Category: General

  • خوب! امیر خان …..

    در نمازم ، خم ابروی تو با یاد آمد 
    حالتی رفت که محراب به فریاد آمد 
    از من اکنون طمع صبر وهوش مدار 
    کان تحمل که تو دیدی همه برباد آمد ……..” حافظ”
    ———–
     خوب امیرخان ! 
    امروز نامه ای از ریاست محترم دریافت داشتم که تعداد خوانندگانم کم شده اند ! یا توجه شما وشمایل زیبایتان وزبان وگفتار شیرینتان ویا دشمنانتان که برمن خرده گرفتند که چرا دنبال شما هستم ؟ .
    ایکاش می فهمیدند دنبال کردن چیز دیگری است وتماشا کردن ونتیجه گرفتن چیز دیگری  بنا براین دیگر حتی یک کامنت هم زیر گفته های  شما نمیگذارم ( از ترس )!!!
    بعد هم گویا بازار سایر کسانی دیگر را نیز کساد کردید نه تنها بازار  این بانوی عالیقدر را!! بلکه بازار آن پیرمرد که همیشه درخدمتیمرا را هفته ای یکبار اجرا میکرد وسخت دشمن شما بود وبازار تلویزیون میهین وآن دیگری شهرام ” ما هستیم ” همه بازار ها کساد شدند خوب است چند آگهی حسابی در کنار چهره زیبایتان بگذارید .
    ویا شاید هم  چیزهایی هستند که ما  نمی بینیم ونمیدانیم .
    من روز یکصد وشصت ایمل را مجبور بودم یا پاک کنم ویا جواب بدهم امروز تعداد آنها به نود رسیده است > های های های !
    مگسان به دور یک شیرینی تازه وخوشمزه جمع شده اند اما من دورا دور به تماشا میایستم ودرانتظار روز سوگند وفاداری شما هستم زیر پرچم ایران بزرگ . آرزو بر هیچکس عیب نیست  این انتخابی است که من کرده ام پایش هم ایستاده ام .
    من درهیچ یک از این سر زمینها خانه نخریدم ودرانتظار آن بودم که آخرین خانه ام را وآخرین قدمم را بسوی وطنم بردارم وسر به آتشکده های کوهستانهای بزرگ بختیاری بزنم بوی اجدام هنوز از آنجا بمشام میرسد با آنکه  همه را به آتش کشیدند ، مادرجانم میگفت روزی همه چیز جای خودرا خواهد گرفت دنیا تکان میخورد وسپس همه چیز بجای خود خواهد نشست ومن چه احمقانه به حرفهای او میخندیدم او نیز دل درگرو همان آتشکده ها داشت ، مادرش چهار ساله بود که خانه وخانواده اورا بیرون راندند وهمه چیز را سوزاندند وآنها را نجس خواندند ، عده ای به یزد رفتند ، عده ای به کویر وکرمان در جوپار وسر انجام توانستند دهکده ایرا بیابند وآنرا بنام خود ثبت کنند ودر آنجا با مسلمانان  حشر ونشر پیدا کنند ومادر بزرگ نه ساله من به عقد یک مرد چهل ساله مسلمان از امامان جماعت درآمد حاصل این ازدواج شش فرزند بود ومادر بزرگ در پنجاه سالگی از دنیا رفت درحالیکه هنوز بفکر سوختن خانه اربابیش درآن بالاها بود وچشمان سبزش را به آنجا میدوخت تا شاید ندایی اورا فریاد بزند . 
    ما گبرها و( گوروها) با انکه مسلمان بودیم وبا مسلمانان ومادرم با در سن نه سالگی با مردی سی ساله مسلمان ازدواج کرد وداییها کاتولیکتر از پاپ شدند ، اما نمیتوانستیم با آنها بجوشیم ونجوشیدیم وسوختیم اما خاکسترمان باقیماند تا الان که شاید من تنها بازمانده آن ارباب آتشکده ها باشم .
    روابط من با مسلمانا ن خوب نبود نمیساختم درعوض ارامنه دوستانم بودند وحال درخارج بی آتکه خودم را ازدست داده باشم چشم به آن کوهستان بلند دوخته ام تا دوباره آتش ایزدی را روشن کنم ودرکنار شعله های آن بنشینیم وخورشید را ستایش کنم  ، این تنها آرزوی من است . دستبندی  که بر دست خود بسته اید مرا بشما متصل کرد گویی من بند آن هستم ، نه بنده آن .
    بهر روی باید کار کنم تا دوباره مشتریان !!! را جمع کنم برایشان شعر وور بنویسم یا ازکنار شما دورشان سازم تا دوباره ارتشم را بسازم !!وبازارم را رونق ببخشم . 
    با احترام بشما وچشمان سبز شما که مرا بیاد مادر بزرگ میاندازد . ثریا / 03/06/2017 میلادی / اسپانیا /
  • سرنوشت ما مادران اهل بهشت !

    یاری از ناکسان امید مدار / ای که با خوی زشت ، یار نه ای 
    سگدلان ، لقمه خوار یکدیگرند / خون خوری ، گر از ان شمار نه ای ………..” رهی “
    امرزو ضمن نظافت اطاق  کوچکم  در گرمای شدید وعرق ریزان ، بیاد ( مادر شوهر ) بدبختم افتادم ، زنیکه که از طایفه خانهابود پدرش چندین کاروانسرا  حمام وحجره وتکیه داشت و اولین کسی بود که برق را به شهرستان  کوچکشان برد ، چندان زیبا بود اما مومن بخدا وزنی ساد ه دل وساده اندیش ، هنگامیکه همسرش همه ثروت اورا گرفت  رفت با زنی از اعیان امروز پیوند بست تا بتواند به کسب وکارش رونق بدهد  وان زن بیچاره تحمل نیاورد با داشتن  چند پسر ودختر  راه کربلا را درپیش گرفت ورفت دریک اطاق ” زوار خانه” آنجا سکونت کرد .
    هر ازگاهی که به تهران میامد یا درخانه این پسر وزیر دست عروس بود ونقش لله را بازی میکرد ویا درخانه  فلان داما د که باو سخت میگذشت وترجیح میداد به همان زوارخانه برود درتهران برایش سخت بود که  مرتب جا بجا شود ، یکی از پسرانش که سخت هم دلباخته مادر بود هیچگاه بفکر این نیفتاد که یک آپارتمان کوچک برای آن زن بخرد و با یک مستخدم واورا از دربدری رهایی بخشد ، اما پولهای بسیاری به زن برادرش وبه بچه های او  ویا به زنان رقاصه های کاباره  ویا درقمارخانه خانه ها  خرج میکرد وبباد میداد میداد ویک قر هم به دنبالش …..خدا میداند
    امروز دراین فکر بودم که پسر کو ندارد نشان از پدر اورا باید حرامزاده خواند ، حال من چقدر باید سپاسگذار باشم که دریک آپارتمان اجاره ای ، بدون هیچ همراه وهم پایی با پول پنسیونم زندگیم را بگذرانم وهیچگاه دست گدایی بطرف آنها دراز نکنم او در سفرهایش مرتب از فرست کلاس استفاده میکند ، خانه دارد وبرای همسر اتومبیل خریده ویک زمین چهار هزار متری که  هنوز مانده چگونه آنرا بسازد با سیستم تهویه نوین که دمای خانه یک جور باشد  وهرگاه بمن سر میزند تنها عصبانیت وخشونتر ا بهمراه میاورد  نه بامن ، بلکه با بچه های خودش که بگویم بس است دیگر میل دیدن شماهارا ندارم ……
    ما مادرانی که جایمان دربهشت بوده ؛ حال همه سر گردان ودرجهنم راه میرویم عده ای فرزندانشانرا ازدست داده اند وآنهاییکه تواسنته اند خودرا نجات داده بپای فرزندان نشسته اند تا آنها به رشد کامل عقلی برسند وسپس خسته ووامانده درگوشه ای شب را به صبح وصبح را به شب میرسانند .
    هیچگاه زندگ تلفن از طرف آنها به صدا درنمیا ید  که مادر چظوری ؟ تنها یکی از آنها که دوراست ونگران ودیگری که ئرهمین گوشه وکنار با همسر مامانیش میپلکد ونشان میدهد که همیشه نکران من است !!! 
    ما مادران احمق وبی شعور بجای آنکه آنهارا رها کنیم وبه دنبا ل زندگی خود برویم بپای آنها پیر شدیم حال چه داریم ؟ هیچ ! 
    امروز قیافه محزون آن پیرزن جلوی نظرم ظاهر شد همیشه یک 
    چادر سیاه  با یک روپوش  سیاه وجوراب سیاه ویک چارقد وجانمازی که همیشه زیر بغلش بود وتسبیح  از این خانه به آن خانه میرفت تنها او نبود جاری او نیز بدین گونه زیست ودراطاق بچه ها میخوابید وهنگامیکه درااثر غصه درسن شصت سالگی فوت  شد عروسش لباس خواب کریستین دیور سیاه بتن کرد !!!!وگاو صندوق آهنی اطاق خوابش لبریز از جواهرات بود !!!  آخر این دوزن بیچاره نه قمار بازی را میدانستند چیست ونه لبشان با گیلاسی از الکل تماس گرفته بود ونه رقاصی بلد بودند، تنها خودشان بود وخدایشان وجانماز وتسبیحشان که ذکر میکردند ! 
    همسر من این کاررا درقبال همسر برادرش  انجام میداد پول عمل جراحی ، درلند،ن پول اتو مبیل ، پول جواهرات وخرید پالتو پوست ، مادر کجاست ؟ دریک اطاق داغ زوارخانه درمشهد که کبدش بیمار شد واز دنیا رفت |؛ هیچگاه صدای  این زن را کسی نشینید …..
    نمیدام ، واقعا سرنوشت ما زنان ومادران را گویا فرستگان دوزخ از پیش نوشته اند وبه دست ما داده اند وبه زنان ومادرانی میاندیشم که هنوزدرکنج زندانهای جیم الف خون بالا میاورند وکسی به دردآنها نمیرسد دربیرون از نام آنها هیاهو براه میاندازند این هیاهو برای پر کردن جیبهایشان وشهرت  روز افزونشان است هیچکس حاضر نشد پولی جمع کند وبعنوان وثیقه به بیداگاه بدهد وزندانی ان زن بیچاره که گناهش تنها طرفداری از حقوق حقه همجسنانش بوده  ؛ اورا آزاد سازد .
    نه سرنوشت ما مادران دربهشت سوزان همچنان ادامه دارد ودراینجا راحت زن راسر میبرند ومیروند ، یک انگ هم باو میچسانند تا امروز درسال گذشته سیصدو نود زن به دست همسر یا بوی فرندشان کشته شده اند واین خونها را چه کسی بها میدهد؟ صمد 
    هیچکس ، دنیارا برای مردان ساخته اند ومردانی چون ” مولانا” میگوید زنان تنها برای پاک کردن منی ما ساخته شده اند و صمد آقای تازه نیز در سخن رانیش  زنانرا ماده گاو شیرده وزیبا به تصویر درآورد .
    در دنیا ی مردانه برا ی ما  زنان جایی نیست ، نه جایی نیست ، تنها خون میخوریم وبس …..پایان 
    پایمال خسان شوی  چون خاک / گر جهانسوز  ، چون شرار نه ای 
    ره نیابی بگنج خانه بخت / جانگزا ، گربسان مار نه ای 
    طعمه دیو و ددشوی  ، گر ز آنک 
    مردم  اوبار  ودیوسار ، نه ای 
    تا چو گل شیوه ات کم آزاری است / ایمن از رنج  نیش خار نه ای …….” رهی “
    » لب پرچین » ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 03/05/2017 میلادی /.
  • یک نامه بدون پاسخ

     شاید این دومین یا سومین نامه ای باشد که برایت مینویسم .
    اول باید بگویم من درجایی زندگی میکنم که کمتر مخاطب را ” شما ” خطاب میکنند  ” شما مخصوص شاهان وعالیجنابان درون کلیسا وکاتدرالهای میباشد حتی کشیش های معمولی را هم تو خطاب میکنند !! بنا براین من نمیتواتم ترا : شما بنامم چون آنگاه فرسنگها از تو دورخواهم شد .
    امروز برنامه ترا روی فیس بوکم دیدم آنهم بر حسب تصادف بصورت زنده جایی برای لایک گذاشتن ویا اظهار وجود من نبود تنها گاهی از دشمنانت پیامهای خشن وبدی دریافت میکنم به بعضی ها جواب میدهم وبعضی را نادیده میگیرم . 
    نمیدانم چرا درته دلم اروز میکنم که تو به هدف خود برسی ، مبارزه سختی را شروع کردی آنهم با این مردم بیخرد ونادان وهردم بیل ، پسر بزرگ من حقوق سیاسی خواند  اما رفت دکاندار شد چون دیگر جایی درایران نداشت حال دراین کمانم شاید تو بتوانی جای اورا بگیری ومن افتخار کنم که ، خوب ، حدس من درست آز آب درآمد ، همه میدانند که من با احساسم زتدگی میکنم واین احساس هیچگاه بمن دروغ نمیگوید وهمین احساس بود که دریک بعد ازظهر پاییزی مرا از ایران با بچه ها خارچ کرد بی آنکه هنوز خبری باشد ، اگر تلفن خانه زنگ بزند میدانم  با چه شخصی وودرچه حالی  صحبت خواهم کرد . دوستانم حداقلند اما تا دلت بخواهد یک لشکر بزرگ دوست مجازی دارم ومعادلش دشمن !!همه هم مرا دوست دارند بی هیچ تعارفی چون یکرنگم نه الوان .
    بهر روی روی اینستا نتوانستم ترا بیابم یوتیوب هم به تازگی  برای خودش برنامه میسازد  همه چیز را گم کرده ام خوشبختانه مصاحبه وگفتار ترا دریک صندوق پنهان نگاه داشته ام همان صندوقی که پسرم رانکاه داشته ام ، آه یادم رفت خودمرا معرفی کنم : 
    نام وفامیل مرا که میدانی از خرعیسی معروف ترم چهار فرزند دارم وشش نوه وچهار عدد سگ وآن سگها را نیز در زمره نوه هایم میپندارم  بچه ها همه رفته اند بخانه بخت واقبال خودشان ومن تنها دریک آپارتمان کوچک در یک خیابان پر رفت وآمد در بالای یک تپه زندگی میکنم هفته ای یکیبار از خانه برون میروم برای خرید دیگر هیچ کجا نمیروم  واکثرا تابستانهایمرا درلندن میگذرانم چون اینجا خیلی گرم میشود ومن طاقت ندارم  بنا براین درکنار آن یکی پسرم ایامی را طی میکنیم بهم نزدیکتریم چون او ادبیات فارسی را نیز خوانده است دیگران تنها فارسی حرف میزنند آنهم غلط  وگاهی دچار مشگل میشیوم  پسر دوم من مهندسی کامپیوتر را خوانده وهمین هفته پیش در ایالت  تگزاس یک کنفرانس بزرگ با شرکت ریاست  ” گوگل ”  گفتگو داشت  ومیخواست که از برنامه های او نیزاستفاده شود وتابحال دو کتاب دراین باره نوشته وببازار فرستاده است . 
    وخودم مینویسم تا جان دربدن دارم مینویسم با شعر مانوسم وشعررا خوب میشناسم با بقیه چیزها ومردم کاری ندارم . 
    اینجا بر خلاف سر زمین من هیچ ذره ای از طلاها واموالشانرا به واتیکان نمیفرستند همه را درانبارها خود پنهان کرده اند همه مسیحی هستند هر یک شنبه به کلیسا میروند واز کلیسا بیرون آمده دربار مشروب مینوشند وچه بسا به خانه های آنجنانی هم بروند برایشان هرسه یک لذت را دارد ، اکثرا مهربانند ومارا پذیرفته اند ما هم آنهارا پذیرفته ایم با هم کنار آمده ایم .
    حال این مادر بزرگ مهربان هرروز کارش این است که روی تکمه ها بازی کند تا بحال دو  لب تاپ را به درک واصل کرده است حال با سومی مدارا میکند چهارده سال است که مینویسم وهمه را درآرشیوی نگاه داشته ام . برایم یک سرگرمی بزرگ است عضو هیچ انجمن وحزبی هم نیستم تنها حزب خانواده خودرا دارم  .
    خوب پس مرا شناختی  ومیبینی که از طرف من خطری متوجه تو نخواهد بود بلکه آرزوهاست که بر فراز سرت دور میزنند تا تو موفق شوی نمیدانم چرا  ، من اولین  کسی بودم که ترا با رییس جمهمور فرانسه مقایسه کردم وگفتم او مرا بیاد تو میاندازد  واینجا باید بگویم که قانون اساسی این ملت خیلی محکم است وحتی روزی را برای ستایش ونوشتن قانون جشن میگیرند وتعطیل میکندد  قانون خودرا از روی قوانین فرانسه کپی کرده اند چرا که باقیمانده دربار لویی شانزدهم حاکم اینجاست وگویا فرانسه هم قانون خودرا بطوریکه میگویند از روی قانون نویسنده  فرانسوی کپی کرده وکمی هم از روح القوتنین مونتسکیو مو لای درز آن نیمرود مذهب جایی درقانون ندارد اعدام موقوف است زندانها بیشترا زبیست تا پنجاه سال مجازات نمیدهند  مردم خودشان قانونند( نام نویسنده یادم رفته )!!!همان که امیل را نوشت .
    خوب .دیگر زیادروی نمیکنم برایت آرزوهای خوب خوب دارم بامید دیدارهای بعدی / ثریا /اسپانیا / دوم جولای 2017 میلادی
    اضافات : سعی کردم که این نامه خیلی خودمانی وقابل درک باشد . بامید پذیرش / ثریا 
  • صدف های تهی

    رفتند اهل صحبت و یاری پدید نیست 
    وز کاروان رفته ، غباری پدید نیست
    از جام مانده نامی و از می  حکایتی
    میخانه ای  و باده گساری پدید نیست 
    ما بلبلان  سوخته دل  ، ازنوای  عشق
    بر بسته ایم لب ، که بهاری  پدید نیست 
    روشندلی نماند ، به ظلمت سرای  خاک 
    برگ گلی ،  بسایه خاری  پدید نیست ……….زنده نام ” رهی معیری” 
    هر چه میگردم وهرچه کاووش میکنم  میبینم دیگر کسی نیست وآنچه بجا مانده از آن کاروان رفته تنها یک غباری است که زود به هوا میرود وبر سر هر رفی مینشیند .
    دیگر نه هم صحبتی ونه همدلی ونه هم پیمانه ای ، نیست چه دروطن باشیم وچه درخاک غربت  آسمان ما همه جا یکی است تنها هوچی ها وهوچی گرها فریاد برمیدارند ، هرچه هست درپیاله زهر آلود سیاست است وبس ، همه میدانند که تنها درسیاست است که میتوان ” دارا: شد .
    روز گذشته درعکسی به ارباب غنائم ودست پرودرگان امت الهی نگاه میکردم ، آیا اینها همان بچه پادوهای قدیمی نبودند؟ آیا اینها همان بچه روزنامه برهای قدیمی روی موتور سه چرخه نبودند ؟ آیا اینها همان بچه نانواهای محله وقصابها نبودند؟  آیا اینها همان بچه دهاتیهای چادر نشین  وکوخ نشین نبودند ؟ چرا همگی 
    ازآنها بودن شکل وشمایل ورفتارشان نشان میداد که نوبت به آنها رسیده است .
    خوشبختانه بچه های بزرگ درس خوانده فرار کردند وحاضر نشدند که خودرا تا آن حد تحقیر کنند تا زیر دست اینها باشند غیز ار چند نفری که نوکری ارباب امامت را میکردند ودرخارج نه نانی گیرشان میامد ونه شهرتی میبایست ظرفشویی کنند بنا براین با این جماعت کنار آمدن وگفتند ” باهم میخوریم ” .وسپس تا کمر خم شدند وآنکاه  هم خارج را دارند  وهم داخل را !
    مهم نیست روزی پدر تو نوکر من بوده امروز من میتوانم دوست توباشم اما این دوستیها هم ظاهری بوده وتنها برای منافع ، اگر نویسنده یا شاعر یا هنریشه بودند برای بقاء شهرتشان دستمالهای رنگینی درجیب داشتند که بموقع از آنها استفاده میکردند ویا آنکه عمیقا واز ته دل آنها احمق بودند واین حماقترا با خود تا آخرین قطره جانشان حمل کردند .
    عده ای خانه نشین شدن ، عده ای زبانشانرا بریدند تا سخنی نگویند وسرودی نخوانند وعده ای ازغصه ها دق کردن  واز این دنیای کثافت رخت بربستند .
    حال نوبت نوه ها ونتیجه های این علفهای هرزه وتازه به دوران رسیده است درآن زمان هم بودند آن شهرستانیهای تازه به شهر آمده که لباس را عوض کردند اما شعورشان درحد همان آشی بود بنام شله قلمکار که همه چیز درآن دیده میشد .
    دیگر نه روشندلی بجای ماند ونه برگ گلی  ونه گلستانی ونه بوته رعنایی که درزیر آن به ارامی بنشینی  دیگر نباید ازاین جماعت  نباید طمع شادی وخوشحالی داشت  ماتمرا بیشتر دوست دارند .
    ما آن پیاده ایم  که زپا فتاده ایم 
    در عرصه وجود سواری  پدید نیست 
    سواران اسب چوبی  ، تنها در راه منافع میگردند وملتی گرسنه ، بی پناه ، تنها ، درون  جعبه های مقوایی شب را به روز میاورند وشکمهایشان به پشتشان چسپیده است .روز گذشته سفره افطار یکی از آقایانرا دیدم که یک بره تود دلی کوچک زیر خروارها برنج افتاده بود ودستهای کثیف وآلوده بخونشان داشت لقمه های پنجه ای میگرفت درعین حال شعار میداد که ما نان جورا بر اطاعت از فلان سر زمین ترجیح میدهیم .
    خوب معنای نان جوار فهمیدیم .
      
    دیگر تفکر دراین باره بس است من نمیتوانم که جهانرا عوض کنم ” صمد آغا” آمده وبا زد وبندی که با معدن داران ذغال سنگ بسته میل دارد بر خلاف قوانین به رشته  تحریر درآمد دوباره هوارا آلوده تر کند یعینی مانند مادر بزرگش بی بی سکینه دریک شب چهارصد نفر از فشار دود ذغال سنگ بمیرند آنهم زمانی که  همه دارند از نور خورشیده بهره میگیرند و
    مانند کشتی گیران جنگی میدان  مبارز میطلبد .
    همه هم برایش دست میزنند وهورا میکشند معادن ذغال سنک سالهاست بی مصرف افتاده چه بسا بتوان الماس هم از آنجا استخراج کرد !!! .
    بنا براین دیگر راهی وجود ندارد  بیهوده درانتظار یک سوار نشسته ایم در عرصه پیاده . پایان 
    » لب پرچین « / ثریا . اسپانیا / 02/06/2017 میلادی /.
    ———————————————————-
  • حریم دل

    هنگامیکه  احساس میکنی دستی به حریم خصوص تو رسیده ، گویی بتو تجاوز کرده اند ، از روز گذشته تا بحال  دچار یک نوع تهوع روحی شده ام ، درگذشته  انسانها میتوانستند صاحب نوشته ها وگفتار خود باشند هرچند احمقانه وغیر قابل تحمل بود ، 
    زمانیکه من چیزی مینویسم ویا شعری  میسرایم نیمی از وجودم درآن نهفته است  ومیل ندارم این وجود دست به دست گردد ومانند مجله های زرد وصورتی زیر دست وپاها بیافتد .
    من به خردمندی انسانها اهمیت میدهم ، اما این زمانه نه انسانی وجود دارد ونه خردی را میشناسد  تنها به یک چراغ پرنور احتیاج دارد تا بتواند حد اقل جلوی پاهایش را ببیند ، گام به گام بردارد  تا به آنچه که میاندیشد برسد  ، همین نیم ساعت پیش برایم یک پیام آمد از یک شخص ناشناسی که ” شما دچار روان پریشی هستید  چرا که از قلان شخص طرفداری کرده اید ” ! دراین موقع میل دارم یک آب دهان به روی آن نویسنده بیاندازم  وبگویم احمق ، در دنیای آزاد هر کس میتواند حرف بزندویا عقیده اش را بیان کند من  کامنت داده ام بگذارید طرف حرفش را بزند اگر دوست نداشتید نخوانید ، نه اینکه به یکدیگر فحاشی کنید ، نه بقول شاعر نرود میخ آهنی در سنگ .
    اینها کورها وکرهایی هستند که تنها صدای درون خودشانرا میشنوند  وراه درازی را بیهوده طی میکنند  آنها حتی اگر بزرگترین نورافکنها را هم به  انها بدهید باز کورند وکر نمیدانند ” یک انسان  با شرف وخردش زنده است ”  اگر یکی را از او بگیرند با یک حیوان فرقی ندارد .
    بهتر است از ته دل بخندیم ، ودیگری را دست بیاندازیم واین بهترین سرگرمی ماست  ، دوست داریم درتاریکی ها راه برویم چون خنجر را دردست داریم برایمان مهم نیست کجا آنرا فرو کنیم  ما رهرویم  برایمان ظالم ومظلوم یکی است .آنهم جامعه ایکه همیشه یکجا ایستاده  ودر اشعار قرون گذشته شنا میکند  میترسد یک پایش را جلو بگذارد  بی هیچ هراسی  حتی اگر خورشید اورا بسوزاند باز میترسد وهمین ترس از آن ملت یک برده ساخته  برده ایکه تنها زنده است اما زندگی نمیکند  از سپیده دم تا اغروب گام بر میدارد اما به مقصد نمیرسد  وشب هنگام درتاریکی بخواب میرود ودر رویاها سیر میکند ، شب تاریک را بیشتر دوست دارد  تا مانند  یک بوم درسوراخی بنشیند وناله سردهد .
    یک پای اندیشه های ما در دیروز است ویک پایمان درفردای نیامده ، حسرت دیروز را میخورییم وبه فردایی که نیامده میاندیشیم  ودر زمانیکه روی سراشیب حال ایستاده ایم نمیتوانیم خودرا نکاه داریم وهیچگاه باین فکر نبوده ایم که میتوان گامی راهم درروشناییها برداشت ، میتوان کینه  هارا دور ریخت  وعشق  ومهربانی را جایگزین آن ساخت ، سخت دل وکینه توزیم حتی دراشعارمان نیز همیشه معشوق یا معشوقه را به تازیانه میبندیم ، خودرا فرزند کوروش وافکار پاک او میدانیم وشاگرد حافظ وفردوسی اما اینها تنها برای نمایش یک پرده ای خوبند در پشت سن باز همان |ادم شکمو درنده وبی پرنسیب هستیم وچون باید خودرا وآن نیمه زشت خویش را پنهان سازیم چهر هایمان همیشه تلخ است خنده را گم کرده ایم با خود درجدالیم ، عشق را زورکی میخواهیم ( چون من ترا دوست دارم باید تو هم ما لمن باشی ومرا دوست بداری ) انگار که عشق را هم میشود مثفالی یا کیلویی خرید وفر وش کرد ویا به زور انرا دزدید .
    خرد ما به ردیف کردن کتابهایمان درپشت سرمان نیست ، خرد  ما درشعور ومغز ماست ، کتابهای من در چمدانها وکشوها جای دارند اما از روی جلد آنها همه چیز را تا انتها میخوانم .
    باز همان نیمه شب است وهمان قهوه وهمان بیخوابی ، شب گذشته صدای انعکاس قدمهایمرا درراهرو میشنیدنم وناگهان فریا دزدم ، هیچکس نیست ، نه هیچکس نیست من درکره خاکی تنها ایستاده ام وفریاد میکشم وناگهان بخود آمدم که : آهای زن نکند تنهایی ترا نیز مانند بقیه دیوانه کند وکارت بجنون بکشد ؟ تو خودت را داری از همه دنیا بیشتر وپر ارزشتر ورفتم تا بخوابم . پایان 
    دیگران از صدمه اعدا  همی نالند ومن 
    از جفای دوستان کریم  ، چو ابر بهمنی 
    سست عهد  وسرد مهرند این رفیقان همچو گل 
    ضایع آن عمری  که با این  سست عهدان سر کنی 
    دوستان را می نپاید  الفت ویاری ، ولی 
    دشمنان  را همچنان  برجاست  کید وریمنی 
    کاش بودند بگیتی استوار  ، ودیر پای 
     دوستان در دوستی  ، چون دشمنان  در دشمنی ………: شادروان رهی معیری 
    » لب پرچین « ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 02/06/2017 میلادی /.
  • سوزش دل

    اول کمی دلم سوخت ، 
    بعد گفتم دل سوختن ندارد ، همه دارند مفت میبرند ، زندگی یعینی همین یعنی اینکه تو بتوانی روی دیگران سوار شوی وبالا بروی  ، تو که میلی به بالا رفتن نداری بگذار ببرند اصل آنها اینجا موجود است .
    بیاد آن روزی افتادم که سفری به تهران داشتم هنوز خانه فروش نرفته بود وهنوز لباسهایم درون ن کمد آویزان بود ند  ناگهان لاشه خوران به سوی گنجه ام یورش بردن خودم تب داشتم  ودرتخت افتاده بودم همسر نازنیم در راهرو نشسته بود وسیگار میکشید هریک تکه ایرا برداشتند این چند؟ این را چند میفروشی ؟ خوب میگذارم بحساب پول بیمه ات ! تو که خارجی میتوانی آنهارا وباره بخری ، فریاد زدم نه ! نه ! اینها همه سفارشی بودند از پاریس وایتالیا لندن لباس ندارد اما دیگر دیر بود همه به یغما رفته بودند  دیگر خجالت کشیدند پالو پوستمرا ببرند .
    اینها تازه متمدن بودند از خانواده های بزرگ بودند ثروتمند بودند اما بمن ولباسهایم رحم نکردند به اثاثیه خانه ام که سی سال زحمت کشیدم وجمع کردم رحم نکردند هریک تکهای رابرد وهمسرم 
    با چشمان چپل ولوچش از مستی نمیتوانست روی پا بایستد تنها نگاه میکردو لبخند تمسخر آمیز همیشگی را برلب داشت .
    حا ل من نشسته ام برای چند خط شر ور گریه میکنم اصل آنها اینجاست روی سرورم ، روی ضبط ودرون کتابچه هایم .
    نه دراین  دنیا که بچه ها مانند توب زیر خمپاره ها به هوا میروند وآدمهای بیگناه وبی پناه زیر خروارها خاک مدفون میشوند نباید برای چند خط گریست .
    اما زرنگی آن ملعون مرا به لج واداشته بدبخت گرسنه . دزد .
    1

    1/06/2017 میلادی » لب پرچین « اسپانیا / ثریا حریری ایرانمنش .

  • قابل توجه

    امروز عکسی  میان نوشته های خودم از یک بانوی چتاق وفربه دیدم بنام ثریا ایرانمنش / گویا صاحب نوشته های من شده با دستیاری کسانیکه  میشناسم آن عکس متعلق بمن نیست گویا  ” ظاهرا” خانمی زیر عنوان  نام من درامریکا زندگی میکند بی هیچ هویتی .  مرا میتوانید در فیس بوک  ویا اینستاگرام ببینید . سپاسگذارم 

     ” 
    :لب پرچین / اسپانیا اول جولای دوهزارو هفده میلادی ثریا ایرانمنش )



  • آن زمانیکه من میشناختم

    آن زمانیکه من میشناختم ، این زمانه نبود .
    درآن زمان نیز بفکر فردای بهتری بودیم ، واین فردا هیچگاه نرسید .فردا تبدیل به دیروزها شد وشب تاریک بر همه جا چادر کشید وسایه انداخت.
    این روزها هرگاه سخت دلگیر میشودم مینشینم به تماشای فیلمهای خیلی گذشته وقدیمی  ، یکی از آنها ” لیلی، آی لیلی” است که لسلی کارن با مل فرر بازی میکنند  ودیگری آپارتمان ، شرلی مک لین  به همراه جک لمون ، مرا بیاد زندگی خودم میاندازند بیاد دوران کودکی ونو جوانی ، که دل به یک بازیگر وتردست روی صحنه دادم وسپس به یک مردیکه  داشت  یک صحنه را میگراداند  عروسکهای  خیمه شب بازی را هدایت میکرد اول مردی مهربان سپس گرگ ودست آخر قلدر وسرانجام یک ” زن ” بود  مردی با چهار چهره ، آپارتمان مرا بیاد دوران اشتغال به کارم میاندازد که شبها موقع تعطیلی هریک از زنان با یکی از همکارانشان قرارای داشتند مگر آنهاییکه دارای همسر ویا نامزد ویا شوهر بودند ، من درانتظار هیچکس نیودم نگاهی به اطراف میانداختم وبه صفحه فروشی روبرو میرفتم  وصفحه جدیدی میخریدم وهنگامیکه میخواستم درخیابان ناکسی بگیرم همکاران جلویم ترمز میکردند که شمارا برسانیم ، نه ! خیر متشکرم تاکسی میگیرم .
    .آن آخرین کسی که جلوی پایم ترمز کرد همان مرد خیمه شب باز بود با عروسکهای جور واجورش وچهرهای رنگا رنگ .
    امروز دیگر خبری  از هیچ نیست ، بیاد عمو محمود میافتم او هم زندگیش را باخت با زنیکه دلخواهش نبود اما پول داشت وبا این پولش گویی دنیارا میخواست بخرد عمو طاقت نیاورد به ایران برگشت ودرآنجا مرگ درانتظارش بود ، تنها شصت سال داشت .
    با همه تحصیلات وتجربه هایش ونوشته هایش وترجمه هایش واشعارش  هیچکس نامی از او نبرد .
    حال به تماشای عروسکان خمیه شب بازی امروز مینشینم وهر صبح زنگی مرا بیدار میکند تا ببینم صمد آقا دوباره چه دسته گلی به آب داده ویا دوباره بمب درکجا منفجر شده ویا کجا آتش گرفته ویا درکدام منطقه تروریستها گروگانهارا سر بریده اندویا معلمین ودانشمندان تازه بالغ درس میدهند چی بخورید چی نخورید تبلیغ برای جنسهای مانده درانبار اربابان تغذیه .
    بیدار خوابی بسرم میزند باز مینشینم تا با کلمات بازی کنم وبیاد بیاورم که :
    آن روها ونیز چگونه بود ، حال چگونه شده ، آن روزها ایتالیا رنگ وجلای دیگری داشت ، آنروزها زندگی بوی دیگری میداد 
    روز گذشته ملافه هاو لباسهای رویهم انباشته را اتو زدم  ، خوب ، بعد چی ؟ کجا میخواهی بگذاری ؟ جا نیست کشو ها کوچکند گنجه باریک است بیشترین  آنهارا درون کیسه پلاستیکی گذاشتم تا ببخشم دیگر احتیاجی ندارم به هیچ چیز نه لباس ، نه کفش ، ونه ملافه ونه تختخواب برنزی با تشک پنبه ای !.
    باز همان آب قهوه ای تکه ای نان خمیر  سفید آنهم برای آنکه بتوانم قرصهایم را بخورم در غیر اینصورت اشتهایی ندارم .
    چند سال میشود به میهمانی گنجشکها نرفته ام؟ چند سال میشود که سر یک میز بزرگ با دوستان ننشسته ام وچند سال است که شب را بدون غصه وصبح را بدون دغدغه شروع  نکرده ام ؟ واین زندان مگر چند ساله بود؟ اتهامم چی بود ؟ به چه جرمی ؟ کدام جنابت ؟ وکدام گناه ؟ هر چیزی پایانی دارد گویا زندگی من هنوز به پایان  خود نرسیده وهنوز باید این راه بی معنی وپر سنگ وشیشه را ادامه دهم ، پاهایم  زخمی وخونین  ودستهایم دیگر از کار افتاده اند خودم نیز نمی کشم ، اشتهای چندانی برای بلعیدن زندگی ندارم ، اصلا اشتهایش را ندارم ، زندگی بو گرفته بوی تعفن ، هیچ عطری قادرنیست این بوی گندرا از بین ببرد ، هیچ رودخانه ای قادر نیست این خون هارا بشوید همه لک ولکی میکنند ودرانتظارند یک شوک ،  یک ارامش قبل از طوفان .
    نه دیگر میل ندارم روی فضای مجازی برایم کف وهورا بکشند ومرا بانوی گرامی فرهیخته بنامند، این کلمات نخ نما شده بسکه تکراریست ، دیگر میلیی ندارم چیزی بنویسم که دیگران هنوز ننوشته اند ، برای این مردم بیسواد وبی شعور که هرجا کم میاورند فحاشی میکنند .
    روز گذشته روی یک تابلویی در وسط میدان شهر بزرگ تهران نوشته بود :
    روز خواری در “ملع” عام توهین به روزه داران است !!! ملاء عام را با عین نوشته بود وزیرش با افتخار نام شهرداررا ذکر کرده بود .
    این سواد بیشتر جامعه ایرانی است اما فورا برایت از فروغ شعری میاورند ویا از شاعر توده ای سایه ویا از احمد خود فروش هرجایی شاملو !!! این همه سواد ومعلومات مردم  بخصوص جوانان آن سر زمین است .
    پیر باتالهای بسکه از گذشته وذکر عمر وزید وقاضی القضات نوشته انددیگر چیزی درچنته ندارند ” گوگول ” برایشان همه چیز را راست  یا دروغ بیان میکند ! ” گوگول ” که نمیتواند دروغ بگوید ؟! گویی گوگل خدا ست وخدا هم هست !
    ودرخاتمه ، دلم برای آن مرد ساکن اتریش[ فروهر] میسوزد  که دارد خودش را تکه پاره میکند تا تاریخ گذشتگانرا برای این ملت به نمایش بگذارد درست مانند این است که توجلوی در( شهر نو) بایستی وروح القوانین منتسکیورا برای آن عده .که مشغولند بخوانی  او هم بیهوده زحمت میکشد وفحش میخورد باید مانند آن یکی پوست کلفت وجسور باشی من همه نمایشات اورا  یکجا جمع کردم تا ببینم سر انجام به کجا میرسد ؟! پایان 
    ثریا ایرانمنش / » لب پرچین« اول جولای 2017 میلادی . اسپانیا /.
  • میوه کال جنگل

    من به میهمانی دنیا رفتم ، 
    من به دشت اندوه ، من به باغ عرفان ، 
    من به ایوان چراغانی دانش رفتم 
     رفتم از پله های مذهب بالا  ، تا ته کوچه تنگ تا هوای خشک استغناء
    تا شب خیس محبت رفتم …………..”سهراب سپهری”
    ——-
     حال برگشته ام   از میهمانی دنیا واز دالان مذهب ، شده ام : سرباز گمنام که کارم این است برای دیگران مطالب جالبشان را  انتشار بدهم ، درهمین حد ، نه بیشتر ، چرا که من _ جزء _ آن مردم نیستم ، سالهاست که نیستم وهیچگاه نبوده ام .
    در انتظار هیچ آوازای ویا سرود آسمانی نیستم ،  تنها برای خود آواز میخوانم  سرودهایی که درآن قدرت خاموشی نمایان است .
    نه ناله میکنم ونه فریاد میکشم  ونه غرشی  اگر چه همه سرودهایم را گم کرده ام  ، حال خاموشی را یافته ام  دیگر دنبال کلمات درشت وخشن وافشا گر نمیروم  دیگر فریادی نخواهم کشید  گوشم نیر دیگر  برای شنیدن خاموشی است نه برای  فریاد ، 
    چه راه تاریکی را پیمودم که امروز از خاطره اش حتی وحشت میکنم  وحاموش راه رفتم  همه را آزمایش کردم  وباز درخاموشی گم شدم  قدرت اجتماعی نامانوسی داشت شکل میگرفت  آرام وبا احتیاط  ، برای آنکه سخنانم فتنه بر نیانگیزد سکوت کردم اما میدانستم عاقبت کار چه خواهد شد  ، زبانم  گاهی پرده های قدرت را از هم پاره میکرد  بنا براین خا.موشی بهترین  راهی بود که یافته بودم .
    امروز سینه ام زندان ناگفتنی هاست  واز صدای گوش خراش این زندانیان بی زبان سینه ام دردگرفته  با عقلم خلوت  کردم  وبا هم اندیشیدیم که باز خاموشی بهتر است .
    آه چه همه غوغا دردلم برخاست ، درهر عبارتی سرودی بود که دیگران از مفهموم آن بیخر بودند من مانند سطرهای میان خطوط یک کتاب کهنه در گوشه ای افتاده بودم  با فاصله های منظم وسفید وبه تماشای عابرینی بودم که از کنارم میگذشتند .
    امروز دلم گرفته ، هوا بی اندازه گرم است کارم این است که رد خورشیدرا بگیرم وشکار کنم وروی اینستا گرام بگذارم خورشید خدای من است ومن راه اورا گم نمیکنم .
    امروز مصاحبه جناب ولایتعهدی را با رادیو فردا دیدم شبیه پدرش شده اما نه با شعور ومغز ودانش او بلکه یک بیزنس من  به سود زیان میاندیشد و تنها بفکر منافع خودش میباشد . برای او سر زمین ایران با هند فرقی ندارد ، ابدا بایشان نظری ندارم ومیلی هم ندارم دوباره کلئوپاترای ایرانی  به همراه پسرش واردشود مردم هل هله میکشند وقربانی میدهند ودوباره باز امامی سراز کیسه مارگیری بی بی سکینه درمیاید. نه بمن ارتباطی ندارد .
    چه امید ببندم یا نبدم برای من آن سر زمین همانند پاکستان است درآنجا غریبه ام با مردمی ناشناس ودروغگو ونا سپاس وبی مقدار ، رهبری کردن براین ملت هیچ افتخاری ندارد . همه زنده بگورانی هستند  که برگور سایر مردگان بوسه میزنند  و” شهرت” بوسه هایی است که به زنده بگوران هدیه میشود .
    برایم دیگر همه چیز تمام شده . حال بفکر این هستم که دختر کم در یک  راهپیمایی کوتاه راهش را گم کرده بود وسرا ز های وی درآورده بود به همسرش زنگ میزدند تا اورا بیابد وبخانه برگرداند ، ایا دجار بیماری شده ؟ این اولین بار نیست وآخرین بار هم نخواهد بود . به آن یکی میاندیشم که دل دردهایش همه زندگی اورا سیاه کرده است وهنوز نگران بچه هایش میباشد . وبقیه ……
    بنا براین زندگی من هدیه ای  نیست که ازجانب خدایان بمن اهدا شده باشد همه تلاشم را کردم به کجا رسیدم ؟ خودمرا دربست دراخیتار یک دیوانه مجنون الکلی ومعتاد گذاشتم  زمانی فهمیدم که دیگر خیلی دیر شده بود ، خیلی ، تنها توانستم بقیه وجودم را بابچه ها نجات دهم واورا بحال خود بگذارم تا درکثافت خود غرق شود وبمیرد . دیگر میل نداشتم عرض اندام کنم دیگر میلی به ساختن چیزی نداشتم وندارم ، وخسته ام 
    ——
    چیز ها دیدیم درروی زمین  ، کودکی دیدم که ماه را بو میکرد ، (ومردانی را دیدم که عکس امامی را  درما ه دیدند )
    قفسی دیدم با درب های آهنی وخاکستری که پرندگانم درآنجا زندانی بودند 
    وتاریکی پر پر میزد 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / 31/05/ 2017 میلادی / اسپانیا //
  • تا بکی !!!

    تابه کی اندیشه  این عالم پرشور کنی 
    دست تا چند در این خانه زنبور کنی 
    خلوت خاص تو بیرون ز فلک خواهد بود 
    خانه گل  چه ضرورست که معمور کنی 
    رستم از سیلی تقدیر بر خاک  افتاده است 
     تا بکی تکیه بسر پنجه تقدیر کنی ………با زهم صا ئب تبریزی آمد 
    ——
    نوشتن خاطرات ودفترچه هارا کنار گذاشتم نه حوصله دارم ونه اینکه میل دارم باز مضاعف بکشم  ، کسی چه میداند شاید من جزء اولین زنان خوشبخت دنیا بودم که توانستم خیلی زود از دست وپنجه کثیف وزندان آن مرد فرار کنم دستی نا مریی مرا باینسو آورد . حال پسرم را میبینم که چگونه چهار هزار نفر را مینشاند وبرایشان خرف میزد وآنها برایش کف میزنند دردلم میگویم ” 
    حاک ترا برد تا امروز نتوانی افتخار را ببینی البته این افتخار برای من است تو با پولهایت  بسرای باقی رفتی .شاید هم دیگر پولی در بساط نداشتی ومیدانستی که منهم بتو کمک نخواهم کرد ، قلبم جریحه دار شده بود وخون از ان میچکید حال که مرهم را گذاشته ام وزخم پینه بسته چرا دوباره آنرا باز کنم ؟.
    دنبال چند داستانی بودم که نمیدانم کجا هستند  رونوشت آنهارا را برای ویراستارهای ونویسندگان بزرگ! در المان وامریکا فرستادم تا آنهارا ادیت کنند ومخارج چاپش را میدادم چه بسا برای خود برداشتند . مهم نیست همه دراینجا محفوظند .
    امروز روز بدی را داشتم ساعت نه میبایست به بیمارستان میرفتم یکهفته است که دوش حمام ندارم تا امروز با سختی داماد جانم دوش را وصل کرد اما من دیگر رمق ندارم صبر کرده ام تا دخترک عصر بخانه برگردد ومن بتوانم بروم دوش بگیرم .واقعا باید دست ان داماد را  ببوسم مرا به بیمارستان  برد سپس دریک کافه نشستیم قهوه نوشیدیم وبعد بخانه آمد بیچاره سه ساعت طول کشید تا توانست با دیوارهای ذبرتی  دوش را وصل کند هوا داغ وعرق از سررویش میچکید .بهر روی تمام شد اما من دیگر رمقی برایم نمانده دوشب است که نتوانستم بخوابم نمیدانم چرا؟ شاید عاشق شده باشم !!!! ار فلسفه بافی هم حسته ام  من نمیدانم این مومنین  مسلمان چگونه میتوانند اینهمه از گرسنگی وتشنگی تاب بیاورند درعوض سفرهایشان لبریز از غذا وماکولات است 
    که من هیچکدام را نمیتوام بخورم  میلی بخوردن آنها ندارم همه لبریز از روغن وسیر وپیاز داغ ورب گوجه کبابهای ماشینی برنجهای چینی پلاستیکی تخم مرغهای ساخت کارخانجات چین واسراییل  از گوشت ومرغ هم بیزارم تنها سبزیجات وحبوبات میخورم  هنوز آنها را نتوانسته اند مصنوعیش را بسازند شاید ، نمیدانم../
    خیال داارم سفری به لندن بکنم ، من معمولا ماه اگوست را در لندن میگذرانم تولدم درکنار پسرم میگذرد با او به رستوران میرویم شام میخوریم وشراب وسپس مینشینم فیلم تماشا میکنیم ویا پیاده روی میکنیم چند دوست دارم که سری هم به آنها میزنم ویک ناهاری میخوریم گبی میزنیم خنده ای میکنیم اما همه غمگینیم وهمه از درد یکدیگربا  خبر،  اینجا تولد من خبری نیست بچه ها تعطیلاتشان شروع میشود و به سفر میروند .
    هرگاه تابستان میرسد  ومن به لندن میروم اولین چیزی را که بیاد میاورم زمین خوردن وشکستن پایم میباشد ;ودود پیپ <
    برای یک آن غمگین میشوم وسپس فراموش میکنم هوای تازه ای بود آمد ورفت بازهم میتوان دریک هوای تازه دیگری نفس کشید کسی چه میداند ؟  بعد از آن روزهای سختی را گذراندم اما تمام شد تنها پای شکسته ام با دردهایش مرا بیاد یک اشتباه میاندازد.
    در معرکه عشق زجزئت خبری نیست 
    غیر از انداختن  اینجا سپری نیست 
    سر گشتگی ما همه از عقل فضول است 
    صحرا همه را هست  اگر راهبری نیست 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « .30/05/2017 میلادی / اسپانیا .
  • یک نامه !

    این نامه را درسال 1343 برای همسرم نوشتم ، روی نوار هم ضبط کردم آما گویی یک تکه آهن را با یخ کوبیدم ، درجوابم گفت که :
    من کج بار آمده ام اگر بخواهی مرا راست 
    کنی میشکنم ودیگر تمام شد ، راست میگفت یک علف خودرو که خودش بزرگ شده وحال کج وکوله وبیقواره نمیشد اورا درست با شاخه بهتری،
     پیوند زد . راست میگفت ……
    —————
    من همیشه ارزومند بودم ! ….این تیتر نامه است .
    عزیزم ، من دیگرآن دختر بچه سابق نیستم  ، بزرگ شده ام  ، معذالک میبنی  که هنوز خیلی مانده تا مانند تو ودیگران شوم ، نه همیشه همین خواهم ماند .
    زمانی میگذرد که مرا به شک میاندازد وبا اینهمه میتوانم بگویم  که ترا دوست داشته ام ، من میخواهم خودم باشم  وهنوز چیزهایی مانده  که احساس میکنم  نیاز به گفتنشان دارم  وزمانی میرسد که  فکر میکنم  پذیرفتن  همه چیز بهتر است تا دست من از دامن تو کوتاه شود  شاید از همه این حرفها گذشته عشق همین باشد که من از تو بغیر از خودت  هیچ انتظاری ندارم . 
    (چه اشتبا ه بزرگی ) !
    نه بهتر است نامه را  همین جا تمام کنم وصفحاترا ببندم دیگر حوصله برهم زدن آن آش شلم وشورا وتلخ را ندارم  نامه طولانی است ودردهایی که بعداز آن کشیدم  همه چیزهارا حتی عشق را نیز  خنثی میکند بنا براین باین نامه  خاتمه میدهم ودرهمان دفترچه میماند او لیاقت نداشت وآدمی نبود که برایش از عشق وشوروحقیقت گفت او مغز ودین وایمانش را درالکل حل کرده بودوبا مواد افیوانی خودش را میساخت وقرصهایی مرموزی که خواهر زاده اش باو میداد تا سر پا بایستد .نه این نامه ونوشتن آن برای او غلط بود بنا براین در میان همان  پرونده میماند .- نه خیلی چیز هارا نمیتوان نوشت ——–
    شعری از شادروان  وزنده یاد نادر نادر پور /اینهم بمناسب فرار از زندان خانه وروبسوی غرب !
    تو هر غروب نظر میکنی  به خانه من / ،دریغ پنجره خاموش  وخانه تاریک است 
    هنوز یاد مرا پشت شیشه میبینی / که از تو دور  ولی با دل تو نزدیک است 
    هنوز پرده تکان میخورد ز بازی باد / ولی دریغ  که درپشت پرده کسی نیست 
    در آن اجاق کهن آتشی نمیسوزد / در آن اطاق تنهای پر نمیزند مگسی 
    هنوز  بر سر رف برگهای خشکیده  / نشان آنهمه  گلهای رفته بر باد است 
    هنوز روی زمین  پاره عکسهای قدیم / گواه آن همه ایام رفته از یاد است 
    درخت پیچک ایوان ما رمیده  زما /  گشوده  سوی درختان دور دست  آغوش 
    ستاره ها همه درآب شیشه محبوسند / قناری هنوز در گوشه قفس  خاموش 
    درون خانه ما  ، گرمی نفس ها نیست /  درون خانه ما  مرگ آشناییهاست 
    درون خانه ما  جشن دوستی ها نیست /  درون خانه ما سردی جداییهاست 
    چه شد ، چگونه شد  ای بی نشان کبوتر بخت / که خواب ما به سبکبالی  سپیده گذشت 
    جهان کر است و من آن گنگ خواب دیده /  چه ها که دردل  این گنگ خواب دیده گذشت ……..
    نمیدانم ، شاید منهم  اگر خودم را از دست میدادم ودر پیکر دیگری وشکل دیگری ودرپوست دیگری میرفتم  امروز دراین  کنج قفس تنهایی  نبودم ویا شاید هم بودم سرنوشتم این بود  من تمایلی به مال او نداشتم ووبر این گمان بودم که اگر عشقی درمیان نباشد ومن همچنان درکنارش باشم یکنوع خودفروشی است ومن از خودفروشی بیزار بوده وهستم  ، شاید هم زیادی احمقم کسی چه میداند . دنیا از ازل واول بر روی خود فروشی وریا ودروغ بنا شده  افسانه عشق قرنهاست که فراموش گشته عشق را باید تنها درمیان مساجد ومعابد وکلیسا ها یافت آنهم یک عشق مجازی به آدمهای مجازی ، باید بلد باشی خودت را بفروشی با قیمت بالایی هم بفروشی . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین » . اسپانیا / 29/05/ 2017 میلادی /.
  • اگر…….

    زندگی ما ایرانیان بیشتر به “جوک” شبیه است تا یک زندگی واقعی  باورم نمیشود  ؛ نه باورم نمیشود . 
    روز گذشته روی یوتیوپ داشتم برنامه  این جوان : فخر اور: را میدیدم که خوب عده ای را  هم بقول خودش بالا میاورد وبا هم تبادل نظر میکردند ویا عده ای حرفهای خودشانرا میزدند ، دراین  میان چشمم به کامتنهایی افتاد که درزیر صفحه نوشته بود ، باورم نمیشود  ، نه واقعا باورم نمیشود  اینهمه  جملات کثیف وزشت وچارواداری ولاتی  ….اوف بیشترا نها راپاک کردم حوصله نداشتم  اما دلم سوخت ودردلم گفتم : 
    تو برای چه کسانی داری اینهمه خودترا میکشی ؟ برای اینها؟ این جانوران؟  اوف اینها همان ملاها هم از سرشان زیاد است اینها یک چنگیز مغول میخواهند تا حالشان را جا بیاورد ، روانی اند  ، بیمارند  ، نمیدانم کامنتهارا میخواند یا پاک میکند ویا میگذرد  ؛ نه نمیدانم .من چندان طرفدار والاحضرت پرنس  ولایتعهدی نیستم ایشان  منافع خودشانرا بیشتر درنظر دارند نا منافع ملتی را که ابدا نمیشناسند وغیز از چند تن آدمهایی که ایشانرا ا احاطه کرده ویا درواقع پاسدار ایشانند . نه ابدا طرفدار ایشان نیستم .ایشان اسب راهوار خودشان را میرانند گاهی پیامی وسلانمی وتمام شد ….
    من آن روزها چنان  با شوق صفحه چاپ شده ” اگر” را دردفترچه پسرم چسپانیدم تا مردی بشود  » ایف: یا اگر« متعلق به رودیارد کیپلینگ .
    امروز آنرا دراین صفحه مینویسم میدانم بمن خواهند خندید ومرا زنی احساساتی وظریف وشاید قدیمی بنامند اما من به همانگونه که بزرگ شده ام زندگیم را نجات دادم وزندگی بچهایم را .  ……….
    » اگر….« 
    ————
    اگر – بتوانی بنگری  که آنچه را به یک عمر ساخته ای  ویران میشود  وبی آنکه  کلمه ای بر زبان  آوری آنرا دوباره  بسازی  وببینی که چگونه  به صد رنج  اندوخته ای  به یک ضرب نابود   میشود وباز نا امید نشوی وآه نکشی …..
    اگر- بتوانی  یک عاشق باشی  بی آنکه دیوانه عشق گردی  ، اگر بتوانی  نیرومند باشی  بی آنکه مهربانی را ترک کنی  ، اگر بتوانی  مورد کینه ونفرت باشی بی آنکه خود کینه بورزی  وبا این همه مبارزه  ازخود دفاع کنی ……
    اگر – بتوانی سخنان تحریک آمیز را بشنوی  وتحمل کنی  سخنان تند وتیزی که بی خردان  را تحریک میکند بشنوی  که بادهان  یاوه گویشان  درباره تو دروغ میگویند  بی آنکه خودت نیز کلمه ای دروغ بگویی ……..
    اگر – بتوانی بشهرت برسی ،  وفروتنی را از دست ندهی  ، اتر بتوانی  مشاور پادشاه  باشی  واز ملت جدا نشوی  ، اگر بتوانی  همه دوستانت را برادر وار دوست بداری بی آنکه یکی را بردیگری  ترجیح دهی ویکی برای تو همه چیز باشد ……
    اگر- بتوانی اندیشه کنی  ، عمیق بنگری ،  وبشناسی  بی آنکه شکاک  ویا ویرانگر  باشی ، به رویا فرو روی  بی آنکه رویا پرور باشی ، تفکر کنی  وجز یک متفکر نباشی ،  اگر بتوانی  سخت واستوار  باشی بی آنکه  هرگز خشمگین  شوی ، دلیر وبی باک  باشی بی آنکه  جانب احتیاط را ازدست بدهی …..
    اگر- بتوانی مهربان  باشی ، عاقل وفرزانه باشی  بی آنکه پند گرای دیکران وفضل فروش باشی  ، اگر بتوانی  پیروزی را بعد از شکست  بنگری  واین هردورا یکسان بپذیری …..
    اگر- بتوانی شهامت  وجرئت  وخون سردی خودرا حفظ کنی  وبدان هنگام که  دیگران  همه را از دست داده اند تو ایستاده باشی ….
    در اینصورت  همه پادشاهان  ، همه  خداوندان  بخت واقبال  وپیروزی  همواره ، دوست  ویاور تو خواهند بود  آنچه که  از پادشاهی  وافتخار تیز برتر است ….
    آری ! در آن هنگام تو یک مرد خواهی بود پسرم …….
    از این نوشته چند خط را نیز روی آلبوم  عکسهای کودکی وبزرگسالی او گذاشتم ….وامروز او یک مرد است ، باو افتخار میکنم .
    من اینگونه بزرگ شدم وبه همین  گونه چهار فرزندمرا بزرگ کردم  با نکه خیلی جوان بودم وآن شور جوانی را وحرارت را با خواندن کتابهای بزرگان فرونشاندم زمانیکه همسالان من دنبال مد ولباس وآرایش واتومبیل بودند ودنبال مردان ثروتمند ! پایان 
    ثریا ایرانمنش .» لب پرچین «  یکشنبه . 28/052017 میلادی . اسپانیا /.
  • آزادی

    چگونه میتوان خودرا آزاد ساخت ، هنگامیکه نمی دانی از کجا باید نان خورد ؟
    ————————————————————————-
    من از آن تیپ آدمهایی بودم که مرتب در حال تفکر بودند ” حالا دیگر نیستم ”  با رشته های نازک خیالم  در مغز وقلبم  قصرهای زیبا وپر اسراری را میساختم  وبعد از خود بیخبر  میشدم  وبه تماشای آنچه که ساخته بودم مینشستم  وبه دنیایی میرفتم  که خیلی زیباتر و خیال انگیز تر از دنیای خارج بود کمتر  دلم میخواست  با اشخاص دیگر  تماس بگیرم  میترسیدم مبادا  دنیای خیالم ویران شود  به همه چیزرا  با یک نگاه  بی تفاوتی مینگریستم  هیچ چیز برایم جلوه  وجلا نداشت  وشکوه عظمتی  را که من دراندیشه هایم داشتم   در زندگی واقعیم نبود  وهنگامیکه  با جاده واقعیت  قدم میگذاشتم  به یکباره غم تمام قلبم را  متلاشی میکرد  وپاره پاره میشدم  ، به همین جهت  بود که تمام  راه را به اشتباه رفتم وآدمهای زندگیم را در یک اشتباه انتخاب  کردم  امروز دیگر خیلی دیر است  برای جبران اشتباهات  ودیگر امکانی وجود ندارد  ، امروز بزرگ شده ام  وهر چیزی را همانطور که هست میبینم  سعی دارم  که دیگر  درباره دیگران عجولانه قضاوت نکنم  واز آنها قهرمان نسازم  ، من همیشه فکر میکردم  که آدمی  سخت ترا سنگ وبر تراز  همه میتواند مرا به زانو دربیاورد  به همین جهت  همیشه به دنبال  قهرمان میگشتم  ودرواقع نصیبم  فقط » دون کیشوت« مییشد .
    ———-
    از یک یادداشت :
    وقتکیه اورا دیدم  ، انگار  که بال پروازم  را گشودن ، با او بسوی آسمان رفتم  او چون شاهینی بر من سایه گسترده بود  ومن درپناه او خودرا یک شاهین می  ینداشتم  ، با او از زمین دور شدم تاریکیها ی زمین را از دور میدیدم  ، به آسمان نزدیک نبودم  اما روشنایی اش را میدیدم  شاهین من مرا به دنبال خود میکشید  ومن درپی او روان بودم  از خودم بیرون آمدم  واز خویشتن خالی ، همه او بودم ، همه اوشدم  ومیپنداشتم خود یک شاهینم .
    زمانیکه  با او از زمین جدا شدم همه دستها بسویم دراز شدند ، همه دستها از طلا بودند ، 
    وقتیکه از دشتها میکذشتم  خارها دامنم را میگرفتند  ، خارها  همه وسوسه هاا بودند .
    وقتیکه از کوهها گذشتم بمن غریدند  واین غرش یاس من بود . وزمانیکه از دریاها نوشیدم آبشان تلخ وناگوار ،  واین تلخی ناکامیهایم بود .
    من زیر بال شاهینم بودم  شاهین بزرگ وبلند ، نه توشه میخواستم  ونه همراه  نه همزاد  ، همه او بودم وهمه اوشدم .
    او شهر روشن عشق را بمن نشان داد کلید زرین شهررا به دست گرفتم  وبااینهمه  باز زیر سایه اش  پرواز میکردم  بال او روی سرم بود .
    اما افسوس ، درخم یکی از راهها   بال پروازم من شکست  وشاهین از من دور شد  من گمان بردم  که بی او نیز یک شاهینم  اما پروانه ناچیزی  بیش نبودم .وقتیکه سایه اورا گم کردم  احساس نمودم  که هیچ هستم  ؛ یک غبلرم  یک قصه ناتمام  یک کتاب پریشان  .
    او رفت  ومن تهی شدم  همه چیز برایم عذاب شد  من گم شدم از همه چیز خالی شدم  صدایم طنینش را گم کرد .
    آنگاه  نه دروازه های آسمان به رویم باز بود ونه میتوانستم به سیاهی ونکبت زمین باز گردم .
    من یک ذره شده بودم ، معلق میان زمین وآسمان  وچه فایده ای دارد که انسان  فقط یک ذره باشد ؟.
    شاهین من اکنون  از من خیلی دور است  ومن سایه اورا نیز گم کردم .. تهران 1348 / ” بیاد او ” .
    ————-
    تنهایی ، چه سعدتی است تنهایی ،  وتنها بودن ، با خویشتن بودن  ، چه سعادتی است  که از زنجیر آزاد شدن  از شکنجه خاطرات و از نیرنگها وچهرهای مخرب  ومنفور رهایی پیدا کردن ، 
    چه سعادتی است  زیستن ، اما  طعمه زندگی نبودن وفرمانروای  زندگی گشتن .
    —————
    برای صمیمانه بودن ، تنها  خواستن کافی نیست ، باید توانایی آنرا داشت .
    —————
    افسوس مردم  تا جایی درک عدالت دارند  که با منافع خودشان سازگار باشد .
    —————–
    هر اثری که دوام یابد  از جوهر زمان خود ساخته شده است  ، هنر مند در ساخت آنها تنها نبود.
    ————-
    برای کسانیکه دوست داشتن را می فهمند  اگر بخواهند  از عشق بپرهیزند  نباید کلمه ای تحقیر آمیز بکار برند ، بلکه باید به کلمه احترام توسل جست و از اینها گذشته  کلماتی را بکار میبرند نباید طوری باشد که خاطره هارا خراب کند .
    ————
     فعلا  مردی را دوست دارم که از من پایین تر  وپست تر است در چنین معامله ای  همیشه زن که روحی بلند وعالی دارد به یاس وناکامی دچار  میشود  ، زن باید همیشه  مردی را دوست بدارد که از او بالاتر است  یا طوری خوب فریب خورده باشد که خیال کند مردی را که دوست دارد واقعا بر او برتری دارد……….!؟.
    ————–
    اینها همه تکه هایی است که دریک دفترچه یادداشت کرده بودم وحال ذره ذره آنهارا بخورد شما میدهم ، شاید کمی قدیمی بنظر ایند شاید من هنوز در تور زرین گذشته ام زندانی هستم ، هرچه هستند خود من میباشند واین داستان ها ادامه خواهند داشت .
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین«  /اسپانیا / نیمه شب  یکشنبه 28 ماه می 2017 میلادی /.ساعت ! 04/34 دقیقه پس از نیمه شب .
     .
  • زندگی درانبوه کاغذ

    امروز با نگاهی به انبوه دفترچه ها ویادداشتها و که همه را از شدت عصبانیت روی میز ریختم ، میخواستم همه را بسوزانم اما  با باز کردن یکی از آنها ، دریغم  آمد ، این خاطرات چهل ساله شاید بیشتر  وشاید جوانی من درمیان آنها باشد ، همه آنها را  روی میز ولو کردم ورفتم بسوی برنامه جناب ” فخر آور ویارانش  ”  انرا به همه جا فرستادم  ، نه ، نمی شود   از آن  چشمان سبز بیگناه بی توجه گذشت  . گاهی  مرا به شک میاندازد  خوب زندگی  همیشه همین بوده بین شک ویقین  . سپس  به ” تیم ”  گذارش داردم که کامیپیوترم  دچار انقلاب شده  آنها آمدن یا یکی آمد نمیدانم کی وکجا هستند بهر روی با زدوباره همه چیز را روبراه کردند .خدار شکر ، چون باید این انبوه کاغذ ها را تمام کنم هنوز درون گنجه ، درون چمدان  دفترهای رنگ ووارنک خوابیده اما همه را نمیتوان نوشت بعضی ها بسیار ” خصوصی ” هستند .
    دخترک آمد با پسرش کمی باهم بازی کردیم پسرک صدای خوبی دارد میتواند تنور خوبی باشد به دخترم گفتم اورا به هنرستان موسیقی بفرست  حیف این صدا  آنچنان با هر کلامی دهانش را باز وبسته میکرد ومعلوم بود که از درون پنکراس دارد دم میگیرد . بالاخره یکی از ماه باید موسیقی دان شود خودم که هیچ گهی نشدم .
    وبقول جناب بتهون ، هنگامیکه   زندگی نمیتواند بغیر آز آن چیزی که هست باشد ، ناچار باید به آن تسلیم شد .وما تسلیم شدیم .
    این مقدمه ایست برای یادداشتهای گذشته .
    ——————————————–
    پسرم تازه به دنیا آمده بود  بر بالای سرش ترانه های از ” بیلیتس شاعره یونانی قاب کردم وگذاشتم وزیر آن نوشتم  :
    هیچوقت تنها نخواهم بود ، ترا روی بازوان خود دارم . ودر کنارش قطعه ای ” اگر ”  متعلق به [ رودیارد کیپلینگ ]  قاب کردم وگذاشتم .
    وقطعه ای از  نوشته رومن رولان ازکتاب معروفش ” ژان کریستف ” بر بالای اولین دفتر خاطراتم  درسالهای بعد نوشتم  ،بدین شرح:
    …….
     از آن طرف  آزادی که زاییده میهن پرستان بود واز آن قوم که قدمت تاریخی  داشت  ، طوفان جهید  وهمه چیز فروافتاد  واز میان رفت .
    حالا دیگر  در عرصه کره خاک نمودار  چیزی نیست ،  نه ! حتی  دراعماق  دریاهای بیکران نمیتوان  یاد بود ملتی  که از میان رفته ، یافت .
    وتو ، ای یگانه یار  ، ای مهربان من  این یادگار گرامی را محفوظ بدار  ونشان بده  آنا ن به کسانی که گوش  شنوا دارند  ، تا بشنوند داستانیرا  که همین کاغذ ناچیز بر زبان میراند …….رومن رولان ” ژان کریستف “
    ————-
    درآن زمان همه چیز عالی میگذشت زنی جوان شاید بیشترا زنوزده سال نداشتم وتازه از یک تجربه تلخ رهایی پیدا کرده ومشغول کاربودم خانه ام گرم وصمیمی ومهربان در کنار پسر م که همه رویاهای من بود ، همه آینده من بود وهمه سعادت من بود ، دوستان خوبی داشتم از خانواده های سرشناس وتحصیل کرده ، واکثرا زیبا روی چون از زشتیها بیزار بودم ، مردانی که مانند پروانه گرد وجودم میگشتند ومن بی اعتنا به آنها  تنها به یک مرد میاندیشیدم ، اولین عشقم وحال او جایش را به تازه واردی داده بودو به پسرم .
    ادامه دارد 
    یادداشتهای از دفتر اول /  تاریخ 1340 خورشیدی . تهران 
    ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 27/05/ 2017 میلادی .
  • خواب گرگ

    در آن باغی که گلچین باغبان است 
    فغان بلبلان بر آسمان است 
    بود افسانه  خواب خوش  درآن مللک
    ………که دزد اندر لباس پاسبان است 
    زیر پای من شب راه میرود  ومن پای خودرا بیهوده پس میکشم  ، صبح میدمد  ومن بر میخیزم  به همراه آفتاب  وبا آن چشمانی  که تمام شب بر سقف ودیوارهای تاریک  دوخته شده بودند ،  دشمن کجا بود؟ همه جا ، من درمیان یک قبیله بد وکور ونابینا به دنیا آمدم ودرهمانجا رشد کردم درختان وسبزه زار واسبهای  مرا پرورش دادند وکوهها مادرم بودند  بنا بر این چشم من با چشمان  ودنیای دیگران فرق دارد
    این چشمان گام بگام میدیدند  وحتی قدمهایم را میشمردند  غروب آفتاب چشمان من نیز بسته میشد  کجارا غلط گام برداشتم ؟
    نفرین چه کسی به دنبالم بود ؟  من درمیان آن جامعه ومردم غریب چه میکردم  کسانیکه همیشه پاهایشان روی شب استوار بود واز روز روشن وخورشید وحشت داشتند .
    امرزو کجا هستم ؟ در کدام مسیر وکدام جهت ؟ آیا هنوز روزهای درازی درپیش دارم ؟  سیر درجهنم  وجهیدن از روی آتش وصدها دیوار .
    این جنابت بزرگی است که تو یکبار درد را تحمل کنی وسپس دوباره دردها با اشکال مختلف بسوی تو روی آورند وترا دچار خشم وپریشانی وسپس به گریه وادارند .
    خواهرم را تنها یکبار دیدم ، نگذاشتند ما یکدیگر را ببینیم ، امروز که به همسر جناب پرزیدنت فرانسه نگاه میکنم چیز تعجب آوری نمیبینم ، اختلاف سنی زیاد هست اما …. پدر ومادر من تنها بیست سال اختلاف داشتند جوانکی تازه از سربازی بیرون آمده  خوشگذران  بیکار در یک کیسه زر افتاد ودراین  میان منهم امدم بیهوده . 
    دیگر کسی مرا نمیخواست ، امروز هم کسی مرا نمیخواهد چرا که کسی دراطرافم نیست غیر از دیوارهای سفید گچی  حسرت بازی با نوه ها دردلم موج میزند اما نیستند آنها چند بچه خارجی هستند  تنها یکی از آنها با من یگانه است او که روز تولدم به دنیا آمد وهدیه گرانبهایی بود که آن خدای تنها وبیکار وبی حوصله بمن داد وگفت برو همین برایت کافی است .
    رو درروی تاریکیها ایستاده ام  وچشمانمرا میبندم تا چیزی نبینم  با پیمودن راه دشوار این زندگی  دو گام بیشتر نداریم  گامی در تاریکی وگامی درروشنایی ومن اولین گام را دریک تاریکی برداشتم واین تاریکی ادامه داشت تا امروز  من دیگر هیچگاه روز را نشناختم وکم  کم همه آرزوهارا درلم خاموش کردم  ودر خاموشی راه رفتم  وتنها نوای درونم را میشنوم .این نوا دیگر به ناله تبدیل شده است  معمای من همیشه درخاموشی بوده است  وهر دستی که به کلمه ای بردم  حتی آن کلمه از زیر دستم فرار کرد  .
    امروز درمیان این گفته های بی مرز  که هیچکس مفهوم آنهارا نمیداند سر گردانم  .
    روز گذشته بیاد داستانهایم بودم که آنهارا اینجا باز نویسی کنم اما  حوصله اش را نداشتم شاید روزی این کاررا کردم  هر چه آهسته تر حرف میزنم صدایم  کمتر بگوش دیگران میرسد .
    آهای ، نازنینان من ، من تنها هستم وخانه دارد ویران میشود ……. هیچ گوشی شنوا نیست گویی همه درخواب فرو رفته اند.
    زگرگان  چند داری چشم رحمت 
    فنای گله  از خواب شبان است 
    شبان باشد به پاس گله مسئول 
    گرفتم  گله را  خواب گران است 
    به اندک غفلتی ره میزنندت
    که دزد اندر کمین کاروان است / صابر همدانی 
  • بازهم ماه روزه

    بیاد ماه رمضان  خودمان ومادرم افتادم  بیاد شعر مولانا  نزدیک افطار  :
    ای خدا این وصل را هجران مکن 
    سرخوشان  عشق را نالان مکن 
    بیاد ربنای ذبیحی   استکان آبجوش وخرما در دست مادر درانتظار اذان وقل قل سماور وچای دم کشیده  
    بیاد خانه حاجی غلامحسین  همه اهل خانه روزه  بودند اما پس از افطاری  سفره قمار پهن میشد  البته پس از نماز ؟!
    ومن میان این دو پله ایستاده بودم  روزه ونماز وسپس قمار و سوگند دروغ  . 
    نه ! بهم نمیخوردند 
    من کجا ایستاده بودم ؟  روی پله بیکسی وتنهایی خودم   کتابهای تازه از راه رسیده را ورق میزدم  بی اعتنا باین  بلوای بیمزه وشیادی  .
    امروز نمیدانم مردم  واقعا ایمانی دارند ویا تنها بر حسب وظیفه وترس از محتسب خودرا مومن مینمایانند ؟ پایان 
  • ماه روزه

    ماه روزه فرا رسید ، بقول ننه جانم
    ماه مبارک ، از فردا همه دهانها بسته خوهند شد وهمه رستورانها واغذیه فروشیها وصد البته خیلی از کارها پنهانی انجام خواهد گرفت ، بهر روی این ماه برای مومنین واقعی مبارک باد .

    پرده را برداریم  ، بگذاریم که احساس هوایی بخورد
    بگذاریم  بلوغ ، زیر هر بوته که میخواهد  بیتوته کند …….سپهری
    ( ببخشید خط ناگهان عوض شدومراعصبی کرده است )
    تنها میخواهم به آن دسته از مومنین که میگویند خداوند دراین ماه قران را نازل کرد بگویم :
    به همان خدا ، این قران دست نوشته  وافکار یهودیان ومسیحیان  آن زمان صحرای داغ عربستان بوده که محمد طی تجارتی که برای همسرش انجام میداده در شهر شام آنهارا میشنیده وخود نیز شاعر بوده وآنهارا به مالک اشتر دیکته میکرده گاهی هم مالک اشتر دستی درآنها میبرده چون خیلی غیر واقعی بودند ، بنا براین نباید بر مردم زمانه خرده گرفت که بر آن باور دیرینه نشسته اند
    در جایی خواندم زنان ودختران وپسران ومردان ایران کمتر دل به خواندن کتاب میدهند  تنها سر درآستین همین آشفته بازاری که برایشان حکم نان شب را دارد خودشانرا سرگرم میکنند ، درگذشته هم همین بود اگر زنی یا دختری دل بخواندن کتابی میداد اورا بباد تمسخر میگرفتند مهم مارک لباس کفش وکیف بود وظاهر آراسته وعطرهای گرانقیمت ، تنها من احمق سفار ش کتاب میدادم ومورد تمسخر  دیگران قرار میگفتم زن نباید سرش داخل کتاب میبود غیرا زکتاب دعا وقران برای همین هم ناگهان شر یعتی نامی پیدا شد ومغزهارا لبریز از پهن کرد .
    برا ی همین است  که مردم ما میانه رو نیستند یا رومی رومند یا زنگی زنگ تنها مولانا ، وسعدی اخیرا بطور یواشکی خیام!!!
    اما سلسله بوتیکها همه شهررا فرا گرفته است منجمله “زارای ” خودمان که اینجا کسی به پشیزی هم آنرا نمیگیرد .
    خوب ، آن دستی که روز گذشته دراین دستگاه شورش بوجود آورد نتیجه اش این شد که حروف من هرکدام باندازه یک خط بزرگ شدند ، لابد میدانستند که من چشم وچار درستی ندارم وگاهی گاف میکنم بجای کاف !!!
    خوب این ماه برای همه آنهاییکه اعتقاد کامل دارند ماهی سر شار از سلامنی روح وپاکی جسم باشد . من که همیشه روزه ام .
    ساده باشیم
    ساده با شبنم  چه در باجه یک بانک  چه درزیر یک درخت
    کار ما نیست شناسایی “راز” گل سرخ
    کار ما شاید این است
    که درا”افسون”  گل سرخ شناور باشیم
    پشت دانایی اردو بزنیم
    دست در جذبه  یک برگ  بشوییم   وسر خوان برویم ……سپهری
    تا فردا . شمارا بخدای خودتان میسپارم / ثریا / اسپانیا / جمعه /

  • راه رفتن روی طناب

    درست است  بیخوابی شبانه 
    ساعت باید  حدود سه  پس از نیمه شب باشد از ساعت یک بیدارم ، نه گرسنه ام ، نه تشنه ام ، ونه احتیاجی به خواب دارم ، تنها میاندیشم ، به چی ؟ معلوم است به گذشته ، به آن سالهای خوب جوانی که مانند یک لیوان شیر آنرا دمرو کردم وبر زمین ریختم میان مردمی که آنهارا نمیشناختم  ، مهربانی مرا حمل بر کم عقلی  وحماقت من میکردند وساده دلی امرا خریت کامل .
    به یک دیوار شکسته تکیه کردم تا خستگیها را بیرون کنم دیوار ویران شد . ومن هنوز میان دو کلمه  میان دو احساس  راه میروم  گاهی دچار افسردگی شدید میشوم ،  ازیک خاطره به دیگری میپرم  همه تلخ ، ناکامی  باز از یکی رانده میشوم وخاموش مینشینم  مانند یک پس زلزله روحم دچار تشویش ودستخوش نا امیدی شدید وپریشانی . مانند یک بند باز ناشی روی یک طناب راه میروم زیر پایم تاریکیهاست ، دو قطب ، دو شهر ، دو زندگی .
    درگذشته جرئت وشهامت بیشتری داشتم مغز واحساس و روحم یکی بودند  با هم مهربان وبا هم روان بودند  باهم میاندیشیدیم  ، حال ازهم جدا شده اند  حال تنها با مغزم میاندیشم پیکرم بی خاصیت درگوشه ای راه میرود  ومن آنچه را که درمغزم میگذرد با صدای بلند تکرار میکنم  صدایم آنقدر بلند است که تنها گوشهای خودم میشنود  ، درهمه گفته هایم ، ناگفته ها خاموشند ،  ودرداین خاموشی بر دلم سنگینی میکند ،  من بانوی بزرگواری نبودم که همه چیز را آماده بخدمتم بیاورند  برای هرچیزی میبایست فرسنگها بدوم وصد ها نفررا ببینم ، همیشه خاموش بودم در برابر تمام گفته ها وعبارات سخیفی که ازآن زنان ومردان تازه به دوران رسیده میشنیدم ، خاموشی بهتر بود مجادله فایده نداشت تنها دلم میسوخت  واین سوزش تبدیل به اشک میشد من این خاموشی  را وصدایش را نمیشنیدم .

    قدرت مالی ” او” لبانمرا بهم دوخته بودند زبانم نیز درگلویم مرا خفه میکرد  ، نه زبانمرا نیز از ته بریده بودند مانند امروز ، 
    باید خاموش مینشستم وتماشا میکردم کسی نبود ، نه ، هیچکس نبود تا به دامنش پناه ببرم ، مادر نیز با آنها همصدا بود مانند آنها قد قد میکرد  وگاهی فریاد میکشید وزمانی خودش را وگونه هایش را خراش میداد ، محکوم من بودم باعث رنج او من بودم باعث همه رنجهایش اگر مثلا پسری بودم او خوشحال وشاداب بود .

    نه ! بگذار آرام در مزارش بخوابد بیهوده خواب اورا آشفته مکن ،  تو تنها با خاک ودرخت ووجویبارها پیوند داری وبا کوهها انس والفت بستی ، نه با آن جانورانی که یا روی دوپا ویا چهار پا راه میروند بعضی از آنها  ، از آن چهار پایان مهرشان بتو بیشتر بود ، مثلا اسبها ، یا سگ همسایه ، عقل سلیم فریاد بر میدارد که درهمین زندان برای خود یک بهشت بیافرین ، بر دیوارهایش منظره ها زیبایی بچسپان ، جویبارهارا ترسیم کن ، نقاشی کن ، موسیقی را از نو دوباره شروع کن وبه آواز ها گوش فرا بده فراموش کن ، همه چیز را فراموش کن ، خیال کن همه هستی وخاطرات تو زیر یک بمب اتمی  از بین رفته اند ، دیگر درون بازار بوی پارچه  را استشمام نخواهی گرد بوی لجن وبوی مردار وبوی غذاهای مانده وکله های بریده حیوانات را خواهی دید دیگر در گوچه ها عطر اقاقی پخش نخواهد بود بوی باروت ، بوی فقر وبوی ننگ ونفرت ووبوی فاحشگی به مشامت خواهد رسید .دیگر آن ده متعلق بتو نیست تا از درختان آلبالو ویا گیلاس بالا بروی  ومیان درختان ویا داربستهای انگور بنشینی وآنها را با ولع بخوری  ویا با آن گاوگرد که آبهارا به جالیز میریخت  بازی کنی ویا برروی اسب بپری وبخیال خود شهبانوی شهریار باشی .
    میتوانی از نو خودترا بسازی ،  وبه هرگونه زندگی  آفرین بفرستی خیالت را برای خودت نگاه دارد وآنچه دردلت میگذر حتی عشق را نیز بر زبان میاور ، این روزها باید دهانها بسته باشد از نیمه شب امشب دیگر باید دهانها بسته است  به روی هر تغذیه ای چه روحی وچه جسمی ، هر چه بوده تمام شده دیگر دنیای تو نیست متعلق بتو نیست ، دنیای تازه ای آغاز شده وتو با تجربه هایت درگوشه ای بنشین وبا دهان بسته تماشا کن واز لحظه هایت لذت ببر .
    بسا کسا که به روز تو آرزومند است .
    دیگر لزومی ندارد  بوسه بر زنده بگوران  بزنی  ویا برایشان مدیحه سرایی بکنی  آنها ساختگان به زورند  وشهرت سازان  آنهارا ساخته اند ، آنها ازدرک آن دردی که تو کشیدی ومیکشی  خیلی به دورند ، دور .  پایان
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا /26/05/2017 میلادی /.
  • دلنوشته

    نوشتن روی تابلت سخت است اما حوصله ندارم برون در آن اطاق بنشینم ودوباره  غمنامه بنویسم 
    امروز سخن رانی فخر آور را در کنگره ملی ایرانیان  گوش دادم   چیزی ندارم بنویسم  حقیقت عریان است  گفته هایش درست وبامدرک وبا اطمینان است  پس از سالها که به گفته های فسیلان وخاطراتشان گوش کرده ویا دیده بودم این برایم تازگی داشت نمیدانم سایر ایرانیانی که مانند من در زندان غربت محبوسند گرچه آزادند چگونه فکر میکنند  من هنوز دل در گروی  آن خاک دارم  وامروز هنگامیکه دخترکم آمد  با شور وعلاقه برایش تشریح کردم  آنچنان درهم فرو رفت که پشیمان شدم نه او خیلی تحت تاثیر همسرش قرار دارد او خیلی عوض شده  او. از شاه چه میدانست  او تنها هفت سال داشت که از ایران خارج شد او وخواهر وبرادرانش در کمبریج درس  خواندند ودراثر نادانی و ندانم کا ریهای پدرشان باین دهکده پناه آوردیم وتنها خودم میدانم که چقدر سختی کشیدیم  او در ایران در رفاه کامل بود چرا اینهمه نسبت به شاه مملکتش بد میگوید  وچرا اسپانیارا نمونه میخواند؟
    صحبتم را عوض کردم  او رفت لیوان اب را به دستم گرفتم  وبه اطاق خوابم پناه بردم  اشکهایم بی اختیار جاری شدند وبرای اولین بار دیدم چقدر اشکهایم داغ وسوزانند صودتم میسوخت  سپس از خودم پرسیدم :
    برای تو  برای این نونهالان خیلی دیر است  خیلی  تو هنوز سوز وطن داری درحالیکه آنرا پنهان میکنی  وآنها وطنشان جایی است که همسرانشان هستند  
    نه!برمیگردم  سالهاست که آوای موسیقی بگوشم نرسیده  سالهاست که در زیر یک تالار موسیقی ننشستم سالهاست که بوی کتاب وکتابخانه به مشامم نرسیده  وسالهاست بی آنکه خود احساس کنم دریک زتدان انفرادی بسر میبرم  کمی با زندانهای  معمولی فرق دارد اما همه چیز کنترل میشود حتی نفس کشیدنم  دلم برای بازار  وهوای نمناک آن وبوی سیگار  وبوی پارچه تنگ شده  دلم برای مزار مادر تنگ شده  اما ….
    اما آیا راه برگشتی هست ؟ 
    ویا درهمین انفرادی نفس آخر را خواهم  کشید بین مشتی غریبه بین آدمهای ناشناس اگر چه مهربانند اما از سوز سینه من بیخبرند
    امروز با شنیدن صدای هما سرشار برگشتم به دیروز وسخنرانی آن مردجوان که با چه غروری وجسارتی توانست پیروزیش را نشان دهد  سرانجام حرف  خو درا به کرسی بنشاند و بزند وجلو برود 
    و آیا  سر انجام روزی فرا خواهد رسید که من با شادی بسوی وطن پرواز کنم ؟ 
    نمیدانم  آیا میتوانم خاطره های تلخ را جدا کرده دور بریزم وبا خاطری آسوده برگردم؟ 
    بکجا میروی ای رهرو غریب  تو در همه جا غریبی حتی در وطن  اینجا در میان فامیلت غریبی  وآنجا در میان مردمی که نمیشناسی مرذمی که قرنها از احساس وعاطفه ومهر ومهربانی وعادات تو بیخبر وبه دورند 
    بکجا میروی ؟
    باید جلوی اشکهایم را بگیرم باز رادیو اف ام وهمان موسیقی تکراری شبانه / ثریا/
  • باز هم امیر عباس

    امروز همه این دستگاه بهم ریخته بود ، گویی دستی در حال جستجو وتلا ش برای چیزی بود ، نه چیزی نبود ساعتها نشستم تا سر انجام نمیدانم درست شده یانه .
    روی تابلتم مشغول ورق بازی شدم ، باطری تما م شد روی گوشی ناگهان دوباره ” او ” آمد  منتظرش نبودم این بار به همراه صدای نازنینی آمد که بسیار دوستش دارم وبرایم عزیز است وقابل احترام همه در گذشته با هم مکاتباتی داشتیم اما امروز او سخت گرفتار و من سخت بیکارم .
    واین نازنین بانو کسی غیر از “هما سرشار” نبود  ، زنی که به جرئت میتوانم بگویم هر کلام او برای من یک آیه است ، از ایران اورا میشناختم  نوشته هایش را گفته هایش را همیشه دنبال میکردم ودر سفرم به امریکا توانستم از ماساچوست برایش نامه ای بفرستم ودر اسپانیا جوابمرا دریافت کنم ، سخت گرفتار کتابش :”کوچه پس کوچه های غربت بود ” که خوب منهم آنرا دارم طبیعی است که باید داشته باشم برایم حکم کتاب مقدس را دارد ، بانویی وارسته ، بزرگوار ، با فرهنگ غنی  مادری بینظیر وهمسری بسیار فدا کار ونازنینی که البته نباید  آقای ” نجات :  را هم فراموش کنیم  که کمکهای ایشان در پیروزی هما خانم بی ثمر نبود .
    در میان همه گلهای نورسته او تنها گلی است که عطر وبویش را به مشام جانم میرسانم وهر صبح به صدای مهربانش از طریق رادیوی لب تابم گوش میدهم .
    امروز صبح روی تلفن صدای اورا شنیدم ، وای زنگی داشت ، مهربانی داشت ، دنیایی خرسندی درصدایش موج میزد داشت با امیر خان مصاحبه میکرد ، چه صمیمانه وچه با ادب .
    ————-
    خوب امیر خان ، هرچه بکنم از آن چشمان سبز  وبقول  خودت سبزترین چشمان جهان نمیتوانم فرار کنم  به تمام آنهایی که ترا میکوبند به حرفهایشان گوش میدهم واز میان آنها تکه هایی راجدا میکنم وازخودم میپرسم که :
    کجایشان درد گرفته ؟ 
    آیا وظیفه بموقع میرسد ؟ ویا واقعا اعتقادی ندارند وشق سوم اینکه خوب : حالا جا افتاده ایم چیزکی میرسد ، دوستان هستند وگبی میزنیم وعمرمان هم روبه پایان است دیگر چرا خودرا به دردسر  دچار کنیم ؟! از نویسنده ، تا شاعر ومجری که خوشبختانه از لنگ حمام تعدادشان  بیشتر شده است .
    امروز با شنیدن صدای مهربان هماخانم وصدای گرفته تو که هنوز میدوی ومیدوی ومیدوی . برای کی؟ برای آن خیانتکارانی که دوانگشت پیرزویشانرا با آن پرچم نکبت بالا برده اند ، در اروپا وامریکا خوش میخرامند ما کار میکنیم مالیات میدهیم واین مالیاتها به شکم آنها سرازیر میشود وسپس میروند دوباره به زیر عبای آنکه میکشد ، اعدام میکند سر میبرد وخون میریزد ومیخواهد کاخ سفید را سیاه کند ؟  باورم نمیشود  که امروز عکس ج. رضایی را دیدم که میرفت رای بدهد درجالیکه در زندان های ایران بود وابو عمامه با هواپیما پول فرستاد تا او وچند نفر را آزاد کنند وبرای آخر وعاقبتش آمرزیدگی بخرد ، برای اینها میدوی ؟ برای اینها  جان فشانی میکنی ؟ . خوب پیروز وموفق باشی اما آنهاییکه سفت ومحکم به روی زمینهای موکت شده ویا فرش های ایرانی چسپیده اند دیگر از جایشان تکان نخواهند خورد مواجب میرسد یا از طرف جیم والف ویا از فرانسه وشرکت سهامی مریم مسعود ویا راه اکسپرت واینپرت !!!  ودراین  میان قلدرها ، قاچاقچیان ومشتی ادمهای ناشناس ساخت هند وپاکستان لبنان وسوریه وفلسطین  وافغانستان نیز دست درکارند .
    کاری سخت درپیش گرفته ای ، باید درهمان ایران از جای بلند میشدی واز میان همان مردان لشکری میساختی . بهر روی .
    برایت آرزوی پیروزی دارم  بنظرم آمد که با انتصابات جدید کمی سوخته شدی مانند شمعی که اورا فوت کرده باشند تنها دودی بلند بود .  پایان 
    ثریا / اسپانیا / پنجشنبه  25 ماه می 201 میلادی /و