Category: General

  • رطب شیرین

    این ” یوتیوب” ها در حال حاضر جای مجلات  زرد وقرمز وآبی را گرفته اند همه چیز را درآنها میتوان یافت راست ودروغ هرکسی کلیپی درست کرده به معرض نمایش میگذارد بعضی از اوقات با دیدن وخواند ن آنها خون درمغزم بجوش میاید  اما نه کامنتی میتوان گذاشت ونه طرف روبروی تو نشسته یا آدرسی دارد که بتوانی باو بگویی :
    احمق ! تا کی میخواهی حماقت را ترویج کنی ؟ همه لقب دکتر مهدس واستاد دارند !!
    شب گذشته سلسله و ردیف اسناد فراماسونری را میدیدم ناگهان چشمم به مردی افتاد که داشت در باره ” شیخ نعمت اله ولی”  افسانه میبافت  سپس سری به صحرای کربلا زده وآنچه را که شاه نعمت اله ولی پیشگویی کرده بود آنرا به فاطمه نسبت میداد ودرآخر میکفت ظهور فاطمه صاحب تسبیح در پرتغال هم  فاطمه نادختری محمد وهمسر علی است !!!  که ناگهان ظهور کرده واسرارا به سه بچه دهاتی گفته است سه بچه چوپان !!! واقعا سرم صوت کشید بیخود نیست که مردم اینهمه احمق شده اند وهرکجا که به تگنا میافتند پایین تنه  را حواله میدهند !!
    من تقریبا همان اوایل انقلاب  بر حسب تصادف این اشعار وپیشگویی را از ” فرشته اویسی ” گرفته بودم که هنوز هم گمان کنم آنرا دارم وباید  آنرا پیدا کنم ، ودر ثانی فاطمه که در پرتغال ظهور کرده نماد بانوی مقدس وروزاریو یعنی تسبیح است نه دختر محمد  ، فاطمه آنها یکهزارو چهارصد سال مثلا بوده واین یکی یکصد وپنجاه سال آنهم دکانی تازه مانند بانوی لوردس در فرانسه میباشد  برای بالا بردن اقتصاد فلاکت بار شهر پرتغال  وکله شان خوب کار کرده است نام این را “فاطیما “گذاشتند تا هم عرب وهم عجم وهم مسیحی به آنجا برای زیارت برود !! کلیسا شکم سیری ناپذیری دارد از هر  خاری گلی میسازد .
    من خود یکی ازاعضای مرکز ادبیات همین بانوی فاطمه میباشم که آنهم بر حسب تصادف مرا عضو کردند وهر ماه باید مبلغی برای حق عضویت بفرستم مقدار زیادی مدال نوار ومجله وتبلیغات دریافت کنم که همه را دریک گوشه  جمع آوری کرده ام  ابدا این بانو ربطی به دختر محمد ندارد ، بعلاوه محمد هنگامیکه با خدیجه عروسی کرد خدیجه زنی بود چهل وچهار ساله ودوبار هم شوهر کرده بود واین فرزندان متعلق به وشوهر اول او بودند یعنی نادختری ونا پسری که از پسران نامی برده نشده است . وآن پیشگویی هم ابدا ربطی به این فاطمه نداشته است .  پیشگویی مربوط است به شاه نعمت اله ولی  که درکرمان است واقعا کله ام سوت کشید .
    روزی یکی از آرزوهای بزرگم این بود که به اتریش ووین وسالبورگ بروم امروز با دیدن صحنه های تهوع آور وسخن رانی ریاست جمهور اتریش که اگر ما به زنانمان بگوییم روسری بپوشید باید بپوشند، دیگر از هرچه آرزو بود دل بریدم .
    در این میان زنان آلمانی بخصوص آنهاییکه پای به سن گذاشته بودند دربرلین وفرانکفورت ومونیخ فریا دشان به هوا رفته بود که شما اینجا چکار میکنید  چرا برنمیگردید به سر زمین خودتان وزنکی چارقد به سر باو میگفت تو شیطانی قل اعوض برب ا…….
     میکفت وتوی صورت زن آلمانی فوت میکرد زن بیچاره داشت میلرزید ومیگفت ما خودمان دچار  کمبود جا وغذا ازهمه بدتر دزدی وآدکشی وتجاوز دراینجا بیداد میکند  ……وخدا درهمه جای یکی است  مسلمانی با مسیحیت هیچ ربطی ندارد باهم سازش ندارند ،  سخن کوتاه این مسلمانی ازهمان نوع مسلمانی  میباشد که روزی جناب [گوته ] نوشت :
    مسلمانی یعنی برابری وبرادری بنا براین ما همه مسلمان خواهیم مرد بیچاره خبر نداشت چه فریبی دامن گیر انسانهای آینده خواهد بود ، او عاشق حافظ ولب جوی وآفتاب ودرختان سرو  وشاخ نبات !!شده بود وگمان میببرد که حافظ هم یک مسلمان است خبر نداشت که حافظ هم فراررا برقرا رترجیح داده وومیسراید که 
    ” اگر چه عرض هنر  پیش یار بی ادبیست / زبان خموش  ولیکن دهان  پراز عربی است /
    تنها یک احمق ، یکنفر که شعور خودرا گم کرده باشد وپای برعقیده وحماقت خود بفشارد میتواند این چنین بیاندیشد دیگر اندیشه ا نیست ، تهدیدی که امروز برروی مطبوعات وفشاری که بر انسانها  وارد شده است هیچ خبری را نمیتوان در ست دریافت کرد وتنها شاید چند تیتری را باید بخوانی ورد شوی ووارد معقولات آقایان  نشوی .
    از همه بدتر بیسوادی  آن آقایان وبانوانی که  کامنت داده بودند ،( بحث را با ص نوشته وعجب را با الف !!!! )
    حال جناب  هر جنابی پشت شیشه دوربینش مینشیند ومیپرسد که چرا ما ملت بدی شده ایم ، قربان ، بنای کج  اولین بنا خراب بوده است ، حتی درزمان حمله اعراب به ایران ایرانیان زیادی برای جیفه دنیا خودشانرا دراختیار اعراب گذاشتند شاعران به عربی شعرمی سرودند ونویسندگان همه دستار به سر بستند  تا جاییکه یکی از آن مردان ایران از طایفه بنی عباس آنچنان غرق تجمل وآیه های عربی قرار گرفته بود که روزی در ملاء عام گفت :
    ” من هیچگاه به آیینه  وبصورت خودم نگاه نمیکنم  تا چهره کریهه عجمی را نبینم | عجم هم یعنی برده ….. همه هنرمندان ما مصادره شدندوحال هنر ,هنر اسلامی است نه ایرانی وایرانی تنها میتواند به پایین تنه اش بنازد 
    …..
    در جایی دیگر در انجمن شعر وفلان خواندم که شعری از مهرداد اوستا گذاشته بودند وزیر آن توضیح داده بودند که اوستا سخت عاشق دختری میشود ومییخواهد با او عروسی کند اما دخترک را شاه میبرد ومیخواسته باو ازدواج کند !!!! اوستا یک شاعرتوده وشاه ملکه داشته است ……اینجا اگر شاخ درنیاورم خیلی هنز کرده ام ……
    دیگر  کم کم حالم بهم میخورد برگردم به میان همان چرندیات خاله زنکی همین سر زمین باز در میان انها میتوان کمی از آثار بزرگان را دید اکثرا تلویزون را روی داکومنری میگذارم با حیوانات بیشتر محشورم تا با آنسانها . پایان 
    ثریا ارانمنش » لب پرچین« . اسپانیا /27/04/2017 میلادی /
  • با ملت ایران …….

    در نظر ها خوار وبر دلها گران افتاده ایم
    ما وغم گویا که  از یک  آشیان افتاده ایم ……” ارشد هروی” 
    آهای ملت شریف ونازنین ونجیب ایران !
    باید به عرض برسانم که بیهوده وقت خودرا برای تجدید وتمدید اربابانتان تلف نکنید تنها اگر میتوانید مانند بقیه شما هم از این فرش فرسوده تکه ای ببرید ودرخانه هاینان پنهان نمایید تا کسی آنرا نبیند ، همین وبس .
    ارامنه حق وحقوق آوارگی خودرا سر انجام به دست آوردند ، اقوام یهود  توانستند به عالم ثابت کنند که تا چه حد رنج بردند وما؟؟؟  تنها میتوانیم خود ودیگران را بفریبیم .
    ایران ما وملت ایران درهیچ زمان از ازمنه های گذشته وحال واینده  خود مختار  حاکم بر سرنوشت خویش نیوده ونخواهد بود مگر آنکه   ، مگر آنکه باز مردی از میان برخیزد وان مرد هم اگر توانست منافع را حفظ کرده ولقمه های بزرگ را دردهان همیشه گشاد وشکم های سیر ناشدنی  ارباب بزرگ بگذارد باز  سرنوشت او همان خواهد شد که بر دو شاه ما رفت . یعنی : خوش آمدی  ترا بخیر بما شر مرسان ) !
    ما همیشه یا باید رهبر داشته باشیم ویا قیم ویا شاهی که یکته تاز و سرکوبگر و دیکتاتور باشد مانند هیتلر ، هیتلرهم اول انسان خوبی بود گیاهخوار هم بود از آزارواذیت حیوانات رنج میبرد اما امروز نماد کوره های آدم سوزی او شرمندگی ابدی را برای او باقی گذاشت نیمه مردی هم بود چندان میلی به زن نداشت !! 
    ما هیچگاه خود  از میان خود وبه میل خود نتوانسته ایم کسی را برگزینیم که برما ریاست کند ودرعین حال با ما باشد نه با اجنبیها 
    از قدیم وندیم از زمانهای  خیلی دور تاریک خانه یا فراموش خانه ویا به روایتی همان قوم ” فراماسون ” با یک چشم خود مارا زیر نظر داشته اند منابع که تمام شد سر زمین که به تلی از خاک تبدیل شد ه مارا رها میکنند تا مانند مردمان فقیر سایر کشورها بجای نان خاک بخوریم وبجای آب ادرار حود ویا کودکانمانرا .( از همین حالا تبلیغ نوشیدن ادرار شتر  را میتوان روی رسانه ها دید) !!!
    یا امریکا اربا ب بوده ، حتما( بی بی سکینه باید سهم الویت را داشته باشد )ویا روسیه ارباب بوده  تنها مانده که ازاین روزها کشورهای امریکای جنوبی هم دستی بما برسانند آنهم از نوع مافیای مواد .
    چرا ؟ ما اینطور شده ایم ؟ چرا ؟  ، چرایش اسان است از یک خربزه زودتر خرید وفروش میشویم بیا بابا بگیر و خیرش رو ببر همین ؛ نه بیشتر ! معلومات داریم  ، این معلومات را تا امروز ما درکجا بکار برده ایم که به مملکت ما کمکی برساند چند کارخانه تازه نوساز هم که ساخته شد این اجنبهایی که ازجانب عدل الهی مانند فرشتگان  جهنم بر وارد  شدند آنهارا به باد دادند وحال زمینهایش را برای فروش گذاشته اند( کارخانه ارجمند ) را میگویم وارج را .روغن نباتی قورا ، شرکت ایران ناسیونال را وغیره ….
    نه ، ما هیچگاه نه گاندی خواهیم داشت ونه ماندولا ونه نهرو ونه آلنده ، آنها حقیقتا برای و.طنشان جان دادند .
     ما  تا صحنه را تنگ میبینم یا مانند گربه وحشی میشویم چنگول میاندازیم ویا فرارمیکنیم  ویا فورا مانند بوقلمون رنگمان عوض میشود ، بهر روی کار ما فرار است آنهم فرار به کشورهای خارجی ونوکری وبردگی آنها را با چه افتخاری که رفته ایم زیر پرجم آنها وآنها بما حقوق بخور نمیری میدهندواحیانا مارا به اشپزخانه بزرگشان میفرستند  تا ته کاسه هایشانرا بلیسیم .
    ما هیچگاه از خماری وخواب بیدار نخواهیم  شد فعلا دم غنمیت است ( خیام فرموده ) اما ابو علی سینا چیزی نفرموده ، حکیم  زکریای رازی چیزی نفرموده ، حافظ فرموده ، مولانا فرموده ،  باندازه ای که ما شاعر وطنز پرداز ومتلک گو وضرب المثل داریم در فرهنگ هیچ کشوری ازدنیا دیده نمیشود .
    حال چگونه میخواهید بر سرنوشت خود پیروز شوید ایران ملک پدری شما نیست میراث شما نیست تنها نام شمارا دردفتری ثبت کرده ان وبقولی شما به ثبت رسیده اید که درگوشه ای از این خاک پای به دنیا گذاشته اید آنهاییکه فرمانفرمایی میکنند بخاطر شما نیست بخاطر ( ارباب) بزرگ است شما بردگان بینوا خیال میکنید با پوشیدن چند دست لباس شیک وگذاشتن یک پوشت ویک پاپیون داخل آدمها شده اید ویا فراک پوشیده اید وخودرا لرد بحساب میاورید ، …نه همین لباس زیباست نشان آدمیت ……
    هند هیچگاه از لباس وطن خود دست نکشید  نه تنها آنهارا گرامی داشت بلکه به سایر کشورها نیز فرستاد  ژاپن هیچگاه از لباس سنتی خود بیرون نیامد وچین بهمان گونه حا ل به کلاه نمدیها میخندند همان کلاه نمدیها بودند که تا امروز ایران را نگاه داشتند نه شما شیک پوشان کنار اقیانوس ها .
    ما همیشه ترسیده ایم ، از یک لولوی  سرخرمن از یک مترسک که لباس کهنه خود مارا پوشیده است هیچگاه باین فکر نبوده ایم که چرا درب خانه را محکم نمی بندیم  ودزدرا راه میدهیم وخود حاکم سرنوشت خویش نیستیم . درزما ن  شاهنشاه فقید که روانش شاد ما خوب زیستیم اما همه میدانستیم که حبابی هستیم  روی آب وبه زودی خواهیم  ترکید ،  حال همه راه افتاده اند به دنبال میراث خوار او بی آتکه بدانند که وظیفه او درقبال اربابان چه بوده وچه هست ، آنها میدانند که ما با یک بادام فرو رفته درون عسل چگونه فریب میخوریم ، ایران میراث هر ایرانی است ومتعلق به هرایرانی میباشد نه ارث بابای دیگری  مانند قاجاریه وخلفای بنی امیه .
    ایرانی را ببازی نمیگرند تها اورا میفریبند تا او دیگری را بفریبد زندگی ما درفریبها میگذرد ودراشعار زیبای شعرای بزرگمان 
    پای منقل.
     درخم ابروی یار ، درمیان زلف افشان دلدار وکمی جلوتر رفته میان دوپستان او جای خواهیم گرفت ، آنهم تنها دردنیای خیال .
     نگاهی به هنرمندان خود فروخته ما کافی است که بدانید حقارت روح ما تا کجا ها رفته  عده ای گوشه ای نشستند ودرسکوت جان دادند وعده ای معرکه گیر ومیدان دار شدند آنهم نه به نفع ملت شاعر برای ” نرودا” شعر میگفت  نه برای آن دختر بدبخت کوچه های حلبی آباد ، برای دل سوخته خودش از هجران یار که نتوانسته شب را با او به صبح برساند نه برای مردی فقیری که تنها یک پا دارد وباید چند نفرا نان بدهد ، نویسندگان مترجمان را دیگر نام نمی برم که همه درصف خدایان نشسته اند ، وروزی  نامه ها   هم تکلیفشان معلوم است باد از کدام سو میوزد ؟…..
    در لندن وکمبریج که بودم سر فراریان رژیم شاهی باز شد همه درجه  دار وهمه با دنگ وفنگ حال از ترس ریش گذاشته موهارا بلند کرده بشکل شمایل گدایان ویا بقول خودشان دارویش اما پولهایشان دربانکهای جرسی دست نخورده که هیچ بقیه را هم با کمک سپاه بخارج میاوردند ؛  ” مانند بزرگانی که از بردن نامشان معذورم هم از توبره میخورند وهم از آخور ” وهنوز از پول نفت وسهام آن بهره میبرند ، وبظاهر برای مردم بدبخت وفلک زده فقیر مردم ایران دل میسوزانند …اگری دلی داشته باشند .
    همه ژنرال پنبه ها وهمه سفرای سابق  عکس شاه را از  روی طاقچه برداشتند وعکس آن منحوس وشیطان را گذاشتند منافع ایجاب میکرد …اوف واقعا گاهی از یاد آوری آنهمه کثافت روح دلم آشوب میشود . تمام 
    در میان دین ودنیا دست وپایی میزنیم 
    هم ازاین   وامانده ایم وهم از آن افتاده ایم 
    شد زبان  درکام منطق ما  زتنهایی گره 
    ساالها شد چون جرس از کاروان افتاده ایم 
    فقط میخواهم بنویسم که ” ما چندان هم خرنشده ایم ” همین .
    پایان
    ثریا ایرانمنش / » لب پرچین« . اسپانیا / نوشته شده درتاریخ 26 آپریل 2017 میلادی برابر با 6/2/1396 خورشیدی .
  • زخمی ترا از شب

    —– پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است 
    ……پشت سر روی همه فرفره ها خاک نشسته است 
    …….پشت سر خستگی تاریخ است
    پشت سر خاطره موج به ساحل  صدف سرد سکون میریزد………”سهراب سپهری”
    مانند هرشب  بیخوابی وگلافگی وگرمای درون اطاق باعث شد ( آن روزنامه پلاستیکی) را بردارم وببینم باز  رفقا چه دسته گلی به آب داده اند وچه شاهکاری از خود بجای گذاشته اند ، مطابق معمول صفحات آمد بالا چشمانم را بستم وبه قصه های شب زنداری آن پیر مرد گوش دادم ، دراواسط آن نگهان گویی برق مرا گرفت  ، نامی از یکی از نام آواران بزرگ سرزمینم وهمشهریان  محترم ودرجایی قوم سببی شنیدم که در برنامه آن ” دوژان” با نوچه اش سئوالاتی را مطرح کرده بود سئوالانی از نوع حقوقی وآن مردک ابله بجای جواب به آن مردمحترم توهین کرده وباو گفته بود برو جنس موادت را عوض کن …..اینجا دیگر جوش آوردم وتحملم تمام شد …..کافر همه را به کیش خود پندارد .
    بیچاره ! تا امروز سعی کرده بودم به نوعی حرمت ترا نگاه دارم وحد اقل ترا در یک تابلوی بیتفاوتی بنشانم وبرای سرگرمی بعنوان شو از برنامه هایی مزخرفی که میگذاری ومیگذارند استفاده کنم اما دیگر این جا را تحمل ندارم ……
    هنوز مادر وپدر تو به دنیا نیامده بودند که این خانواده بزرگ وریشه دار صاحب تحصیلات عالیه آنهم دربهترین مراکز تحصیلی دنیا ازجمله سوئیس وفرانسه درس میخواندند ولباسهایشانرا نیز از هما ن سر زمینها تهیه میکردند ، باغ بزرگ  واملاک بی حسابشان در کرمان معروفیت دارد که متاسفانه مانند همه چیزها توسط عواملی که ترا کاشت وبه دنیا آورد ضبط شد وعده ای کشته شدند ، این خانواده ( امیر ابراهیمی ؛ افخم ابراهیمی ، و ابراهیمی) از قدیمیترین باز ماندگان قرون گذشته اند کنیز وکلفت وخدمتکار وندیمه داشتند جوانانشان همه تحصیلکرده وزنانشان تا حد وزارت رسیدند ، حال تو بقول آن پیرمرد ” انچوچک ” تازه سراز تخم دراورده باین مرد محترم اهانت روا میداری وآن پدرخوانده دوؤان تو هم ساکت درمقابلت نشسته شاید باجی بهم میدهید یا …..
    بقیه اش بمن مربوط نیست تنها میگویم حالم را بهم زدی ، همین ، نه بیشتر تو چیزی کمتراز همان بچه های سر راهی پرورشگاه نداری که درجامعه ای بزرگ میشودند  وبرای آنکه ارجی پیدا کنند بهر روی خودشانرا به دیواری وصله میکنند .
    واکنش من نسبت باین موضوع بسیار تند وخشن است  وچنیین امری برای کسانی که فهمی بالا دارند قابل درک است .
    تو یک جاه طلب وفرصت طلبی بیش نیستی  وتکیه گاهی هم غیراز چند پیزوری وامانده در درگاه وبارگاه دولت تابع نداری حال 
    چه غم ” که امپراطوری مقدس رم با خاک یکسان شود  درعوض هنر مقدس آلمان زنده خواهد ماند ” من این جمله را از شعر شمشیر آلمانی  از  رنجها وعظمت واگنر به وام گرفته ام ، برایت مهم نیست اگر دیگران را هرچند اصالت داشته باشند زیر پاهای کوتاهت له کنی  مهم این است که تو میخواهی عقاب شوی اما  درحال حاضر تنها یک عقاب پلاستیکی بازیچه دست دیگرانی ، نه بیشتر .
    متاسفم تنها باید بگویم متاسفم من مانند بقیه نه چاک دهن دارم ونه  احساسات وطن پرستی وخوی انسانی من اجازه میدهد که مانند بقیه فحاشی کنم اما تا اندازه ای باید از آن همشهری نازنینم که میدانم دامنه اصالت وتحصیلات او تا کجاست وجناب صدررا انسانی خطاب کرده وسئولاتی را مطرح نموده باید دفاع کنم ، ودراین فکرم که گاهی غربت نشینی  ودور ازمدار زندگی  چه ضربات سختی به انسان میزند ،ما تربیت دیگر واصالتی دیگر داریم اصالت ما ازنوع خریدنیهای امروزی نیست .
    درگفته های تو تناقص زیاد وجود دارد خوشبختانه من کتاب ترا نخوانده ام  وتنها چند بار وچند کلمه از دهان خودت شنیده ام وآن جزوه ایکه قبلا چاپ کرده بود وخودترا به ارش معود رساندی دراول ترا یک محقق ونویسنده وشاعر پنداشتم ،  سپس جسارت ترا دیدم وبه حساب خود پنداشتم که خوب این هما ن کسی است که برای نجات وطن برخاسته ودست آخر نا امید شدم وترا مانند همه کنار گذاشتم حتی یاد وخاطره ای هم ازتو دردلم بجای نماند غباری بودی آمدی ومانند یک باد ….رفتی  همین نه بیشتر خودم را مرتب سر زنش میکدم که چرا اینهمه ساده دلی بخرج میدهم همان ساده دلی که ان پیر خردمند بخرج داد وبرای تو سئوالاتی مطرح کرد بخیال خود که با انسانی طرف است .انسانهای مانند تو خطرناکتر از جذامنذ . پایان 
    لب دریا برویم ، توررا درآ ب بیندازیم 
    وبگیریم طروات را از آب 
    رگی از روی زمین بر داریم 
    وزن بودن را احساس کنیم 
    بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم ………” سپهری”
    ———
    3ریا ایرانمنش » لب پرچین« اسپانیا / 
    26.04/2017 میلادی برابر با ششم اردیبهشت 1396 خورشیدی .
  • برج بلند

    شما ، مرا تحمل نمیکنید
    اما مگر خود شما 
    چه کرده اید؟
    آن حس محکوم کردن  شما
     با نفی من آغاز شده 
    شما بیهوده جاروی خویش را برای 
    روبیدن من بکار میبرید 
    من پیش چشم شما نشسته ام 
    آیا خود شما هیچگاه وجود خارجی داشته اید؟
    برای خودتان تاریخ میخرید  وپشتوانه میسازید 
    من میلی به روبیدن کسی ندارم بیشتر به روییدن میاندیشم 
    ——-
    ساعتهاست که خواب از سرم پریده یعنی از ساعت دو تا بحال بیدارم ، وبه لاطائلات فسیلهای  خاموش که حال بیدار شده اند گوش میدهم ، راست یا دروغ ، تلخ یا شیرین ، فسیلهای گوشه نشینی که از فرط بیکاری کتابهارا ورق زده اند وتاریخ را برون کشیده اند ، کدام تاریخ؟
    تاریخ همان است که ما میتوانیم آنرا ضبط کینیم وبه چشم دیده ویا ببینیم رویاها برایمان کافی نیستند .
    چه عاملی باعث بیخوابی من شد ؟  فریبی دیگر ؟ فرازو فرودی دیگر ؟ با خود گفتم بتو چه ؟ تو دراینجا زندگی میکنی زیر سایه دولت این سر زمین وحقوق بگیر اینجا بوده وهستی ، دیگر جای دیگری برای تو وجود ندارد ، یک انسان تنها یک لباس میپوشد برای حفظ  پیکرش نه چند دست لباس را رویهم بپوشد ، آن سر زمین ومردمش را فراموش کن ، سی ساله بودی آمدی چهل سال گذشته وتو هفتاد ساله شدی ، اینجا صاحب نوه شدی ، اینجا ریشه کردی مقبره ساختی درهمین  شهر هم باید بمیری با هر فلاکتی که هست .آن سر زمین دیگر هیچگاه روی آبادی را نخواهد دید ، آن سر زمین نفرین شده وتنها بیابانی خشک ویک شهرک درمیان آن بیابان باقی خواهد ماند همه را بباد دادند شتران سواران آمدند بردند ودشت بی آب وعلف  خودرا به یک بهشت تبدیل کردند حال باید بنشینم تا دول دیگر برای ما تصمیمی بگیرد که اسلحه بخریم یانه ، جایمانرا عتوض کنیم ؟ آن مردم همان مردمند ، چیزی درخوی وخصلت شان عوض نشده دروغ وریا فریب وپشت پااندازی یکی از ارکان اصلی زندگی آنهاست با آین خصلتها خو گرفته ومانوسند درنوع دیگری خودرا غریبه احساس میکنند خودرا حقیر میپندارند ، جوانان مارا سر زمینهای دیگر به یغما برده وازآنها استفاده میکنند فسیلهارا بنوعی سر به نیست میدارند ، برایشان بودن تو وامثال تو مهم نیست دیگر رمقی برای آن سر زمین باقی نمانده قرون متمادی به آن تجاوز شده است حرامزاده هایی بوجود آمده اند خون پاکی در رگ هیچ یک از آنها در گردش نیست  خلق وخوی هما باهم فرق دارد مهربانیهایشان دروغین ، افسانه هایشان درحول وحواشی همان قصه های دیروزی میگردد دیگر اثری از آن انسانهای باشرف نیست آهسته وسر به زیر وارام خودرا کنار کشیدند دیگر کسی نیست ، نه کسی نیست .درانتظار یک ” سرباز آلنده” مباش اگر کسی هم بر آن سر زمین حاکم شود از نوع همان ” پینوشه” میباشد  دیگر اعتقادی به قضاوت مردم ندارم  دیگر هیچ انتقادی مرا از جای نمیپراند  ودیگر هیچ تعصبی بخرج نخواهم داد  ودیگر هیچ  وقت بخاطر  یک ایمان نامحدود  به افرادی که گمان میبردم شعور دارند  دلخوش نخواهم کرد .
    دوباره اجتماع ما اگر شکل بگیرد ازهمان نوع قبلی ها که دیدی ، چشیدی ، سنجیدی وفراررا برقرارترجیح دادی .
    درهمین کنج به برج بلند کلیسا نظر کن  واگر نمیخواهی که کلاغان ا
    در اطرافت غار غار کنند  خودرا درجای بلندی مگذار ، بنشین با همان کتب قدیمی دلخوش کن تا زمانی که آن ذره سوی چشم هم از تو بگریزد .آنگاه تنها باید خاطرات آن کتب را نشخوار کنی ، نه خاطرات تلخ گذشته را .
    پایان ، دلنوشته نیمه شب  سه شنبه 25 آپریل 2017 میلادی
  • نه قربان

    نه ! قربان ، 
    میلی ببازگشت آنهم با شما نخواهم داشت ، هنوز نه ببار است ونه به دار فریادها بلند است ، چهل سال مردم را به بند کشیدند ، کشتند ، نابود کردند به زندانها انداختند هستی واموالشان را بردند ، جنگ شد هزاران نفر معلول جنگی وبا ضربه های معزی وبقول خودشان موجی وبیکار درون مملکت ریخت ، همه چیز بباد رفت وحتی درختان پالم را برای روغن کشی از ته بریدند وبه فروش رساندند چهار نفر دلقلک روی سن مردم را سرگرم کردند درخارج ما به نمایش تاجها وفرهنگ پربارمان نشستیم  مرتب تاج دیدیم والماس ولباس ، یکبار دستی دراز نشد به کودکان درون کمکی برساند ویا دلی را شاد کند ، حال دوباره هوس کرده اند با سلام نظامی مشتی پیر از کار افتاده پسر را به زور وارد مملکت کنند ومادر پشتیبانش باشد ….. نه قربان درهمین کنج خرابه  خواهیم مرد .
    حال هجوم باربی ها و شیک پوشان و بالا نشینان با افاده وارد شهر شوند ومردم درمقابلشان خم شده وپای بوس شوند چون به تنگ آمده اند .چون خسته شده اند ، چون شادی وخوشحالی از میانشان رفته ، آنهاییکه باید خوشحالند وآنهاییکه نباید نیستند امدن شما چیزی را عوض نمیکند عمامه دوباره جایش را به تاج میدهد  من یک جمهوری خوا ه از نوع دموکراتیک آن هستم آنهم بمدد اسلام عزیز بقول آن پیر مرد فوت کرد ورفت دیگر باید روی سنگ قبرش نشست وبرایش شمع روشن نمود .
    گمان بردم مردی از میان برخاسته ، اوف ….. چه ساده دل بودم من مانند همیشه .
    دوربین کامپیوترم را رویش را بسته ام تنها میکروفون آن باز است برای پرکردن نوشته هایم واگر روزی اتفاق افتاد نتیجه چهارده سال رنج من از میان نرود  ، دیگر خسته ام ، تنها میل دارم بخوابم ، خواب فراموشی میاورد .
    آنکه درامریکا بزرگ شود نمیتواند ایران را بشناسد وآتکه درانگلستان بزرگ شود برای بقای انگلستان کا رمیکند نه برای سر زمین خودش ،ومن چه با اغتماد به طبع بلند آن مرد  وهنرش وخلاقیتش مینگریستم  توده مردم واکثریت خاموشند ونا امید  هیچ پیشگویی نمیتواند بگوید فردا چه خواهد شد  ما درخارج نه نویسنده داشتیم نه شاعری که بتواند دردهارا به نمایش بگذارد همه درفکر پر کردن جیب خود ودورهم جمع شدن وآبکی را سر کشیدن وبامید فردای بهتری باری به هرجهت زندگی را تمام کردند  صاحب املاک بزرگی شدند برایش باید تبلیغ کنند ، رادیویها وتلویزونها تنها با تبلیغات مواد غذایی وشکم کار میکنند وگاهی برای زیر شکنم.وفحاشی وتوهین به یکدیگر ؛ درسهای بزرگی آموختیم دراین چندین سال …..
    کسی مردم را داخل ادم حساب کرد وآیا از مردم پرسیدند که شما چه میخواهید (آزادی) خدا رحمتش کند دیگر آزادی هم به دنبال دموکراسی فوت شد  توده مردوم وانسانها ابدا ببازی گرفته نشدند ، ارزشهای اخلاقی !  آن هم درمیانه بودن رقصی  تعیین کننده اشرافیت سابق ، عجله بخرج دهید تا کودکان هنوز خردسالند وجوانان هنوز تهی مغز  من در میان یک مردم میانه زنذگی میکنم نه تهی مغزم ، نه خام ، ونه چندان پخته مانند شما له شده  رساله هیا پی درپی شمارا مرتب مورد مطالعه قرار میدهم بیهوده  هنوز از آن دنیای اشرافیت شهرستانی که میل ندارم نام دیگری از آن ببرم  در موقعیت جغرافیایی ما موجود ا ست وبا رسوم مادرآمیخته  ما میانه نداریم یا این سو ویا انسو  .
    موقیعت خوبی به دست آورده بودی مرد جوان وبه راحتی آنرا ازدست دادی یک موقیعت ثمر بخش  که شامل مجموع های زیادی میشد  محافظه کاری  را کنار گذاشته بودی دوباره رفتی زیر چتر ان پیر مرد تا برایش تبلیغ خوبی باشی تا بقول خودش ” ریترش” بالا برود واین نتیجه معکوس داشت وتو دوباره مورد تردید قرار گرفتی  وما خوشبختی نیمه کاره را از دست دادیم  به مفهوم واقعی .
     به هرروی  عزت نفس  درمقابل شکست  به هیچ وجه  نجیبانه تر  آز آنچه که انسان میخواهد که خوشبختی خودرا  درآن  بیابد  درتواضع های  زود هنگام  نشان پیروزی نیست  هیچ جیز غیر از یک عقیده سالم  نمیتواند کسی را به پیروزی برساند  شکست تو ایمان مرا سست کرد  ودیگر احتیاجی به قهرمان ندارم . نه هیچگاه درهیچ مقطعی از زمان تنها اندیشه های خودرا مورد تایید قرار میدهم غلط یا درست . پایان/
    نوشته شده در روز دوشنبه 24 آپریل / ثریا ایرانمنش / اسپانیا /
  • رویای شنبنم

    آنچه از باران شنیدم …..
    آنچه در باران گذشت …
    آنچه در باران ده 
    آن روز ….بر باران گذشت ……
    های های مستی ها پیچیده دربن بستها 
    طرح یک تابوت  ، دررویای بیماران گذشت …..نیستانی 
    از صدای تیک تاک ها وضربه ها یی که از داخل گوشی  بیرون میزد چشمانمرا باز کردم ، میل بخواب بیشتری داشتم  انرا شبها خاموش میکنم برای دیدن  ساعت آنرا روشن کردم هجوم پیامها سرازیر شد ….سری بیکی که میدانستم کی وکجاست زدم باز همان دون ژوان پیر با ژاکت سورمه ای اش ، با اخمهایش ودستوراش داشت مصاحبه کننده را تکه تکه میکرد ، مجال حرف باو نمیداد نیمه کاره آنرا بستم .
    اینها حتی نمیدانند چگونه باید مصاحبه کنند  دراین سر زمین هنگامیکه شخصی را زیر هر عنوان برای یک مصاحبه به روی صفحه میاورند اولا یک نفر تکتازی نمیکند دو نفرند بعد هم با احترام میگذراند طرف حرفهایش را بزند وسپس ایرادهارا بعد برای او مطرح مکنند  تا دوباره  توضیح بدهد ، اما دربین ما ایرانیان گویا دیکتاتوری بدجوری ریشه دوانیده تا حد یک گوینده معمولی هم خودرا رییس میداند وحق حرف زدنرا بکسی نمیدهد همه توجه باید باو باشد ….. چه اشتباهی مرتکب شدم بخیال آنکه آن مرد صاحب جاهی است اما یک مرد حقیری که میل دارد در لباس یک شوالیه بنشیند پشت میز واشعارش را بخواند …
    برای من دیگر چیزی مطرح نیست  بهاران که فرا میرسد بوی ده مرا دگر گون میسازد من ده را دوست میدارم ومردمش را وصافی وسادگی آنهارا اما امروز نمیدانم که آن دهی که من داشتم با آن مردم مهربان وصبور که دور “بی بی” را میگرفتند وبرایش اسفند دودر میکردند چیزی باقیمانده یانه ؟ برای من وطن آنجا بود نه بیشتر نه بوتیکهای شیک وئه خیابانهای پهن ونه اتومبیلهای آخرین سیستم  همه را اینجا دارم اما بوی ده را دیگر ندارم .
    روز گذشته به قامت نوه ها مینکریستم چقدر از من بلند تر شده بودند بیشتر ده دوازده سال نداشتند اما هرکدام رستمی بودند ! من درمیانشان گم شده بودم ، این مردان را من بوجود آورده ام برای ساختار سر زمینم اما امروز آنها بیگانگانی هستند که مادر بزرگی را از سرزمینی  ناشناس دارند!! 
    حال دیگر من به دنیا میاندیشم نه به یک دهکده ، من دیگر به طوفانها وکینه های میاندیشم نه به  یک اسب اصیل ، از فشار درد خفه میشوم  ونعره میکشم ، ووحشت تنهایی  دردلم بطور وهم آوری میغلطدد ،  آن درختانی را که ازجان بیشتر دوست میداشتم حال باید در نوجوانی این کاشته های  تازه ونورس ببینم  وخودم لرزان وبرگ ریزان درکنارشان بایستم  برای جستن یک پناهگاه برای آنها وخودم  تا از زخمهای تازیانه روزگار درامان بمانیم  به همین دلیل گاهی پنجره ای را میکوبم بامید آنکه  باز شود ومن بتوانم دوباره خورشید دهکده را ببینم من درشهر زاده شدم اما بیشتر اوقاتم درده میگذشت دهی بزرگ واباد ومتعلق بخودمان ارباب بودیم .
    امروز بخود میپیچم  ودر این پیچیدنها کلماترا میبابم تا آنهارا به عشق الوده کرده وودراینجا بیاورم اما بیفایده است  مغزها تهی ،  گیج وپریشان .
    من با نفرت از آنها میگریزم  به پناه اطاق تنهایی خود میخزم  تا مرا درخمره های خیال پنهان کند ، تا به یک شراب مستی آور تبدیل شوم هنوز انگورم ، انگوری شیرین وابدار گاهی درجامها چکه چکه فرو میزیزم  اما باز درتیرگی ها جا بجا شده دلم میگیرد .
    این مردم غریبه کی هستند ؟ من کجایم؟  چادر نازک وال مادر بزرگ کو ؟ وگلهای لاله عباسی خانه عمه جانم کجا پنهانند ؟ اینجا کجاست که بجای هر بوی خوشی تنها عطسه وآ ب بینی را باید جمع کنم .
    ده بفروش رفت ، صاف شد ، جاده شد ورعایا همه بخدمت دولت درآمدند وارباب شدند ، جایمان  عوض شد ، آینده چه خواهد بود؟ .
    کوهها ، در خیال پاک تا مرزغروب 
    سیلی از آوای اندوه عزا داران گذشت 
    کاروان  دختران شرمگین روستا 
    لاله در کف درمهی ، از بهت بسیاران گذشت 
    در ته تاریک کوچه ، یک دربسته دید
    انتظار بی سر انجام بدانگاران گذشت 
    جای پایی ماند  وزخمی  سبزه زاران را به تن
    جمعه جانانه گلگشت عیاران گذشت 
    تا بگورستان رسد دیدار  اهل خاک را 
    ماهتاب پیر لنگ لنگان از علفزاران گذشت ………نیستانی 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« /اسپانیا /24/04/2017 میلادی .
  • فرصتی نیست

    کم کمک عقلم در پیمودن  راهی که درپیش دارم به بن بست رسیده است .
    هر راهی به بن بست میرسد ، یک غروب یکشنبه غمگین است ، بچه ها آمدند ورفتند ساعتی شلوغی وسر وصدا وچند عکس ورفتند خانه خالی ماند  ومن باز گشتم به عقب  ، به همانجایی که بودم وهستم  ویا خواهم بود . 
    میل ندارم دوباره این راه را ادامه دهم ، راهی سخت دشوار بود  وبر گشتن به ان دوباره رنج اور ومستلزم  چندصد گام وهزاران رنج است .
    جلو میروم  ترک عقیده نکرده ام اما دیگر دنبالش را نخواهم گرفت ، کسی با من هم پیمان نیست تنها چند دشنام میشنوم وچند متلک راه رفتن بدون شناخت واز پشت دیدن  راهی درست نیست ، دیگر میل ندارم اشتباه کنم ، من بسیاری از راههارا چند بار رفته ام  وبن بستها همیشه دوباره سر راهم بودند ومرا وادار به برگشت کرده اند ، زمانی که راهی را اغاز میکنی کمتر به بن بست وانتهای ان میاندیشی  چون بن بستها همیشه خاموشند .
    با فکر کردن لذتی میبرم که چیزی را اغاز کنم  ودرهمان اغار انرا رها میسازم چون دیگر اطمینانی نیست  بفکر عذابی هستم که ازان بن بست بودن درپایانش مرا نا امید خواهد ساخت .
    بارها وبارها همه را ازمودم برای رهایی یک خاکی که دیگر متعلق بمن نیست من درانجا دریک پیله نا توان به دنیا امدم همین سپس راهی دیاری شدم که برایم ناشناس بود درمیان مردمی که آنهارا  نمیشناختم ، تنها زیبایی وجوانیمرا داشتم وآرزوهای بلند ، اولین آرزویم این بود که راهبه شوم!!! وسپس از راهبه گی تصمیم گرفتم  بصورت یک فرد مثمر ثمر دربیایم برای کی ؟ چه کسانی ؟ 
    هیچ راهی جلویم باز نبود  هر نیمه راهی تنها یک امکان کوچک بمن میداد که چیزی را بیازامایم  پاسخ معما ها همیشه نا معلوم ونا پیدا بودند تنها خاموشی بود  ، سکوت بود  ومن صدای بلند گامهایی را که از پشت مرا تعقیب میکردند همیشه میشنیدم .
    امروز که او داشت زندگیش را تعریف میکرد از بلند پروازی های او چقدر شگفت زده شدم او حتما بجایی خواهد رسید او پیله ابریشمی را دوست ندارد او سوار بر اسب کهر شده میتازد پروایی ندارد ومن همه حواسم بر ضد خودم برخاسته بود  نگاهم در درپی چیزی بود که    در غرقاب  فرو میرفت اورا تماشا میکردم چیزی اشنا درچهره اش بود ، اورا کجا دیده بودم  آن لبخند ، آن چشمان که گاهی بیگناه بودند وزمانی سخت بی انصاف وبی رحم ، آن دهانی با لبان فرو بسته ، او اشنا بود ، شاید باهم به دنیا آمده بودیم .
    نه میلی به بوسیدن وبوییدن ودر اغوش گرفتن او نداشتم این احساس سالهاست که درمن مرده  تنها غرق تماشا شده بودم ، اورا کجا دیده ا م  ؟ ایا همزادمن بود؟ گوشم غرق درشنیدن گفته هایش بود ومن اهنگم را دردلم مینواختم  درچشیدن دانه های انگوری که به زیر زبانم میلغزیدند ، آب میشدند  شراب  میشدند  ، بوی گل به مشامم میرسید  حواسم در رده ناکامیهای خود بود ودورافکندن زندگیم .
    قلب وروحم  میترسیدند   ، زبان من  دوران طولانی است  که خبری از روح ودلم ندارد تا چیزی بگوید . من هزارها بار  با دل سخن گفته ام ودل خاموش بود  تنها مغزم کار میکرد زبانم نیز بسته بود  من صدای خاموشی دل وروحم را میشنیدم  نوای عشق را فراموش کرده بودند خون دررگهایم ایستا ده بود ودیگر جریانی نداشت .
    نه میل ندارم دم از عشق بزنم آنها  سالهاست که گم شده اند ، خاموشی بهتر است ، دوست داشتن وسر بر پای معبود گذاشتن تنها کلماتی هستند  که میتوان ازانها بعنوان یک وسیله دریک نوشتار استفاده کرد .
    دفتر را بستم وبرایش دعا کردم که دراهی که پیش میرود پیروز باشد . من همسفر او نخواهم بود .پایان 
    ثریا / اسپانیا / یکشنبه 3 اردیبهشت 96خورشیدی /
  • فرصتی نیست

    من آنچه را مبینم  از ورای آیینه وپشت آنرا میبینم ، 
    زمانی که از فراسوی اشخاص میگذرم  میبنیم که چگونه آفتاب ، عقل آنهارا خشکانده  ودر تابه های  سود وزان بنفع خود دارند  تگلیف روشن میکنند >
    خیالی خام درسر پیچیده  ومیل دارم دیگر همه چیز را رها کنم ، تمام عمرم نشستیم به تماشای نبش قبر تاریخ وگویی تاریخ ما از زمان پهلوی  شروع وختم شد  ویا آنکه زدیم به صحرای کربلا  زید وعمر وعلویان وعثمانیان ابوبکریان وعباسیانرا سوژه قرارداریم قصه های حسین کرد . 
    و…امروز وفردارا ازدست خواهیم داد آخرین فرصت را نیز به دست باد  خواهیم سپرد .لبه تیغ اندیشه ها روی مغزها روان است 
    چرا چرا اینهمه میسوزم ، سود وزیانی که ندارم ، چیزی که دروطن ندارم ، نه ثروتی ، نه فامیلی ونه خاطره ای غیراز چند گورکه آیا هنوز باقیمانده اند یانه؟ 
    نمیدانم چرا همیشه بسوی وطنم میروم ؟  وطن ومیهن من کجاست ؟  دیگر مرزی را نمیشناسم .
    پدر مهربان رفت با خوبیها واشتباهات حال این پسر نورچشمی که دردامن حیال بزرگ شده تنها .وارث تاج وتخت شاهی ایران
    است بسیار خوب مبارک است پیش بسوی صحرا …….
    چرا اینهمه درتاریخ گم شده ام ، دارم به کجا مینگرم ؟ به کوههای بلند ومردم یکپارچه سر زمینهای دیروز وامروز یا به چند پارچگی مردم سر زمینم ؟ از ترس میلرزند ،  خودرا دراغوش یکدیگر پنهان میکنند  ، هنوز پایبند دخیل وخیرات وحضرت و امامزاده هستند وهنوز شب جمعه آش نذریشان وحلوای امواتشان بر قرار است .. ووو..میل دارم آن مرد بی سوار ناپلئون وار ناگهان وارد شود ! خواب وخیالی بیش نیست .
    برو بخواب  پر خسته ای . کتاب را ببند شعررا شروع کن  نغمهاهایت را بخوان بگذار هرچه بر سر ان خاک میاید …بیاید .پایان 
    ثریا / اسپانیا / یکشنبه .
  • سقوط باستیل

    با مرد عشق هر گز تاج ونگین  نباشد 
    با آفتاب روشن  شب همنشین نباشد 
    آیا زمان آن فرا نرسیده که قلعه شیطانها فتح گردد ؟ مردگی وبیهودگی کافی است  چشم دارند ونمیبینند ، گوش دارند ونمی شنوند  وهر چه بیشتر نیروهای خودرا  به بت ها وابسته تر میبینند.
    اجازه ، اجازه بتهای قلابی است  وهمه نیازمند اجازه  بت ها هستند  بت مذهبی  راه وار انسانی نیست  همچنانکه نمیتواند یک بت خدا باشد  بتی که به دست انسانی ساخته شده است .
    ایا زمان آن  نرسیده است که آن قلعه سنگ باران فرو ریزد ؟ وآن مرد پیراهی آبی خود پیشتاز باشد ؟ .
    نه ، من طالب شاهنشاهی وآنهم آمدن ولایتعهدی نیستم به همراه مادر نازنینشان ، نه یکبار امتحان بس است .
    ——————————————————————————————————
    ما مردمی میهمان نوازیم گذاشتیم عربها بشکل نوینی وارد خانه ما شوند دخترانمان را جلوی چشماتمان از هم پاره کنند پسرانمانرا بکشند ویا درزندانهای مختلف زنده زنده بسوزانند وما باز به بت ها دخیل بستیم .
    برای پی بردن  به برداشت این حقیر  از جامعه گرایی باید برداشت از یک انسان باشد  وبه درستی اورا بشناسد  امروز دیگر روشن است  که به موجب  این برداشتهای نادرست  جامعه ای  سالم به دست نخواهد آمد  باز یک جامعه تسلیم گرا ومذهبی ودعاگوی وجود پادشاه  وهمان دیوان سالاری /
    هدف فکری من جامه انسانی است  هدف  جامعه ای  که من درمغزم دارم  بشکلی از تولید سازمانی بهتر بافته  درجامعه بر قرار  شود ودر پرتو آن  انسان  بتواند با خویشتن وهمنوع خود  وبا طبیعت یگانه شود  وبر بیگانگی خود وبیگانه پرستی  خط بطلان بکشد  جامعه ای که هر فرد بتواند درآن بخود آمده وبخود برسد  وجهانرا با نیروهایش در بر گیرد  وبا جهان یکی شود .
    ملت ما همیشه اسیر بوده است  اسیر دستهای نا مریی که خود نامش را دست سرنوشت گذارده است .
    سر زمین را برگرداندند به سنت گرایی ، یعنی دوباره عقب عقب برویم  بی هیچ اندیشه ای چون دیگران میروند ما هم برویم ، 
    نه !باید خیز برداشت تا جلو افناد نگاهی به قاره سیاه بکنید  ونگاهی به هند  آنها نیز اسیر بودند اما امروز بمددد مردان والایشان که جان درکف نهادند  به آزادی رسیدند .
    ما سوسول وعروسکهای باربی نمیخواهیم که درویترین بچینیم وآنهارا ستایش کنیم ، مردی باید از میان برخیزد ومن اورا یافتم اگر او راهرا درست برود به هدف خواهد رسید اگر کمی پاههایش را وقدمهایش را کج بردارد ویا سست  نابود میشود وسر زمین ما نیز نابود خواهدشد .
    دراولین مرحله باید جهالت را ازمیان برداشت بمدد رسانه های بیرون از مرز  مغز ما همچنان درجایش درجا میزند وقلبمان برای یک رقص درمیانه میطپید  اینها مارا سرگرم کردند چهل سال مارا سرگرم کردند تا جوانان پیر شدند وپیران  از میان رفتند بخصوص  آنهاییکه تجربه داشتند حال دوباره همان آش وهمان کاسه با چادر توری درحرم ائمه وایستادن رو به قبله بزرگ چند ستاره ونماز گذاردن  ، ما ملت مسلمانی هستیم اما این مسلمانی باید برود درمساجد ودرب هاراببندد برای ساعت بخصوص که خیلی ها احتیا ج به تخلیه درونی خود دارند باز کنند . نه آنکه دوباره مارا بفریبند .
    در تمام این مدت چهل سال هیچ اندیشه ای باز نشد هیچ کتابی چاپ نشد مگر ازنوع سکسی آن ونشستن وبخود قناعت کردن اعیان واشراف ومیلونرها هم بازارشانرا بخارج منتقل کردند ، سپس آهی کشیدند برای روزهای ازدست رفته نه تفکری برای روزهای آینده .این شد که امروز سر چهارراه سرگردانیم ودرانتظار چراغ سبز کشورهای بزرگ نشسته ایم .
    فرانسه را گرسنگان نجات دادند نه تاجداران .پایان 
    باور مکن که باشد اندر بهشت  رویی
    در سینه ای که دروی  دوزخ  دفین نباشد 
    امید وطن مارا  ، بیهوده  در سر افتاد
    با افتاب روشن  ، سایه فرین نباشد 
    ——-
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین»  23/04/2017 میلادی برابر با 3/اردیبهشت 1396 خورشیدی !
  • یک قطعه

    چیزی درتو هست که مرا میترساند
    چیزی درتو هست که مرا میرهاند 
    چیزی درتو هست که مرا هدایت میکند بسوی تو 
    وچیزی درتو هست که مرا فراری میدهد 
    چیزی درتو هست که مرا بگریه وا میدارد 
    چیزی درتو هست که مرا بخواب خوش فرو میبرد ، ودرانتظار فردا میمانم 
    گردابی مرا بطور برق اسا فرو کشید  ودر آنجا چشمه هولناکی را دیدم 
    تشنه بودم ، ولبریز از خستگی 
    آب  از دهانه صخره ها خارج میشد  سپس بموج شدیدی برخورد کرده صخرهارا میشکست ومیرفت 
    تو مرا بیاد آن امواج  میاندازی ، با صخرها خورد شده درپشت سرت ،
    برخورد خشونت آمیزی با تو کردم  ودردل خدایرا بیاری طلبیدم 
    د رآن تنگنای مخوف که احساس خفگی میکردم 
    چیزی درتو هست که مرا بیاد ان سیلابهای کوهستانها می اندازد   سر راهت هرچه را هست ویران میسازی 
    من مانعی بر سر راهت نیستم ، طوفانم ، بهمراهت خواهم آمد .
    بطور قطع روزی پاهایت درچاهی فرو میروند آنروز آنجا هستم 
    وترا ازآن چاه ژرف بیرون خواهم کشید  گرچه آسان نخواهد بود 
    در حال حاضر شراب ناب درجام طلایی دردستان تو در حال گردش است 
    من جام را بیکباره سر کشیدم وآنرا شکستم 
    هنگامیکه ترا میبینم چشمانم را میبندم  گوشهایم  رامیگیرم تا صدایت را نشنوم 
    روی امواج دریا هزاران ستاره زیبا میدرخشند  ومن میان آنها گم شده ام 
    میل دارم گم باشم 
    زمانیکه دریا آرام وبیحرکت است  درکنار آن با سکوت مینشینم 
    نه اندوهگینم ، نه شادمان ، بی تفاوت 
    از هیچ سو بادی نمیوزد  وبر سطح آب دریا هیچ موجی حرکت نمیکند 
    آنگاه …….
    بیاد سیلاب میافتم ، 
    پایان /ثریا / اسپانیا / شنبه 
  • به کجا خواهی رسید؟

    بر تواضخ های دشمن تکیه کرده ابلهی است …..” غنی کشمیری”
    بهر روی هر روز  طبق عادت دیرینه ترا دنبال میکنم ، دیگران را نیز ، برایم جالبست گفتار وکردا رورفتار این ملت چه پیر وچه جوان ! شاید آنهاییکه در سنین بالای عمر هستند وامروز چالاکی وسر زندگی واز همه بدتر جسارت ترا میبینند دچار خشم ویا شاید بقول خودت دچار حسادت میشوند , چه بسا دردلشان این آرزو میگذرد که ایکاش جای توبودند ، چوانی ترا داشتند ، چالاکی ترا  را بی پروایی ات را وحضور ذهنت را وحاضر جوابیت را که درهیچ یک از سئوالات پیچیده ودر هیچ کمرگاهی درنمیمانی همه چیز را درچنته داری وگویی جوابهارا از پیش حاضر کرده باشی .
    من به راست یا دروغ گفتن توو آنها اهمیتی نمیدهم ، تنها برایم موجود جالبی هستی ، گاهی قدرت وجاه طلبی ناپلئون را  در چهره تو  میببنم ” تاج شاهی روی زمین افتاده باید خم شد وآنرا برداشت ، زمانیکه از تو پرسیده میشود کدام حکومت  را دوست داری لبخند کج وگاز گرفتن لبهایت  و بالا رفتن ابرویت به تماشاچی این ندارا میدهد که نکند از پیش ” تعیین” شده ای ؟! 
    تنها امیدوارم بدون کشت وکشتار وخون ریزی ، بدون هیچ بگیر وببندی آنچه که باید اتفاق بیفتد ، آن مردم رنج بسیار برده اند بیش از حد یک انسان معمولی .
    در سابق  موقعیکه  قران را تفسیر میکردند  وسوره وآیه آنرا  تعیین مینمودند  هرمسلمانی آنرا میپذیرفت ، اما امروز تفسیر سورهای کتاب درونی تو بسیار مشگل وغیر قابل پیش بینی اند  مخصوصا درمورد قانون اساسی که میل داری درکنگره امریکا تدوین کنی آنرا باید ملت تعیین کند در مجلس ملی سر زمینت ، نه درکشوری که بعنوان میهمان یا پناهنده نشسته ای وبه پرچم پر افتخارشان مینازی .
    من با احسا سم زندگی میکنم ، احساسم مرا راهنمایی میکند که کجا بنشینم وکجا بروم ، درمورد تو نیز دچار اشتباه نشده ام میدانم سر انجام روزی به ارزویت خواهی ر سید ایکاش کمتر از وابستگیت به خاندان رژیم گذشته بگویی شاید میل داری مردم درتو قدرت رضا شاهی را ببینند او پشیبانی نظیر بی بی سکینه داشت . 
    شاید پشتیبان تو قوی ترا زبی بی سکینه باشد . در آخرین مصاحبه ات مجری ترا درتنگنا قرار میداد ومیپیچانداما چه رندانه گریز میزدی .
    تو میدانی که معابد ادیان درتمام سر زمینها  معده خوبی دارند  که میتوانند تمام ممالک دنیارا  فرو برده وهنوز سیر نشده دنبال دیگری هستند  وتنها آنها میباشند که میتوانند همه چیزهای نامشروع را هضم کنند ، بهر روی تو باید بیکی از این ارکان خودرا وابسته کنی .
     مواظب گردابها باش و همان سوسکها وکرمهایی که تو آنهارااز فراز ابرها میبینی ، بعضی از آنها زهرشان بسیار کشنده میباشد .
    ثریا / اسپانیا / د.وم اردیبهشت 96.
  • زاد روز شیطان

    دانی که چرا در  مسیر خود  قلم میلرزد برخویش؟
    ترسد که ظلمی را کند زحق   مظلومی جدا زخویش
    امروز دوم اردیبهشت وزاد روز آن “شیطان بزرگ” است کمتر کسی امروز اورا میشناسد ویا نامی از او میبرد اما شاید زنانی که هم آغوش او بدوده وهنوز زنده باشند یادگاراورا دربغل گرفته وبیادش اشک بریزند . مردیکه به حقیقت یک شیطان بود .
    امروز روز غم انگیزی برای من است  چرا که نوه دوست داشتنی وعزیزم دوباره به سوی شهر دانشگاهیش حرکت میکند  ، آسمان ابری وگریان منهم گریان واز همه بدتر نماد آن شیطان جلوی چشمانم مجسم است / آنرا به کسی نمیگویم خودم میدانم ، تنها خودم میدانم وطوفان درونیم .
    پس از مدتها آن برنامه دلخواهم  را یافتم ونشستم به تماشای آن ….اوف دیدم این چناب امیر عباس چه همه دشمن دور خود جمع کرده است ، از پیرو جوان اورا بباد تمسخر ومتلک وفحاشی گرفته اند درواقع هرچه را که کاشته همه پنبه شده است باید کتابش را زیر بغل بگیرد وبرگردد به همان رشت ومازندران  ودوباره فکر بهتری بکند آنهمه جنجال آنهمه بیا وبرو وآنهمه مصاحبه ومذاکره وخود نمایی تنها کاری که کرد اورا به انتهای کوچه بی باز گشت پرتاب نمود .وآن جنابی که من آنهمه باو حرمت گذاشتم وبرایش نامه فرستادم تنهایک دوژوان پیر است وبس ! 
    نه دیگر بهتر است نکاهی باین صفحات نیاندازم اگر خیلی دلم برای خواندن تنگ شد نوشته های خودم را میخوانم در افکار خودم جستجو میکنم که کجای کاررا اشتباه کردم  وکدام راه را غلط رفتم .
    بزرگترین اشتباه من این بود که همه عمر به دنبال ” عشق ” رفتم بیخبر از عالم وآدمها بیخبر ازاینکه دنیای عشق وعاشقی غیر از چند صباحی نیست وهمه چیز عادی میشود وناگهان معشوق از تو طلبکار شده وبه دنبال مالی میکردد .خودش را پنهان میکند وآنچه تو اندوخته ای ویا بیادگار داشته ای از تو میدزد وبه دیگری میدهد ترا تنها میکذارد رهایت میکند .
    عشق اول پنجاه سال طول کشید وعشق دوم تنها دوسال !!!  پنجاه سال به عشق اولم وفادار بودم وهمان عشق باعث شد که من ازخیلی مخاطرات درامان باشم ، با آنکه آزاد بودم اما تقوایم را حفظ میکردم با غوغای آدمهای اطراف  ودیوانگیهایشان همراه نشدم  تقوا  مانند یک طبل میان دهی نیست  وانسان میتواند درهر شرایطی آنرا حفظ کند  واین تقوا مرا از لغزشها دور نگاه داشت ودرنتیجه با همان فکر کودکانه وبیگناهم گمان میبردم اگر بمرد دیگر بیاندیشم به عشقم خیانت کرده ام معشوق سرگرم بالا رفتن از پله ها ی شهرت بود آنهم با هر وسیله و اهرمی .  بر این گمان بودم که تنها یک بار وتنها یک عشق مانند یک خدای واحد بردلی حاکم میشود وحال من صاحب ان کمال شده بودم ، همه دل واندیشه ام به دنبال او بود سر انجام روزی فرا رسید که میبایست به زندگیم بیاندیشم وآن ” شیطان” سر راهم ایستاد مرا لرزاند مرا فریب داد ومرا از بهشت رویاهایم بیرون فرستاد خالی شدم دیگر برایم مهم نبود کی هستم ویا کجایم تنها میدانستم دیگر خبری از شادی وامید در زندگیم نخواهد بود  به حرم او رفتم بی هیچ تجربه ای میان زنان ومردانی اهل شهرستان وفناتیک بهترین  کارم این بود که مربا بپزم یا رب گوجه فرنگی کتابهایم درمیان غبار درون جعبه ها خاک میخوردند ، زن  کتاب نمیخواند برایم حدیت وگفتار حضرت صادق را ارمغان آوردند ، زمانی که بهار فرا میرسد  وگلهای رز سرخ درون باغچه سرا زغنچه ها بیرون میاوردند  گویی درون یک تابلوی زیبا قرا رگرفته اند بسوی آنها میشتافتم وقطرات اشکم را با شبنمی که روی آنها نشسته بود یکی میکردم ، دیگر نور خورشید برایم کشنده بود درانتظار مرگ نشستم وهر روز مرگ را بخود نزدیکتر دیدم سبد داروهای مسکن وخواب آور دراطرافم بچشم میخورد آو نبود شیطان با آب درون بطری ویا شیطان دیکری درهم آمیخته و مانند یک هیولای ترسناک وارد اطاق میشد خودم را بخواب میزدم او بمن تجاوز میکرد ومن اشک میریختم وزیر دوش میرفتم تا خودرا پاکیزه سازم روحم زخم برداشته بود .
    تا اینکه روزی دوستی مهربان اهل آلمان که همسری ایرانی داشت بفریادم رسید وگفت :
    فورا ان داروهارا درون سطل زباله بریز واز جایت برخیز او همه جا شایعه کرده که تو مانند همسر اولش دیوانه شده ای وترا درون یک آسایشگاه روانی خواهد انداخت بفکر بچه هایت باش فرار کن ……
    ومن فرار کردم بهمراه کودکان ریزو درشتم .
    امروز زنده ام توانستم آن سنگها وخاشاک وخروارها تهمت وافترا را از پیکرم جدا سازم وبخودم  ثابت کنم که خواستن توانستن است ، همه عزت نفس واطمینان بخود را زیر پولهای باد آورده او از دست داده بودم . داشتم خفه میشدم 
    امروز لمس کردن دستهای نرم وکوچک نوه ام وبوسه او بر گونه ام بهترین پاداش من است ، اگر باد بکاری طییعی است که طوفان درو خواهی کرد . من شفقت  ومهربانی را کاشتم وامروز دردریای عشق غوطه میخوردم دیگر به چیزی احتیاج ندارم همه چیز دردسترم هست .امیدوارم که این کابوسهای شبانه نیز دست از من بردارند .
    امروز درمقابل دوستان مهربانم ودربرابر دشمنان گستاخ  وعدالت را هیچگاه از یاد نبرده ام  وخدایم را دوست میدارم  ومیدانم درتمام مدت حامی من  وعدالت را  بموقع اجرا میکند  وآنچه را که دروغگویان میگویند باور ندارم .
    تو مانند گلی زیبا ولطیف وپاک هستی 
    وقتی ترا میبینم  هیچ اندوهی درقلبم احساس نمیکنم 
    تنها دستهایم را که رنج فراوان برده اند
    بر سرت میگذارم وبرایت دعا میکنم
    دعایم  این است که خدای مهربان من 
    همیشه ترا پاک ولطیف وزیبا نگاهدارد ……. 
    سفر بخیر نوگل زیبایم . ثریا 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا . 22/04/2017 میلادی /
    برابر با 2/2/1396 شمسی /
  • ملت شریف

    ما روزگاری  به دنبال چیزی میرفتیم وسخت
    تلاش میکردیم تا آنرا به دست بیاوریم ،
    روزگاری برای شناخت هرچیزی کتابی باز میشد وراهی وهدفی  وهر چیزی سر انجام انتهایی داشت .
    اما امروز این نخ پاره شده یا این طناب تکه تکه شده است  وما هنوز در تاریکیها داریم توی سرخودمان میزنیم یکی میبافد دیگری بافته را را از نو پنبه میکند ، نزدیک به یکصد وپنجاه کانال تلویزیونی ورادیویی ( غیر از آنهاییکه ازخانه هایشان جلوی دوربین نشسته وتب وتاب نشان میدهند * منهای کانالهای محلی ، در سر تا سر جهان دارد مارا وگفته هایمانرا به نمایش میگذارد منهای سایت ها وووبلاگها . چهل سا ل گذشت وهنوز درخم یک کوچه ایستاده درانتظار شکار دیگری هستیم  وهنوز دربن تاریکیها باز به دنیا ل تاریکی دیگری میرویم .
    اوف .  دیگر از ساختار ها ، گفته ها ، نوشته ها وگفتگوها نفرت دارم .
    هر چه زندگی بود گذشت ورفت ، شاهنشاهی به پایان رسید حتی کشورهای اروپایی کم کم بساطشانرا جمع خواهند کرد وتنها بقول معروب یک تابلوی نقاشی از سلطنت درموزه ها باقی میماند دیگر کسی از ریشه شاهان آب نخواهد نوشید  ودیگر کسی جهانرا  به دست شاهان نخواهد داد  شاید دیوانگانی پیدا شوند که ریشه واساس وبنیاد زندگی را به دست خدایان بدهند  خدایانی که هنوز درتاریکی اند وما آنهارا نمیشناسیم .
    هیچیک از ما بفکر اینکه خودرا بشناسد نیست وهمه چیز بادی است  که همیشه  میوزد وگسترده میشود ودوباره جمع گشته بسوی دیگری میرود .
    مدتی به دنبال کوروش دویدند سپس دوباره به دنبال خدا گشتند وسپس میل دارند  جمشیدرا بیاورند ودست آخر دچار دوار سر شده افسانه میافریند  آنهم بشیوه ای غیر متعارف .
    سر زمین ما یک سر زمین زراعتی بوده وبیشتر مردم دهقانان بوده اند که همیشه چشم به آسمان داشتند تا خدای نادیده بارانرا بفرستد ، درسر زمین ما کارگری وصنف کارگری کم بود ، در سر زمین ما دو قشر حکومت میکردند اربا ب ورعییت وهمیشه اربا ب رعیت را ازخودش وخدایش میترساند وعجیب نیست اگر امروز این عمامه بسران احمق سوار شده برایمان از جلق وحلق سخن میگویند .
    بخاطر نزول  انقلاب پر شکوه آسمانی عده زیادی به کشورهای اروپایی وامریکای شمالی وجنوبی سفرکردند اما درآنجا بازهم بفکر حلیم وکله پاچه وچلو کباب بودند تا بفکر دانشی که میشد آنهارا راهنمایی کرده ودرس دموکراسی فرا بگیرند بنا براین هر روز یک ناجی پیدا میشود ومدتی سر آنهارا گرم میکند تا ناجی سوم وچهارم از راه برسد ودرآخرین ناجی شوم ودردناک تجزیه خاک با اسب سیاه از راه میرسد .
    امروز کدام یک از گفته های شما دریادها مانده  ما تنها بجای شو آنهارا تماشا میکنیم وسپس تلویون را خاموش کرده فراموش میکنیم که شما چه ها گفتید چون میدانیم یا یکی را کوبیده اید زیر سنگسار گفته هایتان ویا در تدارک یک نمایش جدیدی هستید وما از بس گفته های شمارا جویدیم دندانهایمان شکست ، .چه نا امیدانه دارم این کلمات را روی این صفحه میگذارم .
    کجا دیگر مردان گذشته زنده خواهند شد تا چانشانرا برای خاک وطن بدهند ، هرچه هست طنز است ریا ودروغ .وبرای پیشبرد مقاصد شوم یا برای خود ویا برای ماموریتها کسی دیگر »ماموریتی برای وطن نخواهد داشت .«
    آزادی درک میخواهد ، دموکراسی درس میخواهد وما از همه اینها محرومیم بیسوادیم درکلاسهای اکابر تنها حروف الف وبا را  یادگرفته ایم .
    دیگر گذشت هرچه بود گذشت واین آخرین مرثیه ای بود برای خاک وطن .
    خاطر تو  ، از مسیر  لحظه های من جدا شد
    بی تو اما ، نوبهار ارزوها طرح عزا شد
    با شکوفایی فصل لاله ها ورفتن تو 
    در حریم جنگل اندیشه ام آتش بپا شد ………رضا عبدالهی 
    پایان / ثریا ایرانمنش / اسپانیا / عصر جمعه اول اردیبهشت 96 شمسی / 21 آپریل 017 میلادی .
  • آشنای تو

    آشنای تو  بدل غیر تو را ره ندهد
    که نسازند  بیک خانه دو بیگانه بهم
    حرمت  کوی تو  کز شیخ وبرهمن یابند 
    نفروشند دگر کعبه و بتخانه به هم 
    باد همچنان  تا صبح  زوزه کشید ومن سرم را به زیر پتو کردم  وگوشهایم را نیز بستم تا نه چیزی ببینم ونه بشنوم ! 
    صبح امروز که به این اطاق آمدم ، چراغ همچنان روشن ولپ تاپ کج وکوله بادر باز گویی نیمه شب کسی بسراغ او آمده بود !!
    سری ببالکن زدم ، نه بهتر است چیزی نگویم .
    اولین کارم این بود که سر به تقویم “ایرانی” بزنم ببینم امروز چندم از ماه شمسی است ، بلی امروز اول اردیبهشت است !!!
    سراسر روزهای این ماه اختصاص دارا به ائمه ونوادگانشان وسپس نیمه شعبان ، ورنود برای آنکه ما چندان دلخور نشویم درکنار ولادت با سعادت  فلان نواده بنی قریش یا امیه روزی را هم به آن اضافه فرموده اند : مثلا روز معلم ، روز بهشت ، روز درخت ، روز پاکی شهر وغیره .
    وفردا روز تولد ” شیطان ” است ! شیطانی که خود نمیدانست ومادراو  نیز نمیدانست که دربطن خود چه موجودی را حمل میکند .
    وچه خوب شد که او پایش به سیاست نرسید درغیر اینصورت روی جنابان امروز را یکسره سفید کرده بود سر زمین را یک پارچه از دم تیغ میگذراند ویا میفروخت  بهره بانکی بیشتر بود  ، ویا  بیشتر درحلقوم گرسنگان فامیلش بکند ، بگذریم .
    باید بوسه برخاک زنده بگوران زد ، بزرگ کسی است که میتواند  به هرگونه بزرگی آفرین بگوید  واین روزها ما به بزرگانی که هنوز زنده اند هیچ احترامی نمیگذاریم وهیچ آفرینی نمیگوییم ،  نه هرگز به آنها آفرین نخواهیم گفت زمانیکه از دنیا رفتند بسوگشان می نشینیم .
    امروز در گوشه وکنار سر زمین بیچاره من  هر گروهی چند تن از “خودیها” را بزرگ  میسازد  ومشهور میکند  درواقع آنهارا زنده بگور میسازد  وبر گور زنده شان مدح وثنا میگوید وبوسه میزند  ” شهرت” بوسه هایی است  که بردست زنده بگوران میزنند ، اینها درزنده بودن مرده اند  وتبدیل به خاک شده اند .
    اینگونه انسانها ساخته شده دست بزرگان  ؛ ساختگان زورند  وشهرت سازان دوستان کور آنها واز درک بزرگی به دور .
    (باید بروم مطلب نوشته شده جناب رضا تقی زاده را که هم اکنون با ایمیل برایم فرستادند بخوانم  از گوشه صفحه پیام ایشان رسید! )
    اما من میل دارم خاموش بمانم  ودرخاک فراموشی  باشم  چه بسا این باد نفس ایزدی است که دارد میوزد چرا باید از ان وحشت داشته باشم ؟ این باد دارد مردگان را زنده میسازد  تخمهایی را ازخاک بیرون میکشد وبارور میکند  وچه بسا فردا من به زیبایی آنها رشک ببرم  ویا آنهارا چیده درگلدانی قرار دهم  تا برایم سرود حقیقت را بخوانند  با آوازی دلپذیر  وچه بسا مرا بیاد طوفان بیاندازند  طوفان ! روزی سر انجام این داستان را خواهم نوشت ، هرانسان زنده ای در زمانی دچار یک طوفان وحشتناک شده است ، کسانی که روحشان زنده بوده  نه مردگانی که ماند زنده ها راه میروند .
    من آن آهوی تیز پایی بودم که دردشتها بسرعت میدوید ، از ترس گرگها وشیرهای درنده وشکارچیانی که با تفنگ وسر نیزه به دنبالش بودند وکسانی که نام خدای شکاررا برخود نهاده  از بام تا شام به دنبال شکار میرفتند .
    به دنبال خدایی بودم درروی زمین که مرا به زنجیر بکشد  ومن آنرا پاره کنم  او برایم خانه بسازد  ومن آن خانه را به دست آتش بسپارم  ، چون سنگ سخت بودم وشیطان مرا صید کرد ومانند موم دردسهای بیرمقش مرا شکل دادو از آن زمان دیگر بیخدا شدم ودیگر به دنبال خدای جدیدی نرفتم  وافسانه هارا بجای حقیقت گوش دادم .
    حال امروز چه بسا مرا بجرم کفر والحا د به دست آتش بسپارند  اما من با دم مهربانی وآتشی که درسینه دارم باز از نو زاده خواهم شد همچنانکه زاده شدم .از بطن یک طبیعت خشمگین ونا سازگار وزمانی بیرحم .
    امروز مردم سر زمین من  بر این بی خدایی  میگرید وقدرت رستم را آرزو میکند  وبرای رستم اشک میریزد رستمی که خود اورا کشت  وبه خدایی که به او پیشنها دکردند پشت کرده است . ان ملت چندان بخشنده نیست اما گاهی از اینکه اسیر باشد اکراه دارد  البته تنها عده معدودی از این کراهت به دورند .
    رستم امروز برای انها نماد پیروزی وزور است  اما متاسفانه درحد کمال نیست  او نیز پسرش را با زور کشت .پایان 
    شیخ را به پای پیمانه زده ام  ساقی کو
    تا رسد لب من  با لب پیمانه بهم 
    دوستان بهر من از حالت  مجنون گویید
    که خوش آید  خبر حال دو دیوانه بهم 
    در قیامت  به رهش  باز فرو ریزم جان 
    افتند آنجا  چو گذار من وجانانه به هم ………” صغیر اصفهانی “
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا /
    21/04/2017 میلادی برابر با اول اردیبهشت 1396 شمسی .
  • شهر یاران

    شهر یاران  گشت ویران ، شهریاران را چه شد
    سرنگون   این تخت غیرت تاج داران راچه شد 
    صحن میدان وفا خالی است از چوگان زنان 
    کوی عشق افتاد درمیدان سوارن را چه شد ؟  ……. صحبت لاری 
    باد ، طوفان ، باران وهوای سرد  در بیرون غوغامیکند ، خواب  را ازچشمانم گرفته است ،.
    روز صفحه مجازی بانوی از یاران، عکس آرامگاه مادر بزرگ ومادرش را که بفاصله دوساعت فوت کردند ودریکجا دفن شده  با سنگ سیاه تراورتن وگلدانهای لبریز از گل  به نمایش گذاشته بود وگریان ونالان برایشان درشب جمعه التماس  دعا داشت !
    برایش نوشتم :
    حد اقل آنها شمارا دارند وگروه لشکر مجازی ، اما همسر من سالهاست که درون  یک دیوار محبوس است چرا که اگر میخواستم اورا در زمین دفن کنم باید زمینی به قیمت یک خانه میخریدم “خانوادگی” وبعلاوه دردورترین نقطه میبایست اورا دفن میکردم که مباد از زیر خاک نگاهی وآهی ودستی به کاتولیکهای مومن برساند، ویا درمقبره مسلمانان  که زیر نظر مراکشیها مانند چاله درست شده است اورا بیاندازم ونتوانم حتی سالی یک بار آن سر بالایی را طی کنم .
    باید ایسناده بر سنگ او آب ریخت وگلهای گلدانش را   میبرند ومیگویند باد برده است سال دیگر اجاره آن تمام میشود باید بفکر جای جدیدی باشیم  ویا بسوزانیم وخاکسترا نیز درجایی بگذاریم وهرسال اجاره آنرا بدهیم .
    مردن دراین سر زمین خیلی گران است بنا براین ترجیح میدهیم که زنده بمانیم !! وبرایش پست کردم .
    خواب از سرم گریخته ، تا ساعت هفت بعد از ظهر آب نداشتم چرا که منبع ذخیره آب را تمیز میکردند حال دوروزی هم باید با بوی گند مواد ضد عفونی کننده  درون آب بسازیم .
    نمیدانم ، واقعا نمیدانم  آیا من راه را به غلط رفتم ویا همه زندگیها در غربت همین است من چندان با مردم دمخور نیستم از زندگی همه بیخبرم اما همه از زندگی من باخبرند میدانند چه ساعتی صبحانه میخورم وچه ساعتی میخوابم .
    بامزه است که من از باد میترسم وباد لحظه ای  مکث نمیکند ،  بنا براین ناگهان در مغزم برقی درخشید از جای گرم ورختخواب نرم بلند شدم ودراین اطاق سرد نشستم پشت این دستگاه ، ودر این فکرم که کجا بودم ، کجا هستم وکجا خواهم رفت ؟  ناگهان همه  زیورها ، حرفها ، حصارها  وخیالات  ونقشهای پنهانی  دریک آن بر سرم فرو ریختند  ومن یک آن  تنها دریک آن  خودرا بی همه آنها دیدم  بی زیبایی های ساختگی ، خودرا مهار کردم ،  امروز هستیم وافکارم چنان پراکنده است  که هرگز نمیتوان آنرا بهم گره زد  ویا گرد هم آورد  دیگر میل ندارم درآن خیالات وصحنه ها گم شوم  نقش هستی امرا که گم شده بود یافتم  دیگر میل ندارم آنرا ازدست بدهم  ، چیزی را  که گم کرده بودم به دست آوردم  همان چیزی که هستم  وهیچ قدرتی نمیتواند من را ازمن جدا کند ویا به من  دست یابد  تنها گردش زمان بر رخسارم چنگ میاندازد  مهم نیست من به آیینه احتیاجی ندارم . 
    آه باز پرنویسی کردم باید بروم بخوابم صدای باد کمتر شده شاید باران شروع شده است دلم برای گلهای باغچه میسوزد که زیر این طوفان پرپر میشوند
    .
    بر نیامد  آرزویم  از در این سفلگان 
    عرصه گاه حاجت امیدواران را چه شد
    بوسه ای خواهم  بجان لعل لب ناری کجاست 
    حاجتی دارم  بدل  حاجت گذاران را چه شد 
    بر نمیخیزد سحرها ناله ای  از سینه ها 
    بانگ یارب یارب شب زنده داران را چه شد ؟
    پایان 
    شب جمعه 20 آپریل /ثریا / اسپانیا /
  • حسن شهباز

    فکر بازی میکرد ، 
    زندگی چیزی نبود مثل یک بارش  عید 
    یک چنار پربار ، 
    زندگی در ان وقت  صفی  از نور وعروسک بود 
    یک بغل آزادی بود 
    زندگی درآن  وقت  ” حوض موسیقی بود “………سهراب سپهری
    ——
     امروز نمیدانم چرا ناگهان بیاد او افتادم ، بیشتر کتابهایش رادارم وترجمه هایش را وآخرین خاطراتش را وعشقش را  ،نیمچه شعر هایی میسرود  اما قلم شیرین وشیوایی داشت ، ادبیات مارا خوب میشناخت از کودکی درمدرسه امریکاییها دراصفهان زبان انگلیسی را خوب آموخته بود ، مانند یک شیشه شکستنی بود  ومانند یک فولاد آبدیده ، درمقابل دردها ورنجها ونامردمیها ونامرادیها ایستادگی کرد ، اما درمقابل آخرین آنها نتوانست بایستد وجان داد.
    آن رزوها هنوز این بساط لشکر کشی فضای مجازی نبود دلمان درعربت به چند مجله وروزنامه کتاب خوش بود وآنهاییکه عشق باین کار داشتند  واز چاه تعفن سیاست به دور بودند گرد این درخت پر بار میگشتند ، محمد عاصمی در مونیخ ” کاوه ” را اداره میکرد با هر بدبختی که بود ، حسن شهباز در لوس آنجلس شهر فرشتگان بی فرهیخته  فصلنامه پر بار ( ره آورد) را بنیاد گذاشت وبرای ادامه زندگی گاهی ملا میشد وعاقد وزمانی یک شاهد پر ماجرا چرا که ابیات واشعار خردمندان بزرگ را با بیانی شیوا میخواند  ، حافظه بی نظیری داشت ،  خیلی احساساتی ورمانتیک بود هنوز در قرن نوزدهم قفل شده ودر میان بیان گوته والفرد دومسه ولامارتین زندگی میکرد ، برباد رفته نوشته مارگارت میچل را به بهترین وشیواترین طرزی به ترجمه درآورد ، همه آثار بزرگان را مانند ربه کا ی دافنه دوموریه وکاندید  واز همه مهمتر افسانه های اپرا که حاوی داستانهای اپرا بود به دست چاپ داد ،بزرگترین آثار نویسندگان بزرگ دنیا را دریک کتاب خلاصه کرد وبه بازار فرستاد ،  مردی خود ساخته بود شیک لباس میپوشید وراست ومستقیم راه میرفت ، برای سازمان رادیو تلویزیون آن زمان برنامه های متنوع وشاهکارهای جهان را  تهیه میکرد ، مداح کسی نبود ، غرور داشت ، قدر خودرا خوب میشناخت .
    دوران خوبی داشتیم در ادبیات غرق بودیم ، درشعر وموسیقی می غلطیدیم نه گرسنگی را میدانستیم چیست ونه تشنگی را  ونه جنگ را میشناختیم ونه آوارگی را  ، با آن داستانها بخواب میرفتیم ودرخواب هریک قهرمان آن قصه بودیم .  پاورقی روزنامه را با داستانهای شیرینی پر میکرد .نه باقصه های حسین کرد ویا افسانه های حرم سلطان قابوس ، باب تازه ای را بنا نهاده بود .کمتر در نوشته های  او بوی گند سیاست بچشم میخورد .
    امروز نمیدانم ” ره آورد او” که دردست همسرش بود هنوز همچنان مانند گذشته میدرخشد ویا آنهم بسر نوشت بقیه دچار شد .
     یوتیوپ ها جای همه را گرفته اند  هرکجارا باز میکنی که بخوانی ، تشنه خواندنی ، نه ، یک شخصی جلوی دوربین نشته وبا درودی تازه برایتان پیام تازه تری آورده است ویا عروسکی را جلوی رویش نشانده و میگذارد او حرف بزند خودش از حرف زدن خسته شده تکرار مکررات ،  ورق میزنی به دنبال گمشده میروی بازهم بوی سیاست برمیخیزد ، ورق میزنی  میگردی تا شعری یا آهنگی یا نوشته ای را بیابی ، خبری نیست که نیست ، همه حتی دختر بچه های چهارده پانزده ساله نیز سیاسی شده اند ، خوب وارد دنیا ی اشراقیون باید شد آنجا هم خبری نیست باز تشنه برمیگردی ، گویی با رفتن حسن ، حسن زندگی ادبیات ما  نیز بخاک سپرده شد واز بین رفت .
    همه ذوق وشوقم این بود که هر هفته به صندوق پستی خود سری بزنم سیل روزنامه ها مجلات ونوشته ها  درکنار پاکتهای صورتحساب برق واب ومالیات وغیره مرا غرق مسرت میساخت .
    صندوق را بستم صورتحساب ها از بانگ مستقیم به جیب  درخواست کنندگان  میرود وبا ایمیل برایم نامه میفرستند .
    کار ما شاید این است که ، 
    میان گل نیلوفر وقرن بی آواز بدویم 
    همه میدانیم  که ریه های  لذت ، پر از اکسیژن مرگ است 
    در نبندیم به روی سخن زنده تقدیر 
    که از پشت چپرها  صدا میشنویم
    ——-پایان 
    دلنو شته امروز / ثریا / اسپانیا / 20 آپریل 2017 میلادی 
  • دولت خیال

    گر دست رسد بر سر زلفین تو بازم 
    چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم ……حافظ
    از هر سو خیالم راحت است ، زندگی همچنان  روزانه وشبانه ادامه دارد ، در زندانم نه سیمی ونه خاری ونه میله ای کسی نکشیده اما حصاری نامریی مرا در برگرفته است ، امروز بیاد همه همشهریانم که ( ملا) بودند یعنی با شعور وفهمیده  نه از نوع ملاهای قلابی ساخته شده درمیان لجن سوهان قم بلکه از عهد کودکی بفکر فرا گرفت علم ومعرفت بودند ، همشهریان من همه با سواد وفهمیده بوده تا امروزدیگر نمیدانم با همه زجری که حاکمین وفت بر آنها روا داشتند اما لحظه ای از کتاب ودفتر ومشق دور نبودند، میرزا آقا خان کرمانی ، میرزا رضای کرمانی ، سعید ی  سیرجانی ، تاریخدان بزرگ  ونامی باستانی پاریزی که باافتخار تمام نام زادگاهشانرا بعنوان فامیل برگزیدند وهرکدام سر درراه علم دادند درعوض مشتریان شهر خرابات بنوا رسیدند وچنان شد که باید میشد و   سپس همه زیباییها در سراسر هستی  از بین رفتند  وآتش جای انرا گرفت .
    آنها زیر دود چراغ نفتی وشعله شمع  علم را یافته وآمو ختند  امروز در زیر روشنای بی حیای نورهای رنگارنگ  زیباییها ی خیال  دروغ پردازند ،  وعقل سلیم حقیقت گم شده است .
    امروز بیاد گفته جاودان نام سعیدی سیرجانی افتادم که درخارج گفت “خانه را خالی مگذارید ، خانه اگر خالی شود انواع جانوران وحیوانات درآنجا تخم میریزند ، لانه میکنند ودیگر آنها حکم برادر وخواهران مارا ندارند ، این گفته بگوش کر هیچ یک از آن جوانانیکه  بسودای هوسها بسوی غرب رفته بودند ، فرو نرفت سعیدی بخاطر این گفتارش در زندان با شیاف سمی جان داد ونام آنرا گذاشتند  سکته قلبی  !! 
    امروز قاتل او میخواهد بر مسند ریاست جمهوری بنشیند ، که دیگرآن تخت ریاست مانند چهارپایه ای شده بر روی یک توالت  عنومی که همه روی آن مینشینند وبر میخیزند با مدفوعی وبویی که باخود حمل میکنند وهمه جا این بوی گند را پراکنده میسازند .
    زیبایی ها از بین رفتند درهمه جای دنیا ، آخرین زیبایی درکاخ سفید ( ژاکلین ) بود وآخرین زیبایی در محله بی بی سکینه ( دیانا) بود وآخرین زیبایی در مصر ( فوزیه ) بود وآخرین زیبایی در سر زمین ما ( ثریا ) بود  حال حصار همه این خانه ها فروریخته وتنها ویرانه ای باقی مانده است که کفتارها درآنجا لانه کرده اند ومن هنوز به دنبال زیبایی افکار میگردم .
    روزگاری بود که نمیشد تاب هیچ زیبایی را آورد  وهمه میل داشتیم روی آنرا بپوشانیم  تا روزیکه عقل از سرها پرید  وجایش را به محاسبه ها داد وحیله های مقدس  وپرچم کفر وایمان !! 
    من ناز پروده  خالی از همه کامیابی های زندگی بخیال خود دست به یک مبارزه زدم  وچه شوقی داشتم  تا ان خرمن فضلیت را  که از پیشینگانم اموخته ،  ودهه ها درحافظه ام اندوخته بودم روی پرده به نمایش بگذرارم .
    عافل از آنکه اول باید ابزار کاررا آماده میکردم یعنی اطاق را استرلیزه کرده برای جراحی مغزها وسپس افساررا برگردن آنها مینهادم تا آنهارا به معبد خود یکشانم  ، آنها معنی حرفهایم را درک نمی کردند در مغزشان یک ماشین حساب کار گذاشته بودند وحساب سود وزیان را داشتند ومن در میان قبیله ام سرگردان . بنا براین خاکستر غمهایم را روی آتش زیباییهای درونم ریختم ونگذاشتم کسی معنانی آنهارا دریابد  تنها دود خفه کننده را به بیرون فرستادم .
    “بگذار بگویند دیوانه است ! ” نقدر پیرامون خود چاله وچاه کندم تاکسی بمن نزدیک نشود  وخود نشستم با بلبلان کوچه هم اواز شدم  جغدها پر کشیدند.
    واژه هارا درون دفترچه ها پنهان ساختم و تندیسی از کلمات وفرهنگ یک سر زمینرا در میان آنها پنهان کردم . 
    زحمت بسیار کشیدم تا خودرا عریان نکنم  وانقدر در پای ایینه بنشینم تا تنها خودمرا ببینم . 
    سپس بر خلاف میلم لباسهای کلفت را ازتنم بیرون کشیدم وپیراهنی از حریر پوشیدم تا همه مرا ببینند ودیدند !!!!……
    آسمانت درهمه جا ، سقف یکی ، زندان یکی است 
    روشنلیی سحر این شب تارت کو؟…..؟پایان 
    ثریا ایانمنش »لب پرچین« اسپانیا . 20/04/207 میلادی /.
  • پدرتاج دار !

    چه گوارا این آب !
    چه زلال ، این رود!
    مردم بالا دست ، چه صفایی دارند!
    چشمه هاشان جوشان ، گاوهاشان شیر افشان! ………”سهراب سپهری”
    امروز روی سخنم با توست ، پدر تاج دار،  امروز باید در محکمه من حاضر شوی وبمن پاسخ دهی نه به دیگران ، ملتی که تو میشناختی ویا درتصورت بود آن نبود ، اما عده ای  بودند که میتوانستند کلمات را بهم بچسپانند وبه هم بگویند ، چه کسی بتو درس فریب داد؟
    چرا احزاب را بستی ونگذاشتی آن پیر وپاتالهای گذشته که هنوز ته مانده حسرتی وته مانده تجربه ای داشتند با حزبشان خوش باشند وچرا نگذاشتی آن جوانکهای تازه سبیل درآورده  که میل داشتند ادای مردان بزرگ وروشن فکر !! را دربیاورند حزبشانرا با پرچمشان واشعار کپیه شده از شاعران امریکای لاتین را  جلوی چشمان من وتو بگذارند ؟ چرا تک حزبی کردی ؟ وچرا گفتی حزب تنها یک حزب واگر کسی میل ندارد هنوز راهها باز است پاسپورت مجانی را بگیرد وبرود ؟ من یکی از آنها بودم که پاسپوزت مجانی را گرفتم وفراررا برقرا ترجیح دادم صدای پای فاشیزم وصدای پای وحوش ر ا احسا س کرده بودم پدر ، من با اسب بزرگ شده بودم وهمان احساس اسبهارا داشتم .
    خائنیی را که به مملکت خیانت کردند بزرگ کردی ودرکنارت نشاندی  ، امروز چند دسته در چند نقطه دنیا برای حمله وجانشینی تو خیز برداشته اند  وآخرین امید مارا نیز به نا امیدی مبدل ساختند ، من هنوز میان دو کلمه ودو آسودگی  فرو نرفته ام که صدای تیغها بلند شد ، حال از یکی رانده ودردیگری مانده  مرتب باین سو وآن سو کشانده میشوم .
    ملت ما هنوز چشم به دست ( خارجی) دارد تا باو کمک کند ولشکر کسی نموده کسی را برتخت بنشانند که به آنها آزدی بدهد درحالیکه آزادی ابدا ( آلتر ناتیو ) ندارد . 
    راه را تا نیمه ها خوب آمدی  اما پس از آن مانند یک اسب چموش وسرکش  گام های بدی برداشتی آن مراسم بی شکوه تاجگذاری خود یک عقده شد که بر دلها نشست وهنوز تا هنوز حتی کوچکترین آدمکهای آن روز آنرا بد شگون میپندارند! .
    امروز خاموش نشستم  از یک رانش ویک کشش پریشان ، حال دراین فکرم که دیگر هیچگاه نه سر سبزی شمالرا خواهم دید ونه خاک پر برکت کویر را  ، درغربت جان خواهم داد ومهم نیست درکجای این دنیا باشد .
    در گذشته دل وجان وفکر من یکی بودند  با هم مهر میورزیدیم  با هم روان بودیم  بهم میاندیشیدیم ، نسلی آمد ازنوع دیوانه های زنجیری عهد هجر ومن دیگر هیچ نیاندیشیدم  تنها پریشان بودم  اکنون فقط با مغزم میاندیشم  وآنچه که هنوز درمغزم روشن است  با کمک کلمات روی این صفحه میاورم  اما آنچه که دل مرا سوزانید  وپخت  میرود تا تباه گردد .
    درهمه گفته هایم  ناگفتنی ها ختاموش مینشینند  ودرنهان واین خاموشی  روح وقلبم  سعی دارند پشت این کلمات گذشته را  بهم پیوند دهند شاید بتوانم آوازی سر دهم .
    حال ، همانها که بتو وبمن وبه خانه پدری خیانت کرده اند دست دردست دشمنان تو در معبر ایستاده اند درانتظار مرگ ضحاک اما اینها نه فرهادند ونه جمشید ، ونه کیقباد ، اینها باکرشمه خواهند آمد  وآن” بانو” ایرانرا ارث پدری اجدادخود میداند .
    شب گذشته دراین فکر بودم که جد بزرگوار ایشان خواجه بود بنا براین چگونه آن نسل پایدار ماند ؟ وتا احمد شاه کشید ؟ شاید مقربین دربار به کمک خواجه برخاستند وبجای او کا رکردند. به هر روی اینها زاده همان  بی بی سکینه معروف میباشند .
    عبور از تاریخ برایم مشگل است تاریخی که سراسر آن خون وخونریزی ومرگ وچپاول بوده است ، قدرتمندان ادیان همیشه درگوشه تاریخ نشسته اند  وچه بسا لبانم را نیز بهم بدوزند  وزبانم را ازته بکشند  ودهانم بسته بماند  اما پیکر من خود سخن میگوید .
    من مردمان آن روزها را بیاد دارم ، همه را میشناختم وبه درستی میدانستم که این بنا پایدار نخواهد ماند وروزی فرو میریزد چرا که هرکسی بفکر خودش بود ، ( مانند امروز ) کسی درس ملیت ووطن پرستی را نخوانده بود ،  خیلی ازآنها هنوز همه ایران را نگشته ونمی شناختند با خوی وخلق شهرستانی ها بیگانه بودند .  همه به دنبال شهرت وشهوت وثروت بودند ، اما درسرای من خاموشی وسکوت بود  دهانم نیز بسته بود  ، روزی عمویم کتابی را برایم آورد که هنوز چاپ نشده بود ، به آن جواز وامتیاز چاپ نداده بودند ، گفت آنرا بخوان وبمن پس بده ببین چه چیزی دران هست وچه چیزی میفهمی کتاب را که هنوز بصورت ” زیراکس” در یک جلد مقوایی بود گرفتم  وخواندم وبه جلو رفتم ، نه1 چیزی دران نیافتم که باعث شود که مجوز چاپ نگیرد میدانی نام کتاب چه بود ؟ ( بودن ، یا نبودن) !! که فیلم  آنرا پیتر سلرز هم بازی کرد با شرلی مک لین  ، چیزی نبود نیم آن سانسور شده وتنها یک جزوه بود که نمیشد چیزی از آن فهمید ، وهیچگاه آن کتاب به دست چاپ نرسید اما دشمنان زیادتری اطراف ترا گرفتند .
    اگر مطلبی یا شعری را میافتم وبه یکی از دو روزنامه ومجله میفرستادم برایم پس میفرستادند ! چرا که نه پارتی داشتم ونه عضو هیچ یک از دستگاههای آنان بودم  ، تنها دو روزنامه ودومجله  ناگزیر نوشته هایم درمجلات چاپ خارج جای میگرفت با نام مستعار . 
    میبایست معشوقه یا رفیقه ویا عضو خانواده یکی از این ( آقایان) میبودم  واکثر افسران ودرجه داران اطرافت ( خانه دار * بودند در کنار منقل وتریاک وشراب وزن .
    درانتها ی شهر ودرجنوب شهر گرسنگی بیداد میکرد مردم در زیر خانه های حلبی ومقوایی خوابید ویا زندگی میکردند ، امروز آنها جای ترا گرفته اند  ، قدرت نوچه ها وسر بازان وارتش  خاموش شده بود  بانگ قدرت خواهی  بنام ” خدا” بلند شد وهمه بسوی خدای نادیده رفتند که فرستاده اش داشت با آخرین مدل هواپیما دست دردست همانها که نان ترا خوردندودستت را گاز گرفتند ، وارد میشد .
    امروز خدای من درگوشه اطاق خوابم پنهان است کنار عکس تو و، امروز مجبورم ترا به محاکمه بکشم  ، نه برای خاطر خوردم برای سر زمینم ، برای نسلی که بوجود اوردم آنهارا خوب تربیت کردم به آنها دانش وعلم ومعرفت دادم وحال امروز درکنج این خراب آباد به بردگی درخانه مردان غریبه مشغولند همسرانی که نه زبان دل آنهارا میفهمند ونه آنها کوشش میکنند زبانشان را بیاد بیاورند .
    صلیبم را بردوش کشیدم وتا انتها آوردم حال مجبورم آنرا بر زمین بگذارم وسر به سرنوشت بسپارم .
    پدر تاجدار ، امثال من خیلی زیادند که درسکوت بسر میبرند اما نزدیک به چهل سال است که عکس بانوی تو حتی یکروز هم ازروی رسانه های زرد وقرمز وصورتی ودنیای مجازی محو نشده است  تاج را تو بر سرش گذاشتی واو تاج را از سرتو برداشت .
    شب گذشته باز بیاد تاج ملکه یونان بودم که هشتصد سال قدمت پادشاهی داشتند  تاجشان از یک سر بند درخشان کوتاه بالاتر نمیرفت اما ” تیاره ها ونیمتاجها ” ی بانوی تو سرشان تا اسمان میرود . ومعلوم هم نیست درکدم موزه  به امانت نشسته اند وشاید روزی دوباره بر سر شهبایو دیگری سوار شوند  آ آنرا خدا میداند. آنکه میتواند با قدرتها خودش را بیامیزد  وحال ناگهان بانگ قدرتخواهی را برداشته  که به بلندای جهان است . پایان 
    من به سیب خوشنودم 
     وبه بوییدن  یک بوته  بابونه 
    من به یک آیینه  ، یک بستگی  پاک قناعت دارم 
    من نمی خندم  اگر بادکنک  میترکد 
    نمی خندم ، اگر  فلسفه ای ماه را نصف کند ……”سهراب سپهری “
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” اسپانیا / 19/ 04/2017 میلادی /.
    عکس تزیینی است ، شهربانوی مریم قجر  ملقب به رجوی همراه  با جان مکین عضو سنای امریکا !!! 
  • نجبا

    بانو نجیب ، چه صادقانه همه خانه اش را 
    با آب دهانش پاک میکرد !
    دستمالی دردست داشت هرجا که لکه ای بود آنرا با آب دهانش خیس میکرد وآن لکه را پاک کرده واز بین میبرد حال این لکه روی دیوار بود یا فرش یا روی دسته تلفن،  تمام مدت چشمانش روی زمین به دنبال چیزی میگشت وسپس دوباره دستمال ر با آب دهانش تر کرد هروی فرش را تمیز مینمود ، درآشپزخانه تنها یک کهنه کوچک کداشت که هم گاز را تمیز میکرد همه روی سنگهای آشپزخانه را وهم  روی فرش را ؛  ظروفش را با پودر لباسشویی که درون یک کاسه پلاستیکی قرارداشت با یک تکه اسفنج میشست ، وچقدر خوشبخت بود!! نیمی از اجدادش به شاه قاجار میرسیدند ونیم مادریش به فاحشه خانه شهر خراسان ، چقدر خوشبخت بود توانست چند خانه بخرد اتومبیل شیک بخرد واز همه مهمتر سهام شرکت متعلق بمن وپسرم را بنام خود وهمسرش بکند وروزی که من بشرکت رفتم بمن گفتند برو ثبت شرکتها واساسنامه شرکت را بیاور آساسانامه بنام او همسرش به ثبت رسیده بود بنام نجیب وهمسرش ، با یک وکالتنامه که از من گرفت من نمیتوانستم به تهران بروم هنوز درگیر ویزا وگرفتن بلیط بودم .
    زمانیکه تهران بودیم همه لباسهای مرا ازگنجه ام بر میداشت ومیگفت تو میتوانی در اروپا بخری ،  هنگامیکه دخترش را کتک میزد موهای اورا از بیخ و بن میکشید ومشت بر پهلو سیلی برگونه های او میزد ، حال ان دختر عروس یک حاجی تازه بازاری شده .
    چقدر خوشبخت بود ، آب دهان کار خودش را کرد .
    امروز درون جیبهای روبدوشامبرم صدها دستمال دیدم یکی برای دست خشک کرده ، یکی برای بینی ، یکی برای و یکی برای ای بابا میتوانی همه را به دور بریزی وبا یک دستمال وآب دهانت همه خانه را تمیر کنی ، شاید دیدی توهم بخوشبختی رسیدی تغاری شکست ماستی ریخت جهان گشت بکام کاسه لیس . آب دهان معجزه میکند میتوانی آنرا به روی دیگران پرتاب کنی ، وروی آنهارا بشویی و کم کنی .
    امروز بیاد او وآ ب دهان معجزه آسایش افتادم آیا هنوز زنده است آیا آن حلوایی که درکنارش بنام شوهر داشت هنوز زنده است ؟
    ومن چگونه فریب اورا خوردم کسی را که خواهرم بود ،پاره تنم بود واز کودکی اورا دربغل جای دام برایش مادری کردم برایم مهم نبود که بچه هووی مادر میباشد خواهرم بود اورا بخواهری برکزیده بودم هرچه داشتم با او قسمت میکردم واو چگونه خنجررا از پشت در قلب من فرو برد؟ !
    نه ، درزندگی عدالتی وجود ندارد طبیعت با ما هیچ تعهدی نسبت باین امور نبسته ومیل هم ندارد که با ماهمراه باشد .باید چهار چشم چهار گوش وهشت دست وهشت پا داشت ومانند هیولا بجان مردم افتاد فایده ندارد بنشینی درگوشه ای وبرای آدمها دلسوزی کنی ! بکجا رسیدی؟ 
    به همه جا ، به آنجاییکه امروز باید میرسیدم حال چشم وگوشم باز شده مرندریها  ی را بچشم میبینم ، دزدی هارا وفریب ها خودمرا کنار میکشم حال اگر بقیه میل دارند فریب بخورندبمن مربوط نیست .
    روز گذشته شاهد یک مردرندی بودم  که نمیدانم آیا دختر من تا آن حد چشمانش کورشده ویا آنقدر احمق شده ویاشاید نجیب است نمیتواند به روی خودش بیاورد ؟
    پولی را به کسی قرض داده بود وآن طرف پول را درون یک پاکت برایش به درب خانه برده بود خودش اتومبیل نداشت ودرانتظار همسر گرامی بود که اورا بردارد تلفن زنگ زد “
    همسرش بود ، آه امروز یکصد یورو درون جیبم بود ، رفتم سیگار بخرم دیدم که پولهایم از جیبم افتاده حال برای بنزین زدن پول ندارم  تا به دنبال تو بیایم ( کارت بانکی که داشتی) !! حال میتوانم آن پاکت را باز کنم وکمی از آن پول بردارم تا بنزین بزنم ؟؟؟
    اینجا دیگر سرم سوت کشید  اما سکوت کردم چهره دخترک درهم بود اما هم او وهم من میدانستیم که یک دروغ است .اینها دزد به دنبا آمده اند اکثر مردم دزدند تنها گویا ما دستهایمان را شسته وا ب کشیده ایم حتی اگر نخودی درخیابان ببینم به دنبال صاحبش میگردیم .
    آه ، دختر بیچاره برای همین هم هست که نه خانه داری ونه میتوانی اتومبیلت را عوض کنی درعوض شکم او وهیکل او یکصد کیلو شده است .پایان غمنامه امروز من /ثریا /
    همان روز سه شنبه کذایی 
  • مالیخولیایی قرن

    اسباب بازی های جدید ، همه بزرگسالان وکودکان را دچار یکنوع جنون کرده است همه به دنبال سوژه میگردند تا آنرا درمعرض دید دیگران بگذراند ، حتی یک قاتل دوازده نفررا کشت حال رشته شاهکارش را به تصویر درآورده است  روی فیس بوک که دوساعت این نمایش چندش آور ادامه داشته وسپس جمع شده است .
    نه دیگرجایی برای زندگی واقعی وجود ندارد ، اگر هم بخواهی فرار کنی شب ونیمه شب  ترا با یک تیک بیدار میکند خبر جدیدی ؟ تابلوی نمایش جدیدی ، یک قهرمان نو وارد بازار شده است ؟  آه…. بله سلطان عثمانی برنده شده وبر تخت نشست ودوباره نسل کشیها شروع میشود ،  اما این بار قربانیان چه کسانی هستند ؟ انتخابات مسخره سر زمین مادری دیگر به حد جوک رسیده در صفحات مجازی مرتب عکس شاه وخانواده اش با آه وافسوس  میگذراند ؛ سرما گرم میشود مهم نیست در زیر پرده چه خبر است   برای اجرای عدالت  وعدل  ظالیمن  برتخت مینشینند تا عدالترا بنحو شایسته ای اجرا کنند  ، مظلومان کجایند زیر پلها ، زیر جوالهای ودرکنار خیابانها گرسنه ، پا برهنه زیر سیل وطوفان وزلزله ، مهم نیست ، آنها گناهکارانند که به عذاب الهی گرفتار میشوند !!!
    آه ، ای خواب خوش دوشین  ، ای هدیه سروش آسمانی ، میگذاشتی همچنان درخواب خوش شیرینم باقی بمانم وسوار بر ابرها از مقابل زندگی ها وچیره گیها  این  انسان دوپا  محفوظ بودم.
    آه آی آفتاب بزرگ زرتشت ، »بیچاره زرتشت را نیز به میدان آوردند واورا آلوده به لجن ساختند برای منافع شخصی « بگذار بتو بیاندیشم مهم نیست اگر نان نیست ؛ درعوض مدلهای بالای گوشیهای چند میلییونی ساعتی ببازار میاید ، مهم نیست اگر آبها آلوده اند درعوض مدلهای نایاب وشیک کشتیهای چند صد میلییونی روی اقیانوسها راه میروند ومانند قو های قدیمی بما زمینیان فخر میفروشند پناهگاهشان محفوظ است بموقع آنجا میروند جیره غذاهای  ماراهم با خود  برده اند ،  در خواب دیدم دارم چایی دم میکنم ، ! خواب شیرینی بود اینها که بما میفروشند تنها برگهایی یونجه وعلفهای هرزه است با طعم وبو ، بگذار  که بازماندگان آفتاب بزرگ  در دراز مدت  زنده بمانند ،  خرد بینی خرد ودانش را درون کوزه ها ترشی بیانداز برای زمستان ! ما نور لازم نداریم خود نوریم 
    روزی روزگاری باین دلخوش بودیم که همیشه یک صبح خوب زیر پایان شب تاریک نشسته است  وصبح پاهایمان استوار  ومحکم گام بر میداریم امروز زمین زیر پاهایمان  لق میخورد هر آن ممکن است به درون یک چاهک متعفن بغلطیم .
    آن چشمانی را که به دوردستها دوخته بودیم ، حال به کف دست وبه یک شئی عجیبی که همه  دنیارا برایت خلاصه کرده است مینگریم ، دوردستها تنها تا انتهای خیابان است . حال همیشه گام هایمان  روی شب استوار است   ودوباره روی شب دیگری فرود میاییم 
    روزها برایمان مشگل است بیشتر به شب میاندیشیم . این شبهای تاریک گام هارا نادیده میگیرد ،  چشمان مان همه تار وپشت یک جعبه آیننه قرار گرفته اند  نباید دنیارا تماشا کنیم دنیا متعلق بما نیست .
    در تصویر آینده مان چیزی وجود ندارد  تنها سایه های مشکوکند که حرکت میکنند . واین سایه ها در صفحات مجازی ترا دنبال میکنند بی آتکه آنهارا بشناسی با کلماتی شیرین وزیبا که تو از هیچ دهانی تا بحال نشنیده ای وبلا فاصله باید جوابی شیرین تر حاضر داشته تحویل دهی درغیر اینصورت باز خواست خواهی شد ! .
    سرمان به زیر است وسر گرم کار خود مانیم  امروز به تکه نانی که صبحانه ام بود نگاه میکردم  یک تکه بزرگ نان باندازه یک دامن کلوش اما سوراخ سوراخ ونازک  مانند یک تور عروس انرا درون توستر انداختم ، باریک شد نازک شد درهم فرو رفت وسپس یک نوار نارک که چند تکه به آن  چسپیده بود بیرون آمد ،  حوب بد نیست برای یک لقمه کوچک خوب است .
    تصویری دریکی از این صفحات مجازی دیدم ملاها به همراه اقوام عرب خود دور سینیهای بزرگ عذا هرکدام  به بزرگی حمام من وتوده ای از نان های برشته دستهارا تا ارنج بالا زده وبا پنج انگشت آنرا درون دهان گشادشان میگذاشتند ،به راستی حالم بهم خورد  ؛ حالم بهم خورد حیواناتی را دیدم که چگونه دارند یک بره درسته را تکه تکه به نیش میکشند اینها از گرگها بدترند از سگهای درنده بدترند اوف….. بهتر است رویم را برگردانم .
    یک چراغ کوچک با فتیله  بین ما تا آینده ماست چه کسی فتیله را بالا میبرد تا روشنایی روز را ببینیم ؟ پایان 
    موی سپیدم را فلک به رایگان نداد 
    این رشته را به نقد جوانی خریده ام 
    ای سرو پای بسته  ، به ازادگی مناز 
    ازاده منم ، که ازهمه عالم  بریده ام 
    گر میگریزم از نظر مردمان ” رهی ” 
    عیبم مکن ، که آهوی مردم ندیده ام ……رهی معیری روانش شاد آزاده مرد دوران .
    ثریا ایرانمنش ” لب پرچین ” . اسپانیا /16/04/2017 میلادی .