Category: General

  • روزجهانی زن

    زین چراغ معرفت  کامروز اندر دست ماست 
    شاهراه  سعی و اقلیم سعادت روشن است 
    ——
    دست من بستی  برای یک گلیم 
     خود گرفتی خانه از دست یتیم ………شادروان پروین اعتصامی 
    زن درایران  پیش از این گویی که ایرانی نبود 
    بیشه اش  جز تیره روزی  و پریشانی نبود 
    زندگی و مرگش  اندر کنج عزلت  میگذشت 
    زن چه بود  آن روزها ؟  گر زانکه زندانی نبود 
    داد خواهی های زن میماند عمری  بی جواب 
     آشکارا بود  این بیداد  ، پنهانی نبود ………….(   امروز هم همچنان زن ایرانی عقب گرد  کرده است ) !
    یکی از بزرگترین  و والاترین زنان ایران  شادروان پروین اعتصامی است  که تنها  از نام آوران و شاعران و بانوان نمونه  سر زمین  ماست ، 
    او با آنکه هیچگاه مادر نشد  اما در قطعات بسیار زیبایی مهر مادری و لطافت  روح خویش را  از زبان مرغان  ، مادران فقیر ، و بیچارگان بیان میدارد  ، گاه مادری دلسوز  و غمگسار است   و گاه در اسرار  زندگی  با شمس تبریزی و عطار و جامی  سر همقدمی دارد . 
    ترا تا آسمان صاحب نظر کد 
    مرا مفتون و مست وبی خبر کرد 
    شمارا قصه ی دیگرگون نوشتند 
    حساب کار ما باخون نوشتند 
    هر آن گوهر که مژگان تو میسفت 
    ترا رنجور کرد  ، اما  مرا کشت 
    اگر سنگی ز کوی دلبر آمد 
    ترا بر پای  ومارا بر سر آمد 
    بتی گر تیر  ز ابروی  کمان زد 
    ترا بر جامه  و مارا بجان زد 
    ترا یک سوز وما را سوختنهاست 
    ترا یک نکته  و مارا سخن هاست 
    دیوان پروین اعتصامی مانند حافظ و سایر کتابها در هر خانه ای یافت میشود و لزومی نیست تا درباره خصوصیات زندگی و خود او بنویسیم ،  بر هر چاب کتاب او سعید نفیسی  و ملک الشعرای بهار مقدمه ای بسیار شیوا و زیبا نوشته اند  او دختر  اعتصام الملک  ( یوسف آشتیانی )  بود  در دامن آن پدر پروش یافت  فارسی وعربی وادبیات آن روزهارا  با آموزگاران خصوصی در خانه فرا گرفت  و زبان انگلیسی را در تهران  در مدرسه دخترانه امریکاییها به همراه دوره تکمیلی دروسش  به پایان  برد .
    او میتواند نمونه خوبی برای ما زنان ایرانی باشد  ، فضل وکمال و نجابت ذاتی و اصالت خانوادگی او را ازهر اندیشه پلیدی به دور ساخت در ازدواج موفق نبود وخیلی زود با بیماری زمان که ” سل بود ” در سن نوجوانی  جهان را ترک گفت  وچه بهتر که  نماند تا دنیای امروز مارا ببیند وزنانی از بند  رها شده وصاحب اندیشه ایده ولوژ یهای ساختگی  به بیراهه رفتنها را به چشم ببیند  . نه شاه بانوان بود ونه مریم مقدس ، تنها یک زن بود زنی که شاعر بود وشعر میسرود وتمام دردهای جامعه آن روز را درون اشعارش میریخت 
    او قصیده ها ، تمثیلات ، وقطعه  های  زیادی دارد که برای اهل علم معرفت میتواند سر منشاء خوبی باشد .
    ما زنان خوبی داشتیم  اگر کمی تاریخ را ورق بزنیم .
    در جایی خواندم که در دولت بزرگ امام زمان  نصیحت فرموده اند که ” سبزه برای عید سبز نکنید  بجایش نهالی در باغچه ها بکارید !!! واین از زبان کسانی بر میخیزد که با تبر به جان درختان افتاده اندو جنگلها را بیابان کرده اند ، اول با یک پیشنها د و”هشتک “، سپس با زور و سر انجام هرکس درخانه اش سبزه سبز کند در زندانهای مخوف آنجا خود کشی میشود !!!!.
    بهر روی زنان و دختران گمراه ما در ویرانی سر زمین ما نقش مهمی بازی کردند امروز متاسفانه همه پیر واز کار افتاده ومعتاد وسر گردان گرد بیابانها .وملتی زیر ذلت وفشار . وهنوز هم دست بردار نیستند ودر لباس نصیحت وهمراهی باز  کنیز حلقه بگوش ملاهای بیسواد و ویران کننده جامعه و سنتهای ایرانی میباشند .
    آن روز ها کسی دیوان پروین اعتصامی را نمیخواند ، فروغ بود ، سیمین بود ، و شاعران  نو پردازی که از زمین سبز شدند  وا شعارشان مانند نثری بود که میان آنرا با مداد پاک کن پاک کرده باشند احمد شاملو نمونه اش !!!  (به ستایشگرانش بر نخورد) من هنوز کمی امل وعقب افتاده هستم ! .و به شعرای قدیم  بیشتر عشق میورزم .
    بهر روی  هر روز روز زن است وفردا ( هشتم ) این ماه را روز جهانی زن نام گذاری کرده اند ؟! 
    سال گذشته یکی از خوانندگان با وفای من آهنگی قدیمی که خواننده روسی و سپس یک  خواننده  ایرانی بنام فرزانه  آنرا خوانده بود برایم  فرستا د.
    ، میلیون میلیون گل سرخ به پایت میریزم ، تا بدانی که عاشقت منم !!  نمیدانم آیا هنوز هم عاشق است ؟ و در کجای دنیا به سیر و سیاحت میان دختران وزنان میچرخد مردی اهل ایل بود پر غرور و زیبا  هرکجا هست یادش گرامی باد . .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 07/03/2018 میلادی 
  • فصل ولگردی

    همه میدانند که شقاق چه گلی است 
    وچه رنگی دارد 
    روزیکه  عشق موج میزد  و پیدا بود 
    برف هم پیدا بود  دوستی پیدا بو.د 
     کلمه پیدا بود  
    عکس اشیاء در آب نیز پیدا بود 
    ———–
    امروز هیچ چیز پیدا نیست ،  ” شما برید شعرتانو بگید ، چکارتان به ابرو درست کردن ”  این صدا هنوز پس از سی واندی سال در گوشم زنگ میزند و هرگاه دستی در خاکستری فرو میبرم قیافه آن دختر دهاتی که به یمن خود فروشی پدرش حال به جاه و مقام رسیده بود  مرا سر زنش میکرد که چرا دست به ابروی دیگری برده ام  من تنهاباید در گوشه ای بنشینم و شعرم را بگم !!! 
    بدبختانه شاعر نیستیم و شعر هم نمیدانم چیست  و بقول ان شاعر  مرثیه گوی دل دیوانه خویشم ،  گفته هایمرا بیشتر درقالب شعر بیان داشته ام ، اما امروز سخت اندوهگینم ، اندوهگین ازاینکه احساس میکنم چقدر تنهایم ، آنهم در جنگلی میان حیوانات که هر لحظه بشکلی در میایند وتو شک داری که گربه بود یا گرگ ! بخودت میگویی نه ، گربه است انشاء اله .
    غمگینم که چرا هر راهی را پای میگذارم به بن بست میخورد ؟ و چرا هرچه  آشغال در آسمان پیدا میشد سر مرا نشانه میگیرد وبر فراز سر وپیکرمن  فرود میاید؟ غمگینم تنها مونسم همین کلمات هستند به کمکم میایند هرچند گاهی خواب را از چشمانم میربایند اما بمن کمک میکنند . 
    با دنیا ومردمش نمیتوان هرروز سر جنگ داشت من از قبیله آنها نیستم  واز آنها نیستم من خودم هستم ،، بلد نیستم  خودرا به معرض تماشای عموم بگذارم و بشکل آنها دربیایم خوب یا بد نه دروغ را میدانم چیست و نه میتوانم مانند بوقلمون هر  لحظه رنگی عوض کنم ، امروز غمگینم  بیشتر از هر روز دیگری  در آستانه یک خانه سرد  و بدون نور در کنار ریزش بی امان باران وتابستانها در زیر سوزش داغ آفتاب ، بیهوده راه میروم ، بیهوده مینشینم وبیهوده چشم به درخانه دارم  ، کسی نیست تا دستم را به طرف او دراز کنم وباو دست بدهم وبگویم چقدر از دیدارتان خوشحالم ! انفرادی ! یعنی همین  تنها نگهبانی ندارم و چماق به دستی که بر سرم بکوبد و بگوید : هی بیدار شو دنیا عوض شده مردم عوض شده اند نسل تو نابود شده  چقدر میخوابی  ؟ بیدار شو  بین چگونه بقیه توانسته اند  خود را با زمان وفق دهند  زمانه با تو نمیسازد تو با او بساز 
    نه ، من همان ابر گریانم  ،  همان چهره بی چهره ام ،  نقشی هستم بر روی دیوار ،  گاهی نا پدید میگردد و گاهی هویدا میشود ،  من همان معنای ناگفته هستم  اگر چه گاهی گفته هایم بی معنا میشود .
    من همان  احساس هستم ، نمیتوانم اندیشه دیگران باشم ،میان من ودیگران فرسنگها فاصله است  من کلامی  هستم که نمیتوانم معنای خودرا بیابم  همچنان قلم دردست به دنبال پیدا کردن معنای خود وزندگی میگردم ،  هر لحظه شکلی را میکشم ، نه این آن نیست ، ایکاش همان بود که من دراندیشه باو شکل داده بودم ،  و هرکسی که از فرا سوی من میگذرد  خیال خودرا آزاد میگذارد  تا درباره ام بیاندیشد.
    خمیر من خشک شده ودیگر نمیتوان از نو به آن شکل داد . گاهی  نادانانی از روی بغض  با قلمی بی رنگ روی خیمرم شکلهایی را رسم میکنند آنچه را که خود بوده وهستند ویا میل دارند  باشند من نیز باید مانند آنها باشم ، مانند آنها بیاندیشم ، چه فکر عبثی .
    حال چه بنویسم ؟  درباره کدام سنفونی زندگی  وکدام آهنگ  ، هر آهنگی  در متن خود جوهری دا رد  اما من خاموشم  ومانند یک گیاه در خاموشی  روییده ام درختی شده ام  تنها تبر زن زمانه میتواند مرا از ریشه بر کند . 
    بیاد درختان چندین ساله خیابان ( پهلوی ) سابق هستم که یک یک انها را بعنوان داشتن سرطان !!! قطع میکنند ، چوب های وتنه درختان محکم است به آنها احتیاج دارند برای حمل به کشورهای دیگر ، دیگر چیزی درخانه نمانده  ناموس بباد رفت هستی بباد رفت وفکر نیز گم شد علم ودانش جایش را به مشتی خرافات داد  اینهمه درد برا ی چیست ؟ 
    کدام خانه ؟  دیگر باید برای همیشه آن را  فراموش کنم  دیگر سروش و آوازی از طرف آن بگوشم نخواهد رسید  تنها در خاموشی  آوازی را میشنوم که نمیدانم درکدام سوی جهان قرار دارد ؟ اما من بادلم آنرا میشنوم  سنفنونی کیهانی  اورا رهبری میکند  واو در جنبش عالی  خود  در سکوت نشسته  همیشه خاموش است ، خاموش او میداند که چه کسی راست میگوید وچه کسانی دروغ . .
    جنگ  با روزنه خواهش ها 
    جنگ  با یک پله  یا با نور خورشید 
    جنگ  تنهایی با  یک اواز 
    جنگ زیبایی کلام  با یک سبد خالی 
    —-
    جنگ تازی ها با زنان و مردان درستکار 
    جنگ تازی ها ی دزد با بیرون راندن صاحبخانه
    من این جنگ را دیده ام 
    مزه آنر چشیده ام 
    حال در انتظار  گل حسرت نشسته ام 
    تا از میان خاک مرده بروید .
    پایان 
     ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . اسپانیا / 06/03/2018 میلادی /…
  • کرمی که اژدهایش پنداشتیم

    نور خورشیدم ز امداد خسیان فارغم 
    نیستم آتش که هر خاری  کند رعنا مرا …….؟
    ———————————
    ماری  منفور  که خزیده 
    تا اسارت مارا بیشتر کند 
    پست وفرومایه است 
    آنکس که جرئت مردن را ندارد 
    اگر لازم شد  از شرف ووطنش نیز میگذرد 
    تاکنون اسیر بوده ایم 
     و اسیرخواهیم ماند 
    ملتی که گرسنه باشد وسیری ناپذیر 
    همیشه در اسارت و بندگی است 
    این هیاهوی دیوانه وار تاکی ؟
    وتا چه زمانی  زیرنام تو ای سر مین مقدس ، 
    دستهای کثیفشان را برای گرفتن
    وکیسه هایشان را برای اندوختن 
     میگشایند  
    شما خودخواهان بزدلی هستید 
    به هنگام جنگ درتونلی پنهانید 
     ومن چه صادقانه  یقین داشتم که ….
    درختان کهنسال  ما در بهاران 
    شکوفه خواهند داد 
    وبرهر درختی  شاخه ای از بشارت 
    وخوشه ای  از عشق 
    آویزان خواهد بود 
    آ ه….. که ما مردم  تا چه حد  نابینا هستیم 
    وبه دنبال کشتی شکسته این پیروزمندان  دروغین 
    در گردابها شناوریم 
    همراه با هیاهوی دیگران درسکوت 
     دردستهای لاغر وشکسته آنها 
    نابود خواهیم شد 
    من با اسارتم به آسمان پرواز میکنم 
    و شما همچنان  در پی اژدها روانید 
    پایان / ثریا / اسپانیا / دوشنبه 5 مارس 2018 میلادی .
  • آب دریک قدمی ماست

    هرکجا هستم ، باشم 
     آسمان مال منست 
    پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین 
    مال منست 
    چه اهمیت دارد 
    گاه اگر میروید  قارچ های غربت ؟
    ده روز باران و برف های سندگین ما را خانه نشین کرده کامیونهایی که برایمان مواد غذایی یخ زده سایر کشورهای صنعتی را میاوردند هنوز درون جاده ها ایستاده ا و در انتظار معجره اند ، بطور قطع و یقین سوپرها همه  نیمه  خالی ویا یخ زده های سال قبل را درون ویترینها میچینند .
    خدارا شکر که اسکار هم بی خطر گذشت  و خدارا شکر که انتخابات آلمان هم گذشت و خدا را شکر که آلمان میل دارد سربازان بیشتر ی را به افغانستان  اعزام دارد همان پناهندگان  را چه بسا دربین آنها یک افغانی هم باشد که باید برود هم شهری خودرا بکشد .
    جنگی درراه است و آن زرافه  با کمک آن منبع طلای روی قطب  خرس سفید به هیچ وجه حاضر نیست گورش را گم کند و مردم بیچاره درون تونلها  از ترس بمب ها  پنهانند بیشتر زنان وکودکان  ، وچه بسا دراین جنگ بمب شیمیا یی بکار رود وچه بسا آخر زمان فرار رسیده خر دجال که ظهور کرد همه چیز نشان از فرا رسیدن آخر زمان است و از این روزها مرده ها یکی یکی سر از خاک بیرون خواهند آورد در عوض کودکان کوچک گم میشوند شاید همان مرده ها  آنها را باخود میبرند برای تغذیه !.
    چقدر دلم میخواست یک روز آفتابی بود والان دریک کافه  در پاریس  کنار رودخانه مینشستم  و آبهایی  را که مردگان را بیاد نمی آورد  تماشا میکردم  روی خیابانها جسدی دیده نمیشد وبچه ای گم نشده بود وقوای انتظامی درپی یک بچه روان نبودند  و من میتوانستم راه بروم  مترو را بگیرم از این سو به آن سو بروم و ایکاش میتوانستم داستانی بنویسم و تحویل یک فیلم بردار بدهم  هرچند خودم یک داستانم .
    خوب شاید زنجهای من کمتر بودند و نتوانستم از چیزی الهام بگیرم ویا شاید همه رنج بودم ، حال اسپونیک ها راه افتاده اند و آقایان بجای جت خصوصی از موشک ها استفاده میکنند  که در  دو ساعت  عرض بین نیم کره را میپیماید ، اینهمه عجله برای چیست ؟  و من ؟ به دنبال ترس و نفرت از ازاین جهان   خودم را بی اراده  روی تختخواب میاندازم تا بخواب روم ،خواب نه یبهوش میشوم ، روزی صدای باران برایم زمزمه شیرینی داشت امروز گوش خراش است واز این قرار تا آخر هفته هنوز در خانه زندانی  هستم و باید ته مانده گنجه هارا خالی کنم !! .
    از این روزها سال روز مرگ ” آن ”  بیشرفی است که نام شرف را روی خود گذاشت  سال میمون بود خودش نیز این آخری ها بشکل میمون در آمده شاخه درختی سوخته ،  که داشت از خودش فیلم میگرفت برای یادگاری !!! پول همه چیزاو  بود لذت میبرد  از زندگی در امریکا لذت میبرد چون برایش سمبل پول و دارایی بود و بیچاره دچار سوء تفاهم شده بود چون کاری غیر ار لب بر لب وافور گذاشتن و در قمار ورق زدن و خماری و راهزنی وخبر چینی بلد نبود   امروز دیگر سر زمین ویا کشوری وجود ندارد تا خوشبختی را به دیگران  نوید بدهد  ناگهان بمبی منفجر خواهد شد و همه چیز را بهم خواهد ریخت  خوب ، چه بهتر خوش باشیم ؟ با چی ؟ با ناله نی ؟ یا آواز ابو عطا؟ یا رقص فلامنکو ؟ حال عکسی را که روز گذشته در یکی از سایتها دیدم و مرگ دلفین های نا یاب را که در خلیج پارس جان داده بودند  دلم را به درد آورد خلیج را آلوده کرده واین حیوانات مرده اند ، و با این حساب وکشتن واز بین بردن مردان زیست شناس مرا بکلی  از آن سر زمین دور کرد ، دیگر برایم افتخار ی نیست تاگردنبند اجدادیم را بر گردن بیاندازم  خانه من آنجایی نیست که در آن متولد شده ام چه بسا تا امروز ویران شده وبه جایش یا برج ساخته شده و یا بیابانی برهوت است ،  خانه من جایی است که هنگامی عقلم رشد کرد آنجا را انتخاب میکنم  تصمیم با خود من است متاسفانه تا امروز نتوانسته ام خانه ای برای خودم بیابم روحم بسرعت به آنسوی سرزمین و آن کوههای بلند وکوهستانها و آتشکده های نیمه سوخته میرود و خانواده  مادرم را میبینم که از آتش فرار کرده و بسرعت خود را به پایین وبه شهر دیگری میرسانند مادر بزرگم تنها چهار سال دارد ،خانه اش را سوزانده اند مردم را سوزانده اند وآتشکده ها را ویران کرده اند وآتش ایزدی را خاموش ساخته اند . من میل دارم برگردم دوباره آنش را روشن کنم و روح مادر بزرگم را شاد سازم . 
    این  تنها یک آرزو ست و هیچگاه جامه عمل بخود نمیگیرد .حال درمیان پیچ وخم های شهری گیر افتاده ام که آمد و رفت من به اشکال صورت میگیرد سرازیری گویا این سر زیری همیشه در سرنوشت ما ارثی بوده و باقی میماند .پایان 
    خوب سهراب خان سپهری میفرمایند : 
    واژ ه هارا باید شست  
    واژه  باید باد، یا خود باران  باشد !
    چتر ها را باید بست 
    زیر باران باید خوابید 
    فکر را خاطره را  زیر باران باید برد  
    با همه مردم شهر  ، زیر باران  باید رفت !
    ———
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / آندالوسیا ؟ 05/03/ 2018 میلادی /….
  • الماس بی نمک !

    تعجب ندارد ، به هر چیزی نمک میزنند الماس هم ازدل کوه بیرون میاید لاجرم کمی نمک  دارد ، 
    امروز سرم را به تماشای فیلم های قدیمی گرم کردم فیلم آوا ی آفریقا با موزیک بسیار زیبایش واز همان نویسنده وکارگردان فیلم میهمانی بابیتس  Babettet,s Feast  قدیمی است وجایزه بهترین  فیلم های خارجئ را  برده است هنر پیشه آن فرانسوی است صد بار آنرا ببینم خسته نمیشوم چرا که درآخرین لحظه میگوید ” یک هنرمند هیچگاه گرسنه نمیماند ”  البته او در دایره زمان خود ودر سر زمین خودش  میتواند این حرف را بزند منظوراو هم هنرهایی نظیر خیاطی وآشپزی نقاشی  گلدوزی وغیره میباشد ! در غیر اینصورت هنرپیشه ها بعد از سی وچهل سال باید بازنشسته شوند !/البته هنرپیشه های سیاسی نه آنها تا دم مرگ هنوز هنرمند هستند و هر از گاهی نقشی جدیدی بازی میکنند .
    در هوای ابری و بارانی نیمه آفتاب  مرده نطیر پاییز باید کاری کرد ، گفتم گنجه ها را تمیز کنم اولین خاکی که با دستم تماس گرفت عطسه ها شروع شدندوتا الان نزدیک دو جعبه دستمال مصر ف شده است ،  از حرفها ونوشته های روزانه نیز خسته ام گرد سیاست چهل سال است بر سر ما نشسته ودیگر تبدیل به آجر شده است وخودمان سنگ . 
    اما چیزی که دراین فیلم مرا ودار باین نوشتار کرد همان ” مذهب ” است مهم نیست اسلام باشد ، یهودی باشد ، کاتولیک باشد ویا بابتیست باشد بهایی باشد هرچه میخواهد باشد باید زیر نظر مذهب و پاستورها و ملاها و کشیشها و دستورات آنها عمل کرد درغ یر اینصورت از اجتماع  پر شکوه  گوسفندان ومرغان لاشه خور ! برون هستی وکسی ترا ببازی نمیگیرد ، دراین فیلم پدر خاتواده که یک پاستور است دودختر زیبا ونازنین و خوش صدای خود را تا خر عمر کنار خود قرار داد و آنها را از هر شادی ونشاط وعشقی محروم کرد وتقیه هم دراین ادیان دیده میشود ، شراب را مینوشیم ومیگوییم آب است ! سوپ لاک پشت را هورت  میکشیم میگوییم صدف دریایی است وغیره .
    بعد دست دردست یکدیگر دور فواره دعا میخوانیم ! جروسلم تو ، قلب منی ……..
    چه خوب بود اگر در دنیا چیزی بنام مذهب وجود نداشت  و انسانها راحت با وجدان خودشان  زندگی را طی میکردند ، چه خوب بود که اگر ما  مانند حیوانات اآزاد بودیم ، چه خوب بود اگر اربابی بالای سرمان نبود تا زنگرا به صدا درآورد و فیلمها  را تکه تکه نکند ، به زور همه چیز را بتو تزریق میکنند ، آنقدر مجله مذهبی و صیلیب  و

    تسبیح به درخانه من آورده اند واز زیر در به درون  فرستاده اند که به ناچار زیر دررا با آهن  بسته ام .

    با کمال وقاحت درب خانه را میکوبند و برایت کتاب مذهبی و یاتسبیخ میاورند از شر آن دیار خلاص شدیم باینجا آمدیم بدتر از آنجا به هرکجا که رویم آسمان همین رنگ است وانواع مختلفی هم دارد هرکس برای خود یک دکان باز کرده وعده ای را دور خودش جمع نموده روضه میخواند ، امروز در صفحه یکی از روزنامه ها عکسی از یک بانوی عالیقدر  گویا دختر علم الهد ی میباشد گذاشته بود ونوشته بود بیست وهفت پشت من به حضرت آدم میرسد !!!! از خنده ریسه رفتم واین درحالی است که پاپ اعظم فرموده اند آدم و حوا و بهشت و جهنم  از بیخ و بن دروغ است ، خوب گویا نسل بقیه  به گوساله میرسد ! یا گاو و یا الاغ !.

    بیا د دارم که سالهای اول عروسی ملکه با شاه ایران  قبل از آنکه  حضرت ولایتعهدی پای به این دنیا بی ارزش بگذارند مجله ای با مادر ایشان مصاحبه کرد وایشان درکمال سادگی فرمودند که ” من خودرا درنقش یک سیندرلا میبینم .
    پس از چندی که میخ کوبیده شد همان مجله با ایشان مصاحبه کرد وایشان فرمودند که سی پشت من به حضرت محمد میرسد !؟ خوب حال من باید بنویسم تخم کدام مغ یا درویش هستم ؟ و پشتم به کدام نوع میمون میرسد ؟ ………. ثریا / اسپانیا / یکشنبه 4 مارس 2018 میلادی ..
  • جاده صاف کن

    چه گوارست این آب 
     چه زلال است این رود 
    مردم بالادست ، چه صفایی دارند 
    چشمه هایشان جوشان ، گاوهایشان شیر افشان !………”سهراب سپهری”
    در گذشته  هنگامیکه  هنوز اینهمه دنیای ما پیشرفت نکرده بود ، برای اسفالت کردن خیابانها بعد از خاکریزی وماسه وسنگ وقیرمالی یک ماشین سنگین با یک چرخ چند تنی آهنی  همچنان   میرفت تا انتهای جاده و بر میگشت  تا خوب جاده صاف شود و سپس سیمان و بعد هم دیگر جاده آماده بود برای ورود اتومبیلها .
    امروز شاهد یک مصاحبه چد زبانه بودم  که نمیدانستم بخندم یا بگریم ، تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل ، بهر روی احساس کردم این همان جاده صاف کن است که دارد خیابانها را صاف میکند برای ورود آن شخص مجهول ! و باز ما همان لوح ساده میشویم  که با دستان نامریی مانند خمیر  شکل نگرفته ، شکلی تازه بخود میگیریم .
    اندیشه هایمان شکست میخورد  و بازمن  در پیکر دیگری  فرو میروم ، آهای ، چشمانت را باز کن ، میان خواب وبید اری  باید باین مصاحبه گوش فرا دهم  ویاشاید آنرا به نزد کسی ببردم که این زبانرا خوب میداند ومیتواند برایم ترجمه کند .
    من به اندیشه ای دیگر رسیده ام  وبه نهادی دیگر میاندیشم  حال یا باطلم یا  دوباره ساخته میشوم  امکان همه چیز هست  چرا که در میان ما امکان حقیقت  نیست .
    ما حتی خدایمان نیز دروغین بود  او را باطل کردیم  با تصاویر و مفاهیم  عوضی در ذهن مردم  او را دگر گون کردیم و از سریر وتخت خداییش پایین کشیدیم  وبه هر پیکری نقشی دادیم وگفتیم این خود خداست .
    روزگاری ساده دلی من  آنچنان بود  که هر چیزی درذهنم نقش میبست ودیگر قابل پاک کردن نبود ، ” مانند عشقی که پیدا کرده  بودم ویا دوستانی که اطرافمرا گرفته بودند  وگوش به حرف هیچکس نمیدادم تا آنکه سرم به سنگ خورد خونین شدم تازه فهمیدم با گرگهایی درون لباس گوسفند سر وکار داشته ام “.
    رنجشی بخود راه ندادم  خشم ودرشتی هم نکردم  با سکوت  به تصاویری که از جلوی چشمانم میگذشت مینگریستم  . 
    امروز این صورتکها  همه نقش دیوارند  و من تصویر نا پذیر  همان مفهوم نا مفهوم  و دیگر کلامی بر لوح ضمیرم نقش نمیبندد  و هیچ کلمه ای برایم معنایی را توجیح نمیکند .تنها دوست میدارم  ، دوست میدارم  که هرآنی در برابر پیکری بایستم  و به هر نقشی دلی تازه کنم  اما در معنا  همیشه کلمه ای دیگری در ذهنم مینشیند .
    خیال گم شدن را ندارم واز اینکه دیگران را نیز در بیراهه بکشم بیزارم اما در قاموس ما این کار یک نوع شغل است شغلی پر درآمد  حال مرتب مرا بو بکشند مرا در تمام این کلمات مزه مزه کنند ، اصل مرا در نخواهند یافت .
    همیشه یک ” شاید ” یا یگ ” اگر ” ویا ” یک  ممکن ” ویا اگر بمانم  در کنارم وجود دارد  میدانم از این جماعت هیچگاه حقیقتی بر نخواهد خاست و هیچگاه راستی درمیانشان مفهومی ندارد  امروز آ|نقدر خفاش در نقش عقاب در آسمان سیاست ما پرواز میکند که دیگر نمیتوان تشخیص داد کدام یک حقیقی هستند .
    دلهره ای ندارم ، بامید هیج معجزه ای هم نیستم برایم یکسان است که یک یوسف ثانی بر تخت بنشیند ویا یک غول بی شاخ ودم  همه امروز بشکل همان غولهای افسانه ای شده اند .
    من میدانم لال بودن یعنی چی و میتوانم لال باشم  قدرت آنرا  دارم  در خاموشیم نشسته ام  اما کلمات مرا رها نمیسازند  شکنجه ام میدهند  این درد کلمات است که در پیچ و خم پیکرم میلغزد و مجبورم گاهی باین  چین خوردگیها  وتا شدن ها  وحیله گریها  وتزویرها پاسخ بگویم  .دراین چین وچروک ها ونا باوریها  همه چرکهای درون  دیگرانرا میبینم که روان شده اند .
    اشعاری را که در این صفحه میاورم تصادفی است کتاب اشعارم را باز میکنم و هر چه آمد  سر آغاز و پایان میگذارم . 
    بی گمان  پای چپر هاشان جای پای خداست 
    ماهتاب  آنجا  ، روشن میکند به پهنای گلام 
     مردمش میدانند که شقایق  چه گلی است 
    بیگمان درده بالا چینه ها کوتاهترند !؟
     بیگمان  آنجا  آبی ، آبی است 
    چه دهی باید باشد  
    کوچه باغش  پر از موسیقی باد 
    مردمان سر رود ، آب را می فهمند 
    گل نکردندش 
    ——
    اما ما آب را مخصوصا گل میکنیم تا ماهیان  بیشتری را صید کنیم . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / آندا لوسیا / اسپانیا / 04/03/2018 میلادی /….
    ———————————————————————————
  • بهاران

    در نماز خم ابروی تو با یاد آمد 
    حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
    از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار 
    کان تحمل که تو دیدی همه برباد آمد………….خواجه حافظ شیرازی 
    امروز صبح زود  بهاررا با تمام وجودم نه احساس بلکه لمس کردم ، در هوای بهاری غرق شدم پس از چهارروز بارانهای سیل آساو پی درپی بوی بهاران  را به عمق وجودم فرستادم ودیدم هنوز زندگی میتواند شیرین باشد و لذت بخش .
    مطابق معمول آسمانرا نشانه گرفتم وچند عکس روی صفحه قراضه ام گذاشتم  ، صبحانه م تنها قهوه وکمی نام برشته است نه بیشتر ! اخبار داشت  سر زمین سوسمارستان را نشان میداد دوبی  که دیگر امریکا واروپا  دربرابر او یک  ده کوره میباشند  ، ونیز را به آنجا منتقل کرده و حال پلاژ لختی ها را نیز افتتاح میکرد در آنجا و در مرکز صحرای کویر وسوزان ودشت کربلا  آخرین تکنو لوژ یها بکار گرفته شده بود …وما ؟

    هنوز برای یک تار موی سپید وسیاه زن سپاه و بسیج و ارتش میفرستیم و برای مردمانی که به دنبال حق وحقوق خود میباشند شبانه پلیس به خانه هایشان حمله ور میشود و دسته جمعی آنهارا به زندان میبرد چرا طلب حقوق خود را کرده اید شما بردگان مفت و مجانی بارگاه شیخ  و هارون الرشید دوم میباشید حق سخن گفتن ندارید زبانها بریده باد و دهانها دوخته ! .
    چه دستی در کار  ویرانی آن سر زمین  است ؟  امروز خدا در خانه اش میتواند هم با دوربین زنان عریانرا درپلاژها ببیند وهم میتواند سری به تابلتها دوگانه بزند وهم میتواند درهتلهای بزرگ دمی لبی به خمر آغشته نماید در عوض با نگاهی غضبناک به سوی سر زمین پارسها مینگرد و درانتظار وحوش است که با پولهای باد آورده دور او بگردند. خاک و آب و خشت و گل و مصالح ساختمانی محکم آثار باستانی را به آنجا حمل کنند ، دکلهای نفتی را نیز در جیبشان بگذارند وبه آنجا ببرند او سخت تشنه است .
    امروز بهاررا به درون سینه ام فرستادم  دلم لرزید چرا؟ بیاد چه کسی بودم ؟ کسی را که از خود راندم ، کس ویا کسانی را ، خودخواهم میل میل من است من باید انتخاب کنم  نه آنکه مرا انتخاب کنند ! 
    ما همیشه در انتظاریم در انتظار  ساخته شدن،  با اپنکه گذشته های ما گلویمانرا سخت میفشارد وتا حد خفه شدن میبرد  باز در انتظاریم ،  کشتزار بی آب و تشنه ما  در انتظار باران است  ما خودما به گرد خرمن وکشتزار خود آتش  زدیم  وبه دورش پایکوبیدیم  حال همان رقاصان و پایکوبان اطراف خرمن در کسوت گوینده و نماینده  و سرور رسانه های جهانی برای ما قصه حسین کرد را میخوانند ویا از مصائب مردی حرفی میزنند که ما ابدا او را نمیشناختیم .

    اولین  با رما آتش را داشتیم آنرا از کاخ اولمپ دزدیدیم  با ان شعور دیگرانرا روشن کردیم وعقلها را نیر با خرد واندیشه زیبای پارسی بالا بردیم حال خودما ن  بسان الاغ  پیر  باید سر به زیر انداخته  دستمان را در مقابل دزدانی که شبانه بخانه ما حمله بردند واموالمانرا خوردند دراز کنیم تا سکه ای درکف دستمان بگذارند .

    ما خود اولین انسان روی زمین بودیم  برگه های تاریخمان را یک یک پاره کردیم  وبی تاریخ کتابهای سفید راورق زدیم  همیشه به زندگی  بعد از مرگ اندیشیدیم  و درخانه کوچک  عقیده نا ثابت خود  زندانی شدیم 
    حال نشسته ایم با حسرت به سر زمین مارها و عقربها و سوسمارها مینگریم و در انتظار آ( آزادی ) هستیم درانظار دستی که درب قفس را بشکند خودمان  دست و پا چلفتی هستیم 
    هرشب وهر صبح صفحات تابلت من لبریز از قصه ها و داستانهای خسته کننده و تکراری است و مردانی که فریاد میزنند در حالیکه دهانشان کف کرده است ، چرا که جربزه و شاید اجازه آنرا نداشتیم که میراث پدریمان را حفظ کنیم خانه خود را باید به دیگری وا گذار میکردیم تنها » پیام » پشت پیام مانند کبوتران دست آموز  و هر کرمی را اژدها خواندیم .
    پانزده سال است  که مینویسم  هنوز تنوره اولین کامپیوترم زیر میزم نشسته دومین لب تاپ درون چمدان سومی درون قفسه کتابها واین آخری آنقدر کوچک است که درجیب جای میگیرد !!!!مدتها به سایتهای مختلف مجانی سرویس دادم تا اینکه دستی در آسمان مرا گرفت ، چرا مجانی ؟ کار دل است نوشتن را دوست دارم همه جا قلمی در دستم دیده میشود باید دستم با قلم کار کند  بیاد مرحوم » گوته « افتادم در بستر مرگ هم روی هوا داشت بادست ناتوانش مینوشت . پایان 
    دز انتظار افسانه های تو ، این دل خالی  تا کی ؟ 
    این صفحه خالی تا کی ؟ 
    در چه زمانی صفحات دل مرا ورق خواهی زد ؟ 
    جریان بادرا پذیرفتم  و عشق را و جاودانگیش را 
    تو باشتاب گذشتی ، در پیچ کوچه های خاکی
    و من با دفتری خالی به دنبالت
    تا نام ترا در آن بنویسم
    گاهی نامت را بر روی شیشه های کدر و خا ک گرفته
    با آنگشت مینوشتم
    تو در آشوبها گم شدی و من مودبانه و موقرانه
    ترا بحال خود رها ساختم
    با گرمای دیگری و سرمای دیگری  و نور دیگری
    ———————————————– ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / آندالوسیا / اسپانیا / 03/03/2018 میلادی /….
  • فریاد زیر آب

    کشاندمت ، آنقدر تا به نزدیکترین زوایای  زندگی تو  رسیدم ، 
    چیز تازه ای نبود همان را که حدث میزدم ، گاهی خودر ا فریب میدادم و و زمانی بخود نهیب میزدم که  عقل تو کجا رفته ، زمانی که تراش 
    پشت گردن ترا دیدم فهمیدم که متعلق به کدام دسته وگروهی این نوع اصلاح سر معمولا برای انسانهایی که فریبکارند بکار میزود  چند تیغه وصاف ، چه بسا زنانی در آنسوی قاره آرزوی در آغوش کشیدن ترا دارند اما من هدف دیگری داشتم .
     ودوستانت را که گویی همه بنوعی دچار دگرگونی روحی یا جسمی میباشند .
    روز گذشته فهمیدم تو نیز مانند سلف خود کارت تنها سرگرم کردن آدمهاست و فریب اما  بنوع تازه ای است    بسیاری از جوانان هوشیا ربودند وکسانی که بیشتر همکاری با توداشتند بعنوان شو من به روی صحنه میامدند .من نه فحاشی کردم ونه توهین چرا که این کارها ابدا در مرام من نیست .اما احساس میکردم خیلی گنده شده ای  بیشتراز حد معمول . هنوز که بجایی نرسیده بودی ؟!.
    در هر سوراخی را که زدم دیدم آنجا نشسته ای  و بقول آن خانم محترم هنرپیشه زبردستی هستی که داری برای خودت تبلیغ میکنی ، کسی ترا ببازی نگرفت کسی ترا بخانه اش راه نداد ، کسی برایت ضیافت ترتیب نداد وکسی ترا برای گرد هم آیی ها دعوت نکرد . 
    برای من دیگر یکسان است تو سوار بر اسب مراد باشی یا آن “غلتشن “در لبا س افسری که خود بخود  از در ودیوار مدال ودرجه گرفته  معلوم است سر زمینهایی رابخاک وخون کشیده   مردمی را آواره وبه زیر خاک فرستاده کودکان بدبختی را قربانی هوسبازی های همکارانش نموده  ، امروز ازسر زمینی که تو میخواهی آزادش کنی برای من با سوریه یا پاکستان یا بنگلادش  فرقی ندارد چرا که دیگر  نه زبان آنهارا میفهمم ونه فرهنگ آنها با فرهنگ وعادات من هم خونی دارد ، من زن ساده لوحی نیستم تنها گاهی ترجیح میدهم سکوت کنم تا طرف خوب به بازیش ادامه دهد  خودمرا کنار میکشم درحاشیه به تماشا مینشینم صندلی لژ وجلوی سن را برای خود خریداری نمیکنم دور ا دور به تما شا میایستم امروز دست خیلی ها  برای من رو شده ومیدانم که از کدام سر چشمه ها آب مینوشند وچند عکس یا چند ویدیو ویا چند کلام زیبا بخورد  ما میدهند  اما مارها همچنان درون لانه هایشان چنبر زده وبه گزیدن مردم میپردازند ، اخباری را که برایمان  توضیح میدهی قبلا ما درجاهای دیگر ی خوانده ودیده ایم حداقل دررسانه ای خارجی !  .
    گذاشتم ببازیت ادامه دهی و امروز فهمیدم تو هم  یک آرتیست ماهری روصحنه  همان صحنه ای که قرار است نمایش آن به اجرا گذاشته شود وما تماشاچیان فلک زده تنها در سکوت وسایه بایستیم وگاهی اشک بریزیم .
    خوب ! خیلی ها خوب میتوانند خودرا بفروش برسانند ، قیمتی دارند هرکسی قیمتی دارد بسته به کاری که ارائه میدهد تنهاهنوز برایم روشن نیست  که از کدام سو میایی از فرانسه یا از سرزمین ویرانه وگذشته ما  باز ی را بد  شروع کردی ، خیلی تند رفتی شتاب داشتی تا زودتر به همه چیز برسی وظاهرا رسیدی حال باید همچنان روی صحنه باشی برای مواقع خاص شاید بتو احتیاج بود .
    همه انسانها اشتباه میکنند بخصوص در شناخت اشخاص ومن نیز با آنهمه صدمه ای که خورده ام باز اطمینان میکنم ومیگویم :
    نه ! این یکی با همه فرق دارد ! آری فرق دارد تنها از نظر شکل وشمایل وظاهر .
    برای همین  آخرین تیر را که درترکش داشتم بسوی تو پرتاب کردم بامید  آنکه به هدف بخورد ، اما تیر به دیواری شکسته خورد .وبرگشت دو چشم خودم را نشانه گرفت .
    پایان /
    ثریا / اسپانیا / پنجشنبه 3 مارس 2018 میلادی /..
  • دودی برنخاست

    از فغان  و ناله  کاری برنخاست 
     چون نبود آتش شراری برنخاست
    سست شد پای طلب در کوه  سخت
    ا.زاین سنگی شکاری برنخاست 
    ——————————
    دیگر از آن سوی زمان و آن سر زمین سخنی نخواهم گفت ، برای همیشه آنجا و مردمش را فراموش میکنم ، گویی از ازل و ابد  وجود نداشته و منهم نبودم تنها روحی از زمانها روی این زمین  نا مرغوب و ویران میچرخد .
     شب گذشته همه دوران کودکی ام بیادم آمد و خواب را از جشمانم ربود ، بیاد خانه مادر بزرگ که مانند یک توله نجس با من رفتار میشد و مادر بزرگ درمیان دوستانش مینشست ودرحالی که  لب برلب وافور گذاشته بود تنها یک جمله را تکرار میکرد :
    پسرم رفته یک بیوه گبر زاده را بخانه من آورده ……
    پدرم دراطاق دیگری مشغول نواختن  ساز بود د رکنار منقل ورشوی براقش و دوستانش وبساط مشروب وخوراک جغور وبغور ! ومادرم در خیال پختنی شیرینی عید ، صورتش مانند برف و خون سفید وسرخ با موهای طلایی که آنها را مبافت و مانند تاجی بر فرق سرش مینشاند ویک لچک سفید هم روی آن میکشید واین  باعث تمسخر و خشم مادر بزرگ سیاه سوخته من بود که از فرط تریاک لبانش سیاه و صورتش مانند چرم سوخته همیشه خشمکین بود و میگفت :
    تو که یک دختر بچه نیستی پیر سگ ، برو مانند یک زن درست وحسابی یک چارقد بزرگ سرت کن وبا یک سنجاق قفلی هم زیر گلویت ببند درحالیکه خودش موهای سیاه وبلند بی قواره اش دور سرش مانند مارهای دوش ضحاک  آویزان بودند .
    پدربزرگ همیشه سرش روی کتاب بود  عبای روی دوشش و شب کلاهی بر سرش و دستهایش مچاله زیر بغل و سرش روی کتاب بالا  وپایین میشد . گویی ابدا مرا نمیدید نه مرا ونه کسانی دیگری را ، 
    حاصل این ازدواج نا مطلوب  تنها سه سال طول کشید با مخارج سنگینی که برد وش مادرم بود ، خاله جوانم تازه با یک تاجر پیر فرش عروسی کرده بود  همسرش زیر زمین خانه را به کارگاه قالی بافی دوم و سوم خود تبدیل ساخته بود .
    سرلنجام با کالسکه وچهار اسب محبوب مادرم  راهی خانه مرد دیگری شدیم که از فرقه ” شیخی ها” بودند دیگر من موجودیتی نداشتم تنها آقا جان تعهد کرده بود مرا مانند دختر خودش نگاهد دارد آنهم در حالیکه چهار زن عقدی و یازده تا دوازده فرزند دیگر داشت و من تا زمانی که  آخرین همسر او از کردستان با دوبچه اش نیامد عزیز بودم پس از ان تنها پناهگاهم کنار همان اطاقی بود که شیرینی های عید نگاهداری میسد کسی مرا نمیدید وجود مرا احساس نمیکرد به مکتب رفتم قران را تمام کردم کتاب حافط را با چهار غزل ناب از حفظ فرا گرفتم دیگر میبایست وارد مدرسه میشدم تنها شش سال داشتم .
    مدرسه متعلق به همان قوم شیخی ها بود همه باهم دوست و یا فامیل بودند پچ پچ ها  شروع شد دختران چهار تا پنج تا دست دردست هم دور حیاط کوچک مدرسه راه میرفتند واگر توپی دردست من بود آنرا قاب میزدند و سپس تهمت دزدی بمن زده که این توپ متعلق بما بوده یا دوات مرکبی یا هرچه که داشتم به یغما میرفت ، در میان پچ پچهای آنها می فهمیدم که به یکدیگر میگفتند :
    مادرش گبر است نجس است ( زرتشتی ) دختر عمویم هم کلاسم بود روزی معلم سر کلاس از او پرسید آیا شما باهم فامیل هستید ؟ گفت  ، نه او مادرش گبر است با ما فامیل نیست ، درآن زمان هرکسی صاحب یک فامیل بود و انحصارا آن فامیل متعلق به او بود و دیگری حق نداشت از آن استفاده کند مگر کلمه ای مانند زاده یا “فر “یا غیره به آن اضافه نماید ! امروز را نمیدانم .
    از مدرسه بیرون آمدم موهایمرا بجرم آنکه شپش درآن یافته اند همانطور بافته به همراه روبان از ته قیچی کردند ( داستان آنرا در عروسی فروزنده خانم نوشته ام ) …….
    دیگر بمدرسه نرفتم واز آن شهر نکبت که حال امروز حسرتش را میخورم بیرون آمدیم درپایتخت  دیگر داستانهای وحشتناکتری رخ داد .
    نه ! کسی مرا نمیخواست  من زورکی به دنیا آمده بودم و زورکی در دنیا خودم را میان آن جمعیت با مهر و محبت و نجیب و نجیب زاده جای داده بودم !! 
    حال امروز در این فکرم برای کدام لحظه دلم تنگ شده ؟ برای کدام دقیقه و کدام ثانیه ؟ و برای چه کسی ؟ خاک ؟ خاک در اینجا فراوان است !اجداد! گور پدر همه حتی در زمانیکه همسرم در زندان بود از عمویم  کمک خواستم از من دریغ کرد وگفت : 
    من نمیخواهم خودم را به دست ” ساواک” بدهم شهرت همسر تو بسیار است و مرا تنها گذاشتند تازه نوزده ساله بودم ! تنها شدم مادرم بسوی فامیلش رفت فامیلی که دیگر او را نمیخواستند چرا که از روز اول سر کشی کرده بود حال پشیمان  وپریشان برگشته بود .من بودم واو دریک خانه کوچک و همسر یک زندانی معروف هیچکس در آن زمان بمن کمکی نکرد مگر مردانی که هوس و شهوت از چشمانشان میبارید و آب دهانشانرا را جمع میکردند و من بسرعت فرار میکردم ، خودم تنها به دادرسی ارتش رفتم خودم تنها جلوی اتومبیل رییس زندان دراز کشیدم تا بمن بگوید همسرم در کدام بند وآیا زنده است یا مرده تا مرا بسوی پیکر زخمی و خون آلود او بردند تازه از نوش جان کردن  شلاق سیمی  واز حمام! ! برگشته بود یک تکه گوشت خون آلود .نه ! هیچکس بمن کمکی نکرد تنها به دنبالم میدویدند وعده میدادند و من میدانستم که این وعده های توخالی وپوچ برای چه منظوری میباشد .
    حال چرا امروز دل بسوزانم ؟ برای کی  ؟ کدام زن ؟ و کدام مرد ناشناس ؟ و کدام خاک خون آلود وکثیف ؟  ……
    تنها به گفته های ” فرستاده ها ” گوش فرا میدهم  آنها را جمع میکنم نگاهداری میکنم تا روز موعود .
    جنگی بزرگ در انتظارمان هست  اگر خیلی شانس بیاوریم مانند ویتنام ، ایران  شمالی و ایران جنوبی خواهیم شد  من متعلق  به هیچکدام از آنها نیستم .
    من متعلق بخودم هستم خودم را زاییدم و خودم را بزرگ کردم وطن خود من هستم پیکرم خاک وطن است که فرزندانم روی آن زندگی موریانه ای خود را ادامه میدهند .
    هوس هیچ چیزی در من و ما نیست حسرت هیچ چیز را نیز نداریم من  شیره زندگی را کشیدم وآ نرا نوشیدم دیگر میلی ندارم سیرم و اشتهایی برای بلعیدن  و یا خوردن ندارم هوسی هم ندارم . بنا برای برای همیشه آن دیار را و مردمش را فراموش میکنم . و دیگر به گفته های تکراری آنها  گوش فرا نخواهم داد ، نگران زبان وفرهنگم ؟؟؟ کدام فرهگ؟  فرهنگ ما روی یک سکه حلبی در اسراییل کنار آن مردک قمارخانه دارد وخانه دار حک شده ، بی عزتی وبی حرمتی از این بیشتر ؟ کوروش کنار دانلد ترامپ؟ عده ای خوش خیال را نیز خریده تا برایش پادویی کنند .
    مردم هم دیوانه وار به دنبال این سکه ها میدوند  و نمیدانند روزی همین اسراییل مارا قبضه خواهد کرد با همان آیین نوین و من درآوردی . پایان 
    شد ز دستم کار و کاری بر نشد 
    پشت من بشکست و باری برنخاست 
    از ازل در لاله زار  روزگار 
    چون دل من  داغداری برنخاست 
    توتیای دیده عشاق را 
     از سر کویی غباری برناست 
    چون خروش تو  ، یک خروش 
    از دلی در هجر یاری برنخاست ………رشید یاسمی 
    ———————————————————————————————————————————————————
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / آندالوسیا / اسپانیا / 02/03/2018 میلادی /….
  • بهار خونین

    بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد 
    نسیمی بوی فروردین نیاورد 
     پرستو آمد و از گل خبر نیست 
    چرا گل با پرستو همسفر نیست ؟………..”سایه”

    درهمان سایه بمانید  درزمانیکه این اشعار سروده شد این چنین بهاران خونینی نبودند ، اما از نظر این شاعران  دل نازک که خود را به عشق استالین فروخته بودند بهاران تابستان و زمستان و خزانها همه خونین بودند حتی جمعه ها مرده کشی بود حال یکی مرد ویکی مردار شد دیگری به غضب خدا گرفتار و آواره .
    امروز دیدیم این اشعار درست به درد اهمین ایام ما میخورد  نه آن زمان که جناب شاعر دربهترین  محله های شهر تهران با همسر ارمنی و فرزندان خود ویسکی شان را مینوشیدند و هرگاه اراده میفرمودند سری به بلاد کفر هم میزدند  ، امروز گم شدند ایشان هم دست کمی از آن هنرپیشه های ذوب شده در اسید ولایت وقیح ندارند مانند پروانه معصومی که معصومانه جلوی دوربینها عریان میشد و ناگهان  با صد من پارچه خود را پیچید و لیلا حاتمی را که کمی برای وطن ما آبرو خریده بود وطن فروش نامید .
    نمیدانم این شراب ولایت وقیح چقدر گرفتی و خماری دارد که همه یکی یکی در اسید آن حل میشوند ویا در آتش گداخته اش ذوب میگردند شاید چیزی باشد که من دورافتاده بیخبرم .
    بهر روی شب گذشته نتوانستم بخوابم تصادفا یوتیوب  آن دختر نازنین به دستم رسید شاید ده سا ل از مرگ او میگذرد .
    آری بهار خونینی   از راه رسید با برفهای سنگینی که بر سر تاسر اروپا نشسته وسرمای شدید ویخبندان که گلها ودرختانرا نیز از ریشه برکند ودراین قسمت بارانهای شدیدی که راه های را بسته اما من عدس را خیس کردم و تدارک هفت سین را خواهم دید و شیشه هارا پاک خواهم کرد تا بهاران را دوباره بخانه بیاورم .
    آن آتشی را که شما توده ها  و مجاهدین روشن کردید در دامن ابلیس افتاد وامروز ابلیس دارد همه را میکشد ایرانی باید از بین برود و نسل پلید این مارمولکها بماند  اگر ایرانی باقی بماند دیگر کمتر میتوان درآن خون پاک  ایرانی یافت  و اگر کسی باقیمانده باشد فرتوت واز کار افتاده حافظه گم کرده است ویا ذوب شده مانند خانم احترام برومند که روزی در تلویزیون برای بچه های ما قصه میگفت و کتاب میخواند امروز یکصد و هشتاد درجه تغییر ماهیت و تغییر شخصیت داده است .
    نذر کردم گر از این غربت سوی خانه روم …. کدام خانه ؟ وکدام میخانه ؟ مردم همین بوده وهستند برایشان وطن معنا ندارد برایشان تنها یک چیز مهم است امروز فردایی ندارند .
    مسجدی بشکل آوانگار ومدرن ساخته اند ون اگهانی سبز شد ! حال عده ای بر آشفته اند که شبیه کلاه و عرق چین یهودیان است خوب ملاها هم یک عرق چین زیر آن پارچه صد کیلویی بر سرشان  میگذارند بعلاوه این اول داستان است این سر زمین واین ساختمان سازی در پشت خود برنامه های دیگری دارد ( نوشتم که همه باید یک جورشویم ) مانند گردو گرد  آثار باستانی وتاریخی  رویهم فرو خواهند ریخت دیگر کسی تمدنی  ندارد تنها یک تمدن حاکم خواهد بود هم اکنون جزییات آنرا میبینیم و آنهاییکه زرنگ و زیرک هستند خود را به آن تمدن چسپانیده و یا فروخته اند ! تنها یک دین و آیین  باید حاکم باشد بنا براین این مظهر همان آیین آینده است بیخود خودتان را گول نزنید وخراب نکنید بیشتر بشکل سالن های موزه ویا سالن های موسیقی میماند تا مسجد .
    بهاران خونینی وگلها بقول شاعر سرنگون شدند درهمه جای جهان غیر از گل خانه ها وخانه های اشرافی ! .ودر بهشت همان آیین آینده !!
    امروز نگاهی به مسئولان امور سیاست دراین سر زمین میکردم گویی همه آرتیستند ودارند جلوی تلویزیون فیلم بازی میکنند که درحقیقت هم همین است ، اولین سالی که ما پایمان به خراب آباد بی بی سکینه رسید ورود دوربین به مجلس و گرد هم آیی سیاستمداران ممنوع بود  امروز نمیدانم در امریکا دردادگاه هایشان ورود عکاس وفیلم  بردار ممنوع است .
    بنا براین کار ای موجودات تنها بازی کردن جلوی دوربینهاست و در پشت صحنه آن کار دیگر میکنند .پایان 
    بهر روی روزی بارانی وتاریک وسرد است .
    دگر بارت  چوبینم  ، شاد بینم 
    سرت سبز ودلت آباد بینم 
    به نوروزدگر  هنگام دیدار
     به آیین دگر آیی پدیدار 
    آمین !
    —————————————————————————————————————-
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « . آندا لوسیا / اسپانیا / 01.03. 2018 میلادی / برابر با 10 اسفند ماه 1396 خورشیدی.
  • جباران وریحانه

    تمام شب خواب ریحانه را میدیدم  ریحانه وریحانه های دیگر وندا  وصدای مادر او در گوشم بود که با چه آرامشی وافتخاری از دخترش حرف میز  شعله پاکروان  آیا بغض وکینه جباران باین خانواده  علت خاصی داشت ؟
    تمام شب در این فکر بودم که این شکنجه گران از چه نوع موجوداتی هستتد ؟زنان شکنجه گر وضعشان معلوم است  راحت آدم میکشند چرا که روحشان را در کودکی ونوجوانی کشته اند 
    صدای ریحانه از قعر گور بگوشم میخورد وچشمان بیگناهش دختری برای   حفظ ناموسش دست به یک چاقو برده وجان حیوانی متخاصم ومتجاوز را گرفته او تنها یک ضربه را زده ضربه ها بعدی بعهده شخص دیگری بپوده  امنیتی ها باهم خرده حساب دارند تنها قربانی لازم بود  آنهم دختری که کارش بیشتر جمع آوری حیوانات زخمی وولگرد وحمایت از آنها بوده است .
    من نمیدانم قاتلین وشکنججه گران شب را چگونه به صبح میرسانند بطور قطع و یقین با مواد والکل  واین چه بلایی بپود که بر سرزمین ما فرود آممد  این جانوران وحشی درکدام کومه ها پنهان بودند چقدر گرسنگی کشیدند وتشنگی که امروز از خون وگوشت واستخوان نوجوانان ما تغذیه میکنند ؟!.
    سرمای وحشتناکی  که از سوی سر زمین روسیه همه اروپارا در بر گرفته غیر طبیعی است ایا جناب اجل حضرت والامقام پوتین میل دارنذ قدرت خدایی خودرا به اثبات برسانند ؟ وچه زمانی دست از سر کشورها میکشند ؟ مرگ یکبار وشیون یکبار اینهمه خون ریزی در سر زمین بلاخیز من کام تشنه این آقایان را سیراب نکرد  آنها خود را صاحب دنیا میدانند وصاحب الختیار جان مردم .
    تمام شب بیدار بودم وچشم به  سقف سفید وحباب سیاه دوخته بودم وصدای ریحانه درگوشم بود که:
    انسان یکبار به دنیا می آید ونقشی دارد باید آنرا بسر انجام برساند وسپس از دنیا میرود …..آیا نقش تو ای دختر زیبا این بود ؟. 
    وما چه سر خوشانه بامید پیروزی وآزادی نشسته ایم ودنیا را چه زیبا مجسم میکنیم ودر انتظار یک آزادی مبهم نشسته ایم  نوچه ها ودلقکها هم روی صحنه سرمان را گرم میکنند ما باید اول یک دولت وملت دانش پرور را بسازیم نه جنایتکار وخونخوار . هر روز در پی ساختن ابزار شکنجه هستیم وهرروز سلاح جدیدی به دست نوجوانان میدهیم با کمک فیلمسازان وتولیدکنندگان بازیهای نوین ودر کنار آن بخودمان جایزه میدهیم  اخیرا اسکار ورزشی نیز به بازار آمد آنهم به همت گردکلفتی که روی صخرها زتدگی میکند واز دور کشتیهارا زیر نظر دارد وقمار  خانه اش لبریز از جانورانی است که با پول خون دیگران  میز ها را دور میزننذ  از قدیم گفته اند که دنیا و مافیا . 
    پایان 
    اوول مارس ۲۰۱۸میلادی /ثریا /اسپانیا /
  • سیمرغ مخلمباف !

    فرو برد  سر  “سام”پیش سیمرغ زرد 
    که ای شاه مرغان  ترا دادگر
    نیایش همین به آفرین    بر فزود
     بدان داد نیرو  و زور  و هنر 
    که بیچارگان را همی یاوری 
    به نیکی  همه داوران  داوری 
    زتو بد سگالان  همیشه نژند 
    بمان همچنان  جاودان  زورمند 
    ———————-
    حال در این پندارم که این محسن ریزه هفت خط شکنجه گر چگونه به درگاه سیمرغ » منطق الطیر « عطار راه پیدا کرده  که گمان نکنم شعور او اجازه دهد حتی یک خط را بخواند بلکه عقاید دیگران را دزدیده و کلافی سرهم کرده و خرقه ای  بافته وبرای حضرت ولایتعهدی طی نامه ای فرستاده است !!!
    فرهنگ   و تاریخ ایرانی بالاتر و سنگین تر از آن است که تو (آنچوچک ) بخواهی دستی بر خاک آن ویا مردان بزرگ آن دراز کنی و نانی به دزدی تو همان » کلت کمری « خود را نگاه دار و بموقع از آن استفاده کن .
    رامشگر در فرهنگ ما عنوان بزرگی دارد سپس به مد د اسلام عزیز تبدیل شد به مطربی ویکی از این رامشگران خوش نواز همیشه یک اسلحه زیر پیراهنش پنهان داشت او جاسوس مخصوص اداره رهبری بود درعین خوشنوازی و خوش خواری و خوش خدمتی ،  گاهی هم دستی به  اسلحه میبرد  ویا آنرا بعنوان قدرت نشان  میداد !امثال  این جانوران در ایران ما زیادند و به خاک ما رخنه کرده اند تخم ریری کرده ا وزن را که نماد زایش و خدای خدایان  است به زیر شکنجه برده اند حتی از سر دختر هفت ساله در زندان  نگذشتند و آنقدر  باو تجاوز کردند که اختیار خود را از دست داده بود و در راهروی زندان داشت میان کثافتات خود میغلطید ( این را یک زندانی با چشم خود دیده بود )  ومادرش را درهمان حال و درعین بارداری اعدام کردند واین محسن کوچولو دستیار و عمله و خاشاک جمع کن آنها بود و
    حال نشسته ا زصلخ و کیاست و دموکراسی میگوید و سیمرغ وار میل دار بر فرا زسر ما پرواز کند !!!.
    امروز میل وحوصله ندارم درباب سیمرغ وسایر مسائل بنویسم  ، نا باوری از تاریخ گذشتگان ناباوری ازخودمان است خود را گم کرده ایم از تاریخ بیرون جهیده ایم  فرار میکنیم وتنها استناد ما  به اراجیف آدمهایی نظیر همین محسن کوچولو  عقب افتاده است که گویا مشگل روانی بزرگی دارد . این بچه مذهبی های درون حلبی آباد وپشت قلعه شکوفه نو تنها میدانند که باید قدرت پیدا کنند و در قدرت یابی همه کاری انجام میدهند سواد و معلومات آنها در حد همان کله پاچه و مغز سر خر و عرق سگی و نشمه است نه بیشتر .
    در گوشه و کنا ر حوزه علمیه  و یا پادویی دانشجویان !! مذهبی  آنها خود را به سر دیواری  درحال ویران شدن میرسانند دیوار ویران میشود و خود آنها به زیر آن مدفون میشوند .
    من در رژیم گذشته بارها مجبور بودم که برای سر زدن به همسرم به زندانهای مختلف بروم از قزل قلعه تا قصر واز اطاق تیمسار بختیار تا دیگران ، اما هیچگاه بمن جسارت ویا توهینی نشد تنها یک زن کماندو چادری که مرا بازرسی بدنی میکرد گاهی زیر لبش فحشی بمن میداد روزی باو گفتم من بیگناهم همسرم نیز بیگناه است تنها عقیده اش را بیان داشته نه بیشتر آدم نکشته ، کسی را شکنجه نکرده در تمامی این مدت هیچگاه نه از طرف پلیسها ونه از طر ف افسران و نه باقی زندانیان مورد بی حرمتی قرار نگرفتم
     با انکه (زنی بسیار جوان و زیبا بودم )   برای همسرم مجاز بودم  شطرنج ببرم وگوشت استیک حتی مجاز بودم لباسهایش را بخانه ببرم و بشویم اطو کنم وبر گردانم آنها در بندی که باهم بودند کلاس  درس انگلیسی تشکیل میدادند طبیعی است معلم آنها همسر من بود چون چند زبان را میدانست ، هنگامیکه بخشوده شد حزب  او را نبخشید وبرایش حکم اعدام صادر کردند هم او وهم برادرش که خوشبختانه با کمک پول همه چیز حل شد ا ومنهم جدا شدم تا او به کارهای سیاسی خود برسد ! ما آدمهایی مانند محس کوچولو محلی از اعراب  در آنجا  نداشتند  زندانیان قلم داشتند کاغذ  داشتند  کتابخانه داشتند وهر هفته من از همسرم نامه دریافت میکردم تنها مهری روی پاکت میخورد که » بازرسی « شد  برای تولدم او کیک سفارش داد و عکس جدیدی برایش فرستادم  همه زندانیان دوراو جمع شدند و برای تولد من جشن گرفته شد ! ینهمه آزادی درحال حاضر حتی در متن جامعه نیز وجود ندارد ، اگر مردی را بجرمی میگیرند همه خانواده باید با او بمیرند حال محسن آقا میگوید : 
    از زندان  پدر شما برون آمدم ، نگاهی به پشت سرم انداختم  و گفتم همه شما را بخشیدم !!!! ( درمتن نامه )  آنهم در حالکه  هنوز کلتش بر کمرش بسته بود! 
    بقول حافظ : 
    دلا دیدی که آن  فرزانه فرزند 
    چه دید اندرخم  این طاق رنگین 
    بجای لوح سیمین در کنارش 
    فلک بر سر نهادش لوح سنگین 
    بهر روی این ما هستیم که باید اول خود را بشناسیم و سپس به تاریخ سر زمینمان روی آوریم ، شاید پس از پانصد سال توانستیم عالمی دیگر وآ دمی دیگر بوجود آوریم . پایان 
    ثریا ایرانمنش »لب پرچین « /آندالوسیا / اسپانیا / 28/02/2018 میلادی /.
  • حقیقت خدایی

    سرگشته دراین مرحله چون گرد بماندیم 
    زآن سوی نرفتیم و از این سوی بماندیم………میم .فرزاد
    نتوانستم ، حقیقت خدایی این موجودات را  در دل بپذیرم  نتوانستم  همه چیز را راست به پندارم  و نتوانستم  آنهارا از دست بدهم  ، نه ، دوست دارم  من ” کسی ” را کم کم  یافتم  و یا کم کم گم کردم  ، حال دراین ایام  او نیز گم شده  حال باید معنای دیگری  آنهم بصورت آهسته  آهسته به زندگی بدهم .
    حال باید زندگی گذ شته  وبی تحرک خود را از سر بگیرم  ؛ هرچند دوست ندارم ،  من آن نقطه پنهانی را سخت نگاه داشتم  و حال او را بکلی از دست دادم  باختمش  ، کشتمش 
    نه ! امیدم را از دست ندادم ،  گاهی بکلی بازنده  میشوی ، گاهی کمی از آرمانهایت را از دست میدهی . .
    آدمهای اطراف او بی هویت  و کسانی بودند ترسناکتر از بازجویان زندانهای وحشتناک سر زمین من   ، درمن چیزی هست که مرا از جلو رفتن باز میدارد  مرا به شور وا میدارد  از بردو  باختش  به یک  گونه لذت میبرم  ، به همان اندازه که خدای درونیم را نگاه داشته و خدای دروغین   بیرونی را از دست داده ام  از بردن نام آن  حقیقتی که دروجودم نهاده است  به شور میافتم .
    من درصدد عشقبازی و یا عشق و یا دوست داشتن او نبودم او منتخب من بود ، او را بصورت ناجی پنداشتم حال می بینم که تنها یک عروسک رنگ وروغن زده  و معطر است 
    یک هنرپیشه ماهر که میتواند روی صحنه هم مارا بگریاند وهم بخنداند .  ومن امروز معنای واقعی زندگیم را  به همان اندازه که از یافتنش سرخوش بودم ، ازدست دام واز شور وشر افتادم .
    من به آن خاک وآن سر زمین بدهکارم ، اگر امروز دراین غربت سرا دارم به زندگی موریانه ای خود ادامه میدهم بخاطر آن است که میل نداشتم به  آن  خاک حیات بخش خیانت کنم  برایم آسان بود که دریک فرصت مناسب چادری بسر اندازم و سجاده مادر را پهن کنم ودر قبال یک بوسه به حاجی منهم بزرگوار شوم  . اما کودکی خودم را حفظ کردم  بقول پرستار بیمارستان همان عروسک کوچک که نمیتوان دست باو زد  .
    انسان یک آویزه ای است میان امید ویاس   میان اضداد  و مرتب تاب میخورد هر انسانی قادر نیست خود را محکم نگاه دارد تا تاب نخورد  وبه همان اندازه نیز بهره میبرد 
    من اندازه خودم را میدانم ، در جایی نوشتم دستهایم خیلی کوچکند وپاهایم هنوز مانند پاهای یک عروسک باریک وکوچکند  بنا براین نه قدرت جمع آوری مالی را داشتم  ونه قدرت دویدن را .
    سعی کردم بنوعی این دین خود را بخاک وطنم ادا کنم و تنها اندیشه هایم را داشتم و بس هیچ چیز جالبی در وجود من نبود قدرت عرضه کردن خود را به دیگران نیز نداشتم چون بیشتر خودم را دوست داشتم و بخود وتجزایه پیکرم احترام میگذاشتم تا اندیشه هایم را بقول بعضی از بزرگان درپای خوک ها بریزم .
    این روزها کار من نشستن وگوش دادان به سخنان مردان بزرگ وکار  آمد قدیمی است یکی از آنها را  خوب میشناسم فاضل دانشمند و صاحب یک کتاب فروشی بزرگی بود با احترام زیادی دارم واز مبارزات بی حد او باخبرم و از کشته شدن برادرش و قدرت روحی مادرش نیز بیخبر  نیستم ، گویا انسانها باید  در پای افکار نا مربوط  وایده ولوژ یهای بی مزه ونا مانوس قربانی شوند .
    اندازه من آنقدر نبود که بتوان مرا یافت مانند یک خط باریک بین دو قدرت  روشن و ثابت  وهمیشه معمایی بودم برای دیگران  میان ننگ ونفرت و میان عشق و ستایش  میان بیاندازه بزرگ بودن وبی اندازه خرد وکوچک  ومیان خدا وحیوان  میان خود وبیخود میان دریا وقطره .
    امروز سخت بیمارم وتنها وخود باید پرستار خود باشم اما قبل از هرچیز پرستار روحم میباشم تا جسمم ، جسمم خاکی است اما روحم همیشه در پرواز است .
    حال بار درکشفیات وا ندازه های خود اشتباه  کردم بازهم اشتباه کردم حمل بر ساده لوحی من نکنید  من عاشق زیبایی هستم واز آدمهای زشت بیزار و متنفرم تنها همین مورد مرا ودارکرد که او را برگزینم وباو بفهمانم که تو هستی که ممکن است سر نوشت وطن را تعیین کنی ، اما متاسفانه  همراهانش خیلی با او تفاوت دارند . 
    حال در یافتم  که درکشف خود باز هم نیاز به آزمایش دارم . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « /  آندالوسیا / اسپانیا / 27/02/2018 میلادی 
  • باز هم بر اندازم

    از زمانیکه نوشتم بر اندازم  دستگاه من دچار اختلال شد  بیمار شد زبانش عوض شد حروف گم شدند  باز هم نوشتم ومینویسم بر. اندازم 
    ایکاش ویدا موحد  چند تن دیگر را با خود میبرد  در یک صف طولانی  لچکهای زیتب کماندویی خود را به هوا میفرستادند 
    الان دوره کمدی  سرنوشت ایران شروع شده  ممد چریک ومصطفی زاغی ها  دوباره راه افتادند  ملتی با آنهمه تا ریخ وافتخار  به دست یک بچه میمون افتاد وخس وخاشاک شد 
    کجایند مردان ما ؟چراتنها حرف میزنند ؟آیا از حرکت افتاده اند ویا با ز چشم به دولت ولنگار ومفتخور بی بی سکینه  آن روباه  پیر دارند ؟  یا در انتظار  دستور ات کامل آن قمار خانه دار که هم شریک دزد است وهم همراه قافله .
    مردان بزرگمان در گوشه غربت  درمیان کتب خود  حیران ایستاده اند  حال چه سرنوشتی بر سر آن سر زمین  نقش خواهد بست  ادای انقلاب فرانسه را در آوردند حال در انتظار یک کنسول یک شورا ویک ناپلئون هستند .
    هنوز کمی امید در دلم هست وهنوز میدانم نسل جوان بر خواهد خاست  قبل از آنکه دوباره ملوک الوایفی شویم .
    می دانم بمن اجل امان نخواهد داد تا آزادی وسر بلندی دوباره ایران را ببینم اما روحم  بیقرار ودر آسمان ایران زمین میگردد.
    امروز مجبورم از این تابلت زبرتی استفاده کنم تا دستگاه را با دست متخصص بدهم زبانش را عوض کند .
    ثریا ایرانمنش (لب پرچین ) اسپانیا 27/02/2018میلادی
  • باد فنا

    در پی آن دیدگان مشتعل 
    در کنار ان دیده های گریان 
    سوگند ترا باور کردم 
    با غ ما خشک و بی باران بود 
    .من آن خرمن سوخته را بتو سپردم 
     بیشه ها و گندم زاری مشتعل  در آتش 
    چه بجا ماند ؟ خاکستری گرم 
    و در کف خیابانهای ظهر تابستان پاهایی آبله زدند 
    من در کنار آن آسیاب متروک 
     بتو میاندیشیدم 
    در پس آن ( چشمان) سبز  سوار بر اسب  تا جنگلهای بی انتها
    امروز از پس شیشه های  کدر و خاک گرفته 
    در انتظار آخرین گفتارت هستم 
    دیدم  چهره  بی تاب  ترا 
    هم در آفتاب هم در مهتاب 
    دیدم ساعد دو بازوی ترا  هم در سایه 
    همه در تاریکی شب
    بخیال اپن چشمان  روشن کویر را در خیال زمزمه کردم 
    ( به زودی بر میگردیم ) 
    حال از سوگند گریزان  تو ، در حیرتم 
    وتو؟!  به کجا میروی ای رهرو بی مرکب وبی شمشیر 
    ما در این بهار  این سان بیقرار
    وای  وای از آن آرزوهای  بی زوال 
    پایان 
    دوشنبه 26فوریه 2018 میلادی / ثریا اسپانیا 
  • بشکه خاطرات

    قاطری دیدم که  بارش انشاء بود 
    اشتری دیدم که بارش   “پند وامثال” بود 
    عارفی دیدم  بارش ” تننا یاهو ” بود 
    من قطاری دیدم  که روشنایی میبرد 
     من قطاری دیدم که  فقه میبرد و چه سنگین میرفت 
    ” من قطاری دیدم که سیاست میبرد و” چه خالی میرفت “
    روز گذشته دلتنگ بودم  بی حساب دلتنگ بودم این دلتنگی علتی و علتها داشت ، امروز سخت پشیمانم  که به دنبال کلام و زبانی هستم که دارد کم کم گم میشود و از بن میرود  دیگر نشستن و گفتن ونوشتن بی فایده است ، با زبانی سخن میگویم که دیگران آنرادرک نمیکنند  لاجرم همیشه بیرون از خانه های  کاغذیشان  میمانم   وکسی مرا به میهمانی  رهروان بی کیاست و بی سیاست دعوت نخواهد کرد   ومن همچنان  جلوی درب وردی خانه ایستاده ام   وبه آخرین آستانه ورودم  به آخرین نقطه راهم  مینگرم .
    هنوز نشان حرکتم  نه آغاز سکون و سکوت . 
    اما بیفایده است .
    امروز این دستگاه بکلی بلاک شده بود  وطی حوصله زیادی توانستم این صفحه ناچیز را بیابم و چند کلمه که .وظیفه ام  هست بنویسم و باز به دست بادهای سمی بدهم تا آنها را مانند علف نشخوار کنند .
    امروز هر کسی یک من است منی که یا  سفید است و یا سیاه  صفت  وسخت  و من زنده زنده بخاک میروم  نقشی بودم بر دیواری  زیر سایه درختی  و هنگامی که آن دیوار فرو ریخت  من نیز برجای نشستم  چه دیوار دل انگیز وزیبایی بود ..
    امروز هر که ” تو ” هست در گورستان دفن شده  در شهر ها تنها  نیمه های بریده   راه میروند و خود را هنوز ” من” میدانند .پایان 
    ” لب پرچین ” ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 25 فوریه 2018میلادی /..
  • کدام قله ؟ کدام اوج؟

    مگر تمامی این راهها ی پیچاپیچ 
    در آن دهان سرد مکنده 
    به نقطه تلاقی و پایان نمیرسند ؟
    بمن چه داده اید  ای واژ ه های ساده وفریب
    وای ریاضت اندام ها و خواهش ها ؟
    اگر گلی به گیسوی خود میزدم  
    ا ز این  تقلب از این تاج کاغذین 
     که بر فراز سرم  بو گرفته است ، فربنده تر نبود؟……… فروغ 
    ——————————————-
    دوست من !
    تو خیلی دیر  بسوی من میایی ، تقریبا نمیه شب و من تمام هفته را در انتظارت هستم ، و در این فاصله به گفته های فسیلهای  ماقبل تاریخ انقلاب ! گوش میدهم تنها یکی از آنها درست حرف میزند  درست میگوید مرام اورا میدانم رو بسوی چپ دارد اما نه چپ سرخ  چپ آبی وسبز  سر زمین مادریش .
    یکی میپرسد چرا ریشت را تراشیدی و روز دیگر نتراشیدی ؟ آنها حتی با ماتحت گنجشگ روی درختان نیز کار دارند  تکلیفشان روشن است  بیکارند و میل دارند نامی داشته باشند .
     فیلسوفی در همسایگی ما میزیست که گاهی نیز در بعضی از مجلات مربوط به چپ سرخ مینوشت  و یک روز دیگر دست از نوشتن کشید  چند کتاب او را من خردیم ، او اعتقاد داشت که ما تنها یک خدا داریم و آن سیمرغ است درقله ی بلند وما فرزندان و باز ماندگان همان سیمرغیم ، نه آن سی مرغی که عرفا  در کتب خود آوزدند که سی  مرغ به راه افتادند تا به قلعه برسند اما یکی یکی در میان راه جان دادند تنها یکی از انها توانست به حق باریتعالی !  برسد وقطب شود ! نه ! منظور آن مرد محترم ، آن فیلسوف همان سیمرغ افسانه ای بود . 
    دوست من ، من ترا دنبال میکنم بی آنکه مرا بشناسی من بیست سال از تو بزرگترم  یعنی زمانی که بیست و یکساله بودم یک پسر داشتم ! زندگیمان آرام بود همه چیز داشت سر جای خود قرار داده میشد منطقه آرام بود سفرهای ما بی خطر بودند من تنها بامید چند دوست با بچه ای که در درونم بود به ایتالیا رفتم  به ونیز رفتم و سالم برگشتم هیچ تفنگی بسوی من نشانه نرفت و هیچکس از من در فرودگاه باز خواستی نکرد .  پسرم امروز همسن سال توست اما خودش را از سیاست کنار کشیده با آنکه درس آنرا خوانده و واقف به زبان و کلام فارسی است ( گاهی نوشته های مرا  ادیت میکند ) !  ما در ارامش میزیستم و من از یک تجربه تلخ جدا شده بودم و حال تنها میتوانستم به کارم ادامه دهم بی آنکه کسی مزاحم من باشد  بی آنکه کسی مرا آزار روحی ویا جسمی دهد ، مانند یک بانوی محترم در یک بیمارستان خصوصی فرزندم را به دنیا آوردم و روسای من اطاق مرا گل باران  کردند به همراه بانوانشان .
    دوست نازنینم ، هر آرمانی  رویایی است که گاهی میتوان  آنرا به حقیقت نزدیک کرد  ویا تعبیر نمود  ما قبلا باید برای تغییرات وتعبیر رویاهایمان از خواب غفلت بیدار شویم  هنوز در خوابیم ، هنوز خواب آن پتوی چهارخانه وآن نعلین ها را میبینیم نخست وزیر ما همان بت معروف با پتو ودم پایی وارد مجلس میشد و سپس سر ش را روی میز میگذاشت و میخوابید ! حز ب توده برایش  ترانه میخواند  ” رپتو پتو پتو > زیر پتو  رپتو  رپتو ”  با انها دست بیکی شد و حال بعنوان یک قربانی ” کودتا ” هنوز نقش خودرا بر تارک این فسیلها  حک کرده است .
    هنوز درخوابیم   و رویاهایمان را هر روز بنوعی تعبیر میکنیم  تعبیر رویاهای ما  مضاعفند  خیلی سعی داریم آنها را به واقعیت نزدیک کنیم  ، ما در بیداری نیز در خواب راه میرویم .
    ما مانند آدم هایی هستیم که نیمی از مارا اره کرده و بریده اند  نیمی راه میرویم و نیم دیگر در خاک خفته ایم  و هرکدام همان یک نصفه را یک انسان کامل میدانیم . 
    دیگر میلی ندارم از کسی نامی ببرم و یا کسی را محکوم کنم و یا مورد باز خواست قرار دهم تو خود بهتر از من اطرافیانت را میشناسی بخصوص آن ” اپوزسیون ” نخ دررفته ورشته رشته شده را  ما هیچگاه من وتو نخواهیم شد هرکدام تک روی های خود را داریم و اگر من امروز ه دنبال تو راه میروم مورد تمسخر عده بسیار قرار گرفته ام اما من همچنان راه پیمایم  تا شاید روزی من وتو یکی شویم و بتوانیم دیگران را نیز یکی کنیم  و روزی فرا برسد که دیگر شهر ما گورستانی نداشته باشد بلکه همه جا نام تو ویا سایر مبارزان راه آزادی بدرخشد  آنهم روی یک دیواری سپید و پاکیزه . 
    من نه آن شراب صد ساله ام ونه لردی انداخته ام  غوره ای بودم ترش و تلخ  و ناگهان زیر سایه فرزندانم که ستارگانی درخشان بودند خورشید شدم  خورشید ی که میرود تا غروب کند  اما محصولش انگورهای شیرینی است که هیچگاه شراب تلخ نخواهند شد .
    امروز تو در یک گنبد تاریک نشسته ای  و روزهای بیشماری برای ما سخن گفته ای  آسمان پرستاره را دیده ای  و نقشهای زیادی که بر دیوارها بی صو.رت بودند .
    برایت تنها آرزوی پیروزی دارم و امیدوارم که راه را دست طی کرده باشم راهی پر ستاره  و شعوری که همیشه به سود دیگران میاندیشد .پایان 
    چگونه روح یابان مرا گرفت 
    و سحر ماه  از ایمان گله دورم ساخت 
    چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد 
    و هیچ  نیمه ای این  نیمه را تمام نکرد
    ———————————
    دلنوشته روز یکشنبنه /25 فوریه 2018 میلادی / ثریا / اسپانیا !
  • مردی با کلاه گیس

    تنها آرزویم این است که قبل از موت ، بسوی آن دیار بروم وآن مرد را با کلاه گیس سیاهش از پشت میز بیرون بکشم ومشت محکمی بر دهانش بکوبم  و عکس آن لعنتی را نیز از جلوی رویش بردارم و درون  چاه فاضل آب بیاندازم .
    افسوس که ین کار عملی نیست ومرا به دادگاه میبرند ، 
    مردک زوار دررفته  بیمار روانی ، تریاکی خمار آلوده  ، این مصدق شما چه تاجی بر سر ملت ایران گذاشت که شمارااینهمه قربانی خود کرد ؟ او درهمان سالی که شاهنشاه را به رم فرستاد نوچه اش فاطمی رفت سر چهارراه اعلام جمهوری کرد ومیخواستند همین ملاهارا بر سر ما سوار کنند او نوکر دست بسینه و خریده شده و غلام حلقه بگوش دوت فخیمه بود ، قرارداد نفت نیز تمام شده وحال نفت را مثلا بما پس داددند تا بشکل دیگری دوباره  صاحب آن شوند  ، این مردک پفیوز بود که کودتا کرد  ، با کمک توده ای بدبخت منفور چرسی وبنگی مثلا روشنفکر . 
    من مدعی زنده وحی وحاضر بودم ، خانه ما درست روبروی مجلس شورای ملی قرار داشت جمال امامی بخانه ما رفت وآمد میکرد ، من باهمه بچگی ونادانیم میدانستم اگر شاه برود همین یک ذره آزادی که داریم از دست خواهیم داد دوباره من مجبورم با چادر ونوکر بمدرسه بروم !  دکتر بقایی کرمانی از بستگان ما بود که از این پیر مرد جدا شد  ، به زندان رفت وسپس ناگهانی مرد .
    این او بود که کودتا کرد واگر امریکا ودوستان شاه بموقع نجنیبده بودند ما ازهمان سال زیر  حکومت خر دجال  جان میدادیم واین شیره ای ها برایمان روضه میخواندند 
    عده ی شاه را دوست نداشتند  ، حزب توده راهم دوست نداشتند  یا آنهارا راه نمیداد درنتیجه چسپیدند باین   مرد بیشتر این افراد خائن هم از افسران جزء ومعتاد بودند در خود ارتش نیز چند افسر به حزب توده گروید که بعضی هارا اعدام کردند مانند ( سرگرد عطارد) وعده ای مسشمول بخشش شدند درصورت توبه کردن .
    اینهمه جنایتی  که امروز درئایران به دست ملاها بر سر ملت بدبخت  آمده همه زیر سر شما گرسنگان وشکم بارگان ومعتادان است حقوق کارمندی کفاف نمیکرد جرئت دزدی هم نداشتید  مواد هم لازم بود تا شما را کیفور کند بنا براین علم دشمنی را برداشتید وشاهی که مملکترا داشت به اوج میرساند به آن صورت زشت از خانه بیرون راندیدحال  خوب الهی شکر همه درخارج صاحب خانه های بزرگ اعیانی شده اید وبا کمک نوکران مذهبی موادتان نیزمیرسد گاهی نقی میزنید ومیروید اما نمیدانید که چه آتشی در سینه ما روشن میسازید . 
     شما بت پرستید واحتیاج به بت دارید حال آن پیر مرد مفنگی مذهبی نشد این یکی بت شده است .
    شما وطن فروشید وخائن چرا که مصدق نیز وطن فروش بود و خائن پس مانده قاجاریه معلوم است که از قماشی میباشند  اجدادش برای چند سکه طلا نیمی از کشوررا میفروختند وملکم میرزاه درواقع حکومت میکرد یک ارمنی ا/ انگلیسی که مامور بود شما احتیاج دارید به کسی بند شوید  تا بزرگ جلوه کنید معلومات شما همه درون کتابهاست منهم اگر کتابهایم را  بازکنم و ازروی آنها رونویسی کرده جلوی دوربین کامپیوترم  بنشینم و شعر ور بگویم از شما بیشتر میدانم چرا که من … تاریخ زنده هستم .
    من با توده ای ها زیسته ام  راه و روش آنهارا دیده ام ، همسر یکی از معروفترین آنها بودم که خوشبختانه بیشتر ازیکسا ل زندگی ما دوام نیاورد واو دوباره به خانه همیشگی اش یعنی زندان رفت  ،  دوستانی که بخانه ما میامدند  اعم از  هنر پیشه ، هنرمند ، شاعر ، نویسنده ، نقاش ومترجم  /  چیزها ی زیادی میدانم  که سکوت کرده ام ویا دردفترچه هایم نوشته ام  دیگر لزومی نمیبینم که این چاه متعفن را بهم بزنم ، 
    میل نداشتم با این لحن بنویسم اما  این کچل کلاه گیسی با آن ابروان سیاه رنگ و خضاب شده با آن دستهای بزرگ استخوانی که انسانرا بیاد عزراییل میاندازد  امروز دیگر مرا کلافه کرده است .
    امروز مردان بزرگی  ازمیان ما رفته اند واین زباله ها مانند کلاغها روی درختان بدون  برگ  جای خالی پیدا کرده و غارغار میکنند ، بهار با تمام زیبایش از خانه ما رفت وبجایش زمستانی تاریک وسیاه برجای گذاشت زمستانی در ردیف همان برفهای قطب شمال و سیبریه که عده ای ازاین آقایان وبانوان چند صباحی درآنجا به نوکری وباربری وبردگی مشغول بودند چرا که ایران و شاه را دوست نداشتند سبیلهای استالین لطف دیگری داشت .
    ننگ ونفرین برشما اعم از مجاهدین ، توده ای ، خلقی ، جدایی طلبها ومصدق الهی ها  واقعا ننگ و نفرین  ابدی بر شما که خانه مارا ویران ساختید. پایان 
    ثریا / اسپانیا / شنبه / 24 فوریه 2018 میلادی .
  • انبارهای مخفی

    حیات خانه ما تنهاست ، حیات خانه ما تنهاست ،
    من از زمانی که قلب خود را گم کرده است ، میترسم 
    از تصور بیهودگی اینهمه دست 
    و از تجسم  بیگانگی اینهمه صورت میترسم ………..فروغ فرخزاد
    کتابی ” میشنوم ” کتابی گویا ، چگونه میتوان خوب و خوشبخت زیست و غیره  کاری نه به نویسنده و نه گوینده آن ندارم که سر انجام از دامن پاک ” مسیح ” بر  میخیزد  یکی از دستورات این کتاب این است : 
    به اخبار گوش ندهید و و یا آنها را تماشا نکنید ؟!
    در سر زمین خودم ابدا به اخبار نه گوش میدادم ونه میخواندم  روزنامه ها را تنها بخاطر جدول کلمات متقاطع میخریدم  ، برایم دیگر هیچ چیز معنا نداشت .
    اینجا صبح ما با اخبار  شروع میشود آنهم با چه وضع سوزناک و اسفناکی و دلخراش ،  بلی بقول همین بانو ی مرحوم میتوان مانند یک عروسک کوکی در میان یک جعبه ماهوتی با پوششی از تور مخمل و ساتن خوابید وبا فشار دستی کثیف گفت ” آه من چقدر خوشبختم ” مانند همسر زرافه و یا جناب اسد .
    وبقیه !
    نه نمیشود بی تفاوت از کنار مردم گذشت  وبی تفاوت به دردهایشان نگاه کرد کف پاهای زندانیان را که پوست و گوشت آنها بر آمده دید وگذشت ، جناب اسد پشت یک میز بلند دیسی از غذاهای ماکول به همراه بقیه جنایتکاران تناول میفرمودند و درآنسوی شهر ویرانه ها بچشم میخورد خانه هاییکه با بمب  روسی ویران شده بودند و آنها دست یکدیگر با مهربانی میفشردند که توانستیم نیمی از مردم را راحت از  بین ببریم ویا به دریاها بفرستیم  زیادی بودند تنها دهانی با ز وشکمی گرسنه  آنها را از شهر بیرون راندیم ” بانویمان ” جایش امن است در لابلای  ملافه های ساتین وبا لباس خواب ساتن و روکش ابریشمی خواب جواهراتش را میبیند .
    چگونه میتوان اینهمه ظلم را دید اینهمه پشته از کشته را دید و سپس بی تفا.وت گذشت وبا خود گفت  ” بمن چه منکه جایم امن است ( درحالیکه نیست )  اخبار را نگاه نکنم و نشنوم تا خوشبخت باشم و تنها به عشق بیاندیشم ، آنهم درمیان اینهمه خون و جراحت و مرده های وسط جاده ها و در کنار ساحلها ، بلی زندگی بسیار زیباست من به آنها به چشم گلهای باغچه ام مینگرم .
    همه سرشان باهم درون یک کاسه ودستهایشان درهم قفل از ان عمامه بسر کلید دار تا آن زرافه زیر نظر ریاست محترم » کا .گ.ب.” بلی میتوان بی تفاوت بود وبه نارنگی براق و رنگ شده وبی مزه خود اکتفا کرد وبه آن آب زردی که نامش قهوه است وبه آن تکه خمیری  که نامش نان است ، هنوز از گوشت آدمها خبری نیست باید صبر کرد ا صبح دولت بدمد و مجبور شویم یکدیگر بخوریم بما یاد دادند اول فیلمش را تهیه کردند حتی جایزه منفور اسکار راهم به آن دادند تا ما احمقهای روزگار آینده یاد بگیریم که چگونه قلبی را که میتوان از آن  صدای عشق را شنید از سینه ها بیرون کشید و کباب کرد و خورد ..
     قبلا کتابها میایند ، سپس فیلم میشوند تا ما آماده شویم حال باید از آن بانوی نویسنده پرسید تو درکدام دنیا زندگی میکنی ؟ شاید دریک دهکده دورافتاده یا یک دیر ویا دریک کلیسای متروک ..
    امروز ما درمیان ریشه ها و مردمی زندگی میکنیم که  گوشتخوارند  ریشه هایشان  از گوشت تغذیه میشوند ، و دل ساده من هنوز لبریز از صدای وحشت یک گنجشک است  که عقابی او را دنبال کرده  و اعتمادمان  از ریشه سست عدالت بر کنده شد ه عدالتی در کار نیست   ابرهای مسموم ، پیامبران دروغین  با آیه های دروغین  مرا خواهر یا دوست  یا  هم خون مینامند  اما از ویرانی  آنسوی جهان حرفی بمیان  نمیآورند .
    بلی حیات خانه ما تنهاست ، خیلی هم تنهاست در میان سوره ها وآیه ها و شعارها گم شده خودش را گم کرده در کنار مردانی از قبیله دیگر مردانی که نه مغز در سرشان هست ونه حسی در رگهایشان ونه جنبشی در قلبشان آنها تنها یک رنگ را میبیند ، رنگ قرمز خون را  . تنها از تمام موسیقی های جهان یک صدا را میشنوند ، صدای سکه هارا .با خون سیراب میشوند نئشه میشوند و سپس بسوی  زنانی همردیف خودشان میروند که با اسلحه در کنار دیوار بانتظار دخول ایستاده اند باید تخم ریزی کرد وسر زمین  را آباد نمود ،  باید روح انسانی را کشت واز بین برد ..
    صبح زود بود برخاستم تنم داغ بود  با ساده دلی گفتم ” 
    این داغی یا  از یک احساس گناه است ویا از تشنگی بی آمان آب نوشیدم  و ناگهان بخاطر آوردم  که جهان ما چقدر زشت و کثیف شده است  و ما هرچه را که باید از دست داده باشیم از دست داده ایم  عده ای بی چراغ به راه افتادند  و بخیال نور ماه در زیر آسمان که آنها را همراهی  میکند ، نمیدانستند که ماه هم چادری بسر میکشد از جنس کرباس سیاه .
    در حال حاضر زنان  و دختران و پسران  را برای رقاصی و اواز خوانی آماده میکنند تا محفل آیندگان را رونق ببخشند درس  و مدرسه  و مشق و حساب دیگر درمیان نیست و من در این فکرم برا ی  چند صباحی زندگی بی مصرف چقدر باید پرداخت کرد ؟ پایان 
    سلام ای شب معصوم 
    میان پنجره و دیدن 
    همیشه فاصله ایست 
     چرا نگاه نکردم 
    مانند  آن زمان  که مردی  از کنار درختان خیس 
    گذر میکرد 
    چرا نگاه نکردم ؟ …..” ف، ف ” 
    ———————————
    نوشته : ثریا ایرانمنش » لب پرچین « اسپانیا / 24/02/2017 میلادی /….
  • مولای رومی

    سالهاست که  افکار من درگیر این عشق عافیت سوز وعاقبت اندوز وبنیان گذار همین حرفه درویشی د رایران  و اخیرا جهان  است ، ( البته ایران قدیم ) نه درجمهوری اسلامی ! . 
    کتب زیادی  از مولانا جلاالین بلخی  معروف به مولانا ویا رومی دارم ، وحکایتهای زیادی درباره این رابطه و عشق او به شمس تبریزی خوانده ام ، تنها دریک مورد توانستم زندگی (شمس )را بیابم آنهم به همت ( مرحوم صادق گوهرین ) بود که ناتمام ماند .
    پدر مولانا  دز زمان  سلجوقیه با دربار و مردان درافتاد به ناچار ترک وطن کرد وروی  به مکه نهاد ! ( مانند خمینی که با محمد رضا شاه درآفتاد وبه عراق تبعید شد ) ! تاریخ تکرار میشود .
    سپس در نیشابور بخدمت فرید الدین عطار میرسد واو منطق الطیر خودرا به آنها هدیه میدهد وغیره ، از آنجا به خراسان وسپس به شهری بنام ” لارندا میروند وحاکم آنجا که شیفته علم ومعرفت پدر مولانا بوده برایش مدرسه ای را باز میکند تا او به درس وتربیت شاگرد ! ادامه دهد  پس ا زمرگ او پسرش که حال بزرگ شده وبا گوهر خاتون دختر یکی از بزرگان لارنده عروسی کرده ودو پسر دارد ، تکیه برجای پدر میزند وبه درس وارشاد مشغول میشود !
    تا اینجا عیبی درکار نیست یک زندگی که همیشه میتواند تکرار شود .
    ناگهان از افق قونیه خورشیدی طلوع میکند بنام ” شمس الدین  محمد ابن ملکداد”  این شخص ناشناس ومرموز به هرشهری که میرفته آهسته میرفته وآهسته برمیگشته هیچ اثری ورد پای ا ز خودش بیادگار نمیگدارد ، مردی سخت ریاضت کش و در علوم عالم علوی  مردی بسیار دانا  و شاعری  توانا بوده البته عده ای او را از خاندان ” اسمعیلی ” اوحدی کرمانی  میدانند ”  او از جمله صوفیان قرن هفتم هجری بوده و عمرش را در سیاحت  و سفر میگذرانده تا اینکه به محمد بلخی   یعنی همان مولانا میرسد تا اینجا چیز مشکوکی نیست دو عالم بهم میرسند از اینجا ببعد چه اتفاقی میافند که مولانا درس و مدرسه و شاگردان را رها میکند و به دنبال این پیر یک لا قبا و بی نام و نشان میرود ؟ .
    از نظر من کتاب بزرگ اشعار او !!! بیست وپنج هزار بیت شعر ومولانا دران زمان داشت اشعار دیگری میسرود که درکتب مختلف زیر نام های مختلف به چاپ رسیدند آنهم به کمک استادان هندی وافغانی وغیره .مثنوی کبیر یکی از آنهاست .
    نه یک عشق آسمانی ، البته در خلوت باهم مینوشیدند و میرقصیدند  و نامش را سماع میگفتند که قسمتی از این برنامه ها را در خانه دراویش دیدیم و خندیدیم ! 
    روایتها زیادند شمس در خانه مولانا میماند و عاشق دختر او میشود ( درجایی گفته شده که او تنها دو پسر داشته است ) بهر روی دختر مولانارا به زنی میگرد و دخترک پس از چندی به لقاء الله میپیوندد .
    شمس به سفر میرود اما در جایی گفته شده که او از قونیه بیرون نرفته ست ، فریاد مولانا برمیخیزد که وای ، یار از دستم رفت .
    بروید ای حریفان بکشید یار مارا
    بمن آورید یکدم  صنم گریز پا را 
    به ترانه های  شیرین ببهانه های رنگین 
    بکشید سوی خانه  مه خوب  خوش ادارا 
    صنم معمولان به  معشوقه زن خطاب میشود  واین اشعار بیانگر عشق به یک زن است نه یک مردعالم ویک مرد وارسته هیچگاه نمیتواند به بها نه های  رنگین و شیرین دیگران را بفریبد  وخو ادایی کند آنهم مردی که هفته  ها ریاضت میکشید و غذایش کمی ترید آب چربی دکان کله پزی بود .
    نه! این اشعار  متعلق به خود شمس تبریزی است او را کشتند و درچاه انداختند و اشعارش را نسبت دادند به حضرت مولانا جلاالدین بلخی . این را من نمیگویم دیگران هم باین امر اشاره کرده اند ، دو مرد پیر زوار دررفته آنهم در آن زمان درمیان مسجد و منبر چگونه میتوانستند عشقی چنین آتشین  بیابند ؟ که حاصل آن بیست وپنج هزار بیت عاشقانه شود ؟
    خوب همیشه میتوان همه جا همه کاررا انجام داد  آنهم درآن زمان که نه از تکنو لوژی خبری بود ونه از عکاسی ونه از کپی برداری همه چیز بعهده قلم و مرکب بود !ویا سینه به سینه نقل میشد  بعنوان مثال مادرمن همه کتاب حافظ و سعدی را از حفظ میدانست  سواد او تنها سه کلاس آنهم درخانه زیر نظر معلم سر خانه بود  اما هربار به عنوانی ابیاتی از حافظ یا سعدی را میخواند  وگاهی قطره اشکی هم گوشه چشم او دیده میشد او این اشعار را از پدرش سینه به سینه فرا گرفته و حفظ کرده بود .
    در جایی گفته شده که پسران مولانا  از ماندن شمس در کنار پدرشان خشمگین میشوند و شبانه او را به بیابان برده میکشند و در چاهی مدفون میسازند ورد پایی هم از او باقی نمی ماند .
     این عقیده من است حال طرفداران جناب مولای رومی  که امروز ترکها صاحب او شد ودکان توریستی باز کرده اند میتوانند مرا شقه کنند ویا به دار بکشند باز میگویم اشعار متعلق به شمس تبریزی و همان نواده اوحدی کرمانی یعنی  (شمس الدین  محمد ابن ملکداد ) است باقی قصه و افسانه اند . 
    در خاتمه اشاره میکنم که من نه محقق هستم ونه صاحب تالیفات ونه نام ونشانی دارم اما شعر را خوب میشناسم خیلی هم خوب میشناسم .ودر این باره مطالعات زیادی کردم که امروز جرئت نوشتن این مطلب را بخود دادم . پایان 
    جمعه 23 فوریه 2018 میلادی / نوشته ثریا ایرانمنش » لب پرچین اسپانیا « /.
    ماخذ من دراین نوشته ها ” شرح واحوال موانا جلالالدین بلخنی   به قلم  استاد بدیع الزمان فروزانفر / دکتر صادق گوهرین / وشادروان  جعفر محجوب  و دانشمند بزرگ  ومعلم ثانی مرحوم علی دشتی و یک از معروفترین کتب  که متعلق به مرحوم رضا قلی خان هدایت  بوده   و تذکره دولتشاه سمرقندی میباشند .