Category: General

  • خیلی دیر بود

    ترسم آنگه دهند پیراهنم / که نشانی از جان وتن نیست ………
    چه آسان وبی تفاوت از کناراین  اشعار گذشتیم ، چه آسان زیستیم  زندگی را به هیچ فروخیتم  خیال میکردیم که همیشه خر برایمان خرما میریزند وهمه جا حلوا پخش میکنند دنیا آغوشش به روی ما باز است تنها درانتظار ورود ماست ، چه بچگانه وتا چه حد احمقانه زیستیم تمام هم وغم ما این بود که معشوق فرار نکند ودفترچه اشعار وخاطراتمان به دست دیگری نیفتد  ، سپس زندگی روی زشت ومنفور خودرا نشان داد  .
    حال با گذشت زمان  یکبار آنهمه رنج را کشیدیم  با فکر کردن به آنها دردی مضائف برای خود میخریم وشبها همه رویاهایمان همان روزهای دردناکند از  دوران  خوب وشادی بخش گذر کرده ایم ..
    کتابی  را روی تابلتم پیدا کردم میخوانم لابد بیشتر مردم آنرا خوانده اند » خدا بزرگ نیست « البته با ترجمه ای ناقص وکمی دست به عصا راه رفتن نویسنده » هیچینگ « است   که بارها گفته ها ومصاحبه های اورا در روزنامه ها ویا از تلویزونونها شنیده وخوانده ام  ، متاسفانه درجایی که زندگی میکنم  دیوارها همه موش دارند  وخبر بگوش ارباب  میرسد و مجازات اینکه توهینی به مقامات  ومقدسین شده نقره داغ وزندانی خواهم شد . 
    تازه فهمیدم که نه خداوند  واقعا آنطور که ما فکر میکردیم بزرگ وبا عظمت نیست شاید خودش نیز نیاز به کمک داشته باشد ، خداوند نقش خودرا روی » دلارها« چاپ کرده است  وفرما ن میراند بندگان درگاهش نیز با احترام و سر بفرمان با کیفهای دستی چرمی گران قمت اطرافش را گرفته اند ، خداوند نه سری به شهرهای زلزله زده میزند ونه به طوفهای دریایی کار دارد .نه به آتش فشانها ونه به دردهای بیمارانی که در آسایشگاهها خوابیده اند واو را فریاد میکنند ، نه ، کار او چیز دیگری است .
    بیشتر از این نمیتوانم  توضیحی بنویسم چرا که مسئولیت این صفحه با من است اما بوضوح میتوان دید که خدایی درکار نیست هر چه هست پوسته های افکارمان میباشد مگر آنکه به طنز چیزی را بنویسی آنهم باید قبلا مجوز طنز گویی وطنز نویسی را کسب کرده باشی !!!وهر چه دل تنگت خواست بگویی یا بنویسی .
    داستانم را نیمه شب دیشب ادامه دادم اورا به راههای دور وکوهای  بلند وکوچه پس کوچه های شهر بردم اما همچنان میان دفترم خواهد ماند اجازه چاپ آنرا ندارم !!! برای کی ؟ برای چی؟ وبرای کجا ؟ زندگی خود من یک تراژدی است که به کمدی ختم شده است خنده دار وگاهی گریه آور است چرا دیگری را اسیر کنم . 
    من کی هستم وکجا بودم وچکار کردم وچه خوردم به کسی مربوط نیست منکه ملکه نیستم یک فرد  عادی همیشه درعذاب است مگر آنکه راه وسوراخ موش را بداند وراه گریز را .ویا راه هوچی گری را من ساده زیستم  صادقانه کمک کردم وحال تبدیل به یک شئی بی مصرف شده ام که حتی قادر نیستم حرف خودرا با صدای بلند بگویم هم همهمه ها از هر سو بلند میشوند .
    کسانی را دیدم که در لباس حماقت دنیای را وماتحت آنرا سوراخ کردند خوب خوردند خوب بردند اما  به نوع بدی مردند واز دنیا رفتند کسی حتی دیگر نامی از آنها نمیاورد دریک سوراخ زیر مشتی گل پنهانند .
    این عقل ماست که باید  بین دوستیها ا ودشمنی ها  راهی را معین نماید  ونشان دهد که چگونه موادی خام و دست نخورده است وموادی سخت درکوره  طمع  دمیده وپخته شده  . من خام بودم هیچگاه پخته نشدم  شاید آنرا برتزین  فضیلت بدانم که نگذاشتم مرا درکوره های خودشان تبدیل به یک ماده  دیگر کنند  ، خودم بودم با همه صافی و صداقتم 
    ساعتهای متمادی دربرابر یک تابلوی نقاشی ایستادم  تا رنگهارا که با هم مخلوط وشاهکاری را  بوجود آورده ببینم . 
    ساعتها با شنیندن صدای  آوازی  بگوش ایستادم تا زیر وبم آنرا به درون  جانم بفرستم .
    بی چراغ به راه افتادم چشمانم خود چراغ راهم بودند  گام به گام پیش رفتم  وبه اندیشه هایم شکل دادم  زمانی چشمانم را باز کردم که دیگر آفتاب داشت غروب میکرد  ومن به چراغ خرد روی آوردم  تنها زیر نور وروشنایی آن نشستم درکنارم هیاهوی بسیار برای هیچ برپا بود .
    هیچگاه ازته دل نخندیدم  حال راه رفتن را گام به گام دوست میدارم  رهروی که سر منزل عشق را نیز فراموش کرده است تنها به کوچه پس کوچه های ساحلی مینگرد که آب ا نیمه خانه هارا ویران ساخته است  و ساکنین همچنان سرگرم روبیدن گل ولای از خانه های خویشند بی هیچ فریادی چون میدانند فریاد رس نیست . خانه من دربالاترین نقطه نزدیک کوهها قرار دارد وازآنجا میتوانم کوهای پر برف را ببینم وعروسکانی که با چوب دستی روی برفها  سرسره بازی میکنند .تنها هوا دارم هوای پاکیزه واین نعمت بزرگی است  من انسان قانعی هستم همین  کم خواهی ها مرا درجایم میخکوب کرد   ..  پایان
    » لب پرچین « . ثریا ایرانمنش / اسپانیا / 23/01/2018 میلادی /….
    =====================================
    .
  • ستیغ بلند کوههای کوچک

    با درودی تازه !!!
    گفتگوی  بلند وطولانی جناب ( فخر آور) را از طریق گوشی میتوانم ببینم و بشنوم خوب حرف میزند صدای دلپذیری دارد وقدرت  بیانش بی نظیر است ، 
    روز گذشته با دوستی  ساکن لند ن حرف میزدم  میگفت :
    مردم اعتراضشان  شروع شد هنگامیکه نام نیم پهلوی به میان آمد مردم  برگشتند سر جایشان نشستند وگفتند ما دیگر فریب نخواهیم خورد گویا بیانات   ایشان بیشتر تمایل به آن سو داشته تا اعتراض مردم به بدبختی هایشان . » طبیعی است قراردادی است بین ایشان ومادرگرامی   وبین آن سرداران که شما مارا تامین کنید ما مردمرا با نمایشات خود سرگرم میداریم ” !
    سپس ادامه داد / برای من دیگر هیچ چیز مهم نیست یکبار دریک انقلاب  قربانی دادیم کافی است ! نپرسیدم چرا انقلاب کردید؟ مگر إن روزها چه کمبودهایی را احساس میکردید؟  چه بسا متهم به بت پرستی میشدم . 
    حال باین  ستیغ  بلند  پرشکوه مینگرم ودلخوش کرده ام  گاهی دلم از ترس میلرزد  که مبادا اورا بشکنم  ویا اورا بشکنند  اما گمان نکنم پشت او به دیواری از سنگ خارا 
    بند است  بنا براین اورا درآغوش میگیرم  ومینوازم .  همیشه من حق را به انسانهای سر سخت داده ام  میگذارم تا خودشان باشند  ، سپس آهسته از کنارشان میگذرم  گاهی افسرده وزمانی خوشحال  ویا غمگین از شکستن دیگری .
    کمتر چیزهایی را که میبینم بخاطر میسپارم بخصوص اگر از جمله ارقام باشند دیگر واویلا  ابدا بیاد نمیسپارم  نیاز ندارم   از دید من همه یکنوع شبنم هستند که هر طلوع صبح بر روی شاخه گلی میشنینند  گاهی  شسته میشوند گاهی بخار شده و زمانی  به زیر برگها فرو میروند  این شبنم ها تاز مانیکه مرتکب گناهی نشده اند  همچنان لطیف  و تماشایی هستند .
    مدتهای میگذرد که مرا دچار تردید میسازد  آیا ان سر زمین را فراموش  کنم ؟ ناگهان بیاد سروهای بلند شهر شیراز وهوای مطبوع آن میافتم وزمانی به آن کوههای بلند غیر قابل دسترس زاگرس وکوههای بختیاری میافتم وزمانی به کپر های بی آب وعلف کوچه ای داغ کویر میاندیشم  از یاد بردن آنها سخت است بعد از چهل  سال هنوز روی لبه صندلی نشسته ام .
    خوب ، حال در رویاهایم کشتی جمشید ساخته شده  بادبانها برافراشته  تا انتهای اقیانوسهای دنیا سفر میکنم به لانه سیمرغ سر میکشم  واز  لابلای درختان دست درلانه مرغان کرده تخمی را میدزدم  همانجایی که سیمرغ افسانه ای نشسته است .
    خاموش   ، او خاموش است اما جهانی از او سخن میگویند  .
    گاهی به سازهای  کهن میاندیشم  وبه نای نی نوازی  که به هنگام نواختن  همه گیاهان وگلها وچمن زاران  دچار مستی ودوران میشوند ومیرقصند .
    دراین فکرم که چه کسی این سنفنوی جهانیرا رهبری میکند  به جانوران جان میبخشد ومردگان را زنده میسازد  همه گیاهان ووجانورانران  درحال روییدن وجنبشند  .
    سیمرغ ما خاموش است میداند که خشکسالی  بزرگی درپیش است ، میداند قحطی درجلوی راهمان است هرروز شاهد کمبود  وکوچکتر شدن مواد غذایی هستیم از باران خبری نیست ، 
    هر انسانی  در درونش  افکاری دارد ومیاندیشد بعضی ها ابدا  بخود زحمت  فکر کردنرا نمیدهند  روز به روز  ساعت به ساعت  فردا چه خواهد شد ؟ مهم نیست .
    گاهی به ا مردم این سر زمین رشک میبرم ، دزدها مالشان  را میبرند نهایت چند صباحی در زندانند ، دخترانشان به دست مردان هوسباز کشته میشوند پسرانشان اخته میشوند اا هیچ قطره اشکی روی گونه های آنها دیده نمیشود  گریه کردن گناه بزرگی است در عوض رقص  وآواز وشادی جای همه بدبختی هارا گرفته است  میرقصند آواز میخوانند حتی پرستار  با دهان بسته در اطاق عمل !!!
    ایکاش منهم میتوانستم مانند آنها باشم  . از دیدن درد دندان پسرم رنج میبرم  واز بیماری دیگری اشک میریزم  وگوشم به یک سروش آسمانی است که خوب ؟ تا کی ؟؟!!
    “هند “درکار  ساختن تمام دارو ها ، ادوات  بافتن پارچه های زرین ودوختن آنها برای تن پری پیکران ، آهسته دارد اقتصاد  خودرا به سطح  دنیا  میرساند سالهاست که از زیر یوغ استعمار برون آمده هرچند مافیای گردن کلفتی از قبل آنها بهره میبرند اما نجیبانه به کار خود مشغولند صادرتشان  بیشتر دنیارا فرا گرفته وما ؟؟؟ 
    آزاد بودیم  ، میساختیم وصادر میکردیم ناگهان هوس کردیم  همسر ( مارکسیتهای ) شوری شویم وکشور را دودستی  بعنوان جهیزیه تقدیم آنها بکنیم وخود برده وارد چشم به قطره ابی بدوزیم که متعلق بخود ما بود .
    آواز سیمرغ  را تنها درخاموشی شبانه ام میتوانم بشنوم 
    هر دردی از او بردی  صد خنده به درمان کن 
    هر زخمی از او خوردی صد طعنه به مرهم زن ……..” بسطامی “
    پایان 
    » لب پرچین « ثریا ایرانمنش . اسپانیا . 22/01/ 2015 میلادی /…..
    ===================================
  • روزگاری داشتیم

    برگهای دفترها اشعارم وکتابهایم زرد شده ویکی یکی فرو میریزند ، عمر آنها هم بسر  آمد اکثر کتابها رنگشان  رو به زردی رفته برگهایشان گویی نم کشیده چه بسا آنها دچار بیماری قرن شده باشند !؟.
    در دنیای میمونها زندگی میکنیم ما پس ماده ها وفسیلهای انسانها  قبل از تاریخ ! همچنان راه میرویم تا روزیکه به اوج تنگی برسیم ،  ودیگر  چیزی  نمانده باشد تا آزمایش کنیم خود ما وارد آزمایشگاهها خواهیم شد وتک تک استخوانها وسلولهایمانرا زیر ذره  بین خواهند برد ،  دیگر چیزی باقی نمانده تا فرا بگیریم جنگ را فرا گرفتیم و معامله با خدارا 
    حال زندگیمان بی خطر یا با خطر برایمان فرقی ندارد .
    تنها تنگی فضا مارا میازارد  به کدام معرفت رسیدیم وبه کدام حقیقت ؟  چیزی که دیگر نیاز به آزمایش نداشته  باشد حال خود ماییم  که آزمایش میشویم  کارهایمان ؛ اندیشه هایمان  ، رفتارمان  خوابیدن وبیدار شدنهایمان همه  زیر ذره بین هاست .
    برای آخرت آنهایی که توانسته اند یک حساب بانگی بزرگ  در بانک ” خداوند:”باز کرده اند  میدانند که درآن دنیا نیز دربهشتدخواهند بود  بهره پولهایشانرانیزخواهند گرفت .!
    معامله با خدا  یک تجارت بزرگ شد  وخداوند بانکدار زندگی کسانی شد که یا در دانشگاهای  بزرگ درس !!! خوانده وتیتری دارند ویا پولهای کلان ، وما ؟ از ما کسی نخواهد پرسید > ما هرروز با افزایش دردها وافزایش کمبود ها  بفکر ریزه های حسابی هستیم که در بانکی جدا گانه گذاشته ایم !!
    تنها گاهی از قبض هایی که از بانک خداوند میرسد میدانیم که چقدر بدهکاریم . وتا چه حد درخطر نابودی ودرمسیرسیللابها نشسته ایم .
    حال باید یاد گرفت که چگونه با خطر ها زیست  وآن معرفت  حقیقی را گم کرد  بفکر سود وزیان  وسنجش ثابت آن بود  باید خرده خرده سود را دریافت کرد آنهم درازای پرداختهای کلان .
    چه میشود کرد ” ژن ” ما ازنوع ژن نوکران وبردگان خداوند نبود ونیست ژن ما انسانی بود وانسانی زیست کردیم وانسانی به تفکر نشستیم .اندازه ما بقدر یک خط باریک میان دو زاویه بود  بیشتر نتوانستم جایی را برای خود باز کنم .
    خدایم گم شد ، حقیقتی که به آن اعتماد داشتم گم شد  دوست داشتنهایم فراموش شدند  عشق ومعنایی که برای آن داشتم از بیخ وبن کنده شد و بتدریج اازدست آنچه مرا ساخته بود بیرون آمدم عریان .
    اولین کسیکه مرا به تصویر کشید نقاش بسیار ناشی واحمقی بود دیگران هریک قلمی به دست گرفتند یکی بر بالای لبانم خال گذاشت دیگری زیر شکمم را خط کشید سومی  چشمانمرا کج وکوله ساخت هرچه بود آن تصویر من نبود تصویری بود که دیگران درذهن موهن وکثیف خود ساخته بودند من خود میدانستم کیستم وچه میخواهم .
    امروز در یک تبعید گاه باید بسر ببرم که بیماری از درو دیوار آن میبارد آبها آلوده  زمین  آلوده واز باران خبری نیست ( چین درعوض هست ) ومواد آلوده  را برایمان میفرستد
    میمون بزرگ از راه خواهد رسید وبه دنبال  طعمه میگردد این طعمه تنها سر زمین من است ، خاک بیمار منست ، هوای آلوده آنجاست وجانورانی که بی هدف درهم میلولند با هم آغوشی های کثیفشان بیماری هارا بیشتر میکنند آن سر زمین احتیاج به یک ضد عفونی عمیقی دارد .
    دراین  شهری  که من تبعید شده ام سده ها پیش  پرخاشگری همین جانوران  خونخوار  برآن تاخته بود وقرنها جا خوش کرده بودند هنوز آثار کثیفشان برجای مانده وما باید هروز از کنارشان بگذریم وبیاد بیاوریم که روزی در این رودخانه خون جاری بود .
    دست بردم تا کتاب اشعار پاره پاره امرا بردارم  وشعری از میان  ان  انتخاب کنم دیدم متعلق به شاعران ( چپ) است با عنوان بسیار دلنشینی آنرا درون سطل زباله انداختم .
    پایان 
    یادداشتهای یک روز از رروزهای  دلگیر / ثریا / » لب پرچین « .
    21/01/2018 میلادی ………
    =======================================
  • باز گشت گادزیلا

    در. خبرها خواندم که ابو حسین مبارک ابو عمامه به سیاست باز. میگردد  دموکراتها آنچنان بدبخت وبی پدر شدند که دپباره خواهان باز گشت اویند و….وای بحال دنیای آینده  مسلمونا گریه کنید  از. خوشحالی  پدر خوانده باز میگردد و شما آقایان این دست اون دست نکنید که دوباره آش همان آش با روغن بیشتری برای همه پخته خواهد شد .
    مسلمونا گریه کنید نه از سر غصه بلکه از خوشحالی 
    ان زمان زمان خودکشی دست جمعی پرندگان آزاد است 
    وای بر ما ووای ب ر این دنیای قحط الرجال که دجالهارا بجای انسانها مینشانند کجایی توماس جفرسون ؟
    کاخ سفید دوباره سیاه خواهد شد بهتر است از همین حالا نیمی از آنرا به رنگ سیاه در آورند چون مسلمانان غیر از. سیاهی و تاریکی  رنگی  را نمیشناسند نور خورشید چشمان آنها را کور میسازد خرد اتسانی وجوانمردی را نمیشناسند بر. میگردیم به همان دوران سباه امپراطوری  استالین  .
    لچکها دوباره بسر میروند ونعلین ها  با قیر به کف حیابانها خواهند چسپید 
    مرگ بر. ارتجاع گویا قدرت چپ بیشتر است چرا که فقر بیداد میکند و دیگر هیچ  حال امام زمان ظهور خواهند فرمود .
    ——————
    دردنامه روز شنبه 
  • سیاوش

    این سیاوش که من شناختم با آن سیاوش ( دزد) بسیار فرق دارد  این یکی چراغی از خرد  درسایه خورشید است .
    مطابق هر هفته  روی یوتیوپ یا اینستا گرام برنامه هایش را میبینم هر روز خوشبین تر میشوم  شب گذشته با پسرم درباره اش گفتگو میکردم او نظری دیگر دارد اما هردو با یک نظر و وباتفاق آرزو کردیم آنقدر زنده بمانیم تا پاک شدن ان رژم ننگین وخو ن اشام ودیوانه های از بند گریخته را ببینم ، ما جزیی از اینها نیستیم ما ایرانی هستیم 
    شاید من نباشم اما ارزو دارم او زنده بماند و وبر پایی  یک ایران نوین  را ببیند .
    روز ی بسوی وطنم نظر میکردم اما امروز دیگر  از فراسوی مردمانی میگذرم  که افتاب  عقل وزندگانی انهارا  خشک کرده است  امروز همه در دیگ سود وزیان میسورند  ومیسازند ، دیگر صفای دردلم نیست ودیگر آبی خنک بر چهره ام نمی نشیند درهمین ده کوره باید بخاک سپرده شوم 
    اما  هر رروز صبح لبه تیغ اندیشه هایم  مرا باینسو میکشاند وآنسو  جوانانمان با هوش شده انده  چیزهایی را که ما درجوانی نمیدانستیم تنها کلماترا حفظ میکردیم برای پز دادن آنها در کند وکاو آنها هستند .
    اما من سوزندگی  اندیشه هایمرا  با  گرمای خیالم همراه میسازم  دیگر نمیدانم کجا وطن دارم و دیگر نمیدانم کیستم /
    تنها  توفانهای  کینه  بر سینه ام فشار میاورند ومرا به زیر میکشند .
    دیگر حتی به درختانی که از جان بیشتر دوستشان دارم نمی اندیشم  هیچ پنجره ای را نمی کوبم ، از درد   فریادی نمیکشم  
    ودیگر به دنبا ل کسی نمیدوم . .
    تنها آرزویم این است که این یکی که برخاسته به سلامت  به سر منزل  مقصود برسد وآن کون گنده ها که روی باسن های باد کرده شان نشسته اند وگفته های اور برای خود تعبیر ونخ  کرده به سوراخ سوزنهای جوالدوشان میفرستند تا لحافی تهیه کرده به روی پاهای گندیده خود بیاندازند  امیدوارم خامو ش بنشینند وکارها به جوانا ن وبه دست جوانان بسپارند .
    پیری ناگهاناز امیان ابرها ودرون  ماه!!! آمد وبر سر ما ومردم ما وسر زمین ما کثافت کرد ورفت حال کارها را  به جوانان بسسپارید به دست این شاخه های نو رسیده که کم کم میروند تا بار بدهند .
    اولین روزی که او را دیدم با کتابش وگفته هایش  باخود گفتم این نما د( سیاوش ) است که از میان آتش برخاسته یا اورا نجات داده اند چه بهتر . حال امیدوار هستم که درراهی که میرود  پیروز وموفق باشد ، وامیدوارم چندان اشتباه نکرده باشم .
    منهم در خمره تاریک خیال خود  خواهم نشست  وبه یک شزاب مستی آور  تبدیل شده  ونوشیده خواهم شد .
    مگر آنکه چراغ سبز بسویی دیگر بچرخد ، دیگر نا امیدی مرا از پای درخواهد آورد هنوز مارهایی درآستین  بزرگان درحال پرورشند و کوسه هایی که درآب ونمک خوبانده اند  .
    بگذارید ما به اصل وریشه خود برگردیم .
    مطمئن باشید که سودها ی شما در جای خود محفوظ خواهد ماند مگر آنکه مربوط  به  ملتی رنج دیده وگرسنه آ باشد  آنگاه دیکر شمارا به دیوار آویزان خواهیم کرد وتکانتان خواهیم داد .
    باید به مغز ها خون رساند  وزخمهای دردناک آنهارا مرهم گذاشت .  .پایان 
    ثریا / » لب پرچین «  شنبه 20.01/2018 میلادی .
  • بهاران در پیش است

    باز در مقدم خونین تو ، ای روح بهار !!
    بیشه دربیشه  ، درختان  ، همه آغوشانند …….” شفیعی  کد کنی “

    نمیدانم چگونه شروع کنم ، شب گذشته  رویاهای زیادی داشتم همه رفتگان  در کنارم بودند  دربین آنها چند نفر زنده هم بود وداشتیم اشعاری را زمزمه میکردیم وخاطراتی را نشخوار …..

    خوشحالم  که تلویزیون ماهواره ای ندارم ونه دستم به آن سوی اقیانوسها میرسد ، چندان میلی ندارم درمیان آن جنگل قدم بزنم ودر پی آهو وشی باشم  همهرا میخوانم وهمه چیز را میبینم ومیدانم  جمع پریشان وپراکنده با گنده گوییها  ویا تنظیم خاطرات دوران جوانی  راحتند کاری دیگر به آن سر زمین ندارند پولهایشان درامن  وامان است لقمه نانی دارند که بخورند برایشان ” خبر ” خبر است همین نه بیشتر واظهار فضل واظهار وجود .

    آنها هر چه را که میبینند ویا میشنوند  از دور می بینند واز روی آن میگذرند  وهرجا که انبوهی از مسائل مشگل پیش بیاید از ورای آن میگذرند .
    من هیچ  احتیاجی  نمیبینم که عده از را به دنبال خود بکشم ، ویا برای خود تبلیغ کنم ، چرا که جزیی از آنها نیستم  بوضوح دارم میبینم که خط فارسی وزبان شیرین ما به ه همهزاه فرهنگمان دارد به زیر انبوه کثافت فرو میرود  ، سعی دارم تا آنجا که ممکن است بنویسم از قدیم واز جدید تنها کسانی در این محل جای ندارند آن چپی هاا وروشنفکرنمایانی هستند که با چند شعر بند تنبانی وشرکت درشب های شهر ” انستیتو گوته ” به زبان عربی کلام خودرا شروع میکردند ونام  خدایی را که هرگز نشناخته بودند بر ان میاوردند آنها هیچ محلی از اعراب در روح وزندگی ونوشته های من ندارند .

    درحال حاضر سیاست پیشه وشغل همه میباشد هر کس بلند گویی ودوربینی در کنج مطبخ خود مشغول ارشاد مردم است مردمی که زیر بار درد ، فشار سرما وگرسنگی جان میدهند مردمی که هزاران تن بر اثر آلودگی هوا جان باختند  ومردمی که درانتظار یک زلزله وسپس خشکی وقحطی میبانشد وپیشوایانشان تسبیح گویان در راه کعبه قدم برمیدارند وبرایشان امام  زاده های چند صد هزار ساله ساخته وبجای میگذارند . عده ای دلخوش باین  امام زاده ها هستند  ،مگرا برای ویران کردن آنها !

    گاهی بشر از سر ناچاری وترس وبیکسی دستی سویی دراز میکند وبر حسب اتفاق حاجت او بر آورده میشود نه آنکه برای همه عمر اورا در بغل بفشارند .
    کسی نمیداند  از کجا آمده ایم وبه کجا میرویم وچگونه سرنوشتمان  سر گرفت تنها به خیال وگفته ها استناد  میکنیم . همه نگاهمان به دهان دیگری دوخته شده  وچشم امیدما به دیگری است .

    روز گذشته روز بسیار سخت ودردناکی را داشتم  تنها چند قطره اشک آبی بود بر آتش درونم وتمام شد .هیچکس به درستی نمیداند چرا وچگونه بعضی از اوقات  راه گریز  ها بسته میشود ، روز گذشته دلم بیقرا ربود  میل داشتم بسویی بشتابم  بیقراریم را  تسکین دهم  اما مقصدی نداشتم ،  درتاریکیها به کجا میتوانستم بروم  هیچ دوستی  ا رفیقی یا قوم خویشی در زوایای تاریکی انتظارم را نمیکشید .
    سپس به روشنایی رسیدم  ومقصدم را یافتم  گویی بیگانه  ای درمن  زندگی میکند  که گاهی مرا بسویی میکشاند  از راه رفتن اکراه دارم .

    همان آتشم که دردود خود میسوزم  اما نمیگذارم این دود به چشمان دیگری فرو رود  .عشق ! آری عشق همیشه درمن بوده وهست این عشق بمعنای زشت آن نیست عشق به طبیعت به انسانها به حیوانات وبه خود زندگی  حال همه چیز را گم کرده ام  یعنی چیزی را گم کرده ام که به هیچ قیمیت نمیتوان آنرا خرید حتی به قیمت همه سنگهای گرانیهای دنیا وآن جوانی منست ،  مانند برقی آمد ورفت    بی سر وصدا  تنها اثری روی ا عکسهای کهنه باقی گذاشت  که گاهی نگاهها را بسوی خود میکشید ، »آه طیعت چکار کرده است :!!!

    نه دیگر چیزی دراین جهان نیست ا مرا خوشحال کند  من جوانیم را گم کرده ام  جوان نزیستم از کودکی به پیری رسیدم حال به دنبال جوانی از دست رفته اشک حسرت میریزم با آن .میخواهم چکار کنم؟

    دوباره کوه پیمایی میکنم ، درپارکها میدوم ومیان عده ای بی حرمت میرقصم .

    هنوز یادهای فراوانی از جنبه های دیرین درمن هست باید آنهارا بیاد بیاورم  درآن روزگار هر[ من ] یک دیوار سخت وسنگین بود که اجازه ورود به کسی را نمیدادوسرانجام با یک عنکبوت همخانه شدم ودرتارهای او گرفتار آنچنان درمن تنید که دست وپاهایم شکست . خود در تاریکی وظلمت راه میرفت ومن درمیان تارها روزهای روشن را میدیدم
    امروز دیگر حتی روزها نیز روشن نیستند پرده هارا کشیده ام زیر نور چراغ کار میکنم تاریکی را دوست دارم .بهتر از یک خورشید دروغین است . پایان
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « = اسپانیا /19/01/201 میلادی /…
    =====================================

  • من ندیدم …

    سی وهفت سال است که ما او را ازدست داده ایم و حال بر آن روزها میگرییم .
    بقول سهراب سپهری شاعر بی آزار:
    من ندیدم دو صنوبر را باهم دشمن 
    من ندیدم که بید ی سایه اش را بفروشد بر زمین 
    روزیکه همه شادمان وخوشحال فریاد زدند شاه رفت ! من درمیان اطاق  شهر کمبریج ایستاده بودم  واشکهایم سرازیر شد وگفتم با رفتن او شما وما هم از دست رفته ایم ، بچه توده ای “کرد” از جا بلند شدند که شما خانم چه میدانید ؟ 
    گفتم بیشتر از شما میدانم ایکاش تنها بیست سال دیگر باو فرصت میدادید واز اطاق به آشپزخانه رفتم وآن روز سرم را به دیوار بیکسی تکیه دادم وگریستم  ودانستم که دیگر هیچگاه  برنخواهم گشت .
    آنروز همه شادی کنان به خیابانها ریختند شیرینیها پخش کردند اتومبیلهای فرسوده چراغهایشانرا روشن کردند بوق زندند رقصیدند وندانستند که این آخرین رقص  آنها ورقص مرگ است . غافل از آنکه گرگهای خاکستری پوش درکمین نشسته اند ووپس از خوردن شیرینی آنهارا خواهند بلعید.
    امروز پس مانده های توده و وامانده ها و پشیمان شده ها ی دوران  میگویند ما , غلط کردیم , حال به دنبال پسرش برویم وآن دودمانرا حفظ کنیم درحایکه باز هم اشتباه میکنند این دودمان برباد رفته وآن پسر هیچگاه جای پدر را نخواهد گرفت درحال حاضر بر قطر شکم و پهنای صورتش افزوده شده وحوصله حرف زدن  ندارد باین ملت هم اعتمادی نمیکند سعی دارد که ازدست یکی یکی آنها فرار کند ، او دید که برسر پدرش چه آوردند واگر دست آن حیوانات به آن مرد بیمار میرسید تکه تکه اش میکردند همچنانکه ژنرالهایش را تکه ته کردند.
    فرمایشات آقایان  پشیمان شده بیفایده است  بادی همچنان لای کتابهای قطور  بماند  ، ایران باید همیشه فقیر ودرماند بماند تا مانند هند برای دو یور هشت ساعت درروز کارکند تا آقایان لباسهای ابریشمی خودرا بپوشند با مارکهای معروف وپدرانشان  مشغول چپاولند کسی بفکر آن قشر از مردم بیچاره وبیگناه نیست  کمی زیادی حرف بزنند وسیله کشتن آنهارا دارند مواد رادیو اکتیوه  که درحال حاضر درزندانها  به زندانیان میخورانند وآنهارا میکشند .
    نه جناب میم ونه جنب عین ونه جناب  الف گفته های شما  بیفایده است وجالبتر آنکه آن امام زمان غایب ناگهان از گور واقعی یا مجازی خود نامه فرستاد که من هستم !!! ریاست جبهه وجنبش منفور مجاهدین را میگویم  .چه بسا اورا نیز درآب نمک خوابانده  کنسرو شده مانند مولا  قاسمی وملا سلیمانی وبقیه تا روز موعود در کنار برج آزادی امریکا با مشعل هویدا شوند ! 
    دیگر مانند ( محمد رضا ) شاه درجهان پیدا نخواهد شد او یکی بود ویگانه  تنها دنیای وانفسا گاهی از دستش درمیرود وستاره ای را بوجود میاورد درخشان وپرنور وبه زمین میفرستد  این بار این ستاره بدجایی فرود آمد میان مشتی بی سواد ، بی شعور که هنوز به درخت نوار سیاه مبنند وطلب  آرزو میکنند .
    روانت شاد هرکجا هستی من باتوام ودرکنارت .ووفادار بتو تنها بتو.
    من امروز جشن تولدم فردایمرا میگیرم چه بسا فردا نباشم وفردا میبینم که درامروز نزیسته ام  زندگی همین امروز است همین حال است وهمین لحظه دیگر فردایی وجود ندارد .
    گسی چه میداند شاید منهم کارهایم بر خلاف عقل بود اما احساسم  خوب عمل میکرد ومرا خوب راهنمایی مینمود از راه دوربوی 
     گرگهارا میشنیدم یا طعمه ای جلوی آنها میانداختم تا سرگرم شوند ومن بتوانم فرار کنم ویا به موقع فرا ر میکردم .
    امروز در اطاق خاموش خود راه میروم ، نه نمی رقصم  تنها راه میروم وسرما تا مغز استخوانم نفوذ میکند  ونمیدانم که ایا  فردا آهنگی ساخته میشود یا باز نوای عزا بلند میشود ؟
    در نظر خودم آنچهرا که نوشته ام زیبا بودند درکارگاه خیالم  آنچه آفریدم خود من بودند  دیگری درآن دخالت نداشت وندارد غیراز ارواح خبیثه . واگر میلم بکشد تصویری از دیگری بنگارم بسیار زیباتر خواهد بود به بهترین وجهی اورا به نمایش خواهم گذاشت .
    آقای پشیمان شده مجاهد  به دنبال آلتر ناتیو میگردند وحال میل دارند با حضرت ولایتعهدی اءتلاف کنند ومردم را نیز بسوی ایشان بکشانند غافل از آنکه  گرهای خاکستری در زیر توده کاه ها خوابیده اند و دارند دندانهایشان را تیز میکنند .
    مگر معجزه رخ بده واز سرای بلند سپیدار ناگهان ( رهبری ) هویدا شود  آنهم گمان کنم موقتی باشد فعلا شورش بخوابد تا سر فرصت شخص مورد نظر وحافظ منافع بر مسند  قدرت بنشیند درحال حاضر رهبر جایش نرم وگرم وتشک وپوشگ او تمیز است . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 18/01/2018 میلادی /…
  • مغنی نوایت کجاست ؟

    گر عارف حق بینی  چشم از همه برهم زن 
    چون دل بیکی دادی  آتش به دو عالم زن 
    همه نکته وحدت  را با شاهد یکتا گو 
    هم بانگ اناالحق را بردار معظم زن …………” فروغی بسطامی”
    مغنی کجایی ؟ نوایت کجاست ؟ نوای خوش  غم فزایت کجاست ؟ 
     البته همه مغنی ها ” دزد نمیشوند ودلال معالملات مواد مخدر ” تنها ممکن است یکی درمیان آنها بداند که مغنی گری کاری نیست که بتوان نان خورد باید راههای دیگر را هم پیدا کرد ، جاسوس شد ، دزد شد ، دلال محبت شد و سر انجام مال یتیمان را هم خورد ، باین میگویند یک ” مغنی واقعی ” نه به مرحوم اصغر بهاری که به هنگام مرگش  پولی دربساط نبود تا جنازه اش را بردارند کسیکه  کمانچه  ساز قدیمی را اززیر خروارها خاک بیرون کشید و استاد کمانچه بود .
    این یکی ” بداهه” نواز بود شیرین مینواخت عشوگری میکرد لباسهای گرانبها میپوشید ( با پول دیگران ) صورت وبینی را عمل کرد گویی یک زن لوند هرجایی که  درمحفل قاجاریه مشغول نواختن است و ضحاک هم خوششان میامد و او را پشتیبانی میکردند ، مغز او زیادی  برای خوردن مارها پیر بود اما سازش دلنواز بود !!! 
    هرشب با این نوا بخواب میروم  صدایی جادوی ( شجریان)  که عاقبت او این نبود  هرچند عاقبت خوبان همیشه بد اقبالی است . 
    در کجای دنیا دیده اید  که موسیقی ، تنها موردی که روح انسانرا نوازش میدهد و اورا واقعا به حق میرساند حرام اعلام شود ! نوازنده  ها بگوشه ای بخزند وخوانندگان  مانند بلبلان زبان بریده سر به زیر با ل بکشند اما مطربان ورقاصان دربار همه جا حضورشان را اعلام میدارند چرا که غیر از رقاصی وخوش رقصی وخود فروشی کاری را نمیدانند . نمونه اش؟ (داریوش / ابی/ گوگوش )!
    من باید با این  حروف مورچه وار بزیر یک نورافکی کار کنم یا بنویسم نمیدانم چه بر سر این برنامه آمد وچرا همه چیز زیر وروشد ؟  کاری از دست هیچ کس ساخته نیست مگر آنکه ببازار رویم و یکی تازه بخریم وهمه چیز را پنهانی زیر لحاف بگذاریم تا موشهای گوش دار نبینند ونشنوند  برایم خیلی مشگل است که با این حروف کار کنم .
    اما چاره نیست یا باید آن حروف سیاه بدترکیب ونکبت اسلامی را استفاده کنم که مانند مورچه های آدمخوار روی صفحه راه میروند ویا باید با همین خط قدیمی اما خیلی نقطه چین  بنویسم ( بنا برایم باید گاهی از خوانندگان پوزش بطلبم اگر خطایی را میبینند نادیده انگارند ) !
    میگویند هر نوری  سایه ای دارد ،  اما گویا سایه من گم شده ویا نوری نیستم  خاموش  درسایه نورهای دیگر راه میروم  اماهیچ گفته ایرا باقی نمیگذارم  درباره سایه های نامریی سخن های زیادی دارم  ودر باره  سایه خداوندگارم که سی وهفت سال پیش با چشمانی اشکبار  سر زمینش  را ترک کرد اما بانویش مانند زنان قزاق با کلاه پوست پالتوی ( دکتر ژیئاگویی ) وچکمه محکم وبا اعتماد کامل  خندان گام برمیداشت بامید آنکه به زودی بر میگردد ومیشود گرد آفرین زمانه !!!
    عبا داران قمه دااران فرش را از زیر پاهایش کشیدند  وخوب تا امروز همچنان خودرا مطرح میکند  ملکه مجله های زرد !.
    درباره آن نور میگفتم وسایه اش  که خداوندگار ما بود  امروز اکثریت خاموشند  چون ضعیفند ویا پشیمان  ما همه سایه اورا چون سایه خدا بر سرخود احساس میکردیم  وهمه ضعفا در سایه او مینشستند  گاهی نور قدرت  میسوزاند و میخشکاند  وتنها سایه گستره ای از او باقی میماند .
    امروز او نماد رحمت ومهربانی ومحبت است  وهمه ضعفایی که نتوانستند  به قدرت برسند ویا یک قدرت موقتی داشتند  رو باو کرده وسخن های روشنشان اوست .
    من دیگر درانتظار هیچ قدرتی نیستم  ومنتظر هیچ آهنگی ،  امروز هر آدمی گفته هایش را صد گونه میچرخاند  گاهی به آنها زیبایی میبخشد وترا فریب میدهد وگا هی ترسناک ،  ظلم ، نابرابری ، زور وفریب  آنچنان برجسته شده اند که  چشمان همه بسوی آنهاست و خوبیها گم شدند ستمگران هنوز در فکر جابجاییها هستند  تنها گاهی چند تنی میترسند . 
    او رفت ، دیگر کسی نخواهد توانست جای اورا بگیرد  به همانگونه که خواننده بزرگمان بی صدا رفت ودرگوشه ای با بیماری هایش دارد کلنجار میرود وخاموش است خاموشی نیز گاهی فریادی بلند است تنها گوشها حساس ودلهای نازک آنرا میشنوند .
    گر تکیه دهی وقتی ،  بر تخت سلیمان ده 
    ور پنجه  زنی  روزی درپنجه رستم زن 
    زاهد  سخن تقوی  بسیار مگو  با ما
    دم درکش  از این معنی  یعنی که  نفس کم زن
    سلطانی اگر خواهی  درویش مجرد شو 
    نه رشته  به گوهر کش  نه سکه به درهم زن ……” فروغی بسطامی >
    پایان 
    ثریا ایرانمنش » لبپ پرچین « / اسپانیا / 17/01/ 2018 میلادی /…
    =====================================
  • شنا کردن بر خلاف جهت

    آخر ، تفاوت من وطفلان شهر چیست ؟
    آیین کودکی ، ره و رسم دگر نداشت ؟…………” پروین اعتصامی”
    چرا داشت  اما تو ودیگران راهش را گم کرده بودید!
    تفاوت زیاد است ،  پدر زود زفت ومادربی نام ونشان پنهان شد ، خودت برخلاف  جریان آب رودخانه شنا میکردی باکسی همراه نمیشدی  همیشه آنکه داشت غرق میشد  بسویش میشتافتی نه آنکه خودش را بالا کشیده بود .
    با کودکان کوچه و خیابان همبازی نمیشدی  تا ره ورسم زندگی ! را بیاموزی دماغت را زیادی بالا گرفته بودی ، در محیط کار هم به همه رو نمیدادی تنها میرفتی وتنها برمیگشتی ومانند یک خر کار میکردی ! 
    در خانه شوهر هم زیر بار  ” آقا و سرور نمیرفتی ” اورا به هیچ میگرفتی ، بطور کلی کسی بتو یادد ناده بود که زندگی شکل دیگری هم دارد وآنچنان که میپنداری صاف وساده مانند یک رودخانه پاک جریان ندارد  ، جویباری است لبریز از سوسمار ، مار سمی وعقرب وجانوران ناشناخته که تو تنها درکتابهای درسی  عکس آنها را دیده بودی وگمان نمیکردی که در کنارت راه میروند ، کودکی راه ورسم دیگری هم دارد  که از پدر ومادر وبچه های کوچه وبقال وخدمتکار ولباسشوی باید فرا میگرفتی .
    شب گذشته زوجی را خواب دیدم که ابدا بفکر آنها نبودم وسالها بود که از آنها بی خبر بودم  دریک مکان کار میکردیم ، یکی سیم کش بود ودیگری دختری لاغر اندام پر افاده برای پوست سفید وموهای کم رنگش استخوانی تنها :”اورد هار:” را مینوشت ومن ریاست دفتر را بعهده داشتم !!! 
    بعد شنیدم به جناب سیم کش میگویند مهندس وخانم صاحب دو دختر مامنی شدند کاری به روابط قبل از ازدواج آنها ندارم …….. اما آنچنان خودرا نجیب واصیل نشان میدادند که گویی هر دو همین الان از ماتحت لرد نلسون و لیدی  مادلین پایین افتاده بودند ! 
    حال لابد یکی از آنها  به رحمت خدا رفته ومن چون به تازگی مرده ها تنها به رویاهای شبانه ام سر میزنند  ، ایشان هم درنوبت ایستاده بودند .آنها راه ورسم زندگی را خوب میدانستند از کوچه پس کوچه های شهبار وخیابان شکوفه وتهران پارس  تا پاریس ولند ن وآلمان وامریکا طی طریق کردند ، با همه ساختند ( غیر ازمن ) با همه دست رفاقت دادند  خوب  رسیدند بجایی که باید برسند که همه نوکیسه های امروز ما رسیده اند .
    اصالتت را ببر بگذار در کوزه وآبش را بخور.
    امروز تو تنها ممکن است در گوشه ای از تاریخ کنار اجدادت بنشینی ودرآینده بگیوند این فلانی هم نتیجه فلان  بزرگوار بود !که درراه وطن سرش را ازدست داد .
    خوب منکه وطنی ندارم ، سرم هم بی ارزش است درونش خالی وتهی بیرونش هم چندان چنگی به دل نمیزند  ! ادا واصول وافاده هم ندارم  لر لرم ، یکرنگ ویک پارچه مانند آسمان صاف وآبی وپاک  حال اگر لکه ابری بر دامنم نشست  فورا میگریم وآنرا پاک میکنم  اشگهایم خیلی زود همه چیر را شستشو میدهند . وپاک میسازند .
    در حال حاضر پیچ و مهره های خدای بزرگ  خانه را بسته ام  و پیچ رادیو را باز کرده ام شنیدن گاهی بهترا ز دیدن است یا شاید برعکس  دیده ها  ها درمغز منعکس میشوند شنیده ها گم میشوند  موسیقی تازه نوعی آش شله قلمکار  جیغ و فریاد  وانفجارهای صوتی که گوش را کر میکند  اخبار نیمه کاره مخلوط  با موعظه   خطیبان  تجارتی  بازار سیاست بازار نمایش  جاز و سرودهای مذهبی ، همه چیز بهم ریخته  از خیر  آنهم میگذرم ، یوتیوپ ناگهان ” فارسی شد “!!! بعضی از کلیپ هارا مهر وموم میکند !
    مهم نیست از این یکی هم میگذرم  مینشینم به تماشای گلهای پلاستیکی درگلدان دیگر برای روزهای آینده نقشه ای نمیکشم میل ندارم خدارا بخندانم  چون هیچ نقشه ای به سرانجام خود نمیرسد همیشه سنگ بزرگی  از بالای تپه های نا مریی بر سرراهم قرار میگیرد . بنا براین دیگر کار بخصوصی ندارم غیز ازیک وظیفه که باید زنده بمانم 
    دراین سر زمین اگر کسی خانه شخصی نداشته باشد ( فقیر ) بحساب میاید  من یکی از آن فقرا هستم که میل ندارم  درغربتستان خانه ای داشته باشم بعلاوه میل ندارم باج به بانکهابدهم . بانکهای اینجا هم دست کمی از بانکهای سر زمین خودمان ندارند ناگهان ورشکسته میشوند وصاحبانش گم میشوند  سالها پیش که من هنوز  سرم توی کار خودم بود وکمتر از این اوضاع خبر داشتم یکی از بانکها ناگهان بسته شد وسه میلیوین  ماراهم خورد وبرد درحالیکه سر بزرگش در کلمبیا بود ، حال درشهر های بزرگ شعبه بازکرده وکسی جواب گوی پولهای ازدست رفته من نیست . 
    در دنیای میمونها  وگوریلها از این اتفاقات زیاد میافت باید پاهای خودرا  جمع کنیم وباندازه همان گلیمی  که زیر پا انداخته ایم پاهایمان را  دراز کنیم . اینجاهمه باهم ( فامیلند ) ! بنا براین اگر گوشت خودرا بخورند استخوانش را دور نمی اندازند . پرحرفی کردم .پایان 
    نه مارا گوشه گرم کنامی 
    شکاف کوهساری ، سر پناهی 
     نه حتی  جنگلی کوچک ، که بتوان 
    در آن آسود  بی تشویش  ، گاهی ……………ثالث 
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین «  / اسپانیا / 16/01/2018 میلادی /…
  • سوختگان تشنه لب

    هفته ها بود که خبرها ی سر سری تی / وی /ما گفت “
    یک نفتکش درآبهای فلان دارد میسوزد ( خبر همین بود ) نه بیشتر  نفتکش ایرانی بود در  اقیانوس هند نزدیک چین ، صدا از صدا برنخاست همه درگیر اعتراضات !!! عمومی بودند وعده ای نیز خوشحال که انقلابی درپیش است واز همین روزها ست که وارث تاج وتخت وامپراطوری ایران وارد خواهد شد !!!!نمیدانستند که که قصه دیو سپید وهفت کوتوله  چگونه پایان میگیرد ؟ 
    تازه دو روز است که دولت جمهوری اسلامی  اعلام داشته که بعله یک کشتی نفتکش متعلق به ما با سی وشش خدمه  درآتش سوخت کشتی هم به زیر آب فرو رفت ، » علت را هنوز نگفته اند « ملت عزا دارو همیشه در صحنه حسینی هم برخاستند ای وای تسلیتها شروع شد آش نذری حلوا پزون سه روز عزای عموی ( نیست که آن ملت کم عزا میگیرد ) آنهم لابد خانواده های آن خدمه بیچاره فشار آوردند تا خبر اعلام شد .
    شما کجایید ؟ همه چشم به دهان بلبل شیرین بیان آمریکا دوخته بودند که جمع بندی همه را گوه وکثافت میخواند ومردم م بیکار به دنبال شعار ها  ، کی بفکر آن نفت کش بود که دودش تا آسمان هفتم هم رفت نه از کمک کنندگان خارجی ونه داخلی هیچکس  نبود آتش شعله میکشید وجان آن مردان را کباب میکرد وسپس به قعر اقیانوس فرو رفت چرایش را کسی نمیداند تنها از ما بزرگتر ها اجازه دارند درباره اش حرف بزنند حال فضای مجازی سیاه پوش شده است !!!.
    سرو صدا ها خوابید اعتراضها تمام شدند انقلابی درراه نبود عده ای برخاستند تا دشمنان را شناسایی کرده  از سوراخها بیرون بکشند وآنهارا تک تکه  کنند مگر نعیلن ملا با آنهمه چسپندگی باین زودیها از زمین کنده میشود ؟ تازه اپوزسیون زوار دررفته بین خودشان مرافعه دارند یکی جمهوری سکولار میخواهد دیگری شاه را میخواهد سومی مصدق را میخواهد چهارمی خودش میخواهد ریاست را به دست بگیرد پنجمی دارد گریه میکند که ای وای بیچاره شدم چهل سال رنج و غصه کشیدم وخوردم حال هیچ ندارم ……..
    آقای ترامپ هم درفکر این است که معامله چقدر سود میدهد فرانسه با بستن قراردا نفتی شرکت توتال از مخالفین سرسخت  تغییر این رژیم است  …..خوب عربهای عربستان ذوق کنان درب های استادیوم هارا باز کردند تا زنان سیه پوش وارد استادیوم ها شوند  راهی را که محمد رضا شاه شصت سال پیش طی کرد آنها  میروند .
    البته دیگر  بما مربوط نمیشود تنها دلمان برای جان از دست رفتگان وجوانانیکه هیچ آینده ای ندارند میسوزد وآن خاکی که ما ازگل آن برخاستیم گاهی  پشت مارا بخارش وا میدارد .
    من یا ما چکاره ایم دنیا دارد روی یک پاشنه میچرخد همه جا دزدها پولهارابرمیدارند وفرار میکنند اگر آنهارا گیر آوردند دزد دیگری آنهارا میگیرد ودر میرود درغیر اینصورت سوییس همچنان صندوقهایش لبریز از طلا وسکه است وبعضی از جاهای نیر درب هارا  به روی دزدزان باز گذاشته اند   اما امانت داران خوی نیستند موقع پسس دادن  طرف ا از بین میبرند درست مانند فیلم های وسترن اسپاگتی .
    بقول رفقا ما بریم شعرمان را بخوانیم تا کمی دل گرفته مان باز شود .
    تاکی  ببزم شوق  غمت جا کند کسی ؟
    خون را بجای باده به مینا کند کسی 
    تا مرغ دل پرید گرفتار دام شد 
    صیاد کی گذاشت که پرواز کند کسی ………» قصاب کاشی « ؟! شاید !
    من شاید تنها کسی باشم که همیشه مخالف آن مردک دیوانه نویسنده عوضی وهمو سکسوئل ” صادق  هدایت ”  باشم  دیوانگیهای مخصوص خودش را داشت  چند سفر درفرانسه بود حال میل داشت ایران  با آن فرهنگ زوار دررفته وشلوار پیژامه وتریاک ولم دادن وحال کردن ، بشود فرانسه ، البته نوشته هایش چندان بد نبودند اما خودش دیوانه ای بود ، میگویند شش عدد شیشه کوچک حاوی » منی « خودش را روی طاقچه اطاقش گذاشته بود وبه همه نام پسر داده بود وبه دوستانش میگفت انها فرزندان منند از نوع این نویسندگان پیشرو ما زیاد داشتیم  که با یکی دو ماه  یا سال درفرنگ ایران برایشان زیادی عقب افتاده بود اما آنها هم از تاریخ ایران وهم از تاریخ آن سرزمینها بیخبر  بودند . یکشبه میخواستند ایرانرا فرانسه یا المان کنند نمیشد آقاجان نمیشد با این آدمها غیر ممکن است که بشود ایران حتی ایران شود تنها خوب شعار میدهیم خوب آواز میخوانیم وخوب نمایش میدهیم ودست آخر خوب خودرا میفروشیم .همین . پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین «  اسپانیا / 15/01/208 میلادی /….
  • دلنوشته امروز

    همانطور که درتصویر مشاهده میفرمایید ، هوای امروز ما وآسمان ما چنین است  ، بغض کرده نه میبارد ونه میگذارد خورشید بیرون بزند . این هنر عکاسی !!! را بنده هرصبح با گوشی تلفنم میگیرم وروی ایستاگرام میگذارم نمیتوانم عریان شوم ویا تاجی ونیم تاجی بر سرم بگذارمم وعکس سلفی بگیرم به ناچار  آسمان را دچار زحمت کرده وهدف قرار میدهم .
    .
    شب گذشته بساط بافتنی را پهن کردم وگفتم بنشین مانند آدمهای عاقل چیزی بباف !!! کاموا ها که پشم نیستند  مشتی کثافت ریسایکل شده بعد چه ببافم ؟ اولین  رج را که زدم دیدم از گوشه چشمم امواجی شروع به پیشروی کرد ، گفتم خانم جان دیگر برای اینکارها هم دیر شده تازه چه میخواهی ببافی آنهمه بافتی وتن دیگران کردی  نتیجه اش چه شد؟  بساط باقتنی هم جمع شد .
    خوب بهتر نیست بنشینم جلوی دوربین وشناسنامه  ام را باز کنم وبگویم “
    من ! ثریا ، در سال 1327شمسی قمری در یک ولایت دورافتاده به دنیا آمدم  همان موقع یک ستاره خاموش شد وپدرم فهمید که نام این دختر ثریا نهادن   بیهوده است چرا که بی سرنوشت وتنها میماند یا در گوشه آسمان برای خود به تنهایی میدرخشد ! سرنوشت ساز است اما خودش بی سرنوشت .
    دیدم نه ، اینهم فایده ندارد بطور کامل همه مردم این دیوانه را که من باشم شناخته اند ، دیگر چرا بنشینم از خودم بنویسم منکه ملکه تاجدار نیستم من باتوی خاردارم .
    اما این خاررا تنها در چشمان و پیکر خودم فرو میکنم گویی دچار یکنوع مازوخیست شده ام !!! خود آزاری !  دفترچه  هایم را باز کردم تا از نوشته های آنها بهره بگیرم دیدم ، نه برای الان حیف است  شاید درآینده که میمونها دنیای مارا ترک کردند و انسانهای واقعی دوباره به دنیا آمدند چیزی از میان آنها بیابند .
    بلی درحال حاضر میمونها برما حاکمند وانسانهایی که رو به آزادی میروند وفرار میکنند تنها مشعل شکسته مجمسه آزادی را میبینند که کم کم درون اقیانوسها غرق میشود برج سر بفلک کشیده ایفل دچار زنگ گرفتگی  ورنگهای مختلفی شده است ، تنها برجهای بلند کلیسها ها وگنبدها هستند که هرروز بالاتر میروند وبرجهایی که معلوم نیست درب آن کجاست وبه کدام گورستانی ختم میشود .
    هنوز جنبشی درمنست ، میل ندارم خودم را داخل مردان وزنان از کار افتاده بنشانم هنور گرد خیابانها  لحظه ها از نو برایم زنده میشوند  وبه رویم آب خنک میپاشند  وهنوز رهروان  از کنارم رد میشوند ولبخندی بر لبانشان مینشیند 
     .
    من درد غربت  دارم درکشوری زندگی میکنم که نامش غربتستان است  حسرت ماندن در خا نه را دردلم زنده نگاه داشته ام  لحظه هایی زمان میایستد  ومن به اندیشه فرو میروم  اما ناگهان جنبش  و نیرویی  که مرا آرام نمیگذارد در من به حرکت درمیاید  من درحلقه اسارت آن نیروهستم  وآن نیرو بمن فرمان میدهد که از حلقه اسارت خودرا نجات داده  و برخیزم  در سکون و نشستن  تنها کار یک زندانی است . .
    این نیرو خیلی رود مرا ترک میکند و دوباره مغموم میشوم  گاهی شوری از شادی درقلبم  بر میخیزد به آن پسرک ده میاندیشم که دسته دسته برایم گل رز میفر ستاد حال اورا نیز گم کرده ام این منم که شوق جنبش را دردلم نگاه داشته ام چه بسا او از دنیای واقعی فرارکرده به دنیا افیون پناه برده است . من خاموشم تا بانگ کوفتن درب را نشتوم  و در ب گشود نشود از جای نمیجنبم 
    من خود حلقه بزرگی آهنی یک درب خانه ام میان حرکت وسکون آویزان .
    راستی الان او کجاست ؟ چقدر آن ده باصفا بود وچه درختان سر سبزی داشت او شبیه یک چوبان بود که بانی لبک خود  میان  جویبارها  زاه میرفت وگوسفندانش درآنسو میچریدند مرغای خانگی دراطرافش بودند مرا بیاد ده خودمان میانداخت . بیا دآن روزهای شاد وبیخبری .
    اما امروز دل او در گروی یک پالتوی یک میلیونی است ودل من درگرو آن لاله های سرنگون  و دشتهای سر سبز و کوههای سر بفلک کشیده .که اجدام درآنجا خفته اند .پایان 
    ثریا / اسپانیا /» لب پرچین « 14/01/2018 میلادی / 
  • حاکمین امروز

    سالهای سال است که شیطان در شکلهای مختلف  خداوندگار را از تخت به زیر کشیده وخود بجای او نشسته وحکم میراند ، نگاهی باین چهره باید بما بفهماند که حکومت الهی دیگر دردنیا خریداری ندارد ،،هرچه هست دام است وفریب واین دلالان  مذاهب یا شمعون ها درحال جیب بری وکلاه برداری میباشند  امروز به دستور همین شیطان است که هوادارنش معابد بزرگی را برپا میکنند  وبرای برای برپا  داشتن  پول وطلا  انسانهارا قربانی میکنند  وبه زنجیر میکشند  باید عقیده خودرا بر آنها تحمیل ننمایند .
    این یکی از نمایندگان همان شیطان است که بر منبر میگوید ” اگر کسی گفت نه لبنان نه غزه صدایش را خاموش کنید  واگر کسی گت ایران وطنم اورا بکشید . فتوای چنین جانوری  حاکم شد .
    امروز حتی دانشمندان  هم  در آ زمایشگاه های خود  بجای چاره  برای جان بشر وبقای او دست به ساختن انتنسانهای  مصنوعی میزنند  گاو مصنوعی گوسفند مصنوعی وتخم مرغ ساخته کارخانه جات چین واسراییل وامپراطوری سفید پوستان کم کم رو به زوال است  وبجایش این شاطین که از غار کعف بیرون آمده اند وهنوز با سکه های خود جهانرا وزن میکنند  درهمه جا فرا وانند .
    خوب دراین غوغای  بی ثمر چگونه میشود داستانی خلق کرد که با اصل بخواند وامروزی باشد ، امروز تنها کار ما این است که درباره دیگران اظهار نظربدهیم وبیشتر عیوب دیگران را ببینم تا خوبیهایشان را چون خوبی را دیگر نمیشناسیم  .
    خدایی در خیال خود ساخته بودیم بر او لباسی از ابریشم خام پوشانده بودیم  پدری مهربان بود وما هرگاه دست تضرع سوی او دراز میکردیم بی نصیب نمی ماندیم او در خانه خود یعنی دردل ما نشسته بود . » شاید هنوز هم باشد « اما چرا قدرت خودرا ازدست داه وجهان هستی را به دست شیطان سپرده ؟ نمیدانم 
    خدا را نتوان دید که درخانه فقر است ….اینهم یکی از دکانهایی بود که دراویش باز کردند تا مردمرا بکار گل بکشند حقه بازانی که باز اززیر عبای امپریالیزم بیرون آمده بود وشاعرانشان دم میگرفتند ومردمرا به گریه وا میداشتند وخود در کاخ هایشان با دخترانی نابالغ همبستر میشدد  تا اورا متبرک سازند !!! 
    نوشته ای را خواندم  که میگویند : مردی به مکه رفت تا حاجی شود هنگامیکه برگشت دوستی از او پرسید : 
    خوب خدارا دیدی چه شکلی بود ؟
    او درجواب گفت :  خدا که خانه نبود ومردم هم بیکار دور  حیاط میگشتند .
    این یک نمونه از تحمیق کردن مردم است  امروز نیمی از مردم جهان بی خدا شده اند ونیمی به شیطان دل سپرده اند آنچنان دلی که دیگر مجالی برای تفکر ندارند .
    ومیگویند دربعضی ز مرزها  مامورین  میپرسند که مذهب تو چیست  واگر طرف جوب بدها بی خدایم  ، مامور مرز میرسد  بیخدای پروتستانت یا بی خدای کاتولیک ! 
    مسالمانی که باید خدا داشته باشد چون تاجری دربیابانهای مکه ناگهان خدا براو ظاهر شد ودفتر ی را باو داد وگفت بخوان  آن تاجر بیسواد بود اما خداوند با کمک جبرییل قلمی دردست او نشاند و گفته هایش را گفت تا آن مرد نوشت ، البته ضد ونقیض هم زیا د بود که یکی از شاگردان آن تاجر  درآنها دست بردو وآنهارا تنظیم کرد اما به سزای  اعمالش رسید وکشته شد  چرا درکلامی که از خدا رسیده دست برده ای؟…….خوب دیگر چه میتوان گفت ؟ درحال حاضر باید دنیای اسلام درخاور میانه شکل بگیرد دعوا برسر ارباب ورهبر است  دنیا باید مانند حلقه های المپیک رنگی شوند سفید ها یکطرف سیاهان طرف دیگری مسامانان درگوشه ای به سر وکله هم بکوبند وبین ارباابان  مسیحیت دنیز نفاق بیفتد سر انجام ناجی از میان برخیزد وبگویه همه باید تابع من باشید منم خدای خدایان بهشت او ا ز پیش ساخته شده تنها حوریانش کم است ومغ بچگان .
    ومن دردلم بها همان خدای  خودم گفتگوها داشتم  تا جواب آزمایشهایم  رسید ” همه چیز خوب بود پرفکت . ومن از او سپاسگذاری کردم . 
    من این ایوان نه تو را نمیدانم ، نمیدانم / من این نقاش جادو را را نمیدانم ، نمیدانم 
    گهی گیرد گریبانم / گهی دارد پریشانم / من این خوش خوی بد خورا نمیدانم ، نمیدانم …….”شمس تبریزی “
    پایان 
    ثریا ایرانمنش  » لب پرچین « / اسپانیا / 13/01/2018 میلادی /….
  • زبان سرخ

    میگویند :
    زبان سرخ سر سیاه را برباد میدهد !
    حال خوشبختانه سر من و سر جناب ترامپ هردو سفید است ، زبانمان تیز و حرفهای دلمانرا میزنیم او برای امریکا و جیب خودش میجنگد  من برای ” عدالت : کلمه ای که گم شده واز  دایره المعارف  محو گردیده است .
    روز گذشته گویا ایشان در یک مجمع عمومی  افریقاییان و آن دسته از کشورهای فقیر را  “چاه مستراح” خطاب کرده وگفته چرا باید اینها وارد امریکا شوند ؟ البته اگر آنها هم مانند مردم سر زمین ما با کیفهای لبریز از پول وطلا وارد میشدند فورا مقام الهوهیت میافتند ،  زبان منهم باز بود ویک کامنت زیر گفته بی بی شهربانو گذاشتم نتیجه این شد که دیگر نمیتوانم وارد خیلی از جاهاشوم البته قابل ترمیم است اما کو آن بیان آزاد و آن دموکراسی که میل دارید برای ما به ارمغان ببرید ؟؟!
    من حق دارم بگویم نه شما ونه اولاد بزرگوارتان را  نه دوست نمیدارم ونه احترامی برایشان قائلم ، آن دختر بدبخت که به فنا رفت آن پسر نازنین به دست چه کسانی!؟ بقتل رسید وآن یکی هم که مشغول تریاک کشیدن میباشد .
    از این روزهاست که برای جناب ترامپ یک پرونده هفتاد منی  بسته بندی کنند و او را سر جایش بنشانند “مگر منافع  زیادی در برجام و غیره باشد : !!!  مراهم بسته بندی میکنند تا نتوانتم حرف بزنم اما من جاهای زیادی  برای حرف زدن دارم بقول آن پیر قدیمی قلم فراوان وکاغذ ارزان است ، میستوانم همه را درآنجا بنویسم که نوشته ام و محفوظ بدارم .
    حال از جناب آقای ترامپ میپرسم مگر آن ” کاکا” از همان محل واقوامی  که شما نام برده اید برنخاست و بر مسند پر قدرتمندترین کشورهای جهان ننشست وبا انبوهی  از دارایی در کنار شما قصر جدیدی نساخت ؟  انسان باید با شانس به دنیا بیاد  بعضی ها به هنگام تولدشان با قلم مویی که درون  نجاست فرو برده اند بر پیشانیشان خطی میگذارند و میگویند برو .آن تیره روز و سیاه بخت یا بیگناه کشته  میشود ویا نیمه جان درگوشه ای خودش را میکشد  بعضی ها را هم با قلم مویی که در طلای مذاب درست کرده اند روی پیشنانی آنها ضربدری میزنند و میگویند برو سرنوشت باتوست .
    عده ای بدون علامت بدنیا میایند  تا جاهای خالی را پرکنند وجودشان ویا عدم آن وجود بی تفاوت است تنها به دنیا میایند تا نسلی از گوه بسازند و خیلی زود هم از دنیا بروند .
    چون سرنوشت فراموش کرده قلمرا   درون  آن دو شیشه فرو ببرد .
    سرنوشت بد جوری انسانهارا ببازی میگیرد  اگر توانستی با آن دربیفتی چند صباحی انرژی خودترا صرف زور زدن و پیروزی بر آن میکنی سر انجام خسته و درمانده  درگوشه ای میخزی واین سرنوشت است که بتو میخندد. تو از پا افتاده ای .
    امروز ترا  دسترس فردا نیست 
    .اندیشه فردات بجز سودا نیست 
    ضایع مکن  این دم ار دلت بیدار است 
    کاین باقی عمر را بقا پیدا نیست  ……..”خیام نیشابوری “
    ما درقرن شیطان زندگی میکنیم  ودر دلهره های معصومانه خود میغلطیم  در هجوم تاریکیها  وزمانی در نور شمع  هم گم میشویم  با اوهام های بی سر و ته خود  .
    از تاریکی نوری بیرون نمیزند هرچه هست تاریکی است .
    در سایه روشن های هراس آورو ترسناک راه میرویم بی هیچ هدفی  بی هیچ آینده ای وبی هیچ امیدی .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 12/01/2018 میلادی 
  • زرین تاج خانم

    امروز زیر دوشن نمیدانم  چرا یاد این خانم افتادم  ،  خانمی که پس از مرگ شوهرش وعرق خوریها ولباسهاس دکولته ناگهان روی بسوی مسجد آورد وشد مومن دو آتشه  سواد نداشت  نمیدانم صاحب چند بچه بود ؟ چند دختر که همه آویزان گوش دایی جان بودند .
    روزی  دیدم سر وکله اون گله درکمبریج پیدا شد ای دادوبیداداینجاهم ما راحت نیستیم ؟  خانمها وآقایان مطابق معمول  سر میزقمار نشستند وبساط عرق وتریاک هم فراهم شد  وپیشخدمت مخصوص که بنده باشم مشغول پذیرایی !
    ناگهان زرینه خانم مشت به سینه اش کو فت که ای ممد رضا ، ایشالاه داغ بچه ات به جگرت بماند که جوانای مردم موکوشی  » میکشی « ،  برگشتم وگفتم  اهه ، زری خانم  ؟  شما چرا  شما که همه افتخارتان این بود که زن برارتان درباری بود ! در جوابم گفت “
    تو چه میدانی تو که خبر نداری توکه مچد ( مسجد ) نمیری چه میدانی روزی صدها جوان بیچاره را موکوشند وتوی چاه میاندازند ، 
    گفتم زری خانم نفرین خوب نیست نفرین مانند موج میرود وبر میگردد شما خودت پسر داری  اما من بیشتر از شما میدانم این ملاها دارند مغز شمارامیخورند .
    درجوابم گفت ، برو پی کارت ، برو شعرت را بخوان سازت را گوش کن  نه نماز  میخوانی نه مچد میری  نان  برارم برات حرامه !!! » نه مسجد میروی ونان برادرم برایت حرام است «
    گفتم از همان راهی که شما نماز میخوانید  نماز منهم همان شعر وساز است اما من نفرین به کسی نمیکنم پشت سر کسی هم بد گویی نمیکنم مال دیگرانرا هم مفت ومجانی نمیخورم  ودزد هم نیستم واز اطاق بیرون رفتم .
    او لال شد ومرد
    من از دست آن قوم ظالمین به شاخ افریقا فرار کردم  سی سال گذشت روزی یکی از دخترهایش بمن زنگ زد وگفت 
     شما میدانید پولهای دایی جانم کجاست ؟  دایی جانیم سی سال کار کرد !! گفتم چند ساله ما خارج هستیم ؟ من خبری از پولهای دایی جانت ندارم بعد از سی سال دنبال پول دایی جانت هستی بروا ز معشوقه هایش که درهمان امریکا هستند بپرس  منهم سی سال سال کار کردم امروز صنار ندارم .
    معلوم شد که خانم شوهرش بیکار است پولشان تمام شده حالا بفکر دایی ان پولدارشان افتاده اند وآنقدر احمق هستند که نمی دانند سی سال درخارج مخارج چهار بچه محصل یعنی چی ! گوشی را گذاشتم ونشستم بفکر  که این طایفه چقدر باید بیشعور  باشند .
    حال محمد رضا شاه رفت  دوباره بوی کباب بلند شده دوباره بچه هارا ازهند وخارج وارد ایران میکنند تا باز به نوایی برسند . اینفرهنگ پربار ما ایرانیان عزیز است .
    مشتی قبیله دورهم جمع شده اند وتنها وجه اشتراکشان زبان فارسی است که خوب بمدد آمدن بقیه لهجه های مختلفی درمیان آن جای گرفته وانگلیسی هم چاشنی آن است 
    باد از کدام سو میوزد؟ بوی کباب از کجا بمشام میرسد ؟ وچه کسی نجیب مانده ؟ وخیلی حرفها که بماند برای روزهای دیگر .پایان ثریا / اسپانیا /
  • ذگر عاشقانه !

    نعیم هر دو جهان پیش عاشقان بجوی 
    که این متاع قلیست وآن عطای کثیر………..حافظ شیرازی
    خوب ، مردم بپا خواسته اند  خونها به راه افتاد تا دوباره فاشیزم بر سر زمین ما حاکم شود .
    فاشیزم مذهبی رو به فناست  اما صدای پای دیگری میاید ومن این صدارا دوست نمیدارم ، در این امید بودم که مردی از میان برخیزد اما دنیای بزرگان مردکی را در آ آب ونمک خوابانده دوباره بسوی آن سرزمین میفرستند حال اگر قبلا سر زمین ما در گرو رهن مسکو بود  وسپس مقداری در گرو سوسمارستان حال یکپارچه تحویل بنیاد نیکوکاری یو اس میشود .
    بی بی شهر بانو دوباره خاطره گویی را شروع کرده مادر بزرگ دفتر مشق خودرا باز کرده و باز از اول برای بچه های تازه قصه ننه من غریبم را میگوید و مردان مزدور وحقوق بگیر جاده را برای تشریف فرمایی حضرت ولایتعهدی باز میکنند .
    نه !   هر بار ودر هر سر زمینی گاهی یک معجزه رخ میدهد نه بیشتر .
    ناپلئونرا انگلیسها در چشم جهان خوار کردند درحالیکه او یک انسان بلند پایه ومتفکر بود این او بود که میگفت ” زنان با یکدست گهواره را تکان میدهند وبا دست دیگر دنیارا .او بود که به سرنوشت اعتقاد داشت وبه آرزوی  خود رسید تاج لویی بیصاحب روی زمین افتاده بود خم شد آنرا برداشت وبرسرش گذاشت قانون اساسی فرانسه را او تنطیم کرد که هنوز بقوت خود باقیست تنها چند خط را که به نفع رفقا بوده است پاککرده اند ، وقانون اساسی این سر زمین که من درآن زندگیم را به پایان میرسانم  از روی همان قانون نوشته شده است .
    صدای پای فاشیزم بلند است ومن امیدی ندارم  یا جنگهای داخلی  وشورشی وتجزیه ویا سر انجام باز یک حکومت شاهی  نظیر گذشته که باز این ” بانو ” است که حاکم است نه شاه ونه ولایتعهد .
    برای من یکسان است زمان برای من رو باتمام است زمانی بیشتری را نمیخواهم دنیا را دیده ام  همه چیر ا خورده ام از تجاوزها تا بردن اموالم ومرا بخاک سیاه نشاندن اما من روییدم سبز شدم امروز شاخه هامیم پر بارند من احتیاجی به چیزی ندارم . تنها آرزویم این بود که آن سر زمین ومردمش آزاد شده وروی شادی را ببیند  واگر عمر بود منهم سری بخاک خودم بزنم اما برای این مسائل دیراست .
    شب گذشته پسرم زنک زد وگفت ” 
    مادر مقداری پول به حسابت تو ریخته ام کمی هم به حساب خواهران وبرادرم ! من یک اضافه حقوق داشتم بین شماها تقسیم کردم .
    اشک از چشمانم سرازیر شد . پسرم ! من به پول احتیاجی ندارم تو زحمت میکشی تو شبها تا صبح وروزها متوالی گرد جهانی تو فرزند داری این پولهارا برای آنها بگذار تا مانند خودت گرسنه نمانند این دست ودلبازی هارا به دور بریز پدرت پولهایش را صرف قمار وفاحشه های کاباره میکرد تو پولهایت را صرف ما نکن . من ماهها میشود که یادم میرود بروم حقوق ماهیانه ام را بگیرم ، خوب دربانک میماند اگر بانگ مانند بانگ گذشته ورشکست شد وپولهایم را خورد تازه میشوم مانند بقیه !!!! اا اینجا قانون دارد پول مردم را باید پس بدهند بعد اعلام ورشکستگی بکنند .
    نه عزیزم ،  پول آخرین چیزی است که من دل به آن بسته ام  چیز ی لازم ندارم  ، نه هیچ چیز تنها چند روبدوشامبر ودم پایی وچند پیژامه !!! لباسهایم درون کمد خاک میخورند  سالهاست که نمیدانم چه بر سر کت وپالتوی جیر من آمده روی آنهارا پوشانده ام جایی ندارم بروم کسی نیست که دیدو بازدید بکنم لازم ندارم پز بدهم برای خرید تا سوپر هم همین شلوار وکت کافی است یا پیراهن معمولی که درخانه میپوشم .
    اینهمه گذشت ومهربانی را چگونه میتوانم نادیده بگیرم ؟ سرم را با غرور بالا گرفتم از اینکه توانسته ام با دست خالی بدون هیچ پشتوانه مالی وانسانی این نهالهارا به ثمر برسانم وحال درزیر سایه آنها دراز کشیده ام واز میوه های آبدار وخوشمزه آنها لذت میبرم .
    دلم در گرو عشق سر زمینم بود که آنهم تمام شد .
    دلم درگرو عشقی بود که آنهم به پایان رسید 
    دلم در جایی سر گردان بود وپی گمشده اش میگشت که خسته و وامانده بسوی خودش با زگشت وشبها با نا آرامی بر قفسه سینه ام میکوبد که هی ، برخیز ……
    بر میخیزم  وبه تماشال دنیا ودلقکهایش مینشینم ویا میاندیشم  . 
    کجا رفتند ؟ آن مردان بزرگ وآن زنان پر ابهت ودانا  امروز آن رجاله دروغگو که معلوم نیست از کدام قوطی اورا بیرون کشیدند وجایزه صلح را باو دادند  قد علم کرده بوی کباب شنیده  بقول آن ” مرد معلم ”  کباب نیست خر داغ میکنند تو دلت برای زندانیان سر زمینت نسوخت حال بلند شده ای پرچم مبارزه دین خودرا به دست گرفته ای خیال میکنی ما نمیدانیم که از کدام جهت برخاستی ونامت چیز دیگری است تو یک ( بهایی) هستی شاید عده ای آنرا ندانند .
    حال درانتظار دین دیگری باید باشیم  ایکاش این یکی را از روی زمین بر میداشتند واینهمه کشت وکشتار نبود اینهمه خون بیگناهان ریخته نمیشد ایکاش درب های آهنین واتیکان ، مساجد ومعابد را گل میگرفتند ومیگذاشتند مردم با شعور خود زندگی کنند حال دین چهارمی ببازار آمد فاشیست تر از قبلی ها دینی جهانگیر که باید همه کره زمین را در بر بگیرد وهمه گلو بلالیستها  دارند آنرا تزیین میکنند . 
    از این روزها چیپسهایی نیز زیر پوستمان میگذارند که دین ونام وفامیل وعلامت خونی ما نیز در ان ضبط شده بدون آن تو محلی از اعراب نداری ودر آن زمان است که  حسرت امروز را یکشی بدون آن “چیپش ” تو وجود نداری وهرگاه سوت کشیدند باید مانند سگ بدوی .چه خوب من دیگر درآن زمان نیستم تا این این ننگرا تحمل کنم وانسان بودنمرا زیر سئوال ببرم . 
    خوشا به سعادت بیخبران 
    بر آن سرم که ننوشم می وگنه نکنم 
    اگر موافق تدبیر من شود تقدیر .پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا . 11. 01 /2017 میلادی /…
  • چشمانت را ببند

    از راه بیمارستان بر میگشتم 
    حوصله دیدن دکتررا نداشتم  تنها آزمایش خون بود رگهایم نازکند مانند یک شمر بجان بازوان من افتاده بوند به دنبال رگها چند جا سوراخ شد تا رگی را یافتند حال تهوع داشتم گرسنه ام بود خودم را به یک قهوه خانه درب وداغان نزدیک بیمارستان انداختم قهوه ای تلخ با کمی نان خشک  .
    در راه بازگشت نه دیگر برف وباران ونه درختان شاداب وزنده شده برایم جلوه ای نداشتند تنها تابلوهای تبلیغاتی از هر سو سرک میکشیدند 
    .
    با خودم گفتم چشنانت را ببند وبه زیباییها بیاندیش  !!!کدام زیباییها چهل سال است که انقلاب هرروز توسط دیگران به رویمان  استفراغ میکند چهل سال است زبان ما گم شده چهل سال است که نه خطی ونه یاد ونه یاری  به کدام غنچه های خاموش بیاندیشم  به کدام بوسه های مهربانی به هنگام شب فکر کنم ؟ به کدام دشت سر سبزی بیاندیشم که متعلق بمن نیست روی زمین مردم راه میروم وزیر دست مشتی بچه پرستار که از کشورهای  خودشان  باین جا هجوم آورده اند باید مانند یک خرگوش آزمایشگاهی  بالا وپاین بروم  به کدام پرستار مهربان که واقعا دوره دیده واولین درس مهربانی را فر گرفته اعتماد کنم گویی با یک حیوان طرفتد برایشان فرقی نمیکند تو یا زباله  کسیرا نمیشناسی پارتی نداری  خوب را رضای خدا یا راه رضای شرکت بیمه که هرماه دویست وپنجاه یورو از حسابت بر میدار کمی بتو مهربانی میکنیم وجواب سلامت را خواهیم داد.
    امواج دریا خاموش ویخ زده  مه روی کوهها نشسته وابرهای تکه تکه روی آسمان  صاف آبی راه میروند درشمال برف ویخ بندان  غوغا کرده است  تو دربهشت نشسته ای کم به این زیبایی بیاندیش با جسارت وسرسختی تمام چشمانرا بستم ویک عینک سیاه هم روی چشمانم گذاستم تا آسمان اشکهایم را نبیند .
    مانده بودم که این چه سرنوشتی بود نصیب ما شد ؟
    آه شاعران شیرین سخن ما کجایید  نویسندگان ماهر وپربار درکجا بخاک رفتید در سر زمین ما یک دکتر باید برد تخصصی میداشت تا باو اجازه طبابت میدادند این روزها مدارک دکترا خریدنی ویا از طریق پست ارسال میشود  کمتر دانشجوی پزشکی  به اطاق تشریح پا میگذارز  .
    نه جانم را برای خودم نگاه میدارم  وروحمرا حایل آن میسازم .
    چون فلک آیین کین ساز کرد 
    شیوه نامردمی  را آغاز کرد 
    باده باقی به سبو  یافتم 
    واینهمه از دولت او یافتم 
    ثریا ایرانمنش (لب پرچین) اسپانیا  /10/01/2018 میلادی
  • پرستش بیهوده

    مبین حقیر گدایان  عشق را که این قوم 

    شهان بی کمر وخسروان بی کلهند 
    غلام همت  دردی کشان یکرنگم 
    نه آن گروه  که ارزق لباس دل سیهند …………” خواجه شمس الدین حافظ شیرازی “
    من نمیدانم چرا بشر خودش را از دست داده وخودرا گم کرده است به دنبال خودش میگردد دروجود دیگری ، چرا اینهمه بت پرستی در دنیا رواج یافته چرا مردم میترسند 
    از چه چیزی از چه جادویی وچرا اینهمه اسیر خرافات واسیر مکر وریا ودروغند .
    بشر خود را ومقام عالی بشریت را گم کرده است اینها که ما دراطرافمان مبینیم گرگهای خونخواری هستند که تنها لباس انسان پوشیده اند  ، نمیدانند که انسانیت چه معنا ومفهومی دارد ، همیشه باید یکی باشد تاج سر ما وما آاورا ستایش کنیم وبپرستیم این بازی درویشی مرید ومرادیی هم  تنها برای همین میان مردم ما وسایر کشورهای بدبختی  نظیر ما قوت گرفت برای آنکه میل داشتیم دیگری را بپرستیم تنها یکنفر ا ، خوب این یک نر دروجود خودت جای دارد وذراتش درهمه جا پخش شده است . دل هر ذره که بشکافی آفتابیش درآن بینی ، مدتهاست که مردم ایران سرگرم این هستند که رهبری بیابند اورا ستایش کنند وسپس بر شانه هایشان بنشانند وبر تخت زمردین اورا خوابانده دورش بگردندواو همان اژدهایی میشود که چهل سال پیش از جای برخاست وشعله های آتش دهانش تا شمال وجنوب  شرق وغرب را گرفت یک مجنون  یک دیوانه  یک بیسواد وسپس دیگری را بجایش نشاندند چون میل  به آ پرستش دارند و ” بالایی ها ” کمک میکنند تا یک حییوانی را تاج سر شان کنند تا بتوانند ودوراو بچرخند .
    سپس خسته میشودند به دنیال یک تازه تری میروند ویا پول بیشتری مییگرند ویا امکانات بهتری  ناگهان میروند آن قاتل سبیل کلفت را ماننند استالین  ستایش میکنند نامش را با طلا بر سر سر خانه هایشان مینویسند  وبه هیبت او درمیانند  هرکدام یک سبیل کلفت بر پت لبانشان میچسپانند .ویا به دنبال آن پیر مرد دیوانه راه میافتند که مجلس  شورا را با توالت خانه اش عوضی گرفته بود .
    نمیدانم این خاصیت بت پرستی درهمه جای دنیا رواج دارد ؟
    بیسوادی وبیشعوری ودر سطح پایین شعور ومعرفت انسانها کاری است که بزرگان میکنند تا سوار شوند . بردگی نوین رواج دارد آدمهارا میخرند وبه زمینهای فوتبال یا تنیس میفرستند داوران چشمانشان به دهان ارباب است  » آوت« یا مدال ؟!
    سر زمین ما دیگر جای خودش را دارد  واین نسلی که باصطلاح روشن شده ودانش فرا گرفته میل دارد مانند یک فرانسوی یا یک امریکایی زندگی کند بی آنکه از شهر ودیارو اقلیمی که درآن زندگی میکد  باخبر باشد ..
    بشر از چه زمانی خودرا باخت واز شرخود رها شد ؟ از چه زمانی  میلش بدانجا کشید که فرمانبردار دیگری باشد ؟  آزادی سیاسی آزادی نیست این آزادی روح است که انسان میتواند ادعا کند  فرد آزادی است .
    ما فرهنگی بسیار غنی داشتیم که متاسفانه با ببیخردی وهمان خوی بت پرستی  وبیشعوری آنرا ازدست  دادیم حال امام زاداه ها قدمت تاریخی دوهزار ساله یافته اند وما ایرانیان وحشی قدمتی پانصد ساله . تاریخ را برای همین از مدارس جمع کردند !
    گذاشتیم همه روی ما سوار شوند چرا؟ خودفروشی بهتر است . کسانیکه در طی قزون واعصار بما حمله کرده اند از تعداد انگشتان دست بیشتر است گمان نکنم خون پاکی در رگهای ما جریان داشته باشد  برای همین هم هست دشمن یکدیگریم خون میجوشد ، مغول ، ترک ،  افغان ، یونان ، روس ، عرب که مارا درسته قورت داد .
    حال روی اله کلگنگ سواریم ، نیمی عرب شده ام نیمی لامذهب ، نیمی عجم ونیمی برده .
    چهل سال گذشت ملتی  خوار وذلیل شد همه چیز خودرا ازدست داد  جوانان دیروز پیر شده اند وپیران دیروز مرده اند اما هنوز درخم یک کوچه مانده ایم  مریم جان بهتر است یا شاهزاده  ، سام بهتر است یا رودابه ؟……..پایان 
    ثریا ایرانمنش » لب پرچین « / اسپانیا / 09/01/2018 میلادی /…..
  • روزی از روزها !

    این عکس را خودم گرفتم متعلق به چهار روز پیش است .
    قبل از آتکه برف وباران وتاریکی جاده هارا بگیرد ، قبل از آنکه دویست وشصت اتومبیل  نزدیک به بیست ساعت درجاده ها زیر برف شدیدوسرما ویخبندان محبوس باشند وکسی به دادشان نرسیده باشد قبل از آنکه دخترکی در بغل مادر از سرما سیاه شود وقبل از آنکه موجی سنگین از دریا بلند شده زن بدبختی را بکشد .
    هنوز این ملت درمرحله ابتادایی هستند هنوز هیچ آمادگی حتی برای یک باران ساده ندارند بعد از ساعتها سر انجام اتومبیلهای برف روبی که خودشان میان جاده مانده اند وبرف پارو کن ها وپلیس  وآتش نشانی رفته وتوانسته جان عده ای را نجات دهد هتل ها یا متل هایی که رانندگان ( اقتصاد) شبهارا درآنجا بسر میاورند دربهایشانرا به روی مسافرین بدبخت باز کرده اند .
    جالب تر این است  که اینها برای رفتن به دریا خانه شانرا نیزمیبرند اما از جنوب تا شمالی که حتی امواج دریا یخ زده چیزی با خود نبرده اند ویا برده تمام شده است بهر روی اخبار ما این است و فستیوال کن که بهر روی به کار خود ادامه میدهد وآرتیستها کش آمده باد کرده فرسوده پیر شده ازکار افتاده بعنوان تماشاچی میروند تا مثلا شا هد این باشند که مجسمه  خرسی گربه ای خری الاغی کره الاغی را به چه کسی میدهند والبته امسال گویا یک جایزه افتخاری نصیب بانوی برجسته اپرا ونفری شد! وجناب اسپارتا کوس با صندلی چرخدار مانند یک پتوی گوله شده درسن یکصد سالگی به همراه عروسش به روی صحنه آمد واین بود همه اخبار امروز ما ابدا خبری از شورش برخاستن وقیام ملتی درمیان نبود تنها باحروف درشت نوشتند که ” تدریس زبان انگیسی در کلاسهای ابتادایی ممنوع شد ” خوب درزمان ما هم در دبستان ما زبانی نداشتیم غیراز فارسی حال شاید چین یا روسی ویا عربی جای آنرا بگیرد در گذشته دروس دبستانی ما منحصر بود به تعلیمات دینی / مدنی / انشاء/ دیکته / فارسی / درس قران / وتدریس موسیقی ؟
    خوب بچه ها میروند کلاسهای خصوصی یا درخانه معلم خصوصی میگیرند ویا از اینترنت  درس خواهند گرفت . کله های شما هنوز هچنان درونش پهن سوخته جای دارد .
    امروز صبح عصبانی از خواب بیدار شدم  عصبانی دوش گرفتم  با همه چیز سر جنگ داشتم با استکان  با نان با نارنگی !!! .نه اینکه  چرا کشتی من  آرام روی آبهای گرم حرکت نمیکند ! خیر کشتی من همیشه درحال متلاطم وگاهی غرق شدن بوده هیچگاه آرامش درونی وبیرونی نداشتم  اما همیشه لنگر را محکم دردست داشتم ویا دستی از ماوراء بکمکم میامد اما این روزها آن دست گم شده دستهای خودم نیز قدرت ندارند کشتی را رها کرده ام هرکجا که میخواهد برود تا درون آبهای یخ زده دریای شما ل !!!
    چند خبر از دکتر مجید سمعیی خواندم که باو حمله کرده بودن او رفیق شفیق فرهنگ شریف بود وفرهنگ دلال معامله بین او وجیم الف  چه پزی میداد پروفسور سمعیی آمد منزل من برایش یک میهمانی دادم بی نظیر !!! چه کسانی را دعوت کردی ؟مشتی لات ودلال مواد مخدر واسلحه  آدم حسابی که درآنجا زندگی نمیکند همه ازهمین قماشند خودشان در آیینه بجای خر عکسی از یک شمایل میبیند . بهر روی سخت مورد غضب خیلی ها قرارگربته است متخصص دست مغز وسلولهای از کار افتاده رهبر چک وچلاق  جیم الف است .
    بمن مربوط نمیشود دراین  بازار بلبشو باز بی بی شهربانو بیانه صادرفرمودند برای کشف حجاب برو بابا خدا ترا هم به راه راست هدایت کند وشعور از دست داده اترا بتو برگرداند امروز کسی درفکر کشف حجاب نیست مردم نان ندارند بچه ها سر سطل زباله ها دنبال غذا میگردند تو آرم درآارتمان شیک که اطرافش را گاردها گرفته اند کاری نداری وتنها پیام میفرستی  هر صبح لابد مثل من از آن اطاق باین اطاق میایی ونامش را میگاری به دفترم رفتم ایملهارا چک کردم جوابهارا نوشتم !!! ودعوتنامه هارا پاسخ دادم !!!! بوی الرحمانت بلند است رفیق. .
    باران بشدت میبارد ومن لباس پوشیده میخواستم برا ی خرید بروم .خوب مینشینم وبه صدای باران گوش میدهم تا ببینم چه خواهد شد .پایان 
    ثریا ایران منش » لب پرچین » / اسپانیا . 08/01/2018 میلادی !.
  • بخش نهم » موکو «

    رستوران  بزرگ » مادام پیترو «  دارای قسمتهای مخطلفی  بود یک سالن کوچک که یک میز دوازده نفره درآن قرار داشت ونزدیک به آشپزخانه بود و با پرده های کلفت چین دار از سالن میانی جدا میشد  در سالن وسط شش میز گرد ناهاری خورد در دو طرف قرار داشتند و در قسمت آخر نزدیک پنجره که از بیرون دیده نمیشد یک میز با دوصندلی جای گرفته بودنداین میز چهار گوش کوچک با دوصندلی همیشه خالی بودند  اما آن میز دوازده نفره همیشه لبریز از میهمانانی که نمیشد آنهارا دید وتنها پیشخدمت مخصوص  از آنها پذیرایی میکرد مادام پیترو گاهی دستی به نوک بینی اش میزد وبه ونوس میگفت ساکت آنها مستمعین بودند واستراق سمع میکردند . ملوسک دختر ونوس کم کم داشت بزرگ میشد نام اورا دریک کودکستان محل نوشتند دختر زنده دل شاداب وخوش خوراک بود ، از مهندس دیگر خبری نبود اگر هم میامد همیشه چند نفررا همراه داشت واکثرا هم مست بود برای ونو س او دیگر مرده بود همه هوش وحواس او دخترش بودوانصافا مادام پیترو اورا وبچه را مانند فامیلش دوست میداشت وگاهی فکر میکر این رستورانرا پس از مرگش به ونوس بسپارد در این تصمیم باقی بود.
    روزی   آن میز کوچک دونفره با دو مرد بسیار رعنا وخوش قیافه پر ون شد ونوس  برای اولین بار بود که آنهارا میدید میزهای وسط اکثرا متعلق به سیاستمداران وارتشیان بود وآنها با چشمان دریده وحیز خود در ارزوی تصاحب این گل تازه رسیده بودند امااز ترس مادام وبادیگارهایش  سر خود را  به زیر میانداختند خود مادام  یک پا پهلوان بود بهر روی آن روز یکی از  پیخدمتها نزد مشتریان تازه رفت تا منورا بگذارد ودستور غذرا بگیرد اما یکی از آنها که روبروی نشسته بود وچهره اش بیشتر به آرتیستهای معروف سینما شبیه بود  گت به آن خانم بگویی بیاید ، پیشخدمت گفت ایشان مدیر اینجا هستند نه گارسن  آن مرد با وقاحت از جای بلند شد وبا اشاره دست ونوس را خواست که سر میز برودونوس به ناچار به همراه سر پیشخدمت جلو رفت وپرسید “
    اوارمرتان چیست ؟ 
    آن مرد با لهجه شهرستانی  گفت “
    خانم جان اول چند  آبجو برایمان بیاور ویک بطر ودکا تا بقیه اش را بگویم نگاهی خریدارنه هردو مرد باو انداختند .
    ونوس با کمال ادب گفت ” 
    ببخشید آقایان اینجا تنها آبجو شراب وشامپاین سرو میشود سایر مشروباترا میتوانید در اغذیه فروش سر گذر بنوشید 
    ناگهان مرد از جای بلند  شد وگفت هرچه دستوردادم بگو بیاورند بروند ازمغازه ودکا بخر ….
    ناگهان سر وکله مادام پیترو به همیراه یکی از گارهایش یدا شد 
    دادا زد “
    آهای دهاتی ، اینجا یک رستوران آبرو مند است نیمدانم کدام احمقی درب رستوران را به روی تو باز کرده است بلند شو بلند شوید وزود این محل را ترک کنید .
    آن  دو برخاستند ودر حالیکه همان مرد با لحجه دهاتی ودهانش بادی در میکرد گفت “
    حال بشت نشان میدهم که من کی هستم 
    ناگهانااز سر آن میزهای دور افتاده مردی بلند شد وگفت “
    اهه پسر عمو تو انیجا چکار میکنی ؟ زود زود برو بیرون  تا من الان میایم 
    مردک که معلوم بود مست مست است کشان کشان خودش را بیرون کشید معلوم شد این تحفه تازه پسر عمو ی همان تیمساری است که ( خانه) دار است ورییس خانه آنچنانی وعضو ارشد ساواک .
    بقیه دارد 
    ثریا ایرانمنش / » لب پرچین « اسپانیا /
    07/01/2018 میلادی  برابر با 17 دیماه 1396 خورشیدی ./.
  • من ث / آ هستم

    این عکس را برای خود نمایی نگذاشتم برای آن گذاشتم  که به بعضی بگویم ” احمق نیستم «.

    بیاد یک سریال تلویزیونی افادنم که  دختری زشت اما بسیار باهوش اسیر دست عده ای شیاد شده بود ونام  فیلم هم » من به آ « یعنی باتریس هستم .
    حال من خودم هستیم با تمام عوارضی که دارم وبزرگترین این عارضه مهربانی بیش از حد ودلسوزیم برای مردمی است که نه میشناسم ونه میدانم  کی وچکاره هستند حتی برای حیوانات هم اشگ میریزم آنهم دراین زمانه !! که ارزش ومقام حیوانات از ما انسانهای واقعی بیشتر است .

    همه این هارا نوشتم که بگویم من » ثریا« هستم خودم هستم بی هیچ رنگی وآرایشی  با موهای سفید  وصورتی که دیگر میرود تا با خطوط تازه آشنا شود  وپیکر ی که میرود تا کم کم خودرا رها کرده مانند ماما بزرگان قدیمی روی مخده پهن شود ونوه ها به دیدارش بیایند باسن بزرگ پستانهایی مانند نان بربری وشکمی پیه گرفته اما سعی دارم به آنجا نکشم شعورم متاسفانه هنوز  کار میکند ومغزم نیز متاسفانه شبها بیشتر از خودم مشغول  کار است به هیچ نوع موادی هم اعتیاید ندارم تنها یک قهوه بدون کافیین مرا شاد میسازد.
    احتیاجی به هیچ چیز ندارم نه به شهرت ، نه به مقام ، نه به اتومبیلهای  لوکس ونه جواهرات ، کریسمس گذشته که من نامش را گذاشتم کریسمس سیاه هر چه  از این جواهرات داشتم بخشیدم به بچه ها تنها یک انگشتر کوچک که قدمت طولانی دارد ونماد فامیلم هست آنرا درانگشت  کوچکم دارم بقیه درون جعبه ها ریخته شه اند 
    از حیث پوشاک هم راحتم یک شلوار یک پلیور احتیاجی ندارم  زیر سایه مارک طراحان بزرگ » گنده« شوم . من اینم . همین .دختر کوهستان ودشتهای بزرگ وباغستانها .
    با سپاس از شما و همراهان  این صفحه لکنتو 
    با مهر فراوان ثریا .
    هفتم ماه ژانویه 2018 / برابر با 17 دیماه 1396 خورشیدی