Category: General
-
اسپانیا
در معرکه عشق زجرات خبری نیستغیز از سپر انداختن اینجا خبری نیستسر گشتگی ما همه از عقل فضول استصحرا همه را هست اگر راهبری نیست …….” صائب تبریزی”تو اینجا هستی ، د راینجا عضوی از این خانواده شدی ، دراینجا ترا مداوا میکنند وبتو داروی میدهند دراینجا هرسال مجانی باید برای چک آپ بروی دراینجا باید هرسال به دولت برگزیده مردم رای بدهی ، دراینجا ازتو پرسیدند که آیا با جدایی ” کاتالونیا” موافقی وتو جواب دادی : نه! چهل وهشت درصد خوانندگان تو دراین سر زمین هستند وبهترین خبرنگار ونویسنده این سر زمین در توییتر باتو دوست است ، عده ای نوشته هایت را با ترجمه میخوانند وتو دراین سر زمین هنوز به آن خاک بیمار والوده میاندیشی وبه آن مردم بیشعور وبی ادب بی اصل ونصب که خود خودشانرا نمیشناسند وتو میخواهی ترا بشناسند؟ ….نه ! دیگر فکر نخواهم کرد مانند یک تماشاچی مینشینم به شوهای آنها گوش میدهم ویا تماشا میکنم یکی با ناله حرف از گذشته میگوید یکی با کلمات گنده گنده سخن از آینده میگوید سومی ترا بیمار میسازد واز تجزیه آن خاک سخن میگوید بهر روی خاک بختیار وکوههایش گم شدند ، کویر کرمان درکرمها فرو رفت با مرکز هم کاری نداری .فراموش مکن که تو یک اسپانیایی هستی بدون شناسنامه مضاعف .بچه هایت به راحتی به همه کشورها میروند خودت به راحتی به همه جا سفر میکنی ، احترامت را دارند چه درسر صف اراء وچه درسر صف گوشت .ایا دلت برای فحاشی آن جانوران پس مانده سفلیس وسوزاک وایدزی تنگ شده است ؟ دوستانرا که دیدی ، خواهرت را شناختی ؟ مادرت را که دیدی؟ از فامیل بزرگ هم دیگر حرف نزن که تو خود فرمانده یک فامیل شده ای.آری ، گاهی فراموش میکنم کجایم ، گاهی فراموش میکنم که داماد عزیزم اتومبیل را صبح زود میاورد تا مرا به درمانگاه ببرد ومنتظر میماند تا من برگردم ، گاهی فراموش میکنم که هروقت درجایی گیر میافتم همه فورا به کمکم بر میخیزند همه حواسمرا را داده بودم به آنسوی آب ها .آنهم آبهای گندیده لبریز از مارهای گزنده وخزندگان زهر دار . آری فراموش کرده بودم .در ایران که بودم ، خانه امرا بسبک اسپانیایی مبله کرده بودم از بوفه های بزرگ تا مبلمان وپرده ، لباسهایم اکثرا به سبک زنان اسپانیایی بودندوموهایمرا به طرف بالا میزدم وگلی در گوشه موهایم مینشاندم که حتی شبی دریک عروسی همه بمن گفتنند که ”شبیه پرنسس های اسپانیایی شده ام درحالیکه هیچ شناختی از اسپانیا نداشتم بی ارده عروسکهای اسپانیایی را سفار ش میدادم ودرگوشه وکنار اطاقم میچیدم . حال درمرکز دموکراسی وازادی نشسته ام وبرای آن خاک الوده غصه میخوردم با مردان خود فروش وزنان هرجاییش که با وزش باد همراهند .میل داری خط وزبان خودرا نگاه دارد ، نه بیشتر وارد معقولاتشان مشو ، آنها غریبه هایی هستند که تنها وجه اشتراکشان زبان فارسی است که آنهم به زودی گم خواهد شد . فراموش کن ، فراموش کن . آنقدر این کلمه را تکرا رکن تا فراموش کنی .نه ! زنده باد اسپانیا . با همه سختی ورنجی که در محدوده خود دارم اما میارزد به شاهی در آن سر زمین . ثخودرا بشکن تا شکنی قلب جهان رااین فتح میسر به شکست دگری نیستدر قافله فرد روان بار ندارمهر چند بجز سایه مرا همسفری نیست ….. دلنوشته امروز من /ثریا / اسپانیا / پنجشنبه چهارم می 2017 میلادی / -
بن مایه بیخردی
سالها پیش ، درهمسایگی ما دراین دهکده خوش آب وهوا که باید خاکش را طوطیا کرده وبر چشم بکشم ، مردی زندگی میکرد که امروز نمیدانم درکدام خاک خفته در آلمان ، یا درهمین گورستان بالای دهکده ، او یک فیلسوف بود ، دانش آموخته بود من اورا از طریق یک مجله که مشترک بودم شناختم وبعدها فهمیدم که او درهمسایگی ماست ، اهل کاشان بود واز شش سالگی در تهران زندگی میکرد در دبستان جم وبیرستان فیروزبهرام وکالج وسپس دانشکده علوم تهران زیرنظر مرحوم دکتر حسابی فارغ التحصیل شد .به آلمان رفت ودر آنجا دررشته فیزیک تئوری وفلسفه فارغ التحصیل شد ویک همسر المانی نیز داشت اودر در مرگز پژوهشهای ( هورک هایمر ) که بنینان گذار مکتبی در فرانکفورت بودند به پژوهش پرداخت در عرفان وشاهنامه وفرهنگ ایران استاد بود ومیل داشت بقول خودش رستاخیزی در فرهنگ ایران ودراندیشه ایرانی واجتماعی بوجود آورد ……..هشتاد کتاب نوشت وبه چاپ رساند درایران ممنوع القلم وممنوع الچاپ بود بنا براین یا درمجلات مینوشت بی مزد وبی منت ویا کتابهایش ا درخانه چاپ کرده درون یک کارتن آنهارا مجلد میساخت ومیفروخت کسانیکه به نوشته های او علاقه داشتند میخریدند نمونه ای چند از کتابهایش به ایران نیز رفت که دست به دست میشد او نویسنده کتابهای ( بن مایه فرهنگ ایران) اصالت انسانی ، فرهنگ زنخ زدایی، وسر انجام ” در جهان گمگشتگی ومهر ” وعرفان ایران مقالاتی نوشت وداشت (اسطوره ، تصویر ، مفهوم ، فلسفه )را مینوشت که اجل باو مهلت نداد وزود رفت .روزی که قرار بود من چند کتاب اورا بخرم با او قرارگذاشتم که در پایین دهکده دریک کافی شاب یکدیگر ببینیم هردو ازهم میترسیدیم اواز من که نکند ماموری باشم برای کشتن او میروم ومن میترسیدم که برخوردم با او چگونه خواهد بود ، چهار جلد از کتابهای محصول خانگی اورا خریدم پولش را روی میز گذاردم یک کتاب هم بمن کاد و داد متاسفانه امروز نمیدام آنهارا کجا گذاشته ام .منظو ر از اینهمه روده درازی این بود که چگونه عده ای خودرا فنا میکنند برای آنکه باین نوزادان تازه پا به دنیای حیوانات گذاشته که در مدفوع خودشان غلط میخورند وبا پراکنده کردن عطر وادکلن به دور خود میل دارند بوی گند خودرا پنهان سازند چه برخوردی میداشت ؟ واقعا نمیدانم ، حیف از آن زحماتی که کشید تا مثلا ( خرد ایرانی را زنده کند واز درون شیطان فرشته بیرون بکشد ) ! زهی تاسف وبیشتر تاسف ازاین میخورم که چرا درآن سر زمین به دنیا آمدم وچرا برای آن خاک لبریز از جانور وفتنه دل میسوزانم ؟…….در زمانهای گذشته هم من این عقده اودیپ خود گنده بینی را درخیلی از اشخاص میدیدم چون سر جنگ با کسی نداشتم با سکوت از کنارشان میگذشتم تنها بینی ام را میکرفتم تا بوی گند آنها به مشامم نرسد ، زد وخورد درغربت با این جانوران آسان نبود حال که نشسته ام وبرای دل خود مینویسم باز بدهکاری دارم وشب گذته از خود پرسیدم که : زن ، بتوچه ؟ تواز آن سر زمین طلبکاری اما بدهکار نیستی ، بگذار این نسل تازه ونوین با صورتکهای منحوسشان دور خود بچرخند غافل از آنکه بدانند دنیا چه خوابی برایشان دیده است .اگر حضرت ولایتعهدی بنوعی از زیر بار مسئولیت شاهی خودرا کنار میکشد میداند که باید حاکم بر یک سر زمینی باشد که که تنها یک صحرای بی آب وعلف با مشتی جانور خزنده وگزنده سرو کار خواهد دااشت .هنوز صبح ندمیده که من به دیار خودم شتافتم خودی که از دیر باز اورا میشناسم روز گذشته پشه ای ناچیز روی دستم نشست با آب دهانم اورا بیرون کردم وجایش را الکل مالیدم من زیاد از الکل استنفاده میکنم ، من زیر نور خورشید وزیر تششعات او عقل را یافتم نه درتاریکیها ودهلیزهای نا مریی به همین سبب هم با تیغ تیز جلو میروم حال اگر این سنگهای خام بخیال خود از مواد ذوب شده یک معدن بیرون آمده وصخره شده اند خیال جنگ ندارم ومیلی به چالش کشیدنشان نیز ندارم میگذارم تا در رویاهای خود غرق باشند این سنکها هنوز خامند از مواد گچی ساخته شده اند اکثر ا|نها مردابهایی بیش نیستند همه ، هیچند ومن هستم ، با خرد انسانی خود وهرچه را که میل داشته باشم از کلمات میسازم آنرا شکل میدهم گاهی بصورت اشعاری زیبا وگاهی بصورت یک نوشتار .کمتر آن کلماترا منفجر میکنم چرا که نمیگذارم مغزم به حد انفجار برسد .امروز بیاد چهره غمگین آن فیلسوف بیچاره افتادم که روزی بمن زنگ زد وگفت میل دارم خانه امرا بفروشم چون دیگر حوصله ندارم اگر مشتری پیدا کردی برایم بفرست واین آخرین گفتگوی ما بود تا آگهی تسلیت مرگ اورا درهمان مجله خواندم که دوستان خوبش از او یاد کرده بودند .حال امروز درکنار این موجودات حقیر، این نوچه های زورخانه های پایین شهر ، میل دارم هنوز آن روزگاران را زنده نگاه دارم برای کی وبرای چی ؟ برای پس مانده ها وزائده های زنان قلعه شهر نو ؟شب گذشته دریک “تی وی ” نقشه کوچک شده ایران را را درمرکز خاور میانه دیدم ودراین فکر بودم که خواب من درست بود وفریادم برای همین زمین بی واب علف بلند شد ، گوشهای گربه به آذربایجان گره خورده بودند ، سرش درکردستان بود وپاهایش دردست اعراب واسراییل و تنها نیمی از دم او مانند سر یک موش باقی مانده بود کمی از دریای مازندران وحاشیه آن دلم گرفت . همین برای آن جانوران کافی است همان دشت بی آب وعلف ومن چه خوشبینانه بفکر یک ( جمهوری ازاد ) بودم ! هه هه ، چرا امروز بیاد آن مرد وآن فیسلوف افتادم ؟.؟ آو امروز را برایم نقاشی کرد وبه دستم داد.وگفت که ایرانی بیخرد شده وآن اصلیت خودرا از دست داده است از این مواد خام ، از این گچ ها نمیتوان سنگی مرمر ساخت وبه ارایش وپیرایش آن پرداخت . پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین« .اسپانیا 2017/04/05 میلادی/. -
شهر ما شهر شما
جناب ” ال سید” را حتما خیلی ها میشناسند .رودریگوی قهرمان که با جنگ وجدال وگرفتن کمک ازاعراب بدوی توانست تاج فرنادز اول را باو برگرداند خوب درعوض اورا به آوارگی وتبعید متهم کردند داستان مفصلی دارد که دراینجا مجال گفتگو درباره آن نیست .دراین شهرک کوچک ما یک برج قدیمی هست که آنرا گل آذین کرده اند چمن کاشته اند وصلیب گداشته اند چراغانی کرده اند ودر کنار ن کنسرت میگذارند ومح زیبایی است برای جلب توریست ، نزدیک دریا وافسانه آن این است که ال سید شبی رادراین برج بسر آورده واز ازآنجا راهی المریا شد تا بتواند سر کرده اعراب را ببیند وغیره وحال این از افتخارات این شهر است ویک ایستگاه اتوبوس را هم بنام ال سید گذاشته اند هرچند ملت اسپانیا چندان چشم روشنی باو ندارند با اینهمه از افتخارت گذشته شان نگهداری میکنند.هنوز آن آسیاب بادی دون کیشوت درزادگاهش بر پاست . حال افسانه بوده یا واقعیت اما به افتخار نویسنده بزرگشان جنداب سر وانتس آنرا نگاه داشته اند و…..دیروز درخبر ها خواند م که خانه رضا شاه کبیررا میخواهند ویران کنند .مردی که ایرانرا از زیر خروارها شپش وسفلیس وکثافت بیرون کشید دانشگاه ساخت ، زنانرا حرمت گذاشت امروز مقبره اورا ویران ساختند وبرای یک هندی که هیچ ا حساسی نداشت ومرگ را به ارمغان آورده بود بزرگترین آرامگاه جهانرا برپا کردند وحال بجان خانه رضا شاه بزرگ افتاده اند .هدف معلوم اسنت پرانتز زیبایی که بین استبداد ناصر الدین شاهی وملاهای آدمکش باز شده بود باید بکلی پاک شود واز صحنه روزگار محو گردد که خوشبختانه هنوز با کمک رسانه های نوین این پرانتز باز است .وامروز در اینستا گرام شخص محنترمی که خطاط بود ونوشته های زیبایی داشت از شعرای بزرگ خودرا کنار کشید وگفت من میل ندارم این خطوط زیبا با مرکب وکاغذ اعلا به دست سیاسیون نا دان بیفتند وزمانی که رفتم تا کامنتی بمناسبتی روی یک صفحه بگذارم از فحاشی وبد گویی ها حالم بهم خورد بیشتر آنها زن بودند حالب این است که همه اعضا ی نا پیدای خودرا حواله آن گوینده بدبخت کرده بودندودیگران مردانی بودند که آن جواهر ناچیز درون شلوارشان را حواله میدادند .پوف ….واقعا حالم بهم خورد این فرهنگ پر بار ایرانی است که حال میل دارد با تغییر رژیم دوباره جنگهای داخلی را شروع کند وتجزیه طلبان مانند گرگهای گرسنه در کمین نشسته اند .خوب تا اینجا بمن مربوط نمیشود من اجازه نمیدهم که کسی بمن توهینی روا دارد برای همین هم اکثرراهها رابسته ام احتیاج چندانی به این چند نفر دنباله روی منند ، ندارم چون به آدمها احمق احتیاجی ندارم واین روزها تعداد احمقها بیشتر شده تا انسانهای والا وبقول آن جناب |زا مبی ها | .(حال نمیدانم رییس جمهور برگزیده زیبای من برای کدام ملت داری جان فشانی میکنی ؟ برای آنهاییکه ترا بباد فحاشی وتمسخر گرفته اند وتو با یک شمشیر چوبی میخواهی به جنگ کرکسها بروی ؟ شاید شمشیر گداخته تری در آستین پنهان داری ومن یخبرم .)چه پرانتز زیبایی باز شده بود چه مردان نازنینی داشتیم وچه زنان نازنین تری حال بهترین زن ما آن کوکب خانم عبادی است که از زندانیان گوانتانامو حمایت میکند !!! وجایزه نوبل را برایش خریدند گویا یک جناب دکتر هم کاندیدا شده است واین دکتر کسی غیراز آن پروفسور معروف وپزشک دست آن مرد چلاق نیست نامش هنوز افشا نشده اما بخوبی معلوم است که هم اوست جاسوس دوجانبه .بهر روی دلم گرفته بود واین دل گرفتگی هیچگاه باز نخواهدشد وتا روز مرگم با من است . قرار بو تولدم به سفر بروم حوصله نداشتم بهم زدم درهمین عار تنهایی مراسم پر شکوه شش بعلاوه پنج را میگیرم !!! پایانثریا / پنجم ماه می 2017 میلادی . اسپانیا /.دلنوشته های امروز یا دلتنگیها !ث -
میهمان دنیا
باغ ما د رطرف سایه دانایی بودباغ ما جای گره خوردن احساس وگیاهباغ ما نقطه برخورد دو نگاهوقفس آیینه بود …….| سپهری|خوب میدانم لال بودن یعنی چی ، به همین دلیل نگذاشتم آنها که قدرتمند تراز من بودند مرا به چاه فراموشی بیاندازند وخاموشم کنند .آنکه مرا شکنجه روحی میداد از درد ، مرا لال میساخت ، اما باز فریادم گوش فلک را کر میکرد،دردی که میکشیدم تنها آنهارا درکلمات وحروف بجای میگذاشتم وآواز وطنین موسیقی وکلامش به دنیا می فهماند که من صاحب دردی هستم .نه پیشانیم چین خوردگی یافت ونه چهره ام درخاموشی خفه شد ، از درد تنهایی تنم وپیکرم رنج میبرد ومن بخود میپیچیدم .امروز نیز خاموش ننشستم ، ولال نشده ام ونخواهم گذاشت زبانم را ببرند اینها که بر اسب مراد سوارند هیچگاه معنای واقعی یک کلمه را نمیدانند وزیبایی ورسایی آنرا احساس نخواهند کرد حرفهای خودشان لبریز از پوچی که با پیچ وتاب آنهارا به زوردرحلقوم دیگران میکنند وسپس دیگران لال میشود ویا خفه .گفته ها ونوشته های من آرامنند مانند یک جویبار ملایم در کنار بوستانی میغزد وجلو میرود سپس دوتا میشود وچندتا وسر انجام هزارها میشود انسانی با شرف خم میشود وآنهارا برمیدارد تا چین خوردگی آنهارا از هم باز کرده بصورت یک رشته مروارید درخشان گرد هم پچیند دراین چین خوردگیها نه تزویر است ونه ریا ونه فریب ونه از بوی گند سیاست لبریز.بعضی از اوقات دلم میخواهد به قعر فراموشی بروم تنها به اوج شنوایی برسم گفتن ، نوشتن بیفایده است سروکارم با آنسانهای والایی نیست هر گفته ای سر جای خود خشک میشود وهرچه بیشتر بگویم کمتر شنونده خواهم داشت باید بازار هوچی گری را راه انداخت فریاد کشید خودرا از این آغوش به آغوش دیگری پرتاب نمود بازیچه شد ، حقیر شد، تا بتوانی صدایت را بگوش احمقها برسانی ، دراینجا باید بگویم من به احمقها احتیاجی ندارم شنوندگان من عاقلند هر چه جلو تر میروم بیشتر درتب وتابم وامروز این کلماتند که درد میکشند ودردهای مرا نیز باخود حمل میکنند ودردها ورنجهایم را به زیبایی ورعنایی میارایند گاهی نمیتوانم جلوی لال بودنم را بگیرم وفریادم را بگوش جهان میرسانم .من در کنار مردمی نشستم که ناگهان همه باهم یکصدا ، خاموش شدند هیچکدام حرفی برای گفتن نداشت ، شعری برای خواندن نداشت وزمانی که من فریادم را بلند کردم همه گوشهایشان را گرفتند ورفتند اما من گفتم ونوشتم این من نبودم این فریاد ظلم وستم بود ، نابرابری ها بود زور بود که فریاد میکشید ،…دراین معرکه بازار ودراین مکاره بازار این فریب بود که فریاد میزد مردم دور فریب جمع شدند گوشهایشان را برای شنیدن سخنان واطوارهای او باز گذاشتند آنها دیگر درآن زمان احتیاجی به مترجم نداشتند فریب با دستهایش ، چشمانش ، لبخند ، وچشمک زدنش همه چیز را درگلوی آنها مانند یک لقمه لذیذ فرد میکرد و……سپس همه خفه شدند.پیر مرد نام با مسمایی بر روی آن فریب گذاشت ” اسیر عشوه ننگ آرایی ” .وآنهاییکه درپشت سر او بودند همچنان هستند ودرجایی ناگهان گویی همه جهان خاموش میشود واستبداد با اعلامیه آزادی ودموکراسی آوایی نا موزون سر میدهد وسپس همه همچنان درخاموشی خود فرو میروند یا درخواب مرگ ، کم کم راهشان را کج میکنند ومیروند تا به دیوار فریبی دیگر برخورد کنند . ثآب پیدا بود ، عکس اشیاء درآب ،سایه گاه خنک یاخته ها درکف خونشرق اندوه نهان بشریتفصل ولگردیها در کوچه زنبوی تنهایی درکوچه فصلدردست تابستان یک بادبزن پیدا بودعشق پیدا بود ، آب پیدا بودعکس اشیاء درآبسایه گاه خنک یاخته ها همچنان درتف خون .پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا . 05/05/2017 میلادی /. -
شب دوشین
شب گذشته شب بدی را گذراندم ، خیلی بد ،نزدیک ساعت پنج صبح بود که با فریاد ، نه ، نه ، ازخواب پریدم ومشت محکم همسایه دیوار به دیوار اطاق خوابم که با شدت بر دیوار میکوفت مرا دچار سر گیجه کرده بود .چی بو ، نقشه ایران ، بصورت یک گربه زنده وبزرگ که داشتند آنرا قطعه قطعه میکردند سرش جایی افتاده بود پیکرش سه تکه شده بود وپاهای درگوشه ای بچشم میخورد ومن فریاد میکشیدم ، نه ، نه، نه، …..ساعت حدود پنج صبح بود ومن میان ملافه هایم میلرزیدم .میل ندارم از کلمات دیالکتیک استفاده کنم خیلی ساده وروشن مینویسم که امروز آقایان به ” کو….” خوردن افتاده اند !!– بلی انقلاب ما دزدیده شد– بلی انقلاب ما از با کورتاژ بیرون آمد!!!– بلی چپ ما شناختی از مردم دهات اطراف وکارگران نداشت !بلی وبلی وهمچنان این بلی ها ادامه دارد وسر انجا م یا مرگ یا ازادی ! خنده دار است از کدام ازادی سخن میگویید چه آزادی از این بهتر که هر کدام زیر سایه یک دولتی نشسته اید وراحت میخورید دوره دارید خواننده دارید نوازنده دارید وزمانی که به ایران برگردید باز دلتان هوای چلو کباب کنار رودخانه تیمز یا اقیاتوس آرام ویا کوههای سوییس را میکند هوس کازینوهارا دارید هوس دختران زیر سن قانونی را دارید !.برای چی انقلاب کردید؟ چه چیزی را میخواستید بخودتان ثابت کنید ؟ جماعت روشنفکر که از خاله زنکهای بیسواد جنوب شهر کمتر میدانستند با خواند ن چند کتاب از نویسندگان امریکای جنوبی واسپانیای درهم ریخته وایتالیای درهم وزیر لگد مافیای مواد ومد وزن ، خودرا بر تراز همه میدانستید وهیچگاه به آن ستاره هایی که یکی یکی زیر پایتان خاموش میشدند نگاهی نمی انداختید ، نه ، به زیر پاهایتان نگاه نمیکردید به اسمان چشم دوخته بودید که از طرف حظرات برایتان لقمه ای پرتا ب کنند وشما ومارا بکشند .وسر زمین مرا به یغما ببرند ومشتی بیگانه را به سر زمین بیاورند تا جای شما آقایان روشنفکر را بگیرد .هنوز از یاد آوری خواب شبانه ام دچار پریشانیم .میبایست به درمانگا ه برای چک آپ سالیانه میرفتم رگهایم خیلی باریکند به سختی از زیر پوستم دیده میشوند ، بنا براین دعا میکردم گیر یک پرستار پیر غرغرو نیفتم وتصادفا امروزدختر جوانی که تازه آمده بود با چه حوصله ای دنبال رگها میگشت سر انجام باو گفتم میتوانی از پشت دستهایم خون بگیری خوب وسایل مخصوص میخواست دستی به پوستم کشید وگفت آب مینوشی ؟ گفتم کم ، از آ ب بیزارم درعوض چای وقهوه ومیوه مینوشم ومیخورم گفت نه باید آب بنوشی پوستت به خشکی زده است ، اوه پس از گرفتن خوق به یک کافی شاپ رفتم یک نیمه صبحانه ای خوردم تا بتواتم بخانه برسم واز ترسم دولیوان اب سر کشیدم وسپس قهوه را درست کردم با کمی مربای “به “صبحانه خوردم تا لرزش بدنم کم شود اما این لرزش از خون آزمایشگاه نیست این لرزش از آینده تکه تکه شدن گربه ام میباشد . اینهمه سال نویسندگان ، شاعران ، طنز نویسان چه غلطی کردید غیر از آنکه نگاهی به بازار ارز بیاندازید وپولها را تبدیل به معاملات املاک کنید وحال گنده گنده بنشیند پشت میزهایتان وگنده گنده حرف بزنید وخودرا صاحب جاه ومقام واختیار مردم بدانید چهل سال مردم را دربیرون سر گرم کردید این ماموریت شما بود من خر نبودم هیچگاه هم خرشما نشدم .روزی وروزگاری در مجله ” پر” که درواشنگتن به همت دوستی از نوع چپ ها ودوست همسر سابقم بود مقاله مینوشتم برایش بطور خصوصی نوشتم که شما هیچگاه به زیر پایتان نگاهی نیانداختید واگر کسی جزئی از شما نبود ویا کمی بهتر میدانست اورا کوبیدید وبسوی سراب رفتید همه چیز از نظر شما بازاری وبیسواد وخاله زنکی بود تنها مادر من ( یک حکیم) بود که باو احترام داشتید ودر عمق وجودتان میدانستید که دارد راست میگوید وشما پسران جوان به آن »مادر بزرگ جاسوسه که به ماموریت آمده بود « بیشتر دل بستگی داشتید تا مادر من که شمارا دعوت میکرد به خانه خودتان ، به میهن خودتان ، به خاک خودتان خیانت نکنید . نه مادر من زبان شمارا نمیدانست اما شعور وفهم او از همه شما بالاتر بود من فرزند آن مادرم وفرزند خاک ایران وکوههای سر بفلک کشیده واتشکده هایی که کم کم خاموش شدند وجایشان را به اهریمن دادند .امروز دیگر ذکر مصیبت است واگر هم کسی چیزی مینویسد مانند من تنها برای خالی کردن عقده های درونیش میباشد .تنها یک چیز را میتوانم با تمام وجودم وبا افتخار بنویسم که هیچگاه مانند شما نبودم ونشدم ونخواهم شد ، تنها به فکر حفظ ارااضی وطنم میباشم ، اگر چه نتوانم هیچگاه به آنجا برگردم اما آن خاک متعلق به اجداد من است نه بیگانه .امیدم این است که کابوسهای شبانه من از روح ومغزم پر بکشند ومن بخواب خوش مستی فرو روم و به عشق بیاندیشم وبه عشاقی که دیگر دراین دنیا نیستند. پایانثریا ایرانمنش » لب پرچین« . اسپانیا . 02/05/2017 میلادی /.– -
شهرک ما
بقول یک بانوی نویسنده سیاسی منهم گاهی جو گیر میشوم ودلم میخواهد بنویسم . اما وارد درگاه سیاست نمیشوم چون نه شعور سیاسی دارم ونه درس آنرا خوانده ام ونه عضو گروهی یا حزبی یا مسلکی بودم .من بودم وطبیعت ومن بودم وعشق به انسانها گاهی دست وپایی وغلطی زدم وزود خودرا بیرون کشیدم به بقیه کار ندارم آنچنان درگیر مشگلات زندگی بوده وهستم که تنها چیزی را که فراموش میکنم همتن باصطلاح چنبشهای گوناگون است من تنها یک تماشاچی در کنج حصار تنهایی به آنها مینکرم چرا که دیگر از من ونسل من گذشته است .امروز هوا بسیار عالی گرم ودر دلم آرزویی موج میزد که از کوه بالا بروم ورفتم به شهرک رسیدم تقریبا دوسه سالی بود که نرفته بودم به آن غار معود گم شدم شهررا نمیشناختم انبوه اتوبوسهای توریستی که از سراسر اروپا وخاور میانه وشرق آسیا امده بودن میدانهای وسیع فواره ها وساعت آفتابی سه پارکینگ پنج طبقه سالن کنسرت باورم نمیشد نه باورم نشد مدتی سرکردان ایستادم بلی همان ده کوره بود با آن غار خرابه حال بر پشت د ر ب طلایی آن نوشته بودند اینجا عکس گرفتن موقوف بلند حرف زدن موقوف تنها برای دعا وروشن کردن شمع ه وگذاشتن گل مجازید به درون بیایید جوانانی روی نیمکپهای طلایی نشسته بودند وتسبیح میانداختند ای داد وبیداد آن بانوی راهبه گم شد ؟ میدانی وسیع و بزرگ با فواره های سر با آسمان کشیده انسان گمان میکرد درمیان حوض کوثر ایستاده است .رستورانها پر باخودم گفتم که خلایق هرچه لایق چند سال پیش از این جاده خاکی سر. بالا میرفتیم ونان دهاتی میخریدیم وکوزه هایمان را از آب چشمه سار. پر میکردیم حال شهرکی شدت بود با ویلالهای شیک میان دره های سر. سبز محلات خصوصی همه چیز زیر ورو. شده بود نگاهی به ساعت آفتابی کوچک انداختم چندین سال پیش ما در پارک ارم شیراز ودر میدان شهر تهران ساعتهای گل وآفتابی داشتیم حال همه جا سیاه پوش ویا به رنگ سبز نکبت ویا ویرانه شده چه بسا رفقای آنسوی مرز یعنی هموطنان دیگر از امریکا کانادا آلمان وسوئد وسوییس خسته شدند ودراینجا بیتوته کرده اند …. دلم گرفت آن ده باصفا حال تبدیل شده به یک شهرک توریستی بافروشگاههای چینی و رستورانهای رنگ وارنگ وموزه وغیره ……درعین حال تاسف خوردم اینها ساختند وما ویران کردیم حال تنها چند توریست گدای ژاپونی وچینی وکره شمالی به اصفهان میروند تا بریونی بخورتد ومسجد وگنبد تا را تماشاکنند ویا نه بقیه اش بماند !!!.. بدون هیچ سرویس بهداشتی ویا کنترلی روی مواد غذایی زیر نگاه مامورین گشت ارشاد که مبادا طره ای از زلف آن چپ چشمان بیرون بزند و خیلی چیزها ….. دلم گرفت غمگینتر بر گشتم درحالیکه صورت آفتاب خورده ام از اشک خیس شده بود پایاندلنوشته امروز اول ماه می ۲۰۱۷میلادی -
می دی / روزکارگر
شوری نه چنان گرفت ماراکز دست توان گرفت ماراما هیچ گرفته ایم از اواوهیچ از آن گرفت مارااول ماه واولین روز ماه “می” وظاهرا روز کارگر است اما بیچاره کارگر دیگر حرمتی ندارد امروز اکثر کارگران ارباب شده اوبرای آنکه بیاد نیاوزند که روزی چگونه زیست کرده اند کم کم تاریخ را پاک میکنند .[برو بابا این یک جنبش کارگری کمونیستی بود[ ، تو چقدر دلت خوش است بخیال آنکه کسی از کارگر وکارمند زحمت کش حمایت میکند خیر قربان تمام شد …… حقوق حقه آنهارا نیز نمیپردازند بردگی مدرن بشیوه تازه .من خودم کارمند بودم یک کارمند شریف ونجیب وشرافت کاری داشتم بیشتر از حد خودم کار میکردم ، حتی کارهای جناب رییس را نیز انجام میدادم بجایش مینشتم تا او بکارهای دیگرش !!! برسد به قراردادذها وباج گرفتن ها وغیره ……روزی رسید که نشستم برتخت بانوی اول خانواده …. اما این بار از رتبه اول کار مندی به کارگری سقوط کردم ظاهرا بانو بودم اما عملا یک کارگر بی مزد وبی منت .جناب ریاست محترم پولهارا بخارج فرستاد ومن در خانه مشغول صرفه جویی بودم ، جناب ریاست محترم درخارج به بهترین کازینوها میرفت وبا زنان هرجایی میخوابید من درخانه مشغول روفت روب بودم . اما مقامم بالا رفته بود!!! بدون حقوق تنها یک لقب داشتم همین وبس .امروز دوباره زیر کابوسهای شبانه ام میلرزم وایکاش دست از سرم بر میداشتند دیگر لحظه به لحظه رسیده اند وخواب را ازچشمانم ربودند . نمیدانم روی تابلتم چه نوشتم مهم نیست فقط نوشتم تا دوباره بخوابم .دردردل ما نمیکنی گوشدرد دل از آن گرفتمهشدار که صرصر اجل هانچون باد خزان گرفت مارامردیم وزکس وفا ندیدمدل از همه ، از آن گرفت مارابهر روی این روز برای کارگران شریف وزحمت کش مبارک باد حتی ” گوگل هم ” امروز به کارگران تبریک میگوید ! پایانثریا ایرانمنش /»لب پرچین « / اسپانیا . 1/05/2017 میلادی /. -
کوه آبی
کوه آبی در. زبان بومی سرخ پوستان لقب ماساچوست میباشد .چرا باین فکر افتادم؟بفکر سر زمین بزرگ خودمان که کم کم ما بومیان فرار کردیم وخاک ما به دست حمله کنندگان افتاد وروزی سر انجام برای خود میشود ایالات متحده بلوک شرقی وکوه البرز نامش عوض خواهد شدویا شاید اثری از آن به جای نماند .به همانگونه که امریکا کشف شد وتا اخرین بجا مانده سرخ پوستان از بین رفتند وبا کمک ساختن فیلمهای تبلیغاتی همیشه سرخ پوست مهاجم متجاوز وادمکش بود وافسر سفید پوست ارتش ایالات متحده ناجی چه بسا روزی ای ننگ بر دامن ما یک یک فرزندان کوروش بنشیند .امرود در ایالات متحده اثری از یک سرخ پوست وحتی فرهنگ انها باقی نمانده قسمتی را ایرلند صاحب شد وبه سبک سلیقه خود شهری را بنا کرد و وشد ایالتی سپس هلندی آمد فرانسوی آمدد اسپانیایی که اولین مهاجم بود جنایتها وکشتار وتحمیل زبان ودین خود به آن سر زمین دیگر بر کسی پوشیده نیست و بصورت افسانه در آمده است .برده داری رواج پیدا کرد همه دزدان وادمکشان اربا شدند وسیاهان بدبخت ویا بومیان برده تا جاییکه روزی یکی از آن سفید پوستان مامانی در یک گفتگو فرمودند :خداوند ما سفید پوستانرا بصورت فرشته ها آفرید تا حاکم بر. سیاهان وبردگان باشیم !!!امروز ایالات متحده شمالی ارباب دنیاست با مجموعه ای از ملیتهای مختلف که در آن مانند یخ درون آتش آب شده اند وقبله امال تیره بختان است.ما بومیان دور دنیا آواره ودر سر زمینهای دیگر یا کشته میشویم ویا خودکشی میکنیم.چه بسا به زودی فیلمهای وسترن شرقی هم روی پرده سینما خود نمایی کند وعده ای ریشو وادمکش را از سر زمینهای دیگر بعنوان چهره واقعی ما ایرانیان به نمایش بگذارند وما تبدیل شویم به موجود بدبخت فلاکت باری که کارمان تجاوز وادمکشی است .تمرین ادمکشیها هم اکنون کلید خورد وفیلمها به زودی ببازار خواهند آمد ودر خارج بجای انکه بیاری هم بر خیزیم طرف غالب را گرفته ایم .باز هم در پشت شیشه های جور واجور مینشینیم واز فرط بدبختی شرح افسانه وشعر وشعور از دست رفته را به نمایش میگذاریم ما بومیان بدبخت فراری از ستم دشمن وحمله کننده گان.زبان وادبیاتمان دگر گون شد بیگانه پرستی در. لباس دین بر ما حاکم شد هریک فرد ایرانی فراموش کرد که ریشه او کجا بوده وهست یا خواهد بود چای در استکانهای کمر باریک ناصرالدین شاهی ،چلوکباب قفقازی، آبگوشت عربی، عرق روسی وویسکی اسکاتلندی پارچه دست باف چین اتومبیل ساخت کره واسلحه ساخت ایالات متحده ….این است فرهنگ ما ایرانیان ….و از همه مهمتر فریب ،دروغ،ریاکاری،دزدی،و……داستان همچنان ادامه دارد .پایانثریا /اسپانیا/ یکشنبه ۱/۵/ -
گمان مبرکه….
کمان مبر که چه ابروی او کمانی هستکجا چو غمزه او تیر ترکمانی هست ……..”لاری”همه حواسم در خواب شبانه است ، درکشتارها ، ونگاهم بسوی دیگری بر میخیزد ، امروز سیزده سال از ازدواج دخترکم میگذرد وچه زود گذ شت ! خود او غرق تماشای دلدار است وبوسه اش بر لب او خاموش ولبریز از آهنگ است . چه به ارامی همه چیز میگذرد وگذشت .گوش من غرق درخبرهای دهشت انگیز بی آنکه آهنگی باشم یا صدایی ، چرا که صدا های یک یک خاموش میشوند ومردان وزنان واقعی به کنجی مینشینند وجایشانرا به دلقکها میدهند با صورت بر افروخته و دلقکهایی که حتی روی پینو کیوی مرحوم را نیز سفید کرده اند بی آنکه بینی شان دراز شود .من در چشیدن ومزه مزه کردن نیز درمانده ام گاهی آب میشوم وسراریزو زمانی شراب میشوم دلپذیر ، ودرآن حال است که بوییدن یک گل مرا شادمان میسازد .سخس گفتن از یک خط ویا راه واز صفر شروع کردن یک خط مستقیم بین دونقطه را کنار میگذارم گاهی دلم بیقرار میشود به دنبال معبودی هستم بی وصال ، تنها از دور دستها ستایشش کنم ، خدارا دیر زمانی است که گم کرده ام وحواسم درپی هر گفته یا شنیده ای به دنبال او میگردد ، خدارا درعشق یافته ام بنا براین گم شده است هر احساسی درخاموشی ودر سینه ام گم میشود آنهایی که همیشه از عشق سخن میگفتند همیشه دوراز معشوق بودند.آنکه با معشوق همدم است دم از عشق نمیزند عشق او درخاموشی است وعشق را درخاموشی میبیند ومیپرستد .امروز سخنی از عشق نیست همه چیز با ترازوی اقتصاد وزن میشود حتی عشق ها تنها عشق نقشی در ارتباط جنسی راهی میبابد وسپس تمام میشود .همه را بیازمودم حتی پیران خراباتی را که دم از عشق خدایی میزدند اما چشمان بوالهوس آنها به دنبال پاهای عریان بود وجیبهای باد کرده دروغ بود که نگاه عاشق درمعشوق گم میشود ودست او دردستش آب میشود .تنها پیکر است وتنشی درهم آغوشی .هر جسمی در آفتاب سایه ای دارد وهر حسی نیز نوری وسایه ای دارد هیچ سخنی نیست که بی سایه باشد ، امروز دراین قاره همه خاموشند چون سایه قدرت ضعیف است ارباب ضعیف است وتنها ضعفا درسایه کمرنگ او مینشینند تا از تابش شدید آفتاب درامان باشند ، نور ایمان قدرتی دارد که میسوزاند وسپس میخشکاند واین گسترده سایه دربعضی از جاها خاموش مینشیند .امروز درست سیزده سال از این عشق میگذرد هردو شادند و( به ظاهر ) هردو خوشبختند ( به ظاهر ) وفرزندی نیز دربینشان نیست که آنهارا مجبور با پایبندی کند .29 سال از ازدواج دختر بزرگم میگذرد او با تحمل وصبر وارامش درکنار فرزندانش وعشق به زندگیش تا امروز ادامه داد .15 سال از ازدوج پسرم میگذرد ….. با نکاهی به ازدواجهای تحمیلی یا اجباری یا دورغین ویا سیاسی ویا مالی زنان ودختران هموطنم ، باین میاندیشم که هنوز خون من دررگهای این عزیزانم جریان دارد ، من درخاموشی به آنها مینگرم در پیله تنهاییم جای گرفته ام وبه معنی این زندگی ها میپردازم ودرانتظار شنیدن آن ناگفته ها هستم درانتظار آوایی از دوردستها نه به ان آواز بیخردی که گفته هایش را صدها بار میچرخاند وبه آنها زیبایی میبخشد یک زیبایی ظاهری که با بارش بارانی از بین میرود وپاک میشود .زمانی فرا میرسد که خاموش مینشینم واین خاموشی سایه بلند شک وطغیان روحی من است ، قدرت نمایی نمیکنم ، دوستانه راه میروم ودوستانه حرف میزنیم با هم رفیقیم . واین بهترین شیوه زندگی است . خاموشی نفرین من است ……..بیا وعشوه عاشق کش بت من بینگرت بغمزه خوبان همین گمانت هستپایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا .30/04/ 2017 میلادی /. -
ثریا ، دراغما
دوست نازنینی دارم درآنسوی آبهادر سان فرانسیسکو ، مرد محترمی است تحصیل کرده واقعی دانشگاه پرینستون درامریکا وهم او بود که مرا ودار کرد نام پسرم را برای دانشگاه ام .آی . تی ، ماساچوست بفرستم ، درآن زمان دخترم هنوز در ماساچوست درس میخواند وزندگی میکرد ودر یک با نک درقسمت اینترناشنال کار میکرد وهنوز بچه نداشت بهر روی با دانشگاه تماس گرفتیم امتحانات لازمه را پسرک قبول شد وسر انجام هنگامیکه لیست مخارج دانشگاه به دست من رسید دیدم از عهده من خارج است با آنکه آن دوست متعهد شده بود باز سر زدم وپسرکم در دانشگاه مادرید بین سیصد وچهل داوطلب مهندسی تکنولوژی هواپیما قبول شد …..نفر سی دوم ….. آه چه روز خوبی بود ومن چقدر خوشحال بودم …..امروز دیگر لزومی ندارد باو افتخار کنم با سرچ درگوگول پنجاه صفحه نام وعکس او نمایان میشود وصاحب سه فرزند است اینهارا نوشتم نه بخاطر خود نمایی بلکه در سکوت بی جنجال ما کارمان را درنهایت عسرت وتنگدستی انجام دادیم وبقول خودش اگر پدرش زنده بود او هیچگاه به دانشگاه نمیرسید میبایست دربازار کار کند وحاجی شود !!! وچه بسا خوشبختر بود وزحمت کمتری را متحمل میشد مجبور نبود دوردنیا بگردد.در ایران که بودم همیشه کتابهای ترجمه شده را میخواندم وکمتر به سراغ نویسندگان ایرانی میرفتم مگر شاعران بزرگ که از فیض کلامشان بهره میبردم .ویا دانشمندان ومحققانی نظیر باستانی پاریزی ویا شجاع الدین شفا ونظیر آنها .در خارج آنچنان تشنه کتاب بودم اولین کتابی که به دستم رسید ” ثریا دراغما ” بود نوشته اسمعیل فصیح ، چه روان وچه ساده آنرا خواندم ، تازه انقلاب شده بود ومن از مردم تازه وارد هیچ اطلاعی نداشتم وهمه را بچشم ودیده پاک خودم مینگریستمحال امروز میبینم این]ثریا خانم[ هنوز دراغما بسر میبرد با همه شجاعتی که بخرج داد وبچه هارا یک تنه بزرگ کرد وبه ثمر رساند اما خودش هنوز ( مانند یک دختریچه تازه ازکلاس دوم مدرسه درامده ) دراغماست ومینشیند گفته های این پس مانده های آدمکش ومجرمین وخایین وخود فروشان ودست آخر هو چیان را باور میکند .بلی آن دوست نازنینم مرا از خوب خوش خرگوشی بیدار کرد وگفت بیدار شو دنیای ما گذشته این دنیا دنیای دیگری است هیچ حرفی را باور مکن مگر عکس آن ثابت شود ومن برایت کتابهارا میفرستم . گفتم نه ! متشکرم دیگر لای هیچ کتاب فارسی زبانرا باز نخواهم کرد وهمچنان کتابهارا به زبان اصلی میخوانم بهتر است کم کم داشت زیان هم از یادم میرفت حال ترجیح میدهم زبان مادریم را فراموش کنم با اینهمه کثافتی که دوردنیا بعنوان دکتر ومهندس و غیره ریخته ومن چه معصومانه از این که نتوانستم مخارج دانشگاه پسرم را در هاروارد تامین کنم احساس شدید گناه میکردم ……دخترم از امریکا بازگشت من چند بار رفته بودم ، اما امریکارا دوست نداشتم ابدا میل بماندن درآن سرزمین بی درو پیکررا نداشتم .من با پاهای خودم میخواستم راه بروم نه با یک چهار چرخه . اوف حالم بهم خورد ازخودم ، بلی ازخودم ، چه خوب فیس بوک را بستم وچه خوب دیگر کمتر به سراغ ان دیگری میروم تنها با ورق ها بازی میکنم وبه موسیقی گوش میدهم وفیلم تماشا میکنم دیگر میلی ندارم نه کسی را ببینم ونه خبری از آن دیار بشنوم ، برایم با پاکستان وافغانستان وبنگادش وعراق یکی است بگذار بگویند بیوطنم ، وطن من همه جهان است . جهان وطنی از همه بهتر است اینجا صاحب هویت شده ام دیگر میل ندارم چند دست لباس عاریه روی هم بپوشم . تنها ازخودم بیزار شدم علت آنهم تنهایی من است همین .سی سال است که بعنوان یک بیوه زندگی میکنم وچهل سال است که از آن دیار بیرون هستم بنا براین شناختی دیگر ندارم تنها وجه اشتراکم زبان میباشد وانرا درهمین گوشه نگاه خواهم داشت .( ثریا از اغما بیرون آمد وسلامتیش را باز یافت .) خوشحالم . بیشتر خوشحال ازاین که نگذاشتم بچه ها گرد سیاست بروند هیچکدام از آنها به آنها گفتم که سیاست مانند یک چاه متعفن است که اگر درونش بروید تنها با بوی گند بیرون خواهید آمد ، سیاست یک جرم ویا یک حرفه بی پدر ومادر ویا یک حرامزاده است ، گذشت آن روزگارانی که سیاست درس داشت ، مدرسه داشت واستاد داشت ومانند یک انسان شریف بیرون میامدی هدفت خدمت بمردم ومیهن بود امروز هر ننه …. میتواند دکترا را بخرد ویا درچند کلاس شبانه نام نویسی کرده یک لیست بزرگ را برای خود به دیوار بکوبد من حتی عکس فارغ التحصیلی پسرم را نیز به نمایش نگذاشتم ، نوه من امسال سال آخر دانشکاه را درانگلستان تمام میکند او کار میکند وبا پول خودش دانشگاه میرود بی انکه سر باز کسی باشد نقاش بسیار خوبی است چند نمایشگاه برایش ترتیب دادند ، مانند من مینویسد ، هفت ساله که بود باو یک دفترجه خاطرات روزانه هدیه دادم وگفتم از امروز هر چه را میبینی ویا میشنوی بنویس مهم نیست روزی تاریخ خواهد شد . . اینها افتخارت منند . احتیاجی به کسی ندارم . تنها خوشحالیم این است که ازاغما بیرون آمدم وخوشبختی هایی را که در اطرافم ریخته با دست جمع میکنم وبه سینه میچسپانم . بلی مادر بزرگ خوبی هستم اما چشمانمرا به روی خوشبختی هایم بسته بودم وبه دنبال سراب میرفتم سرابی که به چاه ویل ختم میشد .پایانشنبه 29 آپریل دوهزارو هفده میلادی » لب پرچین « ……….. -
اردی جهنم
ما ، خنده را به مردم بی غم گذاشتیمگل را بشوخ چشمی شبنم گذاشتیمقانع به تلخ وشوریم از جهان خاکیچون کعبه دل به چشمه زمزم گذاشتیم /…..” صائب “ما از اردیبهشت غیر از باران وسیل وخانه خرابی چیزی ندیدیم ، همیشه فکر میکردم اروپا در فصل آوریل دیدن دارد ، گذشت آن زمان ، فصلها هم دچار سر گردانیها شده اند ؛ هوا آنقدر تاریک است که باید برای هر راهروی چراغی روشن کرد وغمگین .باران همچنان میبارد وگویا تا امشب ادامه دارد اما فردا را برای روز اول می دی وتعطیلات همیشگی این قوم آماده میسازد درجه حرارت ودما ناگهان به سی درجه خواهد رسید .بچه ها با هم قرار گذاشته اند که مرا برای تولدم به تعطیلاتی به خارج بفرستند ! کجا؟ روزی ووزگاری میل داشتم سری به وین بزنم اما امروز دیگر آن حال وهوا نیست منهم دیگر آن نیستم که بودم ، بهتر است سری به لهستان بزنم ! به دیدار دروازه جهنم بروم ! به تماشای کوره های آدم سوزی که چه بسا هنوز هم در پنهانی ادامه داشته باشند . بلی بهتر است ، درایران گذشته دوستانی لهستانی داشتم که هفته ای یکبار با آنها دوره بازی داشتیم رامی را راه میانداختیم اکثرشان یا عضو سفارت بودند یا پناهندگانی که از جنگ جهانی فرارکرده وحال درسر زمین گل وبلبل یزرگ شده بودند خیلی ازمن مسن تر بودند اما بسیار مهربان ، مودب ودوستان خوبی بودند ، یکی از آنها در خانه اش چند پرنده داشت درون قفس یکی همان مرغ نوک بلند ونوک تیز ( نامش یادم رفته) ادای طوطی را درمیاورد او نام مرا یاد گرفته بود وهربار که من زنگ درخانه آنهارا به صدا درمیاوردم او فریاد میکشید ثریا ، ثریا ، ودر موقع بازی باز دوباره نام مرا میخواند که خانم صاحبخانه عصبانی میشد ومی رفت روی قفس اورا میکشید باز قریادش بلند بود میان آنهمه زن ، تنها نام مرا میدانست !!!ایام کریسمس درخانه آنها بمن خیلی خوش میگذشت ، آنها عاشق کارهای صنایع دستی ایران بودند ومن برایشان از نوع بهترین میناکاریهای اصفهان را کادو میبردم ، خوراکیهای لذیذ ، مشروبات عالی وآن “یلواگز” ویسکی با زرده تخم مرغ وشکلاتهایی که از سفارت برایشان بهمراه بطریهای کنیاک اعلا میرسید . کیکهای خوشمزه خانگی ، راحت بودند با موهای بیگودی پیچیده با روبدوشامبر نه خبری از برق انگشتریها بود ونه از لباسهای مزن ، نه از متلک ونه از فحاشی وجیغ همه چیز آرام بود ، آرام .راننده من در اتومبیل مینشست تا بازی من تمام شود پسرکی جوان وارمنی بود هرچه باو اصرارمیکردیم یا داخل شو ویا برو برگرد ، میکفت ! خیر همین جا دراتومبیل مینشینم وکتاب میخوانم ، خوب میدا نستم که او ماموریت دارد بادی گارد من باشد !!!چیزی نمیگفتم ، بدرک بگذار درون همان اتومبیل بنشیند ، آنهم ین شش تا هشت ساعت از دو بعد از ظهر تا هشت شب .امروز دیگر اثری از انها نیست یکی یکی از دنیا رفتند وآخرین آنها چندین سال پیش که جوانترین بود نیز با بیمارای سرطان درگذشت .حال میروم شاید بویی از آن رزوگار را به گوش جانم برسانم بیشتر کشورها وشهرها وحتی دهات را دیده ام اما هرگز به لهستان نرفتته ام .بنا براین کادوی تولدم ….بیست بعلاوه پنج !!! سفر به لهستان است .امروز که هوا ابری وبارانی است ودرماه اردیبهشت هستیم بیاد لوسی وخواهرش وبقیه دوستان لهستانی افتادم که عید نوروز با یک کیسه پهلوی ونیم پهلوی وارد میشد وجلوی هرکدام از ما یک سکه طلا بعنوان عیدی میگذاشت ، عید نوروزراهم جشن میگرفت …..وزمانیکه مجبور بودم با اقوام دور یک میزبنشینم ، دود سیگار وشکستن تخمه وچرند گوییها ، متلک گوییها وجویدن سقزوپز دادن لباسهای رنگ وارنگ ومارک دار ، اعصاب مرا خورد میکرد همیشه بازنده کل من بودم که از سر میز نیمه کاره برمیخاستم .امروز دریکی از سایتها روی یوتیوپ خبری شنیدم که موی بر تنم راست ایستاد ، دریکی ا جزایر عربی حدود پنج هزار دختر وپسر ایرانی را برای حراج گذاشته اند در روز ” علفه|” ! جناب رهبر معظم کمی عمامه را بالاتر بگذارید ، شغل شریفی دارید ودر خاتمه گوینده اضافه کرد که یک شرکت تلفنی درایران وجود دارد که درهرساعت وهر روزکه میل دارید بهترین مواد مخدر ، بهترین و گرانترین مشروبات وزیباترین زنان ودختران را سر ساعت به خدمت میفرستیم تنها با یک تلفن !! ودادن شماره کارت اعتباری مانند ” آمازون” اکثرا متاهلند بین شانزده سال تا سی وپنج سال ….. اوف دیگر نمیتوانم نه بنویسم ونه بشنوم .در آن روزگار این بازی هفتگی من گناه بزرگی محسوب میشد ” البته تنها برای من ” !!! ودائم میبایست از جهنم بترسم آنهم چون با خارجیان نجس بازی میکردم وهنگامیکه برمیگشتم بخانه به دستور همشیره همسرم میبایست لباسهایم را عوض کنم وخودم را بشویم چون به خانه یک نجس رفته بودم !!!امروز آنها نیستند تا نتیجه آنهمه زحماتشانرا برای بقای دین مبین اسلام ببینند .پایانچیزی برزوی هم ننهادیم در جهانجز دست اختیار که برهم گذاشتیمدلنوشته تاریک من دریک روز تاریکتر اردیبهشت ماه 96 / -
به خاطرتو !
(کار ماتعطیل بردار نیست )×تا کی ببزم شوق غمت جفا کند کسیخون را بجای باده به مینا کند کسیتا مرغ دل پرید گرفتار دام شدصیاد کی گذاشت که پروا کند کسیدنیا وآخرت به گناهی فروختمسودا چنین خوش است کجا کند کسی ؟——–در پی نوشته شب گذشته ، واقعا دراین فکر بودم که اگر سر زمینم بهشت برین هم شود وهمه اموال ازدسته رفته را بمن پس بدهند ومرا با سلام وصلوات به آنجا بخوانند با این قوم بین المللی چه باید بکنم ؟ منکه نمیتوانم آنهارا رها سازم آنها نیز گمان نکنم راضی باین باشند که من ” نازنین”! را رها کنند وبفرستند لای دست پدرم یا مادرم .آنکه بالای منبر میرود ودم از آزادی ومرگ میزند حتما زنجیری بر پایهایش نیست وبال پروازش نیز بلند است میتواند به هرکجا که میل دارد پرواز کند .بهترین ونزدیک ترین کسی را که داشتم واز کودکی تا مرگ او چنان باو چسپیده بودم که جداکردنم محال بود بزرگترین خیانت را نه بمن بلکه به ملتی روا داشت به جوانانی که بیخبراز زندگی داخلی او بودندوبه دنبالش رفتند و….قربانی شدند او درعالم هپروت میزیست ودرخلوت برای رهبر مینواخت ودست راست رهبر شد اورا فراخواند وبهترین موقغیت را در بنیاد آدمکشان باو دادند تاج سر همه شد اما من از او دور شدم دور شدم تا جاییکه پنهان شدم ……سر انجام مرا یافت وبخانه ام آمد ، روزی تعمدا اورا درخانه گذاشتم درب رابه روی او قفل کردم وبخانه پسرم رفتم او خواب بود باو اجازه دادم که همه زندگی مرا وارسی کند ، هنوز کامپیوترم ازنوع, قدیمی هابود آنرا باز گذاشتم تا هرچه میخواهد دران بخواند ، تنها یک چیز را از او پنهان داشتم آنهم دفتر یادداشتهای روزانه ام بود که آنرا زیرکرسی کوچکی که جلوی میز آرایشم بود گذاشتم وخود رویش نشستم تا کمی فرو رود ……هنگامیکه برگشتم دیدم غذا پخته وخانه از بوی تعفن ذعال وتریا ک جایی برای نفس کشیدن ندارد درهارا باز کردم وظاهرا ازاینکه فراموش کردم بودم کلیدرا بجای بگذارم پوزش خواستم اما بانوعی ترحم بمن گفت :امروز در انفرادیم تنها بودم ! ……از او حساب میبردم اما نشان نمیدادم ، اصرار بر این داشت که مرا باخود به ایران برگرداند اما بیفایده بود ، سپس گفت من باید تکه ای ازتورا داشته باشم ، حال نمیدانم چه تکه هایی را درون کیفش پنهان ساخته بود !! ونوه هشت ساله مرا نشانه گرفت ….چیزی باو نگفتم ، یک میهمانی تشکیل دادم وپدر بزرگ ومادر بزرگ آمریکایی نوه ام را دعوت کردم …. وبا ونشان دادم که اینها سگهایی هستند که رحم را نمیشناسند ومن درپناه اینها وآن یکی درامانم …..کمی خودرا جمع کرد ورفت .هر روز در سایتی میخواندم که به کشورهای مختلف برای کنسرت میرود ویاخودش اینطور میگفت اما کنسرت ها بیشترا زیک روزو نیم طول نمیکشید …..همه چیز هارا طی یک وکالتنامه بزرگ باو سپرده بودم حال درانتظار معجزه او نشسته بودیم من دریک آپارتمان اجاره ای بدون کار بدون حقوق با تنها کمی پس انداز که داشتم ……سال نو بود ! اگر فراموش نکنم هشت یا نه سال پیش بود ما تازه شام را تمام کرده بودیم ودورهم نشسته بودیم تلفن دستی من زنگ زد آنرا برداشتم ! او بود……گفت : درآلمان هستم وسپس به آنجا خواهم آمد واگر بخواهی بمن بی اعتنایی کنی خواهرت را …. م رنگم سرخ شد داغ شدم ، نه نترسیدم درانتظار این حرف واین گفتگو نبودم ،یکی از مدعوین پرسید ” فلانی بود؟ سکوت کردم وسپس کمی که ارام گرفتم وگفتم راستی ، سال نو برشما مبارک باد فردا باهم حرف میزنیم ….فردا با همان شماره ایکه روی تلفنم بود تماس گرفتم وگفتم :هرچه بوده تمام شده وآنچه را هم که دردست دارید نوش جان اما دیگر بین ما هیچ رابطه دوستی وجود ندارد وگوشی را فورا قطع کردم….سخت ترسیده بودم برای اولین بار بود که ترسیدم ، آنهم نه برای خاطر خودم بلکه موجودات بیگناهی که دراطرافم میگشتند…..تمام شد ، خانه هارا فروخت زمینهارا فروخت ویا هر غلطی که کرد یک زن دهاتی هم صیغه کرده بود تا برای ره گم کردن در انظارعکسی هم از او کنار خود گذاشت وسپس مرد وآ خرین اثری که از جوانی وکودکی من باقیمانده بود درآن کثافت ولجن محو ونابود شد ……الان که دارم خاطره آن روزهارا مینویسم قلبم بشدت میطپد واشک تا نزدیک مژگانم رسیده اما دیگر برایم چیزی مهم نیست ….درهمان آپارتما ن اجاره ای با همان مردم ناشناس ونادان به زندگی نیمه مرگی خود ادامه دادم تا به سن بازنشستگی رسیدم ودولت حقوقم را به حسابم ریخت ……روز گذشته پسرم درب یخچال را باز کرد وگفت :مادرجان تو غذا میخوری؟ تو همیشه یخچالت خالیست ! اصلا پول داری که غذا بخری ؟ چرا حرف نمیزنی ؟!سکوت کردم ، پسرم من خیلی کم غذا میخورم ونمیتوانم یخچال را از مواد مصنوعی پرکنم میوه زیاد میخوردم وسبزیجات درعوض فیلم زیاد میبینم وخاطره زیاد مینویسم !!!اما نکفتم که زمانیکه او اینجا بود هر روز میبایست یک فیله تازه گوسند پیداکنم با برنج اعلا وزعفران که ایشان به شکم خود بفرستد صبحانه حتما می بایست خانه تازه با عسل باشد وسپس بساط منقل و //// سایر مواد !او نتوانست دفترچه را بیابد وهنوز آن دفترچه بنام ( دفتر سرخ) موجود است لای آنرا باز نمیکنم میل ندارم خاطره ها تجدیدشوند هرچه هست از روی آنها میگذرم بسرعت میگذرم میل ندارم به پشت سرم نگاه کنم ومیل ندارم آب رفته وته مانده وبو گرفته ته جویبار هارا بنوشم . جلو میروم ، گاهی هوسی به سرم میزند وبیاد خاطره ای میافتم همان کافی است او همه پلهارا پشت سرش ویران ساخت یاد بودهایش را درون یک کیسه پلاستیک ریخته ام تا روزی کهنمیدانم کجا میتوان آنهارا سر به نیست کرد عکسهایمان باهم و….خیلی چیزها …..شب گذشته فکر میکردم که هرسال شب سال نو ،» روس وانگلیس وامریکا و اسپانیا و ایران «کنار هم مینشینند بی آنکه یکدیگر را لت وپار کنند چه بسا دردرونشان رنج ببرند اما به حرمت من چیزی نمیگویند .این افتخار بزرگی است که من ریاست این کنگره را برعهده دارم ؟!! .نه؟….پایانای که صد سلسله دل بسته بهر مو داریباز دل میبری از خلق ، عجب رو داریخون عشاق حلال است مگر نزد شماکه به دل عادت چنگیز وهلاکو داریاز گل ولاله وسرولب جوی بیزارمتا تو بر سرو قدت روضه مینو داریتو پریزاده نگردی به جهان رام کسیحالت مرغ هوا و شیوه آهو داری ……….”شاطر عباس صبوحی “ثریا ایرانمنش » لب پرچین « /29 /04/ 2017 میلادی . برابر با 09/02/1396 خورشیدی /. -
نام ونشان
هر چه صبر کردم تا باد وباران بایستد فایده ندارد سرم را زیر پتو بردم بیفایده است سیل همه خیابانها وبیشتر. خانه ها را فرا گر فته ظاهرا باران تا فرداشب ادامه دارد !! با اینهمه جشن آوریل بر قرار است به ناچار دست بردم تابلت را برداشتم وبیاد نام گذاری بچه ها مینویسماولین نوه ام که به دنیا آمد مادر وپدرش رفتند تا برایش کارت شناسایی بگیرند مامور مربوطه کفت که خیر نمیشوذ نامها خارجی هستند مادرش گفت اما ما امریکایی هستیم وتنها مقیم اینجا میبباشیم خوب ،بخیر گذشتنوه پسری به دنیا امد باز همان قصه تکرار شد نام فرزندانی که اینجا به دنیا میایند نباید خارجی باشد خوب یک o به دنبال نام پسرک گذاشتند ویک A به دتبال نام دختر وآخرین آنها نام یک قدیس اورتودکس است نامی عجیب وغریبروزی از او پرسیدم از کجا میایی ؟گفت همینجاگفتم پس جرا نام تو مثلا په په یا لوپه ویا مانلو نیست ؟ عصبی شد ونام واقعی را برایم تشریح کرد .خوب فرض فرض محال ایران سرانجام گرفت و من میل داشتم با فامیلم برگردم تکلیف این نامهای عجیب وغریب چیست وباز در. آنجا نباید آنها ختنه شوند ونام حسن وحسین واکبر. واصغر را روی خود بکذارند ؟این زندگی شیرین ما آشفته گان الکی خوش استنه والیوم هم کار. گر نشد باد وباران همچنان دربها را بهم میکوبد خوشبختانه من در. بالاترین طبقه هستم تنها خطر آنرا دارد که سقف روی سرم بریزد.آه چقدر کارکردن در موسسه جغرافیایی کشور خوب بود چقدر دنبال تاکسی دویدن خوب بود وچقدر صدای تیمسار رزم آرا رییسمان مهربان بود وچقدر عاشق شدن زیبا بود وچقدر دنبال ملافه جهاز در. خیابان لاله زار . ومغازه پیرایش لذت داشت حال من مرده ام تنها نفس میکشم ومانند یک رباط راه میروم شب بخیر / ثریا /اسپانیا/ -
سه مرد بزرگ
سه مرد بزرگ از یک سرزمین ،دو مرد برخاست وهنوز دزانتظار سومین آن نشسته ام ، در ایران عزیز ما دردوران شاه همه چیز روبراه بود ودرست ومنطقی کشور چهار اسبه بسوی پیشرفت وعظمت وتمدن بزرگی که رویای شاه بود می تاخت ، مردم خوشبخت وراضی ومرقه بودند هیچ فساد وکژی وکاستی وجود نداشت اگر هم بود آنچنان پنهانی وکم بود که کسی بویی از ان نمیشنید همه به ایران غبطه میحوردند و….ناگهان دست سرنوشت ویا تقدیر از آستین همسابه بغل دستی از خرس سفید اراده کرد تا همه چیز را از بین ببرد سلطنت پهلوی سقوط کرد وایرانیان دچار انقلاب وسرگشتگی وآشفتگی شدند واین درحالی بود که میدانستیم هیچ معلولی بدون علت نیست ، بیشتر معلول خود فروشانی بود که خودرا فروخته بودند شکمها سیر شده بود ودست چپاول گران وظلم استبداد ناگهان چهره کریهه اش را نشان داد وحال اگر سخنان جناب ” سالیوان ” سفیر امریکا درایران درست باشد که او شاه را بیرون کرد این خود منطقی بر بی لیاقتی مردم آن سر زمین است شاه بی پشتوانه ، بیمار وبخیال خود بر ملتی تکیه کرده بود که نشانه بر اساس یک دموکراسی مردم ووطن خواهی بود وهیچ سفیر خارجی جزئت نداشت ونمیتوانست یک شبه آن نظام را ساقط کند ورهبر را ازسر زمینش براند .جیمی کارتر قبلا ایران را جزیره ثبات خوانده بود حال شکست قطعی طرح ” پنجه عقاب ” را شنیده بود ودر پشت میزش میلرزید وبا تلفن سرخ خود به کرملین داشت هشدار میداد ، هشت سرباز انها کشته شده بود آن شکست عملیاتی را که میخواست انجام دهد پنج سرباز یا به عبارتی هشت سر باز او درکویر نمک ایران جان خود را ازدست داده بودند ، او میلرزید وفریاد یکشید ومیگفت “میدانید معنی این کار یعنی چی ؟ یعنی جنگ ، جنگ ….من ، دیرزمانی بود که از انقلاب خانوادگی سر به صحرای بی نشان زده بودم اما دقیقه ای فارغ از اخبار وطن وانچه بر ان میگذشت غافل نبودم همه چیز را حتی جزیی ترین رهارا یادداشت میکردم ،تنها حرفی که زدم گفتم :آن میوه رسید ودردامن شوروی افتا د بخصوص هنگامی که سایه شوم دولت استالینی یعنی جیره بندی های مواد غذایی را درایران دیدم وهرکسی مجبور بود یک دفترچه بسیج داشته باشد ! همسرم فورا به ایران برگشت ودفتر چه را گرفت بدون نام من خودش وسه فرزندمان وآنرا تحویل گرسنگان فامیل داد تا از شکر وبرنج ومواد غذایی جیره بندی چهار نفر استفاده کنند و…اما همانجا گیر افتاد.میدانستم بخوبی میدانستم که اتحاد جماهیر شوروی با صطلاح سوسیالیستی همه را بسیج کرده تا درمقابل امپریالیزم خونخوار ! بایستند واو خودرا بر همه موجودات زنده روی زمین تحمیل کند ..حال شاه بیمار وسر گردان رفته بود دریک جزیره وهر روز خبرنگاران وعکاسان بخصوص از قبیله بی بی سکینه بسوی او یورش میاوردند واورا وروح اورا آزرده میساختند شاه دریک گفتگوی کوتاه با خبرنگاری که من روی یک ویدیو دیدم اظهار داشت :»قلب من هیچوقت محل کینه نبوده است ونخواهد بود من به فرد کاری ندارم تمام کسانیکه به شخص من بدی کردند می بخشم اما هیچوقت وبهیچ وجه خیانت به سر زمین را نمی توانم ببخشم ما قصد انتقام جویی نداریم ما باید به سازندگی بپردازیم بایداز منفی بافی دور باشیم قولی ندهیم که نتوانیم آنرا به مرحله اجرا دربیاوریم باید برنامه های اصلاحات کلی را که نا تمام مانده است تمام کنیم …..«آنها نه تنها آنهارا کامل وتمام نکردند بلکه هرچه را ساختی بودی ویران کردند .او دیگر در حالی نبود که بتواند بفهمد سر لشکر نصیری چه جلادی است وهمه چیز را بنام او تمام میکند او دشمن سوگند خورده بود مردم نفرت عجیبی از او داشتند ، مخصوصا که هژبر یزدانی ورحیم علی خرم را او حمایت میکرد همه نوکیسه هارا بنوعی حمایت میکرد .من خاطرات زیاد دارم که گاهی به ذهنم هجوم میاورند وگاهی چند دفترچه را باز میکنم واز روی آنچه که نوشته ام دراین صفحه میاورم ، شاه بخشنده بود ، خیلی هم بخشنده بود اما دیگر بیماری اورا داشت از پای درمیاورد واطرافیان مشغول توطئه بر ضد او ودر لیست جانشینان او درانتظار بودند .امروز هم دقیقه ای از یاد وطنم خارج نیستم با همه رنجی که کشیدم دراینجا نیز گویی روی یک صندلی موقت بجای کس دیگری نشسته ام وبه رقض وپایگوبی این ملت بیعار که در میان سیل وباران وباد باز با لباسهای رنگینشان دورخود میچرخند ومیرقصند ومینوشند دولت هم دست همراهانرا باز گذاشته زندانها لبریز از دزدان است هتل دزدان دولتی !هر لباسی را برای جشن که یک خانم میپوشد از هزاردلار شروع میشود تا بیست هزار وشاید پنجاه هزار دلار ولباس اقایان نیز درآنروزهای فلاکت بار که مجبور بودم پشت چرخ خیاطی بنشینم روزی خانمی با افاده یکی از این لباسهای پر جین والانداررا برایم آورد تا آنرا کمی گشادکنم ، بوی گند عرق ، بوی پهن اسب وبوی گند خود لباس مرا به تهوع واداشت به ناچار دستمالی را به عطر خودم آلودم وروی بینی ام گذاشتم ودرحالیکه اشک میریختم آن لباس کذایی را گشاد کردم با هزاران چین واچین وتور . خیال میکنید دستمزدم چقدر بود؟ پنج پوند !!! تازه آنراهم روی میز خیاطی پرتاب کرد …..درآن حال با خود میاندیشیدم که درزمان خوب کشورمان ایران ما حتی این سر زمین را داخل آدم حساب نمیکردیم تا سفری بکنیم تنها برای اولین بار در سال 1981 برای تعطیلات به جزایر قناری آمدیم آنهم با ترس ولرز به همراه یک تور مسافرتی ….ومن هیچگاه بفکرم نمیرسید روزی مجبور باشم دراین سر زمین ساکن شوم وچند نوکیسه برایم پشت چشم نازک کنند .نه ! حتی به خواب هم نمی دیدم .بنا براین خود را زندانی کردم یعنی همان ” حصر خانگی خود خواسته” خرید را بچه ها برایم انجام میدهند لباسهایم درون کمد همچنان آویزانند دیگر حتی میلی به سفر هم ندارم ودر این فکرم که یک انسان آخرین سفرش وآخرین گامش بسوی وطنش خواهد بود .اما کدام وطن؟ در انتظار سومین مرد نشسته ام .پایاندلنوشته امروزمن / جمعه 26 آپریل 2017 میلادی . -
میان مبداء ومقصد
قاطری دیدم بارش انشاء بودشتری دیدم بارش سبد خالی “پند وامثال”عارفی دیدم بارش تنناها یاهو————————-…..” سین. سپهری ”جای مادرم خالی بودمادرم که استکان هارا سر حوض میشستهمانجا وضو میگرفت ودرهمان حوض غسل جنابت میکرد !قطاری دیدم که پر وپیمان میرفت واین قطار نامش ” غربت ” بود ، مبدا داشت واما مقصد نداشت ، ما کمربندهایمان را محکم بسته بودیم ، هر ایستگاهی مسافری را سوار میکرد بچه های کوچکی با چمدانهای لبریز از اسباب بازی وایستگاه بعدی عده ای را با چمدانهای خالی پیاده میکرد ، ما مسافر زمان بودیم وهمچنان میرفتیم وهمچنان میرویم مقصد کجاست؟ کدام ایستگاه ؟…..ساعت دوو نیم بود که از صدای طوفان وسپس باران بیدار شدم طوفان سر رسیده باران یک نفس میبارد ونفس من نیز تنگ است ، بهمریختگی تختخوابم از بیقراریم میگفت .، گرسنه بودم ، همان آب قهوه ای وهمان تکه های نان بیات دیروز ومن بفکر آن سنکهای غلطانی هستم که کم کم وآهسته آهسته از کوه فرو میغلطند هرچه انهارا فراتر میکشیم سنگین تر میشوند ، وهمانقدر نیز از آزادیهای ما کاسته میشود .محکم به صندلی هایمان چسپیده ایم نیرویمان دارد تمام میشود ، سنگهارا رها میکنیم ، تا به پایین بغلطند تا به رودخانه برسند وخود از خستگی وملال دوباره روی تختخواب پرتاب میشویم .سنگهای مبدا همچنان غلطانند دچار سرسام شده اند واولین چیزی را که سر راهشان قرا بگیرد زیر سنگینی وزنشان له میکنند ، همه سنگین شده اند ، آنها دیگر از ما نیستند ، حیواناتی از سر زمینهای دیگر بهمراه سگهایشان که دندانهایشان تیز وهرکدام بشکل یک هیولا آنهارا حفاظت میکنند . ما خسته شده ایم واز خستگی بی تفاوت .قطار همچنان شب وروز میرود گاهی درایستگاهی سنگی بزرگ فرو میغلطدد وسر سام اور به نشیب میتازد واولین چیزی را که سرراهش پیدا شود زیر میگیرد .اما ما از پس انها بر نخواهیم آمد درد له شدن را نیز نخواهیم کشید ما مسافر زمان درقطارهای بیقواره همچنان طی طریق میکنیم .جدال با اهریمن پایان پذیرفته ، اهریمن پیروز شده ودیگر در دوره ما پهلوانانی نیستند که با نیره وکمان خود به جنگ اهریمنها بروند پهلوانان ما دیری زمانی است که مرده اند هر پهلوانی حق دارد به دوره پایان زندگیش برسد وتنها نامش را درتاریخ بیادگار بگذارد ، اگر تاریخی بود وثبت شد .دیگرانتظار بیهوده است ومنتظر بودند دریک اشتیاق بی فایده دیگر کسی نیست تا به ما فرمان ایست بدهد وباز مارا به تاریخ خودمان متصل کند . دیگر احتیاجی با اسطوره های تاریخی نداریم پیشینه های ما بهتر اهریمن را میشناختند دیگر نمیتوانیم پهلوانان پیشین را از درون تاریخ واز خواب خوش بیدار کنیم که بر ضد اهریمن بجنگند چهره آنان فریبنده همچنان زیبا وشادی افرین است آنها دیگر خودرا درما نمی بینند .ایکاش میشد طوفانرا درقفس جای داد ایکاش من خداوند باد بودم آامیزه ای ازجان ومعنا ووزیدن ر ا میدانستم وبر هرجانی میوزیدم وانرا لبریز از معنا وملکوت میکردم هرجا که معنا باشد زندگی نیز میدرخشد باد تبدیل به نسیم میشود ومیوزد .امروز من دیگر قدرت ندارم با باد همراه وهم صدا شوم ، تنها ازاو وحشت دارم .در این فکرم آن قایقرانانی که در رودخانه ها وکانالهای حقیر پارو زده اند ودر خیزابها راه پیموده اند هیچگاه وهرگز کشتی رانی را دردریاهای بزرگ نخواهند دانست ونمیدانند که معنای زنده بودن درکنار بالا کشیدن باد بانهاست ، آنها بادبانهارا بهم میپیچند وبا طناب گره میزنند وباز به پاروهای شکسته درون یک خیزاب متعفن راه پیمایی میکنند وهیچگاه هم به دریا نخواهند رسید .پایانآسمانت ، همه جا ، سقف یکیست وزندان یکیروشنایی صبح این سحر تارت کو؟ثریا ارانمنش » لب پرچین« . اسپانیا / 28/04/2017 میلادی / برابر با 8 اردیبهشت 1396 خورشیدی. -
گنبدهای طلایی
زاهد به ره کعبه رود کاین ره دین استخوش میرود اما، ره مقصود نه این است ……؟یک عکاس وخبرنگار بلژیکی به ایران سفرکرده و سوغات سفرخود را بیرون آورده است وبه همکاران وسایر اشنایان گفته ایران را ازدست ندهید تماشایی است !!! البته ایشان با بغلی پر واز میهمان نوازی های ارزشمندی بیرون آمده اند به شیراز واصفهان سفرکرده اند اما به کویر نرفتند ! به میان گرسنگان شهر نرفتند .عکسهایی که گرفته بود واقعا مرا به وحشت انداخت ، زنان بسیجی با چارقد فلسطینی بر سرشا ن که روی آن چادرها ی سیاه کمری وهمه پیکر سیاه تفنگ به دست ، سپر وشمشیر علی به دست . یکی از آنها جلوی دوربین هفت تیری را به چشمان بیننده نشانه گرفته بود ، درهمین احوال تدریس جنسی نیز انجام میشد وبا برگه هایی که روی دیوار خود نمایی میکرد نشان میدادکه فاخشگی نوین به سبک مسلمانی چقدر شیرین است ( صیغه بهترین لذتی است که خداوند عطا فرموده …حضرت علی ) !ودر آخر نوشته بود که :ایرانیان مثلثی متشکل از مغولها ، ترکها وعربها هستند !!!! وواقعا این یکی را درست گفته بود .حال دراین فکرم که چگونه وبا چه طرح هوشیارانه ای زنان مارا به درون وحشت فرستادند تا نسلی پدید نیاید وآنچه که ببار میاید نسلی حرامزاده از جفت گیری ساعتی ودقیقه ای است وبچه های همان بسیجی های خونخوا ر.نه ! دیگر از ایران وایرانی چیزی باقی نمانده تنها فسلیهایی مانند من که درخارج مشغول آشپزی وچرند بافی میباشند مردان پشت یک کامپویوتر نشسته آب از لب ولوچه هایشان میریزد وبرای ایران دل میسوزانند ونبش قبر میکنند وزنان درفکر ( گالری تیفانی) میباشند تا خانه شان لبریز از فرشها ومبلمان وطلا ونقره های ساخت شرکت های چینی باشد .نیمی از زنانمان را سازمان بهشتی مجاهدین سوزاند ونیم دیگر را فرشتگان جهنم وآنچه که ما میبینم بعنوان مدل !! در کشورهای خارج مشغو.ل کارهای انچنانی میباشند ، دیگر خرد ایرانی از میان ما رفت برای همیشه وآنهاییکه آتشکده هارا برپا داشته اند آنها نیز درصف همان خانه سالمندان دراویش میباشند درآنجا نیز خبری از عشق وعاطفه ومهر ورزی وخانه وخانواده نیست هرچه هست ریا ست هرچه هست دروغ است وبی بنیاد .اشعار مزخرف ، همه دروصف حرص پایین تنه وشب خوش / ویا همان اشعار شعرای توده ای وحلقی وجلقی .
خواننده ای دیگر وجود ندارد ، نوازنده ای دیگر وجود ندارد هرچه هست پنهانی وهمان تکرارمکررات نه پیش روی درکدام سر زمین دنیا موسیقی که جان بخش وروح آدمی است حرام نامید میشود؟ وبزرگترین شاعر وفیلسوف مطرود شناخته میشود؟تنها یک کتاب است وتفسیر واحادیث قلابی ! بیسوادی بیداد میکند .حال من این راه را برای کی وچرا ادامه میدهم ؟ هنوز هم ادامه میدهم نه برای شهرت درمیان این جماعت عوضی ، بلکه بماند برای آیندگان که ببیند چگونه تمدنی فرو ریخت ، هیچکس تا بامروز درباره تمدن ایلام وبابل وآشور نگفته که چگونه از بین رفتند برای مصر چرا چون میل داشتند گورستانهارا خالی کنند بوی طلارا شنیده بودند .
فیلمها ساختند افسانه ها سرودند آنهم چون یهودیانی درآن سر زمین به بردگی وکار گل مشغول بودند ناگهان ازدل آسمان موسی نجات دهند فرود آمد .
حال برای ما چه کسی از آسمان فرود خواهد آمد آن صحرای بی آب وعلف که دارد کم کم نشت کرده وفرو میرود وچه بسا محو شود .
نه ، بهتر است بروم بنشینم وهمان فیلم بچگانه ” لیلی لی آی لی لی ” را ببینم بیاد دوران خوش جوانی وسنین چهارده سالگی .
روز گذشته روی یو تیوپ شویی از میخک نقره ای شادروان فریدون فرخزاد دیدم ، سرکار خانم شهره صولتی که آن روزها شاید بیست سال بیشتر نداشتند با خجالت وشرمندگی !!! با شوار کش دار سیاه عربی ، با یک سربند طلایی عربی و یک عبای ملیلیه دوزی عربی روی صحنه آمدند ، هیچکس از ایشان نپرسید این لباس دلقک وار چیست شما پوشیده اید ایا برای یک فستیوال وکارناوال آمده اید؟ این لباس یک دختر ایرانی است ؟ نه ! همه بوی شوم اسلام را شنیده بودند وداشتند خودشانرا آماده میساختند سر کار علیه بانوی بانوان ومادونا ما خانم گوگوش با یک سر بند ولباس بلند سفید با استینهای بلند روی صحنه داشتند اشعار افغانی را میخواندند ، من آن روزها ایران نبود م ( خوشبختانه) وخانم شهره درانتظار ناجی خود بودند که نامش را روی گنبدهای طلایی بنویسند ( البته درترانه یشان) خیلی دلم میخواست ازاین خانم ها وآقایان خواننده وترانه سراهابپرسم شما که اینهمه سنگ گنبد های طلایی را به سینه میزدید چرا در کنار ترمه پوشان نشسته اید ؟ تریاکتان وموادتان هم بموقع میرسد »ماموریت برای ویرانی وطن«
خوب انجام دادید حال کارا وبار آنهاییکه شمارا پروراندند سکه است همان قاچاقچیان ……
بدرود ای سر زمین آباد وزیبای من ، بدرود .
غم نامه امروز من
ثریا/ اسپانیا / پنجشنبه 27 آپریل 2017 میلادی / -
رطب شیرین
این ” یوتیوب” ها در حال حاضر جای مجلات زرد وقرمز وآبی را گرفته اند همه چیز را درآنها میتوان یافت راست ودروغ هرکسی کلیپی درست کرده به معرض نمایش میگذارد بعضی از اوقات با دیدن وخواند ن آنها خون درمغزم بجوش میاید اما نه کامنتی میتوان گذاشت ونه طرف روبروی تو نشسته یا آدرسی دارد که بتوانی باو بگویی :احمق ! تا کی میخواهی حماقت را ترویج کنی ؟ همه لقب دکتر مهدس واستاد دارند !!شب گذشته سلسله و ردیف اسناد فراماسونری را میدیدم ناگهان چشمم به مردی افتاد که داشت در باره ” شیخ نعمت اله ولی” افسانه میبافت سپس سری به صحرای کربلا زده وآنچه را که شاه نعمت اله ولی پیشگویی کرده بود آنرا به فاطمه نسبت میداد ودرآخر میکفت ظهور فاطمه صاحب تسبیح در پرتغال هم فاطمه نادختری محمد وهمسر علی است !!! که ناگهان ظهور کرده واسرارا به سه بچه دهاتی گفته است سه بچه چوپان !!! واقعا سرم صوت کشید بیخود نیست که مردم اینهمه احمق شده اند وهرکجا که به تگنا میافتند پایین تنه را حواله میدهند !!من تقریبا همان اوایل انقلاب بر حسب تصادف این اشعار وپیشگویی را از ” فرشته اویسی ” گرفته بودم که هنوز هم گمان کنم آنرا دارم وباید آنرا پیدا کنم ، ودر ثانی فاطمه که در پرتغال ظهور کرده نماد بانوی مقدس وروزاریو یعنی تسبیح است نه دختر محمد ، فاطمه آنها یکهزارو چهارصد سال مثلا بوده واین یکی یکصد وپنجاه سال آنهم دکانی تازه مانند بانوی لوردس در فرانسه میباشد برای بالا بردن اقتصاد فلاکت بار شهر پرتغال وکله شان خوب کار کرده است نام این را “فاطیما “گذاشتند تا هم عرب وهم عجم وهم مسیحی به آنجا برای زیارت برود !! کلیسا شکم سیری ناپذیری دارد از هر خاری گلی میسازد .من خود یکی ازاعضای مرکز ادبیات همین بانوی فاطمه میباشم که آنهم بر حسب تصادف مرا عضو کردند وهر ماه باید مبلغی برای حق عضویت بفرستم مقدار زیادی مدال نوار ومجله وتبلیغات دریافت کنم که همه را دریک گوشه جمع آوری کرده ام ابدا این بانو ربطی به دختر محمد ندارد ، بعلاوه محمد هنگامیکه با خدیجه عروسی کرد خدیجه زنی بود چهل وچهار ساله ودوبار هم شوهر کرده بود واین فرزندان متعلق به وشوهر اول او بودند یعنی نادختری ونا پسری که از پسران نامی برده نشده است . وآن پیشگویی هم ابدا ربطی به این فاطمه نداشته است . پیشگویی مربوط است به شاه نعمت اله ولی که درکرمان است واقعا کله ام سوت کشید .روزی یکی از آرزوهای بزرگم این بود که به اتریش ووین وسالبورگ بروم امروز با دیدن صحنه های تهوع آور وسخن رانی ریاست جمهور اتریش که اگر ما به زنانمان بگوییم روسری بپوشید باید بپوشند، دیگر از هرچه آرزو بود دل بریدم .در این میان زنان آلمانی بخصوص آنهاییکه پای به سن گذاشته بودند دربرلین وفرانکفورت ومونیخ فریا دشان به هوا رفته بود که شما اینجا چکار میکنید چرا برنمیگردید به سر زمین خودتان وزنکی چارقد به سر باو میگفت تو شیطانی قل اعوض برب ا…….میکفت وتوی صورت زن آلمانی فوت میکرد زن بیچاره داشت میلرزید ومیگفت ما خودمان دچار کمبود جا وغذا ازهمه بدتر دزدی وآدکشی وتجاوز دراینجا بیداد میکند ……وخدا درهمه جای یکی است مسلمانی با مسیحیت هیچ ربطی ندارد باهم سازش ندارند ، سخن کوتاه این مسلمانی ازهمان نوع مسلمانی میباشد که روزی جناب [گوته ] نوشت :مسلمانی یعنی برابری وبرادری بنا براین ما همه مسلمان خواهیم مرد بیچاره خبر نداشت چه فریبی دامن گیر انسانهای آینده خواهد بود ، او عاشق حافظ ولب جوی وآفتاب ودرختان سرو وشاخ نبات !!شده بود وگمان میببرد که حافظ هم یک مسلمان است خبر نداشت که حافظ هم فراررا برقرا رترجیح داده وومیسراید که” اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبیست / زبان خموش ولیکن دهان پراز عربی است /تنها یک احمق ، یکنفر که شعور خودرا گم کرده باشد وپای برعقیده وحماقت خود بفشارد میتواند این چنین بیاندیشد دیگر اندیشه ا نیست ، تهدیدی که امروز برروی مطبوعات وفشاری که بر انسانها وارد شده است هیچ خبری را نمیتوان در ست دریافت کرد وتنها شاید چند تیتری را باید بخوانی ورد شوی ووارد معقولات آقایان نشوی .از همه بدتر بیسوادی آن آقایان وبانوانی که کامنت داده بودند ،( بحث را با ص نوشته وعجب را با الف !!!! )حال جناب هر جنابی پشت شیشه دوربینش مینشیند ومیپرسد که چرا ما ملت بدی شده ایم ، قربان ، بنای کج اولین بنا خراب بوده است ، حتی درزمان حمله اعراب به ایران ایرانیان زیادی برای جیفه دنیا خودشانرا دراختیار اعراب گذاشتند شاعران به عربی شعرمی سرودند ونویسندگان همه دستار به سر بستند تا جاییکه یکی از آن مردان ایران از طایفه بنی عباس آنچنان غرق تجمل وآیه های عربی قرار گرفته بود که روزی در ملاء عام گفت :” من هیچگاه به آیینه وبصورت خودم نگاه نمیکنم تا چهره کریهه عجمی را نبینم | عجم هم یعنی برده ….. همه هنرمندان ما مصادره شدندوحال هنر ,هنر اسلامی است نه ایرانی وایرانی تنها میتواند به پایین تنه اش بنازد…..در جایی دیگر در انجمن شعر وفلان خواندم که شعری از مهرداد اوستا گذاشته بودند وزیر آن توضیح داده بودند که اوستا سخت عاشق دختری میشود ومییخواهد با او عروسی کند اما دخترک را شاه میبرد ومیخواسته باو ازدواج کند !!!! اوستا یک شاعرتوده وشاه ملکه داشته است ……اینجا اگر شاخ درنیاورم خیلی هنز کرده ام ……دیگر کم کم حالم بهم میخورد برگردم به میان همان چرندیات خاله زنکی همین سر زمین باز در میان انها میتوان کمی از آثار بزرگان را دید اکثرا تلویزون را روی داکومنری میگذارم با حیوانات بیشتر محشورم تا با آنسانها . پایانثریا ارانمنش » لب پرچین« . اسپانیا /27/04/2017 میلادی / -
با ملت ایران …….
در نظر ها خوار وبر دلها گران افتاده ایمما وغم گویا که از یک آشیان افتاده ایم ……” ارشد هروی”آهای ملت شریف ونازنین ونجیب ایران !باید به عرض برسانم که بیهوده وقت خودرا برای تجدید وتمدید اربابانتان تلف نکنید تنها اگر میتوانید مانند بقیه شما هم از این فرش فرسوده تکه ای ببرید ودرخانه هاینان پنهان نمایید تا کسی آنرا نبیند ، همین وبس .ارامنه حق وحقوق آوارگی خودرا سر انجام به دست آوردند ، اقوام یهود توانستند به عالم ثابت کنند که تا چه حد رنج بردند وما؟؟؟ تنها میتوانیم خود ودیگران را بفریبیم .ایران ما وملت ایران درهیچ زمان از ازمنه های گذشته وحال واینده خود مختار حاکم بر سرنوشت خویش نیوده ونخواهد بود مگر آنکه ، مگر آنکه باز مردی از میان برخیزد وان مرد هم اگر توانست منافع را حفظ کرده ولقمه های بزرگ را دردهان همیشه گشاد وشکم های سیر ناشدنی ارباب بزرگ بگذارد باز سرنوشت او همان خواهد شد که بر دو شاه ما رفت . یعنی : خوش آمدی ترا بخیر بما شر مرسان ) !ما همیشه یا باید رهبر داشته باشیم ویا قیم ویا شاهی که یکته تاز و سرکوبگر و دیکتاتور باشد مانند هیتلر ، هیتلرهم اول انسان خوبی بود گیاهخوار هم بود از آزارواذیت حیوانات رنج میبرد اما امروز نماد کوره های آدم سوزی او شرمندگی ابدی را برای او باقی گذاشت نیمه مردی هم بود چندان میلی به زن نداشت !!ما هیچگاه خود از میان خود وبه میل خود نتوانسته ایم کسی را برگزینیم که برما ریاست کند ودرعین حال با ما باشد نه با اجنبیهااز قدیم وندیم از زمانهای خیلی دور تاریک خانه یا فراموش خانه ویا به روایتی همان قوم ” فراماسون ” با یک چشم خود مارا زیر نظر داشته اند منابع که تمام شد سر زمین که به تلی از خاک تبدیل شد ه مارا رها میکنند تا مانند مردمان فقیر سایر کشورها بجای نان خاک بخوریم وبجای آب ادرار حود ویا کودکانمانرا .( از همین حالا تبلیغ نوشیدن ادرار شتر را میتوان روی رسانه ها دید) !!!یا امریکا اربا ب بوده ، حتما( بی بی سکینه باید سهم الویت را داشته باشد )ویا روسیه ارباب بوده تنها مانده که ازاین روزها کشورهای امریکای جنوبی هم دستی بما برسانند آنهم از نوع مافیای مواد .چرا ؟ ما اینطور شده ایم ؟ چرا ؟ ، چرایش اسان است از یک خربزه زودتر خرید وفروش میشویم بیا بابا بگیر و خیرش رو ببر همین ؛ نه بیشتر ! معلومات داریم ، این معلومات را تا امروز ما درکجا بکار برده ایم که به مملکت ما کمکی برساند چند کارخانه تازه نوساز هم که ساخته شد این اجنبهایی که ازجانب عدل الهی مانند فرشتگان جهنم بر وارد شدند آنهارا به باد دادند وحال زمینهایش را برای فروش گذاشته اند( کارخانه ارجمند ) را میگویم وارج را .روغن نباتی قورا ، شرکت ایران ناسیونال را وغیره ….نه ، ما هیچگاه نه گاندی خواهیم داشت ونه ماندولا ونه نهرو ونه آلنده ، آنها حقیقتا برای و.طنشان جان دادند .ما تا صحنه را تنگ میبینم یا مانند گربه وحشی میشویم چنگول میاندازیم ویا فرارمیکنیم ویا فورا مانند بوقلمون رنگمان عوض میشود ، بهر روی کار ما فرار است آنهم فرار به کشورهای خارجی ونوکری وبردگی آنها را با چه افتخاری که رفته ایم زیر پرجم آنها وآنها بما حقوق بخور نمیری میدهندواحیانا مارا به اشپزخانه بزرگشان میفرستند تا ته کاسه هایشانرا بلیسیم .ما هیچگاه از خماری وخواب بیدار نخواهیم شد فعلا دم غنمیت است ( خیام فرموده ) اما ابو علی سینا چیزی نفرموده ، حکیم زکریای رازی چیزی نفرموده ، حافظ فرموده ، مولانا فرموده ، باندازه ای که ما شاعر وطنز پرداز ومتلک گو وضرب المثل داریم در فرهنگ هیچ کشوری ازدنیا دیده نمیشود .حال چگونه میخواهید بر سرنوشت خود پیروز شوید ایران ملک پدری شما نیست میراث شما نیست تنها نام شمارا دردفتری ثبت کرده ان وبقولی شما به ثبت رسیده اید که درگوشه ای از این خاک پای به دنیا گذاشته اید آنهاییکه فرمانفرمایی میکنند بخاطر شما نیست بخاطر ( ارباب) بزرگ است شما بردگان بینوا خیال میکنید با پوشیدن چند دست لباس شیک وگذاشتن یک پوشت ویک پاپیون داخل آدمها شده اید ویا فراک پوشیده اید وخودرا لرد بحساب میاورید ، …نه همین لباس زیباست نشان آدمیت ……هند هیچگاه از لباس وطن خود دست نکشید نه تنها آنهارا گرامی داشت بلکه به سایر کشورها نیز فرستاد ژاپن هیچگاه از لباس سنتی خود بیرون نیامد وچین بهمان گونه حا ل به کلاه نمدیها میخندند همان کلاه نمدیها بودند که تا امروز ایران را نگاه داشتند نه شما شیک پوشان کنار اقیانوس ها .ما همیشه ترسیده ایم ، از یک لولوی سرخرمن از یک مترسک که لباس کهنه خود مارا پوشیده است هیچگاه باین فکر نبوده ایم که چرا درب خانه را محکم نمی بندیم ودزدرا راه میدهیم وخود حاکم سرنوشت خویش نیستیم . درزما ن شاهنشاه فقید که روانش شاد ما خوب زیستیم اما همه میدانستیم که حبابی هستیم روی آب وبه زودی خواهیم ترکید ، حال همه راه افتاده اند به دنبال میراث خوار او بی آتکه بدانند که وظیفه او درقبال اربابان چه بوده وچه هست ، آنها میدانند که ما با یک بادام فرو رفته درون عسل چگونه فریب میخوریم ، ایران میراث هر ایرانی است ومتعلق به هرایرانی میباشد نه ارث بابای دیگری مانند قاجاریه وخلفای بنی امیه .ایرانی را ببازی نمیگرند تها اورا میفریبند تا او دیگری را بفریبد زندگی ما درفریبها میگذرد ودراشعار زیبای شعرای بزرگمانپای منقل.درخم ابروی یار ، درمیان زلف افشان دلدار وکمی جلوتر رفته میان دوپستان او جای خواهیم گرفت ، آنهم تنها دردنیای خیال .نگاهی به هنرمندان خود فروخته ما کافی است که بدانید حقارت روح ما تا کجا ها رفته عده ای گوشه ای نشستند ودرسکوت جان دادند وعده ای معرکه گیر ومیدان دار شدند آنهم نه به نفع ملت شاعر برای ” نرودا” شعر میگفت نه برای آن دختر بدبخت کوچه های حلبی آباد ، برای دل سوخته خودش از هجران یار که نتوانسته شب را با او به صبح برساند نه برای مردی فقیری که تنها یک پا دارد وباید چند نفرا نان بدهد ، نویسندگان مترجمان را دیگر نام نمی برم که همه درصف خدایان نشسته اند ، وروزی نامه ها هم تکلیفشان معلوم است باد از کدام سو میوزد ؟…..در لندن وکمبریج که بودم سر فراریان رژیم شاهی باز شد همه درجه دار وهمه با دنگ وفنگ حال از ترس ریش گذاشته موهارا بلند کرده بشکل شمایل گدایان ویا بقول خودشان دارویش اما پولهایشان دربانکهای جرسی دست نخورده که هیچ بقیه را هم با کمک سپاه بخارج میاوردند ؛ ” مانند بزرگانی که از بردن نامشان معذورم هم از توبره میخورند وهم از آخور ” وهنوز از پول نفت وسهام آن بهره میبرند ، وبظاهر برای مردم بدبخت وفلک زده فقیر مردم ایران دل میسوزانند …اگری دلی داشته باشند .همه ژنرال پنبه ها وهمه سفرای سابق عکس شاه را از روی طاقچه برداشتند وعکس آن منحوس وشیطان را گذاشتند منافع ایجاب میکرد …اوف واقعا گاهی از یاد آوری آنهمه کثافت روح دلم آشوب میشود . تمامدر میان دین ودنیا دست وپایی میزنیمهم ازاین وامانده ایم وهم از آن افتاده ایمشد زبان درکام منطق ما زتنهایی گرهساالها شد چون جرس از کاروان افتاده ایمفقط میخواهم بنویسم که ” ما چندان هم خرنشده ایم ” همین .پایانثریا ایرانمنش / » لب پرچین« . اسپانیا / نوشته شده درتاریخ 26 آپریل 2017 میلادی برابر با 6/2/1396 خورشیدی . -
زخمی ترا از شب
—– پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است……پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است…….پشت سر خستگی تاریخ استپشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون میریزد………”سهراب سپهری”مانند هرشب بیخوابی وگلافگی وگرمای درون اطاق باعث شد ( آن روزنامه پلاستیکی) را بردارم وببینم باز رفقا چه دسته گلی به آب داده اند وچه شاهکاری از خود بجای گذاشته اند ، مطابق معمول صفحات آمد بالا چشمانم را بستم وبه قصه های شب زنداری آن پیر مرد گوش دادم ، دراواسط آن نگهان گویی برق مرا گرفت ، نامی از یکی از نام آواران بزرگ سرزمینم وهمشهریان محترم ودرجایی قوم سببی شنیدم که در برنامه آن ” دوژان” با نوچه اش سئوالاتی را مطرح کرده بود سئوالانی از نوع حقوقی وآن مردک ابله بجای جواب به آن مردمحترم توهین کرده وباو گفته بود برو جنس موادت را عوض کن …..اینجا دیگر جوش آوردم وتحملم تمام شد …..کافر همه را به کیش خود پندارد .بیچاره ! تا امروز سعی کرده بودم به نوعی حرمت ترا نگاه دارم وحد اقل ترا در یک تابلوی بیتفاوتی بنشانم وبرای سرگرمی بعنوان شو از برنامه هایی مزخرفی که میگذاری ومیگذارند استفاده کنم اما دیگر این جا را تحمل ندارم ……هنوز مادر وپدر تو به دنیا نیامده بودند که این خانواده بزرگ وریشه دار صاحب تحصیلات عالیه آنهم دربهترین مراکز تحصیلی دنیا ازجمله سوئیس وفرانسه درس میخواندند ولباسهایشانرا نیز از هما ن سر زمینها تهیه میکردند ، باغ بزرگ واملاک بی حسابشان در کرمان معروفیت دارد که متاسفانه مانند همه چیزها توسط عواملی که ترا کاشت وبه دنیا آورد ضبط شد وعده ای کشته شدند ، این خانواده ( امیر ابراهیمی ؛ افخم ابراهیمی ، و ابراهیمی) از قدیمیترین باز ماندگان قرون گذشته اند کنیز وکلفت وخدمتکار وندیمه داشتند جوانانشان همه تحصیلکرده وزنانشان تا حد وزارت رسیدند ، حال تو بقول آن پیرمرد ” انچوچک ” تازه سراز تخم دراورده باین مرد محترم اهانت روا میداری وآن پدرخوانده دوؤان تو هم ساکت درمقابلت نشسته شاید باجی بهم میدهید یا …..بقیه اش بمن مربوط نیست تنها میگویم حالم را بهم زدی ، همین ، نه بیشتر تو چیزی کمتراز همان بچه های سر راهی پرورشگاه نداری که درجامعه ای بزرگ میشودند وبرای آنکه ارجی پیدا کنند بهر روی خودشانرا به دیواری وصله میکنند .واکنش من نسبت باین موضوع بسیار تند وخشن است وچنیین امری برای کسانی که فهمی بالا دارند قابل درک است .تو یک جاه طلب وفرصت طلبی بیش نیستی وتکیه گاهی هم غیراز چند پیزوری وامانده در درگاه وبارگاه دولت تابع نداری حالچه غم ” که امپراطوری مقدس رم با خاک یکسان شود درعوض هنر مقدس آلمان زنده خواهد ماند ” من این جمله را از شعر شمشیر آلمانی از رنجها وعظمت واگنر به وام گرفته ام ، برایت مهم نیست اگر دیگران را هرچند اصالت داشته باشند زیر پاهای کوتاهت له کنی مهم این است که تو میخواهی عقاب شوی اما درحال حاضر تنها یک عقاب پلاستیکی بازیچه دست دیگرانی ، نه بیشتر .متاسفم تنها باید بگویم متاسفم من مانند بقیه نه چاک دهن دارم ونه احساسات وطن پرستی وخوی انسانی من اجازه میدهد که مانند بقیه فحاشی کنم اما تا اندازه ای باید از آن همشهری نازنینم که میدانم دامنه اصالت وتحصیلات او تا کجاست وجناب صدررا انسانی خطاب کرده وسئولاتی را مطرح نموده باید دفاع کنم ، ودراین فکرم که گاهی غربت نشینی ودور ازمدار زندگی چه ضربات سختی به انسان میزند ،ما تربیت دیگر واصالتی دیگر داریم اصالت ما ازنوع خریدنیهای امروزی نیست .درگفته های تو تناقص زیاد وجود دارد خوشبختانه من کتاب ترا نخوانده ام وتنها چند بار وچند کلمه از دهان خودت شنیده ام وآن جزوه ایکه قبلا چاپ کرده بود وخودترا به ارش معود رساندی دراول ترا یک محقق ونویسنده وشاعر پنداشتم ، سپس جسارت ترا دیدم وبه حساب خود پنداشتم که خوب این هما ن کسی است که برای نجات وطن برخاسته ودست آخر نا امید شدم وترا مانند همه کنار گذاشتم حتی یاد وخاطره ای هم ازتو دردلم بجای نماند غباری بودی آمدی ومانند یک باد ….رفتی همین نه بیشتر خودم را مرتب سر زنش میکدم که چرا اینهمه ساده دلی بخرج میدهم همان ساده دلی که ان پیر خردمند بخرج داد وبرای تو سئوالاتی مطرح کرد بخیال خود که با انسانی طرف است .انسانهای مانند تو خطرناکتر از جذامنذ . پایانلب دریا برویم ، توررا درآ ب بیندازیموبگیریم طروات را از آبرگی از روی زمین بر داریموزن بودن را احساس کنیمبد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم ………” سپهری”———3ریا ایرانمنش » لب پرچین« اسپانیا /26.04/2017 میلادی برابر با ششم اردیبهشت 1396 خورشیدی . -
برج بلند
شما ، مرا تحمل نمیکنیداما مگر خود شماچه کرده اید؟آن حس محکوم کردن شمابا نفی من آغاز شدهشما بیهوده جاروی خویش را برایروبیدن من بکار میبریدمن پیش چشم شما نشسته امآیا خود شما هیچگاه وجود خارجی داشته اید؟برای خودتان تاریخ میخرید وپشتوانه میسازیدمن میلی به روبیدن کسی ندارم بیشتر به روییدن میاندیشم——-ساعتهاست که خواب از سرم پریده یعنی از ساعت دو تا بحال بیدارم ، وبه لاطائلات فسیلهای خاموش که حال بیدار شده اند گوش میدهم ، راست یا دروغ ، تلخ یا شیرین ، فسیلهای گوشه نشینی که از فرط بیکاری کتابهارا ورق زده اند وتاریخ را برون کشیده اند ، کدام تاریخ؟تاریخ همان است که ما میتوانیم آنرا ضبط کینیم وبه چشم دیده ویا ببینیم رویاها برایمان کافی نیستند .چه عاملی باعث بیخوابی من شد ؟ فریبی دیگر ؟ فرازو فرودی دیگر ؟ با خود گفتم بتو چه ؟ تو دراینجا زندگی میکنی زیر سایه دولت این سر زمین وحقوق بگیر اینجا بوده وهستی ، دیگر جای دیگری برای تو وجود ندارد ، یک انسان تنها یک لباس میپوشد برای حفظ پیکرش نه چند دست لباس را رویهم بپوشد ، آن سر زمین ومردمش را فراموش کن ، سی ساله بودی آمدی چهل سال گذشته وتو هفتاد ساله شدی ، اینجا صاحب نوه شدی ، اینجا ریشه کردی مقبره ساختی درهمین شهر هم باید بمیری با هر فلاکتی که هست .آن سر زمین دیگر هیچگاه روی آبادی را نخواهد دید ، آن سر زمین نفرین شده وتنها بیابانی خشک ویک شهرک درمیان آن بیابان باقی خواهد ماند همه را بباد دادند شتران سواران آمدند بردند ودشت بی آب وعلف خودرا به یک بهشت تبدیل کردند حال باید بنشینم تا دول دیگر برای ما تصمیمی بگیرد که اسلحه بخریم یانه ، جایمانرا عتوض کنیم ؟ آن مردم همان مردمند ، چیزی درخوی وخصلت شان عوض نشده دروغ وریا فریب وپشت پااندازی یکی از ارکان اصلی زندگی آنهاست با آین خصلتها خو گرفته ومانوسند درنوع دیگری خودرا غریبه احساس میکنند خودرا حقیر میپندارند ، جوانان مارا سر زمینهای دیگر به یغما برده وازآنها استفاده میکنند فسیلهارا بنوعی سر به نیست میدارند ، برایشان بودن تو وامثال تو مهم نیست دیگر رمقی برای آن سر زمین باقی نمانده قرون متمادی به آن تجاوز شده است حرامزاده هایی بوجود آمده اند خون پاکی در رگ هیچ یک از آنها در گردش نیست خلق وخوی هما باهم فرق دارد مهربانیهایشان دروغین ، افسانه هایشان درحول وحواشی همان قصه های دیروزی میگردد دیگر اثری از آن انسانهای باشرف نیست آهسته وسر به زیر وارام خودرا کنار کشیدند دیگر کسی نیست ، نه کسی نیست .درانتظار یک ” سرباز آلنده” مباش اگر کسی هم بر آن سر زمین حاکم شود از نوع همان ” پینوشه” میباشد دیگر اعتقادی به قضاوت مردم ندارم دیگر هیچ انتقادی مرا از جای نمیپراند ودیگر هیچ تعصبی بخرج نخواهم داد ودیگر هیچ وقت بخاطر یک ایمان نامحدود به افرادی که گمان میبردم شعور دارند دلخوش نخواهم کرد .دوباره اجتماع ما اگر شکل بگیرد ازهمان نوع قبلی ها که دیدی ، چشیدی ، سنجیدی وفراررا برقرارترجیح دادی .درهمین کنج به برج بلند کلیسا نظر کن واگر نمیخواهی که کلاغان ادر اطرافت غار غار کنند خودرا درجای بلندی مگذار ، بنشین با همان کتب قدیمی دلخوش کن تا زمانی که آن ذره سوی چشم هم از تو بگریزد .آنگاه تنها باید خاطرات آن کتب را نشخوار کنی ، نه خاطرات تلخ گذشته را .پایان ، دلنوشته نیمه شب سه شنبه 25 آپریل 2017 میلادی


