Category: General

  • آلبوم ××

    آرزو دارم که یک شخص خیری پیدا میشد ، پیک البوم کامل از عکسهای شهربانوی را ار  بد تولد تا زمان مرگ چاپ میکرد ودردرسترس عموم میگذاشت تا هوا داران وهواخواهانش  هرروز آنرا به دست بگیرندوبه لباسهایی که در مزن های مختلف با قیمت گزافی دوخته وبرتن ایشان نشسته ، ببیندد وآه بکشند وما  را از شر این عکسها رهایی میدادند که دچار آلرژی روحی وجسمی شده ایم .
    مگر درسال چند بار عکس ملکه الیزابت روی صفحه های عموم چاپ میشود ؟ 
    در سال چند بار عکس ملکه سوفیا اسپانیا روی صفحات عمومی  میاید 
    در سال چند بارعکس ملکه هلند / دانمارک سوئد / وسا یرکشورها روی صفحات مجلات مد وزیبایی و قیس بوک ایسنتاگرام توئیتر و غیره میاید ؟ 
    اما ما ، هر صبح که یک صفحه را باز میکنیم یا برای تفرج وگردش ویا برای خواندن  اخبار روی اولین عکسی که  چشمان مارا پر میکند این بانو میباشد لابد بقول مروف ( آزانس تبلیغاتی ) خوبی دارند .
    وحتما از صاحبان مد ومدسازان پورسانازی میگیرند .در غیر اینصورت ، بابا مرلین مونرو اینهمه عکس به دست چاپ نداد …
    خسته شدم واقعا امروز چیزی نبود که تابلتم  را ازپنجره بیرون بیاندازم .
    جناب ولایتعهدی رفته اند روی یک نمیکت درحضور جناب مک کین نشسته اند  حالا بیا وببین چه غوغایی برپا شده مک کین کسی است هرکس باو پول بدهد میرود مثل مجاهدین مثل ملاها چرا پیش من نمیاید بپرسد دردتو چیست ؟ 
    خوب حال چه تاج دیگری میخواهید بر سر دنیا بگذارید ؟ تمام شد رفت آتکه میبایست میبود دربین ما نیست واما شماها از برکت  او خوب بردید وخوب خوردید . دیگر کافی است تا دهانم را باز کنم وبقیه اش را بگویم . بس است دیگر بس است …..چقدر مردمرا فریب میدهید چهل سال سرمردم  را گرم کردید اینهمه مردم بدبخت درفقر وبیچارگی وفحشا وجنک وگرسنگی وتشنگی جان دادند .وشما گذاشتید ملاها ببرند وشما ته کاسه را بلیسید فرقی با ان دللالهای  دزد نفت ندارید . 
    بس است . دیگر بس است تحمیق کردن  بس است بگذارید مردم نفس بکشند مانند بختک روی آنها افتاده اید ونمیگذارید نفس بکشند  ویا خودشان تصمیمی بگیرند
     .
    آه حال میرویم ، نه نمیرویم \حال  میگوییم نه نمیگوییم . بس است بس است آن کسانیکه باید جواب ملت را بدهند شما هستید نه ملاها آنها تکلیفشان روشن است دزد را میشود شناخت اما آنکه درلباس دوستی بخانه تو حمله کرد وهمه چیز را به یغما برد اورا باید محکوم کرد .  ما نه شاه میخواهیم ونه ولایتعهدی ونه شهربانو را ما ریاست جمهوری خودمانرا میابیم . همین و تمام 
    ثریا / اسپانیا / 17 ژوئن 2017 میلادی /……
  • نمازعشق

    تو، در نماز عشق چه خواندی ؟ 
    که سالهاست ،
    بالای دار رفتی  واین شحنه های پیر 
     از مرده ات نیز هنوز ، میترسند 
    پرهیز میکنند ……….کد کنی 
    شب گذشته از فشار گرما روی کاناپه اطاق نشیمن بخواب رفتم ، میان خواب و بیداری ، دستی به شانه ام خورد ، چشمانم را باز کردم ” او” بود ، ترسیدم ، بلند شدم  ، او اینجا چکار میکرد ؛ همچنان با آن لبخند کج و تمسخر آلودش ،  نشستم ، ایستاده بود ، و دستهایش مانند همیشه زیر بغل .
    بمن گفت :
    چگونه بمن اعتماد کردی ؟ ومرا بخانه ات فرا خواندی؟ 
    گفتم : 
    من اعتمادی بتو ندارم ، حتی به چشمانم نیز اعتماد ندارم تنها به دکترم  این حس اعتماد درمن میجوشد که به زور میل دارد من زنده بمانم ، نمیدانم برای چی ؟ نه ابدا بتو اعتماد ندارم اگر ترا بخانه ام خواندم مطمئن باش همه دربها قفلند وتو راهی بجاایی نخواهی برد ، تو اگر هم از آنها باشی برای من با آنهاییکه جداگانه در خارج راه میروند یکی هستید فرقی ندارید من همه عمرم را به  ریسک کردن گذرانده ام وهنوز هم این حس درمن هست ، من چیزی ندارم که ببازم ، تنها خودم را را دارم آنرا هم درکفه ترازوی عدالت گذارده ام ، نه خود را به مال و منال فروختم و نه بوی گند نفت از من بلند میشود و نه بوی کثیف ریا ، مانند 
    شکوفه های بهاری  خوش عطر و خوشبویم ، تنها ترا راه دادم تا ببینم کجا میروی ؟  درها همه بسته اند راهها همه مسدودند حتی راه قلبم و راه دیدگانم . نه ابدا بتو اعتمادی ندارم ، آن جوانان بدبختی را که از سرز مینها  روی صفحه ات بالا میکشی واز خانه ومکان وشهر آنها میپرسی وآنها هم اگر مانند خودت رند باشند راه راعوضی بتو نشان میدهند واگر ابله و ساده باشند وفریب گفته های تو لبخندت و چشمک زدنت وجا بجا شدنت را خورده اند خوب سزایشان را هم خواهند دید. 
    من گاهی بوجود خودم هم شک میکنم ؛ دستی به سر تاپای  خود میکشم ببینم وجود دارم یانه ، موجودیتم را درچشمان دیگران میبینم .
    هنوز آن یکی مانند قیر به صفحاتم چسپیده درانتطار کدام معجزه نشسته ؟ ترا هم به صفحه دیگر سنجاق میکنم مانند دو پروانه !
    تا حدودی توانسته ای مردم را سرگرم کنی  خواننده خوبی هستی آوازت گیراست صدایت آرام ودلپذیر است  وما خودرا به دست رویاها سپرده ایم  آوای تو برای بعضی از گوشها سنگین است  وآنها درون گوشهایشان را موم میگذارند تا صدای ترا نشنوند  سپس یا نعره ها و طعنه ها  و غرشها  صدایشان را بلند میکنند و مشتی لجن بصورت تو میپاشند من مانند یک دیوار محکم جلوی تو میایستم نمی گذارم لکه ای بر صورت یا پیکر تو بنشیند  ، من سالهاست که غرشم را فراموش کرده ام  و خاموشی گزیده ام  هیچگاه هم مردم را به دنبال  کلمات درشت  و خشمناک دعوت نکرده ام تا آنهارا به  چراگاه بفرستم  تا حدی مردم را بفریاد وا داشته ام  اما خودم خاموش نشسته ام .
    گوش من دیگر برای شنیدن هر چرندی  کر شده است  خود رهروی هستم خسته ومیروم تا درخاموشی گم شوم .
    او همچنان ایستاد ه بود ومرا مینگریست .
     بخیال خود داشت قدرت بیرونی را آرام میساخت  وخودش راحت وساکت بود  و من در آن ارامش گاهی غرق میشدم  نه ! ا از او  نترسیدم و نخواهم ترسید  چرا که گفته ها ی من فتنه برنمی انگیزند تنها کلامم  گره های هر قدرتی را از هم میدرند وپاره میکنند  این کلمات درسینه من زندانی هستند باید آنهارا اآزاد کنم  درغیر این صورت درسینه ام به جدال بر میخیزند ومن دچار بیماری روحی خواهم شد وهستی ام از هم خواهد درید .
    صدای تو ، گاهی خوش خراش میشود  ومن مجبور میشوم همه درها را ببندم  وپرده هارا بکشم  اما میدانم تو درجایی نشسته ای وخاموش بمن  مینگری ، مانند آن یکی او هم درتاریکیها مانند دزدان شبانه درگوشه ای آرام نشسته است .
    من با شعورم خلوت کرده ام عقلم را را گاهی بکار میبرم وگاهی از دست او رها شده  وبه احساسم پناه میبرم باو دستور میدهم که به جولان بپردازد  وآگاه من واو به تنهایی درمورد تو نصمیم میگیریم .
    نه ! بتو اعتمادی ندارم اما چندان هم دلم راضی نمیشود ناگهان ترا خاموش کنم مانند یک رادیو میگذارم راهت را بروی هیچ منبعی تا به امروز از تو حمایت نکرده است بلکه اکثر درها به رویت بسته شده هنمه ترسیده اند ، او دیگر از کجا پیدایش شد؟ 
    منافع آنها ممکن است درخطر بیفتد ، باید زد واین موجودرا کشت ، اما من منافعی ندارم من هستم واندیشه هایم درهرکجای دنیا که باشم میاندیشم ومینویسم حتی درمغزم یک کتاب بزرگ را ورق میزنم با زهم مینویسم  سپس در یک فرصت آنهارا نظم میدهم تو نمیتوانی آنهارا از من بگیری نه تو ونه هیچ قدرتی .
    بلند  شدم روی کاناپه نشستم ، هوا به شدت داغ بود عرق از همه پیکرم جاری بود کو لر را هم نمیتوانستم روشن کنم شب قبل  مرا دچار آلرژی شدیدی کرده بود وتا صبح عطسه میکردم من به آتش جهنم عادت کرده ام ومیدانم جهنم کجاست وتو دردوزخ نشستی  بد تر  از جهنم است .
    ———————-
    نام ترا به رمز میبرند 
     رندان  سینه چاک  نیشابور
    در لحظه های مستی ، مستی و راستی ، آهسته زیر لب  تکرار میکنند 
     وقتی تو ،  روی چوبه دار  خموش و مات 
    بودی 
     ما آسوده  گرگان  تماشا چی 
    با شحنه های  مامور  ، مامور بی غرور 
    همچنان ساکت نشستیم 
    گفتیم : ما ندیدیم ……….
    ( اشاره به او که گفت من خود خدایم/ حلاج)
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  .» لب پرچین « / اسپانیا / 17/06/ 2017 میلادی /.
  • حضور بی حضور

    نه! تو مرا بیدار نکردی ، هوای داغ  و گرمای شدید مرا بیدار کرد ، تلفن را روشن کردم  باز ترا دیدم ، به اطاق دیگری رفتم تا ببینم امشب در باره چه چیزی خواهی گفت ،  روی تلفن نمی شد ترا دید ، باید  ترا روی صفحه تلویزیون میفرستادم ، خواب دیگر رفته بود ساعت   سه و نیم پس از نیمه شب بود . 
    آه ، راجع به تحریم ها !  تحریم های جمهوری اسلامی ؟! از آن سو حضرت ولایتعهدی بسوی سران بزرگ رفته وطرح خودش را داده و در إنسوی دنیا مادر ملت کلئوپاترا  دست درست مافیا دارد راه میرود ، ملت زیر فشار کمر خم کرده اند گرسنگی بیداد میکند ، فشار زور بر همه قشر مردم از حد تصور گذشته و اینجاست که میخواهم فریاد بکشم . 
    برای من مهم نیست من جای خودم را دارم در گرمای شدید تابستان و سرمای وحشتناک زمستان ، اما دلم آنجاست  میان مردمی که دارند کم کم خودرا رها میکنند  ، رها شده اند بسوی نیستی و نابودی ، خیلی کم رویشان باین سو  وامیدواری دارند  دگر کسی مقاومتی بخرج نمیدهد  همه نیروی آنها را  را اسلام عزیز گرفته است ، شب گذشته درمرکز دراویش حدود چند صد نفر را با ریش وپشم وموهای بافته دیدم که هرکدام مزقونی دردست وداشتند مولا مولاحیدر حیدر  میکردند ،ویا دور خودشان میچرخیدند وبقول خودشان سماع میکردند همه نئشه واز خود بیخود ! مردم هنوز باین  طناب پوسیده چسپیده اند میترسند  جدایی از دین آنهارا دچار وحشت میکند آنها خدارا نمیبیند  ، شبهی از او در تصوراتشان نشسته تو چگونه میخواهی با آن چند برگی که دردست داری بدون هیچ سلاحی به جنگ این خرافات بروی ؟  روزی تو جای کسی را خواهی گرفت  و آن  روز من دراستراحت کامل بسر میبرم  تصور نمیکنم برای مردن من چندان زود باشد  فکر میکنم هرآنچه که از دستم بر میامده برای  روشن شدن ذهن این کودنها بکار برده ام اما نه ، درست مشت بر در سنگی کوبیده ام ، دست خودم درد گرفته است  آنچه را که باید بفهمم تا بحال فهمیده ام ، مثلا فهمیدم که تو ، 
    چپ دست هستی ! وآدمهای چپ دست انسانهای با شعور وبا انرژی وبقول خودتان “جنیس “میباشند پسر کوچک منهم مانند تو  چپ دست است او هم دیوارها ومرزها راشکست و خودش را به چایی رساند که میخواست اما او پشت به سر زمینش دارد دیگر آنجا را نمی شناسد مردم آنجا برایش غریبه هایی بیش نیستند . حق هم دارد آنچه که من واو درطی این سالهای از انهمه  مردم بی ثبات دم دمی مزاج وباری به هرجهت دیده ایم بکلی خودرا کنار کشیده ایم . 
    گمان نکنم تو احتیاجی بمن وامثال من داشته باشی ما تنها میتوانیم د  حد یک مراقب سرکوچه  بایستیم ومواظب باشیم که کسی بتو 
    صدمه ای وارد نسازد  ،  و ترا رو به جلو فشار دهیم ، برو تا آنجاییکه میتوانی برو اما نه بااین بچه هایی که دور خود جمع کرده ای خیال میکنی جوانان نورسیده که بتو نزدیک شده اند بتو وفادار میمانند آنها مانند یک کش زود در میروند  درجاییکه که باید بایستند فرار میکنند وصحنه را خالی کرده ترا تنها میکذارند ، مگر آنکه پشت تو به جای محکمی بند باشد ویا آنکه …….
    من میتوانم ترا به ملتی هدیه بدهم مانندیک گل سرخ  ، یک گل سرخ پر برگ وپر عطر ودیگر به سمبل نمی اندیشم  تو یک امتیاز بزرگ داری که دیگران  از آن محرومند ، جسارت وپشت کار ، گاهی هم مرا به خنده وا میداری  ومن هیچوقت نفهمیده ام  چرا  آنطور میخندم  شاید بخاطر  آن است که خیلی زیاد گریسته ام  فقط آنهایی که زیاد گریه کرده اند قدر خنده هارا میدانند  وارزش زیباییها ی زندگی را درک کنند ، تو تقزیبا نیم بیشتر اوقات مرا گرفته ای و مرا بخود مشغول ساخته ای بی اختیار به دشمنان تو حمله میکنم وبی اختیار میل دارم سپری به دست بگیرم واز تو حمایت کنم ونگذارم بتو صدمه ای وارد شود اینجا نمیتواتم این کاررا بکنم ، ازمن خواهند پرسید چرا ؟ توکیستی ؟ واو کیست ؟ . 
    من شهروند این سر زمین نیستم من قسمتی از این خاک شده ام ، یکی از آنها شده ام اما نه بشکل آنها همانطور بشکل خودم باقی مانده ام ، دراینجا هفته ها وماهها باید بگذرد تا تو بتوانی مانند یک نوزاد  لبخندی برلبانت بنشیند اینجا زندگی سخت است برای امثال من که با روحی بزرگ زندگی میکنند ، اینها نیز درچهار چوب همان مذهب وخرافات  گرفتارند ، جهل سال دیکاتوری نظامی ومذهبی دیگر رمقی برایشان باقی نگذاشته تنها جوانانشان سر به عصیان برداشته اند اما همه آنهاییکه در چهار چوب اعمال حرم کار میکنند باید طبق سنتها رفتار کنند ما دراینجا  مانند بابادکهای کاغذی روی هواییم چون نه ایمان آنهارا داریم ونه مسلمانیم ما یگانه پرستیم ایزد را  توانا ودانا میدانیم و خرد انسانی را این  همان باری است که من زا دوران بچگی موظف بوده ام که بردوش خود حمل کنم ، راستش را بخواهی من هنوز نه آن برگه قانون اساسی ترا خوانده ام ونه از مفاد آن آگاهی  دارم تنهامیدانم درمیان ملت ما قانون یک چیز مسخره است چیزی که تنها روی کاغذ آمده وباید در گاو صندوقهای آهنی پنهان شود برای روزهای مبادا .
    نظر من این است که دین حقه بزرگ وعظیمی است  که بخاطر آرام ساختن مردم بوجود آورده اند  یکنوع شیره چسپنده که بر مغز و شعور آنها مالیده شده و زدودنی هم نیست  هرکه را میبینی یا از ایمان  و دین و سپس عشق حرف میزند  کشیشها ازعشثق میکویند درحالیکه ابدا آنرا نمیشناسند  آگهی های تبلیغاتی  و دست اندر کاران  سیاسی  و بالاخره آنهاییکه   حقیقتا عشق میکنند !  من از این کلمه کذایی متنفرم  بهر زبانی ودرهر جایی که استفاده میشود ، راه رفتن را دوست دارم  رفیقم را دوست دارم ترا نیز دوست دارم  آزادی را خیلی دوست دارم  یعنی چه ؟ سعی میکنم  این کلمه دوست داشتن را هر گز از کار نیاندازم ودر مواقعی آنرا ابدا بکار نمیبرم  ، میدانی ؟ من با قلب وروح خود یگانه هستم  واین آنها هستند که مرا به تلاطم وا میدارند  واین همان  عشق است من واقعا نمیدانم که ترا چگونه دوست میدارم مانند پسرم ویا برادرم ویا دوستم نه بیشتر  به تو به صورت عشق نمینگرم  بتو میاندیشم وامید آنرا دارم که زندگی را خوب طی کنی، همین  نیمه شب که داشتم برنامه ترا میدیم وبه همراه  قهوه درست کردن از درگاه ایزد متعال خواستام بتو کمک کند وتو به ارزویت  برسی درجاییکه بدانم تو خود یک حقیقتی  نه یک آرتیست روی صحنه .
    من آتچه را که تور در کتابت نوشته ای بصورت زنده دیده ام خود یک تاریخم ، وآنچه را که میخواهی انجام دهی تنها تماشا میکنم واگر بتوانم کمکی از دستم بر اید بتو کمک کنم درهمین راه نه بیشتر ، من به فرزندان آینده ان سر زمین میاندیشم ، به کودکانی که محصول ازدواجهای نامناسب یا از تجاوز   بوجود آمده اند ناخواسته  امروز در خیابانها  ویلانند بی صاحب ، گرسنه .وتنها .وکسی نیست از آنها حمایت کند فعلا سگها .گربه ها اهمیت بیشتری دارند وبرای فروش دربازارهای بزرگ تربیت میشوند بعنوان ( حمایت از حیوانات ) این یک بیزنس بزرگ است مانند حمایت از سرطان ، سرطان بیماری نیست یک بیزنس است ، چه کسی بفکر فردای آن بچه های کوچه ویا آن پیر مردان  وپیر زنان از کار افتاده گوشه خیابان است  ؟ یا آن روستا ییان بدبختی که با بی آبی وکمبود مواد عذایی دست بگیرباند اما دستهای ملاها تا آرنج در دیس پلو خورش  با بره تود لی درون  سینی های بزرگ نقره  فرو رفته است !  ایران امروز درست مانند قصه های جن و پری و دیو  در کوه سبلان محبوس است .
    من به انها بیشتر میاندیشم نا قانون اساسی درقانون اساسی  تو گفته شده است که آیا صاحبان معادن که باعث کشتار آنهمه مردم بدبخت ومردان  معدن شدند چه عد التی درباره آنها اجرا میشود ؟ نه !  وخانواده های بی سر پرست آنها چگونه باید زندگیشانرا بگذرانند ؟  نه!  آیا عدالتی وجود دارد ؟ نه !  آیا در آن قانون اساسی گفته شده است اگر بانکداران وسرمایه داران بزرگ اموال ما بیچارگان را بالا کشیدندو فرار را بر قرار ترجیح دادند چگونه باید   با انها رفتار کرد ؟ نه !قانون سدی است برای بیچارگان ونا دانان   ، نه بیشتر .پیروز باشی . 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 16/ 06/ 2017 میلادی /. 
  • دلنوشته

    عمر در بیحاصلی شد جمع  وچون خرمن بسوخت 
    بر نچیدم  آنقدر  دامن  که  تا دامن بسوخت
    پیرهن  چون شمع تر کردم  ز بیم  سوختن 
     آتش پنهان نخست   آن روی پیراهن را بسوخت 
    —- 
    هیچ معلوم نشد چه کسانی در برج زنده ماندند و چه کسانی زندگی میکردند و چه دستی آنرا به آتش کشید ، هنوز از تماشای آن فارغ نشده بودیم که در سر زمین خودمان ساختمانها به آتش کشیده شد و چندی  نگذشته بود باز سیل تیر باران در رستورانهای فلان کشور مردم را بخاک و خون کشید ( آتش به اختیار) یعنی همین هرج ومرج  و دیوانگی .
    محال است من روزی صفحه ای را باز کنم وعکس کلئوپاترای قرن بیستم رانبینم درحالات مختلف ، میدانی  گاهی دیگر خسته میشوم  حالم  بهم میخورد ، بمن چه که دست تو دردست مافیا ی قدرت ومد و لباس و تجارت شراب و زمین و خانه سازی است ، بمن مربوط نیست که تو چگونه تا بحال زیستی ، بمن هیچی مربوط نمیشود  آنچه بمن مربوط  است اسراری است که تودرسینه داری ودرکنار شاه بودی ومیدانستی او بیمار است وچه کردی ؟  با زهم مانکنی بودی  برای خود نمایی امروز روزگار توست ، صدها هزار بار عکسهایت را منتشر وتکثیر میکنند ، آرتیستی که بجا نمانده  مردم باید سرشان گرم باشد مدلها هم پیر شده اند ویا دیگر حوصله شان سر رفته الان این تویی که باعث سرگرمی همه شده ای با حالات مختلف  نمیدانم چه کسی این عکسهارا درهمه جا تکثیر میکند من راستی حالم بهم خورد آنهم دراین زمانه .
    اشنایی یک ویویو کلیپ توام با شعر وموزیک برای من فرستاد مرا به گریه واداشت آنرا روی فیس بوکم گذاشتم  تا همه ببینند وتو هنوز دست درست  دیگران ویا تنها مرتب عکسهارا منتشر میکنی ، مردم باید بنوعی سرشان گرم شود واز اینهمه  اشوبی که دردنیا به پا شده بیخبر بمانند ، کسی درمقام سئوال بر نیاید ونپرسد که چه شد ؟ چگونه تو چهل سال د راوج زیستی ومن وامثال من چهل سال رنج بردیم وزحمت کشیدیم تا فرزندانمان را برای وطن آماده  سازیم نمیدانستیم که طعمه خواهند بود . آنهم طعمه تو وامثال تو .
    در روزنامه خواندم درسال گذشته هفت درصد به میلونرهای آلمان اضافه شده است ، تنها درآلمان  درجاهای دیگر کاری ندارم .
    این پولهای زحمت کشی وبهره کشی از گرده ماست فلان فوتبالیست یازده سال است که برگه مالیاتش را تمدید وتجدید نکرده است یعنی مالیات نداده اما برای چندر قاز من باید هرسال کلی برگه وکاغذ پرکنم  وبنویسم باورکنید که قاچاق اسلحه نمیکنم ، بانکدار نیستم ، قاچاق مواد نمیکنم ، خانه ام محل فاحشه ها نیست وکازینو ندارم وقمار باز نیستم وقا چاق زن ودختر هم نمیکنم ، ویسکی نمینوشم سیگار نمیکشم واز خانه بیرون نمیروم مبادا مجبور باشم پولم را خرج کنم ، بلی باید هر سال این برگه لعنتی را پرکنم وبفرستم .
    امروز شاهد حمل طلاهایی بودیم که مثلا زیر لوای مذهب  از کاتدرالها به میان مردم برده  میشد همه قشری  به دنبال این طبق طلا بودند وآن دایره گردی که دروسط آن است یک آیینه ! مراسم نماز اجرا شد وپرستاران ، شهسواران ، ارتش ، ودست اندر کارن این بیزنس بزرگ که سالهاست بر گرده مردم سوارند  همه بودند به همراه بانوانشان وجواهراتشان وتورهای بالای سرشان .
    این مردم سواد ندارند سوادشان درحد هما ن معلمی است و خواندن و  نوشتن و چند کتابی که برایشان باقیمانده ، خیال ندارند شعورشانرا بالا ببرند ” گوگل هست ”  ! رقص و آواز برایشان کافی است ودرچنین روزی جلوی مجسمه ها و طلاها میرقصند ومرا بیاد ایام رهبری نرون و یا فرعون میاندازند ، نه انسانها فرقی نکرده اند  همان بوده که هستند  تنها زمان ومکان عوض شده ، حال بجای کلئوپاترا تو راه میروی ، و بجای همسر نرون  خانم زهرا خانم . 
    میدانی خسته ام ، از اینهمه خود فریبی خسته ام میل ندارم زندگی را ادامه بدهم اما باید تا به آخر بروم  چاره نیست من حق ندارم زندگی را از خودم بگیرم .
    هوا بسیار گرم است ومن جوش آورده ام . همین 
    سوخته خرمن بسی  چون من دراین  دشتند جمع 
    لیک هریک  را درون  از خویش دل بر من بسوخت 
    لاله را  این داغ  درد  الوده  نیز بر دل بهر چیست 
    گرنه او را دل  ز درد سنبل و سوسن بسوخت …….رشید یاسمی 
    پایان / ثریا / پنجشنبه 15 ژوئن 2017 میلادی /.و
  • آسمان بی دود

    با چه خوشحالی عکسی از آسمان صاف وبدون دود  را روی ایستاگرام گذاشتم ! این آسمان امروز ماست با درجه حرارت  28 وتازه اول صبح است ، 
    درب ها همه بسته کرکره ها پایین  ومن این آفتاب را در زمستان لازم داشتم نه در تابستان ، خوب زندگی هیچ تعهدی بمن نسپرده که به دلخواه من رفتار کند ، میخواستی چشمانت را باز کنی و خانه ای بگیری که روبه آفتاب  باشد .شب گذشته داشتم کتاب ” حقیقت من ، ” زندگی ایند یرا گاندی دختر نهرو را میخواندم ، چه زنی بود همانند پدرش ، یک انسان واقعی و من چقدر دلم میخواست جای او بودم البته اورا نیز کشتند پسرانش را نیز از بین بردند وا زخانواده گاندی اثری بجای نماند چرا دیگر جای انسانها با حیوانات داشت عوض میشد ، حیوانات شورش کرده بودند و قرار بود که خوکها رهبری را در دست بگیرند . 
    در جایی مصاحبه گری از او پرسید بود :
     من هرگز نمیتوانم  شمارا در قالب  یکزن  خانه دار تصور کنم ! واو در جواب گفته بود که “
     برعکس  اشتباه میکنید  کاملا دراشتباهید  من همیشه یکزن  خانه دار کامل بوده ام مادری کردن برایم لذت بخش ترین حرفه دنیا  است ، بطور قطع  هرگز چنین کارهایی بردوشم سنگینی نکرده است  من طعم  این زندگی را خوب چشیده ام  و خوب میدانم  امروز  فرزندانم …. که من دیوانه آنها بودم  و فکر میکنم  برای به ثمر رساندن  آنهاکارهای زیادی  انجام داده ام  ، حالا فرزندانی  خوب  ، جدی ، از آب درآمده اند  من هرگز  مسئله زنانی را  که خود را قربانی  فرزندانشان می دانند وبه بهانه پرورش آنها  دست  از فعالیتهای  اجتماعی  میکشند  ، درک نمیکنم  ، این دو  موضع را  میتوان با تقسیم اوقات به راحتی  وتوانایی انجام داد “.
    او زن بزرگی بود او ، وگلدا مایر ، دوزنی که از خاور میانه برخاستند و نشان دادند که یک زن میتواند قدرت را خوب دردست بگیرد درعین حالی که هم زن است وهم یک مادر .
    حال زنان امروزمارا بااین  دو مقایسه میکنم و میبینم یکی از اینسو افتاده دیگری ازسوی دیگری حد وسطی ندارند .
    زنان درس خوانده ودرعین حال وارد به امور اجتماعی در میان ماخیلی کم است واگر باشد آنچنان حودرا در سطح بالایی از جامعه میبینند که  فراموش میکنند پاهایشانرا در کجا بگذارند .
    آنها پیست رقص را با صحنه سیاست عوضی گرفته اند ویا برعکس صحنه سیاسی را با پیست رقص عوضی گرفته اند  سفره ابوالفضل وآشپزی کردن  وزیر حاج آقارا جمع نمودن و درکنار هوو نشستن برایشان یکنوع فدا کاری است وحتما جایشان دربهشت موعودی که به آنها وعده داه شده است میباشد .
    مرتب چیزی پشت ذهن من مرا ازا میدهد ، چرا آن عکس را روی ایستا گرام گذاشتم در حالیکه بیشتر آسمانها را دود و آتش فرار گرفته است ؟ اما من دریک یک سربالایی زندگی میکنم ، به آسمان نزدیکترم تا به زمین ،  بهر روی من همیشه عاشق کاری  که انجام میدهم هستم ، عکاسی را دوست داشتم حال نوه ام جای مرا گرفته است نقاشی روزنامه نگاری یکی از آروزهای من بود حال او بجای من دارد این درس را میخواند  اما برای کدام دنیا ؟ از کجا میتواند عکس برداری کند از جنازه های سوخته و آویزان شده از پنجره ها؟ و یا از دود یکه جنگلها را  پر کرده است و یا از لاشه های جوانان بیگناهی که باید طبق دستور پیر پاتالها کشته شوند و یا بکشند .
    نمیدانم ، خوشبختی دراین دنیا وجود ندارد ،  یک نظر گاهی کوتاه مدت است میاید و میرود  موقتی است  وجود خارجی ندارد  تنها آن احساس است که دران آدمی مینشیند مانند زخمها ودرد ها  احساس خوشبختی چندان طول نمیکشد امادردها ورنجها همچان زخمی بردلت میمانند از همان نوع زخمهایی که ” صادق ” هدایت درکتابش  نوشت این زخمها بیصدا هستند تنها ترا میجوند هرصبح که سراز خواب برمیداری باید بیاد بیاوری که شب گذشته دوباره کابوس به دیدارت آمد وحال زخم دوباره سر برداشته خون ریزی میکند ، باید جلویش را گرفت ، من حتی بزرگ شدن وموفقیت فرزندانم نیز دلمرا شاد نکرد هیچ دستی نتوانست این درب بسته و میخ شده را بکوبد و باز کند وبرای چند لحظه بمن کمی آب خنک بنوشاند تا من مزه خوشبختی را احساس کنم .
    بهر روی من مردان وزنان خوبی را درآسیا میشناختم وبرایشان ارزش قائل بودم ذوالفقار علی بوتو یکی اازانها بود که همسرش ایرانی ونسبت دوری با خانواده همسر من داشت . بیشتر رییس جمهوران پیشین پاکستان زنانشان ایرانی بودند امروز دیگر زنان ایران حرمتی ندارند حتی دربین پاکستانیها ویا هندیان ، دران زمان ما رایزن های فرهنگی داشتیم و د رهر سر زمینی در سفارت یک رایزن فرهنگی نیز بود ، که کارش روابط عمومی فرهنگی بین کشور ما و سایر کشورها میبود اما حالا ما درکنار تروریسستها نشسته ایم وخوشحاالیم که میتوانیم با پودر فسفر آدم بکشیم .ث
    I  do not wish you an eacy time , but  I wish you  that  whtever dificuñty you  have , you  will overcome.
    پایان 
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 15/06/ 2017 میلادی /.
  • دموکراسی فانتزی

    گرچه از وعده احسان فلک  سیر شدیم 
    نعمتی بود  که از هستی خود سیر شدیم 
    ——-
    هفت کانال را دور زدم تا بلکه ببینم علت آتش سوزی آن ساختمان بلند ویا بقول خودشان تاور چرا وچگونه سوخته و چند زخمی وجنازه برجای گذاشته ، ؟! خیر خبری نبود مجلس داست  به سخنان جناب پابلو که میل دارد صدراعظم را ازتخت پایین بکشد گوش میداد .دیدم  به راستی این سر زمین هم برادر بزرگ همان کشور خودمان است  تنها زبانش فرق میکند . 
    سرانجا م دست به دامن بی بی سکینه شدم ، چه آرام و ساده از کنار این حادثه گذشت و” هنوز اطلاعی صحیحی ” دردست !!! نیست .
    رفتم به تماشای برنامه رفقا که روی یوتیوپ میگذارند  ،  با آنکه میلی نداشتم دیگر به سخنان _( آن پیر) گوش بدهم باز  رفتم ببینم هنوز چوب را بر داشته وبا قوطی رنگ مشغول نقاشی کردن چهره هاست ؟ بعله ….. ایشان مثلا آموزگار بودند و شاگرد تربیت میکردند . خوب معلوم است همان شاگردان امروز در صف انقلاب ایستاده اند !  من نمیدانم این چه بیماری است که گریبان ما ایرانیان را گرفته که مرتب یکدیگر را بنوعی بنوازیم !  و ایکاش بگویند دردشان چیست ؟ کجایشان دردگرفته وچرا ؟ 
    باز چوب را برداشت وبسوی برنانه صدر رفت وبقول خودش شاه عباس سوم …..
    .
    خوب  مبارک است حدااقل یک عنوان خوبی باو داد  ودراین فکرم که اینجناب  مصدق چگونه ناگهان قهرمان ملی شد؟ کسیکه درهمان بیست وهشت مرداد خیال داشت حمهوری را به راه بیاندازد وکاشانی را کاندید کرده بود ، شاه را بیرون کرد درواقع این او بود که کودتا کرد   اشرف  را  بیرون  کرد خانواده پهلوی را بیرون  کرد وهنوز آنها روی آسمان ایران بودند که مرحوم فاطمی سر چهارراه اعلام جمهوریت میکرد این یکی را من خودم شاهد بودم  ، داشتم از مدرسه برمیگشتم سال پنجم دبستان بودم متاسفانه خانه ما درست جنب مجلس شورای ملی قرار داشت وهر روز شاهد زدو خوردها بودیم و من از ترس از کوچه پس کوچه ها ی باغ سپهسالار خودم را بخانه میرساندم و فورا دراطاقم پنهان میشدم . توده ایهای یکطرف ، ملی گراها یکطرف ، شاه پرستان یگطرف وخورده پاها وطلاب وبازاری ها هم در یکسو سینه میزدند .وبرادر بزرگ ” بزگ نیا تیرخورده وسط خیابان  انگشتش را درخون خود برده ونوشته بود که  :
    از جان خود گذشتیم / با خون خود نوشتیم / یا مرگ یا مصدق /!!!! 
    من چقدر از هیبت آن مرد بیزار بودم از اداهایش واز غش کرد نهایش واز آن پتوی چهار خانه ای که همیشه باخود همه جا میکشید در مجلس روی نمیکت میخوابید آنهم با دم پایی !!! ایشان نماد یک قهرمان ملی بودند !؟ مثلا نحست وزیر یک مملکت بودند ،   شاه را صمیمانه دوست داشتم عاشق او بودم برایش گریه میکردم با ثریا درایتالیا بدون پول گویا سفیر ایران بایشان مبلغی داده بود …..
    نه اینهارا هیچکس شاید نداند ویا اگر بدانند بخاطر بعضی از روابط ها  حرفی نمیزنند ویا فراموششان شده است .
    امروز همه جمهوری خواه شده اند همه قهرمان ملی شان را میپرستند همان قهرمان ملی که با توده ایها اعتلاف کرد وباقی را همه میدانند .
    امریکا آمد خوب کسانیکه مانند من شاه را دوست داشتند فریاد کشیدند منجمله  شعبان جعفری …..
    شاه همه چیز بشما داد اما اگر خودش را تکه تکه میکرد ودردهان شما میگداشت باز به دنبال   دیگری بودید اصولا ایرانیان دوست دارند قربانی شوند ، مانند گوسفند ،  زاری کنند ، همیشه بدبخت جلوه کنند ، همیشه ستمدیده ورنج کشیده جلوی دیگران نماین شوند ، از اشعار وترانه هایمان معلوم است میل ندارند زیر یک سقف با هم همراه باشند مانند چوپانان در صحرا ها نی لبک خودرا به صدا د رمیاورند وموشها وخرگوشهارا به دور خود جمع میکنند چرا که سازشان نوایی ندارد.، دران زمان که همه طبق مد  روشنفکر شده بودند به همراه  چند شاعر فکلی مآب با سبیلهای از بناگوش دررفته به همراه ودکای روسی در بهترین  خیابانهای شهر خانه داشتند  بهترین  لباسهارا میپوشیدند با پاپیونهای کوچک فرانسوی سفرهایشان ازاد  بود وسپس میسرودند که ” 
    چرا از لا له ها خون میچکد ؟ چرا زلف بنفشه پریشان است ؟ و خاندانشان همه  قوم خویش !!  بی بی سکینه …….چرا ؟ یکی از خیانتکارانرا تیرباران کرده بودن ، شاه از سر آنهاییکه به سر زمینش خیانت میکردند نمیگذشت ، حال روسیه شوری برایشان بهشتی برین بود با دختران سفید روی چشم آبی وگوشتالو .
     امروز نیز در قلب تمدن دنیا نشسته اند باز همان وافور وهمان چلو کباب وهمان قلییون همان ذکر مصیبت وفحاشی آنهم با آن لحنی که شایسته یک مرد پا به سن گذاشته نیست ، روزهای اول گما ن میبردم مردیست با طنزی تلخ اما امروز میبینم تنها عقده هایش را خالی میکند و خوب رفقا هم تریبونی در اختیارش گذاشته اند تا هر چه دل تنگش میخواهد بگوید من از آن آدمکهایی گله میکنم که کامنت میگذارند ، آنها هم شاگردان همین مرد هستند . متاسفم ، من نه طرفئاری از آن جناب میکنم ونه اورا قهرمان رویاهایم ساخته ام ونه عاشق چهره وجمال ایشانم اما جسارت او را تحسین میکنم ، کاری نو پیش آورد و مردم را تکان داد جنباند این کار بزرگی است .
    حال همه از خماری شبانه برخاسته اند ، کاری که از پیششان نرفته چهل سال نشسته اند یکدیگرا رنگ کرده اند حال این یکی آمده بازاررا کساد کرده است  ،پیامبری نو با کتابش . همین .
    من همیشه باید بگویم متاسفم وهمیشه هم متاسف هستم  ./ هوا گرم ودرجه حرارت 37 میباشد گویا باز جایی آتش گرفته است …..
    جز ندامت چه بود  کوشش مارا حاصل 
    ما که در صبحدم آماده  شبگیر شدیم …….. جناب صائب تبریزی 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « 14 ژوئن 2017 میلادی / ساعت به وقت محلی  21/ 37 دقیقه بعد از ظهر !
  • جنگ درراه است ؟

    آیا این آتش سوزی شروع و آغاز جنگی دیگر نیست ؟ 
    یک بیلد ینگ  بیست وهفت طبقه در شهر لندن همچنان میسوزد درمحله نورٍث کنزیکتون ، در غرب لند ن مرا بیاد آتش سوزی برجهای دوقلو انداخت ، باز دچار پریشانی شدم ، بچه  کجایند ؟ یکی در شرق است یکی هنوز وارد نشده وسومی خیلی دوراست ، اما چه کسانی دراین آتش سوزی قربانی شدند ؟ آیا محل مسکونی بوده ویا تجاری ؟  ، بهر روی ما درحال  حنگ هستیم  بی آنکه جنگ در جبهه ها ادامه داشته باشد درمیان شهرها با آدمهای مختلفی که نقش سربازان  و یا بمبها و یا توپها را بازی میکنند ! معلوم نیست درکنار تو ناگهان آدمی منفجر نشود ، مردم احمق ویا شاید گرسنه بچه هایشانرا برای انتحاری درراه دین به گروه های تروریستی میسپارند بامید آنکه بچه ها دربهشت جای دارند ، بیچاره ها نمیدانند که نه بهشتی ونه جهنمی وجود ندارد هرچه هست در همین عالم و روی همین کره خاکی است .
     آنقدر مردم را شستشوی مغزی داده اند که باورشان شده یک قدیس درجایی از آنها حمایت میکند   ، رهبر هم چنا ن میتازد وطلب ارث پدریش را دار گویی که آن سرزمین تنها متعلق باو و خانواده اوست مردم مانند گوسفند جلو میروند و قربانی تقدیم میکنند .
    هیچ چیزی عوض نشده است بشر محال است ترقی کند و روبه جلو برود این مومنینی که راه رابه روی همه بسته ان باید نانخورش خود را حفظ کنند حال اگر یک توالت را تبدیل به یک مکان معجزه آسا کنند باز کسانی هستند عقل باخته ویا جیره خور بسوی إن مدفوع میروند و طلب مغرفت میکنند و منتظر پاداشند نمیدانند که زمانی پاداشی میگیرند که دلی را شاد کنند شکم گرسنه ای را سیر کنند بچه ای را  یا از دست انفجاررها سازند گویی بشر قرن بیستم دچار فقر شعور و مغز شده است همه رباط شده اند تنها حرکت میکنند میخورند میخوابند وبرای قضای حاجت گاهی به توالت میروند وزمانی درجای خودشان کارشانرا میکنند . 
    صادق خان رییس شوارای شهر لند ن به عبارتی شهردار اظهار فرموده اند که نباید چیز مهمی باشد باید فعلا کاوش کنیم بیست وهفت طبقه وانسانهایی که درون آن سوخته اند یا در خواب بوده اند و یا !!!! آتش سوزی در نیمه شب اتفاق افتاده بود .
    نه دیگر نباید انتظار هیچ معجزه ای را کشید .
    معجزه اتفاق افتاد و حیواناتی بر روی زمین جای انسانها را گرفتند و انسانها کم کم ذوب میشوند و از بین میروند این معجزه برای شعورهای بالا و مغزهای پر نبود برای احمق ها و کسانیکه هنوز دل بسودای  عشق کربلا وخانه خدا دارند ونمیدانند که خانه خدا  کجاست  راه را گم کرده اند ، همان گمراهانی هستند که بارها درکتب مقدس خودشان از آنها نام برده شده است .
    این عقل وشعور ماست که باید  راه را بیابد  و دشمن را بشناسد  واین شعور ماست عقل ماست  که نشان میدهد  چگونه میتوان از راهی درست حرکت کرد وجاده را یافت  وبه انتها رسید  و تسلیم نشد .
    وجدان آدمی ایمان  اوست .
    آه . که داشتن عقل ومعرفت چه موهبتی است  وقدرت را تقویت میکند ، کسانی میان روز وشب آویخته و حیرانند ، یا بکلی خدارا نفی میکنند ویا آنچنان مانند چسپ و سریش باو میچسبد که هر شیادی را که بعنوان او روی صحنه بازی کند نیز میپرستند .
    از نظر من پیکر ساختن وپرستیدن آن پیکر نه تنها زشت بلکه گناه است  چون یک پیکر بیجان را که خود نمیداند چرا آنجاست  بعنوان یک معجزه بپرستند  درحالیکه خود خدارا که درخانه قلبشان جای دارد گم کرده اند .
    چرا خورشید را باور ندارند ؟ چرا بیشتر معابد تاریکند وبا سوی شمع روشنایی به اطراف پخش میکنند؟ چرا کسی در افتاب روز روشن سخنان خودرا بیان نمیدارد همه درپستو ها نشسته اند ؟ از خورشید ونور پر فروع و تششعات آن واهمه دارند  چشمانشان کور خواهد شد  وعقل از سرشان خواهد پرید  /
    خورشید خنجر  نور وتازیانه را به حواس ها اهدا میکند ، امروز بت پرستی همه جارا فرا گرفته است مهم نیست این بت جان دار باشد یا بیجان از جنس گچ وآهک ورنگ ویا جانداری مرده خوار وخون خوار مانند همان ضحاک ماردوش .
    در افتاب میتوان چهره هارا دید و همه راهها را شناخت  میتوان نگاه ها را  به دوردستها انداخت  که همچنان نزدیکند  میتوان از افتادن درگودال خرافات نجات پیدا کرد  و پرهیز نمود  میتوان از جای های هموار رفت .
    من ، با چشم آفتاب  راه میروم  و کهکشانهای دور دست را مانند پنجره اطاقم می بینم در زمانم ؛ نه دراینده ونه درگذشته .سراسر زمان برایم یکسان است و من عاقبت  وغایت نهایت را  مانند کف دستم میخوانم ، چرا که تسلیم نشدم .ث
    ثریا ایرانمنش .» لب پرچین « .اسپانیا / 14/06/2017 میلادی /.
  • فدریکو گارسیا لورکا

    رنگ عشق را  ، خشم زده ساز 
     عشق ، رنگ فراموشی ……..لوییس سرنودا 
    ——-
    مقتول آسمانها ، 
    در میان اشکالی  که تبدیل  به مار میگردند 
    و اشکالی که  در جسنجوی بلور  هستند 
     من ، موهای سرم  را بلند خواهم کرد ……..فدریکو گارسیا 
    ===
    فدریکو گارسیا لورکا در پنج ژوئن  1898 در یک دهکده در قریه لورکا در شهر فونته واکرو به دنیا آمد ، تحصیلات ابندایی وسپس روبه شاعری و در نهان همراه  با گروههای چپ سوسیالیست ، و دوستی و رفاقت بی حساب او با نقاش بزرگ اهل کاتالونیا 
    ” سالوادروردالی” که ا زدانشکده   شروع  شد وسالهای سال ادامه داشت سالوادور دالی به بارسلونا رفت وفدریکو درگرانادا ماند .——–
    با ساقه بید درخت  که اکنون  لختی ندارد 
    و چهره  کودکی به  سفیدی تخم مرغ 
    با تمام موجودات  جنون زده 
    و خش خش پاهای خشک آب 
    با نیروهای کر و لال  از دست رفته ، 
    و پروانه ای که در دوات غرق شد 
    او در زمان دیکتاتوری سخت رنجیده خاطر بود بارها به زندان  افتاد وبارها پنهان شد و سپس ناگهان مفقود گردید مرگ اورا در آگوست سال  1936 ثبت کرده اند به روایتی میگویند گروهی اعدام و درگورهای دسته جمعی بحاک سپردند و هنوز تا هنوز است که از او نام و نشانی نیست .
    اما این هفته بمناسبت تولد او نمایشگاهی از نقاشی های او را دریک موزه در شهرگرانادا به نمایش گذارده اند .
    عروسی خون ، رقص کولی ، و بالکن را باز کن از معروفترین آثار اوست  و بیشتر اثار او را بصورت تاتر یا موسیقی به روی صحنه میاورند .
    شعری برای دریا 
    در دوردست ، دریا لبخند میزند 
     با دندانهای کف ، و لبهای آسمانی 
     آه …. دخترک رنجدیده ، با سینه های  عریان ،
    چه میفروشی ؟ 
    ” آقا ، من آب دریا هارا ، میفروشم “
    ” آه ای جوان سیه چرده 
    چه چیزی  را میبری  که باخودت مخلوط شده ؟”
    ” آقا ، من آب دریاها را میبرم “
    ———-
    خدا حافظ 
     اگر من بمیرم ، بگذارید بالکن باز باشد 
     کودک پرتغال  می خورد
    من از بالکن  خودم او را میبینم 
     درو گران غلات را درو میکنند 
    از بالکن  صدای آنها را میشنوم 
    اگر من بمیرم 
    بگذارید بالکن باز بماند 
    ————-
    ” جنایت ” 
    چه شده  ؟ ضربه ای بر صورت و دیگر هیچ 
     تیغ خاری  برای مغشوش ساختن مقاصد ، 
    نیش سوزنی  برای فرو شدن در آب 
    و دریا دیگر جنبشی نمی کند 
    چه شده ؟ چه شده ؟ 
    کنار بکشید ،  آیا ان طور بود ؟
    بله ، فقط قلبی خارج میشود 
    ” خدایا بمن کمک کن “
    ——–
    با بودن اینگونه شاعران و نویسندگان و هنرمندان   از جان گذشته این سر زمین سر انجام به دموکراسی دست یافت و ریشه دیکتاتور را  از بیخ و بن برید حال در سر زمین ما دارند یک کپی مسخره را میسازند و برای ادیانشان مانند اینها بت وبتحانه بر پا میکنند ، اما سر زمین من  ، انسانهای بزرگی ندارد ، کسی مانند لورکا به دنیا نیامد ،  همه فرارکردند ، تنها عده معدودی ماندند  و کسی باز نگشت  همه روی صحنه های سر زمینهای دیگر به رقص و پایکوبی مشغول شدند و تنها بفکر درآمدشان بودند وهستند و خواهند بود  .
    واین ملت  امروز سر زمینشان  به یک دموکراسی بزرگ دست یافته و قانون حاکم  است نه شخص اگر ” آقایان آنسوی اقیانوسها بگذارند” پایان 
    دلنوشته امروز / ثر یا / اسپانیا / 13 ژوئن 2017 میلادی . 
    توضیح : 
    دراین سر زمین اگر چیزی مینویسی که مربوط به شخصیت خاصی میباشد ، یا باید روزنامه نگار باشی و یا حتما از خانواده  آن شخص کسب اجازه بکنی  به همین جهت من بطور خلاصه  زندگی او را نقل کرده ام .ث
  • نفورم ز عشق

    برو ایدوست ، که ما دست به دامان خودیم 
    سرخود گیر که ما  سر بگریبان خودیم 
    اشک و آهی  شده از دشت جنون حاصل ما 
    آتش خرمن  خود  قطره باران خودیم  ……….” عماد خراسانی “
    تمام شب یکسره خوابیدم ، یکنوع خستگی که تا به امروز در جان من راهی نداشت ، چرا اینهمه خوابیدم ؟ ظرفهای ناشسته درون  دستشویی بمن دهن کجی میکردند وپرده های فرو افتاده ، دیگر میلی به شکار آفتاب نداشتم ، تنها برای خالی نبودن شکم وخوردن چند قرص مجبور بودم قهوه ای سر بکشم ، همچنان بی اهمیت به همه چیز میگذشتم ، چه چیزی مرا تا به این حد خسته و دلزده کرده بود ؟.
    هیچ سرنوشت تکراری ، و خودم را در آیینه زمان میدیدم ،  حال در درونم گرفتار غوغا بودم  و در هر گامی و هر قدمی چیزی مرا آزار میداد ،  هر  عبارتی و حتی هر ویرگولی میان کلمات باعث عذابم بود ، نگاهی سرسری  به لیست ایمل هایم انداختم و همه را به درون چاهک  فرستادم هیچ چیز برایم مهم نبود ، نه هیچ چیز .
    همانطور که میان ستونها وخطو.ط وسطرهای قرمز وسیاه راه میرفتم دراین فکر بودم که ” ما برای این به دنیا آمده ایم که کار کنیم ویا کار میکنیم برای آتکه  زندگی کنیم ؟  نه زندگی نه دل مرگی  هرچه که نامش را میخواهید بگذارید ،  فاصله ای بین سفید و سیاه یک رنگ بی رنگی  یک خاکستری محو  ویک خاموشی . 
    خانه به آن بزرگی تبدیل شده بود به یک علفزار ، علفهای خود رو از هر طرف سر کشیده و درختان سرو را درهم گرفته بودند پیچ  امین دوله که من آنهمه آنرا دوست میداشتم وعکسهای فراوانی از آنها گرفتم همانند علفهای هرزه و پیچک به دور نرده ها بیمار افتاده بودند وگلهای شاه پسند بدون بووبی عطر پژ مردگی ونا امنی را به نمایش گذاشته بودند ، میلی نداشتم به درون حیاط بروم  نشستم با پسرک سرم را گرم کردم  تا بیشتر نشان از هم گسیختگی زندگی را نبینم ، هردو جوان پیر شده بودند وتنها میخوردند تا زنده بمانند وفردا دوباره مانند دو کارگر اجیر به دنبال نان بروند ، پسرک موبایل طلاییش را بمن نشا ن داد ومن  رویم را برگرداندم ……. بیاد آن روزها بودم دیگران از معبری دیگر عبور میکردند من به دنبال پرندگانم بودم  آنها آرام میرفتند ومن با شتاب ،  آنها به گفتگوهای درگوشی وفتنه ها عادت کرده وگوش میدادند  ودر راهشان راهی هموار مطابق با اجدادشان  صاف  ادامه میدادند ومن بر خلاف جهت آب حرکت میکردم همانند یک ماهی سرکش از نوع قزل الا ،  درخاموشی بریده بریده گام بر میداشتم  و معنای زندگی را درمیان عبارتها و کلمات میافتم در حالیکه سجاده  نماز و سفره عبادتهای دروغین آنها باز بود !……
    در عوض آنها معنای چسپانیدن کلماترا بهم نمیدانستند ، دهانشان مرتب کار میکرد اگر چرندبافی نبود سقز بجایش بود ویا تخمه و حال در آن سرزمین فلاکت بار به نوا رسیده پرنده هارا با پولهای فراوانی به دنیای باز  فرستاده بودند ! آیا آنها خوشبخت بودند؟ ویا من؟ این جوجه های دیروز را  زیر بال گرم خود گرفتم وامروز شاهد آن هستم که چشم از مال پدر بریده وتنها دل به کاربسته وهمه خوشحالیشان این است که کار میکنند ، کار برایشان هست ، بردگان کارند ، آنها هیچگاه راهی را که دختران وزنان امروز و دیروز میرفتند طی نکردند مانند من همان دخترکان روستا بودند بی هیچ آرزویی .
    نه !پیچ امین الدوله دیگر بوی آشنایی نمیداد ، ودرختان بلند و قد کشیده سرو هیچ احساسی در من برنمی انگیخت خاک روی آنها  را پوشانده بود و من فکر میکردم در لابلای آنها چند مار وعقرب و عنکبوت لانه کرده اند ؟!. بیشتر به گورستان شبیه بودند تا به یک باغ یا یک خانه  که باید شادی از درون آن بیرون بزند ، حق داشتند بچه ها بزرگ شده بودند یکی از آنها رفته بود واین دختر وپسر دیروز  مانند دو پیر مرد وپیرزن درکنار هم راه میرفتند بی آنکه یکدیگرارا بشناسند تابلوی ایرانی همراه با نقاشیهای کار دست دخترم و پوسترهای قاب شده روی دیوار  بمن دهن کجی میکردند انگار که تنها برای پر کردن دیوارها آنجا نشسته بودند .
    بیاد تابلوی چرمی سنت جرج افتادم که با اژدها میجنگید و روی چرم نقاشی شده بود ، پیشنها کردم که آنرا از خانه و درون کمد من بردارند و بجای آن پوسترها آویزان کنند حد اقل اصالتی درآن وجود دارد نشانی از گذشته های دور هرچند ما آنرا تعبیر میکنیم جنگ خوبی با بدی اما درواقع همان سنت جرج میباشد .
    حال دنیا تنها دردست قدرتمندان دینی و سیاسی و نطفه های پس افتاده آنهاست و ما بردگان دوران مدرن همچنان جایمانرا به دیگری میدهیم بی آنکه خود بدانیم ، برای پر کردن صحنه و خالی نبودن سالن نمایش .ث
    خوان گیتی بود ارزانی  خانان ، که بخون 
    دیر سالی است  که همسفر ومیهمان خودیم 
    از دو سو چرخ کشد تا گره مشگل ما 
    فارغ از  عاطفت ناخن  یاران خودیم 
    شکر لله  که زدرمان طبیبی  آزادیم 
    طرفه حالی  است که دردخود و درمان خودیم ……..” عماد”
    پایان /
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین« / اسپانیا / 13/06/2017 میلادی /.
  • مرد کامل

    تازه برگشتم ، خسته و نخوابیده ، 
    اما باز قلم و کاغذی  را به دست گرفتم تا مبتدا چیزهایی از یادم برود ، نیمه شب بود که با[ نوه ] دریک تختخواب خوابیده بودیم لگد پرانیها و بدخوابیها ی او مرا بیخواب ساخته بود  تنها سیزده سال دارد اما طول قدش به یک متر هفتاد وهشت سانت میرسد ! حال من با این  لنگ دراز  ودستهای  درازترش تمام شب درکشمکش بودم  ، زمانی فکر کردم بروم به اطاق او بخوابم اما از سر شب التماس کرده بود که با من بخوابد ، داشت  چرتم میبرد از صدای تلنگر تلفنم بیدار شدم فهمیدم پیامی دارم نه یکی یلکه چند  تا پشت سرهم ، نگاهی به باطری آن انداختم داشت تمام میشد ، مهم نیست فردا درخانه آنرا تماشا میکنم وتا الان که برگشتم وآنرا روی صفحه  تلویزون دیدم / 
    تمام شب باو میاندیشیدم  همه ساعا ت مرا پر کرده است  به گفته هایش وبه حرکات دستهایش  که گویی بر ای هرکلمه یک رقص جداگانه دارند ، درحال حاضر ما همه مجریان را نشسته میبینیم و نمیدانیم که قد وبالای  آنها بلند است ، یا کوتاه ،  این فکر اوست که  دارد مسلسل وار کار میکند شعوری تیز  که میداند چگونه جزییات را وارد کلیات نماید  چگونه  پیوند بدهد  وچگونه  برای تحویل دادن  آنها را بکار گیرد  ، در این فکرم که اپوزسیون زوار دررفته  دچار سر گردانی و دوار سر شده است ، اینجا را  نخوانده بود وگروه فحاشان و مزدوران خریداری شده خوراک تازه ای یافته اند تا عقده های چندین ساله  بدبختی هایشانرا درلفافه کلمات رکیک بنویسند و روی صفحه بگذارند دراین شهر این کارها جرم است وپلیس دخالت میکند اما درآنجایی که آنها هستند کاری با پلیس ندارند وهیچ کاری هم با قانون ندارند قانون خودشان را که عبارت است از تفنگ وچاقو وزبان کثیفشان به اجرا میگذارند . خصوصا که حکم رهبر را هم شفاهی گرفتند ( آتش به اختیار ) ! جمله وحشتناکی است ، وحشتناکتر  ازآن  چه  گمان میبریم .
    به چشمان او نگاه میکنم  هیچی چیز نمیتوان  فهمید برکه ای آرام که در خلاء  میگردند  نه به رنگ زمردند ونه به رنگ جید بلکه به رنگ همان سنگی میباشند که من میشناسم  دو گوشه ابروان او  هنگامی که   بالا میروند  خشم درونیش را نشان میدهند  وآن گره ای که بین آن دو بر پیشانیش مینشیند آنگاه میتوان به درون آشفته او پی برد ، کمتر عصبانی میشود .
    خواب از چشمانم گریخته بود میخواستم همان نیمه شب همه چیز را بدانم  وباز زیر زبانم مزه مزه کنم  ودراین فکرم که ما ایرانیان چرا وچگونه چند تکه شدیم گویی سالها مارا تکه  تکه کردند ،  درون مغزهایمان لبریز از آلودگیها  وکثافت جمع شده  و هیچگاه نمیتوانیم از دریچه دیگری به اشخاص بنگریم  ، بارها نیز مرا نواخته اند مرا روان پریش وچه بسا زنی …. بدانند برایم مهم نیست  شاید این راهی را که من طی میکنم هیچپگاه  به مقصد نرسد  و آمالهایم  بر باد روند  شاید احساسم  درست بگوید  واو همان باشد  ( که من درذهنم ساخته ام ) .
    کار من ساختن انسان است  به آنها شکل خودم را میدهم  وکمی از روحم را  همچانکه امروز  به اطرافم مینگرم  وخودم را درفرزندانم میبینم ونسل سوم .
    ما همه دارای روح هستم  میدانیم که هیچ چیز  نمیتواند  بدون  آنکه اثری از خود بجای بگذارد  زمین را ترک کند ،  در روی زمین چیزی گم نمیشود  بلکه تغییر  ماهیت میدهد  اگر   خداوند  قانون  اساسی خود را  برای تمام عالم  در نظر گرفته باشد  شکی نیست  که زوال  وجود  خواهد داشت  وما با این آگاهی  به زوال ناپذیری  ، به زندگی ادامه میدهیم  یک چرخش ابدی بین  مرگ وزندگی  ، ارتباطی  مابین گذشته  وآینده  ، آینده نسلهای بستگی به کشفیات  امروز ما دارد حتما نباید به کره ماه برویم ویا مریخ را کشف کنیم  باید با اعتقاد به آینده  و یا آوری خداوندگار نیکی ها  کار نیکی انجام دهیم .
    امیدوارم که توانسته باشم منظورم را  به وضوح بیان کرده باشم .
    همیشه یک عطر لیمو  وجود دارد  که  گذشته را  با زباله هایش  به یاد ما میاورد  مانند امواج دریا .
    و ایکاش از چشمان این انسانهای کور میتوانستم خوشه خوشه خشم وبد بینی را بچینم وبه دور بریزم وبجایش افکاری نو بگذارم .
    اما من چندان سیاستمدار خوبی نیستم برای سیاست هم ساخته نشده ام ، تنها درد ملتی که زجر میکشد و میسوزد و گرسنگی میکشد و فرشتگان جهنم با نمایش خود آرایی و پولهای خون دیگران براین آتش دامن میزنند و نمی دانند که روزی شعله های آن خودشان را در بر خواهد گرفت.
    البته این نوکیسگی وبقول خود افراد  توده ” بورژوازی شهرستانی” وپایین شهری همیشه درجامعه بسته ما وجود داشته است وتنها انسانهای شریف ودانا وخردمند میباشند که بر جای خویش محکم می ایستند مانند یک صحره و هیچ موجی هرچقدر هم سهمگین باشد آن صخره را ازجای بر نمیکند . ث
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا . 12/06/2017 میلادی /.
  • اندوهگیتن

    شهر خاموش من  ، آن روح  بهارانت کو 
    شور و شیدایی انبوه هزارانت کو 
     می خزد در هر رگ برگ نو  خوناب خزان 
    نکهت صبحدم وبوی بهاران کو …………” ش . کد کنی “
    بی اراده بسوی مردمان  وطنم میروم ، هرچند نمیدانم وطنم کجاست  ، هیچکس نمیداند وطنش کجاست وکجا خواهد بود !  درحال حاضر مرزهارا محکمتر میکنند  اما هیچکس نمیواند  راه عبور مرا ببندد  من سایه وار وارد هر سر زمینی میشوم آنچنان که کسی عبور مرا احساس نمی کند چندی توقف میکنم و دوباره به راه میافتم ، یک ره رو بیگانه ام .
    برای رفتن و شناختن نیاز به هیچ عاملی ندارم ، خود ، خودشانرا میشناسانند ، نیازی ندارم همان راه را طی کنم چرا که میل ندارم بخودم دروغ بگویم ، آن خودی که در فراسوی من قرار دارد ، وجدان پاک وآسوده من است .
    شب گذشته با پسرکم 
     حرف میزدم بد جوری تلخ واز دنیا  بیزار شده بود نا امیدی همه روح اورا میخورد او بیشتر از من میخواند ، من نه چیزی را میبینم ونه میخوانم  ونه گوش میدهم ، باو گفتم اخبار را کنار بگذار این بازار مکاره وخر مهره فروشانرا نیز رها کن چیزی بتو نخواند داد غیر از آنکه روح پاکت را آلوده سازند وخواب را شب از چشمان خسته ات بگیرند .
    در حال حاضر شاعران توده که خانه مارا فروختند وحق وحساب کافی هم گرفتند آسوده بیخیال مشغول چرت زدن وساختن برج و باروی گذشته شان می باشند  وهمان لقب استاد استا داستا دگفتن انهارا تا ارش اعلا بالا  میبرد ، احمد خان شاملو قهرمان شده واز این روزها جای فردوسی را خواهد گرفت ومجسمه اورا زیب پیکر ویرانه های آن سر زمین خواهند کرد ، توفانها به راه افتاده اند  تازیانه های کینه ها  را بر سینه دیگران فرو میاورند  وآنها در کنارشان و من از خشم قرو خفته سیاه میشویم .
    هیچگاه دنیارا اینهمه سیاه وتاریک ندیده بودم وحتی تصورش را نیز نمیکردم  ،  حال تنها راهی که برایم مانده این است که باین کلمات پناه بیاورم  وآن چکامه سرایاین را بحال خود رها ساخته ام تا بادنیای دروغین خود تعارفات دروغین خود شاد باشند ودرمیان آنها یک صلوات بلند هم ختم انبیاء کننند که آنهارا قرب ومنزلت داد .
    کشتی جمشید ما در غرقابه  ها گم شد  دیگر حتی بادبان او پیدا نیست  دیگر از دوردستها هم نمیتوان  دردریای فراخناک خرافات وبیشعوری  به او نگریست ویا اورا یافت .سیمرغ نیز پرکشید وبال زنان از آن دیار گریخت . وخاموش بر سر قله دیگری نشست ،  وحال دنیای جانوارن سه پا ست ! سه پا و نه شاخ  و مانند جانوران میجگند وبجان خود افتاده اند  حال دیگر باید خاموش نشست وتماشا کرد  دیگر سرودی بر نمیخیزد وآوایی ترا به شورو شوق نمیاورد ، تنها چهره بی چهره گان است  که نشانی از نقش هستی را به نمایش  میگذارند  ، نقش اصلی ناپدید شد ه است .
    بزرگ ، بزرگ کسی است  که .میتواند هرگونه زیبایی را بیافریند  ومیتوان باو آفرین گفت  کار ما این است که هر بزرگی که هنوز زنده است هیچ پاداشی نمیدهیم  وهرگر آفرین باو نمیگوییم هنگامیکه  پر کشید ، آنگاه بر گورش بوسه میزنیم  وحال امروز دراین بازار مکاره خودفروشان هر گروهی  چند تن از خودی هایش را ” بزرگ : میسازد  و مشهور میکند  وبر گورشان بوسه میزند  بوسه مدح و ثنا  خبر ندارند که خودشان نبدیل به یک گور شده اند  کورند وکر  واز درک بزرگی به دور /
    فردا دخترکم یک عمل جراحی دارم وامشب را باید درخانه او بگذرانم تا فردا شب .و سخت پریشانم ، پریشان .
    چهره ها درغم  ودلها  همه بیگانه  به هم 
    روز پیوند  وصفای دل  یارانت کو ؟
    آسمانت  ، همه جا  ، سقف یکی  زندان است 
    روشنایی سحر این شب تاران کو ؟ 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 11/06/ 2017 میلادی /.
  • سیاووش وشمشیرش -2

    من این عکس را روز گذشته روی کانال جی پلاس  گذاشته بودم ، آقای محترمی که خیلی هم کم رو تشریف دارند برایم ایمیل دادند که ای عکس باید قدیمی!!! باشد ، این یک گلدان کریستال است که من با موبیالم بطور فانتزی از او عکس گرفتم و ذرات آفتاب را
     در آن جمع  کردم ، کامنتی هم به همین دلیل نوشته بود که هردورا بیجواب گذاشتم /
    گاهی به خیلی آدمها نباید جواب داد وزیاد آنها  را گنده کرد ، ظرفیتی ندارند خودشان نیستند  بهر روی امروز روی اینستاگرام جنابی را دیدم با عینک وگوشی وکلاه خود وتفنگ که گویا سیاووش و شمیشرش را که من دیروز نوشته بودم با چالش کشیده بود !!!
    اتفاقا  سوژه خوبی است ومرا خلاص کرده از اینکه شب تاصبح فکر بکنم که چه چیزیی تقدیم  ارباب نمایم  چه سوژه دیگری روبراه کنم چقدر ازخودم بنویسم کاملا لخت و عریان شده ام و آن عکس نکبت قطعا مرا به همه شناسانده  که چه ساده دل وساده اندیشم ، نه ساده اندیشی درست نیست ساده دلی و پاکی ، بهتر است .
    هیچ کونه  نا امیدی و شک  در دلم نیست که بهر روی او توانسته تا اینجا خودش را بکشاند سر انجام از پله ها بالا میرود  میرود اگر چه صدها هزار نفر زیر پاهایش له شوند ،  خود من عقیده ثابتی به هیچ مرامی ندارم ، شاید چهل سال پیش  بدون هیچ شک و تردیدی  فقط خواب و خیال  هایم را بکنار  گذاشته بودم  وهمیشه فکر میکردم » یک سوسیالیست » آدم خوبی است ! که دروغ از دهانش خارج نمیشود ، اما امروز دانستم که یک سوسیالیست هم مانند سایر آدمهاست وتنها تمبری بر پشت او چسپیده  چنین آدمی  مانند سایر آدمها میتواند دروغ بگوید و مانند همه آنها فریبکار باشد ( در این سرزمین بخوبی  این انسان) را دیدم و بخوبی درکش کردم ! .و شناختم و معنای سوسیالیزم که کمی کمراهم کرده بود برایم ترجمه شد !.
    رسیدن به تلخی ها دردآور و گاهی هم خطرناک میشود  ، رسییدن به نتیجه نیز هیچگاه روی نمیدهد ، ما از حوادث بی خبریم ، 
    این  اتکار من از یک  اعتقاد مذهبی سر چشمه نمیگیرد این کشور کاتولیک هست وباید همیشه حزب کنسرواتیو روی کار باشد گاهی برای تنوع از میان احزاب چند گانه یکی را برای مدتی میاورند او هم جیبهایش را پر میکند و قرارداهایی را نصفه کاره میگذارد ومیردو ودیگر کسی حتی سایه اورا هم نمبیند ،.
     امروز دنیا دردستها افراد مسن واز کار افتاده دارد جان میکند  و آنها هستند که بر دنیا حاکمند وجایی برای حوانان نیست ویا اگر هم باشد باز کسی در پشت پرده سر نخ را دردست دارد .
      باور نمیکردم که جناب ” هنری کیسینجر» هنوز زنده باشند اما درسن نود و چند سالگی هنوز راحت میتوانند وارد اطاق رییس جمهور شودد ولباسهای چرکشان را به دست ماشین لباسشوویی کاخ سفید بدهند تنها در هشت سال دولت ابو حسین ابو عمامه  نتوانست خودش را راضی کند که به اطاق او برود  اما  درس انشا ء را خوب بلد بود .
    بنا براین من یک اعتقاد غریزی نسبت به » او داشتم « ویا دارم  درعین حال نمیدانم آیا انسانیست با دلی نرم وانسانی ویا همه چیز را فدای مرامش کرده است مرام یا آرزو ، نتوانستم روی تلگرام اورا بیابم وکیبرد فارسی من روی اینستا گرام خیلی ریزو کوچک است بعضی چیز هارا وارد لب تاب نمیکنم آنرا تنها برای هرزه نویسی هایم وبرای ارباب گذاشته ام  بنا براین همه کار من روی آن موبیل کوچک ویک تابلت انجام میگیرد تابلت را هم باید امسال عوض کنم عمرش بسر رسیده است .
    بهر روی دراین هوای سی وپنج درجه   هیچ آدم عاقلی خوشش نمیاید دراین اطاق دربسته بنشیند و بنویسد  اما آنچه مسلم است من خودم را خوب میشناسم و گاهی بشدت از خودم انتقاد میکنم این حسن بزرگی است ، که انسان بتواند خود را  بشناسد ،  بخوبی میدانم من آنی نیستم که میخواستم باشم  حال یا کسانی  زویروهستم که  نه عقاید آنها و نه روح آنها نمایان نیست درحال حاضر با ارواح دارم  مسابقه دو میدهم .  اما دخترم  باهوش  واز نظر فکری یک پارچه است  اگر به موضوعی معتقد باشد  تا آخر داستان پیش میرود  وزمانی عقیده ای داشته باشد  بدون محافظه کاری  بر زبان میاورد  وهرگز دربرابر دیگران  واکثریت  تسلیم نمیشود ، اما من مانند او نیستم من گوش به احساسم  میدهم وآنرا تقویت میکنم حال درست یا غلط .
    طبیعتا آدم تنبلی هستم اما در اندیشه بسرعت جلو میزنم  بعد هم از آن نوع انسانها نیستیم که اگر چیزی درزندگیشان تغییر نکرد بیمار میشوند ، نه ! من عادت کرده ام سالهای دربدری بمن آموخته که چگونه باید خودم را حفظ کنم امروز نمیدانم درباره او ( غلط ) میاندیشم یا درست گاهی که کامنتهایی را که برایش میفرستد بحدی تهوع آور است که من مجبور میشوم آنهارا پاک کنم ویا  ریپورت بدهم ، متاسفانه من همه برنامه های اورا مجبورم روی یوتیوپ ببینم بنا براین همیشه سر ساعت در محل حاضر نمیشوم تا ببینم ازکجا شروع شده وحال دارد به کجا میرود  .
    بهر روی امروز شمشیر را از رو بسته بود  ، بزای کوتاه آمدن هم باید حدی را تصور کرد و من بی صبرانه درانتظار پایان این برنامه هستم . 
    هر گونه ترسی  یکنوع وقت تلف کردن است  ، پشیمانی نیز همینطور ،  من هر کاری که کرده ام و یا فکری به سرم زده  به آن اعتقاد کامل داشته ام  خواهان آن کار بودم  و پر واضح است که انسان در چنین موقعیتی  عواقب آن  را نیز باید  تحمل کند  بنا براین هیچگاه ترس را بخود راه نمیدهم  ، افتخار کسب کردن  وفخر فروختن هرگز  ذهن مرا  به خود مشغول نداشته است ، من هر کاری میکنم برای نفس عمل آن کار است .
    درگذشته بین آدمهای مجازی از کسی خوشم آمد  که متعلق  به یک دنیای  روستایی بود  و من نیز فرزند روستا هستم  و افتخار هم میکنم  بدون آنکه  هیچ عامل شهری  بورژوایی بمن  سرایت  کرده باشد  ، درهمان راه قدم بر میدارم .
    خوب گویا ماشین لباس شویی کارش تما م شد هوا هم ناجوانمردانه !!!  داغ وسنگین است . تا فردا 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 10/06/2017 میلادی .زنجیره ای !!
  • سیاووش با شمشیر

    او مرتب حرف میزد بدون آنکه کوچکترین اشتباهی بکند  نزدیک به یکساعت ونیم حرف زد  بی آنکه از روی چیزی بخواند ویا مجبور باشد گه فکرش را بیاد آوری بگذارند ، درباره حادثه مثلا تروریستی چند روز پیش ، او با دلیل ومدرک  داشت از یک تلویزیون که بطور زنده پخش میشد همه چیز را عریان میکرد ،  من متوجه شدم  که درباره او بسیار کم میدانم  شاید کمتر از  آنچه که میپنداشتم ، غرور .سرکشی واعتماد به نفس اورا درکمتر آدمی دیده بودم  .
    گاهی ازاو میرسم  شاید مردی باشد  قدرت طلب وخطرناک هرچه باشد خون قدیمی ها در رگهایش جریان دارد  ودر وجود او  بهم آمیخته شده است  همچنین نقطه نظرهای شگفت آوری دارد ،  واین دو وجود درهم آمیخته از او یک مرد استثثنایی ساخته  است به همین دلیل هم دشمنان زیادی دارد ، او هم مانند ” شاه” که معتقد بود روح کوروش دراو حلول کرده شاید اینهم این تصور را دارد که روح سیاووش در او حلول کرده است از هیچ آتشی نمیترسد .
    آنقدر که دراو قدرت طلبی را دیدم کمتر جاه طلبی را احساس کرده  ودر جایی  کسانی را که باو بدوبیراه گفته بودند خوب عریانشان کرد ، 
    درحال حاضر گویا معتقد به جنگ جهانی سوم نیست   و پیروزی خود را و سر زمنیش را دریک صلح بین کشورهای بزرگ  میبیند  فرضیه هایش درست است  کاملا بنظر منطقی می آیند .
    گاهی احساس میکنم باید از او ترسید  تا بحال مهربانی کمتر از اودیده ام گاهی مانند یک دانش آموز درس خوان وخبره  که میل دارد بیشتر تشویق شود  وزمانی این احساس را در من بوجود میاورد که الان مشتهای سنگینش را حواله بینی انسان روبرویش میکند ، اما روبرویش تنها دوربینها هستند  ، نمیدانم شاید هم بر خورد ظاهری او باشد  مودب بنظر میرسد گاهی نرم خو دوست داشتنی وزمانی سخت تسخیر ناپذیر واین تضاد دراو شخصیتی بوجود آورده که قابل لمس وشناسایی نیست .
    شب گذشته یکساعت ونیم بدون هیچ مکثی سخن گفت آنهم بطور زنده نه یادداشتی جلویش بود ونه از روی چیزی میخواند  از حافظه او حیران مانده بودم از  استعداد  او   کم کم خواب داشت مرا درخود فرو میبرد اما میل داشتم تا به اخر صحنه بروم و….رفتم  تمام شب هنگامیکه بین خواب وبیداری بودم از خود میپرسیدم چگونه او میتواند اینهمه بر خود ودیگران چیره شده باشد  سخت با کمونیستها دشمن است “مانند خودمن ” درعین حال با یک سیاستمداری  روی آب  با حضرت ولایتعهدی  کنار آمده است  ، واقعا دنیای چپ ها دنیای کثیف ومتعفنی است همیشه قیافه های اخمو منزجر کننده  .یک خشونت وگاهی بی ادبی .
    دلم میخواست او را از نزدیک میدیدم  واز او سئوال میکردم  تنها یک سئوال را مطرح میکردم  ، آیا فاشیست هستید ؟ ویا حاضرید  با همه غیر فاشیستها وبا اعضای احزاب صحبت کنید ؟! .
    در تمام حرفهایش گاهی زندان رفتن وبازجوییش را بنوعی به رخ همه میکشد ( خبر ندارد که من اینهارا جلوی چشمانم دیده ام ) اما نه به نفرت انگیزی بازجویان امروزی .
    زمانی اورا جوان وزیبا ودوست داشتنی میبینم  و زمانی او یک تکه سنگ سخت ورنگ پریده ، خیلی ها بر معلومات وتجربه های او ایراد میگیرند بخصوص کمونیستهای پیر وقدیمی ویا مجاهدین از کار افتاده کویی مشت بر یک سندان میکوبند .
    او از یک جنبش دانشجویی برخاسته ومرتب از آن سخن میگوید متاسفانه من درآن زمانها درکشورم نبودم وچیز زیادی نمیدانستم تنها حس ششم من بمن ندا میداد که خبرهایی خواهد شد ومن هنوز لباسها وکتابها وصفحاتم درون کمد خانه  جای داشتند .
    این اپوزیسیون زوار دررفته که حتی با خودشان کنار نمی آیند هنگامیکه صحبت از او میشود همه با هم یکی میشوند وفحاشی را شروع میکنند اما گویی او هیچ نه میداند ونه میفهمد ونه حوصله جواب دادن را  دارد از زندگی خصوص او کسی باخبر نیست  همه روی حدث  و یقین چیزهایی میگویند ، گویا همسری دارد که او بشغل برنانه ریزی وسایر کارها مشغول است ، اما کسی آنهارا باهم ندیده است میل دارد تنها باشد حتی آن دوست صمیمی اش را نیز درون آیینه جای میدهد  وخودش جلو مینشیند وآنچنان گازی بر شکلات میزند که گویی میخواهد به بیننده  القاء کند روزی گوشتهای ترا بدینگونه خواهم کند .
    از ایمانش بکلی بیخبرم وگمان هم نکنم ایمانی داشته باشد کمتر دراین باره حرف زده واز آنهایی نیست که میخواهند به زور ایما ن ناقابل خودرا بر همه تحمیل کنند  واز هرکس که مانند آنها فکر نکند  دوری کرده  واورا درانزوا قرار دهند   و یا او را دچار دردسر سازند .
    بهر روی مردی است انکار نا پذیر وهمیشه درهمه جای زندگی تو حضور دارد ، چه صبح روی تلفن وچه شب روی تابلت او بهر روی حضورش را به همه اعلام میدارد وهمیشه  هم چیزی برای گفتن دارد. پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا /09/06.2017 میلادی/.
  • یک عاشقانه

    آخرین جرعه این جام 
    همه میپرسند :
    چیست در زمزمه مبهم آب  ؟ 
    چیست درهمهمه دلکش برگ 
    چیست دربازی آن ابر سپید 
    روی این آبی بلند 
    که ترا می برد اینگونه  به ژرفای خیال؟
    بتو میاندیشم  ، ای سراپا همه خوبی
     تک و تنها بتو میاندیشم ، همه وقت ، همه جا ………….” شادروان فریدون مشیری”
    امروز خیال  داشتم جعبه عکسها وآلبوم هارا بیرون بیاورم تا بعضی هارا که دوست ندارم پاره کنم واز بین ببرم وبقیه را نگاه دارم ، دستم به چیزی چسپید ، چسپ یک پاکت بزرگ بود ، آنرا بیرون آوردم ، 
    وای خدای من !
    مگر ممکن است ؟ همین چند روز پیش بیادت بودم ،  تکه ای بریده شده نامه هایش را عکسهایش را ودفتری از سفارت ……
    که برای او یادبود گرفته بودند ونسخه ای ازآنرا برای من هم فرستاده بودند وسفیر آن سرزمین با فارسی شکسته امضا کرده بود  
    مدتی خیره خیره به کارت پستالها نامه ها حتی روی دستمال کاغذی از هر سرزمین که میگذشت برایم میفرستاد نگاه کردم واشکهایم سرازیر شدند .
    دریک کارت پستال بسیار زیبا  نوشته بود:
    ” دریک رستوران مجارستانی غذا میخوردیم میخواستم از ویولنیست ها خواهش کنم که برایم  راپسوی پنج را که تو خیلی دوست داشتی بنوازند ناگهان بی آنکه بدانم آنها سر میز آمدند وراپسودی را اجرا کردند ومن گریستم ، حال تو آنرا چگونه توجیح میکنی 
    نامه دیگرش از پاریس بود نوشته تنها یاد تو با من است ، تنها نیستم با توهستم .
    وروی یک دستمال کاغذی شعری که خودش  سروده بود نوشته وآنرا درون یک پاکت پستی برایم فرستاده بود…..تنها نشستم وگریستم ، کجا دیگر این عشق ها پایه گرفته وشکل میگیرند . او سالهاست که زیر خاک خفته ومن سالهاست که پیر شده ام 
    با شادوران فریدون مشیری ونادر نادرپور خیلی دوست ونزدیک بودند  ، شبی در  منزل نادر پور  برنامه شعر خوانی داشتند بانوان مطابق معمول از فروغ میخواندند و  گویا مرحومه سیمین بهبهانی هم درآن جمع حضور داشت و”او” آخرین جرعه  این جام را ” آنچنان با احساس وبغض میخواند ( نوارش را برایم فرستاد)  ، جناب فریدون خان میگوید باید این بانو خیلی محاسن داشته باشد که ترا بدینگونه درآورده وآن قلب شیدای ترا تسخیر کرده وخود شده صاحبخانه باید اورا ببینیم .
    بمن زنگ زد وگفت اشکالی ندارد که با نادر پور وفریدون ناهاری بخوریم ؟ گفتم شام بهتر است وشام را در( چاتا نوگا) خوردیم 
    امروز هیچکدام نیستند همه رفته اند تنها یادشان وخاطره هایشان برای من مانده که دارم نشخوار میکنم .
    امروز او بسراغم آمد وگفت مرا هرگز فراموش مکن ، چرا که تا دم مرگ ترا فراموش نکردم ….
    آخرین نامه ای که از لندن برایم باینجا فرستاد لب دریا باد آنرا باخود برد  نیمه کاره  ، تنها توانستم چند جمله را بخوانم :
    هرجا توهستی زندگی همانجاست  ،  شاید به زودی به آنجا آمدم  اما مرگ اورا برد ،خوب شاید روحش درهمین حوالی میگردد ، کسی چه میداند ؟!.
    —————–
    من مناجات  درختان را ، هنگام سحر 
    رقص عطر گل یخ را باباد 
    نفس پاک شقایق را درسینه کوه 
    صحبت چلچله هارا با صبح 
    گردش رنگ و طراوت را درگونه گل 
    همه را میشنوم  ، میبینم 
    من باین جمله نمی اندیشم 
    ای سراپا همه خوبی ، تنها بتو میاندیشم 
    پایان 
     ثریا / پنجشنبه 8 جون 2017 میلادی 
  • رشته طولانی

    خیر ! 
    این رشته سر دراز دارد ، نمایش آنقدر مضک بود که بیشتر به یک کمدی و تراژدی شبیه بود، و در همین احوال تلویزیون آلمان دست به پخش یکسری فیلمهای مثلا مستند زده که فرح بانو  نقش اول را بازی میکند !!!!
    برای کشتن آدم هایی که لازم ندارند و ناریخ مصرفشان تمام شده نمایشی را آغاز کردند عده ای بدبخت بیگناه کشته شدند  عده ای را فورا اعدام کردند واز فردا ماشین مرگ دوباره بکار میافتد نان زیادی ندارند به آنها بدهند . و برای ادامه نمایش آرتیست همیشه در صحنه هنوز آماده بهره برداری است تاریخ مصرف او بی انتهاست و تا پایان قرون ادامه خواهد داشت .
    در آن  روزگاران  که ما درامریکا بودیم وهنوز خبری از هیچ اعتراضی نبود دنیا آرام بود ومن هنوز یک دختر بچه ترسو که درهواپیما قرص خواب میخوردم تا مقصد ، درهتلی که ساکن بودیم ، ناگهان  تیتر بزرگی روی صفحه تلو.یزیون نشست ومن تنها نام ایران را دیدم ، همسرم را صدا کردم که بیا ، بیا ببین چه خبر شده او هم انگلیسی نمیدانست اما آلمانی را خوب بلد بود بهر روی توانستیم بفهمیم که تیر این است :
    زمانیکه دنیا میرود  تا قهرمانانش را فراموش کند ، ایران میرود تا قهرمانی بسازد ،      دا ، دا، دام  ” فرح ” .
    با چه شوقی و غروری نشستم که بعله ! دوساعت تمام از شبکه سر تاسری امریکا این برنامه پخش میشد . گویا ازهشت کانال  همسرم سیگاری روشن کرد وگفت :
    مخارج این آگهی را چه کسی میدهد ، لابد ما بیچاره  که از حقوقمان مالیات برمیدارند، من فریاد کشیدم که نه ! این آگهی نیست این واقعی است مگر میخواهند دستمال حریر بفروشند یا تلویزیون  ” شارپ”  نگاهی مانند نگاه یک عاقل اندر سفیه بمن انداخت وگفت :
    بجای اینکه سرت را درون کتابها پنهان کنی کمی هم به اطرافت نگاه کن این رژیم رفتنی است وشاه افتادنی …….
    من گوش ندادم و دو ساعت تمام چشم دوختم به تلویزیون که داشت حمام آفتاب  ، غواصی ، دوچرخه سواری  وموتور سواری و منجمله جزیره کیش و هتل مخصوص شاهانه و غیره و ذالک .را نشان میداد!…….
    ما به ایران برگشتیم  ، من امریکارا دوست نداشتم وندارم ، درلندن دیدم تمام خیابانهای کنزیگنون مرگ بر شاه واشخاصی بعنوان دانشجو مرتب کاغذهایی بین مردم  بخصوص جوانان پخش میکردند من هنوز خیلی جوان بودم ولاغر شلوار جین با جلیقه جین با یک دستمال گردن ویک بلوز چهار خانه سوغات امریکا برتنم بود  ، مرد جوانی بمن نزدیک شد و گفت “
    دانشجو هستید تا دهانم را باز گردم دیدم مشتی از آن اوراق میان دست من گذاشت فورا بخانه برگشتم وماجرا را گفتم  دو روز بعد راهی تهران شدیم وماه بعد من برای همیشه راهی همان خانه درخیابان کنزیکنتون  شدم  با بچه ها ، تک وتنها .
    این داستان را  برای آن نوشتم که بدانید که بعضی از ستاره ها اقبالشان بلند است یکی مانند مارلین مونرو وآن پرنسس نادان    خودشا ن را به کشتن میدهند و دیگری تا آخر عمر نقش خود را خوب بازی میکند .
    یکی هم مثل من سرش اصلا توی هیچ خطی نیست  فقط زیر پایش را نگاه میکند  تا ناگهان زمین دهان باز نکند  و او را ببلعد . 
    دراینجا باید یادی هم از دوستان نازنینی که درامریکا داشتیم بجای بیاورم که بحق  مهربانترین انسانهای روی زمین بودند .
    پایان دلنوشته امروز ما / پنجشنبه هشتم ماه جون 2017 میلادی ..ٍ
  • زندانی ملال

    دهر  زندان ملالی بیش نیست 
    زندگی خواب و خیالی بیش نیست 
    مبدا و آغاز و انجام و معاد 
    ارتحال و انتقالی بیش نیست 
    زینت  ارایش دنیای دون 
    کذب و بهتان و محالی بیش نیست ……..” هروی”
    هر چه رو گذشته گذشت و هیچکس از عمق ماجرا خبر ندارد و یا * شاید* بزرگان ما خبردارند  و مردم بیچاره مال باخته و پاک باخته بی خبرند و باز حضرت ولایتعهدی پیام تسلیت به مردم بیچاره فرستادند ! چه خوب انسان پشت یک آکواریم بنشیند وماهیان درآب لجن وگل  آلودرا ببیند که دارند خفه میشوند  مرتب برایشان آواز بخواند .
    ملکه بئاتریس ( هلند) هنگامیکه تاج و تخت را به پسرش واگذار کرد تا امروز هیچ کجا نه نامی و نه نشانی و نه عکسی از او دیده نمیشود  درحالیکه دوست داشتنی ملکه اروپا بود و درتمام میهمانیها میدرخشید .
    و اما….. و اما ….  ما ندید بدید ها و بیچارگان هر صفحه ای را باز میکنیم شهر بانو شاخدار به همراه خانواده   یا تنها نشسته چهل است است که مردم را بدینوسیله سرگرم کرده اند و تازه میگویند ما شهروندی بیش نیستیم با داشتن چند پاسپورت محکم سیاسی وحقوق بالا وصد البته بیزنسهای بزرگی که خیلی ها خبردارند وخیلی ها بیخبرند ، اشرف خواهر شاه درگوشه ای بیصد مرد وبیصدا دفن شد چه تهمت های ناروایی که بر او نبستند ، شمس خواهر شاه ارام وبیصدا درلندن رفت هیچکس نفهمید  اما این یکی تا دم مرگ هم باید با سروصدا ودهل باشد هرروزی ما یک عکس به مناسبتی از ایشان باید زیارت کنیم درغیر اینصورت آن روز به پایان نمیرسد  وخوب بچه های تازه سال هم خیال میکنند علی آباد دهی است .
    چهل سال سرما با پیام ها وفحاشی ها وگفتگوها ومناظره ها  گرم شد خانه برباد رفت حتی آبهای زیر زمینی را نیز فروختند خاکهارا توبره کردن وبه کشورهای  عرب فروختند  نیم بیشتر از اقتصاد مملکت که باید صرف بازسازی وویرانیهای جنگ باشد دربانکهای خراج ویا در برگه  های سهام خفته اند ، هر روز ملت را بنوعی سرگرم میکنند آنها درداخل واین موجودات درخارج ……
    صدا از کسی بلند نمی شود  خواجه حرمسرا محکم درقلعه را بسته تنها میتوانید عکس بانورا ببیند ببوسید وبلیسید وبر چشمانتان بگذارید بیخبر از آنهمه رنجی که همسرش کشید ومعلوم هم نشد چگونه رفت .
    خدایان ظلم ونفرت اورا از بهشتی که بادست خودش ساخته بود بیرون راندند اما او هیچگاه از مهری که به سرزمینش وانسانها داشت  توبه نکرد  او مردم را وادار کرد بخود بیاندیشند  هنر اموختن را به مردمی که هیچ چیز را  تشخیص نمیدادند  ، آموخت وهیچگاه  از خدایان قدرت پرست ، نترسید . برای سرکشی از قدرتمندان توبه نکرد راست ومستقیم رفت و…….
    .
    واین یکی مانند یک مواد مخدر قوی و خطرناک  خودش را در ذهن مردم جای داده است  بی آنکه کسی از خیانتهای او خبر داشته  باشد. 
    مردم گرسنه که برای احقاق حقشان آنهارا به زور به مجلس بردند درراهروها به تیر بستند وسپس گفتند ” کی بود کی بو ما نبودیم باد بود ! وسپس پیامهای تسلیت  سرازیر شد .
    من هیچگاه کینه به کسی ندارم اما کینه ام نسبت باین  یکی مانند زهری است که هرروز با دین عکسهای جورواجورش مرا مسموم میسازد حتی باندازه همسر مرحومم نیز از او کینه بیشتر دارم چون اره کردن انسانها را خوب میداند و آن مفتخوران و عیاشانی که اطرافش را گرفته اند باو تعلیمات لازم را میدهند  وآن پادشاه  که امد کمی منی بکند  وخودش را جانشین خدایان قدرت بداند خفه کردند .ث
    جاودان گر زنده مانی حاصلی 
    صبح و شام و سالی بیش نیست 
    دولت و اقبال  دنیا سر به سر
    مایه رنج و ملالی بیش نیست 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .اسپانیا / 08/06/2017 میلادی //.
  • آشنای تو

    سخن از زلف تو گویند  دل وشانه بهم 
    می نمایند دو گم گشته  ره خانه بهم 
    حرمت کوی تو گر شیخ وبرهمن یابند 
    نفروشند  دگر  کعبه وبتخانه بهم ………”صفیر اصفهانی “
     در هوایی داغ ، ودم کرده  وگاهی کمبود  اکسیژن و خیلی خبرها که بمن مربوط نمیشود  ، من خارج از مرز زندگیم  سرودی مخصوص خود دارم  وبه هرچیز تازه ای از دید ی نگاه میکنم که مخصوص خودم میباشد  ومیتوانم ببینم که از اعمقا ق تاریکی  چه ناله ای بر میخیزد .
    برای آنکه بنویسم ، احتیاج به یک : ملهم : دارم  چندان میلی ندارم عاشق داشته باشم ویا معشوقی این هرد و حال مرا بهم میزند سخن از ” دوست ” میگویم ، دوستی که دیگر نیست  واگر امروز بود  این همه تاریکی را نمی شناخت ، او در مغز خود مینواخت  وگمان نکنم درگیتی هیچ نوازنده ای مانند او بتواند از نوک مداد خود آنهمه کلماترا بیرون بریزد که همه نوای یک ساز را داشتند .
    او همیشه دریک اشتیاق میسوخت  واز جداییها مینالید ، من سپر بلای او بودم  صمیمی با او وخودم  واین خصلت من است ، گوشم برای شنیدن سخنان او باز بود ، چشمانم برای پوشیدن عیبهای او بسته میماند  با گوش روشنم آوای اورا میشنیدم  وهستیم را بااو یکی کرده بودم .
    زمانیکه سخت  دل به سرود ویژه او سپرده بودم  از راههای دور  وداشتم درسایه اش راه میرفتم  وگم میشدم  ندایی بمن رسید که او هم رفت ! 
    به کجا؟  ومن با واژهای او گریستم  ، با نوشته هایش ، با یاد آوری گفته هایش  و تمام کلمات را که به دل سپرده بودم بیرون ریختم  تا اورا بیابم اما خودم را دیدم  ، عریان ، خود من معنا شده بودم .
    حال امروز دلی دارم که درگوشه ای افتاده  بی ثمر هیچ مشتی وهیچ کوبنده ای نمیتواند آنرا باز کند ، تنها گوهر تاریکی دران جای دارد وخدا؟ خدایی که خود  آنرا ساخته ام  و در کنارش نشسته است  واین اوست که نوازنده   پنهانی  است خود معماست .خود خدا ، یعنی [عشق .] .
    امروز دیگر برای دیدن وشنیدن وگفتن همه چیز دیر است ، معیارها عوض شده اند جایشان را چیزهای تنفر آوری گرفته اند  دیگر هیچگاه نمیتوان به دنبال  یک کلمه پاکیزه رفت   بلکه آهنگ چتدش آوری  که ترکیب شده  از واژه های های بی تناسب و تهوع آور .
    زمین لرزید ، آسمان لرزید ، آبها از حرکت ایستادند کوهها غرش برداشتند و آتشفشانها طغیان کردند ، من پشت پنجره خیال  آنها  را میدیدم وبا خود گفتم که :
    دیگر وقت رفتن است ، چمدانت را لبریز ازهوای نفسهای گرم کن ، گام های سنگینت  بیهوده زمین را آزار میدهند ، باید رفت و
    و باید همان آتش در نیستان را زمزمه کرد  خودم در نیستان افتادم و سوزاندم و سوختم .ث
    دوستان  بهر من از حالت مجنون گویید
    که خوش آید خبر حال دو دیوانه بهم 
    در قیامت باز به رهش فرو ریزم جان 
    افتد آنجا  چو گذار  من و جانانه   بهم ……صفیر…..
    ————————————————
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « ……..
    07 جون 2017 میلادی / اسپانیا / یک دلنوشته !
  • نیروی تفکر

    بر این گمان ، نه یقین دارم که از ملت ایران چه درخارج وچه در داخل بطرقی وبنوعی طریق تفکر را گرفته اند انسانهایی رباط مانند  وگاهی دیوانه وبا لفظ کلام های زشت ، خوب نباید هم بیشتر از این تعجب داشت هنگامیکه بزرگترین تجارشان وثروتمندانش از دروازه دولاب وسنگلج درخونگاه ونهایت سی متری برخاسته اند ،  ویک دنیای بلبشویی را تشکیل داده اند که نه خودشانرا میشناسند ونه دنیارا تنها میل دارند جبران مافات کنند ویا کینه ورنجی که پدر ومادرنشان کشیده اند آنهارا وادار میکند  تا دست به جنایت بزنند ، وجنایت آن نیست که تو با کاردواسلحه انسانی را بکشی هنگامیکه روح کسی بمیرد  دیگر لاشه وپیکر او به درد نخواهد خورد .
    متاسفانه روح انسانی در سر زمین ما برای همیشه ویا لاقل برای دویست سیصد سال  آینده مرده است .
     حال عده ای دل خوش کرده اند  ودرانتظار آن روز ( ایکس ) نشسته اند ! بمن مربوط نمیشود  با این فرهنگ  بااین کلمات تهوع آور ، من ابدا دیگر نه برنامه ای را خواهم دید ونه کامنتی خواهم گذاشت ،  تنها مینویسم ، آنهم برای آنکه سرم گرم باشد نه اینطرفی هستم ونه آنطرفی کاسه بلور چینی ولب طلایی ما همانند همان کاسه کریستال ساخت چک از هم پاشید وهزار تکه شد دیگر امکان دارد میان خار وخاشاک ها ومیان مدفوع وادرارها  دنبال  آن کاسه بگردی وتکه هایش را بهم بچسپانی وخیال کنی همان است  نه ! هزاران همشکل آن ساخت کارخانه جات ” چین | “ببازرا آمده است ویا ساخت ” روسیه ”  سر دم داران این رژیم نه باهوشندد ونه زیرک ودانا بلکه جاهلند بمعنای واقعی  وحال درانتظار مرگ فلانی نشسته اند وخیال میکنند با مرگ او همه مسائل حل میشود  درحالیکه همه مغزها کرم گذاشته افیون ومواد فراوانی دردسترشان هست آنها تنها با خیال زند ه اند مرده هایی که راه میروند مینوشند ومیخورند دفع قضای حاجت میکنند همانند همان حیوانات  اما گاهی درلباس شیک مد سال وگاهی هم در همان لباس قدیمی چون لباسهای شیک عاریتی است وبه آنها نمیخورد بچه کله پزهای زورخانه ها وحلیم پزی ها امروز بازراشان رونق گرفته است 
    زمانی شاه ما آنقدر اعتماد بمردم و ملتش داشت  البته میدانست که تنها در سطع  مملکت 25/. با سوادند واین بیسوادی مردم اورا رنج میداد  بخیال خود مملکت را داشت بسوی یک دموکراسی میبرد نمیدانست که هما ن با سوادها هم درعمق وجودشان کرمی وول میخورد ومردم ازاری و آدمکشی را ترجیح میدهند هرچه باشد ما ملتی نیستیم که مانند کشورهای سطح بالای جهان بگوییم خون ما پاک است ، خون ما مخلوط از تجاوز های یونیانیان ، ترکها ،  مغولها واعراب است این اقوام  بیشترین تجاوز را به زنان ما انجام دادند طبیعی است که دربطن آن زن چه جانوری رشد میکند  ، شاه خوشحال بود که به کارگران این حق را داده  است که از سود کارخانه ها بهره ببرند و خوشحال بود که به زنان آزادی داده است قانون حمایت خانواده را وضع کرد ، اما ایا زنان توانستند ازاین آزادی بنحو شایسته ای استفاده کنند ویا تنها به مینی ژوب رقص کمر ولوازم ارایش پناه بردند سیگار ومشروب وقمار دردست فلان دختر حاجی که تا دیروز زیر چادر بوده ومادرش هنوز چادر عبایی میپوشد ،  دوحزب داشتیم  واین  احزاب میتوانستند اقلبت واکثریتی را  بهر روی به نمایش بگذارند  واو میدانست که کمونیستها درکمینند  حزب توده را غیر قانونی اعلام  کرد آنها به زیر زمین رفتند  وتوسعه یافتند چند شاخه شدند وزاد ولد کردند ، او بخیال حود دموکراسی را به ایرانیان هدیه داد شاید هم داد اما این ملت معنای دموکراسی را  نمی دانستند کما اینکه هنوزهم نمیدانند ، شاه به کسانیکه به وطن خیانت میکردند رحم نمیکرد کما اینکه منهم رحم نمیکنم ، عده ای را دنبال میکنم آوانسی میدهم تا ببینم تا کجا میرود ودرجایی بخودم فرماذن ایست میدهم وسپس بر میگردم در لاک و جلد خودم  ، شاه خیانتکاران را تیر باران میکرد چرا که تروریست وآدمکش بودند اما وسعت اندیشه این توده آنقدر وسیع بود که توانست همه را باخود یکی ساخته درنهایت خود نیز بازنده شد ودزد سوم آمد وخرشانرا برد .
     شب گذشته باز تابلت   به حرکت درآمد تیک تاک تق  آنرا خاموش کردم و امروز صبح آنرا باز کردم گویا آن پیر خراسانی دو جاراگرفته است وهنوز تیغ حمله او به سوی “صدر ” جناب نویسنده بسرعت کار میکند . سپس رفتم که کامنتهارا بخوانم  ، اوف ….حالم بهم خورد واقعا حال تهوع گرفت برخاستم وبه دستشویی رفتم  واینها چطور میگذارند این کامنها روی صفحه بماند درحالیکه عکس من بر بالای صفحا است حال باید بروم همه را پاک کنم واز خیر تماشای آن نقشی هم که به آن جوان داده ام  بگذرم وبگویم گور بابای همه .
    شب گذشته کتابی بردم تا بخوانم ، متاسفانه نورچراغ آنقدر کم بود که هیچ یک از حروف را نمیتوانستم ببینم وخوب کتابها .
    متعلق به چهل سال پیش بودند و نویسندگانی بزرگ و صاحبان اندیشه ، میل ندارم بگویم فریب خوردم  فریب خوردن افراد به دست خودشان میباشد ، شاید دلم میخواست منهم یک بازی را شروع کنم اما من هیچگاه بازنده نخواهم بود شاید  درقمار ویا قمار زندگی اما در کار خودم و راهی را که درپیش میگیرم هیچگاه احساس پشیمانی ویا ضعف ویا اعتراف به شکست نمیکنم  چون میدانم دارم بازی میکنم هرگاه خسته شوم بازی را رها میکنم وبه دنبال یک بازی دیگر میروم ، آنها نباید خودشان وحرفهای مرا چندان جدی بگیرند .ث
    ثریا ایرانمنش» لب پرچین « / اسپانیا 07/06/2017  میلادی /.
  • رهبری

    برای رهبری کردن بر یک ملتی ، حتما لازم نیست قوی وپرقدرت وقهرمان باشی ، تنها کمی زیرکی وهوش  وجسارت میتواند کمک کند که شخصی رهبر دیگران شود ویا قیم ویا بزرگتر  ،  امروز به سخنان ” رهبر ” در باره جنگ با عربستان گوش میدادم وجوانانی که درآتیه خیلی نزدیک باید به قربانگاه بروند  ، دردلم دعا میکردم که خداوند کمی عقل باین انسانها بدهد وبرای بالا نشینی اینهمه قربانی ندهند  ، اما خود خدا مگر فرمانده نبود ؟ مگر دستور نداد به آدم وحوا که از بهشت بیرون بروید وتا ابد دردبکشید چرا سیب را مثلا از درخت چیدید بدون اجازه من؟  وسپس دراین فکر بودم که سرنوشت این زمین خاکی وما موجودات دردست چه کسانی است ، ایا ازما باهوش ترند ، آیا قوی ترند ؟ ویا سرمایه زیادی دارند ؟ . هنگامیکه به تاریخ گذشته نگاه میکنم  از خودم میپرسم کسی چه میداند که ایا کوروش واقعا آدم نازنینی بوده است ؟ وآیا هیچگاه آدم نکشته ویا اسکندر آن پسر زیبا روی که تنها سی سال عمر کرد چرا اینهمه میل به قدرت داشت وبه دورجهان میرفت تا همه کره خاکی را یکجا بگیرد وایا ناپلئون واقعا شجاع بود؟ کسی از بعد اخلاقی و خصوصیات شخصی آنها خبری ندارد هرچه را که نوشته اند بخورد  ما دادند وما هم زیر زبانمان مزمزه کرده ایم ، چه کسی میداند  که چرا ژاندارک بیگناه را درآتش سوزاند او که از یک دهکده کوچک بنام ارکا برخاست وناگهان یکشبه بر او وحی نازل شد که باید به کمک شاه فرانسه بشنابد وناجش را پس بگیرد آیا میدانست که پاداش آو آتش است ؟ هیچکس چیزی نگفت اورا بجرم جادوگری سوزاندند ..
    پادشاه ایران محمد رضا شاه پهلوی برای شاه بودن ساخته نشده بود او مردی بود که درخازج درس خواند وسپس به زور باو زن دادند   د رهمان سن موریس عاشق یک دختر فرانسوی شده بود ، هنگامیکه ثریا را طلاق داد سالها غصه دار بود واین غم را میتوانستی از چشمان او بخوانی اما باید یک ولایتعهد برای سر زمینش میداشت ….
    خوب امروز چه شد ؟  او هیچگاه  هیچی چیزی  را تکذیب نمیکرد  شاید درباره اش سکوت میکرد اکثر اوقات تنها گاهی زنانرا کوچک میکرد مثلا درمصاحبه هایش  گفته بود”  زنان هیچگاه یک مایکل آنجلو  ویا باخ ویا بتهوون نداشتند  حتی یک آشپز خوب هم د ربین زنها پیدانشد  اما خوب میدانست که گلدا مایر نخست وزیر اسراییل است وایندیرا گاندی نیز .اما ترجیح میداد که مردانه بیاندیشد او همیشه غمی را باخود حمل میکرد شاید این غم نمیگذاشت که درست بیاندیشد واطرافیانش نیز باو دروغ میگفتند .
    حال همه چیز دردست دیگری است .
    در گذشته برتراند راسل گفته بود زندگی ما دردست خروشچف ، مائوتسه تونگ وفاستر  میباشد  اگر آنها بگویند بمیرید ما باید بمیریم ، خوب حال وضع عوض شده است از مائو وخروشچف وفاستر خبری نیست اما دیگران بجای آنها نشسته اند وهمان حرفها را تکرارمیکندد ما جنگ میخواهیم برای بقا ء خود وشما هم بدتان نمی آید که جنگی دربگیرد و چهل سال دیگر بمانید.
    اما دیگر چیزی باقی نمیاند تنها یک تکه زمین خشک وخالی از همان ( واحه ها) که آرزویش را دارید  وشتر وشیر شتر وادرار شتر ومارمولکها .، درعوص آن واحه نشینان امروز در برجهای هزار متری مینشینند وصاحب مجهزترین تشکیلات  روی زمین هستند ،میدانید چرا ؟ برای آ|نکه اتحاد داشتند و دستهایشان دردست هم میرقصیدند . ما رقصهایمان نیز به تنهایی است روی سن تنها خودمانرا تکان میدهیم !!.
    ما گوسفندان بی زبان همیشه احتیاج به یک شبان داریم  ، حال درهر لباسی که میخواهد باشد .ث
    ثریا / اسپانیا / ششم جولای 2017 میلادی /
  • یادآن روزا بخیر !

    یادم میاید که آن روزها که بمدرسه میرفتیم ،
    کلاس ما بیشتر هفده یا هیجده شاگرد نداشت ، مدرسه ملی بود وکمتر شاگردی میپذیرفت  ، ترجیح میداد شاگرادان خوبی تربیت کند اگر چه کم باشند ، یادش بخیز خانم شمس السادات صفا  ، بهر روی  در کلاس ما معلم ازهر کس می پرسید که پدرت چکاره است ” میگفت خانم ، تاجر است ، معلم است ، فرهنگی است  از این سه شغل  جلوتر نمیرفتند  یکی دونتا هم پدرشان دنانساز بودندمه درشهر شهرتی داشتند ، دکتر ومهندش خیلی کم داشتیم ، روزی نوبت من رسید “
    خانم اجازه هست ،  پدرممون مرده  ( دروغ میگفتم ) اما مادرجان گفته بود بگومرده !
    .
    – خوب پس کی تقبل مخارج شمارا  میکند ؟ ” تقبل ” خانم ، اجازه هست ، دایی ما ! دروغ میکفتم دایی رفته بود حتی شناسنامه اشرا هم عوض کرده بود ونام فامیل دیگری را انتخاب کرده بود وروی  خودشان گذاشته بودند که هم گبر بودنشانرا بپوشانند همه مادر دیگر خیلی رسوایی ببار آورده مرتب شوهر عوض میکرد ، اما من خجالت  میکشیدم نیمتوانستم بگویم که شوهر ننه مان ! 
    حال میبینیم دایی داشتن خیلی خوب است انسان درتاریخ میماند یک شاخ هم روی سرش سبز میشود . 
    هر صبح هر صفحه  ای را که باز میکنیم این شهربانوی باتاج ونمیتاج وربع تاجش یا درپشت سر اعلیحضرت ویا تنها نشسته است دیگر خسته کننده شده ، بریتانیای  بزرگ را بی بی سکینه به دست گرفته وفرانسه را بی بی شهربانو . وامروز صبح روی فیس بوکم تا آن را بازکردم یک لوله هفت تیر به دماغم خورد ! تنها مانده بود شلیک کند ،،، وخانم مینا اسدی چیزی نوشته بودند 
    همه چیز دراین دنیا بستگی به شانس دارد وکمی زرنگی وزیرکی واینکه مانند کبوتر معصوم ، مانند روباه مکار ومانندگرگ درنده باشی .  ومانند کلاغ دزد ومانند بوم ، شوم ….باقی بماند .
    روزهایمان درملال و بیهودگی  میگذرد درشهرخبری نیست تنها در اپوزسیونهای چند رنگ دعوا ومرافعه وفحاشی ، نیمه شب گذشته ناگهان تابلتم به صدا درآمد آنرا بازکردم  ، آخی ، همان پیر خراسانی بود او هم دیگر حوصله اش سر رفته بود آن طنزو شیرینی را درکلماتش نمیتوانستی ببینی شاید هم به زودی تعطیل شود  چون متعلق به کانال یک است خوشبختانه من چون سایت لایت ندارم بیشتر آنهارا با بیست وچهار ساعت گاهی  چهل وهشت ساعت تاخیر میبینم وکامنتی میگذارم ومیروم هیچ اظهار نظری نمیکنم اما نیمه شب دیشب بدجور حالم گرفته شد مجبور شدم روی فیس بوک کمی فضل فروشی کنم !!!.
     نه دیگر خبری نیست  ، گرما آرام آرام وارد میشود ناگهان میبینی حتی شورت هم  به پاهایت میچسپد مرتب باید پارچ آب خنک دم دستتت باشد وبنوشی تا خفه نشوی ، من درانفردای خودم  در بین همه درهای بسته وانواع مختلف امداد رسانی همچنان اطاقهارا طی میکنم تا پاهایم چلاق نشوند دیگر حتی حوصله رفتن به سوپر وخرید راهم ندارم ، حتی حوصله نوشتن را هم ندارم ، خسته ام خیلی خسته . 
    وشاه چه معصومانه باین ملت تکیه کرده بود همچنانکه من به د وستان!!! تکیه کردم ناگهان دیدیم دریک گودال فرو رفته ام  خیلی سخت خودم را بیرون کشیدم ، شاه در آن زمان  هر صبح که میبایست بسفری برود مادرش اورا از حلقه یاسین رد میکرد ! او هم بی صدا میگذشت  وحلقه یاسین را میبوسید ، درته دلش به چیزی ایمان داشت وخیال میکرد اینهمه ادم که دراطرافش درروضه هاا ومساجد نشسته اند حقیقتا مومنند وبرای او دعا میکنند نمیدانست که دارند مغز شویی میکنند وشهربانوسکوت میکرد هیچ چیزی را باو نمیگفت ، حال درکتاب پاسخ به تاریخ به این موضوع اشاره کرده است که حتی نزدیکترین  کسانم بمن خیانت کردند ….شتاید هم میترسید روزیکه داشت گریه کنان از سربازان رشیدش  خداحافظی میکرد شهر بانو بسبک زنان تزار روسیه با کلاه پوست  وپالتوی بلندوچکمه ای که پاشنه های چند سانتی داشت با لبخندی زیرکانه با همه دست میداد …..باقی بماند .ث
    / پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا . 06/06/2017 میلادی /.