Category: General

  • اعترافات


    اعترافی سخت ودردناک است .
    عزیزانم دوران دردناکی را گذراندم از زندانهای امروی دردناکتر بود  دم میخواست شلاق بخورم اما خنجری به صورتم خط نیاندازد . حال بیقرارم ، کینه هر روز بزرگتر میشود خطاهایش را نمیتوانم نادیده بگیرم ویا برای بچه ها تعریف کنم .
    دوپسرم خودشانرا بکلی از او وخاطرات او جدا ساختند  تنها دخترانند که عاشق پاهای  بلند |ددی |جان بودند ومقام ومنزلت قلابی او …..وچهره ای  که بخود میگرفت گویی حتی یک مگس را نکشته بود  چند گردن گلفت آدم کش دراطرافش بودند مانند مردان امروزی …. فرقی نکرده است ، زمان عوض شده وآدمها شبیه  یکدیگرند  ، فرهنگ همان فرهنگ است همان فرم دزدیها وکلاشیها ……
    نمیدانم از کجا شروع کنم  وچگونه آنراپایان دهم ؟ برای حودم بهتر  است باید همه را  بیرون بریزم ، مقداری از کارهای خاله زنکی وگفتار بی پایه واساس اورا کنار میگذرام اما درد ی درونم را میخراشد امروز بیست ونه سال است که این کینه درسینه من انباشته شده تبدیل به یک غده سرطانی ، کثافت کاریهایش را به حساب عدم تربیت وعدم شعور اجتماعی او میگذارم یک بچه حاجی بازاری شهرستانی که از چهارده سالگی با عرق خوری وخانم بازی رشد کرده واز دیوار مردم بالا رفته وبا زنان ودختران تجاوز کرده نباید بیشتر توقع داشت .
    دلم برای آن عشقی میسوزد که بی اتکه بدانم تقدیم او کردم ، درست همان افسانه گرگ وکلاه قرمزی ، گرگی درنده درعین حال ترسو . 
    از همسر اولم جدا شده بودم  چرا که افکار وروش کمونیستی اورا دوست نداشتم  بطور کلی دو فرهنگ جدا گانه داشتیم مادر او از روسیه آمده بود ومشغول تربیت جوانان به راه راست وتحویل دادن آنها به حزب .
    مادرمن یک زن ایلیاتی ودر دنیای خودش سیر میکرد 
    …………
    آپارتمان کوچکی داشتم درطبقه اول یک ساختمان سه طبقه داخل یک کوچه باریک در خیابان بزرگ تخت جمشید ، صاحبانه معلم بود در طبقه آخر مینشست با همس وبچه هایش وطبقه دوم به یک زن ومرد جوان اختصا ص داشت که با هم  تازه عروسی کرده بودند ومن طبقه اول را برداشتم بخاطر ” بی بی” یا مادرجان که نمیتوانست از پله ها بالا برود ، سه اطاق خواب بزرگ رو به افتا ب ویک حیاط کوچک با بایک باغچه پر گل  یکی از این اطاق هارا به خانمی جوان داده بودم که از پسر دوساله ام نگاهداری کند یکی متعلق بمادرم بود ویکی هم متعلق بمن که هم کار اطاق نشیمن را میکرد .هم اطاق خوابم بو ویک راهرو ، یک حمام ویک آشپزخانه ، دوستانی داشتم که یکی خیاطی میکرد دیگری  از  همکارانم بودندویا همبازیهای دوره هفتگی . هرصبح ساعت هفت بیدار میشدم دوش میگرفتم لباس مپیوشیدم وبدون صبحانه دوان دوان به دنبال اتوبوس یا تاکسی میدویدم تا خودمرا به دفتر کارم برسانم ، باکسی کاری نداشتم تازه طلاق گرفته بودم همسر سابقنم نیز درهمانجا بکار دکوراسیون مشغول بود میلی نه به ازدواج داشتم  ونه دیگر نسبت به مردی چشمی داشتم  حال مردی کوچک را درمیان بازوانم داشتم که میخواستم اورا به عالی ترین درجه  تحصیلات  برسانم با هر قیمتی بود اما نه با فروش خودم  .
    عشق دوران جوانیکه  به دنبال شهرت وزنان پولدار وسپس دربار رفته بود دیگر با او کاری نداشتم همان گوشه قلبم نشسته بود ومن بعضی اوقات خاطراتم را نشخوار میکردم  تازه نوزده سالم شده بود . در دفتر مدیر عامل کار میکردم اکثراوقات  در میان گرد هم آیی هفتگیشان مینشستم ونت بر میداشتم اساسنامه  را تنطیم میکردم مردان بزرگی بودند ومن درگوشه ای با احترام مینشستم درسکوت .
    تا اینکه مدیر عامل عوض شد ویک مردبهایی آمد طبیعی است که سکرترش را نیر باخود آورد من شدم معاون آن خانم …بهر روی کاری ندارم نتوانستم با آن خانم کنار بیایم برایم سخت بود از ریاست ناکهان به معاونت ویا کارهای پیش پا افتاده  دست بزنم تقاضا کردم مرا به قسمت دیگری بفر ستند هنگامیکه  در اداره کار گزینی با ریاست مشغول گفتگو  بودم او هم نشسته بود دوست بودند .ایشان ” تازه به قسمتی منتقل شده بودند از قسمت فروش شلوار مردانه وفروش لوزم خانه به قسمت خرید وفروش  نقل مکان کردند ….
    رییس کار گزینی مرا به دفتر  او فرستاد …اوه ، نه ، این مردی که هرصبح درآسانسور بوی گند دهانش  حال آدمرا بهم میزند؟ نه !!!!
    !میروم به قسمت حسابدااری یا انبار …. 
    خیر ایشان تقاضا کرده اند که شما را  به آن قسمت بفرستم بشما احتیاج دارند ! چکاری ؟
    سکرتر مخصوص ،
     ایشان گه چندین سکرتر دارند !!
    – خیر شما ریاست آنهارا خواهید داشت .
    پانزده روز مرخصی طلب کار بودم  دست بچه وپرستارش را گرفتم وبه شمال رفتیم با چند نفر از اقوام مادری …..
    در آن میان مردی بود که معاونت مدیر عامل را داشت سخت دلبسته من بود تا جایی که میخواست با من عروسی کند اما یک شرط داشت ! بچه را به پدرش بدهم وباهم به خارج برویم ….اوه نه ، مرسی  دیوانه من بود برایم اشک میریخت نامه میفرستاد کنتاب وصفحه وعطر میخرید بسته بندی میکرد برایم میفرستاد مردی تحصیل کرده وبه چند زبان آشنایی کامل داشت برادر زاده یکی از سناتورها ومدیر یک روزنامه بود . …نه جانم مرسی ….برای من بچه ام از تمام دنیا ارزش بیشتری دارد  حتی لحظه ای اورا از خودم جدا نمیکنم  او نیمی از من است مدتها با پدراو کشمکش داشتم تا اورا نگاه دارم تقاضای هیچ مخارجی را  هم از او نکردم  هر چه داشتم دادم وبچه را برداشتم  ورفتم .
    این یکی مانند مار جعفری داشت نقشه میکشید وخبرچینهایش برایش همه چیز را خبر میبردند ، آن مرد بچاره را از کار انداخت وبه قسمت سر پرست آشپزها در رستوران فرستاد ، دستش به کجا بند بود ویا چه کلکی زده بود ؟ معلوم نیست . وخودش مانند گربه های نر ، برایم سیگار روی میزمیگذاشت  فندک طلا روی میزم میگذشت واجازه داده بود درموقع غیبت او سر جایش بنشینم زیر عکس بزرگ شاهنشاه …..
    در آن واحد چهار شغل را یدک میکشید حال قدرت پشت سر او چه کسانی بودن ؟ بعدها فهمیدم  ریاست کل کمیسیون خرید ، معاونت کل بازرگانی ، معاون کل وزارتخانه وریاست  کل معاملات خرید وفروش دولتی …….
    طبیعی است ، پسر عمو تیمسار ورییس تشریفات ساواک ، وبقیه را نام نمیبرم  لزومی ندارد……..
    شبی یک گود بای پارتی  برای مدیر عامل قبلی تشکیل دادند وطبیعی است که روسا ومعاونین نیز میرفتند ، منهم باتفاق چند همکار دیگرم رفتم میدانستم او زن دارد ودر بعضی از میهمانیها همسرش که اتریشی بود بسیار هم زیبا ومتین ، باخودش میاورد 
    درمهیمانیها خودش را به مستی میزد وجلوی پای من میافتاد همسراورا بلند میکرد وباخود میبرد …..بیچاره زن دیوانه شد وبه در یک بیمارستان  روانی دراتریش بستری شد ودیگرهیچگاه برنگشت .
    درآن شب کذایی مرتب از آنسوی میز گیلاسش را بلند میکرد وبه سلامتی من میخورد رویم را بر میگرداندم اوف این مردک شهرستانی با آن کت وشلوار راه  راه مانند آقای هالو که تازه به شهر آمده …نه مرسی  ، اما او هالو نبود ، از جای برخاست وبه نزدیک من آمد وگفت میل دارم با شما برقصم ، مرسی  رقص یک سامبا بود اما ایشان وسط پیست باباکرم میرقصیدند صحنه را ترک کردم .
    آن شب تازه فهمیدم که چه قد بلنید دارد وچه پاهای بلند وکشیده ای ، مردی با قد یکمتر هشتاد دوسانت ، 
    به کنارم آمد وپرسید چه کسی شمارا بخانه میرساند اشاره  به دوستانم کردم ، گفت همه را من میرسانم  وهمه سوار اتومبیل فورد آلمانی ایشان شدیم اما بجای خانه همه را به کاباره میامی دعوت کرد وگفت من میل دارم تمام شب با این خانم برقصم ….ادامه دارد / ثریا .یکشنبه /
  • مرگ شیطان

    میل نداشتم بیاد بیاورم  ومیل نداشتم بنویسم شمع روشن سرخی با چند شاخه گل که دخترم دررروی صفحات مجازی گذاشته بود مرا بر آشفته کرد ، نه ! حسادت نیست ، انها چیزی نمیدانند ، آنها دردهای مرا احساس نکرده ونمیکنند،  آنها چیزی از درون شیطان نمیدانند  ، آنها ظاهر اورا میدیدند وسخنان نرم وبدبختیهیای که من بر سرش آورده بودم یعینی اورا بجاهایی رساندم که شد مدیر کل یک وزارت خانه! بدبختی بزرگی بود که از فروشندگی در قسمت شلوار مردانه یک فروشگا ه ناکهان به مدیر کلی برسد برایش لباسهای شیک میخریدم الدو کلن های خوشبو .
    واو دربغل زنان هرزه غلط میزد ومیگریست چیزی نداشت عرضه کند هیچ چی غیر از پولهای دزدی ، نمیدانم اگر این ( ددی ) یک مرد بدبخت کنار کوچه بود ویا دریک خانه سالمندان افتاده بود باز هم امروز شمعی برایش روشن میشد ؟ بطور  حتم نه ، 
    میل مداشتم بیاد بیاورم که امروز روز سقط شدن اوست با بیماری استتثقاء  بیماری سرطان ریه بیماری تمور کبدی بیماری روحی صبح که چشم باز کردم اولین  چیزی که گفتم اینبود ” امیدوارم که تا ابد روحت درآتش بسوزد؟ کدام آتش ؟ کدام عدالت > مگر اینها ییکه امروز زنان ودختران بدبخت مارا به کشتن میدهند معنی عدالترا میفهمند؟ در بهترین  بیمارستانها درمان میشوند چون پول دارند واو پول داشت پولهای رشوه ، پولهای باد آورده پولهایی که من را فراری داد.
    امروز در کنج یک خانه تنگ وتاریک .کهنه دارم جان میدهم خودم را سرگرم میکنم تا اشکهایم فرو نریزند موقعی که اورا بیرون کردند با یک پرونده بزرگ که قرار بود سالها درزندان بمیرد فورا خودمرا به ایران رساندم وکسانی را که میشناختم یافتم ودست التجا والتماس پیش آنها دراز کردم بچه هایم هنوز کوچک بودندومن هنوز خیلی جوان ، خوب من اینجا بعنوان وثیقه میمانم بگذارید تنها یکبار برای یک ماه به دیدار فرزندانش برود ، ومن تنها ماندم او رفت تا نقشه بهتری بکشد ، بچه هارا به شبانه روزی بسپارد خانه هارا بفروشد ومرا بیرون بفرستد بمن ندا رسید فورا اورا برگرداندم وممنوع الخروجش کردم وخودم رفتم .
    چطور پسربچه سه ساله را تو به شبانه روزی میسپاری واز مادرش دور میکنی لعنت برتو . نه اینهار نه دخترانم ونه پسرم نمیدانند تنها پسر بزرگم شاهد ماجرا بود با آنکه هنوز بیشتراز چهارده سال نداشت اما مانند ضبط صوت همه را ضبط کرد مانند یک فیلمبردار ماهر . نگذاشتم بقیه چیزی بفهمند . بلی  شمع ویکدسته گل برای ددی !!!! 
    مامی با قلبی شکسته ودلی پرخون وروحی سر شار از درد دارد خودش را خالی میکند . او به محارم خودش رحم نکرد او روحش را به شیطان فروخته بود او همان قهرمان داستان نمایشات گوته وشکسپیر بود همان تاجر ونیزی  وووووو خدایا آیا دیگر عدالتی دراین دنیا نیست؟  نه ، نیست ترازوی عدالت سالهاست که تنها رو به یکطرف خم شده آنطرف که از زر وسیم پر تر است 
    دلم شکسته تر از آن است که بتوانم  آنرا ترمیم کنم . خیلی شکسته .. وبشتر هر روز یک خاطره از او رداطرافم میچرخد حتی مرده اش دست از سرم بر نمیدارد .کدام جادو گر میتواند شر روح منحوس اورا از سر من کم کند  .لعنت برتو ولعنت بر آن کسی که ترا ساخت وبه دنیا تحویل داد .همین نه بیشتر .
      پایان /ثریا . یکشنبه  14 ماه می روز رستاخیز بزرگ من ……..
  • بما نگاه کنید

    بما نگاه کنید ، زرتشت ، 
    همه ما همانطور  که هستیم درجنگ ، جنگیده ایم ، 
    وبا مرگ  رو دررو  شده ایم 
    وحالی مناسب بازی وتفریح ووقت گذرانی نداریم ……..”.هرمان هسه “
    …………
    زمانیکه در شهر شایع شد که ” امام زمان” ظاهر شده است  اینجا وآنجا وهمه جای میدانهای شهر دیده شده است  چند پیر مرد وپیر زن وچند جوان برای دیدنش بیرون دویدند ، همه آنها دراضطراب بودند ، زمان آخر  فرا رسیده وباید درپیشگاه عدالت خداوندی ایستاد وجوابگو بود .
    در گذشته  برای همه این مردم وجود این مرد  یک رویا بود که عنوان پیامبر را داشت ودرکنار رهبر بود حال امروز همه آنچهرا که به احساسات انها پیوند میخورد  از دست داده بودند دریک سر گشتگی  در میان ابزارهای بی مصرف ویا درکوهستانها وصحرا ها ودشتها ویا شبها زیر نور چراغهای کم سو  اتاقهایشان  درافکار خود به دنبال چیزی میگشتند که انرا گم کرده بودند ،  به دنبال ان موجود اسرار آمیز حال که عیان شده است آنها تقدس خودرا حفظ کرده بودند .
    همه میدانستند که ” او ” وارد شده است اما نمیدانستند کجا ودرچه شهری وکدام میدان  همه جا مردم جمع شده ودر انتظار بودند خداوند درآسمان لبخندی بر لبانش نقش بست  ونگاهش را به چهره های این ابلهان دوخت  ، آه مردم نادان ! به چه دیوار  ویرانی تکیه داه اید ؟ .
    زرتشت پیررا فراموش کرده اید ، حال به دنبال کسی هستید که اورا تنها درانتهای ذهن خود پنهان داشته بودید .
    وزرتشت کجا بود؟  نه جنگجو بود ونه سر باز ونه قدیس ، مردی بود مانند همه  او در سایه ناپیدا درکنار این جمعیت لبخند زنان به پیش میرفت  وانهارا همراهی میکرد وبا خود میاندیشید که آنها اکثرا درحال نقش بازی کردن میباشند  آنها هیچگاه حتی با خودشان نیز یکرنگ وصادق نبوده اند .
    او ایستاد وبه چهره های نا مطبوع جمعیت نگریست  دیدهمه روبروی عوام فریبی ایستاده اند  وکسی اورا نمی بیند  او درگذشته  سرهمه بود  زاهدی کهنسال  وبذله گو  وخالق آخرین زیباییها وشادمانیها  حال چگونه باین مردم بیاموزد که عوام فریبی را رها کنید  چطور میتوانست فریاد این جمعیت گرسنه را خاموش سازد .
    جوانان اکثرا خاموش بودند  وبر چهره هایشان  نقشی از ناامید ی دیده میشد .افسرده وغمگین در کنار پیامبر خود گام بر میداشتند بی آنکه اورا بشناسند .
    در هما ن لحظه  فریاد ها ، شیون ها  وهمهمه هایی از آنسوی میدان بگوش رسید  درآن غروب ارام وزرتشت دید که چشمان وافکار  همراهانش  مانند خرگوشهای  جوان وترسیده  متوجه آن سمت است  وناگهان بنظرش رسید که درمکان غریبی  وارد شده است 
    او دیگر بار صدایش را بلند  کرد اما زیر بلواها وصداهای بلند دیگران محو شد ، 
    او خدایش را درسینه پنهان داشت  وحا ل صدای اورا میشنید که برگرد ، بمان ، با صمیمیت به آنها نزدیک شو واگر لازم شد زنگهارا به صدا دربیاور تا گوشهای کر آنها بشنود ……وزرتشنت همچنان ساکت در میان دیگران راه میرفت بی انکه بداند کجا میرود .پایان 
    ثریا ارانمنش /» لب پرچین « /اسپانیا /14/05/2017 میلادی .
    ” از دفتر خاطره ها”
  • اگر جنگی درگیرد؟

    دوستان عزیز :
    سال نورا با آرزوهای جدید وخطرات نا شناخته شروع کردیم  حتی ساعت نیمه شب نیز  دیگر هیچ معنایی برای ما نداشت  زندگی ما رسیده به لحظه لحظه ها.
    ” بقول نازنین مردی ” صمد آقا بر تخت نشست وحال این اوست که فرمان میراند وجهانرا بادوستش دوقسمت کرد دراین میان اروپا مانده بیکار وگرسنه با مهاجران اضافی که مجبور شده به زور آنهارا بخانه هایشان برگرداند حتی مهاجرینی که انجا تولید مثل کردند ونسلی که سر زمین پدری خودرا نخواهد شناخت .
     امروز تنها لحظه هارا جشن میگیریم  چرا که نمیدانیم دراین بیقراریها واین زد بندها واین گفتگوها  فردایمان چگونه خواهد بود ؟ .
    بی خاصیت تر ، احمق تر وبی مسئولیت تر که حسابگری را بر همه چیز حتی بر انسانیت ترجیح میدهند سر زمینهای قبیله ای میباشند  امید آنکه آن سرزمین روی آسایش ببیند ندارد بخصوص که چنگیز تازه یعنی گلبندین  حکمت یار با تفنگدارانش سرو کله اش پیدا شددر کنار ما درهما ن سر زمین قبیله ای  مانند ما ،   ماهم قبیله ای هستیم . 
    امروز بیلان سود وزیان ” صمد اقا” تنها درآیینه نگریستن وبخود مغرور بودن که این منم ؟ »هیچکس مث ما نمیتونه رییس جمهور بشه !!! «
    دنیا افتاده دردست مشتی دیوانه  وآدمکش  دیگر تفکری وجود ندارد ، سعادتی  نیست که بتوان به آن فکر کرد  زمان ، زمان ناپایداریها  و آشفتگیها ست.
    هیچ علامت روشنی درهیچ کجا بچشم نمیخورد  ناارامیها بما نشان میدهد  که چقدر ما ذاتا  از انچه که باید باشیم ، دور شده ایم 
    من دراین سه کنج خانه کچی  حالم نسبتا خوب است  ، وشما هم شاید درویلاهای خود حالتان خوب باشد  تنها گاهی مجبوریم آن دیا پازونرا درون دهانمان بیاندازیم  برای ما اینهمه سال گذشت  خالی از زندگی وسر شار از نا امیدیها وحال باید یک یک بار سفر را ببندیم .
    امروز با نکاهی با کتابهای ورق شده واز هم گسیخته خود انداختم و مجسم کردم که همه طعمه آتش بخاری  بچه ها خواهند شد مگر چند تایی که در جلدهای محکم جا گرفته اند ونیمی از آن در کتابخانه دخترم میباشد وهر با ربمن یاد آوری میکند که اگر بخواهیم خانه عوض کنیم   ….هیچ آنهارا بیاورید من زیر تختخوابم  میگذارم ورویشان میخوابم ، گنجه هایم لبریز از بسته ای صفحات ونوارهای قدیم و صورتحسابهای بانکی و نامه های عاشقانه ودفتر چه های خاطرات است .
    در این چندین  سال به کجا رسیدیم ؟ برای هم فحاشی نوشتیم وبا کلمه پرشکوه تاریخ بازی کردیم درحالیکه دررنجها وغصه ها غلطیدیم  بین عنکوبتها وکرمهای خاکی ، و بی مهره داران .
    تاریخ همان زندگی ما انسانهاست  درست همانگونه که یاد گرفته ایم عمل میکنیم  من یاد گرفته ام درست باشم دیگری یاد گرفته شارلاتان ودورغگو باشد ، یک تضاد وحشتناک  از این روی باید گفت بهترین  لحظات زندگی ما زمانی است  که اتفاقات کمتری روی میدهد وحادثه ای نیست .
    چه انکه  داشته باشیم وچه نداشته باشیم  هجوم جمعیت  بزرگانرا برآن  داشته که عده ای  آنهاییکه زیادی هستند از بین ببرد فرقی نمیکند چگونه داعش ، حکمت یار، عمامه داران ، جوجه های آنسوی ابهای واقیانوسها ؟ ویا روبهان   محلی ویا مارهای سمی ا…..
    قدیسین مشغول دعا ونماز میباشد واز خدای بزرگ میخواهند که گناهان ( ما ) بندگانرا ببخشد خودشان بیگناهند !!! تجاوز به چند  پسربچه ودختر دوساله گناهی نیست بلکه صواب هم دارد …..
    واگر دوباره جنگ دربگیرد نشانی از بشریت باقی نخواهد ماند .
    حال سرمان را گرم میکنیم با اسبابازیهای گوناگون که هرساعت از کارخانجات مانند فرفره بیرون میریزند وبتازگی فرفره هم آمده نیم ساعت  از وقت اخبار درباره این فرفره معجزه اسا میگذرد تا از خبرها جلوگیری شود . پایان 
    ثریا / اسپانیا / شنبه غمگین 13 می 2017 میلادی .
  • روز قیامت

    خنده صبحدم ، نشان ز روزی دهد
    بوی صبح بهار ، رهی بسویی دهد….
    دریغم آمد از خورشید امروز پس از چند رو ابری وبارانی عکسی نگیرم وروی صفحه ” بازار مکاره نگذارم ” ! 
    روز گذشته همه ابزار وبازیچه های من   قفل شدند ! تابلت ، گوشی وکامپیوتر ، نه هیچ چیز تکان نمیخورد  جعبه  اینترنت سر جای خودش بود و اکثر چراغهایش روشن ، دوساعت تمام نشستم تنها روی گوشی دیدم به رنگ سبزنکبتی که از ان بیزارم دارد یک واتس آپ جدید باز میشود فورا تلفن را خاموش کردم ونشستم بامید آنکه رخنه درکار شده ! با شرکت تلفن تماس گرفتم ، آنها گفتند همه چیز درست است ، گویی دستی نامری ناگهان همه چیز راخاموش کرد  تماسم با دنیای خارج  تنها از طریق خط تلفن مرکزی بود بقیه خاموش ، مردند .
    آهسته درب لب تاپ را باز کردم او تنها درگوشه ای افتاده بود دیدم نه خوشبختانه او آرام خفته فورا درب آنرا بستم ونشستم بفکر کردن تمام سوراخ سمبه هارا باز دیدکردم (آپ دید شده اند )، مشگلی ندارند بقیه فریز ، به جهنم همه را خاموش کردم کتاب حافظ را باز کردم وبخواند ن آن مشغول شدم چند بار دست بردم تا تلفن را بردارم ….” آهای بچه ها یک پیام برای من بفرستید ” نه پیغام سر جایش خاموش نشست . 
    حتی ایمل هم کار نمیکرد ، چهار ساعت تمام با آنها وررفتم  چیزهایی را که میخواستند نمیدادم  چیزهایی را که خودم میخواستم بسته بودند ، فیس بوک تنها | اف|  آبی رنگش دیده میشد اینستاگرام فریز شده بود بهر روی دستی درکار این ویرانی تلاش کرده بود  پس از چهار ساعت تلاش توانستم همه را بکار بیاندازم وآن نقش سبز نکبت گم شده بود ……تنها کاری که کردم همه آنهایی را که دنبالم بودند ویا دنبالشان بودم از بین بردم ، آه خسته ام کردید با این برنامه های چرندتان ….. 
    همه شما درکوچه های تنگ وتاریک ذهنتان دارید قهرمان سازی میکنید  ارتش مجازی میسازید  همه دریک دالان  باریک ، دریک گورستان تاریک  درکنج خانه هایتان فرمایش میفرمایید ، خاموش کنید ، روشن کنید به نمایش بگذارید ،  وخودتان درقفسهایتان با درهای بسته وچشمان بسته که مانند شیشه  بی خنده ، بی اشک ،  بدون آه  تنها سیاهی وکینه  با سینه ای جوشان  خروشان  ، بکجا میخواهید برسید ؟ .
    بر خود لعنت فرستادم دیگر دنبال هیچ یک نروم ، تنها به همان موسیقی گوش بدهم وکتابم را بخوانم وبا چند دوستی که میشناسم تماس داشته باشم ، فراموش مکن که اینها نسلهای همانهایی هستند که تو از قفسشان فرار کردی ، همان جانوران که ،  گهی چه گوارا میشوند ، زمانی ؛ گاندی ویا  ماندلا ودست آخر میروند به صحرای جنون قلعه حیوانات جرج ارول ودوباره برمیکردند تا نئشه شوند ، فراموش مکن اینها هیچگاه نه ” ژان کریستف خواهند شد ونه آنت ” قهرمانان تو ونه دیگر رومن رولانی بوجود خواهد آد ونه انسان دیگری مانند توماس مان ، حال کتابهای قدیم وکهنه را جلوی رویشان گذاشته اند ودارند کپیه میکنند ویا خودرا درنقش شیر وپلنگ وسیمرغ میبینند . سالها بود که تو از این قلعه حیوانات به دور بودی درمیان اشخاص غریبه بیشتر بتو خوش میگذشت آنها رفتند ، خسته شدند از حرفهای تو چیزی نمی فهمیدند آنها درسر زمین خودشان بودند وهنگامکیه تو از خاک زر خیزت حرف میزدی دهانشانرا جمع میکردند ومیگفتند ” نه ً درحال حاضر دراینجا هستی بین ما واز مایی باید فراموش کنی ….
    اما باز من آب رفته وگل آلود را بجوی بر میگرداندم ومیل داشتم بنوشم  هرجند گل آلود وسمی بود هرچه بود ذراتی ازمن درمیان آنها موج میزد ، میدرخشید /
    دیگر دیر است تو ای درخت کهنسال  یادگار خشم گذشته  ، بنگر به جوانه هایت  که از باغ دل تو روییده اند ، فراموش کن هیچ مگسی سیمرغ نخواهد شد وهیچ کلاغی بلبل خوشخوان باغ عشق نخواهد بود . پایان 
    از گوشه کوچه شهر رسوا میگیریزم
    از سنگلاخهای کوه بزرگ خواب آلوده 
    در آنجا هیچ پیامی برای تو نیست 
    از چهارراه شهر رسوایی وننگ میگریزم 
    از آن خیابانها بو گرفته  دود افیون وشهوت 
    از بیابانهای لبریز از خار مغیلان 
    از کوهستانها بلند و جویبارها 
    خالی از بانگ هی هی چوپان  وآواز دهقان
    از کوچه های مملو از ادرار
    یکجا دیوار ودر  بمن میداد دشنام 
    یکجا زمین خفته با من  داشت پیام
    ——
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا /13/05/2017 میلادی /.
  • زیر ورو شدم

    امروز همه چیز در موبیل ویا بقول خیلی ها گوشی  مخصوصا دراینستا گرام بهم ریخته بود وسر انجام برگی سفید روی آنرا گرفت یعنی فیلتر شد ، مهم نیست . دیگر حوصله ندارم  واز همه خسته شده ام از همه مهمتر این گرفتگی قلبم آزارم میدهم ، همه گالری عکسهای من گم شدند پیامهایم به فرزندانم نمیرسد برایم پیامک های جیدی ارائه میدهند
     همه را دلیلت کردم .
    به کسی شک بردم که نبال عکس خودش میباشد  ، نمیداند که این عکسها در گالری من نیست کپی شده وبه دست پلیس بین الملی است وبقیه هم دلیت شده اند . مزاحم را باید بنوعی سر جایش نشاند .
    حالم ابدا خوب نیست ،  هر چیزی جلوی دستم بود دلیلت کردم  دیگر میل ندارم وارد این بازار مکاره شوم چه خوش خیال وچه بیکار  هر چیزی گه برایم اتفاق افتاد آنرا پوشیده گاه داشتم  عقلم را بکار انداختم محاسبات  را شروع کردم ،  شعورم را  وحواسم را از حسابهای سود وزیان وحیله های مقدسش بیرون کشیدم تا پرت وپلا نشوند  تا ایمانم پرچم کفر را بر نیفرود ،  تا تن پروده  از کامروایی نباشم  وکامیابی هایم را بر صلیب کشیدم  دیگر میل ندارم بنویسم که درمن ودرمغزم چه میگذرد .
    حال آنقدر از آن زیباییهای که در افکارم انباشته ام میکاهم تا به زشتی مبدل شود وسپس آنهارا به دور میاندازم  با چاقوی تیغی آنهارا را میبرم .
    امروز هوا ابری گرفته وبارانی است اما قلب من هنوز درسینه ا م سنگینی میکند  مانند یک تکه آهنی درون سینه ام نشسته است .
    بگذار  رهروان در پیمودن راهشان وسر نوشتشان  مانند یکدیگر راه بروند یا دربیابانها ویا درکوچه های بی خردی ، گفته هایشان  همه یکر نگ است  سوخته وملال آور  وچاره ای جز آن ندارند که به درون خودشان پرواز کنند  تا از ملالشان کاسته شود /
    نگاه هرکسی  نشان کالبد سنگین اوست  مانند مشتی گرد وغبار  درفضا پاشیده میشوند ونفس هارا تنگ میسازند .
    من روزی احساس کردم که کسی را دوست میدارم که  مانند دیگران نیست یک آنار شیست بی قرار اما او هم ماموریتی داشت وروزی برایم نوشت که من نمیبایست ترا دوست میداشتم .آن روز فهمیدم که باید بین او وبدبینی یکی را انتخاب کنم .
    وکردم .
    حال او رفته  همه راهها به رویش بسته است  من درکوچه پس کوچه های بیکسی گم شده ام  ودیگر نمیتوانم از بودنش لذتی ببرم حا ل تنها سر  گرمیم همین چرند نویسی است خاطره ای ندارم که آنرا بیان کنم .وچیزی هم ندارم که پیش کش کنم / پایان /
    جمعه 12 می 2017 مییلادی / اسپانیا / ثریا .
  • بوی جوی مولیان

    آسمان صاف  وشب ارام 
    بخت خندان وزمانه آرام 
    خوشه ما فروریخته در آب 
     شاخه ها دست برآورده به مهتاب …….” ف. مشیری”
    بلی دوست عزیز همه چیز آرام است وهمه چیز ساکت ، آنچنان سکوتی که انسانرا به وحشت میاندازد . دلها همه ارام بی تشویش ! همه چیز بجای خود ، الان دربهشت برین داریم زندگی میکنیم وامام زمان هم بسلامتی تشریف آوردند با ردا ی سبز وبلندشان  وحضرت رهبر به پیشوازشان رفتند ! حال ما بیخردان وحق ناشناسان  که حق نداریم ایشانرا ازنزدیک ملاقات کنیم روی صفحه های مجازی عکس ببخشید شمایل پرفتوح ایشانرا میبینم بخصوص که تولد ایشان هم هست ولابد چهار هزار ساله شده اند .
    به همیه خاطر رادیو وتلویزیون صهونیسنهای بی دین وبی مصرف پس از چهل سال بسته شد ورسانه هنم همه خفه خون گرفتند برگهای هوایی یا رسانه های مجازی هم تنها به چند عکس وچند شعر بند تنبانی اکتفا کرده اند ودسته گلهاست که درفضای مجازی بپای حضرت اجل اله فرجه ریخته میشود . من کافر بی دین لامذهب تنها به خاکستر شدن آن سرزمین میاندیشم که باید بشود .
    ازهر که سراغ رییس جمهور انتخابی خودم را گرفتم همه بلا استنثا ء جوابم کردند که این مرد یک ” شارلاتان ” است ومامور است وعذرش موجه …بنا برین دیگر باو هم فکر نخواهم کرد .
    تلفنم بهم ریخته همه چیز رویهم سوار شده ، اینستاگرام  راهش را بسته وبقیه هم با احتیاط گویی در خواب راه میروند .
    تنها این صفحه نیمه  کاره باز مانده با اینرنتی که کم کم دارد چراغ عمرش رو بخاموشی میرود گاهی هست وگاهی نیست /
    شب گذتشه قبل از رفتن به تولد نوه ام قلبم درون سینه ام سنگینی میکرد نفسم بند آمده بود ، ای وا ی دارم سکته میکنم ……
    وهنگامیکه برگشتم ودرب خانه را بستم دیدم چقدر دردناک است که تو درب را به روی هیچ ببندی به روی هیچکس ودوباره به اطاق حالی وسرد خود بروی لباسهایی که دراطرافت بی قید ریخته . هنوز قلبم ونفسم بالا نمیامد به درون تختخواب خزیدم که دوستی نازنین  از راه دور بمن زنگ زد ویک موسیقی دلپذیر برایم گذاشت کم کم  از یاد بردم که دیگر نفسم بالا نمیاید وتنها هستم .
    بخواب رفتم .
    وحال احساس میکنم یک آرامش قبل از طوفان بر همه جا وهمه چیز ساکن است میلی ندارم راجع به دولتهای سایر کشور اظهار نظر کنم سیاسیت مانند انقوزه با ماتحت من فرو رفته حالم را دگرگون میکند .
    چقدر شعر بنویسم وچقدر به به وچه چه ودسته گل به پایم بریزند همه درفضای بی محتوا . دوستان مجازی قربان صدقه رفتنهای مجازی ، چه تصوری از من دارند؟ مرا چگونه در ذهنشان ساخته اند ؟ …..
    حال دلم برای جناب “ر” میسوزد که از سایت پر محتوایش !!! در آلمان خبرنگار وگزارش گر رادیو اسراییل شد با بادی که درگلوی هشتا دوچند ساله اش میانداخت خبرهارا از روی روزنامه ها برایش ترجمه میکردند یعنی دخترش برای او این کاررا انجام میدا دوایشان مخواندند تحلیل گر نبودند اما از آنجاییکه ما ملت عادت داریم آدم هارا گنده گنده کنیم این یکی برای خود یک غول مقوایی شده بود . حال لابد حقوقش  را از دست داد باز باید برود دیگرانرا فریب بدهد برای کارهای پناهندگی !!!
    یادم آید بتو گفتم از این عشق حذر کن حالا هم میگویم حذر کن ، یعنی فراموش کن درکجا به دنیا آمدی با چه شماره ی به ثبت رسیده ای ونام فامیل و مادر وپدرت کی بوده وچکار ه بوده اند دیگران که برایت تحقیق کردند وبه هرکدام شغلی ونسبتی دادند وزحمت ترا کم کردند ، حا ل تا اینجا آمده ای . بقیه راه راهم لک ولک کنان جلو برو تا پایان خط .
    روز گذشته دکترم  تلفنی برایم ویتامین تجویز کرد رفتم داروخانه وآنهارا گرفتم  باید برایش یک کادوی خوبی ببرم یک قاب از قدیسین یا طلا ؟!
    این روزها  دراین دنیا تنها همین اشیاء کار میکنند یا شمایل قدیسین ویا طلا بقیه دیگر حرف مفت است .
    خوب ، دیگر بس است .
    از من گرفته دوری تو  روزها وشبهای گفتگو را 
    بی تو دراین سکوت بهاری بسته راه سینه وگلو را 
    گفتم بخود که بی تو مهتاب به آسملن  نباشد 
    آویختم  به هر کوی وبرزن فانوس جستجو را……..اینهم سروه بی معنای خودم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« . اسپانیا . 12/05/2017 میلادی /.
  • تولد

    امروز تولد یکی از شش نوه هایم  میباشد 
    چهارده ساله میشود ، با قد یکمتر وهفتاد وسه سانت ! ومن نگاهی به قد وقواره خودم میاندازم با یکمتر وشصت شاید کمی کمتر چون آب رفته ام ودیگر کفش  پاشنه هشت سانتی نمیپوشم تا همقدر ” آقا ” شوم .
    دیگر میل دارم  درهمین ربطه ها وهمین چرندیات بنویسم  ، نه بیشتر اگر خیلی دلم خواست که گنده بشوم وقدم به یکمتر وهشتاد برسد آنگا گنده گنده مینویسم .
    دلقکی وبیعاری خیلی بیشتر کار آمد دارد تا بنشینی جدی فکر کنی وجدی بنویسی ؟ مردم حوصله ندارند میل دارند همیشه روی پیست رقص برقصند  یا باید لال شوم ویا درهمان مرحله دلقک نویسی خودمرا گول بزنم .
    قدرتمندان دینی وسیاسی  وفکری چه بسا لبانم را بهم دوخته اند وزبانم را نیز از حلقومم بیرن کشیده اند فرقی ندارد اینجا باشم یا در میان اسکیموها یا درمغز متفکرین دنیا همه جا یک شکل وهمه یکی شده اند  تنم پیکرم نیز بیزبان کار خودش را میکند  بی آنکه هیچ یک از اندام هایم سخن بگویند ! با پاهای خودم میتوانم را بروم اما نه اینکه بدوم  باید کمی وقار وسنگینی خودرا حفظ کنم !!! هر چند نیرومند باشم 
    بزرگی در چیزی است که هرکسی  میتواند بهر جنبشی وهر گونه بزرگی  آفرین بگوید  من تنها این روزها به یکنفر آفرین میگویم وگفتم مرا شماتت کردند  به بیراهه ام کشاندند ، رفتم دوباره برگشتم سر حرف اول خودم  او از کجا این انرژی را میکیرد نمیدانم وبه کدام نیرو تکیه داده نمیدانم برایم مهم است که میخواهد به آرزویش برسد ومنهم میل دارم به ارزویش برسد .
    رییس جمهور بر گزیده فرانسه عجیب مرا بیاد او میاندازد ودر دلم میخوانم ایکاش اوهم روزی میتوانست آزادانه پشت میزی میایستاد وفریا دمیکشسد که ما”  جنرشن امروزی میخواهیم خودما سر زمینمان را اداره کنیم …..
    باز رفتم به بیراهه ! 
    وای ! امروز در یک سایت بادی گاردهای  روسای جمهوری ووکلای ایرانی را دیدم از ترس نزدیک بود قالب تهی کنم اینهارا از کدام جنگل صید کرده اند ؟ هرکدام غولی واقعی با ریشهای بلند راسپوتینی وردای های بلند سیاه ….آه حیف آن سر زمین که دیگر رنگ روشنایی وسفیدی را نمیبیند مگر اینکه از خواب بیدار شود .
    بردن نام اشخاص قدغن است گفتن درباره آنها جرم دارد باید درلفافه حرف زد باید آنچه را که دردل داری مانند هما ن بیسکویتهای کهنه درون یک زرورق زیبا ورنگی بپیچی وتحویل دهی . 
    خوب ! برگردیم سر اصل مطلب ، آن آقای محترم دوست مثلا وهمراه من در پیست رقص گلها واشعار  فاخر بمن اصرار میکند که سنم را بنویسم .
    خوب ! سی ودوساله بیوه شدم ! وبیست ونه سال است که همسرم فوت کرده ، حال حساب کنید جمع پرتغالها وپرتغال فروش را 
    من خودم تنهایی بچه هارا بزرگ کردم ، آنهم میان مشتی رجاله که از شهر نو وجنوب شهر فرار کرده بودند ویا آمده بودن برای جاسوسی ، خودم به تنهایی آنهارا زن دادم وبه خانه بخت فرستادم ، خودم به تنهایی برای اولین نوه ام بقول اینها ( کونا) یا سیسمونی دوختم با تکه پارچه های ارزان فروشگاهها ….. خیلی زحمت کشیدم مرسی ثریا خانم آنها قدرترا خوب میدانند برای تولدت نقشه ها کشیده اند بین خودشان . هر کار خوبی اجری دارد زیاد نکران مباش ……
    خوب تولد نوه ام را به دخترم تبریک میگویم هرچند نمیتواند بخواند مهم نیست شاید ترجمه کرد …….پایان 
    پنجشنبه / 11 ماه می 2017 میلادی 
    ثریا . اسپانیا
  • مرگ خاموش

    گر چه از وعده احسان فلک سیر شدیم 
    نعمتی بود ، که از هستی خود سیر شدیم ………صائب تبریزی….
    بیهوده تلاش  ، بیهوده افکار مغشوش ، بیهوده درفکر کسانی که خود میل دارند باربر باشند وکوله بر ، فرقی نمیکند  سخن چینی همان حمالی است وهمان کوله بری .
    بیهوده خودم را رنج میدهم برای آن نوباوگان بی تقصیر . یک  هنرپیشه وا خورده  اعلام داشت میروم رای میدهم میلی ندارم به عقب برگردم آ ینده  روشنی درپیش داریم  طبیعی است با خوابیدن بغل یک قاتل وگرفتن چند رل نعش دریک نمایش مسخره باید هم در فکر معجز باشید  اعتیاد بد جوری همه را درگیر کرده است ، اعتیا د به مواد ، اعتیاد به سکس واعتیاد به خودنمایی همه اینها مستلزم داشتن پول است ومیتوان به اسانی خودرا دراختیار دیگری قرار داد چشمان را هم گذاشت و چند دست لباس شیک پوشید ویا کمی مواد به بینی ویران فرو برد .
    دیگر کسی از آن هنرمند باد کرده وشیک پوش ونوازنده دلها بالاتر بود ؟ اعتیاد اورا وادار کرد که پول یک زن بیوه با فرزندانش را بالا بکشد برایش حساب ارزی باز کند تا مالیات ندهد سر انجام اگر روزی من پایم به آن ویران شده برسد حتما یک برگ مالیاتی بزرگ مانند مالیتهای قبلی که فامیل برایم گوشه پنکه قرارداده بودند جلویم میگذارند ! راحت هم سرش را گذاشت ومرد بی هیچ دردی یا درمانی ویا ندای وجدانی ، نه نکیر منکری از او بازخواست کرده ونه با دردبی درمانی  تنها هشتاد وشش سال عمر پر حاصل برای خودش نه برای دیگری را با پایان رساند ، این نماد شر ف  یک انسان ویک هموطن ویک دوست ویک ایرانی ااست !!!
    اعتیاد انسانرا به هرکاری وا میدارد خوشبختانه اعتیاد من به این نوشتارهاست نه بیشتر ویک اب قهوه ای درون فنجان که نامش مثلا قهوه است دو درصد قهوه دارد نود و هشت درصد مواد زائد بنا براین برای این دو من احتیاجی به خود فروشی ندارم اگر گرسنه ام شود نان خالی هست ، نانها هم هرروز کوچکتر وپوک تر میشوند مرباها کم کم از فروشگاهها گم میشوند امروز سوپر خالی بود هیچ میوه ای درآن غیر از چند نارنگی مانده وپرتغال خشک وکیوی  نبود  .ومن چقدر دلم میوه میخواهد !!!!!
    فیس بوک راه اندازی شد خوشبختانه همه پنجره هارا به روی همه باز کردم تا به یکدیگر یا تعارف کنند ویا فحاشی تنها من تماشاچی هستم گاهی عکسی از خودم میگذارم ، از درو دیوارخانه  تنهاییم را تصویر میکنم برای کسی مهم نیست اما خودم میدانم که هوای نفس را چگونه درخود کشتم هیچ هوسی ندارم ، نه ، هیچ ارزویی ندارم ، تنها دلم برای کودکان بی پناه ومردان وزنان افتاده ازکار میسوزد . کاری از دستم ساخته نیست  ، وآنهاییکه میتوانند کاری بکنند برای خودشان بهتر انجام میدهند . 
    نیست زین سبز چمن  گل گشت من امروزی 
    غنچه بودیم  دراین باغ که دلگیر شدیم 
    وامروز روی فیس بوک گذاشتم اگر هم کسی بپا خیزد وقرار باشد این جمهوری نکبت بو گرفته را تغییر دهد با مزدوران وخود فروشان وحقوق بگیران از هر سو چه باید کرد ؟ آنها که زیر بار نخواهند رفت ؟ من چرا کاسه از آش داغ تر شده ام ؟ چه چیزی را درآن سر زمین بجا گذاشته ام ؟ ده که رفت ، مادر رفت ، پدر رفت خواهر زیر زلزله نابود شد زمین رفت خانه رفت شرکت رفت دیگر چه کاری دران سر  زمین دارم ؟ میروم به نرکستان یا تاجیکستان یا افغانستان فرقی ندارد ، نه برای من فرقی نداردتنها موسیقی است که جان مرا به لرزه درمیاورد ، هنوز ” شور فکرت امیر اوف” را درگوشه ای دانلود کرده ام وهر روز آنرا نگاه میکنم که مبادا آنهم رفته باشد همه چیز ما حتی نوشتن چند کلمه روی یک صفحه مجازی دراختیار ( آن برزگان ) است .میل دارند کلمات عربی باشد نه فارسی .
    چه جدالی است من شب وروز با خود میکنم ؟ 
    در خلوت خود نشسته ام ، درهوای خوب بهاری  وبارانی که شب پیش اسمان دم گرفته را صاف کرد وصبح به راستی نسیم بهشت وزید دلم برای کنج بازار بوگندوی مردان ….تنگ شده ویا زنان …..؟ ودکترم هر روز با تلفن برایم دارو یا ویتامین تجویز میکند ویا فشار مرا میخواهد ویا پشت گرمی بمن میدهد ، نه ، بیماری ندارم ، اعتیاد هم ندارم کمی خسته ام ، آهن خونم کم است برای آنکه گوشنت نمیخورم همین  . نه . عطای همه را  به لقایش بخشیدم وامروز سوگند یاد میکنم که غیراز  شعر وداستان چیزی ننویسم وهمه را بشما بخشیدم دوستان همه را /
    جز ندامت چه بود کوشش ما را حاصل 
    ما که در صبحدم  آماده  شبگیر شدیم 
    کرچه از کوشش تدبیر نچیدیم گلی 
    اینقدر بود که  تسلیم به تقدیر شدیم ….صائب تبریزی….
    پایان / 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« اسپانیا / 11/05 /2017 میلادی / 
  • مجمع شهدا

    من ان حروف چنان نوشتم که غیر ندانست 
    تو هم  روی کرامت چنان بخوان که تو دانی …..” حافظ شیرازی “
    دیگر منتظر هیچ گفتگویی نیستم  ، منتظر آن ناگفته ها  که معنی خودرا گم کرده اند ،  ویا به عمد  نمیگویند  ، 
    “او” گفته هایش را صد گونه میچرخاند واز آن بهره ای نمیگرفت  بهر روی من زیر نظر بعضی از صاحبان نظر هستم داانستم  که عضوی ازگروه ” شهدا” میباشد  وچه بسا میل داشت مرا هم شهید بنامد !  و همه رافت وتعالی وزیبای وهیبت را بخود اختصاص دهد .
    من شهید خدایی هستم ،  دیگر  لازم نیست که  در خاموشیهای ناگفته اش  به این ناتوانیش بیافزاید  ویا بگریزد  واین تلاش  را برای پوشاندن  غرض حال ، درگفته هایش  ویا دربلاغت  وفصاحت کلامش  ومنطق وزیبایی مرا مثلا متحیر کند .
    من خاموش نخواهم نشست ، زندگی من ، روان من ، روح من تنها درنوشته هاست اصراری هم ندارم دیگر به سرنوشت آن خاک بیاندیشم .خاموش مینشنیم گاهی جوکی یا متلکی مینویسم  اما دراین خاموشی پرسشهای زیادی نهفته است .
    ودرهمین خاموشی بود که تلفن من بصدا درآمد  وشک ها ونیشخندها ی من سرانجام یافت .
    خاموش نسشتن من در برابر آن گروه  یک سایه  بلند طغیان است  سایه ای که به پهنای همه نورهای زمان  آنهارا میپوشاند  شاید آنها معنای این کلماترا نفهمند وندانند  شاید آنقدر درتبه کاریهایشان وکثافتشان غرق شده اند  تا به قدرت برسند  دیگر معنای هیچ کلامی را نخواهند دانست .
    هر دری را که بستم او از پنجره به درون  آمد سر انجام همه درهارا به رویش باز گذاشتم تا عماق وجودم نیز رخنه کرد ، چیزی نیافت ، نه ، نیافت ، 
    از عشق دروغینی که درنهادش کاشنه بود  برای قدرت  بود  وآنها چنان حقیرند که  میپندارند  زانو زدن در پیش یک قدرت نامش عشق است ! 
    من زمانی از عشق مینویسم  قدرت را فراموش میکنم  عشق تنها نیرویی است  که من آنرا اعتبار میبخشم  وچیزی درباره اش نه مینوسم ونه میگویم اگر چه سخت دلداده باشم .
    اوف ، چه بی ارزش ،  درگودال بی اهمتی دوباره سرازیر  شدید  ومن همچنان در اوج هستی خود راه میروم .
    چه دلی ، ای دل آشفته که دلدار نداری 
    گر تو ییمار غمی  از چه پرستاری نداری 
    شب مهتاب  همان به  که از این درد بمیری 
    تو که با ماهرخی  وعده دیدار نداری …….شاد روان سیمین بهبهانی 
    وچه دردآور است که تو باید دریک میدان امنیتی مواظب راه رفتنت باشی تا ناگهان دشنه ای از پشت بر قلبت فرو نکنند .
    بلی ، ادمیت قرنهاست که مرده ، دیگر انسانی وجود ندارد ، رباطهایی هستند که مغزشانرا طعمه شکمشان کرده اند.پایان 
    ثریا / دلنوشته امروز / چهار شنبه  دهم ما می 2017 میلادی .
  • کسیکه از یاد نمی رود

    اگرچه نیست  جواب تو  راحت دل من 
    ولی آیا عریضه من  درخور جواب نبود ؟
    اگر برای تو  کاغذی نمینوشتم 
    پیش چشم تو این کار  نا صواب نبود ؟
    مرا زمهر خود آن قولها که میدادی
    یکی  از آنهمه  ای دلبر حساب نبود
    ز همراهان تنها  ترا چو برگزیدم 
    بجز جمال  تو  گفتی که ماهتاب نبود 
    مرا چو ماهی  وخودرا  چو آب اندیشی 
    که زدگانی ماهی  بجز در آب نبود 
    درانتخاب تو گه وگاه  پرسم از دل خویش
    که دیدگانم  بیدار بود ؟ خواب نبود ؟
    بدان شبی که ترا بوسه ای زدم برچهر
    بجای عشق ، بوسه عذاب نبود ؟
     ببارگاه خدا ناله من ….. من
    که دلبر است و کمال   ، مستجاب نبود 
    بجز تو هیچکس چهره  شکفته نداشت ؟
    بغیر تو  طره ای  بتاب نبود؟ ………….”شا دروان استاد دکتر مهدی حمیدی شیرازی “از دفتر اشک معشوق .
    ثرا ایرانمنش » لب پرچین«  .اسپانیا /10/05/2017میلادی 
  • فضول محله

    باز نیمه شب است ، دوسه ساعتی هست که بیدارم .
    درد دندان امانم را بریده  آنهم آخرین دندان درانتهای فک که ریشه ای تا کجا ها داردوباید جراحی شود .
    سرم را با نوشته ها وکامنتهای تعارفی گرم میکردم ( مردی دهاتی اهل بختیاری )  برایم کامنتی گذاشته بود  منهم تشکر کردم ، ایوای دیگر رهایم نکرد  تاالان که از فشار عصبانیت دارم میترکم .
    ((چند سال داری ؟ کجا زندگی میکنی ؟ چرا بر نمیگردی به خاک خودت ؟ یک عکس ا زخودت برایم بفرست ! منهم عکس بالارا ضمیمیه یک نوشته کردم برایش فرستادم ….نوشته بود گمان میکنم باید هشتاد سال داشته باشی ؟؟؟؟….. اوف ! بهتر  است تمامش کنم ، معلوم است جایی از او درد گرفته است .))
    رفتم روی عکسهای زنان ومردان مکش مرگ ما در دیسکوتکهای زیر زمینی سر زمین گل اسلامی ایران ……نه، بهتر است نه چیزی بگویم ونه بنویسم اگر اینها میخواهند نسل آتی ایران را بسازند ومادران وپدران قردا شوند همان بهتر که ایران برای همیشه از روی نقشه جغرافیایی کره زمین محوشود وتنها یک خاطره بجای بگذارد !
    واقعا حالم بهم خورد چیزی از مد شنیده اند اما نمیدانند چگونه چه چیزی را بپوشند وبا لجبازی نیمه عریان با شورتهای کوتاه توری لبان بادکرده گونه های مصنوعی چشمانی که گویی روی یک بوم نقاشی عکس یک مترسک را کشیده ای با چکمه های بلند وکوتاه پاشنه صناری دومتری اوف ….حالم داشت بهم میخورد ، انگار زنان کنار خیابانرا میدیدم ودرآنسو زنان دیگر زیر هزار تکه لباس وشال وچادر ……جمع اضداد .
    نه ! هیچ چیزما انسانی نیست ، نه افکارمان ، نه فرهنگمان ونه شعورمان واقعا حیف رضا شاه ومحمد رضا شاه که میخواستند این حیوانات باغ وحش را تربیت کند وبا این قوم ایران را بسازند  همان بهتر  که رفتند
    .
    وچه خوش اقبال بودم من که دربهترین  وشکوفاترین دوران اقتصادی وفرهنگی سر زمینم زیستم هرچند باز هم زیر فشار های گوناگون بودم اما از اینکه هست بد تر نبود .
    نه ! متشکرم سرزمینتان متعلق بخودتان باشد ، ما رفتیم واین چند صباحی را که درپیش داریم میل داریم درصلح وآرامش باشم نه در  تشویش وبلای افسانه های گوناگون .
    متاسف شدم ، به راستی گویی دستی نامریی برای ویران کردن آن سر زمین درکار است . 
    انسانیت مرد ، عشق وصفا ومهربانی  از میان رفت  برگشتیم به عصر جهالت .حال باید از نو فلاسفه ای به دنیا بیایند البته حتما رباط خواهند بود و….نه بیخود من بفکر انسانم  انسان روبه فناست .آینده ای نخواهد بود وچه خوب من نیستم ونخواهم ماند .
    چقدر دلم برای بوی کتاب وکاغذ و دوات جوهری تنگ شده است وچقدر دلم برای بچه های مدرسه روی نیمکت که به هم سقلمه میزدیم ، تنگ شده است ، چقدر دلم برای آن پسرانی که با یک شداخه گل رز سر کوچه با کت وشلوار اتوکشیده وکراوات های شیک پیراهن های سفید ودکمه سردست طلا درانتطار خارج شدن دختران بودند ، تنگ شده ، هرکدام دردلمان این  آرزو غلط میزد که این گل واین پسر برای من ایستاده …..وهیچکس هم نمیدانست کدام یک برای چه کسی ایستاده است ،  من سرم گرم عشقم بود که زیر چشمی به دنبال او بین این مردان اتو کشیده میگشتم ، آنها ابدا بنظرم نمیامدند برایم مجسمه های زیبایی بودند که هرروز سر یک ساعتی درکنار کوچه وزیر درختها برای شکار دختران میایستادند .
    امروز با دیدن  هیکل های گنده وخال کوبیده وشلوارهای پاره که مد است وتی شرتهای آستین کوتاه  بدن های پرمو ….اوف بار دیگر بیاد ” او ” افتادم حد اقل او مراعات لباس پوشیدنش را میکرد ، سعی داشت اصالتش را گم نکند .
    چه حیف ، راهمان دور بود ، راهمان یکی نبود ، وچه خوب من هنوز هشتاد ساله نشده ام ………
    آیا باز دوباره بخواب خواهم رفت ؟ آیا دوباره خوابهای شیرینی خواهم دید؟ وآیا از این کابوسهای شبانه بیدار خواهم شد ؟
    همه رفتند ، همه رفتند ،
    ومن چون یک ابر خسته 
    در یک بهار نا تمام ، یا یک پاییز ،
    ویا زمستان ، ایستاده ام 
    تا نقشی از زمان شوم 
    هنوز این منم  که شور عشق
    دردلم شعله  میکشد 
    ومن روی زمین خسته  وتاریک راه میروم
    یک گردش بیهوده  در دل شبهای ترس وخاموشی 
    مینشینم تا راز دار برگهای خزان باشم 
    مینشینم تا بوسه بر دستهای بهار بزنم 
    من زاده خدایانم ، باید بروم ،
    میروم ودیگر راهی برای بازگشت ندارم 
    ناله هایت را میشنوم  در خروش امواج
    شکوه هایت را میشنونم در وزش باد 
    چشمانم خون میگریند 
    ————-ثریا 
    پایان / نیمه شب چهارشنبه  10/05/2017 میلادی .
  • زنان ما وزنان دیگران

    ای صبح نورسیده ، بخوان شعر تازه ای 
    وانگه گره ززلف شب خفته باز کن 
    ای آفتاب چهره بر افروز  وگل بریز 
    ای چنگ شعر ، نغمه ناخوانده ساز کن ……”.ح. هنر مندی “
    آهنگ تازه این است که امروز  دراخبار روزانه دیدم  خانم رییس حزب سوسیال اسپانیا با چندین اراء اول شده ود ورقیب مرد خودرا کنار زده وچه بسا در انتخابات آینده ریاست امور دولترا بر عهده بگیرد .
    دیدم یک خبرنگار زن ومجری تلویزیون درامریکا جایزه بهترین  هارا از بنیاد پرزیدنت  آیزنهاور گرفته است ، خانم سوزانا  مجری کانال سوم .
    ودیدم باز زنان در یک شورش درخیابانها راه افتاده اند که : ما فروشی نیستیم !
    دلم گرفت ، واقعا از صمیم قلب دلم گرفت دیدم اینجا چه حرمتی به زنانشان میگذارند ، زنان حرف اول را میزنند واین زنانند که ریاست خانوده را بر عهده دارند مردانشان درواقع بچه های بزرگ آنها هستند ، به هنگام جدایی دادگاه بچه هارا به مادر میسپارد وتا سن قانونی بچه ها پدر موظف است که مخارج بچه ها وزن را تا زمانی که شوهر دیگری انتخاب نکرده ، بپردازد ، دیدم چگونه زنها حق خودرا گرفته اند.
    ودر سر زمین ما این زنان هستند که بقیه زنانرا به کشتن میدهند یا بسوی طناب دار میفرستند با بیرحمی تمام چشمان اورا میبندند خودرامیفروشند درازای هیچ .
    واین فاطمه اره ها وفاطمه کماندوها بودند که از قله شهر نو راه افتادند وانقلاب را ضمانت کردند بی آنکه سهمی بخودشان برسد ومریم خانم بقیه را برد تا برده بسازد .
    واقعا دلم برای خودمان سوخت ، برای زنان خودمان ونه آنهاییکه در پرده های جداگانه مشغولند ، زنانیکه زحمت کشند ونجیب ومیل ندارند خودرا بفروشند ویا خود ررا  درمعرض هوسهای مردان قرار دهند ، همه چیز در سر زمین اهورایی به زور وشکنجه است 
    آه به راستی دلم گرفت با دردی که ناشی از دندان درد همه وجودم را فرا گرفته بیشتر برای خودم دلم سوخت که چهل سال رنج وغصه کشیدیم وعاقبت تقدیر ما به دست ” هیچ” بود ! .
    آری امروز آهنگ تازه ای  ساز کرده ام  آهننگی که تا به امروز بر لبم ننشسته بود  همان روزهای هم زنی مرده بودم در پنجه زنان دیگر اسیر در چنگ ستارگان  شکست خورده وبدبخت  ، صدبار باید به آنها جواب میدادم که چرا با لاک ناخن دوش گرفتم وچرا غسل نکردم وچرا وچرا وچرا ؟ 
    دردست مردی نیمه دیوانه اسیر ومردی بیمار روانی که عقل وشعورش را درالکل وتریاک حل کرده بود با چشمانی که ازآنها خون جاری بود  ودرهمان حال با اسکنهاسهای بزرگ باد آورده اش در گوش  دختران چمن آواز میخواند  ودرپای لکاته ها اشک میریخت .
    حال درکنار جوانی ازدست رفته در عزای دلم نشسته ام که میترسد خودرا رها کند .
    بهترین  زنان مارا مانند فرخ روی پارسا بنحو تحقیر آمیزی کشتند تنها زن وزیری که داشتیم واین روزها زاد روز تولد اوست بهترین خوانندگانمان سوار برتانک دشمن شد وآواز حقیری سر داد ، بهترین  هنرمندانمان درخانه سالمندان فراموش شدند .
    وایندگان بی هیچ شتابی درانتظار طلوع ستاره غرب هستند تا با لبان  فروبسته وچشمان باد کرده آنهارا حمایت کند .
    نه! حسادتی درمیان نیست ، خوشحالم که درمیان آنها هستم اما نمیتوانم فراموش کنم که زاداه یکی از همان زنان بدبختی هستم که درسر زمینم درتنهایی جان داد
    من بی تو دریغا همه لب بودم وافسوس 
    من بی تو  دریغا  همه شب بودم واندوه 
    من بی تو هم آوای سکوت شب وروزم 
    چنگم ، که بلب دوخته ام نغمه انبوه ………ح.ه.
    پایان / ثریا / اسپانیا / سه شنبه نهم  از ماه می 2017 میلادی /
  • زنان بزرگ

    زنان بزرگ ومردان کوچک !
    خدارا شکر که بی سروصدا وبی خون ریزی ریاست جمهور فرانسه برتخت نشست ، بانوی اول بیست وچهار سال ازخودش بزرگتر است !
    نمبدانم ، شاید زیاد از مرحله پرت هستم ویا زیادی بقول معروف اولد فشن فکر میکنم  من ترجیح میدهم مردی یست وچهار سال ازمن بزرگتر باشد ، بچه وفرزند دارم ، نمیدانم با مردان جوان چه باید کرد ؟ تمام مدت باید دلهره داشته باشی تا اورا ازتو نگیرند ونمیدانم چهره این رییس جمهور جدید مرا بیاد چه کسی میانداخت ؟ آهان ، آن مردی که آرزو دارد رییس جمهور شود وچه بسا درآینده به آرزویش برسد همسر او با خودش همسن است اما درحال حاضر اورا پنهان کرده است .
    دنیای خر توخری داریم هیچ چیز سر جای خودش نیست گویی ناگهان دنیا وارونه شد وهمه چیز ها فرو ریخت معیارها درهم شکست ، روزی هر نوری سایه ای داشت  وخاموشی بهترین لحظات  بود  که در سایه گذشته ها مینشست امروز همه چیز عریان است چیزی برای پنهان کردن نداری ، باید درباره سایه ات گفتگو کنی ودرباره اینکه چرا نیمه شبان بیدار میشوی هرشب بهانه ای  داری وامشب دندان درد بیدارم کرد .
    آهان داشتم درباره قدرت مینوشتم  ودرباره سایه ها وسخنانی که نور دارند کسی آنهارا نمیبیند  همه درخاموشی به ـآنها مینگرند ، چون آن قدرت درسایه زندگی میکند  وبیشتر چترش را بر سر ضعفا میاندازد تا قدرتمندان  .
    دیگر نه  به مهر ونه به مهربانی ونه به عشق ونه رحمت عشق نمیاندیشم ، نقطه روی “ر” میگذارم میشود[ زحمت ! ]
    به دنبال کدام قدرتم؟ دیگر رمقی درکسی باقی نمانده  قدرت پول واسلحه دارد دنیارا میگرداند  ومن به دنبال کدام قدرت میروم؟ بهتر نیست درسایه بنشینم  واز دور باین  نورهای مصنوعی بنگرم که دنیارا پر نقش ونگارکرده اند ؟ همه چیز به رنگ سبز نا مطبوعی ویا سیاه در آمده است  ، حتی رنکهای متلون نیز گریخته اند وپنهان شدند ، هرکسی امروز به دنبال خودش میگردد ویا به دنبال سایه اش  ، ومن؟ 
    من درانتظار  شنیدن آن ناگفته ها ا هستم  که هنوز از دهان کسی بیرون نیامده است ، پشت هر دیواری کسی کمین کرده که نمیدانی کیست ، پشت هر نوری هیچ سایه ای نیست .
    روز گذشته دخترم هرچه را که درون تلفن وتابلتم بود پاک کردواز بین برد ، ترسیده ، بسکه به اخبار نامربوط رادیوگوش مدهد خاله زنکها دروهم جمع شده اند واظهار عقیده میکنند واو آئهارا جدی میگیرد، میترسد ، ازهمه چیز حتی از ریختن زباله ها قبل از ساعت هشت شب ومن تنها تماشایش کردم ، 
    چرا اینهمه ترسیده ، چه کسی اورا تهدید کرده است ؟ چه چیزی میداند که من نمیدانم ؟ 
    مهم نیست خاموش مینشینم  خاموشی من نیز یک سایه بلند  شک وطغیانم میباشد ، من تنها شک میکنم نمیترسم ، باید از تبه کاریها برای رسیدن به قدرت گفت ، من نمیتوانم ، به هیچ قدرتی که از سیاهی وتباهی وپلشتی شکل گرفته است احترام نمیگذارم  من روزی تنها از ” عشق” سخن میگفتم آنرا نیز ازمن گرفتند وحال حتی از نوشتن کلمه اش حال تهوع بمن دست میدهد .من از عشقی میگفتم که نهادش بر ضد هر قدرتی بود  وآنرا با زیرکی از من ربودند ، حال دیگر نمیتوانم آنرا درون گلدانی بگذارم وبه تماشایش بنشینم  ، عشق بمن نیرو میداد ، مرا به جلو میراند  حال خاموش مینشینم  ودیگر آنرا شایسته نمیدانم تا درباره اش سخن بگویم  انرا درگودال بی اهمیتی  انداختم .روزی نوشتم که :
    “خاموشی نفرین من است “
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین«/ اسپانیا /09/05/2017 میلادی /.
  • پرنده درقفس

    میگویند ، 
    سیمرغ تند پرواز میکرد ، وخداوند باد بود،
    معنای وزیدن وجان دادن را میدانست 
    ودمیدن را نیز 
    هرجا ، که جان بود ،  از معنا لبریز بود
    وهر جا که معنا بود  ، زندگی بود 
    باد نیز میوزید ، میدمید 
    وهیچکس نمیتوانست به آن برسد …….
    اینها همه افسانه اند ، سیمرغ نیز یک افسانه است  ، دلم میخواهد بگریزم ، بجایی بروم که روی آدمی را نبینم ، سوار بر قطاری بشوم وقطار همچنان درحرکت باشد ، از میان دشتها ، کوهها ، سبزه زارها وسپس تونلهای بتونی وسخت ، همچنان بروم بی هیچ ایستادگی . 
    دلم میخواهد بجایی بروم که روی هیچکس را نبینم .
    عده ای هنوز درانتظار تاریخ نشسته اند تا آنهارا به روی صحنه  زندگی بخوانند وآنها  برایشان آوازی تازه سر دهند ، من منتظر هیچ چیز وهیچکس نیستم ، درانتظار هیچ مبارزه یا همراهی وهمکاری هم نیستم ، میخواهم بروم   میل دارم سفر کنم ، آنهم با قطار ، قطاری که توقف نداشته باشد .
    دیگر آن آدم بادپای نیستم  که با بادبادکها دل خوش کنم وآنهارا درآغوش بفشارم تا بترکند  ویا درقالب کلمات خودرا تصویر کنند ، نه ، سفر بهترین  آغاز زندگی من است  یا بر قایقی سوار میشوم وبادبانرا میکشم  در میان پهنه امواج خروشان شاید زندگیم را دریابم .
    امروز هیچ چیز برایم نه معنا دارد ونه شکل ، ونه نیرویی که مرا بخود بکشد .
    میل دارم دریک خیزاب حرکت کنم ماهیهای کوچک را ببینم که روی پاهایم میلغزند  ویا دریا های فراخ را  که زیر وزش باد به جنبش درمیایند .وسپس تبدیل به طوفان میشوند  امواج را به حرکت درمیاورند ومن زیر امواج گم میشوم .
    نه درمعابد سرم گرم میشود ونه درمکتب ونه درس معلم عشق !! بادی از گوشه ای وزید ، کمی سردم شد ، پنجرهارابستم ودوباره به درون  همان لاک خود خزیدم  بادی را که میبایست مهار میکردم .
    نسیمی نبود ، نسیم بوی دیگری دارد ، شامه را نوازش میدهد  این با د تبدیل به طوفان  میشد ودر پی مرغانی بود که درقفس اسیرند ، 
    دیگر حتی کلمات هم برایم تقدس خودرا ازدست داده اند .
    باید راه سفررا درپیش گرفت با قایقی که میتوان بادبانرا به دست گرفت وآنرا به میل خود به هرسو کشید .
    خدا ، عشق ، حقیقت همه یکی هستند وگم شدند ویا درتجربه های گونانگون  دیگر عادی شده اند  آنها نیز پشت این بدبختیهای من بوده اند  تنها نامشان را عوض کرده بودند  ، اهریمن شریکشان بود .
    سالها کوشیدم تا خودم باشم  باندازه خودم باشم  تا نزد مردم با فضیلت باشم ! کدام مردم؟ کدام فضلیت ؟ کدام افسانه وکدام قصه ؟ 
    بگرد خود سیمی خاردار کشیدم ، نه هیچکس نتوانست از آن سیم عبور کند  تنها خودم را فشرده ترکردم .
    حال میل دارم از این قفس فرار کنم ، کجا بروم که انسانی دوپا نباشد ایکاش بومیان ساکن صخره های شمال مرا درمیان چادرهای  یخ بسته شان می پذیرفتند .
    دیگر میلی به افتاب درخشان ندارم وگرمای آنرا نمیخواهم  پایان 
    غروب دوشنبه / دلنوشته امروز من /ثریا / اسپانیا / هشتم ماه می 2017.
  • خانه بزرگ

    خانه مرحوم رضا شاه که به ثمن بخش بفروش رف ، این خانه جزئی از آثار تارخی وباستانی به ثبت رسیده بود !!!
    بقول پسر نازنینم که زیر یک عکس نوشته بود :
    هنگامیکه به عکسهای رنگی سر زمینمنان نگاه میکنم انگاری تلویزیون  رنگی خودرا با یک تلویزیون سیاه وسفید عوض کرده باشیم !
    در آن سر زمین قانونی وجود ندارد در هیچ مواردی .و زمانیکه مقبره اورا ویران میساختند شاه هنوز زنده بود وگفت ” آرامکاه پدر من همان خط آهنی سرتاسری کشور ایران است.
    بهر روی  هر رویداد بزرگی که میگذرد  ، یادش هر چند هم نا پیدا باشد  ، زنده میماند ، وهرچیز نو وتازه پدید میاید در جلوی چشمان من مانند زباله ای است که از غربال باد رد میشود .
    آیینه نیز در بدو بوجود آمدنش  یک رویداد بزرگی بود  برای هر انسانی دیگر نمیخواست عکس چهره خودرا درآب روان ببیند  وآن شیشه آیینه را آبگینه  کرد وجلوی چشمانش قرار داد  امروز ما در باره نیاکانمان حرف میزنیم اما هیچ چیز از آنها نمیدانیم  چه بسا آنها آهن وفلز را باهم یکی میدانستند/
    آیینه همیشه درنظر من نما د ساخته وچهره خود انسان است ، درآیینه صداقتی وجود دارد که راه به وجدان انسان پیدا میکند وهرچه بگذرد تو میتوانی افسردگی ونارساییهای خودرا درآن ببینی آیینه فریب نمیدهد .
    در گذشته خیلی ا از آیینه میترسیدند  وعده ای خدارا درآن میدیدند وعده ای آنرا نماد جادو گری  قرنها گذشت تا چهره آیینه پاک شد  ومنزلت امروز را یافت  وشکوه وزیبندگیش در همه جا دیده میشود .
    امروز دیگر آیینه در جلوی ما یادی از گداختگی گذشته نمیکند ما خود آیینه خودیم وهمانگونه که میل داریم چهره خودرا درایینه میبینم . ودیدن در آیینه گذر از زمان نیست  امروز آنچه از آیینه زمان بسوی ما بر میگردد  ، زشت ، تباهی  ونا بخردیست .
    هرکسی از دیدخود وبه میل خود  درآیینه روبروی خود مینگرد  .
    گویا جهان باید تبدیل به یک بیابان سوزان شود  اینرا برایمان پیش بینی کرده اند وتنها یکصد سال بما فرصت داده اند وسپس باید به کرات دیگر فرار کنیم ( البته نه بنده وشما ) ! نسلهای بودجود آمده از بازمانده های ما  دیگر نمیدانم آیا آنها راهی به چشمه  آب شیرین وبا صفا پیدا خواهند کرد یانه ؟وآیا خیابانی را بوجود میاوردند که نامش خیابان خاطره ها باشد ؟ ….
    چه بار احساسی را من با خود حمل میکنم وبا این احساس همه را به گریه وا داشته ام  روز گذشته ریاست محترم انجمن ویا اطاق فکر با یک سیب طلایی از من پوزش خواست وگفت :
    منظور من شما نبودید ، شما صاحب وارباب این انجمن میباشید بودن شما برای ما افتخار بزرگی است ( باد کردم ) ! منظورم تازه واردین است که تعداد آنها به پنجهزار نفر رسیده است . کلی در باره اوصاف روحی وقلب واحساسات من قلم فرسایی فرموده بودند که خودم از آنها بیخبر بودم ویا هستم . .
    حال دریک راهرو ایستاده ام ، راهرویی که مرا یا به شهر عشق میبرد ویا درهمانجا خفه خواهم شد  بی غایت خداوند  ، بی حقیقت ذات با کوله  باری از بارها ی ناشی از  دردها  که هنوز بر پشتم سنگینی میکنند .
    با کسانی روبرو هستم که فرق شعر ،و میر ، متعلقات وگفته ها ومثنوی ها وترجیح بند وترکیب بند  غزل وقافیه وتصنیف وترانه  را هنوز نمیشناسند هرچیزی را سرهم بافته بخورد یکدیگر میدهند و درپایین دوستانشان برایشان صدها لایک ودسته گل وآفرین میگذارند .
    آه ، گویا دارم پیر میشوم وخودم خبر ندارم .
    عماد خراسانی میسراید :
    برو ای دوست ، که ما دست به داما ن خودیم 
    سر خود گیر  که ما سر به گریبان خودیم
    اشک وآهی  شده  از دشت جنون حاصل ما 
    آتش خرمن خود ، قطره باران خودیم 
    خوان گیتی بود ارزانی  خانان ، که بخون 
    دیر سالی است  که همسفره ومیهمان خودیم 
    آه، یادم رفت بنویسم ! روی اینستا گرام یک جناب مانند شاخ شمشما دعکس ایستاده خودرا برایم فرستاده وزیر آن کلی مرا به عرش اعلا برده ، بیچاره نمیداند که دردل پرخون من چه ها میگذرد وسالهاست که از آن صف عبور کرده ام .ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 08/05/2017 میلادی /.
  • آن روزها

    آن روزهای خوب رفتند
    همچو پرنده ای که بشکند قفس را
    ره یافته ام بسوی دیار شما
    من بسوی تو آمدم  ای شهر روشن
    با توشه های ز رنج بیکران 
    آن روزها رفتند ، آوازی به همین  نام بود  خواننده با صدای گرفته اش میخواند که ” آن روزهای خوب رفتند .
    آن روزها خاک بوی دگری داشت   با پای برهنه میشد روی آن راه رفت وعشق را جوید ، اما آمروز زیر پاهایت لبریز از تخم مار وعقرب وزوائد وزباله است  ودیگر نمیتوان به آن اعتماد کرد وگرد انرا بر روی سر ریخت ودرهوای آن نفس کشید .
    مانند هر نیمه شب تشنگی مرا بیدار کرد وسپس دمای هوای اطاق ، درخبرها خواندم که شاپور غلامرضا هم رفت وبه رفتگان پیوست ، او هم طول زندگی را داشت وهم عرض آنرا ، وآخرین بازمانده از آن خاندان یعنی از خاندان رضا شاه  نیز رفت ، مادر غلامرضا خانم توران امیر سلیمانی بود که سالهای آخر یک خیاطخانه باز کرده بود وبنام ” توتو امیر سلیمانی” خیاط بزرگان وهنرمندان بود و….
    آری آن روزهای خوب رفتند ، بهشت بود ، دریغ که این بهشت به جهنم مبدل شد  آن باغهای دلکش  وآن چشمه ساران  آن نغمه های دل آویز شب زنده داران  وآن صبح زیبای بهاری با عطردلکش یاس زرد وسپید  وآن گلهای خود روی وحشی  همه پهن شده  وجلوه بخورشید میفروختند.
    آن روزها عشق درگوش تو  زنگ دیگری داشت ونغمه ها شیرین ودل آویز بودند ترا تکان میدادند قلبت را بشوروشعف وشوق میانداختند ، امروز نمیتوانی حتی به دیوار بیکسی اعتماد کنی  ودیگر نمیتوانی عطر وبوی وبوسه عشاق  را که بی شکیبانه درانتظار بوسه ای بودند ، جواب دهی .
    آن روزها دلت هراسان نبود ،  و  ازدل زیر وبم و شور وشوق برمیخاست  وسپس پرنده دل  من بال میگشود باین سوی دنیا  بخیال آنکه از قفس میگریزم  .
    دراین سوی دنیا دیگر هیچگاه  بوسه ای برلبانم ننشست  وهیچ نغمه خوانی برایم آوازی نسرود ، تنها نگاه حسرت من به دیوارهای کچی خیره ماند  چون دیدگان عشاق  از من دور بودند 
    آن روزها بهشت بود وهیچ گفتگوی از فریب نبود وتو از عشق نمیترسیدی نقش شادی بود  وهیچگاه لب بشکوه باز نمیکردی  وهرشب  با رنگ تازه تری بخواب میرفتی .
    آن روزها خاک ومردمش برایت آشنا بودند  وکسی ترا بسوی نیستی فرا نمیخواند .
    روز گذشته ، نازنین دوستی برایم یک لینک فرستاد  که کمی مرا تکان داد وناگهان دیدم دارم گریه میکنم ؟ چرا ؟ خودم نیز نمیدانم .
    موسیقی زیبایی بود ، شاید چون سالها بود که گوشم از شنیدن آوای عشق محروم بود این موسیقی بر دل وجانم نشست .
    اما دوباره برگشتم  بخیال آن بهشت گمشده  باز نشستم  که مبادا بازمانده همان فریب باشد  واینجا من دراین دیار بیکسی  در خلوت  رنج بی انتها این سرود دل اویز را بر دیوار دلم آویختم  ، بی سبب .
    آی آشنای  دور ، یاد من کردی  ، تو درجهنم ومن درجهنم  دیگر از آن بهشت  زیبا رانده شدیم  واینک سزای ما تنها دوزخ است  وامید آنکه روزی سر انجام بسوی یکدیگر بشتابیم ، نیز  امکانش نیست . سپاسگذارم .
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« . اسپانیا / 08/05/ 2017 میلادی / برابر با 18/02/1396 خورشیدی /.
  • مستخدم

    گفتار در همان کلام است .
    دوستی پیشنهاد داد که یک مستخدم شبانه روزی بگیرم ، گفتم بس است ، حساب کن ششصد یورو حقوق ماهیانه ماهی سی وپنج یورو درماه بابت  سوسیال وبهداشت او ، تازه من شدم مستخدم او ، لخت وعریان درخانه راه میرفت چون گرمش بود ، شبها خرخر او تا مغز استخوانم را به لزره درمیاورد تازه اگر میمیردم او صبح بیدارمیشد . 
    نه ، خودم هستم با همه  چیزهای اطرافم  حتی دیگر از آن دکمه هم استفاده نمیکنم میل ندارم بیش از این زیر کنترل باشم  باندازه کافی همه چیزمان زیر نظر است حتی باید پنهانی عشقبازی کرد ، وپنهانی عشق ورزید .
    تنها یک رشته نامریی  زن ومرد را بهم پیوند میدهد  گاهی این رشته باید دریک حرکات موزون مثلا رقص ایجاد شود  وحرکات با هم  ، هم آهنگهی داشته باشند .  این آهنگ موسیقی است  که گام اول را بر میدارد  وشروع اولین قدم را به نمایش میگذارد .
    نمیدانم میتوانم بنویسم یانه ؟ دو بیگانه باهم از راه دور تنها با تنفس آهنگی بهم پیوند میخورند بی آنکه اززندگی یکدیگر آگاهی داشته باشند .  این نوع رقص عاشقانه وجدید گاهی ترا تا آسمان میبرد . سپس ناگهان با مغز فرود میایی بر روی تخته سنگهای ساحلی که درآن میزیستی .  این رقص جدید ، از پیوستن ها وگسستنهای زود گذر حکایت میکند  مرد درجای خود محکم ایستاده روی خاک خودش وتو دراطرا ف او مانند یک پروانه درتلاطم هستی .
    او تند میگذرد  از کنار تو  وشبها درون بسترش ارام  میخوابد  لبهای پر بوسه  از گوشه وکنار  اورا تهی میکنند  وتودر فکر آسمانی خویشی .
    آنان میدانند که درهمسایگیشان  چه کسی بسر میبرد ، وهرشب حلقه بگوشند  تا هوسهارا تهی سازند  بی انتظار بی هیچ آوازی .
    وتو ، هر صبح  سر خواب برمیداری ، بسترت خالی از تنهایی است  وهوای خانه خالی از بوی تنفسی که به آن احتیاج داری  او همچون سیمرغی  درکمین نشسته  وتو با موهای پریشان که نخهای سفیدی آنهارا پریشان ترکرده است  به آیینه مینکری  واو….
    در خوابگاه زنی دیگر خفته تست  ولبان کام بخش زنی را مکیده است .
    هوس شکفته را درل دل خاموش کن  میدانم هوس هیچ هم آغوشی نداری ، اما بر چشمان سیاهت که کم کم روبه تاریکی میروند  برایت این نکته روشن است که ( ایکاش  سی ساله بودم) !
    اگر سی ساله بودی باز هم انتخاب توهمین بود  ؟   یا بازوان دلکش  عاشق توانای را ترجیح میدادی ؟ 
    بیهوده خیال  براین وعده مگذار ، خوبان شهر  بی خبر از عاشقیها  با او درکشاکشند ومن …..
    چشمم چنان بر برکه های سبز درخشان  ودرعطشی سوزان  در انتظار مرغ نگاهی هستم .
    در افق دوردست  موج نگاه او جلوه دگری دارد  جلوه رنگین گمان عشق  دردل تو  غنچه میکارد  وتو در سایه گذشتگان  گمشده ای 
    با لبهای او طرح بوسه هارا میکشی  وبا پیکر او بر لب چشمه روان مینشینی  تشنه وخاموش .
    تا رفقا بیاند وقت داشتم آبجویی بنوشم واین چرندیات را بنویسم …..پایان/ ثریا . روز ننه جان !یکشنبه 
  • اینهم مادر

    آنسوی مرزها خبری نیست ،
    پیام تاره ای نیست 
    خورشید جیره بندی شده  در کاغذ های زرورقی
    شهرهای دوردستی  بی پناه 
    ویرانه تراز خانه متروک ما در
    میرویم تا مرز آتش  به پهنای کاغذ های طلایی
    ودست تو ، مادر ،  قلب تو را به پشیزی نمیخرند
     وآن تکه طلایی را که دل نام گذارده 
    درسینه پنهان کرده ای ، همچنان خون آلود
    نگاه دار و……
    از طلاهای امروز معجزه مخواه ………. ثریا
     روز روشنی است وآفتاب گرمی همه جارا فرا گرفته است ، نمیخواهم  جدی چیزی را بنویسم ، تابلت بدبختم را آنقدر شبها خواب آلود رها کرده ام که صبح نمیدانم آورا زیر تختخوابی پیداکنم ویا درلابلای ملافه ها . بیچاره خیلی تحمل مرا داشت . 
    بهر روی تمام صبح فکر میکردم باید کاری را انجام میدادم  ، خوب آشپزی که ندارم رفقا میپزند ومیاورند منهم نوش جان میکنم ، بادمجانهارا هم شب گذته سرخ کردم ، ….آهان …یادم افتاد ! باید ماهی یخ زدهر ا بیرون میگذاشتم برای شاه داماد ، خیر  بکلی یادم رفته حال امروز ماهی نخورد مرا بخورد !! بوی گند ماهی دور اطاقها بپیچد که ایشان روز گذشته گوشت استیک میل فرموده اند وامروز باید ماهی بخورند ، خوب آنسوی خیابان یک رستوران بزرگ ماهی فروشی هست …….
    ” گوگل ” چند هندوانه گرد وقلمبه را رویهم گذاشته ومیغلطاند ویک کلاه کاغذی هم روی سر هندوانه ها ونوشته ” فلیسسز،  دیا دل مادر!  یعنی روز مادر مبارک باشد  ! از نظر این مردان ما همان هندوانه هایی هستیم که با شرط چاقو خریداری میشویم وواگر سرخ نبودیم وآبدار مارا بخانه ددی پس میفرستند !.ویا رهایمان میکنند .
    روز گذشته با شهامت تمام عکس خودم را بهمراه همسر مرحومم روی اینستاگرام گذاشتم ، درست دوهفته بعد ازاین عکس آقا به رحمت خدا پیوست چشمانش را فلاش دوربین بسته بود ومن درکنارش مانند یک جوجه کوچک ولرزان که دست دردست پاپا اداخته ایستاده بودم ، آه….چقدر جوان بودم وچه زیبا وچه چشمانی ؟! دهانم را به زور بسته بودم که معلوم نباشد غمگینم یا ….
    بهر روی امروز سی سال  از رفتن ایشان به سرای باقی گذشته ومن همچنان بی آنکه خودرا به دامن دیگری بیاندازم گرد این جوجه ها چرخیدم ، 
    پسرم کجاست ؟ ایالات متحده ، چند ایالت را باید درنوردد برای پرحرفی ومعرفی ساخته هایش وغیره …. باید برای بانویش پیام بفرستم روزمادر مبارک اون بیچاره هم مادرش وپدرش از او دور هستند تنها از طریق اسکایب آنهارا میبیند وحرف میزنند .
    باید برای دخترم هم که میاید اینجا پیام بفرستم وبخودم نیز یک پیام بزرگ  که خوب ” ننه جان ، روزت مبارک !!” بزای ننه جان واقعی هم باید یک شمع روشن کنم وبرای مادرانی که دیگر نیستند .
    بهر روی امروز متعلق بمن است دامنی گلدار پوشیده ام  وبا آن چرخی میزنم وچند بار دور آیینه میچرخم وهفت لیوان شراب ، نه ! دو عدد لیوان شراب ، نه ! شراب ندارم !!!!  آن شرابهای کهنه را هفت سوراخ پنهان کرده ام برای روزهای مخصوص ؟! مگر امکان اینکه روز مخصوص هم داشته باشم هست ؟ چه روزی از امروز بهتر ؟   ……نه دیگه من خر نمیشم . پایان 
    ثریا / اسپانیا / یکشنبه 07/05/2017 میلادی / برابر با 17 اردیبهشت 1396 خورشیدی . 
  • روز مادر

    عمریست تا بپای خم از پا نشسته ایم 
    در کوی میفروش ، چومینا نشسته ایم 
    مارا زکوی باده فروشان ، گریز نیست 
    تا باده درخم است  همینجا نشسته ایم ……….علی اشتری ” فرهاد”
     گوش ندادن به اخبار روزانه و نگاه نکردن ونخواندن روزی نامه ! ونرفتن سر بازار گذر ، نتیجه اش این است که ” روز مادر” را فراموش کردیم ! .
    چه خوب شد بما یاد آوری کردند حد اقل به دخترخانمها وعروس یک تبریک بگوییم هرچند آنها روز مادرشان روزهای دگریست 
    دخترکم زنگ زد که فردا روز ماد…. گفتم آهای خیال نکیند که مرا برای یک ناهار بیرون میبرید ووظیفه تان تمام میشود من غذای بیرون را نخواهم خورد …..نه صبرکن ما همه خودمان را بخانه تو دعوت کرده ایم اما خودما  غذا میپزیم ومیاوریم …آخ ، چه خوب …. باین میگویند روز ستایش مادر ! 
    حال باید بالکن را برای فردا آماده کنم  ، بلی فردا روز من است همه روزها روز من است همه دقایق مال من است …..
    چندی پیش نیمه شب بیدار شدم وچیزکی روی تابلتم نوشتم به همراه  یک عکس جالب روی پلاس گذاشتم وخوابیدم ….یادم رفت زیر آن بنویسم که این اثر گرانبها وپر گهر وزیبا ودوست داشتنی متعلق بمن است وعکس را هم از ” گوگل ” قرض گرفته ام بعد خودش آنرا میبرد .
    امروز صبح دیدیم روی صفحه گوگل یک جناب با یک قانون اساسی بزرگ شامل چندین ماده وتبصره  به همه هشدار داد که :
    آهای اهالی این انجمن  پر شر شور هر شعری یانوشته ایرا که دراینجا میگذارید ملزم هستید که نام سراینده ویا گوینده را بنویسید ، اوپ !!!!  رفتم درجواب نوشتم این تقصیرکاررا ببخشید نمیه شب بود ، دلم گرفته بود ، هوای یار کردم ، ویادم رفت بنویسم آخرا یار دلم را شکسته بود ( نه این را ننوشتم )  با عرض معذرت وپوزش این چند خط ناقابل متعلق باین حقیر سراپا تقصیر است .
    بعد بخودم گفتم ؛ تو فقط بدرد مردن میخوری وبس .
    عکسی که درآنجا گذاشته بودم خود هزاران زبان داشت وآنچه من نوشتم بود زیر متن ” ایکاش”  کمی ضربه زده بود ……
    واله حالا همه چیز مملکت درست است  قانون اساسی شما مو بمو اجرا میشود ، انسانهای شریف دست ستمددید گان وبیچارگان وتهی دستانرا میکیرند  ، گرمخانه برای گرسنه گان دارید؟ بهداشت کامل دارید ؟ گرانفروشی ندارید ؟ همه مردم  بهم کمک میکنند ویکدیگر را دوست دارند وفریب نمیدهند ؟ دزدیوآدمکشی وتروز شخصیت وتروز وآدمکشی نیست ، قاچاق اسلحه ومواد وزن نیست   تنها همین چند خط که من فراموش کرده بودم  نام پر ابهتم را بر بالا یا زیر  آن بنویسم وعرض اندام کنم مشگل ایجاد کرد؟ حال مفاد قانون اساسی را برای اعضای محترم انجمن میفرستید ؟ و یا آنرا به رخ من میکشید ؟
    روزیکه من وارد این اذنجمن شدم تنها ده نفر بودند با اشعاری مذهبی ، فحاشی وتفکرات ناشی از افکار دگرگون شده ، من (سپاس ودرود )را زیر نظرها نوشتم ، من همه را عزیزم وجانم خطاب کردم ، اشعارم از قدما تا معاصرین بود فهمیدم اشعار سیمین وفروغ را دوست ندارند ، اشعار سهراب سپهری را دوست ندارند همه چیزد رخط عرفان ومولا وحضرت امام غایب میباشد من دست به عصا میرفتم کار خودم را میکردم .
    حال این نوشتار واین تصویر گویا  کمی بو داشته وبویش به بینی خیلی ها رسیده تصویر مردی از قبیله سرخ پوسنتان که درکنار آتش نشسته ودست به دعا برداشته  اما از آسمان سر یک گرگ هویدا میشود .
    ومن نوشتم ای کا ش مار نمیفربید وغیره ……منظور خاصی نداشتم تنها دلم گرفته بود ؛ همین کورشم اگه دور بگم …..
    حال به آن جناب که حتما پلیس امنیتی این بنگاه شادمانی میباشند گفتم اگر خیلی ناراحت هستید بفرمایید این نام وفامیل من اگر خیلی حالتان بد  شد آنرا بردارید واگر دیدید بیشتر دچار توهم شدید آنرا پاک کنید .
    چقدر از خشم وخشونت وهجر یار بنویسم ، چقدر از عقوبت آخر زمان بنویسم ، اوف …… واقعا . . روزهای اول ” مادرینا” بودم که خودم را کنار کشیدم وبا احترامات فائقه گفتم من چون درایران  نیستم حق مادر خوانده انجمن را ندارم، سپس اهالی ده آمدند وهمچنان ادامه دارد عده ای رفتند حوصله شان سر رفت ۀ عده ای لک لک میکنند اما » قانون اساسی» بجای خود محکم است  دراین فکرم که باید برای آن جناب امیرخان چی چی آور بنویسم که بیا تو درکنگره امریکا قانون اساسی تدوین میکنی ما خودمان هرکدام یک قانونیم  .پایان 
    تا موچ حادثات  چه بازی کند  که ما 
    با زورق شکسته ، به دریا نشسته ایم 
    ما آن شقاقیم. که با داغ  سینه سوز 
    جامی گرفته ایم  وبصحرا  نشسته ایم …..” فرهاد “
    بهر روی مادرجان روزت مبارک وروزهمه مادران واقعی که باید هرروز سنتایش شوند نه بایک گلدان گل شبو یا یک جعبه شکلات یا یک تنبان وپستان بند .
    عمرتان دراز.
    ثریا / اسپانیا / دلنوشته امروز من / شنبه ششم ماه می 2016 میلادی /