Category: General
-
سه مرد بزرگ
سه مرد بزرگ از یک سرزمین ،دو مرد برخاست وهنوز دزانتظار سومین آن نشسته ام ، در ایران عزیز ما دردوران شاه همه چیز روبراه بود ودرست ومنطقی کشور چهار اسبه بسوی پیشرفت وعظمت وتمدن بزرگی که رویای شاه بود می تاخت ، مردم خوشبخت وراضی ومرقه بودند هیچ فساد وکژی وکاستی وجود نداشت اگر هم بود آنچنان پنهانی وکم بود که کسی بویی از ان نمیشنید همه به ایران غبطه میحوردند و….ناگهان دست سرنوشت ویا تقدیر از آستین همسابه بغل دستی از خرس سفید اراده کرد تا همه چیز را از بین ببرد سلطنت پهلوی سقوط کرد وایرانیان دچار انقلاب وسرگشتگی وآشفتگی شدند واین درحالی بود که میدانستیم هیچ معلولی بدون علت نیست ، بیشتر معلول خود فروشانی بود که خودرا فروخته بودند شکمها سیر شده بود ودست چپاول گران وظلم استبداد ناگهان چهره کریهه اش را نشان داد وحال اگر سخنان جناب ” سالیوان ” سفیر امریکا درایران درست باشد که او شاه را بیرون کرد این خود منطقی بر بی لیاقتی مردم آن سر زمین است شاه بی پشتوانه ، بیمار وبخیال خود بر ملتی تکیه کرده بود که نشانه بر اساس یک دموکراسی مردم ووطن خواهی بود وهیچ سفیر خارجی جزئت نداشت ونمیتوانست یک شبه آن نظام را ساقط کند ورهبر را ازسر زمینش براند .جیمی کارتر قبلا ایران را جزیره ثبات خوانده بود حال شکست قطعی طرح ” پنجه عقاب ” را شنیده بود ودر پشت میزش میلرزید وبا تلفن سرخ خود به کرملین داشت هشدار میداد ، هشت سرباز انها کشته شده بود آن شکست عملیاتی را که میخواست انجام دهد پنج سرباز یا به عبارتی هشت سر باز او درکویر نمک ایران جان خود را ازدست داده بودند ، او میلرزید وفریاد یکشید ومیگفت “میدانید معنی این کار یعنی چی ؟ یعنی جنگ ، جنگ ….من ، دیرزمانی بود که از انقلاب خانوادگی سر به صحرای بی نشان زده بودم اما دقیقه ای فارغ از اخبار وطن وانچه بر ان میگذشت غافل نبودم همه چیز را حتی جزیی ترین رهارا یادداشت میکردم ،تنها حرفی که زدم گفتم :آن میوه رسید ودردامن شوروی افتا د بخصوص هنگامی که سایه شوم دولت استالینی یعنی جیره بندی های مواد غذایی را درایران دیدم وهرکسی مجبور بود یک دفترچه بسیج داشته باشد ! همسرم فورا به ایران برگشت ودفتر چه را گرفت بدون نام من خودش وسه فرزندمان وآنرا تحویل گرسنگان فامیل داد تا از شکر وبرنج ومواد غذایی جیره بندی چهار نفر استفاده کنند و…اما همانجا گیر افتاد.میدانستم بخوبی میدانستم که اتحاد جماهیر شوروی با صطلاح سوسیالیستی همه را بسیج کرده تا درمقابل امپریالیزم خونخوار ! بایستند واو خودرا بر همه موجودات زنده روی زمین تحمیل کند ..حال شاه بیمار وسر گردان رفته بود دریک جزیره وهر روز خبرنگاران وعکاسان بخصوص از قبیله بی بی سکینه بسوی او یورش میاوردند واورا وروح اورا آزرده میساختند شاه دریک گفتگوی کوتاه با خبرنگاری که من روی یک ویدیو دیدم اظهار داشت :»قلب من هیچوقت محل کینه نبوده است ونخواهد بود من به فرد کاری ندارم تمام کسانیکه به شخص من بدی کردند می بخشم اما هیچوقت وبهیچ وجه خیانت به سر زمین را نمی توانم ببخشم ما قصد انتقام جویی نداریم ما باید به سازندگی بپردازیم بایداز منفی بافی دور باشیم قولی ندهیم که نتوانیم آنرا به مرحله اجرا دربیاوریم باید برنامه های اصلاحات کلی را که نا تمام مانده است تمام کنیم …..«آنها نه تنها آنهارا کامل وتمام نکردند بلکه هرچه را ساختی بودی ویران کردند .او دیگر در حالی نبود که بتواند بفهمد سر لشکر نصیری چه جلادی است وهمه چیز را بنام او تمام میکند او دشمن سوگند خورده بود مردم نفرت عجیبی از او داشتند ، مخصوصا که هژبر یزدانی ورحیم علی خرم را او حمایت میکرد همه نوکیسه هارا بنوعی حمایت میکرد .من خاطرات زیاد دارم که گاهی به ذهنم هجوم میاورند وگاهی چند دفترچه را باز میکنم واز روی آنچه که نوشته ام دراین صفحه میاورم ، شاه بخشنده بود ، خیلی هم بخشنده بود اما دیگر بیماری اورا داشت از پای درمیاورد واطرافیان مشغول توطئه بر ضد او ودر لیست جانشینان او درانتظار بودند .امروز هم دقیقه ای از یاد وطنم خارج نیستم با همه رنجی که کشیدم دراینجا نیز گویی روی یک صندلی موقت بجای کس دیگری نشسته ام وبه رقض وپایگوبی این ملت بیعار که در میان سیل وباران وباد باز با لباسهای رنگینشان دورخود میچرخند ومیرقصند ومینوشند دولت هم دست همراهانرا باز گذاشته زندانها لبریز از دزدان است هتل دزدان دولتی !هر لباسی را برای جشن که یک خانم میپوشد از هزاردلار شروع میشود تا بیست هزار وشاید پنجاه هزار دلار ولباس اقایان نیز درآنروزهای فلاکت بار که مجبور بودم پشت چرخ خیاطی بنشینم روزی خانمی با افاده یکی از این لباسهای پر جین والانداررا برایم آورد تا آنرا کمی گشادکنم ، بوی گند عرق ، بوی پهن اسب وبوی گند خود لباس مرا به تهوع واداشت به ناچار دستمالی را به عطر خودم آلودم وروی بینی ام گذاشتم ودرحالیکه اشک میریختم آن لباس کذایی را گشاد کردم با هزاران چین واچین وتور . خیال میکنید دستمزدم چقدر بود؟ پنج پوند !!! تازه آنراهم روی میز خیاطی پرتاب کرد …..درآن حال با خود میاندیشیدم که درزمان خوب کشورمان ایران ما حتی این سر زمین را داخل آدم حساب نمیکردیم تا سفری بکنیم تنها برای اولین بار در سال 1981 برای تعطیلات به جزایر قناری آمدیم آنهم با ترس ولرز به همراه یک تور مسافرتی ….ومن هیچگاه بفکرم نمیرسید روزی مجبور باشم دراین سر زمین ساکن شوم وچند نوکیسه برایم پشت چشم نازک کنند .نه ! حتی به خواب هم نمی دیدم .بنا براین خود را زندانی کردم یعنی همان ” حصر خانگی خود خواسته” خرید را بچه ها برایم انجام میدهند لباسهایم درون کمد همچنان آویزانند دیگر حتی میلی به سفر هم ندارم ودر این فکرم که یک انسان آخرین سفرش وآخرین گامش بسوی وطنش خواهد بود .اما کدام وطن؟ در انتظار سومین مرد نشسته ام .پایاندلنوشته امروزمن / جمعه 26 آپریل 2017 میلادی . -
میان مبداء ومقصد
قاطری دیدم بارش انشاء بودشتری دیدم بارش سبد خالی “پند وامثال”عارفی دیدم بارش تنناها یاهو————————-…..” سین. سپهری ”جای مادرم خالی بودمادرم که استکان هارا سر حوض میشستهمانجا وضو میگرفت ودرهمان حوض غسل جنابت میکرد !قطاری دیدم که پر وپیمان میرفت واین قطار نامش ” غربت ” بود ، مبدا داشت واما مقصد نداشت ، ما کمربندهایمان را محکم بسته بودیم ، هر ایستگاهی مسافری را سوار میکرد بچه های کوچکی با چمدانهای لبریز از اسباب بازی وایستگاه بعدی عده ای را با چمدانهای خالی پیاده میکرد ، ما مسافر زمان بودیم وهمچنان میرفتیم وهمچنان میرویم مقصد کجاست؟ کدام ایستگاه ؟…..ساعت دوو نیم بود که از صدای طوفان وسپس باران بیدار شدم طوفان سر رسیده باران یک نفس میبارد ونفس من نیز تنگ است ، بهمریختگی تختخوابم از بیقراریم میگفت .، گرسنه بودم ، همان آب قهوه ای وهمان تکه های نان بیات دیروز ومن بفکر آن سنکهای غلطانی هستم که کم کم وآهسته آهسته از کوه فرو میغلطند هرچه انهارا فراتر میکشیم سنگین تر میشوند ، وهمانقدر نیز از آزادیهای ما کاسته میشود .محکم به صندلی هایمان چسپیده ایم نیرویمان دارد تمام میشود ، سنگهارا رها میکنیم ، تا به پایین بغلطند تا به رودخانه برسند وخود از خستگی وملال دوباره روی تختخواب پرتاب میشویم .سنگهای مبدا همچنان غلطانند دچار سرسام شده اند واولین چیزی را که سر راهشان قرا بگیرد زیر سنگینی وزنشان له میکنند ، همه سنگین شده اند ، آنها دیگر از ما نیستند ، حیواناتی از سر زمینهای دیگر بهمراه سگهایشان که دندانهایشان تیز وهرکدام بشکل یک هیولا آنهارا حفاظت میکنند . ما خسته شده ایم واز خستگی بی تفاوت .قطار همچنان شب وروز میرود گاهی درایستگاهی سنگی بزرگ فرو میغلطدد وسر سام اور به نشیب میتازد واولین چیزی را که سرراهش پیدا شود زیر میگیرد .اما ما از پس انها بر نخواهیم آمد درد له شدن را نیز نخواهیم کشید ما مسافر زمان درقطارهای بیقواره همچنان طی طریق میکنیم .جدال با اهریمن پایان پذیرفته ، اهریمن پیروز شده ودیگر در دوره ما پهلوانانی نیستند که با نیره وکمان خود به جنگ اهریمنها بروند پهلوانان ما دیری زمانی است که مرده اند هر پهلوانی حق دارد به دوره پایان زندگیش برسد وتنها نامش را درتاریخ بیادگار بگذارد ، اگر تاریخی بود وثبت شد .دیگرانتظار بیهوده است ومنتظر بودند دریک اشتیاق بی فایده دیگر کسی نیست تا به ما فرمان ایست بدهد وباز مارا به تاریخ خودمان متصل کند . دیگر احتیاجی با اسطوره های تاریخی نداریم پیشینه های ما بهتر اهریمن را میشناختند دیگر نمیتوانیم پهلوانان پیشین را از درون تاریخ واز خواب خوش بیدار کنیم که بر ضد اهریمن بجنگند چهره آنان فریبنده همچنان زیبا وشادی افرین است آنها دیگر خودرا درما نمی بینند .ایکاش میشد طوفانرا درقفس جای داد ایکاش من خداوند باد بودم آامیزه ای ازجان ومعنا ووزیدن ر ا میدانستم وبر هرجانی میوزیدم وانرا لبریز از معنا وملکوت میکردم هرجا که معنا باشد زندگی نیز میدرخشد باد تبدیل به نسیم میشود ومیوزد .امروز من دیگر قدرت ندارم با باد همراه وهم صدا شوم ، تنها ازاو وحشت دارم .در این فکرم آن قایقرانانی که در رودخانه ها وکانالهای حقیر پارو زده اند ودر خیزابها راه پیموده اند هیچگاه وهرگز کشتی رانی را دردریاهای بزرگ نخواهند دانست ونمیدانند که معنای زنده بودن درکنار بالا کشیدن باد بانهاست ، آنها بادبانهارا بهم میپیچند وبا طناب گره میزنند وباز به پاروهای شکسته درون یک خیزاب متعفن راه پیمایی میکنند وهیچگاه هم به دریا نخواهند رسید .پایانآسمانت ، همه جا ، سقف یکیست وزندان یکیروشنایی صبح این سحر تارت کو؟ثریا ارانمنش » لب پرچین« . اسپانیا / 28/04/2017 میلادی / برابر با 8 اردیبهشت 1396 خورشیدی. -
گنبدهای طلایی
زاهد به ره کعبه رود کاین ره دین استخوش میرود اما، ره مقصود نه این است ……؟یک عکاس وخبرنگار بلژیکی به ایران سفرکرده و سوغات سفرخود را بیرون آورده است وبه همکاران وسایر اشنایان گفته ایران را ازدست ندهید تماشایی است !!! البته ایشان با بغلی پر واز میهمان نوازی های ارزشمندی بیرون آمده اند به شیراز واصفهان سفرکرده اند اما به کویر نرفتند ! به میان گرسنگان شهر نرفتند .عکسهایی که گرفته بود واقعا مرا به وحشت انداخت ، زنان بسیجی با چارقد فلسطینی بر سرشا ن که روی آن چادرها ی سیاه کمری وهمه پیکر سیاه تفنگ به دست ، سپر وشمشیر علی به دست . یکی از آنها جلوی دوربین هفت تیری را به چشمان بیننده نشانه گرفته بود ، درهمین احوال تدریس جنسی نیز انجام میشد وبا برگه هایی که روی دیوار خود نمایی میکرد نشان میدادکه فاخشگی نوین به سبک مسلمانی چقدر شیرین است ( صیغه بهترین لذتی است که خداوند عطا فرموده …حضرت علی ) !ودر آخر نوشته بود که :ایرانیان مثلثی متشکل از مغولها ، ترکها وعربها هستند !!!! وواقعا این یکی را درست گفته بود .حال دراین فکرم که چگونه وبا چه طرح هوشیارانه ای زنان مارا به درون وحشت فرستادند تا نسلی پدید نیاید وآنچه که ببار میاید نسلی حرامزاده از جفت گیری ساعتی ودقیقه ای است وبچه های همان بسیجی های خونخوا ر.نه ! دیگر از ایران وایرانی چیزی باقی نمانده تنها فسلیهایی مانند من که درخارج مشغول آشپزی وچرند بافی میباشند مردان پشت یک کامپویوتر نشسته آب از لب ولوچه هایشان میریزد وبرای ایران دل میسوزانند ونبش قبر میکنند وزنان درفکر ( گالری تیفانی) میباشند تا خانه شان لبریز از فرشها ومبلمان وطلا ونقره های ساخت شرکت های چینی باشد .نیمی از زنانمان را سازمان بهشتی مجاهدین سوزاند ونیم دیگر را فرشتگان جهنم وآنچه که ما میبینم بعنوان مدل !! در کشورهای خارج مشغو.ل کارهای انچنانی میباشند ، دیگر خرد ایرانی از میان ما رفت برای همیشه وآنهاییکه آتشکده هارا برپا داشته اند آنها نیز درصف همان خانه سالمندان دراویش میباشند درآنجا نیز خبری از عشق وعاطفه ومهر ورزی وخانه وخانواده نیست هرچه هست ریا ست هرچه هست دروغ است وبی بنیاد .اشعار مزخرف ، همه دروصف حرص پایین تنه وشب خوش / ویا همان اشعار شعرای توده ای وحلقی وجلقی .
خواننده ای دیگر وجود ندارد ، نوازنده ای دیگر وجود ندارد هرچه هست پنهانی وهمان تکرارمکررات نه پیش روی درکدام سر زمین دنیا موسیقی که جان بخش وروح آدمی است حرام نامید میشود؟ وبزرگترین شاعر وفیلسوف مطرود شناخته میشود؟تنها یک کتاب است وتفسیر واحادیث قلابی ! بیسوادی بیداد میکند .حال من این راه را برای کی وچرا ادامه میدهم ؟ هنوز هم ادامه میدهم نه برای شهرت درمیان این جماعت عوضی ، بلکه بماند برای آیندگان که ببیند چگونه تمدنی فرو ریخت ، هیچکس تا بامروز درباره تمدن ایلام وبابل وآشور نگفته که چگونه از بین رفتند برای مصر چرا چون میل داشتند گورستانهارا خالی کنند بوی طلارا شنیده بودند .
فیلمها ساختند افسانه ها سرودند آنهم چون یهودیانی درآن سر زمین به بردگی وکار گل مشغول بودند ناگهان ازدل آسمان موسی نجات دهند فرود آمد .
حال برای ما چه کسی از آسمان فرود خواهد آمد آن صحرای بی آب وعلف که دارد کم کم نشت کرده وفرو میرود وچه بسا محو شود .
نه ، بهتر است بروم بنشینم وهمان فیلم بچگانه ” لیلی لی آی لی لی ” را ببینم بیاد دوران خوش جوانی وسنین چهارده سالگی .
روز گذشته روی یو تیوپ شویی از میخک نقره ای شادروان فریدون فرخزاد دیدم ، سرکار خانم شهره صولتی که آن روزها شاید بیست سال بیشتر نداشتند با خجالت وشرمندگی !!! با شوار کش دار سیاه عربی ، با یک سربند طلایی عربی و یک عبای ملیلیه دوزی عربی روی صحنه آمدند ، هیچکس از ایشان نپرسید این لباس دلقک وار چیست شما پوشیده اید ایا برای یک فستیوال وکارناوال آمده اید؟ این لباس یک دختر ایرانی است ؟ نه ! همه بوی شوم اسلام را شنیده بودند وداشتند خودشانرا آماده میساختند سر کار علیه بانوی بانوان ومادونا ما خانم گوگوش با یک سر بند ولباس بلند سفید با استینهای بلند روی صحنه داشتند اشعار افغانی را میخواندند ، من آن روزها ایران نبود م ( خوشبختانه) وخانم شهره درانتظار ناجی خود بودند که نامش را روی گنبدهای طلایی بنویسند ( البته درترانه یشان) خیلی دلم میخواست ازاین خانم ها وآقایان خواننده وترانه سراهابپرسم شما که اینهمه سنگ گنبد های طلایی را به سینه میزدید چرا در کنار ترمه پوشان نشسته اید ؟ تریاکتان وموادتان هم بموقع میرسد »ماموریت برای ویرانی وطن«
خوب انجام دادید حال کارا وبار آنهاییکه شمارا پروراندند سکه است همان قاچاقچیان ……
بدرود ای سر زمین آباد وزیبای من ، بدرود .
غم نامه امروز من
ثریا/ اسپانیا / پنجشنبه 27 آپریل 2017 میلادی / -
رطب شیرین
این ” یوتیوب” ها در حال حاضر جای مجلات زرد وقرمز وآبی را گرفته اند همه چیز را درآنها میتوان یافت راست ودروغ هرکسی کلیپی درست کرده به معرض نمایش میگذارد بعضی از اوقات با دیدن وخواند ن آنها خون درمغزم بجوش میاید اما نه کامنتی میتوان گذاشت ونه طرف روبروی تو نشسته یا آدرسی دارد که بتوانی باو بگویی :احمق ! تا کی میخواهی حماقت را ترویج کنی ؟ همه لقب دکتر مهدس واستاد دارند !!شب گذشته سلسله و ردیف اسناد فراماسونری را میدیدم ناگهان چشمم به مردی افتاد که داشت در باره ” شیخ نعمت اله ولی” افسانه میبافت سپس سری به صحرای کربلا زده وآنچه را که شاه نعمت اله ولی پیشگویی کرده بود آنرا به فاطمه نسبت میداد ودرآخر میکفت ظهور فاطمه صاحب تسبیح در پرتغال هم فاطمه نادختری محمد وهمسر علی است !!! که ناگهان ظهور کرده واسرارا به سه بچه دهاتی گفته است سه بچه چوپان !!! واقعا سرم صوت کشید بیخود نیست که مردم اینهمه احمق شده اند وهرکجا که به تگنا میافتند پایین تنه را حواله میدهند !!من تقریبا همان اوایل انقلاب بر حسب تصادف این اشعار وپیشگویی را از ” فرشته اویسی ” گرفته بودم که هنوز هم گمان کنم آنرا دارم وباید آنرا پیدا کنم ، ودر ثانی فاطمه که در پرتغال ظهور کرده نماد بانوی مقدس وروزاریو یعنی تسبیح است نه دختر محمد ، فاطمه آنها یکهزارو چهارصد سال مثلا بوده واین یکی یکصد وپنجاه سال آنهم دکانی تازه مانند بانوی لوردس در فرانسه میباشد برای بالا بردن اقتصاد فلاکت بار شهر پرتغال وکله شان خوب کار کرده است نام این را “فاطیما “گذاشتند تا هم عرب وهم عجم وهم مسیحی به آنجا برای زیارت برود !! کلیسا شکم سیری ناپذیری دارد از هر خاری گلی میسازد .من خود یکی ازاعضای مرکز ادبیات همین بانوی فاطمه میباشم که آنهم بر حسب تصادف مرا عضو کردند وهر ماه باید مبلغی برای حق عضویت بفرستم مقدار زیادی مدال نوار ومجله وتبلیغات دریافت کنم که همه را دریک گوشه جمع آوری کرده ام ابدا این بانو ربطی به دختر محمد ندارد ، بعلاوه محمد هنگامیکه با خدیجه عروسی کرد خدیجه زنی بود چهل وچهار ساله ودوبار هم شوهر کرده بود واین فرزندان متعلق به وشوهر اول او بودند یعنی نادختری ونا پسری که از پسران نامی برده نشده است . وآن پیشگویی هم ابدا ربطی به این فاطمه نداشته است . پیشگویی مربوط است به شاه نعمت اله ولی که درکرمان است واقعا کله ام سوت کشید .روزی یکی از آرزوهای بزرگم این بود که به اتریش ووین وسالبورگ بروم امروز با دیدن صحنه های تهوع آور وسخن رانی ریاست جمهور اتریش که اگر ما به زنانمان بگوییم روسری بپوشید باید بپوشند، دیگر از هرچه آرزو بود دل بریدم .در این میان زنان آلمانی بخصوص آنهاییکه پای به سن گذاشته بودند دربرلین وفرانکفورت ومونیخ فریا دشان به هوا رفته بود که شما اینجا چکار میکنید چرا برنمیگردید به سر زمین خودتان وزنکی چارقد به سر باو میگفت تو شیطانی قل اعوض برب ا…….میکفت وتوی صورت زن آلمانی فوت میکرد زن بیچاره داشت میلرزید ومیگفت ما خودمان دچار کمبود جا وغذا ازهمه بدتر دزدی وآدکشی وتجاوز دراینجا بیداد میکند ……وخدا درهمه جای یکی است مسلمانی با مسیحیت هیچ ربطی ندارد باهم سازش ندارند ، سخن کوتاه این مسلمانی ازهمان نوع مسلمانی میباشد که روزی جناب [گوته ] نوشت :مسلمانی یعنی برابری وبرادری بنا براین ما همه مسلمان خواهیم مرد بیچاره خبر نداشت چه فریبی دامن گیر انسانهای آینده خواهد بود ، او عاشق حافظ ولب جوی وآفتاب ودرختان سرو وشاخ نبات !!شده بود وگمان میببرد که حافظ هم یک مسلمان است خبر نداشت که حافظ هم فراررا برقرا رترجیح داده وومیسراید که” اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبیست / زبان خموش ولیکن دهان پراز عربی است /تنها یک احمق ، یکنفر که شعور خودرا گم کرده باشد وپای برعقیده وحماقت خود بفشارد میتواند این چنین بیاندیشد دیگر اندیشه ا نیست ، تهدیدی که امروز برروی مطبوعات وفشاری که بر انسانها وارد شده است هیچ خبری را نمیتوان در ست دریافت کرد وتنها شاید چند تیتری را باید بخوانی ورد شوی ووارد معقولات آقایان نشوی .از همه بدتر بیسوادی آن آقایان وبانوانی که کامنت داده بودند ،( بحث را با ص نوشته وعجب را با الف !!!! )حال جناب هر جنابی پشت شیشه دوربینش مینشیند ومیپرسد که چرا ما ملت بدی شده ایم ، قربان ، بنای کج اولین بنا خراب بوده است ، حتی درزمان حمله اعراب به ایران ایرانیان زیادی برای جیفه دنیا خودشانرا دراختیار اعراب گذاشتند شاعران به عربی شعرمی سرودند ونویسندگان همه دستار به سر بستند تا جاییکه یکی از آن مردان ایران از طایفه بنی عباس آنچنان غرق تجمل وآیه های عربی قرار گرفته بود که روزی در ملاء عام گفت :” من هیچگاه به آیینه وبصورت خودم نگاه نمیکنم تا چهره کریهه عجمی را نبینم | عجم هم یعنی برده ….. همه هنرمندان ما مصادره شدندوحال هنر ,هنر اسلامی است نه ایرانی وایرانی تنها میتواند به پایین تنه اش بنازد…..در جایی دیگر در انجمن شعر وفلان خواندم که شعری از مهرداد اوستا گذاشته بودند وزیر آن توضیح داده بودند که اوستا سخت عاشق دختری میشود ومییخواهد با او عروسی کند اما دخترک را شاه میبرد ومیخواسته باو ازدواج کند !!!! اوستا یک شاعرتوده وشاه ملکه داشته است ……اینجا اگر شاخ درنیاورم خیلی هنز کرده ام ……دیگر کم کم حالم بهم میخورد برگردم به میان همان چرندیات خاله زنکی همین سر زمین باز در میان انها میتوان کمی از آثار بزرگان را دید اکثرا تلویزون را روی داکومنری میگذارم با حیوانات بیشتر محشورم تا با آنسانها . پایانثریا ارانمنش » لب پرچین« . اسپانیا /27/04/2017 میلادی / -
با ملت ایران …….
در نظر ها خوار وبر دلها گران افتاده ایمما وغم گویا که از یک آشیان افتاده ایم ……” ارشد هروی”آهای ملت شریف ونازنین ونجیب ایران !باید به عرض برسانم که بیهوده وقت خودرا برای تجدید وتمدید اربابانتان تلف نکنید تنها اگر میتوانید مانند بقیه شما هم از این فرش فرسوده تکه ای ببرید ودرخانه هاینان پنهان نمایید تا کسی آنرا نبیند ، همین وبس .ارامنه حق وحقوق آوارگی خودرا سر انجام به دست آوردند ، اقوام یهود توانستند به عالم ثابت کنند که تا چه حد رنج بردند وما؟؟؟ تنها میتوانیم خود ودیگران را بفریبیم .ایران ما وملت ایران درهیچ زمان از ازمنه های گذشته وحال واینده خود مختار حاکم بر سرنوشت خویش نیوده ونخواهد بود مگر آنکه ، مگر آنکه باز مردی از میان برخیزد وان مرد هم اگر توانست منافع را حفظ کرده ولقمه های بزرگ را دردهان همیشه گشاد وشکم های سیر ناشدنی ارباب بزرگ بگذارد باز سرنوشت او همان خواهد شد که بر دو شاه ما رفت . یعنی : خوش آمدی ترا بخیر بما شر مرسان ) !ما همیشه یا باید رهبر داشته باشیم ویا قیم ویا شاهی که یکته تاز و سرکوبگر و دیکتاتور باشد مانند هیتلر ، هیتلرهم اول انسان خوبی بود گیاهخوار هم بود از آزارواذیت حیوانات رنج میبرد اما امروز نماد کوره های آدم سوزی او شرمندگی ابدی را برای او باقی گذاشت نیمه مردی هم بود چندان میلی به زن نداشت !!ما هیچگاه خود از میان خود وبه میل خود نتوانسته ایم کسی را برگزینیم که برما ریاست کند ودرعین حال با ما باشد نه با اجنبیهااز قدیم وندیم از زمانهای خیلی دور تاریک خانه یا فراموش خانه ویا به روایتی همان قوم ” فراماسون ” با یک چشم خود مارا زیر نظر داشته اند منابع که تمام شد سر زمین که به تلی از خاک تبدیل شد ه مارا رها میکنند تا مانند مردمان فقیر سایر کشورها بجای نان خاک بخوریم وبجای آب ادرار حود ویا کودکانمانرا .( از همین حالا تبلیغ نوشیدن ادرار شتر را میتوان روی رسانه ها دید) !!!یا امریکا اربا ب بوده ، حتما( بی بی سکینه باید سهم الویت را داشته باشد )ویا روسیه ارباب بوده تنها مانده که ازاین روزها کشورهای امریکای جنوبی هم دستی بما برسانند آنهم از نوع مافیای مواد .چرا ؟ ما اینطور شده ایم ؟ چرا ؟ ، چرایش اسان است از یک خربزه زودتر خرید وفروش میشویم بیا بابا بگیر و خیرش رو ببر همین ؛ نه بیشتر ! معلومات داریم ، این معلومات را تا امروز ما درکجا بکار برده ایم که به مملکت ما کمکی برساند چند کارخانه تازه نوساز هم که ساخته شد این اجنبهایی که ازجانب عدل الهی مانند فرشتگان جهنم بر وارد شدند آنهارا به باد دادند وحال زمینهایش را برای فروش گذاشته اند( کارخانه ارجمند ) را میگویم وارج را .روغن نباتی قورا ، شرکت ایران ناسیونال را وغیره ….نه ، ما هیچگاه نه گاندی خواهیم داشت ونه ماندولا ونه نهرو ونه آلنده ، آنها حقیقتا برای و.طنشان جان دادند .ما تا صحنه را تنگ میبینم یا مانند گربه وحشی میشویم چنگول میاندازیم ویا فرارمیکنیم ویا فورا مانند بوقلمون رنگمان عوض میشود ، بهر روی کار ما فرار است آنهم فرار به کشورهای خارجی ونوکری وبردگی آنها را با چه افتخاری که رفته ایم زیر پرجم آنها وآنها بما حقوق بخور نمیری میدهندواحیانا مارا به اشپزخانه بزرگشان میفرستند تا ته کاسه هایشانرا بلیسیم .ما هیچگاه از خماری وخواب بیدار نخواهیم شد فعلا دم غنمیت است ( خیام فرموده ) اما ابو علی سینا چیزی نفرموده ، حکیم زکریای رازی چیزی نفرموده ، حافظ فرموده ، مولانا فرموده ، باندازه ای که ما شاعر وطنز پرداز ومتلک گو وضرب المثل داریم در فرهنگ هیچ کشوری ازدنیا دیده نمیشود .حال چگونه میخواهید بر سرنوشت خود پیروز شوید ایران ملک پدری شما نیست میراث شما نیست تنها نام شمارا دردفتری ثبت کرده ان وبقولی شما به ثبت رسیده اید که درگوشه ای از این خاک پای به دنیا گذاشته اید آنهاییکه فرمانفرمایی میکنند بخاطر شما نیست بخاطر ( ارباب) بزرگ است شما بردگان بینوا خیال میکنید با پوشیدن چند دست لباس شیک وگذاشتن یک پوشت ویک پاپیون داخل آدمها شده اید ویا فراک پوشیده اید وخودرا لرد بحساب میاورید ، …نه همین لباس زیباست نشان آدمیت ……هند هیچگاه از لباس وطن خود دست نکشید نه تنها آنهارا گرامی داشت بلکه به سایر کشورها نیز فرستاد ژاپن هیچگاه از لباس سنتی خود بیرون نیامد وچین بهمان گونه حا ل به کلاه نمدیها میخندند همان کلاه نمدیها بودند که تا امروز ایران را نگاه داشتند نه شما شیک پوشان کنار اقیانوس ها .ما همیشه ترسیده ایم ، از یک لولوی سرخرمن از یک مترسک که لباس کهنه خود مارا پوشیده است هیچگاه باین فکر نبوده ایم که چرا درب خانه را محکم نمی بندیم ودزدرا راه میدهیم وخود حاکم سرنوشت خویش نیستیم . درزما ن شاهنشاه فقید که روانش شاد ما خوب زیستیم اما همه میدانستیم که حبابی هستیم روی آب وبه زودی خواهیم ترکید ، حال همه راه افتاده اند به دنبال میراث خوار او بی آتکه بدانند که وظیفه او درقبال اربابان چه بوده وچه هست ، آنها میدانند که ما با یک بادام فرو رفته درون عسل چگونه فریب میخوریم ، ایران میراث هر ایرانی است ومتعلق به هرایرانی میباشد نه ارث بابای دیگری مانند قاجاریه وخلفای بنی امیه .ایرانی را ببازی نمیگرند تها اورا میفریبند تا او دیگری را بفریبد زندگی ما درفریبها میگذرد ودراشعار زیبای شعرای بزرگمانپای منقل.درخم ابروی یار ، درمیان زلف افشان دلدار وکمی جلوتر رفته میان دوپستان او جای خواهیم گرفت ، آنهم تنها دردنیای خیال .نگاهی به هنرمندان خود فروخته ما کافی است که بدانید حقارت روح ما تا کجا ها رفته عده ای گوشه ای نشستند ودرسکوت جان دادند وعده ای معرکه گیر ومیدان دار شدند آنهم نه به نفع ملت شاعر برای ” نرودا” شعر میگفت نه برای آن دختر بدبخت کوچه های حلبی آباد ، برای دل سوخته خودش از هجران یار که نتوانسته شب را با او به صبح برساند نه برای مردی فقیری که تنها یک پا دارد وباید چند نفرا نان بدهد ، نویسندگان مترجمان را دیگر نام نمی برم که همه درصف خدایان نشسته اند ، وروزی نامه ها هم تکلیفشان معلوم است باد از کدام سو میوزد ؟…..در لندن وکمبریج که بودم سر فراریان رژیم شاهی باز شد همه درجه دار وهمه با دنگ وفنگ حال از ترس ریش گذاشته موهارا بلند کرده بشکل شمایل گدایان ویا بقول خودشان دارویش اما پولهایشان دربانکهای جرسی دست نخورده که هیچ بقیه را هم با کمک سپاه بخارج میاوردند ؛ ” مانند بزرگانی که از بردن نامشان معذورم هم از توبره میخورند وهم از آخور ” وهنوز از پول نفت وسهام آن بهره میبرند ، وبظاهر برای مردم بدبخت وفلک زده فقیر مردم ایران دل میسوزانند …اگری دلی داشته باشند .همه ژنرال پنبه ها وهمه سفرای سابق عکس شاه را از روی طاقچه برداشتند وعکس آن منحوس وشیطان را گذاشتند منافع ایجاب میکرد …اوف واقعا گاهی از یاد آوری آنهمه کثافت روح دلم آشوب میشود . تمامدر میان دین ودنیا دست وپایی میزنیمهم ازاین وامانده ایم وهم از آن افتاده ایمشد زبان درکام منطق ما زتنهایی گرهساالها شد چون جرس از کاروان افتاده ایمفقط میخواهم بنویسم که ” ما چندان هم خرنشده ایم ” همین .پایانثریا ایرانمنش / » لب پرچین« . اسپانیا / نوشته شده درتاریخ 26 آپریل 2017 میلادی برابر با 6/2/1396 خورشیدی . -
زخمی ترا از شب
—– پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است……پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است…….پشت سر خستگی تاریخ استپشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون میریزد………”سهراب سپهری”مانند هرشب بیخوابی وگلافگی وگرمای درون اطاق باعث شد ( آن روزنامه پلاستیکی) را بردارم وببینم باز رفقا چه دسته گلی به آب داده اند وچه شاهکاری از خود بجای گذاشته اند ، مطابق معمول صفحات آمد بالا چشمانم را بستم وبه قصه های شب زنداری آن پیر مرد گوش دادم ، دراواسط آن نگهان گویی برق مرا گرفت ، نامی از یکی از نام آواران بزرگ سرزمینم وهمشهریان محترم ودرجایی قوم سببی شنیدم که در برنامه آن ” دوژان” با نوچه اش سئوالاتی را مطرح کرده بود سئوالانی از نوع حقوقی وآن مردک ابله بجای جواب به آن مردمحترم توهین کرده وباو گفته بود برو جنس موادت را عوض کن …..اینجا دیگر جوش آوردم وتحملم تمام شد …..کافر همه را به کیش خود پندارد .بیچاره ! تا امروز سعی کرده بودم به نوعی حرمت ترا نگاه دارم وحد اقل ترا در یک تابلوی بیتفاوتی بنشانم وبرای سرگرمی بعنوان شو از برنامه هایی مزخرفی که میگذاری ومیگذارند استفاده کنم اما دیگر این جا را تحمل ندارم ……هنوز مادر وپدر تو به دنیا نیامده بودند که این خانواده بزرگ وریشه دار صاحب تحصیلات عالیه آنهم دربهترین مراکز تحصیلی دنیا ازجمله سوئیس وفرانسه درس میخواندند ولباسهایشانرا نیز از هما ن سر زمینها تهیه میکردند ، باغ بزرگ واملاک بی حسابشان در کرمان معروفیت دارد که متاسفانه مانند همه چیزها توسط عواملی که ترا کاشت وبه دنیا آورد ضبط شد وعده ای کشته شدند ، این خانواده ( امیر ابراهیمی ؛ افخم ابراهیمی ، و ابراهیمی) از قدیمیترین باز ماندگان قرون گذشته اند کنیز وکلفت وخدمتکار وندیمه داشتند جوانانشان همه تحصیلکرده وزنانشان تا حد وزارت رسیدند ، حال تو بقول آن پیرمرد ” انچوچک ” تازه سراز تخم دراورده باین مرد محترم اهانت روا میداری وآن پدرخوانده دوؤان تو هم ساکت درمقابلت نشسته شاید باجی بهم میدهید یا …..بقیه اش بمن مربوط نیست تنها میگویم حالم را بهم زدی ، همین ، نه بیشتر تو چیزی کمتراز همان بچه های سر راهی پرورشگاه نداری که درجامعه ای بزرگ میشودند وبرای آنکه ارجی پیدا کنند بهر روی خودشانرا به دیواری وصله میکنند .واکنش من نسبت باین موضوع بسیار تند وخشن است وچنیین امری برای کسانی که فهمی بالا دارند قابل درک است .تو یک جاه طلب وفرصت طلبی بیش نیستی وتکیه گاهی هم غیراز چند پیزوری وامانده در درگاه وبارگاه دولت تابع نداری حالچه غم ” که امپراطوری مقدس رم با خاک یکسان شود درعوض هنر مقدس آلمان زنده خواهد ماند ” من این جمله را از شعر شمشیر آلمانی از رنجها وعظمت واگنر به وام گرفته ام ، برایت مهم نیست اگر دیگران را هرچند اصالت داشته باشند زیر پاهای کوتاهت له کنی مهم این است که تو میخواهی عقاب شوی اما درحال حاضر تنها یک عقاب پلاستیکی بازیچه دست دیگرانی ، نه بیشتر .متاسفم تنها باید بگویم متاسفم من مانند بقیه نه چاک دهن دارم ونه احساسات وطن پرستی وخوی انسانی من اجازه میدهد که مانند بقیه فحاشی کنم اما تا اندازه ای باید از آن همشهری نازنینم که میدانم دامنه اصالت وتحصیلات او تا کجاست وجناب صدررا انسانی خطاب کرده وسئولاتی را مطرح نموده باید دفاع کنم ، ودراین فکرم که گاهی غربت نشینی ودور ازمدار زندگی چه ضربات سختی به انسان میزند ،ما تربیت دیگر واصالتی دیگر داریم اصالت ما ازنوع خریدنیهای امروزی نیست .درگفته های تو تناقص زیاد وجود دارد خوشبختانه من کتاب ترا نخوانده ام وتنها چند بار وچند کلمه از دهان خودت شنیده ام وآن جزوه ایکه قبلا چاپ کرده بود وخودترا به ارش معود رساندی دراول ترا یک محقق ونویسنده وشاعر پنداشتم ، سپس جسارت ترا دیدم وبه حساب خود پنداشتم که خوب این هما ن کسی است که برای نجات وطن برخاسته ودست آخر نا امید شدم وترا مانند همه کنار گذاشتم حتی یاد وخاطره ای هم ازتو دردلم بجای نماند غباری بودی آمدی ومانند یک باد ….رفتی همین نه بیشتر خودم را مرتب سر زنش میکدم که چرا اینهمه ساده دلی بخرج میدهم همان ساده دلی که ان پیر خردمند بخرج داد وبرای تو سئوالاتی مطرح کرد بخیال خود که با انسانی طرف است .انسانهای مانند تو خطرناکتر از جذامنذ . پایانلب دریا برویم ، توررا درآ ب بیندازیموبگیریم طروات را از آبرگی از روی زمین بر داریموزن بودن را احساس کنیمبد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم ………” سپهری”———3ریا ایرانمنش » لب پرچین« اسپانیا /26.04/2017 میلادی برابر با ششم اردیبهشت 1396 خورشیدی . -
برج بلند
شما ، مرا تحمل نمیکنیداما مگر خود شماچه کرده اید؟آن حس محکوم کردن شمابا نفی من آغاز شدهشما بیهوده جاروی خویش را برایروبیدن من بکار میبریدمن پیش چشم شما نشسته امآیا خود شما هیچگاه وجود خارجی داشته اید؟برای خودتان تاریخ میخرید وپشتوانه میسازیدمن میلی به روبیدن کسی ندارم بیشتر به روییدن میاندیشم——-ساعتهاست که خواب از سرم پریده یعنی از ساعت دو تا بحال بیدارم ، وبه لاطائلات فسیلهای خاموش که حال بیدار شده اند گوش میدهم ، راست یا دروغ ، تلخ یا شیرین ، فسیلهای گوشه نشینی که از فرط بیکاری کتابهارا ورق زده اند وتاریخ را برون کشیده اند ، کدام تاریخ؟تاریخ همان است که ما میتوانیم آنرا ضبط کینیم وبه چشم دیده ویا ببینیم رویاها برایمان کافی نیستند .چه عاملی باعث بیخوابی من شد ؟ فریبی دیگر ؟ فرازو فرودی دیگر ؟ با خود گفتم بتو چه ؟ تو دراینجا زندگی میکنی زیر سایه دولت این سر زمین وحقوق بگیر اینجا بوده وهستی ، دیگر جای دیگری برای تو وجود ندارد ، یک انسان تنها یک لباس میپوشد برای حفظ پیکرش نه چند دست لباس را رویهم بپوشد ، آن سر زمین ومردمش را فراموش کن ، سی ساله بودی آمدی چهل سال گذشته وتو هفتاد ساله شدی ، اینجا صاحب نوه شدی ، اینجا ریشه کردی مقبره ساختی درهمین شهر هم باید بمیری با هر فلاکتی که هست .آن سر زمین دیگر هیچگاه روی آبادی را نخواهد دید ، آن سر زمین نفرین شده وتنها بیابانی خشک ویک شهرک درمیان آن بیابان باقی خواهد ماند همه را بباد دادند شتران سواران آمدند بردند ودشت بی آب وعلف خودرا به یک بهشت تبدیل کردند حال باید بنشینم تا دول دیگر برای ما تصمیمی بگیرد که اسلحه بخریم یانه ، جایمانرا عتوض کنیم ؟ آن مردم همان مردمند ، چیزی درخوی وخصلت شان عوض نشده دروغ وریا فریب وپشت پااندازی یکی از ارکان اصلی زندگی آنهاست با آین خصلتها خو گرفته ومانوسند درنوع دیگری خودرا غریبه احساس میکنند خودرا حقیر میپندارند ، جوانان مارا سر زمینهای دیگر به یغما برده وازآنها استفاده میکنند فسیلهارا بنوعی سر به نیست میدارند ، برایشان بودن تو وامثال تو مهم نیست دیگر رمقی برای آن سر زمین باقی نمانده قرون متمادی به آن تجاوز شده است حرامزاده هایی بوجود آمده اند خون پاکی در رگ هیچ یک از آنها در گردش نیست خلق وخوی هما باهم فرق دارد مهربانیهایشان دروغین ، افسانه هایشان درحول وحواشی همان قصه های دیروزی میگردد دیگر اثری از آن انسانهای باشرف نیست آهسته وسر به زیر وارام خودرا کنار کشیدند دیگر کسی نیست ، نه کسی نیست .درانتظار یک ” سرباز آلنده” مباش اگر کسی هم بر آن سر زمین حاکم شود از نوع همان ” پینوشه” میباشد دیگر اعتقادی به قضاوت مردم ندارم دیگر هیچ انتقادی مرا از جای نمیپراند ودیگر هیچ تعصبی بخرج نخواهم داد ودیگر هیچ وقت بخاطر یک ایمان نامحدود به افرادی که گمان میبردم شعور دارند دلخوش نخواهم کرد .دوباره اجتماع ما اگر شکل بگیرد ازهمان نوع قبلی ها که دیدی ، چشیدی ، سنجیدی وفراررا برقرارترجیح دادی .درهمین کنج به برج بلند کلیسا نظر کن واگر نمیخواهی که کلاغان ادر اطرافت غار غار کنند خودرا درجای بلندی مگذار ، بنشین با همان کتب قدیمی دلخوش کن تا زمانی که آن ذره سوی چشم هم از تو بگریزد .آنگاه تنها باید خاطرات آن کتب را نشخوار کنی ، نه خاطرات تلخ گذشته را .پایان ، دلنوشته نیمه شب سه شنبه 25 آپریل 2017 میلادی -
نه قربان
نه ! قربان ،میلی ببازگشت آنهم با شما نخواهم داشت ، هنوز نه ببار است ونه به دار فریادها بلند است ، چهل سال مردم را به بند کشیدند ، کشتند ، نابود کردند به زندانها انداختند هستی واموالشان را بردند ، جنگ شد هزاران نفر معلول جنگی وبا ضربه های معزی وبقول خودشان موجی وبیکار درون مملکت ریخت ، همه چیز بباد رفت وحتی درختان پالم را برای روغن کشی از ته بریدند وبه فروش رساندند چهار نفر دلقلک روی سن مردم را سرگرم کردند درخارج ما به نمایش تاجها وفرهنگ پربارمان نشستیم مرتب تاج دیدیم والماس ولباس ، یکبار دستی دراز نشد به کودکان درون کمکی برساند ویا دلی را شاد کند ، حال دوباره هوس کرده اند با سلام نظامی مشتی پیر از کار افتاده پسر را به زور وارد مملکت کنند ومادر پشتیبانش باشد ….. نه قربان درهمین کنج خرابه خواهیم مرد .حال هجوم باربی ها و شیک پوشان و بالا نشینان با افاده وارد شهر شوند ومردم درمقابلشان خم شده وپای بوس شوند چون به تنگ آمده اند .چون خسته شده اند ، چون شادی وخوشحالی از میانشان رفته ، آنهاییکه باید خوشحالند وآنهاییکه نباید نیستند امدن شما چیزی را عوض نمیکند عمامه دوباره جایش را به تاج میدهد من یک جمهوری خوا ه از نوع دموکراتیک آن هستم آنهم بمدد اسلام عزیز بقول آن پیر مرد فوت کرد ورفت دیگر باید روی سنگ قبرش نشست وبرایش شمع روشن نمود .گمان بردم مردی از میان برخاسته ، اوف ….. چه ساده دل بودم من مانند همیشه .دوربین کامپیوترم را رویش را بسته ام تنها میکروفون آن باز است برای پرکردن نوشته هایم واگر روزی اتفاق افتاد نتیجه چهارده سال رنج من از میان نرود ، دیگر خسته ام ، تنها میل دارم بخوابم ، خواب فراموشی میاورد .آنکه درامریکا بزرگ شود نمیتواند ایران را بشناسد وآتکه درانگلستان بزرگ شود برای بقای انگلستان کا رمیکند نه برای سر زمین خودش ،ومن چه با اغتماد به طبع بلند آن مرد وهنرش وخلاقیتش مینگریستم توده مردم واکثریت خاموشند ونا امید هیچ پیشگویی نمیتواند بگوید فردا چه خواهد شد ما درخارج نه نویسنده داشتیم نه شاعری که بتواند دردهارا به نمایش بگذارد همه درفکر پر کردن جیب خود ودورهم جمع شدن وآبکی را سر کشیدن وبامید فردای بهتری باری به هرجهت زندگی را تمام کردند صاحب املاک بزرگی شدند برایش باید تبلیغ کنند ، رادیویها وتلویزونها تنها با تبلیغات مواد غذایی وشکم کار میکنند وگاهی برای زیر شکنم.وفحاشی وتوهین به یکدیگر ؛ درسهای بزرگی آموختیم دراین چندین سال …..کسی مردم را داخل ادم حساب کرد وآیا از مردم پرسیدند که شما چه میخواهید (آزادی) خدا رحمتش کند دیگر آزادی هم به دنبال دموکراسی فوت شد توده مردوم وانسانها ابدا ببازی گرفته نشدند ، ارزشهای اخلاقی ! آن هم درمیانه بودن رقصی تعیین کننده اشرافیت سابق ، عجله بخرج دهید تا کودکان هنوز خردسالند وجوانان هنوز تهی مغز من در میان یک مردم میانه زنذگی میکنم نه تهی مغزم ، نه خام ، ونه چندان پخته مانند شما له شده رساله هیا پی درپی شمارا مرتب مورد مطالعه قرار میدهم بیهوده هنوز از آن دنیای اشرافیت شهرستانی که میل ندارم نام دیگری از آن ببرم در موقعیت جغرافیایی ما موجود ا ست وبا رسوم مادرآمیخته ما میانه نداریم یا این سو ویا انسو .موقیعت خوبی به دست آورده بودی مرد جوان وبه راحتی آنرا ازدست دادی یک موقیعت ثمر بخش که شامل مجموع های زیادی میشد محافظه کاری را کنار گذاشته بودی دوباره رفتی زیر چتر ان پیر مرد تا برایش تبلیغ خوبی باشی تا بقول خودش ” ریترش” بالا برود واین نتیجه معکوس داشت وتو دوباره مورد تردید قرار گرفتی وما خوشبختی نیمه کاره را از دست دادیم به مفهوم واقعی .به هرروی عزت نفس درمقابل شکست به هیچ وجه نجیبانه تر آز آنچه که انسان میخواهد که خوشبختی خودرا درآن بیابد درتواضع های زود هنگام نشان پیروزی نیست هیچ جیز غیر از یک عقیده سالم نمیتواند کسی را به پیروزی برساند شکست تو ایمان مرا سست کرد ودیگر احتیاجی به قهرمان ندارم . نه هیچگاه درهیچ مقطعی از زمان تنها اندیشه های خودرا مورد تایید قرار میدهم غلط یا درست . پایان/نوشته شده در روز دوشنبه 24 آپریل / ثریا ایرانمنش / اسپانیا / -
رویای شنبنم
آنچه از باران شنیدم …..آنچه در باران گذشت …آنچه در باران دهآن روز ….بر باران گذشت ……های های مستی ها پیچیده دربن بستهاطرح یک تابوت ، دررویای بیماران گذشت …..نیستانیاز صدای تیک تاک ها وضربه ها یی که از داخل گوشی بیرون میزد چشمانمرا باز کردم ، میل بخواب بیشتری داشتم انرا شبها خاموش میکنم برای دیدن ساعت آنرا روشن کردم هجوم پیامها سرازیر شد ….سری بیکی که میدانستم کی وکجاست زدم باز همان دون ژوان پیر با ژاکت سورمه ای اش ، با اخمهایش ودستوراش داشت مصاحبه کننده را تکه تکه میکرد ، مجال حرف باو نمیداد نیمه کاره آنرا بستم .اینها حتی نمیدانند چگونه باید مصاحبه کنند دراین سر زمین هنگامیکه شخصی را زیر هر عنوان برای یک مصاحبه به روی صفحه میاورند اولا یک نفر تکتازی نمیکند دو نفرند بعد هم با احترام میگذراند طرف حرفهایش را بزند وسپس ایرادهارا بعد برای او مطرح مکنند تا دوباره توضیح بدهد ، اما دربین ما ایرانیان گویا دیکتاتوری بدجوری ریشه دوانیده تا حد یک گوینده معمولی هم خودرا رییس میداند وحق حرف زدنرا بکسی نمیدهد همه توجه باید باو باشد ….. چه اشتباهی مرتکب شدم بخیال آنکه آن مرد صاحب جاهی است اما یک مرد حقیری که میل دارد در لباس یک شوالیه بنشیند پشت میز واشعارش را بخواند …برای من دیگر چیزی مطرح نیست بهاران که فرا میرسد بوی ده مرا دگر گون میسازد من ده را دوست میدارم ومردمش را وصافی وسادگی آنهارا اما امروز نمیدانم که آن دهی که من داشتم با آن مردم مهربان وصبور که دور “بی بی” را میگرفتند وبرایش اسفند دودر میکردند چیزی باقیمانده یانه ؟ برای من وطن آنجا بود نه بیشتر نه بوتیکهای شیک وئه خیابانهای پهن ونه اتومبیلهای آخرین سیستم همه را اینجا دارم اما بوی ده را دیگر ندارم .روز گذشته به قامت نوه ها مینکریستم چقدر از من بلند تر شده بودند بیشتر ده دوازده سال نداشتند اما هرکدام رستمی بودند ! من درمیانشان گم شده بودم ، این مردان را من بوجود آورده ام برای ساختار سر زمینم اما امروز آنها بیگانگانی هستند که مادر بزرگی را از سرزمینی ناشناس دارند!!حال دیگر من به دنیا میاندیشم نه به یک دهکده ، من دیگر به طوفانها وکینه های میاندیشم نه به یک اسب اصیل ، از فشار درد خفه میشوم ونعره میکشم ، ووحشت تنهایی دردلم بطور وهم آوری میغلطدد ، آن درختانی را که ازجان بیشتر دوست میداشتم حال باید در نوجوانی این کاشته های تازه ونورس ببینم وخودم لرزان وبرگ ریزان درکنارشان بایستم برای جستن یک پناهگاه برای آنها وخودم تا از زخمهای تازیانه روزگار درامان بمانیم به همین دلیل گاهی پنجره ای را میکوبم بامید آنکه باز شود ومن بتوانم دوباره خورشید دهکده را ببینم من درشهر زاده شدم اما بیشتر اوقاتم درده میگذشت دهی بزرگ واباد ومتعلق بخودمان ارباب بودیم .امروز بخود میپیچم ودر این پیچیدنها کلماترا میبابم تا آنهارا به عشق الوده کرده وودراینجا بیاورم اما بیفایده است مغزها تهی ، گیج وپریشان .من با نفرت از آنها میگریزم به پناه اطاق تنهایی خود میخزم تا مرا درخمره های خیال پنهان کند ، تا به یک شراب مستی آور تبدیل شوم هنوز انگورم ، انگوری شیرین وابدار گاهی درجامها چکه چکه فرو میزیزم اما باز درتیرگی ها جا بجا شده دلم میگیرد .این مردم غریبه کی هستند ؟ من کجایم؟ چادر نازک وال مادر بزرگ کو ؟ وگلهای لاله عباسی خانه عمه جانم کجا پنهانند ؟ اینجا کجاست که بجای هر بوی خوشی تنها عطسه وآ ب بینی را باید جمع کنم .ده بفروش رفت ، صاف شد ، جاده شد ورعایا همه بخدمت دولت درآمدند وارباب شدند ، جایمان عوض شد ، آینده چه خواهد بود؟ .کوهها ، در خیال پاک تا مرزغروبسیلی از آوای اندوه عزا داران گذشتکاروان دختران شرمگین روستالاله در کف درمهی ، از بهت بسیاران گذشتدر ته تاریک کوچه ، یک دربسته دیدانتظار بی سر انجام بدانگاران گذشتجای پایی ماند وزخمی سبزه زاران را به تنجمعه جانانه گلگشت عیاران گذشتتا بگورستان رسد دیدار اهل خاک راماهتاب پیر لنگ لنگان از علفزاران گذشت ………نیستانیپایانثریا ایرانمنش » لب پرچین« /اسپانیا /24/04/2017 میلادی . -
فرصتی نیست
کم کمک عقلم در پیمودن راهی که درپیش دارم به بن بست رسیده است .هر راهی به بن بست میرسد ، یک غروب یکشنبه غمگین است ، بچه ها آمدند ورفتند ساعتی شلوغی وسر وصدا وچند عکس ورفتند خانه خالی ماند ومن باز گشتم به عقب ، به همانجایی که بودم وهستم ویا خواهم بود .میل ندارم دوباره این راه را ادامه دهم ، راهی سخت دشوار بود وبر گشتن به ان دوباره رنج اور ومستلزم چندصد گام وهزاران رنج است .جلو میروم ترک عقیده نکرده ام اما دیگر دنبالش را نخواهم گرفت ، کسی با من هم پیمان نیست تنها چند دشنام میشنوم وچند متلک راه رفتن بدون شناخت واز پشت دیدن راهی درست نیست ، دیگر میل ندارم اشتباه کنم ، من بسیاری از راههارا چند بار رفته ام وبن بستها همیشه دوباره سر راهم بودند ومرا وادار به برگشت کرده اند ، زمانی که راهی را اغاز میکنی کمتر به بن بست وانتهای ان میاندیشی چون بن بستها همیشه خاموشند .با فکر کردن لذتی میبرم که چیزی را اغاز کنم ودرهمان اغار انرا رها میسازم چون دیگر اطمینانی نیست بفکر عذابی هستم که ازان بن بست بودن درپایانش مرا نا امید خواهد ساخت .بارها وبارها همه را ازمودم برای رهایی یک خاکی که دیگر متعلق بمن نیست من درانجا دریک پیله نا توان به دنیا امدم همین سپس راهی دیاری شدم که برایم ناشناس بود درمیان مردمی که آنهارا نمیشناختم ، تنها زیبایی وجوانیمرا داشتم وآرزوهای بلند ، اولین آرزویم این بود که راهبه شوم!!! وسپس از راهبه گی تصمیم گرفتم بصورت یک فرد مثمر ثمر دربیایم برای کی ؟ چه کسانی ؟هیچ راهی جلویم باز نبود هر نیمه راهی تنها یک امکان کوچک بمن میداد که چیزی را بیازامایم پاسخ معما ها همیشه نا معلوم ونا پیدا بودند تنها خاموشی بود ، سکوت بود ومن صدای بلند گامهایی را که از پشت مرا تعقیب میکردند همیشه میشنیدم .امروز که او داشت زندگیش را تعریف میکرد از بلند پروازی های او چقدر شگفت زده شدم او حتما بجایی خواهد رسید او پیله ابریشمی را دوست ندارد او سوار بر اسب کهر شده میتازد پروایی ندارد ومن همه حواسم بر ضد خودم برخاسته بود نگاهم در درپی چیزی بود که در غرقاب فرو میرفت اورا تماشا میکردم چیزی اشنا درچهره اش بود ، اورا کجا دیده بودم آن لبخند ، آن چشمان که گاهی بیگناه بودند وزمانی سخت بی انصاف وبی رحم ، آن دهانی با لبان فرو بسته ، او اشنا بود ، شاید باهم به دنیا آمده بودیم .نه میلی به بوسیدن وبوییدن ودر اغوش گرفتن او نداشتم این احساس سالهاست که درمن مرده تنها غرق تماشا شده بودم ، اورا کجا دیده ا م ؟ ایا همزادمن بود؟ گوشم غرق درشنیدن گفته هایش بود ومن اهنگم را دردلم مینواختم درچشیدن دانه های انگوری که به زیر زبانم میلغزیدند ، آب میشدند شراب میشدند ، بوی گل به مشامم میرسید حواسم در رده ناکامیهای خود بود ودورافکندن زندگیم .قلب وروحم میترسیدند ، زبان من دوران طولانی است که خبری از روح ودلم ندارد تا چیزی بگوید . من هزارها بار با دل سخن گفته ام ودل خاموش بود تنها مغزم کار میکرد زبانم نیز بسته بود من صدای خاموشی دل وروحم را میشنیدم نوای عشق را فراموش کرده بودند خون دررگهایم ایستا ده بود ودیگر جریانی نداشت .نه میل ندارم دم از عشق بزنم آنها سالهاست که گم شده اند ، خاموشی بهتر است ، دوست داشتن وسر بر پای معبود گذاشتن تنها کلماتی هستند که میتوان ازانها بعنوان یک وسیله دریک نوشتار استفاده کرد .دفتر را بستم وبرایش دعا کردم که دراهی که پیش میرود پیروز باشد . من همسفر او نخواهم بود .پایانثریا / اسپانیا / یکشنبه 3 اردیبهشت 96خورشیدی / -
فرصتی نیست
من آنچه را مبینم از ورای آیینه وپشت آنرا میبینم ،زمانی که از فراسوی اشخاص میگذرم میبنیم که چگونه آفتاب ، عقل آنهارا خشکانده ودر تابه های سود وزان بنفع خود دارند تگلیف روشن میکنند >خیالی خام درسر پیچیده ومیل دارم دیگر همه چیز را رها کنم ، تمام عمرم نشستیم به تماشای نبش قبر تاریخ وگویی تاریخ ما از زمان پهلوی شروع وختم شد ویا آنکه زدیم به صحرای کربلا زید وعمر وعلویان وعثمانیان ابوبکریان وعباسیانرا سوژه قرارداریم قصه های حسین کرد .و…امروز وفردارا ازدست خواهیم داد آخرین فرصت را نیز به دست باد خواهیم سپرد .لبه تیغ اندیشه ها روی مغزها روان استچرا چرا اینهمه میسوزم ، سود وزیانی که ندارم ، چیزی که دروطن ندارم ، نه ثروتی ، نه فامیلی ونه خاطره ای غیراز چند گورکه آیا هنوز باقیمانده اند یانه؟نمیدانم چرا همیشه بسوی وطنم میروم ؟ وطن ومیهن من کجاست ؟ دیگر مرزی را نمیشناسم .پدر مهربان رفت با خوبیها واشتباهات حال این پسر نورچشمی که دردامن حیال بزرگ شده تنها .وارث تاج وتخت شاهی ایراناست بسیار خوب مبارک است پیش بسوی صحرا …….چرا اینهمه درتاریخ گم شده ام ، دارم به کجا مینگرم ؟ به کوههای بلند ومردم یکپارچه سر زمینهای دیروز وامروز یا به چند پارچگی مردم سر زمینم ؟ از ترس میلرزند ، خودرا دراغوش یکدیگر پنهان میکنند ، هنوز پایبند دخیل وخیرات وحضرت و امامزاده هستند وهنوز شب جمعه آش نذریشان وحلوای امواتشان بر قرار است .. ووو..میل دارم آن مرد بی سوار ناپلئون وار ناگهان وارد شود ! خواب وخیالی بیش نیست .برو بخواب پر خسته ای . کتاب را ببند شعررا شروع کن نغمهاهایت را بخوان بگذار هرچه بر سر ان خاک میاید …بیاید .پایانثریا / اسپانیا / یکشنبه . -
سقوط باستیل
با مرد عشق هر گز تاج ونگین نباشدبا آفتاب روشن شب همنشین نباشدآیا زمان آن فرا نرسیده که قلعه شیطانها فتح گردد ؟ مردگی وبیهودگی کافی است چشم دارند ونمیبینند ، گوش دارند ونمی شنوند وهر چه بیشتر نیروهای خودرا به بت ها وابسته تر میبینند.اجازه ، اجازه بتهای قلابی است وهمه نیازمند اجازه بت ها هستند بت مذهبی راه وار انسانی نیست همچنانکه نمیتواند یک بت خدا باشد بتی که به دست انسانی ساخته شده است .ایا زمان آن نرسیده است که آن قلعه سنگ باران فرو ریزد ؟ وآن مرد پیراهی آبی خود پیشتاز باشد ؟ .نه ، من طالب شاهنشاهی وآنهم آمدن ولایتعهدی نیستم به همراه مادر نازنینشان ، نه یکبار امتحان بس است .——————————————————————————————————ما مردمی میهمان نوازیم گذاشتیم عربها بشکل نوینی وارد خانه ما شوند دخترانمان را جلوی چشماتمان از هم پاره کنند پسرانمانرا بکشند ویا درزندانهای مختلف زنده زنده بسوزانند وما باز به بت ها دخیل بستیم .برای پی بردن به برداشت این حقیر از جامعه گرایی باید برداشت از یک انسان باشد وبه درستی اورا بشناسد امروز دیگر روشن است که به موجب این برداشتهای نادرست جامعه ای سالم به دست نخواهد آمد باز یک جامعه تسلیم گرا ومذهبی ودعاگوی وجود پادشاه وهمان دیوان سالاری /هدف فکری من جامه انسانی است هدف جامعه ای که من درمغزم دارم بشکلی از تولید سازمانی بهتر بافته درجامعه بر قرار شود ودر پرتو آن انسان بتواند با خویشتن وهمنوع خود وبا طبیعت یگانه شود وبر بیگانگی خود وبیگانه پرستی خط بطلان بکشد جامعه ای که هر فرد بتواند درآن بخود آمده وبخود برسد وجهانرا با نیروهایش در بر گیرد وبا جهان یکی شود .ملت ما همیشه اسیر بوده است اسیر دستهای نا مریی که خود نامش را دست سرنوشت گذارده است .سر زمین را برگرداندند به سنت گرایی ، یعنی دوباره عقب عقب برویم بی هیچ اندیشه ای چون دیگران میروند ما هم برویم ،نه !باید خیز برداشت تا جلو افناد نگاهی به قاره سیاه بکنید ونگاهی به هند آنها نیز اسیر بودند اما امروز بمددد مردان والایشان که جان درکف نهادند به آزادی رسیدند .ما سوسول وعروسکهای باربی نمیخواهیم که درویترین بچینیم وآنهارا ستایش کنیم ، مردی باید از میان برخیزد ومن اورا یافتم اگر او راهرا درست برود به هدف خواهد رسید اگر کمی پاههایش را وقدمهایش را کج بردارد ویا سست نابود میشود وسر زمین ما نیز نابود خواهدشد .دراولین مرحله باید جهالت را ازمیان برداشت بمدد رسانه های بیرون از مرز مغز ما همچنان درجایش درجا میزند وقلبمان برای یک رقص درمیانه میطپید اینها مارا سرگرم کردند چهل سال مارا سرگرم کردند تا جوانان پیر شدند وپیران از میان رفتند بخصوص آنهاییکه تجربه داشتند حال دوباره همان آش وهمان کاسه با چادر توری درحرم ائمه وایستادن رو به قبله بزرگ چند ستاره ونماز گذاردن ، ما ملت مسلمانی هستیم اما این مسلمانی باید برود درمساجد ودرب هاراببندد برای ساعت بخصوص که خیلی ها احتیا ج به تخلیه درونی خود دارند باز کنند . نه آنکه دوباره مارا بفریبند .در تمام این مدت چهل سال هیچ اندیشه ای باز نشد هیچ کتابی چاپ نشد مگر ازنوع سکسی آن ونشستن وبخود قناعت کردن اعیان واشراف ومیلونرها هم بازارشانرا بخارج منتقل کردند ، سپس آهی کشیدند برای روزهای ازدست رفته نه تفکری برای روزهای آینده .این شد که امروز سر چهارراه سرگردانیم ودرانتظار چراغ سبز کشورهای بزرگ نشسته ایم .فرانسه را گرسنگان نجات دادند نه تاجداران .پایانباور مکن که باشد اندر بهشت روییدر سینه ای که دروی دوزخ دفین نباشدامید وطن مارا ، بیهوده در سر افتادبا افتاب روشن ، سایه فرین نباشد——-ثریا ایرانمنش » لب پرچین» 23/04/2017 میلادی برابر با 3/اردیبهشت 1396 خورشیدی ! -
یک قطعه
چیزی درتو هست که مرا میترساندچیزی درتو هست که مرا میرهاندچیزی درتو هست که مرا هدایت میکند بسوی تووچیزی درتو هست که مرا فراری میدهدچیزی درتو هست که مرا بگریه وا میداردچیزی درتو هست که مرا بخواب خوش فرو میبرد ، ودرانتظار فردا میمانمگردابی مرا بطور برق اسا فرو کشید ودر آنجا چشمه هولناکی را دیدمتشنه بودم ، ولبریز از خستگیآب از دهانه صخره ها خارج میشد سپس بموج شدیدی برخورد کرده صخرهارا میشکست ومیرفتتو مرا بیاد آن امواج میاندازی ، با صخرها خورد شده درپشت سرت ،برخورد خشونت آمیزی با تو کردم ودردل خدایرا بیاری طلبیدمد رآن تنگنای مخوف که احساس خفگی میکردمچیزی درتو هست که مرا بیاد ان سیلابهای کوهستانها می اندازد سر راهت هرچه را هست ویران میسازیمن مانعی بر سر راهت نیستم ، طوفانم ، بهمراهت خواهم آمد .بطور قطع روزی پاهایت درچاهی فرو میروند آنروز آنجا هستموترا ازآن چاه ژرف بیرون خواهم کشید گرچه آسان نخواهد بوددر حال حاضر شراب ناب درجام طلایی دردستان تو در حال گردش استمن جام را بیکباره سر کشیدم وآنرا شکستمهنگامیکه ترا میبینم چشمانم را میبندم گوشهایم رامیگیرم تا صدایت را نشنومروی امواج دریا هزاران ستاره زیبا میدرخشند ومن میان آنها گم شده اممیل دارم گم باشمزمانیکه دریا آرام وبیحرکت است درکنار آن با سکوت مینشینمنه اندوهگینم ، نه شادمان ، بی تفاوتاز هیچ سو بادی نمیوزد وبر سطح آب دریا هیچ موجی حرکت نمیکندآنگاه …….بیاد سیلاب میافتم ،پایان /ثریا / اسپانیا / شنبه -
به کجا خواهی رسید؟
بر تواضخ های دشمن تکیه کرده ابلهی است …..” غنی کشمیری”بهر روی هر روز طبق عادت دیرینه ترا دنبال میکنم ، دیگران را نیز ، برایم جالبست گفتار وکردا رورفتار این ملت چه پیر وچه جوان ! شاید آنهاییکه در سنین بالای عمر هستند وامروز چالاکی وسر زندگی واز همه بدتر جسارت ترا میبینند دچار خشم ویا شاید بقول خودت دچار حسادت میشوند , چه بسا دردلشان این آرزو میگذرد که ایکاش جای توبودند ، چوانی ترا داشتند ، چالاکی ترا را بی پروایی ات را وحضور ذهنت را وحاضر جوابیت را که درهیچ یک از سئوالات پیچیده ودر هیچ کمرگاهی درنمیمانی همه چیز را درچنته داری وگویی جوابهارا از پیش حاضر کرده باشی .من به راست یا دروغ گفتن توو آنها اهمیتی نمیدهم ، تنها برایم موجود جالبی هستی ، گاهی قدرت وجاه طلبی ناپلئون را در چهره تو میببنم ” تاج شاهی روی زمین افتاده باید خم شد وآنرا برداشت ، زمانیکه از تو پرسیده میشود کدام حکومت را دوست داری لبخند کج وگاز گرفتن لبهایت و بالا رفتن ابرویت به تماشاچی این ندارا میدهد که نکند از پیش ” تعیین” شده ای ؟!تنها امیدوارم بدون کشت وکشتار وخون ریزی ، بدون هیچ بگیر وببندی آنچه که باید اتفاق بیفتد ، آن مردم رنج بسیار برده اند بیش از حد یک انسان معمولی .در سابق موقعیکه قران را تفسیر میکردند وسوره وآیه آنرا تعیین مینمودند هرمسلمانی آنرا میپذیرفت ، اما امروز تفسیر سورهای کتاب درونی تو بسیار مشگل وغیر قابل پیش بینی اند مخصوصا درمورد قانون اساسی که میل داری درکنگره امریکا تدوین کنی آنرا باید ملت تعیین کند در مجلس ملی سر زمینت ، نه درکشوری که بعنوان میهمان یا پناهنده نشسته ای وبه پرچم پر افتخارشان مینازی .من با احسا سم زندگی میکنم ، احساسم مرا راهنمایی میکند که کجا بنشینم وکجا بروم ، درمورد تو نیز دچار اشتباه نشده ام میدانم سر انجام روزی به ارزویت خواهی ر سید ایکاش کمتر از وابستگیت به خاندان رژیم گذشته بگویی شاید میل داری مردم درتو قدرت رضا شاهی را ببینند او پشیبانی نظیر بی بی سکینه داشت .شاید پشتیبان تو قوی ترا زبی بی سکینه باشد . در آخرین مصاحبه ات مجری ترا درتنگنا قرار میداد ومیپیچانداما چه رندانه گریز میزدی .تو میدانی که معابد ادیان درتمام سر زمینها معده خوبی دارند که میتوانند تمام ممالک دنیارا فرو برده وهنوز سیر نشده دنبال دیگری هستند وتنها آنها میباشند که میتوانند همه چیزهای نامشروع را هضم کنند ، بهر روی تو باید بیکی از این ارکان خودرا وابسته کنی .مواظب گردابها باش و همان سوسکها وکرمهایی که تو آنهارااز فراز ابرها میبینی ، بعضی از آنها زهرشان بسیار کشنده میباشد .ثریا / اسپانیا / د.وم اردیبهشت 96. -
زاد روز شیطان
دانی که چرا در مسیر خود قلم میلرزد برخویش؟ترسد که ظلمی را کند زحق مظلومی جدا زخویشامروز دوم اردیبهشت وزاد روز آن “شیطان بزرگ” است کمتر کسی امروز اورا میشناسد ویا نامی از او میبرد اما شاید زنانی که هم آغوش او بدوده وهنوز زنده باشند یادگاراورا دربغل گرفته وبیادش اشک بریزند . مردیکه به حقیقت یک شیطان بود .امروز روز غم انگیزی برای من است چرا که نوه دوست داشتنی وعزیزم دوباره به سوی شهر دانشگاهیش حرکت میکند ، آسمان ابری وگریان منهم گریان واز همه بدتر نماد آن شیطان جلوی چشمانم مجسم است / آنرا به کسی نمیگویم خودم میدانم ، تنها خودم میدانم وطوفان درونیم .پس از مدتها آن برنامه دلخواهم را یافتم ونشستم به تماشای آن ….اوف دیدم این چناب امیر عباس چه همه دشمن دور خود جمع کرده است ، از پیرو جوان اورا بباد تمسخر ومتلک وفحاشی گرفته اند درواقع هرچه را که کاشته همه پنبه شده است باید کتابش را زیر بغل بگیرد وبرگردد به همان رشت ومازندران ودوباره فکر بهتری بکند آنهمه جنجال آنهمه بیا وبرو وآنهمه مصاحبه ومذاکره وخود نمایی تنها کاری که کرد اورا به انتهای کوچه بی باز گشت پرتاب نمود .وآن جنابی که من آنهمه باو حرمت گذاشتم وبرایش نامه فرستادم تنهایک دوژوان پیر است وبس !نه دیگر بهتر است نکاهی باین صفحات نیاندازم اگر خیلی دلم برای خواندن تنگ شد نوشته های خودم را میخوانم در افکار خودم جستجو میکنم که کجای کاررا اشتباه کردم وکدام راه را غلط رفتم .بزرگترین اشتباه من این بود که همه عمر به دنبال ” عشق ” رفتم بیخبر از عالم وآدمها بیخبر ازاینکه دنیای عشق وعاشقی غیر از چند صباحی نیست وهمه چیز عادی میشود وناگهان معشوق از تو طلبکار شده وبه دنبال مالی میکردد .خودش را پنهان میکند وآنچه تو اندوخته ای ویا بیادگار داشته ای از تو میدزد وبه دیگری میدهد ترا تنها میکذارد رهایت میکند .عشق اول پنجاه سال طول کشید وعشق دوم تنها دوسال !!! پنجاه سال به عشق اولم وفادار بودم وهمان عشق باعث شد که من ازخیلی مخاطرات درامان باشم ، با آنکه آزاد بودم اما تقوایم را حفظ میکردم با غوغای آدمهای اطراف ودیوانگیهایشان همراه نشدم تقوا مانند یک طبل میان دهی نیست وانسان میتواند درهر شرایطی آنرا حفظ کند واین تقوا مرا از لغزشها دور نگاه داشت ودرنتیجه با همان فکر کودکانه وبیگناهم گمان میبردم اگر بمرد دیگر بیاندیشم به عشقم خیانت کرده ام معشوق سرگرم بالا رفتن از پله ها ی شهرت بود آنهم با هر وسیله و اهرمی . بر این گمان بودم که تنها یک بار وتنها یک عشق مانند یک خدای واحد بردلی حاکم میشود وحال من صاحب ان کمال شده بودم ، همه دل واندیشه ام به دنبال او بود سر انجام روزی فرا رسید که میبایست به زندگیم بیاندیشم وآن ” شیطان” سر راهم ایستاد مرا لرزاند مرا فریب داد ومرا از بهشت رویاهایم بیرون فرستاد خالی شدم دیگر برایم مهم نبود کی هستم ویا کجایم تنها میدانستم دیگر خبری از شادی وامید در زندگیم نخواهد بود به حرم او رفتم بی هیچ تجربه ای میان زنان ومردانی اهل شهرستان وفناتیک بهترین کارم این بود که مربا بپزم یا رب گوجه فرنگی کتابهایم درمیان غبار درون جعبه ها خاک میخوردند ، زن کتاب نمیخواند برایم حدیت وگفتار حضرت صادق را ارمغان آوردند ، زمانی که بهار فرا میرسد وگلهای رز سرخ درون باغچه سرا زغنچه ها بیرون میاوردند گویی درون یک تابلوی زیبا قرا رگرفته اند بسوی آنها میشتافتم وقطرات اشکم را با شبنمی که روی آنها نشسته بود یکی میکردم ، دیگر نور خورشید برایم کشنده بود درانتظار مرگ نشستم وهر روز مرگ را بخود نزدیکتر دیدم سبد داروهای مسکن وخواب آور دراطرافم بچشم میخورد آو نبود شیطان با آب درون بطری ویا شیطان دیکری درهم آمیخته و مانند یک هیولای ترسناک وارد اطاق میشد خودم را بخواب میزدم او بمن تجاوز میکرد ومن اشک میریختم وزیر دوش میرفتم تا خودرا پاکیزه سازم روحم زخم برداشته بود .تا اینکه روزی دوستی مهربان اهل آلمان که همسری ایرانی داشت بفریادم رسید وگفت :فورا ان داروهارا درون سطل زباله بریز واز جایت برخیز او همه جا شایعه کرده که تو مانند همسر اولش دیوانه شده ای وترا درون یک آسایشگاه روانی خواهد انداخت بفکر بچه هایت باش فرار کن ……ومن فرار کردم بهمراه کودکان ریزو درشتم .امروز زنده ام توانستم آن سنگها وخاشاک وخروارها تهمت وافترا را از پیکرم جدا سازم وبخودم ثابت کنم که خواستن توانستن است ، همه عزت نفس واطمینان بخود را زیر پولهای باد آورده او از دست داده بودم . داشتم خفه میشدمامروز لمس کردن دستهای نرم وکوچک نوه ام وبوسه او بر گونه ام بهترین پاداش من است ، اگر باد بکاری طییعی است که طوفان درو خواهی کرد . من شفقت ومهربانی را کاشتم وامروز دردریای عشق غوطه میخوردم دیگر به چیزی احتیاج ندارم همه چیز دردسترم هست .امیدوارم که این کابوسهای شبانه نیز دست از من بردارند .امروز درمقابل دوستان مهربانم ودربرابر دشمنان گستاخ وعدالت را هیچگاه از یاد نبرده ام وخدایم را دوست میدارم ومیدانم درتمام مدت حامی من وعدالت را بموقع اجرا میکند وآنچه را که دروغگویان میگویند باور ندارم .تو مانند گلی زیبا ولطیف وپاک هستیوقتی ترا میبینم هیچ اندوهی درقلبم احساس نمیکنمتنها دستهایم را که رنج فراوان برده اندبر سرت میگذارم وبرایت دعا میکنمدعایم این است که خدای مهربان منهمیشه ترا پاک ولطیف وزیبا نگاهدارد …….سفر بخیر نوگل زیبایم . ثریاپایانثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا . 22/04/2017 میلادی /برابر با 2/2/1396 شمسی / -
ملت شریف
ما روزگاری به دنبال چیزی میرفتیم وسختتلاش میکردیم تا آنرا به دست بیاوریم ،روزگاری برای شناخت هرچیزی کتابی باز میشد وراهی وهدفی وهر چیزی سر انجام انتهایی داشت .اما امروز این نخ پاره شده یا این طناب تکه تکه شده است وما هنوز در تاریکیها داریم توی سرخودمان میزنیم یکی میبافد دیگری بافته را را از نو پنبه میکند ، نزدیک به یکصد وپنجاه کانال تلویزیونی ورادیویی ( غیر از آنهاییکه ازخانه هایشان جلوی دوربین نشسته وتب وتاب نشان میدهند * منهای کانالهای محلی ، در سر تا سر جهان دارد مارا وگفته هایمانرا به نمایش میگذارد منهای سایت ها وووبلاگها . چهل سا ل گذشت وهنوز درخم یک کوچه ایستاده درانتظار شکار دیگری هستیم وهنوز دربن تاریکیها باز به دنیا ل تاریکی دیگری میرویم .اوف . دیگر از ساختار ها ، گفته ها ، نوشته ها وگفتگوها نفرت دارم .هر چه زندگی بود گذشت ورفت ، شاهنشاهی به پایان رسید حتی کشورهای اروپایی کم کم بساطشانرا جمع خواهند کرد وتنها بقول معروب یک تابلوی نقاشی از سلطنت درموزه ها باقی میماند دیگر کسی از ریشه شاهان آب نخواهد نوشید ودیگر کسی جهانرا به دست شاهان نخواهد داد شاید دیوانگانی پیدا شوند که ریشه واساس وبنیاد زندگی را به دست خدایان بدهند خدایانی که هنوز درتاریکی اند وما آنهارا نمیشناسیم .هیچیک از ما بفکر اینکه خودرا بشناسد نیست وهمه چیز بادی است که همیشه میوزد وگسترده میشود ودوباره جمع گشته بسوی دیگری میرود .مدتی به دنبال کوروش دویدند سپس دوباره به دنبال خدا گشتند وسپس میل دارند جمشیدرا بیاورند ودست آخر دچار دوار سر شده افسانه میافریند آنهم بشیوه ای غیر متعارف .سر زمین ما یک سر زمین زراعتی بوده وبیشتر مردم دهقانان بوده اند که همیشه چشم به آسمان داشتند تا خدای نادیده بارانرا بفرستد ، درسر زمین ما کارگری وصنف کارگری کم بود ، در سر زمین ما دو قشر حکومت میکردند اربا ب ورعییت وهمیشه اربا ب رعیت را ازخودش وخدایش میترساند وعجیب نیست اگر امروز این عمامه بسران احمق سوار شده برایمان از جلق وحلق سخن میگویند .بخاطر نزول انقلاب پر شکوه آسمانی عده زیادی به کشورهای اروپایی وامریکای شمالی وجنوبی سفرکردند اما درآنجا بازهم بفکر حلیم وکله پاچه وچلو کباب بودند تا بفکر دانشی که میشد آنهارا راهنمایی کرده ودرس دموکراسی فرا بگیرند بنا براین هر روز یک ناجی پیدا میشود ومدتی سر آنهارا گرم میکند تا ناجی سوم وچهارم از راه برسد ودرآخرین ناجی شوم ودردناک تجزیه خاک با اسب سیاه از راه میرسد .امروز کدام یک از گفته های شما دریادها مانده ما تنها بجای شو آنهارا تماشا میکنیم وسپس تلویون را خاموش کرده فراموش میکنیم که شما چه ها گفتید چون میدانیم یا یکی را کوبیده اید زیر سنگسار گفته هایتان ویا در تدارک یک نمایش جدیدی هستید وما از بس گفته های شمارا جویدیم دندانهایمان شکست ، .چه نا امیدانه دارم این کلمات را روی این صفحه میگذارم .کجا دیگر مردان گذشته زنده خواهند شد تا چانشانرا برای خاک وطن بدهند ، هرچه هست طنز است ریا ودروغ .وبرای پیشبرد مقاصد شوم یا برای خود ویا برای ماموریتها کسی دیگر »ماموریتی برای وطن نخواهد داشت .«آزادی درک میخواهد ، دموکراسی درس میخواهد وما از همه اینها محرومیم بیسوادیم درکلاسهای اکابر تنها حروف الف وبا را یادگرفته ایم .دیگر گذشت هرچه بود گذشت واین آخرین مرثیه ای بود برای خاک وطن .خاطر تو ، از مسیر لحظه های من جدا شدبی تو اما ، نوبهار ارزوها طرح عزا شدبا شکوفایی فصل لاله ها ورفتن تودر حریم جنگل اندیشه ام آتش بپا شد ………رضا عبدالهیپایان / ثریا ایرانمنش / اسپانیا / عصر جمعه اول اردیبهشت 96 شمسی / 21 آپریل 017 میلادی . -
آشنای تو
آشنای تو بدل غیر تو را ره ندهدکه نسازند بیک خانه دو بیگانه بهمحرمت کوی تو کز شیخ وبرهمن یابندنفروشند دگر کعبه و بتخانه به همباد همچنان تا صبح زوزه کشید ومن سرم را به زیر پتو کردم وگوشهایم را نیز بستم تا نه چیزی ببینم ونه بشنوم !صبح امروز که به این اطاق آمدم ، چراغ همچنان روشن ولپ تاپ کج وکوله بادر باز گویی نیمه شب کسی بسراغ او آمده بود !!سری ببالکن زدم ، نه بهتر است چیزی نگویم .اولین کارم این بود که سر به تقویم “ایرانی” بزنم ببینم امروز چندم از ماه شمسی است ، بلی امروز اول اردیبهشت است !!!سراسر روزهای این ماه اختصاص دارا به ائمه ونوادگانشان وسپس نیمه شعبان ، ورنود برای آنکه ما چندان دلخور نشویم درکنار ولادت با سعادت فلان نواده بنی قریش یا امیه روزی را هم به آن اضافه فرموده اند : مثلا روز معلم ، روز بهشت ، روز درخت ، روز پاکی شهر وغیره .وفردا روز تولد ” شیطان ” است ! شیطانی که خود نمیدانست ومادراو نیز نمیدانست که دربطن خود چه موجودی را حمل میکند .وچه خوب شد که او پایش به سیاست نرسید درغیر اینصورت روی جنابان امروز را یکسره سفید کرده بود سر زمین را یک پارچه از دم تیغ میگذراند ویا میفروخت بهره بانکی بیشتر بود ، ویا بیشتر درحلقوم گرسنگان فامیلش بکند ، بگذریم .باید بوسه برخاک زنده بگوران زد ، بزرگ کسی است که میتواند به هرگونه بزرگی آفرین بگوید واین روزها ما به بزرگانی که هنوز زنده اند هیچ احترامی نمیگذاریم وهیچ آفرینی نمیگوییم ، نه هرگز به آنها آفرین نخواهیم گفت زمانیکه از دنیا رفتند بسوگشان می نشینیم .امروز در گوشه وکنار سر زمین بیچاره من هر گروهی چند تن از “خودیها” را بزرگ میسازد ومشهور میکند درواقع آنهارا زنده بگور میسازد وبر گور زنده شان مدح وثنا میگوید وبوسه میزند ” شهرت” بوسه هایی است که بردست زنده بگوران میزنند ، اینها درزنده بودن مرده اند وتبدیل به خاک شده اند .اینگونه انسانها ساخته شده دست بزرگان ؛ ساختگان زورند وشهرت سازان دوستان کور آنها واز درک بزرگی به دور .(باید بروم مطلب نوشته شده جناب رضا تقی زاده را که هم اکنون با ایمیل برایم فرستادند بخوانم از گوشه صفحه پیام ایشان رسید! )اما من میل دارم خاموش بمانم ودرخاک فراموشی باشم چه بسا این باد نفس ایزدی است که دارد میوزد چرا باید از ان وحشت داشته باشم ؟ این باد دارد مردگان را زنده میسازد تخمهایی را ازخاک بیرون میکشد وبارور میکند وچه بسا فردا من به زیبایی آنها رشک ببرم ویا آنهارا چیده درگلدانی قرار دهم تا برایم سرود حقیقت را بخوانند با آوازی دلپذیر وچه بسا مرا بیاد طوفان بیاندازند طوفان ! روزی سر انجام این داستان را خواهم نوشت ، هرانسان زنده ای در زمانی دچار یک طوفان وحشتناک شده است ، کسانی که روحشان زنده بوده نه مردگانی که ماند زنده ها راه میروند .من آن آهوی تیز پایی بودم که دردشتها بسرعت میدوید ، از ترس گرگها وشیرهای درنده وشکارچیانی که با تفنگ وسر نیزه به دنبالش بودند وکسانی که نام خدای شکاررا برخود نهاده از بام تا شام به دنبال شکار میرفتند .به دنبال خدایی بودم درروی زمین که مرا به زنجیر بکشد ومن آنرا پاره کنم او برایم خانه بسازد ومن آن خانه را به دست آتش بسپارم ، چون سنگ سخت بودم وشیطان مرا صید کرد ومانند موم دردسهای بیرمقش مرا شکل دادو از آن زمان دیگر بیخدا شدم ودیگر به دنبال خدای جدیدی نرفتم وافسانه هارا بجای حقیقت گوش دادم .حال امروز چه بسا مرا بجرم کفر والحا د به دست آتش بسپارند اما من با دم مهربانی وآتشی که درسینه دارم باز از نو زاده خواهم شد همچنانکه زاده شدم .از بطن یک طبیعت خشمگین ونا سازگار وزمانی بیرحم .امروز مردم سر زمین من بر این بی خدایی میگرید وقدرت رستم را آرزو میکند وبرای رستم اشک میریزد رستمی که خود اورا کشت وبه خدایی که به او پیشنها دکردند پشت کرده است . ان ملت چندان بخشنده نیست اما گاهی از اینکه اسیر باشد اکراه دارد البته تنها عده معدودی از این کراهت به دورند .رستم امروز برای انها نماد پیروزی وزور است اما متاسفانه درحد کمال نیست او نیز پسرش را با زور کشت .پایانشیخ را به پای پیمانه زده ام ساقی کوتا رسد لب من با لب پیمانه بهمدوستان بهر من از حالت مجنون گوییدکه خوش آید خبر حال دو دیوانه بهمدر قیامت به رهش باز فرو ریزم جانافتند آنجا چو گذار من وجانانه به هم ………” صغیر اصفهانی “ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا /21/04/2017 میلادی برابر با اول اردیبهشت 1396 شمسی . -
شهر یاران
شهر یاران گشت ویران ، شهریاران را چه شدسرنگون این تخت غیرت تاج داران راچه شدصحن میدان وفا خالی است از چوگان زنانکوی عشق افتاد درمیدان سوارن را چه شد ؟ ……. صحبت لاریباد ، طوفان ، باران وهوای سرد در بیرون غوغامیکند ، خواب را ازچشمانم گرفته است ،.روز صفحه مجازی بانوی از یاران، عکس آرامگاه مادر بزرگ ومادرش را که بفاصله دوساعت فوت کردند ودریکجا دفن شده با سنگ سیاه تراورتن وگلدانهای لبریز از گل به نمایش گذاشته بود وگریان ونالان برایشان درشب جمعه التماس دعا داشت !برایش نوشتم :حد اقل آنها شمارا دارند وگروه لشکر مجازی ، اما همسر من سالهاست که درون یک دیوار محبوس است چرا که اگر میخواستم اورا در زمین دفن کنم باید زمینی به قیمت یک خانه میخریدم “خانوادگی” وبعلاوه دردورترین نقطه میبایست اورا دفن میکردم که مباد از زیر خاک نگاهی وآهی ودستی به کاتولیکهای مومن برساند، ویا درمقبره مسلمانان که زیر نظر مراکشیها مانند چاله درست شده است اورا بیاندازم ونتوانم حتی سالی یک بار آن سر بالایی را طی کنم .باید ایسناده بر سنگ او آب ریخت وگلهای گلدانش را میبرند ومیگویند باد برده است سال دیگر اجاره آن تمام میشود باید بفکر جای جدیدی باشیم ویا بسوزانیم وخاکسترا نیز درجایی بگذاریم وهرسال اجاره آنرا بدهیم .مردن دراین سر زمین خیلی گران است بنا براین ترجیح میدهیم که زنده بمانیم !! وبرایش پست کردم .خواب از سرم گریخته ، تا ساعت هفت بعد از ظهر آب نداشتم چرا که منبع ذخیره آب را تمیز میکردند حال دوروزی هم باید با بوی گند مواد ضد عفونی کننده درون آب بسازیم .نمیدانم ، واقعا نمیدانم آیا من راه را به غلط رفتم ویا همه زندگیها در غربت همین است من چندان با مردم دمخور نیستم از زندگی همه بیخبرم اما همه از زندگی من باخبرند میدانند چه ساعتی صبحانه میخورم وچه ساعتی میخوابم .بامزه است که من از باد میترسم وباد لحظه ای مکث نمیکند ، بنا براین ناگهان در مغزم برقی درخشید از جای گرم ورختخواب نرم بلند شدم ودراین اطاق سرد نشستم پشت این دستگاه ، ودر این فکرم که کجا بودم ، کجا هستم وکجا خواهم رفت ؟ ناگهان همه زیورها ، حرفها ، حصارها وخیالات ونقشهای پنهانی دریک آن بر سرم فرو ریختند ومن یک آن تنها دریک آن خودرا بی همه آنها دیدم بی زیبایی های ساختگی ، خودرا مهار کردم ، امروز هستیم وافکارم چنان پراکنده است که هرگز نمیتوان آنرا بهم گره زد ویا گرد هم آورد دیگر میل ندارم درآن خیالات وصحنه ها گم شوم نقش هستی امرا که گم شده بود یافتم دیگر میل ندارم آنرا ازدست بدهم ، چیزی را که گم کرده بودم به دست آوردم همان چیزی که هستم وهیچ قدرتی نمیتواند من را ازمن جدا کند ویا به من دست یابد تنها گردش زمان بر رخسارم چنگ میاندازد مهم نیست من به آیینه احتیاجی ندارم .آه باز پرنویسی کردم باید بروم بخوابم صدای باد کمتر شده شاید باران شروع شده است دلم برای گلهای باغچه میسوزد که زیر این طوفان پرپر میشوند.بر نیامد آرزویم از در این سفلگانعرصه گاه حاجت امیدواران را چه شدبوسه ای خواهم بجان لعل لب ناری کجاستحاجتی دارم بدل حاجت گذاران را چه شدبر نمیخیزد سحرها ناله ای از سینه هابانگ یارب یارب شب زنده داران را چه شد ؟پایانشب جمعه 20 آپریل /ثریا / اسپانیا / -
حسن شهباز
فکر بازی میکرد ،زندگی چیزی نبود مثل یک بارش عیدیک چنار پربار ،زندگی در ان وقت صفی از نور وعروسک بودیک بغل آزادی بودزندگی درآن وقت ” حوض موسیقی بود “………سهراب سپهری——امروز نمیدانم چرا ناگهان بیاد او افتادم ، بیشتر کتابهایش رادارم وترجمه هایش را وآخرین خاطراتش را وعشقش را ،نیمچه شعر هایی میسرود اما قلم شیرین وشیوایی داشت ، ادبیات مارا خوب میشناخت از کودکی درمدرسه امریکاییها دراصفهان زبان انگلیسی را خوب آموخته بود ، مانند یک شیشه شکستنی بود ومانند یک فولاد آبدیده ، درمقابل دردها ورنجها ونامردمیها ونامرادیها ایستادگی کرد ، اما درمقابل آخرین آنها نتوانست بایستد وجان داد.آن رزوها هنوز این بساط لشکر کشی فضای مجازی نبود دلمان درعربت به چند مجله وروزنامه کتاب خوش بود وآنهاییکه عشق باین کار داشتند واز چاه تعفن سیاست به دور بودند گرد این درخت پر بار میگشتند ، محمد عاصمی در مونیخ ” کاوه ” را اداره میکرد با هر بدبختی که بود ، حسن شهباز در لوس آنجلس شهر فرشتگان بی فرهیخته فصلنامه پر بار ( ره آورد) را بنیاد گذاشت وبرای ادامه زندگی گاهی ملا میشد وعاقد وزمانی یک شاهد پر ماجرا چرا که ابیات واشعار خردمندان بزرگ را با بیانی شیوا میخواند ، حافظه بی نظیری داشت ، خیلی احساساتی ورمانتیک بود هنوز در قرن نوزدهم قفل شده ودر میان بیان گوته والفرد دومسه ولامارتین زندگی میکرد ، برباد رفته نوشته مارگارت میچل را به بهترین وشیواترین طرزی به ترجمه درآورد ، همه آثار بزرگان را مانند ربه کا ی دافنه دوموریه وکاندید واز همه مهمتر افسانه های اپرا که حاوی داستانهای اپرا بود به دست چاپ داد ،بزرگترین آثار نویسندگان بزرگ دنیا را دریک کتاب خلاصه کرد وبه بازار فرستاد ، مردی خود ساخته بود شیک لباس میپوشید وراست ومستقیم راه میرفت ، برای سازمان رادیو تلویزیون آن زمان برنامه های متنوع وشاهکارهای جهان را تهیه میکرد ، مداح کسی نبود ، غرور داشت ، قدر خودرا خوب میشناخت .دوران خوبی داشتیم در ادبیات غرق بودیم ، درشعر وموسیقی می غلطیدیم نه گرسنگی را میدانستیم چیست ونه تشنگی را ونه جنگ را میشناختیم ونه آوارگی را ، با آن داستانها بخواب میرفتیم ودرخواب هریک قهرمان آن قصه بودیم . پاورقی روزنامه را با داستانهای شیرینی پر میکرد .نه باقصه های حسین کرد ویا افسانه های حرم سلطان قابوس ، باب تازه ای را بنا نهاده بود .کمتر در نوشته های او بوی گند سیاست بچشم میخورد .امروز نمیدانم ” ره آورد او” که دردست همسرش بود هنوز همچنان مانند گذشته میدرخشد ویا آنهم بسر نوشت بقیه دچار شد .یوتیوپ ها جای همه را گرفته اند هرکجارا باز میکنی که بخوانی ، تشنه خواندنی ، نه ، یک شخصی جلوی دوربین نشته وبا درودی تازه برایتان پیام تازه تری آورده است ویا عروسکی را جلوی رویش نشانده و میگذارد او حرف بزند خودش از حرف زدن خسته شده تکرار مکررات ، ورق میزنی به دنبال گمشده میروی بازهم بوی سیاست برمیخیزد ، ورق میزنی میگردی تا شعری یا آهنگی یا نوشته ای را بیابی ، خبری نیست که نیست ، همه حتی دختر بچه های چهارده پانزده ساله نیز سیاسی شده اند ، خوب وارد دنیا ی اشراقیون باید شد آنجا هم خبری نیست باز تشنه برمیگردی ، گویی با رفتن حسن ، حسن زندگی ادبیات ما نیز بخاک سپرده شد واز بین رفت .همه ذوق وشوقم این بود که هر هفته به صندوق پستی خود سری بزنم سیل روزنامه ها مجلات ونوشته ها درکنار پاکتهای صورتحساب برق واب ومالیات وغیره مرا غرق مسرت میساخت .صندوق را بستم صورتحساب ها از بانگ مستقیم به جیب درخواست کنندگان میرود وبا ایمیل برایم نامه میفرستند .کار ما شاید این است که ،میان گل نیلوفر وقرن بی آواز بدویمهمه میدانیم که ریه های لذت ، پر از اکسیژن مرگ استدر نبندیم به روی سخن زنده تقدیرکه از پشت چپرها صدا میشنویم——-پایاندلنو شته امروز / ثریا / اسپانیا / 20 آپریل 2017 میلادی -
دولت خیال
گر دست رسد بر سر زلفین تو بازمچون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم ……حافظاز هر سو خیالم راحت است ، زندگی همچنان روزانه وشبانه ادامه دارد ، در زندانم نه سیمی ونه خاری ونه میله ای کسی نکشیده اما حصاری نامریی مرا در برگرفته است ، امروز بیاد همه همشهریانم که ( ملا) بودند یعنی با شعور وفهمیده نه از نوع ملاهای قلابی ساخته شده درمیان لجن سوهان قم بلکه از عهد کودکی بفکر فرا گرفت علم ومعرفت بودند ، همشهریان من همه با سواد وفهمیده بوده تا امروزدیگر نمیدانم با همه زجری که حاکمین وفت بر آنها روا داشتند اما لحظه ای از کتاب ودفتر ومشق دور نبودند، میرزا آقا خان کرمانی ، میرزا رضای کرمانی ، سعید ی سیرجانی ، تاریخدان بزرگ ونامی باستانی پاریزی که باافتخار تمام نام زادگاهشانرا بعنوان فامیل برگزیدند وهرکدام سر درراه علم دادند درعوض مشتریان شهر خرابات بنوا رسیدند وچنان شد که باید میشد و سپس همه زیباییها در سراسر هستی از بین رفتند وآتش جای انرا گرفت .آنها زیر دود چراغ نفتی وشعله شمع علم را یافته وآمو ختند امروز در زیر روشنای بی حیای نورهای رنگارنگ زیباییها ی خیال دروغ پردازند ، وعقل سلیم حقیقت گم شده است .امروز بیاد گفته جاودان نام سعیدی سیرجانی افتادم که درخارج گفت “خانه را خالی مگذارید ، خانه اگر خالی شود انواع جانوران وحیوانات درآنجا تخم میریزند ، لانه میکنند ودیگر آنها حکم برادر وخواهران مارا ندارند ، این گفته بگوش کر هیچ یک از آن جوانانیکه بسودای هوسها بسوی غرب رفته بودند ، فرو نرفت سعیدی بخاطر این گفتارش در زندان با شیاف سمی جان داد ونام آنرا گذاشتند سکته قلبی !!امروز قاتل او میخواهد بر مسند ریاست جمهوری بنشیند ، که دیگرآن تخت ریاست مانند چهارپایه ای شده بر روی یک توالت عنومی که همه روی آن مینشینند وبر میخیزند با مدفوعی وبویی که باخود حمل میکنند وهمه جا این بوی گند را پراکنده میسازند .زیبایی ها از بین رفتند درهمه جای دنیا ، آخرین زیبایی درکاخ سفید ( ژاکلین ) بود وآخرین زیبایی در محله بی بی سکینه ( دیانا) بود وآخرین زیبایی در مصر ( فوزیه ) بود وآخرین زیبایی در سر زمین ما ( ثریا ) بود حال حصار همه این خانه ها فروریخته وتنها ویرانه ای باقی مانده است که کفتارها درآنجا لانه کرده اند ومن هنوز به دنبال زیبایی افکار میگردم .روزگاری بود که نمیشد تاب هیچ زیبایی را آورد وهمه میل داشتیم روی آنرا بپوشانیم تا روزیکه عقل از سرها پرید وجایش را به محاسبه ها داد وحیله های مقدس وپرچم کفر وایمان !!من ناز پروده خالی از همه کامیابی های زندگی بخیال خود دست به یک مبارزه زدم وچه شوقی داشتم تا ان خرمن فضلیت را که از پیشینگانم اموخته ، ودهه ها درحافظه ام اندوخته بودم روی پرده به نمایش بگذرارم .عافل از آنکه اول باید ابزار کاررا آماده میکردم یعنی اطاق را استرلیزه کرده برای جراحی مغزها وسپس افساررا برگردن آنها مینهادم تا آنهارا به معبد خود یکشانم ، آنها معنی حرفهایم را درک نمی کردند در مغزشان یک ماشین حساب کار گذاشته بودند وحساب سود وزیان را داشتند ومن در میان قبیله ام سرگردان . بنا براین خاکستر غمهایم را روی آتش زیباییهای درونم ریختم ونگذاشتم کسی معنانی آنهارا دریابد تنها دود خفه کننده را به بیرون فرستادم .“بگذار بگویند دیوانه است ! ” نقدر پیرامون خود چاله وچاه کندم تاکسی بمن نزدیک نشود وخود نشستم با بلبلان کوچه هم اواز شدم جغدها پر کشیدند.واژه هارا درون دفترچه ها پنهان ساختم و تندیسی از کلمات وفرهنگ یک سر زمینرا در میان آنها پنهان کردم .زحمت بسیار کشیدم تا خودرا عریان نکنم وانقدر در پای ایینه بنشینم تا تنها خودمرا ببینم .سپس بر خلاف میلم لباسهای کلفت را ازتنم بیرون کشیدم وپیراهنی از حریر پوشیدم تا همه مرا ببینند ودیدند !!!!……آسمانت درهمه جا ، سقف یکی ، زندان یکی استروشنلیی سحر این شب تارت کو؟…..؟پایانثریا ایانمنش »لب پرچین« اسپانیا . 20/04/207 میلادی /.

