا .سه شنبه …… با تب شدید!

     

  • اردوگاه فقر 4

    زمانی در این فکر بودم که این زنانی که با ینجا میایند به غیراز لباس

    ظاهر  ، به چیز دیگری میاندیشند؟ آیا واژه هاییرا که میشنوند یا در

    جایی میخوانند  ، معنایش را میفهمند؟ زیر توده ای از زروزیورهای

    کم ارزش خوابیده اند ودر آرزوی هوس ولذت جویی .

    اینها چه کسی را فریب میدهند ؟ در زیر این لباسهای پر زرق و برق

    .جنبش وهیاهو وراه انداختن پارتیهایی بعنوان کمکهای خیریه !!!

    چه کسی راگول میزنند وبسوی کدام هدف میتازند ؟ من در یک فضای

    خاکی وکچی گوش به آواز مردان هزار ساله میدادم که آوای خداوند را

    بیان میداشتند  بی هیچ معنایی آخ که جامعه چه بی معنی وزشت است.

    در آپارتمان کوچکی  در طبقه پنجم یک ساختمان که به یک خیابان  –

    پر ازدحام مشرف میشد با پلکان پیچ درپیچ وشکسته با یک آسا نسور

    قدیمی جای گرفتم بر فراز سرم هر روز صدای پا شنه های محکم

    همسر جوان همسایه که از شرق دور آمده ، زیبا وجوان بود و بهر

    روی میتوانست اراده اش را بر همه تحمیل کند امانم را بریده بود

    تصمیم گرفتم خودم را با این هیاهو وفق بدهم خودم نیز یک هیاهو شدم

    به تمام معنی به کمال نفس واعتماد واستحکام کامل رسیده بودم دیگر

    کمتر عصبی میشدم تنها شده بودم پرندگان پرواز کرده بسوی افق خود

    وخانه خود ، دیگر کسی نبود که صبح زود از خواب برخیزد ودوان

    دوان خودش را به بستر مادر بکشاند ،؛ آنها بستر گرمتری یافته بودند

    دیگر نمیشد بگویم پسرم ، یا دخترم ، آنها متعلق بمن نبودند همسر مرد

    وزن دیگری شده ومسئولیتهای بزرگی بر گردن داشتند.

    ما هیچگاه در باره دین ومذهب با یکدیگر جدالی نداشتیم حال آنکه در

    سر زمینی زندگی میکردیم که کلیسا ومذهب یکی از ستونهای اصلی آن

    وبزرگترین حا می این سر زمین است وآنچنان بخوبی نیروی مردم را

    بخود جلب کرده است که ناگهان منهم تصمیم گرفتم با این نیروهمراه

    شوم هرچند میدانستم که سرودها وآـوازهای زیبای آنان بی سر وته و

    برای دردمندان یک تسکین وبرای ثر وتمندان یکنوع تجمل بشمارمیرود

    چه بسا داشتم خودم را فریب میدادم حا لت تسلیم وسکوت من نیز در

    همین محافل شکل گرفت وباید باین پدیده که پایه اجتماع را استوارکرده

    همراه باشم .

    عقیده ام را به آنها تحمیل نکردم آنها خود برای خود خدایی داشتند که

    پنهان بود نه بیشتر لزومی نداشت که خدای خودشان رادرمیان اوراد

    طول ودراز کتب قدیمی پیداکنند یا در دوردستها به دنبالش بگردند ،

    خدای آنها درون قلبشان جای داشت  .

    این آدم های کوچلو امروز مردان وزنان بزرگی شده بودندو….انسان

    بقیه دارد………

  • باتو بدرود میگویم

    رفتی ، وجانم را رها کردی ، با تو بدرود میگویم ، عشق

    بی مهر ، بی هوس ، بی هراس ، ترا بدرود میگویم

    رفتی ، به پندار نابودیم

    درمیا ن سینه ام فرو بردی دندانهایت را

    دهانت پر خون شد ، باتو بدرود میگویم

    هیچ زخمی درسینه ام باقی نماند

    زخم برچهره ات نشست

    باتو بدرود میگویم

    جز ویرانی چیزی بجای نگذاشتی

    دستانی که روزی میپنداشتم نوازشگرم خواهند بود

    آلوده به سم بودند

    با آنها بدرود گفتم

    من آن تاک زخمی شده ام ، آن دشت پر بارم

    که دانه دران رشد میکند

    دشت را آلودی ، باتو بدرود میگویم

    ترا بخشیدم ، ویرانگر  وباتو بدرود میگویم

    شمعی بر بالینت روشن گذاشتم

    زنجیر اسارت را پاره کردم

    و……با تو بدرود میگویم ، باتو بدرود میگویم

    ……………………………………..

    …….. ثریا .اسپانیا . یکشنبه

  • اردوگاه فقر 3

    زندگی هرروزه ، باخوشیهای کم خرج ،

    در یک نظم معتاد تکرار میشود

    پیوندمان محکم است ………..

    و….. من اورا آن موجو دوست داشتنی را که دربغل داشتم باومیبالیدم

    ودراین فکر بودم اگر بتوانم زندگیش را خوب تامین کنم وبتوانم از او

    یک مرد ، یک انسان بسازم  ، خوب این کار خوبی است واگر نتوانم

    همه کارهایی را که تا امروز انجام داده ام بی ارزش  وبی معنی وپوچ

    خواهند بود واین همان اصالت ویا نام دیگرش اخلاق است که به آن

    پایبند بودم .

    دیگر راه نمیرفتم  ، حرکت نمیکردم  باید نشسته کارهایم را انجام میدادم

    درهمان حال نیز اندیشه هایم در پرواز بودند ، رویا ها قراموش گشته

    حال منطق ونظم بر زندگیم سایه اندخته بود گاهی درامید بیدار شدن از

    این خواب شوم  ، رزوها را به هم میدوختم .

    درختان کوچکم بالا میرفتند  ودیوار آرزوهایم رابا برگهایشان که سبز

    بود میپوشاندند کار درتنگدستی  همیشگی چشمانم را به روی این جهان

    گشود ، نگاهی تازه باین دنیای غریب میانداختم ، کوه نشینان وکاه نشینان

    که ناگهان به نوا رسیدند ودنیارا زیر افکار پلید وبی محتوای خود گرفته

    به هنگام  بردن لباسهایشان با انداختن سکه ای بعنوان انعام جلوی من ،

    مرا به گریه وا میداشت  ، آه … چقدر فرورفته ام ، زمان فرورفته

    منهم با آن فرورفتم  این وحشتناک است چه اصراری داشتم بین خود

    وبقیه فرق بگذارم ؟ چرا نگذاشتم همان عروسک مامانی باشم ،

    خوردن ، خوابیدن ، زائیدن وپوشیدن آنچه که در ازای این اطاعت

    بتو میدهند؟! اندیشه کدام است ؟ حال باید درپشت چرخ دنده های

    زندگی را بشمارم وبه گذشته ام بیاندیشم ، بازی را بلد نبودم ، باختم

    ……..بقیه دا رد

  • اردوگاه فقر….2

    من نمیتوانم آنچه را که درآنسوی دیوارها دیده ام فراموش کنم ،

    کلاهبرداریها ، بی دادگریها ، دزدیها ، بخصوص آن یک آدم زرنگ

    که گفته میشد در خلوتگه هنر خود هیچ چیزی را محترم نمیشمارد تنها

    زمانیکه از درون لانه اش  بیرون میاید در برابر همه خم میشود  ، در

    برابر حماقتها ودر زاویه فریب کاریها ی مقدس مآب .

    من در خیاطخانه خود با پارچه ها دست بگیریبان بودم دراین بازار

    کوچک رقیبانی نیز پیداشدند گویی که  ناگهان همه بیاد آوردند که

    باچرخ هم میشود کار کرد هرکسی خورده کاری داشت من استعداد

    چندانی دراین کار نداشتم اما با زحمت ادامه میدادم ( او) در آنسوی

    دنیا سر در دامن یک ماد ینه جوان گذاشته بود وبرایش ولخرجی

    میکرد  ،

    زیر یک نقاب بی تفاووتی  بی آنکه برایم ارزش چندانی داشته

    داشته باشد به کارم ادامه میدادم  اینکار تعجب عده ای را برانگیخته

    بود ، در کار یاد گرفتن زندگی بودم  وباید به آن مردک چیزهای

    زیادی نشان میدادم  هرچه را که سر راهم بود زیر پا گذاشتم تنها

    دوست داشتن را درون سینه ام پنهان نگاه داشتم ، او آیا بفکر من

    ویا دیگران بود ؟ برای یک خورده مهربانی !! از کف دست زنی

    حتی منکر وجود ما میشد ، او کنیزیکی بسیار ارزان خریده درازای

    یک کلمه ( میخواهمت ) ( برای تو همه چیز را زیر پا میگذارم )!

    حال کنیرک داشت فرار  میکرد میبایست کیسه زباله را هم باخودش

    ببرد کیسه زباله ای که درونش بیدادگری واتهام بود وبه پشتش چسپید

    خوب ! چه فایده سالها خواستن ، مبارزه کردن با یک لحظه تامل و

    غفلت همه چیز ویران میشود ، و….من نه آن بودم که درمقابل این

    تحقیرها سر خم کنم .

    بقیه دارد……. ثریا …..

  • ضریح طلایی

    در نمازم خم ابروی تو با یادم آمد /

    حالتی رفت که محرا ب به فریاد آمد/

    از من اکنون طمع صبرو دل و هوش مدار/

    کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد /…….حافظ شیرازی

    …………..

    در این سر زمین مسیحایی ، نمیدانم خانه ام کجاست ؟

    ناقوس برجهای دوردست

    آواز نابهنگام آنها ، بمن میگوید :

    همه ستارگان درخشان مصلوب شدند

    آن تابش درخشان خورشید

    کم شده من نیست

    آن شعله یزدانی را که از ما دزدیدند

    آتشکده ها خاموش وآسمان تاریک

    زندگی درچنگال کرکسان وآدمخواران

    که از خیمه های ویران برخاسته اند

    آن شعله درخشان ایزدی که روزی یک معجزه بود

    خاموش شد

    آن آتشی که فرشتگان بر گردش آواز میخواندند

    آن کو ه غروز

    در سجده گاه شیطان ، گم شد

    ……………..

    در انوار رنگارنگ چهلچراغها

    قندیلهای عود وکندر

    مردان سیه پوش

    زنان پیچیده درکفن سیاه

    گریان ولرزان

    بوسه بر طلا میزنند

    در کنار شعله پر  فروغ شمع ها

    در سایه های لرزان ، میلولند ومیگریند

    آن خطوط سنگین ( درهم پیچیده ) !

    حک شده بر ضریح طلا

    بی گذشت وساکت  ، مینگرند این جماعت را

    این منظومه ( مقدس ) دور از کبریا

    بین رکود وسجود

    گویی برمرد ه ها چشم دوخته است

    واین است ……. سرچشمه زندگی یک ملت

    یک معجزه از ضریح طلا

    ………………………………………..