Category: General
-
بزرگترین آرزوی من
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » اسپانیاامروز بر نامه ای . را دیدم که ( اندره ریو. ) موسیقی دان اهل مستریخ. در هلند. برای ملکه باز نشسته وخاندان سلطنت اجرا کرد به راستی دیدنی بود. وملکه ماکسیما که اهل أرزانتین آست بین مردم نشست و پادشاه بین. مردمی دیگر مانند آنها خندید دست زد. اندره با آنها شوخی کرد. کسی تا کمر دولا نشد ودستی را نبوسید ،بگذریم ،،من بک سنجاق سینه دارم که در زمان نامزدی. همسرم به جواهر سازی. داد که انرا برایم ساختند. پنج خط حامل موسیقی که روی أن. چند نت. ای لاوبو) از یاقوت ،زمرد وبرلیان درست شده انرا به همراه بک فواره پارچه لباسی برایم فرستاد باضافه چند صفحه موسیقی که از اتریش برایم آورد ، اه آن روزها من روی ابرها سیر میکردم ، همه أنچه را که را داشتم بخشیدم. امروز تنها همان سنجاق سینه برایم مانده ویک جعبه کوچک خاتم میل دارم آن سنجاق را درون. آن جعبه بگذارم وبه هلند بروم وبه مستریخ بروم واندره. را از نزدیک ببینم ودست اورا ببوسم. بوسه ای بر ا ر شه ویلون گرانبهای او بزنم وانرا به او هدیه دهم تا زینت سینه خود نماید .این تنها واخرین آرزوی من است با آنکه دیگر.ر مقی در جانم نیست بیماری تقریبا بیشتر جان مرا. فرا گرفته حتی غذا خوردن را نیز از یا.د برده ام ما میل دا م به این یک. سفر بروم وان اخرین جرعه شرابم را به سلامتی آن مرد بنوشم که برای جهان شادی آورد ..برای ملکه باز نشسته. بئا تریس کنسرتی جداگانه ترتیب داد ویک کنسرت عام برای شاه جوان وملکه که اهل آرژانتین است ،به أ ژانتین رفت مردی که گارمًننوعی ساز از تبار آن دیار است . با خود اور د وبرای ملکه. به همراه آن مرد آهنگی را که فرا گرفته بود نواختچرا که ملکه ماکسیما در روز عروسی خود در کلیسا با شنیدن صدای ان ساز گریست ، حتی ملکه بو دن اورا از سر زمینش دور نساخت ،کارهای انسان دوستانه. اندره ریو. یکی دو نا نیست مرد بزرگ قرن ماست .حال من گدای گوشه نشین دراین گرمای طاقت فرسا در دل این آرزو. را دا م که آن اخرین. بازمانده ویادگارم را به او هدیه به دهم ،آرزو بر جوانان عیب نیست اما برای من ؟! 😭پایانثریا ایرانمنش. 02/09/2022 میلادی. اسپانیا -
بیقراری های دل
ثریا ایرانمنش « لب » پرچین اسپانیا
تابستان رو به اتمام است بوی خوش پاییز به مشام میرسد. ومن همچنان روی همان صندلی. معروف خود تمام تابستان نشستم راه گریزم به هر سو بسته بود ودلم بیقرار میل داشتم بسوی بگریزم در بک بیقراری ونا آرامی. میسوختم اما دیگر جسمم. حوصله نداشت
مقصدم. را هر شب در تاریکی ها می یابم بین اطاق نشیمن واطاق خواب در تا ریکی ها دیگر میلی به هیچ پشتیبانی ندارم همان آتشی بودم که دودم. به چشم دیگران رفت وانهارا سوزاند وروشناییم چراغ. راه زندگانیم شد .
عشق ، بلی عشق همیشه در قلبم زنده بود وگاهی در این فکر بودم که ایکاش حد اقل او زنده بود هرچند در خاموشی مرا مینگریست اما مانند برقی بود که زیر تو ده ای برف پنهان باشد .
این عشق هیچگاه از دل من نرفت هنوز اثری از آن در قلب فرسوده ام باقیمانده و،گآهی نگاهم. را بسوی خود میکشد
فریاد شد آتش شد حریق شد ومرا سوزاند عشقی ناگهانی که فروزان شد .
من در شهر خودم درمیان
مردم خودم نیز رانده از همه بودم تنها کوه ها دشتها وبیابانها مرا در خود جای میدادند
حلقه ای بودم که بیگانه وار بر گردن دیکری آویخته بودم ، خالهام به مادرم میکفت چرا اورا به پدرش ندادی یک مرد عیاش عرق خور پسر هم که نیست در اینده به درد تو بخورد .سپس نگاهی به رویم میانداخت
ومیگفت ، برو برو پیش عددلیب بگوچیزی بتو بدهد تا بخوری ،
عندلبیب در آن زمان از نظر من بک غول بود پوستی تیره چشمانی غرق خون بلند قامت وبی رحم وهمه کاره بی بی ،
من حتی تا زانوی او هم. قدم نمیرسید
همیشه بیرون از خانه میماندم تا دوستان بهتری را بیابم
ودرون ان خانه پدر مرا بیاد آنها نیاورد که عرق مینوشد سینما دارد بازی میکند و به. محله های بد نام میرود قمار میکند ود ودرشکه مادرم را با خود میبرد هفته ها و اسبها را زجر میدهد ،
بنا براین دختر چنین مردی ابدا قابل حرمت نبود .
هنوز یادی از ان زنان در خاطرم هست وامروز در سر زمینم فاضله ها ویا فاطی کماندوهارا میبینم که چگونه أن دختران آن سر زمین ر ا میگیرند در این فکرم که ریشه این افکار فرن هاست که در شعور ومغز عده ای رخنه کرده وکنده شده ودر آوردن آن کاری بس دشوار است ،
هنوز آن گوشه خیابانی که پسر خاله ام بی اعتنا از کنارم گذشت بیاد د ارم وهنوز آن زنان مطهری که از کنارم میگذاشتند دامن چادر سیاهخودر ا جمع میکردند از باد نبرده ام ،
حال در این غربت تنهایی ولبیقراری حسرت خانه بر دلم مانده آست ،
لحظه ای می ایستم وسپس به آن ریشه فرو میروم ،
پدرم توبه کرد درویش شد اما دیکر برای همه چیز دیر بود خیلی دیر .
هم برای من وهم برای او .
پایان
ثریا ایرانمنش . 01/09/2022 میلادی
-
گور با چوف
ثریا ایرا نمنش . « لب پر چین ». اسپانیا
برای. پیش رو بودن باید مردم را به دنبال خود کشید . وبدون پیشرفتی در میان مردم. نمیتوان خود به پیشرفت. نايل شدمیخاییل گور باچف شب گذشته در سن. نود و یک سالگی جهان را. ترک گفت. جهانی که چندان میل به زیست در آن ودر میان مردمش نداشت. او تاریخ را عوض کرد دیوار. آهنین را شکست. اما نمیدانست. حاصل همه تلاش او بی فایده است ویک مارمولک در نقش تزاریون. همه آنچه را که او بافته. بود تبدیل به مشتی پشم بی مصرف میکند ،او شاید تنها. سیاستمداری بود که من به او توجه داشتم قیافه اش مهربان بود پدری بود که میشد به او اعتماد داشت حال . این یکی خود جلو میرود ومردم را به دنبال خوددمبکشد بی هدف. ،.امروز دیگر کسی بفکر. سیاست واقعی نیست بفکر آبادانی نیست. تنها بفکر اشتهار وپر کردن جیب خویشند وما هم هر چه که ما را به این سو وان سو میکشند آنها را دنبال کنیم ، هیچکدام را باور نداربم آسمان و زمین و طبیعت تیز سر نا مهربانی را بر داشته اند. البته. معلوم نیست که در آن بالاها چه خبر آست وچند صد جنازه معلق میان زمین . در هوا میچرخند و چه خاکی میخواهند بر سر خودشان وزمین ما بربزند. زمین در حال مرگ آست ،دیگر چیزی بنام درک أزادی در افکار نمیچر ند همه بفکر جمع آوری هستند به کجا میخواهند آنها. را ببرند ؟ درمیان راه همهرا از دست خواهند. داد ،همه مانند بک سنگ غلطانند که در حال غلت خوردن در مسیر بادند هر روزهم. سنگین تر میشوند وهر روز هم از آزادی ما میکاهند ،هر روز نفس های ما تنگتر میشود. وفشار بیشتری بر گردن خود احساس میکنیم ،سپس بیچاره وار مانند یک سنگ غلطان خود را رها میسازیم در مسیر سیل ها و آبها واتش ها ،. وخود در هستی ،جان میدهیم ،آن مرد را تنها تربن مرد جهان لقب داده بودند. هیچ شر وشوری نداشت هیچ. سر وصدایی بر پا نکرد. در آن زمان که آن هنر پبشه خوش قد و بالا. بر کرسی ریاست جمهوری امریکا نشست همه با خود گفتند ای داده وبیداد قحطی رجال است. نمیدانستیم روزی. بک بچه نوکر. جای اورا میگیرد ادعای مسیحیت وخدآیی میکند. آنهم روی قدرت مشتی پیر و پاتا ل که نمیدانند هوسهایشان را چگونه مهار کنند .بچه نوکر هارا میگیرند بزرگ میکنند وانها را به میان مردم میفرستند دیکر خبری از یک سیاستمدار تحصیل کرده نیست ، بقیه بماند. بمن مر بوط نمیشود. من وزمین. سالهای آخر عمر خود را میگذرانیم وبا هم. خواهیم رفت. من فرزند زمینم. ،بهر روی روان آن. تنها تربن مرد روزگار هم یاد ،دیگر نه میلی داریم با اهریمن بجنگیم ونه تمایلی بر ای پهلوان ساختن همه جوهر گوهر انسانی خود را از دست داده اند . وهر پهلوانی حق دارد که. به زندگی خود پایان دهد ،پایانثریا ایرانمش31/08/2022 میلادی -
سایه بخاک رفت
ثریا ایرانمنش . « لب پر چین » . اسپانیا
فرق است بین زیستن /. یا عاشقانه مردن ……
سایه با همه جنجالها مخالفانش وموافقانش سر انجام بخاک رفت یک هفته طول کشید تا جنازه او از کلن به تهران وسپس برشت برود ، بهر روی رفقا سنگ تمام را برایش گذاشتند .
این خانواده اهل رشت وتفرش همه شاعر بودند تنها یک زن میان آنها شهوت پول داشت آنهم دختر مجد الدین گیلانی میر فخرایی بود ملقب به گلچین گیلانی که شاعر بو د با بزرگان حشر ونشر.د آشت شغل او ظاهرا دکتری بود که در سفارت ایران در انگلستان میزیست دخترش نیز نیز در خدمت پلیس انگلستان بود .
من خیلی جوان بودم که با اشعار گلچین گیلانی بخصوص آن اشعار. « پشت شیشه » ا ویار مرا تذاعی میکرد آشنا شدم و هیچگاه گمان نمیبردم روزی در کمر کش خیابانی در شهر کمبریج با دختر او آشنا شوم که تنهایک تکه سنگ بود وخبرجین
به هر روی این خانواده اهل رشت باخیلی از ما خودی ها حشر ونشر داشتند شاعری. یکی از. شغلهای آنها ویا سر گرمی آنها بود. بقیه اش دیگر بما مربوط نیست
خانوت ه بزرگی بودند بیشترشان در کار تجارت وسیا ست خوب ….شعر وشاعری
روزی که ( ألما) همسر. شاعر سخت به تنگ آمده بود و دوستان جدیدی اطراف همسرش میدید و راه رفته اورا برگشتی نا موزون میدانست. روزیکه شاعر نهج البلاغه را با کتاب مارکس وعقاید استالینی گره زد وبه مولایش علی پیوست ، آن روز اورا ترک کفت. برای همیشه به المان رفت .
وان ترانه ازهم گریختیم را که نادر گلچین خواند به همین مناسبت بود ،
مقایسه هوشنگ ابتهاج با محد عاصمی کاری است بسیار مشگل است هردو از دوستان قدیمی. ویار غار هم بودند محمد عاصمی هم شاعر بود ترانه سرا بود مجله ای را با خون دل هر سه ماه به دست چاپ میداد معلمی میکرد اما خودش را نفروخت سختی ها کشید مدرسه اش را بست .
کتابخانه اش را فروخت در خانه برادر زنش در یک اطاق سکونت کرد و به هنگام مرگ تنها شش یا هفت نفر بیشتر اورا بدرقه نکردند حتی پولی برای. خرید خانه ابدی نداشت . مجبور شدند. اورا کنار نوه دو ساله اش دفن کنند او نه توانست ونه خواست که خودرا در معرض اشتهار قرار دهد تا تابوت او را چند خز ب الهی بدرقه کنند ،حال میتوان نوشت که ؛ فرق است بین گلها. / فرق است بین انسان . فرق است بین مردن یا عاشقانه زیستن.
وپایان نیمه شب دوشنب بیست ونهم آگوست. دوهزارو بیست دو میلا دی .
-
شوی رفته
ثریا ایرانمش «لب پر چین » اسپانیا
(دلنوشته روز جمعه ) )
بسکه فریا دکشیدم وبسکه گفتم. همه انرژی خودم از دستم رفت. تا به او کمی دل داری بدهم. زنانی که افسار زندگیشان به دست شو هر وبعد به دست بچه هایشان می افتد بسرعت احساس ناتوانی ضعف میکنند ومیشوند یک تکه جل یک دستمال برای مصرف داخلی ودر کنج خانه. تنها. أشپزی انهارا سر گرم میکند ودر کنارش. اشک ریزی برای همسر مرحوم وازدست رفته ،
گمان نکنم در دنیا هیچ زنی باندازه من. پس از فوت شوهرش خوشحال شود وتازه بفهمد زنذگی وهوای تازه چیست نه اشتباه نکنید به دنبال هوسها نمیرفتم اما میدانستم که هوای تازه. بدون بوی گند تریاک ومشروب وسبگار. چرک عرق بدن دیگران چه نعمتی است اما خیلی ها حتی به بوی شاش همسرشا ن نیز عادت داشتند
خیلی ها در ظاهر. خود را عاشق وشیفته شوهر نشان میدادند اما برادر کوچک را به کار میگرفتند. هم در تختخواب هم در روی زمین. واو مانند یک سگ دست اموز کنار پای چلاقشان. میخوابید و همه ارزوهای خفته شان را بیدار میکرد ،بگذریم
حال باشدت او اشک میربخت که من بدون او. چکار کنم من خیلی به او وابسته بودم. ،البته. او بازاری بود شرکت بزرگی داشت عرق میخورد مترس داشت خانم بازی میکرد محرم ها هم دسته سینه زنی. راه میانداخت به هر روی توانسته بود از. پادوی به اربابی برسد وچند خانه در خارج وذاخل داشته باشد برای فرزندانش نیز خانه خریده بود متاسفانه. همسر من برای دیگران بذر پخش میکرد چیز دیگر را حواله من .
من تنها بودم با چهار بچه کوچک بدون دیناری پول اما او با دامادش دو دخترش وکلی ثروت حال داشت مویه میکرد
بهر روی. بدون رو دربایستی با وگفتم که سینه من لبریز از نفرت همسرم ومترسش که همسر برادرش بود وبقیه. اما تو روی یک کوه دارایی نشسته ای وان مرد خوب میدانست که تو تا چه حد لایق داشتن هستی. فعلا زیر دست دختر بزرگش. وبا دستور او. حرکت میکند.
.امروز صبح دیدم همه انرژیم را صرف نصیحت به او کرده ام وخودم. دیکر نای برخاستن نداشتم ،
کم کم تعطیلا تمام میشوند ومردم به زندگی معمولی خود بر میگردند
آن کسانی که ما نمیشناسیم نقشه. دنیا را روی.د ست گرفته اند از بالا. بعضی جاها را زیر سیل فرو میبرند. طوفان ایجاد میکنند. رعد وبرق میفرستند بعضی جاها باید باید خشک بماند به هر روی برای. داشتن یک دنیای جدید باید راه را هموار کرد برای رباطها. باید بعضی سر زمینها زیر آب بروند بعضی ها محکم وخشک بمانند و،،،،،،
همه تاریخ گذشته ما مجسمه ها یی از دوران باستان. طلاهاها و نقش ها وپیکر شاهان در زیر زمین بانک مرکزی انگلیس دز کنار تابلوی های دزدیده شده از سر تا سر جهان محفوظ آست انهارا برای دنیای آینده نگاه داسته اند تا. دکور کننذ ،همبن ،
ما هم در بلوای نان خودکامان نان خود را که عبارت آست یک تکه نان باد کرده تو خالی کمی اب قهوه ای. میخوریم وهر ساعت شیر آب را باز میکنیم که ببینم آب داریم وبا برق چه موقع قطع خواهد شد ،
مسکینی وغریبی از حد گذشت ما را . بقیه اش دیگر بماند. تا حضورمان را به فرشته نیستی اعلام کنیم ،
پایان
ثریا
25/08/2022 میلادی
-
بی خردان
ثریا ایرانمنش ،« لب پرچین » اسپانیا
ای مگس ، عرصه سیمرغ نه جولانگه توست. /عرض خود میبری. وزحمت ما میداری ،
تو به تقصیر خود افتادی از این در محروم /. از که مینالی و فریاد چرا میداری
هرگاه. که گفته ها ی آن. مرد هزار چهره فرخ. نگهدار « حال چه چیزی را نگاه داشته ». شاید ته مانده حزبش را ویا یک پایه شکسته. رژیم را بهر روی پای ثابت. بی بی سکینه آست هر اجری از. أسمان بیفتد ایشان. به رنگ همان اجر لباس میپوشند وسخن دان وسخن ران گزارشگر میشوند . در اینجا من بیاد « بانو ». می آفتم که اسم فرخ ازدهانش نمی افتاد به همراه آن شاعر که نا بخردانه به ملتی دروغ گفت وبا ننگ از دنیا رفت در حالیکه میتوانست. بهترین ها باشد ،
به هر روی. به هنگام آفتاب و نور روشن. آن میتوان همه چیز ر ا دید و بهتر دید میتوان نگاه خود را به دور دستها انداخت که همان نزدیکی ها هستند
میتوان از افتادن درون چاله های متعفن. دوری جست وپرهیز کرد متاسفانه عده ای همیشه در تا ریکی وزیر نور شمع. به زندگی موریانه ای خود. ادامه میدهند. وبه هنگام. فرود باران یا برف ناگهان سر از سوراخ بیرون آورده چهچه زنان . به تفسیر تقصیر و انتقاد اعتراف واز جمله همبن مزخرفات میپردازند ، آنها در زیر نور خیر کننده أفتاب گم میشوند. افکارشان خشک میشود تازگی ندارند باید با نمی. شعور هوا ی تازه وکمی نور آفتاب انهارا بیدار کرد ،
ومن در این حیرتم که این. هجوم بی آمان خود فرو شان و بازیگران روی صحنه در مسیر کدام آفتاب راه خواهند رفت. واگر تنها شمعی که در دست دارند وراهی تیمه تاریک برای آنها روشن میکند تمام شود. درتاریکی شب. به چه نوری راه خودرا خواهند یافت این گمشد،گآن ،
ما با کمک همین فرزندان از نور خورشید. به چاه تاریکی افتادیم وبه فردایی رفتیم که هیچگاه نور را نمیشناسد. وغیر شمع نذری ونور کم سوی آن چیزی رانه دیده ونه میداند که حورشید از کدام سو طلع به کدام سو غروب میمند ،
ما از آنی که داشتیم میشدیم ومیل به ساختن آن داشتیم. به انی افتادیم که ابدا انرا نمیشناختیم
اندیشه هایمان در مغزمان یخ بست همه از آفتاب درخشان جدا شده خود را فدای بک تاریکی مبهم وناشتاس ودر پایان خطرناک کردیم ،
ما خرد را که تازه معنای انرا شناخته بودیم با بی خردی عوض کردیم. وحال راحت تریم باز روی زمین چهار زانو. مینشینیم با شلوار راه راه پیژامه مشتی بر پیاز خام مبکوبیم ویک لقمه کنده از غذای نذری. بر داشته به درون شکم خود میفرستیم وروضه خوان در بالای منبر. برایمان ذکر میخواند و خروس سحری روشنفکر در منبری دیگر برایمان . افسانه حسین کرد شبیتری را. با أب تا ب تعریف میکند ،
ما مرده ایم ورو به دیوار بیکسی ایستاده ایم در تاریکی شب دیواری که هیچ نوری از آن عبور نمیکند. غیر برق نا پیدای بک اسلحه و،،،،فردایمان نیز هنوز ابری وبی أفتابی است با کمک بارفروشان عقل بی منطق وبی حیثیت
حافظ از پادشاهان پایه به خدمت طلبند / سعی نا برده چه امید عطا داری ؟!
پایان ،
ثریا ایرانمنش ، 25/08/2022 میلادی
-
کوی بیکسان
ثریا ایرانمنش « لب پر چین » اسپانیا .
در کوی نیکنامی ما را گذر ندادند / گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی / کاین کیمیای هستی قارن کند گدا را
ایکاش حد اقل این صفحه کمی با من راه میامد. ومیگذاشت انچهرا که میل دارم بنویسم وبرایم ترجمه نکند وانچه را کهخودش
میل. دارد بنویسد ومن صد بار باید صفحهرا از بالا تا پایین بخوانم که مثلا مثلث استثنا نشده باشد .
لپ تاپ که هر حروف را دوبار میزند. برایش مهم نیست. هنگامیکه بر میگردی تا آن را تصحیح کنی. خطوط پاک میشوند
دیگر فکر نمیکنم از اپل. چیزی بهتر باشد. هرچه باشد این خط فارسی است که دارد جا خالی میکند ، به همان،گونه که شرکت بزرگ امازون کتابهایفارسی زبان را نمیفروشد واحیرا هم اگر چیزی سفارش. دهی پس از چند روز پیام میدهد که آمدم نبودی رفت،،،،،،
امروز. زندگی ما بسته به این. بازی تازه داشتم. یک برنامه آشپزی را دریکی از دهات ایران. تماشا میکردم. خانم بزرگ پنیر درست میکردندند اما همه حواس من به آن أشپزخانه مدرن أخرین فریاد مد بود مجهز به تمام وسایل ضروری. گنجه های زیبا. وکاشی های مدرن اهه ،،توی این دهات ر. فسنجان ؟!؟!
رومیزی های پته گلدوزی دست دوز بی اعتنا روی میز اشپز خانه افتاده بود وحاجیه خانم با یک چارقد چادر شب نما با پیراهن گشاد مشغول پنیر دزست کردن بودند سن مبارک هم بالای شصت سال بود
مشت محکمی زدم بر دهان خودم. ، که ای بیچاره قفس را شکستی برای آزادی حال این آزادی تنها درون همین چهار دیواری ا متروک تو صدا دا ر د بیرون باید دهانت ر ا ببند. ی،
روزهای متنادی در انتظار شیشه بر هستم تا آن درب لعنتی. را. درست کند
نگاهی به اشپزخانه نکبت. توریستی خود آنداختم ،
خوب دیگر برای همه چیز دیر است. ماهها حقوق من در بانک دست نخورده میماند چون نه چیزی لازم دا م ونه میلی به خرید ویا خیابان گردی ،
بعضی روزها فراموش میکنم غذا بخورم. چند عدد قهوه. وسپس کتابی شعری و گفتار های بیهوده روی. صفحات مجازی راست ودروغ امروز همه صاصاحب یک کانال شده اند برای منهم. پیام می اید که زود باش کانالی را باز کن ،خوب در کانال چکار کنم. حالم از آشپزی شیرینی پزی بهم میخورد استوری درست کن با. پیکر نیمه عریان. ……….و
نه ، بیاد عمو افتادم. دراشعارش میخواند. و ،،،،،،،ای آزادی ، ای تهمتن، آزادی داشت دوستان خوبی داشت . هر سه ماه سفربه دور دنیارا داشت. گاهی با هوا پیما گاهی با اتومبیل تمام اروپارا زیر پا گذاشته بود با ادم گنده ها به مسکو رفته بود که خاطراتش را نوشت ومن انرا دارم. آزادی یعنی چی ؟! اروپا را داشت. ایران را هم داشت خانه اش با همسرش در مونیخ بسیار زیبا وشیک بود خانه دیگرش در تهران دو فرزند او در سوییس در بهترین مدارس درس میخواندند حال با سایر دوستان چپول خود وچند. چپول دیگر به دنبال آزادی بود.
یکی از کتابهایش مر بوط بو د به یک رییس جمهور خیالی امریکا
خوب آن روزها روابط با آن با دنیای آزاد حسنه بود. و،،،،، بقیه بماند حال من آزادم از هفت دنیا آزادم اما ماههاست که حتی میل ندارم تا مغازه پایین خانه ام بروم. ،کدام آزادی بشر هیچ،گاه آزاد نیست با بتدناف به دنیا آمده واین بند تا ابد دور گردن اوست. حق خرف. نداری حق نوشتن حقایق گذشته را وجنایتهایی که روی داده ندا ری. تنها باید از درد خودت بنویسی. نه بیشتر ودرون حمام فریاد بکشی ،،،،طاقت بیار عزیزم طاقت بیار ، تا کی ؟!!!!
پایان
ثریا ،23/08/2022 میلادی
-
غم وباز هم غم
ثریا ایرانمنش « لب پرچین ». اسپانیا !
همه جا وهمه چیز در یک خاکستر غمگینی. در یک فرو رفتگی غرق شده است چیزی برای شادمانی. نیست آوایی امید بخش از هیچ کجا بر نمیخیزد
صبح را با گریه شروع کردم پرسیدم چرا ؟ چرا؟. وچرا تمامش نمیکنی ؟ این بازی کثیف ولعنتی برای چیست ؟
کی هستی ؟ کجایی ؟ نامت چیست ؟ هر پدیده ای که هستی. من بتو التماس نخواهم کرد تا امروز حتی در بدترین شرایط غرورم را نگاه دشته ام واین تنها چیزی است که برایم باقیمانده وشاید همین غرور بود که نگذاشت من باقافله زمان همراه شوم. وبه رنگ پرندگان رنگارنگ روی شاخ های هر باغی بنشینم واوازی دلکش سر دهم تا. دانه ای جلویم بریزند ،
اما مرگ. زمانی فرا میرسد که تو در انتظارش نیستی ، زمانی که دیگر گمان میکنی. رسته ای ،جسته ای ، او خودش زمان را انتخاب میکند. به همانگونه که تو نتوانستی با همه. قدرت با سر نوشت پیروز شوی. او ترا بر زمین کوبید سپس پای خودرا بر پشت توکذاست و گفت ! حال غرورت را سر بکش ،
به عکس یک ویلونیست قدیمی نگاه میکردم او هم دروغگو بود. آن موسیقی دانی که مرا به قعر دره ها پرتا ب کرد اوهم دروغگو بود. شاعران همه دروغگویانی بیش نیستند ونویسندگان همه قصه ها وافسانه هایشان دروغ است ، شاید بتوان نقاشی را بافت. با مجسمه سازی که داغ دل را بر صفحه بوم میگذارد ویا
ا در یک قالب گلی انرا شکل میدهد تنها میتوان به آنها. گفت. که کمی حقیقت در وجودشان نهفته است امروز شلاق حاکم است ، و اطاق ای سرد ونمور زندان اگر کسی نباشی ویا چیزی نداشته باشی ویا حد اقل کسی درکنارت نباشد که قدرتمند باشد
بارها این موضوع را امتحان کرده آنم از پزشک معالج تا خیاط تا کفاش تا ساعت سازی که بند ساعتی را دزدید وبجایش چیز دیگری گذاشت ،فریاد من بجایی نرسید
از دوستانی که گرد. شیرینی وگرمی وجودم بودند وحال بشقاب ته کشیده آنها نیز پر کشیدند. از پزشکی که بافریاد ازمن میپرسید که چند وقت است بدینگونه ای ،
اه چرا فریاد میکشی پیر مرد چه چیزی را میخواهی ثابت کنی. که جان من در میان دستهای توست ، نه من انرا بر میدارم وبه میان. تختخواب خود میبرم. ،
امروز دیگر نمیدانم از چه کسی نام ببرم واورا فریاد کنم. نه نامش خدای هست نه ایزد نه یزدان ونه پروردگار اصلا نامی ندارد یک روح شوم بنام یر نوشت بر. همه جهان هستی سایه انداخته. آنکه زر و زور دارد. قدرت دارد. سر نوشت با او هم خوابه میشود وانکه. هیچ ندارد زیر پاهای آلوده آن روی منحوس له میشود ،
نه ! التماس نمیکنم. سالهاست که جیزی بنام دعا را نیز فراموش وگم کرده ام. تنها صدقه میدهم آنهم أهسته. بی هیچ سر وصدایی ،
اما یک چیز را میدانم. سر نوشت مانند مردی وحشتناک وشهوت ران است با هرکس میل دارد میخوابد واورا بر بالای رف مینشاند واگر کسی را دوست نداشت مانند یک لیمو انرا فشار میدهد. آنقدر تا له شوی سپس تفاله انرا بیرون میاندازد
سر نوشت مردی است که. زیبا رویان وسرمایه داران را انتخاب میکند وبا آنها به بستر میرود . بیچارگان واز پا افتادگان دست به دامن بک روح نامریی میشوند که نمیدانند کجاست واز خود میپرسند چرا ؟!
چرا؟؟! سئوالی است بیجواب. .
حال سالهاست من وسر نوشت رو به روی هم ایستاده ایم. زور هردو. یکسان آست. اما امروز. دیدم که قوایم رو به تحلیل رفته وسرنوشت پیروز است بسیار خوب ، من حاضرم ،،،،،اما تنها صدای گریه آلودم در فضای اطاق خالیم پیچید ،کسی نبودو نه هیچکس نبود .
از همه پوششها که درون گنجه ام. صف کشیده اند تنها یک پیراهن بلند بر تن دارم آرایشی ندارم در انتظارم ،
چشم به راهم. میدانم چشم به راه چه کسی ،اما،،،،،
.اوف بر تو سر نوشت ،اوف برتو ،
پایان
ثریا ، اسپانیا . 21/08/2022 میلادی
-
علی کریمی
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » ،اسپانیاعلی کریمی انسان دوست داشتنی قهرمان فوتبال سر زمینم من این چند خط نا قابل را بتو هدیه مبکنم ودرتمامی اوقاتی که. تو زیر فشار بودی. حمایتت کردم من چندان به فوتبال واصولا ورزش های دسته جمعی ارادتی ندارم اما انسانیت. ،کمکهای انسانی تو بزرگواری بخشندگی تو با همه جوانی وصورت پاکیزه و تمیز تو کهخبر از یک قلب صاف أیینه وار میداد مرا وا داشت تر ا دنبال کنم .مبگویند از کشور خارج شدی ،خدا کند که. اینطور باشد. تو در لانه مارها زالوها وافعی ها میل داشتی باغی بسازی. که زمیننداشت ونه پی ونه آب ونه آبادی و جغد ها روی دیوار به تماشای تو نشسته بودندهر کجا هستی یزدان پاک. همواره نگاهدار تو باشدو.این بچه نوکر ها این حرام زادگان که از کودکی راه مدرسه ودبستانرا نمیدانستند بهترین کاربرایشان همان فیضیه بود . هم مکیف میشدند هم کیف میدادند وهمراه آن وروش آدمکشی ،دزدی وکلاشی ، قتل غارت را بنحو احسن فر ا میکرفتند ،امروز من هنگامی که به آن سر زمین. مینگرم بجای کلاه افسران جان بر کف مشتی قارچ یا لگن بچه که ردیف هم نشسته اند همه هم خود را صاحب علوم میدانند ،خوب شد که رفنی. هر کجاهستی زندگیت پر بار و خوش باش بیهوده برای ان سر زمین ومردمش دل نسوزان. لقمه را از دست تو میگیرند سپس انگشتانت راگاز کرفته ترا زخمی میکنند من تجربههای زیادی. از انمردم مثلا خوب وپاکیزه ومطهر و مومن پرهیز کار دارم درقفا تریاک. میکشند عرق میخورند تجاوز میکنند وتجارت میکنند وتسبیح. ریا را به دست مبگیرندکه تر ومرا فریب دهند درسینه پر کینه آنها اثری از مهر ومهربانی نیست اثری از بک دل وبا قلب ویا هرچه را که میل داری نامش را بگذاری نیست ،اکثرا گفته ها ونوشته های من تلخ وناگوارند چرا که هنوز مارها وجانوران درون شکم من زندهاند. وزهر خودر بر دل من میپاشند. اما امثال تو در سینه ودل من ومغز وشعور من جای دارید ،امید زندگی خوب وپر بار ی را برایت آرزو دارم. بچه ها فوتبالیست برایت آواز خواندند ودر پشت پیراهنهای ورزشی قرمز رنگ خود نوشتند. ، آقام ،علی کریمی ،. آفرین برتو که جای همه علی های قلابی را گرفتی ،پاینده باشی .باتقدیم بهترین وشایسته ترین آرزوها برای تو که جوانمرد سر زمین بنام ایران هستی ،پایان ، ثریا ، اسپانیا ، 20/08/2022 میلادی من تنه همین تاریخ را میشناسم -
خودمان میرویم
ثریا ایرانمنش «لب پرچین » اسپانیا
تلویزیون را که باز میکنی تنها آب واتش وخون از میان آن جاری است. وردیف جنازه هایی که باید بسوی گورستان بروند
سیل ، طوفان ،اخیرا یک قطار مسافربری در حال حرکت اتش گرفت نشانه گیرها خوب و درست از بالا تیر را به هدف میزنند قطار مانند یک شعله سوزان درحال حرکت است ومردم فریاد میکشند والنسیا هنوز میسوزد ایتالیا ناگهان گویی زمان. قوم گومورا دوباره تکرار شد زیرورو شد وانگلستان. زیر آب و مهم نیست نخست وزیر فلان سر زمین در میان دوستان مشغول پارتی باز ی است
هیچگاه با اینهمه شقاوت مردم را به کشتن نداده بودند حال جنگها خرج دارد. باندازه کافی اوکراین برایشان جمع آوری میکند تا. بقیه جهانرابه نابودی بکشند ،
از بالا با تیرنازک باندازه یک میل بافتنی بسوی ه
هدف میخورد وتمام جنگلها آتش میگیرند تنها مانده هواپیماهای درحال پرواز انرا هم به عهده خانه شاگرد قدیمی خود جمهوری اسلامیون وطالبان واگذار کرده اند ،
خوب ، جمعیت کم میشود دنیا میماند وشما رباطها اما،،،،، روزی همان رباطها خود شما را تکه تکه خواهند کرد ،
دیگر از چس ناله ها کذشته از غم های درونی دیگر چیزی نماندهمه سنگ شده اند. حال باید درانتظار نوبت بنشینیم ،
روز گذشته نوه کوچک من به همراه یک کیک که مادرش پخته بود با یک اسباب بازی که در دست داشت به دیدنم آمد بین خواب وبیداری. انهارا پذیرا شدم. آن شئ کوچک. روی یک تکه پلاستیک رنگ شده نوشته بود مامایی واز آن طرف که حروف را میخواندید میشد گریت ، بزرگ آن را خود او ساخته بود ساعتهای در اطاقرا بسته بود . واز روی کامپیوتر الهام کرفته بود درست یک قایق سیاه بود که این لغاترا حمل میکرد محو تماشای آن بودم که ناگهان گویی یک طوفان بلند شد وانچنان درب اطاق را بهم کوفت که همه شیشه ها خورد شده بر زمین ر یختند. تنها شکر گذار بودم که به سر وروی ا و وپدرش صدمه ای نخورد حال درب اطاق باشیشه ها ی شکسته به بمن دهن کجی میکند آن روح منحوس همه جا هست نمیتوانم با او کاری بکنم تنها در این فکرم وشکر گزار که شکستن پنجره به آن بچه که تنها چند قدم فاصله داشت ، صدمه ای وارد نکرد
پسرم شیشه ها را جمع کرد. وبرد. روی صندلی افتادم. و گفتم .
ثریا خانم تولدت مبارک ،
حال شمعی روشن کردم امیدوارم خاموش نشود وان انرژی منفی را از میان بردارد نگاهی بهقطار. سوزان در حال حرکت می اندازم فریاد کودکی را میشنوم ومردم که نمیدانند چگونه فرار کنند ،
آفرین کارتان درست است اما بگذارید ما خودمان با نیروی تمام شده خود برویم دردهای زیادی جان مارا فرا کرفته که بهزودی همهراخواهد کشت وکشتزار ما مال شما اتقدر بخورید تا جان از درونتان بیرون اید شما که خون نوزادان را مینوشید تا عمری جاودان داشته باشید واز گوشت. وپوستدیکران پیکر کثیفتان را ترمیم میکنید ودر های اطاق خودرا چند لا وبسته میگذارید. چه لذتی از این زندگی ننگین خود میبرید. همه مانند رباط. مانند ؟! بماند
اه چقدر دلم برای دشتها نیمه سوخته میسوزد گویی سینه مرا به آتش کشیده اند جویبارهارخشک . اسمان تهی از هر نقشی تنهاخورشیدی سوزان پیکرهارا کباب میکند وسلولهای. پنهانی زیر زمین در انتظار کسانی است که گفته اند. نان چه مزه ای. دآرد،
پایان
ثریا ایرانمنش 19/08/2022😝 میلادی
-
خواب شیرین
چاره ای کو بهتر از دیوانگی / بگسلد صد لنگر از دیوانگیای بسا کافر شده از عقل وهوش / هیچ دیدی کافری از دیوانگیرنج فربه شد برو دیوانه باش / رنج گردد لاغر از دیوانگی،،،،،تمام روز خواب بودم خوابی که فکر نمیکردم بیداری داشته باشد ، روز گذشته. مانند بک مومیایی روی صندلی نشستم چشمانم به درستی جایی را نمی دید . قطعه کیکی را قورت دادم . مقداری پارچه لباس وغیره روی دامنم ریخت. به به به به چقدر قشنگ ند اما میل دارم بخوابم ،خودم را به اطاق خواب رساندم. حتی قدرت نداشتم لباس از تنم بیرون کنم. دخترک کمکم. کرد. نمیدانم خواب.ر فتم ویا بیهوش شدم.امروز صبح هم خواب آلوده نمیدانم چی خوردم دوباره به. تختخوابم رفتم ونا ساعت یک ونیم خوابیدم. تابلت روشن بود ایرج مصداقی خرف میزد یکی را میشنیدم بقیه را بخواب میرفتم ،تنها یک چیز را فهمیدم همیشه میل داشتم آن شاعر بزرگ توده که نهج البلرغه وقران را به کتاب سرمایه وما ر کس گره زد. آن اشعار زیبای از هم گریختیم را برای کی ودر چه زمانی سروده بود. .فهمیدم الما همسرش به تنگ امد ه از اینهمه غوغای بی. محتوی وفرار را بر قرار ترجیح داده یعنی بچه ها را برداشته وبه المان گریخته است والما و هوشنگ خان بسیار بهم علاقه داشتند. اما افکار درهم بر هم شلوغ ومثلث ایمان وبی ایمانی را بهم کره زدن وبرای خوش آمد گویی ارباب رعیت مورد لطف قرار گرفتن برای النا صقیل بود ،این را بین خواب وبیداری از ایرج. مصداقی که برنامه هایش را هرهفته گوش میدهم ، شنیدم ،بلند شنیدم از کیک خبری نبود چون خامه داشت انرا برده بودند تا من نخورم. از ناهار وغذا ونان هم خبری نبودروی دیوار یخچال دو تخم مرغ خدا میداند چند وقت آنجا خوابیده بودبر داشتم انرا پختم به دنبال نان میگشتم. ته سبد دو تکه مانده وخشک شده انرا ضمیمه کردم وخوردم وبا خود گفتم که این هنوز اول عشق است. اضطراب مکن. هنوز تا قحطی. مانده. شاید تا آن زمان تو نبودی هرگاه چیزی در درونم مرا آزار میدهد میخوابم فوت مادرم چهل وهشت ساعت خوابیدم همسرم مرا به گرانادا برد یکسر در هتل خوابیدم تا روز بعدحال نمیدانم چه جیزی در درونم مرا آزار میدهد. وچرا اینهمه میخوابم روی تختخوابم چیزهای زیبایی بودند کادوی تولد. بیشتر از بیست وچهار شال گردن دارم !؟ باز هم شال.خواب، نماد فراموشی هاست خواب آلوده شاید روزی بر بال فرشته ای شدم ورفتم ، هنوز. درست بیدار نیستم هنوز خسته ام ، خسته از هرچه که بود وهست وخواهد آمد ،انگار وارد بک دنیای بیگانه شدم ،عجیب است ،نگذاشتم عکسی از من بگیرند اگر هم آهسته گرفتند. برایم فرستادند انرا پاک کردم .میل ندارم خودم را ببینم از خودم نیز بیزارم ،حال در خبرها خواندم که شهربانو خیال دارد به تماشای ویرانه های شهر برگرد. به تماشای انچه را که ویران ساخت ،و،،. اوف نباید حرفی زد ،خوب برگردد روی خاکستر مردگان تاجگذاری کند ونوه اش را به جانشینی بر گزیدن نوه ای که ایرانی نیست وزبان فارسی را نمیداند ،خوب مگر خمینی زبان بلد بود. مهم نیست لحظه ای چادر هارا دور بیاند ازیم ولنگ وپاچه را به هوا بفرستیم تا خوب باد بخورند مهم نیست که در نمکزار زندگی میکنیم ،بمن چه مربوط است ،پایان18/052022. -
هم آورد شیطان
ثریا ایرانمنش « لب پرچین» اسپانیا !
روزی بود روزگاری بود . سر زمینی بود مردمی بی درد وراحت طلب در آن میزیستند منهم در میان آنها میلولیدم. همه به بیدرد بودنم رشک میبردند ، اما درون من لبریز از. زخم بود انهارا پنهان میداشتم .
أن سر زمین به دست شیطان ویران شد. خدآیی که در سینه داشتیم وپنهانی وپیدا اورا فریاد میکشیدیم ناگهان گم شدویک روز چشم باز کردم خودرا در میان جهنم یافتم ،نه در برزخ
راستی دلم برای آن سه جلد کتاب. دانته الگری بهشت ، برزخ ودوزخ. تنگ شده نمیدانم آن حریف کتابهایم را کجا داده امروز در کدام رف چیده شده اند
در آن زمان باان همه درد که در درونم فریاد میکشید اما استوار بودم وخودرا سلامت وسر زنده میدیدم زخمهایمرا پنهان میداشتم تا دیگران نبینند و از دلسوزی هایشان بیزار بودم ،
کمتر میگذاشتم که دیگری یکی از زخمها بگذارند همیشه فاصله هارا . حفظ میکردم .
امروز دیگر. در این بر زخ نمیتوان چیزی را پنهان کرد همه درد. دارند. همه فریاد میکشند اما مشتی پیر مرد وپیر زن کور و پوشک پوش بر صندلی های ریاست تکیه داده و جهان را در دست گرفته اند باسمعک وعینک بوی ادرشان بر جهان حاکمند .
امروز از ته دل فریاد کشیدم ، علت آن زخم دیگری است که عیان است اطرافیانم بی دردند آنها از درد من زیر نقابی که بر چهره زده ام بیخبرند آنها نمیدانند از داشتن زخم تا داشتن درد چه راهی است وچگونه باید. این راه را تیز پنهان نگاه داشت ،
امروز احساس کردم در میان برزخ ایستاده ام بین بهشت وجهنم دریچه کوچک وپنهانی شعورم باز شد ودیدم که چقدر تنهایم ، وان نوری که ازپنجره کوچک. بر. پی زخمهایم میتابد انهارا خون آلوده ساخته وحقیقت ناگهان سر برداشت ، ،تا کی میتوانی انهارا پنهان کنی. وتنها به اندیشیدن روی آوری خودرا فریب دهی در برزخ. از جهنم بدتر آست نه میسووزی که خاکستر شوی ونه در جویباری خنک میتوانی خودرا به دست آب روان دهی ،
جهان کم کم به بک بیابان سوزان تبدیل خواهدشد. چون هر گروهی از راهی که خود ساخته اند. برای جهان حماسه سرایی میکنند آنها راهی پر خطر در پیش گرفته اند راهی که نه به یک چشمه جوشان آب شیرین که ازدل کوه میجوشد ،نمیرسد. به بک بیابان خشک وبی آب علف ختم میشود واین راهها. هیچگاه پایانی ندآرد .
حال در پشت سرت. سر زمینی بزرگ دارد به یک تپه مبدل میشود ودر جلوی چشمانت. آتش. شهر را با ترتیبی که از بالا داده شده ه میسوزاند وشعله ها هر دقیقه بتو نزدیکتر میشونداه عزیزم ، امروز زاد روز پر شکوه توست. به این جهان ویرانه افتخار دادی که پای به حیات کذاری میل داری چگونه انرا بر گذار کنی ،
سطلی از آب یخ با مقداری تفاله چای به همراه. مدفوعی که نامش کیک است چیزی از مدفوع پرندگان وحیوانات ساخته وتزیین شده است ، همین .
امروز در کنارم عده ای دهل میزنند وفردا باز سکوت در کنار خیال پردازی ها ،.
پایان
ثریا ایرانمنش 17/08/2022 میلادی برابر با ۲۶/۵/۱۴٫۱ ویا ۲۵۸۱ دیروز
-
تولد .
ثریا ایرانمنش « لب پرچین » ، اسپانیا .
چهل سال رنج و …..
نه حافظ عزیز ،بالای هفتاد سال رنج وغصه کشیدیم تقدیر ما . نه به دست می دوساله بود ونه می صد ساله ونه تریاق ، تدبیر ما به دست بستنی هایی بود که درونش سرب و آهن بکار رفته بود ودر فروش،گآههای زنجیره ای ألمانی بفروش میرسد
تقدیر ما. در میان شعله های آتشی بود که به دست عجوج ومجوج ها. شعله میکشند تا پولهایشان. را صرف خرید زمینههای اروپا وامریکا بکنند
تقدیر ما به دست ملای بیسوادی بود که مردم را گرسنه نگاه میدارد. وسهم آنها.ر ا به بیت رهبری بعنوان نذری میدهد به آدمکشان دوره گرد.
تقدیر ما از چهل. به هفتاد رسید انر هم رد کرد ومارا ،،،،،
در میدان بیکسی تنها گذاشت
تنها هوس یک أبجوی خنک دارم. با چند دانه پسته. وطنی و یک سیگار وبیاد بیاورم که چگونه دو دست نامریی مرا. بلند کردند وبه اینسو در این کنج پنهانم ساختند شاید هنوز بمن احتیاج باشد. شاید هنوز ماموریتم روی زمین تمام نشده است
حال. پس فردا من ونوه بیست وپنجساله ام. باهم. در بک ساعت به سلامتی هم گیلانی مینوشیم واز دور بوسه بر رخ مهتاب میزنیم وسپاسکذاریم که با همه رنجها وسختیها ودردهایم وبیماری هایم هنوز قد راست میکنم وهنوز راه میروم وهنوز. افکارم بیکار نیست ودر اطراف زباله ها نمیکردد باید شکر گذار بود در هر ثانیه که نفس. می اید ومیرود.
روز گذشته در خانه پسرم میهمان بودم همسرش اتومبیل جدیدش را که سفارش داده بود رسیده بود آنچنان دل دردی گرفتم که زمین گیر شدم با حال تهوع به آنها خبر دادم که نخواهم آمد. یکی بیاید گلدانی را که خریده ام ببرد
بعد از ظهر بود. پسرم با چند سیخ کباب کوبیده ونان لواشی که خودش درخانه پخته بود از را رسید اه بوی کباب ،،،، باشد برای فردا امروز خالم بد است ،
طفلک کنار استخر پارتی داده بود ومن درون. تختخواب بخود میپیچیدم واشک میریختم .دهانم خشک بود .
برخاستم. ، اهای درد بیدرمان کاری از تو ساخته نیست. من بر میخیزم گر چه چهار ودست وپا راه بروم ،
چشمانم جایی. را نمیدید گیج بودم کجا هستم چرا اینهمه درد دارم دردهایی که پنهانند گم میشوند. ،
دوباره روی همان صندلی نشستم وچشم به دیوار مقابل دوختم وروی دیوار خانه ام نوشتم ،
روزی ما یک خانه کوچک سفید داشتیم. در آن خوشبخت بودیم ، باد آمد باران آمد سیل آمد وخانه مارا وبرانساخت وقایق ما غرق شد. وما با کمک پوشالها خودمان را به ساحلی امن رساندیم. و دیوار. سیاه شد ، پایان .
ثریا. 15/08/2022 میلادی
-
یک روز تعطیل
ثریا ایرانمنش ، « لب پر چین »
پسرم برایم پیام فرستاده که چرا شما عکس میرزا أقاخان را به دیوار نکوبیدیذ ؟. حشمت خانم عکس کهنه. محمد علیشاه را با پونز به دیوار زده با کلی افاذه که من از ابن خاندانم و وشما حتی یک بار بما نگفتید که ما از نسل میرزا هستیم .گفتم ،مگر بیمار بودم ویا احتیاجی. داشتم به کسی بگویم فرزندان ونتیجه کدام قاطر بوده ام. رفتار هر کسی. نشان معرفت و بزرگی و اعتبار اوست این رفتار هم نمیتوان تغییرکنند اگر مصنوعی رفتار کردی . فورا لو میروی .
بعد هم او مغضوب همه بود حال. تنها مانده بود که کاردی بر دارند وبا گردن ما أشنا کنند چرا که او هم بک نویسنده بزرگ بود با عقایدی بزرگتر ، ساکت باشبگذار بگویند. بیکسانند بهتر آست ،امروز آیا فرزندان ونوه های سلمان رشدی. اجازه زندگی را دراین جهان دارند؟ یک هیولا بدون آنکه سواد خواندن. کتاب را داشته باشد طبق دستور فتوا داده حالا شده جان بیدار و. باز خداوند دهه شست ظاهر میشود و به جان جوانان وزنان ومردم میافتد. .
متاسفم. قانون سر زمین ما تنها یک ویا دودوودمان را میشناسد. صفویان و قاجاریه اگر نسل تو از ابندو خانوادها باشد ادم مهمی هستی ویا هفت پشت توبه یکی از آن پیامبران گم شده برسد تنها در انزمان ترا انسان وداخل أدم حسابمیکنند ودر غیر اینصورت باید یک دزد قهار باشی مثلا مانندلطیف أقای محضر دار بوی بد را را احساس کنی همه زمینها را بنام خودت همسرت وفرزندانت به ثبت برسانی . راهی خارج شوی. خانه بسازی خانه بفروشی وخوب اقاداداش هم که از درجه داران بزرگ ورفیق آن قاچاقچی معروف عرب بودند. بنا بر این کسی کاری با تو نداردمعروف بودند تنها. بتو ابن قلم مو واین مایه. رنگ را میدهند ودیوارها ا رنگ کن. اما پسر نیمه دیوانه شان. یک مغازه بزرگ لباسشویی را داشت ،
عزیزم ، باید بلد باشی از کودکی بتو یا. د بدهند به همه زور بگویی و مرتب لاف بزنی که من پسر فلانیم مشتی کشمش بمن بده بابام حساب میکند وهیچگاه هم ابن حساب تصفیه نشد
ان جناب میرزا هم همان قانون جنگل شامل حالش شدپزیر درخت انار در تبریز با دست مبارک حضرت ولایتعهدی سرش را بریدند و درونش کاه کذاشتند واین شاهکار پر ارزش را به پیشگاه شاه شکار بردند !؟
نه نیاز ندارم سرمرا ببادبدهم بگذار بکوبند بدبخت بی نوای بیکس وکار است ، بهتر است تا دامن قبای کثیف یک منبر نشین بچسبیم و توهم دیگر فکرش را نکن تنها بیاموز آموزش کن، بلی زمان. فراموشی هاست زمان رفتن به زیر آوار است زمان غلط زدن در مکر ودروغ و قاچاق انسان است زمان ما زمان بدی است زمانی است که شیطان وشیطان پرستان بر کائنات حاکم شده اند خدارا از عرش به زمین کشانده اند دیگر فریاد رسی نیست طاقت بیار عزیزم ، طاقت بیار ، پایان .
ثریا ، اسپانیا
یکشنبه 14/08/2022 میلادی
-
هر بار که ….
ثریا ایرانمنش « لب پر چین »
من این این.ایوان نه تو را نمیدانم ، نمیدانم. / من این نقاش جادو را نمیدانم ، نمیدانم
گهی گیرد گریبانم ، گهی دارد پریشانم / من این خوشخوی بد خودرا نمیدانم. ،نمیدانم
مرا گوید مرو هر سو ، تو استادی ، بیا اینسو / که من آن سوی بی سو را نمیدانم ، نمیدانم
هر بار که نشستم بنویسم دیدم محال است بتوانم آنچه را که بر من گذشته روی این صفحه بیاورم من نه راه ریاکاری ومکاری ودورویی را میدانستم ومیدانم ونه ره بازار را ونه هیچگاه مشتری بازار وبازاریان بودم ،
اما یک چیز را نمیتوانم فراموش کنم که انسانها شیطان بزرگی هستند انسانها اکثرا انسان نیستند در جلد وپوست یک انسا فرو رفته اند وتو کودک نو پا یکی یکدانه نه ر اه رفته را میدانستی ونه راه را از چاه تشخیص میدادی ناگهان در دامن بک سوسمار بک افعی افتادی تازه از زهر کشنده بک مار سبز خوش خط وخال خودرا خلاص کرده و پیکر و بدن خود را پاک کرده بودی وبه دنبال بک أرامش میگشتی ، خسته بودی ، خیلی خسته اما انجایی را که تو بافتی بامید یک نیمکت راحت بک صندلی میخ دار بود که هر از گاهی مبخی به پیکر تو فرو میرفت توجای زخمها را
ماساژ میدادی طبیب خود بودی پیکرت زهر را بیرون میفرستاد دوباره زخمی دیگر بر دلت مینشست ، مردی که تو انتخاب کرده بودی مرد نبود تنها لباس مردانه میپوشید اگر الان بود شاید برایش افتخار امیز هم بود اما در آن زمان تو دهانت را دوختی وبه تماشا ایستادی با حال تهوع به آنهمه کثافت نگریستی لب دوختی سپس او به دامن همسر برادرش پناه میبرد سینه های بر جسته ولبان قرمز وناخن های لاک زده وقرمز او شهوت افرین بودند وباز به تماشا می ایستادی اومیگریست
و آن پای چوبی ولنگ را دربغل میگرفت هردو میدانستند واو مجبور بود که باج بدهد وچه گرانبها ابن زندگی به پایان ر سید ، با عریانی تو گریه های کودکانت واوارگی در سر زمین های ناشناخته ،
آن زن جاذو گر با پای چوبین و عصای دستش خودرا نوه فاتح هرات میخواند درحالیکه پدرش نیز از جمله خوشگلهای روزگار بود وهرات را به انگلیسیها تقدیم کرد ،
تو تنها بودی آنها بک گروه بودنذ ، شمشیر تو
چوبی بود اما کارد های آنها دو لبه وتیر در با زار مسگرهای برش یافته بود در بازار آهنگران صیقل خورده بود وتو با یک اسب چوبی ورویاهایت چگونه میخواستی با آن خیل خیانتکار وجنایتکار روبرو شوی ، .
اه ،،،،، ایکاش آن صحنه های شنیع وان روزهای کثیف وان الفاظ زشت مرا رها میساختند
ای حبه ای را تو کان پنداشته / حبه زر را توجان پنداشته
ای بدیده لعبتان دیو را / لعبتان را مردمان پنداشته
و چو طفلی گمشده ستم من میان کوی وبازاری / که من آن بازار وان کوی را نمیدانم نمیدانم
برو ای شب ز پیش من مپیچان زلف وگیسو را / بجز آن جعد گیسو را نمیدانم نمیدانم
پایان
ثریا
13/08/2022 میلادی
-
اضافات
از : « لب پرچین »
بلی از لب پر چین که میتوانستیم انسوی خانه. همسایه راببینی باچمن های سبز وتازه پنجرهای بلند. ا با پرده های توری وخدمتکار خانه را که داشت سینی غذا را بالا میبرد ،
از انسوی پرچین میشد همه چیز را دیدهیچ دری به روی تو بسته نبود هیچ کجا دیواری نبود ودر پشت هیچ دیواری یک سیه کار با یا اسلحه در انتظارت نبود
چه أزادانه میرفتی فروشگاهها را دید میزدی. به رستوران میرفتی هتل امریکا. ناهار. میخوردی به سر کارت بر میگشتی. پیشخدمت با ادب برایت یک چای میاورد ،
خوشحال بودی. دوستان منتظرند راس ساعت هشت. دور هم جمع میشویم بازی میکنیم موسیقی گوش میدهیم. شام سردی میخوریم. و خیابانهای خلوت را که همه نیمه تا یک وروشن هستند به تنهایی طی میکردی وبخانه بر میگشتی هیچ کس در خیابان مزاحم تو نبود ،
انسوی. پرچین هوا تازه بود بوی گلهای یاس وعطر گل سرخ و عطر شمدانی بوی آب تازه پاشیده شده روی اجر های داغ چه بوی خوبی میاد ر استی چرا دیگر اجری نمبینی ؟!
وچرا خانه ها همه قفس های شیشه ای شده اند. چند سال است پرده هایت را عوض نکرده ای ، و چند سال است که در به در به. دنبال بک لباس در فروشگاهی دهاتی این راسته میگردی ،
غربت ، تازه سر. زخم باز شده. تازه خون فوران میکند. تو گم شده ای هم خودت هم. بقیه همه گم شدیم. .امروز چه روزی است ؟ مهم نیست همه روزها یک شکلند وهم هفته ها بسرعت برق میکذرند ،
همه چیز تهوع اور
یاران همه رفتند ، دوستی کی اخر آمد. دوستداران را چه شد ! شهر یاران بود آن دیار. شهریا رآن را چه شد ؟!
زخم باز شده ، خون فوران میکند اشکها بی اختیار فرو میریزند
درب قابلمه را میگشایی تا ناهارت را ببینی و اوخ ،،،،،، بجای سبزی شیوید. نعنای وحشی سیاه رنگی. درون برنج ها میرقصند
قابلمه را به درون سطل ۹خالی میکنی و آن را به میان دستشویی پرتاب کرده تا بعد بدرک. بگذار همه چیز ویران شود ،من خودم ویران شدم ، ویران ، آیا کسی معنی ویرانی را میداند !؟؟؟؟!!!!! ثریا
همان روز جمعه
-
خروش رعد
ثریا ایرانمنش « لب پر چین » اسپانیاما پاک سوختیم. / ما پاک باختیم /ای آتش شکفته ، اگر او دوباره رفتدرسینه کدام محبت بجویمت / ای جان غم گرفتهبگو دور از أن نگاهدر چشمان کدام تبسم بشویمت ؟ ،،،،،،، ف، مشیری. شادروانهمه شاد روان شدند بعضی ها بی صدا بعضی ها با طبل ودهل و هلهله وپرصدا ، بعضی با اشک چشم بغض گلو. بعضی هارا خشم بغض فرو برده. وطبل ودهل پر سر وصدا ،نادر پور در بک سکته ناگهانی در سن شصت سالگی. جان به جان أفرین تسلیم کرد. تنها یک خبر وچند تسلیت ، کمتر کسی اورا میشناخت او سر هر بازاری نمی ایستاد مانند رهی معیری در انزوا وپنهانی. در غم ایام وخون دل ترانه میساخت وشعر میسرود. او عاشق سر زمینش بودکهن دیارا ، دیار یارا ، دل از تو کندم ، اگر گریزم کجا گریزم وگر بمانم ،چرا بمانم ؟!حتما در کنج زندان میماند پارتی از نوع شاعر مومن روزه گیر نماز خوان ومداح علی نظیر شهر یار هم ندآشت که با نوشتن یکنامه به بک رهبر قلابی اورا از بند. رها سازند ،رفت و رفت ،ر فت. مانند همان کبوتران سپید بال در گوشه ای از آسمان. یک ستاره شد نظاره گر شهر بی هویت وساکنین. آن ،امروز هر صفحه ای را باز میکنم شاید چیز جدیدی بیابم موسیقی اه در تالار . فلان. به تاریخ زیر آن نگاه میکنم ، ده سال پیش بود !؟!کتابخانه ای نیست محلی نیست جایی نیست. ،،،من در زندانم عادت کرده ام اما زندآن من انفرادی وخالی از هر نوع تازگیهاست ،در انتظارم ، انتظارم چقدر طول خواهد کشید ؟! مردی أراسته. با فرهنگی بالا وقدرتی بی انتها از دریا ها بر خیزد ودست مرا بگیرد وبسوی دریا ببرد ودر عمق دریا در کنار ماهی های رنگین وزیبا آب را در گلو غرغره کنم واز یاد ببرمم ،چرا آمدم ،چرا زیستم ، وچرا میروم. این آمدن ورفتن بهر که وچه بود !؟. کسی جوابی برای این سئال من ندآرد ،زندگیها همه. به یک شکل نیستند همچنانکه آدمها نیز به یک شکل نیستند ،عده ای آمدند اطراف مرا گرفتند تکه ای از مرا. دزدیدند ورفتند یا به آن دنیا ویا بسوی سر نوشت خویش،هر صبح وهر شام چشم به راهم ، وترا میبینم که از دوردستها می آیی اما همچنان جاده کش میرود وعقب گرد میکند. تو گام بر میداری اما بمن نمیرسی من دستهایم را دراز میکنم شاید تو انهارا ببینی اما دستهایم تنها در میان زمین واسما ن در هوا میچرخندآیا بار دیگر تر در میان بازوانم خواهم گرفت ؟! وتبسم های شیرین ترا با بوسه ای که ازموهایم بر میداری ،حال اینک اینجا از همه آنچه که من دوست داشتم تهی است ،نه شعری نه کتابی نه سخنی ونه سخن سالاری. حرف از بادمجان است وسخن از صافی روغن ماشین درون شیشه های روغن خوراکی. وحرف از گرمای دیگری است و کم شدن آب ومرگ در شکاف. زمین خشک ،پایانثریا ایرانمنش 12/08/2022 میلادی -
دنیا کی سر آمد ؟
ا ثریا ایرانمنش « لب پرچین ». اسپانیا
زمانه قرعه نومیزند به نام شما
خوشا شما که جهان. می رود به کام شما
مطلبی نیمه طولانی. نوشتم. به هنگام تصحیح نا،گهان از روی صفحه پاک شد چه دستی انرا پاک کرد نمیدانم. دیگر نمیتوان آن افکار را جمع آوری کرد ودوباره نوشت هر چه را که میل دارد مینویسد و به هنگام تصحیح آن ر ا. همه نوشته را پاک میکند واین اولین بار نیست
در این هوا چه نفسها پر ز اتشست وخوش است /که بوی عود دل ماست در مشام شما
تنور سینه سوزان ما. باد آورید //کز آتش دل ما پخته گشت خام شما
فروغ گوهری از گنجخانه شمارشب ماست /چراغ صبح که بر میدمد ز بام شما ،،.
«هوشنگ ابتهاج . سایه » شادروان
همه شاد روان شدند ما هم کم کم به جمع آنها خواهیم پیوست ودنیا را میگذاریم برای خوکهای مزرعه حیوانات تا به چرا مشغول شوند
ز صدق آیینه کردار صبح خیزان بود / که نقش ظلمت خورشید یافت شام شما
گپایان . ثریا . 10/08/2022 میلادی
-
سایه
ثریا ایرانمنش. « لب پر چین » اسپانیادر این سرای بیکسی کسی به در نمیزند . / به دشت پر ملال ما پرنده پر نمیزنداین اشعار را شادروان. شجریان با کیفیت عالی خواند. هردو در یک راه گام بر میداشتند. در راه. حزب بی شکوه توده که دیگر اثری از آن باقی نمانده بود. وحال نامش را به سوسیالیسم تغییر داده بودندشاعر پریشب در سن نود وچهار سالگی در یک بیمارستان در شهر کلن ألمان از جهان رفت. نمیدانم چرا همه این قوم توده المان را انتخاب میکردند ؟؟! شاید. در زیر هوای. هیتلتر. میتوانستند قدرتی بیابند یک قدرت کاذب ،هوشنگ ابتهاج ملقب به « سایه » شاعری خوب بود در بین نو پردازان. سر آمد همه بود. به ادبیات فارسی کاملا وارد بود. ونثری را که وسط انرا. پاک کرده باشند. مانند آن احمد شاملو بعنوان اشعار نو بخورد مردم ما نمیداد. شاعری چیره دستر بود چند صفحه پر کرده باصدای خودش که من انرا دارم. اشعاری از حافظ را. دکلمه کرده بود من روی صفخات قدیمی صدای همه شاعران را نگاه داشته ام .األما همسرش یک دختر زیبای ارمنی بود. انصافا زن خوبی برای شاعر به همراه چهار فرزندش. زندگی. نرمالی را ادامه دادند ،از همه مهمترهیچگاه مرثیه ای در وصف هیچ مقامی نسرو د تا حلقه گلی بر گردنش بیاویزند وچند سکه بی ارزش کف دستهای ناتوانش بگذارند و لقب خان سالار به او بدهند. او خودش بود ، سایه همه ما در زیر آن سایه جمع میشدیم ..در آن زمان او سر پرست. اداره گلهای جاویدان بود. که خوب ،،،، به عللی رفت ومعینی کرمانشاهی بر تخت نشست ،بگذریم ، شب گذشته از مرگ او با خبر شدم یکی دوبار در لندن. در یک میهمانی اورا دیده بودم. کتابچه سیاه مشق اورا. کادو گرفتم. اما در ته دلم با همه مهری که به او داشتم کینه ای نیز وجود. آشت ؟! چرا ! چرا حزب توده. را انتخاب کردی. حزبی که من خوب میشناختم ورهبران کثیف والوده انرا دیده بودم .زندگی خصوصی او بمن مربوط نبود دلم برای آنهمه استعداد وشعور ودانایی میسوخت مردی مودب بود. ساکت بود. پسرش سرطان چشم. دآشت برای معالجه اورا به لندن آورده بود .اه «سایه». آخرین کتاب واشعار ترا دوستی. از ایران. زیر نام « تاسیان » که همان تازیان باشد آورد ومن چه شبها که در کنار آن اشعار گریستم ،به هر روی عمری طولانی داشت. در سن نود وچهار سالگی در گذشت روانش شاد ، روحش قرین رحمت. ،واین سرنوشت دانایان. سر زمین ماست. درعوض شمر و بزید و ملا محمد جان سر ناها را دردست کرفته اند ورجز میخوانند دیگرخبری. از آوای بلبلان نیست ودیگر شاعری شعری نسرود در وصف درخت ارغوان خانه اش هرچه هست مرثیه سرای بزید زمانه است ، پایانثریا ، 10/08/2022 میلادی(این دستخط روی این صفحه هر چه را که میل خودش هست مینویسد وهرچه را که میل دارد پاک میکند حوصله باز کردن آن یکی را ندارم اصلا حوصله ندارم. خسته ام ،خیلی خسته شاید ترس از خود مرگ باشد که من هنوز زندام !!!!! ) -
پایان یک زمان
ثریا ایرانمنش . « لب پرچین » اسپانیاای باد فراموشی . بر یادها وروزها بگذر .بگذار فراموشم شود ، حتی تا لحظه ای پیش راای طوفان کوبنده یاد ها .مرا با خود ببرید به دور دستها به روزهای ما قبل تاریختاریخ دیگر معنی ندارد . روزها بی شمارش میگذارندگفتی از عشق بگو .کدام عشق عشق به فرمانده یا عشق به نوازنده. .عشق ،،،،، عشق،،،، کلامی است که سالها گم شده امروز دوران عجوج معجو هاست حکومت پوشالی آنها .کدام عشق ؟ عشقی نبود ، لحظاتی در بی تابی وگذر کوتاهی در آسمانوسپس فرود آمدن به قعر چاه ننگ وریا ودروغ ونفرت .ای باد فراموشی کمک کن تا زندگی را از یاد ببرمروزی در کوچه ای تاریک لبی بر لعبانت نشستپشیمان فرار کردی ودیگر هیچگاه بر نگشتیحتی آن کوچه را نیز از یاد بردیواین آغاز یک پایان بود .دیگر نشاطی نیست. وزمان بسرعت میگذرد ترا باخود میبردبی آنکه دیگر چشم به سبزه زاری داشته باشیویا آمید دیداری دگر راای روزهای تاریک و بی فرخندهاز فراز شعور من بگذریدای باد فراموشی بر بگذر. بگذر تا فراموش کنمحتی نام خدا رااوف ، لجن زاری بد بو جلوی پاهایت دهان باز کردهچگونه میخواهی از آن عبور کنی ؟با کدام چوبدستی وبا کدام عصا وکدام شانه وکدام دست ؟پسرانی که بر من عاشق بودندعشق آنها تنها تا پلاک درب خانه دوام داشت . پدرش کیست ،خسته از خویشم وخسته از تو وخسته از أیینهکمتر به آن مینگرم بوی سوختی درختان ناروند وسرو ها ی کهنسالعبور کرکسان لاشه خوار. وموش های جوندهخبر از یک طاعون بزرگ میدهدباید گریخت. باید فرار کرداما کجا ؟ راه بشریت را بسته اند. چشم های نا مریی ها ترا تعقیب میکنندقبل از آنکه آنها بیایند کتابهایت را بسوزانخاطرات عمر بر باد رفته افترا بسوزاندر میان شعله های سوزان زندگی را ببین که چگونه أب میشود .پایاننیمه شب سه شنبه نهم آگوست 2022 میلادی












