Category: General

  • برای تاریخ

    یک دلنوشته. برای ماندگاری در تا ریخ

    ثریا ایرانمنش . لب پرچین . اسپانیا .

    در روی صفحه توییتر تعداد پاچه خواران  حضرت ولایتعهدی و شهر بانو زیاد است منهم حوصله جر و بحث را ندارم .من خود تا تاریخ زنده   هستم  

    ودر آن زمان که ایشان گل کردند با دسته گلشان. دلم برای شاه سوخت ،‌

    پس. از تاج گذاری  و ونیابت سلطنت فورا به شهر « أسپن » خصوصی سفر   کردند. روزنامه های  فضول نوشتند ایشان برای صلح  وگفتگو در باره آن رفته اند اما ایشان رفته بودند تا تاج وتخت را بهیکباره بگیرند وانها ندادند !  آنها بر نامه بهتری داشتند  آنها دیگر میلی نداشتند در خاور میانه نگینی بدرخشد مانند خورشید وتاج وتخته همپایه. ملکه بزرگ. داشته باشد .

    برنامه اسپین  خیلی زود از روی همه صفحات پاک شد .

    روزی لسدالله اعلم دریک  میهمانی  خصوصی میکفت. من خسته شدم از آنهمه عکاس خارجی که روی پله ‌لابلای درختان. کاخ درانتظار حضور شهبانو واجازه  ایشان هستند ! آیا عالم میدانست که ایشان کنتراتهایی با. کمپانی های مد بسته اند ؟ 

    ایشان با عکاسان داخلی چندان سر لطفی نداشتند بیشتر فرانسوی وامریکایی ‌ ویا  اسپانیایی. ونویسندگان داستان‌های مجلات زرد بودند  

    شاه مشغول جلو بردن ارابه  برای پیشرفت تمدنش بود ایشان را بحال  خود  واگذاشته بود  .

    مجلات زن روز واطلاعات  بانوان هر صبح یک عکس جدید از ایشان. در صفحات اول داشتند وپاداش آنها رفتن به مجلس شورای ملی بود بدون. داشتن هیچ سواد سیاسی !.

     زمانی که. شاه در امریکا بسر میبرد  بار بارا والترز  در بک مصاحبه خصوصی از شاهنشاه پرسید ،شما چگونه به همسرتان اعتماد کردید  و نیابت سلطنت وهمه اختیارات را به او دادید ، شاه مکث کرد وسپس فرمود. این دیگر بسته به سرنوشت است در آنجا شهر بانو پا به پا میشد وموهایش را مانند دختر بچه های  مدرسه زینت داده  با یک تل بسته بود ویک لباس ساده پوشیده بود  

    این زن عاشق خودش بود. پول فراوان بیماری شاه. حضور پر رنگ چپولها. همه دست به دست هم داده  از او یک ستاره بین الملل ساختند،،اوف،،، زیباتر ین امپراطزیس جهان 😌

    امروز او در پناه همان. ثروتی که شاه برایش بر جای گذاشته ودر بسیاری از جاهای خوب !!!!! سر مایه کذاری کرده است. هنوز.  گام بر میدارد نمایشگاه نقاشی وارت . افتتاح میکند گویی آبدا او درایران زاده نشده. هرچندبه اجداد طباطلاییش وافتخار میکند که سیدنا  سی پشت به. محمد میرسد دریغ از یک پنی برای کودکان کار ویا گرسنه ایران دریغ از یک پنی   یک قدم برای زنانی که  زیر چکمه های پاسداران له میشویند تجاوز به آنها صورت می‌گیرد.  نه و برایش هم  مهم نیست برای او ارقام   بانکی و سالن زیبایی  میهمانی   م‌وناکو ورفتن به شام شاهان است تنها ملکه هلند از پذیرایی او معذور لست وملکه انگلیس 

     او در حال  حاضر با یک زن تاجر فرقی ندارد ازاینگ‌ونه زنان ثروتمند تاجر. در هند هم زیاد هستند. ایشان سر زمینی ندارند که امپراطزیس آن سر زمین باشند تنها چند دختر بچه خردسال  که شیفته لباس وجاه ‌جلال ویا زنانی که از قبل او بهر ه میبرند یا چند روزنامه‌ چی  ویا مردانی که حقوق بگیرند تا کاهی در خبرهایشان بگویند . مادر ایران  ،مادر ایران  بی بی   بختیاری بود که بر اسب نشست ودشمن را از سر زمینش دور ساخت  نه بک مانکن بین الملی  و،،،،و دیگر هیچ باقی بماند  ، پایان آخ …..دلم خنک شد 

    ثریا . جمعه. هفتم. جولای دوهزارو بیست ودوی میلادی 

  • مرگ جهان

     ثریاایرانمنش ” اب پرچین” اسپانیا !
    ———————————–
    تغییر راه . تغییر  ایده ولوژی  تغییر مذهب  وسر انجام تغیر عقل !
     انسان  بواسطه همین مختصات انسان است در غیر اینصورت یک حیوان  مصرف کننده ای بیش نیست .
     در گذشته در امپراطوری بریتانیای کبیر حتی اگر میخواستی وارد یک مدرسه بشوی باید موهایت  شانه کرده لباس مرتب وا زهمه مهمتر زبان ولهجه  با  کلاس را داشته  باشی !!! حال امروز جناب سزارین با آن لحجه گویی کارگری  د رانتهای :وست اند : دارد حرف میزند سر انجام با فریادها واستعفای کابینه اش مجبور شد تخت سلطنت را ترک گوید !  تنها کار مهمی گه انجام داد این بود که  سر زمنینش را از ارو.پا با انهمه بدهی های  جدا کرد  ایکاش همهرا ازهم جدا میکرد این اروپای  زپرتی  که رهبرش جناب ماکرون ماکارونی باشد وهر روز یک دستوری را صادر کند وهمه  کشته هارا ببرد وته مانده هارا برای  صادرکنندگان  باقی بگذارد  …نه بهتر است همه  ا زهم جدا شویم ! از یک گم گشتکی به یک گم گشته ای دیگر رفته ایم البته ما همه در ژرفای وجود یکی هستیم اما ازهمان جدا
      .
    روزی این سر زمین برای خود  زندگی داشت  کارش با توریست میگشت وتجارت شراب و روغن وزیتون وخود زیتون سبزیجات به جد وفور که به هر میوه فروشی میرفتی دسته ای جعفری تازه از باغ چیده شده بتو هدیه میداد بعنوان تبرک ! امروز چند برگ جعفری گندیده را درون یک جعبه  گذاشته اند واز فروشگاه دست دوم فرانسه باید خرید فروشگاهای محلی بکلی از بین رفتند المان . فرانسه . انگلیس همچنان فروشگاههای خودرا ردیف کرده زیر عناوین مختف وغذاهای  ته انبا ررا پس میفرستند دولت درمانده ووامانده انهااز این سو به ان سو میرود  وسخن رانی میکند امروزدریک نانوایی س ر یک تکه نان بزن  بزن بود درحالیکه قبلا درون رستورانها نان اولین چیزی بود که سر سفر ویا میز  میگذاشتند آنهم  چند نوع آ ن حال با نانها ی یخ زده صادراتی  وارداتی  باید شکم خودا پروار  گنیم این اروپای یگانه است وکسانی  که بر صندلیهای ریاست مجلس وکنگر ه اروپا تکیه دا ده اند هنوز نمیدانند که هویچ را درسبد  میوه بگذارند  یا در سبد سبزیجات تنها میخورند ومییرندوزمینهارا به اتش میکشند وبرجهارا بالا میبرند امروز دیگر دراین شهر زیبای ساحلی اثری ازآنهمه تمد  ن قدیمی قبلی نیست  وبوی دریا وخاک را احساس نمیکنی دریا آلوده رودخانه ها الوده  وکثیف مزارع بزنج را که زیر نظر کاربران اروپایی کشت میشود  از هردانه باید سه عدد بیرون کشید ومردم در جویبارها به دنبال خرچنگها یا جانوران آب زی هستند که انها را بعنوان غذا با  برنج مصنوعی به درون شکم بفرستند شکم ها  همه با دکرده  دستورات از یالا میرسد امروز ماسک بزنید فردا  پوشک نپوشید در یابان کارتان را اانجا م دهید  حقوق عقب مانده شما بعد ا خواهد رسید !! تونل توالتها  با اب خوردن یکی شده اند این است اروپای نوین .
    امروز احساس میکنم همه چیز دراین سر زمین گم شده تنها لباس های چین دار واواز های محزون آنها باقی ماند ه بقیه به موزه ها رفته اند  ـآن هوای دلپذیر صبگاهی با وزش باد از دریا به همراه   آن کوه ها  روانت را شادمیکرد امروز اثری ازکوهها نیست ودریا  مانند یک دریاچه لجن در گوشه ای  بالا وپایین میرود هجوم قایق های تفریحی هجوم خانه ها عفاف هجوم قایق های تند رو برا بردن موادمخدر وهجوم پناهندگان  که هیمشه دردریا غرق میشوند توحتی دیگر  میل نداری یک ماهی را بخوری . همه چیز رو به  پایان  است اما برای از ما بهتران دنیا ازهم آکنون آغاز شده است بانکها بسرعت رشد کرده اند و…..کلیسا درگوشه ای برای اموات نماز میخواند و……..من وتو یکی باهم دردرون  / من بی تو در آگاه بود /  وتو بی من درجهان .پایان
    ثریا ایرانمنش  08/07/2022 میلادی .!

  • روزگاری !

    لب پرچین » اسپانیا «   ثریا ایرانمنش

    ———————————————-

    گر گذارت  روزگاری ، سوی گورستان فتاد 

    بر مزارم  گریه وزرای مکن ، اشک بیحاصل  مریز  

    در غم مرگم  عزا داری مکن 

    گور من از من تهی است. ،  بهر یار  زنده غمخواری مکن 

    سر بسوی آسمان کن ‌،‌ مهر تابان را ببین 

    در سکوت  شامگاهان ماه رخشان را ببین 

    من همان تابنده مهرم .  پرتو رخشنده ماهم  

    قطره جانبخش ابرم ،  قامت رقصنده سروم  

    مرغ شاد  نغمه خوانم   ، چلچراغ کهکشانم

    گر گذارت   روزگاری  بر مزار من فتاد 

    ناله وزرای مکن  

    در رسای  یار دیرینت  گهر باری مکن 

    چشم جان بگشا مرا در گه جانان بین 

    ساکن منزلگه  یزدان ببین 

    ذره ام  در ذات هستی  تا ابد پاینده ام 

    پرتو خورشید  عشقم  جاودان تابنده. ام 

    سروده ای از نازنین یاری دیرین  که سالها در گور خفته است اما همچنان میدرخشد 

    «ح، شین» ،

    از این رو انرا برای خودم نیز  نوشتم وتقدیم میدارم . ثریا 

    ششم ژولای  دوهزارو بیست ودو میلادی 

  • ویرانی

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ”  اسپانیا !

    ای بر سربالینم افسانه سرا. دریا / افسانه عمری تو  . بازی بسرآ  دریا / 

    با کوکبه خورشید  دریای تو میمیرم  / بر دار ببالینم دستی به دعا دریا /

    بردار ببر  دریا  این پیکر بیجان را /  در سینه گردابی بسپار وبیا  دریا /

    تو مادر بیخوابی  من کودک بی آرام /  لالایی خود سر کن  از بهر خدا  . دریا 

    دریا بیجواب  آرام با پیکر های برهنه در دور  دستهای افق  آرام اسوده است وهیچگاه  زبان مرا وافسانه های مرا نخواهد فهمید و یا شنید .

    بسیار روزها  دراین فکر بودم که برخیزم وخودرا به آرام  به امواج او بسپارم اما نگاهبانان با دوربین ها در صدد نجا ت هستند .  لزومی نداردست  وپا بزنم ا  ازام روی امواج میخوابم وسرم را به خورشید میسپارم جشمانرا می بندم شاید گردابی مرا فرو برد باید خیلی از ساحل دور شوم  اما قایق های تفریحی وقایق  نجات همچنان  مارا زیر نظر دارند مانند خورشید که همیشه زیر دوچشم پر فریب ایستاده ایم .

    هنگامیکه انسان با گذر از تاریکی ها پای به روشنایی میگذارد دراین پندار است که  نجات یافته  وبا گذر از تاریکیها به روشنایی ها دیگرهمه راهها هموارند  با شگفتی وبی حساب خودر ازاد میبیند اما بشر هیچگاه ازاد نیست در میان زنجیرهایی که با دست خود ساخته گرفتار است .

    گاهی ازفشار درد وغم نمیدانی چه کسی را فریاد بزنی از کدام مرجع وکدام سو بخواهی که به کمک تو  برخیزد علم هم مرده است وخودرا به دست باد داده  خدا هم قرنهای است که درفضای مجازی زیر رو میشود فرشتگان او نیز همه پیر واز کار افتاده شده اند سیمرغ خدای خدایان درکوه قاف خودرا از دست بشر پنهان ساخته دیگر ادعای خدایی ندارد  جهان تبدیل به یک جهنم شده است  شعله ها از هر سو ترا احاطه میکنند  وتو راه فرار نداری  درکنج هستی خود  پنهان میشوی . 

    نی مرد مناجاتم من  . نی رند خراباتم  / نی محرم  محرابم  ونه  درخور خمارم 

    نی مومن توحیدم  . نی مشرک تقلیدم /  نی منکر تحقیقم  / نی  واقف اسرارم 

    از بس که  چو کرم قز بر خویشتن  تندیدیم /  پیوسته چو کرم قژ در پرده پندارم …………” عطار نیشابوری “

    انکه  در ظاهر  باید مرا پرستاری کند  مرده مرا روی تختخواب دید ورفت کنار تی وی آنقدر بازی کرد تا آنرا ازکار انداخت  عرق ریزان وخسته از جای پریدم  خدایا چند روز است که غذا نخورده ام ؟ ترا بخدا آن ذره ماست وخیارارا با تکه نانی بمن برسان   تا بلکه بخوابم !!!! وصبح زود هم رفت من ماندم واین   تی وی ویران وبدون ناهار وبدون غذا ایتها  زندگی میکنند تا کار کنند نه کار کنند تا زندگی نمایند ! 

    نه !هیچکس نیست  هیج صدایی نیست تنها گاهی درد بمن فشار میاورد  ومیگوید هنوز زنده ام وبس .

    درکدام  فرقه میبایست راه میرفتم وکدام ره را ؟ دیگر برای همه چیز دیر است خیلی دیر . ث

    پایان / ثریا ایرانمنش  05/07/2022 میلادی 

  • جهنم

     ثریا ایرانمنش « لب پرچین »  اسپانیا 

    جهنم جایی است  که تنها برای انهاییکه در میان بازار سود وزیان نیستند ساخته شده است ،

    جهنم جایی است که در خبرها بتو میگویند یک جبهه هوای داغ در راه است وتو صبح  میبینی که همه درختان وجنگلهای اطراف در یک خط مستقیم میسوزد ‌قامت بک یک درختان را میبینی که تسلیم شعله های آتش شده بصورت تلی از خاکستر بر زمین  میریزد  وهوای داغ وارد اطاق تو میشود وراه نفس ترا میگیر ،

    جهنم جایی  است که از پشت شیشه ها ی بخار گرفته  وغبار آلود میتوانی بهشت راببینی.  حوریان  عریان در بغل مردان  ردیف قایق ها وردیف اتو مبیلهای  أخرین مدل   

    جهنم جایی آست  که تو بخاطر. سر وصدای جشن های محلی باید همه درب‌ها را  ببندی وتا نیمه های شب گوشهایت را بگیری وزیر  هوای داغ. راه نفس تو بسته شود اما صدا همچنان مانند بک طبل. پیکر ترا به لرزه در میاورد ،

    جهنم جایی است که مامورین بتو اجازه ‌ورود به  آن سوی بهشت را نمیدهند. اجازه. اینکه تو دقیقه ای ماشین خودرا پارک کنی تا پیاده شوی نیز  نداری. باید بروی در گاراژ ،

    جهنم جایی است که زنا ن ومردان. تاریخی ورو به مرگ با چهره های  کریه  حاکم بر سر نوشت تو هستند آنها راه تجارت را خوب  میدانند ،

    جهنم جایی است که. همه حق وحقوق ترا محدود میکنند چون در انسوی جهان. سر زمینی به سر زمین دیگری تجاوز کرده آست . تو باید  بهای آن جنگ را بپردازی ،

    جهنم جایی آست که  در سر زمینی کهنسال مشتی خوک  از درون طویله بیرون آمده و صاحبخانه را بیرون  رانده ترا بیرون رانده  وبا شلاق وسر تیزه وتفنگ بر جان دیگران حاکمند  وخودرا صاحب  خانه   میدانند ،

    جهنم جایی آیت که تو بیست وچهار ساعت چشم به آسمان دوخته ای تا شاید نمی با رآن بر سبزه های خشک باغچه ات. ببارد  وراه نفس ترا باز کند 

    جهنم جایی است که  تمام شب دور یک اطاق راه بروی ودرد بکشی وبا خود بگویی. طاقت بیار عزیزم ، طاقت بیار ،،،،،،

    جهنم جایی است که تو از پشت شیشه های غبار کرفته. انسوی شهر  بهشت را میبینی. اما اجازه ورود به آنجا را نداری من شب کذشته با تمام وجودم. جهنم را  دیدم وشعله های  آتش را که بر جانم  نشسته وهردم بالا تر میرفت ،

    و،،،،، امروز هفتاد مین سالی است که  بانو (آوا پرون ) از این دیار دیدن  کرده اند  مجسمه اورا از فلز. ساخته وخیابانی به نام او در پایتخت  وجود دارد و هنگام بازدید بک میلیون. ادم. به پیشواز وبدرقه او امده ورفته اند .  جهنم. همین جاست دروغ میگویند در جهانی دیگر آست ومن درمیان شعله های  آن نشسته ام بجرم  بیگناهی ،

    ثریا ، یکشنبه سوم ماه ژولای 2022 میلادی 

  • شکست عهد مودت

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    تا تو نشوی  ذره ای ناچیز / نتوانی از این قفس بدر شد 

    هر کو  به وجود ذره آمد / فارغ زوجود خیر وشر شد 

    در هستی خود چو ذره گم شد / ذاتی که زعشق معتبر شد  

    چقدر اسان  از یاد بردیم که تنهایک ذره هستیم ونه بیش وچه گنده شدیم نا/گهان مانند یک بادکنک روی هوا وسپس با یک تلنگر ترکیدیم .

    هنوز هستند کسانی که درگذشته زندگی میکنند وکندن آنها ازان  فرش گذشته بسیار سخت است  ونمی دانیم   که چه آینده ای درپیش داریم .

    رفقا آمدند پریدند ورفتند   بانوی اول بانوان اول دیگر را به گردش برد  ومردان گرد میز های بزرگ جمع شدند تا سرنوشتی دیگر را رقم بزنند  ایا جنگی درراه هست ؟ .

    همه دچار نوعی جنون شدند  جنون دیوانگی جنون ا زخود بیرون شدن  دچار یک گمشتگی  جدا از مسایل بنیادی وهستی خویش  خودرا درخطر احساس کردن  وهراسان بودن  وهیج راهی را نمیتوانند بیابند تا ازآن رهایی یافته خودرا نجات دهند .

     دیگر میان بد ونیک  خیر و شر  چیزی  نیست که برگزینی  دین ومذهب وعقیده وایده ولوژی  .جهان بینی همه درهم شده اند  دیگر میان نیک وبد وخیر و شر را نیمتوانی تشخیص دهی  امروز  درجهانی زندگی میکنیم  که نسلی  نا شناس  روی کار آمده همه  بیقواره گویی با دستی آنهارا ساخته اند وبه روی زمین فرستاده اند حتی نمیتوانی درچهره های سردشان نشانی بیابی که دشمن هستند  یا دوست همه ماسکی بر چهره  دارند  با نخستین دیدار   آنها تو میتوانی بفهمی  که زیبایی بکلی از جهان رخت بربسته  وتاریکی درون آنها زیر چهره های سرد ویخ زده آنها ترا وادار به وحشت میکند .

     راهها  برای واسطه ها بازند  وهمه اغیاران در کارند  هیچکس در فکر  کشش وراستی وشناخت اهل دلی نیست  انسان دیگر به انسان احتیاجی ندارد ماشین درکنارش هست  دیگر به راههای آموزنده بی نیاز است  اینها  نیز کم کم در پستونهای خود 

    پنهان خواهند شد خرد اسانی بکلی از میان  رفته   کسی حتی معنای خودرا  نیز نمیداند  واین ماییم که هنوز سخت به حقیقت چسپیده ایم  واین ماییم که میخواهیم  از یک راهی  به حقیقت برسیم  اما همه راهها مسدوند  وما رهنوردان  خسته دیروز وامروز  در انتظار  آن گوهر گم شده  خویشیم  که  از میان رفته است . 

    دیگر نمیتوان در زندگی به کسی اطمینان کرد  یا با کسی ر ابطه بر قرار نمود  خواسته ها را  باید  در  درونمان  بکشیم نابود کنیم  وما که به زیبایی جهان آنهمه میاندیشیدیم امرو با زشتی تمام  انرا میبنیم  چه تحمل نا پذیر شده است .

    اما این زشتی ها بسود خو دشان تمام می همه بر چهره یک ماسک سنگی گذاشته اند وبه دنبال سود اور ترین  جاها وکسانند دیگر  د ر فکر گوهر اندیشه ها نیستند  سود یا زیان همین  نه بیشتر   هرکسی  وهر چیزی برایش  تبدیل به سو د یا زیان میشود  نه وسیله ای که تو به ان آویزان شوی وخودرا نجات دهی   نیم دیگر تو گم شد تو خود نجات دهنده خویشی .

    حال باید بترسی که دراین جهان گم نشوی  درست در راه است که انسان گم میشود  گم گشتگی در میان  راه مستقیم  در همان  راهی که راهزنی درانتظار  توست بایدا زبیراهه ها بگذری  اما سلامت   ،. توحید ونبوت را و امامت  فراموش کن وآن روح ملکوتی را نیز از دست رفته  بدان  این خودت هستی وبس  وآن یگانگی که همه ازآن دم میزنند تنها دروجود خود توست باید آنرا بیابی  .

    خوشحالکم که درپیج وخم آن پارچه های چند  متری دور  سر بعضی گم نشدم وخوشحالم  که فریب  یک  مجسمه  هزار رنگ را نخوردم به هنگام درد تنها خو دمرا فریاد میزنم  درطی روز با ر ها میگویم گه ” تحمل کن عزیزم / تحمل کن نازنین .  وخوشحالم که هنوز عقل خودرا گم نکرده ام  واندیشه هایم هنوز در پر.وازند  انسان زمانی  باید درجستجوی گم شدن باشد که خودرا باخته  وگم شده  بقیه ارزش چندانی ندارند  اگر چیزی از  تو گم شد بگذار گم شود تو خودت هستی  وبدین سان در هر عادتی  غایت آنرا به دست آورده ای  وکامل میشوی .

    ذره که شدی آنگاه  باد ترا اززمین بر میدارد وبجایی که باید میبرد هیچکس نمیداند آنجا کجاست . پایان 

    ثریا ایرانمنش / 01/07/2022 میلادی !

    اشعار متن از ” فرید الدین عطار ” !نیشابوری 

  • یک داستان کوتاه

    ! ثریا ایرانمنش « لب پر چین ». اسپانیا

    چرتش  گرفته بود زیر هوای داغ   کتاب را بست عینکش را روی آن گذاشت چشمانش بی اختیار رویهم افتادند وخوابی عمیق اورا در بر گرفت   برای ساعتی درد را فراموش کرده بود  نشسته روی مبل. خواب او را باخود برد  در این میان دو فرشته با بالهاای الوان ورنگا رنگ آمدند ودر دو طرف او نشستند   همهجا  روشن شد. بال فرشتگان الوان  مانند چراغهای رنگین  در شبهای تاریک میدرخشیدند،

     یکی رو به دیگری کرد وگفت : 

    این همان ستاره ای نیست که ما به هنگام بازی در آن شب انرا گم کردیم واز آسمان پرتاب شد به درون تاریکی  ودوستاره درخشان را تیز با خود برد ؟  واز آن تاریخ مارا نیز از آسمان اخراج کردند  بجرم  گم شدن دوستاره  ؟ 

    دیگری در جواب گفت :   نه گمان نکنم. آن ستاره  های که ما در ان شب با آنها بازی میکردم براق وروشن بودند  این یکی  تاریک است. چشمانش ابدا برقی ندارند ،‌نه گمان نکنم ،

    دیگری در جواب کفت ؛

    چرا خودشان هستند من آنها را خوب بیاد دارم. درخشش عجیبی داشتند  از میان دست‌ها ی ما رها شدند او آنها را با خود به زمین برد  و   از ان تاریخ ما هم محکوم به اواراگی هستیم. که چرا این دوستاره  را گم کردیم ،

    ان یکی جواب داد نه این نیست  از ان شب که درهای آسمان را به روی ما بستند  ما به دنبال ان دوستاره گم شده  هستیم  تا انهارا به آسمان بر گردانیم. اما به هر کجا که میرویم  انهارا نمی یابیم ،

     فرشته دست راستی. جواب داد که من قول میدهم  این خودش هست. بما همین آدرس را دادند وگفتند میتوانیم ان دوستاره  گمشده را اینجا بیابیم ، 

    ان یکی در جواب گفت ؛ ایکاش چشمانش را باز میکرد  شاید ما در میان چشمان او ان دوستاره  را می یافتیم وبا خود به آسمان  بر میکرداندیم .

    فرشتگان  اورا تکان دادند تا او بیدار شود به یکدیگر گفتند حتم داریم که خود اوست  .

    کتاب از روی زانوانش بر زمین افتاده بود  بین خواب وبیداری. دست برد تا انرا بردار به  دنبال عینکش بود  فرشته ها در چشمان او دقیق شدند   گفتند ، اه خودش است ،،،اما. اما برقی از آن چشمان بیرون نمی جهد نه ابدا روبه تا ریکی میروند . انگار خاک روی آنها پاشیده شده  شبیه ستارگان دیگر نیستند ، 

    او خودش هست اما آن دوستاره  کجا هستند او‌همچنان در میان خواب وبیداری. به آوای فرشتگان گوش میداد هر بار یکی از آنها پلکهای اورا بالا وپایین میکشیدند ، خودش هست …..نه. نه او نیست .  یکی به دیگری کفت چرا. خودشان هستند اما چیزی. مانند ابر جلوی آنها را کرفته   ،،،،،،،

    دستی به شانه اش خورد. از جای پرید  ، اه کجا بودم ؟ ساعت چند است ؟  فرشتگان کجا رفتند مگر نه آنکه آنها به دنبال دو ستاره گم شده خود آمده بودند   اما آیا آنها. میدانستند که من آن دوستاره  را در چشمان دیگری به ودیعه گذاشته ام ؟ 

    او دیگر تصمیم داشت که به تبعید جاودانی خود تسلیم شود  او دیگر آن دختر طناز وزیبا نبود که به هنگام بوسه گرفتن از لبان معشوق  چشمانش از صد ها هزار. ستاره دیگر براق تر میشدند  وبه هنگام أغاز عشق بر ق آنها عالم را  فرا میگرفت  واورا رسوا  میساختند .او أزرده خاطر  به هر سو نگاه کرد خم شد تا عینک خود را بردار د اوه باز شیشه اش در آمده در کنار. عینک یک پر زیبای الوان دید  که روی زمین افتاده بود ، .پایان 

    عصر یک تابستان داغ  

    چهاشنبه  29/06/2022  میلادی 

  • ایرانستان

    ثریا ایرانمنش  ، « لب پرچین ». اسپانیا ! 

    ای مگس ، عرصه سیمرغ نه جولانگه توست / عرض خود می  بری  وزحمت ما میداری ؟

    مشگل دارم با این  نوشتن ها روی این  پاره شکسته ها کم کم این خط هم گم میشود  وکم کم  هرچه را که بافته بودیم از هم شکافته تلی از نخ  برایمان باقی خواهند گذاشت ،

    دیگر کاری به این وأن ندارم  تنها به نقشه ای که درون قاب گذاشته وبه دیوار أویزان کرده ام «همان نقشه ای  را که خودم در اداره جغرافیایی کشور کشیدم »  انرا  شرکت‌های  دیگری رنگ زدند وبه چاپ رساندند  همان یک نسخه برای من باقی ماند انر درون یک قاب در راهری  خانه گذاشتم  اما هیچکس به أن توجهی ندارد ! همه سر کرم حوادث روزانه هستند   حال به آن مینگرم  چه زیبا  چه رنگ أمیزی   شکیلی  حتی حومه هارا نیز نام برده بودم این کار خودم بود بخودم پاداش دادند با دو حقوق اضافه  ومن خندان وخوشحال از این تز وپایان  نامه  به خدمتکاری  خانه همسر  رفتم ،

    حال به آن مینگرم  گرگهای گرسنه وسیری ناپذیر انرا درمیان گذاشته به هم چشم غره می‌رومد هر یک تکه ای را میخواهد همه هم آن تکه های خوش آب وهوای  ا میخواهند آنها از کویر چیزی نمیدانند واز طاقت آن بیخبرند  واز آتشی که در درون آن میسوزد نیز خبری ندارند   تنها من فرزند کویر در کنار این  عکس  اشک‌هایم را پاک میکنم و میگویم ،

    دل از تو کندم  کهن دیارا ،اما هیچ کجا نتوانستم قراری بگیرم به گرم ترین  وداغ ترین نقطه جهان یعنی شاخ آفریقا آمدم تا بلکه  از باد کویر  نسیمی بر پیکر  من بوزد ، اما افسوس  اینجا انجایی نبود که من میخواستم   به هر دیاری که میرفتم گمان میبردم   اینجا می‌توانم قرار بگیرم زمانی ایتالیا وجنوب آن در نظرم بود اما آنجا مردمانی بسیار خشن داشتند وبی مهر وبی رحم وهجوم مافیها ، 

    به هر روی اینجا شد اقامتگاه ابدی من وچه بسا   جایگاه خاکستر دیکر من تنها امیدم آن است که در زمان زنده بودن من چاقو را درون این هندوانه پر آب فرو نکنند وانرا تکه  تکه  درون چند  بشقاب به چند مفتخوار ودزد هدیه ندهند . .

    دستهای زبادی در این راه کار میکنند رفت و آمد های رهبران قبیله  وجمع شدن دور یک میز ،،که خوب  کدام  تکه متعلق بمن است ؟!  

    گاهی به ارامنه  میاندیشم  آنها در طی سالها آواره سر زمین‌ها بودند کشورشانرا   به یغما برده بودند آنها اما در سکوت دست یک دیگرا در دست داشتند  وهمه  ایمان و  ‌عقاید و پیمانشان   را حفظ کردند  به هرکجا که میرفتند اول یک مدرسه زبان برای کودکانشان باز می‌کردند  وسپس یک کلیسای کوچک  ،  ما به هرکجا رفتیم  چسپیدیم به ا رباب خانه  ونوکری اورا پذیر فتیم ودر پشت میکروفونها  خودمان را پاره میکردیم  واشک تمساح برای وطن میریختم  !؟ کدام وطن ! وطن  شما همان سکه ای است که درون جیبتان است  شما  از خاک  بر نخاستید تا به خاک عشق بورزید شما از  روی ز  باله ها  ودر سر زمین  کرمها  وجانوران رشد کردید  شما خاک را نمیشناسید   تاک را را میشناسید  و مزه آب گواری رودخانه ها را که ازکوهها سرازیر میشدند نچشیدید   خاک را نشناختید  ‌و همه را بباد دادید حال باقیمانده این لاشه بیمار روی زمین  افتاده هریک چاقویی در دست   تکه ای را  میخواهد  یکی لچک بسر دیگری عمامه بسر سومی ارخالق بردوش   دیگری  شلوار گشاد  بر باسن و آخرین  آنها  میل دارد  خودرا به آن ترک طناز بچسپاند چون زبانشان یکی آست  ،.کویر ؟کویر تنها ، تشنه  بیمار  غرق در خون  ومن زیر لب  نغمه دردناک آن خواننده  افغان را  زمزمه میکنم که طاقت بیار عزیزم  طاقت بیار ایران ، ،،،،کدام ایران ، ایرانستان جدید  با چند پرچم رنگین  وکویر در میان ستارگان شب همچنان  چشم به راه فرزندان ناخلف خود  ایستاده آست او طاقت دارد کمرخم نمیکند به آن أتشی که در درون دارد میسوزد  او پر طاقت  است میدانم کویر من همیشه زنده  وباقی خواهد ماند  و

    طاقت بیار عزیزم ، طاقت بیار ایران ،

    یک درد نامه توام با اشک چشم ،

    پایان 

      .روز یکشنبه  26/96/2022  میلادی 

     

  • گلوله جلوی توپ

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    سینه صبح را  صفیر گلوله شکافت /  باغ لرزید  وآسمان لرزید  / خواب کبوتران را  آشفت .

    سرب داغی  به سینه های شان ریخت  / ورد گنجشکهای  مست گسست / عکس گل  در بلور  چشمه ها شکست 

    رنگ وحشت به لحظه ها آمیخت / پر خونینی به شاخه ها آویخت …………” ف. مشیری” 

    اگر جنگ ادامه یابد اگر جنگهایی دیگری شروع شود  آنگاه ما مانند  پرندگان خودرا درکدام قفس جای دهیم تا ا ز گزند درامان باشند ؟  آن دلقک کوتوله  با کمک اربابانش توانست  دنیارا تسخیر کند واوباشان را بطرف خود بکشاند وسر زمینهای بزرگ را تکه تکه کنند  سه قسمت چهار قسمت  یا هر جند قسمات که میل دارند بخورند سیری نا پذیرند  سخت گرسنه اند  برایشان هیچ چیز وهیچ کس دردنیا  مهم نیست . عکس پسرکی را که تیر به سرش خورده  برای تکه نانی درکفن به تماشا گذاشته اند  این نقش صبحانه  ما وناهار وشام ماست !

    دلقک کوتوله با استین های کوتاه صورت برافروخته  از سیری وخوش خوراکی  جلوی دوربین می اید باز قربانی میخواهد  باز خون میخواهد  باز پوست میخواهد برای ترمیم پیکرهای سوخته از ما بهتران .

    خوب این سر زمین با کلی خوشحالی وارد اروپا شد  سخت بخود میبالد که اروپایی شده ونمیداند که این به قیمت از دست دادن همه  کشتزارش میباشد حال داخل ناتو هم شده  عده ای را که مخافت میکردند کنار گذاشتند 

    از امروز تن یک یک مادران وپدران باید بلرزد که مباد فر دا جوانان مارا به  آن کشتار گاه بفرستند ؟! شاید هم برای همین که این سرمین بیشتر جوان دارد  تا پیز ویا شاید پیرهایش جوانترند !! برای رانندگی مجروحین وکشیدن ماشین های نعش کش   .

    شب گذشته روی یک وب نقبشه ای از تجزیه وتکه تکه شدن روسیه بزرگ را دیدم حال راست یا دروغ ا همه خنده دار تر آنکه وزیر خارجه سر زمین ملاها  رییس جمهور روسیه را” عالیجناب ” خطاب کرد ! پرودگارا اینهمه بیشعوری ؟ در کجای دنیا میتوان یافت مگر درهمان کشورهایی دوست آنها مانند ونزولا وبقیه !!!  بیهوده نشستن  بیهوده اندیشیدن بیهوده برای  ایجاد یک زندگی نا  پایدا ر وموقتی که هرآن فرو میریزد اما جای ارربابان مجکم است از  ساختمانها یه طیاره ها وکشتی های روی آب در حرکتند  جایشان محکم است اگر زمین زیر پاهایشان لرزید روی آب میروند ویا دراسمان گردش میکنند هرکدام کاخ های مجللی است مانند روی زمین متزلزل وفرورفته وبی آب .

    امروز روی توییتر یک دختر خانم محجبه نوشته بود  ” من برای یکماه رفتم اسانیا خانه داییم  آنها کولر  نداتشند ونمیدانند که وب یعنی چی !!!! اگر جلوی دستم بود محکم میکوبیدم توی سرش  دایی تو معلوم است که کو.لر ندارد لابد دریک دهات بوده وکولر داشتن هم کار هرکسی نیست برق گران است خیلی هم گران اما از “وب “؟! خدمتکار خانه من با گوشی اش مرتب با مراکش  با دخترش روی وب حرف میزد  نمیدانم اینها درازای چه مبلغی خودرا بفروش میرسانند وبرای ویران کردن سر زمینهای دیگر ونشان دادن سر زمین ویران ما اینهمه تبلیغات میکنند .

    آآنچه که مسلم است  دنیا دارد رو به نابودی میرود  

      ومن ودنیا باهم  به آخرین سفر میرویم بعد دیگر نه بمن مربوط است ونه به دنیای بعدی  یک یک مردانی  را که میشناختم از جهان رفتند یک یک بانوانیر ا که  شعوری وعقلی ودانشی داشتند از جهان رفتند  حال من مانده ام این ویرانه سرا وچشم به در که چه موقع از راه میرسد . 

    هنگامیکه امید دردل تو مرد یعنی تو مرده ای وآن جسد بیروح دیگر تنها جای بقیه را میگیرد ویک مصرف کننده میباشد  امید درمن مرده سالهاست که مرده دیگر آرزویی ندارم  کوچکترین  نوه ام  همین امروز  فارغ التحصیل میشود .از اینجا میرود همه رفتند  همه رفتند من تنها دردنیا دریک جاده پر خطر راه میروم بی هیچ هدفی  وبی هیج عشقی یا ارزویی / بقول آن شاعر از جهان گریخته : دیگر  دراین گسیخته باغ / شور افسونگر بهاری نیست / همه قصلها یکی شده اند ما اززمستان ناگهان به تابستان رفتیم بهاررا ابدا  احساس نکردیم  ودیگر گلهای خوشبوی بهاران را درباغها  و  آوای دختران دشت را نخواهیم  شنید وآواز برنجکاران  را وکشت کنندگان را همه چیز صنعتی وماشینی شده  مخلوطی از خاک وخاک اره با کمی اسانس ورنگ  وتنها باید به شاخه های برگ بنگریم که پر خونینی پرندگان برانها  اویران است . همین . نه بیشتر  نباید خودرا فریب دهیم .

    نرم نرمک سکوت  .نرم نرمک بی امیدی  وآن رفته ها دیگر باز نمیگردند وآن پرندگان خوش خوان دیگر هیچگاه به لانه هایشان مراجعت نخواهند کرد  باغ خانه ما نیز خالی  از هر درختی است از هرجانی  واز هر …امید ی …..پایان 

    ثریا ایرانمنش / 24/06/2022 میللادی  !

  • گرفتار دزدان

    ثریا ایرانمنش« لب پرچین »  اسپانیا ،

    تمام شب چشم به سقف اطاق دوخته بودم  گاهی این را برمیداشتم  انرا میخواندم گاهی صدای فریادهای ناهنجار گاهی  حضور در حمام  عمومی کلاب هاووس  جدال سختی بین. همه در گرفته . همه میل دارند سهم خودر ا از ارثیه آن بیمار در حال احتضار  بردارند هریک داعیه سلطانی داشت. یکی خبرنگار !!!؟ بود بی آنکه درس خبرنگاری را خوانده باشد دیگری استاد بود. بی آنکه تا ریخ سر زمینش را بداند سومی جنگجو بو د که تنها اسلحه اش زبانش با کلمات رکیک. ،،،،  همه را خاموش کردم ودوباره  چشم به سقف دوختم .

    احساس کردم کسی از دیواری پرید. ساعت از سه ونیم هم گذشته  بود. ،،،،، کر کره ها همه پایین بودند درب‌ها همه قفل بودنداما برای یک شبگردی که بخاطر اهدافش آمده. باز کردن  همه قفلها آسان است. حتی اسانتراز . صندوقهای امانات  بانکی ؟! 

    تلالو‌ماه از لابلای پنجره  به درون می تابید بیاد مزارع  هایی  بودم  که اکنون در آتش میسوخت چندین هزار هکتار را به آتش کشیدند  بیاد خزه ها نمناکی بودم که روی تپه هارا میپوشاند   وجاده  های پیچ در پیچ. حال همه .در آتش میسوختند .

    چشمانم را بستم تا شاید خواب را در آنها پنهان کنم  نه همه چیز  قرمز بود وعطر  ساقه های سوخته شده درختان  به مشام میرسید 

    اه  چه  سر کشی های عجیبی در این دنیا بوجود آمده چگونه ناگهان همه چیز بهم خورد ، «او» مظهر آرامش مطلق خاور میانه بود واروپارا تیز به آرامش دعوت میکرد دشمن در خانه بود واو نمی دید دشمن درکنارش راه میرفت واو بر شانه های اهریمنی او تکیه داده بود ،

    چه سر گشتگی هایی پس از رفتن او اتفاق افتاد اهریمن  در گوشه ای آرام نشست وبه پایان کارش نظاره میکرد  همان عقربی که  در انتظار آخرین روزهای عمرش   میل دارد  نیش خودر  بر پشت خود فرو کند وجان بسپارد اما ظاهرا این یکی هنوز خیلی جرار است وخیال ندارد زهر خود را فرو دهد   اوفرزتدان خودرا تیز خورده است ،  

    ماه کم کم گم شد تار یکی همه جارار فرا گرفت  گوشی را درون گوشم گذاشتم تا بقیه آن  نمایش مضحک  را ببینم  بی فایده بود آرامشی بمن نمیداد 

    ، به آن  دو چشم  خیره می اندیشیدم وهمچنان  بر جای ماندند  نرفتند   نمیدانم باید نام این را چه بگذارم سرنوشت !  زندگی! مرگ در غربت ‌بیگانه ویا نامش  را اندوه بزرگ بگذارم که بر سینه  یک یک ما نشسته است ،

    امروز از تظر من همه چیز به پایان خود نزدیک است  وهمه ساخته ها نابود  خواهد شد  همه بناهای تا ریخی تبدیل  به حمام گرم وسونا و مقبره خواهند شد  ساختمان‌ها گرد ‌مدور تله تابیزی   مانند قارچ در میان  سبز های مصنوعی رشد  کرده اند  مردم را به کم خواستن واندک مصرف عادت داده اند  دیگر اثری از یک بنای اجری با چوب های    مستحکم وتیر أهن وبتون ‌ارمه  ساخته نخواهد  شد  آن کارتون تله تابیز  که قدیم ها ساعتی از تلویزیون پخش میشد مرا بفکر امروز انداخت ودانستم  که ماهم اگر چند تنی زنده  بمانیم  مانند   همان ها درخانه  با صدای صوت  بیرون میرویم کمی روی چمن  های مصنوعی راه میرویم در میان  ما اشخاص پیر واز کار افتاده  وجود نخواهد داشت اما  مردان وزنان دو جنسه فراوان  وبا صوت  ارباب دوباره به درون همان قارچ میرو‌یم و دور میز  گرد  می نشینیم  وغذاهای آماده شده را میخوریم تا موقعی که  صوت بلند  به صدا در بیاید و  مارا فرا بخوانند ،

    دیگر معلومات وکتاب و فیلم و سینمای وغیره بصورت افسانه در خواهد آمد وً‌خوشبختانه من نیستم  وامید آنرا د ارم که خانواده ام هم  نباشند  دران دنیای فانتزی .نه ، خواب  از من گریخته بود  ساعت پنج صبح تختخواب را ترک مردم و با دردهای   همیشگی که مانند  پوست بدنم بمن چسپیده خودم را به اشپزخانه رساندم،..   تنها یک چیز را خوب فهمیدم  ودانستم آنکه من رویش حساب باز کرده بودم  دست نشانده همان گروه منفور قجر ها وگرم  کننده بستر  اعضای  جوان وپیر   آنهاست ..همبن 

    من این حروف نوشتم که غیر نداند ،،،،،، تو هم زوری کرامت چنان بخوان که تو دانی 

    پایان .

    ثریا ایرانمنش   میلادی  ،22/06/2022

     

  • شعری برای خودم

    ثریا ایرانمنش لب پرچین ” اسپانیا

    امروز میل دارم سرم را به زیر بال خودم فرو برم و از همه دوری کنم و تنها برای خودم بنویسم و تنها برای خودم بخوانم. روز گذشته به چند آهنگ افغانی گوش میدادم. همه دروصف وطن بود و گریه ها و سوز دلها در همان جایی که هنر مندان مثلا ما نشسته اند ! همه در وصف سر زمینشان بود. امروز زنان و مردان مبارز افغان نیمی از شهر ها را ازدست طالبان بیرون کشیدند ووما هنوز درانتظارظهور یک ناجی نشسته ایم. یک ملای عمامه داری دیگر سخن گوی والاتبار سوم یا ملایی مکلا؛ هر کسی به راه خودش میرود و هر صبح که صفحات مجازی را باز میکنی ازفشار عصبانیت میل داری همه چیزها را به دور بیاندازی . اخبار دورغین، فحاشی به یکدیگر و یا خبری را مثلا دوباره برایمان تشریح کردند و نامش را مبارزه گذاشتن برای دریاقت حقوق ماهانه از دولت هایی که درآنجا ساکنند. تعداد فالورها را نشان میدهند و در ازای آن دلارهای حسابی به حسابشان ریخته میشود. همه شغلی دارند و خاندان جلیل سلطنت هم احتیاجی به هیچ چیز ندارند خرید سهام کارکانجات و سرمایه گذاری درمعاملات املاک تا چند نسل انها را زنده نگاه میدارد و این ماییم که باید برای نجات جان خود تن به هرحقارتی بدهیم .

    امروز دلم میخواهد برای خودم بنویسم . از بیخوابی ها ، از سود و زیانها و خستگی ها که آنسان را افسرده میسازد و بی اختیار زدم زیر گریه. از گرمای طاقت فرسای شبانه و ملافه های داغ و لبریز از عرق، چرا که به باد کولر حساسیت دارم و پنکه هم چندان کاری انجام نمیدهد، تنها دور خودش میچرخد مانند همان آدمهایی که امروز در لباس مبارزه دور خودشان می چرخند. نه هوای تازه به دیگران میدهند و نه انگیزه ای بلکه تنها چیزها را جابجا میکنند .

    امروز میخواهم از خواب بنویسم و از او بخواهم که شبی هم به ملاقات من بیاید و از دردهایم بکاهد. خسته و افسرده ام. میل دارم از چیره گی افکارم فرار کنم چشمهایم را ببندم نه آنکه خیره به یک سقف کوتاه گچی بنگرم چشمانی که چون یک ماهی کور دردریا به دو رخود میچرخد تنها لرزش ابها اورا تکان مدیهد وهنگامیکه سرش به تخته سنگی خورد میداند راه را عوضی آمده است .

    امروز میل دارم ازموهایم بنویسم که چون زال پیر موها به نقره ای نشسته است دیگر یک موی سیاه هم درمیان انها یافت نمیشود

    میل دارم از چشمانی بنویسم که چون یک شاهین تیز بین همه بر ق های سوزان را دید وجست وتماشا کرد چشمانی که درتاریکی نیز میدرخشیدند وخواب ومستی را باخود همراه داشتند ونوازنده وخواننده برایشان میخواند ” وقتی چشمات پرخوابه ! چه قشنگه مثل یک تنگ شرابه / مثل اشعار مسیحایی حافظ پر اسراره !

    وهمین چشمهای تیز بین بودند که تا ااعماق دل دیگران را میخواندندوخودرا کنار میکشیدند وبه دل میگفتند دور شو وبه مغز میگفتند فرار کن . وبا همین چشمان بود که خودرا ناگهان دراین شهریافتم در شهری که هیچگاه حتی درخیالم نیز انرا تصور نمیکردم .

    در کنار پیکرهایی که مانند کودکان بازیگوش عریان درگوشه ای لم داده اند همیشه میرقصند همیشه آواز میخوانند اما رقص واوازشان با من بیگانه است .سنگهای زیادی را شکاففتم وزخمهای زیادی خوردم دیگر از یک زخم کوچک با نوک یک تیغ دردی را احساس نمیکنم

    همانند یگ پیکر تراش خبره از کلمات پیکر هایی ساختم که امروز در گوشه ای پنهانند گاهی کلمات از آهن سخت تر وبرا ترند پیدایش هر حرکتی برای من سرودی تازه بود ودر ذهن من ایزد متعال نیز یک پیکر تنومندی بود که از دل سیمرغ بیرون امده است .

    من با همان آتش میترایی خود با همان آتش سوزانی که دروجودم شعله میکشید از آن مردم دور میشدم از قربانی کردنشان از حضور پررنگشان در اجتماعات مذهبی میترسیدم من به همان سنگ مادر بزرگ چسپیده بودم همان سنگ خارا که خودرا شکست ونابود کرد چرا که اورا از هویت تاریخی خویش بریده ومانند نهالی تازه درگلدانی دیگر کاشته بودند واو خیلی زود خشک شد جان داد جوان بود مادر بزرگم پنجاه ساله بود که درگذشت .

    او فرزند سیمرغ بود فرزند سنگ خارا بود فرزند مادرش بود مادر یک آهن تیز سنگها را شکافت از دل آن ذره را بیرون کشید واورا به زور جدا کردند وا ورا به زور وادار به زایش ماده ها ونرهای دیگر کردند او ماده خامی نبود که به هرصورتی دراید او سنگهارا زیر پاهایش شکسته بود .

    امروز من به دنبا ل هویت گم شده خویشم وبه ان افتخار میکنم برایم سروشی اسمانی است بنا براین نمیتوانم با قافله همراه شوم آن سروش در من نشسته ومادر من است وبقول پسر نازنینم از میان کویر مرا به اینسو فرستاد تا ازفساد ادیان ابراهیمی دور شوم !. پایان .

    ثریا ایرانمنش / 21/06/2022 میلادی !

  • کجا میروید

    ثریا ایرانمنش ، « لب پرچین » ) اسپانیا. 

    هر گز نمیرد آنکه دلش زنده بود به عشق / ثبت است بر جریده عالم  دوام ما ! 

    میل ندارم روی دو صندلی بنشینم وسر انجام باسنم  روی خاک بیفتد. روی بک صندلی نشسته ام وتکان  هم نمیخورم. اما  گذشته را هم مانند یک کوله پشتی سنگین باخودم حمل نمیکنم. در سر زمینی زاده شدم  بشدت رنج بردم وسپس برای. آنکه روح بیقرارم آرامش بگیرد دست  از همه. حتی عزیزترین موجود روی زمین که مادر بود شستم وتن دادم به دریای غربت. شنا کردم  دست وپا زدم  گاهی تا اعماق دریا. فرو رفتم وتا مرز غرق شدن  دست وپا زدم  دوباره خودم را بالا کشیدم وانکه از دور نظاره گر من بود روی انبوه مالش با  لبخندی تمسخر آلود مرا مینگریست . وبارها دست  کمک بسویم دراز کرد اما رد کردم گفتم نه بتو کمک مبکنم ونه کمکی از تو میخواهم  زبان درازی داشت دروغگویی قهار بود  کسیکه  در کنج معادن در کنار اس اس ها. رشد کرده باشد وهمه افتخارش حاجی آقای بازاری با کادیلاکش هست نمیتواند طبیعی باشد  هرچند کت وشلوار مردان را ببر کند همان انگشتانه سوراخ دار آست   همه چیز گذشت چه سخت وچه آسان اما گذشت ومن امروز. مادر بزرگم  واو درون دیواری  خفته   است .

    شب کذشته با دقت به برنامه دکتر رضا هازلی گوش  دادم گفته  هایش درست وبجا  بود اما. دیگر  برای آنگونه  راه رفتن دیر است شما نمیتوانید از یک کنده درخت کهنه وپیر ‌قدیمی جوانه ای طلب کنید که روی آبهای زلال جهان رشد کند 

    دین   اسلام تا اعماق وجود. آن ملت فرو رفته حتی مادر زرتشی من آنچنان کاتولیک تر  از پاپ شده بود که دهانم باز ماند وانچنان  برای حسین ندیده و دروغ‌های ملاها توی سر وکله اش میزد تا غش میکرد. وروضه خوانی محرم هر ساله اش بر پا بود مهم نبود اگر من. احتیاج به وسایل مدرسه داشتم. از تظر او مدرسه رفتن من کاری بیهوده ‌ و عبث بود من میبایست شوهر میکردم حال هرکس بود پنیر فروش سر محل. یا برنج فروش بازاری وبا  پسرک ژیگولوی همسایه. مهم این بود که من. نباید بکذارم او  شماتت مردم را وسر زنش مردم را احساس کند. اما او،نتوانست  مرا بفهمد من آن نبودم که او  میخواست. روحم. بسوی دور دست‌ها پرواز میکرد تا جایی که حاضر بودم بعنوان بک راهبه به دیر بروم اما. زیر آن مذهب دروغین. له  لورد ه نشوم ،

    البته همه اینها مربوط به دوران کودکی من بود. خودم قد کشیدم بزرگ شدم مطالعه کردم. واز زیر هرچه که رنگ تعلق بخود . بگیرد آزاد شدم. من انسان بودم تنها بک انسان نه گوسفند ونه بره ونه گاو نه من  شیر ده ،

    همه اینهارا نوشتم تا به آن جناب بگویم محال  است شما بتوانید این مردم را. به هویت اولیه خود بر گردانید شما تنها هستید آنها یک گله اند وهمان کمر بند سبز. دور خاور میانه. کشیده شده  وعاقبت مارا   آن ملت که  از فشاراینهنه  ناامنی وریا ودروغ به زیر عبای. آن. مردی ببرند  که از حیفا بر میخیزد ،.چرا اسراییل مرتب در کار ویرانی   آن سر زمین آست . جاده را برای. ظهور آماده میکند وانهاییکه رندند در میان  مردم. میگویند که امام زمان از خارج  ظهور خواهد کرد وان امام کسی نیست غیر از نوادگان عین ،،،،،، 

    شما راست میگویید  اما  یک چیز را فراموش کرده اید حضرت ولایتعهدی وبه بقول شما نام دخترش را نور زهرا گذاشته.  جاده. را برای یک جمهوری الکی صاف میکند وسپس در همین  هیاهو وجنجالها . ناگهان همه مسلمان حقیقی  خواهند شد وتمام  یک دین. یک ایمان بک. جهان ویک نظم   وحضور جنابعالی هر چقدر هم پر رنگ باشد باز در میان همه آن هیاهو گم خواهد شد ،. این است پایان. آن جهانی که ما ارزویش را  داشته وداریم ،

    امروز با نگاهی به بزنامه های  مثلا  انتخاباتی محلی  حالم  بهم خورد. حال زنانی را به جلو انداخته اند که حتی حرف زدن بلد نیستند سیاه و سفید و زرد  وسبز وقرنز  وما قدیمی ها به ناچار تا زمان مرگ باید شاهد این تحولات وحشتناک باشیم و…..دیگر از آرامش  دنیا خبری نخواهد بود.   جلویمان جنگ است وقحطی  ادم ربایی دزدی آدمکشی  ناپدید شدن کودکان ،،،،،،،، تا ظهور امام از مرکز حیفا ، عمرتان طولانی ،

    پایان 

    ثریا ایرانمنش .  بیستم ماه ژولای دوهزارو بیست ودو برابر با سی ام خردادماه ۲۵۸۵ ایرانی 

  • چهره ها

    یک یادداشت کوتاه  روز یکشنبه !

    ثریا ایرانمنش   از « لب پرچین»

    این انقلاب یا شورش هر چه بود ویا هست. یک حسن داشت ‌دارد که ما ایرانیان را بخودمان  شناساند 

    امروز در دو تصویر. دو مردی که سال‌های آخر عمر خودرا میگذراندند. ود ر طول زندگیشان کارهایی انجام دادند. به نمایش  کشیده شد ومعلوم کردید آنکه حقیقی بود واز دل  میگفت واز دل مینوشت گه أرام موقر وبا شخصیت به مرگ مبنگریست وان دیگری که سالها. روی تاب روشنگری وایمان. بالا وپایین میشد ونامی هم در بین قشر نویسندگان وروشنفکران خود فروخته   داشت همانند گوژپشت نتردام  با اشک وگریه وناله وصولات والحمد وسایر اراجیف به پیشگاه مرگ  میرفت ،

    در واقع حال من بهم خورد. به راستی حالم  بهم خورد. شخص دوم سالها به میخ زد در ‌تخته را به هم وصل کرد از آهن استفاده نمود از اتم و ذرات  آن بهره گرفت تا نامی ونشانی در میان قشر بلند پایه جامعه باز  کند  او فراموش کرده بود که سخن آنگاه بر. دل نشیند که از دل بر خیزد. نه از روی سیری معده ،

    وان دیگری در  سکوت دست به تجربه بزرگی زد وهرچه از مال جهان داشت در طبق  اخلاقص گذاشت و یادگاری از خود بجای نهاد  که یک گنجینه کرانبهاست و من لازم میبینم هر ایرانی درستکردار واندیشمندی. آن دست آورد را در خانه خود داشته باشد «ایرانیکا » که امروز در کتابخانه وم‌وزه های بزرگ جهان قرار دارد چرا که ایرانیان  آن حقیقت ذاتی خود را به دست باد داده اند وبا با د سوم همراهند  ‌دستشان  ونگاهشان به یک دیس پهلوی زعفرانی است  ،

    اولی باگریه ‌ترس از مرگ جان داد. ودومی بی خبر آرام  در بستر ابدیش خوابید عمری طولانی هم داشت ومیدانم که روانش نیز تا ابد مانند عمرش بر  جهان هستی   بخصوص سر زمین پارس  میتابد. اگر روزی دست از این ریا کاری ها  ودورویی ها وخودرا مومن نشان دادن با از ترس ویا در پای یک معامله تسبیح های قطور زا به دست  گرفتن  و مهره ها انرا  بهادار در آوردن  وبگوش خلق اله بیسواد رساندن. راه به جایی نخواهند برد 

    امروز من در این گوشه غربت. بیشتر خودرا به این  ملت نزدیکتر میبینم تا به مردم خودم. چون. تکلیفم با آنها روشن است آنها یا هستند ویا نیستند. دو دوزه  بازی نمیکنند هم سر جانماز  را در دست دارند هم بطری کنیاک را ،،،،،

    بسیار متاسفم که باید بگویم اگر رژیم ایران عوض هم شد وایران بهشت روی زمین شد من ابن کنج  گدایی ودرویشی خودرا رها نخواهم کرد و بسوی آن سر زمین نخواهم رفت. چرا که درخت وآب وخاک همه جا هست این پیوند انسانهاست که ترا پایبند میکند که متاسفانه این پیوند هم با کمک اربابان بزرگ انسوی زمان کم کم دارد از هم می‌ پاشید   دیگر دوست دوست  را نمیشناسد وبار از یار میترسد ،

    آمید است که  مردم آن دیار به خواسته های خود برسند من فرهنگ وادبیات  وایرانم را با خود به این کنج اطاق کشانده ام ودر میان فامیلی که  اصیل وایرانی باقی مانده اند دلشان برای قورمه سبزی تنگ نشده اما. برای مادر بزرگشان اشک میریزند. ویاد اورا گرامی می دارند برایش در خلوت خودشان  شمع روشن میکنند. ایران من در همین گوشه پنهان. وعریان وجود دارد

    بنا بر این خود را ودیگران را فریب نمیدهم  ودر انتظار شه زاده با اسب سپیدش  نیستم که  سر برسد ومردم را  دهد نجات آن مردم در دست  خودشان است. تظاهراتشان مانند سینه زنی. یکی جلو میافتد نوحه میخواند بقیه همصدا می‌شوند.  این تظاهرات نیست منفعت وفرصت طلبی است  ،

    ،پایان 

    ثریا ایرانمنش   19/06/2022 میلادی 

  • نیمه حقیقی

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    من آن طفل آزاده سر خوشم /  که با اسب خیال /  در این کوچه پس کوچه های  ساده خیال / چهل سال  نا اشنا رانده ام /

    از سیمای بیرحم گردون پیر /  دراوراق پراکنده  تاریخ کهنه  / همه تازه های  جهانرا / دیده ام  

    همه قصه های کهن را خوانده ام ………” شادروان فریدون مشیری” 

     بلی دیگر به نزدیک چهل سال  میرسد که از آنجا به اینجا آمئده ایم یعنی از غربت اولیه به غربت دوم  حال در زیر هوای داغ و شرجی عرق ریزان  قصه های  پر ماجرا را  به رخ شما میکشم .

    کسی ندانسته چگونه شد وچگونه ر فت و چه شد  امروز با خود  گفتم که به دیروز دیگر نیاندیشم  وآن نیمه  حقیقی را که دارم برای خود پنهان نگاه  دارم  میل ندارم آنرا به زیبایی دروغین بیارایم ودر مقابل خلق بگذارم .

    همه امروز به یکدیگر پشت کرده ایم  همه ملول  همه غمگین وآن عده که شادند  بیخبرانند از فردای جهنمی خویش /

    میل ندارم ان نیمه حقیقی خودرا باطل کرده وبه افسانه های دروغغین الوده سازم  باید قسمتی از حقیقت نیز دران گنجانیده شود .

    حال یا انرا ارایش گرده وبه میدان میفرستم ویا اورا کور خواهم ساخت .  دیگر نشاطی دردل نیست دیگر میلی وهوسی نیست هرچه هست رنگ است وریا و دروغ و فریب و هر چه میشنوم بی ارزش  است .سالهای زیادی در آن دوزخ حقیقت خویش سوختم ودیدم بیفایده است حقیقت یعنی همان دروغی  را که ارایش کرده ای  ومن در زباله دانی حقیقیت خویش گم شدم  نا پیدا شدم  نامش را هرچه میخواهید بگذارید 

    میل ندارم ائ نیمه دیگر را به دست فنا بسپارم آنرا برای خود نگاه داشته ام وهر روز بخود میگویم که دیروز گذشت فردا نیامده امروز را دریاب .

    هنوز  آن ” ماندوی” کو.لر روی  نمره های داغ بود  که ناگهان ما به میان آتش افتادیم وروز کذشته آنرا روی یخبندان گذاشتم تا کمی هوا خنک به درون ریه هایم بفرستم  اطراف  این سر زمین همچنان  میسوزد  مزارع های گندم دستخوش شعله های بی امان  شده اند   جنگلها که ریه  زمین میباشند تک تک درختان مانند  انسانهایی را که گلوله باران میکنند با قامتی کشیده بر روی زمین می افتند  /  اره بر برقی ساق هارا چدا میکنند  باید فورا به کارخانه برسند  ومورد مصرف قرار بگیرند مهم نیست اگر ما خاکستر تنفس میکنیم  مهم این است که چرخه اقتصاد باید بچرخد وپولهای باید جا بجا شوند  بانکها سود خودرا بببرند وبیمه ها هر روز نرخ خودرا بالا برده وجان مارا درکف دستهایشان دارند وبا ان بازی میکنند .

    “امیر طاهری ” روزنامه نگار ارزنده  وبزرگ ما دریک مصاحبه گفت ” انگلستان همه  پناهندگانرا به ” رواندا؟ میفرستد  والبته بعضی از آن قدیمی ها !! را به جشن سیاست فرا میخواند  و پشت میز  میکشاند ! در میان آن پناهندگان هستندمردانی  متفکر با شعور واندیشمند وزنانی  کاردان که بایدبه آن سوی افریقا بروند ونوع بردگی جدید را اموزش ببیند آن مردک  دیوانه با آن موخای بهم ریخته  بشکل تزاریون وآن کوتوله  آنسوی سر زمین  وکوتوله  دیگری  در آن سر زمین جنگ زده که تتها یک بازی سیاسی بود !و  روزی دلقکی بیش نبود سرمیز مذاکرات نشسته اند تا برا ی دنیا ومردمانش طرحی نو  اندازند .

    سر زمین  من همچنان میان ریا کاری های ملا های بیسواد جان میدهد نمیدانم میتواند جان سالم بدر برد یا نه در  توییتر مینوسم که ”  لبریز از جوانه  سر زمین دلیران . طاقت بیار عزیزم طاقت بیار ایران !!!!

    آیا ایرانی دیگر هست تازبان مرا بشناسد ویا گوشی برایش مانده تا فریاد مرا ازدوردستها بشنود که به او میگویم طاقت بیار  به همانگونه  که من طاقت آوردم ..

    حال غیر از زبان خودم زبانی دیگر را نمیشناسم ومردم هر چه را که  برایشان مسئله ساز باشد از روی ان میپرند  فرار میکنند  . ومن هر کجا بی حرمتی  ویا اجحافی دیدم فریاد کشیدم  میل داشتم درست ـآنرا بگویم دهانم را بستند  وبرای جویدن همه آن مسایل وفریب ها دندانهایم را نیز شکستند .

    چهل سال در عین رنج ونیاز  / سر از بخشش مهر برنداشتم  / رخ از بوسه مهر  بر نگرداندم 

    به هر جا که ازاده ای یافتم / به جامش  اگر توانم بود /  می افکندم  / گل برافشاندم 

    وچهل سال دیگر ؟ نه  دیگری وجود ندارد  . پایان  رنجها /.

    ثریا ایرانمنش / 18/06/2022 میلادی . !

  • اعترافات

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین »  اسپانیا 
    همیشه. ترسیدن ، همیشه. بیم داشتن ، همیشه نا امید بودن  همیشه از خاطرات گذشته گریختن . همیشه ناله را در گلو خفه کردن .
     هیچ هوس وارزوی نداشتن ، 
    همیشه از مردانی که روزی آنها را پشتیبانی میپنداشتی امروز ترسیدن وفرار کردن  اه را درون سینه فرو دادن   وزندگی حقیقی را گم کردن ، چندان أسان  نیست ، یک شکنجه است .
    تکان خوردن از زنگ درب خانه ، لرزیدن از زنگ تلفن که برایت چه پیام شومی دارد  .در خانه ماندن ‌زندانی بودن  وزندگی بر. باد رفته را به چشم دیدن  وماهیت اصلی انرا لمس کردن کار أسانی  نیست .
    با اینهمه تنها یک افتخار برای من باقی مانده که هیچگاه به دنبال پول نرفتم واز داشتن آن بیزار بودم  هر کز به دنبال یک شهرت دروغین نرفتم  وهیچگاه سر تعظیم در برابر ظلم وبیعدالتی فرود نیاوردم 
    همیشه عشقی نا مریی. در درونم مرا در بر میگرفت مر از تنام مظاهر   دروغین باز میداشت و……. ‌مشغولم میکرد ،
    حال کم کم. باید با آن  هوس دروغین نیز خدا حافظی کنم .
    همیشه این عشق ها مرا از خودم  دور نگاه میداشتند .
    وتنها بفکر رفاه معشوق بودم. معشوق که یک بیگانه. بود  یک رباط بود . همان پینوکیو  بود همان آدمک چوبی بدون قلب بود 
    امروز  همه جا وهمه چیز  غرق در خستگی وبیهودگی است. دنیا نیز خسته شده از اینهمه  موریانه  های گرسنه ای که ناگهان. رو به ازدیاد گذاردند ،
    حال امروز. رو بسوی خاموشی  کرده ام. در بک سکوت طولانی.  دیگر هیچ هیجانی مرا به حرکت وا نمیدارد  وهیچ غذای مطبوعی  هوسی در من بر نمی انگیزد .
    زمانی فرا میرسد که به پشت سر  مینگرم  ،،،،، اه چه خوب انرا بجای گذاشتم وگذشتم  ودیگر راه برگشتی هم ندارم  دیگر حتی بر نمیگردم . تا دوباره انرا ببینم  و،،،،چه شوخی زشت و وحشت ناکی زمانه  با من انجام داد ،..
    حتی دیگر بوی  زمان   خوش گذشته را نیز از یاد برده ام  در کنار میو ه های مصنوعی وغذاهای صنعتی و مردم بیهوده وافکار پوسیده وکهنه. درون یک پرده  عنکبوتی برای خود دنیایی تازه ساخته اند.  وبه کشتار   مشغولند وجه با افتخار از ابن جنایت های خود سخن میگویند ،
    اوف ….دیگر قدرت خواند آن اراجیف را هم ندارم   قاتلان با  افتخار تمام از کشته شدگانشان  سخن میگویند لبخند میزنند. وبا پرداخت. دیه از مجازات فرار میکنند تا باز به صحنه باز گردند  وعده ای  بیگناه را به مسلخ ببرند. واین است. پایان. این زمان.
    ‌پایان کار ما ،
    پایان  / ثریا ایرانمنش  /  16/06/2022 میلادی 
  • زیارتگاه

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا 

    هی خیال تو میاد زاغ دلو چوب میزنه  ، تو خونه تنگ دلم غیر تو پیدا نمیشه 

    کجا مثل تو عزیزی  دیگه پیداکنم. . هرکسی  پیدا کنم مثل تو زیبا نمیشه 

     خدایش رحمت کند آنکه ابن  ترانه را برایم فرستاد  امروز نه او ونه هیچکس در این جهان نیست. هر چه هست آتش است. وجنگ وجدال  اما دراینسو  همه. جشن  دارند وبسوی مادر مقدس. میروند گل نثار او میکنند ‌ وکل احساسشان را جلویش میرقصند آواز میخوانند وزمانی هم میگریند .

    از این جشن‌ها ‌سرود ها  برای منهم یک تصویر. ویک تسبیح  بعنوان کادو رسید ‌دفتری حاوی  نوشته هایی که چگونه از آن تسبیح بایداستفاده کرد.

    من  نذری داشتم برایشان فرستادم تسبیح شبیه یک گردنبند مرواریدبود با صلیب مقدس و مدال مریم مقدس 

    انرا کنار میز تختخوابم گذاشتم تا سر فرصت انرا بخوانم 

     و،،،،صبح دیدم تسبیح از هم گسیخته وپاره شده ، 

    گویی دستی به عمد انرا پاره کرده بود 

    کسی در خانه با من نبود من تنها بودم وزمانی بر میخاستم . قطره آبی وقرصی فرو میدادم دوباره بخواب میرفتم. تازه کمی دردها فروکش کرده بودند .

    به هنگام صبح. تسبیح پاره شده واز جلد بیرون آمده روی میز  داشت بمن دهن کجی میکرد 

    فورا انرا جمع کردم ودرون قوطیش نهادم و انرا درجایی امن  گذاشتم  هرچه باشد برای عده ای مقدس است من ابدا  نمیدانم چگونه باید از آن استفاده. کرد. ،

    بیاد افسانه ای افتادم پسری بیمار که قلبش درد داشت در طی همین روزها. قلبی از موم ساخت وانرا به پیشگاه مریم مقدس. اهدا کرد  واز او خواست که سلامتی را به او باز گرداند. ،وراحت در کنار مادرش خوابید ، صبح زود. مادر بیدار شد  مریم را در خواب دیده بود که قلب پسرش را با خود میبرد وحال خوشحال که پسرش سلامت شده اما با جنازه خشک شده او روبرو شد .

    به هر روی الان نمیدانم که ما  کجا هستیم. ورو بسوی کدام  قبله کنیم وفرباد برداریم که ای أسمان. ای زمین خون بس است خون ریزی بس است اسارت وبیماری  وقحطی بس است به انسان‌ها رحم کنید  ،،،،اما تنها انعکاس صدای خودم در فضای  خالی اطاق میپیچد  وامروز  یک فاجعه دیگر  در سر زمین بلا خیز ما روی داد  یک چرنوبیل تازه ،

    بطور قطع ویقین. خداوند  قرنهاست  که زمین  را رها کرده  أسمان را رها کرده وهمه را به دست  شیطان سپرده و شیطان  پرستان. مشغول سوراخ کردن ماه و بمب اترژی  زا بسوی ستارگان هستند. نمیدانند با پولهای باد آورده شان  چکار کنند برایشان یک  سر گرمی است  به أن   مردان پیر زوار در رفته  که شبیه خود شیطان شده اند هنوز  تا لب گور  مشغول قمار بازی روی سر زمین‌ها  ومردم بیگناه میباشند ،

    حال تسبح مریم مقدس پاره شد. آن یکی تسبیح هم گم شد دست  من هم در ساق سیمین  ساقی نبود دست من روی مکانی بود که درد میکشید  و،،،دیگر هیچ.  ،،،هیچ. جایزه انسان ‌فروشی  را به خود فروشان می‌دهند چرا که در راه شیطان پرستان بسیار دوید ند حال این شیطان است که بر عالم حکم میراند  ،نه کس دیگری ، پایان ، / ثریا  ایرانمنش ، 14/06/2022  میلادی 

  • فرق است میان …!

    ثریا ایرانمش  « لب پرچین ». ، اسپانیا 

    فرق است ، بین گلها ، فرق است بین أدم ، فرق است بین رفتن ، فرق است بین ماندن ،

    این سخنان. یا این ترانه با بغضی گرفته از گلوی زنی بر میخاست که امروز سر زمین او مانند سر زمین من اسیر بی دادگری هاست  اسیر مافیای قدرت مواد و خانه های  عفاف  اسیر مردان جاهل پا برهنه گرسنه بیابانی  او اشک میریخت وبه ملت خود تسلیت میکفت  پدرش ومادرش را در غربت از دست داداه بود. اما مظلومیت مردم سر زمینش بیشتر برای او مفهوم داشت ،

    او مدتها به همراه پدرش ‌برادرش در سر زمین  من قبلا از اسلامیزه شدن زندگی میکرد. ونان وأب آن زمان را چشیده بود ،

    اولین ترانه اش را با ابن کلام أغاز کرد که !  چی بخوانم  از کی بخوانم. منکه دهانم بسته ودستهایم به زنجیر است ،،

    ما تنها اعتراض می‌کنیم. هرچه  را که بر ضد عقیده ومصرف ما باشد ما معترضیم.  همین نه بیشتر .

    .(قابل توجه هنر بندان. ایرانی ) ،

    در این فکرم که کدام قلم  به دست  کدام نقاش ازلی رقم بر سر نوشتها زد ویا انرا کشید ؟!

     همیشه نمیتوان زرنگ بود وقالطاق  با دروغگو  بعضی ها خودشانند با اصالت ذاتی خودشان  چگونه یک انسان که نام  آدم ابوالبشر را بر خود نهاده قادر به کشتن همنوع خود میشود در جنگل میان  حیوانات  ابدا چنین چیزی امکان ندارد مگر دو نر بر سر بک ماده  أنهم تنها بک جنگ وفرار شکست خورده ،

    شب گذشته ناگهان از خواب پریدم  واین  کار هر شب من است  درد ناگهان مرا  بیدار میکند برخیز بنشین  و  گوش بده به نواهایی  که بر میخیزد .

    او داشت از روح الق‌انین   مونتسکیو   بنیان گذار و فیلسوف فرانسوی سخن میکفت ،

    روح القواتین را من سالها پیش خوانده بودم ودر ایران جای گذاشتم  یکی از کتابهای مورد علاقه من بود ، هنوز  مانند یک پرنده بیخیال در فضای آرام زندگی پرواز میکردم  .

    امروز نمیدانم آن دو هزار جلد کتاب  من در میان کدام دست‌ها و زینت بخش کدام خانه نوکیسه است  کتابخانه من در اطاق خوابم بر بالای سرم قرار داشت  چندین طبقه بود وتختخواب من وان دیگری  ! به آن کتابخانه چسپیده بود اکثر شبها او بلند میشد ومیرفت روی کاناپه راهرو میخوابید از کتابها وحشت داشت  اصولا چندان تمایل به این بازی بچگانه من نداشت  در عوض فرشهای رنگا رنگ  وبطری های گوناگون  سرگرمی او بودند .

    دستهای من قفل روحم زندانی وخودم دچار خفقان 

    حال تازه آمدم نفس بکشم که آن تکه گوشت بی معنی خودش را نمایان کرد ،نه برای تو آرامش  واسایش سم  بزرگی  است  

    باز یک قرص دیکر ویک  نیمه خواب یا چرت  دیگر ….در خیال  کجا بودم !؟ کجا میرفتم ؟ 

     اهان . فرق آست بین ماندن  و فرق است بین مردن فرق است بین گلها   فرق است بین خواستن ،

    وما در میان این فرق ها بی آرام  وسر گشته راه میرویم  حال باید هر صبح با  ترس ولرز این  صفحه را باز کنم وببینم جعفر آقا از فرنگ برگشته انهارا پاک کرده  یا نه ؟! حتما پاک میکند .به آن دخترک خوشبختی میندیشم که مانند یک عروسک جاندار  در روی  پاهای پدرش نشسته بود ،جایت امن است ، محکم است  مردی از تو نگاهداری میکند .

     و….به چشمان جذاب وسبز رنگ آن دختر زیبای سر زمینم  که داشت جلوی اتو مبیلها گدایی میکرد چه چشمان سبز زیبایی داشت  مرا بیاد چه کسی میانداخت  ؟! 

    نگران آن دخترم وان یکی دخترم که دچار بیماری  هدیه چین شده ودر میان  تب ولرز وسر درد وسرفه دارد  جان می‌دهد کدام لعنتی در مقابل تو ایستاد وسرفه کرد  واین بیماری را بتو هدیه داد  ؟ با آنکه سه بار از واکسن های اهدآیی استفاده کرده بود  ،،،،اه لعنتی ها .

    درد شروع شده قهوه ام نیمه کاره ویخ کرده  من ،کجایم ؟! . پایان 

    ثریا ایرانمنش / 12/06/ 2022  میلادی 

  • کسرشئو‌نات !

     ثریا ایرانمنش « لب پرچین »  اسپانیا

    « یک خاطره » 

    داشتم به عمو یم فکر میکردم. به مردی چنان شیفته شاه وسر زمینش وچنان بی ریا  ،او کمک خلبان  هواپیما  بزرگ جمبو جتی بود که تازه خریداریشده وبهترین  اوقاتش زمانی بو که اعلیحضرت با دوستان ویا میهمانشان به جایی میرفتند. در آن روز عمو جان  أنچنان  خودش را شیک   میکرد وبهترین ادوکلن هارا میزد افتخار داشت  که نهرو  را دیده وهمه بزرگان را 

     وتنها آرزویش این بود که خلبان شخصی اعلیحضرت شود. 

    روزی نامه ای دریافت کرد  که بخاطر  آنکه سن تو بالا رفته برای پرواز. دیگر  نمیتوانی. باشی اما،،،،، کاغذ را پاره کرد وگفت دیگر آمایی  وجود ندارد .

    مدتها بیمار بود  دچار دیپرشن بود اطراف  اطاقش همیشه کلکسیونی از هوا پیماهای  مختلف داشت. ، تا اینکه  روزی یکی از دوستان  ارمنی او که او هم در خدمت  نیروی هوایی بود اورا  کشاند وگفت بیا باهم بک آژانس بلیط فروشی هوایی باز کنیم ،

    او دیگر خودش را نمیساخت با بک جفت کفشبندی ساخت  کارخانه کفش ملی با یک شلوار آبی از دوران. خوش پروازش یک پیراهن  ویک کاپشن  ،

    روزی به دیدارش رفتم سخت گرفتار بودم ، بد جوری بامن  برخورد کرد گویی من مقصر بودم 

    گفت همان شوهر بی همه جیز تو ودوستاتش مرا وترا به این روز کشاندند متاسفم که دیگر  کاری  از من ساخته نیست 

    أژانس او چند شعبه داشت. 

    تاروزیکه بیوه شدم و رفتم به آژانس او همان دوست ارمنی او از جای برخاست پدرانه مرا در بغل فشرد وگفت ،متاسفم او دیگر در این جهان نبست چه خدمتی می‌توانم برایت انجام دهم ؟ 

    بلیطی را که در دست داشتم بلیط برگشت همسرم واز نوع فرست  کلاس بود !!!! 

    گفتم می‌توانم با این بلیط برگردم ؟ پول ندارم .,

     ) گریه ام گرفته …………). ………او بارملاطفت مرا بوسید وگفت در خدمتگزاری  حاضرم آن مرد آنقدر  بزرگوار بود و که نظیرش دیکر دراین جهان نیست .

    گفتم درخانه ای میهمان  هستم آدرس را گرفت و راس  ساعت چهار بلیط را به درخانه فرستاد وصاحبخانه و  ‌میزبان من  خندید وگفت ،خوب است ما باید  برای بلیط ماهها صف بکشیم تو هنوز نیامده بلیط را برایت به درب خانه میفرستند ،،،،،سکوت کردم  چیزی نداشتم به این قوم بگویم ،،،،نه هیچ چیز نداشتم  رفتم  به أژانس آن مرد مهربان برای تشکر  کارت وزیت  خود را بمن داد وگفت هرگاه در هرکجای دنیا احتیاجی داشتی بمن زنگ بزن من خودرا وزندگیم را مفهوم عموی تومیدانم ،

    امروز بیا.د پاهای بی جوراب او وان کفشهای  کهنه با آن شلوار اآبی او افتادم ،

     هیچ،گاه به درب خانه اش نرفتم وهیچگاه با دخترانش  وسایر فامیل تماسی نگرفتم گذاشتم تا فراموشم کنند ، وفراموش شدم 

    او مترجم زبر دستی بود اما هیچگاه کتاب هایش را در. دولت  جدید  به چاپ  نداد شعر خوب میسرود  اما دریک دفتر چه  کوچک و مولانارارهمشه درجیب داشت  همانکه امروز درون کیف من آست مانند یک کتابچه کوچک  با چند یادداشت  ،

    تمام شدیم ،همه تمام شدیم 

    پایان 

    ثریا   اسپانیا همان روز جمعه داغ  ماه خرداد و؟؟؟؟؟

  • اگر تو برنخیزی !

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا

    …………………..،،،،،،،،،،،،،،،،،،، 

    مرا بر دل خود قرار ده ،من سر زمین توام ،

    وزش تو نیرومند تر است  ،از من جدا مشو  

    برایت ترانه های زیبایی در دل دارم 

    ترانه هایی که بخاطر  دلتنگیهای زندگی 

    در درونم خفته اند 

    ها،ن،  ای روح وحشی  روح من باش  ، ای بی پروا  ،‌جان من باش

    امروز افکار پراکنده من همانند برگهای زرد خزانی 

    به این سو آن سو میروند 

    بیا وبرایمان زندگانی نوینی را بساز 

     برخیز واین قطار  شکسته را دردست بگیر 

     مرا باخود ببر  درمیان ستارگان أسمان کویر 

    که همچنان میدرخشند  

    تو باید بر خیزی واز میان   لبان خسته من 

    به آن خفته کان  ندای بیداری بدهی 

    امروز اگر چه زمستان زندگی من فرا رسیده است 

    اما تو بهاری  ومن به بهاران بیشتر میاندیشم 

    میدانی که سختی زمستان در پشت بهاران خفته است 

    میدانی تکه های سخت  یخ  همچنان استوار. بفکر بهاران لست 

    ایکاش در آن دوران که کودکی بیش نبودم از آن آسمان میکریختم 

    وامروز میتوانستم‌ در سر گردانیهای این جهان پهناور شنا کنم 

    حال تو در مسیر من  قرار گرفته ای 

    میتوانی در سر گردانیهای این جهان. مرا یاری دهی 

    بشرط آنکه بر خیزی  بشکرانه آن نعمت  همه رویاهایم  را به دستهای تو خواهم داد .

    تو هر زمانی  که بر پله های  سنگی مینشینی  أسمان وزمین  را  

    اقیانوسها ودریاهارا  مانند شاخ های بید در هم میلرزانی 

    وازمیان آن شاخه های لرزان  به پاره ابری مبدل شده  وگم میشوی 

    امروز آن سر زمین  چشم به راه است 

    ومن شب در رویاهیم  برایش میخوانم که 

    تحمل کن عشق من تحمل کن عزیزم  وبا این ترانه ها بخواب می‌روم 

    صدای گلوله ها  صدای ویرانه ها وناله های پیکر له شده در زیر خروارها خاک 

    همه را درون سینه ام میکارم  ومیدانم که «تو » برخواهی خاست .

    پایان . 

    تقدیم به به رویاهایم که همچنان مرا زنده نگاه داشته اند 

    10/05/2022میلادی 

    ثریا ایرانمنش

  • شب بیخردان

     ثریا ایرانمنش. « لب پرچین »  اسپانیا

    نه !  چیز بخصوصی ندارم بنویسم .  از سه روز پیش بما اطلاع دادند که جمعه داغی در پیش خواهیم داشت.  ما هم عادت کرده ایم  وشب گذشته بیست هزار هکتار از. شهرک (بنا هاویس ) آتش گرفت به همراه زیباترین درختان و کوههای (بنا هاویس) نزدیک ما به آتش کشیده شد وهنوز میسوزد در یک خط مستقیم هر که باشد به زمین ها وبالا ‌

    کشیدن برج‌ها بیشتر احتیاج دارند. بعد هم فرو می ریزد ‌عده ای را میکشد به چه کس ی مربوط است. هرچه باشد آنها  هم دل دارند شهرک . اوخون درکنارشان مرکز برزرگترین وزیباترین  باغها قرار دارد که   محاصره با  نرده های أهنی وگارد  مسلح وما میدانیم چه کسی در آنجا لانه دارد .

    موقع انتخابات. آندالوسیا  است. حال حزب ‌ًو وکس که ازمجاهدین تغذیه شده خودش را به ابن سو آنداخته تا تخلیه ها را  انجام دهد .

    مهم نیست. آتش در یک مستقیم  پیش میرود دیگر لازم نیست. آتش را به دم گرگها. ویا سگها ببندند آنها را میان  جنگل‌ها رها کنند از راه دور از طر یک اشعه  لیزر هم می‌توان این کار را انجام داد،

    تمام شب مردم وحشت زده خانه هایشا را رها کرده  در زیر یک سایبان  با یک بطری آب. پلاستیکی ‌ با یک ساندویچ سیب زمینی. نگران خانه هایشان هستند دود غلیظی  آسمان را فرا گرفته من همه کرکره هارا پایین کشیدم ودربها را بسته ام. بنا هاویس یکی از زیباترین جنگل‌ها وباغها وراهها رادارا بود اولین کارم. این بود. که به دخترم پیام  بدهم حالت خوب است.  بتا هاویس دارد میسوزد 

    نه اینها   اینها هم احتیاج به یک و‌یلا  ،،، یک کشتی ،،،، ویک هوا پیمای  خصوصی دارند میل ندارند مانند من درمنزلشان زندانی باشند بجای  نمک درون غذایشان بیکربنات سودا بریزنذ ؟  سپس غذا را درون سطل زباله خالی کنند  ،

    نه اینها بیشتر میخواهند واین  بیشتر در سیاست است درکشتار وبی خانمانی دیگران  است در جنگهاست ،

    بشدت گریستم آنقدر گریستم گویی همه اشک‌های چندین ساله در درونم جمع شده سیل اسا فرو میریختند .تولد آقای  طاهری روزنامه نگار بود هشتاد ساله میشدند جشن کوچکی در. موسسه خانه کتاب در لندن برایشان ترتیب داده بودند. آذر خانم پژوهش هم  سخن ران بودند. منهم تبریکات خالصانه آم را فرستادم. مهم نیست همسر برادرشان یک زن دیوانه است من با خودشان  کار دارم مرد بزرگی است  کارهای بزرگی انجام داده فهمیده و دانشمند است .

    کمی احوالم بهتر شد و…..بنا هاویس زیبا همچنان میسوزد  و شهر پاوه  کرمانشاه یک ساختمان دیگر منفجر شد …خوب مهم نیست سر خم سلامت بیت رهبری امن آست ودزدان هم صندوقهای امانت را برایش خالی کردند که با جیب خالی نروند.  باقی بماند ،

    پایان 

    ثریا 

     نهم ژولای 2022 میلادی