Category: General

  • ماه روزه

    ماه روزه فرا رسید ، بقول ننه جانم
    ماه مبارک ، از فردا همه دهانها بسته خوهند شد وهمه رستورانها واغذیه فروشیها وصد البته خیلی از کارها پنهانی انجام خواهد گرفت ، بهر روی این ماه برای مومنین واقعی مبارک باد .

    پرده را برداریم  ، بگذاریم که احساس هوایی بخورد
    بگذاریم  بلوغ ، زیر هر بوته که میخواهد  بیتوته کند …….سپهری
    ( ببخشید خط ناگهان عوض شدومراعصبی کرده است )
    تنها میخواهم به آن دسته از مومنین که میگویند خداوند دراین ماه قران را نازل کرد بگویم :
    به همان خدا ، این قران دست نوشته  وافکار یهودیان ومسیحیان  آن زمان صحرای داغ عربستان بوده که محمد طی تجارتی که برای همسرش انجام میداده در شهر شام آنهارا میشنیده وخود نیز شاعر بوده وآنهارا به مالک اشتر دیکته میکرده گاهی هم مالک اشتر دستی درآنها میبرده چون خیلی غیر واقعی بودند ، بنا براین نباید بر مردم زمانه خرده گرفت که بر آن باور دیرینه نشسته اند
    در جایی خواندم زنان ودختران وپسران ومردان ایران کمتر دل به خواندن کتاب میدهند  تنها سر درآستین همین آشفته بازاری که برایشان حکم نان شب را دارد خودشانرا سرگرم میکنند ، درگذشته هم همین بود اگر زنی یا دختری دل بخواندن کتابی میداد اورا بباد تمسخر میگرفتند مهم مارک لباس کفش وکیف بود وظاهر آراسته وعطرهای گرانقیمت ، تنها من احمق سفار ش کتاب میدادم ومورد تمسخر  دیگران قرار میگفتم زن نباید سرش داخل کتاب میبود غیرا زکتاب دعا وقران برای همین هم ناگهان شر یعتی نامی پیدا شد ومغزهارا لبریز از پهن کرد .
    برا ی همین است  که مردم ما میانه رو نیستند یا رومی رومند یا زنگی زنگ تنها مولانا ، وسعدی اخیرا بطور یواشکی خیام!!!
    اما سلسله بوتیکها همه شهررا فرا گرفته است منجمله “زارای ” خودمان که اینجا کسی به پشیزی هم آنرا نمیگیرد .
    خوب ، آن دستی که روز گذشته دراین دستگاه شورش بوجود آورد نتیجه اش این شد که حروف من هرکدام باندازه یک خط بزرگ شدند ، لابد میدانستند که من چشم وچار درستی ندارم وگاهی گاف میکنم بجای کاف !!!
    خوب این ماه برای همه آنهاییکه اعتقاد کامل دارند ماهی سر شار از سلامنی روح وپاکی جسم باشد . من که همیشه روزه ام .
    ساده باشیم
    ساده با شبنم  چه در باجه یک بانک  چه درزیر یک درخت
    کار ما نیست شناسایی “راز” گل سرخ
    کار ما شاید این است
    که درا”افسون”  گل سرخ شناور باشیم
    پشت دانایی اردو بزنیم
    دست در جذبه  یک برگ  بشوییم   وسر خوان برویم ……سپهری
    تا فردا . شمارا بخدای خودتان میسپارم / ثریا / اسپانیا / جمعه /

  • راه رفتن روی طناب

    درست است  بیخوابی شبانه 
    ساعت باید  حدود سه  پس از نیمه شب باشد از ساعت یک بیدارم ، نه گرسنه ام ، نه تشنه ام ، ونه احتیاجی به خواب دارم ، تنها میاندیشم ، به چی ؟ معلوم است به گذشته ، به آن سالهای خوب جوانی که مانند یک لیوان شیر آنرا دمرو کردم وبر زمین ریختم میان مردمی که آنهارا نمیشناختم  ، مهربانی مرا حمل بر کم عقلی  وحماقت من میکردند وساده دلی امرا خریت کامل .
    به یک دیوار شکسته تکیه کردم تا خستگیها را بیرون کنم دیوار ویران شد . ومن هنوز میان دو کلمه  میان دو احساس  راه میروم  گاهی دچار افسردگی شدید میشوم ،  ازیک خاطره به دیگری میپرم  همه تلخ ، ناکامی  باز از یکی رانده میشوم وخاموش مینشینم  مانند یک پس زلزله روحم دچار تشویش ودستخوش نا امیدی شدید وپریشانی . مانند یک بند باز ناشی روی یک طناب راه میروم زیر پایم تاریکیهاست ، دو قطب ، دو شهر ، دو زندگی .
    درگذشته جرئت وشهامت بیشتری داشتم مغز واحساس و روحم یکی بودند  با هم مهربان وبا هم روان بودند  باهم میاندیشیدیم  ، حال ازهم جدا شده اند  حال تنها با مغزم میاندیشم پیکرم بی خاصیت درگوشه ای راه میرود  ومن آنچه را که درمغزم میگذرد با صدای بلند تکرار میکنم  صدایم آنقدر بلند است که تنها گوشهای خودم میشنود  ، درهمه گفته هایم ، ناگفته ها خاموشند ،  ودرداین خاموشی بر دلم سنگینی میکند ،  من بانوی بزرگواری نبودم که همه چیز را آماده بخدمتم بیاورند  برای هرچیزی میبایست فرسنگها بدوم وصد ها نفررا ببینم ، همیشه خاموش بودم در برابر تمام گفته ها وعبارات سخیفی که ازآن زنان ومردان تازه به دوران رسیده میشنیدم ، خاموشی بهتر بود مجادله فایده نداشت تنها دلم میسوخت  واین سوزش تبدیل به اشک میشد من این خاموشی  را وصدایش را نمیشنیدم .

    قدرت مالی ” او” لبانمرا بهم دوخته بودند زبانم نیز درگلویم مرا خفه میکرد  ، نه زبانمرا نیز از ته بریده بودند مانند امروز ، 
    باید خاموش مینشستم وتماشا میکردم کسی نبود ، نه ، هیچکس نبود تا به دامنش پناه ببرم ، مادر نیز با آنها همصدا بود مانند آنها قد قد میکرد  وگاهی فریاد میکشید وزمانی خودش را وگونه هایش را خراش میداد ، محکوم من بودم باعث رنج او من بودم باعث همه رنجهایش اگر مثلا پسری بودم او خوشحال وشاداب بود .

    نه ! بگذار آرام در مزارش بخوابد بیهوده خواب اورا آشفته مکن ،  تو تنها با خاک ودرخت ووجویبارها پیوند داری وبا کوهها انس والفت بستی ، نه با آن جانورانی که یا روی دوپا ویا چهار پا راه میروند بعضی از آنها  ، از آن چهار پایان مهرشان بتو بیشتر بود ، مثلا اسبها ، یا سگ همسایه ، عقل سلیم فریاد بر میدارد که درهمین زندان برای خود یک بهشت بیافرین ، بر دیوارهایش منظره ها زیبایی بچسپان ، جویبارهارا ترسیم کن ، نقاشی کن ، موسیقی را از نو دوباره شروع کن وبه آواز ها گوش فرا بده فراموش کن ، همه چیز را فراموش کن ، خیال کن همه هستی وخاطرات تو زیر یک بمب اتمی  از بین رفته اند ، دیگر درون بازار بوی پارچه  را استشمام نخواهی گرد بوی لجن وبوی مردار وبوی غذاهای مانده وکله های بریده حیوانات را خواهی دید دیگر در گوچه ها عطر اقاقی پخش نخواهد بود بوی باروت ، بوی فقر وبوی ننگ ونفرت ووبوی فاحشگی به مشامت خواهد رسید .دیگر آن ده متعلق بتو نیست تا از درختان آلبالو ویا گیلاس بالا بروی  ومیان درختان ویا داربستهای انگور بنشینی وآنها را با ولع بخوری  ویا با آن گاوگرد که آبهارا به جالیز میریخت  بازی کنی ویا برروی اسب بپری وبخیال خود شهبانوی شهریار باشی .
    میتوانی از نو خودترا بسازی ،  وبه هرگونه زندگی  آفرین بفرستی خیالت را برای خودت نگاه دارد وآنچه دردلت میگذر حتی عشق را نیز بر زبان میاور ، این روزها باید دهانها بسته باشد از نیمه شب امشب دیگر باید دهانها بسته است  به روی هر تغذیه ای چه روحی وچه جسمی ، هر چه بوده تمام شده دیگر دنیای تو نیست متعلق بتو نیست ، دنیای تازه ای آغاز شده وتو با تجربه هایت درگوشه ای بنشین وبا دهان بسته تماشا کن واز لحظه هایت لذت ببر .
    بسا کسا که به روز تو آرزومند است .
    دیگر لزومی ندارد  بوسه بر زنده بگوران  بزنی  ویا برایشان مدیحه سرایی بکنی  آنها ساختگان به زورند  وشهرت سازان  آنهارا ساخته اند ، آنها ازدرک آن دردی که تو کشیدی ومیکشی  خیلی به دورند ، دور .  پایان
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا /26/05/2017 میلادی /.
  • دلنوشته

    نوشتن روی تابلت سخت است اما حوصله ندارم برون در آن اطاق بنشینم ودوباره  غمنامه بنویسم 
    امروز سخن رانی فخر آور را در کنگره ملی ایرانیان  گوش دادم   چیزی ندارم بنویسم  حقیقت عریان است  گفته هایش درست وبامدرک وبا اطمینان است  پس از سالها که به گفته های فسیلان وخاطراتشان گوش کرده ویا دیده بودم این برایم تازگی داشت نمیدانم سایر ایرانیانی که مانند من در زندان غربت محبوسند گرچه آزادند چگونه فکر میکنند  من هنوز دل در گروی  آن خاک دارم  وامروز هنگامیکه دخترکم آمد  با شور وعلاقه برایش تشریح کردم  آنچنان درهم فرو رفت که پشیمان شدم نه او خیلی تحت تاثیر همسرش قرار دارد او خیلی عوض شده  او. از شاه چه میدانست  او تنها هفت سال داشت که از ایران خارج شد او وخواهر وبرادرانش در کمبریج درس  خواندند ودراثر نادانی و ندانم کا ریهای پدرشان باین دهکده پناه آوردیم وتنها خودم میدانم که چقدر سختی کشیدیم  او در ایران در رفاه کامل بود چرا اینهمه نسبت به شاه مملکتش بد میگوید  وچرا اسپانیارا نمونه میخواند؟
    صحبتم را عوض کردم  او رفت لیوان اب را به دستم گرفتم  وبه اطاق خوابم پناه بردم  اشکهایم بی اختیار جاری شدند وبرای اولین بار دیدم چقدر اشکهایم داغ وسوزانند صودتم میسوخت  سپس از خودم پرسیدم :
    برای تو  برای این نونهالان خیلی دیر است  خیلی  تو هنوز سوز وطن داری درحالیکه آنرا پنهان میکنی  وآنها وطنشان جایی است که همسرانشان هستند  
    نه!برمیگردم  سالهاست که آوای موسیقی بگوشم نرسیده  سالهاست که در زیر یک تالار موسیقی ننشستم سالهاست که بوی کتاب وکتابخانه به مشامم نرسیده  وسالهاست بی آنکه خود احساس کنم دریک زتدان انفرادی بسر میبرم  کمی با زندانهای  معمولی فرق دارد اما همه چیز کنترل میشود حتی نفس کشیدنم  دلم برای بازار  وهوای نمناک آن وبوی سیگار  وبوی پارچه تنگ شده  دلم برای مزار مادر تنگ شده  اما ….
    اما آیا راه برگشتی هست ؟ 
    ویا درهمین انفرادی نفس آخر را خواهم  کشید بین مشتی غریبه بین آدمهای ناشناس اگر چه مهربانند اما از سوز سینه من بیخبرند
    امروز با شنیدن صدای هما سرشار برگشتم به دیروز وسخنرانی آن مردجوان که با چه غروری وجسارتی توانست پیروزیش را نشان دهد  سرانجام حرف  خو درا به کرسی بنشاند و بزند وجلو برود 
    و آیا  سر انجام روزی فرا خواهد رسید که من با شادی بسوی وطن پرواز کنم ؟ 
    نمیدانم  آیا میتوانم خاطره های تلخ را جدا کرده دور بریزم وبا خاطری آسوده برگردم؟ 
    بکجا میروی ای رهرو غریب  تو در همه جا غریبی حتی در وطن  اینجا در میان فامیلت غریبی  وآنجا در میان مردمی که نمیشناسی مرذمی که قرنها از احساس وعاطفه ومهر ومهربانی وعادات تو بیخبر وبه دورند 
    بکجا میروی ؟
    باید جلوی اشکهایم را بگیرم باز رادیو اف ام وهمان موسیقی تکراری شبانه / ثریا/
  • باز هم امیر عباس

    امروز همه این دستگاه بهم ریخته بود ، گویی دستی در حال جستجو وتلا ش برای چیزی بود ، نه چیزی نبود ساعتها نشستم تا سر انجام نمیدانم درست شده یانه .
    روی تابلتم مشغول ورق بازی شدم ، باطری تما م شد روی گوشی ناگهان دوباره ” او ” آمد  منتظرش نبودم این بار به همراه صدای نازنینی آمد که بسیار دوستش دارم وبرایم عزیز است وقابل احترام همه در گذشته با هم مکاتباتی داشتیم اما امروز او سخت گرفتار و من سخت بیکارم .
    واین نازنین بانو کسی غیر از “هما سرشار” نبود  ، زنی که به جرئت میتوانم بگویم هر کلام او برای من یک آیه است ، از ایران اورا میشناختم  نوشته هایش را گفته هایش را همیشه دنبال میکردم ودر سفرم به امریکا توانستم از ماساچوست برایش نامه ای بفرستم ودر اسپانیا جوابمرا دریافت کنم ، سخت گرفتار کتابش :”کوچه پس کوچه های غربت بود ” که خوب منهم آنرا دارم طبیعی است که باید داشته باشم برایم حکم کتاب مقدس را دارد ، بانویی وارسته ، بزرگوار ، با فرهنگ غنی  مادری بینظیر وهمسری بسیار فدا کار ونازنینی که البته نباید  آقای ” نجات :  را هم فراموش کنیم  که کمکهای ایشان در پیروزی هما خانم بی ثمر نبود .
    در میان همه گلهای نورسته او تنها گلی است که عطر وبویش را به مشام جانم میرسانم وهر صبح به صدای مهربانش از طریق رادیوی لب تابم گوش میدهم .
    امروز صبح روی تلفن صدای اورا شنیدم ، وای زنگی داشت ، مهربانی داشت ، دنیایی خرسندی درصدایش موج میزد داشت با امیر خان مصاحبه میکرد ، چه صمیمانه وچه با ادب .
    ————-
    خوب امیر خان ، هرچه بکنم از آن چشمان سبز  وبقول  خودت سبزترین چشمان جهان نمیتوانم فرار کنم  به تمام آنهایی که ترا میکوبند به حرفهایشان گوش میدهم واز میان آنها تکه هایی راجدا میکنم وازخودم میپرسم که :
    کجایشان درد گرفته ؟ 
    آیا وظیفه بموقع میرسد ؟ ویا واقعا اعتقادی ندارند وشق سوم اینکه خوب : حالا جا افتاده ایم چیزکی میرسد ، دوستان هستند وگبی میزنیم وعمرمان هم روبه پایان است دیگر چرا خودرا به دردسر  دچار کنیم ؟! از نویسنده ، تا شاعر ومجری که خوشبختانه از لنگ حمام تعدادشان  بیشتر شده است .
    امروز با شنیدن صدای مهربان هماخانم وصدای گرفته تو که هنوز میدوی ومیدوی ومیدوی . برای کی؟ برای آن خیانتکارانی که دوانگشت پیرزویشانرا با آن پرچم نکبت بالا برده اند ، در اروپا وامریکا خوش میخرامند ما کار میکنیم مالیات میدهیم واین مالیاتها به شکم آنها سرازیر میشود وسپس میروند دوباره به زیر عبای آنکه میکشد ، اعدام میکند سر میبرد وخون میریزد ومیخواهد کاخ سفید را سیاه کند ؟  باورم نمیشود  که امروز عکس ج. رضایی را دیدم که میرفت رای بدهد درجالیکه در زندان های ایران بود وابو عمامه با هواپیما پول فرستاد تا او وچند نفر را آزاد کنند وبرای آخر وعاقبتش آمرزیدگی بخرد ، برای اینها میدوی ؟ برای اینها  جان فشانی میکنی ؟ . خوب پیروز وموفق باشی اما آنهاییکه سفت ومحکم به روی زمینهای موکت شده ویا فرش های ایرانی چسپیده اند دیگر از جایشان تکان نخواهند خورد مواجب میرسد یا از طرف جیم والف ویا از فرانسه وشرکت سهامی مریم مسعود ویا راه اکسپرت واینپرت !!!  ودراین  میان قلدرها ، قاچاقچیان ومشتی ادمهای ناشناس ساخت هند وپاکستان لبنان وسوریه وفلسطین  وافغانستان نیز دست درکارند .
    کاری سخت درپیش گرفته ای ، باید درهمان ایران از جای بلند میشدی واز میان همان مردان لشکری میساختی . بهر روی .
    برایت آرزوی پیروزی دارم  بنظرم آمد که با انتصابات جدید کمی سوخته شدی مانند شمعی که اورا فوت کرده باشند تنها دودی بلند بود .  پایان 
    ثریا / اسپانیا / پنجشنبه  25 ماه می 201 میلادی /و
  • دنیای سیاه ما

    من تصویر این مرغ را نگاه داشته بودم تا تیتر داستانی بکنم که سالها پیس نوشتم  زیر عنوان ” پرنده آبی ” ودر مجله “پر” به چاب رسید شاید انرا هنوز داشته باشم ،  داستان یک پرنده  غریب بود که ناگهان به میان مرغان خانگی وخروسهای  اخته شده افتاده وداشت فنا میشد .
    روز گذشته حالم بسیار بد بود ضعف شدیدی عارضم شده بود واین ضعف ناشی از نخوردن گوشت میباشد بشدت پشت به گوشت کرده وسبزی خوار شده ام !!! سپس با خود گفتم :
    نترس ، مرگ ترس ندارد این زندگی است که باید از آن ترسید ، زندگی که هرروز سیاه تر وتاریکتر میشود وهر روز با خون میخواهند ایمانشانرا آبیاری کنند ، همه جا سیاه است ، با پرچمهای سیاه زنان با  کفن سیاه ، ترسناک شده ، بلی این زندگی ترس دارد وزمانی از آنها میپرسی چرا خون ریزی میکنید در جواب میگویند ” مسیحت هم خون زیادی ریخت اما یک چیز را آنها نمیدانند ، عیسی نه خدا بود ونه فرزند خد اما حقیقت بود تنها یک حقیقت بود مردی به راستی که به خدای خودش ایمان داشت ومیخواست جنایت را از روی زمین برکند  میخواست دنیای بهتری بسازد باو امان ندادند همان سرمایه  دارانی که امروز نواده هایشان درپی جهانی کردن دنیا میباشند ، همان مردان کنیسه نشین ، اما سایر پیامبران  یک کپی برزگی از این حقیقت بطور ناشیانه برداشتند و برای جمع آوری پیروانشان یا پول ریختند ویا خون  ، خون  انسانها بی ارزش تر از سکه مباشد . 
    امروز در دعاهای مسیحی میخوانند  که :
    کمک کن ما دشمنانمانرا ببخشیم وآنها نیز مارا ببخشند  ، بخشندگی ومهربانی در این دین جای بزرگی را اشغال کرده است نه خشونت وانتقام /
    بلی زنده بودن میان این انسانهای نادان کاری بس سخت وخطرناک است .امروز دخترکی درفیس بوک خودکشی کرده بود تنها هیجده سال داشت ودختر دیگری اشعاری میخواند که برایم سم بیاورید ، نه زهر یاورید تا بنوشم وبمیرم ……
    این سرنوشت فرزندان آینده ماست مرگ برایشان یک حیات است .
    هنوز حالم جا نیامده هنوز ضعف دارم وهنوز با آنکه صبحانه خورده ام ضعف مرا رها نمیکند . بر این گمانم که یک جنینی هستم در بطن زمان  در رحم زمان  که همیشه در انتظار به دنیا آمدن میباشم نه رفتن ، من هنوز کار دارم برگه های تاریخ جلوی رویم ریخته میل دارم که آنهارا جمع کنم  گاهی به زندگی بعد از مرگ میاندیشم  اما دراین گمانم که هنوز عده ای درافکار سیاه خود زندانی اند  وهمیشه درانتظار یک آزادی موهوم میباشند اول باید از خودشان شروع کنند خودشان را آزاد کنند .
    هر کلمه ای که بر زبان میاوریم درانتظار یک پاداش ویا یک معنا برای آن هستیم هیچکس بطور ازاد نمیتواند حرفش را بیان کند فورا باو انگ میبندند من گفته هایم را درقالب یک شعر یا یک رباعی مینویسم ، هنوز با همه عمر رفته دراین  فکرم که از دنیای معرفت ودانایی هیچ خوشه ای برنداشتم  وسر جایم درجا زدم اما هرچه جلو تر میروم گویی دریک دلان تاریک وبی هوا وبی محتوا دارم بسوی هیچ میروم  ، درست است تاریخ چراغ راه آینده است اما نام بردن وتنهاعکس آنهارا گذاردن افتخاری نیست آنها هم رزمان خود چه بسا جنایتها کردند ما چه میدانیم تنها درانتظار یک نشانه هستیم ، کدام نشانه ، من اگر دروطنم بودم وتکه زمینی  داشتم آنرا اباد میکردم اگر چه مجبور بودم همه خاکهارا بیرون بریزم وبه عمق چاه آبی برسم درآن سبزیجات میکاشتم گل میکاشتم ، وبه همه یاد میدادم که چگونه میتوان از یک قطعه زمین  استفاده کرد وشهری را اباد نمود مدرسه باز میکردم اگر چه پنهانی دهاتیان را باسواد میساختم متاسفانه همه اینها یک رویا ست من دیگر هیچگاه به ـآن سر زمین بر نمیگردم ودراین سر زمین که مرا پذیرفته اند حتی سقفی که زیر آن بسترم را پهن کرده ام اجاره ایست .
    روزی ندایی از آن سوی کوهستانها بمن رسید سر از  پا نشاخته گفتم :
    آمدم ، بسوی تو خواهم آمد وآبادیرا  آبادتر میکنیم دل باو دادم نه به شخص او به زمینی که او روی آن راه میرفت به آن چشمه ای که درپشت سرش زمزمه میکرد اونماد خاک وسر زمین من بود اما روزی دیدم تنها یک قلوه سنگ است که بر پیشانیم نشست ومرا زخمی کرد ، اشکم سرازیر شد ، نه ازدرد ، نه اززخم ، از اینکه به اشتباه اورا بجای یک انسان گرفته بودم او یک عروسکی بود که از این دست به آن دست میشد از خودش بیرون آمده بود مدرن شده بود میل نداشت درکنار پدر کشاورزش به زراعت بپردازد میخواست تایرون پاور شود ونمیشد ونشد .دلم سخت به درد آمد وگریستم بر مردمیکه از خود واز ریشه خود فرار میکنند . پایان
    کاروان دختران شر مگین  روستا ، 
    لاله در کف  در مهی از بهت بسیاران گذشت 
    در ته تاریک کوچه ، یک دریچه بسته شد 
    انتظار بی سر انجام بد انگاران گذشت 
    جای پایی ماند . زخمی ، سبزه زاران را به تن 
    جمله جانانه گلگشت عیاران گذشت 
    تا بگورستان رسد دیدار اهل خاک را 
    ماهتاب پیر ، لنگ لنگان از علفزاران گذشت …….منوچهر نیستانی 
    ثریا ایرانمنش .» لب پرچین » .اسپانیا . 25/05/2017 میلادی / 
  • سایه خورشید گم شد

    دلنوشته امروز !
    جان غافل  را سفر در چار دیوار  تن است 
    پای خواب آلوده  را منزل کنار دامنست ……..باز هم صائب !
    تصمیم سختی بود ،  برای دوستانی که درخارج داشتم نامه نوشتم وکسب  تکلیف کردم ، عده ای دراروپا ویا امریکا که امروز اکثر آنها درفراق وطن جان سپردند .
    ده سال شده بودم یعنی کارت اقامتم  به ده ساله رسیده بود وحال میتوانستم نقاضای پاسپورت کنم هم برای حود هم دو طفلی که درکنارم بودند ، تصمیم سختی بود ، 
    گفتم :
    بچه ها دوماه بمن فرصت دهید ، تنها دوماه وهنوز پسرکم سال آخر دبیرستانرا میگذراند ودخترکم کار میکرد با آنکه سنی نداشت به ایران رفتم ، به میان اقوام ، دوستان وآشنایان وهمه را دیدم همه را آزمودم   دیدم همه درحال خیانت کردنند ویا خیانت کرده اند مشتی آشغال با کلی بدهی مالیاتی برای من بجا گذاشته بودند اینهارا دیگر نمیتوانستند بخورند منتظر یک وکالت نامه بودند .
    سر خورده  برگشتم ، دیگر هیچ میلی نداشتم نه دیگر خانه شمال را میخواستم ونه اقامت درمیان آن مردم بیگانه وبی ادب …..
    برگشتم با تنی تب دار وگفتم برویم بچه ها برای همیشه برویم به دادگاه .
    در آنجا پاسپورتهایمانرا تقدیم کردیم وگفتیم دیگر احتیاجی باین  پاسپورتها نداریم ما تابعیت عوض میکنیم ، قانون سختی بود میبایست سوگند بخوریم واز همه مهمتر اگر  جنگی در میگرفت پسر من باید بین سر زمین خودش واین سر زمین انتخاب میکرد وانتخاب  کرد فورا اورا به سربازی فرا خواندد واو دوسال خدمت 
     سر بازیش را نه در محیط سر بازخانه بلکه دردفتر یک ارتشی مجانی انجام داد وما درصحن کلیسا ودادگاه سوگند خوردیم که خیانت به این کشور  نخواهیم کرد واین سر زمین از امروز مانند سر زمین پدری ما خوهد بود .
    شناسنامه ها ، پاسپورتهارا به انها تحویل دادیم وحال امروز ما ازخود اینهاهستیم بی هیچ فرقی .
    گفتم من گاهی مینویسم برام مترجم گذاشتند ! تا مبادا به دولت یا ملت آنها توهین کنم ، تا امروز احترام آنهارا داشته ام وبموقع رای داده ام ، آنها نیز هوای مرا دارند خیانتی دربین نیست اگر بین خودشان مشگلی باشدبما مربوط نمیشود ، تنها اسامی نوه هایم میبایست اسپانیایی باشند  وهستند نامهای بین المللی  ودو دیگر امریکای  وانگلیسی ، دوستان خوبی بین آنها یافتم ، مهربانند کاری بکار خصوص ما ندارند ماهم دخالتی درکار آنها نمیکنیم وامسال درست بیست سال است که دیگر رنگ آن سر زمین را ندیدم ومیلی هم ندارم ببینم هرچه بود خیانت بود ، دروغ بود ، رشوه بود ، دزدی بود رحمی درکار نبود نه خواهر ، نه قوم خویش مادر ونه معشوق همه دروغگو از آب درآمدند ، اینجا قانون حاکم است قانون رشوه دهنده ورشوه گیرنده را به زندان میبرد من کاری به بزرگانشان ندارم در محدوده زدگی محقر خودم حرف میزنم ، ساعت هشت شب باید زباله ها رابرد وبیرون ریخت ، از ساعت دوازده شب هیچ صدایی بلند نخواهد شود مگر در دیسکوتهای زیر زمینی پلیس اندازه صدا را مشخص میکند ، موقع رانندگی نباید مشروب نوشید وبه هرکه بر میخوری باید سلامی بکنی چه آشنا چه غریبه  ، خوشبختانه من بین محلی ها زندگی میکنم نه درمحله های توریستی ودزدان وراهزنان اینجا محله ای ایست که تنها خود اسپانیاییهای زندگی میکنند با اینهمه …. هنوز از من بعنوان یک خارجی نام میبرند ! وخوب میدانند که در سر زمین من چه خبر است ، بیزنس بجای خود ، قانون بجای خود .
    منهم آهسته مییروم وآهسته میایم که مبادا گربه شاخی بمن فرو کند آن گربه متعلق به همان گربه پرستان که هنوز نتوانستند سر زمینشانرا بهم پیوند دهند ویا خودشانرا یا خودی هستی یا عربیه ودشمن . 
    من دیگر  برایم تنها یک چیز باقی مانده وآن زبان وادبیات وگاهی نگاه سر زنش آمیز حافظ را به روی پیکرم احساس میکنم که مبادا مرا از یاد ببری . 
    زندگی خوبی دارند رقص وآواز و خوردن ودولت برایشان کار میکند سر نوشتشانرا به دست دولتی میدهند که به او اطمینان دارند ، کلیسا هم درگوشه ای کار خودش را میکند ومیتوان درمحیط آنجا رفت دها خواند ویا  آواز هم  خواند، اپرا  هم دید ورقص فلامنکو را هم تماشا کرد 
    اینها هم رنج فراوان برده ند هم از جنگ جهانی دوم ، هم از  جنگهای داخلی وهم از دیکاتوری دیگر حاضر  نیستند دوباره سر نوشتشانرا به دست مشتی نادان بدهد . بنا براین بقول خودشان ویوا اسپانیا ” زنده با د اسپانیا “.
    بلی تصمیم سختی بود  سرانجام یکراه را انتخاب کردم . حال درست یا غلط . دیگر پر وبا لی برای پرواز ندارم .پایان 
    فارغم صائب  ز نیرنگ خزان و نوبهار 
    فکر چون  آیینه  باغ دلگشا یم گلخنست 
    پایان / ثریا / اسپانیا / چهار شنبه سوم خرداد ماه 1396 خورشیدی /
  • خودرا شکن

    در معرکه عشق  ز اجرت خبری نیست 
    غیر از سپر انداختن آینجا  سپری نیست 
    سرگشتگی ما همه از عقل فضول است 
    صحرا همه را هست اگر راهبری نیست ……..صائب تبریزی 
    ——–
    هم من ، هم کامپیوترم وهم تابلتم وهم لپ تاب همه دچار سر گیجه شده ایم ، گاهی فکر میکنم همه را رها کنم برگردم بروم دنبال همان گذشته ها واشعار کتب انگلیسی واسپانیایی و یا بنشینم ذکر مصیب کنم ویا بقولی ” چس ” ناله .
    اینهارا برای چه کسانی مینویسم کسی که : اعلیحضرت : را اعلا  حضرت مینویسد ویا هریک یک منبری گیر آورده اند دارند روضه میخوانند وبه دیگر فحاشی میکنند ویا نظیر عروسی های هالیودی سفره ابوالفضل پهن کرده اندوبا کلی ارایش وپاهای عریان ودامن های کوتاه دارند به ذکر مصیبت پرداخته آیه بقره ( گاو) را میخوانند ونمیدانند که چگونه بی آنکه خود بخواهند تبدیل به گاو شده اند .
    در عکسهای سفر حج جناب ترامپ وبانو هرگاه آقا دست دراز کرد تا دست بانورا بگیرد او پس زد حق هم دارد در غوغای شوی انتخابات ایشان بی آنکه بدانند  چند عکاس با دوربین درآنجا ایسناده اند ، رو به بانو که خندان درپشت سراو ایستاده بود کرد وگفت 
    تو تنها یک ماده گاو خوشگلی هستی بانو که تا آن ساعت داشت میخندید ناگهان چهره اش درهم رفت تا جاییکه حتی درکاخ سفید هم اقامت نکرد وامروز مجبور بود همراه جناب اجل پرزیدنت با سفر حج برود کیف کردم دیدم مانند آن بی بی زبیده قبلی چارقدی بسر نیانداخته خودش بود با قامت رسای خودش شیک الگانت وپوشیده تا زانو نه بیشتر ….. از او خوشم میاید .
    حال دیگر خسته م ، دیگر میلی به دیدار هیچکس ندارم ومیلی به برگشت به گذشته وازهمه جالبتر اینکه جیم الف میخواهد فیلم کوروش کبیر را بسازد لابد چیزی درحدود معمای شاه مثلا کوروش مانند آن مرحوم یاسر عرفات نیمی ارتشی نیمی عرب نیمی مدرن مانند قورباغه وهمسرش  لابد چیزی مانند …….. نه بهتر است حرفی نزنم بمن مربوط نیست آنها درسته در تاریخ ایران کثافت کردند وجمع کردن این الودگیها کار دشواری است مرد میخواهد ومردی نیست چند بچه دربیرون نشسته اند ومیگویند  بریزید یرون وسربازان گمنام  جان برکف هم آنها را به تیر میبندد ویا به زندان وشکنجه  این اقایان کارشان دربیرون همین است  جوانان  بدبخت دختران  دم بخت همه قربانی میشوند .
    اینها دربیرون نشسته اند وبرای آزادی وظلم بیشتر ظلم میکنند  ونمیگذارند که مظلومی بر ضد  ظلم برخیزد وشورشی خود جوش بوجود بیاید  وبیاموزد  چگونه میتوان بدون رهبر  به مبارزه برخاست  ونیرویش را درراه درست بکار برد اینها دربیرون کارشان تنها ضایع کردن واز بین بردن انرژی هاست .
    در حال حاض  یک نیمه پادشاه داریم  ،یک یا دو عدد رییس جمهور چند رهبر وچندین مبارز تریاکی !!!
    دیگر از آفتاب  خبری نیست ودیگر درتاریکیها چراغ راهی سوسو نمیزند باید  با شمع نیمه سوخته گام به گام  راه رفت واز کنار حفره ها وچاهکها گذر کرد  چشمان همه بسته شده به روی عکسهای فریبنده فیس بوکها یا سایر بازیها  دیگر کسی اصراری ندارد یک چراغ به دست بگیرد وراه بیفتد ودیگران را نیز به دنبال خود بسوی روشنایی ببرد ، خودشان نمیدانند که درتاریکی  زنده یکور شده وعادت کرده اند  انسان پس از چندی به آتش جهنم هم عادت میکند همچنانکه من عادت کردم  وآموختم چگونه باتاریکیها مبارزه کنم  اما چشم باطن ویا چشم سوم خیلی ها کور است .
    وخواب ، خواب چه هدیه خوبی است که من شبها از آن محرومم  قسطی میخوابم  هر دوساعت یکبار بیدار میشوم یا از سرو صدا ویا احتیاج به تخلیه مثانه و!!!! خواب از سرم میرود میل ندارم به هیچ دقیقه از زندگی گذشته ام بیاندیشم نه به آفتاب نه به سایه ونه به آن خانه ونه به آن میهمانان  روز گذشته دختر شاعر بزرگ وترانه سرا را درفیس بوک دیدم سلامی گفتم بیجواب ماند ترسیده ، نکند ناگهان چیزی را عیان سازم وبگویم که پدر مهربانتان چند بار با چند باد حرکت کرد تا آن حلقه گل نکبت را گرفت  چه میشود کرد دین تا اعماق ریشه آنها جای گرفته وترس ویا شاید فکر کرد به دنبال چیزی هستم !!!
    برا ی من هر هفته یک تسبیح از ” سنتر” میرسد الان کلکسیون تسبیح دارم ویکی را که طلایی بوده به دستم آویزان کرده ام طلایی وکوچک میتوان آنرا به یک دختر بچه که روز[کمونیون ] اوست هدیه داد !  مرتب از سنتر نگهبانی من زنگ میزنند و چند روز پیس میکروفنم را عوض کردند چون باطریش کهنه بود باید مرتب آنزا همه جا باخود ببرم و با اولین احساس خطر آنرا فشار بدهم ، البته جان من برای آنها مهم نیست  وهنگامی میرسند که دیگردراین دنیا نیستم  اما باید زیر کنترل باشم  ، همین کنترل ….باید تسلیم شد آزادی وجود ندارد تنها باید روح آزاد باشد که خوشبختانه روح من آزاد است ودر پهنه دشتهای بزرگ سیر میکند گلی میچیند بو میکشد وآنرا رها میسازد .پایان
    خود را بشکن  تا شکنی قلب جهان را 
    ان فتح میسر نیست  بشکست دگری
    در قافلهء فرد  روان بار ندارم 
    هر چند  بجز سایه  مرا همسفری نیست 
    شب نیست که بر  گرد تو تا روز نگردم 
    هر چند  من سوخته را بال وپری نیست …….صائب 
    ——–
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا / 24/05/2017میلادی / برابر با 3/3/1396 خورشیدی /.
  • مغز خرخورده ها

    باز بیماران روانی حادثه آفریدند ،
    وعجب آنکه این بیماران به میان ملت ایران امروز وخوانندگان “رپ” که تنها از زیر ناف به پایین حرف میزنند ، نمی روند ، به دنبال اراذل واوباش وچاقو کشان نمیروند  چرا که زاده تخم حرام آنها میباشند .
    درمنچستر دریک کنسرت دها نفر تلف شدند وعده ای زخمی  بمب تروریستی بوده است .
    ” صمد ” آقا که درعربستان بود بهمراه یک هزار نفر ، راست گفت ، پشت دیوار همه جنایتها دست آلوده بخون جیم الف قراردارد .
    برای پیشبرد ن حرف خود  دیگران را نیز به دنبال میکشند هنوز سیر نشده خدایشان   نیز از خون سیر نشده هنوز تشنه است  حال مردم را مثله میکنند ومیکشند  آنها همچنان میچرخند  درگردابی که نامش جنون مذهبی است .
    ما هرچه تلاش کنیم بیفایده است .
    هر چه بیاندیشیم  واز اکراه حرف بزنیم  سودی ندارد  آنها درهمان جایی که ایسنتاده اند تکان نمیخورند  وچنگهایشانرا به همان جا فرو میبرندواگر بتوانند درسایر جاها .
    آنها چیزی از آزادی انسان درک نمیکنند  خودشان درقفس شعور بی پایه خود اسیرند ودیگران را نیز به دنبال خود میکشند  وما هیچگاه آزاد نخواهیم بود .
    آنها هما ن سنگ غلطکی هستند که هرچه آنرا فراتر بکشیم  سنگین تر میشوند  وهمانقدر نیز از آزادی انسانها میکاهند ،  وهمانقدر نفس عماره خودرا تسکین میدهند  وما تنها نیرویمان به پایان میرسد وسپس میرویم تا  سنگرا رها کنیم  وخود از خستگی در جایی بیفتیم .
    واین سنگ سنگین که هرروز بر قدرتش افزوده  میشود  سرسام آور میتازد برایش مهم نیست  وهرچه را جلوی پایش ببیند  زیر میگیرد وله میکند  وما دیگر نیستیم   ،  تا بایستیم   و درد له شدن را احساس کنیم .
    جدال با اهریمن روح منحوس آنها بیفایده است  دیگر پهلوانی نخواهد آمد وآنکه آمده بود تا بما خوشحالی بدهد و پیک آزادی را برایمان به ارمغان آورده بود خود مانند شعله ای که بلند میشود وناگهان فرو مینشیند خاموش شد وامروز درنظرم بصورت یک کبریت  نیمه سوخته میماند که تنها دود میکند /
    ما درکی از ” معنا ” نداریم وخردرا نمیشنایم تا آنهارا درمیان سینه خود پنهان داریم همه سنگ شده اند وتماشاچی .
    وانسانها ی بدبخت دیگر  بادبانها تصاویر وکلمات  را میاویزند  ودر نهایت بسوی باد گام بر میدارند  جا ومکان بخصوصی ندارند .
    روز گذشته در فیسبوک  سلاخی را دیدم که داشت لاشه یک خر را  تکه تکه میکرد ودر دکان قصابی خود میچید مردم مغز خر را میخورند وگوشت  وپاچه خررا بنا براین دیگر نباید توقع داشت که آنها انسانی وبا فهم وشعور بالا  رفتار کنند یا مانند خر بار میبرند وسر به زیر میاندازند ویا لگد پرانی میکنند ، تغذیه شان خوب انجام گرفته وانها همان بیچارگان وفرودستانی هستند  که آنهارا میخورند وسپس به تماشای برجها وگنبدهای طلایی مینشینند .
    همراه کلمات مقدس  وتصاویر مقدس  دنیا را آنگونه میبینند وآنگونه  تماشا میکنند وزیر لب زمزمه یاس را به هوا میفرستند 
     وقفس جانشین  کشتی میشود  وهرکسی بجای دریا نوردی در  خانه مینشیند در قفسی از زر ناب یا مخروبه ای از خشت خام .
    نه این مغز خر خورده ها هیچگاه ادم  نمیشوند .
    دلم برا ی مرغکان بی بال وپر تازه از تخم درآمده میسوزد که زیر دست وپاهای این جانوران  زندانیند  گاهی تبدیل به طوفان میشوند وزمانی تبدییل به یک غبار .
    راه گریز ما برای همیشه بسته شد  ود ل بیقرار خودرادردست گرفته  بسویی میشتابیم تا جای امنی بیابیم  هیچ کجا امن نیست   واشک  چشمان بینارا برای جستجو بسته است .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین« . اسپانیا . 23/05/2017 میلادی / 2/3/1396 خورشیدی !
  • ما همیشه منتظریم

    آری ما همیشه منتظریم ویا درانتظار خواهیم بود  ، آینده ما تنها درانتظا رها  ساخته شده است  ، گذشته را از یاد نمیبریم  اگر چه گلوی مارا فشرده باشد حافظه تاریخی نداریم  ، کشتزاری که امروز  درانتظار باران است  وما خود گرد آن میچرخیم   وگاهی خرمن  خودرا آتش میزنیم وگرد آن میچرخیم ومیرقصیم .
    پیروزی در چیست ؟ در لحظات  ، درساعات ویا چند سالی ؟ من هیچگاه این درس اربا ب ومرادخویش ” بتهوون ” را فراموش نکرده ام که گفته بود :
    »هر کس خوب ونجیبانه رفتار کند حتی بر بدبختیها هم پیروز میشود « ! ومن پیروز شدم معلمان خوبی داشتم از نوع همان نویسندگانی  که زندگی این غول را  به رشته تحریر درآوردند  ومترجمین که خوب ته کاسه را تراشیدند ، امروز من به پیروزی خود رسیدم نه اینکه چند مونیتور ونور افکن در میدان بزرگی پسر مرا نشان میدادند که رو درروی غول  بزرگ تکنو لوژی ایستاده وحرف میزند ، نه ، پیروزی من  آن بود که با دست تهی وتنها اوا به آن بالا فرستادم ، نه سیاسی بود ونه شاعر سوخته ونه خودرابه قیمتهای سرسام آوری فروخت ، مانند سلفش بیل گیتس چند جوان دور هم جمع شدند شرکتی بنا نهادند واز شمع وجود یکدیگر بهره بردند اامروز با جناب اجل ” گوگل ” به مصافحه برخاسته هنگامیکه به موهای سپید او نگاه کردم  با خودم گفتم این همان پسرک کوچک من است ؟ اما چرا باین  سرعت موهایش سفید شد؟ او هنوز خیلی جوان است او کوچکترین فرزند خانواده است ، اما میانستم که این مو ها دراثر نخوابیدنها ، تلاشهای شبانه روزی ودر عین ماموریت  بزرگ پدر بودن وهمسر بودن میبایست به آنجایی برسد که خود میخواست .
    این پیرروزی از آن خود اوست  من تنها درکنارش بودم ، درکنارش  ایستادم ، ومرد دیگری را برا ی جانشینی پدرش بخانه نیاوردم  .
    ما آتش را از خدایان دزدیدیم اما نیمه راه آنرا خاموش کردیم بجای آنکه مشعلی بیفروزیم  آنرا دور انداختیم ودرتاریکیهاا گام برداشتیم وحال همیشه درانتظار یک کور سو از طرف خدایانیم / خدایانی که خودمان میتوانسیتم  یکی از آنها باشیم .
    حال نشسته ایم به زندگی پس از مرک وانکیر ومنکر میاندیشیم  ودر عقیده وافکار خود زندانی هستیم  همیشه درانتظاریم  از آزادی مینالیم از غربت هم مینالیم وهیچگاه خرمنی را که جلوی پایمان انداختند حتی یک خوشه هم برنداشتیم تا آنرا درباغ شعور خود بکاریم وثمره آنرا ببریم  همیشه درانتظار برقی هسیتم که از آسمان بجهد وباقیمانده خرمن مارا نیز بسوزاند.
    هر کرمی را آزدها مینامیم  وهمیشه درانتظار ( آن کلید ) نشسته ایم  تا درهای بسته را به رویمان باز کند از جایمان تکان نمیخوریم میترسیم باد زیرمان برود .
    روشنفکران ومردان جوان  میخواهند  همه مردم  را برای همیشه  بیدار سازند  اما دزدان  ، منتظرند  که همه مردم  برای  یک عمر بخواب روند  ، دزدان درانتظار خواب ملت نشسته اند   ودریک خواب بلند وطولانی میتوان  سراسر  هستی یک ملت را درهم نوردید وعارت کرد وبرد .
    این دزدان از نوع موشهای خانگی تا میمونها وگوریلهای بزرگ جنگلی همه درحال انتظارند تو غافل شوی یا بخواب روی وترا تاراج کنند .
    امروز من دیگر در انتظار هیچ چیز نیستم  هرچه که برملت ما گذشت بر سر زمین ما گذشت آن نبود که منتظرش بودیم  وهرچه که نیامد  با خود میاندیشیم که درانتظارش نشسته ایم  وگرد جهان میگردیم ….پایان
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا . 22/05/2017 میلادی /.
  • نه ! دیگه !

    نه دیگه ، این واسه ما دل نمیشه !
    کل آلبوم عکسها به همراه پلیس امنیتی اهل کمتیه شهدا بکلی رفت آن سوی وآن   زیرها وخودش نیز مانند شاخ شمشاد آنجا ایستاده  ……
    برایم مهم نیست من مینویسم ،  نه احتیاجی  به عکس دارم ونه احتیاجی به زلف پریشان یار . 
    آن حقیقتی را که درخودم داشتم  دارم به زبانی ساده بیان میکنم  میلی ندارم برای مردم این زمانه چیزی بگویم من برای فردا مینویسم .
    برای فردایی که اگر باقی ماند واگر کسی توانست دست باین آثار نیمه کاره ودستبرده شده از رهزنان شبانه ببرد .
    مینویسم که ملتی هستیم نظیر نداریم ، ملتی  کور وکر اما بازبانی تیز وتند وهرجا کم بیاوریم زبان فحاشی را باز میکنیم ، ملتی هستیم که پای بند هیچ اصول اخلاقی نیستم همیشه دم از چیزی میزنیم  که ندارم ، ملتی هستیم که راست را دروغ  پنداشته  ودروغ را آنقدر
    تکرار کرده ایم که برایمان نماد راستی شده است حتی بخودمان نیز دروغ میگوییم 
    ما همه یک  نیمه باطل داریم وان نیمه باطل را نمایان میسازیم ونیمه نیمه دیگر را گم میکنیم  ، 
    دزدان نیمه شبی بخانه ما حمله آوردند مال وثروت مارا به یغما بردند به زنان ودختران وپسرانمان رحم نکردند  چاپیدن کشتند وبردند زندانهارا وسیع تر کردند  باز میرویم دنبالشان وصدایشان میکنیم که شما کم بما چپانیده اید بازهم بچپانید  ، ما خوشمان آمد  
    ملتی تریاکی ، افیونی ، شرابخواره ، معتاد ، بی حیا ، بی شرم وبی هیچ نشانی ازانسانیت .
    بلی ؛ من آن نیمه حقیقتمرا عریان میسازم  ومیتوانم به زبان خودتان برایتان باز گو کنم  میلی ندارم که با   نشاط وخوشحالی آنرا یپذیرید اصلا میل ندارم بپذیرید چرا که خود نمادید من دارم از فسیلهایی سخن میگویم که شما را بیادگار گذاشتند وشما نسلی منگول وبدبخت را بجا میگذارید .
    نشاط وشادمانی وشعر موسیقی از میان شما رفت کلمات زیبا را گم کردید درعوض  عو عوی سگهای پاسبان ودست همه شما درون شلوارتان بود  شعر وموسیقی را درمیان پاچه لخت زنان ومردان مییافتید  کلمه دوستت دارم دیگر انسارا را بحال تهوع وا میدارد آنقدر نخ نما شده مانند مدفوع پرنده .
    شما دردوزخ خود دارید میسوزید و  این سوزش شمارا ارضا میکند چرا که غیراز آن  چیزی ندیده اید ودرون خاکروبه های زمانه  پی گوهر میگردید آنهم خاکروبه های ریسایکل شده ، وگندیده .
    همه چیز را از دور تماشا میکنید  واز دور از روی آن میپرید یا میجهید از نزدیک شدن به هر چیزی که نو باشد واهمه دارید  وهرجا که اصولی قابل لمس باشد  ویا مسئله ای  آنرا نا جویده تف میکنید  دندانهایتان شکسته وریخته  وخودتان دچار شکم روه شده اید وخبر ندارید که بوی گند شما دنیارا احاطه کرده است .
    آهای شهبازان بلند پرواز  ، خودفروشان امروز وفردا  با  آینده چه خواهید کرد ؟  شما بیمارانی هستید که پای به هرکجا میگذارید  کثافت خودرا نیز باخود برده وبجای میگذارید . نه دیگه بقول  معروف ( این واسه ما دل نمیشده) دل کندیم ورفتیم وشمارا بخودتان سپر دیم .
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا . یکشنبه 21 ماه می 2017 میلادی .
  • عشرت خارها

    با درودی دوباره !!!
    نتوانستم عکس زیبایی بیابم وضمیمه این نوشتار کنم تا بخاطرآن عکس هم شده سری بما بزنید ، بنا براین با شعر شروع میکنم  شعررا که دیگر نمیتوانند از مغزم پاک کنند ، اندیشه ام را نیز .
    دلی دارم  که هر گز سر زحکم غم نمی پیچد
    تو پنداری  که درروز ازل غم کرده ایجادش 
    شب گذشته کابوس های وحشتانکی مرا دربر گرته بودند وبیدار هم نمیشدم ، خواب جنگ بود وهمه میبایست به جنگ بروند ومن داشتم صورت پسرم را میبوسیدم واورا بدرقه میکردم ……زمانی بیدار شدم اشک همه صورتم را فرا گرفته بود ، حیرانم درچه دنیایی داریم زندگی میکنیم وهر کسی چه دیدی نسبت باین زندگی  واطرافش دارد ؟ 
    امروز گوسفندان بحکم  ” کانون خیریه ” فلان !! یکصد کیلو متر راه را باید طی طریق کنند والبته ده یوروهم باید بابت تی شرتی که آنهارا یک رنگ میکند بپردازند دو گوسفند ماده منهم رفته اند !!! همان کاری که درگذشته در ایالت بزرگ امریکای شمالی  مد بود وهمه برای خیریه میدویدند ویا راه میرفتند ویا میرقصیدند !!! 
    در شهر خبری نیست کرسی محکم سر جایش نشسته وعمامه سفید متعلق به شوراهل تزراریست نیز بر آن تکیه داده است بنا براین هیچ آب از آبی تکان نخورد باز این گوسفندان بودند که به حیابانها ریختند وکمری قر دادند وباسنی چرخاندند وپولی دریافت کردندورفتند بخیال خود به دموکراسی رسیدند خبر ندارند که با دست خود چه آتشی را روشن کرده اند کبریت اول را زدند .برای ساختن تاریخ  لزومی ندارد که حتما انسانی شریف ودانا باشی تاریخ اصولا تشکیل شده ز مشتی نادان وخود خواه وجاه طلب  که به سر زمینها هجوم میاورند آنهارا میچپاپند وتکه تکه تکه میکنند  وآنچه را لازم است میبرند وبقیه تبدیل به مدفوع میشوند تبدیل به کود .
    همه آن کلماتیکه مثلا ” بزرگان ” ما گفتند تنها کلمه بود نه بیشتر ، دموکراسی ، عدالت ، برابری وبرادری ، بلی درانجمن ها میتوانی برابر یا برادر ویا ارباب باشی ” اگر خودی باشی ” اما دریک سر زمین مشگل است ، انهم سر زمینی که  با تک حزبی ورهبری اداره میشود 
    “شاه” هم این  اشتباه را کرد ونگذاشت احزاب جان بگیرند یا حزب رستاخیز ویا هیچ در وازه ها باز است هرکس میخواهد میتواند برود ، یعنی پدر خاتواده زنی را بخانه آورد وگفت این مادر است هرکس این مادررا دوست ندارد برود ماهم دوست نداشتیم ورفتیم مادر ماند با تاج دمرویش .
    هر قدر برایم درد آور بود  وهر چند  هم که بر ناتوانی من افزود وچقدر روی من اثر گذاشت  که ببینم آن سر زمین که محل دلداگیها وزندگی ورشد ونمو من است مرا نمیخواهد  مرا بیمقدار میداند ومن دیگر از دیدار آن خودداری کردم تا اینکه تبدیل شد به یک سر زمین بیگانه حال هم چهار قسمت پنج قسمت ویا هزار قسمت شود دیگر بمن ارتباطی نخواهد داشت .
    روز گذشته تمام روز خواب بودم  معنای این  خواب را نمی  فهمیدم  اما لازم بود گویی بدنم خودش داشت خودرا ترممیم میکرد .
    بهر روی من در سر زمینم موفق نشدم اما امروز درخارج بچه هایم موفق شدن آنهم در کوچکترین شهرهای  اروپای مرکزی 
    روز گذشته که پسرم را روی چهار مونیتور بزرگ در برابر شرگت بزرگ ” گوگل ” دیدم بخود بالیدم او درهمین شهرک به دانشگاه رفت اما ان دانشگاه نبود که با وچیز آموخت به دنبال تجربه ها رفت سر انجام چند کتاب به بازار داد وحال درمقامی است که شاید نیمی از مردم اورا میشناسند بی آنکه روی یوتیوپها برود یا روی صفحه های مضحک روزانه ویا روی صحنه های دستوری .
    حال درفکر جنک هستم اگر جنگی در بگیرد ؟ 
    امیدوارم که در نگیرد  صمد آقا که درعربستان دارد برنامه میچیند وکاریکاتورها در روی صفحات تلویزیونها دارند مارسر گرم میکنند کارتونهای دستباف شرکت سهانی بی بی سکینه نیز از پای  ننشسته اند …..دیگر هیچ 
    دل تنگ مرا هنگامه عشرت نمیسازد
    بجنگ ماتمش افکن  که ماتم میدهد دادش ……ط .آملی 
  • همان دوست قدیمی

    چند روزی است که دوباره به سراغ دوستان قدیمی ام رفته ام ، کتاب را به دست گرفته ام از اخبار دوری میکنم خبرها را نه میخوانم ونه میشنوم ونه برایم مهم است که کی کجا نشسته ویا رفته  ویا  خواهد آمد . .
    زمانیکه بیطرفانه به زندگی خودم نگاه میکنم میبینم چندان خوشبخت نبوده ام اما این بدبختی را به یکساعت خوشبختی دیگران عوض نخواهم کرد .
    حال دیگر با باید با احتیاط رفتار کنم وآهسته گام بردارم و تنها بنشینم وپذیرایی کسی نباشم درب خانه همیشه بسته است گویی کسی درآن زندگی نمیکند  اما همه دراطرافم هستند  پرواز صدای بالهای آنهارا میشنوم /
    موسیقی تنها چیزی است که مرا از خودم وبدبختیهای اطرافم برون میکشد زمانی که به یک موسیقی حتی عامیانه هم گوش میدهم گویی از زمان بیر ون رفته ام ، روزی خیلی میل داشتم شاعر باشم ! وشعر بگویم آنقدر شاعر از زمین مانند قارچ سبز شد که دیگر مجالی بمن نرسید نمیدانستم رو به کدام یک بکنم وکدامرا برگزینم وراه اورا بروم چند بار درغزل سرایی !!! طبع شریفم را ازمودم اما خنده دار از آب درآمد  گاهی نثری مینویسم کمی به آن  لعاب میزنم میشود شعر نو ! 
    هرکجا  پای شعر وموسیقی درمیان باشد من آنجا هستم . در گذشته آواز میخواندم صدایم بد نبود اما نه آواز خوان حرفه ای تنها برای دوستانم ودرمیهمانی های کوچک .
    اما با مرور زمان صدا درگلویم خفه شد حتی دیگر حق حرف زدن هم نداشتم ،  
    امروز آزادم  بتمام معنی نه اما خوب در زندان خاکستری هم نیستم با زندانبانان حرفه ای. میتوانم بنویسم وبخوانم راه بروم بخوابم بی آنکه مجبور باشم بکسی جواب بدهم .
    خوب .تا فردا 
    وفرداهای دیگر / ثریا /اسپانیا / شنبه /
  • زندگی چیزی نیست

    تنها یک رسم خوش آیندی است……..
    بیدارم ، نمیدانم ، خوابم ، نمیدانم ، آنقدر میدانم که طبیعت هیچگاه به موقع  داده هایش را بمن نمیدهد همیشه دیر است وهمیشه بعد از رفتن من اتفاقات خوب روی میدهد .
    روز گذشته گویا پسرکم دریک استادیوم چند هزار نفری رو درروی شرکت بزرگ وکمپانی _گاف _ ایستاده بود وداشت سخت رانی میکرد  جایش را نمیدانم لندن بود یا امریکا ؟ چون به هردو جا رفته بود .تصویر او در سر تاسر استادیوم پخش شده بود وتصویر کوچکی روی واتس آپ بمن رسید ، آه ، پسرم بتو افتخار میکنم حد اقل اینکه شاعر توده ایها نشدی وبه سر زمینیت خیانت نکردی  رفتی به مردم دنیا خدمت کنی برایت  سفید وسیاه وزرد فرق ندارد . متشکرم پسرم ، قدرت از دست رفته امرا بمن باز گرداندی .
    برای من این جهان تنها یک بیابان سوزان است  ومیبینیم هر گروهی  از راهی دراین بیابان رفته وزیر لب حماسه میسازد  وبخیال خود میخواهد به چشمه شیرین اب زندگانی برسد نمیداند که خوشبختیها در طول راهند نه درانتهای جاده /
    دراین سر زمینها ،  دراین بایابانها لبریز از خار مغیلان تو خود بتنهایی رفتی بدون حضور هیچ پدر خواند ویا پشتوانه مالی با شعور وعقل واستعدادی که دروجوت بود ، خودت را نفروختی ، به دنبال پولدار شدن نرفتی سختهایترا بچشم دیدم وگریستم وامروز باید از همسر تو سپاسگذار باشم که بی هیچ ادا واصولی مانند یک مرد پشت سر تو ایستاد نه جواهر خوتست ونه لباس مد ونه اتومبیل این توبودی که آنهارا باو دادی اما او همرا نکاهداشته است .وتنها بتو میاندیشد .
    بلی پسرم تو نه بازیکن فوتبال شدی ونه قهرمان تنیس ونه سیاستمدار نم دار تنها فردی خود ساخته که امروز میبینم هزاران نفر دارند ترا تماشا میکنند که اکثر آنها جوانند ویا مردانی نیمه سال وچه بسا از تو و سرنوشت تو پند بگیرند .
    امروز روز افتخار منست وامروز است که باید ازخودم تجیل بعمل آورم که تنها با عشق ترا به ثمر رساندم نه با پولهای باد آورده .سپاسگذارم پسرم . این چند خط را بعنوان هدیه از من بپذیر چیزی غیراز کلام ندارم بتو بدهم .
    مادرت /ثریا 
    ثریا  ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا / 20/05/2017 میلادی .
  • کشاکش میان دو قرن

    روز بسیار بدی داشتم  ، شاید باید بنویسم یکی از بدترنی روزهایم بود ،  برای نوشتن یک شعر روی یک تابلت بارها خطوط آزارم میدهند ، حالم چندان خوب نبود  وهر بار این درد بیدرمان مرا فرا میکیرد که به تازگی ها میهمان  من شده دیگر همه روزم تباه است .
    شاید کسانی بپرسند که اینهمه زحمت برای چیست ؟ وبه کجا میخواهی برسی ؟ ..
    .
    تصادفا به هیچ جا میل ندارم برسم آنهم دراین زمانه  وبین این مردم بیسواد وبیشعور  همین که توانستند چند کلمه زبان بیگانه را فرا بگیرند دیگر علامه دهرند وحال باید بفکر درآمدی کلان باشند ، گاهی یکی از خوانندگان ناشناس بطرز شگفت اوری  واکنشهایی نشان میدهد  شاید درست باشد ویا شاید غلط ، مگر نه اینکه امروز همه مینویسندو چاپ میکنند وبعد بطور مجانی دراختیار عموم میگذارند و( یا شاید هم چندان مجانی نباشد ) .
    بگذار هر طور میخواهد باشد . در حال حاضر همه روزهای مرا پر کرده است .
    امروز از شرکت تلفن بمن زنگ زدندکه یک برنامه جدیدی بمدت شش ماه با قیمت هفتا د یورو برایت یفرستیم اگر دلت خواست همیشه بماند ، فریادم  را بلند  کردم وگفتم :
    یک زن ، تنها ، با پول پنسیون باید ماهی شصت تا هفتاد یورو با تاکس هیجده درصد بشما بپردازد نه بخانه کسی زنگ میزنم ونه بخارج جزئت ندارم گوشی را بردارم درحالیکه در تعریف قدیمی بمن گفتید با چهل یورو همه چیز را خواهی داشت اینترنت ، موبایل وتلفن خانه ، حال کم کم شد پنجاه  یورو  وروز گذشته ،
     که صورتحساب بانکم را دیدیم شصت وشش یورو ، واقعا شما وحشتناکید میل ندارم نه تلفن میخواهم نه اینترنت ونه هیچ ، دخترک ساکت بود سپس گفت میدانم ، میدانم اما من تنها یک کارمندم . حال برنامه  جدیدیشان شصت کانال تجارتی فیلم وهمه این برنامه ها کم کم به یکصد یورو خواهد رسید …..
    هیچگاه برنامه هایشانرا تماشا نمیکنم  کپی مسخره ای از روی برنامه های سایر دول است مشتی خاله زنک با مردهذ مینشینید ویکصدا باهم حرف میزنند هیچکدام نمیکذارد صحبت دیگری تمام شود ، اخبارشان چیست فلان هنر پیشه لاغر شده ویا از معشوقه اش جدا شده ویا با دوست پسرش بهم زده فلان فاحشه آبستن است …. همین نه بیشتر ودر وسط آن هزاران تبلیغ ..
    ..
    امروز  فیلم ” لایم لایت ” که فارسی  ترجمه شده ان بنام روشناییهای شهر  بود  تماشا میکردم ، این آخرین کار چارلز چاپلین بود وروزی نامه ها آنرا بدترین فیلم سال انتخاب کردند . دحترش جرالدین تنها پنج سال داشت که امروز از مرز هفتا هم بالاتر رفته وبرادرش نیز درآن بازی میکرد [کلر بلوم ] که  هنرپیشه مورد علاقه من است ، چرا این فیلم نگرفت ؟ یا آن آهنگهای دلپذیرش ؟ چرا ندارد او متهم بود که با کمونیستها رفت وآمد دارد ….اهه امروز که ریاست جمهور خودتان یک پا دوست وهمکار روسیه میباشد  یعنی که فضای امنیتی وهیتلری واستالینی را بر دنیا حاکم ساختید .
    بگذریم ، اکثر خوانندگان  من وتماشاچیان چارلز چاپلین   رنجهایی را که  ما میبریم  نمیشناسند که هیچ حتی متوجه آن هم نمیشوند .
    حال در فیس بوک وسایر انجمنها هرکدام اطاقی جداگانه دارند و امت   ( ببخشید ) عضو میپذیرند ……
    حتی یک خط شعری را که از شاعری می نویسی باید تمام وکمال  توجیه شود .
     سیاسی نباشد ، به سایر اغضا برخورنده نباشد  وزیاد عشقی نباشد و….. وغیره وذالک .
    در گذشته شعر دردشاعر را بیان میداشت حال بمدد اعتدال دموکراسی آب نکشیده در سراسر جهان اشعاز ونوشته ها هم باید زیر چتر حمایت پلیس امنیتی باشند همه چیز مصنوعی تعارفات  با سبدهای گل وشمع طلا سیب طلا اووووه بالا آورده ام .
    حال چگونه بنویسم که شادترین لحظه زندگی من  درچه موقع اتفاق افتاد ویا میافند ؟ ….پایان 
    دلنوشته امروز  /جمعه / 19 ماه می 2017 میلادی / اسپانیا .
  • صبح روز جمعه

    هر گر تصور نمیکردم که دنیای ما بااین چرکی وکثافت  مرگباری  بیدار شود ، آن روزها درتخلیل خود دنیای زیبایی ساخته بودم وامروز با اینهمه انبوه کثافت  ودرواقع یک جذام همه گیر  داریم به بیگانگی کامل  وتاریکی فرو میرویم .
    همه از یکدیگر فاصله گر فته ایم  ودر مشگلات یکدیگررا تنها میگذاریم  با هرج ومرج  های شیطانی وبی پایه  وسپس این دنیا ازخود چه به یادگار خواهد گذاشت ؟
    مشتی ادم سوخته وبیمار روانی  شاید بتوانیم دوباره  به آن روزهای خوب برگردیم اما تخم وزاد ولد شیطان  مارا از آن تصویر زیبایی که درذهن داریم دور نگاه میدارد تنها میتوانیم خاطرات را حمل کنیم وبا عکسهای رنگ ورورفته قدیم آه از دل برآریم که ایوای هرچه بود تمام شد .
    عالمی روحانی بر بالای سر داریم !! واین بزرگترین ننگ ما میباشد  باقی مانده بخت ما نیز با تجربه هایمان به فنا میرود  چیزهایی را که ما میدانیم نوه های ما نمیدانند  ویا تجربه های مارا ندارند درکی از آنها نیز احساس نمیکنند .
    به اطاق کوچک خودمان فکر میکنم که پدر دارد کتاب میخواند ومادر دکمه های افتاده پیراهن هارا میدوزد ومن با عروسک چینی زیبای خود بازی میکنم ودراین فکرم که تکه های پارچه ای را  پیدا کنم وبرایش لباسها ی متعددی بدوزم ، این همه آرزوهای من است .
    امروز همه آ|نها به گوشه ای از تل خاک فرو رفته بیرون اوردن آنها از زیر خاک کار ییهوده ایست آنها پوسیده اند  حال امروز زنگهای بزرگ اهنی به صدا در میایند برج ارام کلیسا روبه رویم ایستاده  وهر صبخ یکشنبه  زنان را دسته جمعی میبینم که  دست بچه هارا گرفته وبه زورداخل ان محبس میکنند تا برایشان نوازندگان آواز های مقدس حاکی از ترس  یا یوهان سبستیان  باخ را بخوانند ویا بنوازند .
     سپس به کریسمس میاندیشیم  با زرق وبرق ها ی مصنوعی چراغهای مصنوعی وجشن های مصنوعی  وعید خودما ن که گم میشود تنها به تخم مرغهای رنگینن میاندیشیم .
    تمام آنچه را که درکودکی در ذهن خود ساخته وپرداخته  بودیم از دنیای خارج امروز مانند پر مرغ به هوا میروند ودر فضا گم میشوند وخود ما نیز گم شده ایم .
    امروز تنها سر  گرمی ما گذاشتن عکسها روی صفحاتی است که نمیدانیم  از کجا امده وبه کجا خواهند رفت واهی از سر حسرت میکشیم که ایوای زندگی تمام شد وما تمام شدیم ودیگرهیچ چیز از ما نمیماند .
    روز گذشته با یک کادوی خیلی  کوچک که به خانم دکترم  دادم آنچنان ذوق زده شد وانچنان مرا دربغل گرفت وبوسید که سالها بود چنین مهربانی از هیچ کس ندیده بودم یک قاب کوچک منقش مذهبی بود !! مانند شیشه های رنگین کلیسا وآن بانو  انچنان  شیفته وار به آن نگاه میکرد گویی یک کاتدرال را باو هدیه داده ام .
    خوب این زندگی ماست ، ترس از موجوادات واهی ، بیماری ومرگ بنا بر این تن به هره حقارتی میدهیم بی انکه بدانیم هنگامیکه کاسه لبریزشد شد چه بلخ وچه بهشت .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا . 19 .05 2017 میلادی /.
  • از نو بیاندیش

    کار جنون  ما به تماشا کشیده است 
    یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی 
    ——
    برا ی عدل وعدالت  ظلم میکنند  وگاهی مظلوم  بخود این حق را میدهد که بر ضد ظلم برخیزد  وتازه یاد میگیرد که چگونه  میتوان فریاد کشید  وچگونه میتوان مهر ورزید  ودران زمان که مظلوم په پیروزی میرسد  او نیز ابتکارش را به ظلم تسلیم میکند  وکارهایی میکند که قبلا ازآن بیخبر بوده است .
    بیهود ه است بنویسیم که آفتاب از کدام سو میتابد  ومردم چگونه به روشنایی روز پی میبرند ، کار من این است که سایه وآفتاب را شکار میکنم و روی دوربینم به نمایش میگذارم کسی چیزی نمیفهمد نه طلوع را ونه غروب را ونه صبح صادق ونه صبح کاذب را .
    باز نیمه شب است ومن وقهوه و بیخوابی وگرما  گرمای ناگهانی.
      ( خواننده  قدیمی) بود بنام پروانه دران زمان ها هنوز مانند این زمان مردم ایران اینهمه پررو نشده بودند این زن صدای دلپذیری داشت اما چندان زیبا نبود وچندان خو دآرا نبود درخلوت با موسیقدانان بزرگ کار میکرد ومحصول کارش را آرتیستهای تازه روی پرده سینما میبردند  ، مرا ببوس ، اولین آهنگی بود که این زن با صدای گرفته وغمگینش خواند ، اما باسم دیگر ” گلنراقی” ثبت شد !! شبهای تهران دومین آهنگ او بود هیچکس نفهمید چگونه زیست وچگونه مرد _ چون کسی را نداشت تا  برایش تبلیغ کند _ » شهزاده رویای  من « آهنگی بود که یاسمین خواند  اما دیگران آنرا بنام خود ثبت کردند و دزدیده  شدن افکار هم یکی از شاهکاری ما مردم سر زمین آریایی میباشد ، تو کاووش میکنی دیگری میبرد بنام خودش ثبت میکند ، تو مینویسی دیگری میدزد بنام خودش به معشوق میفروشد .
    کار من فروشندگی وفروش افکار واندیشه هایم نیست تنها برای زنده ماندن خودم  وروشن نگاه داشتن  چراغی بنام زبان پارسی ! که امروز شیخی بی وسر وپای از لبنان رییس آدمکشان ومافیا مواد مخدر افاقه میفرمایند که :
    ” ایرانیان ریشه واصل ونصب  ندارند  هرچه دارند از اعراب است ”  خوب هنگامیکه به راحتی خودت را میفروشی وبه راحتی با دزدها دم را غنیمت  میشماری باید هم بی اصل ونصب وبی ریشه باشی ویک عرب پا برهنه چپ چس  غلط زیادی بکند .
    نه ، کسی آفتاب را نخواهد دید  وکسی با آفتاب بزرگ نخواهد شد  با دوده چراغ وتاریکی بیشتر حال میکنند  ما چراغی داشتیم بنام » خرد انسانی «  حال “د” این خرد برداشته شده است /
    مانند هرشب دوباره بیدارم از صدای کامیون زباله ها  ودیگر خوابم نبرد وسپس گرما ودمای زیاد . رفتم روی بازار مکاره ها ، نه چیزی نبود جز چند آگهی وچند شعر ور وچند چرند وسگ وگربه وروباه وشیر /
    من آن رهرو شبانه هستم گام به گام قدم بر میدارم  گاهی میل دارم که ازته دل بخندم ، اما روزگار جایی برای خنده باقی نگذاشته است .
    گاهی دلم  میخواهد از ته دل فریاد بکشم ، اما پلیس امنیتی دریک دکمه قرمر مرتب مرا کنترل میکند .
    روز گذشته پنج بار زنگ زدند ، من آن دکمه را بالای سرم میگذارم میل ندارم بر  گردنم آویزانش کنم  ویا بر سینه ام آنرا بچسپانم نه چلاقم ، نه سکته کرده ام ونه کورم ، روز گذشته  سه بار تلفن خانه زنگ زد نگاهی به شماره انداختم …ولشان کن  سپس به موبایلم زنگ زدند … آخ بلی چی شده؟ حالت خوب است ؟ بلی خیلی خوبم  ،  خوب ، داشتم باغچه ام را آب میدادم 
    نشیندم .
    خوب ارتباط ما با تو خوب به گوش نمیرسد دکمه را فشا ر بده ، چشم  سروصادی وبوق آژیر وزنگ تلفن از جعبه خانه را به لرزه درآورد ، دوباره تلفن زنگ زد ، زنی دیگری بود گفتم خانم  همین الان با همکار  شما حرف زدم ، هنوز گوشی را نگذاشته بودم موبالیم به صدا درآمد این بار مردی بود ؛ حالت خوب است ؟ بلی همین الان با دوهمکار شما حرف زدم مرسی از اینکه اینهمه مواظب من هستید اما دردلم گفتم مرسی از اینکه اینهمه مرا زیر نظر وکنترل دارید  صدای نفسهایمرا  مرا گفته هایم را وضربان  قلب مرا نیز باید ضبط کنید بعتنوان یک حامی وپلیس امنیتی !!
    بنا بر این فریاد هم  نمیتوانم بکشم ، آواز هم نمیتوانم بخوانم صدایم سوپرانو است وباعث رنج همسایه میشود وفورا درب را میکود که چی شده چرا ناله میکنی ؟؟؟
    بلی ، هیچکار نمیتوان گرد تنها خورد وخوابید ورفت درتوالت خالی کرد واین سلسله مراتب همچنان ادامه دارد ….پایان 
    ثریا ایرانمنش /» لب پرچین « اسپانیا . 18/-5/201 میلادی /.
  • قهقه کلاغها

    بعد ازاین با که حدیث دل دیوانه کنم 
    گمگشته دشت جنوم  ، بکجا خانه کنم ؟………” خلیل خلیلی ، شاعر افغان “
    نیمه شب از صدای پیامها بیدار شدم همه را خاموش کردم وبه اطاق دیگری بردم  اما خواب دیگر گریخته بود ، 
    به این جانورانی که امروز د رخارج وداخل درهم میپلکند ودر احوال وخیالات خود هریک بر سر بامی نشسته وقار قار میکنند بخیال آنکه آوای دلکش بلبلی را سرداده اند ، بمردمی میاندیشم که مانند رباط شده ند میروند میایند در یک عادت دائمی ومن در پی  شناخت آن گسترده دشت بزرگ هستم که چگونه شکل گرفت وچگونه از هم پاشید .
    کلیپی روی یوتیوپ بود که سالها میل نداشتم آنرا ببینم سر انجام دل به دریا زدم ودرست یک هفته قبل از مرگ شاه آن مردک عوضی خود فروخته بدبختی که حال درخیال خودرا بر صندلی قدرت میدید شاه را به زیر سئوالات احمقانه خود برده بود آن مردک بیچاره دلال مواد وفاحشه وخود فروش ” دیوید …ف ) با چه بیرحمی آن مرد بیمار که تنها چند پاره استخوان شده بود سئوال پیچ میکرد واو ” شاه ” با چه متانت وحوصله ای جواب اورا میداد وسپس مراسم خاک سپاری او وآمدن ریچارد نیکسون که در سخن رانیش گفت این یک وصله شرم وخجالت است بر چهره امریکا که روزی شاه را بهترین دوست خود میخواند  تا ابد میماند !وسرکار علیه شهربانو که بلا  فاصله به پاریس دستور داده بود تور سیاهی برایش بفرستند ! وحال در قیافه یک بانوی غمگین داشت جلو میرفت وپسرکش مانند بچه های خل وضع از بغل این به بغل آن میپرید وخوشحال  بود  که سرانجام شاه شاهان میشود خبر نداشت که چه آشی برایش پخته بودند وچه سرانجامی .
    حال مانند یک مرد اهل ولایت چاق وگنده  هرروز خودی نشان میدهد وگم میشود  وسرکارعلیه  هنوز مدل  مجله های زرد وقرمز است مجله هایی که درسلمانیها  ویا سر توالت باید ورق زد . 
    ومردم  مستاصل ایران چشم باین  دو دوخته اند  وآن یکی را نیز از بین بردند ……
    در این حال است که مانند باران وسیل وطوفان میل دارم بر همه غلبه کنم ، درآنسو مردانی از قبیل همان امیر رقاص وآن مردک پهلوان پنبه دارند نقشه میکشند ومردم را به خیابانها میفرستند تا زیر رگبار گلوله سربازان همیشه جان برکف اهل جزیره العرب 
    کشته شوند .
    همه رو به عقب دارند وچشمهایشان کور است جلویشانرا نمیبینند . 
    نه ! دیگر نیازی نیست که من کاسه از آش داغتر باشم ایران تکه تکه میشود وبقول شا ه ایراستان میگردد وهدف هم همین بوده والاحضرت ولایتعدی را سیر نگاه  داشته اند ومیدانستند که بقول معروف ” پخی “نیست  همین چند زن ودختر ومقداری پول ویک ثروتی باو بدهند  کافی است بیهوده دارد نقش بازی میکند مانند یک آرتیست تازه کار روی صحنه وکار گردان پیر هم دیگر توان ویارای دستورات را ندارد باید خودرا هرطور شده باند پیچی کند ودر مقابل دوربینها بایستد عاشق دوربین است .
    باید خودرا برای یک ضایعه بزرگتری آماده کنیم حال رابطه ما بادوستان چه خواهد شد ؟ با نسلهای باز مانده از ترکان عثمانی ومغولان وپو چاقچیان، زبان فارسی به کجا میرود ؟ درهمین  اطاق بخاک سپرده خواهد شد  .
    نه دیگر نیازی به راه ندارم  ونیازی ندارم کسی برایم کلمه ای بسازد  تا فقط همراه او باشم . من خود یک کلمه  هستم ( عشق) .
    عشقی که باخون درآمیخته تبدیل به شرابی تلخ شده ست .
    ———-
    دل من ساغر خون است  به غم یار ودیار 
    با کجا  زهر جگر سوز به پیمانه کنم 
    یک رگ زنده دراین شهر  نجنیبید که من 
    با صدای جهشش نعره مستانه کنم 
    نگه گرم کسی نیست نوازشگر دل 
    آشنایی زچه با مردم بیگانه کنم …….روان او هم شاد که درغم وطن درغربت جان داد. 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش» لب پرچین « اسپانیا / 17/ 05/2017 میلادی .
  • هویت ورندی

    امروز، کانال دوم تلویزیون ، برنامه اش را ساعتی به دنیای ” تروریستها” اختصاص داد واز سال 1970 که اولین هواپیما توسط سران  ورهبر جنبشهای تروریستی ربوده شد تا آمروز که دستمال چهار خانه معروف بر شانه رهبران اسلامی خود نمایی میکند  همه را بمعرض نمایش گذارد .
    امروز رسما اعلام کرد که دولت ایران پشت تروریست دنیا ایستاده است ! 
    خوب کارشان تمام شد آنچه را که باید بکنند کردند حال باید به زباله دانی تاریخ سرنگون شوند . 
    از آن روز که رهبر جوان چارقدبه سر با  فرنچ افسریش که تنها بیست وپنج یا  سی سال داشت وهمه جوانانی که ناگهان شبانه  خواب نما شدند ودنباله روی او  وبرعلیه سرنگونی دول استعمار گر وحمایت از فلسطین مظلوم بر خاستند ، به تماشا گذارد   چند صندلی خالی را نیز نشان داد که جای رفتگان بودند وجوانان انروز پیر شده درکنجی خزیده بودند ویا دچار آلزایمر  دستوری شده بودند . هیاهوی آمدن رهبر اسلامی وغیره …. که دیگر بما مربوط نمی شود /
    اما آیا خودشان یادشان رفته که چگونه سر زمینهارا از سرخ پوستان گرفتند  ؟ چگونه صاحب طلاهای آنها شدند ؟ چگونه صاحب زمینهای  آنان شدند زنان وبچه هارا ومردانرا به قربانگاه فرستادند ؟ سرخ پوستان تنها نیزه داشتند ومردان سفید تفنگ . سپس با کمک  بعضی از دوستان که همه جا حاضر به کمک میباشند ؟! مساوی شدند هردو تفنگدار شدند اما دیگر آن تفتگ تک لوله  با چند تیر نمیتوانست در مقابل مسلسلهاوارتش سازمان یافته  قدرت نمایی کند وآنها صاحب زمین  شدند وسپس برده داری وخرید وفروش برده وطلا ودست آخر نفت ، آنها ارباب دنیا شدند  وما  بازیچه بی هویت وبی  فرهنگ وهیچ شناختی از دنیای آنها نداشتیم  تنها میل داشتیم  مانند آنها باشیم هفت تیر به کمر ببندیم ، مارشا ل بشویم وستاره ای بر سینه هایمان نصب کنند ، مهم نبود اگر معادن مارا میبردند ، مهم نبود اگر نفت هارا میردند ، برای آمدن به سر زمین ما وکاوشها وظاهرا اعزام کاوشگران حق توحش میگرفتند  آب ، شیر ومواد غذایشان مستقیم از کشورشان  وارد میشد !!! 
    امروز  همه آن سینه چاکان وطرفداران حفاظت ملی وکسانیکه برای ملت دل میسوزاند درهمان حاشیه دارند کامروایی میکنند .
    حال بنشینیم وبه فرهنگ چند هزارساله خود بنازیم وتکیه بر بالش  ناصرالدین شاهی بدهیم  وفراموش کنیم که چه مردانی برای حفط امنیت واراضی این خاک جان خودرا ازدست داند .
    دیگر  نه آن سرخ پوستان خانمان بر باد رفته هستیم  ونه آن انسان شریف وبا یک فرهنگ قابل توجه هرکسی نی لبک خودرا برداشته ودرگوشه ای از دنیا دران میدمد .
    وما به صفحه تلویزیون چشم دوخته ایم که انسانهای ناشناسی  بسرعت زیر عبا وعمامه رفتند ریش گذاشتند ویکساله ره صد ساله دین را پیمودند ،ودست به کشتار زده و تقسیم غنائم . حکم این بود /
    حال اگر دوباره ورق برگردد  صندوقخانه کراوات فروشی باز است وماشین ریش تراشی فیلیپس هنوز کار میکند . کارخاننجات مدسازی مد سازان  در انبارشان  هزاران کت وشلوار وپیراهن  مارک زده آماده دارند …… پایان 
    دلنوشته امروز. سه شنبه 16 ماه می 2017 میلادی / 
  • سه گونه ایمان

    دهنده ای که به گل نکهت وبگل جان داد 
    بهر که هرچه  سزا دید حکمتش آن داد ……..محتشم کاشانی 
    هر صبح یا ظهر که در آشپزخانه مشغول ناهار ویا صبحانه خوردن هستم ، ناگهان بیاد آن مرد همسایه ان افسر گارد سیویل میافتم که چگونه به هنگام ناهار از روی صندلی پرت شد وجابجا مرد   ، مردی به آن بزرگی وبه آن مهربانی بازنشسته با همسرش که مرتب غر میزد وصدایش همه خانه را پر میکرد ،  میز ناهار آنها به دیوار آشپزخانه من چسپیده بین ما تنها یک دیوار نازک است !!! درآن روز گمان بردم چیزی ویران شده که صدای زن وفریادش بگوش رسید ” سکوررو ” سکوررو”  کمک کمک  هیچکس سرش را ازپنجره بیرون نکرد وهیچ کس از پله ها بالا نیامد تنها من بودم که دویدم ، چی شده لولی ؟ چی شده ؟ زبانش بند آمده بود واشاره به آشپزخانه میکرد  فورا به آنجا رفتم ومرد را دیدم که روی پهلوی چپش افتاده  گویی خوابیده ، دستم را روی پاهایش گذاشتم گرم بودند ، گفتم “
    لولی چیزی نیست یک پتو بمن بده وپتورا روی مرد کشیدم وفورا به پسرش که گارد بود زنگ زدم که تشربف بیاورید گویی اتفاقی افتاده پسرک بی آنکه سئوالی بکند گوشی را قطع کرد ، زن بیچاره را روی یک صندلی د رراهرو نشاندم  لیوانی آب باو دادم میلرزید ورفتم دکمه کمک را فشار  دادم وفریادکشیدم که کمک کنید من حالم خوب است اما …. زبانم بند آمده بود اما … همسایه ومن تنها واوتنها وگریه را سردادم  منکه از رفتن به یک درمانگاه وحشت داشتم حال درکنار یک جنازه نشسته بودم ….
    فورا آمدند درب را بستند وپس از مدتی بیرون آمدند وگفتند که خیر ! آبی شده .
    به دخترم زنگ زدم خودترا فورا برسان  وهنگامیکه آمد آنهمه ولوله را وآمبولانس را ید ترسید باو گفتم مرا از اینجا  ببر بجایی که بتوانم نفس بکشم .
    واز شهر بیرون رفتیم ، تازه گویی فهمیدم که چه اتفاقی افتاده . شب دیر  وقت برگشتم همه جا ساکت بود ، خبری نبود ، تنها مرتب از مرکز حمایت بمن زنگ زده ومیزدند که تو حالت خوب ست ، گفتم مرسی حالم خوب است دران ساعت شوکه شده بودم  بمن گفتند قرصی ارامش بخش بخوردوآرام بخواب ، نمیدانستم جنازه هنوز درخانه است ویا اورا به پر شک قانونی برده اند …..
    سه روز گذشت وهیچ خبری نشد نفهمیدم چگونه اورا دفن کردند ودرکجا وآیا کشیش را خبر کرده بودند یانه   شاید  همه این کارها در مرکز ” تاناتوری ” اتفاق میافتد دیگر  بمن مربوط نبود …..
    از فردا اهل محل گویی که یک قدیس را سنایش میکنند همه سرها خم میشد وسلام میگفتند  لولی شهررا خبر کرده بود وبه همه گفته بود که تنها این سینورای خارجی!!!! بمن کمک کرد ……
    حال هرصبح بیاد چهره مهربان  آن پیر  مرد میافتم هربار مرا میدید تا کمر خم میشد ولولی رویش را بر میگرداند . وآن مرد میکفت به به عجب زنی چه قوی وچه ….. لولی حسادت داشت وحتی جواب سلام مرا نمیداد حال خیالش راحت شده بود حال دوست شده بود ، اما برای من فرقی نمیکرد همسایه هستیم وشاید ماهها یکدیگر را نبینیم  .
    خوب یکی بخودش ایمان دارد   واین ایمان   بندی  سنگین بر دست وپاهایش  بسته است  چرا که ایمانش  را میپرستد  خودش جانشین خدای خودش  میشود.
      دیگری خدایش ا رارها کرده  وایمانش  را ازخدا بریده  خرد را نیز گم کرده است .
    من تنها بخودم ایمان داشته ودارم  وهمین ایمان  ئازیانه ای بود که بر پیکر مومنین فرود میاورد  آنها درونشان تاریک بود اگر چه چهره هاشان را رنگ میکردند من گستاخانه ریسک میکردم  وبه جدال میاندیشیدم  وبا چند قطره اشک  از د ودیده ومغزم  چشم خورشید را کور میکردم .
    ایمان داشتن به دیگری وچشم انتظار  کمک از دیگران  چیزی نا مربوط است  باید بخود ایمان داشت  تا بال پرواز را یافت  وبر فراز آسمانها پرواز کرد  من درخود ، درسینه  خودم  سر چشمه مهر وزیبایی را یافته ام  وایمان بخودرا گسترش داده ام  وبا بالهای نیرومندم همچنان به پروازم ادامه میدهم /
    بعرش رتبه عالی  بفرش پایه سست 
    ز روی مصلحت  ورای مصلحت دان داد
    دو کشتی  متساوی اساس  را دربحر 
    یکی رساند  بساحل یکی بطوفان داد ………کاشانی 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا / 16/05/ 2017 میلادی /
  • رقصیدن با گرگ

    نه !  مباهاتی ندارد ، نوشتم وپاک کردم .
    یک دیوانه ، مجنون  زجر کشیده که به دنبال قربانی میگشت .
    انسان بزرگ ووالا کسی است که میتواند  هر گونه بزرگی را بیافریند ویا احترام بگذارد ، وپس از مرگ نیز ببزرگی از او یاد کنند نه با شماره دردهایی که او به جامعه وارد کرده است .
    امروز کسی نیست تا برگورش بوسه بزند  وامروز  هر گروهی مانند او  مملو از خودنماییها واحساس بزرگی کردن درعین حقارت روح میباشد .
    امروز همه خودرا بزرگ میپندارند درحالیکه یک پشه ناچیزی بیشتر نیستند  اینها همه کورند ودر زنده بودنشان تبدیل به یک گور شده اند  مشهورند  ساخته دست بزرگ پروده ها میباشند وشهرت سازان  آنها نیز کورند  واز درک زندگی غافل .
    نه! افتخاری نیست که بتویسم یک دیوانه سر راه من قرار گرفت وشد آنچه که نباید بشود .
    این جانور نیز از نوع همان جانورانی بود که امروز  در اطراف خود میبینیم  آدمهای ساده دل وساده انیشی مانند من که تنها اصالتشان باقی مانده  درتاریکی ها  خودرا خفه میکنیم  ، زندانی میکنیم  اما آنها مارا میابیند ودیوارا ومرز بین ما وزندگی را میشکنند .
    آنروزها هر روز با خدایی گفتگو داشتم که مادرم  روزی پنج بار پیراهن اورا میشست  وسر ژولیده اش را شانه میزد  همان خدایی که با من نشست وسر زندگیم با من قمار کرد  ومن باختم  حال تنها باید بخودم تسلیت بگویم .
    نه ! چرا درباره اش بنویسم واورا بزرگ  کنم این نشان میدهند که هنوز زیر سلطه روح منحوس او گرفتارم  ، خدای من خدای آنها نبود حدای حقیقت بود  ومن میل نداشتم که خودم واورا بفریبم تنها کوشش میکردم که کمکم کند  شاید کرد ویا شاید خودم به کمک خودم برخاستم. آنروز ها خدا مانند یک تکه سنگ سخت ودست نیافتنی بود .
    وروزی ناگهان بر خلاف همیشه درچشمانم برق زد  وپرتو نافذش  سراسر زندگی مرا شست ومن دریک بیخبری خودرا رها کرده وبی هیچ توشه ای فرار کردم از زندانی که درب اهنی بزرگ خاکستری داشت دیوارهایش همه به رنگ خاکستری واطاقهایش نیر مملو از خاکستر ودود بودند .
    چگونه آنهمه ظرافت ونازکدلی تبدیل به یک تکه سنگ شد ، نمیدانم حیرانم  اما امروز رسیده ام به پایان تجربیاتم ودیگر میل ندارم آنهارا دراختیار هیچکس بگذارم هر کسی مسئول  زندگی خودش میباشدوحال امروز آن غباری را که درچشمانم پاشیدند نا کور باشم وجنایتهارا نبینم  با اشکهایم شسته شدند وفوران شوق جانشین آن شد .
    حا ل میتوانم بخوانم ، بنویسم وبیاندیشم وحتی فریاد بکشم دیگر به چشمان پرحسرتی که بمن مینگریستند ابد ا فکر نمیکنم چرا نباید باین بیاندیشم که این من بودم اورا قربانی کردم پا روی شانه های او گذاشتم اورا زیر لگد هایم له کردم وحودم باینجا آمدم بقول خودش قاره به قاره به دنبالم آمد دیگر کسی نبود تا تحمل اورا بکند ، مرا در شر ایط سخت مالی نگاه داشت تا باو محتاج باشم اما من هیچ احنیاجی نه  باو داشتم وونه به آن پولهای کثیفش .نه آن پیکر  آلوده ومتعفنش که از میان صدها بستر کثیف برخاسته بود .
    دیگر حتی دررویاهایم نیز نخواهد آمد واگر هم پیدایش شود بدون چهره میباشد ، مردی  بدون چهره درختی خشک وبی فایده من میوه هایش را چیدم وبا خود بردم او هیچگاه با هیچکس مرزمشترکی نداشت  همیشه بفکر قدرت بود  ومالکیت که امروز هم میبنم  آن مفتدرانی  که شبها مردم  درخوابند آنها  به دنبا ل رویاهای مشترکشان میروند .
    نه ! دیگر هیچگاه از او نخوداهم نوشت وافکارمرا متوجه ریا کاریها ، پلشتی ها وکثافتکاریهای او نخواهم کرد همین بس که همانان که از وجود ش بهره ها  میردندامروز از داشتن عمو ودایی نظیر او شرم دارند واز من میخواهند که اورا ببخشم ومن درجوا ب میگویم نه !  بخششی درکار است .ونه فراموشی هردو هست وتا روز مرگم این  دوبار سنگین را باخود حمل میکنم اگرچه خودم خسته شوم   هرجه باشد خون شما در رگهای او جریان دارد خون من پاک خالی از هر آلودگی است .
    روزی مثالی از ” شکسپیر ” آوردم ونوشتم :
    »اگر دزدی به اموال شما دستبرد زد محتاجی است که یا گرسنه است ویا اعتیاد دارد ، اما اگر کسی دستبردی به شرف شما زد او یک دزد واقعی است « واو یک دزد واقعی بود که شرف مر ا ببازی گرفت برای آنکه مرا خورد کند او اصالتی نداشت ودر برابرمن خم شده بود . حال میل داشت که خودش را بر افرازد اما نمیتوانست  مردم اورا نمیدیدند  مرا میدیدند واین برایش ناگوار بود .
    مردم تاسف میخوردند که پیرمردی زن جوان خوشگلی را دارد واینهمه حسادتها برای نگاهداری او میباشد درحالیکه فاصله سنی ما تنها دوازده سال بود واو فریاد میکشید که به صورت ظریف وچتری زلف وهیکل نازک او نگاه نکنید او از من بزرگتر
    تر است وهمه را به خنده وا میداشت ، آری بزرگتر بودم اما نه از نظر سنی بلکه از نظر اصالت وجودی .
    حال با نگاه یه جامعه امروز خود میبینم که این مردم همانند با همان حقارت روح واندیشه های نابرابر ونا جور همه گرسنه اند سیر نمیشوند وبرای اینکه سیر شوند حتی آدم هارا نیز میخورند ، کمتر کسی را دیدم که اصالت او سپر او باشد ، اصالتی ندارند من از جامعه قدیم برخاسته ام از خاک حاصلخیز کوههای بختیاری وآتشکده ها وخاک پر برکت کویر هردو اینها بمن اصالت دادند غرور وطاقت ..پایان 
    ثریا ایرانمنش . » لب پرچین» . اسپانیا . 15/05/2017 میلادی .