Category: General

  • طاقت بیار .کابل

     

    گر از این منزل ویران بسوی خانه روم / دگر آنجا که روم عاقل ‌فرزانه روم 

    زین سفر گر بسلامت  به وطن  باز رسم  / نذر کردم که هم از ره به میخانه روم 

    تا بگویم  که چه کشفم شد  از این سیر و سلوک  / به در صو معه   با بربط وپیمانه روم 

    هفته هاست که هر روز یکی دوساعت به صدای شکسته وغم ألود یک دختر  جوان افغانی گوش میدهم. با اشعاری زیبا ویک ملودی غم انگیز  .

    ترجیح بند ان این است که « آرام باش عزیزم ، آرام  باش کابل » »»

    در این فکرم اگر بر فرض محال  این رژیم لعنتی ما وکابل را رها کرد با آن قاتلین دست پرورده ودست اموز اطراف جهان چه خواهیم کرد 

    حال در پهنه دشت ایران می‌توان با پشمک  وساندیز عده ای گرسنه را به صف کشید تا برایمان بخوانند اما انهاییکه در خارج نشسته اند. از صد ها هزار دلار قیمتشان پاینتر نیست.  کارهای مهمی انجام داداند کنسرت ها گذاشته اند  وأنهایی را 

     که لازم نداشتند با قهوه قجر به آن دنیا فرستادند رسانه دارند. کارخانه دارند. موسسه  تهیه ویزا دارند. با آنها چه باید کرد  ؟!

    ما باید با دنیا جلو برویم و هر فرهنگ تازه ای که جلوی پایمان میگذارند به آن تن دهیم  ارواح بزرگی را پشت سر داریم که نگران ما هستند   واین فرهنگ ماست که راه راستی ‌درستی را جلوی پایمان میگذارد .

    دول بزرگ ‌قدرتمند. همیشه این تز را تکرار می‌کردند  که برای آرامش جهان وبخصوص منطقه خاور میانه. عرب را سیر نگاه دار وایرانی را گرسنه واین جماعت  این حیوانات. تازه از غار بیرون جهیده  که هیبت وصورت هرکدام به شیطان بیشتر تزدیکتر آست  تا بک روحانی مطهر. دانستند که باید ایرانی همیشه گرسنه باشد تا قد علم نکند وباید غرورش را شکست وجریحه دار کرد باید روحش را زخمی نمود 

    افغانستان نیز قسمتی از سر زمین ماست همان احساس همان زبان همان فرهنگ ،در آنجا نیز شخصیت زن را به خاک کشیدند اورا  حقیر کردند در حدیک چهار پا  در سر زمین  خود ما مردانی معتاد دزد. تنفر اور با دهانی کثیف  با الفاظی  زشت وتهوع آور که تنها در محله های جنوب تهران. میشد چند تنی از انهارا دید با کارد  سلاخی.   در شهر خود نمایی میکنند. انهاییکه غرور دارند در خانه هایشان پنهانند اما در خانه هایشان نیز در آمان  نیستند. به دختران وزنان آنها تجاوز میشود. اثاثیه خانه را به یغما میبرند گویی همان قوم وحشی بیابان کرد از نو از. غار حرا بیرون آمده و بر آن. سر زمین یورش آورده است ،

    صدای غم آلود و بغض گرفته آن خواننده  در ته کلو یش خاموش میشود وکابل را به آرامش دعوت میکند با اندوه وچه بسا کریه  وما ؟ 

    شاهد خود فروشی وخودنمایی هنرمندان. دیروز وامروزمان هستیم که بالا رفتن سن هنوز هم آن چربی هارا زیر لباسهای پر زرد وبرق. میچرخانند. ‌صدایشان بیرون نمی اید از مردم کمک میگیرند تا بخوانند  وحاضر به ترک سن نمایش نیستند. با هر  بادی هم همراه می‌شوند. خودفروشی را از پشت شیشه های ویترین  به وسط میدان آورده اند ،

    حال  آن سر زمین ویران شده ما. با جنگل‌های سوخته وجویبارهای خشک شده و دریا چه. فروخته شده وان خلیج همیشه فارس به اجاره چینی های گرسنه در آمده که انرا با جرثقیل. جاروی کرده  همه  آب زیان را  به یغما میبرند ملت درون سطل زباله ها برای بک تکه نان. شب را تا صبح به ‌پاسبانیز مشغولنذ  که دیگری سطل را خالی نکند ،

    و‌این روزها در میان مشتی از  (ایسمها) مارا گیر داده هرکسی برایمان یک نسخه میپیچد ودزدان کلان شهر. مشغول چپاولگری  ودزدی بانک‌ها وصندوق های  امانتی هستند ،

    به کجا میروی  ای ره گم کرده ، با هرطنابی میل داری به درون چاه بروی تا بلکه کسی را نجات دهی ونمیدانی که آن طنابها به کجا وصل واز چه نوع آلیاژی  ساخته شده اند ، بهتر آست  دیگر نه برای خودت ونه دیگران نسخه نپیچی .

    ایرانی همبن است نه بیشتر ونه کمتر  

    دیگر رضا شاهی بر نخواهد خاست ودیگر شاهنشاهی  ترا ستاره جهان نخواهد نمود. سالها طول میکشد تا جای پای کثافت این چپاولگران ودزدان را پاک کنی وگرد شهر به دنبال انسانی بگردی ، هر چه هست دروغ آست در لفافه های رنگین مانند شکلاتهای کهنه  وبو کرفته در کاغذ های طلایی ،

    دیگر منزلی نیست که تو برگردی میخانه همین جا ، منبر همبن جا و خاک  تو نیز همین جاست  بیهوده گرد شهر نگرد .

    برای یافتن یک انسان .

    پایان 

       / ثریا ایرانمنش 08/05/2022. 

  • محبوس ابدی

    ثریا ایرانمنش .لب پرچین ، اسپانیا 

    موهای سرم به خاکستری نشسته  اول یکی   ودوتاربعد رهایش کردم  تا همه  یکی شوند  وبنا بر گفته شاعر بزرگمان «رودکی سمرقندی»  من موی خویش را نه از آن روی می‌کنم سیاه / که با ز نو جوان شوم  و نو کنم گناه /  / ومن نمیدانم چرا نو جوانی گناه است وبه وقت میان سالی  ترا تنها میگذارند  چون دیگر به وجودت احتیاجی نیست ودر پیری ترا بکلی رها میکنند تا با دردهایت خوبگیری ودر تنهاییت جان بسپاری .موهای من خاکستری شدند به رنگ سر ب هایی که درون گلوله  ها بکار گرفته میشود نه سال‌های فراوانی بر من کذشته ونه ترس هایی که بدینگونه   زلف مرا  از سیاهی مطلق به سپید کامل برساند .

    در ابن  شهر غربت که بمن اجازه داده اند تا بعنوان بک شهروند  درجه دوم  در خلوتم باشم وبا دیوارهای گچی به گفتگو بنشینم   به تماشای هیجانهای قهرمانان آنها  دلم در حیرتی نا گفتنی فرو می‌رود  مجسمه هایی از نوع اپولون خوانندگانی از نوع فرشتگان و بازیکنانی از نوع  خدای المپ  در اینجا  هر روز بزرگ‌تر می‌شوند وهر بار یک جایزه تازه ای را برای کشورشان به ارمغان  میاورند ،

    ناگهان اشک‌هایم سرازیر می‌شوند  با نگاهی به پشت سرم  به آن سر زمین بلا کشیده ومحروم از تمام مزایا وخوشی های جهان زیر نفوذ یک دیکتاتوری  وحشتناک مذهبی  که تنها می‌توان انرا زاییده کسانی دانست که از این راه برای نابود کردن  آن سر زمین پر برکت  سوا استفاده ه کرده دیوانگان سرکشی را حاکم بر سرنوشت مردمانی کرده اند که شعور وباز دهی  آنها میتوانست دنیا را دربغل  بگیرد .

    قهرمانانشان را  میکشند جوانان را به مسلخ میفرستند طناب دار هر صبح  وشام یک وعده غذا و یک قربانی تازه میخواهد   خودکشی شدگانی که بطرز مرموزی  از دنیا میروند ،

    گویی پروردگار جهان آفرین برای همیشه آن سر زمین  را نفرین کرد ه وبه دست فراموشی سپرد .

    من روزی در  عنفوان جوانی وبهترین سال‌های  عمرم مانند بک زندانی از بسیاری از  مزایا وزیباییها محروم بودم اگر چه  آنکه مرا به آسارت خود دراورده بود ظاهرا دنیا دیده ودرخارج بسر برده بود اما آن کهنه گیها وپوسیدگی های مذهبی دراعماق وجودش خانه داشتند واز او یک انسان چند شخصیتی ساخته  بودند  گاهی بشدت میگریست  وگاهی بشدت برمن  خشم میکرفت  هیچگاه لبخند پر مهر پدری را بر روی فرزندانش  نمیریخت گویی آنها  مایه آزادی وباعث جبر او بودند .

    ما شش تن بودیم که همیشه در ترس وخوب وحشتناکی بسر میبردیم  اگر خواب بود أهسته سخن میگفتیم  که مبادا با دیو درونیش  بر خیزد وناگهان همه چیز به هم بریزد .

    خانه ای زیبا  ، آراسته  حیاطی لبریز از آفتاب وچمن  برای بازی کودکان  اما ترسی نا شناس  روی آن خانه وهمه اثاثیه و همه اهل خانه سایه انداخته بود

    تصمیم به فرار گرفتم  بی آنکه با کسی گفتگو کنم بعنوان یک سفر  چهل روزه  وپیدا کردن  مدرسه  زبان برای بچه ها ی قد ونیم قد از سه ساله تا هشت  ساله  راهی دیار غربت شدیم  ودیگر بر نگشتیم  چند بار آمد  مرا تهدید کرد  در هوم افیس  مرا بعنوان گاردین بچه ها معرفی کرد نه بعنوان همسر  پولم تمام شده بود  ه‌وم افیس نامه  فرستاد پانزده روز  مجال داشتم یا یک صورتحساب  بانکی را ارائه  کنم ویا آن سر زمین را ترک کنم  او در وسط اطاق مانند  پینوکیو میرقصید با لبخندی  تمسخر آلودی که بر چهره داشت  جایش محکم بود پولهایش در جزیره جرسی  خوابیده بودند تنها با بهره ان زندگی مجلل را میچرخاند بطری های جین ویسکی وودکا در کنارش بودند به او قدرتی کاذب می بخشیدند .  

    خوب باید برگردی  من همه چیز هارا بنام بچه ها کردم وصیتنانه امرا هم نوشته ام تو تنها ….. چیزی برای گفتن نداشتم  تنها یک راه فرار برایم مانده بود  نمیدانستم که می‌توانم وکیلی بگیرم  اما دیگر حوصله‌ام از آن شهر مه آلود  سر رفته بود بچه ها دیگر میتوانستند روی پاهای خودشان راه بروند  باز بعنوان بک تعطیلی خودمان را به اینجا کشاندیم ،، 

    ودیگر همچنان بک محبوس  با تمام  مشکلات  بی پولی وسایر مشکلات اقامت تنها  بی هیچ همراه ویا همگامی  یک تنه  همه چیز را روبراه  وچه کسانی را که هر کز حتی در مخیله ام نیز نمیتوانستم تصورشان را بکنم سر راهم دیدم. مانند سد جلویم ایستاده بودند ومن مانند بک آبشار خروشان به پیش میرفتم . وتنها هنری را که داشتم همان دوخت ودور بود  و…..دیگر هیچ 

    امروز دیدم از آن نوجوان بیست ودوساله با آنهمه شور وشر  دیکر خبری نیست  زنی میان سال  با موهای  خاکستری وهیکلی باد کرده    به دور از آنهمه  سازندگیها  تنها مانده باز به سر زمینی میاندیشم که مرا تف کرد وبیرون انداخت .

    دیگر در آنجا نه کسی را دارم ونه جایی ونه چیزی همه رفته‌اند  

    و یا به دنیای دیگر یا به سر زمینه‌های  دیگر وهمه کلاه خود را محکم گرفته اند که باد نبرد 

    اینهمه جوش وخروش وفریاد من برای آن سر زمین  بخاطر چی وکیست ؟!

    کویر ویران شد صخرها ها تبدیل به خاک شدند آب‌ها  در جویبارها خشکیدند سبزه زارها بیابان شدند  جنگل‌ها  مبدل  به خرابه ها وخانه های بیق‌اره شدند آن مردم دیگر آن نیستند که من میشناختم  نه آنها مرا میشناسند ونه من آنها را .

    امروز یک ایمیل از جوانمردی داشتم که او نیز مانند من در گوشه ای از دنیا  برای آن سر زمین دل میسوزاند  موهای او هم خاکستری بودند چهره اش نیز تکیده وبیمار است  او نیز مانند من بر فرهنگ غنی آن سر زمین اشک میریخت که امروز زیر پاهای مشتی اراذل از خود بیخبر دارد نابود میشود .نه ،پیش بسوی آزادی مردان تازه از خواب بیدار شده وجوانان در غرب رشد کرده پیش بسوی اعتبار وثروت ونام ونشان ، از ما گذشت ،

    من پیران زنده دل را  که مانند جوانان میرقصند  دوست میدارم  زیرا بین پیری  که میرقصد از پیری که تنها موی سپید دارد جوان‌تر است ……..

    پایان 

    ثریا ایرانمنش /07/05/ 2022 میلادی 

     

  • دیداری تازه

     

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا “

    بر حسب اتفاق دوباره اورا دیدم در یک گفتگو مانند همیشه پرشور وتوانا  واز آن چیزیکه می/گفت  به آن سخت اعتقاد داشت  بلند سختن میگفت  وگاهی سخنانش سخت هراس انگیز میشدند  لحظه ای فرا میرسید که خاموش می نشست  احساس میکردم درآن لحظه  نباید حرفی زد خطرناک است .

    همه سرا پا گوش بودند وگوش میشدند کمتر کسی به میان  سخنان او  پای میگذاشت خوب بلد بود مانند یک استادخبره همه چیز را زیر نظرگرفته واداره کند .

    گاهی از بیداد واستبدا دمیگفت وزمانی از خطرهایی که درانتظارماست و لحظه ای طولانی  دریک بیان بلند انتقاد خود را  نشان میداد او از طلم وبیدادگری و نا بسامانی ها خوب باخبر بود  حیال فریب کسی را نداشت  از بیداد واستیبداد حرف میزذ  خودش درمیان آنها رشد کرده بود.

    هر کسی سایه ای دارد  زمانی این سایه درجایی مینشیند وعده ای را پناه میدهد   او خاموشی را نمی پذیرفت  اصلا گویی برای خاموشی  به دنیا نیامده است چند کتابی را نیز به دست ناشر داده بود  واز انها میگفت  ا. درباره سایه های مشکوکی که زیر نام خدا بر همه جا سایه انداخته به راحتی وبلاغت تمام  حرف میزد کلماتش ساده بودند  از قلبمه گویی ها  کناره میگرفت .

     سایه قدرت او بسیار بود عده ای را به زیر چتر خود آورده وجمع کرده بود وهمچنان  استادی  ماهر یکی آنان را باسم میشناخت وصدا میکرد .

     خیلی ها  با میل در سایه او نشسته بودند واین سایه اگر از نور درون ن قدرت بگیرد همه جا را خواهد سوزاند  .

    سایه او هر روز گسترده تر میشود  گاهی از آنها نوری پدید  میاید وزمانی تاریکی ها .

    حیلی دلم میخواست کنابهایش را میخواندم وبا قلم او نیز آشنا میشدم امااو   دربلندیهای  دیگر زندگی میکند ومرا نمی شناسد  من به زیر سایه او نخزیدم وان گسترده سایه مرا در بر نمیگیرد  نامش هرچه میخواهد باشد  رحمت ! یا مهربانی ومحبت ! من به سخنان او مانند بنده ای که به خداوند خود گوش میدهد گوش فرا دادم  ودر انتطار آن نایافته  ها بودم  . اما او هر گفته را چند بار میچرخاند تا مستقیم به کسی اهانت نشود .

     او زیبایی وتعالی به روح همه میبخشید .

    سخن ور خوبی است افسوس  گاهی او سخن هایش را درمثلال وتشبیهات بیان میکند که  از بسیاری فهم ها بدورند .

    (باید بفکر یک کامپیوتر جدید ونوباشم این یکی سخت مرا عذاب میدهد ) خوب اسب پیش کشی را که دندانهایش را نمیشمارند  باید خود بروم ویکی تازه بخرم !  

    حال باز در انتظار  برنامه آن دیگری هستم که  بسیار خشمناک از گفتگوی حضرت ولایتعهدی بود  وسخت در فکر ایمان وایجاد وتدوین فرهنگ  گذشته ها . پایان 

    ثریا ایرانمنش / 05/05/2022 میلادی !

  • نا امیدی

    یک دلنوشته  دریک نیمه شب !
    ——————————-
    درود بر تو ای هموطن ،
    ای هم زبان 
    چگونه باید سر از گریبان  بیرون آورد 
    وبتو نیاندیشید
    مدت زیادی به گفته های وسخنان گهر بار حضرت ولایتعهدی  فکر کردم  چند بار انهارازاززنو شنیدم وشنیدم سر انجام نا آمید برخاستم وکلید چراغ مغزم را خاموش کردم .
    به دنبال کسی میگشتم تا زبانم را بفهمد .
    درود ای یار دیرین . ای رفیق شفیق وهمیشگی من  باید از تو پرسید که چه روزی خوشبختی به آن سر زمین برخواهد گشت. به دنبالش رفتم .
    آنچه را که درون قلبم بود او با شهامت وحرارت بیرون ریخت. نه پس من تنها نبودم تنها ترنمی اندیشیدم  واین شادمانی موقتی را به دور انداختم  ودانستم که که این ویرانه سرا میخانه شوریده دلان نیست   بنا بر این از آن خواب خوش بر خاستم .
    بخود نهیب زدم بتو چه ؟!  تو دیگر متعلق به آن سر زمین نیستی   در اینجا  سقفی ساختی وبه زیرش  پناه برده ای   فرزندانت تنها وجه اشتراکی که با تو دارند همان زبان سر زمینت هست که نگذاشتیم  فراموش شود این زبان شیرین و بی همتا که به هنگام سخن گفتن گویی ترانه ای شیوا بر آسمان نقش میبندد وکسی قدر این زبان وان فرهنگ غنی وپربار را که تو در کوله پشتی خود نهاده و باخود  به هر سو میکشی  کمتر میداند و زبان امروزی آن سر زمینه مخلوطی از عربی وانگلیسی وفارسی است ،
    بر گشتم به همان باغ بی بهار خویش ورفتم تا اورا بیابم میدانستم در درونش فریادی نهفته است و مانند شیر غران در انتظار  فریاد آست .
    حدثم درست بود دوباره در کنارش نشستم وجان سپردم به گفته هایش .هیچ کم وکاستی نداشتند آن گفته ها أن  کلمات توام با سر زنش ها   دانستم من تنها نیستم   ورفتم   تا .دیگر   به پای هوسی ننشینم   ودرکناراین مردمان نخواهم بود  که دوباره با کوله باری از پریشانی باز گردم .
    حال در کویر تنهایی خویش  بی دل وبی جان نشسته ام  این جا یک دوراهی  است یا گذشتن از شکنجه درد وعذاب زندگی  ویا محنت وتحمل این بردگی ..
    چه دردناک است که انسان معلق میان زمین و أسمان . دور خود بچرخد . نه شاهین هستی  ونه باز ونه کبوتر تنها یک پروانه ای هستی که به دنبال شاخه ای  میگردی  تا روی آن دمی بیا سایی در سر زمین وخاک دیگران تو نمیتوانی قدرت بگیری خاک سست و نمدار آنها مانند آن کویر پر طاقت و آن کوهستانهای بلند نیست تا بتو نیرو بدهند آن أبشاهاری پر هیجان وحشی نیز گم شدند   وتو کم کم آن نیروی. ذخیره  را نیز 
     
    از دست خواهی داد ، آن دشت خرم وسر سبز ناگهان تبدیل به یک دخمه لبریز از سیاهی شد ودین از خوابگاه قرن خفته قد بر افراشت  وطن فراموش شد زمانی شیخ بر منبر نشست  وراه بهشت را بتو نشان دادوزمانی  تیر غدار یک سپاهی بتو فرمان میداد  که خدا  در انسوی گورستان نظاره گر اعمال توست . .
    سر زمین پر مهر آریایی مبدل شد به سر زمین شهدا  ،
     چشم دانایی گم شد ونابینایان  بر صحنه حضور یافتند  با افکاری غیر قابل تصور وافسانه های ساختگی 
    عشق نیز گم شد وشراب در خمره تبدیل به سرکه  شد 
    من هیچگاه چشم امید به این باز مانده نبسته بودم واین أخرین نمایش تحمیلی بمدد همان دوستان !!! شناخته شده  آخرین قطره امیدم را نیز بر باد داد ،
    با من بمان ای دوست ، که من رفیقی در این منزل ندیدم  وحقیقت دوستی  ویک دلی را نیز ندیدم  با من بمان تا آخرین لحظه ،
    به کتابی که بالای سرم هست ودوستی نازنین  که چشم از این جهان فروبسنه  با خطی زیبا انرا بمن هدیه  کرده ‌شعری در و وصف من  سروده  درکنارم گذاشته ام تا  فراموش نکنم روزی آن سرزمین صاحب چه مردانی بود وامروز !!!  صاحب تتلوهاست .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش 05/05/2022  میلادی  
  • شه زاده وسخنان او

    ثریا ایرانمنش . « لب پرچین » اسپانیا !

    والاگهر  ، شه زاده ایران زمین ، سخنان پر بار واندیشمندانه شما  را با جان ودل شنیدیم و بر این امیدیم که گوشهای که درونشان به عمد یا غیر عمد. موم گذاشته اند باز شود. ومادر مارا از دست اجنبی ها  نجات بخشند .

    والاگهر ، پدر گرامی شما در تمام  امور هم مهارت داشتند هم شهامت  وهم دانایی متاسفانه تنها بودند خیلی  تنها واطرافشان را مشتی. مفتخور ، فرصت طلب ووخاین گرفته  بودند شاید  در میان  آنها چند تنی. بودند که از جان و دل شاهنشاه را  میستودند وکمر  به خدمت ایشان ودر نهایت  به مملکت بسته بودند .

    اما چشمان حریص ‌گرسنه ودو لتهای  سر زمین کورها اینهمه درخشانی.ر ا نمیتوانست ببیند. پدر شما با سخاوت تمام به آنها کمک کردند کارخانه های فرسوده واز کار افتاده آنها را خریدند  وارزش پولشانرا بالا بردند ودر عوض آنها ایشانرا کشتند ، بلی کشتند. کشتن هزاران راه دارد  ایشان یک نبرد بزرگ را آغاز کرده بودند  با گروه ارتشی بزرگ ‌سربازانی فداکار  اما تاریکی اندک اندک از جانب مردان وزنان  خود فروخته ، گرسنه که هیچگاه سیر نمیشوند  ، شهرت طلب وسر انجام نوکر همان بیگانه ها  بنای نیمه کاره را ویران  ساختند هنوز هم در میان ملت با دلارهای  عربستان وغیره. دارند همان نقش کثیف  خود را بازی میکنند وهریک  تریبونی به دست کرفته خواب نما میشود وبرای فردای ایران خواب‌های طلاییشان را. تعریف میکند کاهی دستوراتی تیز صادر میکنند آنهم ازکنج مطبخ خانه شان ،

    تا ریکی اندک اندک  سر زمین ما را  فرا گرفت  وبر گشتگان هر روز افزوده شد آنهم تنها بیگناهان وانهاییکه میل داشتند  ویا نخواستند خودرا بفروشند  ویا در خدمت بیگانه  چکمه هارا بالا بکشند ،  ودر آن میان نیز ناله های  ضعیفی بگوش میرسید که ای مردم نادان فریب نخورید نعلین  می چسپید   وکندنش بسیار مشکل است اما این ناله ها درهمان کنج اطاق در هوا گم میشدند ،

    از قصه ها  وبدبختی هایی  که ما عده ای که خودارافدایی آن مرد بزرگ وسر زمینمان میپنداشتیم سخنی به میان  نخواهم آورد که بس دلگیر ورنج اور است ،

    امروزمن با نگاهی به آینه  دیدم که  باید کم کم به پیری سلامی تازه بکنم وخودرا باز نشسته ودرکنجی به تماشای رژه خود فروشان بنشینم .

    دیدم. قامتم دیگر راست نمی‌شود بیماری همه  وجودمرا  کرفته آنهم در تختخواب تنهاییم ،

     این تیر تیز آنچنان بر قلبم نشست که گریستم  .

    درست در حال  تنظیم. یک داستان بودم  زیر نام «ستارگان گمشده» » 

    اما دیدم اولین ستاره خودم هستم که سالهاست گم شده ام.  با اینهمه از پای نشستم واز هر فرصتی برای  مردم آن سر زمینم پیام ها دادم  کمک ها کردم ….ونوشتم هنوز هم مینویسم ، 

    واین تنها کاری است که از این حقیر ساخته‌است ودر این امیدم که جوانان امروز ما. سخنان  واقعی ودرست شما را خوب درک کرده وبه پا خیزند  ونگذارند  که. مردان وزنان دوره گرد با موهای رنگ شده  گرد جهان که هریک به کاری به ظاهر مشغول است 

     زیر عناوین مختلف  افکار  وجسم انها را مسموم کنند فریب این کلاشان وخود فروختگان را نخورند  وبه دستورات انهااز خارج توجهی ننمایند 

    شما بیشتر از من به تاریخ ‌ادبیات جهان. وارد هستید ومیدانم داستان‌های زیادی را خوانده اید. در انقلاب فرانسه. مردم.  ‌رفیقان خودرا حتی در بر ابر جایزه هزاران  لیره هم. به دشمن تحوبل نمیدانند اما درایران ما. برای طنازی وعریانی هم  حتی بیگناهان را به زیر. تیغ اعدام میفرستند. مالش را میخورند. ایران امروز تبدیل به یک جنگل شده بخور یا میخورمت .. .

    من از تجربه بزرگی  بیرون آمدم  نگذاشتم مرا بخورند. دادم خوردند نمیدانم آیا سیر شده اند یا نه وامروز. بلی امروز  با حقوق بازنشستگی خود در یک ویرانه سرا. به یک زندگی بسیار محقر بخور ونمیر  ساخته ام. میدانم طبیعت همیشه می‌داند  چگونه باید. خود را سر راهی قرار دهد .

    ومیدانم که چه راهی را باید حلوی بسیاری از ما بگذارد. من میل نداشتم بخورم اما میل هم نداشتم  خورده شوم ،

    من یک تن دارم ، ویک پیکر نه بیشتر ،

    از پر گویی  پر هیز می‌کنم در این امیدم که ان سر زمین به درایت مردان بزرگ ‌شایسته از چنگال اهریمن بیرون اید ویک  سرنوشت خوب برای مردمان سر زمین رقم بزند. تا سر انجام روان پادشاه ما أرام بگبرد،، .

    با تقدیم بهترین وصمیمانه ترین آرزوها 

    ثریا ایرانمنش .04/04/2022 میلادی 

  • حقیقت وحقیقت گرایی

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    چنان گم گشته ام واز خود رفته  / که گویی عمر جز یکدم ندارم 

    ندارم دل  بسی جستم   دلم باز /  وگر دارم ازاین عالم ندارم ….” عطا رنیشابوری”

    نه ! ابدا دل من دراین  عالم نیست روحم نیز با این عالم یگانگی ندارد  گویی از یک جهانی دیگر  باشتباه دراین سیاره فرو افتاده ام .

    شب گذشته بیاد آن فیلسوف بزرگوار بودم که درجوار ما میزیست وکتاب مینوشت وخودش آنهارا زیراکس میکرد با  جلد مقوایی وآنهارا به فروش میرساند ویا درمجلاتی که درخازج ازاین مرز چاپ میشدند مینوشت قلم بدون مزد  دلش خوش بود که کتب او درایران دردانشگاه ها تدریس میشوند! کدام  دانشگاه واو از فشار بدیختی ورنج وتنهایی وبیکسی وبی پولی جان داد  فیلسوفی دانا بود از  کنه ویرانه ها ایرانرا بیرون کشیده بود خوب مینوشت  من چند  دست نوشته های اورا خریدم ! وهمچنان دارم اما آنها به درد مردم این زمانه نمیخورند ! 

    او از حقیقت وحقیقت گرایی مینوشت او خدارا از آسمان پایین آورده وبه محاکمه کشیده بود  همه تجربیات چندین ساله اش را یکجا دراختیار  جوانان  گذاشته بود  اما ایا میدانست که ما  خود با  دستهای  خود زندگیمانرا رامی پیماییم  وهمچنان به دنبال باز کردن گره ها هستیم ؟ 

    دراین زمان   باید حقیقت را  خدا نامید ویا خدارا عین حقیقت  انسان امروزی  هیچگاه  دیگر به دنبال حقیقت نمیرود  گوگل برایش همه را عریان کرده وبازمیکند !  انسان امروز دیگر درپی عشق خداوندی و ایجاد محبت او بخود نیست چرا که از خودش جداشده است . انسان خود ازخود بیزار است ودیگر میلی ندارد وقت خودرا تلف کند وبه جستجوی حقیقت برود  عشق ها همه کیلویی خرید اری میشوند  .

    شاید باشند اندک انسانهایی که فهمیده باشند که ما باخود حقیقت گره خورده ایم واگر از آن جدا شویم یک تفاله ای بیش نیستیم  عده ای خودرا با همان حقیقت با خدای نادیده گره زده اند  وعده ای خودرا با حقیقت عشق پیوند داده اند  تجربیات ما هیچگاه آنچه را که درجستجویش هستیم بما نخواهد داد ..

    پیوندها سست ومردم ازهم گریزانند  وهمه بر ضد خو برخاسته اند ومیل دارند  تجربه کنند چه چیزی را   میل دارند پیوند بخورند ! با کی وبا چی ؟  تنها ازاین جهت باهم هستند که ازتنهایی خوف دارند  و همیشه در صدد این هستند که گره های را بازکنند تا تنها نباشند ومن زیر لب آواز میخواتم ” تنها باگلها  گویم غمهارا  ….واین ورد شبانه روز من است  میل ندارم به میان این مردم بروم وجویده شوم  میل ندارم افکار وتجر به های انانرا بر گزیده وآنهارا یکبار دیگر تجربه کنم .  من درتاریکی چشم به جهان گشودم ودرتاریکی ها بزرگ شدم کور نبودم هرد وچشم باطن وظاهر من باز بود همه  چیزرا  چشمان بسته  من  پوست پیکرم وعطر ریا ودروغ را احساس میکرد بنا براین همیشه از مردم گریزان بودم بوی بدی از آنهابه مشامم میخورد  من خودم را داشتم وبا خودم زندگی خوبی را آغاز کرده وبه پایان بردم .

    حال بیشتر شبها خواب ازچشمانم گریزان است وازآنکه مرا فریب داد میپرسم ؟ چرا؟  من با پای حقیقت بسوی تو امدم تو چرا میل داشتی این فرمانروایی را که در وجودت گم شده بود بامن وبرمن  حاکم کنی ” سخت زیر دست بودی وسخت از بدبختیهامیگریستی مرا انتخاب کردی که سپری باشم برای تو وتو فریبم دادی واین سپررا سوراخ کردی تنها خودت نابود شدی من خودرا وزخمهایم را ترمیم کردم واین داستان هرشب  من است چرا که از حقیقت وجودم مایه گذاشته بود م ونیمی از خودمرا به او سپرده بودم  وحال آن نیمه فرسوده شده بسوی من باز گشته ترمیم آن دیگر امکان ندارد .

    حال امروز میبینم که سر زمینم رو به ویرانی میرود ومردم نادان هر سایه ایرا  خدا مینامند وهر شمع مرده ای را نوری از عالم هستی میپندارند ودیگر افتخاری از آنچهرا که   میپنداشتند  دیگر خدایی به معنای توحید واحد وجود ندارد خدایان بیشماری بر   جهان ما حاکم شده اند که نان ماواب ما ورشته خون ما دردستهای الوده آنهاست .

    امروز همه درهم تنیده وبهم تابیده شده اند همه یک شکل ودرتاریکی ها راه میروند درتاریکی نمیتوان راهی را یافت باز به تاریکی میرسیم وسر انجام به انتهای یک تونل تاریکتر .

    وصد البته تنها یک قوم بر گزیده  همچنان  نخ سرنوشت هارا دردست دارد .

    گر بسی معشوق  را خواهیم جست /  هم وجود خود .  عیان خواهیم کرد 

    ور شود معشوق موسی زمان آشکار /  ما همه خودرا نهان خواهیم کرد 

    ودیگر نمیتوان به جستجوی حقیقت رفت چرا که نابود شده است .

    انسان آنچه را که باخود کرد  بر ضد خود انجام داد .ث پایان 

    ثریا ایرانمنش /01/06/2022 میلادی !

     

  • دیار بیقراران

    چه شبهای 

    ثریا ایرانمش «لب پرچین » اسپانیا !

    دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد  /به سایه آن درختی رو که او گلهای تر دارد 

    دراین بازار عطاران  مرو همچو  بیکاران /. به دکان کسی بنشین که  در  دکان شکر دارد

    در این دیاری که من در آن زنده بگور  شده ام. مانند شاخی  که روی بینی اروپا  رشد کرده. .خودش را گم کرده. نه اروپایی شده نه خودش مانده ونه میل دارد به همراه قشون پیشرفته امریکا  جلو برود. چیزی در حد چین وماچبن قدیم که کارخانجات بزرگ اتومبیل سازی در اینجا   دکان باز کرده اند. واز هوای داغ وگرمای وطبیعت زیبای آن لذت میبرند و کشاورزی شان را به ثمن بخشی به غارت میبرند. آنها دلشان  خوش است که پس از هشتاد سال. از زیر یوغ یک دیکتاتور بیرون آمده وأزادی خودرا به دست آورده اند اما این أزادی  دیگربه بک بی پروازی مبدل شده است .ما هم تماشاچی. ومتاسفانه حضور داریم .

    چه شبهای را که گریستیم  وچه روزهایی را  همچنان مهمل. به شب رساندیم  روزهایی حال  از هر هیجانی. هیجانات آنها برای خودشان دلپذیر تر وزیباتر  ودل مرده مرا بیدار نمیکنند  بازی های پر شر وشور. پر خوری ها ومشروب خوری ها ودرکنارشان مانند همه جای جهان مافیایی نیز حضور پر رنگ دارند. شهردار میگذارند دولت عوض میکنند   تکه ای ای جلوی ما میاندازند با کلی منت بما میگویند که خوب  ،کار که دارید ، 

    تحصیلاتی را که فرزندان من  به پایان رساندند به امید باز گشت برای ساختار سر زمینشان اینجا ذره‌ای خریدار ندارد. نه شعور   نه تحصیلاتشان ونه تربیت خانوادگیشان ونه اصالتشان نه  زبان با نجابت. وزیباییهای درونی بیرونی   اما نمیتوانند جایگاهی در میان  این نو کیسه ها بیابند  مانند سکه هایی که از دور خارج  شده اند ..

    زندگی ما بیهوده به هدر می‌رود  تنها کار  ،کار ،کار وشب. خسته وبیمار  در بستر تنهایی.

    هیچگاه ترا به میهمانی  در خانه شان  دعوت نمیکنند تنها اگر خیلی لطف داشته  باشند ترا به یک کافه میبرند با استکانی  قهوه یخ کرده جلویت میگذارند  با یک تکه نان خشکیده  لبریز از شیره ومربا بنام شیرینی .

    کمتر میتوانی  خودت را به یک رستوران  خوب برسانی. باید اول میز را روز کنی آنهم نه کمتر  از چهار نفر اگر به تنهایی پشت یک میزبنشینی . هیچگاه یک گارسن خوب ازتو پذیرایی نمیکند. دخترکی با بی ادبی از تو‌میپرسد ،،،چه میخواهی ویا منوی غذا را جلویت پرت میکند ….. باید حتما با یک نرینه همراه باشی درهر کاری آن نرینه همه کارها را پیش میبرد. تو هر چقدر هم شعور و فهم  ودانایی داشته باشی. ، یکزن ، هستی ،  

    یک زن با قدرت چند مرد بر صندلی ریاست یا ‌وکالت مینشیند  وبا قدرت چند مردم میتواند بک دکه باز کند .

    .در نهایت کارشان این است که هر تازه وارد ی را لخت کنند .قبلادر دریاها این کار را انجام میدادند حال در خشکی. از اولین سردار شان که هنوز پس مانده اش در کسوت کنت وکنتس و غیره حاکم بر زمین‌ها وخانه ها فراوان  وتجارت با خارج وزمینها ودشتهلی پهناور هستند  تا آن مرد لوله کش که  لوله أشپزخانه ترا تعمیر میکند. قبلا اجرت کرایه پایش را تعیین میکند  ، من ازفلان محل میایم. قیمت راه من  این است وسپس قیمت کارم را بتو  میگویم ، وتو به ناچار باید خودت نجاری کنی لوله کشی را فرا بگیری و  سختی  بک‌شی تا زنی که را از طایفه دیگری ومانند تو مهاجر است  برای کمک به خانه ات بیاوری. انهم چندان  ارزان نیست باید ماهیانه حقوق بیمه  اورا بپردازی و حقوق خودش را خود او تعیین میکند و هفته ای  بیست وچهار ساعت مرخصی دارد و سالی یک ماه تعطیلی، بنا بر این هرچه  را گه داری باید دو دستی تقدیم خدمتکارت بکنی واین اوست که دستور می‌دهد  قانون کار پشت سرش ایستاده تو یک غریبه هستی. یک بیگانه …..

    این روز ها فاطمه کماندوهای چادری و ننه های مجلسی سخت به جان آن زن بیچاره که جایزه کن را برد افتاده اند .  .

    «چرااز غربت ‌مهاجرت حرف نزدی »  چرا به امام هشتم ما توهین کردی » و سدها چرا تااینکه  آن بیچاره عطای جایزه را به لقایشببخشد وانرا پس دهد .

    و…… من از مهاجرت حرف   زدم  قبلا در انگلستان این همه بگیر وببند را نداشتم  خانه ای داشتم بچه ها  به مدارس خصوصی وخوبی میرفتند تربیت خوبی را گرفتند  در آن زمان انگلستان هنوز   بدین سان  بازار مکاره نشده بود ،

    خانه  میبایست بفروش فروش میرفت  ، کازینوها درانتظار  پول ها بودند به همراه رفقا به ناچار میبایست خانه‌را ترک کنم وبه جایی پناه ببرم  سه راه بیشتر نداشتم یا برگشت که دیگر امکانش نبود یا ترکیه ویا این غریبستان  به ناچار  خودمرا به اینجا کشاندم. حال به چهره دخترم نگاه می‌کنم پیرشده  نوه ام خودش به  تنهایی به بیمارستان رفته گویا  نفسش گرفته  بود  مادر وپدر هردو کار میکنند ،،،،،،  نه ، مااز شما نیستیم ما خودمانیم ،

    روزگار غریبی است نازنین  خیلی دردها را درون سینه ام پنهان کرده ام  اما  گفتنش آسان نیست  تنها شب ها خواب را از چشمانم می‌گیرد .در عین حال  نگران تکه تکه شدن آن سر زمین  هستم   قوم موسی بیهوده دلش برای ما نمیسوزد   ‌بیهوده اسلحه بعدست  دیوانگان نمیدهد اعراب با پرچم های خود وارد  خوزستان شدند و بختیاری ها به جنگ میروند   و….. دیگر هیچ . هیچ . بر هیچ مپیچ ،

    //پایان . ثریا ایرانمنش . 31/05/2022میلادی! 

  • شرابه های رنگین

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین ». اسپانیا 
    بر گیر  شراب  طرب انگیز  وبیا /  پنهان ز رقیب  سفله  بستیز وبیا 
    مشنو سخن خصم   که بنشین ومرو / بشنو زمن این نکته  که بر خیزوبیا 
    هرجه فکر کردم نامش را به خاطر  نیاوردم هما ن عاشق نادیده که رگ خواب مرا یافته بود واز کوههای بختیاری برایم پیام میفرستاد. وسر انجام. از من یک پالتوی ششصد یورویی خواست !!  نمیدانم در فراز آن کوههای  سر بفلک کشیده در میان آن رودخانه خشک وبی أب ودر میان آن چادرهای سیاه. او آن پالتورا به  ارخالق راه راه ترجیح داده بود ! ویا جوانی خود فروش بود. . عکس او در پرونده  پلیس  اینترنت پل قرار دارد ونباید انرا پاک کنم چرا که. نوشته های مرا. کپی کرده ‌بفروش میرساند ،
    امروز از او خبر ندارم. عکسهای را که برایم میفرستاد از  چوپانی  ساده بود که داشت در کنار آن رودخانه پر آب. گله را به چرا میبرد  درختان . میوه وان دشت  فراخ که دل مرا  به طپش مینانداخت ،
    آن ابراه را کج کردند آن رودخانه. خشک شد وان چوپان جوان  رفت تا خود را به دیگری. ارائه دهد. ،أخرین عکسی که برایم فرستاد او در همان پالتوی گران قیمت با چکمه های چرم ایتالیایی در کنار گوسفندان وهمان ایل ‌تبار چادر نشینان که من آنهمه انهارا دوست میداشتم. واوازهایشان وکوچ  زمستانی ‌تابستانی انهارا ،
    حا ل بجای آن آب گوار ماسه در آن رودخانه  نشسته وشوروا غذای اصلی أن ایل است  سیاهی وتیرگی بر آن دشت   فرو افتاده  ودر دل. مردان غریبی نشسته است  هر مردی که هرکدام یک کوه آتش فشان  بودودمی  از تلاش باز نمی ایستادند حال امروز یک سکوت وهم انگیز. سر تا سر آن دشت را فرا کرفته آست .
    مادران رنج کشیده  به تنهایی روزگار میگذرانند   دل وروحشان زنگ زده آست نفرین میکنند ، دشنام می‌دهند  وزمانی اشک میریزند .
    وعده ای در سکوت هیچ ناله ای از دلشان بر نمیخیزد  چشم به أسمان دوخته. درانتظار پاداش خداوند مهربان نشسته اند ،.اکثر آنها فرزند از دست  داده ویا زندانی دارند  ومیدانندکه فرزندانشان در درون آن زندان بزرگ نفس نمیکشند  ،
    اه خوشا به خال آنان که میروند  ‌قلبشان را تقدیم  کرده به نعمت امزرش  نائل می‌گردند  .
    امروز کمتر می‌توان نام بشر بر آن مردم نهاد  آنها روح خودرا فروخته اند  وعده ای در انتظار  نور الهی هستند تا از شکاف قلب درد کشیده شان به درون آنها نفوذ کند ،
     أیا هنوز آن مردان سیاه پوش با صورت پوشیده در کنار طناب ها دار درانتظار قربانی ایستاده اند ،
    چشم امید ما تنها به آن قبیله است که اگر تفنگ را بردارند جهانی را تسخیر میکنند . امروز گرسنگی وتشنگی وخستگی نیمی از آنها را از پای. در أورده آن. سر زمین سبز وخرم به مدد أن ارواح پلید  ناگهان به یک بیابان تبدیل شد آب‌ها فروخته شدند خاک‌ها فروخته شدند ‌گنبد طلایی برای  جسد بو کرفته رهبر به عراق  فرستاده شد تا در خاک اجدایش  بپوسد  وباز عده ای گمراه به دور آن. جعبه طلایی گردش کنند اشک بریزند و مراد  بطلبند .
    چگونه میتوان أنها را  بیدار کرد ؟ با کدام شیپور صبحگاهی  ، آرام بنشینیم  تا قوم موسی برای بزرگ‌تر ساختن. سر زمین  م‌وعودشان . بقیه هستی مارا به یغما ببرند ؟!   وجهانی  دیگر بسازند. ؟! 
    امروز من از هیچ قانونی. خبر ندارم غیر از قانون زندان انفرادی خودم که  باید. طابع  دستور واراده آنها باشم.  خبری نیست سازی نیست ء‌اوازی نیست شعر  وترانه ای نیست  همه رفته اند  ومن در ضر بهای تکراری. زنگیم را ادامه میدهم  تا روز موعود ،
    جز نقش تو در نظر  نیامد  ما را / جز کوی تو رهگذر  نیامد  مارا 
    خواب را چه خوش آمد  همه را در عهدتو / حقا که به چشم  در نیامد مارا ،،،،،«رباعیات حافظ شیرازی» 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش /  30/05/2022 میلادی 
  • آنکس که دیگر نیست .

     ثریا ایرانمنش  « لب پر چین » اسپانیا .

    قهرمان بزرگ ایران زمین  از جهان رفت .در لحظات مرگ  او همچنان به وطنش می اندیشید  أخرین نفس را بر کشید  وبا روح بزرگی  که میهمان  أن بود وداع گفت  و بی جان وبی حرکت   .

    در آن ساعت زمین نیز از حرکت باز ایستاد وزندگی نیز  خاموش ماند وبه زندگی مردی  اندیشید  که روز،گاری  أقای سر زمینش بود  و زندگی از خود پرسید  که کی وچه زمانی  دوباره مردی  بدین بزرگی قدم بر خاک   خون ألوده جهان هستی بگذارد  وچنین جای پایی از خود بجای گذارد، 

    او رفت ، شیطان بر تخت نشست   همه در فکر آن زمان بودند  ،‌زمانی که از بالای تخت شاهی به نظاره مردم سر زمینش می ایستاد  من یکبار اورا دیدم ودر برابرش خم شده خاموش ماندم  وزمانی که سر نوشت شوم اورا از جای کند تا بر زمینش بکوبد  باز من صدای خود را با دیگران در نیامیختم .

    نه در وقت بزرگی او   ونه به هنگام بدبختی او  دشنامش ندادم  امروز بر بالای. مدفن او  ستاره ها در گردشند  ونغمه های. زیبایی از أسمان  دور بگوش میرسد .

    روانت شاد شاه شاهان  ،

     از کوههای آلپ  تا اهرام مصر واز فلسطین  تا رودخانه رن  همه جا درخشید  برق جلال  و عظمت  او نا گفتنی است  او خود افتخار أفرین بود او خود بزرگ بود ،،

    حال این ایندگانند  که در باره او به قضاوت خواهند نشست  ما اکنو ن وظیفه داریم که  ارثیه ای که برایمان بر جای گذاشته انرا حفظ نماییم  ودر برابر عظمت او در تاریخ سر  فرود أوریم .

    ای ایمان ، ای حقیقت جاودانی  تو شکوه ویگانگی وراستی اورا دیدی  ‌نو میدی  اورا به هنگام نمک نشناسی دست پرودگانش  ای تاریخ ، مواظب باش در أینده سخن تلخی  در باره او نگفته باشی  او جاودانه زیست  او هرگز  سر  از آنهمه افتخارات خود در برابر دیگران فرود نیاورد مواظب. باش سخنان تلخی در باره اش  نگویی  زیرا خدایی که پستی و بلندی  می‌دهد  خدایی که غم ‌شادی میلخشد از این پس  تنها قاضی  خوب و بد همه ما می‌باشد ،

    روانت شاد باد پدر ایران. امروز ایران تو اسیر است وکسی نمیداند فردا  در دست چه کسانی مانند یکقطعه کیک  تقسیم خواهد شد ، تو از وحشت بزرگ نام بردی وما زیر آن وحشت بزرگ جان‌ها باخیتم اما ترا هر هرگز فراموش نخواهیم کرد ، شاه شاهان . 

    پایان 

    ثریا ایرانمنش  / اسپانیا 29/05/ 2022 میلادی 

  • ستاره کان

     ثریا ایرانمنش. « لب پر چین » اسپانیا 

    ستاره بدرخشید وماه مجلس  شد . دل رمیدهذ مارا انیس ومونس  شد 

    زهره  . همچنان یک ستاره درخشان در غرب درخشیدی. در م‌وطن خودت ترا  زخمی کردند با اینهمه قلب مهربان تو انهارا بخشید وبا بغض از همانهایی که بتو ظلم کرده بودند  یاد کردی وخودرا در کنار آنها نشاندی . نیمه شب  بود. بیخواب بودم که این خبر بهجت اثر را خواندم. بتو افتخار می‌کنم. وبقول آن شاعر. در گذشته میدانم روزی کاوه ایران  بک زن خواهد بود نه از نوع زنان چرخنده و فراری ورقصنده. که هر کجا  دیگی بر برپاست آنها کاسه به دست آنجا هستند وخود نمایی میکنند .

    اصالت تو مانند همان ستاره های. زاذگاهتر. در میان آن جمع. آنچنان درخششی.د آشت که همه به احترام تو بر خاستند .

    تو از نوع در ماندگان سوم. نبودی تو اصالت داری واین اصالت در هر کجای دنیا می‌تواند محافظ تو باشد .

     میل داشتم بیشتر بنویسم اما. سگهای گرسنه . که هم این خبر برایشان ناگسار بود وهم عده ای را غرق شادی کرد. درانتظار اظهارات بردگی و زندگی بهرتو هستند در حالیکه خونی که از دل تو جاری شد آنها انرا به چشم دیدند وخندیدند اما..،،من درخلوتم گریستم .

    تهننیت مرا  بپذیر که میدانم احتیاجی به آن نداری اما من بعنوان یک همشهری ناچیز وکوچک.  که بخوبی از اصالت خانواده تو أکاهم. بر خود لازم دیدم که دستی از أستین بر آورده ودرابن شادی شریک باشم ،

    پایدار بمان. ‌بیاد این گفته  بتهوون باش 

    که می‌گوید ،،،، هر کس خوب ونجیبانه. رفتار کند حتی بر بدبختی‌ها هم پیروز خواهد شد د وتو انر به اثبات رساندی .

     تقدیم به زهره امیر ابراهیمی که باید زهرا باشد !؟

    ثریا . اسپانیا . بیست ونهم ماه می دوهزارو بیست ودو میلادی 

  • بال پروانه

    ثریا ایرانمش  « لب  پرچین » اسپانیا .

    همه جا وهمه چیز  غرق در خستگی. وبیکاری  میکذرد  ،  وزمانیکه روح تو نیاز به  زندگی داشته باشد  رو به کدام سوی  باید کرد؟ 

    نه بسوی  هوس ونه بسوی عشق ونه دیگر بسوی وطن و  باید درخاموشی وسکوت جان داد .

    در أخرین سفری که به وطن داشتم هنوز دوستان قدیمی بودند وگرد هم أییها. بود. ‌بهانه ای بود که مرا به محفل بزرگ وباشکوه خود راه دهند. عجب که همه چیز عوض شده بود.   دیگر از آن صفای قدیمی. وبوی خوش مهربانی گذشته خبری  نبود ،

      لباسها همه شیک واخرین مدل از مارک های معروف ودرکنار من بانویی که معلوم بود تازه از زیر زمین خانه اش. به اوج رسیده با پوتین هایی از جنس ‌ پوست  مار سیاه ‌سفید. ،من نگاهی به کفشهای قدیمی واز مد رفته خو د انداختم.  ونکاهی به لباسهای آنها ، اوه،،،،عجب تفاوتی. تفاوت یک قرن ،

    بانویی بسیار جوان وزیبا درکنارم نشست یک کت  دامن شاتل بدون بلوز بر تنش کرده بود واین دومین بار بود که اورا  میدیدم. یک پرنده به بزرگی یک دست از جنس طلا بر سینه اش نشانده بود    وگاهی دست میبرد به میان  سینه اش شاید. بتواند آن پرنده را. بیشتر به نمایش بگذارد ، 

    روی بمن کرد وگفت : خوشا بخالتان  چقدر شما  آرامش دارید چفدر  آرامید ،.  گفتم دلیلی برای  پرخاشگجویی ندارم چند روزی  میهمانم  و بسوی کلبه  ویرانه خود بر میکردم ،

    دوستی در گوشم کفت ؛ ایشان. همسرشان با. فلان  عضو بزرگ  مجلس . کارخانه فولاد سازی  را اداره میکنند ،

    ناگهان  بنظرم رسید که از بالهای  أن پرنده. خون میریزد. آنچنان طبیعی بود که. رویمرا برگرندادنم ، سپس از جای برخاستم ،

     ومجلس را ترک گفتم .

     همه عوض  شده بودند حتی آن دوستان یک خانه درکانادار یکی در سانفرانسیسکو ‌ یکی در گلندل یکی در تهران.  ورفت ‌امد. آزاد پرداخت.  کلان خروجی ایوای همه عوض شده بودند. من چرا تا بحال متوجه آن مبلمان عظیم. وبیقواره نشده بودم. آن صندلیهای که پایه أهنی  داشتند با بک میز ارزان. وسفره روی زمین پهن میشد. حال تبدیل به بک تالار بزرگ وعریض وطویل شده بود ، 

    گوگوش داشت میخواند. روی  گرامافون آخرین مدل ،،،،

     بیرون آمدم سر خیابان  یک. اتومبیل کرایه ای را یافتم وخودم.ر ا به خانه اینکه در آنجا میهمان چند  هفته بودم رساندم ،

    نه آنجا دیگر خانه و وطن من نبود. آنجا یک غریبستان بود. همه خودرا فروخته بودند. با قیمتی که اربابان  برایشان. معین کرده  بود همه در آرامش میزیستند ،

    خیابان‌ها عوض شده بودند. نامشان نیز عوض شده بود  در تا ریکی شب نمیدانستم در کجای شهر قرار دارم ، 

    .وأن خانه قدیمی که متعلق به خودم  بود وهمسرم آنرا بنام دیگری کرده بود. رفتم و هفته بعد برای همیشه از آن سر زمین  خدا حافظی کردم  بدرود ای وطن ، بدرود ای مادر من ای میهن من. بدرود ،‌

    امروز در این فکرم که چرا اینهمه آرامش دارم. وچرا دیگران حتی به این آرامش. نیز حسادت میکنند و  باز میل.د ارند. هستی نیمه کاره مرا زیر ورو‌کنند ،

    نه ,  نباید از آن مردم توقع داشت که خاک میهن را ستایش کنند آنها خودرا میپرستند .  برایشان فرقی ندارد چه کسی اربابشان  باشد.  مهم آن است که آن میهمانیهارا هرشب بر گذار کنند. ولباسهایشان را به رخ هم بکشند ‌مبلمان جدید را وخانه های گوناگونشان را در سراسر دنیا وبا خریدن چند  پاسپورت ،

    یک انسان یک تن. دآرد ویک روح. ویک وطن  . به هنگام درد وتنهایی تنها به درون خویش بنگر  هیچ نشانی از گذشته دیگر در آن نخواهی یافت ،

    پایان 

    در دنامه امروز /.   ثریا ایرانمنش 27/05/2022 میلادی 

  • أزادی برباد رفته

    ثریا ایرانمنش .لب پرچین . اسپانیا، .

    قبل از هر چیز سپاسم را تقدیم میدارم. به انهاییکه چه رهگذر بودند وچه خواننده روز گذشته سری به جعبه اسرارم  زدم. بد نبود در حدود ششصد و هشتاد  نه هزار نفر از آن دیدن کرده. بودند،

    امید بخش بود. بنا بر این فریادم را بلند تر می‌کنم ‌میپرسم  که ،

    شما به چه حقی مرغان را در قفس میکنید وانهارا شکنجه میدهید ‌میکشید ، به چه حقی شما زنان ومردان.  سر زمین مرا تکه تکه میکنید ؟

     سرنوشت آن زندانیانی که اسیر شما هستند با سر نوشت  ما که در کنج این قفس ها جان میدهیم گره خورده است . 

    شما با لب خندان جنازه هارا از. طناب پایین میکشید ویا آنها. را به تیر غیب گرفتار میکنید که باقیمانده  غذای آنها بشمابرسد. شما روزی. پاداش این زندگی ننگین خود را به بدترن وجهی خواهید داد. .

    بس کنید ، کلید زندان را به دست آنها بدهید بگذارید آنها نیز در آن خاک زار. متعفن باقی عمر خودرا بگذرانند درکنار  کسانی را که دوست میدارند . 

    به آزادی آن رهگذرانی که به خاک خود عشق میورزند احترام بگذارید ، 

    آیا میدانید احترام یعنی چه ؟  آیا بشما درس انسانیت داده اند ؟ یا تنها علف خورده اید وگوشت خام درندگان را وپروار شده ایدکسی نمیداند پس از ما  چگونه زمانه  در باره ما قضاوت خواهد کرد .

    من همه هستی خود را از دست دادم  با اعتماد به دیگران درب خانه را باز گذاشتم شکمهارا سیر کردم. عریانهارا پوشانده سر انجام دزدها آنچه را که داشتم به یغما بردند آنها صاحبخانه شدند ومن آواره. دیگر هیچگاه روبروی کسی نخواهم نشست .

     درقفس خود زندآنیم خود خود را به زندان آنداختم به گناه کمک. شاید شما  کارتان بهتر از من باشد ،

    اما ،،،،من کشتن را نمیدانم ، گوشت هم نمیخورم   لباسهایم همه از نخ درست شده اند  ومیدانم در دنیا انسان تنها یکبار.زندگی میکند ویکبار خواهد مرد من نامم ستاره است همان ستاره تنها در گوشه ای از آسمان بیرون از منظومه خود. راهم را برای ابد بستم وخود را گم کردم  ،

    من به أن ترازوی طبیعت  سخت ایمان  دارم ومیدانم. میزانش درست است زنده مانده ام تا بیخردان وعاقبتشان را ببینم  دیگر میلی به پرواز در فضای بی انتها ندارم  . زیر لب زمزمه می‌کنم .تنها با گلها   ونه به روز شادی دیگر نمی اندیشم   .هر بار که صفحه این دستگاه را باز می‌کنم اعلان شرکت‌هایی را میبنم که تبلیغ  بخاک سپردن وسوزاندن مردگان را میکنند  عجیب است ! نه؟!حال روی سخنم با توست. با تو ای انسان اگر آرامش میخواهی  ومیل داری أزاد باشی  پس راستی را پیشه کن  واسرا را به قتلکاه هدایت مکن   وبه آن پرندگانی که در قفس نگاه داشته ای  بدان که روزی آن قفس جایگاه خود تو خواهد شد طبیعت  انتقامجوی سختی است واز حق خود نخواهد گذشت، .

    ز پا فتادم و رویم بمنزل است هنوز /شکست. کشتی  و چشمم به ساحل است هنوز  پایان 

    ثریا ایرانمنش .26/05/2022میلادی  .

  • خروش بی امان

    ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیا

    اینکه بالا گرفته ، در أفاق ، نیست فوج کبوتران سپید ، که بر این بام میکنند پرواز .

    رقص پرندگان  رنگین  نیست ،  اینکه از دور میشکافدنور 

    نیست رویای بالهای  سپید ، در غبار طلایی خورشید .

    این هیبت  که رفته تا الفاک   ، چتر وحشت گشوده  بر سر خاک 

    نیست شاخ گل وشکوفه  وبرگ ، 

    دود است  ابر است  وخون واتش است    ومرگ است.،« ف،‌مشیری »

    سپاهیان با گلو له هاو توپ ها  

      وتانگها  در  گرد جماعت فرود آمدند. ودستور دادند ویران کنید همه را با کمک همان بمب های دستی .

    ناله هایی از درون خاک بر میخاست ..اهای من زنده ام زنده ،

    دختری هراسان  درخیابانها فریاد میکشید صبر کنید ویران نکنید.  هنوز زندگانی زیر اوارند  

    اما مردی باخشًونت  چادر دخترک را برسرش کشید ‌،و گفت ساکت .

    تازه خورشید روی ویرانه ها  نور خودر ا پهن کرده  بود که برق سر نگونگی ویرانگران. بر آن ویرانه سرا تابید .

    هنوز صبح نشده بود که خیل. قاتلان سرازیر شدند  وزمانی که انوار  طلایی رنگ آفتاب بر چادر آن زن نشست ناله ای از زیر زمین بر خاست  ،،،،ما هنوز زنده ایم ویران  نکنید ما زنده ایم .

    به تمام خبرگزاری ها سر زدم حتی انهاییکه در صندلیهای چرمین خود فرو رفته ودر افشانی میکنند وگرد کلاب هاووس میگردند . آیا خبری را بما می‌دهند چه شد چگونه شد ! چرا خوزستان اینهمه نفرین شده است ؟!  وایا تنها یک شمع من کافی است برای آنهمه مرده ،

    دریغ  کسی نبود نا جوابی بمن بدهد ،.خدایان  نیز مارا تنها گذاشتند  وحال دستی بهم میمالند و گذری به (خبرهای روز) می اندازیم،،،، ! 

    حال دیگر نه ماه در آسمان جلوه دارد ونه نور خورشید گرمایش اثری بر جای میگذارد می‌رود تا آن. لخته هارا پنهان سازد ‌بسرعت برق آهک روی آنها خواهند ریخت تا بویی بر نخیزد  ،

    اهای مردم بیدار وبی غیرت خودفروشان دوره گرد این مرغی است که جلوی هر پنجره شما خواهد نشست وهجوم بی امان خونخواران برای نابودی هویت شما دست از آستین بیرون آورده. است درکنجی  بعنوان بک دنباله سر زمینی  آویزان خواهید شد وبه  افتخارات  گذشته تان فکر خواهید کرد. سر زمینی را  باطیب خاطر ومیل باطنی وهوس  به دست  راهزنان ‌قاتلان سپردید.  و….دیگر هیچ .خوزستان همچنان خون می‌دهد و هزاران شمع  روشن برای آنهمه خون کافی نیست …….پایان 

    ثریا ایرانمنش 25/05/2022  میلادی .

  • عشق در ویرانه ها

     ثریا ایرانمنش  « لب پرچین » اسپانیا 

    روزی تازه شروع شده  در کنار خورشیدی که بی آمان میتابد. بهار است همان فصل مشکوک ‌بیماری زا از کنار نور خورشید که همه اطاق کوچک مرا پر کرده است. به ویرانه های دوردست مینگرم .

     در آن دیار سبز ‌خرم  به هنگام شامگاهان از میان چمن زارهای پهناور  سوی اطاق خود میرفتم بچه ها را . یکی جلو یکی عقب بسوی خوابگاهشان . راهنمایی میکردم  روزگارم در همان  شهر بزرگ وبا شکوه فراوان می،گذشت  من میرفتم تا با صدای زیبای خواننده. و رنگ  سازها. کم کم بخواب روم .

    امروز دیگر از آن همه شکوه ‌جلال خبری نیست  حتی درختان کهن را نیز از ریشه بریدند  دیگر از فراز ونشیب شهر  اثری نیست دیگر از حضور  انسان‌ها مودب. با فضیلت نیز خبری نیست . هر چه هست دهانهای گشاد ‌ با کلمات مستهجن بیرون میاید وهوای ألوده را ألوده تر میسازد ،. امروز دیگر از آنهمه. سبزه زارها وگلهای خوشبو در سر زمین های کهن نیز خبری نیست همه چیز ناگهان عوض شد سرو های بلند جای خودرا به درختان رنگین چینی دادند   وکاخ هایبا شکوه . نیمه ویران در کنار کوهی از زباله وخاک. در حال پوسیدن هستند ، .

    امروز دیگر از آن کاخ بزرگ  وبا عظمت با چهل چراغهای رنگین  چیزی بجا نمانده یک ساختمان حقیر  که دست ایام هر روز بر شکستن آن  گسترده تر میشود .

    خانه امرا ویران ساختند آن خانه بزرگ. با سی وسه بوته بلند گلهای رز سرخ وچمن وگلهای اطلسی وبتفشه   آن خانه را با دستهای خودمان ساخته بودیم برای فرزندانمان  ناگهان ودست روزگار از آستین بیرون آمد  وناگهان  علف های خودرو وسبز های زهر آلوده جای همه چیز را گرفتند  ودیگر چیزی بر جای نماند .

    در آن زمان شهر آبادان بود  این شهر با شکوه  که جزیی از افتخارات ما محسوب میشد  با حصار پر عظمت آن  وهر بهار مملو از جمعیت هایی میشد که برای گردش به آن سو میرفتند برای خرید اجناس لوکس  ودر مسابقه روی رود کارون با قایق ها شرکت می‌کردند برای  رودکار‌ون آواز میخواندند. اشعاری را میسرودند   .نا،گهان ارابه راهزنان از راه رسید  وگرداگرد  آن شهر. با یک جنگ ساختگی  آن حلقه پولادین درهم شکسته شد ،.حال در انتظار. شروع روزی دیگر هستم  در کنار. سر وصداهای نا هنجار ونا شناس ،حال در این ایام به پیرامون خود مینکرم  هیچ چیز نیست  نه از آن شکوه گذشته خبری هست ونه از آن عظمت  وخیابانها ومردمی  که سر بفرمان  داشتند  وچشم به افق  وروشنایی فردا .روزگاری در آن شهر  زیبا. خدایان . به نماز  می ایستادند نیازشان واقعی ولبریز از راستی  بود  ،امروز  آنهمه جلال وجبروت   بر باد رفت  آنهمه عظمت و افتخار  به غوغای  تبه کاران  که خودشان را  بجای مردان بزرگ گذشته   جا میزنند. نوکرانی که روزی. در درگاه اربا ب در انتظار تکه  استخوانی بودند حال بحکم تیر وسر نیزه وتفنگ همه مردم در جایشان  میخکوب شده اند  .همه این ها بر شما تبه کاران آن ارزانی باد  من از جمله شما  نیستم  زیرا عشق برای من  از همه آن چه که شما دا رید والاتر است عشق به انسان پایان 

    ثریا ایرانمش  24/05/2022  

  • ایران اسیر

    ». اسپانیا  ثریا ایرانمنش .« لب پرچین » 

    یکبار دیگر چندین سال پیش نوشتم  ، ای سر زمین اهورایی من ای اسیر ودربند  آنجا که ما در خواب عشق فرو رفته بودیم آنجا که جایگاه  بهترین صنایع جهان بود  آنجا که رستم دستان زاده شد ودیو سپید را در کوه زندانی کرد. .

    ایران اسیر . از بلند ترین قلعه های الوند  ما دریا را  می دیدیم  ودر آن روزها ما آزاد  بودیم  اما ،،،،آگاه نه !

     در انزما ن پادشاهان بزرگ  بر صخره های   بلند  هزاران کشتی  را تماشا می‌کردند وهزاران سر باز. گوش بفرمان ،

    امروز کجا هستند. واین دیوان از کوه فرار کرده عقده ها واینده منحوس خودر را تا قعر آفریقا برده اند وگوش کودکان ونوجوانان را با اندیشه های کثیف  وألوده. ، خود پر کرده اند ،.

    از اسارت آن سر زمین وان ملت بمن هم سهمی رسید  اما از گذشته پر شکوه خود راضی هستم ،

    بر خوشبختی های دیرین گریستن کاری  بس  ناجور ونارواست   پدران واجداد ما  خون‌ها.ر یختند  وزیر همان خاک ارمیدند  زمین  را سینه خیز پیمودند تا دشمنانت را  بیرون برانند. آنها نمیدانستند دشمن در درون خانه. لانه کرده است .

    هیچکس جوابی نمیدهد مردگان همه سکوت کرده اند و زندگان همه مرده اند بازار برده فروشی رواج دارد  خواننده افغان. میخواند که بیا سری به حافظ اندازیم و با او می در ساغر اندازیم او نیز مانند ما سر زمینش در اسارت است  .

    دیگر نه به ماه مینگرم ونه به خورشیدتابان که روزی گرمایش بمن جان میداد وامروز جان ستان  من است  دیگر  به آهنگی گوش فرا نمیدهم  ودیگر  نخواهم گریست  چرا. که چشمانم نیز. به خشکی نشسته اند .

    حال میل دارم که مرا با شراب غسل دهند ودر میان خوشه های انگور مرا به آتش بکشند تا دودی معطر بسوی تو بفرستم ، ای سر زمین دلیران و شاهان . که امروز در نکبت وبدبختی در میان مشتی  سوسک ومار ومور داری جان میدهی ،.ترا ستایش می‌کنم واز دور با چشمانی  لبریز  از اشک به تو درود  میفرستم.. 

    نمیدانم آیا روزی أزادی ترا خواهم دید یا نه به هر روی دیگر در آنجا زمینی ندارم تا  انر شخم زنم واز نو بکارم ،

    بدرود ای سر زمین  اهورای ودلیر من ایستاده بمیر .پایان  /// ثریا ایرانمنش . 18/05/2022 میلادی 

  • شهر ویرانی

     ثریا ایرانمنش ” لب پرچین  اسپانیا !

    پر کن پیاله را : که این آب آتشین دیریست ره به حال خرابم نمیبرد ………

    تمام شب به این  صدا گوش میدادم حال این مردگانند که برای ما میخوانند ویا روی پرده نمایش برای ما باز ی میکنند زندگان امروز از مردگان بی بها ترند .  باید لال بود ولال نشست وحرف نزد کلماترا درگلویت نگاه داشت  حتی فریاد هم نمیتوان زد  قدرتمندان امروز  توانستند مارا لال  نمایند  ومارا خاموش نگاه دارند  اما من درکنار لال بودنم دستهایم را بکار میگیرم وافکارم را  وآن دردی را که  کلمه به کلمه دردرونم فریاد میکشد به روی هر صفحه ای میاورم .مهم نیست پایانش چگونه است من به آخر خط رسیده ام  امروز به خاک نشسته ام  اما اواز وطنین کلمه هایم درهمه جا پخش میشود  از درد تنهاییم  تا دردرپنهانی  همه دریک کلمه پیچیده شده به هوا میروند  همه پر از تاب وتوانند ایا این قدرتمندان  تا کی میتوانند  مرا وعبارت هارا در خاموشی نگاه دارند روزی از جایی درز میکند  رسا میشود زیبا میشود  از اینهمه چین وچروک رهایی خواهند یافت .

    روزی صد بار چند شماره روی گوشیم به صدا درمیاید ناشناسند ! وحال با تلفن خانه شب ونیمه شب  مرا ازخواب بیدار میکنند .

    میدانم . خوب میدانم  درجایی که زندگی میکنم لبریز از خاک وخاشاک است  امروز تا کمر درخاک فرورفتم تا  بلکه بتوانم  جایی را برای تابستان باز کنم با انبوه   زباله هایی که برایم جمع کرده اند ! جشمانم از کاسه بیرون زدند  دیگر توانم را از دست داده بودم آفتاب تا انتهای اطاق  میتابد ومرا به اتش میکشد درزمستان اثری ازاین  همه تابش نیست دراین خاکدانی که من زندگی میکنم  هیچ جایش درامان نیست  باید  به میان خودشان خزید مانند خودشان لباس پوشید ومانند خوشان غذا خورد  ومانند خودشا ن  گفت زبان مرا نمی دانند  گاهی خم میشوم  دونیم میشوم  چند تکه میشوم  سعی دارم چین خوردگیهای را پنهان کنم  میدانم درون همه این چین خوردگیها چیزهایی پنهانند که دیگران از آن باخبر نیستند.

    این چین خوردگی های یک تکه لباس نیست که با یک اطوی داغ صاف شود این جین خوردگیها شکستن استخوانهایم  ودر میان هوا گفته هایم میباشد  عده ای از آن بالا بلندان  انرا یکنوع  بلاهت  مینامند  روح وروانم را  باهم میشکنند  خودشان در بسته بندی ها ی لوکس جابجا میشوند  این بسته بندی را از بازار خود فروشی تهیه کرده اند .

    اگر ناگهان به میان مردمی بروم همه ناگهان خاموش میشوند  هر کسی با عقل خودش با گفته های خودش جهان مرا می سنجد امروز هیچکس گوشی برای شنیدن ندارد  حتی زبانی برای گفتن .تنها از گلویش فریادهای ناهنجاری برمیخیزد  آه استبداد دیکتاتوری وسپس دوباره همه خاموش سر جایشان مینشینند  آهسته راه میروند نگاهی به پشت سرشان میاندازند تا بموقع جا خالی کنند  انها میان دو ریل قطار درحرکتند بی آنکه هدفی داشته باشند چه کسی بیشتر میدهد ؟ آنها از اندیشه هایشان هیچ کمکی نمیگرند 

    من آنچه را که داشته ام به دست فراموشی سپرده ام  نمیدانم درکدام خاک خواهم خفت ویا خاکستر خواهم شد  از بدو تولدم درچین خوردگیهام غوطه میخوردم اما آن  چین خوردگیها بی پروا بودند وبلند بلند سخن میراندند گاهی هراس انگیز بودند وخطرناک . 

    نمیتوانم خاموش بنشینم هر حرکتی هر سخنی مرا ودار به واکنش میکند میدانم پاسخ هایی که میدهم شمشیر وار میبرند  اما خاموشی را حرام میدانم  گاهی این خاموشی سایه یک طغیان درونی است  ودرآن  زمان از عشق سخن میگویم  .! 

    از عشقی که درنهادش  قدرتی بی پایان  است  من به او ارزش میدهم آنرا پاس میدارم  وهمین عشق تنها نیرویی است که مرا تا به امروز زنده نگاه داشته است . ث

    پایان 

    ثریا ایرانمنش / 18/05/2022 میلادی /

  • بستروسوسه انگیز

     ثریا ایرانمنش «لب پرچین » اسپانیا !

    شب گذشته  باز در میان بیخوابی ها به آهنگ خواننده بزرگ افغان گوش میدادم که گله میکرد .همون روزا که خیابون خالی ،‌کوچه ها در امان وخانه ها کاه گلی بودند ما آسایش وارامش داشتیم در کنار قصه های ساده ….

    من  بیاد خانه های روستایی دیارمان افتادم  خانه هایی که  میان باغها  به خوبی دیده میشدند  بوته های گل سرخ  در باغچه های انها به حدی زیاد بود  که انسان میتوانست روی بستری از برگ گل سرخ بخوابد  ، راستی آن گلها کجا رفتند ؟! 

     زمانی که از کنار یک خانه رد میشدم تلی از برگ‌های رز میدیدم که روی هم انباشته اند وسوسه میشدم  که روی انها بغلطم ویا یک شب را به صبح برسانم  عطر آن گلها تا دور دست‌ها ترا مست میکرد .

     بطور حتم. صاحبخانه  میل داشت از انها گلاب درست کند .

    جالب‌تر  آنکه. در نزد انها شرابخواری حرام بود اما بودند. زنان ومردانی که با کشمش عرق میساختد ودرشیشه های کوچک زیر بالش خود پنهان می‌کردند وگاهی جرعه از آن مینوشیدند ‌میگفتند که :

    شربت سینه است  و سینه را صاف میکند. رنگ  أنهم قهوه ای به رنگ کشمش بود .

    گاهی هم مجلسی. بر پا می‌کردند دایره ای ودنبکی سازی  واوازی و دخترکی در میان میرقصید. بوی خوش نان داغ تنوری. وابی که روی اجر های داغ ریخته بودند با بوی خوش برگ‌های  گل سرخ وبوی غذا ترا مست میکرد .

    درب همه خانه ها نیمه باز بود. هرکس رد میشد یک بفر ما منزل خودت هست. به رهگذر  تعارف می‌کردند واما بمن ! بچه برو تنها اینجا چکار میکنی ؟! 

    من همه چیزها را مانند دوربین وضبط صوت در درونم حفظ میکردم  .

    امروز تنها با همان خاطره ها خوشم ودرانتظار هیچ کس نیستم که درب خانه را . بزند ،

    درون خانه ام از گل سرخ و عطر غذاهای مطبوع  دیارم خبری نیست. هرچه هست بازاری است در بسته بند یهای محکم پلاستیک. یکبار مصرف حال میدانم  آن خواننده. افغان با آن همه درد چه می‌گوید  وحسرت همان خانه کاه گلی وکوچه های  امن  وقصه ها ونقل  ونبات را میخورد ،

    امروز باید به زیر سایه یک پرچم نوین ویرانه برویم. زرد وأبی. همه جا این رنگ‌ها به چشم میخورد أهسته  أهسته  مانند همان قورباغه درون أب گرم مارا  خواهند پخت   صبرشان زیاد است  .

    نباید  حرفی زد ویانوشت. باید.  زیرسبیلی از کنار این فریب ها گذشت . 

    دیگر هیچ .ث

    پایان 

    ثریا ایرانمنش 17/05/2022 میلادی !

  • مشروطه

    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !

    سحر گه رهروی در سر زمینی / همی گفت این معما با قرینی 

    که ای صوفی شراب انگه شود صاف / که درشیشه برارد اربعینی 

    شاید این ابیاترا بارها  دربالای  صفحاتم نوشته باشم و  شاید کسی چندان ا زمعنای ان نداند و وآنرا درخیال به همان خم شراب وشیشه وچهل روزه  گره زده ورد شود .

    اما این معمای بسیار دارد معنایی که باید صدا هزار گره را باز کرد ومیلیونها کلماترا مانند قند درون دهان طوطیان شکر شکن گذاشت تا بفهمند یعنی چه .

    مشروطه بقول آن گرامی مرد یعنی قانون وقانونی که برای سر زمینی نوشته شده وغیر قابل تغییر باشد  این ها تنها برای کشورهایی است که دران حکومت معنا دارد قانون معنا  دارد ودرواقع حکومت مردم بر مردم است نه بر سرزمینی مانند سر زمین هزار چهره ما که رضا شاه مرحوم با هزاران  بدبختی ودست تنها توانست دست ایلیاتی ها وراهزنانرا کوتاه کرده ویک سر زمین یک پارچه را ساخته به دست فرزندش بدهد واو انرا مانند جواهرای درخشان درمیان جهره های منحوس همسایگان وصد هزار چشم نا محرم  صیقل داد درخشان کرد وتاج بر سر زنان گذاشت  /خوب دراین میان عده ای هم میل داشتند ن با بلبشو وگیلاسی عرق ونشمه ای درکنار  ابگوشتی زورخانه ای زندگیشانرا ادامه دهند ودرتنگنای کراوات کت شلوار فرانسوی وزبان نوین چندان اشنایی نداشتند  بابا دم غنیمت است برو جلو ببینم کارد را اززیر بغل بکشند بیرون مانند فیلم مثلا قیصر طرف را کاردی کنند  نه به مزاق آنها خوش نیامد وآن دسته دیگرنیز که تحت آواز های دلپذیر اواز  گنجشکان آنسوی اب قرار گرفته یا از سوربون امده بودند یا از قففاز وشوروی حال مایل بودن این سرزمین به آن صورت اداره شو د چه گوارا قهرمانشان بود !!!  ودست های هم بودند که با چنگ ودندان پایه های چوبی منبر را چسپیده بودند وبرا ین گمان بودند که عمامه بسران واقعا فرشته های درگاه  باریتعالا میباشند  ناگهان سفره ازادی پهن شد   اما نمیدانستند آنرا چگونه  مصرف کنند  وچگونه از آن استفاده نمایند  ازادی یعنی دزدیهای کلان از  موقیعتها وبردن زنان ودختران به سازمان های مخوف وتیمسارها دارای خانه  ومادامی که حاکم بر آن خانه بود وبقول  یکی ازهمین تیمسارهای  با یال وکوپال مانند خری که به او خر مهره آویزان کرده باشند دارای یک خانه بزرگ بود ومادامی بر ان خانه حاکم واو خودرا همسر آن تمیسار مینامید    با اتومبیل بزرگ  شهر داری جا بجا میشد وتیمسار کوتوله که هنوز چای خوردن  را بلد نبود وآنرا درون نعبلکی ریخته وهرت میکشید صاحب آن خانه بود وپس از انقلاب با سر فرازی تمام  میگفت همه قوانین دولت گرد منقل درهمان خانه وودرکنار پری رویان حل و فسق  ویا نوشته ومهر میشد ! 

    شاه بیخبر ازهمه این  ویرانی ها  وبا اعتماد به دوستان!!! که از دشمن برای او بدتر بودن تنها نگاهش به دوردستها واینکه روزی سر زمینش مانند یک برلیان درخشان بدرخشد کجا؟ یکسو پاکستان فقیر . سوی دیگر عراق بدبخت  وانسوی دیگر ترکیه که تنها راهرویی بود اتومبیلهای خریداری شده از اروپا از آنجا ردمیشدو آقایان سر گردان ودران سوی قاره که چشم به انهمه چراغ های الوان دوخته بودند  واحتیاج شدیدی به ان  آب رودها داشتند و درمیان ابهای سر گردان چشمانی تیز بین داشتند به اینهمه روشنایی مینگریستند ناگهان احساس کردند شاید چشمانشان کور شود بهتر اسنت جراغ را خاموش کنند دست به دامان همان پا منبری ها وچاقو کشان ونشمه دارن شد ند ودیگر باقی  داستان را خودتان  بخوانید .

    حال شب گذشته مردی با چهره ای نحیف ودلی پر ارزو داشت از مشروطیت وحکومت پادشاهی وقانون اساسی سخن میگفت ….قانونی   بی مصرف که هر کسی در خانه اش نشسته ویک قانون اساسی نوشته حتی خواننده شهیر و بزرگ درگذشته نیز صاحب یک نسخه قانون اساسی است انگار برای یک بیمار رو بموت دارندنسخه میپیجند.وخبرنگاران  پا پتی دیروز تاریخ نگار امروز ما شدند !!!

    بمن مربوط نخواهد شد  من  عمر ندارم ودر تورهمان نفرین مادر مرحومم گرفتارم او که ا ز پاپ کاتولیکتر شد زرتشی بودن راننگ دانست ورفت آنچنان مسلمانی شد که در سجاه اش چهار قران ونهج البلاغه  و سایر کتب دیده میشد نتوانست مرا به راه راست هدایت کند بد جوری سر پیچی میکردم به دلم نمی چسپید با زبانی بیگانه که معنای آنرا نمیدانم سر به درگاه پرودگار فرود ارم با زبان خودم با زبان دلم با او حرف میزدم .این اختلاف بزرگی بود بین مادرودختر .

    هر کس اوراد وست داشت برایش یک قران میاورد قران اریا مهر که معلوم نشد دردستان چه کسانی گم شد /قرانی که از پدرش به اوبه ارث رسیده بود وبا دست نوشته شده من توانستم انرا در ببرم از دست دزدان  قرانی که من درمکتب انرا تمام کرده بوم وبرگهایش زردشده بودند دوقرانی که خودش ابتیا کرده بود !  به هر روی باو گفتند شاه بداست اوهم فورا هورا کشید وتمام شد من رفته بودم سالها بود که ازمیان انها گم شده بودم .

    حال این قانون اساسی ومعنای مشروطه را برای چه کسانی باید نوشت وتدوین کرد ؟ برای جانیانی  که درخارج به اتومبیلهای گرانقیمت خو دمینازند درکنار فاحشه های جوان ؟ برای مردانی که مهر بر پیشانی خود داغ کرده مانند الاغهای که بر پشت انها مهر میزنند ! برای اپوزیسیونی که هریک برای خود دکانی باز کرده وغیر از عربده کشی  وفحاشی کاری را بلد نیستند ؟ ویا برای مافیای تریاک وکوکایین وحشیش ؟  ومواد غذایی وفروش زنان ودختران ! برای چه کسی باید قانون اساسی ومشروطه را تدوین کرد؟.واز انقلاب مشروطیت سخن گفت ؟ ث 

    پایان 

    ثریا یرانمنش 16/05.2022 میلادی . 

  • سراسر هستی

     یک دلنوشته ! ……..

    روز یکشنبه  15 ماه می 22022 میلادی !

    ” بگذار زبانت  از  رحم وشفقت ودلسوزی باشد .  اما دلت لبریز از شقاوت  بد سرشتی ! ” ماکیاول” 

    امروز برای  آولین بار  برای خودم دلم سوخت  وبرای اولین بار سرشکی  از دیده ام فروریخت برای خودم ورحم به خودم بود !هیچگاه خودرا چنین بیچاره ودرمانده وتنها احساس نکرده بودم بدترین  چیزها این است که تو محتاج باشی کسی دست ترا بگیرد واز زمین بلندت کند درحالیکه خودت روزی مانند یا شاهین  بر قلعه ها پرواز میکردی ودست همه را میگرفتی !نمیدانم شاید عقده مهر طلبی  داشتم ؟!

    امروز دیدم نه چیزی دروطنم هست که به ان ببالم وبسوی ان برگردم ونه دراین سرای بیکسی کسی یا چیزی هست مبارزه هم دیگر فایده  ندارد  دستهایم را بصورت تسلیم بالا بردم و….آن اشک حسرتی را که مادرجانم همیشه آرزو داشت بر چهره من ببیند  برگونه ام احساس کردم .

    نمیدانم این بانو چه دشمنی با من  داشت  منکه ئخواستم به زور به دنیا بیایم منکه در جنسیت خود  دخالتی نداشتم !پدرم با نگاهی بمن گفت ” دختر است ولش کن ورفت ودیگر کمتر اورا میدیدم آنهم تنها دستی به زیر چانه ام میکشید . میگفت  . که خوب !  دختر یکی دارم بیشتر نمیخواهم !”نوه امام جمعه ” 

    مادرم ! “اوف بعد ازهفت پسر این ترکمون آمد اورا به دست دایه بسپارید اصلا میل ندارم اورا ببینم “!

    تنها کسی که دراین میان بفریادم  رسید عمه ام بود او هم چون بچه نداشت !ویک دختر کنیز را بفرزندخواندگی  برگزیده بود حال شاید میل داشت خیاطخانه بزرگش   به کسی برسد وانرا نگاه دارد !

    زمانی رسید که دیگر لازم بود بسوی او برگردم دیگر احتیاجی به دایه نداشتم هیجگاه با مهربانی مرا دراغوش نفشرد همه فکر وذکرش املاکش  وباغهایش ومیوه هایش بودند بعد هم پدرم وطلاق از او بخانه مرد دیگری رفتن .فروش انچه که داشت درخانه دیگران خرج کردن .من همانند یک عروسک کوچک  دنبالش را ه میرفتم دامنش را ازدستم بیرون میکشید ومیگفت ….باید هفت پسرم را ازدست میدادم حال تو ترکمون برایم ماندی !!! گاهی از سر لطف میگفت ! امیدوارم اشک حسرت بریزی 1111 زمانی میگفت انش  سرخ بر …..بیفتد ! وهمه دعای های او به درگاه ان پروردگاری  که بسوی قبله اش  نماز میگذاشت  قبول افتاد ومن امروز  هم اتش سرخ را دارم وهم اشک حسرت را .هیچگاه مرا دراغوش نفشرد وبوسه ای بر صورت من نزد ….واما در زندگی خودش  مهربان بود به روی همه لبخند میزد آنچنان  راه میرفت گویی طاوسی درمیان جمن ها درگردش است با موهای بلند طلایی وچشمانی که معلوم نبودند به چه رنگی بیشتر تمایل دارند صورت سرخ وپوست سفید وابتنی با اب سرد و فاتحه بی الحمد هم برای کسی نمیخواند همه را یک لقمه کرده به درون  چاه میانداخت ! امروز  تکه هایی  از اورا  درمیان بعضی از بچه هایم میبینم ! 

    خو ب تازه فهمیدم که” نیکی ومهربانی ” هیچگاه ثمر بخش نیست “.شرافت ” بدترین سیاستهاست .همین نه بیشتر .پایان 

    ثریا ایرانمنش / برکه های خشک شده در یک گوشه دنیا

  • حرف میم

    ثریا ایرانمنش   « لب پرچین »  اسپانیا 
    جناب نیکولو ماکیاولیست  رهبر و پرچمدار علوم سیاسی. در گفته هایش ابراز داشته بود که (با ترس می‌توان بر مردم حکومت کرد باید مردم را ترساند  و اینکه از  دین می‌توان ارتشی را بوجود آورد  اما از ارتش نمیتوان دینی ساخت )  چهار یا پنج نفر که اسم اول آنها میم  می‌باشد در زندگی من همیشه جاودانه وزنده اند  یکی در عکس بالا که در مصر مدفون است وچهارتای دیگر  سه تا در ایران ویکی در امریکا. این اشخاص  تنها کسانی بودند که ارزش داشتند من به آنها احترام بگذارم ودر برابرشان خم شوم   من هیچگاه در برابر کسی خم نشدم حتی روزیکه از طرف اداره ما برای تولد  شهبانو با سبد های گل دسته دسته دریک اتو بوس امنیتی به طرف کاخ رفتیم همه خم شدند. من ایستادم درجایی   همکار من دستش را روی سرم گذاشت  وگفت خم شو. نشدم ایستادم وبه سخنان پر شکوه و پر مجاز. ریاست اداره کار وسایرین گوش دادم. سپس عکس دسته جمعی گرفتند. تنها سر من بین عده ای آن بالابالاها دیده می‌شود ، 
    در اداره. مرا طلبیدند که چرا خم نشدی. .گفتم من تنها دربرابر خدا  خم میشوم. وچه بسا روی زانوانم بنشینم  امان در برابر دیگران. نه ! خم نمیشوم ،،،،نتیجه ؟! مرا  به قسمتی دیگر فرستادند با یک  حکم مسخره . به هرروی  عدو شود 
     سبب خیر اگر خدا خواهد .
    برای همین خم نشد نها امروز تنها هستم.  دیگر نمیتوانم با یک اتو مبیل لوکس جلوی یک مغازه لوکس. بایستم ‌اجناس لوکس !!!! را تماشا کرده  یا بخرم  . امروز دیگر نمیتوانم به یک دندانسازی لوکس ! بروم که. دندان سگ را درون دهان گاو نگذارد. یا دندانمرده است یا مشتی کچ وپلاستیک  زیر عنوان چینی بنا براین . چیزی در دهانم گم شده أنهم  درست دندان‌های جلوی  دا
    دهانم که باعث شیرینی لبخندی میشد . حال ماسک خوب آست . خیلی هم خوب آست . چشمانم. ا با یک عینک لوکس !!!  میپوشانم ودهانم را با یک ماسک ویا  تکه پارچه. واگر قرار ا باشد به جای لوکسی !!! بروم کسی. دهان مرا نبیند. ،
    دهانی که روزی زیباترین دهان بود وزیباتربن وشیواتربن کلمات از آن بیرون میآمد ،
    حال امروز. به مدد حرمت اربابان ما که در سال‌های پیش. فرموده بودند که شاه ایران  خیال کرده بزرگ است. کشورش باید درحد همان پاکستان ویا بنگلادش باشد. وخود اعلیحضرت  شاهنشاه محبوب من این را. دانستند ‌فرمودند که من بیشتر از سه سال. دیگر شاه نخواهم بود اما زیر ساخته هایتان را نگاه دارید چرا که نفت ما به زودی تمام می‌شود باید از تکنولوژی لوژی نوین استفاده کنیم و،،،،،
    خوب  دیگر حرفی ندارم بزنم ایران ما همان بنگلادشی خواهد شد که ما زیر آوای دین محمدی آرزویش را داشتیم. در کوچه  به دنیا آمده درکوچه هم  خواهند مرد ،
    .
    وأیا  این ایده و لوژی شیعه واقعا ایمان آست  ؟ دین آست ویا یک سکت  ویا باید در انتظار پیامبری جدیدی باشیم ،
    وما تنها نیستیم که فریب خورده ‌و میخوریم خیلی ها هم میل دا رند فریب بخورند اما (لوکس) زندگی کنند ،  پایان 
    ثریا ایرانمنش.  چهاردهم ماه می  دوهزارو بیست ودو میلادی  برابر با هیچ !