ثریا ایرانمنش ، .لب پرچین . اسپانیا
درود بر تو عیسی مسیح . روح تو الان در أسمان است. وخداوند بزرگ ترا تنها گذاشت تا به دست قوم خود نابود شوی. حال میخواهی مارا تنها نگذارد ؟؟؟؟!!!
! .
پایان جمعه …………پانزدهم أپریل. دوهزارو بیست ودو میلادی.
ثریا ایرانمنش ، .لب پرچین . اسپانیا
درود بر تو عیسی مسیح . روح تو الان در أسمان است. وخداوند بزرگ ترا تنها گذاشت تا به دست قوم خود نابود شوی. حال میخواهی مارا تنها نگذارد ؟؟؟؟!!!
! .
پایان جمعه …………پانزدهم أپریل. دوهزارو بیست ودو میلادی.
ثریا ایرانمنش . لب پرچین اسپانی !
یک دلنوشته ,
امروز صبح نا،گهای بیاد. «بانو» افتادم بانو نامی بود که همیشه اورا به آن مینامیدند نام او چیز دیگری بود در گذشته در شناسنامه های ما بما احترام میگذاشتند ودر جلوی نام ما یک بانو یا یک أقا میگذاشتند آن روزها ما قدر قیمتی داشتیم نه مانند امروز بک زن افغانی جلوی دوربین به ایرانیان فحاشی کند آنها را سگ واتش پرست بخواند وتهدید کند که به زودی که ما ایران را تسخیر خواهیم کرد !!! اری آن روز ها زنان اعتباری. داشتند. وبه دیگران نیز این اعتبارا میدادند
به هر روی نام بانو تا روز مرگش روی او باقی ماند ومن دیدم که امروز چقدر جایش در کنار ما خالیست . او همیشه بود همه جا بود هر ساعت که اورا میخواستی بود گاهی زبانش تیز میشد اما. آنقدر مهربان بود که این تیزی را ابدا. احساس نمیکردی وانرا به حساب شوخی میگذاشتی ،
بانو از آن زنهایی بود که بخودش اعتبار داده بود وانچه در گذشته بر سر او گذشته بود با کمال خونسردی و بی پروری توام با مهربانی همه را از اذهان پاک کرده بود ،
با عرق خور. دمخور بود با مومن هم آواز برایش فرقی نمیکرد. حال اگر گاهی. کلامی از دهانش در میامد ودروغی را تیز شاخ وبر، میداد همه را به پاس ان مهربانی او نا دیده میگرفتند بانو خودش بود با همان عوارزش یا دوستش داشتی یا بیزار بودی اما اتقدر مهربان ودستهایش نیز مهربان بودند که آن خطا های کوچک را ابدا نمیدیدی .
امروز ناگهان بیادش افتادم ودیدم با رفتن او چقدر زندگی ما نیز خالی شد. او همیشه همه جا بود. با دستهای مهربانش وتو احساس میکردی که کسی. را در جایی دا ری. .
او به همه پشتوانه داد ودر روزهای آخر عمرش به خانه زنان پیر واز وکار افتاده میرفت وبه آنها کمک میکرد ودر یک کلیسای محله عضو شده بود. به آنها نیز کمک میرساند
کاری به زندگی خصوصی شخصی وخصوصیات خاص اخلاقی او ندارم تنها به دستهای مهربانش که بسوی همه دراز بود می اندیشم. امروز برایش شمعی روشن کردم. شمع چنان شعله کشید و لرزید گویی خودش اینجا بود
در آخرین عمل جراحیش که میخواستند با کمک کیسه وروده اضافی اورا زنده نگاه دارند ، به پزشک معالجش گفت .
من زندگی مصنوعی را دوست ندارم. بگذارید بخانه پسرم بروم ودر آنجا بمیرم. واین آرزویش بر آورده شد او رفت وتا مدتها از رفتنش در شوک بودیم. ناگهان همه دیدیم که. در میان جمع ما تنها زنجیری که همهرا به هم وصل میکرد پاره شد از بین رفت. خیلی ها میل داشتند نقش اورا داشته باشند اما بیفایده بود .
بانو بانو بود بی هیچ کم وکاستی .
وچقدر در این روزهای سخت ودردناک زندگی من. جایش در کنارم خالیست. تا با یک متلک شیرین. حال مرا جا بیاورد ودستها را بالا بزند وبه درون اشپزخانه بدود همه را غذا بدهد ومرا حمام کند. در تمام مدتی که من در انگلستان در بیمارستان بودم این او بود. که هفته ها در کنارم مرا پذیرایی میکرد همسرم برای خوش گذرانی به اتریش المان رفته بود !!
بهر روی روانش شاد بموقع پای از این دنیا متعفن وکثیف کشید ورفت ونماند تا هم رنج روحی وهم جسمی را بر شانه بکشد اورا سوزاندند وخاکسترش را در. رو خانه ای که از کنار خانه دخترش میگذشت. ریختند. تا روحش حافظ تنها دخترش باشد و دیر نوه اش را دید شمع همچنان میسوزد ومن به تماشای این ملت نشسته ام که باران مزاحم. نمایش آنها شده است همه میگریند که چرا نمیتوانند درمراسم حمل آن کعبه بزرگ شرکت کنند ویا اورا بیرون بیاورند باران بیموقع آمد. شاید طبیعت هم. حرفی دارد. ومیل دارد به این جماعت بگوید که ؛
بجای سخنان گهر بار ودستهای مهربان آن مرد. این نمایش گرانقیمت را فراموش کنید وبه آوای او ،گوش فرا دهید که شما را به به انسانیت ومهربانی میخواند اما ،،،،،،،،،، اقتصاد. زبان دیگری دارد و…با زبان دل ما فرق دارد ..
پایان
، اسپانیا چهارشنبه. سیزدهم. ماه أپریل. دوهزارو بیست ودو ،
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازد أشنا را
در فضای مجازی به دنبالش میگذشتم تا یک خط خصوصی ویا راهی پیدا کنم وبه او بگویم بس کن. بیفایده است نگاهی براین باغ وحش بیانداز از بزرگانش قوچ علی که سالهاست هیکل گنده کرده تنها سر کرمیش پارتی دادن پارتی رفتن کنسرت رفتن وتماشا ی فوتبال است گآهی هم برگی را که به دست او میدهند. از رو میخواندتا دو قدم جلو آمده خیزش مردم را به عقب بکشد.
آن حوری زاده بازبان شیرین ونمکینش برایت قصه حسین کرد میگوید واشعارش را میخواند آن سومی برایت جلوی میکروفون ودوربین ویسکی مینوشد وطرز. پختن سیراب شیردان وکله پاچه را میدهد کاسه گدایی بعضی ها هم دور میچرخد آن یکی شهرام جان که سالهاست ملت را میدوشد به عناوین مختلف وان طوطی قمی کلاه که تازه از را رسیده وچهچه زنان بر هر بامی مینشیند دست آخر مریم قجر جانشین مارگریت گوتیه میخواهد تاح وتخت را به یغما ببرد .
نه تو بیهوده میدوی اینهمه سنکلاخهارا طی کردی. تهمت شنیدی بد نامی کشیدی. به کجا میخواهی بروی ؟ وسرانجام کجامیروی ) …..
اما او همچنان میدود بی هیچ هراسی همچنان میجنگد بی هیچ اسلحه ای ،نه !نتوانستم اورا بیابم بگویمکه بایست. دیکر بس است این وطن وطن نشود حد اقل پانصد سال کار دارد تا بقایای آن جانوران را از در و دیوار آن پاک کرده وبا عطر گل رز انرا شستو دهیم. وتاج وتخت گمشده که بیشتر نگین های اصلی انرا بیرون اورده بجایش سنگهای بدلی کذاشتند اند درزمان اکبر شاه کوسه دیگر به درد ما نمیخورد روی آن نیز خاک مرده پاشیده شده است وان وطن برایمان وطن نشود .
روز گذشته نوه امرا پس از مدتها دیدم اولین نوه پسریم.ر ا. من در مقابل او یک یک بچه کوچک بودم با قد بلند ورزیده وسرشار از شادی وجوانی وارزو عکس دوست دخترش.ر ا نشانم داد و، میخواهد عروسی کند ،
اه روزگار چه زود گذشت. همین دیروز بود که در بغل من ارمیده بودی مادر وپدرت هردو کار میکردند …..
اه چقدر کوچک شده بودم کنارم نشست وبر پیشانیم بوسه زد. اما….. من عکسی را به او نشان دادم عکس یک دریا دار ایرانی. یک کاپیتان کشتی شاهنشاهی وبه او گفتم. روزی در دلم این آرزو بود که سر زمین ما أزاد شود وتو جای این کاپیتان دریایی را بگیری خوب حالا زیست شناس شدی بهتر است مردم. را بهتر میشناسی وسر زمین من هرروز به سوی نابودی فرو میرود ودر بیرون شغالها وسگها وگر،گها به جان هم افتاده بعنوان اپوزیسیون ومشغول دریدن وپاره کردن یکدیگرندو قربانی کردن مردم داخل وقوچعلی مشغول تماشای این نمایش است وزیر لب میخندد به اینهمه حماقت .. ۱۱/04/2022/ میلادی
ثریا ایرانمنش لب پرچین اسپانیا
نه در مسجد دهند م ره که رندی. نه در میخانه که این خمار خام است .
میان مسجد ومیخانه راهی است. ، غریبیم ، عاشقم و آن ره کدام است ؟
این روزها شاهد تماشای مجلل ترین عزا داری های زمان هستیم. حد اقل رنگی وگلی و ساز وأوازی در میان آنها به چشم میخورد وترا به رحمت الهی نزذیکتر میسازد تا آنهمه سیاهی وخون وزنجیر گل واق واق کردن برای کسی که دشمن تو وسر زمین توست .امروز حتی اجازه ورود هما ن سگهای را به آن سر زمین نمیدهند وبا بدترین برخوردها همه ایرانیان را بیرون میفرستند .
از صبح به تماشای میسای ألبا. در میدان سنت پابلو نشسته ام. گه آرام سرود میخوانند وچه آرام میگذارند وزیباترین کاری را که انجام دادند بیمارستان بزرگ شهر بیمارانی را که قدرت حرکت داشتند. باصندلیهای چرخ دار از بیمارستان بیرون آورده زیر یک چادر جای دادند در کنار هر بیماریک پرستار ودر انتهای چادر چند پزشک. همراه فامیل های نزدیک بیماران . دیدده میشد آن بیمارستان دلتی است .
تخت را که بر شانه مردان سیاه پوش روان بود ودر بالای آن حضرت مریم وحضرت عیسی بادستهای زنجیر شده دیدهمیشد آهسته اهسته به طرف شهر ومیدان بزرگ شهر پیش آمد. در بین. راه پزشکان پرستاران زیر انرا گرفتند وبه سوی همه بیماران نشسته بودند آوردند. همه. میگریستند . وارزوی شفا داشتند. راستش منهم گریه ام گرفت واز صمیم قلب برای آن بیماران دعا کردم ،
أیا کسی دراین شهر ودرجهان. هست که برای منهم دعا کند ؟
شاید یکی دونفر نه بیشتر !!
حال میسای بزرگ در میدان واطراف ارچ بیشاپ که کم کم پای به سن گذاشته مردان بزرگ کارخانه دار وصاحبان شرکتها وبانکها وهمسران آنها بالباسهای شیک میگردند وخدمت میکنند مدال میگیرند !
اثری از سیاهی وپلیدی دیده نمیشود من وارد معقولات نخواهم شد به عقیده وایمان همه احترام میگذارم از آن پسرک کارخانه دار که امروز صاحب مقامی والاست تا آن زارعی که گلهای سرخ میخک را اهدا کرده است . کارشان واقعا زیبا. وانسانی بود و اشک مرا را تیز جاری ساخت. بیماران برای مدتی رنج ودرود خودرا ازباد بردند. با دیدن آن دستهای رنجور ضعیف آن مرد در زنجیر واشک مادر ،
هر صنفی برای خود یک کارناوال دارد تا روز جمعه که عزای عمومی است وروزه داران روزه خودرا میشکنند ویکشنبه عید وروز باز گشت انروح مقدس است که هنوز برعالم هستی حاکم است اما… نه با ما کاری ندارند … ما غریبان . ووامانده از همه جارانده ،
.پایان
یکشنبه دهم أپریل دوهزارو بیست ودو برابر با بیستم فروردین ……
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین” اسپانیا !
بر در کعبه سحرگه من ودل دست زدیم / بامیدی که دران خانه کسی هست زدیم
لاجرم دست ارادت به در پیر مغان / خادم کعبه چو در بر رخ ما بست زدیم
تا نگیرد پی خون کسی دامنمان / خویش را بر صف پرهیز کنان …مست زدیم ……..” روشن کردستانی”
در باره سایه ها سخن گفتن بیهوده است باید تنها درباره خدا گفتگو کرد همه امروز خاموشند چون سایه قدرت ضعیف است وهمه ضعفا نیز در سایه او می نشینند تا بخشکند .
این گسترده سایه هم رحمت وهم محبت را به ارمغان آورد اما اورا ازمیان بردند حال در عزای او میگیرند گسترده سایه اش هنوز برجهان پهن است وهمه طغیان گرفتن وهمه آنهاییکه ضعف فکری دارند درتاریکی ها راه میرودند ودر روشنایی شمع ها میگریند .
باید به سخنان خداوندگار نور گوش فرا داد درسایه نشستن وگریستن بی فاید ه است باید درزیر نوری قوی ویا افتاب نشست ومعانی سخنان خودرا دریافت …
حال این روزها همه درانتظار او هستند که برارابه های بزرگ روی سر مردا ن قوی هیکل سوار است بی آنکه خودش میلی به این کار داشته باشد .
گفته های اورا چرخاندند عوض کردند رنگ ولعاب داند وثروتمند شدند او مظهر تعالی وروشنایی بوذ او مظهر زیبایی بود امروز هنوز او وگفته هایش بر پهنه جهان میگردد ومیگریاند .
منهم باید خاموش بنشینم وآن طغیان روح را به دست باد بسپارم خاموشی من نیز در سایه ها پنهان است حال از عشق سخن میگویم که بو.ی آن گم شده است .
از عشقی که ازنهادش آتش بیرون جهید ومرا سوزاند البته من خاموشم اما تاولهای هنوز سر باز کرده اند ومرا میسوازنند من به عشقی اعتبار میدهم که یک نیروی معتبر میباشد ومرا درخود جای دهد .
امروز خاموشم فردا نیز خاموش خواهم نشست دیگر طغیانی درمن برنخواهد خواست امواج دررونیم همه آرام بسوی نیستی میروند .
زمانی خاموشیم را میشکنم که ارزشی برای گفتن داشته باشد امروز هیچ گفته وهیچ رفتار وکرداری ارزشی ندارد مگر انکه از وجود تو بهره مند شده وبالا رفته تو نردبانش باشی وحال او بالا نشسته وتودر پیایین درانتظاری !
در یک گوداال بی اهمیت وبی مقدار و…..تنها خاموشی نفرین من است .
همه را هها را پیمودم هر راهی به بن بست رسید وهمه راهها به روی من بسته شدند باز آن راهررا طی کردم بیهوده برگشتن به پشت سر برایم درد ناک ورنج آور است .
در گذشته دراین پندار بودم که همه راههارا میدانم همه را وآنکه را ندانم بازمیکنم به همین علت به همه نزدیک شدم نگاهم مستقیم به روح آن شخص میتابید ودر دل نا امیدی خودرا دوباره باز میافتم .
همه پرده ها که بالا رفتند در پشت آنها ناکامی بود وهر احساسی خاموش وهمه انهاییکه از عشق سخن میگفتند همیشه دور از عشق ومعشوق بودند آنکه با معشوق باشد دم نمیزند پنهانش میکند .
هفته بزرگی در پیش داریم عزاداری مجللی است بی آنکه خود او بخواهد ویا بداند ..او هما ن عشق خاموش است .
سنگ بر شیشه تقوی وقدح از کف دوست / لب ساقی به لب جام چو پیوست زدیم
آسمان کرد سیه روز وپریشان مارا / که چرا درخم گیسوی بتان دست زدیم …….پایان
ثریا / 08/04/2022 میلادی !
ثریاایرانمنش «لب پرچین » اسپانیا .
گر چه گرد ألود فقرم شرم باد از همتم / تابه آب چشمه خورشید دامن تر کنم .
یک روزصبح چشمانترا از خواب عمیقی باز میکنی. ومیبنی در دنیای اسرار امیز دیگری بسر میبری. این همان دنیای الیس در سر زمین عجایب است. که تو هیچگاه نه خانه انرا. میشناسی ونه اطرافیانت را. تو گم شدی. میان همه گذشته ها وامال وأرزوهایت. ودر یک خواب پریشان. شب دراز را به صبحی نکبت بار پایان میدهی .
گویی هنوز در خوابم در خواب هستم. هنوز دچار کابوسی. بطور قطع بیدار خواهم شد هر چه زودتر دوباره خودرا درمیان تختخواب با ملافه تای صورتی و أفتابی که از پنجره بزرگ خانه. به رویم تابیده است ، الان بیدار میشوم وسلطان خانم. را میبینم که لباسم را روی چوب رختی آویزان کرده ومیگوید خودم آن را با دست شستم واطو کردم لازم نیست لباسهایت رابه لباسشویی بدهی. وصدای داد وفریاد بچه ها از آن اطاق. و فریاد مادر که میگوید گرسنه به مدرسه مرو اقلا این شیرینی را باخودت ببر. وذرب چرخان به هم میخورد . «او » نیستا هیچگاه کنار من نبوده است فعلا غرق در کارهای اداری وبرای رسیدن به مقامات عالیه میباشد برای من مهم نیست .
گوشی را بر میدارم ولیستی را که از شب قبل آماده کرده ام. به سوپر مارکت بهجت آباد سفارش میدهم ،،، اطاعت اطاعت. تا یک ساعت دیگر همه چیز را به خانه میفرستم آوامری ندارید ؟!.
از خواب بیدار میشوم. کمر درد امانم را بریده. درمیان یک اطاق سرد وغریب با دیوارهای کچی . ودخترم بالای سرم ایستاده ،،، میتوانی بر خیزی ؟!
آری میتوانم کمی فرصت بده تا دستهایم را که بخواب رفته اند. ماساژ بدهم وخودم را کشان کشان به حمام یخ کرده میرسانم ،
جنگها ی خیابابانی وبیابانی وسر زمینی وکشور گشایی ها ادامه دارد. حالا باید در انتظار یک قحطی بزرگ بنشینیم ،
آدم های بزرگ از دنیا رفته آند به جایش آدمهای کوچک که همه از اطراف دنیا ناگهان در یک اطاق جمع شده وسرنوشت ساز زمانه ومردم بیگناه میباشند ،
باید بر خاست ،
اری بر میخیزم. کشان کشان خودم رابه أشپزخانه میرسانم همان قهوه هر روزی همان شیر وهمان اشپزخانه کوچکی که به سختی میتوان درون آن جنبید و دوباره بر میکردم وخودم را روی صندلی می اندازم. دخترم رفته تنها هستم ، خیلی تنها ،
تازه از خواب پریشانیها بیدار شده ام وتازه از دست ارواح شبانه نجات پیدا کرده ام. ، چشمانم. ا باز میکنم. نه این خواب نیست یک حقیقت تلخ است تو مانند یک بادبادک در هوا به پرواز در آمدی وبه این گوشه سقوط کردی. بیهوده از پاهای محکم وریشه حرف نزن ریشه از بیخ وبن بریده شده ، کنده شده بولدوزرها روی آنهار ا صاف کرده اند. راه برگشتی هم نیست ،
در همین زندآن انفرادی در میان مردمی که با افتاده بتو مینگرند وبخیال خود بتو رحم کرده اند ترا پناه داده اند ،
نه خواب نیست. کابوس نیست حقیقت است. حال با دستههای دردناکم پاهای بی قدرتم. چگونه باید خودرا تا مرز وخط أخر برسانم ؟! . ……. یک دلنوشته
هفتم أپریل 2022 میلادی
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
بنام عدل وبنام صلح ظلم میکنند ومظلومان حق ندارند از خود دفاع کنند . ده سال جنگ تحمیلی بین ایران وعراق بی هیچ هدفی نیمی از حوانان مارا درو کرد آب از ابی تکان نخورد تنها قطرشکم آقایان بزرگترشد .
سر گرمی قبلی تمام شدی حال این انچوچک را بزرگ کرده اند از او قهرمان میسازند درحالیکه خودشان درپشت پرده به آن کار دیگر مشغولند عکسهایی را که سالها پیش دست جنایاکاران نازی آنهارا بوجود آورده امروز نمایان میسازند مردم فریب میخورند خیلی زود فریب میخوردند زنان اراسته وارسته که پشتشان وتکیه گاهشان به ستونی دیگر است قهرمان را میستایند درعین حال همه میل دارند ” هیلی” شوند او از هیجده سالگی شروع کرد به کارهای غیر قانونی وخلاف او امروز همان نقش بانوی مدیچی زمانه را در جهان ما دارد . حال بما میاموزند که چگونه ظلم کنیم ومظلومانرا بکشسم وهیچگاه میل ندارند که مظلومان برا ظالمان چیره شوند .
آفتاب عقل وخرد آدمها درپناه همین تابلتها گم شده است وچراغی نیز در دست هیچکس نیست تا راهنمای بشر امروزی باشد انسان امروز بیهوده راه میرود بیهوده میخوابد وبیهوده سفر میکند بی هیچ راهنمایی بزرگی نیست همه کوچکند که روی انبوه مالیاتهای کمر شکن ودزدزیها وچپاولهای گنده شده اند وجلوی نور خورشیدرا نیز گرفته اند تا دیگران نتوانند در گرمای آن خودرا بیابند همه چیز در دست آنهاست از درست کردن گوشتهای ازمایشگاهی که مخلوطی از گوشتهای گندیده کروکودیلها وسایر جانوران میباشد توام با کمی علف آنرا ببازارداده اند گاوها باد در میکنند وهوای پاکیزه خانه جناب” بیل “را الوده میسازند بنا براین پرورش گاو ممنوع است اما دامداری وپرورش گوسفند برای بردگی وچرا در مزرعه آنها ازاد است درسر زمین بلاخیز ما نان بربری تنها نانی که صبحانه را شیرین میساخت ممنوع شده است چون شهوت صبگاهی را بر میانگیزذ این روزها دهانها همه بسته وبعضی ها دوخته شده است .
بوی شهوت انگیز نان بربری در صبحگاهی ممکن است روزه دارن باریتعالی را دچار گناه والودگی سازند !
نه ! نگذارید که انسانها با افتاب بزرگ شوند وروشنایی بر شعورشان بتابد آنهارا سرگرم کنید جه نمایش بهت برانگیزی بود این چند روزه برای سحن رانی قهرمان داستانی شیرین پس از آن ویروس بی ادب که دوباره سرو کله اش گویا پیدا شده ونزدیک عید ایستر است مردم باید دوباره قرنطینه شوند چون این اعیاد باید کم کم از بین بروندوآن ” شیطان” بزرگ که نیمی مرد نیم زن با شاخهای بلند با گوشهای دراز درحالیکه نیزه ای دردست دارد بر تخت خواهد نشست واوست که خدایی میکند وبس واین شیطان پرستان وشیطان صفتان گروه گروه درهمه جا پهن شده اند تا همه را به مرز فراموشی هدایت کنند وبیاد نیاورند که چگونه آنند وکی بودند وگذشته شان چی بود .
دیگر چراغی بنام چراغ خرد روشن نخواهد شد ودیگرهیچگاه خورشید پیکر مارا گرم نخواهد ساخت ما گام به گام بسوی نیستی میرویم ناگهان موسیقی از میان ما گم شد وناگهان آن کلمه دوست داشتنی نیز ازمیان رفت که نامش عشق بود حال همه به هم عشق میورزند درتختخوابهای چند نفره !! زنانه ومردانه !وهر روز این نیرو بزرگتر میشود وقوی تر وما بیخبران وبی خردان باید ازآنها بترسیم در غیر اینصورت بلاهای پنهانی مارا دربرمیگیرد .
خوب برگردیم وهمان لوح ساده شویم که هرچه را میل دارند برآن نقش کنند اما باید سعی کنیم که ایستاده بیمیریم مانند همان درختان سروی که امروز گم شده اند ودرگورستانهای باید آنهارا دید نه درکنار جویبار ها وابشارها ..
من دیگر نمیتوانم بگویم م چه چیزی را دوست دارم ویا ندارم هرچه درون بشقاب خالی من میریزند باید انرا سر بکشم بی چون وچرا .
بزرگ کسی است که میتواند به بزرگ دیگر آفرین بگوید وما به بزرگی که اورا ساخته اند افرین نمیگوییو ما بوسه برگورهای دسته جمعی میزنیم بویه برانهایی که زنده بگور شده اند .همین وبس . پایان
ثریا ایرانمنش 06/04/2022 میلادی
ثریا ایرانمنش …. لب پرچین … اسپانیا
ایمان بیاوریم به سیمرغ بلند پرواز او که خداوندگار باد بود وان باد امیزشی از جان خرد ومعنا .
آن روز ها هر جا که جانی بود لبریز از معنا بود وهر جا که معنا واقعیت پیدا میکرد زندگی را میساخت باد نیز میدمید وزنده میساخت
.امروز. دیگر هیچکس نمیتواند به آن سیمرغ برسد ومعنا را بیابد وباد مبدل به یک طوفان همگانی شد .
وبسی از انسانها بادبانهای خودرا فرو کشیدند ودیگر کلمات معنای خود را از دست داد طوفان کشتی زندگی ها را به قعر مردابها فرو برد ودیگر بادبانی افراشته نشد وان جان ومعنایی که از سیمرغ بلند پرواز بما. رسیده بود گم شد
جان معنای دیگری داشت نیرومندی را میساخت امروز خدعه جای همه معنا ها را گرفته است آن روزها میرفتیم تا با بال پروازمان به شاهین وسپس سیمرغمان برسیم امروز همه کوهها تبدیل به خاک شده اند وجایگاه سیمرغ. نیز گم شد .
کشیتهای سرگردان در آبهای پر خیزان. به هر سو میروند بی تفاوت سرگردانی وپریشانی در انتظار همه کمین. کرده است .
امروز این قایقرانان بی تجربه وبی خرد که سکانهارا در دست گرفته در خیزابها راهپیمایی میکنند ومردم. را به دنبال خود میکشند .
آن دنیای صاف وأبی تبدیل به طویله لبریز از قاطران ویابوهای حرامی. شده است دیگر فرزندی پدر واقعی خودرا نمیشناسد مادرش اورا کرایه کرده است قطره أبی وهوسی وسپس رهایش میکنداین نو کیسکان امروز هیچگاه نفس سیمرغ را نیازمودند حال در کرانه خیزابهای متعفن علیرغ همه مهربانی ها ودوستی ها باز در هراس بسر میبرند .
بادبادهای آنها در هم پیچیده در خواب راه میروند آنها نسیمی هم از مهر مهربانی وصمیمیت که نرم نرمک میرفت تا کم شود ، بهره نبردند .
بدینسان بسیاری از کلمات مقدس شدند وبسیاری بیهوده به دست باد سپرده شد وقفسهای زرین هر روز تنگتر میشود وقفس های آهنین هر روز به زیر زمین فرو میروند و….ما چگونه به تماشای تکه تکهشان خود نشسته ایم ..؟/
.پایان
ثریا ایرانمنش ، پنجم أپریل 2022 میلادی
من این سطور ونوشته را تقدیم استاد دکتر رضا هازلی مینمایم به امید پذیرش . ثریا
ثریا ایرانمنش ،،، لب پرچین. اسپانیا
نه , زبان درقفا لبهاراببند زبانت را لوله کن قلم را بشکن وگر نه دستهایت را میشکنند. همه چیز همه خبرها در یک شوی تاسف یا تعفن اور شب اسکار رنگین پوستان است وبس ویا اکراین لپ تایپ جو کوچولو گمشد با همه اسراری که دران پنهان بود انرا برای تمیز ی وگرد گیری وپاک کردن. فرستاده بودند ،،،،، خوب گمشد . دنیای ترسناک ویروس بد پیله. تمام شد سرمان به لپتاپ گرم است و کشیده بامزه جناب ویلی؟!
هیچگاه در هیچ زمانی دنیا به این زیبایی نبوده چه از نظر وضع آب وهوا وبهدآشت ومواد سالم غذایی وچه از بوی تعفن پوشکها بر باسن غولای نیمه جانی که حاکم بر سرنوشتمان میباشند
گوسفندان فربه همچنان خورده ریزهای زیر میز خوکان را نشخوار میکنند رسانهها در گوشه تصاویر رنگ زرد ابی را نشانده اند ، حال اگر دوران پوزه بند ودست دادن ها تمام شد هرکجا میروی باید. یک چیزی بخودت بیاویزی که نشان از امر بردگی تو باشد .
واقعا تا این سن هیچگاه من دنیا را به این زیبایی وازادی عمل و،فشار ندیده بودم حتی در زمان زرد ز خمها کچلی هاأبله ها بیماری های مقاربتی سل تیفوس نه هیچگاه اینهمه شادابی در چهره ها دیده نمیشد اینهمه علوفه در کاهدانها ریخته نمیشد واینهمه سگهای نگهبان اطراف مارا احاطه نمیکردند که مبادا سرمان بهدیوار بخورد از سر سر مستی وخوشحالی وهیچگاه اینهمه راحت مافیای مواد مقدر و مخدر . مواد را به دست ما نمیدانند تا از خود بیخودشویم مردان خدا همه تحریک شوند وراه حرم ودیر را فراموش کنند وتنها. به یک چیز بیاندیشید ،
خیال ندارم تختخواب را رها کنم واز زیر لحاف گرم بیرون بیایم. هوا سرد است هوای خانه سرد است هوای دلها تیز کم کم سرد وسپس یخ خواهند زد .
باید قدر اینهمه نعمت را بدانیم. امریکای سیاه به آفریقای سفید دست در دست هم دنیای ما را اداره میکنند دزدان علنی وارد خانه یا محل کارت میشوند دارایی ترا میخواهند وسپس جانت را .
دنیای بسیار زیبایی داریم هرچه در باره اش بنویسم کم گفته ام اروپا هم مانند ما مادر بزرگها پیر شده ومیگذارد که روباه ….. بگذارد . از زمان وقوع آن ویروس بی ادب دست دادن ممنوع شد آرنج مالید وکم کم باسن هارا به هم میمالند تاعرض ادب واحترام کنند ،
فعلا. یگر صفحه جا ندارد ، من این حروف را نوشتم تو هر طور میل داری انرا برای دلت تفسیر کن ، تا شماره بعد.
ثریا ایرانمنش. چهارم أپریل دوهزارو بیست و دو میلادی تاریخ بعدی طلبشان .
ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا !
سحرگه رهروی در سرزمینی / همی گفت این معما باقرینی / که ای صوفی شراب انگه شود صاف / که درکوزه برارد اربعینی ……..
دها اربعین بر آن سر زمین سوخته گذشت وهرروز مردمانش وحشی تر وویرانتر میشوند وط انگری را پیشه خود ساخته اند . در واقع این خود دنیاست که دچار تهوع ودگر گونی شده است بیهوده نیست که آلن دلون زیبا میل به مردن دارد او بیشتر از ما درمیان این مردمانی زیسته وتجربه های زیادی دارد باید پنجه های شیررا داشته باشی دندانهای گراز را وپوستی به کلفتی پوست یک تمساح و پر پروازی همانند عقاب تا بتوانی با این دیوانگان دربیفتی .
دوران شعر وشاعری عشق وعاشقی سپری شده دیگر میان زن ومرد فرقی نیست دنیای تو هم به پایان رسیده است ….
پس از همین فرصت کوتاهی که داری استفاده کن .
امروز او میرود تنها یک هفته توانستم چند روزی در بیمارستان و چند روزی در خانه درکنارش باشم ونمیداتم دیداردوباره ما در چه موقع وچه زمانی صورت میگیرد .
گله داشت که چرا اورا شاهزاده وار تربیت کردم وراههارا برایش هماهنگ ساختم تا او به راحتی از کوچه های جوانیش بگذرد تا پشت درب دانشگاه با او بودم تا همه چیز فروریخت ویران شد واین ویرانی همچنان ادامه دارد تا روز گذشته که رسید به لوله های سینک آشپزخانه وکرکره اطاق خواب همه چیز دارد فرو میریزد دو عینکی که با ان میتوانستم بنویسم ویا بخوانم نیز شکستند ! حال جسدشان درگوشه ای افتاده است .
روز سیزده ما درکنار لوله کشی وتعمیر کار گذشت !
داشتم برنامه یکی از همین دهاتی هایی را که تازه دست به دوربین ومیکروفون پیدا کرده اند تماشا میکردم
گاهی اخباری را از گوشه وکنار جمع میکند وبه خورد ما میدهد یک مردک دهاتی لجباز و خود خواه حال باید برای هرکلامی که از دهان مبارک ایشان بیرون میزند یک بسته بفرستی یک سکه درحلقومش فرو کنی اینهم از نوع مبارزه جدید .ونانخوری وسپس اشتهار وچه بسا سر لشکرفردا هم بشوند کسی نمیداند سر این رشته درکدام جویبار است وآبش خور او از کجاست ؟ ملتی که کمر بند زرین را درازای سک دستمال بو گرفته فروخت باید هم درانتظار این جانواران بنشیند .
امروز پس از ماهها توانستم بنشینم وچند خطی را بنویسم اکثرا از تابلت استفاده میکنم کمتر سری به این گوچولو میزنم سیل میل ها رویهم معلوم نبود ازکجا وبرای چه کاری امده بودند همه را پاک کردم .
از ساعت چها رصبح بیدارم ومیدانم امشب تنها درمیان بستر م خواهم بود ونفسی نیست که از اطاق پهلویی بمن اعتماد واطمینان دهد .شر وشور بیماری وبیمارستان کمی افت کرد وخوابید حال تازه میخاستم با او بیرون بروم که باید برمیگشت .
همه ما بردگانیم .این بردگی تا پایان عمر با ما خواهد بود چرا که میل نداریم وارد باغ وحش جهانی شویم بنا براین تنها پرواز میکنیم تنها تا اوج میرویم وبر میگردیم هر ساعت را باید غنیمت شمرد .
زندگی با همه تلخی ها رنجها ودردها با زشیرین است زمانی که نوه ده سله تو از پشت گو.شی تلففن ازتو میپرسد عمل جراحی تو چگو.نه گدشت ؟ باید درکنا راین دلهای کوچک وبیگناه ایستاد مانند یک ستون اگر چه از پایه بست ویران است اما باید تظاهر کرد من ایستاده ام من هستم وخواهم بود وهمیشه شمارا درآغوش خواهم کشید با بقیه دنیا دیگر کاری ندارم تکه ای نان کاسه ای اب دارو درمانم نیز مجانی وگاهی هم از طریق بیمه خصوصی پرداخت میشود .
باید خودم را بسازم وبرای انها که چشم بمن دوخته اند ودردلم به عشقی بیاندیشم که هیچگاه واقعی نبوده ونیست ونخواهد بود .
.پایان / ثریا ایرانمنش / 14 فرودرین 2581 برابر با 3 آپریل 2022 میبادی .
ثریا ایرانمنش ،،،، لب پرچین ،،،،، اسپانیا
ساقیا ، فصل گل آمد می گلفام تو کو ؟ / أب تو ، أتش تو. خام تو پخته تو کو ؟
ساعت سختی بود ، سعی داشتم خود را قوی نشان دهم. دیگر هیچ ایمانی در دلم غیر از خدا نبود تا به او توسل جویم یا واسطه قرار دهم. ، آرزو داشتم ایکاش اتومبیلم تصادف میکرد ودر دم جان میدادم تا اینکه. زیر دست آن جراحان ناشناس بروم قیافه پرافاده پرستاران را ببینم ،
چاره نبود. عریانم کردند با یک لباس که تنها جلوی مرامیپوشانیدمرا روی تخت انداختند وچند مرد جوان غول پیکر مرا به. زیر زمین بردند یخ کرده بودم . ،،،اهای سردم هست. کولرها همه روشن. احساس میکردم دارم کم کم کبود میشودم. چهار مامور آمدند تا مرا به درون بزند. خندیدم فرشتگان جهنم یا بهشت ،. نه بیهوشی کامل نمیخواهم از کمر به پایین. نفهمیدم ، ناگهان احساس کردم پا ندارم ،،،اهای پاهای من کو ؟! انهارا بریدید همه خندیدیند جلوی چشمانم یک پرده بود که نمیگذاشت نه جراح را ببینم ونه بقیه را سر صداهای ماشینها بلند بود. تنها یک لوله ازکنار م میگذشت ومن تکه ولخته های خون را درون آن میدیدم ،،،،اه کی به پایان میرسد بگذار آواز بخوانم. چی بخوانم ،.از کجا. ؟
پرستاری به کنارم آمد وگفت تمام شد . اه چه خوب دوساعت دریک اطاق سرد ویخ بسته میبایست میماندم تا پاهایم. دوباره به حرکت در آیند سردم هست پتوی رویم انداختند یک لوله گرماهم به زیر ملافه ام هول دادند . اه گرماچه خوب است نفسم بالا نمی آمد هیچ پنجره ای به بیرون باز نمیشد گویی در قعر زمینم
سر انجام خوشحال وخندان بالا آمدم رویم را محکم پوشانیدند صدها سرم وکیسه به بازویم وصل بود. مهم نیست مهم این است که تمام شد،،،،،اما نه. ….تمام نشده ، داستان همچنان ادامه دارد ومن هر ارگا هی باید این راه را طی کنم. نتوانستند همه آن غول گنده را بیرون بکشند. همه اندام های پیکر من از اندازه تای طبیعی کوچکتر ویا شاید ظریفتر باشد. ،،،،،، روز گذشته بر گشتم. خیال میکردم هنوز همان قدرت. جوانی در من آست .
نگاهی به چهره ام در آینه انداختم. نه آینه هیچگاه دروغ نمیگوید اما اسرار را هم پنهان نگاه میدارد
فصل گل وبهاران است اما همه باغچه هاخشکند گلهای بی طراوت. درختان سر به زیر. همه درانتظار یک تحول بزرگ آن ناکسانی هستند که میل دارندفرمانروای زمین وأسمانها وفرمانروای هستی
گس ماباشند ومن ،،،، ؟؟؟ نمیدانم. لوله اشپزخانه گرفته. همهچیز به میان اشپزخانه روان وبوی گند فاضل آب بجای بوی گل نر
ولاله وقرنفل خانه را اشباه کرده است ، کمی خسته ام. اما خوب نشستن روی صندلی قدیمی خودم بهتر از آن شهر اموالت است ،
پایان
یک نوشته در روز اول اپریل بیست ودو و فردا سیزده بدر خودمان است . پایان .
ثریا ایرانمنش “لب پرچین” اسپانیا
چو دستت نمیرسد به خاتون / دریا ب کنیز مطبخی را !
تعجب نکنید نوشته هایم تبدیل به لاطایلات شده است در زیر این خاکستر اتشی نهفته است که تنها رنود آنهارا در میابند .حال مدتی است که سرمان با خانم شکم دان سر گرم است . زنی از اهالی سر زمین واکینگها پیش خودش فکر کرده حال که فلان آرتیست گذشته با کمک وزیر امور خارجه به ایران رفته وبا کلی فرش وجواهر شال ابریشم وسماور قوری وکتری برگشته چرا من نروم هم پوستم از او سفید تر است هم میتوانم مانند او چارقد وچاد ربسر کنم او به زیارت شاه چراغ رفت خوب ! من میروم به زیارت ابوعبداله پدرجد همه وکلی هم با فرش وجواهر وسماور وقوری وکتری بر میگردم و…و……..و…وخوب حال ا اگر ااحیانا اتگشتی هم بمن فروکردند عیبی ندارد جایش را چسپ می چسپانم .
حالا مدتهاست که سرمان با ایشان گرم است ازاین خانه به انن خانه پرواز میکنند وهرکسی افتخار دارد که این بانوی شکیل چشم ابی وسپید پوست را به زیر شلاق سئوالات مهم بکشد وکلی هم برای خود افتخار بیافریند . مثلا دربی بی سکینه سه بار اورا بردند تا سرانجام افتاد به دست پدرخوانده با آن قیافه تلخش که با هزا رکیلو عسل هم نمیشود انرا تحمل کرد .
خوب بگو. ببینم چه جو.ری باکی خوابید ی! بابا اول بپرس چطوری بو سیله جه کسی وارد آن سر زمین شدی ؟!
با کارت اعتباری مستر کارت یا با ؟ یا ویزا ویا شاید هم با پی پل !!! ویا اعتبار جناب سر دبیر رادیوی …………؟>
بعد چه کسی را میشناختی ؟کجا منزل داشتی ؟ با چه کسانی رفت وآمد داشتی ؟ تنها می پرسی با فلانی ها خوابیدی ! از تو خوششان آمد ؟ از تو خواستن با آنها به رختخواب بروی ؟ بابا قبلا در خارج رفته حال دیگر لازم نیست درکنج دیوار گیر بیفند ولش کنید بیچاره را مارا هم حواله خودمان کنید با قحطس ها نبود غذا نبود گندم واز همه مهمتر نبود ابجو ! ونبود خیلی چیرهایی که از دست دادیم وامروز در حسرت ان میگرییم .
حال این” شکم دان” شده مظهر تمامیت اخبار جهان فردا عکس او هم بر سر در سازمان دول نصب میشود اما در آنسوی جهان حضور پررنگ مریم بانو مشغول جمع آوری سپاه است در میان سر زمین های امریکای جنوبی . با کمک واو/ و/سین/و کااف وغیره برنده شد ووارد دولت شد مانند اینجاییها ( ببخشید نباید نام کسی را ببرم در غیر اینصورت فردا یک قفل گنده دوباره روی این صفحه نقش میبندد وچه بسا خودم نیز برای همیشه قفل شوم .زیر عمل از جهان هستی بروم !
فعلا سرمان گرم است مهم نیست نان نداریم ناهار نداریم شام نداریم مهم نیست مهم این است که خانم کاف شین با چند نفر خوابیده ودرکجا و ایا در زیر حجاب شرب هم نوشیده ؟؟؟؟؟؟؟ مهم نیست بارانهای سیل اسا وابرهای رنگا رنگ آسمان زندگی مارا سیاه کرده است درحال حاضر مهم این است که …….. بماند تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ! پایان
ثریا / 25/03/2022 میلادی برابر با 4 فروردین 2581 شاهنشاهی !
ثریا ایرانمنش . لب پرچین . اسپانیا .
یک روز صبح سر از خواب بر داشتیم دیدیم ایوای جنده خانه کوبرا خانم. با مشتری هایش روی هواست. قوای پوکر باز اصغر آقا بد جوری داره جلوی این پیشرفت خانه را میگیره ،،،،،،،،د .
جنده خانه کوبرا خانم کلی دنگ وفنگ داشت تازه جلو آمده بود مشتری ها ی عیان واشراف داشت بساط عیش ونوش از هر طرف بر قرار بود. از تریاک گرفته تااون زهر ماری بعد هم دخترهای تازه وخوشگلش با طیاره به همه جای دنیا میرفتند ،
غیرت اصغر آقا جنبید ویا شاید هم. دلش میخواست مالک آن جا هم باشد. این بود که. یکهویی با یک تریلر بزرگ آمد وزد و خونه رو خراب کرد
مشتری های کوبرا خانم. دستشان از تن وبدن . عریان زنان ودختران وای گاهی هم پسر بچه ها کوتاه شده بود. بعد هم دیگه جایی نداشتند تا بروند. حالی بکنند به کمک کوبرا خانم آمدند. زدن دک ودکان وخانه های جور و واجور اصغر آقا را بهم ریختند بیچاره آن تار زن ها ویولن زنها مفنگی واین رقاصه ها واون خواننده هارا هم. انداختند بیرون
حال خودشان رو در روی اصغر آقا ایستاده نفس کش میطلبیدند ،
چی بگم از کجا بگم ؟ کوچه ها خالی شد مردم از ترسشان رفتند توی زیر زمینها قایم شدند جرئت نداشتند بیرون بروند تا بک نان بخرند قداره کشان اصغر آقا یکطرف و قلچماقان کوبرا خانم هم یک طرف خلاصه شهر معرکه سد . همسایه هم همه بچه هایشان رو توی خونه قابم کردند تا وارد معرکه نشوند ،
دیگه خبر ندارم فعلا. کوچه ما خلوت است خیابونها هم خلوتند. مردم همه رفتند به تماشای این دو. تا ببینند بالاخره کوبرا خانم میبرد یا اصغر آقا ،
ما هم نان جوی خودمان رو میخوریم وبه صدای باد وباران وطوفانی ناگهانی گوش میدهیم وسیلی که ناگهان کوچه ها وخیابانها را پر کرد ،،،،چاره چیه هرکس تونست ، در نمونست ،
تموم.
چهارشنبه بیست وسوم ماه کفار
اگر شراب خوری جرعه ای فشان بر خاک
مخور دریغ و بخور به شاهد و دف و چنگ
مهندس فلکی، راه دیر شش جهتی
چنان ببست که ره نیست زیر دیر مغان
ثریا ، اسپانیا
وقتی میگویند ننویس ننویس ! چقدر کله شقی و دیوانه ؟ اصلا بتو چه !
آه بمن چه ؟! من هم یک انسانم که درحول و حوش این دنیا راه میروم ، حق دارم بدانم چرا کمبود نان است . قفسه ها همه خالیند و مواد غذایی کم . کامیون داران و ارابه چیان ها تراکتور ها خیابانها را اشغال کرده اند . گوینده با یکدهان گشاد و دندانهای بر آمده و با لبخندی شیرین از جنگ اوکراین میگوید خوب حق هم دارند بیشتر گندم و روغن افتاب گردان از آنجا و روسیه به همه جای اروپا میرسد بنام سبد اروپا !
دراین فکرم که این سر زمین لبریز از افتاب من تا بحال یک گل آفتاب گردان دراینجا ندیده ام اما در روسیه سفید برفی و اکراین گل افتابگردان کشت می شود و روغن آن به همه جهان صادر میشود .
گندم از همانجا ها میاید . حالا دکانها بسته شده اند اینها هم کامیونهارا راه انداخته اند که چی ؟ مثلا که چی ؟ بروید کشت کنید اب دارید زمین فراوان هم دارید بجای کلاب و دیسکو و فاحشه خانه کشتزار بسازید اما مگر دراین دنیا کسی اختیارش دست خودش هست ؟ مثل من ؟ سه تا زبان فارسی روی این برنامه نشسته هربار یکی پ را نمیزند دیگری ر ت را نمیزند سومی اصلا نمینویسد ! تابلت هم دستوری هرچه میلش بکشتد همانرا مینویسد وقتیکه میروی که آنرا تصحیح کنی واشتباهاتت را رفع کنی ناگهان از صحه روزگار محو میشود انگار نه انگار تو کلی افکار دانشمندانه اترا زحمت دادی وچرندی نوشتی که نه به درد دنیا میخورد و نه گوری برایت میسازد .
تازه فهمیدم چرا الن دلون میرود تا بمیرد . کاش منهم دل وجرات اورا داشتم . نه من زندگی را با همه تلخی هایش دوست دارم . تازه امروز صبح برای سال نو کلی چسان فسان کرده ام تنها هستم تا بعد ازظهر !!!!
روز گدشته دخرکم امد گفت حتی نان درخانه نداریم . همه سوپرها قفسه هایشان خالیست حال بروم ببینم جایی را پیدا میکنم . پسرش مشغول امتحان است سال آخر آخرین امتحان و در سه دانشگاه دررشته اش قبول شده باید تغذیه شود حال من خر احمق چیزی نخوردم مهم نیست توالت کمتر پر میشود. هنوز خبر ندارم ببینم چیزی پیدا کرده یانه .
اینها هم خونسرد روابطها درست است به هم میرسند فروشگاهارا مردم چپاوول کرده اند .
بیشتر خودشان خالی کردند وانبار نمودند وفروشندگان وخانواده هایشان برای بقیه بقیه مردم چیزی نماندن بروند بمیرند مهم نیست .
حال تنهاخبرشان این است فلان اسپرت من برد فلان فوتبلایست برد وفلام اکتر درقدیم چگونه فلامنکو میرقصید برایشان مهم نیست برویم دنیال اسپانیاییهای دور دنیا انهارا پیدا کنیم ببینم درآن سر زمینها ایا بهشت موعود را یافته اندیا نه ؟ همه فراریند ماهم فراری هستیم اما تنها هیچ دولتی هیچ ملتی ازما حمایت نخواهد کرد تنها یک راه داریم برویم بسوی سپاه ودستهارا بالا ببیم بگویم …….زیر تیر رگ بار انها جان بدهیم .
خبر از آن یکی ندارم ایا انها هم درمضیقه هستند من چون اجازه ندارم غذای بخورم تنها کمی نسکافه چند عدد ذرت بو داده واگر باشد کمی نان خشک همه صبجانه مرا تشکیل میدد وشام هم یک عدد ماست .نه گوشت میخورم نه ماهی ونه میلی به چلو خورش پر چربی دارم نه هیچی میل ندارم درحاللی که بچه هایم یخچالهایشان خالیست .
پرودگارا کجا نشسته ای ؟ درچه حالی دلت برای ما نمیسوزد ما که کاری نکردیم نه آدم کشتیم ه دزدی کردیم ونه خود فروشی ونه دیگرانرا بفروش رساندیم خبر چینی هم نکردیم مشت دیگری را هم وا نکردیم سرمان بود در چراگاه خودما ن میچریدیم حال علف بو د یا جو یا گندم برایمان فرق نمیکرد اقلا سری بما بزن از ما دلجویی کن بقول دعای این جایی ها نان هرروزه مارا بما بده ! نه هفتگی یا ماهیانه یا سالیانه !
ما که به کلیسای تو کمک میکنیم به مردم افتاده نیز کمک میرسانیم پس چرا اجری نداریم ؟ ایا راه را عوضی میرویم >
آخرین ساعتهای سال کهنه است هفت سین مینیاتوریم را چیده ام تنها امیدم به همان اب باریکی بود که درجویبار همه ما جاری بود یکی یکی قطع شدند حال من مانده ام این ویرانه ها وویرانگری ها درنماد یک تماشاچی .
….خیر پایانی ندارد داستان همچنان ادامه خواهد داشت . رو.ز گذشته یک برنامه ساز وگوینده خوش قیا فه وجدی را که سالهای پیش یک برنامه جدی و مفصل راجرا میکرد حال درنقش یک پا انداز باری بازکرده ونقش بازی میکند صاحب باز است …مثلا !
بهر روی باید نان خورد ویا……..مرد راه دیگری نیست دستورات از بالا میرسند بازی همچنان ادامه دارد تا یکی از قوا برنده شود ما مهره ها هم اینسو وان سو غل میخوریم تا دریک سوراخ بیفتیم .ث
همان روز همان ساعت .” لب پرجین “
أخرین برگ در أخرین ساعات سال کهنه !
در خبرهای نیمه شب خواندم که ألن دلون زیباترین مرد وأرتیست فرانسه سر انجام به مرگ خود خواسته تن در داده راهی بیمارستانی شده است که در أنجا ترتیب کارا بدهند ایشان برای همیشه جهان. مارا ترک نمایند و دل هوادارانشان را نیز خونین سازند. گویا همسرشان ناتالی نیز به همین گونه از جهان رفته است ،.
دراین سفر آخر دخترشان اتوشکا. ایشان را بدرقه خواهد کرد وجالب آنکه چند شماره تلفن یکی در سرزمین فلک زده ما. یکی در ألمان وسومی هم در فرانسه. در اختیار علاقه مندان راهی بهشت واخرت. گذاشته شده است ،
البته زندگی ومرگ هر کسی این روزها دیگر نه دست خداست ونه دست خود آدمی دست دیگران است . خوب ایشان هم لابد به گروه پوشک پوشان پیوسته و لوازم اثاثی هم دیگر کار نمیکند. پیریست هزار درد بیدرمان پنهان واشکار از همه بدتر پیری زشتی هم میاورد ودیگر کمتر کسی میل به دیدار شخص دارد ایشان الان ۸۸ساله سن دارند در جوانی شهرتشان بیشتر بخاطر جذابیت وزیباییشان بود. رومی شنایدر عاشق ایشان بود وسالهارنامزد های جاودانی لقب گرفته بودند اما نشد،،،ورومی رفت همسر مرد دیگری شد وداستان دیگری وسرنوشت شومی در انتظارش بود ،
حال نیمه شب است طوفان وباد لحظه ای نگذاشت چشم بهم بگذارم دراین فکرم ایشان نکند برای تبلیغان موسسه خدای ناکرده چیزی هم کرفته وبا گروه خبرنگاران وعکاسان که ایشانرا بدرقه ابدی میکنند همراه شده چرا که من تا همین امروز خبر نداشتم که همسر ایشان نیز با همان سوزن مرگ از جهان رفته اند .
زندگی با همه تلخیها وناکامیها ها باز لحظاتی شیرین دارد وانسان بخاطر عزیزانش باید خودرا محکم نگاه دارد ویا من این چنین افکاری دارم. خو د منهم گاهی به این فکر افتاده ام. واز آینده اتمی جهان وحشت کرده ام اما من آنقدر ثروتمند نیستم تا بتوانم خودرا به مراکز ویا بنگاه توریستی آن جهان برسانم. مجانی هم کسی کاری برای من انجام نمیدهد ،،،،، بعد هم راستش من زندگی را با همه تلخی ها دردها وناامنی ها وجنگها دوست دارم جهان هستی را دوست دارم ، زندگی کاسه ای لبریز از مدفوع است که درمیان. أن گاهی چند دانه کشمش یافت میشود .…..بعد هم من خیلی ترسو هستم. باید شهامت داشت وبسوی مرگ رفت. مرگ را تا صدا نکنی نخواهد امد.
به هروی برای اینزیبای دوران کودکی خودمان که در دلهای بیگناه ما آرزوها بر می انگیخت سخت ناراحت شدم وامیدوارم. کمی قدرت به او دهد ونه از مردم بیزار شده ونه از دنیای مادی. ویا ،،،،او یا شاید بعضی چیزهارا میداند که ما نمیدانیم ،
ایشان هم روزی جزیی از همان شال سفید پوشان بودند که امروز تبدیل به تی شرت شده است ، .
در خاتمه در پایان این نوشته غم انگیز. فرارسیدن سال نو ونوروز را به همه شما که چشم به اینخطوط دوخته ومیخوانید تهنیت میگویم وارزوی سالی. نکو آرام وخالی از جنگ وقخطی وبیداری را برای همه عالمیان وادمیان دارم با احترام . ثریا.
،،،،،،،،،،،،! یکشنبه بیستم ماه مارچ واخرین روز سال اسفند و در تا ریخ گیر کرده ام ،
خیال نداشتم بنویسم اما یک برنامه موسیقی. زیر عنوان یک ،تریو، یک فلوت یک کیتار بک پیانو ،،،،،،مهم نیست گی مینوازند اما کاهی این پیانیستهای زن در ارکستر ها حال مرا بهم میزنند نیم بالا تنه تا زیر سینه عریان. وانچنان سر گردن را تکان میدهند گویی خود خالق این نت ها واهنگها. وخدای اپولن هستند. نگاهی به انگشتان کت وکلفت انها می اندازم
نه
مگر شوپن یا لیست ویا سایر پیانیستها این. رفتارها را روی ی روی سن داشتند ؟ همهحواسشان به ملودی ها بود با نت ها پرواز میکردند. شوپن تنها از سه انگشت دست راست و چهار انگشت دست چپ وروی دکمه های سیاه رنگ قرار داست وتقریبا اکورد بود. زیباترین ملودی های جهان را خلق کرد هیچگاه هم سرش را به عقب وجلو نمیبرد اینهمه عشوه گری درخور یک موسیقی دان آنهم روی سن بنظر من چندان شایسته نیست عقیه ای است موسیقی برای من ندای آسمانی است صدای پرودگار است مطربی جای خودش را دار وموسیقی چیز دیگری است ،
پایان
ثریاایرانمنش ،،، لب پرچین ،،، اسپانیا
روز گذشته پس از ماهها با دکتر حلق ودهان بینی وقت داشتم . ساعت یک ربع به یک بعد از ظهر ..
دخترکم آدرس. بیمارستان را به ماشین داد برو بیست وپنج متر بپیچ به دست چپ. راستبرو به میدان که رسیدی بیست وپنج متر. دست راست برو. وما همچنان به آن پیام آسمانی گوش دادیم تا از جلوی بیمارستان رد شدیم وافتدیم. ته یک خیابانی که بیشتر به یک دره شباهت داشت . به سختی جای پارکی پیدا کردیم. سر بالا. د دنده عوض کن نه نمیکنم ماشین را سوار شدیم. آقا خانم ببخشید نه گوش کسی بدهکار نبود ماشین گشت پلیس را یافتیم. قربان. ممکن است بما بگویید این بیمار ستان کجاست ؟
اوهخیلی پایین آمدی همان بالا تپه است وپا رکینگ هم مجانی. .
نفسم بریده بود روی یک پله خاکی نشستم . دوباره راه رفته را طی کردیم تا. رسیدم از وقتمان گذشته بود اما خوب. بوی ضد عفونی شدید با پوزه بند ونفس گرفته من. خودم را روی یک صندلی رها کردم. تا تابلوی جلوی چشم ما شماره ونام مارا اعلام داشت ،
دخترکی جوان تازه از دانشکده فارغ شده روی اینترنت داشت به دنبال خشکی گلوی من وعلت آن میگشت ،
سپس یک لوله دراز. با چراغ قوهرا به درون بینی من فرو کرد نفسم بند آمد. خانم عزیز مرا رها کن. من خسته ام دهانم خشک ضربان قلبم از یکصد هم گذشته. ،،،،
نه خوشبختانه بینی اش پاک است گلویش هم کمی ظریف است بخاطر اسپری. تنفسی و یک خروار قرص وکپیسولبرای یکسال ،،،،،مرحمت شما زیاد. ، ومرگ را جلوی چشمانم دیدم. خودم را به یک فروشگاه رسانم ،،،،اه همه قفسه ها خالی خبری نه از گوشت نه از ماهی ونه از میوه. ونه نان …..خوب برندی بود شراب ایتالیایی بود چیپس هم بود. کلی هم شکلات برای روز ایستر. بد نیست همین ها را میخرم ،
دهانم خشک زبانم به کامم چسپیده ودخترکم عجله داشت کهخودرا به جایگاه بردگان فروشگاه مجانی برساند مجانی برای بیماران سرطانی لباس بفروشد مجانی تا نه شب روی پاهایش بایستد ومن مجانی روی یکصنلی افتادم با دهان خشک قلبی وکه نزدیک بو.د بایستد و،،،ومتاسفانه. هنوز کار میکند ،.
من نمیدانم چرا زمانی که کمی سن تو بالا میرود ترا. خر ونادان. به حساب میاورند و ،،،،بماندساعت چهار صبح است. نفسم به سختی بالا می اید وهنوز نفهمیدم چرا گلوی من اینهمه خشک است وترشحات سینه ام چرا. وارد. گلو یم میشود و مرا شب تا صبح بیخواب میسازد ،،،،أیا شما میدانید ؟
پایان واخرین نوشته در سال شوم بیست ودو چهل ویک هشتاد وغیره
ثریا ! .
ثریا ایرانمنش ، لب پرچین . اسپانیا ،
…..مدتهاست که أقایان بخصوص اگر کمی میانگین باشند تی شرتهای آستین کوتاه بدون یقه میپوشند بازوان ستبر وورزیده خودرا به نمایش می،گذارند این تی شرت مخصوص جناب زلنسکی قهرمان امروز نیست این نشانیاست بین خودی ها واز ما بهتران. کسانیکه وابسته به همان جهان یگانه میباشدند حقوق بگیران ومزدوران آنها نیز به همین شیوه لباس میپوشند گاهی جناب اجل ریاست هم. کت وشلوار فرمی خودرا کنار میگذارد ودر زیر سرمای زمستان با همین تی شرت جلوی دوربینها حاضر میشود البته مکان وجای ایشان به سردی خانه ها ی ما نیست. بسیار گرم و جان نواز است ،.
اولین بار کارمندان کارگران تولید ابرها ی أسمانی این تی شرت هارا با مارک مخصوص همان کارخانه میپوشیدند تا وجه تمایزی با اربابان خویش داشته باشند بر پشت وجلوی آن نیز مارک کارخانه حک شده بود حال خود اربابان تیز انرا میپوشند مهم نیست درکجا نشسته ویا ایستاده اند مهم این است که اربابی وبرده داری نوین را به نمایش بگذارند ،
خانم هایشان با کت وشلوارند کمتر از دامن استفاده میکنند و.جای همه چیز در این زمانه عوض شده دیگر فردایی نیست برای ما قدیمیها وسنت پرستان میهن دوستان. همه چیز کم کم وبه آهستگی از اذهان ما پاک میشود.
صبح روز گذشته مانندالان بیخواب بودم سری به یکی از کانالها زدم. اه خداوندا. نمایش باله دریاچه قو بود وسپس زندگی مورسورسکی را نشان میداد و نزدیکی های صبح بار دیگر مشغول فروش آهن آلات و ووسایل همخوابی شد ،،،،،،،
چشمان ما بسته ویا خواب آلودیم زیر بار بعضی خبرها ناگهان یک قرارداد دیگر بر قردادهای سر زمین بلا کشیده ما اضافه میشود پارس جنوبی را دستخوش دادند چهارصد وپنجاه میلیو پوند زمان بسته بین زنا زاده ها وحرام زاده ها پخش خواهد شد وملت ایران مردمش با زشب سر گرسنه بر بالین میگذارند ،.
دنیای عجیبی است نازنین بیهوده نیست که. شبهایم به بیداری میگذرد .
و….چرا ما مردم چشمان خودرا باز نمیکنیم. مرتب قرص خواب تبلیغ میشود شاید هم باشند کسانی که این دردها بر جانشان می نشیند وبیخواب میشوند ،.چه دردناک است ناگهان احساس کنی از قافله باز مانده ای وکاروان تو رفته. اموالت ا نیز با خود برده حال دریک صحرای برهوت تنها زیر سرمای زمستان وگرمای داغ تابستان تشنه لب هنوز امیدواری روزیکه بخانه ات برگردی ،کدام خانه؟
پایان دلنوشته نیمه شب جمعه هیجدم ماه مارس بیست ودوی میلادی !………