Category: General

  • قسمت دورم ، از یاددا……

    من تاریخ نمینویسم ، تنها اشاره ای به گذشته ها دارم

    در همان حال که اداره امنیت وااطلاعات کشور ویا بقول دیگران !

    ساواک مخوف !! در پی توده ای ها بود ، از میان آنها _ سکت _

    دیگری ظهور کرد بنام مجاهدین خلق ، آنها جوانتر ، پیشرفته ترو

    استعداد زیادی در جلب جوانان بطرف خود داشتند ، کسی نمیدانست

    که از کجا تغذیه میشوند یک شکل نوظهور بنام مارکسیست اسلامی

    وبقول شاه فقید پیوناد سرخ وسیاه قربانیان آنها اکثر ا جوانان بودند

    که وضع مالی خوبی هم داشتند ؟ هر روز بر تعداد آنها افزوده میشد

    همه جا ریشه کرده بودند در دانشگا ها ، مساجد، تکیه ها وخیابانها

    یک جعبه جادوی جدید برای جوانان سرگشته که هنوزنمیدانستند و

    نمیتوانستند جو اطراف خودرا احساس کنند واین سازمان آنها را

    سرگر م میکرد با شبهای شعر ، اشعار رمزی وپنهانی ، شبنامه ها ودر

    خارج تشکیل کنفدراسیون دانشجویی ، دانشجویانی که به خرج دولت

    ایران برای تحصیل به خارج رفته بودند ! وهیچکس گمان نمیبرد که

    ناگهان هیولایی بنام جمهوری اسلامی با عقاید پس رفته وعصر هجر

    ظهور کند واولین خوراکش هم همین جوانان فریب خورده باشد.

    انشعاب ، بین آنها ، جدایی ، خلقی ، مائویستی ، چینی ، ژاپونی

    روسی ،….. اما از ایرانی خبری نبود ، ایرانی امل وعقب افتاده

    بود!!!!.

    آنها آمدند ومغزهارا شستشو دادند ، هنرمندانی که از دربار شاه تغذیه

    شده وبه همه جا رسیده بودند آنها نیز جذب این جماعت تازه وارد

    شدند ، معلوم نبود چه قدرتی پشت سر آنهاست واز  کجا تغذیه میشوند

    جوانان به آموزش های چریکی پرداختند ورو به روی هموطن خود

    ایستاد ند وبه رویش تیر شلیک کردند ، این سکت خطرناکتر از همه

    بودودرهمه جا ریشه دوانیده ودر هر حرکتی و جنبشی حضورش را

    به نحوی اعلام میداشت .

    آنها نیز مانند پدر آوارگان فلسطینی  ساخته وپرداخته دستهای نامرئی

    بودند که دولتهای بزرگ برای نابودی سرزمینها به آنها احتیاج دارند

    نمیدانم تو سگهای جنگ را خوانده ای ؟ یانه ! حتما خواندی .

    دنیا به سگهای درنده وقوی احتیاج دارد تا درمواقع بخصوصی از

    آنها بهره ببرد ، عده ای مزدور ، عده ای جاه طلب ویا گرسنه .

    پول نفت سرازیر شد ، همه اعیان شدند !! صف خدمتکاران فیلیپینی

    در خدمت خانواده های مرفع تشکیل شد ، نه یکی ، نه دوتا ، بلکه

    چهارتا ، چهارتا ، البته با اجازه وزارت کار واینکه حقوق آنها با

    دلار پرداخت میشد ، اکثر آنها تحصیل کرده ودانشگاه دیده ومسلط به

    زبان انگلیسی بودند واین پول نفت به دست کسانی رسید که قبلا بوی

    نفت وبنزین را شنیده ودوست داتشند ، سهمشان را گرفتند ورفتند .

    و…..من سرگشته نادان ، هنوز درراه فروشگاه بتهوون درمیان مشتی

    صفحه موسیقی به دنبال آخرین رویدادهای موسیقی روز بودم !

    شجریان تازه آهنگ زیبای _ (پرکن پیاله را ) که از اشعار مرحوم

    فریدون مشیری بود ، به بازار عرضه کرده ، تالار رودکی بکار خود

    ادامه میداد، اپرای کارمن ، واپرای هنزل وگرتل که من شماها را به

    تماشای آن برد م ، شهر قصه بیژن مفید ، مراد برقی ، صمد آقا ،

    سرکار استوار ، خانه قمرخانم ، ودایی جان ناپلئون و گوگوش به خانه ها

    راه پیداکردند …..دنباله دارد

     

  • یادداشتهای پراکنده

    در آن روزگار جوانی ، چنانکه افتد ودانی ! در شهر تهران گلنگ یک

    فروشگاه بزرگ را بر زمین زدند ، که با کمک یک شرکت آلمانی و

    وزارت دارائی داشت شکل میگرفت ، این فروشگاه که نامش فروشگاه

    بزرگ فردوسی بود واقعا نه تنها درایران بلکه درخاور میانه بی همتا

    بود ، یک ساختمان چهار طبقه باضافه زیر زمین انبار ودرسه طبقه

    آن لوازم برای فروش عرضه میشد وطبقه چهارم اختصاص د اشت به

    کادر مدیریت عامل ودفترومعاملات خارجی وحسابداری وکار پردازی

    کار گزینی ، آنهائیکه از قبل بو کشیده بودند برای کار دراین فروشگاه

    نام نویسی کردند عده ای هم دماغشان را بالا گرفته وفین فین کردند که

    دختر یا زن درست وحساب در فروشگاه خارجیها فروشنده نمیشود !!!

    درطبقه سوم بوفه بسیار زیبایی قرار داشت که هر روز عصر عده ای

    برای خوردن سوسیس آلمانی وکارتوفر سالاد با لباسهای شیک به آنجا

    میرفتند ، هنوز نه چاتانوگایی بود ونه کافه تریا های رنگ ووارنگ و

    این بوفه پاتوق اهل شعر وادب ووزنان شیک ومردان کراوات زده و

    خوشبو ، درگوشه ای هم رستوران قرار داشت که برای کسانیکه میل

    داشتند ناهار یا شام بخورند از آنجا استفاده میکردند ، یک بوفه هم مخصوص

    کارمندان بود که کارمندان دردو نوبت صبح وعصر برای نیمساعت

    میتوانستند آنجا شیر وقهوه ویا چای وشیرینی بخورند ، همه چیز

    زیر یک نظم ودیسیپلین عالی قرار داشت وهمه چیز بجای خود بود

    مدیر عامل آلمانی ، وروسای قسمت هم آلمانی باهمکاری ایرانیانی

    که زبان آلمانی یا انگلیسی میدانستند ،هرچیز زیبا وشیک میشد در

    آن فروشگاه پیدا کرد  واز شیر مرغ تا جان آدمیزاد در آن پیدا میشد

    آلمانیها رفتند ، فروشگاه افتاد به دست ایرانیان ، تا مدتی هم این نظم و

    نظافت وجود داشت سپس فروشگاه شد ، یک بازار مکاره وجای دزدان

    دلالان وبخر وبفروشها ، عده ای از کارمندان آنجارا ترک کردند عده

    ماندند ، جاها عوض شد وبا روی کار آمدن هر دولت جدید ،

    اولین تیر فروشگاه را نشانه میگرفت ومدیر عامل جدیدی پیدا

    میکرد، طبیعی است که کادرها هم عوض میشدند وآدمهای جدیدی

    با پارتی ها!!! به آنجا میامدند رابطه ها بجای ظابطه ها نشست.

    در آن روزها همه از یک سازمان اطلاعاتی حرف میزدند بنام

    ساواک.اداره امنیت کشور ، طبیعی است که ساوواک آدمهایی

    را که میدانست احتیاج شدیدی به پول دارند در استخدام خود

    میگرفت وآنهارا به همه جا میفرستاد .

    در فروشگته فردوسی در زمان آلمانیها هنوز کسی از ساوواک

    چیزی نمیدانست وتنها شرکت زیمنس دستگاه تلفن وبلند گو و

    موزیک را نصب کرده که درعین حال مکالمات تلفنی نیز ظبط

    میشدند وهر هفته ویا هر آخر شب نوار ظبط شده به دفتر مدیر

    عامل ارائه میشد .

    کار این سازمان این بود که اعضا حزب منحله توده را زیر نظر

    بگیرد ویا……دیگر اینجا بمن مربوط نمیشود.

    درهمین احوال اشخاصی هم پیدا میشدند که یک کارت ویزیت

    شخصیتی را در جیبشان میگذاشتند وپنهانی اما بطوریکه همه

    اهل شهر بدانند ، خودرا مامور ساوواک نامیده واز این راه

    دیگران را سرکیسه کرده ویا استفادهای دیگری میبردند.

    آن روزها خیلی خوب بودند ، حیف که تمام شدند ، من خاطرات

    زیادی از آن روزها دارم ، از زنانی که بلد بودند چگونه لباس

    بپوشند ومردانیکه تازه جعفرخان از فرنگ برگشته با یک ته

    ریش ویک پیپ ویک نوار باریک بجای کروات ادای فیلسوفان

    فرانسوی ( بخصوص) را درمیاوردند ، توده ای ها اکثرا از

    المان بخصوص آلمان شرقی حرف میزدند وبا تحسر وتاسف

    آرزو داشتند که به آنجا سفر کنند !

    در چهارراه اسلامبول ولاله زارقهوه خانه هایی رشد کردند وکافه

    نادری جای بوفه فروشگاه را گرفت وروشنفکران ومتفکرین عالم

    ادب ! ما دراین کافه با یک قهوه ترک ودود سیگار در رویاهای

    خود فرو میرفتند وحرفهای گنده گنده میزدند ، فروغ فرخزدا تازه

    کتاب عصیانش را به بازار فرستاده بود وزنان در پنهانی آنرا در

    قفسه های کتابشان مگیذاشتند ، نمیدانم از چی میترسیدند ، زنان

    لباسهای آخرین مد را میپوشیدند واگرکسی میل داشت که آنکاره

    باشد میل خودش بود تقصیر رژیم نبود واگر میخواست میتوانست

    نجیب باقی بماند ، دولت دخالتی در لباس پوشیدن ورفتار مردم نداشت

    با آمدن ملکه انگلستان بایران ، هفته بعد نام ملکه ایران به شهبانو

    تغییر یافت وواقعا هم نام زیبایی بود ، نامی صد درصد ایرانی ،

    وایران اولین کشوری بود که بر سر ملکه اش تاج گذاشت وبه زنها

    امیدواری داد ،  درهمین بین شاعران متعهد وروشنفکران کور دل

    با ساختن فیلمهای نیمه سیاسی وآوردن فیلمهای پورنو ونمایش دادن

    آنها درسینماها هیمه بیار معرکه شدند ووایلا به راه افتاد وشاه شد

    یک ستمکار ، فاسد ، دزد وغیره !!!! اگر کسی میل داشت میتوانست

    فیلمهای باصطلاح آبگوشتی را ببیند و گرنه میتوانست فیلم والس بزرگ

    را درسینما تماشا کند ، اگر رضا شاه چادررا از سر زنان برداشت نه

    بخاطر آن بود که آنهارا فاسد کند بلکه آنهارا از بند نجات داد ،امروز

    سطح فاحشگی وکثافت درایران از همه جای دنیا حتی از تایلند بیشتر

    است، آنهم زیر چادروروبنده .

    درآن زمان ما با همه کشورها رابطه داشتیم هیچ کشوری از ما ویزا

    نمیخواست بغیر از اسرائیل که آنهم ویزارا دربرگی جداگانه به برگی

    از پاسپورت گیره میزد ، اگر مردم فلسطین زمنیهای خودرا به یهودیان

    نمیفروختند امروز آواره نبودند ، کسی آنهارا بیرون نکرد خودشان

    زمینهارا فروختند وپولش را صرف خرید اسلحه کردند آنهاییکه زرنگ

    بودند خودرا به خارج پرتاپ کردند وبیچارگاه در همان شهرکهای

    ویران ماندند وناگهان سر پدر ملت فلسطین با آن لباس من دراوری

    پیداشد که درصحرای سینا چادر زدند ووایلا راه انداختند که ای وای

    ما بی خانه شدیم ، درهما  ن صحرای سینا به آموزش وپرورش شاگردان

    مشغول شدندویاد دادند که چگونه میشود کشوری را به نابودی کشید

    افسار پدرگسیخته شد ونا گهان دنیا فهمید که غولیرا که خود پرورش

    داده دیگر نمیتواند به درون شیشه برگرداند با یک جایزه صلح نوبل

    که برای همین روزها درکنج قفس خوابیده ، دهانشرا بستند وسر پرستی

    ملت آواره را به کشورهای دیگر سپردند که هنوز سراز خمار مستی

    شبانه سر بر نیاورده بودند.سوژه دلپذیری برای ره گم کردگان وبیوطنان شد.

    این شد که امروز ما میبینم بر سر ملتی که داشت بسرعت رو به ترقی

    و پیشرفت میرفت ناگهان دروسط راه توقف کند وبه یک عقبگردسریع

    خودش را به چاه ویل برساند ، وفراموش کند که او زاده ایران وفرزند

    ایران است ، حق هم داشت  کسانی، از ته خیابان سنگلج ناگهان به نیاوران رفتند

    وخانه را با سنگهای مرمر ایتالیا تزئین کرد ندوبرای آنکه آنهمه ثروت

    بادر آورده را ازدست ندهدند ، بجای آوردن رقاصان خیابان جمشید وسرگرمی میهمانان ،

    دسته وتکیه درست کرده وروضه خوانی راه انداختند وخانه ها در

    چهار اقلیم دنیا با دربهای بزرگ شاهی بناشد ، وفراموش کرد ندکه :

    روزی مینی ژوپ میپوشیدند ، ویسکی اعلای فلان میخورد ندوکنیاک

    کوروازه محصول فرانسه را سر میکشیدند ، حالا یک نتسبیح درشت

    دردست ، یک انگشتر عقیق نقره وهمسرش با چادر وچاقچور .

    این است بقای یک ملت .و……. ادامه دارد

     

  • برای تو ، که نقش آفرین بودی

    روزی نقش تو ، سر فراز ی ما بود

    نقشی که همیشه درذهن ما میچرخد

    آنگاه آرزو کردیم که همیشه سوگوار باشیم !

    یک دروغ بزرگ ، به همراه خیل سرافکندگان

    و…سوداگران ، بر سر ما هجوم آورد

    راه تو از گله جدا شد

    درخواب به تنهایی راه میرفتی

    وزمانیکه چهره ما ه از شرم پوشیده شد

    تو از حوزه زمان گذشتی

    و….. زمان برایت مرد

    در یک زمان ماضی

    به همراه نامها ی نامفهوم

    در سرزمینی دور پنهان شدی

    ……

    زمان شادیها گذشت

    مدینه ، غار کوفه ، باصحرا ودشت یکی شدند

    درقلب تو هر لحظه چندین قامت صنوبر

    فرو افتاد

    درخاک غریب ، در یک زمان ماضی

    وبی برگشت، گریستی

    خانه تو تصرف شد ولغت تصرف همه جا

    شایع شد

    همه چیر زیر تصرف رفت

    سرنوشت انسانهای نجیب به موزه قیامت گره خورد

    تو تنها نشستی

    وهیچگاه از اهل ایمان نپرسیدی که :

    پس خانه ام کو ؟

    …………… ثریا. اسپانیا . امردادماه 1388

    برای او که شاه ما وپدر ما بود

     

  • آخرین سکه

    در انتهای دره مرگ ، افق میچرخد

    ابر درسکوت فرو میرود وباران در گلوی ابر پنهان است

    گام دیگری برداشتی ، بسوی راهی جدید

    باز باید از تپه بالا رفت

    فریادها ، غلغله ها

    از غرش رعد نیز فراتر رفت

    مردانی پوشیده درنقاب آهنین

    در رهگذر باد ایستاده اند

    اما صدای قلب همه شنیده میشود

    نبض ها بیدارند

    وگامها بسوی روشنی روان

    باید از تپه بالا رفت

    باید بخانه برگشت

    خانه ویران ، لانه جغدان

    باید آب سر چشمه پاک را نوشید

    ماهیان افتاده بر خاک ، باتصور آب

    هنوز زنده اند

    فردا ، تو بسوی افق خورشید روان خواهی شد

    من دیگر آنجا نیستم

    من درپشت محاصره یک دیوار که نامش زمان است

    به تماشای تو ایستاده ام .

      ………. ثریا . اسپانیا / یکشنبه

  • آیا فردا دی است ؟

    ای پری وار ، درقالب آدمی که پیکرت جز درخاکستر

    نادرستی نمیسوزد ، حضورت بهشتی است که گریز ازجهنم را

    توجیه میکند ، درفراسوی مرزهای پیکرت

    تا ترا دوست بدارم .

    ……………… احمد شاملو

    اینهمه گفتیم ونوشیتم وخواندیم ، انچه درخانه داشتیم از دست

    دادیم وحال برای آن گریه سر میدهیم وسوگواریم ، تازه معلوم

    نیست که چه کسی به کدام طرف میرود .

    اگر جناب مارکس  با پول وسرمایه بی ریای جناب انگلس نشست

    ویک ایده لوژی را بنا نهاد ، نه برای سرزمین ما بود ونه برای

    هندوستان وپاکستان وعربستان ، بلکه منظور او از فئودالیزم وحشتناک

    سرزمینهای اروپای غربی بود ، واین درحالی بود که خودش راحت

    زندگی میکرد ومرگ را برا ی همسایه خوب میدانست .

    ما نه چندان فئودالیزم داشتیم ( یک سر زمین خشک بی آب ومشتی

    بیسواد )  ونه اشرافیتی مانند اشراف اروپا پشتوانه ما بود ، سرزمینی

    زراعتی ومیهمان نواز که هرکه بما حمله میکرد اورا با آغوش باز

    میپذیرفتیم ، چند فرنگ رفته وچند زبان دان میل داشتند که ایران را

    مانند اروپا ، فرانسه ، سوئیس، انگلستان ، آلمان ، ودست آخر روسیه

    بسازند ، درحالیکه ، نه فیلسوفانی نظیر ژان پل سارتر داشتیم ؛ نه گوته

    داشتیم ، نه شکسپیر ونه تولستوی وسایرین ….. سرمان به هوا بود و

    بدون آنکه زیر پایمان را نگاه کنیم بچاه ویل سرنگون شدیم ، بجای آنکه

    برای بیچارگان ، درماندگان ، وافتادگان خودمان دل بسوزانیم ناگهان

    میل وهوسمان به طرفداری از ملت مظلوم فلان کشور، رفت ودلمان

    برای آنها سوخت ، چکه چکه های آبی را که از سر زمینهای دیگری

    نظیر ایتالیا ویا اسپانیا به روی صورت ما میریخت ، دل مارا شاد میکرد

    وبه هوسمان میانداخت که ماهم آنها شویم ، درحالیکه روم پنج هزار

    سال قدمت داشت واسپانیا ی کهن سال میدانست دارد به کجا میرود

    البته جناب فرانسیسکو فرانکو وجناب پینوشه  هم ماموریتهایی

    داشتند که بخوبی انجام داد ند ودست آخر مردم فهمیدند که باید

    دودستی به خاک خودشان بچسبندوآنرا حفظ کنند ونگذارند زیر

    پای اسبان ملت های گرسنه ودهنه رها کرده خورد شوند .

    هنوز یک ایرانی سر زمین خودش را به درستی نمی شناسد اما میداند

    قوم سامائی مثلا درکدام گوشه دنیا زندگی میکند ، خارجیانی به کشور

    ما آمدند زبان مارا آموختند ورفتند وبهره ها از فرهنگ ما بردند و

    ما نشستیم درعزای خون حسین گریستیم وسینه ها را پاره کردیم و

    آنچه را که نماد فرهنگی ونماد ایرانی بود ویران ساختیم ، از بین بردیم

    وبه دستور آنهاییکه میل داشتند ایران نیز یک پاکستان دوم یا یک

    بنگلادش دوم بشود تیشه به ریشه خود زدیم ، لباسهایمان همه پولکدار

    وپر زرق وبرق شد ، یا لباس مدرن اروپایی به تن کردیم ویا تنبان

    وتونیک وشال هند ی را زیپ پیکرمان ساختیم ، تاریخی نبود ، کتابی

    نبود تا ما نقش خودمان را درمیان آن ببینیم ، باداز هرطرف که وزید

    به آن سو رفتیم ودم را غنیمت سپردیم دیروز را فراموش کردیم و

    به فرداها یمان نیز نیاندیشیدیم  ، آیا امروز خیلی دیر است تا ما فکر

    کنیم :

    ما فرزندان سر زمین اهورایی ، ملتی نجیب ، ومیهمان نواز وعاشق

    سر زمین خودمان هستیم  ؟!.وبرای نگداری آن خاک زرخیر از هیچ

    کوششی فروگذاری نکنیم ؟ . امیدوارم .

    ……….. ثریا .اسپانیا .

  • فردا روز دیگری است

    فریادت بمن نشان داد که ، فردا روز دیگری است

    آن چشمان مهربان که در آفتاب سوزان ،

    بر فراسوی افق دوخته شده بود ، به غیراز عزیمت ناگهانیت

    چیزی بمن نگفتند

    میان ماه وآسمان وستارگان درخشان ،

    زیبایی ومعصومیت تو یک لنگر است

    لنگری که حامل سرگردانیها ، وشکست ستمگریهاست

    چشمان زیبایت بمن گفتند که :

    فردا روز دیگری است

    امروز همه یک آوازیم ویک صدا

    وسرود خوانان ، به جلو میرویم

    دستهایمان یکی شده وخط بطلان بر روی ستمگران

    میکشیم

    ماهمه یکی شدیم ، یک آواز

    مطمئن با ش که دیگر هیچ شکستی درراهمان نیست

    اینک ؛ محراب ومنبر وعابد معبود ایمان دروغین

    زیر پای جوانان خورد خواهد شد

    مطمئن باش که فردا روز دیگری است

    ………….بمناسبت چهلمین روز مرگ ندای بیگناه

    ثریا/اسپانیا

     

  • شاعر …..آن گرسنه

    بیائید ، تنها یکبار برای همیشه به یکدگر راست بگوییم وتنها برای

    سر زمین خوبمان جانفشانی کنیم ، تنها یکبار کافی است .

    روزی روزگار ی همه نان داشتیم ، بابا نان میداد ، بابا آب میداد

    ومادرخانه را جارو میزد وباغچه ها را آبیار ی میکرد وبرای

    شب پدر سفره را میانداخت.

    شاعران گرسنه وسیری ناپذیر

    در کوچه های ویران وخرابات  نشستند وناله سردادند که :

    » بوسه ها مزه باروت میدهند  «

    سپس نشستند به تماشای جویبار خون ، وخود برخوان نعمت

    سیراب چون یک مزرعه پرآب ، دستهای آزادی را از

    پشت با زنجیر بستند ، آن شاعر ..آن…

    حد ومرزوخط آز ادی را نمیشناختند ، آنها آتش را به میان

    پنبه انداختند وتابستانی داغ وسوزانتراز جهنم با هیزمهای

    فراهم آورده ، جهنمی برای ملت ایران فراهم ساختند

    امروز حتم دارم که آن مداحی را پنهان ساخته وشال سبز

    بر کمر بسته بمیدان آمده اند .دیگری ساز زمردین خود را

    برای فروش به بازار آورده است .

    خیال نکنم ملت ایران آنهارا ببخشد ، نه خیال نکنم .

    امروز مردان بزرگ ما آرام باین جنبش مینگرند ونگرانند

    نگران از ویران شدن ، زیرو شدن ، وجدایی وتکه تکه

    شدن سر زمین پر برکت ایران .

    امروز همه به میان آمده اند ، هرکسی کالای خودرا عرضه

    میدارد ودراین میان مادرما ، مادر عزیزو کهن سال ما چشم

    به راه مانده ونگران فرزندان حقیقی وراستین خود است.

    جنبش وحرکت شما مبارک باد.

    واین آخرین قصه ای است که ناتمام میماند.

  • سهم من

    سوگوارن رنگین ، سیاه وسفید

    کودکان پوشیده در کفن سیاه

    که چشمانشان همانند ستارگان درخشان

    بر گلهای کاغذی ، مینشیند

    وبوی خوا ب  از آنها بر میخیزد

    شاهپرکها ، آهسته وپاورچین از باغ دورشدند

    زندگی که خود یک موسیقی بود

    تهی از اواز شد

    امروز دیگر از میهمان بودن خسته ام

    میخواهم بسمت کوه اندوه بروم

    از پله کان مذهب پایین آمدم

    هوای اطرافم خنکتر شد

    وتو ای از پای افتاده

    همه را بتو پس میدهم

    ساقه ایمان من قوی است

    قوی ترا زچوبه اعدام تو

    بهارت را بردار وبرو

    بگذار من درشکفتن شکوفه ها

    در میان گلهای نسترن سرزمینم

    سهیم باشم

    ………

    مسافر گم شده ام

    از راه خفته بیدار شو

    وصلابت وشکوه سرزمینت وکوههای بلند

    دئشتها سر سبز

    آن شکاف رویش زمین

    .هزارن گل را که بتو میخندند

    بنگر

    آفتاب طلوعی دیگررا نوید میدهد

    برای پرندگان رمیده از لانه

    که مانند قطره های آب بر برکه های غربت

    چون گل نیلوفر آبی چتر خودر را وارنه

    باز کرده اند

    مژده بهار دیگری را دارد

    مسافر گم شده ام

    کنون چشم به راهم

    آی بانوی خفته در گور ، بپا خیز

    وبهاررا دوباره زیرو رو وخاک را ازچهره ات

    بزدای

    ببین که کاشانه ما ، از پرندگان گریز پا

    لبریز شد

    وهمه بجای خویشند

    ………. ثریا .اسپانیا

     

  • تمام

    نا امیدی بر دلم نشست درحالیکه ملتی به دنبال سرنوشت وآرزوهای

    خود میدود ، آقایان از اینکه توانسته داند با عراق بر سر یک میز

    بنشینند سخت خوشحالند !!!! وهنوز امیدوارند که باهمین دولت

    فعلی ایران مذاکره کنند ودستور مذاکره روی میز ا ست ؟!

    وجناب حضرت مبارک در ارک سفید دلهره دارند که چه خواهد شد

    هیچ ؛ جناب  ، شما سرجایتان محکم بنشید که پایه های تخت شما را

    کسانی روی دوش دارند که شما را برتخت نشاندند ، مهم نیست اگر

    هزاران زن ودختر ومرد وپیر وجوان ایرانی جان میسپارند ، مهم این

    است که شما وهم تایان خود دراروپا شکمتان سیر شود .

    بقیه شعر است ، شعر وسرگرمی وبا زی با بند سبز وسیاه .

    ………… ثریا /اسپانیا. پنجشنبه 23-7-

     

  • دروهمی دور

    به چشم عقل آن دین را فروغست / که آن بنیان کن دیو دروغ است

    چو دین کردارش وگفتارش وپندار / نکوباشد بهتراز این دین مپندار

    به دنیا بس همین یک افتخارم / که  یک ایرانی  والاتبارم

    عارف قزوینی……………….

    قامتم از قیامت برخاست ونامم را برآتش نوشتم

    شناورم دروهمی دور ، وهمی از شور واشک

    وهمی از یک تند باد

    با نام تو بر قلعه این بام میروم

    وبا نام تو پلکهای تاریکی را ، می شکافم

    گیاه هرزه ای را که با دست یک

    ( بیگانه )

    در باغچه خانه ام کاشته شد، یک گیاه نا بخرد

    از ریشه بر میکنم

    هلال احمرت را بردوش بکش وپیاده

    به شن زارهای بیابان کوفه برگرد

    من فرزند خورشیدم

    من قبلا از تو متولد شدم

    دستهای خطاکارت را که برضریح خیالی

    و امامان دروغین دخیل میبندد

    قطع خواهم کرد

    من از بطن سبزه زارها ، تا عمق خاک

    از خون سیاوش ، تا چاه بیژن

    از عشق منیژه ، تا رسوا یی شیرین

    میان هیاهوی کوچه ها بودم

    ………….

    تقدیم به مردم بیدار شده از رخوت ولرزش وجان برکف

    ایران زمین ، وستایش آنهائیکه امروز گرسنه اند .

  • سرزمین شیعه ودوازده امامی اثنی عشری

    ایران ، سر زمین امامان !

    استان تهران بزرگ ، امام اول وامام دوازدهم ، عجلا آل فرجهه

    استان خوزستان ، امام موسی کاظم و فرزندان او !

    استان خراسان ، امام رضا وبرادران ورهبران

    استان کردستان ، امام حسین  با عمرابن خطاب

    استان فارس ، امان حسن عسگری

    استان کرمان ، امام زینالعابدین بیمار

    استان آذربایجان ، امام حسین وآال  اووسیدنا

    استان گیلان ، امام علی النقی

    استان مازندران ، امام محمد تقی

    استان سیستان وبلوچستان ، امام مجتبی

    و…… همه خاک ایران ، امام مجتبی خامنه ای

    دراینجا سر امام علی بی کلاه میماند  و … همچنین سر ملت بزرگ ایران.

     

  • برگ سبز من

    در افق بیکران این سرزمین

    چشمن حسرت بار من ، دررثای چند صد مادر

    رنج دیده وگم کرده جوان است

    گریستن درشب ، ونوشتن درروز

    و به دنبال واژها گشتن برای تسلی دل سوختنه آنان

    میخواهم با وسعت همه دنیا وآسمان

    بر آن دشت خفته درخون شقایهای سرخ

    دایه وار زمزمه سر دهم

    درخانه قدیمی ما، اندوه تازه  وماتم جدیدی است

    برگهای جوان ونورسته

    دیگر درانتظار  هیچ فصلی، نمیمانند

    نقش آنها ، نقش سرفرازی است

    ونقش همیشه بیدار

    ما باید سوگوار باشیم

    برای مردان دلاوری که به راستی ایمان آوردند

    وبا خیل بی ایمانی سر گردانند

    مرگها یکسان نیستند ، گاه درشکنجه گاه

    وزمانی در ازدحام خصم ستوران

    انها به افق سفرکردند وباز برمیگردند

    که شاهد گیسوی شلال تو باشند با عشقی دیگر

    ……………

    تحفه وبرگ سبزی است به مادران وپدران داغدار

    با امید پذیرش که با آنها همراه و همدردم .

     

  • خفه خون ناحق

    داشتم ملافه هایم را عوض میکردم ، دیدم همه سبزند؟! درگلدان

    روی میز حمام یک گل ژرورای مصنوعی سبز پیداکردم ، دیدم

    همه جا سبز است ، سبز ، سبز.

    با خود گفتم تورا چه سننه؟ تورا کجا میبرند ؟ عوامل زیادند ودوردنیا

    درحال گردش وهر لحظه وجودشان را اعلام میدارند ، بعد هم دوستان

    که منافع دارند ، کم کم از تو فاصله میگیرند چون نمبدانند که چه میشود

    » بتو توصیه میشود که خفه شوید « منهم خفه خون ناحق گرفتم !!!

    تنها باخودم فکر میکردم که سی سال پیش شعارها ها با امروز چه

    اندازه فرق کرده است .

    آنروزها میگفتند :

    فلانی ، حیا کن ، سلنتطو رها کن !اما امروز میگویند ما اهل کوفه نیستیم ، ….اما نمیگویند فلانی حیا کن ولایت و رها کن ،

    آنها باین ولایت احتیاج دارند ، منظورم ولایت ایران است !!!!!!

    …………. ثریای گم شده از صحنه

     

  • شام روزه داران

    چند روزیست که بیاد توهستم ، نمیدانم اگر زنده میماندی عقیده ات

    درباره این رویدادهای امروز چه بود ؟ وآیا حوصله داشتی دوباره

    یک شب دروغین را به تصویر بکشی ؟ .

    بیاد آن شام خوردنی افنتادم که در» چاتانوگا « به همراه دوستم و

    عمو» میم  «در یک شب زمستانی با هم باصرار دوستم جمع شده بودیم

    دوستم دختر یکی از اشراف بود وسخت دلباخته تو وچه بسا با همان

    پشتوانه خانواده اشرافیش در دل آرزوهایی را میپروراند ، تو آن

    روزها دراوج بودی ودر قصر جاوئیت با غروز تمام راه میرفتی

    من هم تازه فرزند چهارم را به دنیا آورده بودم با  اینهمه شیفته تو

    وغروز تو وآن قصر عاج تو بودم ، چند سالی میشد که از بند رهایی

    یافته وتنها عشق تو هما ن ( پوپک ) تو بود.

    خوشحالم که امروز نیستی تا ببینی چه برسرهمه آمد ومیاید ،

    تو فریاد برداشتی وآن صبح را دروغ پنداشتی که به راستی

    درست گفتی وحال ما مانده ایم وشب تار ومعلوم نیست که کهن

    دیار ما چه سرنوشتی پیدا خواهد کرد ، گرگها دندان تیز کرده

    وبانتظار نشسته اند وجوانان مانند برگ گل سرخ بر روی زمین

    میان خون خود بخواب ابدی فرو میروند ، همه را کتک میزنند

    ومیگویند که این ( حق شماست که کتک بخورید ) آیا چیزی در

    زیر این کلمات نهفته است ؟ آیا رازی خفته است .

    گاه که از سر گله بر میخیزم

    که نفسی تازه کنم

    بر فراز سرم پرواز لاشخوران را

    با گرزی در دست ، افق زیبای مرا

    از من میگیرند

    آنگاه به تدبیر مینشینم ، که چه چاره کنم ؟

    این چنین شد نسل تو ، نسل من

    آنهمه مردان کهن ، درپهنه » دیار کهن «

    طعمه لاشخوران در شوره زار جهل شدند

    فرصتی نیست مرا

    همچنان که برای تو فرصتی نماند

    تا ببیینی وبسرای وبگویی از تجربه هایت

    من با تو از پله های شصت بالا رفتم

    وقدم به قدم باتو بودم ونشستم به شمار

    روزها وشبها.

    روزی دیگر توان همرایت درمن نبود

    امواج کف آلوده را تاب نیاوردم

    تنها توانستم روحم را نثار تو کنم که :

    در ساحل ابدیت خفته ای

    ………………برای نادر نادر پور

     

  • فریب بزرگ

    بر گردیم به همان : ذکر مصیبت نویسی ها « معلوم نیست سر نخ اصلی در دست کدام امام زمان است ؟ امام غایب ؟ یا اما م ظهور کرده ویا امامی دیگر ظاهر خواهدشد ؟ ، تنها در این  میدان نبرد مردم بیگناه قربانی میشوند ودنیا بکام خوکان همچنان خواهد گردید ،

    گوش اگر گوش تو ناله اگر ناله من

    آنچه البته بجایی نرسد فریاد است .

    اخبار ما خیلی جالب است وگویی همه کانلها یک فیلم با چند کپی دارندیک زن مراکشی در اثر ابتلا به گریپ فوت شده ، بار داربوده بچه اورا با سزارین به دنیا آورده اند بچه هم پس از چند روز فوت شده حال دولت مراکش از دولت اسپانیا بازخواست میکند که چرا این بچه دربیمارستان زیر دستگاه مرده ؟ و….غیره ….اما هیچکس نپرسید چرا آن دختر بیگناه سوخت وجسد سوخته اش درخیابان پیداشدوهیچکش نپرسید چه بر سر آنهایی میایاد که در زندانهای مخوف در زنجیر اسارت مانده برای نجات روحشان وآزادی که حق قانونی هر بشر است ،سقوط هواپیما با یکصد و شصت سرنشین در حاشیه قرار گرفت ، گفتند ودورشدند ، اما هفته هاست سر یک بچه یک ماهه بلوا ها بپاست .

    گویا دولت فرانسه کوتاه آمد وقرارداد سفت وسختی بسته شد وتخت سلطنتی ریاست جمهوری ورهبری پایه اش محکمتر شد.

    حال من بنشینم وبرای کوه دماوند گریه کنم ؟ مگر آن کوه بمن چی داد؟ غصه هایم را درون کیسه های پلاستیکی وچمدانهای ارزان قیمت بردوشم کشیدم وراهی دیار غربت شدم برای آنکه روحم آزاد باشد وهمچنان برای آ ن سرزمین محبوب گریستم وهنوز هم میگریم واین اشگ تا پایانی عمرم ادامه دارد .

    تنها آخر ین سئوال را دارم :

    آیا حضرت سیدالعالمین والمومنین مجتبی خامنه ای اینهمه پول را از سر وصدقه روضه خوانیهای حضرت ابوی در مجالس وسر قبور مردگان جمع کرده وبه دست دولت فخیمه سپردند ؟ وامروز درامن وامان است ؟ یا خدای نکرده چیزی را یا قسمتی از آن خاک را درتوبره کرده وبفروش رساندند ؟ ویا چاههای نفت را به تصاحب درآوردند ؟ وملتی را در فقر وبدبختی واعتیاد وفحشا نگاه داشتند وخود رویای ولایتعهدی را در سر میپرورانند که حتما به تخت خواهند نشست ، با این فریب بزرگی که ملت خورد.

    …………. و… به پاین آمد این دفتر وحکایت همچنان باقی است

     

  • ای دیو سپید پای دربند

    ای دیو سپید پای دربند  /  ای گنبد گیتی ای دماوند

    از سیم بسر یکی کله خود / ز آهن بیمان یکی کمر بند

    تا وارهی از دم ستوران  / وین مردم نحس دیو مانند

    با شیر سپهر بسته پیمان   / با اختر سعد کرده پیوند

    تو مشت بزرگ روزگاری / از گردش قرنها پی افکند

    بنواخت زخشم برفلک مشت / آن مشت درشت تویی دماوند

    » ملک الشعرای بهار «

    …………….

    کمر بند این دیو سپیدراگشورند ، درونش را غارت کردند

    وحال کم کم خود او به قعر زمین فرو میرود همانند ارک بزرگ

    بم ، این دیوانگان از بند رها شده ،این گرسنگان سیری ناپذیر

    این مردم نادان وبی ایمان به مهر وطن وچسپیده به قبای عمرواین

    دزدان وغارتگران امروز سر نیزه را به سوی مادربزرگ سرزمینمان

    کج کرده اند واگر کمی دیر بجنبیم نه از خاک خبری هست ونه از

    آب ومیشویم همان خار وخاشاکی که آن میمون مارا به آن تشبیه کرد

    درحال حاضر سر مردم با چیرهای احمقانه گرم شده وسوداگران و

    دزدان همیشه درصحنه مشغول توبره کردن خاک سر زمین ایرانند

    وما تنها ، پیام میفرستیم، راه میرویم ، سرود میخوانیم وآواز سرمیدهیم

    وزمانی روی برمیگردانیم که آن ( گربه هه از روی نقشه جغرافیا )

    محوشده وچشمان بچه ها تنها به دنبال جای خالی اوست .

    ……….

    تا در میان اوباش ،تقسیم شده وزارت

    کردند مملکت را سرمایه تجارت

    طلاب گرسنه را خواندند از حماقت

    در مسند شرافت در مرکزحماقت

    ………. با امید پیرزوی وسر بلندی ایران سر زمین ما

    ………………………………………………….

    ثریا / اسپانیا / پنجشنبه

     

  • تحلیف و……تسلیت

    سرنوشت قهرمانا ن ا صلی د استان ( ندا، سهراب ، وسایرین ) ،

    حوادٍ ث غم انگیز وخونین این روزها دارد به نوعی فروکش میکند

    جناب رئیس جمهور اینبار نه با آن کاپوشن معروفه ! بلکه با

    کت وشلوار ( خاکستری !!) بانتظار تحلیف ایستا ده اند ؟….

    گویی انکار نه انگار که ایشان از  قوطی جادو ناگهان بیرون

    جستند ودوباره برتارک سر زمین اهورایی ایران چسپیدند آنهم

    چسپی چنان محکم که بر کندن آ ن احتیاج به جنگ جهانی سوم را

    دارد .

    گروه هشت ، گروه نه ، گروه دوازده ، رژه کشتیهای جنگی اسرائیل

    وزیردریایها  همه برای ایز گم کردن مشتی مردم تیره بخت است که

    از بحران وخستگی وشعور انسانی ویک محکومیت ابدی وتاریخی  به

    جان آمده اند وفرد فرد آ نها میخواهند درشکستن این دیوار کهنه سهمی

    داشته باشند .

    محیط اجتماعی سر زمین ایران بقول نویسنده ومترجم ومورخ این زمان

    ( کاتوزیان) یک سرزمین کلنگی است وهیچگاه برای دراز مدت یک

    فرد جامعه نمیتواند برای خود وفردایش برنامه ای طرح ریزی کند .

    درنوشته ها چیز دیگری است ودرعمل نوعی دیگر شکل میگیرد

    وواقع گرایی اجتماعی با نشان دادن خشونتها وتغییرات زیاد در زندگی

    باید به همراه شخصیتهای برجسته ای باشد که سازندگان تاریخ ما

    هستند ، حال کدام شخصیتی درتاریخ پیدا میشود که سرنوشت ساز ملتی

    چون ملت ایران بوده است ؟ تنها میتوان از  رضا شاه نام برد که آنهم

    به مددنوشته ها وتز ریق افکار انحرافی چیپیها در پرانتز

    (دیکتاتوری ) !

    قرار گرفته است ، درحالیکه او حتی نظیر همین ژنرال فرانکو ی

    اسپانیا نیز قدرتی نداشت که گورهای دسته جمعی ایجاد کند ، او

    صبورتر ومهربانتر از بقیه بود ، او مجبور بود برای ایجاد امنیت

    با مشتی دزد وراهزن در بیفتد .

    امروز پای به مرحله ای گذاشته ایم نه دوگانه ، بلکه چند گانه  وهیچ

    تصویر جامعی نداریم که به پیروی از آن بتوانیم تغییراتی در جامعه

    مدنی ، اجتماعی بوجود آوریم ، ما در بدترین نقطه جغرافیا یی زمین

    قرا گرفته ایم ، مانند یک یاقوت درخشان که درمیان زباله ها افتاده

    یا باید بدرخشیم ویا در زیر چکش مشتی دیوانه ومستبد خورد شویم

    …………….

    همه یکی شدند ! همه جا موج آواز

    موج یگانگی بر خاست ، وجادوی سیاه باطل شد

    مجسمه های گچی که در آب راکد مرداب وافیون

    تصویر گنگ ومنحوس خودرا تماشا میکردند

    زیر پای مردان وزنان جوان

    خورد شدند

    ومن چه سعادتمندانه باین پیروزی مینگریستم

    ……………………………………………..

    ثریا /اسپانیا / چهارشنبه 15-7-2009

     

     

  • هوای بدی است !

    زمانی فرا میرسد که ، مرگ یک موهبت است

    در یک زوایه رنگین ونمناک ، پیکر لرزانی که از مناره ی

    سرنگون است ، به کوه پیروزی مینگرد

    ومن ….حوصله ام مانند غباری از گوشه ای

    به گوشه دیگر میخزد

    وبا چه صبوری میپوسم

    در پهنای دشت بیکسی وسرزمینی که به پهنای بهشت است

    همه جا ابی است ، به غیرا زدنیای من

    پرنده ها درجنگل یکی یکی راهی دیار نیستی میشوند

    از دوستی پرسیدم :

    هوای آنجا سنگین است ؟

    آهسته جوابم را دادکه ، نه ، همه جا ساکت است

    او نمیدانست که صنوبران جوان ، چگونه با تبر بیعدالتی

    بر خاک میفتند

    او داشت  به سجاده اش مینگریست ونگران بود که مبادا

    چادر سپیدش لکه دارشود!!!!

    هوای بدی است

    من نگران ماری هستم که جلوی پنجره ام چنبر زده

    و به آخرین جرعه جامم چه شاعرانه مینگرم .

    …….. ثریا /ا سپانیا

     

  • خانه گمشده

    اینجا زیباترین قسمت این سرزمین است  وهمه مردم اطراف کشورهای

    غرب اروپا برای استفاده از آفتاب زیبا ودرخشان ، آسمان آبی و دریای

    مواج مدیترانه وکوهنوردی در اطر اف این شهر وبرای تمدید قوای خود

    از شهرهای دلگیر وآسمان خاکستر ی خود فرار میکنند وباینجا پناه

    میاورند سر زمینی لبریز از تاریخ پر بار وبناهایی که قدمت آنها

    به دوهزار بلکه چهار هزار سال میرسد وبا چه افتخاری از آنها

    پاسداری میکنند ، سر زمینی که هجوم اعراب با هشتصد سال

    حکومت ، نتوانست آنهارا از ایمان ووطن پرستی

    خود دور سازد ، اینجا بهشت است ، هرشب میتوان چهره

    ماه را د رآسمان آبی دید ، میتوان چراغهای رنگین دهکده ها را

    دید ، میتوان کلیسا هارا درکنار مناره ها دید ، میتوان خندید ،

    میتوان رقصید واواز خواند کاری که شغل هرروزه این مردم است

    مذهب را با رقص وآواز آمیختند وچیزی بسیار مطبوعی از آن

    ساختند ، ملتی که با فخر بخود واجدادش وتاریخش گویی یک

    طاووس مست میخرامد ، اگر مهربان باشی ، مهربانند واگر تلخ

    باشی از تو روی برمیگردانند ، شراب مینوشند ، میرقصند وهر

    یکشنبه در نماز اعشا ربانی خود شرکت دارند وبا خضوع قلب

    در نماز مینشینند ، زنهایشان برای بدست آوردن حقوقشان بسیار

    جنگیدند ، امروز زنان حاکمند ، بیشتر کارها در دست زنان

    است ، زنان در راس شهرداری ها ، معاونت ووزارت وسفیر

    وحتی وزیر دفاع جای دارند ! زندگی دراینجا مانند یک رودخانه

    آرام میگذرد ، صرف نظرا زشبهای تابستان ، مردم بشدت کار

    میکنند ، اما خوشحالند ، خوشحال ، سر زنده ، واز همه امکانات

    که دولت دراختیارشان میگذارد بخوبی بهره میبرند ، واما ، اما

    اینجا سر زمین من نیست ، آسمان آنها متعلق بمن نیست ، حتی

    گاهی گمان میکنم که ماه هم رویش بسوی دیگری است ، زمین

    متعلق بمن نیست ، خانه من نیست ، وگفته ها وسخنان من برای

    آنها مفهومی ندارد ، گاهی از سر دلسوزی مرا دلداری میدهند

    این بهشت خداوند برای من آواره هیچ لذتی ندارد ، هیچ ، هیچ

    من به دنبال خانه گم شده ام هستم ، خانه ایکه از دست دادم و

    دیگر هیچگاه نخواهم توانست آنرا به دست بیاورم ، هیچگاه .

    آه که امروز چه دلتنگم ، دلتنگ .

  • معمای گوگوش بودن

    چه نیروی مرموزی تا به امروز اورا سر پا نگاه داشته است ؟

    همه مردان زندگیش ، از پدر تا همسرانش ، از محبوبیت واستعداد

    او استفاده کردند واو را وسیله معاش قرار دادند ، امروز دوباره

    برخاسته باقامتی رساتر وانرزی بیشتری ، و قوه مرموز دیگری

    در پشت سرش ایستاده که اورا به گریه وا میدارد .

    درگذشته در قلب بسیاری ار زنان ومردان آن زمان  کمی احساسات

    توام با دلسوز ی بود برای دختربچه ای که میبایست در آن ساعت

    شب دررختخوابش ودرکنار خانواده خود بخواب باشد، حال دریک

    کاباره دورافتاده روی دستهای پدرش جابجا میشد ویا درپاچه شلوار

    گشاد او پنهان گشته وسپس بیرون میپرید  ، کلاه مخملی روی سرش

    میگذاشت وکوچه باغی میخواند :

    من از عقرب نمی ترسم اما از موش میترسم ، رطیل لامروت از پس

    دیوار میاید وها ها ها وچه چه میزد ، ومردم را به شورو شوق وا میداشت

    آن نایت کلاب از برکت وجود او ، برکت فراوانی یافت .

    از آن پس همه کاباره داران وپااندازان اقتصادی  برای بردن او روی

    صحنه به رقابت برمیخاستند ، نه صدای رسایی داشت ، نه قامت

    کشیده وبلندی  اما زیبا بود ، جذاب بود ، وصورت محجوب او که

    با احساس تمام شعر و ترانه را کلام به کلام به قلب وروح شنونده

    میرساند ، شاعران از برکت وجود او پای به جاده شهرت گذاشتند .

    خیلی ها آمدند ، خواندند وسرو صدای وگردخاکی بر  پاکردند وحتی پا

    به صحنه ای گذاشتن که او روزی در آنجا میرقصید و میخواند ، اما

    همانند یک حباب روی آب تر کیدند واز یادها گریختند ، اما او ماند

    وماندگار شد وتبدیل به تندیس جاندار ویک اسطوره وقسمتی از تاریخ

    سرزمین ما شد .

    امروز روی کدام شانه ها حمل میشود ؟ وچگونه سه نسل را باخود

    میکشد ؟ او ، این پدیده زمان ما با چه دستی بالا وپا یین میشود ؟

    امروز چه نقشی در سرنوشت خود ودیگران بازی میکند ؟چگونه

    میشود که همه پارسی زبانان از  قندهار گرفته تا دوشنبه  از دور 

    افتاه ترین دهکده های ایران تا قلب بزرگترین شهرهای دنیا صدای

    اورا بعنوان یک آوای پرشور بشنوند و……هزان معما وسئوال

    وباید نوشت که او یک معمای غیر قابل حل است ،

    در روزگار گذشته یک شاعر _ خلقی _ در باره اش سرود :

    » علیا مخدره خانم آتشین ، شاه ماهی گرداب گوالکویر

    قانقاریا ی رحم دار د ، پس عالیجناب خدایار ……. وغیره »

    ( اشعار بیژن خلیلی ، شب شعر انستیوتو گوته )

    امروز همان شاعر خلق با کمر خمیده میشنیند وبه پای شاه ماهی

    گریه میکند.

    امروز هم در مقابل گروهی بی مایه ایستاده  باز هم استوار  ومحکم

    بازهم ( شهبانو وار ) با همان چشمان غمگین آن لبان نمکین وآن

    صورتی که هیچگاه از بچگی خارج نمیشود وگویی با گذشت زمان

    میانه ای ندارد …… باقی بمان گوگوش

    همچنان رودخانه ای افسرده آز سرما ی زمستان

    بر شده تا دل افلاک ، فریاد برمیدارد

    ( من همان ایرانم )

    ابرها ، ابرهای سیاه آسمان

    از چه روز نمیبارید ؟

    این صدای ناله که ازغرش رعد قوی تر است

    ابرهای سیاه را پراکنده میکند

    وروزی اوست که :

    آستین هارا بالا میزند  ودر افق تیره سر زمین ما

    هزاران فانوس روشن خواهد ساخت

    پرنده ما ، درجنگل گم نخواهد شد

    چشمان او هیچگاه دریک بهت نانجیبی

    فرو نرفتند پرنده زخم خورده ما

    با کوله باری از غصه ها

    اما برایمان آواز ی میخواند ، به رنگ آبی ، نارنجی

    به رنگ لیموهای شیراز  و به رنگ گل ارغوان

    ……………………………………………..

    ثریا . اسپانیا .