Category: General

  • نوشتم باران ، قسمت آخر

    سالهای بی خوشی ودر بی تفاوتی گذشت با چا لاکی از واخوردگیها

    خودم را دورمیکردم وهنوز نمیدانم آن چه نیرویی بود واز کدام فواره

    تراوش میکرد درختی با چند شاخه دریک خاک سست وهنوز راست

    بالا میرفتم خودم را مانند همان سمندر افسانه ای میپنداشتم که آتش همه

    زندگیم بود وبرهنه درمیان شعله های آن میسوختم وبه امید آن بودم که

    روزی سر انجام همه چیز درست خواهد شد.

    آنکه در نهانی باو امید بسته بودم طعمه دیگری شد طعمه یک سنگ سفید

    یک سنگ مرمربیست وچند ساله که سیلابهای فقر وگرسنگی در یخ

    قطب شمال اورا از جا کنده  وباین سوی دنیا فرستاده بود معلوم نبود که

    مهاجرت او چگونه شکل گرفته شاید میان داد وستدهای اروپای میهمان

    نواز که گله گله آدمهارا میاورد وبعد آنهارا به حال خود رها میکند.

    او نیزهمراه همین گله بود هرچه بود با یک یورش ناگهانی تکه خوب

    زندگی مرا ربود درچشمانش بیرحمی وخشونت دیده میشدجلویش محکم

    ایستادم او قوی تر بود جوانیش وزور بازویش وپیکر سفیدش که …..

    در رختخواب نو جوانم زیر رو شود وشد ! پدرش مهندس معدن بود

    مادرش کارمند یک شرکت هواپیمایی جوانک تازه بالغ شده من تا –

    قطب شمال رفت واورا خواستگاری !!! کرد وبخانه برگشت بیهوده

    روی زندگی تف میاند اختم زندگی درآ نها زنده بود ومیخواستند زنده

    بمانند ، خشمم را فرو دادم وبه تماشا نشستم دیگر راهی نمانده بود من

    نمیخواستم  آنهارا به درون باتلاق بفرستم به دنبالشان روان شدم از

    دور مواظبشان بودم پسرک تازه دانشگاه را تمام کرده بود ونمی دانست

    کجا وچگونه میخواهد نان بخورد ، بهترین کار این بود که به کاوش

    ادامه دهم دلم نمیخواست به دنبال گذشته او ، واینکه چگونه توانسته

    باینجا برسد ، وارد شوم پسرک اورا میپرستید وشپور آماده باش

    نواخته شد من تسلیم شدم از جای برخاستم ووارد صف شدم میبایست

    با همه همراه میشدم میدانستم دخترک سخت کار میکند برای هموطنانش

    خانه تهیه میکند برایشان بلیط رزو مینماید ودر زیر پاهای یک زوج

    داشت له میشد این ساق های ورزیده میتوانستند تا بالاترین قله ها بروند

    وبار بکشند ، در یک آپارتمان کوچک  با دختر دیگری شریک وزندگی

    میکردند یکی کف زمینهارا می ست واین با داشتن معلومات ودانستن

    چند زبان میتوانست پشت میز بنشیند وحقوق بگیرد تا بتواند نان بخورد

    اجازه کار واقامت او همه درگروی همان زوج اهل کشور ماسونها بود

    این زوج مانند اجدادشان خودرا ارباب وصاحب اختیار دیگران

    میدانستند وفرشته کوچک من به نجات او برخاست او دختر باهوشی

    بود وهیچگونه لوندی وخودنمایی دراو دیده نمیشد او میتوانست با تن

    خود زندگی خوبی را بسازد هیچکس مانع او نبود اما او حتی یکبار

    دست باین کار نزد به پدر ومادر وخانوادهاش وفادار بود خواهربزرگتر

    او دریک کشور عربی به شغل دکتری مشغول بود.

    او یکنوع کینه وحشیانه نسبت به اطرافیانش نشان میداد درچشمان آبی

    ودرخشان او رنج ، طغیان  ، نفرتی گنگ وغروری از یک زندگی

    وتسلیم آن مذهبی که همیشه مدالش را به گردن داشت .

    انعطاف ناپذیر ودر همان خون ونژاد اسلاواها که قرنها دررگهایش

    جریان داشت باو گفته بود که ( گرسنگی را تحمل کن ودوام بیاور )

    غلت میخورد.

    آن قدرت معجزه آسا آن نعمتی که در هرجانی نیست اورانجات داد

    مرگ برای اینگونه جانها وجود ندارد مچاله میشوند اما دوباره صاف

    وپاکیزه میگردند.

    چه بسا پسرک نیز باین دلیل با او پیوند خورد که هر دو از محیط خود

    بر کنده شده بودند واین دلها بهم نزدیکتر  ودر انزوای خود میخواستند

    دنیای تازه را بنا سازند ……و ساختند پدر ومادر دوپسر دیگر……

    آه عزیزانم : صلیب تنها برای مسیح نیست که او آنرا بر دوش کشید تا

    جاودانه بماند  همه ما یک صلیب سنگین داریم که در طول زندگی آنرا

    حمل میکنیم بدون آنکه آن راهب قدیس وبزرگوار قطره ای آب به کام

    خشک ما برساند.

    امروز در یک جاده  بی انتها راه میرویم همه باهم ، یک گله کوچک

    درمیان ناهنجاریها ، سبک سریها ، خودخواهیها وفر صت طلبیها  و

    سود جویی ها ، ما با شرم ساده لوحانه خود دور از هر کینه ای باین

    دنیا ، جاده را تا به آخر طی خواهیم نمود ومن……..

    در میان اینهمه شورش وغوغا یک مربع با چند ضلع اضافی کشیدم

    ودرمیان آن نوشتم …………  باران ……..پایان .

    ثریا .اسپانیا . 11-1-2010

     

     

  • من……نوشتم 8

    خانه امن ودنیای دیروز ما گم شد من با نبرد داخلی سرگرم بودم

    بی توجه به آنچه که درخارج میگذرد ویاچگونه باید دراین دنیای نو

    خود را نگاهدارم  ، بی آنکه صندوقی بسته باشم درکنار سوداگران

    وغارتگران این دنیای بیرحم غریزه ام رو به فنا میرفت .

    حال همگی صاحب یک کتابچه از دولت ( گ. ب ) شده بودند

    به غیراز ما  ، پانزده روز فرصت بود که آن سر زمین را تر ک

    کنیم  همه درها بسته بودند در سر زمین خودم نیز جایی نبود دولت

    تازه کمر بندش را محکم بسته بود واین کمر بند به دور همه آنهاییکه

    به امید ویا بی امید بیرون آمده بودند ، پیچیده تر میشد وحال میبایست

    ادای آن فیلبان را دربیاورم که وارونه بر  پشت فیل سوار میشود و

    میخواهد اورا به جلو براند ، خوب ! کجا میشود رفت ؟ تصمیم بگیر

    یا بمان وبا حقارتها بساز ویا برو……و رفتم .

    باز ی زندگی تنها یک بازی است وبستگی به شانس واقبال دارد ورق

    یکی برنده است ودیگری بازنده ، من شانس برد نداشتم غریزه ام آواز

    میخواند ومن گوش میدادم.

    دراین قمار بزرگ چیزی نداشتم که ( کاوو) بگذارم به غیر از جانم

    وسر این یکی نمیتوانستم قمار کنم متعلق بمن نبود ، دیگران نیزدرآن

    سهیم بودند چه بسا اگر متعلق بخودم بود آنرا نیز به قمار گذاشته

    وسر آن شرط بندی میکردم ، بازنده ، یا برنده – اما دیگران آنددیگرانی

    که بمن تکیه داده به جان من احتیاج داشتند  اگر آنرا از دست میدادم

    یک لاشه بیش نبودم یک مرده یک جسد با پیراهن ابریشمی .

    در صحنه شطرنج زندگی آنکه شاه بود مات شد ورخ داشت میبرد

    منهم یک سر باز مرده وافتاده خارج از صحنه ویا صفحه ، بایدتکان

    خورد نه برای خودم بلکه برای آنانکه جانشان دردست من بود وبمن

    اعتماد داشتند.

    آخ چه میشد ا گر سر زمین شکست خورده من میدانست که به دهان

    او لگام بسته اند وبه دست ستمکاران ودزدان وچپاوول گران اربابان

    حر ص وطمع سیاستمدارانی که بر او فرمان میرانند ، دارد سیلی

    میخورد وفرزندانش با چشم خونین واشکبار شاهد مرگ تدرجی او

    وبه دور خود میچرخند.

    بقیه دارد

  • where is my hope

    دل از گزافه امروز هرزه گویان گداخت

    ولی حماسه فردایمان سروده نشد

    ——————————-

    چقدر تنهایم ! چقدر تنهایم ! ودراین تنهایی نمیدانم گفته هارا با چه کسی

    قسمت کنم ؟ در مجله تایم خواندم که روی آرم ( رای من کجاست ؟

    با رنگ سیاه نوشته شده بود که آرزوی من کجاست ) ؟………..

    همه دانه هایی را که خیس کرده بودند ، گندید تا دانه دیگری وگندمی

    دیگر  ، درمیان این هیاهو نه دستی بود ، نه ترحمی ، ونه راهی برای

    گریز حتی آنهائیکه جلو رفتند نتوانستند بهای رنجها وخون خورا بگیرند

    ونفهمیدند چه چیزی را به دست خواهند آورد ، سیل سرازیر شد سدی

    محکم جلویش ا گرفت چند سوراخ که آب از آن چکه میکند برای یک

    سیل دیگر خیلی ناچیز است باید سیل دیگری براه افتد وبطور قطع این

    آخری ویرانگر خواهد بود انسانها درمقابل هیچ غرورشان ، جانشان –

    آنیده شان را از دست میدهند ساخت وپاختها درپشت پرده انجام میگیرد

    قدرتها بهم پیوسته مردان کوچک اندام به پهنای یک دریا سرازیرشدند

    با دستهای پر ، چه معجزه ای میتواند این نوار بین دو سر زمین را

    همچنان باز نگاه دارد ؟ سرانجام روزی بهم پیوسته میشوند وخلیج گم

    میشود ورودخانه به دریا میریزد ، این آرزوهای گمشده چیز زیادی را

    طلب نمیکرد تنها ، آزادی اندیشه وپرهیز از فشار وزور ، اما همه –

    روسپیان قدرت مفاهیم دیگری برایش قائلند آنها سیاست خودرا به خطر

    نمی اندازند اما بگونه ای رفتار خواهند کرد که برای هر سلیقه ای

    غذایی تهیه کنند .

    امروز انسانها تنها یک حرف میزنند ویک کلام میشنوند ، مرگ !!!

    چیزی که تا اعماق جان تو نفوذ میکند باید خودرا انکار کنی  ( من )

    وجود ندارد گروه ودسته به همراه نوازندگان دریک صف منظم واین

    سر نوشت ملتی است که امروز پرده های قدیمی وکهنه خودرا تکان

    میدهد وتنها مشتی خاک به چشمانش فرو میرود – دیگر نباید مزاحم

    ارباب شد تبعیدیان ، فراریان ، پناهندگان سیاسی وکسانیکه به هر علتی

    در خارج زندگی میکنند افتخارشان این است که در سر زمین میزبان

    مردار شوند !!! پلیس مخفی همه جا چشم دارد حتی نزدیکترین کسان

    ترا میخرد مردم این روزگار استعداد زیادی در  پرورش افکار خود

    بعنوان جاسوس دارند وبه گفته ( گاندی ) شکم گرسنه خدا ندارد .

    پایان…………………………………………….

  • بتو ، نازنین بی مانند

    آمدم ، دیدم ، آن سنگ سیاه را

    درکنار بلندترین کوههایی که فرو میریخت

    آمدم دیدم ،

    از دنیای عهد جوانیم دیدار کردم

    دیدم او مرده است

    او مرده است

    واز یاد یاران رفته است

    آمدم ، دید م برای دیدن او

    راه سخت را برخود هموار کردم

    و…..صدایش را شنیدم که میگفت :

    بی من چگونه ای ؟

    گفتم بی تو غمگینم ، غمگین

    بدرود ، این آخری سفر تو بود

    بدرود

    ……………………

    از آن شب که روح مرا درمیان

    آن دریاچه دیدی

    آیا از پیکر لذیذم بی نصیب ماندی ؟

    در آن سکوت شب ، در شعله شمع

    چشمانم میسوخت

    درمن توان دیدن پلید یها نبود

    آه … آی جان جانان

    تو از حجله شکسته دردها می آمدی

    ومن بسوی جنگل بی قانون میرفتم

    من و تو دریک نقطه بهم رسیدیم

    تو به دنبال جنگ اهریمن بودی

    ومن بسوی عفریت پیری میرفتم

    که از آن بوی خون بر میخاست

    واین آخرین ایستگاه ، وآخرین دیدار ما بود

    یاد شبی ، یاد جنون ، یاد مستی

    یا دهوشیاری

    یاد دریاچه که روح مرا درخود پنهان نمود

    وتو به واگن روی ریلها بر گشتی

    ………..ثریا .اسپانیا

    تقدیم به ؛ زنده یاد ، میم .عین

  • من…….7

    چرا شکست میخوریم ؟ وچر ا چشم به بیرون داریم ؟ آنچه هست ا ز

    خود ماست ،

    در آن روزها بزرگ منشی ها از یاد رفت سوراخهای موش حلبی آباد

    تبدیل به خانه های بزرگ شدند مارها از پرچین ها بسوی گزیدن آدمها

    روان شده  انبار پر و.پیمان غذا  ته کشید وهمه چیز جیره بندی شد

    درعوض یک نیروی ناتوان وضرب دیده که روحش را فروخته بود

    میخواست بقایای غارت شده را جمع آوری کند .

    شکارچیان مشغول شکار آـد مها بودند یکی یکی را نشان کرده وآنها

    را به دم تیر غیب میفرستا دند ، تکیه ها بر پا شدگریه ها به زاری  /

    نشست  وماسونهای پیرفراری وبه ریش کارگران میخندیدند ! .

    اعیانهای سابق با صندوقهای پرو پیمانشان از این سوی دنیا به آنسوی

    میپریدند وعده ای هم کلام وافکار خودرا درون کلاهایشان پنهان ساخته

    به دنبال خانه میگشتند .مسابقات شروع شد همه سرگرم شدند وروح /

    مسموم شده وبی فایده ای را بوجود آوردند اصطبلها پراز یابوشدند زنها

    به زیر چادر خود برگشتند وسر زنده از اینکه خودرا دوباره یافته اند

    زندگی پر تجملی درهتلهای شیک سفرهای دور دراز شکل گرفت همه

    به خماری فرو رفتند عده ای هم میخواستند خانه ای ازنو بنا کنند اما از

    سقف شروع کردند از یک سقف واژگون .

    قهرمانان پیر شدند ماهیچه ها یشان بی رمق شد، خشکید ودر کنج لانه

    باستانی خود تبدیل به یک اسکلت گشتند.

    گلادیاتورها جای خودرا به دیگری دادند شوالیه ها فرار کردند  وما به

    تماشای این سیرک بزرگ مشغول بودیم .

    میراث فرهنگی دودستی تقدیم ارتجاع شده بود ما بی سلاح بی پشتیبان

    درهیچ جامعه ای جای نداشتیم ، دنیا دردست گردن کلفتها بود.

    به دیار ماسونها پناه برده بودیم به گمان اینکه درآنجا امنیتی هست

    ویا اینطور خیال میکردیم وتازه در آنجا متوجه حضورهمشهریان

    شدیم که با لباس مبدل درخدمت ( سرویس – گ .ب. ) درآمده بودند

    همه چیز برایشان فراهم بودخانه هایشان پروپیمان وخودشان خدمتکار

    ووظیفه شناس وبرای هرنوع فداکاری حاضر ، درها همه برویشان باز

    بوددرحالیکه در سر زمین خود نیز در خدمتگذاری یکه تاز بودند اما

    به هنگام جابجایی زودتراز همه به آنها خبر رسید که صندوقهاراحاضر

    وآماده کنید وراهی شوید ، اینجا خانه خودتان است نامتان دراینجا ثبت

    وخودتان درپرتو وقلمرو پر آوازه پادشاهی بی غروب میتوانید آزادانه

    بچرید ، به ظاهر در وضع آنها تغییری حاصل نشده بود همه با فامیل

    بی درد وسر گویی خانه جد وآبادی آنهاست  تنها سر زمینشان عوض

    شده بود وبه راحتی میتوانستند دست خودرا پنهان نگاه دارند .

    …………………………………………………

     

  • من نوشتم باران …6

    سیاستهای بزرگ واربابان دنیا میخواستند که یک طوفان دیگری را

    به جلو بفرستند ،دسته ی سرگرم علف خوردن بودند وبه غیرا ز –

    آخورشان چیز دیگری را نمی دیدند بنا براین آنها را به برون راهنمایی

    کردند وجایشان را به دسته دیگری دادند ، درهمان زمان عده ای

    توانستند صندوق های پر وپیمان را برپشت خود بسته وفرار کنند،

    جائیکه زندگی هست ، مرگ هم هست ، خطر هم هست ، نبایدخطر

    کرد باید رفت ! عده ای ماندند وریزه های زیر میز را میخوردند ویا

    استخوانهای پاک شده وخروده هایی را که بسویشان پرتاب میشد

    میگرفتند .

    ترجیح میدادند بمانند ، بهتر بود که یک حیوان خانگی باشند تا یک

    غریبه دردیاری بیگانه واگر دهانشان به غیراز گرفتن استخوان برای

    چیز دیگری باز میشد کوچکترین سهم آنها زندان بود .

    و……ما درکجا ایستاده بودیم  زیر پارچه های قدیمی خاک خورده

    رمانتیک از مد افتاده در عین حال با ا حساسات واقعی و روح /

    استقلال طلب خودمیخواستیم خودرا نجات دهیم .

    درخارج به تماشای دلقک هایی نشستیم که با رقص وموسیقی ونمایش

    برای یکدیگر به همراه مادینه هایشان داشتند روح مبازره جویشان را

    تسکین میدادند ، مبارزه ؟ برای چی ؟ برای کی ؟ عده ای التزام رکاب

    را رها کرده  وخسته برگشتند ولگام دیگری را به دهان بستند.

    دلقکهای مطبوعاتی  وهنر آموزان ، آتش بیار  معرکه شدند وعده ای

    هم هر دو سو را داشتند ، فراموشی بهتر است ، ازخود گریختن واز

    بار وظیفه شانه خالی کردن درگوشه ای نشستن وشکم را تاب دادن

    وزیر شکم را مالیدن وگاهی هم سری به صفحات روزی نامه ها بزنند

    وخودی نشان بدهند که بلی !! ماهم هستیم  در اینجا هستم ، هرگاه مرا

    لازم داشتید مانند یک بشقاب  مرا بردارید …………

    درون  ، هجوم به سوی دربهای خروجی  وبسته شدن درها ی امید

    جهش بسوی تریاک ولذت ، زن وفراموشی وگریز از همه چیز و

    همه کس .

    همه چیز رو به فنا میرفت رو به تباهی  وگروهی که زندگیشان در

    میان شپشها وساس ها وروسپیان که دست مایه زندگیشان بود برای

    بدبختی جامعه روی کار آمدند واولین دشنام را حواله دنیایی کردند

    که بازوی ناتوان  آنهارا گرفتنه وبر تخت شاهی نشانده بود……..

    ………………………………………………….

  • یادداشتهای پراکنده

    آن کسی را که دوست داری  ، روزی فرا خواهد رسید که در آن روز

    بتو کینه میورزد وتو نیز باو کینه خواهی داشت ، یکنوع بیزاری ،

    حضور تو باعث رنجش او خواهد بود اما آنرا از تو پنهان میکند ، تا

    کی ؟ تاروزی که رسما به تو ابلاغ کند که : برو از توبیزارم ، ماندن

    وپافشاری فایده ای ندارد ، دیگری روبرویت ایستاده  جوانتر ، زنده تر

    سالم تر  وبا او جلوی تو میرقصد وجای ترا باو میدهد ……….

    بدی کردن درحق کسی که دوست میدارد .

    ………

    من احتیاجی به گواهی جامعه نداشتم  تا از تو جدا شوم قانون خودم

    را باجرا درآوردم  وجدا شدم بی آنکه برگهای قانونی دردستم باشد

    چرا که دیگر میلی نداشتم اسیر روباه دیگری شوم .

    ……….

    هنگامیکه به خانه ات آمدم چیز زیادی باخود نداشتم وخوشحالم که

    امروز هم چیزی باخود برنداشته ام .

    ……….

    هیچ آلودگی در دل من نیست که آنرا تف کنم بسیاری از زنان امروزی

    از گفتن رسوائیهای خود لذت میبرند مانند کسی که لباسهای چرک را

    در جوی شهر  بشوید  وآنهارا روی طناب زیر آفتاب خشک کند .

    ……….

    جلوی آینه می ایستی وبه خودت لبخند میزنی با وقار وزیبائی پژمرده

    ولوندی  های که زیر پوست امروزیت پنهان شده است خیال میکنی

    دنیا ومردم آن سر سوزنی به آن اعتنا دارند ؟

    ………….

    عادت به میخوارگی داشت  به عالی بودن آن زهری که درکامش

    میریخت چندان حساس نبود همان میخوارگی کارگران معدن وباربران

    که شرابهای ارزان را به همان خوبی مینوشند که باررا بردوش میبرند

    اما نبوغی داشت وحافظه ای تیز ، تخمیرآن می آنچنان بود که فردایش

    میتوانست به کارش ادامه دهد وشبهایش را با چشم بسته به صبح برساند

    هوسهایش نیز مجال پیدا میکردند تا با بخار مستی آمیخته اورا  ارضا

    کنند.

    ………. ثریا. اسپانیا

  • روز اول

    میخواهم فرار کنم ، به کجا؟  اشتهایم برای این آزادی ساخته نشده

    است  درحال حاضر با اکراه به آن مینگرم  ، هیچ چیز نمانده ، هیچ

    روحی وهیچ اندیشه ای ، زندگی تنها با مشت ولگد پیش میرود،

    میخواهم به یک جزیره پناه ببرم که خبری از هیچ بنی بشری نباشد

    راستی، آن زنده های واقعی کجا هستند ؟ آن مردان زنده با آن افکار

    پاکشان ، دیگر میلی ندارم دراین جنگل گردش کنم امروز در

    چار دیواری اندیشه های خودم زندانیم گویا دچار وهم فردگرایی

    شده ام ، هیچ روشنایی را نمیبینم حتی درآسمان هم نورها قلابی

    وبی ا صالتند با اینهمه باید زیر آن نفس کشید همه چیز زور است

    تنها عشق میتوانست ترا ودار کند که بخودت دروغ نگویی این عشق

    هم فنا شد حال نه خودم قادرم به تنهایی بالا بروم ونه میتوانم دست

    دیگری را بگیرم و اورا بالا بکشم .

    داشتم مینوشتم حال دیگر میل ندارم زندگی را مانند یک سفره جلوی

    چشم همه پهن کنم چه بسا بسیاری از مردم از اینکه زندگیشان را برملا

    میسازند یک لذت نهفته ایرا درخود احساس میکنند ، اما من خسته ام

    کجا میخواهی بروی ؟

    نمیدانم به یک جزیره ، جایی که دیگر روی کسی را نبینم ، همین

    ………..جمعه اول  ژانویه  دوهزاو ده

  • سال دوهزارو ده !

    سخنی که باتو دارم به نسیم صبح گفتم

    دگر ی نمی شناسم ،  بتو آورد پیامی

    ……………..سعدی

    دیدن وشنیدن دردهای مردم سر زمینمان دراین روزهاییکه

    دنیای خوشیها دارد جشن دوهزار ساله خودرا برپا میکندچندان

    تمایلی را دروجودم بیدار نمیکند تا با شور وشر دیوانه وار دیگران

    همراه باشم ، بگذار خوش باشند وسرگرم آنها هم بنوبه خود این

    دردهارا چشیده ودیده اند امروز میل دارند جبران مافات کنند وروز

    به روز زندگی را بگذرانند از جنگها وخون ریزی ها بیزارند وفراری

    چه بسا آنها هم تسلیم شده اند ومیدانند که دنیای سیاست  دنیای پر رمز

    وپیچیده ای است  وهمه سر نخ ها در دست کسانی است که افکار –

    عمومی را هدایت میکنند  ، کسانیکه دولتهارا درمیان مشت خود دارند

    لازم نیست نام یکی یکی آنها را ببریم اندیشه ها باز شده وهمه میدانند

    بر کسی پوشیده نیست ( همه جا روغن ریخته وبوی بدی میدهد زمین

    چرب شده  مواظب باش پایت را درست بگذاری مبادا لیز بخوری ) !

    اربابان بزرگی که نامهای مختلفی دارند وغذای روزانه مارا  هر

    روز تامین میکنند وما برایشان دعا میکنیم که ( نان روزانه ماراهرروز

    بما عطا کن) !

    کانالهای تو درتو وپیچ پیچ وگاهی عمیق که بادقت در آنجامحرمانه پیمان

    میبندند وبا همدستی  نوکرهایشان که دهان وبدن آنهارا خوب چرب کرده

    برایشان ( ماسا ژور ) میفرستند تا تن وبدن آنهارا خوب ماساژ بدهد ،

    بجایش سگ های تربیت شده ودرنده را با دادن چند ستاره سرخ وسیاه

    ودادن چند طبقه ویک سر پوش  بجان تو میاندازند همه نوشته ها

    درهمه جا کنترل میشود حتی مکالمات روزمره ، دیوار موش دارد !

    از الف تا میم را میخوانند ، ناگهان نگاه میکنی میبینی در یک مرداب

    داری غلط میزنی  واز تو چیز ی بجا نمیماند به غیراز یک یا چندحباب

    چند دایره چرب که روی آب پدید آمده است .

    هیچگاه نمیتوانی سرت را از آب بیرون بیاوری اگر دهانت را برای

    نفس کشیدن باز کنی  سرت را به زیر آب میکنند ختم کلام ،

    همه آنچه را که ما نامش را مبارزه میگذاریم ویا انجام میدهیم تنها یک

    سر گرمی  است وهیچ دردی را دوا نمیکند تنها باید دعا کردتا زودتر

    نابود شوند گاهی از حماقت زورمندان نباید نا امید شد .. کسی چه

    میداند ؟ یک مسابقه گاو بازی  با چند گاو نر فربه ، یک دوجین گاو

    با رنگهای مختلف  روبروی تو ایستاده اند وچندین نوار رنگی ؛ سیاه

    سفید ، سبز ، آبی ، قرمز بر فراز آسمانی دراهتزاز است که خورشید

    هیچگاه درانجا غروب نمیکند بقیه گاوها با گردن کج به طویله خود

    بر میگردند.

    سیاست این است : سهام  بورس ، بانکها ، بیمه ها ، قمارخانه ها ،

    فاحشه خانه ها ، میزهایی با روکش سبز وزمینی با فرش قرمز…..

    میدان سرخ بانتظار فربه شدن گاوی است .

    ………………………………………………….

    سال دوهزارو ده برای همه شادی آفرین باد……ثریا.اسپانیا

     

  • لیست سیاه

    همان روز ، همان وبلاگ وهمان پرت وپلا ها!!!!!!

    ……………………………………………..

    آن لیست بلند بالائئ را که محسن مخملباف ( فیلم ساز ) مهاجر ارائه

    داد ، مرا بیاد اول انقلاب وانتشار لیست دارائی خاندان پهلوی انداخت

    حال نوبتی هم که باشد نوبت دیگران است ودرا ین میان گویا ملتی بنام

    ملت ایران وسر زمین ایران وجود ند ارد یک سفره پر برکت پهن است

    وهر ازگاهی عده ای ملت سر به زیر همیشه درصحنه را به میدان

    میکشند تا خود سوار اسب سپید پیروزی شوند بیچاره  شاه بد نام شد

    وپیروزی از آن محمدعلی شاه وآل او گردید واکبر شاه ناکام ومحروم

    گوشه ای به عبادت مشغول است تا نوبت او برسد .

    تا این رگ سیاه در سینه این سر زمین جاری است همین بازی ها ادامه

    دارد وپس از آن هم دیگر …..بهتر از گفتگوراکم کرده به همان وضع

    اسفبار خودمان بپردازیم ، خانه پدری برباد رفت دیگر تمایلی نیست که

    در باره اش بنویسم .  پایان

  • یورش

    این مردان وزنانی که امروز نا امید وساده دلانه بسوی مرگ میروند

    میدانند که اجدادشان قرن ها بیش از اندازه رنج برده اند وامروزنمیدانند

    چگونه رفتار کنند چه بسا درروح عده ای از آنها یک زخم عمیق نهفته

    باشد آنها بگونه ای تن به مرگ میسپارند که باعث آزار دیگری نشوند

    این مردم قرن ها بادرونشان سر وکار داشته اند امروز به چنان اوجی

    از نفرت رسیده اند که نه دوست میشناسند ونه دشمن ، تنها مشت های

    گره کرده شان را برای پدید آوردن یک دگرگونی به آسمان میفرستند

    دگر گونی که آنرا هم به درستی نمی شناسندتنها میخواهند آزاد زنده بمانند

    رودر روئیی با این مردم یک شوخی شوم وبیرحمانه است آنها مقاومت

    نشان میدهند چیزی ندارند که از دست بدهند تنها خاکشان را زیر پاهای

    ناتوانشان احساس میکنند ، وروباهان سیاست این را بخوبی میدانند !

    ومیدانند چگونه بی آنکه از بدبختیهای آنها بکاهند بران میافزایند .

    اما یک چیز را نمیدانند ، نسل جوان بیدار شده وازا سفا لت وبتون

    وخون گذشته وباید مالیاتی را که پدرانشان پرداخت کرده اند پس بگیرند

    این خشم دیوانه وار امروز نیست  دیگر نگاهی هم بسوی بشر دوستی

    این کهنه لغت ازمد افتاده نمیکنند دیگر درمسابقه های از پیش شکل –

    گرفته فرهنگی وادبستانی هنری وادبی وشب شعر نمیروند ، امروز آنها

    با غولان طرفند  ولالایی خواند ن برای غول مسخره است .

    این غولان از زنان بشدت بیزارند  وبه آنها مانند یک موجود جهنمی

    نگاه میکنند درحالیکه در قرون گذشته از زمان فیثاغورت تا آمدن 

    پیروان مذهب  درهمه جا زنان درکار واندیشه ها با حقوق برابر مردان

    پذیرفته شده بودند ، این مردان خدا بودند که از آنها ترسیدند وجدایی را

    سبب شدند این مردان خدا زیر دامن هر زنی یک جهنم میدیدند واز آن

    فرار میکردند وجدایی رابر فرق سر آنها نشاندند.

    هفدهم دیماه نزدیک است وزنان از بند رسته میدانند که  با طناب

    وریسمان دیگر ی به چاه ویل سرنگون نخواهند شد .

    با مید پیروزی سر زمین ایران وپیروزی نور بر تاریکی ها ……

    ثریا.اسپانیا …….در بستر بیماری !

    ………………………………………………….

     

  • گروه پراکنده

    آشوبها ، زد وخورده ، تهدیدها ، توهین مانند یک لجن به همه جا

    پراکنده میشود سخن رانیها وسخن پردازیها وبازیگری دلقکها دیگر

    کار ساز نیستند ایده آلیسم ها نیز حریف این بند گسیختگان نمیشوند

    روزی هر کدام برای خود ایده آلی داشتند که دراصل از یک مایه رنگ

    گرفته بود ودرعین حال باهم نمیخواندند ( هنوز هم نمیخوانند) ! باید

    تارهای ترسناکی را به ارتعاش در آورد سایه سرخ کم کم زرد شده

    ورو به سفیدی میرود ! مترسکی دیگر سر بر آورده یک غول بزرگ

    اقتصاد از ریسمان ( سامورائیها ) دیگر حرفی از سوسیالیزم نیست

    آنها بهره شان را برده اند حال آغل دیگری باز شده با پوششس سنگینتر

    و بیرحمتر ، اروپا محکم روی صندلی خود نشسته وآواز میخواند وآن

    دیگر ی …آن دیگر که بر تارک ارک سپیدی نشسته است تنها دستور

    میدهد ووامانده که کجارا بگیرد میلیونها مردم ساد ه دل به کمک دوستی

    ودوستداران ملت مانند گوسفند سر بریده میشوند وهمه کارها زیر نام

    کسی است که ابدا نقشی در سازندگی جامعه نوین بشر نداشته است.

    ار کجا دستور میگیرند ؟ باید کمی جستجو کرد جابجایئ از راههای

    نیمه رسمی ! دولت ، دانشگاه ، مسند نشینان قدرت عده ای جوان

    بی گناه را تشویق کردند تا هزارو چهار صد سال به عقب برگردند حال

    امروز با یک جهش وویک پرش میخواهند سه هزار سال بجلو بروند

    باید درست اندیشید ، همان جنابهایی که دهان ملایان وکوخ نشینان را

    حسابیی چرب کرد وصنایع سنگین را راه انداخت واین آقایان هم در

    کار موعظه بودند هم درکار ساختن مساجد وهم فاحشه خانه …چون

    باید همگی ( آب کشیده وتقدیس میشدند ) به همراه ویروسهایی که به

    آنها تزریق کردند مبجور شدند چیزی را که نمیدانستند چیست بپذیرند

    وآنرا به رسمیت بشناسند ، یک آزادی دروغین وپر سودوحال امروز

    باز همان آقایان هستند که مشغول گروه بندی مردم بیچاره ودست در

    شورشی دارند که باید سود بیشتری را نصیب آنها بکند ، یک عقب گرد

    سریع وباز هم موعظه ، خداوند ثروتمندان میداند چگونه من وترا همراه

    ایده الهایمان بر سر بیچارگان  فرو بریزد  ومیداند که قلاب را به

    چه جهتی پرتاپ کند وماهی گنده را بگیرد صید وصیاد باید باهم  یک

    الفت ویک همزیستی داشته باشند ، و……این است قانون آنها ، حال

    دوست عزیز بمن نگو که چه دورانی به پایان رسیده است .

    ………….ثریا .اسپانیا . دوشنبه

  • سرشت یا سرنوشت ؟

       گمان میبرم که همه چیز دست سرنوشت وتقدیر است ، تنها عده ای

    فرصت طلب بو میکشند ومیدانند که سرنوشت به کمک آنها آمده وآنها

    را راهنمایی میکند ! .

    درخانه را میکوبند ، بسته ای را تحویل میدهند ، آنرا با ز میکنی درون

    آن یا درد است وفریاد ویا زندگی وفرشته بالداری که میخواهد ترا  –

    بجاهای دوری ببرد ، هیچکس نمیداند که این پیک سرنوشت از کجا

    میاید وچه ارمغانی دردست دارد آنگاه باخود توست که بااین بسته چکار

    بکنی ، نمیتوانی آنرا دور بیاندازی اجدادت درآن نشسته اند پدرت  ،

    ومادرت که تو آئهارا انتخاب نکرده ای آنها هم ترا نمیشناسند باید آنرا

    با خود حمل کنی وبه هرجا که میروی آنرا باخود ببری درون بسته

    بسته بندیهای دیگری است واین بسته تا روز واپسین مانند کوله پشتی

    گیشاهای ژاپونی بر پشت تو نشسته است حتی به هنگام خواب در

    کنار تو جای د ارد ورویاهایت را پریشان میکند دراینجا نه خدایی هست

    نه پیکی وپیامبری، سرنوشت است ، سرنوشت که ترا ببازی گرفته

    میل دارد بخندد ، ترا رسوا کند ، ترا به عرش برساند ، ترا به زیر

    پنج هایش مانند یک میوه رسیده له کند وبهم بمالدباز هم بخنددصدای

    خنده اش در گوش تو می نشیند آه … میخواهی رنج بکشی ؟ بیا

    بار سنگین دیگری رابه تو هدیه میدهم وتیری دیگر بسویت پرتاب

    میکنم ، میخواهی خوش باشی؟  پس هرچه رگ وپی در پیکرت هست

    پاره کن آنهارا دور بریز ونگذار صدایی از آنها بلند شودروحت را

    به دست باد بده اگر شیطان پلیدی وجود دارد آنرا باو هدینه کن !

    با تو هستم ، قرعه کشی ، لاتاری ، یا برنده ای یا بازنده وسط نمیتوانی

    بایستی راه دیگران را سد میکنی زیادی برای این دنیا ومردمش سنگینی

    روی شانه های آنها ، روی افکارشان فشار میاوری………

    جنگ را بگذار وبا حریف بساز …..

    نه جنگ ادامه دارد وفراربی فایده است سرنوشت جلوتراز تو رفته

    وجا خوش کرده است در لابلای پستو ها وسوراخهای مهاجرت .

    ……………………………………………..

    از یادداشتهای روزانه

  • تهنیت سال نو

    کریسمس وسال نوی مسیحی بر همه مبارک باد ،

    بامید جشن واقعی وبزرگ ووارستیگها وشادیها

    ومهربانیها در سر زمین ایران زمین .هرچند

    زخم هایی بردل وغرورمان واردشد ، امابامید

    روزیکه ما هم لیاقت آنرا داشته باسیم که :

    آزاد زندگی کنیم ، آزادی فردی ، آزادی روح

    آزادی  اندیشه….وآزادی چیزی که این روزها در

    کهنه بازار ادیان گم شده است .

    تا سال نو

    happy new year.

  • گل یاس آبی

    سیاه وسفید ، به میهمانی سیاه وسفید رفتم ، مردان خاکستری وزنانشان

    با مروارید هایشان ومحکم کنار مردانشان ایستاده یودند .

    سیاه وسفید ، بار دیگر کنار پنجره انعکاس نوررا احسا س میکنم  و

    می بینم چگونه حرکت میکند چراغهای الوان بیرون و شکلهای روی

    دیورا نیز سیاه وسفیدند ، مردان ناشناسی مرا مینگرند ، از آنها روز

    بر میگردانم تا به تصویر خودم درآینه نگاه  کنم آنها نیر درحالیکه

    بالهای زنهایشان را گرفته اند برمیگردند وبه جلو میروند دست به

    پاپیونهای آویزه گردن خود میبرند تا آنرا صاف کنند ، خیلی مایلند که

    اثر خوبی بربقیه بجای بگذارند ! احساس میکنم هزاران توانایی درمن

    به جهش  درآمده است کمی خوشحالم  دیگر از آن اندوه دیرین خبری

    در من نیست ، جلوی همه ایستاده ام ومیدانم که جریان دارم ، به یکی

    میگویم ، نه ! به دیگری میگویم آری ، وبه سومی میگویم شاید!!

    بدون آنکه گفته هایشان برایم مهم باشد .

    مردی با گیلاسی دردست بسویم میاید این هیجان انگیز ترین لحظه ای

    میباشد که دراین اواخر شناخته ام  ، بال میرنم ، میتابم ، همچو گیاهی

    در رودخانه خوشی روان میشوم  بدان سو جاریم .

    او ر نگ پریده ؛ با موهای تیره  کمی اندوهگین  درنگاهش کمی هوس

    موج میزند ، اکنون رسیده وکنار من ایستاده است با اندک تکانی مانند

    یک صدف کوهی که از صخره جدا میشود  ، من ازجا کنده میشوم

    با او وهم پای او با جریان کند موسیقی  دردناک درونمان با تکان

    رقص اکنون بهم آویخته ایم ، رقص مارا به یکدیگر وصل کرده است

    او سخت میجنبد وتکان میخورد ودور خودش میچرخد باز بمن میچسپد

    موسیقی بند میاید  اما خون دررگهای یخ بسته من همچنان درحرکت

    است ، پیکرم ایستاده اما سالن دورسرم میچرخد ، بازهم چرخ بخوریم

    ودستهایمانرا بالا وپائین ببریم او از من نیرومند تراست ومن آز انچه که

    فکر میکردم گیج ترغم هیچ کس  وهیچ چیز را دراین ساعت نیمخورم !

    مگر همین مرد  که نامش  را نیز نمیدانم  ، کنار هم نشستیم من با لباس

    بلند مشکی واو درلباس سیاه وسفیدش همه بما نگاه میکنند ….آه ای

    زنان آویخته به مرواردید هایتان ، ای مردان سیاه پوش ، من راست در

    چشمان شما مینگرم ، منهم یکی از شما  هستم نه یک غریبه ، نه یک

    خارجی پناهجو ، گیلاسم را برمیدارم وبالا میبرم با مزه گس شراب

    بی اختیار چهره ام را درهم میکشم ، بوی خوش گلها ، بوی عطرهای

    گرانقیمت ،گرمای مطبوع ودرست پشت تیره شانه ام چیزی به حرکت

    در میاید وچیزی آرام بسته میشود ، اه این است سرمستی وبیخودی ؟!

    واین آسودگی است  کلمات به آهستگی وبالا وپا ئین یکی یکی یا باهم

    در میامیزند  ، چه اهمیتی دارد که من چه میگویم جمله ها مانند پرنده

    بال میزنم گیلاسم را پر میکنم ومینوشم ، نقاب از چهره غمگینم برداشته

    وسر خوشم ،

    او ازجای بلند میشود واز پنجره خم شده گل یاس آبی رنگی رامیچیند

    وراست جلوی من بر روی پاهایش خم میشود وآنرا بمن میدهد ،

    گل را بر سینه ام میزنم واین لحظه با بوی گل ومزه گس شراب به

    خلسه فرو میروم ، دیگر به چیزی فکر نمیکنم همه لباسها سیاه وسفید

    وتنها من روی پیراهن بلند سیاهم یک گل آبی چسپانده ام …..پایان

    ……….ثریا اسپانیا . د سامبر 09

     

     

  • فلیس نویداد

    هر روز وهر شب همچو زبانه گلها

    طعم شراب تلخ زندگی را مینوشم

    همچو یک پرنده  ، درلانه خود

    خزیده از ابریشم خیال ، تارها میسازم

    دراین پیله تنهایی ، زیر باران بی امان

    وهوای گرفته مه آلود درون سینه ام دردی نهفته را

    احساس میکنم که ،

    همه شوق هارا میکشد

    امید ، خیال ،

    هر بامداد با اندیشه دیروز

    چشمان ورم کرده ام را درآئینه تماشا میکنم

    مانند یک تکه سنک درساحل غرورم نشسته ام

    بی هیچ خوفی  از امواج خودخواهی ها

    کفهای دریا آرام آرام

    پاهای فرو رفته درماسه ها را

    نوازش میدهند

    گاهی جانوری با نیش خود

    انگشتانم را می ساید

    دیروز ، امروز ، فردا

    در مخمل آبی آسمان

    در اطلس امواج دریا

    به دنبال صدفی میگردم که درآن

    یک مروارید عشق خفته باشد

    دریغ ودرد ، دریای من مرداب است

    وصدفها از شن ساحلی لبریزند

    ماسه ها همه رنگ غم دارند ومن ….

    در زیر پیراهن حریر بی رنگ خود

    به غرش طوفانی گوش فرا میدهم که از دوردستها

    مرا تهدید میکند

    …………………

    از دامان مادر دورشدم

    ایکاش دوباره سر در دامان او میگذاشتم

    ومیخوابیدم

    خواب دشتها ، گندمزارها وسروهای بلند رامیدیدم

    مادر مرا ، مارا ، فراموش نمیکند

    مادر را به اسیری برده اند ، به او تجاوز کرده اند

    مادر پاکیزه و پاک مرا، لکه دار کردند

    آدمخواران ، دزدان ، وحشی های قرون گذشته

    اورا به اسیری بردند حال امشب من بیاد او

    بیاد دامن پرمهر او ، بیاد دستهای بخشنده او

    باید این شب طولانی را به صبح برسانم

    به همسایه گفتم :

    شب بلندی است ، شبی طولانی

    خندید .گفت : فلیس نویداد !!!!

    فلیس نویداد ،

    خورشید من امشب متولد میشود

    ونوزاد افسانه ای شما ؟…………

    ……………………………………..

    ثریا. اسپانیا  و…شب یلدا

     

  • یلدا

    یلدا فرا میرسد ، یلدایی که گم شده بود ، امروز سایه یک شب سیاه

    یک شب تاریک بر سر زمین ما چادر زده است دراین امیدیم که این

    یلدای سیاه تبدیل  به نور ورشنایی شود ومردم میهن ما بتوانند باز هم

    آزادانه درکوچه ها برقصند وآواز سر دهند واین امواج سهمگین و

    خفقان آور را از سر بگذرانند .

    بامید پیروزی .

    ……………

    یلدای ما در زیر هزاران رنگ وهزاران نیرنگ در یک بی رنگی تمام

    گم شد ، مثلث اهورا مزدای ما ( اهورامزدا ، آناهیتا ، میترا ) تبدیل به

    صلیب وسپس خنجر وشمشیر شد .

    چهره اهورا مزدا در بارگاه پرشکوهش به هنگام جشن نور، الهام بخش

    نقاشان رومی ونماد چهره عیسی مسیح گردید وفرشتگان اطراف او ،

    حواریون نشستند وفرشتگان در هوا با بوق وکرنا خبراز زاده شدن یک

    افسانه دادند .

    خورشید ما تبدیل به یک ستاره شد وبر فراز درختی نشست که این  –

    درخت نیز از ما به یغما رفت چرا که در بیابانها راهنمای چوپانان و

    رمه آنان بود حال چوپانی دیگر پیدا شد وخود را صاحب آن میداند !

    آنچه داشتیم از دست برفت وامروز وارث همه هنرها  وفرهنگ ایران

    کهن سال ، اسلام است وپیا مبر او!! وهر کجا هنری به نمایش

    گذارده شود اگرچه هنر ایرانی باشد باز هنر اسلامی نامیده میشود !

    یلدای ما درکهنه بازار تازه فروشان گم شد خورشید مارا از ما گرفتند

    وبجایش چند شمع گچی وچند شاخه پلاستیکی تحویلمان دادند وحال….

    دلخوش داریم که با چریدن ، نوشیدن، آتش افروزی یلدای خودر را

    جشن میگیریم .

    آیا میشود یک تمدن برباد رفته را از نو مانند یک کاسه بلوری شکسته

    آنرا بند زد وبه تماشایش نشست ؟ .

    بهر روی یلدای بزرگ بر  همه مبارک باد وبامید ،

    پیروزی نور بر تاریکیها .

    ……..ثریا .اسپانیا

     

  • بی نام

    من  از نفس گرم آفتاب سرشاربودم

    و…. از زمزمه چشمه کهسار

    زیر آسمان صاف وماه درخشان ، بی تاب

    زما نیکه درنگاه تو فرو میرفتم

    درآن آبشار لبریزازشوق

    با شکوفه های امیدم ، به دور دستها سفر میکردم

    وبا رویاهایم همراه

    زیر آبی آسمان ، ونور مهتاب ،

    به چشمان خیال انگیزت ، گریزی میزدم

    وتو….. در پی گمشده ات

    درچهره من مینگریستی

    دیگر کسی نیست تا با نغمه های خوش

    مرا به دست پرواز بسپارد

    مرا وتنهائیم وآن گل کوچکی که بمن هدیه دادی

    سرمای درونم آنرا پژمرد

    وچه ….بیداری غم انگیزی

    ………………………..

    ……… ثریا .اسپانیا

    تقدیم به او که دیگر نیست

     

  • و….. من نوشتم …5

    مردان وزنا نی که روزی فریادشان به همراه مشتهای گره کرده شان

    در خلاء میگشت ، همه گم شدند آنها که به دنبال ستاره دیگری در –

    آنسوی رودخانه بودند حا ل به خاموشی نشسته وستاره ها یی کوچک

    زیر پایشان خاموش میگشت همه در خاموشی ونومیدی وسرگردانی

    دست وپا میزدند وخدایی را نمیشناختند که به درگاه او دعا کنند !

    در درگاه شیطان نشسته ومرگ را فریاد میکردند ، مرگ برای همه

    حال که دنیا آـنهارا نمیخواست و دست نجات بخششان را ردکرده

    وآنهارا بحال خود رها ساخته بود ، این دنیا باید نابود شود !! جنونی

    در مغزهای افیونی آنها ، جنون عرفانی ، الکل وحشیش وفریادهای

    دیوانه واروبیهوده واشعار بی سر وته درغرقاب فراموشی میگشتند

    آنها حتی یکدیگر را نیز تحمل نمیکردند، انشعاب ، جدایی ، خلقی ،

    مجاهد ، مائوئیست ، برادر بزرگ از دنیا رفته وآنهارا یتیم باقی بجا

    گذاشته بود وحال امروز آنها درپناه هذیانهای بی سرو ته خود مغز

    جوانان را نشان گرفته بودند ، آنها در اولین نشست وتاسیس بنگاه

    خود مردان بزرگ واندیشمندی را فرا خواندند واز این راه توانستند

    کسب اهمیت کنند وحال با این تقسیم بندی سرنوشت بدی درانتظارمردم

    بود.

    یعد از بیرون آمدن شوالیه ام از آن سرداب بزرگ .پس از رنجهای

    بیشماری که من بخاطر او تحمل کردم ، زیر نظر بودن ، درهیچ جا

    نمیتوانستم کاری را شروع کنم ، درخانه ها به رویم بسته بود ، حتی

    درخانه مادر ، چیزی را که ندانسته خورده بودم باید آنرا بالا میاوردم

    باید سم را از بدنم وروحم خارج میساختم آنگاه شاید کسانی دلشان برایم

    میسوخت وبه این اسیر رحم میاوردند پس آماده فرار شدم وپس از آنکه

    چیزی را زیر پوست نازک وابریشمی من تزریق کرد بدهیش را برای

    همیشه پرداخت کرده بود دیگر کاری نداشت ، سرگرمی بهتری پیدا

    کرده  وبستر زیباتری بغل خوابی با زنی شوهر دار وبچه دار .

    پس از آن دانستم که دیگر تنها نخواهم ماند چیزی را به همراه داشتم

    حامل مردی بودم ، ومیدانستم که مانند خود من خواهد شد ملات خوبی

    برایش بکار میکبردم سیما ن وساروج وروح پر شکوه خودم ، نه آن

    شیوه عنکبوتی وبیچارگی پدرش را ، درکار ساختن مردی بودم .

    بقیه دارد………ثریا

     

  • و….من نوشتم ….5

      …آه …… ای شاعران دروغگو ، اگر بلبل روی شاخه درخت

    میخواند برای آن است که دانه های روی زمین را برچیده وحال با

    چینه دان پر دارد شیره غنچه را میمکد تا مست شود وآنگاه چهچه

    خودرا سر دهد  ، بلبل یک متجاوز است همه چیز را میبرد وشما  هم

    برایش سرود میسرائید .

    اما پرندگان کوچک وطبیعی هم وجود دارند  که آواز خواندن نمیدانند

    ودانه ها ی روی زمین را نمیینند  آنها نگا هشان به آسمان است تا در

    پشت ابرها نم نم باران ودر پس تاریکی شب سوسوی ستارگان راببینند

    وآنگاه آوازشان را سر دهند ، آن پرندنگان درمیان پهن قاطرها وگاو ها

    واسبها نمیتوانند چیزی را پیدا کنند میلی هم باین کار ندارند .

    ……

    همه چیز ناگهان عوض شد ، جهان پر ابهت ومقدس وپر شکوه آنها

    نیز ویران گردید چهره دنیا تغییر پیدا کرد آمریکا سرحال وجوان با

    توشه های نو از راه رسیده بود ، نظم نوین جامعه داشت شکل میگرفت

    ودنیای توده ها تکه تکه میشد  وبه هوا میرفت واین درحالی بود که

    هنوز هیچ یک به درستی نمیدانستند که دردل این مردم رنج کشیده  ،

    چه کینه ها ، نهفته است ، چه رنجش هایی به خون آغشته ولخته شده

    چه مستی ها وچه شهوات خاموش نشده ای در درونشان تیر میکشد

    همه هراسان بسوی میدان روان بودند ومیخواستند هر چه زودتر از این

    خوان تازه بهره مند شوند.   بقیه دارد

    ……………………………………………………

    ………. باخبر شدم که یکی ازهمین مردان بزرگ به رفتگان پیوست درحالیکه همچنان مشتهایش گره کرده وبامید روز بهتر مانده بود

    دکتر محمد عاصمی ، روانش شاد