Category: General

  • یک منظمه

    » منظومه ای برای خودم « !
    ——————————
    تازه باور کرده بودم در جهانم هست یاری
    باز چرخم داده بعد عمری روزگاری ، روزگاری 
    اما این چرخش چندان طول نکشید ، ” مرد ”  سایه تاریک تو هنوز بر سرم هست 
    آینده بنظرم تاریکتر میاید  و حجابی سیاه ، همچنان حجاب اشرافی ! خانوده ات 
    دیگر نمیترسم ، دیگر شبها از صدای پایی نمیلرزم ، و گریه کودکم را نمیشنوم …..مرد
    بیست وشش سال دریک  زندان تاریک لبریز ازبغض و حسادت  ، درمیان دیوارهای خاکستری 
    حتی درها نیز آهنی وخاکستری بودند ، تنها چند شیشه رنگی بمن مژده میدا د که دربیرون خورشید همچنان میدرخشد .
     زمین  دیگر در یک نقطه متمرکز بود  و من میدانستم از روی آن نخواهم توانست بپرم 
    ملاقات کننده گان با چشمان شیشه ای و ناخن های اره  ای بسویم خیره میشدند .
    مرد !
     هنوز سایه شوم تو در اطرافم میگردد و من به آن روزی میاندیشم که باید درون یک سالن خالی و سرد بخوابم 
    در میان این تیره روزیها  آسمانرا از یاد نبردم و ماه را و خورشید را که  شفا بخش من بودند
    تو برایم نقش یک ارباب را بازی میکردی اربابی که در کمپ نازی ها شکل گرفته بود و داغ آن بر بازو و دستهایت نشسته بودند
    بی آنکه بدانم دژخیمی مرا بسوی خود میکشد با تنی لرزان و ناتوان بسویت کشیده میشدم 
    وتو اشکهای مرا دانه دانه میخواندی ومیشمردی مانند سکه هایت 
    فریب ، تو فریبکار بزرگی بودی نقش خود را خوب بازی میکردی در یک لحظه میتوانستی  هزار چهره عوض کنی  
    مرد 
    تر ا چه بنامم؟ 
    هر لحظه برای بیان زندگی تلخی درکامم مینشیند ، چه بگویم ؟ هر چند بار فرار میکردم بسوی غرب 
    وهنوز چمدانم را از تاکسی پایین نگذاشته بودم مامور هتل مرا فرا میخواند  وتو ! با کلمات زشت ومستهجن خود 
    آن سفر را برایم تلخ میساختی 
    تو بیمار بودی ، خودت خوب میدانستی بیماری منحرف  ومغزت آلوده  تنها زمانی مهربان بودی که با دختران کم سن و سال و یا زنان پا بسن گذاشته 
    که میتوانستند نقش مادر را برایت بازی کنند  ، آنگاه سرخوش بودی . 
    در سراسر زمان وجهان گم شده بودی  ونمیدانستم درچه اندیشه ای 
    مرد !
    شاید بجای زندگی کردن در رویاها  بهتر آن بود که تن به قضا بدهم تا رضای تو فراهم شود
    بهتر بود به اینده تاریکم بیاندیشم 
    آه …خدا مهربانست  و در فکر من هم هست 
    اما زمانی فرا میرسید که ترس همه وجودم را میگرفت  پروانه های روحم لبریز از غم میشدند 
    و میل بفرار در من قوت میگرفت .
    مرد 
    امروز نمیدانم چرا دیگران بندگی را قبول میکنند؟  آیا بانتظار الطاف خداوندی نشسته اند؟ خداوند به همه کمکی نمیرساند 
    بودجه اش کافی نیست !
    در دل من آتش عشق شعله میکشید و در هرقطره خون من در  رگهایم  میجوشیدند 
    وسپس پیکرم به لرزه میافتاد ، از ترس  و ضربان  قلبم بیش از حد فزونی میافت 
    مردن بخاطر آسایش چه کسانی ؟ تو؟ ! نه !
    چنینی مرگی هیچگاه مقدس نیست ، 
    امروز من وآزادیم را به یک گور مشترک میسپارند وپرچم سر زمینیم را برگورم برافراشته خواهند ساخت 
    اگر چه قهرمانی نبودم ، اما قهرمانانی را ساختم بی آنکه کسی بداند .پایان 
    دوشنبه 19 فوریه 2018 میلادی / اسپانیا / ثریا ارانمنش /…..
  • براندازم ، براندازم !

    بر اندازم ، براندازم ، دوباره باخون خویش ، ترا میسازم ! ایران !
    عمرتان طولانی جسمتان سلامت و روحتان پاک و قدرتان روز افزون  اگر بتوانید  ایران را بسازید و از دست غولان آنرا بیرون بیاورید ! ما ایران خود را دیدیم با همه زشتیها وزیباییهایش با همه رنجها و دردها  و ریا کاریهای مردمش  این مردمند که باید بخود آیند نه در و دیوار واین رنگهای هستند که ما را بیرنگ ویا رنگین میسازند باید از آن رنگها و.نیرنگها گریخت .
    زمان ما هنوز اینهمه دریدگی و درعین حال درماندگی نبود ، زندگی مانند یک جویبار آرام میگذشت و ما با کشتی های کاغذی خود روی آن شناور بودیم ، اینهمه مسافت بین بالایی ها و پایینی ها نبود ، کارگر حرمتی  داشت و کارمند احترامی ، سندیکایی داشتیم حساب و کتابی در پیش بود  و اگر کسی میدزدید ” خیلی آهسته ” مانند یک شبگرد دست بمال دیگری میبرد بیشتر رشوه ها رواج داشتند تا غارت اموال عمومی ، ما کودکان تازه پر وبال باز کرده پارتی هایمان با چند بسته چیپس و چند عدد کوکا کولا وچند صفحه گرامافون که با آن بتوانیم مثلا برقصیم ، رقص  را  میبایست در کلاسهای مخصوص فرا میگرفتیم که  بیشتر این کار دردست ” ارامنه ” بود بزرگترین و بهترین  تفریح ما این بود که به ” ته داناسان ”  فرودگاه تازه ساخته شده مهر آباد برویم چهار تا شش متعلق به جوانان بود از شش ببعد متعلق به مردان وزنان  و سپس رستورانی شیک که درآنجا برایمان یک ساندویج سالاد الویه یک دنیا لذت بود ، کافه نادری بهترین پاتوق ما بود قهوه ترک ، پشملبا وتوت فرنگی با خامه وموزیک زنده ورقص تا نیمه شب درون پارتیهای ما  خبری از مواد مخدر و شیشه و قرص برنج نبود تنها یک » آبجو« مارا کفایت میکرد تا سر مست شویم  آنهم زمانی که بسن بلوغ رسیده بودیم ! لباسهایمان بسبک ستارگان قدیمی سینما با دامن نهای بلند وکفشاهای پاشنه صناری  چهار ساتی ویک ژوپون آهاری زیر دامن مان  آستیین هایمان  اکثرا بلند یا نیمه بودند  اینهمه عریانی و ولنگاری امروزی زنان و دختران را نداشتیم در ذاتمان نبود مدارسمان همه مرتب و منظم  و مدارس خارجی برای آنهاییکه میل داشتند » خارجی « بمانند  بخیال خود ایرانیان عقب افتاده وا مل را دوست نداشتند بچه فلان حاجی بازاری در مدرسه فرانسوی درس میخواند و نیمه کاره با پسر بچه حاجی دیگری وصلت میکرد ! اما هرچه بود آرام بود ملاها درکنج آغل خودشان و سوار خر خودشان که امروز آن خر تبدیل به مرسدس بنز وبی ام دبلیو و غیره شده است .
    ( درواقع نیم بیشتر بدبختی ما دست همین حاجی بازاری هاست ) !!! سیر نمیشوند و ایکاش کمی سلیقه در ساختن قیافه خود بخرج میدادند  کپی از روی مجلات !!
    اکبرو ( رفسنجانی ) هنوز داشت در باغهای بسته کنار دست پدرش بیل میزد ، ناگهان شد سر دار سازندگی !  آنهم باکشتن و بردن اموال دیگران .
    دکتر حمیدی شیرازی داشت برایمان از عشق میگفت وخواهر نازنینش بما درس خانه داری میداد  ، ناگهان نیمه شبی طوفان شد ( مانند همان طوفان شب گذشته که مرا در خود  پیچید و مجبور شدم با کیف آبجوش وارد تختخوابم بشوم )!! 
    ناگهان شعرایی نظیر الف . بامداد ظهور کردند وآن مردک تریاکی پیر همان میهمان هر شب لولی وش  همان سنگ تیپا خورده تریاکی ،و حضرت والامقام جناب ” سایه : و حضرت اجل جناب   بزرگ علوی با چند برگ ورق پاره هایش ، و دیگران ، ناودان توده ترواش کرده بود و گل ولای را داشت بسرعت بسوی سر زمین  ما جاری میساخت  . ناگهان خوانندگان جوانی آمدند و ما را به رویاها فرو بردند فراموش کردیم کی هستیم .و کجاییم ، » ایران « گم شد  ، فراموش شد ، لندن ، پاریس  رم وتگ لباسها  شخصیتها بدینگونه شکل گرفت  دیگر کسی به خیاطی احتیاجی نداشت و آن هنر ارزشمند را که من در تابستانها در هنرستان بانوان فرا گرفته بودم خریداری نداشت .
    میزهای قمار ولو شدند منقلها به اشکال مختلف چیده شدند  بعنوان یک نمایش !  درگذشته اگر کسی تریاکی بود پنهانی در خانه اش کارش را میکرد وبا عطر وادوکلن  خوشبو بیرون میرفت ، حال زنان نیز لب به وافور بازکرده و خوانندگان نورسیده با لباسهای گرانبهایشان  ولو جلوی منقل ها لم  میدادند ، همه چیز ناگهان تغییر کرد ومن هنوز درهمان شلوار  جین آبی وتی شرت و موهای صاف خود حیران  دگرگونیها  و نگران این بودم که خار سر دیوار به پای فرزندم فرو نرود . همه چیز ناگهانی فرو ریخت .
    حال امروز این خون جوانان است که بجوش آمده و بغض های فروخفته که  بصورت آواز از سینه آنها بر میخیزد  آنها بر خواهند خاست میدانم ، بخوبی میدانم که آنها ایران را نجات خواهند داد برای خودشان نه  مریم بانو ونه شهربانو !……ونه من .
    ” اگر پا اندازها و جا اندازها بگذارند  که تعدادشان همه جا به وفور دیده میشود “.
    امروز خوشحال شدم که دوباره چهره با محبت  و مهربان پرویز کاردان را روی صفحه یوتیوپ دیدم این بار مجبور شده به خانه دوست قدیمی اش ” خانه قمرخانم نوری زاده برود و نگاهش را از آنجا به بیرون بفرستد امیدوارم که این دوستی ادامه داشته باشد پرویز کاردان مردی درست کردار مردی وارسته و مردی داناست . پایان 
    اشک و درد و ناله شد در چشم و جان و سینه ها 
    لاله و سوسن شد و د رمجمر گلشن بسوخت 
    تا چه خواهد کرد   با جان چون فر وگیرد مرا 
    شعله ای که امروز  این و دل ز یک روزن بسوخت 
    پایان  نوشته : ثریا ایرانمنش .» لب پرچین « / اسپانیا / 19 /02/ 2018 میلادی /…
  • باده صافی

    صوفی بیا  که خرقه سالوس برکشیم 
    وین نقش زرق را  خط بطلان برکشیم 
    نذر و فتوح  صومعه در وجه می نهیم 
    دلق  ریا را به آب  خرابات برکشیم ………” حافظ شیرازی “
    نیمه شب تابلتم روشن شد و معلوم شد که برنامه ای جدید درراه هست ،  آنرا برداشتم  بلی همان پیر خراباتی بود برنامه را بستم خاموش کردم و امروز صبح  به تماشای افاضات و فرمایشات این پیر خرابانی و هفت خط نشستم ، نه امروز یک  دوری دستمال ابریشمی را برداشته وما تحت ولایتعهدی را تمیز میکرد ، حالم بهم خورد همه برنامه  ها را : دیس اسکرایب ” کردم غیر از یکی ! چشم امیدم باوست . 
    گویا مردم را خر حساب کرده اند وفشار تنگی وننگ و عسرت و زور میل دارند این سنگ را دوباره برتخت بنشانند و دلشان خوش باشد که  میتوانند با مابو لب دریا بروند !
     آبشخور ” کانال ” معلوم است از کجا سر چشمه میگیرد بعلاوه تو ادعا کردی که جمهوری خواه هستی ،  حالم بهم میخورد از مردم هفت رنگ و هفت خط . 
    سپاه و بسیج خودشان بوجود نیامدند آنهارا بوجود آوردند  برای ویرانی و کم کردن جمعیت ، کما اینکه شب گذشته بزرگترین معبد بوداییان نیز به آتش کشیده شد . وسالهاست دیگر ناقوس ها به صدا در نمی آیند تنها زمانی تک زنگ میزنند که مراسم یادبودی برای  رفته ای از جهان  گرفته باشند ودردهکده  که ما کارشان سوختن اموات و تشکیل یابود هاست حتی دیگر صدای زنگ او هم بگوش نمیخورد گاهی تک زنگهایی که میدانم کسی فوت کرده است .
    طرزکشتن ویا خودکشی شدن زندانیان کاری امروزی نیست درزمان جنگ در قلعه اس اس ها ادامه داشت و در شوری نیز این کارهای به راحتی انجام میداند ،  درهمه سر زمنیهایی که دیکتاتور ها بر آنجا حاکم بودند واکثرا بیمار روانی ! زندانها لبریز از انسانهای بیگناه یا کمی گناهکار است اما بنوعی باید ” خود کشی ” شوند ، عدس کمیا ب است وبرنج نیز تنها کفاف مردان مسلح را میکند نان هم نیست چون گندم نیست 
    البته برای ما فقرا و آنهاییکه جانشانرا  برای آزادی در کف دست گذاشته اند ،  چیزی غیر از بسته بندی های آلوده  گیر نمی آید  در غیر اینصورت خایه مالان و دلالان و نوکران حلقه بگوش همیشه در همه جا هم راه دارند وهم چاه !.وهم بشقاب ته دیگ ! 
    روز گذشته هوا عالی بود  برای ناهار بچه ها را بیرون بردم اما هرچه سر میز آمد برایم  قدغن بود تنها یک تکه ماهی کباب شده با مقداری سالاد بدون هر نوع سس به زور فرو دادم  ،  ، نه  ! دلم نسوخت و دلم نخواست اما نمیدانم چرا ناگهان بفکر ” ملکه سر زمین بریتانای کبیر” افتادم  او سن بالایی دارد شاید بتوان گفت همسن مادر من است آیا ا وهم در قصر تنهاییش مجبور است بعضی چیز هارا  نخورد ؟ اما  تیم پزشکی پشت د راطاق خوابیده و هر صبح لگن ادرار  او را تجزیه میکنند ، تنها دیگر نمیتواند به مستعمرات دوردست خود سر بزند نه هند ، نه استرالیا ، ونه  کاندا  ، اگر میرفت کانادا شاید موفق میشد سری هم باین پیر هزار زبان بزند که مقدار زیادی از تلویزیونهارا بست وعده زیادی را بیکار کرد با وقاحت تمام به آنها وصله میچسپاند حال زیر سایه آن دولت بیدار مشغول بلبل زبانی است ( دیگر خبری  از  سعید جان و دوستی او )  نیست تنها اکقفا میکند به کلمه ( اون تلویزیون ) ! من روزهای اول گمان بردم طنزی تلخ است اما دیدم نه کم کم ادعای خدایی میکند از کجا دارد نان میخورد؟ معلوم است ! از همان سوراخی که جیره والاحضرت ولایتعهدی میرسد ، …… ( امروز به ایران بر میگردم ، نه فردا باید فکر کنم ، بسیج باید بماند سپاه باید بماند و خوب مردم چه میخواهند ) ؟ ا مردم ؟ مردمی وجود ندارد تنها عده ای خشت مال گرد هم جمعند وآواز میخوانند ، این کل فرمایشات ایشان است و خودش خوب میداند که کاسه رنگ را به دست گرفته ویک یک را رنگ میکند .
    از ما گذشت از تو هم پیر دروغگو میگذرد چه میماند از من وتو ؟ .
    خیلی شهامت میخواهد که انسان از سر خیلی چیزها بگذرد تا آزادی نسبی خود را به دست بیاورد و آزادانه بتواند نفس بکشد ، ما از سر حشمت و جاه گذشتیم و بدین ویرانه پناه آوردیم تا روح و جانمان نه خسته شوند و نه آسیب ببینند اما کسانی در لباس  مجری روح مارا ببازی گرفته و ما را خسته کرده اند .
    امروز فهمیدم که او جایش کجاست .
    دیگر از افسانه گویی ها خسته ام و از افسانه شنیدنها  ، ما تنها یکبار به دنیا میاییم چه بسا بار دیگر اگر عقیده ای به تناسخ روح داشته باشیم درجلد سگ هار ویا مار زهر آلودی روی دنیا بغلطیم اگر در آن زمان دنیایی باقی ماند ه باشد ،  درحال حاضر بما مژده یک جنگ بزرگ جهانی را داده اند وما به تماشا میایستیم تا اولین  بمب بر سرمان فرود آید 
    اما سر خم نمیکنیم به هیچ عنوانی سر را از دست میدهیم اما دستمال ابریشمی به دست نخواهیم گرفت آنرا مانند شالی برگردنمان آویزان میکنیم تا بگوییم ما گونی را از ابریشم تشخیص میدهیم اگر چه دستمان تهی است .پایان 
    بیرون جهیم  سرخوش واز بزم  صوفیان 
    غارت کنیم  باده و شاهد  ببر کشیم 
    عشرت کنیم ورنه بحسرت  کشندمان 
    روزی  که رخت  جان  بجهانی دگر کشیم 
    کو جلوه ای  ز آبروی  ” او”  تا چو ماه نو 
    گوی سپهر  در خم چوگان  زر کشیم 
    حافظ 
    نوشته :  ثریا ایرانمنش  .» لب پرچین « / اسپانیا / 18/02/ 2018 میلادی /…
  • پستان سحر…..

    یک روز  گل از یاسمن صبح نچیدی 
    پستان سحر خشک شد از بس نمکیدی
    چون بلبل تصویر  بیک شاخ نشستی 
    ز افسردگی  از شاخ بشاخی نپریدی
    پیوسته چراگاه تو از چون و چرا بود 
    از گلشن  بی چون و چرا  رنگ ندیدی ……..” باز هم صائب تبریزی ” 
    دلنوشته امروز  من ! 
    کتابی   رو برویم نشسته  زیر عنوان ، هرچه کاشتیم ،   درو کردیم ، نوشته  ” هوشنگ پیر نظر ”  هنوز آنرا نخوانده ام  نمیدانم چه کی آنرا بمن داد؟  دراین شهرک وده دورافتاده که از کتاب و کتابخانه خبری نیست  تنها میخانه و می و رقص و آواز و کارناوال و سپس سینه زنی !
     در این فکرم که چرا ما مردم ایران زمین مرتب چشم به پشت سر داریم واز جلو نگاه کردن و خطر کردن واهمه و ترس داریم ،  درزمان شاه فقید مرتب عزت الدوله ها وجاکش میرزاها بودند که حسرت دوران قجر را میکشیدند و امروز همه حسرت دوران شاه را بقول بانویی در یکی از رسانه ها میگفت : ما چهار زمان داریم  گذشته ، حال ، آینده وزمان شاه ! 
     بی آنکه از گذشته درس عبرتی بگیریم وبه آینده بیاندیشیم .
    هنوز مرحوم ارنستو چه گوار با آنهمه قتل وغارت وآدمکشی مسیح عده ای ست که اورا میپرستند !  چند کار خوب درکنار کارهای خود انجام داد دیگر نباید فراموش کرد که او دست درجنایتها داشته حال عده ای بعنوان روشنگری وروشن نمایی عکس او را زیپ پیکر و یا در و دیوار خود کرده اند .
    قهرمانی وجود ندارد ، حتی رستم قهرمان نیز دسشش بخون آلوده بود وخودش دربستر تهمینه به زنا مشغول .  دنیا هیچگاه قهرمانی را  نساخته مگر دررینگ بوکس یا در میدان فوتبال  آنهم قهرمانی که بسرعت یک شمع خاموش میشوند .
    مد سازان فرنگی کوشش کردند که از شهر بانوی ما یک قهرمان بسازند که دولت شر آمد و همه چیز را بهم زد .
    بنا براین به عقیده این انسان نادان وخرفت باز باید رفت به دنبال دیوان شاعران  و قهرمانانرا از میان آنها برگزید  هرگاه کسی آمد ا نفسی تازه بدمد سر او را به زیر آب کردند .
    امروز قانلان و آدمکشان قهرمانند کسی به درستی از مرحوم انور السادات که جانش را برای دوست از دست داد  نامی نمیبرد ، آنقدر خودخواهی وجود همه را فرا گرفته که ابدا  به شرف انسانی نمی اندیشند .
    گاهی از سر کنجکاوی نکاهی به  اینستا  گرام میکنم حالم بهم میخورد ، اینها زنان ایرانی هستند ؟ اینها هیچگاه به زندان نخواهند رفت و هیچگاه خودکشی نخواهند شد چون درون مغزشان تنها پهن کاشته اند وزیر دست وپای سپاهیان و نوکران ” شهدا” زیر و روی میشوند .
     یکی از همراهان در یکی از سایتها نوشته بود که  :
    من بی عشق نمیتوانم زنده بمانم  زندگی بدون عشق یعنی مرگ  ! 
    او از خاموشی عشق بیخبر است ،  در عشق های امروزی درد است و خامی  و خاموشی خوابیده ا  ،  گفتگو از عشق وعشق ورزیدن کار هر کسی نیست ، عشق راهی پر خطر است و عاشق باید از جان گذشته باشد نمونه اش  را دردیوان »شمس تبریزی«  داریم  که البته روایتها زیادند و من وارد معقولات نمیشوم چرا که در آن زمان هم چیزهایی بوده عیان ونهان .
     گاهی عاشقانی  بتو برخورد میکنند که حالت را بهم میزنند  از گفتگوی عشق وعشق ورزیدن بیخبرند  عشق را میزدایند  حرفهایشان پر پرت و پلاست . هر حسی  از عاشق  بیواسطه  گفتار درعملش هویداست .
    نگاه عاشق در نگاه معشوق گم میشود  و تنش در آغوش  او  جنبشی مانند جنبش یک نوزاد در بطن مادر است  لبش بر لب او شیری درپستان او میشود .
    قلبش در رگهای او  خون میشود .من این عشق را تجربه کرده ام اما بسرعت برق خاموش شد چرا که معشوق بویی از عشق نبرده بود  بود ونا مرادی  نصیب  ما شد هر عاشقی باید دیوانه باشد تا طول عشق را به نیم قرن بکشاند  . امروز دیگر زبانم   سالها ست  که از این کلمه به دور افتاده تنها گاهی در یک احساس تند مانند یک هوای سردی که برپیکرم میپیچد  چیزی بر زبان میاورم و سپس فراموش میشود .
    امروز مغز ها در  حوادث سیاسی گم شده اند وقلبهایشان دچار افسردگی .روحشان دچار گمگشتگی است .
    و من ؟  در خاموشی دل  نوای سرنای  عشق را  در سراسر وجودم  میشنوم  در رگهایم  که تارهای چنگ من میشوند  و مینوازند  ومینالند .پایان 
    چون صورت دیوار  دراین خانه شدی محو 
    دنباله یوسف  چو زلیخا ، ندویدی 
    از رنگ قساوت  دل خود را نزدودی 
    جز سبزه  بیگانه  از این باغ نچیدی  
     …..صاءب 
    دلنوشته امروز من / شنبه 17 فوریه 2018 میلادی /.
  • جواب چیست ؟

    که کند آنچه تو کردی با ضعفت همت ورای 
    ز گنج خانه برون آمده خیمه بر خراب زده ؟ …….”حافظ”   
    از آن زمان گذشته گنج خانه به دست زرگر روزگار ویران  شده ، خلنه ای نیست حتی لانه ای هم نیست تا درآ|نجا پنهان شد .
    آیا انسان حق دارد  جانی را بیازارد ؟  و یا جانی را بگیرد ؟ چون اجتماع و قوانیش  از او میخواهند ؟  آیا انسان حق دارد  برای حفظ موقعیت خود و نشستن بر اریکه قدرت  از مهری که در دلش هست بگذرد  و خون انسانی را بریزد  ؟ 
     میان قربانی کردن انسان وترک وطن کدام یک بهتر است ؟ 
    نماد این قهرمانی را از روز ازل درکتب مقدس نهادینه کرده اند ابراهیم پسر خود را قربانی میکند و رستم سهراب را میکشد  بنا بر این هردو افسانه یکی است  . آیا  با کشتن  به زور آزار وشکنجه  باید ادامه داشته باشد ؟ و هر کسی بگوید من بیگناهم ؟ 
    خوب ابراهیم که به قصد کشتن فرزندش برخاست پروردگار مهربان حیوانی را بجای او فرستاد اا گویا دیگر پروردگار  احتیاج به فرستادن حیوان جدیدی ندارد حیوانت زیادی دارد و احتیاجی نیست که بجای قربانی حیوانی بی آزاری را از نفس بیاندازد . 
    آزردن همه  جانها یکسان  است  هیچ جانی  را نیمتوان  برای دیگری قربانی کرد  ( اما در سر زمین ما این کار رواج دارد ) ! انسان را بعنوان یک جان برای خدا نیز نمیتوان کشت  خداوند خود جان داده است  وقربانی نمی طلبد  چون خودش  هم در جانهای پر مهر زنده وزندگی میکند  زنده ، به زنده ،  مهر میورزد  واز سوی دیگر از این بی احتیاطی که درحقلقت این جانوران بخرج داده  درحیرت فرو رفته وجان ودلش میسوزد .
    این  اجتماع است که قربانی میخواهد  آنهم هرروز وگاهی  هرشب و زمانی هر ساعت ، این قوانین خود ساخته بشر است که برای حفظ منافع خود دست به هرحیله ای میزند پسری که در دبیرستان  ( فلوریدا) آتش آن جنایت را برپا ساخت عضو گروه شیطان پرستان وبرتری نژاد ها بوده است ، کدام نژاد  برتر مانده  سفید پوستان تعدادشان هرروز از فرط بی خونی وبد غذایی رو به نقصان است پیر شده اند مرده اند تنها مجسمه های مومیایی هستند که دربالکنها دست تکان میدهند  آنهم معلوم نیست خودشان  یا فنری زیر بغلشان !جای دارد .
    دنیا مانند آجیل مشل گشا مخلوط شده است چگونه میخواهید این بهم ریختگی را جدا کنید با قربانی کردن ؟ و ریختن خون؟  در سر زمین پر مهر من سر زمین آریایی سرزمین تابش خورشید هرشب یک یا چند قربانی برای خداوند متعال به درگاه باریتعالی ارسال میشود  آنهم قربانیانی که تنها شعور  ومغزشان کار میکند ، کاسه سر را باید شکافت باید رباط بود و همچنان طی طریق کرد .
    بترسید  سخت  از پی سر زنش 
    شد ازراه  دانش  بدیگر منش 
    از این بچه چون بچه اهریمن 
    سیه چشم ومویش بسان سمن 
    چو آیند  وپرسند  گردنکشان 
    چه گوییند  از این بچه بد نشان 
    چه گویم که این بچه  دیو ی ست 
    پلنگ دورنگ است یا او پری ست 
    از این ننگ بگذارم ایران زمین 
    نخوانم  برین بوم بر آفرین ……….”شاهنامه فردوسی مربوط به سام  وپسرش زال “
    امروز عرف جامعه خون میطلبد وفردا جنگی دیگر آغاز خواهد شد  ، مهمترین تیز خبرهای امروز این بود که ”  جناب ریاست جمهور به آپن ستاره پورنو پول داده است وخبر دوم  خانم فلان آرتیست از همسرش جداشد ! وسپس خبرهایی مربوط به آن جناب ریاست خود مختار در تبعید خود خواسته وتعریف هوای امروز وفردا ، این تمام خبر ها بود .
    ومن تصاویر کشته شدگان را در روی تابلت دیدم و مادران  و پدران و خواهران و دوستان داغداری که گردهم جمع بودند کاری هم از پبش نمیبرند بنوعی باید جمعیت دنیا کم شود زیادی مانده اند  دنیا پیر شده ( مانند من ) ! گاهی با خود میگویم این بیماری آلزایمر چه هدیه خوبی است که بشر توانسته آنرا بیابد .دانشگاه ومدرسه بی فایده است  بهترین راه  تحصیل درحال حاضر در کلاسهای خوانندگی ورقص واواز است بیشتر به درد  دنیا میخورد  هرروز بر  تعداد دیسکوتها ها ورقاص خانه ها وقمارخانه ها افزوده میشود وهر روز کشتیهای حامل مواد مخدر در بندرگاهها بارشانرا در کنار مواد غذایی خالی میکنند . بنا براین  تحصیل علم یعنی اینکه پس از ان بکار گل مشغول شوی بی هیچ افتخاری .
    امروز صبح پشت پنجره اطاق خوابم جای پای کفش  انسانی را دیدم حال باید تحقیق کنم ، کفشهای با خطوط موازی ، خوشبختانه کرکره شکسته وبالا نمیرود تنها باندازه چند بند انگشت میتوان  آنرا بالا کشید ! خوب  من درخواب خوش فراموشی هستم میلی هم به بیداری ندارم .  بعلاوه با کوچکترین حرکتی زنگها به صدا در خواهند آمد  کلید آن بر گردن من است .پایان 
    وصال دولت بیدار ترسمت که ندهند 
    که خفته ای  تو در آغوش  بخت خواب زده 
    بیا به میکده  حافظ که بر تو عرضه کنم 
    هزار صف ز دعا های مستجاب زده 
    نوشته : ثریا ایران منش » لب پرچین «  /اسپانیا / 16/02/2018 میلادی /….
  • کلیله و دمنه

     تا کی ببزم  شوق غمت  جا کند کسی 
    خون را بجای  باده به مینا کند کسی 
    تا مرغ  دل  پرید گرفتار دام شد 
    صیاد کی گذارد که پرواز کند کسی …..” ق . .کاشانی > 
    امروز این دستگاه ما کمی دچار سر گیجه شده بود  و مرتب خودش را پاک و تمیز میکرد مدتی طول کشید تا بدانیم چه میخواهیم بگوییم و یا بنویسیم .
    شب گذشته نمیدانم چرا بفکر کتاب  ” کلیلهد ودمنه : افتادم که در دوران مدرسه هر هفتته دیکته ای ازآن کتاب داشتیم بی آنکه  معنا ومفهوم کلمات را بدانیم حال شب گذ شته تمام مدت در بیخوابی غلط میزدم که این کتاب را چه کسی نوشته ؟ تابلت هم بالای سرم نبود که ازحضرت تعالی ” گوگل ” بپرسم که تازگی همه چیز را به عربی تحویل میدهد .
    نام تمام  “ابن ها “ابن مقنع ، ابن مقطع  ابن السلام از جلوی چشمانم گذشت ،  ابن ها همه ایرانی بودند یکی موسیقدان بود ودیگری پیل یا همان باطری را ساخت وبر دیوارخانه اش آنرا نصب کرد با یک حباب شیشه ای کوچک  مردم خیال  کردند ماه تازه ای ظهور کرده ونام آنرا ماه بدخش گذاشتند .
    این افسانه ا همچنان از جلوی چشمانم میگذشت سر انجام برخاستم وخودم را به اطاق دیگر ی رساندم به دنبال نویسنده  آن کتاب منحوس ! که خواب رااز چشمان من گرفته بود . روایتها زیاد بودند اما تنها دریک موردی همه یک داستان را میگفتند که این کتاب دراصل به زبان هندی بوده وداستان دوشغال را نوشته وبا زبان سانسکریت ویک ابن الوقتی  آنرا به فارسی آبکی تر جمه کرده بود حال درآن زمان این کتاب جزیی از کتابخانه های بزرگانرا تشکیل میداد با جلد قطور شاید هم دوجلد بود بیاد نمی آورم .
    اما آن روزها هفته ای یکبار که میبایست دیکته بنویسیم وگاهی کلماترا تجزیه کنیم مانند زبان عربی برای من زمانی طولانی وسخت میگذشت از زبان عربی که بکلی گریزان بودم وهمیشه یک نمره 2 یا صفر نصیبم میشد تنها در امتحان دبیران دلشان به حالم  سوخت چون بچه خوبی بودم یک نمره 8  بمن دادند تا بتوانم صاحب آن دیپلم کذایی بشوم روانش شاد  مرحوم دکتر خزائلی دبیر ما بود ودکتر آدمیت که ادبیات را درس میداد وآقای  بسکی با آن کله بی مویش وصورت همیشه خندانش جبر ومثلثاترا برایمان تعریف میکرد ومعلم شیمی ما که موها ی مرا مثل میزد که چگونه آنهارا با چه رنگ کرده ام تا باین شکل زیبا درآمده است من میگفتم او فرمول را روی تخته مینوشت تا رسیدم به آب گوجه فرنگی کمی مکث کرد وآنرا درگروه ویتامین ها جای داد ،.
    »چیز مهمی نبود آقا ، آب اکسیژنه صددرصد ، کمی بابونه وکمی آب گوجه فرنگی ، همین ؟ همین کمی هم حنا !«  دیگر  از هیچ فرمولی استفاده نکردیم موهایمان سرخ وآتشین شده بود وتا روی کمر ریخته بود وچشمانرا خیره میکرد حال موها نقره ای شده اند وتا بنا گوش به سختی میرسند وخوب دیر زمانی از ما واز روی ما گذشته اما  هنوز اعتماد به نفس وحافظه خودرا خوب حفظ کرده ایم .
     خدا حفظمان کند !!! آمین ! .
    دروغ چرا ما هم اگر جای آن شاهزاده حضضرت ولایتعهدی بودیم ترجیح میدادیم با شاهزادگان خارجی رفت وآمد کنیم تا به آن سر زمین بو گرفته با هوای آلوده ومردم  بی چاک و دهن و بی ادب وجانی سفر کنیم  واز نو بخواهیم آنرا بسازیم کار سختی است خیلی هم سخت ، مگر بعد از[ فرانکو ] ا ین مردم توانستند چیزی تازه ای ببازار عرضه کنند کارشان شد دلالی ودزدی حد اقل او چند جاده وچند بزرگ راه و میدان برایشان ساخت .اینها تنها مد را حفاظت میکنند  مرتب باربی پشت سر باربی است که ببازار عرضه میدارند اگر این آفتاب  داغ را هم نداشتند معلوم نبود  به چه سر نوشتی دچار میشدند  زندگیشان از همین راه توریست ودزدیها میگذرد وتقلب وریا ودروغ . بمن مربوط نیست سرنوشت مرا باینجا پرتاب کرده بین جهنم و بهشت یعنی همان دوزخ  کاری هم نمیشود کرد . باید در شهری ویا دهکده ای خانه ای داشت متعلق بخود و برای تعطیلات باینجا آمد از آفتاب گرمشان استفاده کرد و رفت  اینجا جای زندگی نیست  جای جان مردگی است . پایان 
    دنیا وآخرت به نگاهی  فروختیم 
    سودا چنین خوشست  که یک جا کند کسی 
    نوشته : ثریا ایران منش / اسپانیا / 15/02/2017 میلادی /…
  • شاه بازی

    ما خنده را بمردم  بی غم گذاشتیم 
    گل را بشوخ چشمی  شبنم گذاشتیم 
    مردم  بیادگار  اثرها گذاشتند 
    ما دست را به سینه عالم گذاشتیم ……..صئب تبریزی 
    روز گذشته  یکی از خبرنگاران بی بی سکینه که درخدمت  خانه قمرخانم نیز کار میکند   مصاحبه ا ی  با ” حضرت ولایتعهدی  شاهزاده »  انجام داد  که نزدیک به چهل وپنج دقیقه   ادامه داشت .
    صورت شاهزاده ماشاءاله مانند قرص قمر و هیکلشان پهنای تلویزیون را گرفته بود ، هیچ حسی در در آن صورت  سنگی دیده نمیشد گویی بر یک توده دو چشم بزرگ وابروی پهن کشیده بودند و دهانی مانند یک خط صاف . 
    نه ، کاری به زیبایی وزشتی و احساسا ت این مرد ندارم  اما  گفتارش  همه مانند گذشته طوطی وار آنها را پس میداد  ، فراخوان ؟ چرا من باید این کاررا بکنم چرا دیگران نمیکنند . 
    من بروم در کاخ نیاوران بنشینم چند وزیر کارهارا انجام دهند ! 
     من مبازات خود را کرده ام کتابها نوشته ام پیام ها داده ام ومصاحبه ها انجام داده وحرفهایمرا گفته ام !! بلی ایشان خیلی مبارزه کردند  ،اینجا دیگر سکوت جایز نیست ، لابد بعدها خواهد گفت این مادر ودایی من بودند که مملکت را ساختند تا بحال هیچگاه نامی از ” پدرم ویا پدر بزرگم ” از دهان  او بیرون نیامده است همیشه میگوید : 
    آن دوران به تاریخ پیوست !.
    نه ! این مرد میدان نیست  و من در عجبم که چطور فرارسیدن 22 بهمن را تبریک نگفت ؟ 
    گویی یکی  از آن مردان سپاه یا بسیج نشسته و دارد حرف میزند و سئوال کنندگان هم همه روی توییتر یا فیس بوک با نامهای مستعار !
    آه ، چقدر شاه مرحوم باین  ولیعهدش مینازید  عمر او کفاف نداد تا نتیجه زحمانش را ببیند که په تحفه ای را تربیت کردند . 
    چه بسا آنرا احساس کرده بود ونا امیدی بیشتر در دلش شکل گرفت . .
    جناب ولایتعهد شما در مراسم تدفین پدرتان سوگند یاد کردید که حافظ تاج وتخت  باشید ! وحفظ اراضی میهنتان !
    خوب لابد پس از آن سوگند دیگری را یاد کردید ودل بمال دنیا بستید غمی ندارید، این پشه های مزاحم و مگسان دور شیرینی هستند که گاهی خواب و رویاهای شمارا بهم میریزند . نگران نباشید جایتان امن و کارتان مانند همیشه تا زمانی که سپاه وبسیج در آن سر زمین مشغول اره کردن مردم هستند ادامه دارد . منافع شما محفوظ است مدالها وجایزه های اهدایی بعضی ه از دول  بمادرتان نیز محفوظند تاج را هم دارید  که به آن افتخار کنید ، افتخار کردن به مردانی که تنها عشق وطن دردلشان موج میزد ،  هیچ معنای ندارد .
    دنیا دارد شکل خود را تغییر میدهد شما هم باید با دنیا همراه باشید مهم نیست وطن پرستی و خاک را در کاسه کردن کار مردان قدیمی و دیگر از مد رفته است امروز باید ” دنیا ” را بپرستید .
    تمام شب خواب نان و پنیر میدیدم ، نان گرد  تازه با پنیر بدون چربی !!! تمام شب در این فکر بودم که ایشان هنوز در فکر انتقام از پدران ومادران نسل امروزند که انقلاب کردند ، خوشبختانه من سه سال بود که دیگر درایران نبودم و انقلاب  را تنها آنرا از تلویزیون کوچک خانه ام آنهم بمدد مردان  وگویندگان پر قدرت بی بی سکینه!!میدیدم  بنا براین هیچ بدهی نه بشما ونه به دیگران ندارم . تنها عشق وطن دردلم مانده که کم کم با رفتن من آنهم تمام میشود امروز نان تازه با پنیر بزرگترین آرزوی من است که نمیتوانم آنرا بخورم .
    شما اگر هم به ایران  بر میگشتید نقش فرعون بازی میکردید نه بیشتر هیبت شما به فرعون بیشتر میخورد تا یک یک پسرک لاغر که با آهنگهای بی سر وته گوگوش حال میکرد ! 
    حال او هم درکنارتان هست دیگر غصه ای ندارید ..
    چیزی  بروی هم  ننهادیم  در جهان 
    جز دست اختیار  که برهم گذاشتیم 
    روز وروزگارتان شاد .
    در خاتمه  روز عشاق را نیز به عاشقان وطن تبریک میگویم و دلدادگان .
    پایان 
    نوشته : ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « اسپانیا / 14/02/2018 میلادی/…
  • کی ؟ کجا ؟ چگونه ؟

    دل بیدار من  بر مردم خوابیده میگرید 
    بلی ، فهمیده بر احوال  نا فهمیده میگرید 
    ز چشم خویشتن آموختم  آیین همدردی 
     که هر عضوی  بدرد آید  بحالش دیده میگرید ……..” رنجی ” 
    در حال حاضر در اخبار  وگفته های خارجی  خبری از آنچه در آن سر زمین فلاکت بار میگذرد  ، حرفی زده نمیشود مگر رادیو و تلویزیونهای  خودی ! 
    مردم بهم ریخته اند  جشن وشورش را درهم آ میخته اند  ، کسانی در بیرون دولت در تبعید تشکیل میدهند ! وکسانی در درون به دنبال  یک آخوند مکلا یعنی بدون عمامه میروند و سرانجام چه بسا در بیرون ناگهان  خانم شیرین خانم ریاست جمهوری خویش را اعلام نمایند و در درون یک دولت نظامی به رهبری سردار سلیمانی ! همه چیز امکان دارد تا سر ما گرم شود و آنکه باید بیاد و شیراز را پایتخت  نموده تنها یک دین در همه دنیا رواج دهد اگر تا آنموقع چیزی  از ایران ما باقی ماند.
    جوانان به تیر  غیب گرفتار میشوند زندانیها همه خودکشی میشوند وبقول ( خود ) رهبران آینده باید آنقدر خون ریخته شود  تا آسیابی دیگر بچرخد ومن نمیدانم چرا این اسیاب خونی همیشه باید درایران وسر زمن پارسها بچرخد ؟ 
    از ما گذشت ، تمام شد ، هم دین و ایمانمان برباد رفت وهم خودمان درنیمه راه مرگ وزندگی ایستاده ایم . 
    ملت ایران  یک نظام استوار  بر فرهنگی میخواهد که طول هزاره ها را که در متن سینه خود  پنهان کرده و درحال جوشش است  حال میل دارد  به پهنه  خود آگاهی برسد اما هستند کسانی که جلوی این پیشینه ها را  میگیرند  میل ندارند فرهنگی غنی بر آن سر زمین دوباره استوار گردد با آبهای  گوارا وخون تازه  ومردمی سازنده  که از قناتهای ژرف هستی ملتی  جوشیده اند وبیرون آمده و در انتظارند .
    در داستانهای مذهبی  در افسانه آدم وحوا  ودرهمه ادیان  سامی ؛ انسان ناتوان از بهشت سازی است و تعیین مفهوم  نیکی و سرشت پاک را تنها در بهشت خداوندی باید دید  بهشت ازخداست احکام هم از آنجا سر چشمه می گیرد ویک گدای یک لا قبا میل دارد این ملت چند هزار ساله را به مقام آدمیت برساند در حالیکه این ملت بود که مفهوم انسان سازی وشعور را به جهان  ارائه داد .
    بنا براین ما باید همیشه زیر یوغ بردگی وبندگی باشیم واز خود هیچ اراده ای نشان ندهیم حتی گاهی مفهوم انسان بودن را نیز فراموش کنیم این خداوند است که قادر ومقتدر و سرنوشت سا ز است نه ما ! 
    حال باز عده ی به دنبال یک جامعه ” مدنی هستند ”  کلمه ای  که در گذرهای تاریخ یک هزار وچهار صد ستل شامل حال همه شد بجای ؟ سوسایتی ؟  امروز همه آ نها در باره  مفاهیم سیاسی واجتماعی وحقوقی سخن میرانند تالارها امروز لبریز از سخنرانانی است که حتی دست نوشته هایشان را کسان دیگری نوشته اند . حال یا در صدد بریدگی مرزها هستند ویا درپی مقاصد اربابی که آنها را نشانده و مخارج شان را تقبل میکند .
    هر ملتی ریشه ای دارد  ما نیز ریشه ای داریم  همیشه بطور نا پیدا  پیوسته به مفهوم دیگری  و ما نمیتوانیم این ریشه را ببریم  چون خطر به مفهوم واقعی مارا تهدید خواهد کرد  وهمین روح باقی مانده  ونا پیدای مارا نیز از بین خواهد برد.
    امروز همه چیز قراردادی شده است کمتر کسی به ریشه واصل خود میاندیشد مگر تظاهر کند و بتواند چند تی شرت از کارخانه بزرگ نامریی ( آمازون ) تهیه کرده بر پیکرش بپوشاند 
    ما قرنهاست که ریشه خود را از دست داده وگم شده ایم  میترا را از ما دزدیدند ،  موبدان زرتشی برای رسیدن به قدرت  سیاسی  وارتشی میترا که دشمن سرشخت ضحاک بوده از دامن الهیات پاک کردند و نصیب دین و آین مسیح شد .
    جشن های سنتی ما امروز بصورت مسخرهای بنام کارناوال دوردنیا راه افتاده است . چهارشنبه سوری ما نصیب سنت خوان شد ! تنها نوروز ما مانده که آنراهم چینین ها بعنوان شروع بهار 
    زودتر جشن میگیرند وتمام دنیارا متوجه جشن ها واژدهای بزرگ میکنند . 
    وماهنوز درخم زلف یار گرفتاریم هنوز شهربانو را ستایش میکنیم  و گذشته هارا تنها دوران شاهی برایمان ارزش دارد  ،  به پشت سر نگریستنرا فراموش کرده ایم از یاد برده ایم که ریشه ما چگونه سبز شد ورشد کرد با آمدن عرب ویورش آنها بر سرزمینمان ریشه به زیر خاک رفت اما درزیر خاک زنده ماند وهنوز زنده است آتش مقدس در قدح میسوزد وکثافات وآلودگیهارا ضد عفونی میکند  ما اینهار فراموش کردیم .زمان ما تنها همان سی وچند ساله زمان آریامهر بود وبس .
    افتخار میکنیم که دختر شهبانو هستیم نه شهر بانو وپدرمان پهلوی بود نه زرتشت بزرگ .
    حال شاهنامه را میخوانیم اما تصویری از ان دردهن مخلوط ما جای نمیگیرد چون کسی که امروز شاهنامه را میخواند در دامن زرتشت بزرگ نشده و اوستارا نخوانده و میترایئسم را نمیشناسد  تنها افسانه ضحاک ماردوش  و کاوه آهنگر را که دهان به دهان گشته بعنوان معلومات عمومی بکار میگیرد .
    راه را گم کردم و وارد معقولات شدم آرزو داشتم تا آزادی ایران وسر بلندی دوباره او در دنیا زنده بمانم اما گویا این ره  که ملتی میروند راهی است که باز به ترکستان یا عرستان ختم خواهد شد وزرافه ای دیگر بر تخت سلطنت خواهد نشست ویا ریاست امور را درست خواهد گرفت .پایان 
    پس از جان دادن عاشق ، دل معشوق میسوزد 
    که شیرین  براه فرهاد  بخون غلطیده میگرید 
    نگردد تا رقیب  زشتخو آگه  ز حال ما 
    دلم  از هجر آن زیبا صنم  در دیده میگرید ……
    نوشته : ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 13/02/2018 میلادی /…
  • شام تا سحر

    از تو ای راحت جان  تا من بیدل دورم 
    گرد بادم که ز آسایش منزل دورم 
    بند بندم چو نی از ناله جانسوز  پرست 
    کز دم  گرم تو ای همنفس دل  دورم ………؟
    باز صبح شد و ما بیداریم  و مانند یک پیاز رنگی خودمان را درون  کلی شال و پارچه پیچیده به انچام وظیفه مشغولیم !.
    روز گذشته یک ویدیو از خانمی بنام ” گرد آفرین ” دیدم که در خانه قمر خانم نوری زاده شاهنامه خوانی میکند در این پیام .ویدیویی حسابی آن خانم کوچولو مسی علینزاد را که به غلط مینویسند ” مسیج”  حلاصه شده مصومه قمی  کاملا  عریان کرده و حالش را جا آورده وچقدر به شاهبانویش مینازید که جایزه پاکیزگی را باو داده اند  والا دیگر گمان نکم به من واو  کسی نگاه کند !!! برای همین هم هست که پاکیزه مانده ایم ؟! بعلاوه  ایشان به چه مجوزی وطبق کدام مدرک آن دخترک یا زن بیچاره را به چالش کشید بود ؟ اورا جا انداز وخیانتکار خوانده بود ، بیادم آمد که پرویز کاردان خیلی از او حمایت میکرد و چند بار او را به تلویزیون اندیشه دعوت کرد و گاهی برنامه ای را باو اهدا میکرد وچه بسا بخاطر همین هم کارش را ازدست داد! وچه بسا آن خانم گرد آفرین نهم راست بگویند کی نمیداند آنقدر ما نقش مانرا خوب بازی میکنیم که  خودمان هم آنرا باوز داریم .
     بهر روی مشگل خودشان میباشد تنها میدانم یک سگ  یک گربه را اگر سالها درون یک قفس بگذارند هیچگا ه اینچنین به رویهم پنجه  نمیکشند که ماایرانیان خودمانرا پاره پاره میکنیم  .
    در جایی دیگر شخصی قسمتی  از دوران دانشجویش را که عضو کادر وکنفدراسیون جوانان درآلمان بوده  بعنوان خاطره تعریف کرده بود ، کامنتهایی  که برایش گذاشته بودند واقعا مانند یک مامور تفتیش عقاید بود ومعلوم بود که چپی ها و خلقی ها بیشتر دردشان آمده است  .وصد البته فحاشی ها ! .
    روز گذشته داشتم خیاری را پوست میگرفتم ناگهان دلم گرفت ، که این محصول از سر زمین من و خاک من نیست متعلق به کشور دیگری است وچه بسا اینهمه که این مردم با اخم و ژستهای من درآوردی با ما برخورد دارند شاید در دلشان گمان میکنند که ما سهم آنهارامیبریم اما نمیدانند که مجانی نیست در ازای آن جانمان را کف دست گذاشته ایم . خوب درحال حاضر  هیچ محصولی حاصل سر زمین خودش نیست .
    با زار کارناوالها گرم است و بازار فروشگاهای  البسه وآشغالهای چینی برای چنین جشنی ، دو روز دیگر بازار والنتاین است وچند روز دیگر روز پدر  است وهمچنان این بازارها ادامه دارد وما چقدر سر گرم و خوشحالیم ! وچین از ما خوشحالتر  !! در سر زمین منهم کارناوالی به راه افتاده اماازنوع کشتارها  در زندان  !.
    معلوم نیست سر انجام به کجا خواهد کشید ما ملتی نیستیم که بتوانیم یکپارچگی خودرا حفظ گنیم ارتش زیر زمینی داریم مخلوطی از چپی ها وارامنه  وتو فریاد بکش باباجان دوران چپ به پایان رسید دورانی  دیگر فرا رسیده باید با آن مقابله کرد ، نه این  “ایسم ها “همیشه باید باشند تا آنها بتوانند موجودیت خودرا ثابت کنند تنها بخودشان 
    وما چه تنها مانده ایم وتا چه اندازه غریب . نه در غربت  دلی شاد داریم ونه رویی در وطن ،  انجا هم برایمان غربت است غربتی که حتی نمیتوانی با بغل دست ات  بگویی هوا چه خوب است .
    ما قبل از هر چیز احتیاج به یک حکومت فرهنگی داریم  ، هیچ قهرمانی  نیاز به پیامبر و آخوند و رهبر ندارد .
    سطح فرهنگ و دانش ما خیلی پایین است رفتن به دانشگاه و خواندن چند کتاب  مارا  دانشمند نمیسازد قبل ا زهر چیز باید یاد بگیریم که حرمت یکدیگرا داشته و اجازه دهیم هرکسی حرف خودش را بزند همه نباید مانند دیگری فکر کنند امروز اپوزسیون سوراخ شده ما از چند دسته شل وکور وچلاق تشکیل شده است  / مصدق الهی ها / کمونیستهای درس خوانده برلین شرقی ویا دوره دیده در صحرای سینا  زیر نظر ابو عمار  وخلقی ها که دلشان برای خلق زحمت کش میسوزد !! مجاهدین وسلطنت طلبها  وسپس حوصله شان سر میرود دنبال خدا ی اهورا مزدا میروند  و او را  دوباره طلب میکنند . 
    کسی بفکر آن مادر ستم دیده ورنج کشیده وآن خاک نیست همه فریاد بر میدارند که ” بلی ما رستم دستان دوباره میسازیمت ؟ چگونه ؟ با مثالهای بالا ؟؟!!.یا با آوازها ؟
    من  صفحه کامنتهارا بسته ام گاهی ایمیلی از خواننده ای دریافت میکنم  آنهم با ادب گاهی مرا یاری میرسانند آنهم با ادب . متاسفم برای آن دسته که هنوز نمیداند ” ادب ” چیست آیا با عین مینویسند ویا با الف .؟؟؟ پایان 
    نوشته :  ثریا ایرانمنش. ” لب پرچین” /اسپانیا / 12/02/2018 میلادی / …
  • تاریکترین روز تاریخ

    با آنکه  درحریم تو بیگانه ام  هنوز 
    مانند حلقه بر درآن خانه ام هنوز 
    بگذشت شب  ز نیمه  ومن با خیال تو 
    مینا صفت  بگوشه  میخانه ام هنوز ……؟
    امروز سیاه ترین روز درتاریخ ایران است و تاریکترین روز تاریخ ایران ، چه بسا قبل از این هم بوده امامردم  آن زمان هنوز چشم و دلشان بیدار نبود و هنوز نام رستم پهلوان را نشنیده  بودند که خودرا تسلیم کردند  بعلاوه ایرانی را همیشه گرسنه نگاه میدارند تا بسودای نان تن به هرحقارتی بدهد کمتر ایرانی میتواند رنج گرسنگی وبرهنگی را تحمل کند وهر زمان قشری نورسیده وتازه به نوا رسیده  برگرده دیگران سوار میشوند.
    هنوز بسیاری از مردم داستان سیاوش و سهراب را نمیدانند ( وگویا تاریخ همیشه تکرار میشود ) !  حقیقت هیچگاه برما روشن نشد همیشه درتاریکی یا درنور شمعی نیمه افروخته به دنبال خود و ریشه های خود بودیم  مسئله بسیار پیچیده ایست  و دشوار  چگونه میتوان اورده هارا یافت  و تجربیات را کسب کرد ؟  علم تاریخ بر ضد شیوه وتجربه  تاریخی ما بود  انوشیروان عادل بود و مزدک قاتل و بابک جانی افشین قهرمان .
    ما در چهل سال قبل تاریخ را بخوبی لمس کردیم  واین یک تصاوف بود  دریافتیم که مردانی در لباس مردان خدا خود شیاطین میباشند  حقیقتی را بیرون انداختیم وبجایش شیطانرا نشاندیم   و چهل سال گذاشتیم که آنها هر کاری را که میل دارند با ما انجام دهند  راه  فرار باز بود  این علم دورغین  بر اندیشه های ما ثابت ماند  وهمچنان تاریخی درتاریخی تکرار درتکرار وما نشستتیم به تماشا  هیچکس  درفکر ایده الی نبود  اسطوره ها ناپدیدشدند .
    امروز این آدخواران وگرسنه گان و پا برهنه ها جیب مردم را خالی کرده وهستی آنهارا برده اند تا دوباره با گدایی و تملق کمی از مال آنهارا پس بدهند  با فرا رسیدن این روز سیاه ، باید پرچمی سیاه بر پنجره ها آویخت وفریادبرآورد ” ایرانی بیدار شو  ، برخیز ، ای جوان بیخرد که درپستو ها با خود  ببازی مشغولی برخیز این خاک متعلق بتوست  ایمان به خدای بزرگ  و مقتدر  دریک لفافه دروغ هدیه ای بود که این شیاطین بشما دادند  وذات حقیقت  هستی را از ما ربودند ما گم شدیم درخودمان نیز گم شدیم  دیگر پدیده ای  نماند  وپیدایشی نبود  و حس انسانی در وجود همه خاموش شد ، مرد ، نیکی ها ومعرفت  ما  سایه به سایه با شیطان همراه شد وسایه خدایی بر ما مانند بختک فرو افتاد  که درتاریخ بینظیر است  واین وامی است که میبایست میپرداختیم دربرابر نمک نشناسیها وحق را ناحق کردن وفریب خوردنها  حقیقتی درما نماند که دوباره زایش نماید  همه چیز از ما دور شد  روشنایی گم شد  ومعرفت تنها وامی بود دردست های بی رمق ما .
    ما هستی وخاک خودرا قربانی کردیم  درازای چیزی که نمیدانستیم چیست  امروز ما هیچ هستیم  ” ایرانی وایران بزرگ ” گم شد کشوری تازه رشد کرده مسلمان از دل خاک بیرون زد ه که نور معرفت درآن خاموش بود  حال با غرور سر بلند کرده ایم که ما :
    هم دنیارا داریم وهم اخرت را ” وهم به مقام انسانیت رسیدیم آنم به دست یک مار هفت خط ویک اژدهای هفت سر .
    ویران کردن آسان ، ساختن مشگل است همه امروز: من هستند : نیم من وجود ندارد ایکاش این خیزش نتیجه ای عکس ندهد وبه تکه تکه شدن وطن نیانجامد وای کاش  عقلی درون مغزهای خوابیده پیدا شده  حد اقل یک ” ائتلاف دولتی ” تشکیل دهند تا  موقع بر گذاری رای مردم  خیزش بی رهبر یک هیاهوی بسیار برای هیچ است . 
    ماامروز از خود بیگانه شده ایم  وبی فرهنگ  دریک ایمان دروغین غرق گشته ایم  ما امروز توان آنرا نداریم تا خودرا پس از چهل سال شکل بدهیم ایستاده ایم  تا دیگران  مارا  بسازند  خود پیدایی غیر از  خلق کردن است  خلق کردن همیشه تجاوز است  همیشه تحمیل دیگران برماست  وهمیشه بازداشتن دیگران از پیش روی .
    زندگی همیشه  آگاهانه  دربرابر مرگ قرار میگیرد  اینهارا ما در گذشته ها در حمساسه های خواندیم  پهلوان از مرگ نمیترسد  چون بمرگ نمی اندیشد  او فقط درباره زندگی  بیمرگی فکر میکند  او درجهان  همیشه جوان  میمیاند  منش او یک منش حماسی است  احساس میکند که  زندگی خوب وخوش  است  وفردا بهتر خواهد شد  مفهوم فردای بهتر است که یک قهرمان  میسازد  که هیچ ترسی از مرگ ندارد  در فردا مرگی وجود نخواهد داشت .
    بیا تا یک امشب تماشا کنیم  / چو فردا شد فکر فردا کنیم  ا.
    البته  این فلسفه ابن الوقت  بودن عرفانی !! هم چندان دلپذیر نیست  فردا میاید وما میتوانیم با دلیری  با مسائلی گلاویز  شویم که برایمان تازگی ها دارند  جوانی احساس خوبی است سرشا راز همیشه بودن  نشیب و فرازی در پیش او نیست .
    امروز  ما نباید سوگوار باشیم یا دریک جشن دروغین شرکت کنیم امروز روز رستاخیز ماست باید ازجای برخیزیم اگر  میل به فردای بهتری  داشته باشیم درغیر اینصورت همچنان درزیر این پوسته های زنگ زده خواهیم مرد بی هیچ افتخاری . پایان 
    ادای وام نکردی  برا ین عقیده مباش 
    که درحلول  اجل یک زمان  امانی هست 
    اگر بروی زمین جای خود نمی بینی
    فرا نگر  که فراز آسمانی هست 
    زبان طعن تو  چندان دراز شد ” امیر ” 
    که هرکجا نگرم  از تو داستانی هست 
    ————————————————
    نوشته :
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « / اسپانیا / 11/02/2018 میلادی برابر با شوم ترین روزتاریخ خورشیدی.
  • جهنم ، بهشت ، دوزخ ،

    عمر در بیحاصلی شد جمع  و چون  خرمن سوخت 
    برنچیدم  آنقدر دامن که تا دامان بسوخت 
    پیرهن چون شمع تر کردم ز بیم سوختن 
     آتش پنهان نخست آن روی پیراهن  بسوخت ……” رشید یاسمی”
    دانته  الگری هم کتابی زیر عنوان  بهشت وبرزخ ودوزخ داشت ( حیف که درایران ازبین رفت ) ! من نمیدانم جهنم کجاست و بهشت کجاست اما میدانم برزخ چیست و درکجا قرار دارد .
    و بد ترین  نوع ،  زندگی در برزخ است .
    امروز جنگ خدایان بر سروری  خدایان دیگر است ، وآن خدایی که هرروز  به امیدش  از جای بر میخاستیم دیگر در کنار ما نیست  او در زندان تاریک افکار  گم شد  دیوارهای  سپیدش درهم شکست  و از مرز خدایی فرسنگها به دور افتاد /
    بقول مرحوم سعیدی سیرجانی  ما دو خدا داریم یکی را آنکه مردان خدا برایمان ساخته اند جبار خشمگین  وامر به کشتن میدهد ودیگری آن خدایی که مولانا  برایمان ساخت و نامش عشق بود .
    باز هنوز  هر روز جامه پاره پاره اش را  جمع میکنیم بهم وصله میکنیم میدوزیم میشوییم  شاید دل برما بسوزاند اما او در حال قمار است  حال در اتنظار آن است که هرچه را باخته پس بگیرد  و یا خودمان  باخته ها را باو پس بدهیم .
    از دولت سر کلیسا ما آخر هرهفته یکساعت موسیقی کلاسیک  را از تلویزیون تماشا میکنیم  خیال میکنید چیست ؟ رکوئیم ، آوه ماریا ونهایت یک سنفونی نهم بتهون که آنرا هم  دستکاری کرده مقدارای اشعار مذهبی درونش کاشته اند .
    زندگی دربررخ وحشتناک است من بهشت را ندیده ام تنها نامی از ان شنیده ام شاید بهشت درکنار من باشد شاید دردوبی باشد ویا شاید در  جنوب فرانسه ویا ایتالیا باشد واز درون ن بطریها ومواد سر بیرون کشیده ساخته میشود .
    حال خدای ما زنجیر بر گردن ما میاندازد مارا میکشد  باید برایش خانه بسازیم  آنهم نه یکی بلکه صدها هزار و گاهی هم هوس میکند آنهاا به آتش میکشد .
    امروز در این فکر بودم که چرا اینهمه سنگین دل  چون سنگ خارا بود  وما چگونه میتوانستیم دل او را نرم کنیم ؟ با شانه کردن موهایش و شستن پیکرش و لباسهایش ؟ 
    درحقیقت  امروز ما بر ضد او برخاستیم واو نیز “روزی را ” بشکل زشتی از ما گرفت  و جایش را به خدایان دیگری داد که هرکدام  مانند کوهی از گوشت و چربی دراطرافمان پرسه میزنند .
    روزگاری درافکار  وشعور کم ما که بمدد مردان خدا بر ما تحمیل شده بود  ،  خدا ، بسیار دور از ما  بر فراز کرسی طلایی در عرش میزیست  و عزت و احترامی داشت و هزاران پرده دار و دربان و فرستنده داشت وما ساده دلانه از آنها اطاعت میکردیم  ناگهان  ورق برگشت  و آن روزگار گذشت  وآن خدای خوب و مهربان  در فراسوی زمان  تنها وبیکس  باقی ماند  تنها صورتش را  درموزه خدایان آویختند ! 
    امروز ما در آستانه آمدن زمانی هستیم که نامش دنیای نوین است  بنا براین باید یک خدایی هم داشته باشیم  حال جنگ بین خدایان ادامه دارد چه کسی براین عالم نوین فرمانروایی خواهد کرد؟ دموکراتها ؟ یا جمهورخواهان ؟ یا آنارشیستها ؟ ویا مومنینی که سر میبرند  و دست وپا قطع میکنند ؟ ویا دوجنسی ها ؟و چه بسا همان عجوج و مجوج  اقوام زرد !ویا؟ دیگری ساخته وپرداخته در شهر ایفا ؟ ……..
    روزی رستمی داشتیم  واو از خدایش نیرو میگرفت  او بما یاد داد  که ” بی اندازه بودن  درقدرت ”  کمال نیست  او با نیرویی  بیش از اندازه اش پسر خودرا کشت وما ، ملت ایران هنوز بر آن جنایت میگیرییم  وبرای خودمان که به ایمان پرشورمان پشت کردیم و تسیلم شیاطین شدیم ، حال باید برای کسانی بگرییم که ابدا نمیشناسیم .
    حال دیگر راه گفتگو با خدای یگانه نیز بسته شده است  با هزار زبان باید اوررا ستایش کرد ویا گم شد .
    ما با او گلاویز هستیم وطلبکار  چون نیروی خودمان به پایان رسیده است وهیچ قدرتی در جهان نخواهد توانست آن نیرو را بما باز گرداند .همچنان خم میشویم تا برزمین بیفتیم .
    سوخته خرمن  بسی چون من  دراین دشت جمعند 
    لیک هریک  را فزون  از خویش  دل بر من بسوخت 
    لاله را این داغ  دود آلوده بر دل بهر چیست ؟
    گرنه او را دل ز درد سنبل وسوسن بسوخت ……پایان 
    نوشته : 
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « / اسپانیا / 10/ 02/2018 میلادی / برابر با دهه های زجر !
  • زاغ و عقاب

    لبی خندان  نبینی  تا نباشد  دیده ای گریان 
    بخندد جام  چون ، مینای می را دید میگرید 
    محبت را میان یوسف و یعقوب  سنجیدم 
    چو دیدم بیشتر  آن پیر محنت دیده میگرید ……….” رنجی اصفهانی “
    نباید دیگران را مقصر دانست  آنچه بر میخیزد وهر فتنه ای که برپا میشود  با دست خود ماست  ،  اگر ” او” میل داشت که لجن بنوشد وبا لجن خواران بجوشد گناه  کسی نبود ، اصالت او زیر سقفهای تاریک معدنهای ذغال سنگ  درمیان کارگران ترک و هند و سایرین که گربه و سگ را بجای غذا میخوردند و بهم تجاوز میکردند  ، شکل گرفته بود ، تنها هفده سال داشت که او را به آلمان فرستادند آلمان پس از جنگ احتیاج به کارگر ارزان داشت بنا براین شرکتهایی بعنوان ” انستیتوی دانشجویان ” در هر کشور بلا دیده ای باز شد و  گروه گروه جوانان را برای کار اجباری به آنجا بردند ، بعلاوه او از سربازی هم فرار کرده بود دیگر چیزی برایش نمانده بود تنها مقدار زیادی کینه که در قلبش انباشته و دلمه شده بود در انتظار روز موعود نشست ، حال داشت جبران مافات میکرد  ، بیشتر دوستانش را کارگران ویا صاحبان گاراژ  حمل و نقل و یا نجار ویا نقاش ویا کارگر روزمزد صنایع دستی  ، تشکیل میدادند ، حدود معلومات و شعور او آنقدر نبود که در کنار بزرگانی همچو مرحوم نادر پور بنشیند .
    حال با پولهای باد آورده داشت جبران مافات میکرد برایش فرقی نداشت زنی همسر داشته باشد ، نامزد کرده باشد ویا زنی هوس ران رقاص یا خوانند .
    قد بلندی داشت ، اخمهایش درهم بودند عبوس بود وکم حرف میزد وهمه خیال میکردند که چیزی درون او نهفته است که کمتر کسی میتواند دست به آن پیدا کند ، با قدرتی که درپشت سرش داشت چهار شغل مهم را در آن بنگاه  در اختیار گرفت و خودش را به مدیر عامل دستگاه نزدیک کرد و توانست از طریق او دست به خرید  وفروش اموال دولتی بزند واردات وصادرات ، وتغذیه مدارس بعهده او گذاشته شد .( لیست بلند بالای کارهای او هنوز موجود است )د!!!
    خوب ! کسی از درون او باخبر نبود ، پول فراوانی را جمع آوری کرد وتقدیم خانواده اش نمود برایشان خانه خرید  بچه هایشانرا به اروپا فرستاد وخودش هرشب با یک بطری زیر بغل تلو تلو خوران بخانه برمیگشت وما همه از ترس درون اطاقهایمان پنهان میشدیم وگوش میدادیم تا بخواب رود ، اما نیمه شب بلند میشد وچیزی را میشکست بچه ها درون تختخوابهایشان میلرزیدند وگاهی میگریستند ، صبح دوباره میشد همان مستر هاید تمیز ونازه ادوکلن زده ازخانه بیرون میرفت ، ما هیچگاه باهم صبحانه نخوردیم وهیچگاه ظهر با هم ناهار نخوردیم مگر آنکه فامیلش بخانه ما میامدند ( که پانسیون دائمی  آنها بود ) ! او زن را برای مدت کمی لازم داشت  حال گویا من داشتم دائمی میشدم  بچه هم چندان دوست نداشت  کما اینکه همسر اولش که آلمانی بود  هنگامی  که حامله شد  بعنوان آینکه ما باید عقد اسلامی بکنیم اورا به دست جراح سپرد تا حسابی اورا تخلیه کردند وآن زن بیچاره هیچگاه بچه دارنشد وپس از ده سال زجر کارش به دیوانگی کشید ودریک بیمارستان روانی در اتریش بستری شد …..بقیه اش بماند .واین  بار قرعه بنام من بد اقبال خورد .
    شبی خیلی زود آمد وبا مهربانی بمن گفت ، که فلانی مارا با فلان کاباره دعوت کرده است ، تعجب کردم فلانی؟ اهل این محل ها نیست همسرش نیز غیر از سجاده ونماز وترشی ومربا وسفره انداختن کاری ندارد ؟ بسیار خوب ، راهی شدیم ، در کاباره میزی برایمان رزرو شده بود چسپیده به سن که اگر مثلا خواننده از اآنجا عبور میکرد ما میتوانستیم لباس زیر اورا نیز ببینیم ، آن آقا تنها آمده بودند وبرای من چندان جای تعجب نبود ، نوبت به خواننده محبوب !وخواهر کوچکتر رسید ، روی سن ظاهر شد با لبخندی ظاهری اطراف را دید زد وناگهان چشمش باو افتاد و خندید چشمکی زد ، و آوازش را سرداد چیزی در درونم تکان خورد ، نه ! امکان ندارد ! اما چرا امکان داشت مرا برده بود تا ” خانم ” مرا ببینند وبا پشت چشم نازک کردن ازکنارم رد شوند .
    شبی دیگر باز بخانه آمد وگفت  فلانی برای عروسی پسرش یک میهمانی داده و مارا دعوت کرده است ، باز به همان کاباره کذایی رفتیم این بار جایمان درلژ بالا بود من سرگرم حرف زدن بودم که عکاسی سر رسید وعکسهایی گرفت درهمین بین او گارسن را صدا کرد وپولی درکف دستش گذاشت وگفت به خانم بگو من اینجا هستم ( نامش را به گارسن گفت ) دستهای من میان زمین واسمان ماند و دهانم باز ، اوه ، پس حدث من درست بود !  “ترا هرگرنمیبخشم  تو تنهاعشق من بودی ؟؟! ” 
    سپس عروسی خواهر بزرگتر آن خواننده محبوب با یکی از پسران فامیل بود .که همه رفتند ومرا نبردند وایشان شب در خانه آنها ماندند وفردا صبح تنها کارتهای دعوت پاره شده را درون اتومبیل دیدم . 
    خانه او دریکی از کوچه های ونک بود بنام کوی تک  بود بنا براین راه چندان دوری نبود . من زنی نبودم که تن بقضا داده و سکوت کنم  این بار حریف قوی بود قویتر از هر آدمکشی ومن میل نداشتم پنجه درپنجه چنین موجودی بیاندازم تنها یک بعد از ظهر از فرصتی استفاده کردم او به دندانسازی رفته بود خودمرا به آزانس هوایی رساندم بلیطی تهیه کردم دو سره به مقصد لندن .
    درآنجا دوستانی !!! داشتیم که از دشمن برایمان محبوب تر  بودند  بخانه آنها رفتم و بسرعت خانه ای را یافتم آنرا اجاره کردم برای پچه ها در دورترین شهرهای اطراف لندن مدرسه یافتم وخانواده ای که آنهارا پذیرایی میکردند البته چندان ارزان  نبود اما از پالتوی پوست آن خانم  و همسر برادرش ارزانتر تمام شد .برگشتم .در فرصتهای دیگر پاسپورتها را حاضر کردم اجازه دایم از او داشتم چون بارها  با بچه ها به سفر خارج رقته بودم  بنا براین منتظر اجازه او نبودم ودر یک بعد زا ظهر ماه سپتتامبر مادرم را بوسیدم وباو گفتم فورا برگرد بخانه خودت وچمدانهارا بستم واو آمد حیران ، گفتم که ” ما میرویم ، همه میرویم این خانه که همه آرزوهای من درونش خفته بودند و نقشه آنرا خودم طرح کرد بودم   وآرزو داشتم در همین خانه پیر شوم ونوه هایم گرد این باغچه ها بگردند  واین اتومبیل که کسان دیگری را حمل میکند واین موجودی که نام همسر وپدر خانواده را دارد برای همیشه ترک میکنیم . 
    تو لیاقت  یک زن مانند مرا وبچه هایی باین زیبایی وخانه ای چنین آراسته نداری ، تو درمنجلاب خودت غرق شده ای تلاش من بیهوده بود  حال هم برگرد به همان منجلاب و خانه واورا برای همیشه ترک کردیم چرا که او لیاقت  آنچه را که من ساخته بودم نداشت اصولا لیاقت زندگی نداشت او بچه میخانه و پاچه و زبان و لوبیا پخته اغذیه فروشیها بود ، نه مرد خانواده وزیر سینه زن ها بخوابد و بگرید و محبوب برایش بخواند ” تو به میخانه مرو من برات ………
    حال دریک خانه کوچک   اجاره ای در سرمای زیر سفر مانند پیاز خود را پیچیده ام اما خوشبختم ، خوشبخت .
    بنا براین نباید دیگران را متهم کرد وان بانو شغلش ایجاب میکرد که با هر طبقه ای همراه باشد از گاراژ دار تا وزیر آب و برق برای کسر مالیاتش .پایان 
    دلنوشته امروزی من .
    ثریا / اسپانیا / 9 فوریه 218 میلادی برابر با دهه زجر .
  • هنرمندان!

    نه همین  میرمد  آن نوگل خندان از من 
     میکشد خار  در این بادیه  دامان از من 
    با من آمیزش او الفت موج است وکنار 
     روز وشب با من وپیوسته گریزان از من …….” کلیم کاشی “
    نقش هنرمندان و شاعران در تخریب افکار  آن روزها کمتر از ملایان امروز نبود  ، بخصوص آن دو خواهر که مانند آبشار مرتب  نوار پشت نوار بیرون میدادند وکاباره ها را قبضه کرده بودند ومجلات لبریز از عشقها و شوهر کردن ها ومعشوقه گرفتن ها ولیاس پوشیدنهای آنها بود ، و هرروزهم  یک تازه ببازار هنر افزوده میشد .
     یکی از این خواهران که خوب بوسه میدا د بالبان برجسته  و خوب لب میداد با دود  ” تریاک ” سر انجام آهسته وبی صدا وارد زندگی من شد ودیگر شبها هم همسرم بخانه نمی آمد  من مجبور به فرار شدم میل نداشتم زندگیم را با کسی قسمت کنم و متاع دست دوم باشم ( تو به میخانه مرو عزیز من / من برات ساغر وپیمونه میشم ) وشد چه ساغر پری هم شد .
    مردم دیگر فارغ از آنچه در اطرافشان میگذشت  سرگرم بودند ،  آنها هرشب درخانه ای درمحفلی ودراطاقی بنام ( پرشین روم ) مشغول پذیرایی ویا میهمان بودند ! 
    مردم فراموش کردند ، خمار بودند همه درخماری بسر میبردند وصبح با چشمان باد کرده  ومانند یک رباط بر سر کارشان حاضر میشدند .
    آن دیگری که بوی خوش گندم حالش را دگرگون کرده بود ، یکی مجاهد بود / یکی خلقی بود / یک حلقی ودیگری کمونیست  دو آتشه وسخت چسپیده به موهها سبیبل کلفت آن مرد گرجی .
    یکی هم میشو د ملینا مرکوری  که به هنگام  حمله سرهنگها به یونان درخارج پرچم  اعتراضش را بر افراشت وتا دم مرگ دست از مبارزه نکشید .
    اما هنرمندان ما  ایرانرا باخود به خارج بردند دوباره همان تریاک و ویسکی وهنر برای مردم  آزاد تر ! 
    خاک ایران توبره شد  ، رودخانه ها خشک شدند ، دریاچه ها تبدیل به تلی از خاک شدند نیمی از خلیج  ودریای کاسپین از دست رفت  هرچه را که ” شاه” ساخته بود ویران کردند واز بین بردند مانند مارمولکها و کوسه ها و مارهای زهر الود در دامن مردم نشستند و مغزآنها را جویدند نیمی از مردم از فرط بیکاری مومن شدن و راه مسجد را در پیش گرفتند . روزنامه ها تعطیل شدند  مجلات گم شدند خواهران از دنیا رفتند وبقیه به آغوش مام وطن برگشتند چون مواد بهتر گیر میامد .
    روز گذشته در یک کلیپ مردی معتاد  حرفهای بسیار جالبی زد و سرانجام گفت اقتصاد مملکت ما نیمی از قبل نفت ونیم  دیگر آن از قبل نواد مخدر تامین میشود !!! 
    از همه بد تر زنان  که مانند مردان وافور به دست مانند گرز آتشین با افتخار عکسهای خود را در انظار عمومی به نمایش میگذارند .
    نه ! شعر ور بس است ، ایران دیگر هیچگاه به گذشته برنخواهد گشت اگر هم برگرددد دیگر آن نیست که بود ونخواهد شد یک سر زمین ویران چیزی درحدود بنگلادش که زنان و مردان  و کودکان و خردسالان بجای رفتن به مدرسه و تحصیل علم ، باید دوزنده وبافنده  البسه مزون های درجه یک باشند سر زمینی که  میرفت  روزی ژاپن خاورمیانه شود حال تبدیل به یک تاپاله میشود از قبل همان هنرمندان و نویسندگان و شاعران متعهد و  و سازمان دهی عکس مقوایی ” امام درماه ” .
    روزی یکی از این اقایان بزرگوار عضو حز ب دموکرات امریکا اظهار فضل فرموده بودند که : 
    »شاه بیهوده میکوشد ایران را بزرگ جلوه دهد  ایران باید درهمان هول وحوش همسایه های خود وهمردیف آنها باشد ین گنده گویی ها بیهوده است «
    و شد  آنچه که نباید بشود حال امروز عکس پیر زنی را دیدیم با موهای سپید با عصا داشت به سختی از لبه حوض لبریز از یخ وبرف بالا میرفت و رفت روی لبه حوض وسط میدان ایستاد شال خود را از سرش باز کرد وبر نوک عصایش آویزان کرده در هوا تکان میداد . دلم سوخت خیلی هم سوخت اما تنها باد را تکان میداد کسی نیست که از او حمایت کند ویا قهرمانی بسازد  خود جوش بود . 
    امروز در ایران چند هنرمند تریاکی وشیره ای و  موادی گاهی زری میزنند  وآتکه میتوانست و میخواست مهجور و بیمار در گوشه ای چشمانش را رویهم گذاشت وچه بسا گوشهایش را نیر گرفته است . او دانست که این آب گل آلوده و مسموم هیچگاه صافی نخواهد شد وهمچنان میماند تا بوی گندش عالم را برگیرد .
    واین خود ما هستیم که بادست خودمان آتش به هستی وزندگی خود میزنیم و فریاد بر  میداریم ، آهای سوختم . سوختم ./
    دل خوش مشرب ما داشت جوان عالم را 
    شد همان روز جهان پیر ، که ما پیر شدیم 
    تن ندادیم  به آغوش زلیخای جهان 
    راضی از سلسله زلف چو زنجیر شدیم ………” صائب تبریزی “
    پایان 
    نوشته : ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 08/02/2018میلادی برابر با دهه زجر وماه شوم .
  • زاد روز پسرم

    امروز هفتم فوریه و18 بهمن است
    ======================
    امروز  زاد روز آخرین فرزند من پسر نازنیم که باعث  افتخار وسر بلندی خانواده شد  درچنین روزی پای به عرضه وجود گذاشت .
    او چند بار زندگی مرا نجات دارد یکبار زمانیکه پدرش میرفت تا برای همیشه مارا رها کند اودر درون من جنبید وخبر داد که من  اینجا هستم .وزندگی ادامه یافت  تا او سه ساله شد وتوانست راه برود دست اورا وخواهر برادرانش را گرفتم  بی خبر  خانه را بجای گذاشتیم با همه اثاثیه  وآرزوهایم وخودمان با چند چمدان  بسوی انگلستان که درآن زمان هنوز ابهتی داشت  پرواز کردیم واز انجا به کمبریج رفتیم بچه ها درمدارس کمبریج درسهایشانرا تمام کردند اما دوباره مجبور شدیم که شهر دیگری را  ا انتخاب کنیم واین  نازنین بی هیچ اعتراضی دریک مدرسه نیمه دولتی  درسش را تمام کرد وارد دانشگاه شد  لیسا نس خودرا گرفت وامروز یکی از نام آوران دنیای تکنو لوژی شده است  من باو افتخار میکنم احترام خانواده را دارد  با آنکه کوچکترین فرد خانواده میباشد  همه را به زیر بال خود گرفته است همسری بسیار مهربان وتحصیل کرده یافت وامروز من با نوه هایم و بشوق آنها زنده ام . او رنجهای مرا فراموش نکرد غمها  دردهایم را ازیاد نبرد  بمن گفت همه آرزوهای گمشده ترا بر اورده خواهم ساخت  .
    پسرم زاد ترا تبریک میگویم  واز صمیم  قلب برای تو وخانواده ات آرزوی سلامتی وسعادت دارم و سربلندی   ترا از درگاه ایزد خودم خواهام وبرای همه چیز از تو سپاسگذارم .
    افتخارمن  همین چهار فرزند وشش نوه میباشند در واقع اگر سه عدد از سگهایم را نیز اضافه کنم  که بسیار عزیزند  و جزیی از فامیل  بقیه بیحاصلند . 
    ثریا / اسپانیا /07/02/2018 میلادی
    Happy birthday my sin love you A lot 
    M.M
  • گهواره زمان

    این دوستان  که از بر ما شاد میروند 
    تا هفته دیگر همه از یاد میروند 
    این زندگی ، حلال کسانی باد  که همچو سرو 
    آزاده زیست کرده وآزاد میروند …………..گلچین طبسی !
    حکومت کردن یعنی قدرت طلبی  و برای حفظ این قدرت باید جبار بود ، دموکراسی و نرم خویی تنها  مانند یک پستانک است که در دهان ما بچه ها میگذارند ، 
    آن بزرگانی که امروز ما از آنها به نیکی یاد میکنیم  آنها نیز گاهی در خود خوی جباری وبی فطرتی داشتند .
     کار مخصوص حیوانات بیزبان است  عده ای خود را راحت کرده اند در  لباس اهل منبر و مسجد .، مفت میبرند ومفت میخورند وبر گرده پسر بچه ها ودختران نابالغ  سوار میشوند !  آن ( جناب مدرس ) که امروز از او به نیکی یاد میکنند ویا میکردند ،او نیز اهل منقل و منبر بود و   دولت فخیمه بی بی سکینه  برایش یک فقره چک فرستاد ،  مدرس از آورنده چک پرسید :
    این چیست ؟ 
     مرد در جواب گفت این یک فقره چک است که در بانک بدل به پول میشود  .
    جناب مدرس قاه قاه خندید و گفت برو  به آقای سفیر بگو  من چیزی  جز سکه طلای اشرفی  امین السلطان  هیجده عیاری  آنهم بار شتر  قبول نمیکنم  آنهم در روز روشن .
    یعنی اینکه باید از این چند خط پند گرفت بهر روی ما یک مستعمره  نسبتا آزادی هستیم !  عده ای علنا خود را به معرض فروش گذاشته ایم پروایی هم نداریم  در ملاء عام از جمهوری بد گویی میکنیم  اما  درخلوت آن کار  دیگر میکنیم 
     با جیب خالی آمدیم  حال با صندوقهای پر در انتظار رفتنیم ( ما نه ما همچنان جیبمان خالیست ) 
     مثلا میتوانیم رای بدهیم اما آرائ ما گم میشوند  و صندوقی دیگر جایش را میگیرد  امروز دیگر آدمها کار نمیکنند  تنها به ماشین میاندیشند  اما ما همچنان در کوره راههای خود راه میرویم  وبا خار مغیلان دمسازیم .
    در جایی خواندم که در تخت جمشید هم میخواهند یک امامزاده بسازند و عجب آنکه دریکی از اما زاده های حوالی ونک استخر های آب گرم و سرد و جاکوزی ساخته بودند  خوب امام زاده ها هم احتیاج باین  چیزهای مدرن دارند ( مثلا آقا مجتبی ) امام زاده است !!! مگر مقبره آن ملعون را با آنهمه جلال وجبروت ساختند کسی توانست حرفی بزند ؟ بهر روی این اما مزاده ها هم مانند تیره وتبار قجر ها از کمر غلامی وبطن کنیزکی به دنیا آمده اند بی آنکه خودشان بدانند  چه سرنوشتی درانتظارشان هست . یکی در گورهای دسته جمعی گم میشود و دیگری در حوض کوثر غسل جنابت صد بار برای  عمل خیرش انجام میدهد !.
    مشتاق کرمانی  میسراید :
    روزگاری  شد که  خر با رقص می آید برون 
    از دراصطبل لیسانس می اید برون 
    وتو خود حدیث مفصل  بخوان از این مجمل !
    سر زمینی نابود شد ، تمدنی فرو ریخت وتنها چند کلمه زبان آن باقی مانده که آنهم کم کم از بین خواهد رفت مگر تمدنهای روم وایلام وبابل ومصر بر جای ماندند؟ امروز تنها درمیان خاکها  به دنبال اموات  میروند تا آنها را بیابند و در موزها جای بدهند   آنهم کم استفاده نمیدهد حتی استخوانهای مرده و میتوان بر کف پایش برچسپی زد که این نتیجه فرعون بوده است ویا غلام بچه هیتلر !
    در زمان گذشته و درهمان پرانتزی که بین قجرها و ملاها باز شد و ما در آن میان از بطن مادر بیرون پریدیم وزندگی کردیم  سالهای خوبی بود تا زمانیکه  شاه مرحوم از اهل علم استفاده میکرد نه از امام جمعه برکت میطلبید و نه از امام هشتم مراد خواهی میکرد ،  اگر مجلس داشت  حد اقل بیست تاسی نفر انها دانشگاه رفته  و معلوماتی داشتند  اگر هئیت دولت داشت حتما چند وزیرش  معلومات دانشگاهی بالای  را دارا بودند   مانند دکتر غنی ، هشترودی ، دکتر سیاسی  این چند اسمی را که من بیاد دارم و از بعضی از انها نیز کتبی درقفسه کتابهایم جای دارد  مرحوم مهندس ساعی که آن پارک زیبارا درخیابان پهلوی ساخت  و ناگهان زلزله برخاست  آنهم از شما ل شط العرب !!! باکمک خط الراس ! 
    امروز موز فروش دلال بازار سبزیجات وزیر شده و قالی شوی  فلان فرش فروش سفیر .
    ودانشگاه شد محل دانشجویان کمونیست که چیزی از آن نمیدانستند تنها دنباله رو بودند چیزی مد شده بود باید ادای روشنفکری را در آورد  کی دیگر حوصله دارد اشعار مثلا استاد مهدی حمیدی شیرازی  را با آنهمه تالیفاتش بخواند  باید رفت اشعار ترجمه شده ودزدیده  شده وتکه پاره شده احمد شاملو را مزه مزه کرد که نه طعم داشت ونه مفهوم .
    واین شد. که امروز حتی به تاریخ ما هم رحم نکرده وکم کم آنرا ویران میکنند تنها یک کعبه کم داشتیم که آنرا هم ساختند .
    شراب کهنه  ما  شیره گشت  از واژ گون بختی 
     اگر زینسان  بماند  هفته ای  ، انگور میگردد. 
    پایان 
     نوشته ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا . 07/02/2018 میلادی  برابر با دهه زجر !
    ————————————————————————————-
  • لوچار !

    ای که بر مرکب  تازنده  ، سواری  ، هش دار 
    که خر خارکش  ، افتاده بدین  آب وگل ………..شیخ سعدی 
    لوچار در زبان این سر زمین یعین جنگیدن ،  بخصوص در زمانیکه  احساس بدی  ویا خیانتی  نصیب کسی میشود  . 
    روز گذشته فهمیدم که رفقا  گفته ها ونوشته هایشانرا ” کلمه ای: میفروشند ! ومن صفحه ای  مجانی به باد تقدیم میدارم !  مثلی است میان چهار پا داران که میگویند اگر صد من جو جلوی  الاغ یا اسب بریزی  تنها یک ریگ  درمیان آنها باشد لگد فراوان خواهی خورد آنهم از چهار پا . آن صد من جو دیده نمیشود اما آن ریگ کوچک بنظرشان یک کوه خواهد آمد .
    حال امروز صبح  هنگامیکه داشتم از خواب بیدار میشدم  با این جمله بیدار شدم ” 
    ” چه راه طولانی وسختی بود ”  یعنی اینکه دیگر باید راهی سفر شد ، وآن راه طولانی وسخت به پایان خود نزدیک است  ، بنا براین جنگیدن دیگر فایده ای ندارد برای کی ؟ وبرای چی ؟ دنیا دنیای مردانه است ، ملایی دستور داده  به ز نان کار مند  وکارگر که حقوق خودرا به شوهرانتان  بدهید وبه هنگام احتیاج از او ” خواهش ” کنید که پول مورد نیاز را بشما بدهند !!!! 
    زن یعنی هیچ ، یعنی برده ، خوشا به سعادت من که اربابی ندارم وارباب را درسته درون چاه ویل انداختم وخود یک پا چارق یک پا گیوه فرار کردم  حال شاهد زجر دختران هستم گویا شوهر نکرده اند ، زن گرفته اند ، دراین سر زمین حساب زن ومرد یکی است هرچه هم هست بطور مساوی قسمت میشود اما مردان راههای زیادی برای پنهان کردن سهمیه  بیشتر پیدا کرده اند که زنان  نمیدا ند ، یا زن را میکشند ، یا خود فرار میکنند  که اکثرا این زنان هستند که قربانی میشوند .
    خوب ! لوچار و جنگیدن و ماندن برای چه دنیایی ؟ دنیای  غذاهای بسته بندی شده  لبریز از مواد سمی ؟ همه چیز در سو پر ها گویی نقاشی روی دیوار است . روز گذشته برای خرید  یک تکه فیله به قصابی مراجعه کردم گفت ” 
    در آنسوی مغازه درون پاک  وبسته بندی ؟ گفتم نه ، تازه میخواهم  لاشه ای را برداشت ونشانم داد وگفت اینهم دربسته بندی آمده اگر میخواهی فیله آنرا جدا کنم ؟ 
    حالم بهم خورد ، ماهی های همه خوابیده  دربسته بندی ویا بوی سم بوی هورمون  آنهم تنها یک تکه کوچک ، 
    حال من نمیدانم که :
     آن سر زمین با سفره های رنگینشان بیخبر ند از آنچه بخورد آنها میدهند یا خودشان چراگاه دارند؟  بهر روی آخرین سفره رنگین نیز تبدیل به یک سفره ( بالتازار )  یا بخت النصر میشود .تا آنجاییکه میدانم اکثر سپاهیان  جان برکف همیشه درجیپ های بزرگشان به شکار میروند وگوشت شکاررا کباب میکنند  کاری به فیله های بسته بندی شده درون یخچالها وفریزرها ندارند . از طاووس خوش خرام گرفته تا تیهو و کبک دری وآهوان تیز پا وبیگناه و حتی کبوتران جلد .
    گذشت آن زمانیکه ما در کتابهای درسی میخواندیم :
    بیا تا مونس هم ، یار هم  غمخوار هم باشیم 
    انیس جان غم  فرسوده بیمار هم باشیم 
    شب آمد ،  شمع هم گردیم  وبهر یکدیگر  بسوزیم 
    شود چون  روز دست  وپای هم در کار هم باشیم
    نه !اینها تنها همان ” شعر و ور است ”  صدای ناله آن کودکان خردسا ل از کوههای بلند  که از سرما یخ زدند بگوش جان میرسد ، صدای زنان بیگناه ومردانیکه  برای حق وحقوق خود جنگیدند وزیر تیر های خلاص ویا طناب دار جان دادند ، بگوش میرسد ، کارگران بی مزد ومنت باید کار کنند درغیر  اینصورت سروکارشان باهمان شکارچیان کبک دری است .
    همه را یکنوع بی تفاوتی فرا گرفته ست ، گویا تنها این خانواده کوچک من  هنوزآ ن حس انسان دوستی وانسان پرستی وهمیاری وکمک را گم نکرده اند حتی همسرانشانرا نیز باین خوی وخصلت عادت داده اند ومن برایشان متاسفم چون این دنیا جای آنها هم نیست . پایان 
    ثریا ایرانمنش » اسپانیا / 06/02/ 2018 میلادی / برابر با دهه زجر !
  • دوران فطرت

    طبل پنهان  چه زنم ؟ طشت من از بام افتاد 
    کوس رسوایی ما بر سر بازار زدند ……….؟
    اقتصاد دنیای امروز دچار بسیاری از دستخوشها ست  روز گذشته دیدم که یک یوروی ناقابل شش هزارتومان  خریداری میشود ودلار پنج هزار تومان  وغیره !! 
    درحال حاضر ملایان خوش خوراک ما روی طلای سیاه نشسته اند وتا آخرین قطره را نوش جان نکنند نخواهند رفت  وپس مانده هایشان باقی میمانند . این طلای سیاه  همه چیز را بهم ریخته است سیستم بانکی هم که دردست ماشینهاست که مغزشان گاهی مانند مغز خر کار میکند وپولهای بیزبان  بدبختی را به حساب دیگری واریز میسازند! 
    این  کار درهمه جای دنیا رواج دارد !
    راست است که عصرما  ، عصر نوین  وحمایت از حقوق بشر است اما بشری درمیانه نیست  وشرافت تن آدمی بر باد رفته است  ومن دراین فکرم که با اینهمه پول چه میخواهند بکنند ؟ آیا مرگشانرا عقب خواهند انداخت ویا چشمه آب حیاترا خواهند خرید ویا درچاه ظلمات گم خواهند شد . 
     بیا بگوی  که قارون ز روزگار  چه خورد 
    برو بپرس  که پرویز  از زمانه چه برد 
    گر او نهاد  خزانه ، بدیگری بگذاشت 
    وراین گرفت  ممالک ،  به دیگری سپرد 
    نه هر که مال  نبودش  به عافیت  نه بزیست 
    نه هرکه  مال جهان داشت  عاقبت نه بمرد ؟
     ا(این اشعاررا منسوب به فردوسی کرده اند به درستی نمیدانم متعلق به کیست ، اما حقیقتی  است غیر قابل انکار .)
    شب گذشته آخرین مصاحبه  ” روسیو ” خواننده بزرگ وبی نظیر اسپانیا را که این روزها موزه اش را نیز بسته اند ، تماشا میکردم ، به چه راحتی از بیماریش سخن میگفت ، :
    بلی ، دکترها گفته اند یک تومور  آنهم تومور بزرگی در شکم من یافته اند وباید عمل شوم ، سپس خندید وادامه میداد که خوب دوسال بمن فرصت زندگی داده اند وبازمیخندید  
    خوب من به جنگ ادامه خواهم داد ، باز میخندید  او با همه ثروت وآنهمه شهرت وآنهمه طرفدارن ودوستانش  سر انجام مرگ پیروز شد او با همه تلاش وجنگ نتوانست آنرا عقب بیاندازد ودرآخرین کنسرتش  که چند هفته بعد از جهان میرفت آنچنان زیبا وشکیل ولاغر شده بود گویی ابدا مرگ باو نزدیک نخواهد شد ، داشت بمرگ میخندید  درمیان ابرها .
     او رفت وثروتش ماند  که خانواده اش که هنوز پس از دوازده سال مرافعه دارند .
    صدایی بینظیر داشت و پر قدرت وزیر وبم را آنچنان با مهارت اجرا میکرد که موی بر تن انسان می ایستاد . روانش شاد 
    فردا که محققان  هر فن طلبند 
    حسن عمل از شیخ وبرهمن  طلبند 
    از آنچه  دروده ای  جوی نستانند 
    وزآنچه نکشته ای بخرمن طلبند ………” شیخ بهایی “
    امروز مشتی خر در کاهدان  افتاده اند  وما فریاد برمیداریم  وای برخر ، وای برخر  کاهدان دوباره لبریز خواهد شد .
    درحال حاضر علم و معلومات علمی در دست عده ای بخصوص است که دارند فکری بحال  کمبود غذا دردنیا میکنند واز هر چیز حتی از مدفوع خودمان برایمان  غذاهای مطبوعی درست کرده وبخورمان میدهند درواقع ما همان چرخ چاه شده ایم  ، زمین دیگر قادر نیست  بکتی بما بدهد بسکه خون درآن جاری شد هزاران جان در زیر خاک مدفونند دریاها آلوده ماهیان کپک زده  در آزمایشگاهها ودریاچه های مصنوعی به زور مواد  ” گنده” میشوند  وما مجبوریم آنهارا بخوریم وسپس همه یک کیسه سرم  محتوی سم مار بر بازو با سرهای تراشیده درون یک آرامگاه ابدی .
    دیگر نه نامی از هنرهای زیبا برده میشود ونه نامی از علم معرفت هرچه هست همان صدای جرینگ جرینگ سکه هاست ، آنهم از نوع طلای بیست وچهار عیار آن !!! 
    پایان /ثریا ایرانمنش » لب  پرچین  « / اسپانیا / 05/02/2018 میلادی /… ودهه زجر !
  • شکست ما

    دریچه ای  ز بهشتش  به روی بگشایی
    که بامداد پگاهش  تو روی بنمایی 
    جهان شب است وتو ، خورشید عالم آرایی
    صبح مقبل آن کز درش تو باز آیی………شیخ اجل سعدی 
    هر نوشته  ویا خطی هر چند هم ناچیز  ونا قابل باشد باز در لابلای آن میتوان نقشی از تاریخ جهان گذشته را یافت . 
    دوروزه باقی عمرم فدای جان تو باد 
    اگر بکاهی  ودر عمر خود  بیفزایی 
    این اشعار  نغز و این جان فشانی ها را غلامان و ومگسان دور شیرینی اطراف شاه بخورد او میدادند واورا بزرگ میکردند تا حد پرورگار وشکست او از همانجا شروع شد که کاررا به دست این مداحان سپرد مشتی جاهل وبینوا ومتملق امروز همه آنها زنده ااند  وعمر او خیلی زود به پایان رسید .
    او دولت را به دست جاهلین سپرد  شیخ صاحب الزمان مرتب در مجلس یرای شاه دعا میکرد واز دیگران میخواست که صلوات بلند ختم کنند !!!  همه این جاهلین دانشگاه را از سیاست جدا کردند ( بر عکس امروز که دانشگاه محل سیاسیون ملاها ی قم شده است ) ،  وسیاست اقتصاد افتاد به دست مشتی میدان دار در جایی خواندم  زمانی که مرحوم ” هژیر” که اورا نیز به گلوله بستند ، وزیر دارایی بود  روزی یکی از دوستان باو میرسد و میپرسد در چه حالی و چه میکنی  و مرحوم هژیر جواب داد که :
    اخذ با ناحق  وبذل  به غیر مستحق ! 
    همان کاری را که امروز میکنند !
    راشد را کم وبیش همه میشناسند و یا میشناختند  او بزرگترین واعظ  اسلام آن زمان بود  و چهل سال تمام  میلیونها فارسی زبان  پای صحبتهای او مینشستند ودعای سال تحویل را نیز او میخواند  در زمان آن پیر مرد مصدق  روزی به مجلس رفت  مشغول صحبت شد نایب رییس مجلس که ماموریت داشت راشد را از میدان بیرون کند  گفت :
    جناب راشد ، اینجا منبر ومسجد نیست صحبت را خلاصه کنید ،
    راشد در جواب گفت  میدانم منبر نیست  زیرا شرف منبر را ندارد !! و از پای تربیون مستقیم از مجلس بیرون رفت ( به نقل از روزنامه اطلاعات ) !.
    بهرروی این مگسان دور شیرینی بجای آنکه به خدمت مردم درآیند به خدمت خویش وبیکانه درآمدند وعجب آنکه همه هم شیفته  وواله  چین سرخ ویا شوروی سابق بودند ! تا جایی که یکی از طنز نویسان آن زمان که درلندن مرحوم شد وصیت کرد درگورستان ” های گیت ” زیر مجسمه مارکس دفن شود و من روزی باتفاق یک خانم توده ای ! به آنجا رفتم وا یشان برتربت آن جناب فاتحه خواندند با دوانگشت .
    سیاست غلط شاه جوان که اهل علم و دانش واستخوانداران را کنار گذاشت وهر چه عمله وبی خاندان بود دور خودش جمع کرد وآنها هم جز تملق و ذکر دعا چیزی باو نداند بلکه برای خود جمع کردند ، همه بزرگان درخانه هایشان نشستند بی هیچ عملی یا دشمنی این سیاست غلط  دو گروه  از اهل علم ودانش را کنار گذاشت  هم دانشگاهیان را که با تمدن غرب آشنا  بودند وفرهنگ وعلم  جدیدی را به نسل جوان ونو پای  منتقل میکردند  وهم آن روحانیت اصیل را  و در عوض روحانیتی مبدل وقلابی به دستبوسی او میرفتند  دران زمان روزنامه ای بنام روزنامه ” توفیق ” هر شب جمعه بیرون میامد وبر بالای آن این تیتر بچشم میخورد که : 
    همشهری شب جمعه دوچیز یادت نره  دوم روزنامه توفیق !  روزنامه ای بود نیمه جدی ونیمه شوخی  وگاهی مرحوم توفیق که روزنامه هارا میخواند  میگفت : 
    چرا اینهمه میگویند اعلیحضرت شهریاری ؟ او  اهل مازندران است ! واکثر اوقات این روزنامه توقیف میشد .
    ازکارهای دیگر  آن زمان بردن هر بچه مهتری ویا پرورشگاهی به ارتش  واورا تربیت کرده برای خدمن در پادگانها ویا در راس نگهبانان وکلانتری ها وپلیس های راهنمایی  برا ی آنکه  دست از پا خطا نکند مرتب باو درجه میدادند   مرزبانی که در کردستان مرزبانی شبانه داشت ناگهان سرهنگ شد وبچه مهتری که در کنار اسبها مشغول تیمار  حیوانات بود ناگهان سپهبد شد وهمسرش سفره ابوالفضل پهن کرد !!! 
    وسربازان استخوانداری که سالها زیر پرچم خدمت کرده وبه سر زمینشان وفادار بودند همچنان ستوان وگروهبان باقی ماندند  ویا باز نشسته زورکی شدند آنها عالم بودند وصاحب علم . درنتیجه بعضی ها به گروه چپ متصل شده وسپس اعدام شدند .
    وسپس نفت وفروش آن ریشه های علم وفرهنگ  را بکلی سوخت  کتابخانه ها هم کمتر شدند  وکتابهارا کیلویی میفروختند  [خود من مقدار زیادی  کتب را که نیمی بیشتر آن در ایران بباد رفت از موسسه امیر کبیر  کیلویی خریدم ]!.
    ناگهان دهاتیهای شرق وغرب ایران  سر بند ودستاررا وشال را ازکمر باز کردند ولباسهای مزون را پوشیدند بی آنکه درون مغزشان ذره ای عوض شده باشد .
    کتابخانه من   وکلکسیوم صفحات من مورد تمسخر وگاهی مورد دستبرد قرار میگرفت وکم کم همسرم را نیز متوجه این امر کرد که ای داد  وبیداد این زن مغزش خراب است بجای پختن رب ومربا وآش شله قلمکار صدها کیلو کتاب و صفحه را در یکجا جمع کرده و پولهای مرا بباد میدهد یکدست لباس درست حسابی برای خودش نمیخرد میرود از نساجی مازندران  پارچه میخرد وخودش لباس وملافه میدوزد  این زن من مغزش خراب است ،  دیوانه * است شیت است !!!
    واین برچسب دیوانگی همچنان بر پیشانی ما ماند تا امروز !
    سپس کتابخانه های چوبی درخانه ها ساخته شد  وکتابها با جلد زر درآن چیده  شدند  وکتابهای زرکوب را متری میخریدند ، 
    مرحوم امیر کبیر تعریف میکرد که :
    روزی  مردی به دیدارم  آمد وگفت من یک مترو نیم در نیم متر  زرکوب میخواهم ! مرحمت کنید  وصورتحساب را بنویسد  ، باتعجب گفتم  از کدام استاد  از استاد زریاب ویا زرکوب ؟ درجوابم گفت : مهم نیست  تنها جلدشان زرکوب باشد درست یک متر ونیم در نیم متر !! 
    همه شاه نشین داشتند ودرونش کتابهای زرکوب ومشتری دایم آنتیک فروشی های یهودی درخیابان منوچهری که هم  دکوراسیون قدیمی ویا جدیدرا قالب میکرد وحتی دراصفهان نیز تنگها وشییشه های قدیمی را به سرعت میساختند تا در ویترین هنا جای بگیرد ! ننه جانهای قدیمی بشقاب شکسته های باباجانشانرا به دیوارها میخکوب کردند وسوپ خوری لب پریده را روی بوفه گذاشتند که ” بعله ، ما ازاشراف قجر بوده وهستیم واین دراین ظروف غذا میخوریدیم !!!!
    وای چه روزگار مزخرفی شد  . چرا اینطور شد ؟ مقصر کی بود ؟ علم عالمین کم علم ومسلمانانی که هیچ از اسلام نمیدانستند .ومیدان با زبه دست جاهلین افتاد .
    سپس عده یا هم خانه هایشان را بسبک ” تزاریون ” شاه روسیه ساختند . مسابقه خانه سازی ودکوراسیون  امریکایی / انگلیسی / روسی / رو به افزایش گذاشت  برای خالی نبودن عریضه اطا قی هم بشکل  ایرانیان قدیم درگوشه ای داشتند برای کارهای خوبشان !
    فیلمسازان تازه از فرنگ برگشته وجوان هم  مدتی فیلمهای نئورئالیستی ساختند دیدند نه فیلم های مرحوم فردین ملک مطیعی بیشتر خریدار دارد  همیشه همه یک لات جوانمرد یک فاحشه را نجات میداد ویا یک فلک زده عاشق یک دختر بیچاره میشد چاشنی  آنهم چند رقص وآواز بود بنا براین هنر پیشه های خوب واستخوندار یا ترک وطن کردند ویا درگوشه ای در سکوت نشستند .
    علم فراموش شد ودراین  فرصت ملاها استفاده کردند  ومساجدی ساخته شد ملاهای مکلا ومعمم  مشغول  شستشوی مغزی جوانان وپا بسن گذاشته شدند   واین شد که امروز ما ازدست رفته به دنبال چیزی میگردیم که گم شده ،  خودمانرا گم کرده ایم وهمیشه هم همین بوده چه درلیاس فقر وچه درلبا س زرگم میشویم .
    لاف از سخن چو در توان زد 
    آن خشت بود  که پر توان زد 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 04/02/ 2018 میلادی / دردهه زجر ! 
  • نان جو یا علف !

    فرمودند :
    اعدام کنید ، اعدام کنید ، بکشید ، این متظاهرین را تا ما بتوانیم نان ومرغ وپلوی قیمه خودرا بخوریم ، و بیشتر ببریم .
    در ولایت ما درکرمان مردم بچای نان که گیر انها  نمی آید علف میخورند یعنی  علفهارا خشک کرده آرد میکنند ونان میپزند ومیخورند البته از نانهایی که امروز در خارج از روزنانه وکارتن  ومقوا درست  میشود سالم تر است .
    بیاد این بیت  مشتاق اصفهانی افتادم که سرود :
    خوردیم  بسی نعمت و کفران کردیم 
    بردیم بی حاصل و کتمان کردیم 
    امروز خوریم کاه وجو همچو خران 
    چون آدمیم ، نام آن ، نان کردیم 
    نمیدانم  آیا جناب قاسم خان که در سلیمانیه وسوریه  ویا  درتهران بزرگ نشسته اند خبر دارند که همشهریان نازنینشان بجای نان علف میخورند ؟ یا مشغول تدارک سرداری ورهبری خویشند ؟ 
    ونمیدانم اگر آ ن یکی همشهری عزیز مان باستانی پاریزی زنده بود چه میگفت ، بیچاره هفت یا هشت کتاب  داشت که آنهارا هم دستکاری کردند ونگذاشتند حرفش را بزند  .
    علامه ها و استادان خوب ما نظیر مجتبی مینوی و دیگران رفتند جایشانرا باین حیوانات دادند که معلوم نیست از کدام قبیله وکدام طویله فرار کرده اند تخم حرام های عرب وافغان وترک .
    نمیدانم  آیا جناب لطیف آقا که درریچموند چند خانه خریده اند هنوز زنده هستند وآیا  نان جو میخورند یا هنوز کبابهای خانگی به همراه  ویسکی های اعلا وبیشتر عمرشان درکازینوها گذشته ومیگذرد ، ونیمی از مال ودارایی مارا بالا کشیدند بعنوان شرکت ! ویا دیگران که از بردن نامشان چندشم میشود .
    خیلی ساعت است بیدارم  درانتظار این بودم که بتوام سیفونهارا بکشم تا مبادا همسایه بیدار شود باز فردا سر وکله یکی دیگر پیدا شده که چرا مثلا موزیک تو بلند است .
    غربت یعنی همین ، درخانه دیگران نشستن یعینی همین .
    اگر این  بار ملت کوتا ه بیایند دیگر برای همیشه باخته اند امثال سعید طوسی لواطالملک رهبرشان خواهد شد ،وسپس باید بر سر در دروازه شیراز یا اصفهان یا تهران نوشت :
    قوم لوط را لواطشان برباد داد ! .
    نوشتم خیلی از نیمه شب گذشته بود که بیدار شدم وبیدار ماندم وافکار گذشته دوباره مانند پرده سینما از جلوی چشمانم رژه میرفتند  کابوسهایم بسیار سنگین بودند خسته بودم از خوابیدن  ، بهتر بود که بر میخاستم .وبرخاستم .
    در انتظار چی هستم ؟ ودرانتظار  کی ؟  ای شکر کم بخور ، نمک ابدا نخور وخودترا ازهمه چیز محروم کن که چند سال دیگر بتوانی باین  زندگی نکبت بارت ادامه دهی خودترا از تمام مزایای خوب دنیا محروم کرده ای ومانند مرغ بوتیمار درکنار آب نشسته  ای که چند سال بیشتر بمانی > شاهد چی باشی ؟ شاهد رنج دیگران ؟ 
    چکنم که هنوز رگی از جنبش درمن هست وهنوز گردهای زمان گذشته لحظه به لحظه  از نو به رویم پاشیده میشوند ،وهنوز چشمم به دنبال کسانی است که از کنارم بی اعتنا میگذرند ، نه نیرویی دارند ونه جنبشی  گویی پاهایشان درحلقه های آهنی قفل شده است . 
    ومن درحلقه اسارت گیر کرده ام واین حلقه همه عمر مرا دربر گرفته بود ، آیا خودم آنرا ساختم ویادیگران  برگردم آنرا کشیدند؟.
    امروز دیگر برای التیام  بخشیدن به دردهایم از کسی  کمک نمی طلبم  میدانم  که کسی نیست ، نه بهشتی ، نه جهنمی هرچه هست در همین دنیاست ، دردهای من بیشتر درونی و روحی اند تا جسمی ،  و آدمهای گذشته به صف از جلوی چشمانم رژه میروند  بعضی ها درهمان اول گم میشوند  چرا که گم شدگانی بودند که درتاریکی زیستند  و در تاریکی بین شک و یقین بین نوشیدن و پوشیدن ایستاده بودند  و خدایشان پشت ابرهای سیاه پنهان بود .
    امروز خدا  عیان شده بمدد مسلمین تازه وما دانستیم که خدا جبار ، قهار ، آدمکش ودزد وگاهی هم زیرک است وخوب دانه بر میچیند .
    وسپس ما آن خدای خوبی را که داشتیم مهربان بود ، دانا بود ، رحیم بود ، مرهم گذار بود ، گم کردیم یعنی او را ازدست دادیم  حال امروز هرکسی باندازه ای که میکشد و میجنبد ومی دزد خدا دارد .
    دیگر آن خدایی که فرمان میداد از قدرت واریکه خود بر زمین افتاده ودیگران بجایش فرمان میدهند .
    روز گذشته دریک آگهی از طرف سازمان ملل و حقوق بشر ! عکس چند بچه گرسنه را که مرتب تکرار میشوند درآگیهای مختلف  نشان میداد وتقاضا داشت ماهی دوازده یورو برایشان بفرستیم !!! تا باین بچه  ها آب وغذا برسانند !؟ 
    با خود فکر کردم که  این سازمان ملل هم مانند اختاپوس پنجه هایش را روی دنیا انداخته از یونیسف  او گرفته تا یونسکو وبقیه تنها درفکر پرکردن جیبهایشان میباشند نه درفکر سیر کردن و رساندن قطره ابی  به لبان تشنه آن بیچارگان که » مدل آگهی ها «  شده اند . 
    وبشر هم که حقوقی ندارد امروز بعضی حیوانات بهتراز انسانها زندگی میکنند غذاهایشان ” گورمه : و مخصوص است چون یک گربه نازی نازی ویا یک سگ چند هزار دلاری است ، ارزش بشر خیلی   پایین آمده است .
    ابر تاریکی آسمان را پوشاند ه و خبر از باران میدهد و باید مانند هر آخر هفته درون اطاق نشست واز پشت شیشه به تماشا ایستاد وکتاب خواند ، نقاشی کرد و…….دیگر هیچ .
    خدمت شاه جهان را گر میان بندی چو گور 
    دولت آید  در پی ات  چون یوز بر بوی پنیر » ادیب نیشابوری « 
    پایان 
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 03/02/ 2018 میلادی /….
  • تقدیر ما چنین بود

    لاله داغ دیده را مانم 
    کشت آفت  رسیده را مانم 
    دست تقدیر از تو دورم کرد
    گل از شاخ چیده را مانم ………”. شادروان رهی معیری “
    چند هفته ای است که یک برنامه نسبتا کوتاه  درباره  ایران درکانال دوم تلویزیون نشان میدهند آنهم بیشتر به  ایل های قشقایی و بختیاری  میپردازند و آتشکده های یزد و دوران ماقبل تاریخ  زامبیا ، به گمانم خبرهایی هست دوباره ایل وایل بازی وخان وخان بازی وچند پارچگی  آن سرزمین . خوب حد اقل نشان میدهند که ما تاریخ داشتیم  نه آنکه بی تمدن بودیم و مسلمانان وحشی آمدند بما تمدن آموختند ! و بادمان دادند که چای را درون نعلبکی بریزیم وفوت کنیم وسر بکشیم آنهم با صدایی بلند !
    بسیار خوب  آنهم برای  توریستهای فرنگی  ویا کاوشگران  !! تنها نیمی از حقیقت را بیان کردند ونیم دیگرش را پنهان ساختند  آنچه که درزمان محمد رضا شا وپدرش ساخته  شده بود  اثری ونشانی نبود ، ویرانه های تخت جمشید و ویرانه های و خرابه ودشت کویر وکوه وتپه  ، ومساجد وگنبدها  شیرینی فروشی ها ومنبت کاریها ! نه از صنعت تازه خبری نبود زنان بدبخت وتیره روز با چارقد های پاره پوره درون  چادرهای سیاه درمیان  گله گوسفند وسر بریدن گوسفند قربانی اینها تمدن ما بود ! 
    خوب بگذار آنها دردوزخ  خودشان بمانند وماهم  در خاکروبه های حقیقت گم شده ودور افتاده خواهیم گندید  بمعنای واقعی گندیده خواهیم شد.
    بهر روی آنها از روی خیلی مسائل پریدند وگذشتند  وبه جهانیان نشان دادند که ما ملتی فلاکت زده بدبخت که همه درون چادرها دربیابانهای پر از گردو غبار زندگی میکردیم  ناگهان شاه چراغ به کمک ما آمد تعجب کردم هنگامیکه مزار حافظ وحافظیه وخانه ای قدیمی را که متعلق به اشراف قجر وزندیه وصفویه بود نشلن دادند.
    خوب آن تکه حقیقتی را که دردرونم بود یرون انداختم  خودمرا فریب نمیدهم   من نمیتوانم با زبانی دیگر  برای مردم افسانه بخوانم  همه غمگین وملول خواهند شد  وبیشتر به آن نیمه باطل وگندیده من خواهند نگریست .
    ( زوزه باد  آرامشم را بهم میزند وشب گذشته نتوانستم لحظه ای چشم بر هم بگذارم ) !
    من به دنبال  آموخته ها میروم وآنها را می بابم اما متاسفانه در این زمانه آن آموخته ها خریداری ندارد هرچه هست سیاست است وباید همیشه کمی چاشنی سیاست با آن مخلوط کرد .
    دیگر هرچه را بخواهیم جلو ببریم  مشتی مردم نا بینا را نیز باید به دنبال خود بکشیم  با این وضع پیشرفتی حاصل نمیشود کشیدن مردم سالم وسلامت به جلو مانند کشیدن کوهستان است .  به اندیشه های ما با اکراه مینگرند  هرچه را که خودشان میگویند ویا مینویسند درست است  وخودشان درهمان جایی که ایستاده اند میمانند  وچنگالهای خودرا به همان دیوار فرو میکنند .
    درک آزادی آسان نیست ، آزادی آن نیست که تو راحت بتوانی در فضای مجازی و فرعی از دکتری بپرسی من چگونه خودرا ارضاء کنم ، این یکنوع کثافت است  ودورماندن از حقیقت  ودور ماندن آ زخود ونبض ازادی .من آنهارا سنگهایی مینامم که غلطان جلو رفته وسد راه دیگران میباشند وظاهرا هم  میل دارند که با ( اهریمن جنگ کنند ) !
    نمیدانم برای من خیلی دیر است که دیگر به ان سر زمین بیاندیشم ویا خودرا با دیگران یکی بدانم از خیلی زمانهای پیش از نوجوانی من  بقول خیلی ها اززمان خودم جلو تر بودم نه چای را درنعلبکی دوست داشتم ونه روی زمین میل داشتم بنشینم وغذا بخورم  بطور کلی روز ی زمین نشستن برای من عذابی علیم بوده وهست . 
    با مردم زمانم اخت نمیشدم به راحتی نمیتوانستم زبان ومنظور آنهارا بفهمم وآنها با اره ای که نامش زبان بود مرا تکه تکه میکردند ومن مجبور بودم خم شوم تا تکه هایم را جمع آوری کرده دوباره بخود بچسپانم. ( هنوز آن  خانقاه  ومردمش را فراموش نکرده ام مانند یک کابوس مرا دربر گرفته است )!
    از نشستن درخانه ودرانتظار خواستگار بیزار بودم من کالا نبودم که مورد خرید وفروش قرار بگیرم خودم انتخاب میکردم بد یا خوب چوبش را نیز خودم میخوردم وگله از کسی نمیکردم .
    بنا براین هنوز هم با آن مردم وآن گروه واین نازه ها بیگانه ام
    خوب ! خیلی ها دوست دارند درقفس بمانند من از قفس بیزارم باید همیشه دری باز باشد تا بتوانم پرواز کنم نسیم را  دوست میدارم نه باد را  بادهایی که رام نمیشوند برای من  همان میله های قفس و نشان تنگی جان ومعنا میباشد  معنای زندگی من  هیچگاه فرا سوی  مرزها نبوده  اما از انها نیز دور نبوده است .
    امروز راه گریزم به هرسو بسته است  ودلم بیقرار تا بسویی بشتابم  واین بیقراری  آرامشم را از من گرفته  وراه چشمانم را که بینا  بودند نیز سد کرده است .
    درتاریکییها نمیتوان   به مقصد رسید  مقصد کجا ؟ منظور چیست ؟  نمیدانم انگار در سویی از دنیا کسی انتظام را میکشد  وزمانی به مقصد خواهم رسید که ستاره ای شده دوباره به آسمان رفته ام  .
    دیگر نه به عشق میاندیشم وه به حوادث  آینده ونه به آنچه که پیش خواهد آمد  امروز کمی از دیدن آن صحرای دور افتاده وچادرهای سیاه کوههای بختیاری دلم گرفت اما زود بر خود غالب آمدم ، چیزی را درمن تکان داد  ریشه من در اتشکده ای آن کوهها ست حال به جبر و بهمراه سیل به دامن کویر غلطیده ام  آنهم از ترس محتسب  ومفتی  دیگر چیزی نیست که مرا پایبند سازد  من همان مسافرم که  همیشه دارم حرکت میکنم تا روزیکه به مقصد اصلی برسم .
    نتوان برگرفتم از خاک 
    اشک از رخ چکیده را مانم 
    پیش خوبانم اعتباری  نیست 
    جنس ارزان خریده را مانم 
    برق آفت درانتظار منست 
    سبزه نو دمیده را مانم 
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 02/02 /2018 میلادی / برابر با 12 بهمن شوم 1396 خورشیدی .