Category: General

  • شب بی انتظار

    ساعت پنج صبح است ، از صدای ویراژ دادن موتور سیکلتها

    بیدارشدم ! دراینجا  شبهای تابستان کمتر میشود خوابیید

    به باغچه کوچکم نگاه میکنم در هوای خنک صبگاهی  نفس میکشم

    از بالا ی بالکن نگاه به خیابان میندازم موتور رفته وماشین

    پلیس درحال گشت است ، دیگر برای خوابیدن دیر شده است، در

    باغچه کوچکم که به پهنای همه بالکن است چند بوته گلی که برای

    آن جوانان وطنم کاشته ام نگاه میکنم آنها گل تازه ای داده اند نسیم

    خنک به همراه نور روشن صبح بر آنهامیتابد  وشکوفندگی همه باغچه

    را فرا گرفته است چشمانم را میبندم  واز فراز این ساختمانهای رنگ

    شده زرد وآبی ونارنجی  بسوی دیگری میروم ، به جائیکه برایم مبهم

    اما اشنا حواسم باز شده  ونسیمی که بر گلها میوزد  پیام آنهارا به

    هم میرساند چند اتومبیل در رفت وآمد هستند من گوشم بصدای دور

    دست است ، صداهایی که میروند وبرمیگردند خنده مستا ن

    وآواز های کوچه باغی  خوش گذرانها در یک کوچه ویا خیابان و

    در میان سیل رنگهایی که به هم میریزند ، حال دراین روشنائی صبح

    که همه جار ا محصور ساخته من بامید چه رنگی نشسته ام ؟

    چشمانم را میبندم ونمیدانم چرا به هند می اندیشم به جایی که شاید نیمی

    از خویشانم درآنجا سکنی کردند خانه های کنگره دار کوره راههای

    پر پیچ وخم وکلبه های لکنتی ساختمانهاییکه گویی مقوایی وموقتی

    ساخته شده اند حالت شکنده وتباهی دارند  دوآدم مفلوک  ارابه ای را

    میکشنددر یک جاده آفتاب  زده عده بیشماری لنگ برکمر ویا ساری

    برتن با شور سخن میگویند هیچ کاری انجام نمیدهند گویی زمان آنها

    پایان یافته است بوی بد تنباکوی جویده شده از دهان بی دندان یک

    پیر مرد که به جوی بی آبی ریخته میشود واو همچنان گرم تماشاست

    باز میگردم بیاد او میافتم که چقدر این سر زمین را دوست میداشت

    بر میگردم به کوچه های پر درخت وسر سبز خودمان کوچه هایی که

    اعتماد وآسایش درانها موج میزد  ومن هیچگاه به دورترین نقطه جهان

    که اینجا باشد فکر نمیکردم سایه کمرنگی درافق پدید میاید یک دنیای

    پلاسیده که دارد خودرا به زور جمع وجور میکند  وباز من درهمان

    کوچه ها سرگردانم درمیان باغها  وباغچه ها  کوچه های خاکی

    اینها همه جزیی از  سر زمین پرشکوه من میباشند  جنگلهای بزرگ 

    وآن کوه سر فلک کشیده چادرنماز مادرم که لابلای درختها  تنها

    مانده وگویی به انتظاربازگشت اوست

    حال اینجا بر یک تخته سنگ ایستاد ه واگر به پائین نگاه کنم سرم گیج

    میرود عشق ، نفرت ، گریز ، شرم ، همه چیز درمن یکجا جمع شده

    اما همه را پنهان کرده ام وتنها درسکوت باین می اندیشم

    مذهب ودین چیز بسیار زشتی است انسانهارا ازهم دورمیکند جدا

    میسازد من نتوانستم درمیان مشتی زنان ومردان پیروایمانی که خود

    نمیشناختند زندگی کنم  واز منظومه خودم نیز خارج شده بودم ومانند

    یک ستاره سرگردان در افق میگردم وهنوز درانتظار  آن سفره  سفیدی

    هستم که با بشقابی سبزی ویک کاسه ماست ویک بشقا ب خرما ونان

    خانگی دستپخت آنرا زینت داده است

    ثریا .اسپانیا. شنبه 15.8

     

  • دستهایم سبز نشدند

    دستهایم را درباغچه میکا رم سبز خواهندشد ، میدانم ، میدانم !

    ………فزوغ فزخزاد

    ……………………………………………..

    چه روزهایی بودند ، آنروزها که

    دستان لطیف تو آوازی دردلها می افکند

    آوازی چون حبابهای بلورین وقلبها میجوشیدند

    همه اشعار ترا چون شیر تازه

    مینوشیدند ( آن روزها رفتند )

    وتو ودستهایت هیچگاه سبز نشدید

    جایگزینی هم برایت پیدا نشد که برآسمان شعرما

    بتابد

    آری ، آن روزها رفتند ، آنروزهای خوب وسرشار

    از شور وشوق زندگی

    آسمان ما امروز هم پراز پولکهای رنگین است

    اما نه پولکی که ترا سرگرم میکرد

    درختان اقاقیا همه از ریشه کنده شدند

    و بصورت هیمه های نیمه سوخته

    دراطراف دنیا بانتظار یک آتش روشن دیگر نشسته اند

    امروز دیگر کسی به عطر رعشه آور گل نرگس

    نمی اندیشد بازار عشق از بوهای گندیده اشباح شده اند

    و….در چشم آدمها بجای مردمک دوشیشه

    جای گرفته است

    آری …. آن روزهای خوب رفتند ودیگر برگشتنی هم

    نیستند.……….. ثریا.اسپانیا .جمعه !

  • تولدم ……. !

    زندگی ، دونیمه است ،نیمه اول بامید نیمه دوم میگذرد

    و…نیمه دوم به حسرت نیمه اول .

    ………..

    گمان برم که تابستان گرمی بود

    زمان رنگ هندوانه ها وبرق انگور

    پدر دراطاق را ه میرفت ومادر آواز میخواند

    من از کجا میدانستم که باعطر یاس به دنیاخواهم آمد!

    مانند یک خربزه شیرن  اما نمک زده

    اگر کسی دران دقیقه از من میپرسید خوشحالی

    با تمام وجود فریاد میکشیدم نه ! نه ! نه!

    من یک پرنده کوچولو به رنگ هلو با چشمان بیگناه

    به دنیای پراز ستم مینگریستم

    وخسته از یک راه طولانی

    امروز همان روز است ، اما من دیگر  راز فصلها

    رانمیدانم

    لحظه هارا نمیشناسم

    آنانکه دوست داشتم همه رفتند

    وخاک پذیرای عده ای از آنهاست زمان گذشت بی آنکه لحظه هارا بشمارم

    باز دربرابر آئینه ایستا دم واز میان دوچشم سر گردانم

    گویی به کس دیگری مینگرم

    وبا خود گفتم :

    به چه مانند کنم حالت چشمان ترا ؟

    چگونه میشود انسانی چنین صبورانه ، درمیدان سرگر دانیها

    تنها افسانه گوی اندوه باشد و…….

    میان بودن ورفتن  اینگونه استواربایستد ؟

    …………..

    شب دوباره روی شاخه های پر برگ درختان

    پهن می ایستد

    وصبح فردا خورشید از دوردستها نگاهش را با ین

    دریای آرام می اندازد ومیداند که …..

    من درمیان اشعه طلایی او به د نیا آمده ام

    ……… ثریا .اسپانیا .و……قصه ای برای روز تولد

  • خانه به دوش

    بر سرهر گل که بندم آ شیان ، زاغان باغ

    چون پرستوی بهاری خانه بردوشم کنند

    ………

    امروز دلم از نام مسیح لرزید

    او از صلیب خود پایین خزیدو دوباره درغاری

    پنهان شد

    از شرم

    او پیروانش را دید که به چه سان آتش ا فروختند

    وبه حساب او بر فلک تاخته اند

    امروز مرگ درهمه جا جاری است

    وداس مه نو زنگاری

    کبوتران بیمار ، پرستوها غمگین

    تنهایی وتاریکی به همراه فتنه ها ، درزمان

    قحبه پیر،  دربرابر محراب ، قصه همان طلایه داررا میگوید

    وبا آب زر میخواهد بنویسد در معبد ترسا ومدداز مادر مقدس

    تا بمدد او چکمه ها ومهمیزها ، در لباس لاف والفت

    شکوفه های باغ را بسوزانند

    مسیح میداند که دیگر بر گرد او ومعبد او نامی از عشق نیست

    چرا که خود همان خشت است وقالب خشت………

    نماز دوباره ، تمکین وبندگی

    وآیه های اسارت

    وگم شدن شعور و مقام انسانی

    مسیح درغار پنهان است ودرآنجا خبری از وسعت حرم

    وچلچراغها نیست

    خبری از برجهای بلند ومیدانهاب فراخ نیست

    او باین میاندیشدکه :

    انسان خدای خود است

    ……..ثریا .اسپانیا . سه شنبه

  • من انسانم وخداوندخود

    به چه سان ، بازار پر رونق وگرم مسلمانی

    سرد شد

    معما ها گشوده شدند

    وهوش وحواس بخانه برگشت

    آن رنگهای خیال انگیز در برج زمان گم شد

    در اقامتگاه محبوسین

    درگوشه یک بیابان ، همه مرده اند

    لخت وافسرده اند

    درخانه های پنهانی زیر زمین

    درمیان خیل مردان شهوت زا

    و…پلید

    درخنه های متروک ودرمیان کابوسهای وحشتناک

    آن زندگان زنده بگور

    یکی زپا فتاده دیگری جان میفروشد

    وبانک برمیدارد

    که :  من یک انسانم ، انسان

    ای بخواب رفتگان اصحاف کهف

    من بیدارم ، بیدار

    ابن بانک دلنواز

    از گوشه آن خانه متروک

    تا به خلوت خانه غمناک مردگان

    یکسان بلند است ، من انسانم وخدای خود

    ومیداندکه روزی اهریمن را درآتش خواهد سوزاند

  • به مادر، که بالای سرش نبودم

    مادر ، بمن مگیر که سرمایه حیات

    در گیر ودار عشق ومستی گذاشتم

    کوتاه شد زدامن مهرت چو دست من

    مستانه پای بر سر هستی گذاشتم

    …………..

    به آشپزخانه قدیمی  برگشتم از میان باغچه پریدم آز کنار نرده ها رد شدم وخانه را دوباره دیدم در آشپزخانه مادرم برگهای سبز مورا با  چیزهایی مخلوط میکرد ودرون قابلمه جای میداد پرسیدم چرا آنهارا قنداق میکنی ؟ سری بنه گنجه لباسهایم زدم پرده هارا بالاکشیدم  وبه کبوتران لب بام دانه دادم وروی تختخوابم واژؤگون شدم وبه سقف نگاه میکردم آه …. خانه ، به خانه رسیدم ! چه راه طولانی وپر مشقتی را طی کردم، خانه خنک با آب سرد درون پارچ با یخ ….

    صدای پایی شنیدم حتما آوست که بخانه برگشته  ویا مادرم میباشد که با دمپاییهای خود آهسته آهسته به اطاقم نزدیک میشود  ، هفته ها ، ماهها ، سالها در آرزوی این لحظه بودم به آواز پرندگانم گوش فرا میدادم ،

    بیدار میشوم نه ، این بستر من نیست ، این دستگیرهای آهنی زرد بر روی درها ی سفید متعلق به خانه من نیست  به تدریج به همه چیز نگاه میکنم نه ، قلبم بشدت درسینه ام میکوبد ، کجا هستم ، صدای زنگ در بلند میشود چه کسی است ؟ بگذار زنگ بزند ، من خواب هستم ، خواب .

    ………….ثریا . اسپانیا . سالگر فوت مادر

  • تنها ایستادم

    در پشت سرشان ایستاده بودم ، اما انگار کسی راندیده ام ونمیشناسم

    نه ، دیگر هیچکس را نمی شناسم این آد مهای غریبه ای که من از

    درون سینه ام به آنها شکل داده بودم ، آنها وجود خارجی نداشتند

    پرده هارا تاب میدهم ودر آسمان به ماه که بشکل یک دایره بزرگ

    لبریز از نور بمن می خندد نگاه میکنم چکه های فراموش شده و

    آشفته را سر هم میدهم ویک سراب درست میکنم.

    در باز میشود ، کسی نیست ، یک هراس ، یک ترس به درون میاید

    ترسی که همیشه  مرا دنبال میکرد وهنوز هم به دنبالم هست .

    دلم میخواهد گنجینه پنهانی را که کنار گذاشته ام باز کنم ودوباره

    درونش را تماشاکنم ،

    اب نمایی از آن دورها در آنسوی دنیا آرمیده وستونهای کلفت

    مرمر که با بریدگیهای زیبایی همچون غولان افسا نه ای برپا

    ایستاده اند پرستوها بالاهایشان رادر پاشویه حوض میشویند

    آب نما کم کم  درتاریکی فرو میرود وباز هراس به درون میاید

    در باز میشود اما کسی به سوی من نمیاید ، لبخندهای بی جان وبی

    رمق در روی لبخند دیگران نشسته است تا بیداشان را پنهان کند

    و بی غمیشان را بپوشاند، ماه کم کم میان آسمان نیلگون گم میشود

    تاریکی فرا میرسد دوباره برمیگردم وبه عقب پرتاب میشوم باز

    تنها ایستادهام وپاسخی ندارم بخود بدهم نمیتوانم رشته های بی غمی

    وبی ملال را بخود آویزان کنم من مشتاق همان ستونها مرمری وآبنمای

    آن سوی جهانم.

    شب بر سر کلاهکهای دودکشها نشسته کرکره ها فرو افناده اندو

    چراغها روشن شدند همه جاغرق نور گشت ومن به نبرد مردانی

    میاندیشیدم که برای هیچ به جلو تیر اعدام میرفتند تا سوراخ سوراخ

    شوند ویا حلقه طناب برگردنشان بپیچد وزنانیکه تازیانه بر اندامشان

    می نشیند، نا گزیرم که زبانم را ببندم ودر عین حال از دروغ بیزارم

    وبرای راندن این بلای سوم چه بلا گردانی هست ؟ .

    کدام چهره را میتوانم بخوانم که دران درستی وراستی نقش بسته باشد

    بیاد نامهای روی تابوتها ومادرانی که تکه هایشان از زانواشان جدا شده

    ودرون این تخته چوبی بی جان خفته اند ، بیاد اندیشه هایی که در پشت

    پنجره های دربسته وممنوع قرار دارند .

    امروز تنها هستم وخداوندگار ناوگان کشتی بی بادبان  خود. 

    …….ثریا. اسپانیا . یکشنبه

     

  • این ره که تومی روی……..

    …… ومیخواهم خاطرتان راجمع کنم وبگویم مردان دستار بسرو

    زنان پیرو آنها چیزی را که شما از دست دادید وبرایتان بسیار پر

    ارزش بود جمع کردند وبردند.

    رهبری را از دست دادید که اگر درکنارش میماندند برای شما

    بسیار با ارزش بود  ویکی از خوشبختیهای شما وخوشیهای شما بشمار

    میرفت انکه اگر مانده بود ودنیای دیگری را بشما نشان میداد،

    اینک مرده ودرگوشه ای غریب خوابیده وتنها کبوتران بربام آن

    آشیانه می نشینند وبرایش خبر میبرند .

    امروز باید بگویم که همکی به نوعی دهن کجی دچار شده ایم

    وراه گریزی هم نیست اطرافمان بسته است پنجره های بسته و

    عغیر قابل پیش بینی چیزهایی درهم وبرهم از گوشه وکنار پیدا شده

    است  امروز ما بی نهایت سر افکنده ایم وبا چشمان بسته از کنار

    خلنجارهایی میگذریم که دوباره مارا سرنگون میسازد .

    من همین جا ایستاده ام نه دستی بلند کردم ونه میکنم ونه پایم را

    به روی خاکی میگذارم که نامطمئن هست  میتوانم از پله ها بالا

    روم اما ترجیح میدهم درهمین قفس داغ به تماشا بنشینم  ومسیر

    رودخا نه ای راکه به بیراهه میرود ببینم ، رودخانه ای که نمیداند

    اقیانوس بزرگ درکدام سو قرار دا رد.

    من باکلمات تکنیکی میانه ای ندارم  وخیال هم ندارم انسانهارا جدا

    سازم ؛ آنها خودشان از هم جدا میشوند .

    بامید پیرزوزی

    ……..ثریا /اسپانیا . شنبه

  • تو چه دانی که قلم صنع …….

    ای دوست ، ای یار دیرین

    از کوچه های خاطره ها ، تنهایت را حمایلم کن

    تا بتوانم بخوانم

    امروز خون سیاووشان فراتراز صفیر گلوله ها

    می جهد وفواره میکشد

    وتنها فریاد آنهاست که میماند

    در یک تلخی نامفهوم ، دیگر نمیتوانم درسایه

    گذشته بنشینم ونامی از تو نبرم

    صدای من از دوردستها ، از یک شهر غریب

    از زیر سایه های ناشناس می آید

    گمان نکنم که بر دل سنگ تو بنشیند

    ….

    حال بانتظار یک سایه دروغین

    دیگر نمیتوان قبل از طلوع خورشید ، زمزمه سر داد

    دستهای خطارکار ، در کاوشند ، باید آنهارا برید

    همه همه جا یک صدایند

    پرده های واژها پاره شدند

    با عطسه یک ستاره

    جاده تیر باران تاریک است

    کسی نمیداند چگونه میتوان در زیر سقف

    ناباوریها نشست

    باز هم صدای باستانی اورا میشنوم که میگوید:

    برخیز ، بر خیز ای روح سرگشته برخیز

    به سودای  آن روشنیها

    تو هم چراغی بیفروز

    و………

    من تنها از اسپانیای کهن سال میگویم که

    روزی ترانه هارا باتفنگ همراه ساخت

    وبه سوی دشتباران زده رفت

    جائیکه روی سیمهای خاردار

    پاهای پرنده ها خونین میشد

    ……….ثریا/ اسپانیا/ جمعه

     

  • گر تو بیدادکنی ، شرط مروت نبود

    آوایی بی حنجره ، آوایی خاموش

    بی آنکه  به گوش برسد

    دراین پهنه سبزه زار مسموم

    چگونه میتوان نقش آفرین قصه هابود

    نمیخواهم ؛ دراین این زمانه پر هیاهو

    چنگ برگیرم وترانه سر دهم

    چگونه میتوانند در تاروپود ملتی

    مانند تارعنکوب خانه بسازند؟

    چگونه میتوانند  روی اینهمه نامردمیها

    وخون

    کام هوسناکشانرا لبریزاز خوشی

    نمایند

    میخواهم فرار کنم ، به گوشه ای از دنیا

    ونبینم روی ناکسان را چگونه میتوان لب فروبست

    من قصه دردناکی از قرن خویشم

    شعری شور انگیز از دوران روزگارم

    ناله هایم از درون سینه پرآتشم، بر میخیزد

    چگونه میتوانم در تاریکی این شب سیاه

    قصه گوی اندوه خود باشم

    امروز چون ستاره ای بی نشان

    درسیمای شب تاریک نشسته ام

    بی هیچ حوصله ای .

    ……….ثریا/ اسپانیا

    6/8/

  • خسته گانرا چو طلب باشد وقوت نبود

    تنها هدف از بین بردن تاریخ مشروطیت بود که به مراد ومقصد خود

    رسیدند و……

    یک دروغ بزرگ آنهم در تاریخ چهاردهم امردادماه با زور چماق و

    سرنیزه بخورد ملت دادند .

    خوب مبارک است بازیهای پشت پرده به ثمر رسید ؛

    بیچاره ملتی که این قهرمانشان باشد وبیچاره ملتی که نیاز به قهرمان داشته باشد

    ……………

    تمام شد

    پایان داستان ، خیلی غم انگیز بود غم انیگز تراز تمام تراژدیهای عالم

    ثریا .اسپانیا

  • نه ! نه! مجاهد ، نه

    در فیس بوک من مانند مورچه سیل بچه مجاهدین سرازیر شده وعکس بانوی !

    آواز مرضیه را گذاشته اند که سنگ خاررا بخواند ، نوشتم این خانم مدتهاست

    که ایرانی نیستند کلی مودی پیدا شد که چرا نیستند متاسفانه در فیس بوک جای

    کافی نیست تا به آنها جواب بدهم وبگویم این خانم در اوائل انقلاب رفتند درعراق

    وروی تانکهای فرسوده اهدایی صدام آواز برای مریم جان ومسعود جان خواندند

    وهنوز هم در کنج پاریس جیره شان را از این گروه میگیرند وحق حرف زدن

    هم ندارند ، گروه مجاهدین یک گروه تروریستی ومارکسیستی با ضافه اسلام

    من درآوردی که رهبرشان امام موسی کاظم است !! وما ایرانیان  میخواهیم

    ملت را از زیر یوغ اینهمه امام و.اماچه بیرون بیاوریم ونمیشود ، تعداد زیادی

    از زنان ومردان را در عراق رها کردند وحالا برایشان شمع روشن میکنند یک

    روز خانم روسریشان سبز است روز دیگر زرد است ویک روز قرمز به رنگ

    خون آدمهایی که قربانی آنها شدند ، در کمپ وکمیته آنها بچه ها جایی ندارند

    همه باید سر سپرده وعاشق رهبری باشند یکنوع هموسکسوئل بازی ولزبین

    بازی مدرن !!! اکثر آنهائیکه از این گروه جدا شده اند روانشان پریشان و

    دچار چند شخصیتی میباشند واحزاب چپ اروپایی وامریکایی هم آنها را

    تغذیه میکنند برای روز مبادا واحمقهایی هم پیداد میشوند که بخاطر بانوی

    رهبرشان خودسوزی میکنند شاید از ترس گرسنگی وبی پناهی ! متاسفانه

    تعدا دزیادی از هنرمندان خبره وباارزش ما پس از انقلاب جذب این گروه

    شدند وخوب دیگر نمیدانم چه بگویم مگر خانم دلکش درایران نماند مگر

    به زندان نرفت ؟ مگر گوگوش در ایران بیست سال ممنوع الوجود نبود

    ویا سایر خوانندگانی نظیر محمد نوری که باگریه روی سن میرود

    ومیخواند مگر آقای شجریان نماند ویا بقیه نه تنها جذب هیچ گروه و

    دسته ای نشدند بلکه برای زنده بودن موسیقی ایرانی زحمات بسیاری هم

    کشیدند که قابل ارززش وستایش است .

    حال اگر امروز بین این گروه سر سپرده وسایر گروهها ائتلافی روی

    داده باید بدانند که عاقبت خوبی نخواهند داشت ، ملت ایران همیشه زنده

    است .

    قابل توجه نوجوانان ودوستا ن فیس بوک که دارند به دنبال این گروهکها

    میروند………………………………………………

    با امید پیروزی ملت ایران وپیروز ی نور بر تاریکی

    ثریا.اسپانیا

  • دموکراسی آب دیده

    گمان نکنم که ایران دیگر ایرانی شود که ما در آرزوهای خود به آن

    شکل داده ایم ، پرچم ها به اهتزاز درمیایند امانمیدانند به کدام سوی

    حرکت کنند ، نباید فراموش کنیم که ما بین سه قدرت جهانی تقسیم

    شده ایم وهرکدام از آنها دست نشانده های خودرا درایران دارند وآنها

    را تغذیه میکنند ، اسلامیان افراطی سراسر منطقه را گرفته اند و

    ریاست جمهموری امریکا درحال حاضر گرایشش به طرف اعراب

    ومسلمانان است وفراموش نکنیم که ایران یک کشور مسلمان زده و

    زیر فشار افکار قوم غالب دارد دست وپا میزند واز سوی دیگر در

    پشت درهای بسته امام زمان دیگری بانتظار ظهورش نشسته است

    که همان کلمات ، همان گفتار را با زبان فارسی پیچیده برای ما در

    داروخانه اش نگاه داشته است اگر بر فرض محال هم شاه جوان

    به ایران بر گردد بیشتراز چند صباحی نمیتواند ار آنجا بماند.

    مغزها بد جوری شستشو داده شده اند من درمیان دو تاریخ ایران

    زندگی کردم وهمه کوششم شناخت روحیه این ملت بود ، ملتی

    که خودرا نجیب ورشید مینامید ! از فرط بیچارگی نجیب وسر

    به زیر ماند واز فرط بدبختی تن به حقارت داد .

    در طول این سی سال آنچه که باید بشود شد وآنچه را که برایمان

    در کوزه پنهان کرده بودند امروز به ثمر رسید ، نه شراب شد

    ونه سرکه ، مخلوطی از این دو ، هنوز طالبان در اطراف مرزها

    نشسته اند بانتظار فرمان ودردرون نیز نزاع بین سران قوم وقدرت

    است ودراین میان تنها جان مردم بیگناه که به عشق آزادی برخاسته

    وامید آنرا دردل میپرورانند ، بر باد میرود مانند همان تمدنی که داشت

    شکل میگرفت ودردرون خفه اش کردند واین حیوانات عصر هجر ر ا

    برایمان به ارمغان آوردند .حال به کدام سو میرویم ؟ بازهم میل داریم

    که :

    زیر لوای یک رهبر سینه بزنیم؟ یا به راستی به آن حد از شعور

    فکری رسیده ایم که بتوانیم خودمان سرنوشت ساز باشیم بدون

    دخالت دست ؟!!!!.

    …………..ثریا .اسپانیا . سه شنبه

  • اردوگاه اشرف

    من چون زبان عربی را نمیدانم وبا کلمات امروزی آشنا نیستم ، بنا

    این لغت تنفیذ راهم به تنقیه تبدیل کرده ام وبهترین نامی است که

    به آن داده ام ،  ایران شلوغ است خیلی هم شلوغ است دراین میان

    ودرست درهمین برهه از زمان اردوگاه اشرف هم مورد تهاجم

    سربازان عراقی قرار گرفت ! حال گریه ها وناله ها زیادتر شده اند

    وکسی نیست از حضرت رهبری پاریس نشین وبانوی رجاله اش

    بپرسد برای چی سه هزاور پانصد انسان بیگناه را بی سلاح دربیابانی

    در سر زمین عربها رها کردید وخودتان به مهد تمدن ودموکراسی

    رفتید؟! حال این جوانان ، زنان ، مردان وبقول خودشان بدنه اصلی

    حاکمیت رهبری زیر دست وپای مشتی عرب له خواهند شد وچه کسی

    فریاد رس آنهاست ؟ شعر وآواز وترانه و ایمبلو دیمبل برای آنها آزادی

    نمیشود آنها فریب خوردگان اما فرزندان ایران نیز هستند وباید از آنها

    حمایت شود ، امروز درخیابانهای تهران وشهرستانها شورش بپا

    شده است وفردا ؟! کسی چه میداند چه خواهدشد .

    هزاران دسته وگروه دارند برای خودشان جنگ میکنند وهرکسی

    زیر نام آزادی میخواهد بنوعی رهبری را دردست بگیرد ومردم

    مردم کجا نقشی دارند ، مردم را تنها به هنگام رای وتظاهرات

    لازم دارند در بقیه اوقات اگر بخواهند دهان باز کنند وحق خودرا

    طلب نمانید بر سرشان همان خواهد آمد که در طول این ماه دیدیم

    تنها امیدوارم که سر زمین ایران به دست مالک اصلی آن که همان

    ملت ایران است نجات پیداکند و….. نمیدانم چرا ناگهان بیاد بانوی

    بی نظیر بوتو افتادم ؟ امیدوارم که همه چیز به خیر بگذرد وملت

    ایران روی آسایش وامنیت وآزادی را که حق  قانونی اوست ببیند

    من دیگیر پاهایم قدرت ندارند که راهی را پیاده طی کنم و راهی بس

    دور در پیش دارم .

    به امید پیرزوی ایران وپیروزی نور بر تاریکی ، پاینده باد ایران

     

  • کجا میروی ؟

    آه ، دیگر از آ زادی نمیتوان سخن گفت ، دیگر از برابری وبرادری

    هم نمیتوان حرف زد ،

    از گل وسبزه ودل ودلدار نیز نمیتوان چیزی گفت

    آنها همه کهنه شده اند واز یاد ها رفته اند

    یک سیل بنیان کن ، میان آنها دره ای ایجاد کرد

    وهرچه را بود باخود برد

    دیگر نمیتوان روح یک ستمکاررا به طرف عشق کشاند

    در حالیکه تصمیم به کشتن گرفته است

    نه ، دیگر از هیچ چیزی نمیتوان  گفت ، از هیچ

    امروز با لبهای بسته ، حقیقت را دردلهایمان پنهان میکنیم

    بیرحمی وستمگری سخت بر دلها سایه افکنده است

    شاید درنومیدی باز هم امیدی پدید آید

    ونومیدانه توانستیم بجنگیم !

     

    ………ثریا .اسپانیا . دوشنبه

  • وقاحت

    یک خانم خارجی از من میپرسید که :

    ایرانیان همه چهره ای زیبا دارند پس چرا این

    پرزیدنت شما اینهمه مضحک ا ست ؟

    درجوابش گفتم او ازنسل میمونهای خطرناک است که

    در آزمایشگاههای بین الملی درست شده وبرای

    آزمایش آنرا برای ما فرستادهاند .

    مراسم رسمی امروز با حضور آدم کشان ، چماق

    به دستان ، آشوبگران ، برادارن فلسطینی ، برادران

    حزب الهی ، برادران مسلمان ونزولایی وبروبچه

    های محله شهرنو، به امر مرد یک دست انجام

    میپذیرد ، به ملت بزرگ ایران تسلیت میگویم

  • شعر م از ناله عشاق ……

    شعرم از کاسه خونین رنگین تر است .

    شاعری یکی شعر میسراید ودر دستک وپستوی خود

    چندین قلم رنگین دارد

    اوشاعر شهیر شهر سنگستان است

    صدای قدیمی او از دورترین قصه های تاریخ

    تا امروز گذر کرده وآب را بهم میزند

    پاروی خوبی دارد وبازوانی قوی

    او در فراز یک تغزل بزرگ ، درآنسوی آبها

    در مدح دیو بزرگ سرودی خواند وصله ای دریافت داشت

    او درکنار صدفهای بی مرواریدش

    عمر تجربه هارا مینویسد

    بر پر طاووس وعطر نیلوفر، جلالی مینشاند

    با رسته های بافته شده از یک ریسمان کهنه

    وپوسیده

    لباسی از نو میپوشد

    آتشی از شعر او پر حرارتر نیست !!!

    غریقی که تا ساحل امن ، راهی دیرینه داشت

    و……..ماه درکنار او سفر میکند

    آن شاعر گنه کار.

    …….. ثریا اسپانیا ، یکشنبه 2.8.

  • دوباره !

    امروز بمناسبت شروع محاکمه متهمین درایران ، به ناچار دوباره باین

    صفحه مراجعه کرده ومینویسم .

    روز اول نوشتم جناب موسوی هدف شما چیست وبه همراه همسرتان

    سرکارخانم زهره کاظمی زیر نام زهرا رهنورد برای جداکردن حبوبات

    به میدان آمده اید ؟ وهمینطور هم شد ، حال جناب اجل ملیجک از این

    روزها تاج هم بر سر میگذاردوبه روی تخت طاووس مینشیند و

    به ریش همه خواهد خندید ، آنکه اورا آورده پایه های تختش رامحکم

    نگاه داشته  ، دراین میان تنها مشتی جوان بدبخت سیه روز وناکام

    جان میسپارند ، آنهائیکه عاقل بودند ساکت نشستند ودرسکوت بانتظار

    عاقبت کار بودند ، عده ای هوایی شدند وبا شور وشوق پای به میدان

    گذاشتند ودرعین حال تبلیغی هم برای خود کردند ؛ عد ه ای هم که مانند

    من فلانشان خل بود وهنوز دچار بیماری نوستالوژی بودند یک نیمه

    امیدی در ته دلشان بوجود آمد مانند یک شمع نیمه سوخته وبه آخر

    رسیده که هنوز میخواهد با آخرین شعله قد بکشد وبقول معروف

    آخرین آوازش را بخواند و………..تمام شد .

    ممکن است بازهم جوانان به میدانها بیایند ، ممکن است که بازهم کشته

    شوند وهمه بسود باغبان است .هنوز نفت وگاز باقی است ، هنوز

    دریای خزر لبریز از منافع نفتی است وهنوز میتوان از خورشید

    ایران زمین انرژی تولید کرد ، نه باین زودیها ایران از دست گرگها

    رها نخواهد شد درحال حاضر دعوا بر سر قدرت است .همین .

  • چرا ؟ هان ، چرا ؟

    من نمبدانم چرا ناگهان همه خبرنگاران دنیا غیبشان زد وهیچ کس وهیچ

    چیزی در مورد ایران نمینویسند ؟ تنها » بادصبا « بر فراز بی بی سی

    نشسته واخبار را  ازهزاران صافی رد میکند وبخورد مردم میدهد .

    دیروز ( مسی ) از پاریس زنگ زد ، تازه از آمریکا برگشته بود و

    میخواهد جمعه به ایران سر خانه وزندگیش !!!! برگردد ، آه وناله

    که ایوای چه خواهد شد ؟ داشتم خفه میشدم میخواستم فریاد بکشم و

    بگویم تو وامثال تو زیر این قوم آدمخواررا بالا دادید تا خود امروز

    بتوانید صاحب چندین خانه واتومبیل وکارخانه ورفت امد بین تمام

    سر زمینها باشید، اما ساکت نشستم وگوش دادم ، وگوش دادم به

    ناله های او از ورم باد مفاصل واینکه حال چه خواهد شد؟! نکند

    دوباره مارا از هستی ساقط کنند؟ او بفکر خانه اش در نیاوران بود

    واینکه کسی شیشه اتومبیلهایشان راخورد نکند ، دردلم گفتم اگر من

    آنجا بودم اولین سنگ را بسوی شما پرتاپ میکردم ، …. واما ساکت

    نشستم وگوش دادم دریغ از یک همدردی برای اینهمه انسانی که در آن

    سر زمین کشته میشوند ویا کشته خواهند شد .

    الان ساعت چهارو نیم صبح است وتمام دیشب نتوانستم بخوابم از سرو

    وصدای موزیک ومستی جوانان ورفت وآمد آنها درشب تعطیل و

    بفکر جوانان خودمان افتادم که حتی از یک کنسرت ساده هم محرومند

    وامروز توپ جلوی گلوله شده ومانند برگ درختان روی زمین میریزند

    اگر قرار باشد قوای کمکی از خارج وارد میکنند ، باید منافع حفظ

    باشند ولطمه ای به چاههای نفت نخورد هرچه باشد رفقا وشرکا در

    این سفره شریکند ، چینی ها ، روسی ها ، واروپائیان که اوباشا ن

    آنها سی سال زمینه را آمده ساختند وامثال _ مسی _ را هم به

    جاهای بالا رساندند تا کسی معترض نباشد وما شدیم خس و خاشاک

    وحیوانات جنگلی همگی متمدن ودررفاه کامل دارند خس وخاشاک

    را از دوروبرشان پاک میکنند.

    دیروز دخترم میگفت ، بتوچه ، چرا اینهمه جوش وخروش داری؟

    چیزی نداشتم درجوابش بگویم به غیر از بغض وگریه .

    چرا تنها سر زمین ما باید دارای حکومت الهی باشد چرا امثال اردن

    هاشمی که مسلمان هم میباشند دارای چنین حکومتی نیستند ؟ به به

    چه سئوال احمقانه ا ی ؟ به راستی سئوالی از این احمقانه تر نیست

    بهتر است ساکت بمانم ومانند دیروز خفه شوم ؛ بهتر است .

     

  • قسمت سوم وپایان

    کم کم داشت جو عوض میشد ،همه چیز دگرگون شده بود سیل لباسهای

    مزونهای معروف در همه بوتیکها بچشم میخورد وبه تن همه بود ،

    تورهای مسافرتی راه افتادند وهمه را به فرنگ میبردند تا آنها بتوانند

    درفرنگ لباس بخرند وکیف وکفش فرنگی آنهم از نوع پلاستیکی آنرا

    در میهمانیها به نمایش بگذارند .

    من به فروشگاه نساجی مازندران ، یا فروشگاه مقدم ویا حریر چالوس

    چسپیده بودم واز این فروشگاهها پارچه میخریدم وگاهی خودم لباسها ی

    دخترها را نیز میدوختم ، البته با ریش خند وطعنه اطرافیانم نیز روبرو

    بودم !!! من از برده بودن مارکهای معروف بیزار وخیلی کم از آنها

    استفاده میکردم ، همه شیک شده بودن وآلا مد من در مقابل هجوم این

    سیل مبتوانستم بایستم وبرایم مهم نبود اگر یک لباس را چند بار مجبور

    بودم بپوشم ، من با آنکه در قسمت نسیبتا مرفع خانواده های ایرانی

    زندگی میکردم اما بیشتر هوش وحواسم وفکرم به سرزمین وشکوفایی

    آن بود ، نوع دیگری به دنیای اطرافم مینگیریستم وخیال میکردم که

    ایران ، مانند غنچه ای شکفته دارد باز میشود ، نمیدانستم که هجوم

    ملخ های آدمخوار اورا از پای میاندازد ، آنروزها درسرم هزاران

    آرزو بود.کم کم بوی بدی به مشامم میخورد همشیره های همسرم

    که همه بی چادر ومدرن بودند ناگهان راهی مکه ونجف وکربلا

    شدند وچادر وچاقچورپوشیدند ونماز وروزه شان ترک نمیشد رادیو تلویزیون ممنوع بود وگوش دادن به موسیقی  نامش لهوو لعب شد

      نماز قفیله وجعفر طیار وذکر آیت ا لکرسی وحدیث کثا ورد زبانشان بود

    وگفتار وسخنان امام صادق برایشان حکم آیه خداوندی را داشت

    یک آخوند مکلا پیدا شد وشریعتی تازه بنا نهاد ومساجد وتکایا محل

    تجمع پیروان این مکتب جدید وایده ولوژی من دراوردی شد

    ملاها در روی منبر  علنا رژیم شاهی را محکوم میکردند وزنان ومردان

    بی سوادی که عرق وطن پرستی هم درآنها نبود  سخنان آنهار ا مانند برگ زر با خود به همه جا میبردند

    دوره های زنانه تبدیل به دوره های قرائت قران شد ومعلمین قرائتی ازعراق وارد شدند وبه خانمها درس قران میدادند ودوره های سفره بی بی زبیده وبی بی رقیه وسایر بی بی هاییکه من نمیشناختم وآن

    جناب آخوند فکلی در لندن در اثر مصرف زیاد مواد به ایست قلبی

    جان داد ومرگ  اورا به ساوواک وحکومت خفقان آور شاهی  نسبت

    دادند اوشد اولین شهید راه اسلام ناب محمدی وره آ ورد همین دسته

    ذکر شده دربالا.

    همه چیز عوض شد مدیر عامل فروشگاه فردوسی هم عوض شد مردی آمد با یک ته ریش وعینکی ضخیم با شلوار پیژامه ودمبپایی

    وقرانی که روی میزش بود ورختخوابی درگوشه آن اطاق مجلل

    که روز ی پذیرای آدمهای باکلاسی نظیر خانم وثوق وخانم تیمورتاش

    وآقای هویدا وسایر نام آوران بود او بر صندلی چرمی نمینشست بلکه روی رختخوابش مینشست وپرونده سازی میکرد عده ای را به زندان

    فرستاد تعد اد ی را خلع مال وحقوق ومزایا کرد وآنها را روانه بیرو نمود

    وبقیه همه که بوی الله اکبر را شنیده بودند فورا یک روسری روی سرشان

    انداختند ویک تسبیح ویک انگشتر نقره مزین به نگین عقیق وباو تعظیم کردند  آنها ماندگار شدند البته این جناب هم  سهمی از انقلاب نبرد

    تنها با مقداری پول راهی لندن شد وچند سال پیش به لقااله پیوست.

    فروشگاه بتهوون به |آتش کشیده شد ، طالار رودکی بسته شد آرشیو

    نوارهای بهترین نوازندگان وخوانندگان وشعرا یا سوخت ویا گم شد

    موسیقی حرام وقصرها غارت تابلوهای اصیل وزیبا درخیابانها به

    دست مشتی دوره گرد به قیمت نازلی بفروش رفت وآنهائیکه در این

    گرد باد مانند خاشاک روی آب بالا آمده بودند آنهارا خریدند وزینت

    بخش اطاقهایشا ن کردند وگفتند که متعلق به اجداد فامیل است .

    بوی خون بوی کشتار بوی نامردمی بوی نانجیبی بو ی بد بیرحمی بوی اها نت و توهین به شعور انسانی رواج یافت

    فروشگاه فردوسی یتیم وبی کس وکار  آنجا نظاره گر بود

    اینها را برای تو مینویسم پسرم  که بدانی ما دیگر هیچگاه صاحب آن

    چیزی که بودیم نخواهیم شد دیگر آن سرزمین بما تعلق ندارد حتی

    جزیی از سنگریزه های او هم نخواهیم شد دیگر حتی تکه زمینی که

    مارا دران به گور بسپارند درآن دیار نداریم  وتنها خانه ای را که

    داشتیم وامید ما بودهنرمندان قسم خورده اطلاعاتی رژیم  آنرا بالاکشیدند

    هرچه را داشتیم از ما گرفتند اگر بر فرض محال هم این قوم

    ریشه کن شود قوم دیگری در پشت درهای بسته بانتظار ایستاده

    است تا دوباره مارا به اردوی کار بفرستد از ما دیگر گذشت

    آنهائیکه دانستند وتوانستند پولها را بغل بغل  به خارج آوردند ودرخانه)

    های قصر مانندشان آسوده زندگی میکنند نه پسرم

    تو درهمان اطاق کوچکت با درهایت بمان ومنهم درهمین گوشه زیر

    این آفتاب سوزان با خاطرات خوب گذشته ونشخوار آنها میسازم

    دیگر کسی از ما نمانده ، همه رفتند ، هرکه را که میشناختیم ویا دوست

    داشتیم رفت وما تنها ماندیم 

    فردوسی در نیشابور ایستاده ونظاره گراست حافظ تنها مانده  شیخ اجل

    سعدی چندی آمد ورفت  مولانا ترکی وافغانی شدوخوب دیگر چیزی نمانده است