Category: General

  • بر باد مینویسم

     ثریا ایرانمش  «  لب پرچین » اسپانیا 

    یکقصه  پیش نیست  غم عشق وین عجب …….کز هر زبان  که  میشنوی  نا مکرراست

    کار نویسندگی وروزنامه نگاری و عمر تباه کردن در این راه. بیهوده است تنها همان عمر تباه می‌شود  در این دنیا. همیشه در همه اعصار و قرون   سه چیز  باید بین انسان‌ها  وجود داشته باشد . یا چیزی داشته باشی  …. یا کسی را داشته باشی …و یا کسی باشی. …وبا قدرت دو نیروی اولیه تو کسی میشوی   حتما باید کج کلاه خانی  یار ویاور تو باشد تا دیگران بر تو ابرو کج نکنند ،

    من مینویسم چرا که نیاز دارم وغیر از این  کار دیگر ی از من ساخته نیست. درانتظار قطار عمرم که در ایستگاه من توقف کند ومن سوار شوم. مبارزه بی امان من با آن بیماری. بی فایده آست  واین روزها بمن نشان داد که قدرت او بیشتر است ،

    نیمه شب گذشته نا،گهان  صدایی کلفت مرا از خواب بیدار کرد …ارتباط قطع شده. برق نیست !!!!

    میان تختخواب نشستم. چراغ را روشن کردم برق بود. دکمه را فشار دادم. زنی از آن سوی  دستگاه جوابم را داد  چی شده

    ه گفتم هیچ ارتباط قطع نشده !!!! گفت برای چند دقیقه برق نبود. راحت باش ما در کنارت هستیم. ،،،،اما دیگر خواب از سرم پریده بود  به ندای  خواننده دیروز. ومرد از کار افتاده امروز مهرداد آسمانی گوش کردم که. داشت  عقیده خودرا برای همگی در باره آن مصاحبه یا مکالمه دو زن  پیر واز کار افتاده که جلوی دوربین داشتند با لباسهای مارکدارشان رخت چرکهارا میشستند  اعتراض داشت. سپس کلاوب هاوو س با جمع شدن مردان بزرگ ونامی. !!!!!  وسخن رانی های درهم وبرهم ،،،،ای بابا . مردم در گوشه وکنار ایران. دارند جان میسپارند از گرسنگی قحطی بیماری  وفور خود فروشی  دومرد علنا روی توییتر مشغول کار بودند هیچ آبایی هم نداشتند  آنهم در. سر زمین مقدس اسلامی 

    حال شما نشسته اید درباره یک لاشه بو گرفته. که از زیر صد ها مرد وهزاران کیلو مواد ومیلیونها دروغ وریا بیرون آمده. وقت تلف میکنید ؟! 

    این خانم از سن. سه سالگی در کاباره ها وزیر دست  مردان وفواحش بزرگ شد وبا همسری یک پدر خوانده. روی کار آمد کج کلاخان که پسر  خواهر شاهنشاه بود مدتی. اربابش بود با کمک  وایادی او رادیو و  تلویزیون وهمه رسانه هارا دراختیار گرفت روزی نبود که خبری در باره ایشان پخش نشود  آنهمه آرایش ولباس. را اگر تن بک نیم سوز هم می‌کردند زیبا میشد بهترین شاعران آن زمان وتهیه کنندگان وصدا برداران   ومافیای قدرت ایشان را حمایت می‌کردند  و ایشان  مجال خود نمایی به کسی نمیدانند  گاهی اشک میریختند گاهی صوفی میشدند اگر آن صورت زیبا وان موها وان قدرت پشت سر ایشان نبود. الان درکنج فراموشی  در یک گوری افتاده بودند .

    حال باز برای سر گرم کردن مردم این موجود را  به قیمت دویست وپنجاه هزار دلار روی صحنه آوردند. با کمک مافیای پشت پرده. .

    چرا بیدار نمیشوم. چرا درخواب مرگ فرو رفته ایم. تا مرز قحطی وبیچارگی وخود کشی رسیدیم  تنها مانده مانند برده فروشان زمان  گذشته مارا به بازار برده فروشی ببرند ،

    مهرداد بیچاره حرف درستی زد ، 

    گفت در آن زمان آزادی داشتیم اما أگاهی نداشتیم. امروز أزادی نداریم اما همه أگاه هستیم دیگر کسی برای این لاشه بو گرفته اشکی نخواهد.ریخت  ومدالی هم بر سینه آن بانوی خبرنگار ،،،،مثلا،،،، نخواهد زد. تنها یک وسیله  ای شده برای آن عده معدود مفتخورانی که یک دکان دونبش باز کرده اند ومرتب برنامه اجرا میکنند. ومصاحبه دارند ونقش پدر خوانده هارا بازی میکنند همان ویرانگران  زندگی ما ایرانیان .

    امروز. عکس توت سفید را روی یک صفحه دیدم ….دلم توت خواست  گریه ام  گرفت برای دو دانه توت حسرت میخورم  وشما ؟!  ایابرای آن درختان سروی که با تبر نامردی بر زمین  می افتند تا کاخ ها را بالا برند و استخوانی هم جلوی شما بیاندازند  ،قطره اشکی میریزید  ؟ یا تنها خانم آتشین. شمارا به آتش کشیده اند ، انهم در چنین موقعیتی که باید به کمک هموطنان رنج دیده ورنج کشیده خود بشتابید…

    غزل سرایی حافظ بدان رسید که چرخ  / نوای زهره  به رامشگری ببرد  از یاد  .

    پایان  ایرانمنش.  13/0502022  میلادی ! 

  • گرداب

    ثریا ایرانمنش «لب پرچین » اسپانیا 

    ….و….. در آن دم  که جملگی  آرام گرفتند  ، وآیین  دعا مانند طبلی  آغاز شد ،

    آنقدر نواختند ‌نواختند. تا مغزم بی حس شد و در این فکرم که در خروش این باد  آن نغمه های  شادی چه جانفزا بودند ، امیلی دیکنسون  شاعره قرن هیجدهم. امریکا . ،،،،،

    تمام شب در فکر آن روزهای بیخبری بودم در  زمان نو جوانی وقدرتی که در پاهایم بود ودستهایم  وشعور ومغزم .برای ادامه تحصیل سال‌های  آخر. دیگر خبری از کمک ها مادر وناپدری نبود تنها خواستگاران ،  بازاری ‌عمله های کار خانه ها بودند با هیبتهای گنده شان .مجبور بودم کاری بگیرم . نا برادریم دامپزشک  بود ومرا به یک بنگاه دارویی بزرگ که تازه موفق. به واردات پودر لباسشویی  و ‌شامپو  بود معرفی کرد .

    حقوق ماهیانه  ! دویست تومان ، وبرای فروش  هر بسته پودر که سه تومان  بود سه ریال نیز  بما تعلق میگرفت

     هر صبح اتو بوسی. مارا سوار میکرد با کیف های سنکین دوازده عدد قوطی پودر به همراه بیست وچهار عدد شامپوی کوچک ، هر کدام یک مسیری داشتیم. یک روز خیابان ویلا بود یک روز امیر آباد بود. یک روز ایرانشهر بود. وهمچنان در بالای شهر  ما  راه میرفتیم ودرب خانه را میزدیم.  گاهی  با تحقیر و گاهی توهین خدمتکار خانه روبرو میشدیم ،،،،،دختر برو شور کن این کارها چیه ؟.   ما ادامه میدادیم   تا آن روز که زنگ آن آپارتمان را زدم وچهار طبقه با کیف بالا رفتم تا بانوی خانه را ببینم ،،،،،سلام ! شما اگر یک قوطی پودر بخرید دوعدد شامپو بشما کادو داده می‌شود ،،،،،وان روز ان مرد  مهربان به همراه همسر باردارش سر نوشت مراعوض کردند.  مرد کیف را از دست من گرفت وبرد درون أشپزخانه وانرا خالی کرد پولش را درون کیف گذاشت. ،،،،هوا سرد و یخبندان  بود پالتوی تازه ام با یک شال گردن موهر که دهانم را پوشانده بو وکفشهای لیژدار که روی برف‌ها لیز نخورم مرد نگاهی به سر تا پای من انداخت همسرش لبخندی زد داشت بافتنی میبافت ،،، برای  اولین بار من شومینه ویا بخاری را دیدم که با هیزم  میسوخت. بین اطاق نشیمن و ناهار خوری آنها تنهایک پرده بود انر بالا کشیدند چشمم به میز ناهار خوری افتاد چه همه زیبا با سلیقه یکبانوی. تحصیل کرده  بر خلاف ما که میبایست روی زمین سفره پهن کنیم …..،مرد به خدمتکار دستور داد یک سرویس دیگر.ر وی میز بگذار. بوی خوش غذا همه سالن را پر کرده بود دلم ضعف میرفت  دستهایم بی رمق شده بودند ،. ناهار کوفته آلوی شیرازی بود .

    مرد بمن گفت؛

    دختر جان این کار. کار تو نیست چقدر درس خواندی ؟ گفتم امسال کلاس  یازدهم هستم ورشته ریاضی را میخوانم.  گفت به درست آدامه بده وسپس دنبال یک کار بهتری برو مثلا ماشین نویسی حسابداری  واگر کاری. داشتی روی من حساب کن وکارتش را بمن داد بوی خوش ادوکلن او روی کارت ویزیت او  چسپیده بود. خواستکاران من از نوع او نبودند. یا بازاری  بودند یا معمم  ویا جوانان بی مسئولیت .   پایین رفتم  راننده اتو بوس پیاده شد بر سرم فریاد کشید  کدام گوری بودی  مگر نگفتم داخل خانه ها نروید سوپر وایزر ما که مردی آرام وخوش قیافه بود پیاده شد وگفت ؛

    دختر جان . خطر ناک است که وارد هر خانه ای بشوی کیف را با پولهای درونش جلوی او انداختم وگفتم خدا  حافظ .وپیاده بسوی خانه راه افتادم اصلا نمیدانستم در کدام خیابان ویا کوچه هستم اشک‌هایم. با دانه های  برف همراه بر گونه هایم مینشست. باید. هر طور شده به تحصیلم ادامه دهم. عصر ها به کلاس ماشین نوبسی میرفتم ، و…..سر انجام دیپلم را گرفتم ..،خوب ؟!  دانشگاه قبول نشدم  پول نداشتم. باید یک رشته دیگری را مییافتم. در روزنامه های شب به دنبال آگهی استخدام ویا کار بودم ،،،خدمتکار جوان شبانه روزی برای نگهداری یک بچه ،، به یک ماشین نویس با تجربه احتیاج است ،،،،، سازمان نقشه برداری دانشجو می پذیرد ‌

    ،،، ومن رفتم  استخدام شدم صبح زود تا ساعت یازده کارهای  دفتری را انجام میدادم واز یازده بعد. به زیر. زمین میرفتم. تا کارهای فتو ‌ گرامتری ونقشه کشی  را که زیر نظر استادان  المانی بود فر اگیرم ،،،،،،

    خوب تمام شد بیشترین حقوقی که درتمام عمرم توانستم داشته باشم همان سال بو.د همراه با عیدی ،،،،،،دوباره روزنامه ها را پهن کردم ،،،،،آموزش،گاه پرستاری  در أبادان دانشجو می پذیرد  سه ما دوره اول سه سال دوره دوم وشاگرد اول با  خرج. آموزشگاه به لندن می‌رود تا دوره  مامایی را ببیند 

    هورا ،،،،راهی آبادان شدم با همان قطاری که رفتم دوباره برگشتم سرنوشت در لباس مردی آراسته وزیبا  وتحصیل کرده مرا خواستگ،اری کرد  ،،،،، با وعده های شیرین و  ‌طولانی. ومرا به خانه مادرش فرستاد .ودیگر هیچ هرچه بود هیچ. مبارزه من با  بالا رفتن از پله تا تحصیلات  عالی بی نتیجه ماند ،

    مادر ،،،طلاق گرفت  و،،،،،،پایان   ‘

  • دوست !

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    از ان روز که توانم نبود تا بر سر راه مرگ بایستم / مرگ بر سر راهم نشست !

    خانم فالگیر هر روز روی یوتیوب  ورق هارا پهن میکند و دلی را شاد  .

    گفت همین الان گوشی را بردار وبه دوستت زنگ بزن  شاید او هم تنها باشد باهم قهوه ای بنوشید درزیر این افتاب  زیبای بهاری!

    هر چه فکر کردم چیزی بخاطرم نیامد  کدام دوست > کی .کجا تنها یکی هست آنهم با احتیاط کامل ولازم  گوشی را برداشتم تا باو زنگ بزنم …اوه   شماره را فراموش کره بودم همیشه شماره ها دردهنم هستند وبوده هیچگاه دفتر تلفن نداشتم حال !!!! مجبور شدم روی  آن گوشی بروم ودرلیست  نگاه کنم تنها یک شماره بود  آنرا گرفتم ….دوست ! بیرون ازخائه  داشت قهوه .مینوشید وبمن هم احتیاجی نداشت 

    حال خوشی نداشتم  درد داشتم سرم گیج میرفت دوراطاق کوچکم راه میرفتم با خود میاندیشیدم  کجا شدند آنهمه دوستان ویاران  آنهمه مهربانیها چه شد چگونه شد ای شب تاریک که نا/گهان بر زندگی من تابیدی ؟!

    نه نباید درانتظار ارابه مرگ باشم  تا ارام مرا به پیش ببرد هنوز کار دارم ! چه کاری ؟ دیدن ازادی سر زمینم را ورفتن بسوی بارگاه آن مردی که عاشقانه اورا میپرستیدیم هما ن شاهنشاه بزرگ  وبزرگ ارتشداران  باید بروم وبوسه بر تربت اوبزنم تا قبل از ان نخو.اهم مرد این آرزو مرا زنده نگاه داشته است روح او درتمام مدت گرد من میچرخد .

    خیالم را به پرواز دراوردم  از دوران مدرسه از دوستی که یقه سفید مرا قاپید فورا رفت بخانه ودرب را روی من بست یک یقه سپید تور دوزی شده با دست  که روی روپوش ارمکی خودم می انداختم  به دیگری فکر کردم اول توده ای بود سپس امنیتی شد وبرای شناسایی  خودش را با خرج دولت مطبوعه گردجهان میکشاند وخانه هارا بازدید میکرد .

    اارابه را راندم بسوی دشتهای گسترده دور آن زمان از این جهان بیخبر بودم واز اینده نیز ایکاش اینه ای به دست ما میدادند تا اینده خودرا دران ببینیم واگر خوشمان نیامد درجا بمیریم حتی این نعمترا هم نداریم سر گردانی های بیچاره ای هستیم که به هر علف هرزه ای دست میاوزیم برای بیشتر ماندن وادامه دادن این زندگی نکبت بار وبی ارزش.

    امروز گویی اسمان نیز به یک ناقوس بزرگ تبدیل شده دیگر نمیتوان درمیان آن ستاره هارادید وماه را تماشا کرد .

    کتابم را زیربغل گرفتم وبه تختخوابم تنها پناهگاهم   رفتم کتاب دردستم سنگینی میکرد چراغ آنقدر نور نداشت تا بتوان حروف را بخوانم  به ناچار  تابلت را روشن کردم  نوای ساز کیهان کلهر مرا دوباره برگرداند به سوی اولین نگاه عاشقانه آن هنرمند کسی که مرا مسبب بدبختی واعتیاد خود میدانست درحایکه رفیق یک خواننده تازه کار بود .

    همه از من شاکی بودند گویی من زیادی سررا هشان ایستاده بودم  بروکنا ر بگذا باد بیاید  تازه فهمیدم معنای آن گل بد بو چیست  من ان گل نبو دم انسانی بو دم با تمام خصوصیات خوب انسانی ودستهایم برای بخشش وقلبم برای مهربانی اها باز بود  اما گویا عوضی از آسمان افتا ده بودم  یک ستاره نا معلوم ونا مشخص از یک سیاره ناشناس درمیان زمین که متعلق  به من نبود .

    امروز در سرد تر ین مکانها جای دارم  بیرون گرم است اما درون سرد است اطاقی که تنها با یک نفس گرم شود هیچگاه گرمی مطبوعی نخواهد داشت .

    هرگاه روحم به طرف سر  زمینم کشیده میشود تنها دو مکان درخیالم اوج مگیرد یکی درختان بلندی که ازانها بالا میرفتم تا میوه هارا بچینم وبخورم وآن آبشا ر بلندی که ازبالای کوهستان سرازیر میشد ودیگری آن آپآرتمان گرم  وکوچکی  که ان بانوی  باردار داشت برای فرزندی که درشکم میپروراند بافتنی میبافت همسرش درکنارش روزنامه میخواند وبوی غذای شیرازی از اشپزخانه ان اطاق  را اشباه ساخته بود ومن با آن کیف گنده  مات ومبهوت ایستاده  بودم وبه اینهمه سعادت غبطه میخورم . اینها تنها  مکانهایی هستند که درذهن  مملو از نکته ها وگفته ها ی من نشسته است .

    دیگر نه به ان خانه بزرگ میاندیشم ونه آن فرشهای گرانبها ونه به ان اومببیل ونه به ان نگهبان ! 

    امید چیزی است  همانند یک پرنده کوچک که درسینه تو مینشیندو وتودر انتظار پرواز آن هستی  من هنوز امیدوارم با آن دردها میسازم وچه بسا روزی پیروزی از آن من باشد .

    امروز سالگرد تولد هیجده سالگی نوه ام میباشد اما او با تن تبدار درتختخوابش افتاده است !!!!!

    این است هدیه اسمانها بمن….پایان 

    ثریا ایرانمنش / 11/05/2022 میلادی !برکه های خشک شده !

  • سورنج

     ثریا ایرانمنش « لب پرچین »  اسپانیا 

    سورنج  یا سورنجان گلی  است بسیار زیبا از خانواده سوسن ها در أغاز بهار میروید چون   بویی تلخ دارد  پرندگان از او میگریزند  وچون تنها میماند با حسرت واندوه میمیرد .

    در باره این گل. شادروان (حسن شهباز. )سروده ای دارد که انرا به این حقیر  هدیه داد  یادش گرامی ونامش در فرهنگ واشاعه زبان پارسی. جاودان خواهد بود ،

    حسن شهباز مردی حساس و  نویسنده ای چیره دست ومترجمی بسیار خوب ودر کنارش نیز شاعری میکرد نشان. بزرگ فرهنگ وهنر را نیز از دست اعلیحضرت همایون شاهنشاه دریافت داشت ،

    امروز او ونام او در خاک فراموشی فرو رفته وهمسرش آخرین همسرش نیز از دولت سر او به شهرتی رسید هنوز نمیدانم آیا  آن مجله پر بار و سنگین ره آورد را  ببازار میفرستند ویا بکلی. خاموش شد چون کمتر با انسوی آب‌ها سرو کار دارم. لذا بیخبرم ،

    در روزهای آخر عمر  مجبور بود برای حفظ آن مجله که روح وجان اورا. تشکیل میداد در نقش  قاری وقائد در محافل  ترحیم  ویاعقد وازدواج . برای خود نانی تهیه کند. هیچکس نتوانست. وصله ای به او بچسپاند. واینشیوه  در تمامی اروپا نیز رواج پیدا کرد وملاهای مکلا نیز با در دست داشت کتاب آسمانی. زوج هارا عقد می‌کردند ویا ،،،هنوز میکنند اما حسنخان  ما در دستش کتاب نفیس حافظ بود. او شیفته حافظ وحافظ شناس نیز بود .

    شاید امروز در میان نسل جوان کسی اورا نشناسد وانهاییکه روزی با او  همسفره بودند امروز به دنبال شاه ماهی میدوند  سر وصدای بیشتری دارد طبل تو خالی ،

    بهر روی این چند خط را نوشتم به پاس همه آن مهر. بانی‌های  أن شخصیت والا که برایم کتاب میفرستاد مجله میفرستاد ومن در نهایت تنگ دستی هر طور بود. وظیفه خودرا انجام میدادم میدانستم زندگی او بسته به همان مجلات است امروز در کتابخانه اطاق دخترم بک دوره کامل  مجله را نگاه داری می‌کنم. ودرون صندوقها  هر چند دیگر کسی حوصله ندارد آن مقالات پر محتوا را بخواند ومردم آسان پذیر شده اند  با قدرت  نورهای از راه رسیده، 

    واینک آن اشعار !

    با من سخن بگوی ،  ای بینوا پرنده افسرده درقفس 

    خاموش وبی نفس 

    آزرده خاطری ؟

    در دام محنت صیاد چیره دست ؟

    پر بسته طایری ….. در بند وحشت انسان خود پرست ؟ 

    بشکسته  شهپری. ،،،،،،بر خاک تیره  این فرش کائنات 

    از ذره کمتری در  دوزخ  شکننده  این عمر بی ثبات ؟

    ……. 

    شعر طولانی است وصفحه کوچک من اجازه نمیدهد به آن بپردازم. امروز  کتاب اورا دردست دارم  وخاطرات تلخ وشیرین روزهای خوب آن زمان وزهر تنهایی وبیکسی این زمان  را زیر زبان. مزه مزه می‌کنم ویاد آن مرد بزرگ را گرامی میدارم .روانش شاد  روح ‌ حساس وکودکانه اش نیزجاودان باد ،

    پاین . ثریا ، دهم ماه  می دوهزارو بیت ودو. میلادی  

  • روح منحوس

    ثریا ایرانمنش ” لب  پرچین ” اسپانیا !

    میسوزم و از درد من اگاه نه ای تو / اگاه از این درد روانکاه نه ای تو 

    امروز یا فردا یا یک هفته دیگر  برایم روز آن مهم نیست تنها میدانم حدود ربع قرن است که آن پیکر پلید از این جهان رفته اما هنوز روح منحوس وپلید ودستهای اغشته به خون وکثافت  وریاگار ا.و در اطراف من میگردد ودر بعضی اوقات مرا بر زمین میخکوب میکند .

    با نگاهی به چهره های دردناک  شما عزیزانم  دیگر رمقی درجانم نمی ماند تا بخود بیاندیشم  شما که میبایست امروز در نقش  بانوان  ومردان رشید بزرگ زیست کنید هنوز برای یک لقمه نان گرد جهان میگردید با آن چهرهای رنگ پریده خسته وبیمار وتنها خوشحالی شما این که خوب  > سر پناهی هست وکاری هست وبردگی همچنان ادامه دارد  .

    من سی سال از بهترین سالهای جوانی وعمرم را در کنار کسی از دست دادم که درمعادن اس اس ها دوره دیده بود ومیدانست تخلیه روح یعنی چه وحالی کردن وبنیان کردن شخصیت چگونه است او نه خدارا قبول داشت ونه بنده هارا زندگی اودرمیان همان بطری آنهم ازنوع ارزانترین وکثیف ترین شرب جهان میگذشت وشبها ناگهان آن شیطان  درونی بیرون میامد ومن پنهان میشدم .  او نه یک شخصیت بلکه چندین شخصیت متضاد داشت  من هیچگاه نتوانستم مانند  بقیه خودرا عوض کنم  ویا دبگیرم که چگونه مینتوان مردمان این جهانرا به سخره گرفت واستفاده برد ننگ داشتم که خودم را  وارد ا ن جرگه ها کنم در آسمانها میگشتم به دنبال سعادتی که هیچگاه نصیبم نشد وشمارا نیز باخود به قعر جهنم کشیدم .

    شما نیز راستی ودرستی وشخصیت ذاتی ر از من به ارث بردید وهمچنان دنباله روی من شدید حال باید نگران اینده وتنهایی شما نیز باشم  وبه وضوح بگویم  آن دنیایی که ما درذهن خود ساخته بودیم ودرمیان اوراق کتابهای کهنه به دنبالش میگشتیم ابدا وجود نداشت وندارد  باید بوقلمون صفت در میان جامعه راه راه رفت وفخر فروخت وهمهرا با یک جاروب روبید وبه درون زباله دانی ریخت وخود روی تپه های زباله ای که ساخته  ایستاد  وباد به درون ریه هایش بفرستد ما ازآن نوع نبودیم ما مانند همان اسبهای اصیل سر زمین خودما ن ” شاعر” بودیم مانند همان مادیان های جوانی که تنها یک  ارباب را میشناسند  وتنها به یکی وفادارند وخودرارا به زیر هر سوار کاری نمی انداختیم هرجند سوار کار ماهری بوده باشد 

    سی سال از بهترین دوران زندگیم را دریک زندان  با درب های خاکستری  آهنی  ومامورانی  که هر ساعت وهر دقیقه مرا نگهبانی میکردند وآن حوانی که دردرون اتومبیل من نشسته بود وتمام روز داشت درس میخواند به بهانه اینکه من یا کاری دارم و انجام  دهد ومن از پشت شیشه های دو جداره اورا مینگریستم وگاهی به او میگفتم شما میتوانید اتومبیل را بردارید وبه هرکجا میل دارید بروید اما او سرش را پایین می انداخت ومیگفت من اجازه ندارم من باید همین جا در خدمت شما بمانم اگر میل دارید چکمه هاتیانرا برایتا ن واکس میزنم !!! جوانی که شبها به دانشگاه میرفت اسیر دستهای پلیدی شده بود تامرا نگاهبانی کند مبادا تا سر خیابان بروم .هیچگاه پولی درکف دست من نمیگذاشت  (هرجه میخواهی سفارش بده برایت خواهند آورد )وگوشی تلفنرا به دسم میداد او یک کارگر در فروشگاه ناگهان به مقام مدیر کلی رسید بدون هیج سوادی او   اهل رقم بود ومن اهل کلام ! بنا براین برای آنکه پولی داشته باشم لباسهایم را به اهل محل میفروختم یا به فامیل خود او !

    ودر آخرین روزهای عمرش دزدانرا فرستاد تا هرجه را که داشتم به یغما ببرند بین خودشان قسمت کنند ومئ ماندم وشکم گرسنه شما وراهی  بس دراز تا پایان تحصیلات شما من قربانی اول  میل نداشتم شما  را نیز قربانی کنم تن به هر حقارتی دادم اما خودفروشی نکردم نه خودمرا فروختم ونه کلامم را ونه گذاشتم کسی دست تعدی بسوی شما دراز کند ناگهان گویی مانند یک درخت صنوبر  از زمین سبز شدم قد کشیدم وسرم را به اسمان ساییدم ……..

    هر چه بود گذشت امروز شما باعث افتخار من هستید اما دیگر چهرهایتان ان شا دابی اسبهاس اصیل وجوان را ندارد شما درجوانی پیر شدید مادر شدید پدر شدید من نوه دارد شدم نوه ام کوچکترین انها  اخر همین هفته باید  خودرا به دانشگاهش معرفی کند بهترین دانشگاههای   اروپا .

    بیسست وپنج سال است من بیوه هستم بیوه ای تنها بدون نام ونشانی از همسر  او یک تکه سنگ بود نه بیشتر با سنگ هم نمیشود سخن از عشق وحقیقت گفت باید سنگی بزرگتر بر داشت یا تیشه ای واورا خورد کرد ….ومن کردم ! 

    او از حقیقت  تنها کلمه آنرا میشناخت  سوگند او ریختن نان درون عرق بود نه بیشتر وخدایی نداشت او روحش را به شیطان فروخته بود کاری که امروز اکثر مردم جهان میکنند دران روزها هنوز زندگانی حرمتی داشت وامروز این حرمت برای همیشه از بین رفت وزندگی  دیگر معنایی ندارد فردایی هم وجود ندارد درمیان مشتی ارذل  که همه به دزدیها وآدمکشی های خود افتخار میکنند نجیب بودن ونجابت ذاتی را حفظ کردن کاری احمقانه وقدیمی است  

    روز گذشته نا امید  وغم جهانرا درچهره تو دیدم تویی که مانند یک چراغ روشن در میان بازوانم میدرخشیدی ومن در پی یک جایگاه والایی بودم که لیاقت ترا داشته باشد وانرا نیافتم ترا نیز از دست دادم وخود زندانی شدم وامروز اسیر آن بیماری که کم کم ان مرا میخورد اما نمیگذارم به روحم صدمه ی وارد کند .

    بیست وپنج سال مانند یک راهبه در یک اطاق که بیشتر به اطاق یک راهبه شبیه بود زیستم وزبان گله باز نکردم دردهایم درون دفتر چه ها بصورت کلمات ردیف شدند وناگفتنی هارا نوشتم .

    حال میل ندارم ترا غمگین بببینم پسرم عاقبت همه ما یکی است تنها یک متر ونیم زمین یا یک  گلدان  سفالی  که خاکستر مارا حمل میکند نه بیشتر . بخند لبحند بزن به این دنیا ی منحوس وکثیف باید خندید نباید ضعف  نشان داد وتسیلم شد نبایدروی به اسمان کرد دراسمان هیجکس نیست وهیچ جیز نیست درمیان آن کابینتهای طلایی هم کسی نیست هرچه هست دراندرون خود توست وبس  آن نیروی ذاتی را ازدست مده خودرا به دست جریان رودخانه مسیپار  جنگ را یاد بگیر ادب ومهربانی قرنهاست گم شده تنها نامی از انها باقی مانده بایدبا مردم  مانند خودشان بود …….دروغ گفت ودروغ شنید وخندید همین. پایان 

     ثریا ایرانمنش / 09/05/2022 میلادی !
     

  • گذشته ها !

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    صوففی  بیا  که خرقه سالوس بر کشیم / وان نقش زرق را خط بطلان بسر کشیم 

    نذر وفتوح صومعه  دروجه می نهمیم /  دلق ریا  ز اب خراباتیان  بر کشیم 

    این روزها  بیشتر تمایلم به کتاب خواندن ودقت کردن درآنچه بر ما گذشت میگذرد . درگذشته نه چندان دور هیچ میلی به کاوش نداشتم انرا دردی مضاعف میدانستم  یکبار دردرا بکشی ویکبار هم آنرا روی صفحات  مرکبی مرور کنی .

    اما این بار دستم به کتابی خورد که سالها درگوشه ای افتا ده بود هنوز اوراق آن دست ئخورده وتازه بودند  سر انجام آن اوراق را گشودم …..

    چه نامها دیدم  چه اشخاصی که تن به خیانت وخود فروشی داده بودند  کسانی که روزی ما گمان میبردیم 

     آنها انسانند  ودر لباس ارتشی با کلی مدال ویراق وستاره وپاگون حافظ امنیت ملی واراضی سر زمین من هستند با چه اطمینان خاطری از آنها در خانه ام پذیرایی میکردم همه درلیاس پیزاما  راه  میرفتند واز من میخواستند مثلا به فلان خواننده شهیر نگویم ایشان سرپیتند  یا ته تغار ! 

    اما آنچه را که من نمیدیدم آن مرد همسرم با هما ن چشمان بسته اش که تخمیر شده بودند از شراب  میدید وهمهرا بباد تمسحر میگرفت ومن تا  چه حد شر منده میشدم حال میفهمم که او بیشترازمن دراجتماع میچرخید وبا این اراذل سرو کار داشت عده ای از بستگان خود اوبودند که ناگهان   تنها درعرض یک شب همه تغییر چهره دادند ودارای ریش های بلند وموهای اشفته شدندبا لیاسهای پاره ودمپایی های پلاستیکی ! 

    چه کسانی را حرمت میگذاشتم بخاطر  شعور کلاسیک انهااما ازکنه ذهن پلاسید آنها بیخبر بودم حال دیگر همه رفته اند دیگر کسی نیست  واینهایی که روی اب آمده اند مانند زباله هایی هستند که ناگهان از عمق چاه بیرون جهیدند وروی جویبار صاف   ما راه افتاد ند وانرا الوده ساختند اما آ ن وطن  از  نهان الوده بود .

    هنوز کتاب تمام نشده  ومن هنوز باز میگردم به یک یک ان نامها  چه درسر زمینم انهارا دیدم وچه درخارج  ناگهان رنگ عوض کردند مرا نشناختند خودرا مومن مقدس مکه رفته نشان دادند وجای مهر را بر پیشانیشان داغ کردند مانند الاغهایی که صاحیان انها برای گم نشدن آنها  بر پشت   آنها مهر میزنند اینها هم دست کمی از آن الاغها نداشتند درحالیکه آن الاغ بیچاره مظلوم وار بار میبرد واین نمک نشناسان خار میخوردند و بوته های سوزنی بالا میاوردند .

    حال دیگر ابدا امیدی به  آن سر زمین وابادی ان ندارم حضرت والا قوچعلی هر از گاهی روی توییتر فرمایشاتی میفرمایند   عده ای هم دستمال به دست  مالش میدهند اما بیفایده است آن سر زمین تکه تکه خواهد شد .

    با نگاهی به مصر  میتوان دریافت که چه تمدنی را انها از بین بردند مرده هارا از گور بیرون کشیدند  آنچه را که ارزش وبها دار بود با خود بردند  هرجه  قدیمی از طلاها وجواهراترا به یغما بردند حال چند کوره ویران برچای گذاشته اند برای گردشگران ! معادن مارا خالی کردند چاهای نفت مارا خالی کردند خاک مارا فروختند آب ها زیر زمینی را فروختند حال درهر گوشه ای از آن خاک قدیمی یک نشست ویا یک گودال پدید میاید  آن جویبار وآن ر ودخانه زیبای زاینده  رود  تبدیل به توالت عمومی وجایگاه خودفروشان و خرده پاهای مواد مخدر شد شبها زاینده رود گم شدند  قایق رانان  اهوا ز دیگر برای آن نهر  آوازی نمیخوانند و ارک بم با ان عظمتن خود فرو ریخت  و تبدیل به مشتی خاک شد دیگر از تمدن ما چیزی بر ایمان  نمانده غیر از خاکی که با باد به هرسو پراکند میشودودربیرون ؟! 

    ما خوشیم با شامپاین اومبیلهایمان  را میشوییم زن هایمان  عریان در کاباره ها خودرا به تماشا میگذاردند با زالو زاد/گانیم که تازه سر از تخم در اورده فرق بین شیره خرما  وکنیاک را نمیدانیم  فرق بین شیره وسکره شیره را نیز تشخیص نمیدهیم  بطری ویسکی را جلوی دوربینها سر میکشیم وبه ریش  گرسنگان وطن پرست می خندیم .

      با شامپاین طهارت میگیریم وبه مسجد میرویم ودر پشت محراب مشغول عشقبازی با زنان خود فروش میشویم . 

    حال مردک آمده جلوی دوربین نرخ ماکارونی را  تعیین میکند ارزانترین غذایی که ممکن است یک انسان گرسنه به دست بیاورد  حتی آنرا نیز  پنهان کرده اند تا ملت ایران از گرسنگی وقحطی جان بسپارند وآنهاییکه دربیرون هستند  دو نوعند یا خود فروشانند ویا ازخودشانند ….از ما نیستند =  پایان 

    ثریا ایرانمنش / 07.05.2022 میلادی !

  • نیمه شب

     ثریا ایرانمنش ، لب پرچین ، اسپانیا

    شب است ودلم. هوای خانه گرفت ،  …… دوباره گریه بی طاقتم  بهانه گرفت 

    چیزی در درونم مرا. به عجز وا میدارد. چیزی  پنهانی. مرا به گریه وا میدارد. دلم هوای. خانه را کرده است. خانه ای که بر باد رفت  .

    چقدر تنها مانده ام. . چقدر تنهایم واین تنهایی را هیچ قدرتی نمیتواند پرکند .یک شهاب  فرو افتاده از آسمان ودر تاریکی ها گم شده. یک ستاره که دوراز منظومه خود تنها بگرد. خود میچرخذد بی هیچ هدفی .

     یک کتاب را دوروزه تمام کردم  چشمان خسته  بودمد. دوباره به کتاب‌هایم پناه برده ام. عده ای رانمیتوان خواند چون چاپ آنها قدیمی ونوشته ریز است عد ه های  از چاپ زبراکس ویا فاکس بیرون آمده آند وامروز کار چاپخانه ها نیز کساد است زبان فارسی کم کم دارد گم می‌شود ومن با چه حرارت وشدت و تعصبی انرا دنبال می‌کنم .

    در میان  کتاب‌هایم چشمم به کتابی افتاد بنام  ( کارنامه کوروش أریا منش ویا همان رضا مظلومان ). من معمولا نام خودم را و روز خرید ویا نام اهدا کننده کتاب را در پشت کتاب مینویسم . این کتاب هدیه ای بود از  میان  کتابهای  شادروان شجاع الدین شفا. و احساس شدید وبرگشت به عقب شادروان  رضا مظلومان. که به هر روی کشته شد.  . 

    امروز دیگر کسی حوصله خواندن. آن تاریخ. را ندارد تاریخ نیز خاک می‌شود با  هجوم اقوام بیگانه گاهی. سر زمینی قدرت دارد. ومبتوانند ققنوس وار از خاکی‌بر خود بر خیزد وگاهی هم  تکه تکه می‌شود. ، من امید چندانی به یکانگی وپیوستگی ایران زمین ندارم در همی مدت  چهل وپنج سال غربت نشینی حتی یک دوست ندارم که بتوانم اسرار دلم را برایش  بیان کنم  همه به  ظاهر دوستند اما در باطن  مشتشان  گره شده تا بر دهانم بکوبند ، .

    هیچکس نه بفکر خاکشدن در خانه است ونه بفکر درختان سرو  وصنوبرهای. از ریشه بریده شده  وسوخته  وسر زمین که زیر آتش جهل ونادانی هر روز فرو می‌رود ادب و متانت وحقیقت بکلی از میان رفته. جواب سلامت را با فحاشی.  می‌دهند  امیدی نیست که آن سر زمین دوباره  ساخته شود وان جویبار وان آبشارهای طبیعی دوباره  بکار  افتند  خشکی همه جا را  فرا کرفته آست همسایه های فقیر ما از برکت. آبهای زیر زمینی ما رشد کردند  وبا خاک سر زمین  ما ساختمان‌هایشان وباغچه هایشان لبریز از گل  و سنبل شد همان سر زمین‌ها  بی آب ‌علف وهمان چادر نشینان ‌خیمه وقحطی همه جنوب سر زمین مرا فرا کرفته است گه دستی در کار این ویرانی آست ؟!:

    دلم گرفته. این نازنین. نفس دیگه نفس نیست . . قطعه ای روی یک کاغذ. پاره پیدا کردم. که نه سراینده را میشناسم ونه میدانم کی وچه موقع انرا. دراین جا گذاشته ام ، 

    بدبختی ما  گناه بیگانه نبود ……پیوند من وشما صمیمانه نبود 

    بودیم به ظاهر همه مشتاق وطن ….. در باطن ما نقشی از آن خانه نبود 

    گاهی بسرم میزند همه چیز را رهاکنم و بسوی سر زمینم پرواز کنم اما میدانم ورود من  او ل به بازرسی وسپس زندان.  ودست آخر مردن در بیکسی است برای یک عشق که سینه مرا میسوزاند  عشق وطنم ،..

    حال دور دنیا بک پرچم به دست بگیریم  ودور خود برقصیم که اهای پاینده باد وطنم /زنده باد پرچم سه رنگ. عقرب نشان  فرقی نمیکند در وسط آن چه نقش بسته است. مهم این است که ما یکهزارو چهار صد سال عقب گرد کردیم وبر گشتیم به چادر نشینی و بیابن گردی  برای ما خیلی زود بود که. نقش سوییس خاور میانه را بازی کنیم. هشتاد درصد مردم سواد خواندن ونوشتن نداشتند و آنهایی  هم داشتند نوکر بیگانه بودند  وبدبن سان سر زمینی بر باد رفت ، ‌آتشکده ها خاموش شدند وخورشید ما برای همیشه بما پشت کرد وما در تاریکی ها  به دنبال دستی هستیم که  مارا یاری.د هد درحالیکه مارهای زهر آلود وعقرب های حرارت  مارا میگزند وزهرشان را به سینه ما میفرستند. وما کم کم خواهیم مرد .

    آنکه  در عشق  سزاوار  سر دار نشد /  هر گز از حالت منصور خبردار نشد 

    نقشی از پرده ایجاد پدیدار نگشت. /  کز تماشای رخت  صورت دیوار نشد ….. فروغی بسطامی ! 

    پایان 

    شانزدهم اردیبهشت ۲۵۸۱ شاهنشاهی

     .ثریا ایرانمنش  ششم ماه می  دوهزارو بیست ودوم میلادی 

  • غوغای پرستو ها

     یک تک نوشته
    ما در زمان بدی زندگی میکنیم بین  جنگ‌ها وویرانی ها  وقربانیان  این دوران تنها دختران نوجوان باکره ومردان جوان. ومواد غذایی می‌باشد. که باید  آنها را از دستر س دور نگاه داشت  ،.
    ای زمان  حقیقت  گم می‌شود  سخن راست  از بین می‌رود وجایخود را به دروغ ‌خیانت  می‌دهد عدالت فراموش  می‌شود وجایش را به زور وقدرت می‌دهد وفواحش در انظار  بجای. دختران   وزنان نجیب ظاهر می‌شوند  وهمه چیز شکل د گیری  می‌گیرد  این روز ها ما در میان  انحطاط جهان ایستاده ایم نه راه  پیش داریم ونه راه پس در این زمان تنها معلولین دیوانه ها  نار ‌سان عقل وخود باختگان وخود فروشان  در جهان می‌ گردند   آنها با زشتی ها وپلیدی ها مدارا میکنند وخودرا ارزان دراختیار بازار یابی میگذارند ..زمان ما زمان  فرو ریختن زیبایی ها و رشد کردن زشتی هاست .
     آثار هنری دیگر بوجودنخواهند آمد. ودنیا در یک رکود یک سر گردانی ویک بیماری. دست  وپا میزند انهاییکه در صد آن هستند تا. مرز ها  را از میان برداشته ‌همهرا یکسان سازند سخت در اشتباهند 
    هیچکس شبیه دیگری نیست آنکه در میان دشت‌ها رشد  کرده با آنکه در ک‌وهستانهای بلند زندگی کرده ابدا  شبیه یکدیگر نیستند.  مانند اسب اصیلی که  به همراه یابو  ها ویا قاطر آن. راهی چرا شوند آن اسب آصیل. گرسنگی را ترجیح ومرگ راراحت میپذیرد 
    ممکن است آدم‌ها یک شکل. شوند اما هیچگاه شبیه یکدیگر نخواهند بود 
    بنابر این نباید از  اینهمه غوغا وخود فروشی ها  دلخور ونگران بود. زمین مینجبد تکان میخورد. عدالت کار خودرا انجام می‌دهد  نه به دست بشریت بلکه به دست طبیعت و أنگاه همه چیز  بجای خود بر میگردد، 
    نباید آرزو هارا از دل بیرون  راند .  باید با آنید زیست .  .پایان 
    ثر یا / اسپانیا 
     برکه های خشک شده 
  • غوغای بیقراری

     ثریا ایرانمنش. ، لب پرچین ، اسپانیا ،

    شب است. ومانند همه شبها در وجودم غوغا بر انگیخته بی هیچ هوسی 

    شب است ودرد های تکراری ، ناله مرا  تا آسمان میبرد 

    أیا کسی در آنجا هست ؟جان من نیز به همراه.  ان دردها  به آسمان کشیده می‌شود  

    آیا کسی در آنجا ساکن است  وفریاد مرا میشنود ؟ 

    چیزی دیگر در وجودم نیست که تسکین پذیر باشد میل دارم همه چیز را فراموش کنم 

    و….هنوز این دل در فغان ودر غوغاست 

    دیگر در من هیچ هوسی بیدار  نیست 

     وروشناییها  به تاریکی گراییدند  ، زبان عشق را نیز فراموش کرده ام 

    امروز بسیار به ظاهر فقیرم   ، چرا که همیشه بخشنده بودم  حتی از خود باریتعالا نیز بخشنده ترم 

    همه چیز را بخشیده ام واین احساس هنوز   در من بیدار است  وهمیشه بیدار بوده .

    دیگر به پشت شیشه های غبار گرفته نمینگرم    وشبهای روشن را آرزو نمیکنم

    دیگر چشمانم در انتظار دیدار هیچکس نیست 

    به همه روشنایی دادم وخودم درتاریکی   گم شدم 

    در اطرافم نور پاشیدم وخودم خاموش ماندم 

    در فکر آن کسانی هستم که راز بخشیدن را نمیدانند چیست 

    مشتهایشان  را بسته اند وهر شب روی سکه هایشان نماز میگذارند 

    من در این غروب زندگی کم کم از أفتاب دور میشوم  

    وبه آن نفرت انگیزانی میاندیشم  که اشتهایشان  سیری ناپذیر است .

    و…. این شروع یک کتاب است 

     زمانی که پر تو عشقی  در میان چشمه جوشان دل  نباشد  

    آن دل به خشکی می نشیند 

    ‌آنگاه ندای مرگ بگوش می‌رسد وتو میتوانی از آن استقبال کنی  

    در ره عشق بسی جان دادم بی آنکه پرتوی بر جانم بنشیند 

    ویا نقشی از آن باز یابم ، ……ثریا 

    پایان 

    چهارشنبه  ۴ ماه می ۲۰۲۲ میلادی برابر با ۱۴اردیبهشت ۲۵۸۱ شاهنشاهی 

    اسپانیا ، برکه های خشک شده 

  • روز گذشته

     یک دلنوشته از یک روز پر شور !!!!

    تمام روز درد داشتم. اما راه میرفتم. گلدوزی رو به پایان است ، دختر کوچکم زنگ زد اوه ماما هپی مادرم دی ما ناهار میایم با خودمان پاییلا میاوریم و میخوریم .او کی تلفن زنگ زد  ،.اوه مامی پایلا  را باید از سه روز قبل سفارش میدادیم 

    حال مرغ میخریم 

    آنهم مرغ چند روز مانده در روزهای تعطیلی !!!!! آوکی ….

    خوشبختانه عروسم برایم پیراشکی پخته بود دونوع گوشتی و سیب  زمینی. داغ داغ پسرم انهارا درون یک تپ پلاستیک پوشیده با فویل برایم آورد. ، ساعت یک ونیم بعد از ظهر بود. حمله بردم  چند تایی را فرو دادم بدون  آنکه مزه آنها را احساس کنم ،

    دخترم با دامادم آمدند به همراه  یک جعبه شکلات بسیار شیرین ویک گلدان گل رز. ویک مرغ خشکیده چند روز مانده ،

    خوب خودتان بخورید من ناهارم را خورده ام   درد داشتم. أهسته خودم را به درون حمام  کشاندم  ودیگر عنان گریه را سر دادم. چرا اینها نمیفهمند که من چقدر درد میکشم  ؟ 

     تمام روز روی مبل گلدوزی  نشستم ودرد کشیدم داماد چرت میزد دخترم دستهای اورا مالش میداد ومن دندان‌هایم  را از فشار درد   روی زبانم فشار می دادم تا خون سرازیر شد 

    خودم را دوباره به حمام رساندم لب وان نشستم وگریستم .

    تازه معنای تنهایی را چشیدم. اه مادر. تو هم تنها بودی. اما فامیل در اطرافت بودند برادران خواهران بچه ها ونوههای  آنها مرتب برایت چای می آوردند تو دردی ندآشتی سرت به کتا ب خواندن گرم بود ،.

    من چقدر تنهایم . تا چه اندازه تنهایم. تنها مونس من همین دردهاست ،

    امروز برای خودم. اسلامب‌ولی پلو درست کردم . آنهم در حالیکه مانند انکه روی آتش راه می‌روم از شدت درد بالا وپایین میشدم ،

    واین بود پایان آن راهی که آنهمه برایش رنج بردم  . 

    دیگر هیچ باقی بماند .

    ثریا ایرانمنش  . از دفتر لب پرچین .  همان روز دوشنبه. دوم ماه می

  • روزهای الوان

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    حالیا مصلحت وقت درآن می ببنیم / که کشم رخت به میخانه وخوش بنشینم 

    جام می گیرم وا ز اهل ریا دور شوم / یعنی از اهل  جهان پاکدلی بگزینم …….” حافظ شیرازی ” 

    میخانه رفتن هم روزی حرمتی داشت  وپاکدلی هم درمیا ن بود اما امروزدیگر همه اینها را باید درمیان کتب قدیمی جست وبا چند لغتنامه  معنای آنهارا  برای خود تعبیر کرد . 

    امروز دیگر چیزی برای ما باقی نمانده است که به آن دلخوش باشیم حتی جوانان ما نیز با بیهودگی بی آنکه جوانی کرده باشند پای به پیری میگذارند وپیر های پوسیده دیروز تازه بفکر کشور گشایی ولشکر کشی افتاده اند وآنچه که  بر سر ما می آید دراثرهمان عقدهای فرو خفته دیروز آنهاست که امروز سر باز کرده روی صندلی های  چرخدار با دستهای لرزان  وگوشهای کر دارند جهانرا به  آتش وخون میکشند  عقده ها بسیار است وآنها خودر از بر ” گوزیدگان ” بارگاه الهی میدانند  که تازه باید چراغی برداشت ودر آسمانها به دنبال آن افسانه ها گشت .

    روز کار گر بی صدا گذاشت در گذشته کارگران ما این روز را جشن میگرفتند واواز  خوانان دوشهرها راه میافتادند اگر شکایتی ویا حکایتی هم داشتند آنرا به روز دیگری موکول میکردند اما این روزها این جشنها تبدیل به یک اعتراض شده وروزی برای روز مادر وستایش او ! گویی که درتمام سا ل مادری وجود نداشته وتنها درهمین روز باید اورا کشان کشان به یک ناهار خوری دعوت کرد به همراه  دسته گلی وجعبه ای شکلات !

    از انجاییکه من همیشه بر  خلاف جریان اب حرکت میکنم واز هدف خود نیز دست نمیکشم روز قبل از روز تعیین شده  برای  ناهارخوردن رفتم وخودم را به باغ بزرگ شهر کشاندم .

    تا آنجاییکه دستهای همراهانم  جای  داشت گل وگلدان خریدم وخانه را تزیین کردم تا آن روح منحوس وازرده  از من دور شود و باز گردم به حقیقت وجود خودم  .وچقدر جای تاسف است که مردم  گوسفندوار هرچه را که از شیشه تلویزیون ویا رادیو شنیده ویا میبنیند  گویی درخواب راه میروند همه افکار خودرا گم کرده واز همان راه میروند  .

    سالهای بود که  شهر قدیمی را ندیده بودم وآن روز که برای ناهار رفتم همه چیز تغییر شکل داده بود خیابانهای پهن را تبدیل به رستورانها گشاد کرده بودند خوب مردم امروز غیر از خوردن کا ردیگری برایشان  باقی نمانده است ! کارها را بقیه برایشان انجام میدهند  همه چیز الکترونیکی شده همه چیز مانند برق می اید  ومیرود !!! ودر یک گوشه پیاده رو از فلزات براق کره زمین را درست کرده وروی آن پرچم همه جهانرا گذاشته بودند  !!! یعنی نه ! تنها پرچم های کشورهای قابل ! را چسپانیده بودند پرچم روسیه را از جایش کنده بودند !چون امروز مد شده که باید از روسیه نفرت داشت نمیگویند پشت سر این جنگ بی معنی چه دستهای خفته است وقوم بر گوزیده میل دارند ان  بند اتگشت سر زمین خودرا تا خاور میانه ادامه دهند ! واز سر زمین من وپرچم آن نیز خبری نبود ! نه ! نبود ! گویی ابدا چنین سر زمینی درروی کره خاک وجود ندارد !چند کشور تازه رشد کرده عربی ویقیه که همه اربابان بودند واز خدمتکاران خبری نبود آئنها باید درپسستوها پنهان شده وفراموش گردند

     تا روزیکه کم کم از ر وی نقشه جغرافیای جهانی محو شده وتنها یک افسانه باشد مانند سودوم وگومورا !!!!

    ین روزها دیگر کسی اندازه خرد وانسانیت خودرا نمی شناسد  هر چیز را میشنود همانرا آویزه گوش خود قرار میدهد وچه بسا خود ودیگران را نیز به خطر اندازد  .

    امروز نقشه آن است که  بعضی از سر زمینها خودشان به دست خودشان یکدیگر را بکشند وقطعه قطعه کنند با کمک افسون آن ” بزرگان ”  وگاهی چنان عرصه را تنگ میسازند که خود بخود  از میان میروند  وهرچه عرصه تنگ تر شود  شور مبارزه درآنها نیز  رو به کاهش میرود  وسر انجام آنچه را که باید ببازیم خواهیم باخت

    درحال حاضر سرما با دعواهای مضحک نمایشی گرم است وگویندگان خوش صدا وخوش ادا آنهاررا برایمان ترجمه وتشریح میکنند وگردهم جمع شده بحث های انچنانی انهم تنها مربوط به پاشنه کفش ویا دامن وتتکه  بقیه  بحث میشود نه بیشتر . اجازه نیست .

    شب گذشته برنامه ای را که دنبا ل میکردم  خاموش بود وتنها دریک یک خط نوشته شده بود چرا مارا منموع التصویر وممنوع الصدا کرده اند !چرا ! دلیل انرا ازمامورین ورزیده وصاحب نام وصاحب قلم بپرسید که چه اسان در سر بازار برده فروشی ایستا ده وامروز خود یک پا رییس برده ها شده اند  ونام پدر خوانده رسانه را برخود گذاشته اند .ویکی دیگر  با آن صدای نازک زنانه اش مامور  آن اداره منحوس ” شاخه ” زیتون” است

    منهم گاهی نوشته هایم روی توییتر محو میشود! وگاهی این صفحه بکلی پاک میشود ! ” زیاد مینویسم وزیاد ی پایم را از خطی که  برایم معیین کرده اند بیرون میگذارم .

    وتو! که درنقش انوشیروان دادگر درقصه های نیایشی ونمایشی ظاهر شده ای ! ترا شناختم ! من ان جشمانرا خوب میشناسم  خیلی خوب بهتر  از همه جهان .

    حال باید برای آخرت خود شماره حسابی در اسمان باز کنم ودربانک خدا مقداری از الهیات بگذارم تا زمانی که عزراییل سر میرسدمرامستقیم به باغ بهشت برساند درهمان خانه ایکه خواهم خرید !پایان 

    جز صراحی وکتابم نبود یارو ندیم / تا حریفا ن دغا را به جهان کم بینم 

    ثریا ایرانمنش / دوشنبه  02/05/2022 میلادی برابر با 12 اردیبهشت ماه 2581 شاهنشاهی !

  • تنهایی مطلق

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا 

    دلا شبها نمی نالی  به زاری  / سر راحت به بالین میگذاری 

    تو صاحب درد بودی  . ناله سر کن / خبر از درد بید دردی نداری .

    واقعا درد بی دری نعمتی است گرانبها ه پروردگار انرا تقریبا به همه هدیه کرده است تنها عده کمی از انسانها هستند که به همراه دردهایشان دردهای دیگری را نیز به جان میخرند وغصه آنهارا نیز باخو.د حمل میکنند /.

    ایکاش این سعادت نصیب ما میشد وما بجای آنکه صاحب دردخودمان بودیم غصه دیگر را نیز ضمیمه. کرده آنرا با خود به همه جا حمل میکنیم .

    مهم نیست   کی  وچی وکجا ؟ مهم این است که تو بتوانی خودترا بفروشی قیمت آنهم مهم نیست درعوض جای داری درهمه جا  بیشتر مردم از ترس بتو احترام میگذارند واز ترس ترا در  آغوش میکشند چون میدانند که وابسته بزرگانی هستی   که تیر درکمان دارند .

    شب گذشته برنامه ای از دکتر رضا هازلی پژوهشگر ایران باستان دیدم دلم سخت گرفت این مردتنها با یک کمان چوبی به جنگ رفته آنهم به جنگ اهریمن که حضور پر رنگش را همه جا پهن کرده است .

    آنهمه کوشش برای جمع آوری دانش وفرهنگ سرزمینی که خودش را راحت میفروشد مردمش را میفروشد وملت خودش حاضر به معامله های گوناگون است خاک وآب وباد وزمین برایش معنا ندارد میهن برایش جایی که به او خوش میگذرد وازادی عمل دارد درهر کاری  چگونه تو میخواهی این ملت را ازخواب چندصد هزار ساله بیدار کنی وبه انها بگویی هویت شما چیست ؟ هویتی ندارند نمیدانند هویت چیست ؟ تنها چیزی را که میدانند این است که پدرشان  نوکر فلان ابله بوده ومادرشان  دختر فلان فاحشه شهر بوده همین نه بیشتر  میترسند که پای به عقب بگذارند چون ناگهان شجره نامه آنها به  یک غلتشن عرب میرسد ویا یک مغول ویا یک ترک .ساعتی این برنامه ادامه داشت وهشداری وحشتناک بود اما باید بشود ومیشود ما جهل تکه میشویم وهر تکه بسویی پرتا ب میشود ما یگانگی ودوستی ورفاقت ومهربانی را سالهاست که استفراغ کرده ایم به نرخ روز نان میخوریم هویت به چه درد ما میخورد امروز را دریاب  فردا را چه دیدی !!!! 

    خود فروشی تنها آن نیست که تو درقلعه شهر نو بنشینی درانتظار مشتری واحیانا کنی سوخته تریاک این خودفروشی مانند یک رودخانه پرزور جاری شده وهمهرا دربرگرفته است .

    خانمی را درلندن ملاقات کردم که سابقه طولانی در بغل خوابی  مردان  داشت حال وی چهل رکعت نماز میخواند ودهانش روزه بود !!!! مردی ا دیدم که شب احیاءا با زنی  هم اغوش بود وبرای ما از نعمتهای آن زن میگفت  وناگهان ریش گذاشت وچهل رکعت نماز شب وروز میخواند ودهانش روزه است !!! 

    من همه اینهارا دیده ام  قبلی هارا هم دیدم خیانتهاارا دیدم وچشیدم ولمس کردم با تمامی وجودم وامروز همانند همان قوی تنها درگوشه ای میل دارم بمیرم این تنها آرزوی من است بی انکه  چشمم درچشمان کسی بیفتدمرگرا درآغوش بکشم حالم از مردم این جهان بهم خورده است به هرکجا رو میکنم یک فریب بزرگ مانند یک چاه توالت دهان بازکرده است.

    بنال ای دل که رنجت شادمانی است / بمیر ای دل که مرگت زندگانی است …..” ف. مشیری”

    پایان 

    شنبه 30آپریل 2022 میلادی/

  • آزادگی

     هر کو نکند فهمی زین  کلک خیال انگیز / نقشش به حرام ار خود صورتگر چین باشد 

    جام می  وخون و دل هریک به کسی دادند . دردایره قسمت اوضاع چنین باشد 

    وظاهرا دایره قسمت نیز  به چند قسمت شده است  وسط را به از ما بهتران بخشیده واطرافش که زنگ زده ویران  برای  بقیه !  دیگر نمیتوان  از دایره قسمت هم امید  چندانی داشت .

    تصویر بالا را بمناسبت روز مادر که مصادف شده با روز می دی و روز گارگر   به این صفحه اضافه کردم خوب نام پر ابهت منهم درپشت ان سوار شد  حوصله پاک کردن ندارم .

    درد امانم را بریده  راه میروم مینشینم  دوباره راه میروم  خیاطی میکنم دوباره راه میروم می نشینم کاری نمیشود کرد تا شب که بتوانم داروهایم را بخورم و بیهوش شوم .

    چیز زیاد نه دارم بنویسم ونه حوصله نوشتن دارم باندازه کافی در فضای مجازی شاهد جنجالهای وفحاشی هاهستم .

    آینده ؟  بلب آمده  ما درحال انتظار  ساحته شدن است  اما گذشته ما  هنوز گلوی مارا میفشارد  چیزی ا نکاشتیم تا درانتظار باران باشیم  ودرو وبرداشت آن  /هرچه داشتیم از دست دادیم اعم از جوان وپیر دانش وبی دانش روستاا وارباب  وکم کم زمنیهایمان نیز بایر خواهند شد ودول دیگر درآنجا میل میکارند تا آهن درو کنند .

    ما روزگاری با آتشی که از خدایان بزرگ  دزدیده بودیم  چراغ دیگرانرا روشن ساختیم وچراغ خانه خودمان خاموش شد چه شخصی وچه جمعی  حال امروز  عده ای مانند جنینی هستند که درانتظار زاده شدن میباشند بی آنکه بدانند دنیا دارد رو به ویرانی میرود .

    تمام عمرمان را به زندگی پس از مرگ گذراندیم وروزهارا فراموش کردپم حال را و زمانرا  وامروز درغربت همه درانتظار کبوتر آزادی نشسته اند با چند ورق پاره وچند عکس وفحاشی به یکدیگر.

    چقدر گفته ها بی ارزش شده اند درعین حال عده ای هم این گفته های بی ارزش را به قیمت گزافی میفروشند .

    روزی آنچنان شیفه فرا گیری بودم  خوشه خوشه بر معلومات خود افزودم چیزی نمانده بود که نخوانده باشم همهرا امروز درون یک چاله ریخته ام وآب را روی آن باز کردم کتابهایم درون اطاقکی خاک میخورند یا درون چمدان ها .فیلمی  دارم از زمان کامرانی  وخوشیهای زودگذر  آن زمان که روی یک ویویو ضبط شده   برای انقلاب سپید شاهنشا ه آنرا درست کردند  ذیقیمت است مانند سر در  چراغ باغ ملی !

    در آن زمان  که کسی نمیدانست پیشرفت درزمان چیست  استخوانهای ارواح ما در زیر خاک ریشه کرده درانتظار رستاخیزی بزرگ بودند .

    مهستان  شد مسجد  برگترین وقدیمی ترین موزه جهان شد مسجد هنوز کم دارند ومیخواهند آن مسجد بزرگ را هم صاحب شوند  برایشان مهم نیست که چه کسانی همسایه خانواده آنها میشود  وفردا چه مردان ناشناسی به  جوانان آنها تجاوز خواهند کرد وهمسایگان آنها چه کسانی خواهند بود ! 

    حال امروز ما هر کرمی را اژدها میخوانیم  وفرار میکنیم .پایان 

    ثریا ایرانمنش  عصر جمعه 29/04/2022 میلادی . اسپانیا !

  • قربانیان

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
    چاره ای کو  بهتر از دیوانگی  / بگسلد صد لنگر از دیوانگی 
    ای بسا  کافر شده از عقل خویش  / هیچ دیدی کافر از دیوانگی ؟ 
    در خراباتی  که رنجوران  روند   / زود  بستان  ساغر از دیوانگی 
    ——– 
    دنیایی شده لبریز از دیوانگی ها  همه میل دارند عقاب شوند  بالا روند بالا تر ودر اسمانها به پرواز درآیند .
    آنها تنها گه گاه  آنهم بنا بر اقتضای موقعیت ” آسمان ” را دوست داشته ونگاهی به آن میاندازند درغیر اینصورت سر شان همیشه روی زمین وزیر زمین است وهر چه را که بخواهند از زیر زمین بیرون میکشند  ودوباره میل به پرواز دارند بنا براین  احوال  هر زور تعداد برجها واسمان خراشها بالا وبالاتر میرود !
    آنها جدا از زیر دستان و بیچارگان  بیشتر خودرا بالا میکشند  تا مبادا ناگهان  به پایین بغلطند  این غلطیدنها ادامه دار خواهد بود بسیاری از کلاغهایی که میل داشتند در کسوت عقاب بالا رفته وپرواز کنند  در اوج پرواز کردن از شدت ناتوانی ناگهان دریک فاضل اب سقوط کردند وکسی هم آنهارا نیافت .
    هیچکس میل ندارد ابری باشد  در آسمان وبه هنگام  عطش نمی باران هدیه کند .
    وهیچکس میل ندارد لانه اش میان زمین واسمان معلق باشد . تنها ما قربانیان قرن هستیم که  معلق میان زمین واسمان درحال تاب خوردنیم .
    چرا که اندیشه هایمان را بکار گرفتیم واز فرصتها هیچگاه استفاده نبردیم  فرصتها بسیار طلایی بودند اما الزاما میبایست تن بخود فروشی وخود فریبی بدهی ودرنهایت بفکر فریب  داد ن دیگران باشی  وبا باد همراه شده هرکجا که خوش نشست تو هم با ان همنشین باشی .
    آنها میل ندارند مانند من  در جایی گمنام  در هزار پاره ها بیاسایند  وفرو ریخته شوند به ناچار دست به هرجنایتی میزنند  آنقدر آنسانهای بیگناه را میکشند  ودستهایشان تا بیخ شانه درخون بیگناهان  آلوده میشود تا بتوانند عقاب وار پرواز کنند اما نمیدانند که این خون دامن آنهارا خواهد گرفت وبه قعر دره فرود خواهند آمد .
    شب گذشته مدتی بر بیکسی خود  افسوس خوردم نه  ! نه گریه نکردم  آنقدرها ضعیف نشدم که برای خودم دل بسوزانم اما از اینکه قدرت ندارم  دیگر پرستاری را به استخدام دربیاورم  خیلی دلتنگ شدم بیماریم هر روز شدت پیدا میکند تا جاییکه توان ایستادن ندارم  با اینهمه هنوز چشم به دنبا ل خاک وطن دارم  هیچکس درآنجا درانتظار من نیست حتی گورهایی که اجدادم  درانجا مدفوند جه بسا امروز تبدیل به خانه ویا برج شده اند  ومن در دوقدمی  سعادت ها ایستاده ام  واز فراسوی مردمانی گذر میکنم که خود باخته وعقل باخته اند  وتابش نور خورشید مغز آنهارا نیز خشکانیده است ومن هنوز بخود میبالم که دستهایم و شعورم  درکارند .
    از افسوس خوردن ودلسوزی برای خود بیزارم  من درافسون عشق در گردشم ومیل دارم آنرا درآغوش بفشارم  آنگاه سخت تر میشوم ودیگران شکننده تر .
    کمتر چیزی را که میبینیم بخاطر میسپارم بمن مربوط نمیشود  که افتاب عقل دیگران خشک شده وتنها به پرواز میاندیشند  زمانی عطش درمن فرو مینشیند که عشق را درآغوش بکشم  وآنگاه لب تیزه اندیشه هایم را بسوی آن نامردان فرو کنم .
    به درستی نمیدانم امروز وطن من درچه حال وچه شکلی شده است  د رگسترده خیالم هنوزدرهمان راه ناهموار کویر  میدوم وتشنه لب میل دارم به جویبارهای خنک وابشارهای دیرین برسم  .ایا خطا میاندیشم ؟ 
    گاهی یک لحظه میشوم وزمانی یک مدت طولانی  بستگی دارد به آنچه که میاندیشم .
    شب گذشته دریک برنامه بانویی با صدای دلپذیر میگفت ” خودت را به خدایت بسپار” سالهاست که من درمیان دستهای خدایم جای دارم واین اوست که بمن قدرت حرکت داده  وبه هنگام سقوط ازپشت یقه مرا گرفته ونجات بخشم بوده میدانم که درکنارم نشسته ومیدانم که گاهی با لبخندی بمن مینگرد که هنوز به دنبال گمشده ام ونیمه خودم میگردم وخوب میداند که نیمه  گمشده من هر گز پیدا نخواهد شد مگر درخیال 
    عشق خاموشی است ودرخاموشی باید عشق را یافت وانرا پرستید گفتن  زیاد از عشق آنرا گم میکند واز تو میزادید  وآنگاه او در  در تو گم میشود وچه بسا خاموش میگردد..
    هر چیزی سایه ای دارد عشق هم سایه دارد ومن درسایه او راه میروم بی آنکه اورا ببینم .
    حال دیوانگی کدام است آنکه درباد گم میشود ؟ ویا آنکه درمیان دستهای خداوند پنهان است ؟ من تنها به سخنانی گوش فرا میدهم که از راه ذهنم بمن وبه سینه من میرسد آنگاه اورا میبابم ومیدانم درکنارم نشسته است ودیگر به کسی احتیاجی ندارم . نه ! ندارم .
    .وه  چه محرومند و چه بی بهره اند /  کیقباد وسنجر از دیوانگی 
    خوش همی رو شاد وخرم  درجهان  / منصبی کو خوشتر از دیوانگی 
    همچو منصورند  وبس با دولتند /  فارسان  شکر از دیوانگی …….. ” مولانا شمس تبریزی ” 
    ——
    پایان / ثریا ایرانمنش 27/04/2022 میلادی برابر با هفتم اردیبهشت تاریخ ایرانی !
    ( درحا ل حاضر چند تاریخ داریم ) !!!!
  • تلخی روزگار

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین /” اسپانیا.

    ساقیا . ماز ثریا بر زمین افتاده ایم / گوش خود بر دم  شش نای  طرب بنهاده ایم 

    دل رنجور به طنبور  نوایی  دارد  /دل صد پاره خودرا به هوایش داده ایم 

    لرزش  سایه درختان  از پشت پنجره  روی دفترم  در گردش است  / باید بروم /وقت رفتن است  / تمام شب شاخه هارا یکی یکی شمردم  تا بخاطر بیاورم که از هرشاخه  چه غمی میبارد  در جدار خانه کوچکم  زندگی جریان دارد  میز صبحانه همسایه مرتب چیده شده است بوی قهوه تازه دم کرده فضا را پر کرده است  باید بروم به همراه یادگارها  وآنهارا باخود خواهم برد .

    از این مردم   غیر از  مهربانی چیزی ندیدم حال باید بسوی آن شمع های واژگون شده برگردم  پرندگان خاموشند  تمام شب  ستاره هارا شمردم  ویکی را دزدیدم ودرون دفترم پنهان ساختم  بهترین ترانه هارا خواندم  دلم لبریز از شو ق خواندن آواز بود  اما صدایم درنمی آمد  غیر از ناله .

    شب گذشته همه مدت چشمان من در اسمان به دنبال نیمه ماه گم شده بود وانرا نمی یافتم ونگاهم به سقفی بود که هران درانتظار فرویختنش هستم .

    همه جیز درحال رقص است  باشادی مرا بدرقه میکنند  از پشت این پنجره  کوچک کلبه کوچک .

    پرندگان در بیرون به دنبال دانه میکردند  وبهاربا همه زیبایی وعظمت خود دراینجا پهن شده است  وپرنده دیگری به دنبال جفت خود میگردد وبا صدای زیر خود پیامی میفرستد 

     چگونه روح این سر زمین مرا دربر رفته است ؟!

    اینجا روی این زمین که  پناهگاه وتکیه گاه من است  گرمای غم دردلم بیشتر است  احساس پوچی میکنم  درختان این سر زمین مرا درآغوش گرفته اند وپناه داده اند  ویا من خود پناه گرفته ام  احساس راحتی میکنم .

    آغولی دارم که درونش تنفس میکنم  ومشتی نوشته ها که روی آنها نشسته ام وباید آنهارا به دست تکنو لوژی بدهم  همه جارا  تمیز کنم  همه آنها از نهایت عشق گفته اند نه از نهایت تاریکی ها وزشتی ها وپلیدیها   بنا براین تنها برایم خودم خوب هستند نه برای این دنیا ومردمش .

    میتوان با زیرکی مردم را تحقیر کرد 

    میتوان به هر چیزی معمای شگفتی داد  ومیتوان تنها چشم به اسمان دوخت 

    وبیهوده دل خوش داشت 

    ومیتوان ابرهای سیاه  بی باران رادنبال کرد  

    ومیتوان در مقابل محراب زانو زد  وایمان خودرا  به رخ کشید 

    ومیتوان دریک کلیسای کوچک خدای  مهربان را دید 

    ومیتوان با چند سکه  ایمان را خرید  و…

    میتوان  ایمانرا درازای عشق فروخت / .پایان 

     ” ازدفتر یادداشتهای   سفر لندن ” ماه می 2016/…………

    ثریا ایرانمنش 26/04/2022 میلادی  برابر با  ششم اردیبهشت  تاریخ ایرانی !

     

  • تنهایی

    ثریا ایرانمنش  لب پرچین  اسپانیا  

     هنگامیکه پنجره زندگیم. رو به امواج تنهایی باز شد

    احساس کردم که باید دیوانه وار دوستت بدارم  

    وزمانی که پنجر ه ای به قعر یک چاه متعفن باز شد 

    فواره خو‌ن به صورتم پاشید 

    واحساس کردم  باید  بیزار  باشم بیزار باشم وبیزار شدم 

    دوباره تنهایی را در أغوش  فشردم  وبا او همبستر شدم .

     دوشنبه  بیست وپنجم أپریل  دوهزارو بیست ودو 

  • ;کرم آنی !

     ثریا ایرانمنش /کرمانی” لب پرچین ” اسپانیا !
    درنمازم خم ابروی تو با یاد آمد / حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
    ========
    داشتم به یک ترانه خیلی خیلی قدیمی شاید حدود شصت وپنج سال پیش گوش میدادم این ترانه از آقای سالار سخن معینی ” کرمان شاهی ” است وهنوز بردلها می نشیند . البته آن روزها ایشان هنوز به مقام سالاری نرسیده بودند وهمه عوامل طبیعی درایشان  طغیان داشت از اب وآتش  ابشار هوا وزمین  فولاد آهن وغیره …… رفتم دنبال خود دیدم  اوف ! پنج ثریا ایرانمنش  درهمه جای دنیا  وجود دارد همه هم شاعر ونویسنده واهل دلند ! یکی از ایشان درهمان زادگاه من کرمان است !
    به این فکر افتادم منهم یک کرمانی دنبال خودم بچسپانم  تا اگر روزی خیلی خیللی مشهور شدم  با آنها فرق داشته باشم  باشم 
    . وحد اقل ملت شریف ودانا بدانند که من درکدام گوری زاییده  وپرورده شدم .
    بلی در شهربادها وقلعه ها  نمیدانم چرا نام کرمان را بران دیا ر  درمیان کویر  نهاده اند  ؟ در کتاب های جناب باستاتی پاریزی هم خیلی گشتم که علت این کارا بیابم  چیزی ندیدم با خود فکر کردم شاید مردم کرمان همه : کرم : داشته اند بدان سبب است که نام کرمان را برآن نهاده اند   با آن آبی که از چاه با سطل پوستی میکشیدند وهمه انرا سر میکشیدند همیشه هم مردان با شلوار پیژامه  که ازپای منقل بلند میشدند مشغول خاراندن خود بودند الیته قسمت پایین را  بنا براین شکی ندارم که همه : کرم داشتیم :  تنها قوم با اهمیت وبزرگوار ” شیخی ” بود که کمتر کرم داشتند آنها یک سکت بودند نمیدانم هنو زهستند یا نه ریشه آن به محمد علیشاه قاجار میرسید همه جا عکس ا.ورا بردیوار آویخته بوند  اما عکس بزرگتری هم بود که “سر کار آقای” بزرگ نام داشت  سر قبیله  !انها از اعمال فروع دین ” معاد” را قبول نداشتند یعنی اینکه وقتی که رقیق رحمت را سر کشیدی دیگر بیرون نمیایی  اما امامت ونبوت  را خوب میدانستند عدلی درکار نبود نمازشان  کج روبه قبله سرکار اقا بود !امروز نمیدانم آیا از آن باغ بزرگ سلسبیل چیزی برجای مانده وایا ان قبیله هنوز هستند یا مصادره شدند !
     نه ساله بودم که ازکرمان بیرون امدم  دلیلش هم دوچیز بود درمدرسه همان شیخی ها درس میخواندم بنا براین جایی درمیان آنها نداشتم  ویکروز در یک بهانه بی جا  موهای بافته شده مرا از بیخ وبن بریدندودراتش انداختند بهمراه   روبان سفید پهن اطلسی ودلیل دوم حصبه بود که پس ازآن ماجرا بر جان من نشست ودیگر هیچگاه به کرمان برنگشتم یاد ی هم ازان نکردم  با انهمه خاطرات شیرین !!!  مادرجانم هرسال بر ای گرفتن کرایه املاکش به آنجا میرفت تا اینکه ” اکبرو  بهرمانی ” تنها باغی را که او داشت وپسته] آنرا بفروش میرساند مصادره کرد وتمام شد.
    درتهران غریب بودم دراینجا هم غریبم  این غربت با من است همیشه با ان خو گرفته ام میدانم درتمام دنیا کسی نیست که مرا بشناسد ویا حالم را بپرسد تنها زمانی مورد احترام  واقع شدم که آن میراث شوم گریبانم را گرفت انرا هم بخشیدم وخودرا راحت کردم  من نه نان دزدی ونه خود فروشی ونه نان حرام را نمیتوانم حزم کنم معده من مانند دستهایم کوچک است افکارم بلند است پاهایم کوچکند کفش به اندازه پاهایم گیر نمیآورم در تهران مجبور بودند برایم کفش بدوزند خوشبختانه  دراینجا کفش فراوان است اما من دیگر پایی ندارم تا درانها فرو برم حوصله هم ندارم . همه این ذکر مصیبت هارا نوشتم  تا یک کرمانی به دنبال خودم آویزان کنم با بقیه ثریا خانمها محترم مخلوط نشوم یکی درامریکا دیگری درکرمان سومی درسمنان چهارمی درتهران خوب بعد همه اشعار آنها به حساب من میاید وهمه نوشته ها من به حساب ان که درامریکا نشسته میرود باید به نوعی خودرا به ثبت برسانم !!!
    ا از بیرون وخیابانها بیخبرم از مغازه ها بیزارم از فریبی که مارا میدهند متنفرم همه یک صدا رو به قبله جنگ کرده اند   آیا تنها دریک گوشه دنیا جنگ است وهمین باعث میشود که آن گروه شیطان پرست دنیای ارباب رعیتی را روبراه کرده  مردم هم گوسفند وار به دنبال گفته ها وشنیده ها میدوند  اربابشان رسانه ها هستند درحال حاضر ما کم کم به فقرا اضافه میشویم وپولدارهامانند بعضی از گرسنگان دیروز و تازه به دوران رسیده سیسمونی گیت دارندوآپارتمانها چند صد میلیونی درسر تاسر جهان اما من هنوز اجاره نشینم  برایم بهتر است هر جا را که دوست داشتم مینشینم  یک اواره سرگردان بی هیج ارزو وهیج تمنایی .و هیچگاه هم درانتظار سعادتی نبوده  ونیستم . ث
    پایان  یکشنبه 24؟04/2022 میلادی !وچهارم اردیبهشت ایرانی !

  • محل اقامت من

    جمعه سوم اردیبهشت برابر بار۲۲ أپریل  ۲۰۲۲ ، اسپانی 

    ثریا ایرانمنش .  

    برای اطلاع رفقایی  که مرتب تلفن میکنند وجواب نمیدهند ‌معلوم هم نیست از کجا تلفن میکنند یا با موبایل یا تلفن محل کار. بیشتر هم از مادرید هست. بدینوسیله به اطلاع میرسانم ،

    من در یک ده کوره زندگی می‌کنم که تنها یک قصابی  دارد  تنها یک نانوایی ‌شیرینی فروشی دارد وتنها یک سبزی فروشی همه اهل دهات. یک سوپر کوچولو هم تنها مواد اصل اسپانیایی را میفروشند نه نه مانده کارخانه های اروپا را یک رستوران ماهی فروشی داریم وچند مغازه خرت پورت ویک سلمانی اهان یادم رفت بوتیک بزرگ  زباله های چینی هم سر تا سر خیابان را کرفته چند بار ‌کافه تریا برای خوردن ناشتایی واحیانا یک ابجو ویک تاپا .

    خانه ام مجهز به دوربین‌ها ی متعدد  وحتی زنگ درب خانه نیز دوربین دارد. به هنگام بازکردن درب خانه همه چراغهار روشن می‌شوند والارم بزرگی نیز درکنارم نشسته  ،حال اگر میل دارید بفرماییدد پلیس گشت هم مرتب درهما ن حوالی. میگردد  ویک بیمارستان برای اورژانس همین نه بیشتر نه از بوتیکی خبری هست نه از ماتیک وسرخاب ولوازم آرایش تنها میروی . ببازار میخری میخوری  توالت و سطل زباله را پر  میکنی ودر زباله دانی خالی میکنی آنهم تنها هشت شب ، ساعت چهار صبح هم  ماشین اشغالی برای بردن  اشغالهارمیاید 

    حال اگر میل دارید میهمان من شوید بفرمایید اما قبلا باید از دربان اجازه ورود بگیرید وعکس خودرا در دوربین تماشا کنید ، با تقدیم احترامات 

    ثریا ایرانمنش. ،،،،، لب پرچین. واسپانیا .

  • بهانه ها

     ثریا ایرانمنش “لب پرچین ” اسپانیا !

    مست شد و خواست که ساغر شکند عهد شکست / فرق پیمانه  و پیمان ز کجا داند مست ؟َ

    این ابیاترا درتوییتر گذاشتم وزیرش اظهار  نظز فضیلانه خودرا نیز ارائه دادم  توییتر تنها به چاپر اشعار اکتفا کرد و بقیه را پاک نمود به این میگویند ازادی بیان !!

    و( این همان مستی بود که ملت ایرانرا در برگرفت وبجای شکستن پیمانه پیمان خودرا با ولینعمت و پدر ایران زمین شکستند خودرا به ثمن بخس فروختند ) اینها پاک شدند !

    میل ندارم خاموشی گزینم  سرودی  مانند خوشه های انگور حاضردرخم  از دانه ها وواژه ها هر شب گرد سرمن میجرخند  که شیره ان یک اندیشه است وصبح باید آنرا به روی این صفحه بیاورم /

    خاموش نخواهم نشست تا آخرین لحظه مرگ  واین آواز درگوشم همیشه خواهد نشست  سرود اندیشه ها وگفتارمان  اندیشه هایی که از سر تا پای هستی خاموشم  برمیخیزند  وزمزمه میشوند وکلمه میشوند  ومن آنهارا به هوا میرستم اگر کسی درمیان زمین هوا توانست آنهارا بگیرد وبنوشد زهی سعادت من .

    دیگر هیچ هوسی درمن نیست نه هوس قدرت ونه هوس عشق  کم کم هستی من  درطی زمان دهانش را خواهد بست  ومن خاموش خواهم شد  همه هستیم سر تا سر یک فریاد خاموش بود که تنها دردرونم شعله میکشید چراکه مانند دیگران نمیتوانستم رنگ خودرا تغییر دهم .

    بنا بر افسانه های تورات : زمانی که یهوه در بوته های آتش  در کوه طور  به موسی گفت  ” من هستم که هستم ”   همه سر تا پای یهوه تنها یک دهان بود والبته الله گفت : کن فیکون : که خوب کم فیکون هم شد /

    حال امروز همه هستی من تنها یک دهان باز است ویک اندیشه روان مانند یک جویبار  که همیشه خاموش بودم دربرابر تمام اتهامات وگفته ها اما دردلم شاد بودم که ” خودم هستم که باشم ”  وهستی من نمی توانست مانند آن یاوه گویان دهان باز کند  وفریاد بزند تنها شنیدم وشنیدم  قدرتی عجیب درخود احساس میکردم   وگمان میبردم که دربلندترین قلعه انسانی جای دارم  نابودی برای من معنی نداشت  وهمه هستیم روشنایی بود  که درتاریکی ها میدرخشید ومرا به جلو میراند .

    این بانک قدرت مرا به جلو انداخت مسِئولیتی عظیم در جلو داشتم چهار موجود بدبخت چشم به دستها ودهان من دوخته بودند باید آنهارا میساختم  انسان تنها انسان نه مجسمه برهوت ونه مانکنی در میان ویرانگران .

    زمانی که از سر تنهایی خودرا به ان معرکه درویشی انداختم با حال تهوع بیرون آمدم انسانی را درانجا نیافتم تا خودرا با او یکی سازم هرچه بود حیوانات نشخوار کننده ای بودند که تنها به نشخوار گذشته میپرداختند وروزهایشان را به خوردن وچریدن میگذشت گاهی نمازی هم می بستند درپشت سر پسرکی مزلف !

    ندایی بیدادگر درمن میجوشید میخواستم فریاد برارم این نیست آنکه من دیدم ودردل پنهان دارم اما بیفایده بود آنها عده بودند ومن تنها ! آنها جزوگله بودند میچریند وگوسفندان خود را به چرا میبردندمن تنها یک تماشاچی .

    وزمانی فرا رسید که آن ناقوس بزرگردرگوشم  به صدا درامد . برخیز تو خود یک جهانی وناگهان طبلها نیز همصدا  با هم در ین ارکستر در آمیخت وآن زمان بود که خودرا یافتم .

    تازه تر ونرم تر وراحتر با گرسنگی ها ساختم با برهنگیها ساختم ودرمیان  حال با اندیشه هایم کلنجار رفتم ناگهان چیزی در من جوشید واولین گفتاررا درون یک دفترچه نوشتم . امروز چهار هزار نوشته دارم وچندین هزار دفتر چه که ناگفتنی ها  دردرونشان  پنهانند .

    ندایی درمن جوشید ومرا پنهانی فرا خواند ومن درکنار آن نعره ها وفریادها تنها ایستادم وگوش فرا دادم  ناقوس من همچنان به صدا درامده بود موسیقی لطیفی درمن میجوشید درعین حال زبانم پرده های هر قدرتی را درهم میدرید وقدرت اجتماع کم کم درکنار من رشد میکرد من یک تماشاچی بودم .

    امروز با عقلم خلوت کرده ام وبا تنها مردی که درتمام عمرم اورا دوست داشم وامروز زیر خروارها خاک خفته است او اولین  عشق من بود واین عشق تا پایان عمر او همچنان جاودانه ماند وروشن بود دراو نیز شعله میکشید اما او خودرا به رنگ اجتماع دراورده وخوش رقصی درمیان همه نوع آدمی اورا سر انجام ناکام ساخت .ومن  در روند گفته هایم وزندگی مصنوعیم   گرفتار غوغا بودم .

    انسان تنها یکبار میتواندعاشق باشد ودوست داشته باشد بقیه تنها یک عادت ویک علاقه  روزانه است وبس .حال امروز من درتنهایی خود میاندیشیم به انچه که برما رفت   در هر  عبارتی یک خاموشی درمیان  گفته هایم ویا کلماتی که مینویسم می بایم   به همان سان که  درمیان سطو ر سیاه درکتاب ها  خطی سفید نیز هویدا ست  وگاهی باید تنها میان خطوط انها را  خواند همان سپیدی هارا ! . .پایان 

    ثریا ایرانمنش /21/04/2022 میلادی برابر با دوم اردیبهشت !

  • شیوه مستی

     ثریا ایرانمش « لب پرچین ». اسپانیا .

    مستی بهانه کردم وچندان گریستم. / تا کس نداند که گرفتار کیستم 

    حالم خوب است ملالی نیست  غیر از  همسایه ویا همخانه بودن با. موجودی که انرا نه  دیده ای ونه میشناسی. در درونت جای خوش کرده وهرروز هم پروار تر می‌شود ‌رمق وانرژی ترا می‌گیرد .

    روز گذشته ریپرتم را از پزشک گرفتم. ،،،،خوب همان است. اما درها به رویش بسته است ونمیتواند خودرا به جاهای دیگری بکشاند ماهم کوشش می‌کنم هر بار تکه ای از او جدا کرده جلوی حیوانات بیاندازیم.  جایش امن ‌محکم است ، 

    ملالی نیست  زندگی به روال. همیشگی میچرخد رفتن به سوپر وخود مشتی اشغال ونشستن  به روی مبل. ‌تماشای. فروش زباله هایی که  هر بار بشکلی دیگر تغییر شکل داده  ودوباره راهی بازار می‌شوند  ،.

    تشک ،. دوچرخه  ، مخلوط کن ، قهوه جوش مبل. لباس. اثاثیه  دست چندم ، خوب انبارها پر شد ه از ابن زباله ها  ما هم تماشاچی  هستیم .

    چه سخت  است که نتوانی از جایت به سرعت برخیزی وحرکت کنی. چه سخت است. که باید چشم انتظار  دیگری باشی  تا خانه انرا تمیز کند وچه سخت است  زندگی در این دنیای. غ‌ولهای بی شاخ ودم . همه پروار سر ها همه تراشیده. وزنان !؟. نه بهتر است از زنان  حرفی نزنم. مردان هستند لازم نیست زنی خودش.ر ا به میان معرکه بیاندازد. مردان می‌توانند نقش زن وحتی ماد ر را نیز  بازی کنندفیلمها نمایشات و. بخصوص آن فیلم چندش أور. وتهوع  اور حس هشتم. به کار کردانی آن برادران .بیمار جنسی وروانی ،

    در فکر شاه هستم چه أرام وبیصدا از این جهان رفت. تا لحظه أخر آن لبخند شیرین وان غرور. ذآتی را حفظ کرده بود ، او دیگران را أباد کرد وخودش ویران  شد ، حال. هموطنان در توییتر  توی سر  وکله هم میزنند تا قوچعلی  بیاید یا داد علی ویا مریم  مجدلیه   وانهاییکه  در درون ریشه  کرده اند به اینهمه حماقت‌ها میخندند سیسمونی ها و قنداق  بچه دهاتی  راز ایتالیا ویا حد اقل از ترکیه میخرند وبار میکنند گور پدر آنهایی که گرسنه ویا بیمارند. خوب باید لیاقت داشت این لیاقتشان امروز معنی وشکل خودرا عوض کرده است. ( خودرا گران بفروش نه ارزان واگر میتوانی بکش  هرکسی که سر راهت ایستاد  ). مهم همین است عشق وعاشقی وشعر وغیره را بریز در چاه  متعفن روزگار. بازار برده فروشی است تو میتوانی سر بازار بایستی وخودرا به چند   عده بفروشی    هم صاحب ویلا وخانه  دار میشوی هم. برده دار .

     از من وما گذشته برایمان هم مهم نیست که در آن سر زمین چه ها میگذرد چه آنجا وچه ترکیه یا لبنان وسوریه یا عراق برایمان یکسان است .

    روزی به چند نفر دراین سر زمین  مراجعه کردم تا یک دکه باز کنم  برای  تاپا وأبجو ،،،نه!  نمی‌شود سخت است. خوب چرا دیگران به راحتی اینهمه دکان باز کرده اند برای من سخت بود ؟!  بلی  تو پشتوانه نداشتی. حساب بانکی ات  هم زیر  ‌

    بود. همراه هم نداشتی همدست هم نداشتی. تو که  دختر شهر اورلئان نبودی که لباس رزم بپوشی وبه جنگ  بروی. یک أدم معمولی  با تجربه های گرانبهایی که خریداری نداشت ،

    حال تو هستی  وان میهمان  ناخوانده که ترا اسیر ساخته. ، میل سفر داری ؟!  کفشهایت امروز سوار بودند

    به کجا میروی  ای تنهاترین زن عالم ؟ …..

    پایان  ثریا . ۳۱ فروردین برابر با  بیستم آپریل   دوهزارو بیست ودو فرنگی !